بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره ص، جلسهی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۲/۱۶
۱- پرابهامترین داستانهای قرآن
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ، بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ» این دو آیه اول سوره صاد است که قرار است در شبهای ماه رمضان در مورد آن صحبت کنیم. اگر جلسات گذشته را به صورت کلی، گوش کرده باشید، بارها به سوره صاد به یک دلیلی اشاره کردم. دلیل آن این است که مثال خیلی روشن و خاصی است از اینکه داستانهای قرآن گاهی پر از ابهام هستند. معمولاً میگویم داستانهای سوره صاد از نظر فنی و تکنیکی شبیه چیزی هستند که الان به آن فلش استوری میگویند. فلش استوریها گاهی چند جمله هستند و خیلی هم روشن نیستند ولی حال و هوای خاصی دارند که با چند جمله بیان میکنند و یک حس عمیقی ایجاد میکنند. ما میخواهیم در مورد سورهای بحث کنیم که فکر میکنم در مجموع شاید پرابهامترین سوره قرآن است. حداقل در بین سورههای متوسط به بالا از نظر تعداد آیات یا حداقل با اطمینان میتوان گفت داستانهایی که در این سوره هست، جزو پرابهامترین داستانهای قرآن است. بنابراین کار سادهای نیست که بخواهیم در مورد این سوره بحث کنیم. از الان این حس که تمام زوایای تاریک این سوره را ظرف ۶-۷ جلسه بحث کنیم را از ذهن خود دور کنید. سعی میکنم نکاتی که برای رفع ابهام مهم است را بگویم ولی قول نمیدهم همه چیز رفع ابهام شود. حتماً پرسشهایی باقی میماند همانطور که در مورد بقیه سورهها، همیشه یک پرسشهای مهمی باقی میماند.
اینکه میگویم ابهام زیاد است، کافی است به تفاسیر یا حتی به ترجمهها مراجعه کنید. میبینید که چقدر مشکل و اختلاف حتی در فهمیدن معنی یک آیه وجود دارد. همین امروز میخواهم به این ابهامها اشاره کنم. بخش قابل توجهی از جلسه اول را اختصاص میدهم به اینکه در مورد ابهامهای داخل داستانها حرف بزنم. آیههایی در این سوره است که به صورتهای مختلف ترجمه میشود. حتی یک آیه وجود دارد که میتوان گفت در مورد معنی هیچ کدام از واژههای آن توافق وجود ندارد. پدیده استثنائی است، فکر میکنم داستانهای در این حد پرابهام نداریم. گاهی اینگونه است که ممکن است یک داستانی را در قرآن پیدا کنید مثلاً داستانهای سوره کهف که خیلی سؤالهای زیادی در مورد آنها مطرح است که چرا یوسف به کنعان برنگشت؟ چرا خضر آن کارها را انجام میدهد؟ چرا موسی نزد خضر رفته است؟ ذوالقرنین چرا این کارها را میکند و کیست؟ این سؤالها فرق میکند با اینکه من اصلا نفهمم داستان چه شد تا اینکه بخواهم بفهمم معنی آن چیست بعد بفهمم چرا در قرآن آمده است و چه تأثیری باید از آن بگیرم تا اینکه قضاوت کنم در این سوره به چه بخشهایی از سوره مربوط است.
از این مقدمه کوتاه میخواهم نتیجه بگیرم یک مقدار بحث ما در مورد سوره صاد تفاوت دارد. باید تفاوت داشته باشد با سبک متعارفی که جلسه اول تقسیمبندی سوره را انجام میدادیم بعد در مورد واژههای پرتکرار بحث کنیم بعد قسمت مقدمه را بخوانیم یا جلسه اول شمای کلی از قسمتهای این سوره بگویم و اینها را به هم مربوط کنم. وقتی ابهام در این حد است که من نمیتوانم در جلسه اول بگویم معنی این داستان چیست تا اینکه بخواهم در مورد اهداف و ارتباط آن با بقیه قسمتهای سوره صحبت کنم، باید از اول این تفاوت را قبول کنیم. در اول نیاز است یک مقدار وارد این شویم که بخشهای مبهم سوره را روشن کنیم بعد امیدوار باشیم به اینکه کلیت سوره را میتوانیم بفهمیم. معنی آن این نیست که قرار نیست درکی که از کلیت سوره میتوانیم پیدا کنیم برای رفع ابهام بعضی از داستانها استفاده نکنیم. این کاری است که معمولاً مفسرین انجام ندادند. مثلاً اگر من شک دارم که معنی یک داستان این است یا آن است، میتوانم از این استفاده کنم یکی بیشتر با محتوای کلی سوره سازگار است.
۲- تقسیمبندی سوره
بنابراین همانطوری که اصطلاحاً در هرمونوتیک میگویند بین فهم شما از یک متن و واژههایی که در متن است یک رفت و برگشتهایی به صورت معمول انجام میشود. این خیلی غیرعادی نیست، یک درک کلی از متن پیدا میکنم بعد قضاوت میکنم و میفهمم که این قسمت این معنی را دارد، فهمی که پیدا میکنم دوباره ارتباطهای کلی را روشنتر میکند و این باعث میشود قسمتهای دیگر را بهتر بفهمم. بنابراین اینجا که ابهام زیاد است خیلی طبیعی است از تلاشی که برای فهم ارتباط قسمتهای مختلف با هم میکنم، استفاده کنم تا بعضی از جزئیاتی که در مورد آنها تردید دارم را بهتر بفهمم. بنابراین کاری که همیشه میکنیم چون اینجا خیلی ساده است و وقتی نمیگیرد اول انجام میدهم. چهار داستان خیلی واضح و روشن در این سوره داریم که هر کدام ممکن است قسمتهای مجزایی درون خودشان داشته باشند. داستان حضرت داوود، داستان حضرت سلیمان، داستان حضرت ایوب و داستان ابلیس و تمرد او از حکم سجده در ملأ اعلا که پایان سوره است. اتفاقاً این سوره از نظر ساختار خیلی جالب است، داستان چهارم که میآید معمولاً انتظار داریم چند آیه بعد از آن باشد و سوره به پایان برسد، اما این داستان تقریباً چسبیده است به انتهای سوره و بعد از آن آیهی کوتاهی میآید که بازگشت به ابتدای سوره است.
بنابراین تقسیمبندی راحت است، این داستانها خودشان سوره را تقسیمبندی کردند. شما یک مقدمه دارید که از آیه اول تا ابتدای داستان حضرت داوود در نظر بگیرید یا تا آیه ۱۱ «جُنْدٌ مَا هُنَالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الأحْزَابِ» تا اینجا مواجه کفار با پیامبر و قرآنی است که صاحب ذکر است. قرآنی بر پیامبر نازل شده است، چیزی که بر پیامبر نازل شده است، افرادی به آن کفر میورزند و برخورد تحقیرآمیزی با پیامبر دارند. ابتدای سوره خیلی واضح است که پیامبر در شرایط خوبی قرار ندارد. عبارتهایی که به کار میبرند در آن واژههای توهینآمیز است، همراه با تمسخر است. بنابراین واضح است سوره مکی است در ابتدا یا حداکثر اواسط دوران پیامبری حضرت رسول است و این مواجهها وجود دارد و پیامبر از این نظر خیلی تحت فشار است. یا تا آیه ۱۱ یا تا سر داستان حضرت داوود که «اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ» را به عنوان قطعه اول در نظر بگیرید یا از ۱۱ تا ۱۶ را به عنوان قطعه دوم در نظر بگیرید. از آیه ۱۲ طبق معمول ارجاع میدهد که اینها این حرفها را میزنند، گذشتگان آنها هم این حرفها را زدند و مجازات شدند.
در آیه سوم بعد از اینکه میگوید «بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ» میگوید «کَمْ أَهْلَکْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنَادَوْا وَلاتَ حِینَ مَنَاصٍ» مثل همین که نسلهایی بودند هلاک شدند را از آیه ۱۲ به بعد میبینید که اسم برده میشود که قوم عاد، نوح، فرعون بعد ثمود، قوم لوط، اصحاب ایکه اینها کسانی بودند که مانند اینها تکذیب کردند و مجازات شدند. اینها را یک قسمت یا دو قسمت در نظر بگیرید، داستان حضرت داوود شروع میشود که طولانیترین داستان این سوره از نظر حجم است. خود داستان داوود مقدمهای دارد که کوهها و پرندگان با آن تسبیح میگویند و مشهور هستند بعد این آیه میآید «وَشَدَدْنَا مُلْکَهُ وَآتَیْنَاهُ الْحِکْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ». آیات اولیه که تمام میشود داستان معروف قضاوت حضرت داوود که منجر به توبه حضرت داوود میشود میآید که اولین بخشی از این داستانها است که در آن ابهامهای زیادی وجود دارد. در عین حال اگر داستان ابلیس و آفرینش را کنار بگذاریم که انتهای سوره است که آن را خوب میشناسیم و تا حدودی ابهام ندارد یعنی ابهام داستانی حداقل ندارد، در سه داستان دیگری که مربوط به داوود و سلیمان و ایوب است قطعاً داستان اول واضحترین و روشنترین داستان است با وجود اینکه فهم آن راحت نیست و اختلافهای خیلی زیادی در مورد فهم آن وجود دارد. ولی باید قدر قسمت اول را بدانیم.
بعد از اینکه این داستان تمام میشود، چند آیه کوتاه میآید که این را به داستان حضرت سلیمان وصل میکند. آیات ۲۷، ۲۸ و ۲۹ «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلا…» مانند مقدمهای است برای صحنههای بهشت و جهنمی که بعد از داستان حضرت ایوب میآیند که «أَمْ نَجْعَلُ الْمُتَّقِینَ کَالْفُجَّارِ» را در آنجا میبینید. بین این دو داستان، قطعه کوتاهی هستند که داستانها را به هم وصل میکنند و خیلی واضح است که رابط بین دو داستان هستند و باید از هم جدا شوند. بعد بلافاصله داستان حضرت سلیمان میآید که خودش دو داستانک است. داستان سلیمان و اسبها است، یک داستان جسدی که روی کرسی سلیمان افتاده است و نهایتاً دعای حضرت سلیمان است. ابتدا و انتهای داستان حضرت داوود توصیفی از ملک داوود است. اول کوهها و پرندگان را میبینید و در آخر حکم اینکه تو را خلیفه در ارض قرار دادیم. در داستان سلیمان یکباره وارد داستان میشویم ولی بعد یک مؤخره طولانی دارد که شما ملک سلیمان را میبینید که چه شکوه و ابهتی دارد. نه به عنوان یک حکومت زمینی بلکه به عنوان یک چیز معنوی است که حکمرانی به تمام شیاطین و باد و موجودات ماورای طبیعی و … دارد. دعایی که حضرت سلیمان بعد از دو داستانک اول میکند «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لا یَنْبَغِی لأحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» این دعا برآورده شده است و حضرت سلیمان ملکی دارد که بعد از آن به کسی داده نشده است. شما باید از این دعا اینگونه بفهمیم چیزهایی که حضرت سلیمان دارد همان ملک «لا یَنْبَغِی لأحَدٍ مِنْ بَعْدِی» است.
[۰۰:۱۵]
بلافاصله بعد از داستان حضرت سلیمان به داستان حضرت ایوب وصل میشود که قبلاً داستان حضرت ایوب در سوره انبیاء هم بود اینجا مفصلترین داستان، داستان حضرت ایوب است. دو جای دیگر هم اسم ایشان آمده است ولی بالاخره ما داستان حضرت ایوب را خیلی خلاصه در قرآن میبینیم. به حضرت داوود اشارههای دیگری است اینجا هم بخش قابل توجهی از داستانها مربوط به حضرت داوود است. به حضرت سلیمان هم در جاهای مختلف به آن اشاره شده است ولی داستان حضرت ایوب از بین ۴ داستان، مفصلترین داستان را دارند. در عهد عتیق کتاب مفصلی در مورد ایوب وجود دارد. داستان ایوب مانند داستانهایی که مربوط به حضرت سلیمان است، بسیار مبهم است. همانطوری که در داستان حضرت سلیمان وقتی داستان سلیمان و اسبها را میخوانید توافقی وجود ندارد که چه اتفاقی آنجا افتاده است، چه چیزی در حجاب شد؟ خورشید یا اسبها یا چیز دیگری. یا فرمانی که حضرت سلیمان داد چه بود. فرمان داد که خورشید یا اسبها را برگردانند یا چیز دیگری بود؟ معلوم نیست اتفاقی که میافتد چیست. آیه مبهمی آنجا میآید که بر ظاهراً دست و پای اسبها یا گردن آنها مسح میکشد شاید چیز دیگری است. من اشاره میکنم که این ابهامها در چه حدی است.
داستان حضرت ایوب هم همینطور است، آنقدر ایجاز در آن وجود دارد اینکه چه بود و چه اتفاقی افتاده است «مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» چرا اینگونه شده است؟ «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ» چه چیزی در ذهن ما تصویر میشود؟ معمولاً میگویند پا را بزند چشمه بجوشد، بعد آیهای است «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ» معرکه ترجمههای مختلف است که به چه چیزی اشاره میکند، چه چیزی را قرار است بزند، معنی ضرب چیست؟ اینها ابهامهای بسیار شدید این دو داستان است که اینها را شاید استثنائی میکند. این مقدار ابهام در فهم داستانها در کل قرآن نداریم. داستان حضرت ایوب که تمام میشود مانند خیلی از سورههای قرآن بخشی مربوط به آخرت دارید. بعد از اینکه داستان ایوب تمام میشود یک قطعه کوتاه از پیامبران دیگر هست که ذکر خیرشان شده است، از ابراهیم و اسحاق و یعقوب و اسماعیل و یسع و ذوالکفل. شش نفر اسم برده میشوند بعد وارد صحنههای قیامت میشویم.
از آیه ۴۹ تا ۶۸ یا ۷۰ میتوانید در نظر بگیرید که این قطعه بعد از این داستانها است. از آیه ۶۹ «مَا کَانَ لِیَ مِنْ عِلْمٍ بِالْمَلإ الأعْلَى إِذْ یَخْتَصِمُونَ» به نظر میآید مقدمه داستان مربوط به آفرینش اینجا شروع میشود. از «إِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ» شروع داستان را در نظر بگیرید یا از این آیه خیلی اهمیتی ندارد. داستان که تمام میشود تقریباً سوره تمام میشود. دو آیه است «إِنْ هُوَ إِلا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ» به مفهوم ذکر در ابتدای سوره برمیگردیم. بنابراین از این لحاظ با سوره سادهای روبرو هستیم. اگر یادتان باشد سوره کهف هم اینگونه بود. ۴ داستان داشتیم قطعههای سوره هم بین داستانها پخش بودند. بنابراین اول که شما سوره را میخوانید تکلیف شما روشن است چه قطعههایی دارد و اینها چگونه در کنار هم قرار گرفتند. آن چیزی که مهم است این است که تک تک قطعهها را بفهمیم و بتوانیم ارتباط آنها را با هم درک کنیم.
۳- بررسی کلی سوره
الان قطعه اول سوره را که نگاه میکنید چیز استثنائی نیست، شبیه این در سورههای دیگر هم داریم. مواجه کفار و مشرکین با دعوت پیامبر به توحید است. چیزی که تحت عنوان ذکر در این سوره مطرح است اینکه از موضع بالا برخورد میکنند. عزت یعنی اینکه موضع آنها اینگونه است این حقیقت در درون آنها نفوذ نمیکند و خودشان را حفظ میکنند در مقابل اینکه این دعوت به آنها برسد. هرچند واژگانی که به کار میرود، نحوه توصیف خاص است ولی محتوایی است که در قرآن با آن آشنایی داریم. بارها این را دیدیم که مشرکینی که در مقابل پیغمبر ایستادند تهمت میزنند و در مقابل پذیرش حقیقت مقاومت میکنند و دیگران را هم دعوت میکنند که مقاومت کنند، دعوت به هلاکت میشوند با استناد به اینکه پیش از شما اقوامی بودند که هلاک شدند. بنابراین اگر شما قسمت اول سوره را به اضافه دعاهایی که آخر میآید نگاه کنید جزو مفاهیم و چیزهایی است که انتظار دارید در قرآن ببینید هرچند که من تأکید میکنم اینجا واژگان خاص استفاده میشود، لحن خاصی دارد، وزن آیات طوری است که شبیه آن را در قرآن نداریم اما برای ما آشنا است. اینکه وسط آن گفته شود «أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا فَلْیَرْتَقُوا فِی الأسْبَابِ» برای ما آشنا است، این استدلال را قبلاً جاهای دیگر هم دیدیم. شاید ناآشناترین آیه این است که میگوید «جُنْدٌ مَا هُنَالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الأحْزَابِ» که در مورد آن صحبت میکنیم.
کلاً فضای شروع سوره، فضای نرمالی است. نمیخواهم خیلی وارد بحثهای محتوایی شوم. هدف من در این جلسه این است ابهامها را بیان کنم و سؤال ایجاد کنم و در مورد اینکه راهحل احتمالی چیست صحبت کنم. بعداً در جلسات آینده در مورد اینکه کدام یک از راهحلها بهتر کار میکند میخواهیم بحث کنیم. اگر چشم خود را ببندم و بقیه سوره را نخوانده باشم اگر به من بگویید بعد از آن میخواهد داستانهای پیامبرها بیاید انتظار من این است، داستانهای پیامبرانی بیاید که در یک دورانی خیلی سختی اینها را ببینند و اینکه پیروز میشوند و کفار از بین میروند. داستان قوم عاد و ثمود و لوط را بشنوم اینها به این مقدمه میخورد که پیامبر در شرایط سختی است، تکذیب و انکار میشود و با حالت تمسخر و استحضاء و تحقیر با او برخورد میشود. بنابراین با تکرار داستانها مانند آیه سوم که میگوید «کَمْ أَهْلَکْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنَادَوْا وَلاتَ حِینَ مَنَاصٍ» یک چیزی ببینیم که برای پیامبر نوید این را بدهد، در آینده پیروز میشود. به غیر از چند داستان که اسم کوچکی از آنها برده میشود مانند نوح و عاد و فرعون، داستانهای سوره در مورد حضرت داوود و سلیمان است که اتفاقاً درست برعکس پیامبر که در موضع ضعف هست، آنها در موضع قدرت هستند. اصلاً مهم نیست از داستان داوود و سلیمان فعلاً چه میفهمید. فکر کنید جزئیات آن را نمیفهمید ولی اسم داوود و سلیمان را که میشنویم، داستانهای آنها را که میخوانیم اینقدر میفهمیم این دو نقطه، اوج قدرت پیامبران است. سلیمان مقتدرترین پیامبر تاریخ است که حکومت دست او است و یک ملکی دارد که تکرارشدنی نیست. داوود هم همینطور است، یک پادشاه پیروزی است که سرزمین بزرگی را با اقتدار اداره میکند که کوه و پرندگان هم با او همراهی میکنند.
این با وضعیت پیامبر کنتراست دارد، در آن شرایطی که در مقدمه میبینید. پیامبر در موضع ضعف است و اینجا نقطه اوج پیامبری است که پیامبر از این وضعیت دور است. از پیامبر خواسته میشود «اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ» بر این چیزی که میگویند صبر کن و یادآور این باش که داوود «ذَا الأیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ» بود و الی آخر. خود داستانها در مورد لحظههایی است که این پیامبران و پادشاهان مقتدر دچار فتنههای معنوی میشوند؛ یعنی مورد آزمایش قرار میگیرند و توبه میکنند. این چه پیامی برای پیامبر دارد از نظر اینکه بتواند صبر کند. به نظر من این اولین سؤالی است که باید بپرسیم، جدای از اینکه آن فتنهها و آزمایشها چه هستند، چه شد، چه اتفاقی افتاد که منجر به توبه داوود شد، منجر به انابه سلیمان شد، اینها را نمیفهمیم. ولی میفهمیم با پادشاهان مقتدری در چنین شرایطی برخورد میکنیم. بنابراین از همین الان میتوانیم فکر کنیم این چه ارتباطی با قسمت اول سوره دارد بدون اینکه خیلی هم جزئیات را فهمیده باشیم.
اما سومین داستان، چیزی شبیه آن چیزی است که فکر میکنیم باید بشنویم، یک انسان پاک، یک پیامبری که مورد هجوم شیطان انگار قرار گرفته است، همه چیز خود را از دست داده است در موضع ضعف قرار گرفته است و دعا میکند و دوباره به شرایط خودش در ابتدا یا بهتر از آن چیزی که در ابتدا بود برمیگردد. بنابراین در قسمت سوم شما ایدهای از اینکه به کسی که در موضع ضعف است، امید بدهید و او را به صبر دعوت کنید به وضوح میبینید. ولی دو داستان دیگر چگونه است؟
در داستان دوم سوم، نکتهای وجود دارد که غیرقابل صرف نظر کردن است و باز هم جدای از اینکه از داستانها چه میفهمیم یک چیز خیلی واضح میبینید. داستان دوم، داستان سلیمان وقتی تمام میشود با تأکید گفته میشود شیاطین در تسخیر حضرت سلیمان قرار داشتند «فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَیْثُ أَصَابَ وَالشَّیَاطِینَ کُلَّ بَنَّاءٍ وَغَوَّاصٍ وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الأصْفَادِ» شیاطین در اختیار و تسخیر سلیمان هستند، برای او کار میکنند. این را قبلاً در سورههای دیگر هم دیدیم. بلافاصله این داستان که تمام میشود گفته میشود «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» درست برعکس، ایوب در تسخیر انگار شیطان قرار گرفته است. انگار دست شیطان باز شده است و به ایوب آسیبهایی رسانده است که حضرت ایوب به خداوند شکایت میبرد که «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» با خداوند اینگونه مناجات میکند در مورد اینکه شیطان برای او عذابی ایجاد کرده است.
این خیلی واضح است و خیلی مهم است، اینها چیزهایی است بدون اینکه بفهمیم سرنوشت ایوب چه میشود، معنی آیاتی که نمیفهمیم چیست و ماجرای اسبها چه بود به وضوح این را الان میتوانیم ببینیم. سلیمان مسلط بر شیطان است و شیطان به ایوب مسلط شده است و به او آسیب رسانده است آنطوری که ایوب در مناجات خود میگوید. داستان پایانی که داستان آفرینش است توجیه میشود که چرا بیشتر داستان ابلیس است. یک چیزی در سورههای قبلی بررسی کردیم و این را گفتم اتفاقاً این تکرارها خیلی خوب هستند، مثلاً داستان آفرینش را بارها در قرآن میبینید یا داستان موسی را بارها در قرآن میبینید. اینها کلیدهای خوبی هستند که درک کنید محتوای سوره چیست. چرا؟
[۰۰:۳۰]
چون یک جا داستان آفرینش را میبینید مثلاً در سوره بقره، مکالمه بین ملائکه و خداوند که در سورههای دیگر تکرار نمیشود. بنابراین روی «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»، چرا خداوند آفرینش را به این سمت میبرد که انسان خلق شود و خلیفه ارض شود. این چیزی است آنجا بولد میشود که جاهای دیگر نیست. یک جاهایی مثل اینجا میبینید که مسئله اینکه چرا خلق کردیم و آدم و حوا به بهشت رفتند و دچار لغزش شدند نیست. شما این داستان را که از اول میخوانید «فَإِذَا سَوَّيتُهُۥ وَنَفَختُ فِيهِ مِن رُّوحِي فَقَعُواْ لَهُۥ سَجِدِين» دستور سجده میآید «فَسَجَدَ الْمَلائِکَةُ کُلُّهُمْ أَجْمَعُونَ، إِلا إِبْلِیسَ اسْتَکْبَرَ وَکَانَ مِنَ الْکَافِرِینَ» بعد مکالمه بین ابلیس و خداوند است و اینکه ابلیس میگوید من گمراه میکنم. من تعمداً به قسمت آخر که اشاره کردم گفتم داستان ابلیس، نه داستان آدم و حوا، نه داستان بهشت و آفرینش، بیش از هر چیزی اینجا داستان ابلیس است. بنابراین از همین الان جزئیاتی که نمیفهمید را کنار بگذارید، رابطه شیطان با انسان مخصوصاً به دلیل ویژگی که داستان آخر دارد و اختلاف خیلی روشنی که بین رابطه سلیمان و شیطان، و شیطان و ایوب وجود دارد، در این سوره برجسته است و باید به آن فکر کرد.
بنابراین با وجود ابهامهای زیاد یک چیزهایی میبینیم، بین داستان حضرت ایوب و داستان پایانی یک چیز آشنایی در این سوره است، شما بهشتیان و جهنمیان را میبینید. اینجا یک مقدار هم از نظر الفاظ و هم از نظر بعضی از صحبتهایی که میشود و استثنائی هستند غیرعادی است. برای ما این قسمت آشنا است و انتظار داریم در سورهای که ۵ صفحه است، نصف صفحه تصاویر آخرت را ببینیم، غیر این باشد باید کنجکاو باشیم که چرا نیست. قبل از آن، این زمینه فراهم شده است هم در مقدمه و هم در قطعهای که بین داستان اول و دوم است، مقدمهای برای چنین تصاویری فراهم شده است. پایان سوره برمیگردیم «إِنْ هُوَ إِلا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ»، اول سوره گفته شده بود قرآن ذی ذکر که به ابتدای سوره برمیگردیم. «وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ» آیه آخر هم جای بحث دارد.
چیزی که جای بحث ندارد جدای از همه ابهامهای سوره، مرکزیت مفهوم ذکر در سوره است. به قدری تکرار شده است که احتیاج به شمارش ندارد که بفهمید مفهوم ذکر اینجا مهم است. در ابتدا و انتها آمده است، در تمام داستانها آمده است. واژه اواب که یک واژه استثنائی و خاصی است که در این سوره فکر کنم، ۴ بار آمده است و در کل قرآن اگر اشتباه نکنم ۵-۶ بار بیشتر نیامده است، تقریباً واژه خاص این سوره است. اواب هم جزو اقمار ذکر حساب میشود، اواب یعنی کسی که از حالت ذکر به محض اینکه خارج میشود دوباره برمیگردد. اینگونه میتوانید تعبیر کنید که ذکر مانند در پیشگاه خداوند بودن، در پیشگاه حق بودن است و اواب یعنی کوچکترین غفلتی که پیش بیاید دوباره به حالت ذکر برگشتن است. اینگونه که نگاه کنید اواب، انابه، توبه، همه اینها اقمار مفهوم ذکر هستند که این سوره را پر کرده است.
پس هیچ شکی نیست که یکی از اصلیترین و مرکزیترین مفاهیم سوره ذکر است. ولی اینکه ذکر چه معنایی دارد، چه ابعاد و شئونی دارد، این چیزی است که شاید در همین سوره باید بفهمیم. درک عمیق از اینکه مفهوم ذکر چیست، خودش باید جزو اهداف این سوره باشد، انگار میدانیم ذکر چیست. قرآن ذی ذکر است. شما میبینید جاهایی که استفاده شده است ذکر انبیا مانند سوره مریم که مفهوم ذکر در آن خیلی اهمیت دارد و بیش از اینکه مفهوم ذکر، یاد خداوند و معاد و حقایق در آن باشد، یادآوری پیامبران است که میگوید «ذِكْرُ رَحْمَتِ رَبِّكَ عَبْدَهُ زَكَرِيَّا» اینجا هم همینطور است، مفهوم ذکر را برای یادآوری داستانهای انبیاء میبینید میگوید «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الأیْدِ إِنَّهُ أَوَّابٌ» این ذکر مفهوم گستردهای است فقط به رابطه انسان با خدا هم انگار مربوط نمیشود. «وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» از جمله اینکه هم یادآور خدا و قیامت باید باشد و هم اینکه یاد پیامبران دیگر در آن است. این داستانها خیلی وقتها با مفهوم ذکر ارتباط دارند و یا با واژه ذکر شروع میشوند مانند همین آیهای که الان خواندم یا آیاتی که در سوره مریم است.
ابهامات را اگر کنار بگذاریم، کلیاتی در سوره قابل درک است که چه تقسیمبندیای دارد و این قسمتها را باید با دقت بخوانیم و به هم ربط بدهیم. چارچوب کلی که در ذهن من است و گفتم غیرعادی است به دلیل ابهامهایی که در سوره وجود دارد را در جلسه اول روشن کنم.
۴- چارچوبهای کلی
نکته این است حداقل با سه داستان روبرو هستیم که این داستانها را خوب نمیفهمیم. از نفهمیدن اینکه چرا یک اتفاقهایی در آن میافتد مثل اینکه چرا داوود متوجه میشود فتنهای بود و توبه میکند تا اینکه چه اتفاقهایی میافتد همه اینها دچار ابهام است. شخصیتهایی که ظاهر میشوند، افرادی که پیش حضرت داوود دادخواهی کردند چه موجوداتی بودند، آنجا چه کاری داشتند. بعضیها میگویند ملائکه بودند، بعضیها میگویند آدم عادی بودند. اینکه این شخصیتها چه کسانی بودند یا چه بودند، جنس آنها چه بود دچار ابهام است. سؤال این است، وجه غیرعادی جلساتی که ماه رمضان برگزار میشود این است که میخواهم سعی کنم ابهامهایی که در اینجا است یک راهی باز کنم برای اینکه سؤال خیلی مهمی از خودمان بپرسیم و سعی کنیم جواب برای آن پیدا کنیم. ربط دارد به ۷ جلسه اخیری که وقفه انداختم در جلسات دفاع عقلانی و در مورد شأن نزول و مطالعات قرآنی بحث کردم. هر دو یک طوری مربوط به این سؤال میشدند که در این سوره خیلی بولد و برجسته میتوان در مورد آن بحث کرد.
۱-۴ وابستگی به اطلاعات خارج از قرآن
سؤال این است چه مقدار فهمی که از یک آیات قرآن پیدا میکنید، میتواند وابسته باشد به اطلاعاتی که خارج از قرآن است. به صورت خاص چقدر میتوانید وابسته باشید به داستانهایی که در کتاب مقدس آمده است، در عهد قدیم و جدید چیزهایی گفته شده است و قرآن هم در مورد همان داستانها چیزهایی میگوید. چقدر حق داریم یا باید یا نباید رجوع کنیم به آن داستانها، منابع یهودی یا مسیحی را مطالعه کنیم، ببینیم آیا میتوانیم این داستانها را بهتر بفهمیم یا خیر. همانطور یک نفر ممکن است بگوید رجوع کنیم به شأن نزولها، خیلی از مفسرین به شدت وابسته به روایات شأن نزول هستند که به ما میگوید فلان آیه که مبهم است و نمیفهمیم، این در فلان موقعیت، فلانی فلان سؤال را کرده است و فلان اتفاق افتاد و این آیه نازل شد بنابراین معنی آن روشن میشود. چقدر برای فهم روشن شدن مفاهیم و آیات و داستانهای قرآن حق داریم به خارج از قرآن رجوع کنیم؟ به کجاها میتوانیم رجوع کنیم؟ به هر جایی امکان دارد رجوع کنیم؟
فکر کنم طیفی از جوابها وجود دارد، سعی میکنم خیلی خلاصه دو سر طیف را بیان کنم. مخصوصاً اشاره من بیشتر به ارجاع داستانها است، چون اینجا با داستانهای قرآن سروکار داریم و این داستانها در کتابهای مقدس یهودیها و مسیحیها بازتاب داشته، مخصوصاً اشاره من بیشتر به این است که چقدر میتوانیم از کتب مقدس غیر از قرآن کمک بگیریم. آیا مجاز هستیم یا نیستیم؟ یک سر طیف این است که غیرمجاز معرفی میکنند، درست نیست به سمت اطلاعات فراتر از قرآن برویم و باید خودمان را محدود کنیم به چیزی که در خود قرآن آمده است. آن سر طیف این است که باید این کار را کنیم و قرآن از ما میخواهد این کار را بکنیم. بنابراین اگر این کار را انجام ندهیم انگار از وظیفهای که برای فهم قرآن داشتیم تخطی کردیم. من سعی میکنم در این جلسه ظرف چند دقیقه به صورت خلاصه موضع دو سر طیف را مشخص کنم که حدوداً چه استدلالهایی دارند. عجلهای ندارم برای اینکه خیلی مفصل این را بگویم اولاً ممکن است جلسه حالت تئوریک پیدا کنم، ثانیاً فکر میکنم در طول بحثهایی که در مورد سوره صاد میشود به صورت طبیعی وقت داریم بیشتر این دو ادعا و ادعاهای بینابین آن را بررسی کنیم. فعلاً خوب است موضع دو سر طیف روشن شود.
استدلال اصلی یک سر طیف، سر این است که میگوید نباید به شأن نزول و سایر کتب مراجعه کنیم چرا؟ یک دلیل خیلی اساسی فکر میکنم این است که قرآن باید خودبسنده باشد وگرنه خلاف بلاغت است. اینکه شما یک حرفی بزنید که مبهم باشد بعد مردم برای فهم آن باید بروند جاهای دیگر را بگردند و بینند شما چه گفتید این خلاف بلاغت است. بلاغت یعنی اینکه شما سخن خود را به خوبی به خواننده و شنونده و مخاطب خود منتقل کنید. مانند بعضی از هنرمندها که معروف است میگویند هنرمند را باید به اثر هنری او الصاق کنند تا اثر هنری معنی پیدا کند. طرف یک نقاشی میکشد که معلوم نیست چیست باید با او مصاحبه کنند تا بگوید منظور من این بود بقیه هم بفهمند که این منظور آنها بود یا نبود. اینکه هنرمند یک چیزی خلق کرده است، چقدر میتواند صاحب نظر باشد و نظر بدهند این هم جای بحث دارد.
یک ایده این است که قرآن باید خودبسنده باشد، کتابی که بلیغ است نباید وابسته به کتب دیگر باشد. مخصوصاً اینکه در تقویت این استدلال به این اشاره میکنند تمام منابعی که شما به آن رجوع میکنید به غیر از خود قرآن اینها زمینه الصدور هستند مانند روایات، خود قرآن صدور قطعی دارد. متنی است که درستی آن و اینکه کلام خدا است اطمینان نزدیک به ۱۰۰٪ داریم، یک سری اختلاف قرائات را کنار بگذاریم اینجا میدانیم چه نوشته است. روایت خیلی قوی باشد ۹۰٪ است، تورات و انجیل و چیزهایی که کتب قدیمی هستند آنها هم از نظر حفظ و نگهداری، خوب نگهداری نشدند و به وضوح در آنها مشکلاتی است. مخصوصاً میتوان این استدلال را در مورد کتب مقدس قبلی به این شکل تقویت کرد، مثلاً داستانهایی مانند داستان حضرت یوسف را مقایسه کنید، آنهایی که در قرآن به روشنی بیان شدند،
[۰۰:۴۵]
میبینید داستانهایی که آنجا هستند تحریف شده است و پر از اطلاعات غلط و بیخودی است که در قرآن حذف شدند. بنابراین شما با ارجاع به متن زمینه الصدوری که میدانید در آن خطا است بیشتر زمینه خطا برای خودتان ایجاد میکنید. آن چیزی که باز این استدلال را تقویت میکند حرف خیلی از افرادی که اینگونه نگاه میکنند این است که قرآن مختصر گفته است و توضیح نداده است همان را میخواهد بگوید. شاخ و برگها را که میزند تنهای که آنجا باقی میماند آن است که اصل مطلب است و باید به همان بچسبید. اینکه تعداد اصحاب کهف را نمیگوید، نمیخواهد بگوید و نباید دنبال آن بروید. اینکه در آثاری که از مسیحیها باقی مانده است کشف کنید که اینها در فلان شهر و فلان تاریخ بودند و تعداد آنها ۷ بود، هنر نکردید. قرآن نگفته است چون مهم نبوده، میبینید که در آخر داستان اصحاب کهف مسخره میکند کسانی را که دنبال این هستند که اینها چند نفر بودند. بنابراین اگر در قرآن حذفیاتی وجود دارد و ابهاماتی به دلیل این حذفیات به وجود میآید مانند سوره یوسف، داستان حضرت ابراهیم اینها نسبت به تورات که نگاه کنید میبینید حذفیاتی وجود دارد صحنههایی آنجا است که اینجا نیست. اطلاعاتی در مورد سن و سال، مکان، از اینجا به آنجا رفتن، چند سال اینجا بود و چند سال آنجا بود وجود دارد که همه اینها در قرآن حذف شده است. حذف شده است چون مهم نبوده برای اینکه ذهن شما به عنوان خواننده قرآن نرود دنبال جزئیات بیخود، باید اصل مطلب را ببینید.
بنابراین به وضوح اکثر ارجاعهایی که به بایبل و شأن نزولها داده میشود، ارجاعهایی است که ذهن ضعیف کمیت دوست که دوست دارند همه چیز را یک مقدار رنگآمیزی کنند و اینکه صاف و پوست کنده، حقیقت جلوی آنها گذاشته شود، ناراضی هستند. دنبال این میروند که این جزئیات را در شأن نزول پیدا کنند، ببینند تورات چه گفته است. در کشتی نوح چه گذشته است، چه حیواناتی بودند، از این داستانها درست کنند، داستانها را به قول خودشان رفع ابهام کنند در حالیکه شاخ و برگهایی که خداوند در قرآن زده است اینها را به یک درختی اضافه میکنند که تنه آن مهم است، شاخههایی که مانده است مهم است و شاخ و برگهایی که حذف شدند، هرس شدند که اصل توجه شما به اینها باشد. این استدلال افرادی است که این سر طیف هستند که معمولاً مخالف شأن نزول و مخالف رجوع به سایر متون قدیمی هستند.
استدلالهای آن سر طیف چیست؟ استدلالهای آنها این است واقعگرایانه به داستانهای قرآن نگاه کنید، مثلاً داستانهای سوره صاد را نمیفهمید و ابهامها عمدی هستند. مسأله شاخ و برگ زدن مانند داستان کهف نیست که تعداد آنها گفته نشده است. یک چیزی اینجا گفته میشود که معلوم نیست چیست و این داستان در بایبل آمده است. یهودیهای و مسیحیها اطلاعاتی دارند و در کتابهای آنها نوشته شده است و قرآن را که باز میکنید در صفحه اول نوشته شده است ما ایمان آوردیم به آن چیزی که نازل شده است بر پیامبر و آنهایی که قبلاً نازل شده است.
قرآن پر از این است که تورات و انجیلی است، نزولهای قبل از قرآنی است که باید به آن ایمان داشته باشیم، قرار است کجا این ایمان خودش را نشان بدهد؟ یک متونی است شما بگویید این متون ۱۰۰٪ به دست ما نرسیده است. شما کجا باید به اینها رجوع کنید؟ میخواهید این کتاب مقدس یهودیها و مسیحیها که در قرآن به خواندن آنها دعوت شدیم بخوانید یا خیر؟ حرام است؟ میخواهید بگویید نخوانیم؟ یا آنجایی که میرسیم به داستانی که مشابه قرآن دارد آنجا را نخوانیم یا بخوانیم ولی به آن توجه نکنیم. چرا این کار را بکنیم؟ چرا وحی را به عنوان یک ماجرای تاریخی که از صحف ابراهیم و موسی شروع میشود، تا زبور داوود و انجیل مسیح را نخوانیم، حالا خوب محافظت شدند یا نشدند، یا چند درصد آنها درست هست یا نیست… اتفاقاً با همان استدلالی که گروه اول میگفتند گروه دوم میتوانند اینگونه استدلال کنند.
داستان یوسف را که خیلی خوب و مفصل و منسجم از اول تا آخر گفته شده است با داستان یوسف در تورات مقایسه کنید. میبینید چقدر اشتراک دارد، چقدر چیزها است که ممکن است اینجا اجمال داشته باشد و آنجا تفصیل دارد. شما وقتی میخوانید میفهمید چیزی که آنجا نوشته درست است، اینکه چرا حذف شدند بحث جالبی است. گاهی اوقات ممکن است کمک کند به اینکه شما یک چیزی را در این داستان بهتر بفهمید. اصولاً چه اشکالی دارد، فعلاً شأن نزولها و روایتها را کنار بگذارید، چه اشکالی دارد رجوع کنیم به داستانهای مشترک کتب آسمانی قبلی با داستانهایی که اینجا میآید و برای رفع ابهام از آنها استفاده کنیم. من از طرف گروه دوم میتوانم اینگونه استدلال کنم که چون مقاومت وجود دارد در مسلمانها و میبینید که مقاومت وجود دارد و ۱۴۰۰ سال همچنان مقاومت وجود دارد که رجوع نکنند به بایبل به کتب مقدس قبلی، بارها این را گفتم اگر واقعاً مسلمان بودند و ایمان داشتند و قرآن را میخواندند و قبول داشتند بیشترین تلاش را باید مسلمانها به کار میبردند برای اینکه ببینند اصل بایبل چیست.
مسلمانها طوری در تاریخ خودشان برخورد کردند که آن کتاب آنها است و این کتاب ما است. ولی قرآن چه میگوید؟ میگوید همه کتاب ما است، مسلمانها همه را باید کتاب خودشان بدانند. بنابراین باید مسلمانها یک جنبشی راه میانداختند از همان صدر اسلام تا ببینند واقعیت انجیل چیست. مثلاً در ۴۰۰ سال بعد از مسیح، ۴ انجیل را رسمی کردند و میگویند بقیه را دور بیندازید. مسلمانها چه کار به این دارند که در ۴۰۰ سال یک شورایی تشکیل شده و ۴ تا را رسمی کردند. مسلمانها باید همه نسخههای انجیل و تورات را جمع میکردند و سعی میکردند با استفاده از قرآن، خوب و بد آنها را تشخیص بدهند و بدانند کدامیک درستتر است. اگر توراتی که الان در دست یهودیها است تحریف شده است، انجیلی که در دست مسیحیها است تحریف شده است، شما سعی کنید تحریف نشده آن را در بیاورید. بنابراین از نظر گروه دوم که یک سر طیف هستند، اینگونه میتوانید به ماجرا نگاه کنید که داستانهای سوره صاد مبهم هستند که شما تحریک شوید و وظیفهای دارید که به کتب آسمانی دیگر رجوع کنید. چیزی که قرار است به آن ایمان داشته باشید «أُنزِلَ مِن قَبلِكَ» پیامبران دیگر آمدند و کتب آسمانی آوردند باید تلاش کنید و آنها را احیاء کنید، خودتان چاپ کنید و به دست مسلمانها بدهید و در کنار قرآن بخوانند. آنها جدای از قرآن نیستند. من اینگونه بر علیه استدلال گروه اول استدلال میکنم وقتی خود قرآن ارجاع میدهد و میگوید در آنجاها نور است، تورات و انجیل نور است چه اشکالی دارد در یک مواردی به آن کتابها رجوع کنم؟ خودبسنده بودن وقتی خراب میشود که به وسیله متنی که در قرآن مطرح نشده است، اسم آن هم برده نشده است، لازم است آن متن را بخوانم بعد قرآن روشن شود. ولی اگر خود قرآن گفته است کنار من آن دو را هم بخوانید بنابراین خودبسنده بودن این کتاب بهم نمیخورد. آن استدلال، استدلال درستی نیست.
این دو سر طیف برخوردی که اطلاعات بیرونی حرام هستند، اطلاعاتی بیرونی حداقل در حد ارجاع به کتاب مقدس واجب هستند. باید شما این انتظار را داشته باشید که از یک سری اطلاعات بیرونی استفاده کنید. سوره صاد خیلی جای مناسبی است که این قضاوت را بتوانید داشته باشید که کدامیک از عقاید نزیکتر به حقیقت هستند یا چیز بینابینی را به عنوان راه درست مواجه با بعضی از ابهامات قرآن در نظر بگیرید و به آن عمل کنید.
۵- لیست ابهامات و سوالات سوره صاد
تا آخر جلسه هرچقدر که وقت شود به ابهامات اشاره میکنم و سوال برای جلسات آینده مطرح میکنم. همانطور که اول جلسه گفتم، بدون اینکه این وعده را بدهم که همه ابهامات را در چند جلسه بتوانیم رفع کنیم.
۱-۵ داستان داوود
داستان حضرت داوود و نبأ خصم، آقای فولادوند خصم را دادخواهان ترجمه کرده است، ستیزهخواهان بگوییم. دو گروه در این داستان هستند که از دیوار محراب بالا رفتند حضرت داوود را میبینیم که در محراب است و در حال عبادت است و دو گروه وارد میشوند و دادخواهی میکنند. میگویند ما دو گروه متخاصم ستیزهگر هستیم که بین ما یک ظلمی اتفاق افتاده است، بعضیها به بعضیها ظلم کردند، تو حکم کن که حق با چه کسی است و مشکل ما را حل کن. مشکلی که مطرح میکنند چیست؟ یکی ۹۹ میش دارد و دیگری یکی میش دارد. کسی که ۹۹ میش دارد از کسی که یک میش دارد خواسته است این یک میش را هم به او بدهد. نمیگوید میخواهد تصاحب کند میگوید «أَکْفِلْنِیهَا» به من بده تا از آن نگهداری کنم.
حضرت داوود حکم میکند که کسی که ۹۹ میش دارد «قَالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِکَ إِلَى نِعَاجِهِ» با درخواست میش تو، به تو ظلم کرده است. «وَإِنَّ کَثِیرًا مِنَ الْخُلَطَاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ» اکثر کسانی که باهم اختلاط و آمیختگی مالی و شراکت دارند بعضی به بعضی ظلم میکنند. «إِلا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِیلٌ مَا هُمْ وَظَنَّ دَاوُدُ أَنَّمَا فَتَنَّاهُ فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاکِعًا وَأَنَابَ»
چه اتفاقی افتاد که داوود احساس کرد مورد آزمایش قرار گرفته است و نیاز است توبه کند؟ دو دیدگاه جدا از هم وجود دارد که دقیقاً با دو دیدگاهی که دو سر طیف معرفی کردم، میشود اینها را متناظر دانست. دیدگاه اول که خیلی وابسته به شأن نزولها و روایات است و میتواند وابسته هم نباشد میگوید همینجا در قضاوت حضرت داوود یک اشکالی وجود داشت که حضرت داوود فهمید اشتباهی کرده است و نیاز است توبه کند. فتنهای که وجود دارد این است موقعیتی که فراهم شد، دو گروه آمدند، مسئلهای را مطرح کردند که داوود اشتباه متوجه شد و حکم خطا داد یا لااقل کارهایی که باید میکرد تا به حکم درست برسد را انجام نداد. مشکلی در قضاوت داوود بود و وقتی اینها رفتند، داوود متوجه اشتباه خود شد و به عنوان کسی که از طرف خداوند فصل الخطاب است و باید بین مردم با دادگری قضاوت کند، فهمید اشتباه کرده است و توبه کرد.
[۰۱:۰۰]
معروفترین روایت موجود یا تفسیر موجود این است که عجله کرد و از نفر دوم نپرسید که آیا این راست میگوید، علت چیست؟ چرا میخواهد میش تو را بگیرد. به نظر میآید که فقط نفر اول صحبت کرده است، ادعای خود را مطرح کرده است و بلافاصله داوود گفته است حق با تو است، به تو ظلم کرده است. دادرسی را به پایان برده است بدون اینکه طرف دوم حتی اجازه پیدا کند، حرفی بزند. و این در قضاوت کردن کار اشتباهی است، اشتباه داوود عدم رعایت توازن بین دو فردی است که با هم اختلاف دارند. ممکن است اینگونه تعبیر کرد که مسئله فقط عدم احراز شرایط دادرسی نیست حکم اشتباه داد، مشکل در این بود که نباید حکم میکرد حق با تو است و او به تو ظلم کرده است. درست مسئله را متوجه نشده است و این چیزی است که باعث شد، متوجه شود خطا کرده است و توبه کند. اینکه چرا توبه کند، در روایات و شأن نزولها یک توجیه این است قبلاً در ذهن داوود گذشته بود که امکان خطا ندارد و خیلی داور خوبی است. این آزمایش را خداوند پیش آورد تا داوود بفهمد اگر خداوند جلوی خطای او را نگیرد به این راحتی دچار خطا میشود. حداقل اینکه از یکی بپرسید و از دیگری نپرسید خطای خیلی واضحی است که داوود اینجا مرتکب شده است.
اگر روایات را کنار بگذاریم، گروه اول، آن سر طیف که معتقد هستند قرآن خوبسنده است، میتوانند بگویند که همین آیات را اگر خیلی دقیق بخوانید خیلی واضح است این خطا در آن وجود دارد. چیزی که شما باید بفهمید همین است که خطا در آن وجود دارد، از نفر اول پرسیده است و از نفر دوم نپرسیده است و این اشتباه است. لزومی ندارد ببینم جای دیگر چه چیزی نوشته است. چیزی که اینجا نوشته است همین است و خطای داوود هم روشن است. ممکن است در کتاب مقدس داستانهایی در مورد حضرت داوود نقل شده باشد که بعضی خطای داوود را به آنجا ارجاع میدهند و این درست نیست که چنین کاری را انجام بدهیم. با عرض پوزش از انبیاء و کسانی که به انبیاء علاقهمند هستند میخواهم این داستانها را یک مقدار بخوانم. ممکن است اول به نظر برسد موضع گروه دوم اینجا تضعیف میشود ولی یک مقدار صبر کنید.
حرف گروه دوم این است که اشتباه نکنید، اینجا ماجرا این نیست که اینجا داوود اشتباه حکم داده است. حکم مهم نیست. وقتی اینها رفتند، داوود فهمید اینها منظوری داشتند، میخواستند او را یاد خطا و گناهی بیندازند که خودش انجام داده است. فتنه این نبود که قضاوت درست یا غلط کرده است، او حرف زده است یا خیر؛ داوود یک چیزی در گذشته خود دارد و اینها میخواستند به او یادآوری کنند. مانند گناهی که هنوز پاک نشده است و نیاز به توبه شدیدتری دارد که کامل پاک شود یا حداقل آگاهی به گناه احراز شود تا بتواند خوب توبه کند. ماجرا این است. چقدر تفاوت ایجاد میشود اگر به این صورت نگاه کنیم. اینکه دنبال خطا و عامل توبه در همین آیات قرآن بگردید یا دنبال یک چیزی بیرون باشید. اینها یک چیزی گفتند که داوود را یاد چیزی در گذشته خود بیندازند که آن گذشته در قرآن نیامده است، گذشته در کتب مقدس یهودیها آمده است. آن داستان چیست؟ دوباره عذرخواهی میکنم ولی سعی میکنم داستان را از رو بخوانم، شاید یک مقدار بهتر باشد نخوانم. خیلی طولانی نیست ولی خلاصه میکنم تا جنبه توهینآمیز بودن آن کم شود.
در بخش کتاب پادشاهان سموئیل این داستان است، یک روز عصر داوود از خواب بیدار میشود و برای هواخوری به پشت بام کاخ سلطنتی میرود. میبیند یک زنی در پشت بام آن طرف، حمام میکند. میفرستد تا بپرسند این زن کیست، میگویند اسم او بَثْشَبَع است و زن اوریای حِتی است. داوود چند نفر را فرستاد تا بثشبع را به کاخ او بیاورند. با بثشبع همبستر شد. بعد بثشبع به خانه خود برگشت. بعد بثشبع فهمید حامله است، پیغام فرستاد به داوود که من حامله شدم. در این زمان اوریا که یکی از سرداران لشکر اسرائیل است، در جنگ است. داوود به فرمانده اوریای پیام فرستاد که اوریا را نزد من بفرستید. اوریا را فرستادند و داوود سعی کرد که اوریا را تشویق کند که به خانه خود برود و با زن خود همبستر شود تا بچهای که به وجود آمده است به گردن اوریا باشد و معلوم نشود در غیبت او بچهدار شده است. هر کاری کرد اوریا به خانه نرفت. به او گفت حال به خانه برو و استراحت کن. بعد از رفتن اوریا، داوود هدایایی نیز به خانه او فرستاد اما اوریا به خانه خود نرفت و شب را در کنار دروازده کاخ پیش محافظین پادشاه به سر برد. وقتی داوود این را شنید اوریا را احضار کرد و پرسید چه شده است چرا پس از این همه دوری از خانه دیشب به خانه نرفتی؟ اوریا گفت صندوق عهد خداوند و سپاه اسرائیل و یهودا و فرمانده من یوأ و افسران او در صحرا اردو زدند آیا روا است من به خانه بروم و با زن خود به عیش و نوش بپردازم و با او بخوابم، به جان شما قسم که این کار را نخواهم کرد.
به نظر میرسد اوریا پیغمبر است و حضرت داوود انگار از اولیای شیطان است! زنای محصنه کرده است و طرف بچهدار شده است و شوهر را آورده است و نقشه کشیده است تا او را پیش زن خود بفرستد. این بنده خدا به خاطر صندوق عهد و تعهدی که به فرمانده و لشکر دارد دو قدمی خانه او است، وقتی زن حمام میکرد و در پشت بام خانه او را دید نشان میدهد خانه او نزدیک کاخ است. جلوی در کاخ خوابیده است که پیش زن خود نرود به دلیل تعهدی که نسبت به صندوق عهد دارد. واقعاً چه تصویری از حضرت داوود اینجا است! یک مقدار سانسور کردم، قبول دارید که محتوا فاجعه است. داوود گفت بسیار خب پس امشب هم اینجا بمان، بعد او را مست میکند تا هوش و حواس او نباشد و در حال مستی به خانه برود باز هم نمیرود. او را به جبهه میفرستد، برای یوا، فرمانده او نامه مینویسد که یک کاری بکن که او بمیرد. مثلاً او را به قسمتی که اوضاع جنگ خراب است بفرست تا بمیرد و همین کار هم انجام میشود. او را به قسمتی میفرستند که سربازان قوی دشمن در آنجا میجنگیدند و اوریا و چند سرباز دیگر کشته میشوند. بثشبع وقتی میشنود عزادار میشود، وقتی عزاداریاش تمام میشود با داوود ازدواج میکند و پسری به دنیا میآورد. پسری که به دنیا میآید چون داوود کار بدی کرده بوده، میمیرد. بعداً پسری که از داوود و بثشبع به دنیا میآید حضرت سلیمان است.
این داستانی است که در کتاب مقدس یهودیها آمده است. چون یهودیها، داوود را پیامبر نمیدانند بلکه پادشاه میدانند شاید چندان برای آنها غیرعادی نباشد کمااینکه نسبت به پیامبران دیگر مانند حضرت ابراهیم و حضرت لوط و دیگران هم جسارتهایی در کتاب مقدس است که از نظر مسلمانها قابل پذیرش نیست. ولی واقعاً این داستان ته آن است، داستانی وجود دارد که داوود این کارها را انجام داده است. نمیدانم واقعاً چگونه ممکن است یک نفر با توجه به ستایشی که خداوند از داوود به عنوان اواب دارد، اینکه زبور را به او داده است، شخصیتی که برای داوود در قرآن ترسیم شده است چطور ممکن است یک نفر بتواند این میزان گناهکاری و شیطنت وحشتناک را بتواند بپذیرد که به داوود نسبت بدهد. اینکه یک مردی با یک زن شوهردار مرتکب عمل حرام شود، بعد بچه به وجود بیاید، بعد برای اینکه این مسئله را برای خودش حل کند و زن را به همسری خودش بگیرد و عملاً شوهر او را بکشد. الان اگر در صفحه حوادث روزنامه بخوانید یک زن و مردی عاشق هم شدند و زن، شوهر داشت باهم تبانی کردند و شوهر را کشتند این از مواردی است در حدی جنایت بزرگ حساب میشود اگر اینجا او را بگیرند به عنوان اینکه وجدان جامعه جریحهدار شده است از مواردی است که حکم میدهند و اعدام میکنند. بعد او پیغمبر خدا است با اوصافی که در قرآن آمده است، چنین داستانی در مورد او اینجا است.
تازه بدتر از آن، این است که این کارها را انجام داده است، توبه هم نکرده است. لازم شده است یک عده بیایند در یک مراسمی، پانتومیمی برای او اجرا کنند تا ایشان بفهمد، ۲۰ زن داشت و یک زن مردم را گرفته است و برای خودش کرده است این اشتباه بود و باید توبه کند. یعنی حضرت داوود این کارها را میکرد احساس گناه نکرد؟ آیا لازم نبود توبه کند؟ به هیچ عنوان با کل فضایی که در قرآن است هماهنگ نیست. اگر کسی فکر میکند نسبتی که اینجا به داوود داده شده است قابل جمع با شخصیت داوود در قرآن است به نظر من خیلی واضح است این اتفاق نمیتواند بیفتد. به نظر میآید موضع گروه دوم را تضعیف کردند.
یک چیز دیگر برای شما میخوانم. در ادامه این داستان، در همان کتاب سموئیل این آیات است. ناتان نبی یک پیامبر همزمان با داوود است، بنا به اعتقاد یهودیها، داوود پیامبر نبوده، پیامبر زمانش ناتان بوده است. مانند ماجرای طالوت است. در قرآن هم آمده است، از زمان طالوت گفتند برای ما مَلِک بگذار. غیر از پیامبرشان کسی پادشاه باشد. داوود جانشین طالوت است و پادشاه است، یهودیها اینگونه به آن نگاه میکنند، همانطور که به سلیمان نگاه میکنند. قبل از اینکه این قسمت را بخوانم در پرانتز میگویم در تفاسیر یهودی این داستان تلطیف شده است. یعنی نسبتهایی که به داوود، در این داستانی که الان کم و بیش برای شما خواندم، داده شده است، در تفاسیر یهودی یک مقدار تلطیف شده است. نسبت زنا به حضرت داوود نمیدهند. میگویند ماجرا اینگونه نبود، یک مقدار پیچیده کردند و تهمتهایی که نسبت به حضرت داوود وجود دارد را برداشتند. بنابراین ورژنهای تلطیف شده این داستان وجود دارد، چون به نظر میآید حرفی که زدم یهودیها یک دفعه حضرت داوود را تبدیل به شیطان کردند. مقاومتی در خود جامعه دانشمندهای مفسرین یهودی نسبت به پذیرش این داستان وجود داشت. شاید خودم بعداً اشاره کنم، چه چیزهایی را قبول کردند و چه چیزهایی را قبول نکردند و با تفسیر سعی کردند ماجرا را تلطیف کنند.
در ادامه داستان آمده است، خداوند ناتان نبی را نزد داوود فرستاد و ناتان این حکایت را برای او تعریف کرد. در شهری دو نفر زندگی میکردند یکی فقیر بود و دیگری ثروتمند.
[۰۱:۱۵]
مرد ثرتمند گاو و گوسفند زیادی داشت اما آن فقیر از مال دنیا فقط یک ماده بره داشت که از پول خود خریده بود و به همراه پسران خود بزرگ میکرد و خیلی آن را دوست داشت. روزی مهمانی به خانه آن شخص ثروتمند رفت ولی او به جای اینکه یکی از گاوها و گوسفندان خود را بکشد، بره آن مرد فقیر را گرفت و کشت. داوود چون این را شنید خشمگین شد و گفت به خداوند زنده قسم، کسی که چنین کاری کرده است باید کشته شود چون دلش به حال آن بیچاره نسوخت. باید به جای آن بره، ۴ بره به او پس بدهد. آنگاه ناتان به داوود گفت آن مرد تو هستی، این بعد از آن داستان آمده است که تو همین کار را انجام دادی، ۲۰ زن داری. طبق روایت تورات داوود ۱۰ زن داشت. ۲۰ زن داری ولی زن مردم را هم گرفتی و مال خودت کردی، تو آن مردی هستی که خودت میگویی باید کشته شود. اینگونه داوود متوجه گناه خود میشود و توبه میکند. بعضی از آیاتی که در مزامیر، مربوط به توبه است معروف است بین کسانی که کتاب مقدس مینویسند آن قطعههای مربوط به مزامیر که مربوط به توبه است مربوط به همین ماجرا و توبه داوود از همین گناهی است که ناتان اینگونه به او هشدار داد و او را آگاه کرد.
این متنی که الان خواندم، پیغام ناتان و توبه داوود هزار سال قبل از قرآن نگارش شده است. اگر اشتباه نکنم شکی وجود ندارد که کتاب سموئیل برای زمان بابلی است و برای قرن ۴ قبل میلاد است. نسخههای خیلی قدیمی این داستان را داریم. هزار سال قبل از قرآن داستانی است که یکی آمده است گفته است این گوسفند زیاد داشت و دیگری یکی داشت و برای این را برداشته است و این منجر به توبه داوود شده است. اینجا هم همین را میبینید میخواهید بگویید این مربوط به آن داستان نیست؟ پس دچار یک پارادوکس میشوید. اینجا با مشکلی در قرآن مواجه هستیم، ابهام وجود دارد و داستان کاملاً منطبق با این ماجرا که همین داستان ناتان و توبه داوود است، ورژن دیگر آن در کتاب مقدس آمده است. کتاب مقدس اصلاً کتاب مقدس نیست، شما یک لوح پیدا کنید که در آن این داستان را نوشته باشد که یک عده نزد داوود آمدند برای اینکه او را متنبه کنند. حرف از اینکه این زیاد میش دارد آن یکی یک بره دارد و یک بره هم از او گرفته است، زدند و داوود توبه کرده است. همین داستان در قرآن آمده است بنابراین چطور میخواهید بگویید فقط مسئله اینجا، قضاوت اشتباه است.
داستانی که الان برای شما خواندم، پیغام ناتان این است که داوود یک کاری کرده که اشتباه بوده و باید از آن توبه میکرده، خوب توبه نکرده است با یک صحنهسازی و داستانی، داوود را متوجه اشتباه او کردند. بنابراین اینجا هم اینکه یک دفعه میبینید وقتی رفتند و داوود متوجه شد که این آزمایش بود و میخواستند یک چیزی به او بگویند و توبه کرده است، منطبق با همین داستانی است که اینجا گفته شده است. میخواهید اصل آن داستان را قبول کنید که نمیتوانید قبول کنید که فضاحتها به بار آمده است یا داستانهای تلطیف شده دیگری یک جای دیگر پیدا کنید در کتب تفسیری یهودی ببینید چگونه مسأله را بیان کردند. بگویید داوود یک کاری کرده بود که این ماجرا مربوط به آن میشد. به این دقت کنید اصرار در این داستان است که میگوید ۹۹ میش دارد و این یک میش دارد، ماده هستند گفته میشود گوسفند ماده است، نمیگوید انعام، یک چیز کلی نمیگوید، گوسفند هم نمیگوید، روی ماده بودن در مقابل نر بودن تاکید کرده است. یک تأکیدی در داستان است این هم یک چیزی است که ارجاع را تا حدودی توجیه میکند.
به نظر میآید موضع گروه دوم یک مقدار تقویت شده است، باید چه کاری کنیم؟ الان نمیخواهم بحث کنم میخواهم بگویم این داستانها ابهام دارند، این ابهامها را چگونه میتوانیم رفع کنیم. نمونه خیلی روشن آن در مورد داستان داوود، دو سر طیف، دو جواب کاملاً مخالف به شما میدهند یکی میگوید همینجا در آیات دنبال مشکل داوود بگردید چون چیزی به جز قضاوت نیست، پس قضاوت اشتباه کرده است. آن یکی میگوید مشکل را نگاه کنید اگر آن داستان را ببینید میفهمید که مشکل بیرون از خانه اتفاق افتاده است و اینها یادآور آن مشکل هستند با این داستانی که برای داوود تعریف میکنند. احتمالاً شاید شنیده باشید بعضی از مفسرین معتقد بودند که اینها ملائکه بودند و اینها آدم واقعی نبودند. یک عدهای بودند که میخواستند این داستان را جلوی داوود تعریف کنند که داوود متوجه اشتباه خود شود و توبه کند. بهترین و واضحترین و کم ابهامترین داستان سوره همین است که در مورد آن صحبت کردیم. معلوم نیست که در آن باید قضاوت کنیم و جریان چه بود و چرا این فتنه باعث توبه داوود شده است.
۲-۵ داستان سلیمان
داستانهای مربوط به حضرت سلیمان و ایوب ابهام بیشتری دارند. در مورد حضرت سلیمان گفته میشود «إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ» به یاد بیاور که یک عصر، یک گروهی از اسبهای اصیل تندرو به سلیمان عرضه شد. اصطلاحاً گفته میشود سلیمان از آنها سان دیده است. تا اینجا که نزدیک غروب است و معلوم نیست چرا نزدیک غروب است. ولی نزدیک غروب است و یک سری از اسبهای خیلی خوب آمدند و سلیمان از آنها سان میبیند. آیه بعدی این است «فَقَالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» سعی میکنم ترجمه کنم. سلیمان گفت من حب خیر را دوستتر داشتم از ذکر پروردگار، ترجمه دیگر من حب خیر را دوست داشتم به دلیل ذکر پروردگار خود. یعنی عشق من به این اسبها به دلیل یاد خداوند است. چون عن ذکر پروردگار کاملاً به معنی تعلیل و علتش این است میآید. من این را دوست دارم، از کجا این را دوست دارم؟ از ذکر پروردگار خود این را دوست دارم. اینگونه هم میشود ترجمه کرد، ترجمه دور از ذهنی نیست بعضیها اینگونه ترجمه میکنند، میگویند حضرت سلیمان نمیگوید از ذکر خدا غافل شدم بلکه میگوید اینکه این اسبها را نگاه میکنم و دوست دارم به دلیل این است که من را یاد خدا میاندازد. «حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» تا اینکه یک چیزی در حجاب شد. فقط معلوم است مؤنث است، چه چیزی در حجاب شده است؟ یک گروه میگویند خورشید به قرینه اینکه گفت بِالْعَشِیِّ و نزیک غروب بود. یک عده میگویند خود اسبها هستند. اسبها تاخت و تاز میکردند، هوا تاریک شد، گرد و خاک بلند شد گروه صافنات جیات در حجاب شدند. هر دو از نظر ادبی ممکن است.
پس الان نمیدانیم ماجرا این است حضرت سلیمان میگوید من از ذکر پروردگار غافل شدم یا در حال یاد پروردگار هستم وقتی سان میبینم. نمیدانیم که خورشید «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» یا اسبها «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» هستند. آیه بعد میگوید «رُدُّوهَا عَلَیَّ» به سمت من برگردانید. یا خورشید است که باید برگردد یا اسبها باید برگردند. یک تعبیر بین مفسرین این است کسانی که ذکر ربی را میگویند اسبها سلیمان را از یاد پروردگار غافل کردند تا اینکه خورشید غروب کرد، یادش رفت نماز عصر بخواند یا ذکر مستحبی بود فراموش کرد. آنقدر که غرق تماشای اسبها شد خورشید غروب کرد و نماز نخوانده بود میگوید «رُدُّوهَا عَلَیَّ» خورشید را برای من برگردانید که بتوانم به واجب یا مستحبی که قرار بود عمل کنم، عمل کنم. خورشید برگشت و سلیمان نماز خود را خواند در روایات است و در تفاسیر هم زیاد طرفدار دارد. یک چیز دیگر این است که اسبها را برگردانید، کسانی که میگویند غفلتی اتفاق نیفتاده است اسبها دور شدند و او هم گفت دوباره اسبها را برگردانید. بعد میگوید «رُدُّوهَا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» شروع به دست زدن به گردن و پاها و مسح کشیدن آنها کرد. کسانی که طرفدار این هستند خورشید رفت و برگشت، یک عده میگویند مقدمات نماز را فراهم کرده است، خودش و یارانش به دست و گردن خودشان یک چیزی شبیه وضو گرفتن مسح کشیدند که نماز بخوانند. بعضیها میگویند به گردن و پای اسبها بعد از اینکه نماز خود را خواند دست کشید.
گروه سومی هستند که میگویند «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» اول با «رُدُّوهَا عَلَیَّ» دوم هر دو به یک چیز مربوط نیست. ۴ حالت دارد اگر خورشید و اسبها باشند جفت آنها خورشید است، یا جفت آنها اسبها هستند اولی خورشید است و دومی اسبها است. یعنی خورشید غروب کرد گفته است اسبها را دوباره برگردانید. تنها چیزی که نمیتوان گفت اینکه اسبها در حجاب شدند گفت خورشید را برگردانید، این را نداریم. ولی هر سه اینها در بین مفسرین طرفدار دارد. اینکه میگوید «رُدُّوهَا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» تعداد قابل توجهی از مفسرین اینگونه میگویند که مسح در زبان عربی به صورت استعاری به معنای شمشیر زدن هم است و اینجا سلیمان از اینکه این اسبها او را از ذکر خداوند غافل کرده بودند اینها را گردن زد. با شمشیر اینها را زد تا حب آنها از دلش بیرون برود و قربانی کرد و گوشت آنها را بین مستمندان تقسیم کردند. این هم یک تفسیر دیگر است.
سه جمله است! همه حالتها را نگفتم! چه اتفاقی اینجا افتاده است؟ اسبها بودند بعد سلیمان غافل شد و اسبها را کشت، نماز او قضا شد، رفت نماز خود را بخواند، بعد نماز را خواند و اسبها را ناز کرد یا آنها را کشت. کلاً تفاسیر را نگاه کنید اینگونه است خیلیها «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» اول را به خورشید نسبت میدهند به قرینه «بِالْعَشِیِّ»، چون گفته شده است نزدیک غروب بود، مرحوم علامه طباطبایی میگویند اگر «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» را خورشید در نظر نگیریم «ِالْعَشِیِّ» بیمعنی است. چرا گفته است نزدیک غروب است؟
[۰۱:۳۰]
مفسرین در حد علامه طباطبایی «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» را به خورشید نسبت میدهند، مسئله قضا شدن نماز را خیلیها قبول ندارند، شیعیان مخصوصاً نسبت به اینکه بگویید پیامبر اسب تماشا کرد و نماز او قضا شد حساسیت دارند. به فرض اینکه قبول کنیم خورشید رفت و آمد و اینها نماز خواندند دست کشیدن به گردن و دست اسبها همچنان مبهم است و تعبیر کردن آن به عنوان وضو گرفتن یک چیز بسیار عجیبی است. چه ربطی به مسح گردن دارد، فکر میکنم بعضیها را خیلی راحت میتوان کنار گذاشت. بعد از این داستان هم یک جمله میآید «وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ» سلیمان را دچار فتنه کردیم و یک جسدی بر کرسی پادشاهی او انداختیم و انابه و توبه کرد و برگشت. تا اینجا که چیزی نفهمیدیم بقیه را هم انشاءالله نمیفهمیم! یک احتمال این است که این ادامه آن داستان است، خصوصاً اگر جمله اول را اینگونه فرض کنید که حضرت سلیمان احساس غفلت و گناه نمیکرد و احتیاج به توبه نداشت. اینجا یک خطایی به وجود آمده است، مثل داستان داوود برای اینکه متوجه خطای خود شود، جسدی انداختیم. متوجه شد و انابه کرد. از این نظر مانند این است که شما بگویید داوود گناهی بیرون کرده بود موقعیتی پیش آوردیم که بفهمد گناه بود و توبه لازم دارد و توبه کرد. اینجا هم همینطور است. در ماجرای اسبها، خطایی از سلیمان سر زد مثلاً نماز او قضا شد بعد جسدی انداختیم. چه ربطی دارد نمیدانم! میشود اینگونه فرض کرد آیه ۳۴ وصل به آن است و ادامه آن است و معنی آن این است که آنجا خطا صورت گرفته است و اینجا توبه کرده است.
خیلیها هم اینها را مستقل در نظر میگیرند، آن ماجرایی بود که تمام شد «وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ» این هم یک داستان دیگر است. بر تخت سلیمان یک چیزی انداختیم و توبه کرد. از نظر واژگان جسد چه بود، جسد یک آدمی بود یا جسد به معنای دیگری بود اینها خیلی روشن نیست و معلوم نیست ادامه آن داستان است یا مستقل است. تقریباً چیزی نمیفهمیم. این داستان در کتاب مقدس به این شکل نیامده است که دنبال آن بگردید. بنابراین موضع طرف اول تقویت میشود، عشاق مراجعه به بایبل اینجا چه چیزی برای گفتن دارید؟ میبینید ابهام دارد و ابهام آن با بایبل رفع نمیشود، هنوز هم کسی متنی پیدا نکرده است. خیلی از مواردی که در قرآن بود و داستانی نقل شده است در بایبل نبود بعداً در کتاب آپوکریفا و این طرف و آن طرف داستانی کشف شده است. داستان سلیمان و اسبها کشف نشده است بنابراین آنها میتوانند بگویند این بوده است باید حفظ میکردیم مسلمانها کوتاهی کردند و از بین رفته است. بالاخره به نظر میآید این ابهام با رجوع به کتاب مقدس هم حل نمیشود. تا دلتان بخواهد، وسوسه این را دارم یک جلسه در مورد همه چیزهایی که در مورد این چند آیه گفته شده است مخصوصاً در مورد جسدی که انداخته شده است و احتمالاتی که مفسرین دادند واقعاً ساعتها میتوان صحبت کرد و چیزهای بامزه در آن فراوان دیده میشود. این داستان، یک داستان بسیار مبهم و خیلی مبهمتر از داستان اول است که با رجوع به کتاب مقدس به نظر میآید خیلی ابهام آن رفع نمیشود.
۳-۵ داستان ایوب
داستان سوم داستان حضرت ایوب است. تا دلتان بخواهد داستان حضرت ایوب در کتاب مقدس مفصل است. یک کتاب مستقل است و از نظر ادبی یکی از قویترین داستانهای کتاب مقدس است. متأخر است. بعد از دوران بابلی نوشته شده است. تقریباً قطعی است داستان آن ریشههای غیریهودی دارد یعنی الواح سومری است که به چیز مشابهی مانند داستان حضرت نوح اشاره میکنند. به نظر قطعی میآید ایوب پیامبر قدیمی است خیلی به ما نزدیک باشد هم دوره حضرت ابراهیم و اسحاق است. اینکه در قرآن بعد از داستان سلیمان به ایوب اشاره میشود معنی آن این نیست داستان حضرت ایوب بعد از این دوران اتفاق افتاده است قطعاً داستان قدیمی است. چیزی که در قرآن آمده است نسبت به چیزی که در بایبل آمده است تقریباً چهار جمله در مقابل چهل صفحه است. آنجا داستان خیلی مفصل است و جزئیات دارد و خیلی داستان فلسفی و عمیقی است، فوقالعاده ادبیات جالبی دارد. به شدت توصیه میکنم مستقل از اینکه سوره صاد را میخوانید یا خیر، حتماً آن داستان را بخوانید. یک ترجمه خوبی هم اخیراً درآمده است به نظر من ترجمه یک مقدار سختی است ولی از نظر ادبی قوی است. اگر یک مقدار به مترجم فرصت بدهید، یادم میماند که در جلسه آینده اسم مترجم و انتشارات را به شما بگویم الان مشخصات را نمیدانم. ترجمه خوب پیدا کنید. ترجمههای کتاب مقدس خیلی ادبی نیستند ولی ترجمه خوب پیدا کنید میبینید از لحاظ ادبی، از لحاظ صحنهپردازی یک نمایش خیلی قوی و جالبی است و خیلی از جاها تأثیرگزار است.
کلاً ماجرا این است ماجرایی که در قرآن به آن اشاره میشود حضرت ایوب مرد ثروتمندی بود، فرزندان و مال و اموال زیاد داشت. در کتاب ایوب گفته میشود شیطان چگونه بر او مسلط شد و به او آسیب زده شده است. ولی در قرآن اشارهای به آن نمیشود فقط جمله ایوب را داریم که میگوید «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» لزوماً تأیید آن قسمت از کتاب مقدس که گفته میشود چه شد خداوند به شیطان اجازه داد که به او آسیب بزند لزوماً این تأیید آن نیست. ولی شبیه است. آنجا خداوند به دلیلی دست شیطان را باز میگذارد که به ایوب آسیب برساند. در دو مرحله، اول اموال و اهلش را از او میگیرد، بعد خودش را بیمار میکند. چیزی که ما میبینیم «إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ، ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ» پای خود را حرکت بده. این چشمهای است سرد و نوشیدنی، بالاخره یک چیز مداوا و برطرف کننده نصب و عذاب است. ندای ایوب اینگونه پاسخ داده میشود که پای خود را تکان بده یا به زمین بزن و کاری بکن که چشمهای بجوشد که بارد و شراب است و حالت خوب میشود. «وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَذِکْرَى لأولِی الألْبَابِ» اهلش را و مثل اهل او را به برگردانیم، بیش از آنچه که قبلاً بود به او برگرداندیم و این یک یادآوری برای اولی الالباب است. از این میفهمیم که اهل خود را از دست داده بود یا از آنها جدا شده بود و مشکلی با اهل خود داشت. در داستان کتاب مقدس، بچههای او میمیرند.
بعد اوج ابهام است «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ» سر هیچ کدام از واژههای این آیه توافق نیست که چه معنی دارد. الان اینجا انواع و اقسام تعبیرها وجود دارد بعداً به وقتش در مورد آن بیشتر صحبت میکنم. باز سؤال است آیا با ارجاع به کتاب مقدس میتوانیم مشکلات خود را حل کنیم. مانند داستان سلیمان نیست چون مفصلاً داستان ایوب آمده است. آیا اگر داستان ایوب را کامل بخوانیم مشکلات ما حل میشود یا نمیشود یا مانند گروه اول تمرکز ما باید روی تک تک واژهها و خود این آیات باشد و ببینیم چه میفهمیم و دنبال خارج از متن نباشیم. چیزی که اینجا میفهمیم این است که ایوب آدم بسیار صبوری بود که شیطان همه چیز او را گرفته بود و ارتباط او با خداوند حفظ شد. نعم البعد و اواب بود و خداوند هم بیماری او را درمان کرد و اهل او را به او برگرداند. جزئیاتی اگر گفته نمیشود به خاطر این است که روی 4 آیه متمرکز شوید ببینید حسی به شما میدهد همین کافی است.
۶- جمعبندی
چیزی که میخواستم در این جلسه بگویم فکر میکنم گفتم. مشکل اصلی سوره صاد برای درک کلی این است که سعی کنیم این داستانها را بفهمیم. لزوماً فهم داستانها و ارتباط برقرار کردن بینشان معنی آن این نیست که تمام جزئیات را بفهمیم. ممکن است بعضی از جزئیات را نفهمیم ولی بتوانیم بگوییم این داستانها به صورت کلی چه میگویند و در این سوره چه میگویند و ارتباط کلی که باید بین برقرار شود را برقرار کنیم. سؤال این است چقدر لازم است به متون خارج از قرآن مراجعه کنیم یا خودمان را محدود کنیم به چیزی که در قرآن میبینیم.
یکی از دوستان نوشته است نشر نی، شاید منظورشان این است که کتاب ایوب برای نشر نی است. همین الان میتوانم سرچ کنم به شما بگویم، آقایی به اسم هاشمی نژاد است اسم آن کتاب ایوب است منظومه آلام ایوب و محنتهای او از عهد عتیق، گزارش فارسی قاسم هاشمی نژاد، هرمس. این کتاب شامل ۵ کتاب قصص قرآنی که درباره داستان ایوب چیزهایی گفتند هم است. فقط ترجمه آن نیست خود ترجمه هم شرح دارد، هر فصل ترجمه که ۴۲ بخش در کتاب مقدس است بعد از هر بخشی یک چیزهایی مانند پی نوشت دارد که توضیح میدهد. یک مقدار ادبیات سختی دارد ولی اگر یک مقدار بخوانید و عادت کنید به نظر من خیلی سعی کرده است لحن کتاب مقدس را حفظ کند از این نظر خیلی خوب است.
فکر میکنم بیشتر از حدی که باید صحبت کردم قرار است یک ساعت و نیم باشد ولی بیشتر شد عذرخواهی کنم. کاملاً مشخص است سؤالی ندارید میتوانیم جلسه را ختم کنیم. انشاءلله دو یا سه شب دیگر جلسه دوم را برگزار میکنیم و در مورد داستانها کنجکاوی میکنیم یا اگر لازم شد اول جلسه کلیاتی میگویم.
آن نکته یادتان باشد میتوانیم به صورت مداوم بین کل سوره و داستانها رفت و برگشتهایی انجام بدهیم. اینکه یک ابهامهایی در داستان مثلاً سلیمان است بالاخره این داستان در خلأ گفته نمیشود. بعد از داوود و قبل از ایوب، در سوره صاد گفته میشود بنابراین از قبل و بعد آن میتوان استفاده میکرد. تمرکز فقط روی ۴ واژه ایوب نیست میتوانید به کلیت سوره و قبل و بعد آن ارجاع بدهید، به داستان شیطان و ابلیس و فرشتگان ارجاع بدهید و سعی کنید رفع ابهام کنید.
