بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره فرقان، جلسه‌ی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۴

۱- مقدمه

جلسه ی گذشته کم و بیش به این پرداختیم که سوره را به قسمت های مختلف تقسیم کنیم و از هر قسمتی یک کلیتی را بیان کنیم. به این ترتیب کمتر وارد محتوا شدیم. در جلسه ی قبل همچنین در مورد مفهوم فرقان به عنوان یک واژه ی کلیدی در قرآن صحبت کردم. به این موضوع اشاره کردم که فرقان–همانطوری که از لفظ بر می آید–اشاره به هر چیزی دارد که حق و باطل را از هم جدا می‌کند. فرقان می تواند نیروی درونی و نیروی عقل و تشخیص انسان باشد. در قرآن با صراحت گفته می‌شود اگر تقوا داشته باشید این نیرو را به شما می‌دهیم. فرقان می‌تواند وحی الهی باشد که نقطه ی اوج آن قرآن است و شامل تورات و کتاب‌هایی که قبل از قرآن نازل شدند هم می شود.

۲- معنای واژه ی فرقان

در این سوره ی خاص که اسم آن فرقان است به نظر می‌آید که مفهوم فرقان به معنای جدا کننده ی حق از باطل مد نظر است. در عین حال، آیه ی اول تقریباً روشن می‌کند که از فرقان مانند اسمی برای اشاره کردن به قرآن استفاده شده است. قرآن ویژگی جداکننده بودن حق و باطل، فرق گذاشت بین حق و باطل آنقدر در آن بارز است. بنابراین این کلمه مانند یک اسم خاص در مورد قرآن به کار برده شده است. این سوره با این عبارت در آیه ی اول شروع می شود که «تَبَارَكَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ ..» و کاملاً مشخص است که به نزول قرآن اشاره دارد. همچنین در آیه ی چهارم که گفته می شود «وَقَالَ الَّذِینَ كَفَرُوا لَوْلَا نُزِّلَ عَلَیهِ الْقُرْآنُ جُمْلَةً وَاحِدَةً» واژه ی تنزیل عیناً برای قرآن به کار رفته است. همانطوری که مفسرین می‌گویند، تنزیل اشاره به نزول تدریجی دارد بنابراین وقتی در مورد فرقان نزول تدریجی به کار رفته است به نظر می آید که همان نام قرآن است. منتها هر وقت مدلولی را با یک واژه ی خاص بیان کنید، مثلاً به جای اسم خاص از یک صفت برای اشاره کردن به آن استفاده ‌کنید، شما آن صفت خاص را برای آن اسم برجسته کرده اید. در اینجا نیز وقتی به قرآن با عنوان الفرقان اشاره می‌کنید شما جنبه ی جدا کننده بودن حق از باطل برای قرآن بیشتر وزن داده اید.

جلسه ی قبل به این نکته اشاره کردم که در این سوره الفاظ مکمل و تضاد زیاد می بینید. مخصوصاً در بخش آیات توحیدی این سوره تمثیلی هست که اشاره به وجود دو جریان آب دارد، یکی تلخ و دیگری شیرین، که از هم جدا می شوند و گویی بین آنها مرزی وجود دارد و باهم ترکیب نمی‌شود. این تمثیلی به حق و باطل است که با محتوای سوره که قرآن را با صفت جدا کننده ی حق و باطل از هم معرفی می کند ارتباط نزدیک دارد. ان محتوا در سایر الفاظ سوره نیز انعکاس را پیدا کرده است. شما به صورت مداوم الفاظ متضاد می‌بینید، مثلاً شب و روز، موت و حیات، ضرر و نفع. این الفاظ متضاد در آیات اولیه ظاهر می شوند و همچنان حضور آنها در آیات توحیدی ادامه پیدا می‌کند. می‌خواهم در این جلسه به سوره محتوایی‌تر نگاه کنیم و این نکته را بسط بدهیم.

۳- حق و باطل در کنار هم

اگر بخواهیم خیلی خلاصه نگاه کنیم که در این سوره چه می‌گذرد، شاید اولین چیزی که در یک نگاه نظرمان را جلب کند تعدد  انعکاس حرفهای باطلی است که مخالفین پیغمبر در مورد او می زده اند. این سوره که شروع می‌شود، بلافاصله بعد از سه آیه، در آیه ی چهارم «وَقَالَ الَّذِینَ كَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلَّا إِفْكٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» دو اعتراض بی ربط به صورت همزمان در کنار هم آورده می شوند؛ و این روند همینطور ادامه پیدا می‌کند. همانطور که پیش می روید، آیات قیامت ظاهر می شوند و باز شاهد اعتراض های دیگری هستید. می بینید که یک مجموعه ای از حرف‌های باطل درباره ی نبوت به صراحت ذکر می‌شوند. این تقریباً بی سابقه است. شاید سوره ی دیگری در قرآن پیدا نکنید که حرف های مشرکین در مورد پیامبر را اینگونه به طور منسجم کنار هم ببینید.

متن در ادامه در مورد بعضی از این استدلال ‌ها صراحتاً بحث می‌کند و موضوع را سعی می‌کند روشن کند. این حجم از سخن های باطل در مقابل نه فقط سخن حق، بلکه در مقابل خود حق، ویژگی این سوره است. منظور من از خود حق این است که اینگونه نیست که سخنان مشرکین اینجا نقل شده باشند و صرفاً سخنان حق پیامبران در جوابشان آمده باشد. هرچند که پاسخگویی وجود دارد، ولی حقی که اینجا انعکاس پیدا کرده است فقط در قالب کلام نیست. نمایش‌هایی که از آخرت به تصویر کشیده شده اند هم نمایش حق هستند. شما ابتدا یک مجموعه از باطل هایی که در این دنیا نمود پیدا کرده اند را به صورت سخنان باطلی که در مورد پیامبر گفته اند در این سوره می بینید. سپس در کنار آنها صحنه‌های قیامت را می بینید. همه چیز قیامت حق است. این در کنار هم آمدن حق و باطل مشابه تمثیل عبور یک جریان آب تلخ در کنار آب شیرین و جدا شدن آن ها از هم است که در ادامه ای این سوره آمده است. اینها کنار هم قرار گرفته اند؛ سخنان باطل می‌آیند و در کنار آنها حق ظاهر می شود و دوباره باطل تکرار می‌شود و الی آخر. ویژگی نام فرقان که نام این سوره است همین جدا کنندگی حق از باطل است و علت اینکه این اسم برای آن انتخاب شده است همین کنار هم قرار گرفتن حق و باطل به این شکلی است که در این سوره می بینید. تاکید من روی این است که معنی ظاهر شدن سخن حق در مقابل سخن باطل این نیست که کسی سخن باطلی گفته باشد و پیامبر یا انسانی سخن حقی را در جواب آن بگوید. خود توصیف قیامت یا آیات توحیدی حق هستند. در تمام قرآن حق تجلی دارد، اما در این سوره سخنان باطل نیز نمود زیادی پیدا می کنند.

۴- فیلتر خوب و بد در هنر امروزی

اگر از راه دور نگاه کنید، شاید مهمترین ویژگی این سوره تعدد سخنانی است که درباره ی وحی و نزول قرآن از قول مشرکین نقل شده اند، که خیلی پیگیرانه هستند. به طور خاص جلسه ی گذشته به آیه ی ۶۰ اشاره کردم و مجدداً می‌خواهم روی آن تأکید کنم «وَإِذَا قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا وَزَادَهُمْ نُفُورًا» که خیلی غلظت باطل بودن آن زیاد است.

در قرآن خیلی کم اینگونه به آدم متکبر کافر نزدیک می‌شوید. چنین روحیات رذیلانه ای خیلی غیرمستقیم در قرآن انعکاس پیدا می‌کنند، چون انعکاس مستقیم آن ممکن است روی خواننده تاثیر بگذارد و عواقبی داشته باشد. کلاً اگر درباره ی حالات زشتی که در اثر گناه به وجود آمده اند خیلی با جزئیات یک متن بنویسید، افرادی که با آن متن مواجه شده اند تحت تأثیر قرار می‌گیرند. این اتفاق وحشتناکی است که در یک قرن اخیر افتاده است. یعنی ما انعکاس حالات گناهکارانه ی آدم‌هایی که راه های اشتباهی را رفته اند و به یک احساسات پلیدی رسیده اند در آثار هنری می بینیم. قبلاً به این شدت این اتفاق نمی‌افتاد که در یک قرن اخیر افتاده است. همه ی این حالت ها در هنر به شدت تجلی پیدا کرده اند. شاید بزرگترین ضایعه ای که برای بشر پیش آمده این است که ما یک هنر مملو از انعکاس اینگونه حالات داریم.[۰۰:۱۵]  این افراد مواد مخدر مصرف می‌کنند و یک حالت‌هایی به آنها دست می‌دهد.

هنرمند امروزی خودش را راوی صادق حالت‌های خودش می‌داند. هیچ فیلتری وجود ندارد که تفکیک کند آیا احساسی که فرد دست داده خوب است یا بد ، و مشخص کند آیا به جا هست که این احساس را بیان کند یا خیر. کلاً در این زمانه چنین سوالی احمقانه به نظر می رسد. فرض کنید به یک هنرمند بگویید شما که حالتان بد بود چرا این شعر را گفتید. فکر می‌کنم اگر علناً به شما نخندد و یا متلکی به شما نیندازد حداقل در درون خودش این حس را خواهد داشت که با یک آدم احمق مواجه شده است که نمی‌داند هنر چیست. اگر چنین فیلتر تفکیک کننده ای وجود می داشت هنرمند یا به صورت کلاسیک در حالت تقلید می بود و یا صبر می‌کرد که در او احساسات خوبی ایجاد شوند قبل از اینکه بخواهد شعری بگوید. مثلاً اگر بهار شود و حس شادمانی و خوبی به او دست بدهد آنگاه او شروع به سرودن از بهار می‌کند. متاسفانه مشکل هنر کلاسیک این است که هنرمندی که حس خاصی نسبت به بهار ندارد یک بهاریه می‌سازد، چرا که از او خواسته اند که بهاریه بسازد. این در حالیست که اگر احساسات واقعی در فردی تجلی پیدا کننده ممکن است بعضی از بهاریه ای در زمستان سروده شده باشد و فرد هنگامی که زیر کرسی نشسته است یک بهاریه ای خوانده است و از خواندن آن سر ذوق آمده است.

ما در دورانی زندگی می‌کنیم که ویژگی هنر این است که فیلتری ندارد. آثار هنری از صافی عبور نمی‌کنند و حالت خوب و بد اصلاً معنی پیدا نمی کنند. صداقت مهمتر است هرچند که مطمئناً در هنر مدرن صداقت به معنای واقعی کلمه وجود ندارد چون چیزی که بیشتر از هر چیزی در هنر امروز مطرح است میزان فروش است. بنابراین اگر یک فیلتر هم وجود دارد این است که مردم از چه چیزی خوششان می‌آید است و برویم به سمت تولید اثر هنری که بتوان آن را زیاد فروخت. مثلاً گروه بیتلز جزو اولین گروه‌هایی بودند که آثاری را از حالات خود بعد از مصرف مواد روانگردان ایجاد کردند. وقتی نشان داده شد که فروش چنین کالایی بالاست و از آن استقبال می شود، این روش تولید هنر مد شد. بنابراین گروه‌هایی بعداً تبدیل به اپیدمی شدند که این کار را انجام دادند. بعضی از آنها اهل این کارها نبودند ولی در جو مد در آن دوره آثار این چنینی ایجاد کردند. بدین ترتیب در موسیقی ژانری به وجود آمد که به آن سایکودلیک می‌گویند که موسیقی راکی است که تحت تأثیر مواد مخدر و روانگردان به وجود آمده است.

۵- تجلی حق و باطل در کلام

جلسه ی گذشته به حالات و تماثیل حق و باطل اشاره کردم و توضیح دادم که نام فرقان به عنوان مرز جدا کننده ی بین آنها تعبیر می شود. به جز این حالات، نام فرقان به جدا کننده ی سخنان حق از باطل نیز اشاره دارد. چرا در این سوره به این میزان زیاد سخنان باطل نقل می شوند؟ نکته اینجاست که معمولاً باطل در قالب کلام جلوه‌گر می شود. پدیده هایی که در عالم طبیعت واقع می‌شوند باطل نیستند و حقیقت دارند. اما در کلام باطل به فراوانی جلوه گر می شود. در این سوره ابتدا سخنان باطلی از کلام انسان ها نقل می شوند، ولی در مقابل آن حق به عنوان تصاویری از آخرت دیده می‌شود. بدین صورت حق و باطل کنار هم قرار می گیرند و یک مرز خیلی روشنی بین آنها پدیدار می شود. کاری که قرآن می‌کند این است که به شما تمریناتی می دهد بتوانید حق را از باطل در کلام نیز جدا کنید.

شما وقتی یک بحث سیاسی را گوش می‌دهید اینگونه نیست که یک نفر به عنوان باطل و یکی به عنوان حق حرف بزند. شما هستید که باید تشخیص بدهید که چه کسی حرف حق یا باطل می‌زند. البته در بحث‌های سیاسی تقریباً همه حرف‌های باطل می‌زنند و کسی حرف حق نمی‌زند. ولی قرآن مانند یک نمونه از مسئله ی حل شده است که مثلاً می‌گوید این سخن باطل است و حق آن اینگونه است، این سخن در مقابل این سخن دیگر قرار می‌گیرد. و اینگونه ذهن انسان به تشخیص حق از باطل عادت می‌کند. افرادی که با قرآن مأنوس هستند گاهی ممکن است از نحوه ی سخن گفتن یک نفر به دلیل شباهت به سخنان باطلی که در قرآن نقل شده است به باطل بودن سخنان او پی ببرند؛ هر چند که محتوای سخنان خیلی روشن نباشد. از لحن سخنان یک نفر ممکن است یک حسی به آنها دست دهد که مثلا این فرد باطل می‌گوید و برای او محقق شود که این سخن واقعاً باطل است. قرآن با کنار هم قرار دادن صریح حق و باطل گویی آنها را از هم جدا می‌کند و صفت فرقان بودن قرآن همین است.

۶- تفسیر آیات ابتدایی

بد نیست با اشاره به بعضی آیات کمی مستدل تر صحبت کنیم که چرا انتخاب اسم فرقان نسبت به محتوای سوره اسم با مسمایی است. اولین قسمت سوره سه آیه ی اول است که به صورت مقدمه ی سوره هستند. سپس اعتراضات افرادی که مخالف پیغمبر هستند آورده می شود که بخش نسبتاً بزرگی است. بحث را با خواندن اول مقدمه ی سوره شروع می‌کنیم.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

«تَبَارَكَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ عَلَى عَبْدِهِ لِیكُونَ لِلْعَالَمِینَ نَذِیرًا » (الفرقان:۱)

مبارک است آنکه فرقان را بر بنده ی خود نازل کرد تا برای جهانیان نظیر باشد (یعنی حالت انذار داشته باشد و آنها را از عاقبت کار بترساند).

«الَّذِی لَهُ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَلَمْ یَتَّخِذْ وَلَدًا وَلَمْ یَکُنْ لَهُ شَرِیکٌ فِی الْمُلْکِ وَخَلَقَ کُلَّ شَیْءٍ فَقَدَّرَهُ تَقْدِیرًا »

(الفرقان:۲)

کسی که پادشاهی و ملک آسمان و زمین به دست او است و فرزند و شریکی در ملک ندارد و همه چیز را خلق کرده است و  تقدیر می‌کند.

 آیه به طور مشخص و با تأکید تصوری که ما از توحید داریم را بیان می‌کند. اینکه یک خدا هست که همه چیز را خلق کرده است و همه چیز را تدبیر کرده است و در حال اداره ی همه چیز است و پادشاه جهان است. همه ی امر و حکم به دست خداوند است و کس دیگری هم در اداره ی آنها دخالتی ندارد. و در مقابل اینها گفته می شود «وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ». اینجا وقتی از پادشاهی خداوند صحبت می شود از مالکیت و ملک صحبت می شود. آیه ی دوم از اینجا شروع می شود که ملک آسمان و زمین به دست خداوند است و آخر به این می رسد که خداوند خلق کرده است. می شود اینطور تفسیر کرد که گویی منشأ ادراک ما از اینکه چرا خداوند پادشاه جهان است این است چون خداوند این جهان را خلق کرده است و تقدیر همه چیز به دست او است پس خداوند پاشاه جهان و مالک همه چیز است. خودش خلق کرده است و خودش هم اداره می‌کند.

شرک برای مشرکین است و روایت برعکس است: آیه ی سوم از این شروع می‌کند که «وَاتَّخَذُوا مِنْ دُونِهِ آلِهَةً لا یَخْلُقُونَ شَیْئًا وَهُمْ یُخْلَقُونَ» سپس می‌گوید «وَلا یَمْلِکُونَ لأنْفُسِهِمْ ضَرًّا وَلا نَفْعًا وَلا یَمْلِکُونَ مَوْتًا وَلا حَیَاةً وَلا نُشُورًا». از اینکه چیزهایی را مشرکین عبادت می‌کنند و شریک خدا می‌گیرند که هیچ چیز را خلق نکردند و در نتیجه مالک چیزی هم نیستند و نفع و ضرری برای خودشان مالک نیستند چه برسد به اینکه به کس دیگری بخواهند نفع و ضرر برسانند. این مقدمه با بیان ادعای توحید و معرفی صفت فرقان برای قرآن اشاره می‌کند و وارد سوره می‌شود.

۷- ادعای اول:‌ افراد دیگری قرآن را به پیامبر آموخته اند

در ادامه ی سوره شاهد ادعاهای باطلی برعلیه همین فرقانی که خداوند به بنده ی خود یعنی پیامبر نازل فرموده است هستیم. حرف‌های باطل آنها در این مورد نقل می‌شود و بدین ترتیب سوره ادامه پیدا می‌کند.

«وَقَالَ الَّذِینَ کَفَرُوا إِنْ هَذَا إِلاّ إِفْکٌ افْتَرَاهُ وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» (الفرقان:۴)

کسانی که کافر شدند می‌گویند قرآن و وحی که پیغمبر مدعی آن است چیزی نیست به غیر از «إِفْکٌ و افْتَرَاهُ» یعنی دروغی که به صورت افترا ساخته شده «وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» یعنی افراد دیگری به او کمک کردند «فَقَدْ جَاءُوا ظُلْمًا وَزُورًا»، حقیقتاً سخنی که گفتند ستم آشکاری است. می‌خواهم در مورد هر کدام از این ادعاها بحث کنم و اینکه همه ی آنها ادعاهای جالبی هستند و نکته های جالبی در آنها است. چه نکته ی جالبی در ادعای اول است؟ اینکه قرآن را دروغی که پیامبر ساخته است بدانند حرف باطلی است. اما کلاً همه ی حرف‌های باطل اینگونه هستند که یک مقدار تحلیل کنید حقایقی نیز در آنها می یابید. نمی‌خواهم شما را به جلسات روانکاوی دانشکده ی فنی ارجاع بدهم. در جلسات قرآنی هیچ وقت به این جلسات ارجاع نمی‌دادم و نمی‌دهم و بر عکس. اینها دو دریای شور و شیرین بودند که باهم هیچ ارتباطی نداشتند. احساس من این بود که هیچ لزومی ندارد آدمی که آن جلسات را گوش می‌دهد این جلسات را هم گوش داده باشد و برعکس.

۱-۷ جستاری در روانکاوی

در هر حال کمی از نگاه روانکاوی می خواهم به مسئله نگاه کنم. می‌خواهم از تئوری های یونگ استفاده کنم. لزومی ندارد كه كسی این تئوری را بلد باشد و لزومی ندارد كه این توجیه را بپذیریم. دیدگاه یونگی اینگونه است كه شما هر چیزی را بخواهید بگویید میزانی از حقیقت را انعکاس می دهید. در هر سخن  باطلی یك مقدار كه تحلیل كنید انگار به یك حقایقی می‌رسید. این در تئوری یونگ مبنای خیلی روشنی دارد. هر وقت شما سخن می‌گویید ناخودآگاه شما دخالت می‌كند. هرچقدر هم سعی كنید كه حرف های باطلی بزنید، خودتان فكر می‌كنید یک چیزی می‌گویید ولی در كنار آن مانند یك اثر هنری یك محتوایی را تولید می‌كنید که وقتی آن را تحلیل كنید می‌بینید كه حتی اگر آن محتوا محتوای كاملاً غلطی هم باشد ضد آن در خودش است. مشابه این – نه دقیقاً آنطور كه یونگ نگاه می‌كند – اینكه ضد یک گزاره در دل خود متن به وجود می‌آید در كارهای ژاک دیریدا هم هست. من در جلسات دانشكده ی فنی درباره ارتباط بین دیدگاه دیریدا و یونگ صحبت های مختصری كردم. شاید در دو جلسه ی پراکنده بود.

[۰۰:۳۰]

كلاً باید این عادت را داشته باشیم كه در ورای باطل همیشه حق است. تمثیلی كه می‌گوید باطل مانند كف روی آب است را به یاد آورید. وقتی شما به آب کف آلود نگاه می‌كنید بیشتر كف روی آب را می‌بینید. ولی ما می‌دانیم كه هر چیزی که هست آب است. حتی همان كف هم یك حباب‌هایی است كه جنس آنها از آب است. انگار یك شكل دیگری به خود گرفته است. باطل خیلی چیز ناپایداری است و امکان این وجود دارد که آدم سخن باطل را بشنود و تحلیل كند و از آن حقایقی كشف كند. اینكه این كار خوبی است یا خیر این بحث جدایی است.

در حرفی كه اینها زدند یك حقیقت خیلی خوبی نهفته است. از اینكه می‌پذیرند كه این حرف پیامبر نیست و پیامبر نمی‌تواند این حرف‌ها را زده باشد و لازم است كه گروهی به او کمک کرده باشند «وَأَعَانَهُ عَلَیْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ» من یك چیزی را متوجه می شوم. اینکه اینها ادعا می کنند که او دروغ می گوید و گروهی به پیامبر کمک کرده اند انگار بیشتر از پتانسیلی كه در پیغمبر می‌دانستند در این سخنان وجود دارد. مثلاً داستان‌هایی را كه می‌دانستند پیامبر نمی‌داند در این کتاب آورده شده است. و اشاره به حقایقی که پیامبر نمی‌داند یا یک نوع ادبیاتی که ادبیات پیامبر نیست و مسحور کننده هستند. این اشاره که پیامبر مانند آدم‌های سحر شده است هم بازتاب حقیقتی است که در ذهن کج و ماوج اینها یک جور دیگری بازتاب پیدا کرده است. واژه‌ای که به کار می‌برند نادرست است ولی واقعیت این است که پیامبر به یک آدم مسحور شباهت دارد. اینها فکر می‌کردند که یک آدم دیوانه آدمی است که جن زده است، اجنه به او حمله کردند و او را تسخیر کردند. و اینها سخنانی نامعقول در اثر جن زندگی هستند. واقعیت این است که فرشته‌ای می‌آید و حقایقی را برای پیامبر بازگو می‌کند و پیامبر هم آنها را انتقال می‌دهد.

حقی وجود دارد که در ذهن اینها کج و ماوج انعکاس پیدا کرده است. نکته ی کلیدی که از تئوری یونگ که در جلسات دانشکده فنی توضیح دادم استفاده می کنم این است که من اگر آینه ی کج و ماوجی که حقیقت را در افراد انعکاس می دهد را خوب بشناسم، از انعکاس کج و ماوج ایجاد شده می‌توانم واقعیت را تشخیص دهم. در عالم اپتیک هم مخصوصاً اگر تکنیک‌های کامپیوتری داشته باشم و ویژگی‌های یک آینه را بفهمم که چگونه انحنا پیدا کرده است می‌توانم یک برنامه ی کامپیوتری بنویسم که تصویر اعوجاج یافته را به تصویر درست تبدیل کند. این کار شدنی است.

چیزی که در این جهان واقع می‌شود حق است. باطل که واقع نمی‌شود. هر چیزی که است حق است. نمی‌دانم منظورم را می‌فهمید یا خیر. سخن حق یعنی من یک چیز واقعی را به خوبی بیان کنم طوری که سخن من با واقعیت منطبق باشد. بنابراین آن چیزی که واقعی است خودش حق است. فرض کنید این آدم‌ها یک چیزی در بیرون واقع شده است را در ذهن بیمار خود انعکاس داده و در قالب کلام بیان می‌کنند. گاهی ممکن است خطاهایی بر اثر عدم بیان مناسب آن چیزی که فرد در درون خود می‌ بیند ایجاد شود و باطل بودن کلام ممکن است به ضعف بیان ربط داشته باشد. گاهی هم ممکن است فردی آن تصویر اعوجاج یافته از حقیقت را به صورت کلام در ‌آورند و حتی خوب این کار را انجام دهند. بنابرین بیان شیوا در کلام مبنی بر حقیقت کلام نیست. اگر از دور به کلام نگاه کنیم، وجود یک حقیقتی در بیرون و انعکاس نا متوازن آن را ببینیم. بنابراین این خود نشانه ای از حقیقت است. وقتی یک آدمی با این مشخصات بیمارگونه در مقابل این حقیقت قرار بگیرد چه چیزی در او منعکس می‌شود؟ همین مزخرفاتی که می شنویم. انگار حقیقت همین است.

 پس این سخنان باطل از یک جهاتی سخن حق هستند. ولی وقتی در آینه تغییر شکل یافته کثیف منعکس می‌شود من اگر زحمت بکشم و خوب تحلیل کنم نه فقط حقیقت را از ورای آینه می‌توانم ببینم بلکه می‌توانم در مورد خود این آدم و روحیات آنها هم چیز هایی بفهمم. از یک اثر هنری هم به یک حقیقتی می‌توانم برسم و هم می‌توانم هنرمند را از ورای این اثر هنری بشناسم. این سخنان باطلی که اینجا گزارش می‌شوند نتیجه ی انعکاس حقیقتی هستند. حقیقت این است که پیامبر کلامی را آورده است که نمی‌تواند از خودش بوده باشد. حرف ما هم همین است. معجزه‌آسا بودن قرآن این است که شما نمی‌توانید این کتاب را با این محتوا و با این شکل به آن شخصی که در ۱۴۰۰ سال پیش ادعای پیامبری کرد نسبت بدهیم و بگوییم اینها سخنان این آدم هستند.

۲-۷ بیماری چیست؟

بالاتر بودن سطح آیات قرآن از کلام پیامبر حقیقتی است که در ذهن این آدم‌ها اینگونه انعکاس پیدا کرده است. آنها این حقیقت را به طور بیمارگونه بیان می‌کنند. بیماری چیست؟ شاید بتوان تک تک این ادعاها را تحلیل کرد و بنحوی به عمقی از روحیه ی آدمی که این حرف را می‌زند برسیم. بیماری این است که در انتهای این قطعه بیان می‌شود:

«أَرَأَیْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَهَهُ هَوَاهُ أَفَأَنْتَ تَکُونُ عَلَیْهِ وَکِیلاً»(الفرقان: ۴۳)

آیا کسی را دیده ای که اله خود را هوای نفس خود قرار داده باشد؟ آیا تو نسبت او مسئولیتی داری؟

«أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَکْثَرَهُمْ یَسْمَعُونَ أَوْ یَعْقِلُونَ. إِن هُم الًًا کَالأَنعام بَل هُم اَضَلُّ سَبِیلاً»(الفرقان: ۴۴)

آیا می پنداری اکثر آنها گوش فرا می دهند یا تعقل می کنند؟‌ حقیقتاً آنها همانند چهار پایان هستند. چه بسا گمراه تر.

به این دلیل که اینها تابع هوای خود هستند چیزی که در ذهن آنها انعکاس پیدا می‌کند دارای انحراف‌هایی هست. امیالی در وجود آنها هست و اعوجاج‌هایی که در آینه وجود آنها به وجود آمده است نتیجه ی تبعیت از این امیال است. کسی که پر از هوای نفس است نمی‌تواند حقیقت را به روشنی درک کند.

۳-۷ عرفان چیست؟

کل داستان عرفان از این قرار است که اگر این هواها را خاموش کنید حقیقت خود به خود در وجود شما انعکاس پیدا می‌کند. اگر من میل نداشته باشم، به عبارت دیگر امیال و جهت گیری‌های خاصی نداشته باشم، مثلاً از یک چیزهایی خوش و بدم نیاید، بعد حقیقت را که می‌بینیم در درون من همانطوری که است انعکاس پیدا می‌کند. ما چون منافع و معیشت داریم و مطابق با معیشت و منافع خود انگار دوست داریم چیزها را ببینیم نمی‌توانیم حقیقت را درک کنیم. می‌گویند اگر می‌خواهید به حقیقت برسید باید عقل معاش را کنار بگذارید چون همه ی چیزهای شخصی و دوست داشتن ها و دوست نداشتن ها – از یک چیزی من بدم می‌آید ها – مانع دیدن حقیقت می شوند. مثلاً یک آدمی حرف‌های حق می‌زند ولی چون من از او خوشم نمی‌آید حرف‌های او را قبول نمی‌کنم.‌ اینکه چون من از منشأ این سخن بدم می‌آید این سخن را قبول نمی‌کنم مثال واضحی از پیروی از هوا است.

در آیه ی وحشتناک «قِیلَ لَهُمُ اسْجُدُوا لِلرَّحْمَنِ قَالُوا وَمَا الرَّحْمَنُ أَنَسْجُدُ لِمَا تَأْمُرُنَا» (الفرقان:۶۰) موضوع اینکه چه چیزی به آنها گفته شده است در حاشیه است. چون توگفتی من این کار را بکنم من این کار را نمی‌کنم. این ته رذالت است که امیال یک نفر باعث ‌شوند یک چیزی را بپذیرد یا نپذیرد. چون از آدمی که این حرف را زده است خوشش می‌آید یا نمی‌آید. کلاه داشته باشید قبول نمی‌کند، کت و شلوار داشته باشید قبول می‌کند، لباس و ظاهر شما و اینکه پسر چه کسی هستید در قبول کردن حرف شما تاثیر دارد. این حالت مبتذل تبعیت از هواست است. در درون همه ی ما حالت‌های مبتذل هستند. یعنی یک تمایلاتی داریم که براساس آنها یک سری چیزها را می‌پذیریم و یک سری چیزها را نمی‌پذیریم. نکته این است که ما از بعضی حقایق خوشمان می‌آید و از بعضی خوشمان نمی‌آید. از چیزهایی که انگار مطابق با میل ما نیست استقبال نمی‌کنیم و حقیقت را دچار اعوجاج می‌کنیم طوری که با میل ما سازگار شود.

اولین ادعا ادعای خیلی خوبی است و مانند سند و مدرکی است که حداقل این را برای ما اثبات می‌کنند که عرب آن دوران که قرآن را نمی‌پذیرفت حداقل این را می‌پذیرفت که این کار پیغمبر نیست. یک بخشی از حق یعنی معجزه آسا بودن قرآن را اینگونه بیان می کند. ولی چون اصل آن ماجرا و اینکه خدا به پیغمبر وحی کرده باشد برای او قابل پذیرش و خوشایند نیست این را یک مقدار تغییر شکل داده است. یک عده ای هم هستند که به پیغمبر کمک می‌کنند که حرف‌هایی را بزند.

۸- ادعای دوم:‌ قرآن همان بازگویی اسطوره های کهن

ادعای دوم این است که

«وَقَالُوا أَسَاطِیرُ الأوَّلِینَ اکْتَتَبَهَا فَهِیَ تُمْلَى عَلَیْهِ بُکْرَةً وَأَصِیلا» (الفرقان:۵)

و آنها می گویند: اساطیر پیشینیان که نوشته شده اند که بر او صبحگاهان و شامگاهان خوانده می شوند.

 این ادعا نیز نزدیک به حقیقت است. اول که این آیه را می‌خوانید مانند این است که طرف مقابل وحی بودن قرآن را انکار می‌کند و بد و بی راه می‌گوید. ولی کمی دقت کنیم توصیفشان نزدیک به توصیف وحی است. گفته می شود که صبحگاهان و شبانگاهان چیزهایی به او املا می‌شود. سپس گفته می‌شود اینها اساطیر الاولین هستند و منظور اینها این است که اینها یک سری داستان‌های پوسیده ی قدیمی هستند. ولی حقیقت این هست این است که اینها یک سری حقایق تاریخی قدیمی هستند؛ هر حقیقت تاریخی حتماً قبلاً گفته شده است. مثلاً فرض کنید من درباره ی وقایع سیاسی ۲۸ مرداد حقایقی را بیان کنم. بالاخره امکان ندارد یک حرفی بزنم که کسی نگفته باشد. هر چیزی که بوده به صورت پراکنده یا جسته و گریخته گفته شده است و آدم‌هایی حرف‌هایی را بیان کرده اند. بنابراین درباره ی حرف‌هایی که در مورد تاریخ زده می‌شود همیشه حالت تکراری بودن هست. بالای ۹۰ درصد چیزهایی که در مورد تاریخ گفته می‌شود همه پرت و پلا هستند، ولی حقایقی وجود دارد که مدام تکرار می‌شوند. اینکه یک چیزی تکراری است و شبیه حرف‌های قدیمی‌ها است نکته ی بدی نیست، مگر قرآن مدام نمی‌گوید آیاتی در در قرآن هستند که تایید کننده ی تورات هستند؟

 شما اینگونه تصور کنید از طریق وحی خداوند با بشر ارتباط برقرار کرده و حقایقی را گفته است. شما انتظار دارید هر بار یک چیز جدید بگوید یا اینکه قسمت هایی از حرف تکراری باشد؟ تکراری بودن چیزهایی که در قرآن آمده است نسبت به تورات و خیلی متون و سنت های شفاهی که از پیغمبران باقی مانده باشد نشانه ی صدق ادعای پیغمبر است. بنابراین احساس اساطیرالاولین بودن و تکرار در قرآن باز هم حقیقتی را بیان می‌کند. این تکرارها باز گو کننده ی اشتراک دعوت و سخنان پیامبر با پیامبران پیشین و گذشتگان هستند. این نکته ای است که خود قرآن هم از آن استقبال می‌کند و مدام تأکید می‌کند که ما حرف جدیدی نیاوردیم.

قبلاً به یک رویکرد ضد دینی اشاره کردم که جا دارد دوباره به آن اشاره کنم. [۰۰:۴۵] یک رویکرد ضد دینی بر علیه اسلام که خیلی فراوان می‌بینید این حرف است که چون مثلاً مراسم حج در بین اعراب بوده است و شبیه نماز در ایران و یهودی‌ها هم بوده است پس مناسک اسلام تقلیدی از مناسک گذشته است. یا اینکه مثلاً فلان حکمی که اینجا به عنوان قصاص وجود دارد در فلان منطقه و پیروان فلان دین هم همین کارها را می‌کردند. و از اینها نتیجه می‌گیرند که اسلام ترکیبی است که از یک سری سنت های قدیمی و چیز جدیدی در آن نیست. خیلی از این حرف‌ها می‌زنند و کتاب می‌نویسند که نشان بدهند مواردی که در اسلام آمده اند سابقه دارند. اما این به نفع اسلام است. مگر در اسلام پیغمبر مانند هنرمند مدرن ادعا کرده است که من یک اثر جدید آورده‌ام؟ اثر جدیدی در کار نیست و همین است. اگر در گذشتگان واقعاً عبادتی مانند نماز پیغمبر وجود نداشت باید یک مقدار شک می کردیم که چگونه می‌شود نوح و ابراهیم و موسی و عیسی خدا را عبادت می‌کردند و نوع عبادتشان شبیه نماز نبوده است.

اگر کسی به عنوان یک فرد ضد دینی زحمت بکشد و تحقیق کند و ثابت کند چنین منسکی در فلان منطقه بوده است خدمت بزرگی به اسلام کرده است چون ما لازم داریم که ثابت شود میزانی از مناسک و مفاهیم اسلام سابقه نداشته اند. چون خدایی که دین اسلام را فرستاده است مشابه این احکام را احتمالاً باید قبلاً هم فرستاده باشد. شاید عیناً یک شکل نباشند چون زمانه و اوضاع اقتصادی و اجتماعی فرق کرده اند و احکام ممکن است تغییر کرده باشند یا صورت نماز و روزه تغییر کرده باشند. مثلاً یهودی‌ها هم روزه می‌گرفتند فقط آنها ۲۴ ساعته می‌گرفتند. ولی در اسلام زمان محدود شده است شاید به خاطر اینکه هوای عربستان خیلی گرم بود و تشنه می‌شدند و نمی‌توانستند ۲۴ ساعت روزه بگیرند، پیغمبر گفته است از صبح تا غروب بگیرید. معمولاً یک چیزهایی اضافه می‌شود ولی تحقیقاتی که نشان می‌دهد همه ی مناسک و مفاهیم که در اسلام هستند سابقه تاریخی دارند و در ادیان دیگر بوده اند و آنها را در جاهای دیگر می‌توانید پیدا کنید. اینها کاملاً تحقیقات مثبتی هستند که ما دوست داریم بیشتر از اینها بشنویم. ما دوست داریم بشنویم که همه ی این چیزها در ادیان دیگر مشابه‌هایی داشتند. نیت آنها این است که بگویند پیغمبر همه ی این چیزها را می‌دانست ولی اقتباس کرده است. خودشان چند قرن تحقیقات می‌کنند و اینها را پیدا می‌کنند. اینکه بگویند پیغمبر یک چیزهایی را از هندی ها اقتباس کرده است چگونه ایده ی آنها را از وحی نبودن قرآن ثابت می‌کند؟ به نظر من نه اینکه راه نداشته باشد ولی اگر پیغمبر در صحرای عربستان یک چیز خیلی جدید می‌آورد با اینکه یک دین دروغی ساخته باشد سازگارتر بود تا اینکه اینقدر به ادیان قبل از خودش شبیه باشد.

هیچ کدام از داستان‌هایی که در قرآن آمده اند تقریباً مطلقاً بی‌سابقه نیستند. خیلی به ندرت شاهد داستان های جدید هستیم. حتی داستان موسی و خضر هم پیشنه‌هایی در ادبیات قبل از قرآن دارد. داستان‌های پیامبران هستند. داستان اصحاب کهف هم وجود دارد و یک چیزهایی در مورد آنها نوشته شده است. شاید چند داستان خیلی اختصاصی باشند که اصلاً قبلاً گفته نشده اند. شباهت محتوای قرآن به داستان های قبل حقیقتی است که اینها به این شکل بیان می‌کنند و انگار فقط لحن لحن مخالفت است وگرنه واقعیتی را می‌گویند که متناسب ادعای قرآن است. بلافاصله بعد از این ادعا در آیه ی ششم می خوانیم

« قُلْ أَنْزَلَهُ الَّذِی یَعْلَمُ السِّرَّ فِی السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ إِنَّهُ کَانَ غَفُورًا رَحِیمًا »(الفرقان:۶)

بگو این را همان کسی که راز آسمان ها و زمین را می داند فرستاده است. حقیقتاً او آمرزنده ی بخشنده است.

پس خداوندی که چنین احاطه ای به اسرار در آسمان‌ها و زمین دارد وجود ثابتی است. پس باید انتظار داشته باشیم در تنزیل جدید شباهت هایی با متون قبلی وجود داشته باشد.

۹- ایراد سوم: چرا پیامبر غذا می خورد؟ چرا فرشته ای همراه او نیست؟

ادعا و ایراد بعدی که به نظر آنها می‌رسد این است که این چگونه فرستاده‌ای است. «وَقَالُوا مَالِ هَذَا الرَّسُولِ یَأْکُلُ الطَّعَامَ وَیَمْشِی فِی الأسْوَاقِ لَوْلا أُنْزِلَ إِلَیْهِ مَلَکٌ فَیَکُونَ مَعَهُ نَذِیرًا » (الفرقان:۷). این چگونه پیغمبری است که خداوند فرستاده‌ که مانند ما غذا می‌خورد و در بازارها راه می‌رود. چرا یک فرشته بر او نازل نشده که همراه او عمل انذار را انجام بدهد. اینجا مسئله این است که آینه ی آنها یک چیزی را می بیند و یک چیزی را تشخیص نمی دهد. باطن پیامبر توسط اینها به دلیل اینکه خودشان باطن ندارند خیلی دیده نمی‌شود.

۱-۹ تکبر به عنوان یک مانع اساسی شناختی

اینجا ایراد شناختی از نوع اعوجاج آینه نیست بلکه مانند لکه‌هایی است که در آینه چیز هایی بازتاب پیدا نکرده اند. اینها قسمت معنوی  قسمت پنهانی کار را نمی‌بینند و درک نمی‌کنند. در حقیقت بر پیامبر نه یک فرشته بلکه لشکری از ملائکه نازل می‌شوند و ارتباط دارند. وقتی یک چیزی در وجود آنها منعکس نمی‌شود می‌گویند وجود ندارد. استراتژی کلی بشر این است که وقتی چیزی را نمی‌بیند بگوید نیست. گرایش ما این است که اگر یک چیزی را درک نمی‌کنیم حس ما این است که نیست. عامل این عدم شناخت چیست؟‌ یکی از عوامل اساسی و منشأ کفر و حرف‌های از این دست وجود کبر وغرور در این افراد هست. این حقیقت در آیه ی «لَقَدِ اسْتَکْبَرُوا فِی أَنْفُسِهِمْ وَعَتَوْا عُتُوًّا کَبِیرًا» (الفرقان:۲۱) منعکس شده است. کسی که دچار کبر است و خودش را بزرگ می‌داند نمی‌تواند بگوید من نمی فهمم و یک چیزی است که من نمی‌بینم. بنابراین منشأ خیلی از انکارها این است که طرف واقعاً در سطح نازلی از ادراک است ولی چون کبر دارد نمی‌خواهد بپذیرد.

من نمی‌دانم چقدر کبر دارم ولی من در سطح نازلی از ادراک خود نسبت به خیلی از چیزها مشاهدات غیبی ندارم. ولی نمی‌گویم نیست. خیلی به من بر نمی‌خورد. مثلاً یک عده از عرفا هستند که چیزهایی در این عالم می‌بینند که من نمی‌بینم. من با ملائکه حشر و نشر ندارم و این را کمبود خود می‌دانم، چون سطح من پایین است اینها را نمی بینم. یک آدمی که متکبر باشد نمی‌تواند این حرف را بزند و نمی‌تواند این را بپذیرد. یک چیز هایی هست که یک عده می‌بینند و من نمی‌بینم چون آدم سطح پایینی هستم. قبول کردن این با کبر خیلی ناسازگار نیست.

بنابراین اگر ملکی هست آن را نمی بینند. چیزی که می‌بینند این است که پیغمبر می‌خورد و در بازاها راه می‌رود. قسمت ظاهر را می‌بینند و قسمتی که مربوط به باطن است را نمی بینند. چیزی که گزارش می‌دهند بیشتر از اینکه گزارش حقیقت باشد گزارش در مورد خودشان است. وقتی یک نفر رسالت پیامبر به عنوان یک حقیقت جلوی او قرار گرفته است می‌گوید من می‌بینم که این آدم در بازارها راه می‌رود و چیزی می‌خورد و نمی‌بینم که ملکی بر او نازل شده باشد بعد می‌گوید ملک نازل نشده است در واقع گزارش می‌دهد که چشم باطن من کور است. چیزی که شما می‌توانید نتیجه بگیرید بیشتر از اینکه یک چیزی درباره واقعیت باشد این است که این آدم گفت ملکی نیست یعنی آدم فرشته بینی نیست، آدمی است که همین را می‌بیند. یک آدمی را می‌بیند که مانند من راه می‌رود و می‌خورد، تصوری ندارد از اینکه در باطن همین آدمی که در بازار راه می‌رود چه چیزی ممکن است بگذرد. نمی‌تواند قبول کند که این آدم در ماورای تصور من است به دلیل اینکه پذیرفتن اینکه این آدم در بازار راه می‌رود ولی الان در باطن او وصل به ملکوت عالم است و با خدا ارتباط دارد و در بازار یک سری ملائکه با او قدم می‌زنند و با او یک ارتباطی دارند برای یک آدم متکبر قابل پذیرش نیست.

بنابراین آن چیزی که در این اعتراض نمود دارد این است که اینها خیلی چیزها را نمی بینند و وقتی که خیلی چیزها را نمی‌بینند به دلیل کبر نتیجه ای که می‌گیرند این است که چنین چیزی نیست. این بیماری بزرگی است و همه ی ما تحت تأثیر چنین مشکلاتی هستیم و خیلی مثال می‌توان پیدا کرد که برای ما سخت است که اگر یک چیزی را درک نمی‌کنیم نه اینکه این را نفهمیدم بلکه مشکلی دارم که نمی‌توانم بفهمم. این خیلی خیلی دشوار است. کل فلسفه ی غرب و چیزی که به آن فلسفه ی تحلیلی می‌گویند – کلاً هرچند موضوع برای آن نوشته نشده است – ولی مانند هر شاخه علمی دیگر اصول موضوع پنهان دارد. یکی از اصول موضوع پنهان فلسفه ی تحلیلی این است که قوای ادراکی ما در حد حواس و منطق است.

۲-۹ نگاه عرفانی به قوای شناختی

دیدگاه‌های عرفانی همیشه اینگونه هستند که ما بیشترین سعی خودمان را در این راستا قرار دهیم که تا ابزارهای شناخت خود را قوی‌تر کنم. هدف این نیست که از ابزار محدودی که در دست داریم برای شناخت استفاده کنم. چشمی که ظاهر را می‌بیند می‌تواند رشد کند و چیزهای بیشتری را ببیند. منطقی که بر اثر تفکر دو دوتا چهارتا حاصل می شود می‌تواند به جایی برسد که حقیقت مستقیماً در آن منعکس شود و باعث ایجاد الهام شود. کلاً اگر یک آدمی قبول داشته باشد که برای درک حقیقت، حس و منطق دو دوتا چهارتای سوری کفایت نمی‌کند نمی‌تواند فیلسوف تحلیلی شود و خیلی جدی کار کند. بنابراین هر کسی که در فلسفه ی تحلیلی جدی کار می‌کند و فکر می‌کند که فلسفه با همین ابزارهای موجود می‌تواند به حقیقت برسد مثل این است که این اصل موضوع را پذیرفته است که ابزارهای شناخت همین‌ها هستند و اینها کافی هستند. حتی اگر بگوید شاید یک عده ای چیزهای دیگری را بشناسند و من کاری به آنها ندارم، به هر حال کفایت قوای شناختی خود را بنحوی پذیرفته است. در حالیکه اینها برای درک حقیقت کافی نیستند.

 اصولاً گرایش ما این است وقتی ما یک چیزهایی را نداریم کلاً منکر آنها هستیم. الان فضا اینگونه است که شناخت ماورای چیزی که همه به طور عمومی به آن دسترسی دارند خیلی معنی ندارد. لااقل به این بهانه که چنین شناخت هایی وجود داشته باشد به طور عمومی قابل درک نیست. بنابراین از شناخت‌های خصوصی باز می‌مانند. و معلوم نیست مشکل آنها با ادراک خصوصی چیست. فکر می‌کنم همیشه درک حقیقت یک فرایند خصوصی است و عمومی نیست.

۱۰- ایراد چهارم:‌ چرا او باغ و جواهرات ندارد؟

ایراد بعدی این است:

«أَوْ یُلْقَى إِلَیْهِ کَنْزٌ أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلا رَجُلا مَسْحُورًا» (الفرقان:۸)

یا چرا به او جواهراتی داد نشده یا چرا باغی ندارد که از آن بخورد. و خطاکاران می گویند از فرد مسحور شده ای تبعیت می کنید

 این چهارمین و اوج فضاحتی است که اینجا وجود دارد. چرا او گنجی همراه خود ندارد؟ در واقع اشکال این است مردی که گنج ندارد و باغ مصفایی ندارد چگونه می‌تواند پیغمبر خدا باشد. [۰۱:۰۰] «أَوْ یُلْقَى إِلَیْهِ کَنْزٌ» چرا گنجی به سمت او پرتاب نشده است یا «أَوْ تَکُونُ لَهُ جَنَّةٌ یَأْکُلُ مِنْهَا» باغی ندارد که از آن بخورد. «وَقَالَ الظَّالِمُونَ إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلا رَجُلا مَسْحُورًا». رَجُلاً مَسْحُورًا را یک لحظه کنار بگذاریم. اینجا حالت اعوجاجی که در اثر هوا و هوس به وجود می‌آید این است که اینقدر این گرایش به گنج و پول و مالک باغ بودن در این افراد زیاد است این حس ایجاد شده که کسی که با ماورای طبیعت ارتباط دارد حتماً باید از اینجور چیزها داشته باشد. چگونه ممکن است خداوند با چنین آدمی ارتباط داشته باشد؟ خداوند مالک آسمان‌ها و زمین است و همه ی گنج‌ها دست اوست ولی به این آدم نداده است. فقر این آدم و نداری این آدم نشانه ی این است که این آدم به منبع قدرتی وصل نیست. برای این افراد بسیار بدیهی است که این چیزها خوب هستند. نه تنها که خوب هستند بلکه بهترین چیزها هستند. چطور ممکن است به طرف قرآن بدهند ولی گنج ندهند. قرآن که به دردی نمی‌خورد. یک کتاب شعر است. گنج خوب است. این افراد به قدری در خواسته‌ و آرزوی گنج داشتن غرق شده اند که حس آنها این است که اگر من به خدا وصل شوم و خدا به من عنایت کند من چه چیزی می‌خواهم؟ گنج می‌خواهم. هر آدم عاقل و بالغی باید گنج طلب کند چگونه است که پیغمبر وصل شده است ولی به او شعر و کتاب دادند ولی گنج ندادند؟

 اگر کسی به خدا وصل شود باید چیزهای خوب به او داده شود. اینکه پیامبر حالات معنوی خوبی دارد یکی از این گنج هاست. قرآن موهبت خیلی بزرگی است. آدمی که در این سطح پایین فکر می‌کند و این تمایلات دنیوی را دارد، ارزش این موهبت ها را نمی بیند.

باز هم از این حرف بیشتر از اینکه اطلاعاتی درباره ی پیغمبر  به دست آوریم از اعواج آینه ی ادراک این فراد آگاه می شویم. قسمت‌هایی از آینه در حدی اعوجاج دارد که فقط خود آینه را می‌بینید. یک آینه ی کثیف و کج و ماوج که چیزی را انعکاس نمی‌دهد. به آینه نگاه کنید به دلیل کدورت زیاد خود آینه را می‌بینید که چیزی در آن نیست. این انحراف به جایی رسیده که شما تنها آدمی را می‌بینید که از شوق گنج و باغ داشتن پر پر می‌زند. هرچقدر به او بگویید که این آدم خوب است می‌ پرسد چقدر گنج دارد. یک سری ملاک‌های غیرواقعی از این دست در ذهن او هستند.  واقعیت این است که پیامبر از نظر معنوی گنج دارد. در باغ است. معنوی نگاه کنید تمام چیزهایی که می‌گویند پیامبر ندارد را دارد. ولی این افراد درکی از این سطوح معنوی ندارند. پیامبر شبانه روز از یک جنتی میوه‌های معنوی می‌خورد. آیا می‌توانید به چنین افرادی بگویید که این که این فرد گنجی دارد و باغی از معنویات دارد؟ خیلی حرف خنده داری به نظر می‌رسد.

۱-۱۰ ارتباط سوالات با فرهنگ موجود

حضار: آیا اینگونه استدلال این افراد به این ربط ندارد آنها تصوری از پیامبران پیشینی داشتند که پادشاه هم بودند یا یک قابلیت‌های عجیب و غریبی داشتند؟ شما می‌گویید این پیامبر پیامبر آخر زمان است ولی خیلی از قابلیت‌هایی که پیشینیان داشتند را ندارند. این مثال شاید به ذهن آدم بیاید که حضرت مریم غذاهایی از آسمان می خورده است. یا بعضی از پیامبران پادشاه بودند و قدرت‌هایی داشتند و تصرفات عجیب و غریبی داشتند. آیا صحبت آنها به این نکته ارتباطی دارد؟

پاسخ: فکر نمی‌کنم. شما می‌گویید در فرهنگ عمومی زمان پیامبر تصوری از پیامبران وجود داشته که پیامبران پادشاه یا دارای قدرت های ماورایی بودند. فکر نمی‌کنم در این فرهنگی چنین تصوراتی وجود داشته باشد. یهودی‌ ها هم برای همه ی پیامبران خود چنین چیزی قائل نبودند، چه برسد به مشرکین و قریش.

حضار: شاید در آن زمان مبلغین مذهبی بودند که گنج هایی داشتند.

پاسخ:‌ واقعاً داشتند. در دین زرتشت در زمان ظهور پیامبر خیلی موبدها گنج داشتند. ولی موبدها ادعای پیامبری نداشتند و نمی‌گفتند زرتشت گنج داشت. نکته این است که آدمی که به خدا وصل است باید چیزهای خوب را داشته باشد. جای بحث دارد. ممکن است به ویژگی های فرهنگی خاصی از زمان پیامبر که ما نمی‌دانیم ارتباط داشته باشد. ما هرچقدر بیشتر جاهلیت و فضای فرهنگی عرب در زمان پیامبر را بشناسیم ممکن است ریزه کاری هایی را در این حرف ها خوب نفهمیم.

تحقیقات فرهنگی و ادبی ایزوتسو یک چیزهایی را روشن می‌کند. بعضی از واژه‌ها در آن زمان معنی های خاص فرهنگی داشتند و هرچه ما دور شدیم از آن زمان، آن واژه‌ها به معنای دیگر به کار گرفته شدند. فهم این واژگان احتیاج به تحقیق دارد. مثلاً وقتی اینها به کسی شاعر می‌گفتند چه معنی داشت و در ذهن آنها چه می گذشت. یا بعضی از واژه‌ها را به چه معنایی به کار می‌بردند. گاهی اوقات واژگان عرب در قرآن با تغییراتی به کار می‌روند ولی وقتی سخنان مشرکین نقل می‌شود برای درک آنها خوب است که تحقیق کنیم که فرهنگ آن زمان چه بوده است. بنابراین من منکر این نیستم که شاید در ارتباط با استعمال واژه ی کنز فرهنگ خاصی وجود داشته باشد یا – دقیقاً چیزی که شما می‌گویید – یک جور تصور احمقانه ای که داشتند این بوده باشد که پیغمبر باید پادشاه باشد. شاید مثلاً مدرکی بتوان پیدا کرد که در اشعار جاهلی آن زمان واژه ی پیامبر معادل پادشاه بودن بوده باشد. من وقتی چنین مدارکی ندارم تصور من این است که این را آدمی می‌گوید که از بس گنج و باغ در ذهن او مهم است که نمی‌تواند بپذیرد آدم فقیری که غذای خود را هم ندارد به مالک آسمان ها و زمین متصل باشد. باغ داشتن یعنی اینکه حداقل غذای او تأمین باشد و بتواند چیزی بخورد.

چطور مالک آسمان ها و زمین نماینده ای فرستاده باشد که لباس خوبی هم نداشته باشد که بپوشد. من این را می‌فهمم. ولی ممکن است پشت هر کدام از چیزهایی که مشرکین در قرآن می‌گویند فرهنگی باشد. کما اینکه من در ماجرای سوره ی قصص در مورد معجزات موسی گفتم که ممکن است واقعاً یک روزی در مورد ید بیضا یک تحقیقی انجام شود و بفهمیم این در آن فرهنگ ماجرایی داشته باشد و ما نمی‌دانیم. شما سخن فرعون و مشرکین را باید بر مبنای فرهنگ زمان آنها بفهمید. بنابراین هیچ بعید نیست که پشت اینها چیزهایی باشد. من تأیید می‌کنم شاید باشد تا نیست. من طور دیگری تعبیر می‌کنم و سعی می‌کنم عمومی حرفی بزنم.

۲-۱۰ حس مسحور شدگی پیامبر

در آخر این آیه (آیه ی ۸) گفته می شود که‌ «إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلا رَجُلا مَسْحُورًا». پیامبر تحت یک القائاتی است و از یک جهاتی سخن او هم سحرآمیز است. من دوست دارم همیشه به این قطعه ی قرآن اشاره کنم که فردی حرف پیامبر را شنید و برگشت گفت « إِن هَذَآ إِلَّا سِحرٌ یؤثَرُ » (المدثر:۲۴) یعنی با شنیدن قرآن حالش عوض شد و به خودش آمد که عجب جادوی موثری است که حتی روی من هم اثر گذاشت. این فرد یک لحظه بدون فکر کردن به تاثیر گذاری قرآن پی برد ولی چون نیت کرده بود که حقیقت را انکار کند چنین جمله ای گفت. ولی در واقع حقیقت را افشا کرد. بله پیامبر از جهاتی شبیه مسحورها است. مثلاً می‌گویند وقتی به پیامبر وحی می‌شد حالتی شبیه غش به او دست می‌داد، شبیه آدمی  که سحر شده است. وقتی حرف هم میزند حالت سحر آمیزی دارد. کلاً اینکه پیامبر ساحر یا مسحور باشد هر دو به حقایقی بر می‌گردند. سحر و تصوری که اینها از سحر و مسحور دارند در آن بنحوی ارتباط با ماورای طبیعت است. مانند این حسی در این دوره زمانه از ارتباط با با ماورای طبیعت وجود دارد که در قالب ذهنی خیلی ها چیزی مانند ارتباط با خدا در آن نیست. به این نوع تفسیر می توان مانند سحر نگاه کرد.

۱۱- امتداد به قیامت

در آدامه آیه ی ۹ می گوید «انْظُرْ کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الأمْثَالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلا». ببین چه حرف‌هایی در مورد تو می‌زنند و گمراه شدند و راهی پیدا نمی‌کنند. آیه ی ۱۰ با واژه ی «تبارک» آغاز می شود. خود سوره هم با همین واژه آغاز می شود. به این دلیل صرفاً کلامی یک مقدار این حس وجود دارد که سخن جدیدی آغاز می شود. این ایراد که چرا پیامبر جنت ندارد را به عنوان حرف آخر گذاشته شده است و بلافاصله وصل می‌شود به اینکه «تَبَارَکَ الَّذِی إِنْ شَاءَ جَعَلَ لَکَ خَیْرًا مِنْ ذَلِکَ جَنَّاتٍ تَجْرِی مِنْ تَحْتِهَا الأنْهَارُ وَیَجْعَلْ لَکَ قُصُورًا» (الفرقان:۱۰). پس از این قرار است آیات به قیامت وصل شوند. بنابراین از یک سری حرف‌های باطل عبور می‌کنیم و به سمت توصیفی از قیامت می رویم. می‌گویند تو جنت نداری و اگر خدا بخواهد می‌تواند برای تو «جنّاتٍ تجری من تحتها الانهار» قرار می دهد. ما که قرآن خوان هستیم بیشتر از اینکه این آیه را به عنوان جواب ببینیم، خود به خود یاد آخرت می‌افتیم. سپس می‌گوید «بَلْ کَذَّبُوا بِالسَّاعَةِ وَأَعْتَدْنَا لِمَنْ کَذَّبَ بِالسَّاعَةِ سَعِیرًا» (الفرقان:۱۱) به سراغ این می‌رود که ماهیت این افراد در آخرت چگونه است.

حضار: اینکه می‌گوید امثال یعنی آنها مثل آوردند؟ یکی می‌گوید چرا کنز و ملکی پایین نیامده است. این بیشتر شبیه سوال هست تا مثال. چنین استفاده ای از مثل جاهای دیگر هم هست که عجیب به نظر می‌آید.

پاسخ: فکر نمی‌کنم. معنی این واژه عمومی تر است. مثلاً‌ همین آیه را ترجمه کردم که چه حرف‌هایی در مورد تو می‌زنند. چه چیزی در مورد تو می‌گویند. خیلی اینگونه نیست که اینجا به طور تخصصی اینها امثالی گفتند و مثل گفته باشند. فکر می‌کنم خیلی واژه ی عمومی‌تری هست. کلمه ی مثل به صورت مفرد اگر استفاده شود معنی مثل می‌دهد. می‌خواهیم مثلی بزنیم ولی فکر نمی‌کنم اینجا معنی حکایت یا تمثیلی باشد و ربط به واژه ی تمثیل داشته باشد.

حضار: «کَیْفَ ضَرَبُوا لَکَ الأمْثَالَ فَضَلُّوا فَلا یَسْتَطِیعُونَ سَبِیلا». در اینجا ضرب هم آمده است. به این تأکید دارد که مثل چیز خاصی است.

پاسخ: بگذارید یک مقدار فکر کنم. همانطور که ترجمه کردم به همین سادگی می‌خوانم. شاید درک این استعمال واژه یک مقدار عمیق‌تر از این باشد. فکر می کنم اگر چیزی به ذهنم رسید یا قرآن را نگاه کنم و در مورد این اصطلاح چیز خاصی اگر پیدا کردم جلسه ی بعد صحبت می‌کنیم.

در مورد آغاز بخش جدید با عبارت تبارک یک نکته ی جالب وجود دارد. اینکه این آغاز با شروع بحث در مورد قیامت همراه است و همزمان مصادف پایان سخنان باطل است. [۰۱:۱۵] به این ترتیب، فضا برگشتن به اولین عبارت سوره یعنی «تَبَارَکَ الَّذِی نَزَّلَ الْفُرْقَانَ» است. یک بار دیگر وقتی بشنوم تبارک الذی به غیر از حالت آغاز دوباره ی سخن، دقیقاً اینجا جایی است که سخن باطل تمام شد و حقیقت گفته می شود. کاری که سوره می‌کند این است که سخن باطل را در مقابل حق بگذارد و به این دلیل فرقانیت قرآن در این سوره انگار تجلی خاصی دارد. از تبارک الذی سخن حقیقت شروع می‌شود و سخن باطل کنار رفت و هیچ چیزی حقیقی‌تر از سخن درباره آخرت نیست.

طبق قرآن آخرت چیزی نیست به غیر از اینکه حقایق در این عالم پنهان هستند آشکار می‌شوند. مثلاً آیه ی ۹ سوره ی طارق قیامت را با «یُومَ تُبلَی السَّرائِر» توصیف می کند. بودن آدم‌ها در‌ آتش جهنم اینگونه نیست که یک آتشی روشن کرده باشند و یک آدمی را در آن بیاندازند. اینکه آدم‌هایی که در کفر  هستند همین الان در آتش زندگی می‌کنند. و همه چیز آنها می‌سوزد و وجود آنها به دلیل کفر خاکستر می‌شود. به دلیل اینکه ارتباط آنها با حقیقت قطع شده است وجود آنها در آتش است. ولی ظاهری نیست و نمی‌سوزند. در یک حالت‌هایی احساس سوزش هم ندارند ولی وجود آنها واقعاً خاکستر می‌شود گرفتار آتش هستند.

باطن عالم همین است و این چیزی است که در آن دنیا آشکار می‌شود. اینکه «وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ» (البقرة:۲۴) هیزم جهنم و مردم و سنگ است یعنی چیزی که آتش را روشن کرده است از درون خود مردم درآمده است. بنابراین تبارک الذی انگار یک جوری مرز روشنی بین سخنان باطل با حق است. هر باطلی حقیقتی را بیان می‌کند. ولی برای اینکه بفهمیم حقیقت پست حرف باطل چیست  باید زحمت بکشیم و از داخل آن حقیقت را در بیاوریم. آخرت ظهور حقیقت به صورت مطلق و بدون پرده است. هر چیزی که در آخرت اتفاق می‌افتد بدون کوچکترین اعوجاجی حقیقت چیزی است که در دنیا بوده است.

۱۲- نکته ای تکمیلی در مورد آثار هنری

قبلاً به نکته ای غیر مرتبط با سوره اشاره کردم و می‌خواهم آن را تکمیل کنم. یک لحظه فکر کنید افرادی که ادعاهایی را مطرح می کنند در حقیقت از درون خودشان گزارش کلامی می دهند و این کار را خوب انجام بدهند. این سخن باطل گزارشی یک حقیقتی است. به یک معنایی هیچ سخنی به غیر از سخن حق وجود ندارد. این آدم چنین آینه‌ای است که در مقابل حقیقت قرار گرفته است. و واقعاً در او چنین چیزی انعکاس پیدا کرده است و این حرف را زده است و از یک حقیقتی گزارش می‌دهد. نه از حقیقت بیرونی بلکه از انعکاس حقیقت در درون خود گزارش می‌کند. اعوجاج‌هایی که در این وسط اتفاق می‌افتند نتیجه ی هوا و هوس و مشکلات واقعی هستند که این فرد دارد. اگر طرف در گزارش ضعیف است نهایتاً این گزارش نهایی باز هم در مرحله ی آخر حقایقی را دارد.

 فروید می‌گوید اگر یک نفر کلمه‌ای را به جای کلمه ای دیگر استفاده کرد این نشانه ی یک واقعیت و میل است. بنابراین استفاده ی غلط از زبان باز نشان دهنده ی یک حقیقت است. در واقع حقیقت در درون این آدم منعکس شده است بعد از درون این آدم در قالب کلام منعکس شده است. مثل اینکه از دو یا چند آینه به ترتیب بازتاب پیدا کند. اعوجاج ممکن است در زبان قوم باشد یا در ناخوآگاه آدمی که حرف می‌زند. همه ی اینها اعوجاج ایجاد می‌کند. اگر زمان زیادی را سپری کنید ممکن است بتوانید حقیقت پشت پرت و پلایی که یک نفر گفته است را درک کنید. ولی معمولاً مردم این کار را نمی‌کنند.

در جلسات فنی دانشکده به میزانی همین کار را می‌کردم. یک اثر هنری – ببخشید این اصطلاح را به کار می‌برم – درپیتی بر می‌داشتم و نشان می‌دادم که در آن چه چیزهای فوق‌العاده‌ای پیدا می‌شود. هرکسی هر سخنی بگوید اگر وقت بگذارید و تحلیل کنید چیزهای خیلی جالبی می‌توانید از آن پیدا کنید. اگر تئوری اعوجاج‌ها را خوب بدانید می‌توانید این انعکاس‌ها را خوب شناسایی کنید که چه مشکلاتی پیش آمده. در نتیجه هر چیزی را به واقعیت‌های عمیقی ربط بدهید.

یکی از عمیق‌ترین حرف‌هایی که در تحلیل هنری آن جلسات زده شد در مورد یکی از سخیف‌ترین آثار هنری بود که در آن جلسات بررسی کردیم. یک فیلم تلویزیونی به نام رونالد بد را تحلیل کردم که شما در اینترنت هم نمی‌توانید در مورد آن راحت مطلب پیدا کنید. از بس اثر پیش پا افتاده و بی خودی است ولی واقعاً حقیقت فوق‌العاده‌ای در آن فیلم انعکاس دارد. اگر یک مقدار رویه ی آن را کنار بزنید در آن چیزهای بی‌نظیری پیدا می‌کنید که در آثار روانکاوهای خیلی مهم هم چیز به این خوبی نبینید.

۱۳- اختتامیه و برنامه ریزی جلسات

قسمت شروع سخنان باطل را تمام کردیم و جلسه خیلی کوتاه شد ولی نزدیک اذان است و انگیزه خوبی دارم تا تمام کنم. به قسمت تبارک الذی دوم هم رسیدیم بنابراین انگیزه ام برای تمام کردن مضاعف است. فقط میل دارم اولویت با آدم‌هایی باشد که در جلسه شرکت می‌کنند و شما هم تقریباً جمع آدم‌هایی هستید که در هفته‌های اخیر آمدید. میل دارم ساعت را نیم ساعت جلوتر بکشم و چهار باشد و تلاقی با اذان پیدا نکند، ساعت یک ساعت جلو رفته و هوا تاریک می‌شود. چون دوست دارم اگر کسی مخالف است دست خود را بلند کند، چون اینرسی داریم دست بلند کاردن کاری است کسانی که ممتنع هستند دست خود را بلند نمی‌کنند، کسی مخالف است که ساعت را چهار کنیم؟ پس جلسه ی آینده از چهار تا شش است که جلسه طولانی‌تر شود، تصور من این بود که سه جلسه در مورد سوره ی فرقان صحبت کنیم، جلسه ی اول خوب بود ولی این جلسه ی خیلی ناامیدکننده است که بتوان سه جلسه تمام کرد ولی گاهی من در جلسه ی آخر هر طوری شد تمام می‌کنم. تلاش می‌کنم که جلسه ی آینده تمام کنم اگر نشد باید چهار جلسه باشد. خیلی ممنون.

جلسه ۲ – سوره فرقان
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو