بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره ابراهیم، جلسه‌ی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۵

۱- مقدمه

قولی که داده بودیم این بود بعد از سوره رعد درباره سوره ابراهیم صحبت کنیم. اول یک عذرخواهی کنم به یک مناسبتی انتهای آخرین فایل سوره‌ی رعد را گوش کردم و دیدم در آنجا وعده داده‌ام که از دو هفته دیگر درباره سوره ابراهیم صحبت می‌کنیم و الان از دو ماه هم بیشتر گذشته است. آخر سال و نبودن کلاس و تعطیلات باعث فاصله زیاد شد. امیدوارم که دیگر خیلی فاصله نیفتد.

یک پیشنهادی شده است که بعد از سوره ابراهیم در مورد سوره یاسین صحبت شود. کم و بیش قبول کردم و بد نیست الان هم بگویم چون قبول کرده‌ام بدانید با اینکه روال کار ما نیست ولی خیلی جلو می‌رویم و یک سوره‌ نسبتاً کوچک را به عنوان سوره بعدی انتخاب می‌کنیم. این دو نکته برای شروع کار بود.

در مورد خود سوره ابراهیم که بلافاصله بعد از سوره رعد قرار گرفته است، اسم سوره مشخص است که از چه بخشی از سوره می‌‌آید. یک قسمتی از این سوره دعای نسبتاً مفصلی از حضرت ابراهیم در آن نقل می‌شود که اسم ابراهیم از آنجا روی این سوره آمده است. درباره بخش‌بندی سوره هم فکر می‌کنم تا حدودی اگر خیلی دقیق نخواهیم بخش‌بندی کنیم یک بخش‌های واضحی وجود دارد. تقریباً می‌شود خیلی واضح این را گفت که ۴ آیه مقدمه داریم که از «الر» شروع می‌شود تا «و هو عزیز الحکیم» انتهای آیه چهارم است. بعد تا انتهای آیه هشتم چند آیه داریم که درباره حضرت موسی و قوم موسی است، بعد یک تعدادی آیه که از آیه نهم شروع می‌شود تا آیه ۱۲ یا ۱۷، ۵ آیه‌ای که این وسط می‌ماند را از کدام بخش [در نظر] بگیریم، خیلی به نظر من اهمیتی ندارد. می‌شود تا انتهای ۱۷ را جزو این بخش دانست که یک مرور کلی به داستان انبیا است. اسامی که می‌برد نوح و عاد و ثمود برخلاف خیلی از سوره‌‌ها، مجزا اینها را بررسی نمی‌کنیم. مثل اینکه یک چیز مشترکی در مورد هر سه پیغمبر را بیان می‌کند. دیالوگ‌های مشترکی که بین این پیامبران و قومشان انجام شده است می‌‌آید و تا آیه ۱۷ یک جوری به نظر می‌آید ادامه همین آیات است که می‌گوید این قوم‌ها به دلیل تخلفی که کردند دچار عذاب شدند.

یک قسمتی از این سوره، من گفتم اگر بخواهیم بخش بندی دقیق نکنیم یک قسمت مفصلی از این سوره است که از آیه ۱۸م شروع می‌شود و تا جایی که دعای ابراهیم شروع می‌شود. سختی این سوره به نظر من این قسمت است. یعنی برای بخش‌بندی و درک محتوای سوره این قسمت میانی را باید با دقت زیاد خواند. شاید لازم باشد به چند بخش کوچکتر آن را تقسیم کنیم. فعلاً اگر نخواهیم رزولوشن ما خیلی بالا باشد حدوداً ۱۷ آیه را به عنوان بخش میانی در نظر میگیریم. بعد دعای حضرت ابراهیم است و آیات از ۴۲ تا انتها هم به عنوان قسمت انتهایی سوره و موخره یک انسجامی دارد. بنابراین یک چیزی در مورد میانه سوره باید با دقت بخوانیم و ببینیم به چه بخش‌هایی می‌توان تقسیم کرد. کلاً ۵، ۶ بخش اینگونه را می‌توان دید که خیلی از هم مجزا هستند و قسمت وسط یک مقدار سخت به آن میرسیم. این در مورد کلیات بود.

یک چیزهای کلی که من همیشه از مقدمه کتاب «نظم قرآن» استفاده می‌کنم اینکه سوره شهرت دارد که سوره مکی است از محتوای سوره هم اینگونه بر می‌آید. احکامی در آن نیست، داستان پیامبران و به اضافه اصول دین مانند توحید و نبوت و اهمیت و کتاب است، که از لحاظ محتوا می‌خورد به اینکه سوره مکی باشد. در ابتدای بخش مربوط به سوره ابراهیم در کتاب نظم قرآن آقای بازرگان گفته‌اند که بعضی‌ها آیه ۲۸ و ۲۹ را مدنی می‌دانند. آیه ۲۸ این آیه است «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ» و خود ایشان هم در کتاب «سیر تحول قرآن»، دو آیه دیگر از این سوره [را] به عنوان مدنی معرفی [کرده‌اند]. نکته‌ای در این بحث به نظر من نیست یعنی گاهی وسط یک سوره مکی به طور مشخص یک آیه‌ای با یک محتوای خیلی دور از محتوای سوره وجود داشته باشد که لازم به تذکر باشد. مثلاً دو آیه‌ای که من الان خواندم که روایاتی است که اینها مکی نیستند، فضای سوره را نمی‌شکنند یعنی کاملاً در لابلای همین آیات قرار گرفته‌اند و در بخش میانی سوره هستند.

درباره اهداف کلی سوره من شرع می‌کنم و یک حرف‌هایی می‌زنم و معمولاً یک ایده مقدماتی [ارائه میکنم]. به نظر من در این سوره در همان مقدمه یک ایدهای به وجود می‌آید که محتوای کلی سوره درباره چیست. بعداً وقتی وارد جزئیات می‌شویم یک مقدار آن را تظریف می‌کنیم، خیلی هم کلی محتوا را تعیین کردن خوب نیست. منتها من می‌خواهم قبل از اینکه بحث را شروع کنم، یک حرف‌های یک مقدار خصوصی بزنم. منظور من از خصوصی این است که مستقیماً مربوط به خود سوره نیست، ممکن است مربوط به خود من یا مربوط به آدم‌ها وقتی که قرآن می‌خوانند باشد. چیزهایی که می‌گویم (نهایتاً شروع کردم در یادداشت کردن که در شروع بحث این را بگویم) [در ابتدا] نظر من این نبود که یک چیزهایی بگویم که به محتوای سوره نزدیک باشد ولی یک طوری شد که به نظر من آمد می‌شود یک جوری به آن ربط داد و وارد سوره شد.

۲- ابراهیم، قهرمان توحید

قسمت خصوصی آن این است که خیلی‌ها که این جلسات را گوش کرده‌اند از من شنیده‌اند که به حضرت ابراهیم در قرآن یک حس خاصی دارم، امیدوارم همه یک حس خاصی نسبت به آن داشته باشند. شاید اگر بگوییم [حضرت ابراهیم] قهرمان قرآن است، حرف نادرستی نیست. بارها شنیده‌ام که می‌گویند حضرت ابراهیم قهرمان توحید است. بارها به این اشاره کردم که جزو شگفتی‌های قرآن است که هرجا اسم ابراهیم می‌آید (نه هر جا واقعا، بلکه تقریباً هر جایی اسم) ابراهیم می‌آید اصرار است که بگوید ابراهیم «مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ». حضرت ابراهیم یک جور یک توحید عجیبی داشت که انگار نمی‌شود از آن صرف نظر کرد. اینگونه نیست که در مورد حضرت موسی اسم او بیاید [ و بگوید (نعوذ بالله) مشرک است]. همه موحد هستند و پیامبران مشرک نیستند ولی در مورد حضرت ابراهیم یک اصراری است که گفته شود حضرت ابراهیم مشرک نیست. اگر دقت کرده باشید، روابط حضرت ابراهیم با بت‌ها یک جور خاصی است. همه ضد بت هستند ولی حضرت ابراهیم نفرت دارد از بت‌ها. بر علیه بت‌ها دعا می‌کند. اقدام عملی می‌کند. یک جوری یک حس نفرت از شرک در حضرت ابراهیم است. شاید «مَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» تأکید روی این است که نه فقط موحد است یک جوری از شرک و از چیزهایی که مردم را به شرک می‌کشانند نفرت دارد.

هر پیامبری در اطرافش یک احساسات خاصی است، در مورد حضرت مسیح هم اینگونه است، احساسی که در قرآن در مورد حضرت مسیح است، یک جوری غرق و اتصال در خداوند است. موحد اینگونه است. یک آدمی که به اصطلاح عرفا می‌گویند وارد کثرت شده است و دوباره یک جوری به وحدت رسیده است. انگار حضرت عیسی اصلا نمی‌داند کثرت چیست. یک آیاتی واقعاً هست که آدم احساس می‌کند یک چنین نکته‌ای در مورد حضرت عیسی وجود دارد.

من چون [قبلا] مفصل صحبت کرده‌ام نمی‌خواهم بگویم یا آیه‌‌ها را تکرار کنم، ولی به نظر می‌آید دنیا را آنگونه که ما می‌دیدیم هیچ وقت ندیده است. از اول به این صورت که انگار همه چیز خداست دیده است و همینگونه زندگی می‌کند. من همیشه این آیه را مثال می‌زنم. بعد از چند سال که پیامبر بوده می‌گوید «فَلَمَّا أَحَسَّ عِيسى‌ مِنْهُمُ الْكُفْرَ قالَ مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ» انگار خیلی دیر احساس کرد که مردم [متوجه این موضوع نیستند].

[حتما] دیده‌اید که وقتی یک چیزی خیلی برای شما واضح است و در آن غرق هستید، راحت نمی‌فهمید که اینها این چیز به این واضحی و سادگی را نمی‌بینند. طول کشید تا حضرت عیسی به این حس رسید اینها کافر هستند. اینها خدا را نمی‌بینند. اینها متوجه توحید نیستند. و وقتی که دید، خودش را کنار کشید و اینگونه نبود با مردم قاطی شود. برعکسِ حضرت موسی که آمده بود وسط معرکه باشد و درگیر شود، حضرت عیسی را نفرستاده بودند که با کفر درگیر شود. برای همین به محض اینکه حس بدی به او دست داد که انگار اینها [خدا را نمی‌بینند و کافرند، از آن‌ها دور شد].

مثل اینکه شما سال‌ها با عده‌ای که چشمشان باز است و هیچ علائمی هم از نابینایی ندارند و خیلی خوب هم تمرین کرده‌اند که یک کارهایی را بکنند و راه‌ها را بلد هستند [باشید و متوجه نابینایی آن‌ها نشوید] (گاهی یک نابینا حداقل در محدوده اتاق خانه خود (اگر ایراد ظاهری نداشته باشند) شما ممکن است یک مدت او را ببینید و نفهمید این طرف نابینا است. آنقدر که راحت است و می‌داند همه چیز کجا است).

احساس من این است حضرت عیسی تا یک مدتی [در شرایطی بودند که] مردم کور بودند ولی زندگی خود را می‌کردند، حتی یهودی‌‌ها عبادات خود را می‌کردند با اینکه کافر بودند. یعنی خدا را نمی‌دیدند ولی عبادت می‌کردند [ولی حضرت این موضوع را تشخیص نمی‌دادند]. ما خیلی راحت تشخیص می‌دهیم که هر کسی عبادت می‌کند معنی آن این نیست که چشم او به حقایق باز شده است. [شاید] بابای او به او گفته است و او هم این کار را می‌کند. به نظر می‌آید که حضرت عیسی به دلیل بینایی زیادش انگار خبر نشد این کارهایی که این مردم می‌کنند معنی آن این نیست که اینها حقایق را می‌بینند. برای آنها پوشیده است و به محض اینکه این را حس کرد گفت «مَنْ أَنْصارِي إِلَى اللَّهِ» و با یک عده رفت و از این جماعت کفار دور شد.

۳- خاص بودن دعاهای حضرت ابراهیم

هر پیغمبری بالاخره یک رنگ و بویی دارد و حضرت ابراهیم یک ویژگی فوق‌العاده‌ای دارد. یکی از ویژگی‌های حضرت ابراهیم دعاهای او است. شما در قرآن کمتر پیغمبری را پیدا می‌کنید که اینقدر از او دعاهای طولانی نقل شده باشد. دعاهای طولانی بی نهایت زیبا. شاید زیباترین دعاهایی که در قرآن است [دعاهای حضرت ابراهیم است]. رقیب دعاهای حضرت ابراهیم دعای حضرت زکریا در ابتدای سوره مریم است که خیلی دل انگیز است. از همه پیامبران دعاهایی می‌شنوید ولی در مورد حضرت ابراهیم این زیاد است. حجم آن زیاد است و دعاهای فوق‌العاده موثر و جالبی است.

نمیدانم چه بگویم. بگویم رشک برانگیز هستند یا نابود کننده‌اند. یک حسی در این آیات است که آدم تفاوت خودش را با یک آدم موحد واقعی می‌بیند. نوع حرف زدن او با خدا، عبارت‌‌هایی که می‌‌آورد، کلماتی که به کار می‌برد. قرآن لحن شخصیت‌ها را حفظ می‌کند. یعنی اگر حضرت موسی بلیغ نبوده و از نظر کلام خیلی خوب حرف نمی‌زده است، کلام حضرت موسی هم در قرآن بلیغ نیست. ولی اگر فرعون آدم بلیغی بوده (و برای همین موسی می‌ترسید و گفت هارون را با من بفرست «أَفْصَحُ مِنِّي». چون فرعون استاد سخن است) [بلاغت او حفظ می‌شود]. قرآن اینگونه نیست چون فرعون آدم بدی است، از این [بلاغت] صرف و نظر کند. یک یا دو سخنرانی فرعون در قرآن بینهایت سخنرانی‌‌های خوبی هستند از نظر لفظی و کلماتی که به کار می‌رود. درست است این ترجمه‌ی عربیِ چیزی است که به زبان عربی گفته نشده است ولی قرآن لحن را حفظ می‌کند و قدرت بیان فرعون را شما در قرآن می‌بینید. من به شوخی می‌گویم آدم [این آیات را که] می‌خواند تحت تاثیر قرار می‌گیرد. خیلی قاطع و فوق‌العاده خوب حرف می‌زند. من از فرعون تعریف نکنم ولی سخنور فوق‌العاده ای است.

دعاهای ابراهیم فوق‌العاده است و از نظر زیبایی و بلاغت بی نظیر هستند. بقیه پیامبران هم دعاهایی دارند. حضرت نوح هم دعای نسبتاً طولانی دارد. چیزی که در کلام حضرت نوح است، بیشتر از شیوایی و زیبایی، قاطعیت فوق‌العاده ای است که مشخصه‌ی حضرت نوح است. ولی دعاهای حضرت ابراهیم فوق‌العاده زیبا و موثر هستند واژگان فوق‌العاده خوبی دارند.

خودم که گفتم خصوصی است [منظور من این بود که اگر] از من بپرسید چند جای قرآن که هی دلت می‌خواهد تکرار کنی [را بگو، باید بگویم] خیلی‌‌ها مربوط به حضرت ابراهیم و حرف‌هایی است که حضرت ابراهیم می‌زند. چیزی که گفتم قرار است چیز خصوصی بگویم، آیه «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ» فوق‌العاده است وقتی که شروع می‌شود شما کلمه اول را که می‌گویید، سوار یک چیزی شده‌اید و شما را می‌برد. هیچ حسی از اینکه شما می‌توانید اینجا مکث کنید نیست. در حالیکه یک جوری ظاهرش ممکن است بتوانید به چند جمله مفهوم‌‌های آن را بشکنید ولی یک حس انسجام خاصی در آن است.

۴- رابطه مداومت با نوسان حالات روحی

چیزی که می‌خواستم بگویم این است که امروز که می‌‌آمدم یادم افتاد که خیلی وقت قبل وقتی که دانش آموز بودم، یک بار قرآن را باز کردم این آیه آمد، این دعای حضرت ابراهیم بود، فکر میکنم قرآنی که داشتم آن موقع هنوز قرآن اینقدر استاندارد نشده بود که فقط قرآن عثمان طه دست مردم است. قرآن‌‌ها مختلف بود و آنطور که یادم است این آیه اول یک صفحه‌ای بود و صفحه با این آیه شروع می‌شد. بنابراین خاطره‌ای که من دارم، در شرایط روحی خیلی خاصی قرآن را باز کردم و این آیه آمد و یک تأثیر بینهایت شدیدی روی من گذاشت. هنوز که می‌خوانم، نه به همان شدت ولی یک تأثیری که روی من گذاشته (ممکن است آن موقع خیلی از چیزهای آن را نمی‌فهمیدم و الان بیشتر می‌فهمم ولی حس آن موقع) در وجود من زنده می‌شود. امروز که داشتم می‌‌آمدم گفتم بد نیست این نکته را بگویم که خاصیت چیزی که در عرف به آن «مداومت» می‌گویند یا مثلاً در مورد قرآن می‌گویند «انس با قرآن» این است.

حالت‌های روحی ما خیلی نوسان دارد، یک لحظه‌‌هایی ممکن است باشد که خیلی گیرندگی خوبی داریم. این لحظه‌‌ها را نباید از دست داد. آدمی که مدام قرآن می‌خواند یا عبادت‌هایی را به طور مداوم انجام می‌دهد، ممکن است یک یا دو ماه هیچ پیشرفت فوق‌العادهای احساس نکند، هیچ اتفاق خاصی برای او نیفتد ولی بالاخره یک روزهایی آمادگی روحی [بیش‌تری دارد و قرآن بر او تاثیر خاصی می‌گذارد]. انگار هی از آسمان یک چیزهایی باشد و در درون ما پتانسیل‌هایی ایجاد می‌شود در شرایطی که از نظر روانی یک حس و حال خوبی داریم یک دفعه ممکن است قرآن را بخوانید و یک تأثیر فوق‌العادهای روی شما بگذارد و بعد این تأثیر به خیلی از جاهای دیگر قرآن منتشر می‌شود. یک چیز فوق‌العادهای می‌فهمیم. در یک لحظه یک حس فوق‌العاده می‌گیرید که بعداً ممکن است باعث شود خیلی از جاهای دیگر قرآن را که می‌خواندید و آن حسی که باید به شما دست می‌داد، دست نمی‌داد حالا به شما دست می‌دهد، یا یک چیزی که باید می‌‌فهمیدید ولی نمی‌‌فهمیدید، حالا می‌فهمید.

من این آیه را چون در سوره بود، حس کردم نمی‌توانم در مورد این سوره صحبت کنم و به این آیه اشاره نکنم که خاطره خاصی از این آیه دارم و هنوز هم یک احساس خاصی نسبت به این دعای ابراهیم که از اینجا شروع می‌شود (از نظر من! چون اول صفحه بود، دعا از اینجا شروع می‌شود ولی واقعیت این است از یک آیه قبل‌تر شروع می‌شود). [خاطره را] بگویم و تأکید کنم که این مداومت مهم است.

من آدم‌هایی را می‌شناسم و با من مشورت کرده‌اند و حس آنها این است که «نمازی که ما میخوانیم به چه دردی می‌خورد؟» (نماز خودشان را می‌گفتند) و اینکه «هیچ حس و حالی به ما دست نمی‌دهد و فکر می‌کنیم نخوانیم بهتر است». یکی از جواب‌های من این است که شما فکر کن ۶ ماه نماز خوانده‌اید و هیچ وقت حواس شما نبوده،۶ ماه هر روز سحر بیدار شده‌اید و نماز شب خوانده‌اید ولی هیچ حس و حالی نداشته‌اید. ولی در ادامه اینگونه است که وقتی شما نماز خواندن را ادامه می‌دهید، یک بار یک دفعه یک اتفاقی برای شما می‌افتد. مانند این است که یک آدمی از نظر معنوی در حال سقوط است. خودش هم این را احساس می‌کند. احساس می‌کند نماز هم می‌خواند اتفاقی برای او نمی‌‌افتد. ولی یک جایی یک دفعه یک قلابی به او گیر می‌کند و این را نگه می‌دارد. یک روزی یک حسی دارد و نماز می‌خواند و یک چیزهایی حداقل در وجودش زنده می‌‌ماند یا یک چیزهایی که از بین رفته بود احیا می‌شود. همان نماز را هم قطع کنید این اتفاق نمی‌‌افتد، یعنی سقوط آزاد بدون هیچ مانعی است. این مداومت در یک عبادتهایی، روی مثلاً خواندن قرآن، به دلیل نوسانی که در حالات ما است خیلی مؤثر است. خاطره‌ای که من از این آیه دارم آن روز صبح من یک حال خاصی داشتم که قرآن باز کردم که بخوانم. شاید اگر این آیه نمی‌‌آمد و یک آیه دیگر می‌‌آمد هم یک تأثیر فوق العاده‌ای روی من می‌‌گذاشت، به دلیل اینکه حس خاصی داشتم. مثل اینکه یک چیزی در ذهن من باز شده بود، مانند ظرفی که چیزی در آن قرار بگیرد، این آیات قرار گرفته است. فکر می‌کنم اگر آدم این انس را داشته باشد مدام این اتفاق‌ها بیفتد و فاصله‌‌ها به هم نزدیک شود و کم کم به یک احساس خاصی برسد.

۵- مکانیسم معرفت

من این را به عنوان تجلیل از این آیه و (دوباره) ابراز ارادت به حضرت ابراهیم آماده کردم  که در ابتدای سوره ابراهیم بگویم ولی بعد به نظر من رسید خاطره‌ای که تعریف می‌کنم چیزی که در ذهن من است این است که یک لحظه‌هایی در ذهن من وجود دارد که آدم یک دفعه یک حسی به او دست می‌دهد یا یک گزارهای را می‌فهمد که یک دفعه یک چیزهای خیلی زیادی همراه آن می‌آید. این احساسی که در همه فرهنگ‌ها تقریباً کلمه‌‌های اینگونه به کار می‌رود. یک دفعه انگار مسائل برای آدم روشن می‌شود. لااقل انگار یک نوری به زاویه‌ای که آدم نمی‌‌بیند تابانده می‌‌شود. این لحظه‌‌های معنوی که ما داریم معمولاً اینگونه است. یک دفعه شما ممکن است یک مجموعه چیز بفهمید. یک آدمی که اصلاً نمی‌داند چرا زندگی او اینگونه گذشته، در یک شب ممکن است تمام زندگی خود را بفهمد، که چرا این اتفاق‌‌ها برای او افتاده است. چرا این چیزهایی که فکر می‌کرده اتفاق‌‌های بدی بوده [است برای او اتفاق افتاده است]. اتفاق بدی برای ما نمی‌‌افتد. همینکه ما فکر می‌کنیم در زندگی خود اتفاق‌‌های بد افتاده است، خیلی آدم‌ها را اذیت می‌کند. یک لحظه‌ای ممکن است در زندگی یک نفر پیش بیاید و یک دفعه متوجه این شود. اینکه مکانیسم آن چیست می‌‌خواهم بحث کنم. یک دفعه همه چیز را با هم بفهمد.

معرفت اینگونه نیست که شما مانند «دستگاه اصلِ موضوعی» یک سری اصل موضوع دارید و از اینها این نتیجه می‌شود، مانند اینکه کامپیوتر گزاره ثابت می‌کند، معرفت ما پیش نمی‌رود. یک دفعه یک گزاره‌ای می‌آید و یک احساسی می‌آید و یک دفعه یک فضای خیلی بزرگی روشن می‌شود. یک حالت‌هایی پیش می‌آید که ممکن است شما احساس کنید اصلاً فرصت ندارید [ به آن فکر کنید، بخاطر اینکه در حالی که] یک چیزی برای شما روشن شده و به آن فکر می‌کنید ولی یک چیز مهمتر از آن به ذهن شما می‌رسد. این را هضم می‌کنید یک چیزی یک دفعه از یک جای دیگر به ذهن شما می‌رسد، این حالت‌هایی است که به آن‌ها روشن شدگی می‌گویند. ممکن است روزانه، ماهانه یا سالانه یا عمرانه این اتفاق برای یک آدم بیفتد. این چیزی است که در تمام فرهنگ‌ها کلمه‌‌هایی برای آن وجود دارد و آدم‌ها به حالت‌های روشن بینی می‌رسند.

به نظر من رسید که قبلاً یک اشاره‌ای کردم و الان می‌خواهم مختصر در مورد اینکه چگونه می‌شود توصیف کرد که چه مکانیسمی دارد که این اتفاق می‌افتد یک مقدار صحبت کنم. قبل از اینکه توضیح بدهم می‌خواهم بگویم با محتوای سوره به شدت مربوط است. حرف‌هایی که اول گفتم در مورد این آیه بگویم و به ذهن من رسید که بگویم (این لحظه‌‌های نابی که پیش می‌آید که آدم یک حس‌‌هایی پیدا می‌کند، [این لحظه‌ها] چگونه است و آن را توصیف کنم)، قصد من این نبود که به ابتدای سوره وصل کنم ولی [میبینیم که] وصل می‌شود.

مشخصه‌ی این سوره این است که در مورد خروج از ظلمت به نور صحبت می‌کند و اهمیت [اینکه] کتابی نازل شده تا مردم را از ظلمت به نور برساند. خروج از ظلمت به نور همین است. ممکن است در یک لحظه اتفاق بیفتد یا در یک مدت طولانی اتفاق بیفتد. ولی علت اینکه این اصطلاح به کار می‌رود که از ظلمت [به سمت نور خارج می‌شود]، واقعاً انگار آدم یک جاهایی برای او تاریک است و یک دفعه روشن می‌شود. این توصیف، توصیف فوق‌العاده‌ای است برای آن اتفاقی که برای ذهن و روح آدم می‌‌افتد.

قبل از اینکه به سوره اشاره کنم که این موضوع در آن حالت محوریت دارد برسم، می‌خواهم به چیزی اشاره کنم (که فکر می‌کنم قبلاً هم به آن اشاره کرده‌ام) به این موضوع کنم که چه توصیفی می‌شود داشت از این مکانیسمِ «یکباره یک چیزهایی برای آدم روشن شدن». من فکر می‌کنم که توصیف خوب این است که واقعیت این است که معرفت یک چیز تخت (flat) دو بعدی نیست که معرفت‌‌ها کنار هم قرار گرفته باشند، یک ساختار هرم مانند دارد.

وقتی شما یک گزاره‌ای در ارتفاع [مشخص]ی از هرم را می‌فهمید (یا یک مخروطی را تصور کنید)، یک معرفتی را که از میانه می‌‌فهمید، تمام این چیزهایی که زیر آن هستند برای شما روشن می‌شود. یعنی ما معرفت‌‌های سطح پایین و سطح بالا داریم برای همین است که انگار یک نفر در تاریکی زندگی می‌کند، در یک لحظه یک معرفت سطح بالا پیدا می‌کند. یک انبوهی از چیزهایی که در سایه آن معرفت دیده می‌شوند یک دفعه روشن می‌شود. مثلا اگر  معرفت را (خدای نکرده) صرفاً به صورت یک سری گزاره‌‌های منطقی [که] کنار هم در ذهن قرار گرفته است ببینید (که واقعیت اینگونه نیست، چون حس‌‌هایی که ما داریم، شهودهای ما، خیلی مهمتر از آن گزاره‌‌هایی است که در قالب زبان بیان می‌شود)، می‌توانید اینگونه توصیف کنید؛ مانند اینکه در ذهن هر آدمی یک مجموعه گزاره‌های غلط و درست هست، یک دفعه یک گزاره کلیدیِ درستِ خیلی مهم می‌آید که به محض اینکه بفهمید این درست است، صدها گزاره‌ای که غلط هستند و شما فکر می‌کردید درست هستند، نابود می‌شوند.

اتفاقی که من می‌گویم ذهن آدم ممکن است فرصت نکند، [به همین دلیل است که]  یک چیز بزرگ را که می‌فهمید، تمام گزاره‌‌هایی که در شعاع پایین این نقطه قرار گرفته‌اند روشن می‌شوند و تبعاً خیلی چیزها هم نابود می‌شوند. گزاره‌‌هایی که با این گزاره‌ی مرکزی تعارض دارند همه را باید دور بریزید. به همین دلیل است که در معرفت پیدا کردن، حالت‌های جهش به وجود می‌آید. چون این گزاره‌ها سطح دارند و انگار روی هم به سمت بالا چیده شده‌اند. واقعاً یک نقطه رأس دارند که اگر کسی آن معرفت را کسب کند همه چیز را بالقوه می‌داند. ممکن است گزاره‌ها در ذهن او آماده نباشند ولی فکر می‌کنم پیامبران اینگونه هستند. ته آن را فهمیده‌اند. گزاره رأس هرم را فهمیده‌اند و هر جایی شما یک چیزی به او عرضه کنید می‌توانند بفهمند که این درست یا غلط است، چون معرفت آنها در سطح بالاتری از این چیزی قرار گرفته است که اینجا است.

در سطوح پایین‌تر ممکن است یک چیزهایی برای شما مجهول باشد ولی یک هرم‌‌های کوچکی را ممکن است درک کرده باشید. این فکر میکنم توصیف خوبی از معرفت در ذهن ما است. این معرفت ساختاری دارد. معرفت‌های سطح بالا داریم. تقریباً واضح است، چون حداقل می‌گوییم یک سری گزاره‌‌ها جزئی هستند، یک سری گزاره‌‌ها کلی هستند، هرچه گزاره کلی‌تر باشد جزئیات بیشتری را شامل می‌شود. هر مثالی بزنید، [مثلا] من یک گزاره کلی در مورد حیوانات فلان دسته بگویم شامل هزارن حیوان می‌شود بنابراین اگر مثلاً ذهن من مشغول مطالعه یک مجموعه موجودات بوده، یک دفعه یک چیز کلی در مورد رده موجودات بفهمم (فرض کنید اینگونه است. چنین معرفت‌هایی در جانورشناسی پیش نمی‌آید) ولی یک دفعه خیلی چیزها در مورد آن رده فهمیده‌ام، بنابراین خیلی حرفی که میزنم عجیب نیست. ولی واقعیت این است که معرفت، یک مجموعه گزاره نیست. حس‌هایی نسبت به اینکه چه چیزی خوب یا بد است، چه چیزی جالب است، اینها هم جزو معرفت به نوعی حساب می‌شوند. یک دفعه به دلیل احساس خاصی که به شما دست می‌دهد دچار این حالت نورانیت می‌شوید

[۰۰:۳۰]

و یک چیزهایی برای شما روشن می‌شود، نه یک چیزی که فکر می‌کردید، یک چیزی که حس میکردید خوب است و بر حق است می‌فهمید که باطل است یا برعکس. یک دفعه احساسات شما عوض می‌شود. این تغییر احساسات، گزاره‌‌های خودش را همراه خودش می‌‌آورد یعنی به طور حسی می‌فهمید که اینها نمی‌تواند درست باشد چون با آن حس کلی که پیدا کرده‌ام تعارض دارد.

۶- کتاب، وسیله‌ی خروج از تاریکی به سمت نور

اگر بخواهم محتوای کلی سوره را درک کنم، معمولاً آیه اول و آخر خیلی کلیدی هستند. در درجه‌‌های بعد نام سوره است. اینها کلیدهای سادهای هستند که می‌شود از آن استفاده کرد. اصل آن این است که قطعه‌‌های سوره را تشخیص بدهیم و ارتباط‌های آن را باهم بفهمیم. به هر حال واضح است آیه اول هر سوره‌ای (نه [صرفا] آیه اول هر سوره‌ای، [بلکه] آیه اول هر متنی)، یک وزن زیادی دارد. اینکه آیه [سوره؟] از اینجا شروع شده است.

آیه اول این سوره این است که می‌گوید «الر كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ». اگر این آیه از این سوره را برای شما بخوانند و بگویند فکر می‌کنید محتوای آن چیست؟ [می‌توان گفت] محتوای آن در مورد رسالت و نزول کتاب (نه فقط رسالت) است. اینکه کتاب مردم را از ظلمات به نور می‌‌آورد. کتاب نازل شده است. شاید حدس بزنید که سوره می‌خواهد توصیف کند که چطور نزول کتاب، مردم را از ظلمت به نور می‌‌آورد. احتمالاً در سوره در مورد اینکه خروج از ظلمت به نور چیست یک چیزی بشنویم، درباره اینکه کتاب چگونه این کار را می‌کند یک چیزی بشنویم، اگر این آیه ملاک اصلی فهم سوره باشد.

حضار: فرقی نمی‌کند مخاطب پیغمبر است

دکتر: متوجه نشدم

حضار: می‌گوید آن کسی که باید مردم را از ظلمات به نور بیاورد پیغمبر است

دکتر: بله می‌گوید «كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ» کتابی که بر تو نازل کردیم، برای اینکه مردم را از ظلمات به نور بیاوری. درست است که عامل آوردن از ظلمت به نور در اینجا پیغمبر است ولی به وسیله کتاب است. مثل اینکه من به شما این آچار را داده‌ام تا این پیچ را باز کنید. کسی که باز می‌کند شما هستید ولی این آچار مهم است. این آچار به این پیچ می‌خورد. بدون این کتاب پیغمبر نمی‌توانست مردم را از ظلمت به نور بیاورد.

حضار: یک جاهایی همین با «ب» آمده است ؟؟

دکتر: این «ل» هم کم از «ب» نیست برای اینکه این کار را انجام بدهد. هدف از انزال کتاب این است که تو این کار را بکنی و مردم را از ظلمت به سمت نور ببری.

من یک چیزهای خصوصی گفتم ولی ربط داشت. ممکن است یک نفر بگوید یک کتاب که آیات آن بر حق است مردم را به سمت نور می‌برد به این صورت که گزاره‌‌های درست می‌گوید و این گزاره‌‌ها را مردم می‌شنوند بعداً ذهنیت آنها تغییر می‌کند. معرفت‌ها را در ذهن آدم‌ها می‌کارد. شاید کتاب کار دیگری هم بکند. بالاخره [در پاسخ به این سوال که] کتاب چه ربطی به ظلمت و نور دارد، [می‌توان گفت] اگر کتاب را به صورت مجموعه‌ای از گزاره‌‌ها نگاه کنید، آنوقت با تعبیر گزاره‌هایی که من گفتم، یک سری گزاره‌‌های درست در ذهن شما ایجاد شود، [و در نتیجه] هم یک مجموعه گزاره‌های درست را نتیجه می‌دهند هم اینکه یک سری گزاره‌های باطل را از بین می‌برند. گزاره‌‌های باطل ظلمت هستند و مانع دید حقیقت هستند و گزاره‌‌های درست کار نور را می‌کنند و باعث می‌شوند شما حقیقت را ببینید.

حالت‌های روشن شدن معمولاً خیلی گزاره‌ای نیستند. یک خاصیت حقیقت این است [که] وقتی شما یک چیز حقیقی را می‌فهمید، همراه خودش «حس» دارد. گزاره‌ی باطل، همراه خودش شهود ندارد. شما یک نتایج غلط که می‌گیرید، حس اینکه یک چیزی فهمیده‌اید را ندارید. ممکن است روی کاغذ من بتوانم گزاره‌‌های غلط نتیجه بگیرم [ولی] شور و هیجانات اینکه یک مجموعه چیز ایجاد شده است را معمولاً ندارم. گزاره غلط شهود به همراه نمی‌‌آورد، در حالیکه گزاره درست شهود دارد، یعنی حسِ دیدنْ به شما می‌دهد. برای همین است که از واژه «نور» استفاده می‌شود. در آن لحظه‌ای که شما یک مجموعه چیز می‌فهمید، حس شما این است که یک چیزی را می‌بینید، برای همین است که می‌گوییم طرف نورانی شده است یا روشن شده است. حس دیدن در کشف حقیقت هست. در کشف باطل حس دیدن نیست.

حضار: شهود بر اساس باورهای ما شکل نمی‌گیرد؟ اگر ما باور غلط داشته باشیم باز هم ممکن است یک چیزی را حس کنیم ولی من فکر می‌کنم حس ما بر اساس باور ما است. اگر باورهای درست داشته باشیم حس ما هم ممکن است درست باشد و اگر باورها غلط داشته باشیم حس ما هم ممکن است غلط باشد. مانند آدم‌های بدبین است.

دکتر: باورهای غلط، مانند این است که من یک موجود تخیلی را تخیل کنم. فرق یک باور غلط (بالاخره یک تصور همراه او است به قول شما ممکن است من یک موجودی که وجود ندارد را تصور کنم و از آن بترسم بنابراین یک حسی به من دست داده است) و حقیقت مانند فرق تصور یک موجود با دیدن آن است. حقیقت را که می‌بینید، چون آن واقعاً وجود دارد، یک چیز مستقلی است که شما آن را کشف میکنید، در حالیکه [در رابطه با] باورهای غلط، واسطه به وجود آمدن، شما [هستید] و یک چیزی در درون شما است. حس اینکه یک چیزی را کشف می‌کنید در آن نیست. ممکن است به طور کاذب هم باشد ولی در مورد دیدن حقیقت یک کیفیتی وجود دارد که مانند دیدن واقعیت است در مقابل تخیل کردن یک چیزهایی که ممکن است شما فکر کنید واقعی هستند. تخیلات یک مقدار تحت اراده‌ی شما هستند. از درون شما جوشیدن و با یک چیزی که بیرون است فرق دارند و حس آن فرق دارد.

حضار: پس تا به شهود حقیقی نرسیم نمی‌توانیم درک کنیم آن حسی که قبلاً دریافت می‌کردیم و فکر کنیم شهود است، واقعی نبوده است. تا این تجربه را نداشته باشیم غلط بودن آن را نمی‌توانیم درک کنیم.

دکتر: همه ما بالاخره یک حس‌های شهودی حقیقی داریم. فرق بین حقیقت و باطل و توهم را کلاً می‌دانیم، ولی ممکن است شما در یک لحظه نتوانید تشخیص بدهید که الان این باور شما از آن نوع است یا از این نوع است. ولی آن لحظه‌ای که این اتفاق برای شما می‌‌افتد که یک حقایقی را می‌بینید، فکر می‌کنم حس آن را دارید و یک دفعه یک مجموعه چیزی انگار به شما واقع می‌شود، خارج از اراده شما. مانند دیدن است. ممکن است من چشم خود را بتوانم حرکت بدهم ولی کنترلی ندارم که این چیزهایی که در بیرون است چیست. در حالیکه در تخیل انگار خودم هستم که اینها را ایجاد می‌کنم.

۷- عزت خداوند و فلسفه‌ی وجود نور و ظلمات

مقدمه سوره از همینجا شروع می‌شود. اجازه بدهید این مقدمه را بخوانیم. محتوای اصلی آن حول و حوش مسئله ظلمت و نور و رسالت انبیا است. آیه اول این است «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الر كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ بِإِذْنِ رَبِّهِمْ إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ». خداوند کتابی را به پیغمبر نازل کرده است برای اینکه مردم را از ظلمت به سمت نور بیاورد و همه چیز به اذن پروردگار است، به سمت راه عزیز حمید.

چون قبلاً در این مورد در جلسات بارها بحث کردم در مورد اسم عزیز و رابطه‌ای که با ابلیس دارد، جایی که ابلیس قسم خورد «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» نمی‌دانم حضور ذهن دارید یا خیر. من برای کسانی که حضور ذهن ندارند در حد یک اشاره کوتاه می‌گویم. ابلیس و اغوای شیطانی تحت نام عزیز انجام می‌شوند. آن آیه همینگونه نیست که ابلیس گفت «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ». بعضی از عرفا می‌گویند بای سببیت است، به وسیله عزت تو «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ» نه اینکه بای قسم است. اگر حتی بای قسم باشد اینکه چرا آنجا ابلیس به عزت خدا قسم می‌خورد، این خیلی مهم است که آدم این را بفهمد. عزیز یعنی نفوذناپذیر. عزت خداوند یعنی هر کسی را راه نمیدهد. در مورد کل نظام هستی نزدیک شدن به خداوند انگار یک شرایطی دارد.

آدمی که ناپاک است نمی‌تواند به خدا نزدیک شود. کاری که ابلیس می‌کند فقط همین است. ابلیس کاری به جز اینکه خدا می‌خواهد نمی‌تواند انجام بدهد. هیچ کس نمی‌تواند کاری به غیر از اینکه خدا می‌خواهد انجام بدهد. کاری که ابلیس می‌کند ظاهراً به عنوان عصیان انجام می‌دهد ولی همان کاری است که خداوند می‌خواهد. کار ابلیس این است که آدمی که خالص نیست «لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعِينَ  إِلَّا عِبَادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ» کسی که به خلوص نرسیده است را نمی‌گذارم بیاید. عرفا می‌گویند ابلیس سگ درگاه خداوند است. یک موجودی که دم در ایستاده است و نمی‌گذارد بعضی‌ها داخل شوند ولی یک عده را راه می‌دهد. کسانی که به اخلاص رسیده‌اند را راه می‌دهد و کسانی که ناخالصی دارند را می‌گیرد. یک ابزارهایی دارد که ناخالصی‌ها را تشخیص می‌دهد و اینها را میگیرد و نگه می‌دارد. این عزت خداوند است که این را می‌خواهد آدم‌ها دور بایستند. کسی که ناپاکی و ناخالصی دارد نتواند نزدیک شود. باید پاک شوند تا بتوانند به خداوند نزدیک شوند. نفوذناپذیری به معنای حریم داشتن است. ابلیس است که حریم خداوند را نگه می‌دارد. خیلی موجود مهمی است. مانند موجودی است که مأموریتی را انجام می‌دهد، البته عصیانگر است و سوء تفاهم نشود، همه آدم‌های عصیانگر هم در همین شرایط هستند، فکر می‌کنند که بر علیه خدا کار می‌کنند ولی همه کارهایی که انجام می‌شود در تحلیل نهایی (مانند همین کاری که ابلیس انجام می‌دهد) تحت اراده خداوند است.

آمدن اسم عزت، آدم را یاد همان موضوع شیطان می‌‌اندازد. عزت در قرآن یادآور آدم می‌شود که عزت است که ظلمات را ایجاد می‌کند. مناسبت اینکه می‌گوید «إِلَى صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ» راهی است که در انتها به یک موجود عزیزی ختم می‌شود [همین است]، بنابراین در آن ظلمت است. از این ظلمت‌ها باید عبور کرد تا به نور رسید. ابلیس است که ظلمت ایجاد کرده است. توهمات، گزاره‌‌های نادرست، اینها چیزی است که استاد آن ابلیس است که مردم را گمراه کند. چیزی که نیست را هست نشان بدهد و چیزی که هست را نیست نشان بدهد. همین است که ظلمت ایجاد می‌کند. «صِرَاطِ الْعَزِيزِ الْحَمِيدِ» به این دلیل با نکته‌ای که در ابتدای سوره می‌آید هماهنگی دارد.

مثل این است که یک نفر بخواهد به شما یادآوری کند که چرا باید ظلمت وجود داشته باشد که بعد خداوند کتاب بفرستد که مردم به سمت نور بیایند. چرا خداوند ظلمت‌ها را ایجاد کرده است؟ فلسفه وجود ظلمت، همان فلسفه وجود ابلیس است. به همان دلیل که لازم است ابلیس باشد. ابلیس هم ظلمت تولید می‌کند. کسانی که ناخالص هستند یک جاهایی گم می‌شوند و راه را اشتباهی می‌روند. چون خداوند نمی‌خواهد اینها به سمت بالا بیایند. همانجا بچرخند و در یک وجب جا هی اینور و آنور می‌روند و متأسفانه خیلی‌ها فکر می‌کنند خیلی راه رفته‌اند و خیلی پیشرفت کرده‌اند. آخرش این است که در پایین یک چیزهایی را دور زدند و این طرف و آن طرف رفته‌اند در حالیکه راه به سمت بالا بوده ولی اینها هیچ وقت به سمت بالا نیامده‌اند. این نکته‌ای بود که من می‌خواستم اشاره کنم که یک مناسبتی است که اینجا گفته می‌شود به سمت راه خداوندی که عزیز و حمید است. این آیه اول بود.

۸- حب دنیا، ظلمت و کفر

آیه دوم می‌گوید «اللَّهِ الَّذِي لَهُ مَا فِي السَّمَاوَاتِ وَمَا فِي الْأَرْضِ وَوَيْلٌ لِلْكَافِرِينَ مِنْ عَذَابٍ شَدِيدٍ» خدایی که مالک آسمان‌ها و زمین است و وای بر کافرین از عذاب شدید. بلافاصله معنی آن این می‌شود که کافران کسانی هستند که در ظلمت هستند.

آیات می‌گویند یک کتابی فرستادیم که مردم را از ظلمت به سمت نور بیاورد و به سمت پروردگار بیاورد و وای بر کافرین از عذاب شدید. کافرین کسانی هستند که این راه را پیدا نمی‌کنند. یعنی به طور معنوی معنای آن این است کافرین کسانی هستند که در ظلمت زندگی می‌کنند، به سمت نور هدایت نمی‌شوند. بلافاصله توصیف می‌کند عامل اصلی که آدم‌ها به نور نمی‌رسند چیست؟ در توصیف کافرین می‌گوید «الَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ» اینها آدم‌هایی هستند که گرفتار حُب دنیا هستند. کسانی که دنیا را از آخرت بیشتر دوست دارند. احتمالاً شنیده‌اید که یک روایت خیلی معروف است که می‌گوید «حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَة».

(یک مقدار کلاس اینگونه شده فرق کرده دو قطبی است من یا باید اینور را نگاه کنم قبلاً همینگونه نگاه می‌کردم و هیچ کس را نگاه نمی‌کردم راحت بودم الان اینها را نگاه می‌کنم می‌گویم ای وای یک مقدار آنها را نگاه کنم. احساس جدیدی به من دست داده است، برای کسانی که گوش می‌دهند باید توضیح بدهیم. کلاس عوض شده است و در دو ستون مجزا مردم دور یک میز نشسته‌اند. هیچ کاری هم نمی‌شود کرد. این جلسه اول است بعد عادت می‌کنم. جلسه بعد یا سریع اینجوری می‌کنم یا یک جلسه یک طرف را نگاه می‌کنم و جلسه بعد یک طرف دیگر را نگاه می‌کنم درست می‌شود.)

محتوای آیات، اول می‌گوید که کتاب آمده است که مردم را از ظلمت به سمت نور ببرد. نمی‌گوید ظلمت و نور چیست و نمی‌گوید کتاب چه نقشی دارد بلکه بیشتر در ذهن آدم این را ایجاد می‌کند که آدم دوست دارد این چیزها را بفهمد. ظلمت چیست؟ نور چیست؟ کتاب چگونه این کار را انجام می‌دهد؟ یک مقدار که جلو می‌روید، کسانی که ما به آنها کافر می‌گوییم (و یکی از کلیدی‌ترین واژه‌های دینی قرآن است) از آیه اینگونه می‌فهمید که اینها همان‌‌هایی هستند که در ظلمت هستند. طبیعی هم هست و کفر یعنی پوشیده بودن [پس کافر یعنی] کسی که حقیقت برای او پوشیده است و دقیقاً معنی آن این است که بگویم حقیقت برای او روشن نیست بنابراین در ظلمت زندگی می‌کند. مومنین در نورند، در ظلمت نیستند و کفار در ظلمت زندگی می‌کنند. بلافاصله یک چیز را توضیح می‌دهد که چه عاملی آدم‌ها را در ظلمت نگه می‌دارد. مانند روایت خیلی معروف که می‌گوید «حُبُّ الدُّنْیا رَأْسُ کُلِّ خَطِیئَة» همه خطاهایی که انسان مرتکب می‌شود نتیجه حب دنیا است، این آیه حداقل این را می‌گوید که ریشه کفر این است که آدم‌ها توجه زیاد به دنیا دارند. دنیا یعنی چیزی که دم دست آنها است. همین الان می‌خواهند لذت ببرند، همین الان یک چیزهایی نظر آنها را جلب کرده است برسند و گم می‌شوند. دانه‌‌هایی که ابلیس می‌پاشد [همین است]، ابلیس می‌بینید که این یک چیزی را دوست دارند، عدم خلوص یعنی همین. حضرت ابراهیم خالص و «من المخلصین» است و هیچ چیزی غیر از خدا نظر او را جلب نمی‌کند. یک جایی می‌گوید رنگ خدا بهترین رنگ است، «صِبْغَةَ اللَّهِ» رنگ خدا و طعم خدا نظر او را جلب می‌کند. ابلیس با یک آدمی که چیزی غیر از خدا نظر او را جلب نمی‌کند چه کاری می‌خواهد بکند؟ خدا را از همه چیز بیشتر دوست دارد و بقیه چیزها برای او مطرح نیست. چه دانه‌ای می‌خواهد برای او بپاشد که او را به جای تاریک بکشاند؟ این آدم اینجا زندگی می‌کند و هیچ قلابی به او گیر نمی‌کند و دنبال هیچ دانه‌ای که برای او بپاشند نمی‌رود. ولی حب دنیا اینگونه است که شما یک چیزی را دوست دارید از این می‌شود استفاده کرد. بچه‌‌ها را می‌شود با بستنی گول زد و همه ما را هم می‌شود با یک چیزی گول زد. بالاخره همه مشکلی که ما در زندگی داریم این است که یک چیزهایی است که هی ما را با آن می‌کشند و نمی‌گذارند آن مسیری که می‌خواهیم طی کنیم. خدا را دوست داریم و چیزهای دیگر هم دوست داریم. بلکه آن چیزهای دیگر را بیشتر دوست داریم و دم دست‌تر هستند. عاملِ بودن در ظلمت این است که آدم‌ها یک چیزهایی از دنیا دوست دارند از دنیا. در حالیکه اگر به آخرت فکر کنند، یعنی اینقدر دنبال لذت‌های همین الان نباشند [به قلاب گیر نمی‌کنند]. شما اگر بتوانید لذت را به تعویق بیندازید مشکل شما حل می‌شود. مثلاً یک نفر به اینجا برسد و بتواند نیت کند که من نمی‌خواهم تا آخر عمر لذت ببرم، کاری که خوشم می‌آید و این حرف‌ها ملاک نیست، کارهای درست را می‌خواهم انجام بدهم.

(همیشه آیه‌ای که چند بار تأکید کرده‌ام. همیشه می‌گویم حضرت ابراهیم و آیات در مورد حضرت ابراهیم و دعاهایی که می‌کند ویرانگر است و آدم نابود می‌شود، وقتی شما می‌خوانید از اینکه این آدم اینگونه است و ما اینگونه نیستیم [متاثر می‌شوید]، من می‌گویم حضرت مسیح خیلی بالا است. ولی وقتی در مورد حضرت مسیح می‌خوانم احساس می‌کنم در مورد یک موجود ماورای طبیعی صحبت می‌شود. یک جور عجیبی به دنیا آمده است و یک جور عجیبی حرف می‌زند و با خودم مقایسه‌اش نمی‌کنم. در مورد حضرت ابراهیم احساس می‌کنم آدمی است که متولد شده و زندگی کرده و نوجوان بود و اینها را می‌بینیم. اگر یک دعا از حضرت ابراهیم است که بشود مقایسه کرد که از این دعایی که اینجا است بهتر است نمی‌دانم بدتر یا بهتر بودن قابل گفتن است یا خیر دعایی که می‌گوید «وَ الَّذي هُوَ يُطْعِمُني‌ وَ يَسْقينِ وَ إِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ  (شعرا:۷۹و۸۰) حالت غرق بودن در توحید را نشان می‌دهد. اینکه خدا به او غذا و آب می‌دهد. انگار هیچ واسطه ای وجود ندارد. نمی‌گوید خدا باد می‌‌آورد و ابر می‌آید و باران می‌آید. یک آدمی است که نشسته است و خدا به او غذا و آب می‌دهد هر وقت مریض می‌شود خدا او را خوب می‌کند، فقط با خدا سروکار دارد و انگار هیچ چیزی در این دنیا نیست. پدر و مادر و دوست و آشنا و اینکه کار کنم و به بازار بروم اینها نیست. یک آدمی است که همه چیز او را خداوند به او می‌دهد. اینکه حضرت ابراهیم حرف‌هایی که می‌زند نابودکننده است یاد این آیه افتادم و چند بار در مورد این آیه گفتم).

در سوره بقره خداوند به حضرت ابراهیم می‌گوید «أَسْلِمْ قالَ أَسْلَمْتُ لِرَبِّ الْعالَمِينَ‌» تمام شد. نه اینکه [صرفا] گفت، [بلکه] تمام شد. خدا به او گفت تسلیم شو و او هم تسلیم شد. قرار است همه ما «مُسْلِم» شویم یعنی هیچ چیزی جز اراده خدا را نپذیریم و کاملاً تسلیم شویم. به او گفتند برو پسر خود را بکش و رفت. یعنی تسلیم در این حد که هر امری خداوند کند کاملاً اطاعت می‌کند. ویرانگر بودن این آیه سهولتی است که برای ابراهیم دارد. مثل اینکه به من بگویند بخور و من خوردم. سخت‌ترین کار برای ما این است که تسلیم خدا شویم، تسلیم حق شویم و هیچ باطلی در ما راه پیدا نکند. برای حضرت ابراهیم انگار ظرف یک ثانیه این اتفاق افتاد. قرآن که این را ذکر می‌کند در واقع به ما می‌گوید که واقعاً شد یعنی مسلم کامل شد و هیچ چیزی به جز اراده خدا در وجود او تأثیر نمی‌گذاشت.

یا این آیه که می‌گوید با یک چیزهایی او را آزمایش کردیم «وَ إِذِ ابْتَلی إِبراهیمَ رَبُّه بِکلماتٍ فَأتَمَّهُنَّ قالَ إِنّی جاعِلُک لِلنّاسِ إِماماً قالَ وَمِنْ ذُرِّيَّتِي قالَ لاینالُ عَهدی الظّالِمینَ» (ابراهیم:۱۲۴) یک سری امتحان گرفتیم و همه را بیست گرفت. [حتی] یک بیست و پنج صدم هم جایی کم و کسر نداشت. یک انسان مانند ما است ولی کامل است. آیه‌ای که می‌گوید خداوند ابراهیم را به عنوان «خلیل» انتخاب کرد، واقعا نابود کننده است. دوست خدا است. حس اینکه خدا ابراهیم را دوست دارد در قرآن می‌بینید لحنی که در مورد ابراهیم صحبت می‌شود یک جور خاصی است، دوست خدا است. سلسله انبیا اینگونه ایجاد شد که خدا این را پسندید و ذریه‌ی او عامل این شدند که کتاب بیاید. چون آغاز این سوره با کتاب است، منشأ کتاب ابراهیم است. ابراهیم است که سلسله انبیا را ایجاد کرده است. دنیا پیش رفت تا خداوند یک کسی را به عنوان الگوی همه بشریت به عنوان یک انسان کامل پسندید و قرار شد که از این به بعد کتاب بیاید و مردم هدایت شوند با تکیه بر کمالی که در ابراهیم است.

ابراهیم آدمی است که غیر از خدا نمی‌پسندد و نمی‌بیند و شیطان با چنین آدمی چه کاری می‌تواند بکند. کاری که شیطان می‌کند این است که از حب دنیا، از اینکه ما یک چیزهایی را دوست داریم و از یک چیزهایی که نباید بدمان بیاید بدمان می‌آید استفاده می‌کند. اینها است که باید از بین برود.

۹- کتاب، زبان و هدایت

حضار: نسبت حضرت ابراهیم با کتاب را می‌شود یک بار دیگر بگویید؟

دکتر: ابراهیم سرسلسله انبیایی است که بعداً [می‌آیند]. کتاب که در قرآن می‌آید واقعاً ناظر به چیست؟ بیشتر از هر چیزی ناظر به تورات است، انجیل (اگر آن را به حساب بیاورید) و قرآن. خیلی وقت‌ها منظور از کتاب قرآن است ولی به تورات هم کتاب گفته می‌شود. کتاب یک جور تعلیمات همراه با شریعت است. کسی که صاحب کتاب است موسی است، کتاب مهمی که قرآن هم مرتبا از آن یاد می‌کند کتاب موسی است. در واقع شریعت آوردن و این اتفاقی که در دنیا افتاد که پیامبرانی بیایند (یک سری پیامبرانی هستند که قبل از ابراهیم هم هستند یک قومی را تعلیم می‌دهند و به آنها شفاهاً یک چیزهایی می‌گویند و نهایتاً چند نفر ایمان می‌‌آورند و با این پیامبران می‌روند و بقیه نابود می‌شوند)، ولی یک جریان جدیدی از ابراهیم به بعد اتفاق افتاد، حضرت ابراهیم منجر شد به انبیا بنی اسرائیل. یک قوم و انبیایی به وجود آمد و نهایتاً کتاب نازل شد و جامعه دینی تشکیل شد. مقدمات اینها در ابراهیم است. جای دیگر سابقه ندارد که جامعه‌ای تشکیل شود که طبق ضوابطی که خداوند فرستاده است بخواهند زندگی کنند. اجتماع اینگونه نداریم. از موسی به بعد داریم و سلسله انبیا بنی اسرائیل (که کار به آنجا می‌رسد) از ابراهیم است. کلمه «اَب» در اسم ابراهیم هست. پدر همه قوم‌ها است. پدر کل بنی اسرائیل و بنی اسماعیل است. دو شاخه وجود دارد که در آن کتاب نازل شده است. یک شاخه بنی اسرائیل است و یک نسلی از اسحاق که به ابراهیم می‌رسد و یک قسمت هم از حضرت اسماعیل است. سلسله انبیا انگار از ابراهیم است قبل آن انبیا هستند ولی نه به قصد نزول کتاب و شریعت، بلکه انگار دارند زمینه را فراهم می‌کنند.

حضار: کتاب که می‌آید، به خاطر سیر تحول مدنی جامعه بوده که اینها به این رشد و تکامل رسیدند که یک کتابی به نیت ظابطه‌مند کردن بیاید یا نه اجبار است و نیازی احساس می‌شد به خاطر اینکه سندی داشته باشند.

دکتر: من فکر می‌کنم خیلی در این مورد حرف زده‌ام و نکته‌ای که به نظر من مهم است این است که فقط مسئله اجتماع نیست، مسئله این است که انسان در حال تکامل بوده است، مخصوصاً زبان. یک لحظه تصور کنید که در دوران غارنشینی خداوند می‌خواهد کتاب نازل کند. اینها چهارتا ایما و اشاره بلد هستند. بنابراین در ابتدا و طلیعه‌ی به وجود آمدن بشر، خیلی نمی‌شود با آدمیزاد حرف زد. ابراهیم بانی یک زبان است، زبانی که بعداً با آن کتاب ایجاد می‌شود. عبری و عربی در واقع هر دو یکی هستند و پسرعمو هستند. در سرزمین‌های اشغالی فلسطینی‌ها و یهودی‌ها باهم راحت حرف می‌زنند. ممکن است گرامر بلد نباشند ولی اینقدر این دو زبان به هم نزدیک است که یک مدت گوش بدهند، می‌فهمند که این چه گفت، کلمه‌‌های مشترک خیلی زیاد دارند.

بحث را شما باز کردید ولی قبلاً این حرف را زیاد زده‌ام و در این سوره این موضوع موضوع خیلی مهمی است. اهمیت زبان در مسئله ظلمت و نور و هدایت، خود زبان مسئله کلیدی است. نکته‌ای که در مورد حضرت ابراهیم بارها گفته‌ام، رسالت ابراهیم غیر از انبیا دیگر است. مانند انبیای دیگر نیست که بیاید و یک قومی را هدایت کند. ابراهیم به آن صورت قومی ندارد. ابراهیم رسالتی که پیدا می‌کند این است که مهاجرت می‌کند، می‌رود (و تعبیر من این است که) نه اینکه [صرفا] یک نسل ایجاد کند، [بلکه] یک نسل ایجاد کند با یک زبانی که زبان کج و معوجی نیست و می‌شود با آن کتاب نازل شود. من قرار است در این مورد صحبت کنم چون در این سوره، این نکته خیلی کلیدی است.

همینجا دقت کنید که در همین ابتدا، این آیه معروف است که می‌گوید «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ». اولین تاکید روی مفهوم اهمیت زبان است. اینکه پیامبران می‌‌آیند و به زبان قوم خودشان صحبت می‌کنند که «لِيُبَيِّنَ لَهُمْ». پروسه ایجاد نور یک بخشی این است که باید شما در زبان تحول ایجاد کنید. چه چیزی در آیه این سوره است که خیلی کلیدی است؟ آیه‌ای که حرف از کلمات طیبه و خبیثه می‌زند. زبان! من قبلاً در مورد این آیات صحبت کردم در این سوره مجدد صحبت می‌کنم شاید یک چیزهایی اضافه کنم.

زبان غیرالهی پر از کلمات خبیثه است. واژه‌‌هایی که به واقعیتی اشاره نمی‌کنند. ایرادی که من بارها گفته‌ام در تفکر اکثر آدم‌ها هست، این که فکر می‌کنند حق و باطل فقط به گزاره‌‌ها تعلق می‌گیرد، در حالیکه واژگان حق و باطل هستند. یعنی شما اگر واژه‌‌های مناسبی نداشته باشید نمی‌توانید با آن حقیقت را بیان کنید. واژه‌ها چه کاری می‌کنند؟ دنیا را یک جوری «اِفراز» می‌کنند. انگار هر زبانی یک تکه‌ای از دنیا را جدا می‌کند و به شما نشان می‌دهد. تکلم در زبان عربی یعنی قطعه قطعه کردن و کاری که زبان می‌کند مانند این است که جهان را افراز می‌کند. اگر شما یک صفحه‌ای داشته باشید که یک مختصات دکارتی دارد، یک سری مربع‌های یک در یک است، این را بخواهید با دایره بپوشانید، هر دایره‌ای که می‌گذارید (فرض کنید، اشیای حقیقی و مفاهیم حقیقی آن مربع‌ها هستند)، من می‌خواهم با دایره اینها را بپوشانم. هر دایرهای که می‌گذارم یک چیزهایی در آن می‌افتد و یک چیزهایی از جای دیگر. با یک واژه غلط نمی‌شود گزاره درست ساخت. این چیزی است که معمولاً به آن توجه نمی‌شود، یعنی مردم در ساختن گزاره‌‌ها خیلی وسواس به خرج می‌دهند ولی غالباً در فلسفه هم که نگاه می‌کنید (قبل از قرن بیستم) اصلاً به نظرشان نمی‌‌آمد که اول باید واژگان را درست کنیم. بعضی از کلمه‌‌ها اضافه هستند و یک سری کلمه کم داریم.

چرا ابراهیم از قوم خود جدا می‌شود و برای خودش زندگی می‌کند و نسل خود را به وجود می‌آورد؟ ابراهیم آدمی است که در کلام او کلام ناحق نیست، یعنی واژگان آن درست است، بنابراین یک نسل و زبان‌هایی به وجود می‌آید که [دارای گزاره‌های درست هستند]. این حرفی که می‌زنند یهودی‌ها می‌گویند عبری زبان خدا است، دور از واقعیت نیست. منظور عبری، زبانی است که ابراهیم با آن حرف می‌زند. فرزندان ابراهیم با آن حرف می‌زنند. باطل در آن راه ندارد، واژه‌های غلط ندارد، واژه‌‌ها و کلمات خبیث و کلمات طیب این چیزی است که در این سوره وقتی به وسط‌های آن میرسید، یک دفعه این آیه‌‌های عجیب می‌آید. «مَثَلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ » شاید بشود گفت مرکز سوره آنجا است که خیلی نظر آدم را جلب می‌کند، یک دفعه یک مثالی می‌آید از کلمات خبیث و طیب. اگر یک نفر بخواهد آن سوره را بفهمد، آنجا را باید خیلی خوب بفهمد. منظور از کلمات خبیث و طیب چیست؟ یعنی چه ریشه آن در آسمان است؟ کلمه طیب مثل این است که ریشه‌‌های آن پایین است شاخه‌‌های آن بالا است و دیگری برعکس است. اگر یک نفر اینها را با این تمثیل خوب بفهمد، ارتباط آن را با نور و ظلمت [هم میفهمد]. ارتباط آن این است که زبان چیز مهمی است. در ظلمت زندگی کردن و به نور رسیدن، خود زبان اهمیت دارد. اولین کاری که باید پیامبران بکنند برای اینکه مردم را به نور بیاورند این است که زبان را اصلاح کنند. کاری که قرآن در زبان عربی کرد، این بود که زبان عربی را به زبان واقعی برگرداند به چیزی که می‌شود به آن گفت زبان خدا.

یک مثالی از ایزوتسو خیلی وقت قبل در جلسات تک رقمی. گفتم حرف ایزوتسو و تحقیقی که انجام داده این است که اصلاً نمی‌شود گفت قرآن به زبان عرب حجاز است. در زمان نزول این واژه‌‌ها وجود داشتند ولی نه به این معانی که در قرآن به کار گرفته شده‌اند. مثال جالب آن این است که می‌گوید «إِنَّ أَكرَمَكُم عِندَ اللَّهِ أَتقاكُم» به زبان عرب حجاز در آن زمان که نازل شده، [معنای بسیار متفاوتی داشته است]. کرامت از نظر عرب (یعنی وقتی می‌گفتند کریم است و کرامت دارد) یعنی از یک خانواده خوبی است. تقوا هم در زبان عربی به معنی ترسو بودن است، واژه منفی است. قرآن واژگان خودش را خودش می‌سازد. به تقوا معنی جدید می‌دهد، به کرامت و کفر معنی جدید می‌دهد. کفر و ایمان و تقوا و اسلام در زبان عربی به این معانی وجود نداشته است. قرآن استعمال می‌کند و معانی را می‌سازد. یک درصد بالایی از کلمات قرآن اینگونه هستند، توسط خود قرآن ساخته شده‌اند.

ایزوتسو می‌گوید «إِنَّ أَكرَمَكُم عِندَ اللَّهِ أَتقاكُم» در زبان عربی حجاز یعنی «شریفترین (به معنای با اصل و نسب ترین) شما ترسوترین شما است». اگر بخواهید به آن زبان ترجمه کنید چنین معنی مسخره‌ای دارد. متقی یعنی آدمی که مدام از یک چیزهایی می‌ترسد و خودش را دور می‌کند. صد آیه دیگر می‌توان مثال زد که اگر به آن زبان ترجمه کنید همینگونه خنده‌دار از آب در می‌‌آیند. وقتی قرآن نازل شد، زبان عربی یک چیز دیگری شد. مردم که مسلمان شدند این کلمه‌‌ها به معنای جدید خودش استعمال شد. دیگر کرامت به معنای با اصل و نسب بودن نیست. زبان عامل انحراف است و آن را منحرف میکنند، بعد آن [زبانِ منحرف شده] بقیه مردم را منحرف می‌کند. الان هم در زبان عربی کلمه شریف باز به یک معنایی تعبیر شده که طرف اصل و نسب خوبی دارد. یک سری واژه‌‌ها را دیگر نمی‌توانند دست بزنند ولی آن چیزی که در ذهن کج و معوجشان لازم دارند [را با تحریفِ واژه‌ها میسازند]. با اصل و نسب بودن، مفهومی نیست که بخواهید برای آن واژه بگذارید.

یک چیزی که ایزوتسو روی آن تاکید می‌کند این است که مهمترین مفهوم اخلاقی عرب حجاز «مروّت» بود، یعنی در مرکز سجایای اخلاقی مروت و مردانگی بود. یعنی یک نفر از ضعفا حمایت کند و آدم قوی باشد و نمی‌خواهم بگویم آنها از مروت چه می‌فهمیدند. اصلاً واژه مروت در قرآن نیامده است. چون چیز مزخرفی است یعنی چه مروت؟ اولاً از یک چیز مردسالاری می‌آید. اگر شما بخواهید چنین مفهومی را بیان کنید چرا به آن «مردانگی» می‌گویید؟ [چرا] از کلمه مرد این را گرفتید؟ بعد این چیز خیلی مزخرفی است. اینکه مهمترین واژه اخلاقی عرب در قرآن نیامده است، نشان می‌دهد واژه‌‌هایی که اینجا آمده‌اند [همان واژه‌های قبلی نیستند] و آنهایی که آمده‌اند هم تغییر شکل داده‌اند. واژه درست شده است. ایمان یک واژه درست است و به یک چیز واقعی اشاره می‌کند. بگذریم. چون آنجا نقطه مرکزی این سوره است آدم را به خودش جلب می‌کند، چیزی که می‌خواستم بگویم این است از همین الان در ابتدای سوره دقت کنید عبارت «إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ» آمده است.

حضار: حضرت ابراهیم زبانی داشته است؟ این سند تاریخی دارد؟ پیامبر ما یک کتابی آورد که روی زبان تاثیر داشت چی شد که زبانی را عوض کرد.

دکتر: همینکه شما قبول کنید که ابراهیم با فرزندان خود یک جوری جدای با اقوام زندگی کرد کافی است. منظور این نیست که الفبای زبان جدید درست کرده باشد، [بلکه] مانند کاری که قرآن انجام داده است [توسط حضرت ابراهیم انجام شده است]. یک زبانی وجود داشته که ابراهیم به آن زبان حرف می‌زده است. ولی آدمی که مانند ابراهیم است، کلمه مروت را به کار نمی‌برد، چون به چیز واقعی اشاره نمی‌کند، [بلکه] کلمات درست را به کار می‌برد. بنابراین خودش و فرزندانش به زبان بهتری حرف می‌زنند و کم کم واژه‌‌ها اصلاح می‌شوند. ممکن است همان واژه‌‌ها را به کار می‌برده‌اند. همین آدمی که اینگونه است [را اگر] جدا کنید و به یک چادری ببرید و همراه با زن و بچه خود زندگی کند، یعنی اینکه دارید یک اصلاحاتی انجام می‌دهید. زبان ابراهیم زبانی است که خداوند می‌تواند حقیقت را در آن بیان کند. واژگان نادرست ندارد. حتی ممکن است شما بگویید گرامر منحرف داریم ( کمتر به نظر می‌رسد که گرامر نقش داشته باشد چون بین همه زبان‌ها خیلی مشترک است تقریباً خیلی از چیزهای آن حالت ضروری دارد) ولی ممکن است یک نفر یک نکته گرامری هم پیدا کند بگوید این باعث انحراف فکر می‌شود، اگر اینگونه بچینیم خوب نیست یا لااقل آنگونه بهتر است، ولی واژگان اساس زبان هستند و بینهایت مهم هستند و اگر کسی می‌خواهد حقیقت را بیان کند نیاز به یک واژگان درست دارد.

باز این حرف من قدیمی است این آیه که می‌گوید که ما قرآن را به لسانِ «عربیِ مُبین» نازل کردیم، منظور آن این نیست که زبان عربی، مبین است. اینکه این عربیِ مبین است. این [زبان] عربی است که می‌شود با آن تبیین کرد. خداوند پیغمبرها را [فرستاد] «بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» با مردم باید ارتباط برقرار کند. دشواریِ [کار پیامبران] قبل از آدم‌هایی مانند ابراهیم این است که در قومی که زبان یأجوج و مأجوج دارند، راحت نمی‌شود با آنها ارتباط برقرار کرد و نمی‌شود خیلی راحت پیام خدا را رساند. یک جایی باید یک تحولی ایجاد می‌شد که از ابراهیم شروع شد. در این مقدمه روی مسئله ظلمت و نور، نقش کتاب و اینکه کفر همان بودن در ظلمت است و نتیجه حب دنیا است.

«الَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا أُولَئِكَ فِي ضَلَالٍ بَعِيدٍ». انگار عامل کفر این است که اینها حب دنیا دارند و تجلی آن این است که نه فقط خودشان راه را طی نمی‌کنند، راه بقیه مردم را هم سد می‌کنند. «أُولَئِكَ فِي ضَلَالٍ بَعِيدٍ» ضلال تقریباً با ظلمت خیلی رابطه نزدیکی دارد. شما در تاریکی گم می‌شوید یا [ابتدا] گم میشوید و [سپس] میروید به جای تاریکتر بجای اینکه به سمت روشنایی بروید. «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ فَيُضِلُّ اللَّهُ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي مَنْ يَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ» اینکه خداوند پیامبران را به لسان قوم خودشان می‌فرستاد که برای آنها تبیین کنند و هر کسی را می‌خواست هدایت می‌کرد و هر کسی را می‌خواهد گمراه می‌کند «وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ». برای دومین بار این تاکید هست. در یک مقدمه، [در] آیه اول و آیه آخر یک صفت مشترک خداوند، «عزت» را دارد، عزت عامل ظلمات است، ظلمات خیلی چیز خوبی است برای اینکه یک عده در آن گم شوند. خوب نیست ما در آن باشیم ولی بودن آن خیلی خوب است، باشد ولی ما در آن نباشیم.

باید ابلیس باشد. باید ظلمت باشد. باید این مسئله باشد که نهایتاً شما بتوانید از ظلمت به سمت نور بروید. یک راهی از ظلمت به نور باشد. این چیزی است که صفات خداوند اینها را ایجاب می‌کند. صفت اصلی که اینها را ایجاب می‌کند عزت است. چه حریمی برای خداوند هست اگر هر کسی بتواند وارد شود؟ طرف گردو و فندق دوست دارد، خدا را هم دوست دارد. این هم جزو مقربین قرار بگیرد. باید حداقل «أَشَدُّ حُبًّا لِلَّهِ» شود، اگر بخواهید یک مقدار نزدیک شود. این را به عنوان صفت ضروری مومنین قرآن می‌گوید. میگوید که مومنین اینگونه هستند که اشد حب الله هستند. کسانی که خیلی مخلص هستند چیزی غیر از خدا را دوست ندارند، چیزی به دهان آنها مزه نمی‌کند.

حضار: اینکه می‌گوید خدا هر کس را بخواهد به بیراه میاندازدد و هر کس را بخواهد هدایت می‌کند این جبر نیست؟

دکتر: خیر

حضار: خدا خواسته که من فندق و گردو را بیشتر از خودش دوست داشته باشم.

دکتر: تکراری است و بیشتر از دو سه بار این بحث شده است. ما یک مقدار بی اختیار یک چیزهایی را قیاس به نفس می‌کنیم. من وقتی می‌گویم هرکاری که دلم می‌خواهد می‌کنم، یعنی دلم می‌خواهد این کار را می‌کنم [یا] دلم میخواهد آن کار را می‌کنم. خداوند چه کسی را می‌خواهد هدایت کند؟ کسی که آدم خوبی است. کسی که گناه نمی‌کند. یعنی خواست‌‌های خداوند رندوم نیست. معنی این آیه این است که خداوند می‌گوید من متقین را هدایت می‌کنم، گناهکاران را هدایت نمی‌کنم. خداوند گناهکارها را گمراه می‌کند و متقین را هدایت می‌کند. این چیزی است که خداوند می‌گوید. اینکه کسی را که می‌خواهد [هدایت می‌کند] نه اینکه بدون منطق میخواهد [هدایت کند]. خداوند چیزی را بدون منطق نمی‌خواهد. یعنی این آدمی که لیاقت هدایت دارد و کارهای درست کرده است و آدم خوبی است، خداوند او را هدایت می‌کند و کسی که آدم بدی است را هدایت نمی‌کند. این «يَشَاء» نه اینکه هر چیزی دلش می‌خواهد. ما وقتی می‌گوییم خداوند هر کسی که دلش بخواهد هدایت می‌کند، [به معنی این نیست که چون مثلا] از قیافه او خوشش آمده است یا لباس او قشنگ است [او را هدایت می‌کند، بلکه] بنا به صفات و اعمالی که آدم‌ها انجام می‌دهند [هدایت می‌کند]. خدا در قرآن می‌گوید من چه کسانی را هدایت می‌کنم. معنی آیه همان است. خداوند متقین را هدایت می‌کند و گناهکارها را گمراه می‌کند.

حضار: من گناهکاری را موروثی دریافت کردم من دزدی هستم که پدر و مادر من دزد بودند و دزدی را یاد گرفتم و شیوه زندگی من این است، من را هدایت می‌کند یا خیر؟

دکتر: دزدی موروثی که نداریم ولی وارد جزئیات شدن در این موارد هم کاملاً گمراه کننده است و وارد ظلمات می‌شویم. یک گزاره کلی خیلی ساده‌ای وجود دارد. به اندازه‌ای که یک نفر تقوا دارد، پتانسیل هدایت پیدا می‌کند و هر چقدر یک نفر گناهکارتر است،[پتانسیل گمراهی پیدا می‌کند]. کلاً صفات ما اینگونه نیست که «این متقی است» یا «این گناهکار است». همه یک مقدار گناه و یک مقدار تقوا دارند. به اندازه تقوا شما پتانسیل هدایت پیدا میکنید و به اندازه‌ی [گناهکار بودن، پتانسیل گمراهی]. نکته مهم این آیات این است که به این دقت کنید که خداوند می‌گوید من یک عده را گمراه میکنم «مَنْ يَشَاءُ» نکته آن نیست، نکته آن این است که ظلمت‌ها توسط خداوند ایجاد شده است. گمراهی‌ها توسط خداوند ایجاد شده است. چرا؟ چون «وَهُوَ الْعَزِيزُ الْحَكِيمُ». حکیم یعنی کسی که هر چیزی را سر جای خودش می‌گذارد و سر جای مناسب خود می‌گذارد. این آدم مناسب قرب خداوند نیست. خدا نمی‌گذارد او اینجا قرار بگیرد. او باید در همان جنگل ظلمات زندگی کند تا زمانی که اینگونه است. نه اینکه چون اسم او این است یا پدر او این است. این آدم با توجه به این صفات و این شیوه زندگی که دارد جای او اینجا است. خدا او را اینجا می‌گذارد. شخص دیگری این کار را کرده است، او را راه می‌دهند تا اینجا بیاید، جلوتر هم نه. عزت خداوند حالت بازدارنده دارد و حکمت او نظم دهنده است. تعیین می‌کند چه کسی کجا قرار بگیرد. نه [صرفا] «کی»، بلکه «چه چیزی» کجا قرار بگیرد. در مورد بقیه موجودات غیر انسان هم این برقرار است.

مقدمه را خواندیم. به نظر من خوب است یک ساعت و بیست دقیقه شده است. انشاالله بقیه را در جلسه آینده بحث می‌کنیم. حدس من این است سه چهار جلسه طول بکشد. از الان هم اولین بار است که در ابتدا چون یک نفر از من قول گرفته است و نمی‌دانم چطور شد که قول دادم. اینگونه شد که یک آدم‌هایی گفتند که ما یک گروهی داریم این کار را می‌کنیم یعنی سوره‌‌ها را بررسی می‌کنیم و متوجه شدیم شما هم این کار را کردید و می‌کنید و گروه دانشجویی هستند و نمی‌دانم چه کسانی در آن هستند به من گفت ما خیلی روی سوره یس کار کردیم می‌شود این را در جلسات خود بگویید و ما با کار خودمان مقایسه کنیم. من واقعاً اینکه یک عده این کار را می‌کنند و گفتند روی این سوره‌‌ها کار کردیم اینقدر برای من جالب و هیجان برانگیز بود که نظم جلسات را بهم بزنم و اگر اینها دوست دارند در مورد سوره یس حرف‌های من را هم بشنوند. خودشان می‌گویند خیلی کار کردیم. نکته سوره یس این است که ما یک روزی تعیین هدف کردم که ۳۰ سوره اول قرآن را بپوشانیم. یس سوره ۳۶ است من این را قبول کردم یعنی باید تا سوره ۴۰ هم بروم. یک روزی قرار شد جای خالی‌ها را پر کنیم، چندتایی که در ۳۰ سوره اول مانده است. نه اینکه من نخواهم جلوتر بروم، ولی اول قرار بود این ۳۰ سوره را پر کنیم بعد ادامه بدهیم. این درخواست آمده است و من هم هیجان زده شدم و قبول کردم و سوره بعدی انشاالله یس است.

جلسه ۱ – سوره ابراهیم
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو