بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای واژگان قرآن، جلسه‌ی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه صنعتی شریف، سال ۱۳۹۰

۱- لزوم داشتن مدل انسان‌شناسانه در بحث فعلی

جلسه قبل در مورد شرک زدم حرف و این جلسه هم می‌خواهم در مورد شرک و کفر ادامه دهم، دو واژه که به هم نزدیک هستند. یک نفر سوالی پرسیده است و می‌خواهم به طور مختصر جواب بدهم هرچند فکر می‌کنم در جلسه قبل جواب این سوال را به نحوی گفتم. در مقدمه بحث جلسه قبل چند سوال مطرح کردم و می‌خواهم دوباره سوال‌ها را تکرار کنم و بحث‌هایی که در آخر جلسه قبل می‌کردیم را ادامه بدهم و وارد موضوعات جدیدی شویم که حول مفهوم شرک است.

کسی که سؤال پرسیده است در مورد سوره انعام سوال کرده است، احساس من این است که جلسه قبل جواب این سوال را به نحوی دادم. در جلسه سوره انعام گفتم آیه اول سوره انعام به نوعی به صراحت می‌گوید اینها کافر می‌شوند و بعد مشرک می‌شوند، مانند اینکه شرک نتیجه کفر است و کفر زمینه و مقدمه شرک است. ایشان چند آیه از قرآن برای من فرستادند که محتوای آنها این است که مثلاً اینها شرک می‌ورزند برای اینکه کفر بورزند به نعمت‌هایی که به آنها دادیم. به نظر می‌رسد اینجا برعکس است، شرک زمینه‌ای برای کفر است. اینکه معنای این می‌شود که شرک علت کفر است خیلی قانع کننده نیست. ولی نکته این است که توضیحی که من در جلسه قبل دادم دقیقاً این بود که از نظر روانی کفر است که شرک را به وجود می‌آورد، یعنی حقیقت بر روی انسان‌ها به نوعی پوشیده می‌شود و بعد ممکن است چیزهای متنوعی را جایگزین کنند، اگر بپذیرید که حقیقت اصلی در عالم توحید است آن وقت همه انحراف‌هایی که از توحید به وجود می‌آید – موثر پنداشتن چیزهای موهومی که یا اصلاً وجود ندارند یا تأثیر ندارند – نتیجه این است که آدم حقیقت را نمی‌بیند یا نمی‌خواهد ببیند، ممکن است مستقیماً خواست درونی یک نفر این باشد که حقیقت را نبیند. فعل کفر وقتی صرف می‌شود مانند این است که طرف می‌خواهد بپوشاند. وقتی به صورت فاعلی استعمال می‌شود یا به صورت فعل صرف می‌شود یا گفته می‌شود که اینها کافر شدند یا کفر ورزیدند بحثی وجود دارد که این چقدر ارادی یا غیرارادی است. معمولاً اینگونه نیست که خیلی خودآگاه باشد ولی به هر حال پذیرفتن حقیقت الزاماتی دارد که انسان نمی‌خواهد آن الزامات را بپذیرد بنابراین کافر می‌شود.

بعد از اینکه آدم‌ها کافر می‌شوند شرک را به وجود می‌آورند و خود شرک دوباره به اصطلاح امروزی کفر را بازتولید می‌کند. جلسه قبل سعی کردم توضیح بدهم که کفر از نظر روانی زمینه شرک را به وجود می‌آورد و وقتی شرک در جامعه مستقر شد بزرگترین عامل است برای اینکه انسان‌ها به کفر برسند. آیه‌هایی که ایشان به آن اشاره کرده است همه آنها از نوع آیاتی هستند که واژه کفر بیشتر در آن به عنوان کفر نعمت استفاده می‌شود نه کفر به معنای مقابل ایمان، کفر به معنای مقابل شکر. شکرگزاری و پذیرفتن توحید و پذیرفتن اینکه همه نعمت‌هایی که من دارم از طرف خداوند است الزاماتی دارد که ممکن است من نخواهم آن را بپذیرم. بنابراین پذیرفتن عقیده‌های شرک آمیز برای من زمینه‌ای آماده می‌کند که آن طوری که دلم می‌خواهد زندگی کنم نه آن طوری که اگر عقاید درستی داشته باشم من را الزام می‌کنند که زندگی کنم.

در جلسه قبل نکته‌ای گفتم که هدفم این است که در بحث‌هایی که انجام می‌دهم – نه به طور مفصل – بحث‌هایی داشته باشم در مورد اینکه وقتی شما واژگان اخلاقی قرآن را مطالعه می‌کنید چه مدلی از انسان باید در ذهن بیاید که این واژگان و این نوع استفاده کردنشان در قرآن معقول باشد. این یک بحث کاملاً مستقل از بحث کردن مستقیم در مورد واژه‌ها و در مورد قرآن است. وقتی می‌گویم که از قرآن اینگونه بر می‌آید که کفر زمینه شرک است و بعداً شرک خودش زمینه کفر می‌شود در مورد حالات انسان صحبت می‌کنم و هر برداشتی که در مورد کفر و شرک داشته باشم به نوعی تصوری از انسان در ذهن من است.

نکته‌ای که به نظر من مهم است این است: مثلاً با مدل روانکاوانه امروزی مطمئناً نمی‌توانید چیزهایی که در قرآن هست را توجیه کنید. مثلاً اگر مدل فرویدی را قبول داشته باشید به عنوان یک مدل برای روان انسان، مفاهیمی که در قرآن هست خیلی در آن مدل نمی‌نشیند. اصرار دارم که درک کردن مفاهیم انسان شناسانه قرآن از جمله مفاهیم اخلاقی و دینی قرآن الزاماتی دارد برای تصوری که از انسان داریم، مثلاً مدل روانشناسانه و روانکاوانه که می‌خواهیم در مورد انسان ارائه بدهیم الی آخر. خوب است که شما یک مدلی داشته باشید که مستقل از بحث‌هایی که می‌کنیم این مفاهیم در آن بنشیند. فرض کنید تا این حد پیش بروم – البته نمی‌خواهم پیش بروم – که مدل مشخصی بگویم و بگویم این بهترین مدل برای این است که این مفاهیم را در آن بنشانیم، این مدل مدلی نیست که من بگویم یک عقیده اسلامی و قرآنی است، ممکن است کسی فردا مدل جالب‌تری ارائه کند که این مفاهیم در آن بهتر می‌نشینند. مثل اینکه من از مفاهیم و آیات قرآن مانند فکت استفاده می‌کنم و می‌خواهم مدلی که فیت این فکت‌ها شود ارائه کنم. مطمئناً نمی‌توانم صد درصد همه آنها را در مدل خود توجیه کنم ولی یک بخشی را می‌توانم و این بحث باز است که آدم‌های مختلف با دیدگاه‌های متفاوت انسان شناسی مدل‌هایی ارائه کنند و جزئیاتی داشته باشد که دقیقاً در آن مدل‌ها این مفاهیم، مفاهیم کلیدی شوند.

علت اینکه این حرف را زدم این بود که می‌خواهم نکته‌ای بگویم. در مدل ad hoc معمولاً اینگونه است که آدم‌ها افکار و عقایدی دارند و خواسته‌هایی دارند و اعمالی را انجام می‌دهند تا به آن خواسته‌ها برسند. آدم‌ها به طور طبیعی تصورشان از خودشان و دیگران این است. معمولاً مفهوم ناخودآگاه بودن اعمال و امیال خیلی در ذهن آدم‌ها نیست. شاید دلیل اینکه مدل‌های روانکاوانه مانند ایده‌های فروید یا یونگ برای آدم‌ها جا نمی‌افتد این است که ما دوست داریم اینگونه در مورد خود فکر کنیم که ما با خودآگاهی خود رفتارهایی را انجام می‌دهیم. یعنی خواسته‌ای داریم و راهی برای آن انتخاب می‌کنیم و سعی می‌کنیم به آن برسیم. روانکاوی ساز مخالف می‌زند و می‌گوید اینگونه نیست، ما رفتارهایی را انجام می‌دهیم که خودمان هم نمی‌دانیم برای چه انجام دادیم و از یک امیال ناخودآگاه به وجود می‌آیند. به این دلیل مقاومت در مورد روانکاوی وجود دارد که سهم خودآگاهی را کمتر از آن چیزی که ما دوست داریم در نظر می‌گیرد و طوری با انسان برخورد می‌کند که ما به نوعی متوجه می‌شویم که کنترل کاملی که روی رفتار خود فکر می‌کنیم داریم را نداریم و این مقداری برای انسان زجرآور است و پذیرفتن چنین عقیده‌ای مقاومت آدم را تحریک می‌کند.

نکته‌ای که می‌خواستم بگویم این است، وقتی قرآن را می‌خوانید برخلاف خیلی از تصوراتی که به صورت ad hoc وجود دارد حتی در زمینه روانکاوی اینگونه نیست که عقاید اول شکل بگیرند و بعد آدم براساس آن عمل کند، اتفاقاً وقتی قرآن را می‌خوانید به نظر می‌آید که برعکس است. در مورد این موضوع مفصل‌تر بحث می‌کنم، انگار اعمال هستند که عقاید را می‌سازند. یعنی من رفتارهای اشتباهی می‌کنم و بعداً عقایدی پیدا می‌کنم که مربوط به این اشتباهاتی می‌شود که کردم. در اینکه چه چیزی مقدم بر دیگری است یک مقدار تردید وجود دارد، لااقل آن این است که در فرهنگ دینی مشخصاً می‌بینید که آدمی که گناه می‌کند عقاید منحرفی هم پیدا می‌کند. لزوماً اینگونه نیست که حتماً اول یک عقاید انحرافی را پذیرفته باشد و بعداً براساس آن عقاید رفتارهای اشتباهی انجام بدهد بلکه ممکن است برعکس باشد: امیالی دارد و دنبال این امیال می‌رود و کارهای خطایی می‌کند و مطابق آن عقایدی درست می‌کند. در واقع ما در فرهنگ دینی خود می‌توانیم اینگونه توجیه کنیم که من عقایدی را می‌پذیرم که با سبک زندگی من سازگارتر است، سبک زندگی را دلبخواه انتخاب می‌کنم: من دوست دارم که مشغول به دنیا و لذت‌های دنیوی باشم، بعد عقیده توحیدی و اعتقاد پیدا کردن به قیامت – اینکه من در مقابل تک تک اعمال و رفتار و حرف‌هایی که می‌زنم قرار است یک روزی جواب پس بدهم – با سبک زندگی من سازگار نیست. دلم می‌خواهم هرکاری بکنم و دوست ندارم از شریعتی پیروی کنم و دوست ندارم کسی به من امر و نهی کند که این کار را نکن و این گناه است.

آدم‌ها چون می‌خواهند آزاد باشند به معنای امروزی که هر کاری دلشان می‌خواهد بکنند طبعاً عقاید دینی با سبک زندگی آنها سازگار نیست. بنابراین این شکلی نیست که فکر کنند کتاب خواندند و به این نتیجه رسیدند که توحید درست است یا خیر، دین درست یا غلط است و بعداً زندگی این شکلی را پذیرفتند. اول اینگونه زندگی کردند و بعد عقاید به وجود آمد. معمولاً آدم‌های مذهبی که بعد از مدتی غیر مذهبی می‌شوند ابتدا تغییراتی در زندگی آنها اتفاق می‌افتد، اول می‌بینید لباس پوشیدن آنها عوض می‌شود و بعد رفتار آنها تغییر می‌کند و بعد کم کم نماز هم نمی‌خوانند و بعد احساس می‌کنند استدلال‌های درباره توحید که آنها را قانع کرده بود چندان قانع کننده نبود. این خلاف آن چیزی است که آدم‌ها دوست دارند در مورد خود تصور کنند. آدم‌ها دوست دارند بگویند که من کتاب خواندم و عقاید خود را پذیرفتم. دوست ندارند بگویند که به این دلیل که اینگونه زندگی می‌کردم عقاید مزاحم من بودند و آنها را کنار گذاشتم. ما دوست داریم در مورد عقاید خود فکر کنیم که آنها را از طریق منطق به دست آوردیم یا خیلی نقادانه یک چیزی را رد کردیم.

ولی در کانتکست دینی به نظر می‌آید اینگونه نیست. آیه‌ای در ذهن من است که خیلی روشن بیان می‌کند  – تعدا آیه‌های حاوی این مفهوم زیاد است ولی این خیلی روشن بیان میکند – اعتقاد به قیامت مخصوصاً حتی مزاحم تر از اعتقاد به توحید برای زندگی آزادانه است. در ابتدای سوره قیامت می‌گوید «بَلْ يُرِيدُ الْإِنْسانُ لِيَفْجُرَ أَمامَهُ» (القیامة) انسان می‌خواهد که جلوی او باز باشد و هرکاری دلش می‌خواهد بکند «يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ» (القیامة) این سوال برای او پیش می‌آید که روز قیامت چه زمانی است یا چیست، یا وجود دارد؟ اینجا می‌گوید که «يَسْئَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيامَةِ» سوال از طریق منطق و تفکر نیامده است. دوست دارد هر کاری دلش می‌خواهد بکند و تصور اینکه یک قیامتی هست و به زودی هم ممکن است رخ بدهد برای آدمی که دوست دارد آزاد زندگی کند آزار دهنده است.

[۰۰:۱۵]

به طور مشخص من باید یک مدلی از انسان داشته باشم که چنین چیزی در آن بگنجد. روانشناسی ad hoc به این معنا که فکر کنم آدم‌ها براساس منطق عقایدی را می‌پذیرند و بعد براساس این عقاید عمل می‌کنند – چیزی که آدم‌ها دوست دارند در مورد خود فکر کنند – مخالف این آیه است که از آن به نظر می‌آید سوال‌ها و تفکرات تابع تمایلاتی است که آدم‌ها در زندگی پیدا می‌کنند. واقعیت این است که همانگونه که در مورد کفر و شرک گفتم موضوع مقداری پیچیده‌تر است یعنی امیال و رفتارهایی که انجام می‌دهیم عقاید ما را می‌سازند و بعد همان عقاید این امیال را بازتولید می‌کنند. این ارتباط – که به این نوع ارتباط‌ها می‌گویند ارتباط دیالکتیکی – بین امیال و رفتارها و عقاید ما وجود دارد یعنی ما میل‌هایی داریم، از چیزهایی لذت می‌بریم و از چیزهایی لذت نمی‌بریم و از آنها بدمان می‌آید، این میل‌ها مانند یک بیس در وجود ما هست و براساس اینها رفتارهایمان شکل می‌گیرند. همین رفتارها این میل‌ها را بازسازی می‌کنند و تحریک می‌کنند و زیاد و کم می‌کنند. دوباره امیال ما، رفتار ما را ایجاد می‌کنند. این امیال و رفتار عقایدی را که با آنها سازگار باشند را تقویت می‌کنند و بعد از اینکه عقایدی را پذیرفتیم دوباره رفتارهای مطابق با آن عقاید انجام می‌دهیم و این در یک چرخه (loop) می‌افتد. اینکه از از خواندن یک کتاب تغییر عقیده شروع می‌شود یا از انجام دادن یک رفتار، به طور نرمال به نظر می‌آید که وقتی در کانتکست دینی نگاه می‌کنید گناه آغاز این ماجرا است و نه خواندن یک کتاب.

وقتی شما این پدیده را می‌بینید که یک آدمی کتابی را می‌خواند بعد مارکسیست می‌شود یا یک کتاب می‌خواند و ملحد می‌شود به نظر می‌آید آدمی است که کتابی را خواند و بعد ملحد شد. نکته اصلی این است که این آدم چرا آن کتاب را خواند و می‌دانست که کتاب مارکسیستی یا کتاب ملحدانه است؟ مثل اینکه اول در وجودش میلی به وجود آمد که به سمتی برود و بعد کتابی خوانده است. در جلسه‌ای این مثال را زدم که در سال‌های بعد از انقلاب کتاب‌هایی بود که آدم‌ها می‌خواندند و مارکسیست می‌شدند و این کتاب‌ها از شدت مبتذل بودن خنده‌دار هستند! باورکردنی نیست که این کتاب یک آدم را قانع کرده باشد. کتاب، کتاب خیلی بی در و پیکری است، موضوع این است که طرف کتاب را برداشته تا مارکسیست شود یعنی قبلاً تصمیم خود را گرفته است. چون دوست دارد بگوید من کتاب خواندم و مارکسیست شدم انگار دنبال بهانه می‌گردد، خیلی از آدم‌ها به همین ترتیب ممکن است وقتی دینشان مزاحم زندگیشان شده است و کم کم استایل زندگیشان تغییراتی کرده و در جمع دوستانی قرار گرفتند و فضای ذهنی و زندگیشان تغییر کرده است در بزنگاه وقتی خیلی لازم دارند کتابی پیدا ‌کنند و بخوانند و براثر آن کتاب عقایدشان تغییر ‌کند.

حضار: همه آدم‌ها عقایدی دارند و اگر اینگونه باشد همه به سمت امیال انسانی می‌روند.

استاد: گناه کردن که اجباری نیست.

حضار: همه دوست دارند راحت باشند.

استاد: همه ما دوست داریم لذت بریم ولی چقدر کنترل می‌کنیم که از چه چیزهایی لذت ببریم و از چه چیزهایی لذت نبریم؟

حضار: به درون آدم…

استاد: پدیده‌ای به اسم اختیار وجود دارد که خیلی معلوم نیست چیست ولی می‌دانیم که ما مختار هستیم،  اختیار این است که در لحظه‌هایی هم می‌توانم کارهایی را بکنم و هم می‌توانم نکنم. اگر فلان کار را بکنم گناه است و مقاومت نمی‌کنم و این کار را انجام می‌دهم و روی من تأثیر بدی می‌گذارد.

حضار: یک پیش زمینه دارید، به نظر شما آن کار اشتباه است.

استاد: لحظه‌ای می‌رسد با همین پیش زمینه‌ها و با شرایط اولیهای که وجود دارد و من هم می‌توانم در آن لحظه سمت راست بروم هم می‌توانم سمت چپ بروم. شما یک جوری می‌گویید که همین هم دترمنستی است: خلاصه یک چیزی بود که من سمت راست رفتم. اختیار یعنی به این اعتقاد داشته باشم که اینگونه نیست. گذشته رفتار من را تعیین نمی‌کند. می‌توانستم بروم یا نروم. اختیار پدیده پیچیده‌ای است چون ذهنیت ما اینگونه است که خلاصه یک چیزی بود که این سمت راست رفت، مثلاً برایند نیروها به آن سمت بیشتر بود. اگر اینگونه فکر کنید یعنی به اختیار معتقد نیستید، فرض کنید که به اختیار معتقد هستیم. اگر معتقد هستیم یعنی من می‌توانستم این گناه را بکنم و می‌توانستم نکنم. در حالت تعادل لحظه‌ای وجود داشت که من به این سمت سوییچ کردم و همین من را به یک جریانی انداخته که بعد از یک مدتی نتیجه آن این است که عقاید من هم عوض شود. موضوع پیچیده است و از حرف‌هایی که می‌زنم این نتیجه را نگیرید که اعمال ما عقاید ما را می‌سازند، موضوع این است که این جریان از این طرف با آن طرف هم وجود دارد، عقاید ما اعمال ما را می‌سازند و اعمال ما هم عقاید ما را می‌سازند. اینکه آدم‌ها فکر می‌کنند براساس عقاید خود عمل می‌کنند غلط است، خیلی از عقاید به این دلیل به وجود آمدند که قبلاً کارهایی که برای من لذت‌بخش بودند را انتخاب کردم و انجام دادم و یک سبک زندگی برای خودم انتخاب کردم که فلان عقیده‌ای که قبلاً داشتم دیگر با آن سازگار نبود پس مجبور می‌شوم آن را تغییر بدهم.

هدف من این نیست که فقط یک سری واژه را بررسی کنم. دوست دارم یک مقدار عمیق‌تر در مورد اینکه چه مدلی از انسان در ذهن ما باشد تا مفهوم کفر مفهوم مهمی شود، آن طوری که در قرآن یک مفهوم کلیدی است، بحث کنم. در روانکاوی فروید می‌توانید مفهوم کفر را وارد کنید؟ که مهمترین مفهوم وابسته به انسان در قرآن است. شاید کفر و گناه را در روانکاوی یونگ می‌توانم وارد کنم ولی در روانکاوی فروید نمی‌توانم وارد کنم. نتیجه این است که مدل یونگ به چیزی که در قرآن می‌بینیم نزدیک‌تر است و فروید دورتر است. نمی‌خواهم به هیچ وجه وارد بحث بی پایانی شوم که مدل عریض و طویلی از انسان ارائه کنم ولی اینجور حرف‌ها را می‌خواهم بزنم. لااقل وقتی شما قرآن را می‌خوانید و به کانتکست دینی فکر می‌کنید مطلقاً اینگونه نیست که ما عقایدی داریم و براساس آن عمل می‌کنیم. اعمال ما روی عقاید ما بازتاب دارند و عقاید ما هم روی اعمال ما بازتاب دارند. این مانند رابطه کفر و شرک است. اساساً حقایق برای انسان پوشیده می‌شود و عقاید شرک آمیز تولید می‌کند و خود این عقاید شرک آمیز که اعلام شدند و تبدیل به سنت اجتماعی شدند عامل اصلی می‌شوند برای اینکه کفر را در آدم‌هایی که در آن جامعه زندگی می‌کنند دوباره بازتولید کنند و این چرخه ادامه پیدا می‌کند.

حضار: اینکه می‌فرماید آدم‌هایی در درون خودشان مثلاً یک کششی نسبت به مارکسیست داشتند اگر زندگی این آدم‌ها را نگاه کنید می‌بینید که این وضعیت را داشتند. ولی یک سری آدم‌ها دنبال واقعیت بودند اما فرض بفرمایید افرادی که سر راه آنها قرار می‌گرفتند چنین طرز تفکری داشتند و طرف واقعاً دنبال حقیقت بود، در این مورد چگونه است؟

استاد: ممکن است یک آدمی واقعاً کتاب بخواند و استایل زندگی او چندان مشکلی هم نداشته باشد. من منکر این نیستم، ما یک ساحت تفکر هم داریم که ممکن است یک نفر به شدت تحت تأثیر یک کتاب قرار بگیرد و تغییر عقیده بدهد یا با آدمی آشنا شود که حرف و رفتارش بر روی او تأثیر بگذارد. می‌خواهم بگویم که جریان یک طرفه از سمت افکار به سمت اعمال نیست، عمل‌ها هم روی افکار ما تأثیر می‌گذارند. نمی‌خواهم بگویم فقط اینگونه است. دوباره تکرار می‌کنم: هم مسیری از سمت اعمال به عقاید ما هست و هم برعکس، ممکن است یک آدمی بدون اینکه مشکلی داشته باشد در اثر یک سری مطالعات عقایدی پیدا کند. ممکن است برای یک نفر دردناک باشد که عقایدی را از دست می‌دهد. فکر کنید آدمی خیلی مذهبی است و با زندگی مذهبی خودش هم خوش است ولی دچار مشکل فکری می‌شود، کتابی می‌خواند یا با ادمی آشنا می‌شود و خیلی برای او دردناک است که مسائل مذهبی را کنار بگذارد ولی ایمان او ضعیف می‌شود یا ایمان او از بین می‌رود. این پدیده را هم داریم. ما یک ساحت تفکر هم داریم که گاهی مستقلاً تغییراتی روی آن ایجاد می‌شود که ممکن است بعداً روی استایل زندگی ما تأثیر بگذارد.

نکته مهم از نظر من این است که این را بپذیریم که همه چیز اینگونه نیست، نه اینکه تماماً از آن طرف است. وقتی به قرآن نگاه می‌کنید بیشتر از آن طرف است. گناه‌ها هستند که بعداً کفر و شرک را به وجود می‌آورند. یعنی ما رفتارهایی داریم و این رفتارها حالاتی را به وجود می‌آورند و آن حالت‌ها با عقایدی سازگار هستند و با عقایدی سازگار نیستند. عقایدی که سازگار نیستند خود به خود شل می‌شوند و انسان بهانه‌هایی پیدا می‌کند و آنها را دور می‌ریزد و عقایدی که سازگار هستند تقویت می‌شوند یا ایجاد می‌شوند. این روندی است که به نظر من در کانتکست دینی به شدت روی آن تأکید می‌شود.

حضار: در قرآن به این موضوع اشاره مستقیم نشده است که فردی به دنبال حقیقت رفته است اما به جایی رسیده است که کشش درونیش نبوده است…

استاد: شما نگران این هستید که اگر یک آدمی خیلی آدم بدی نبود و کتابی خواند و گمراه شد تکلیف او چیست.

حضار: نه به این معنا.

استاد: ارزش داوری می‌کنید که آیا هر آدمی که کار بدی می‌کند…

حضار: از دیدگاه قرآن یک چیزی از اجداد به آدم می‌رسد بعد همان را دنبال کند بهتر است یا نه بگوید بعضی از اینها اشتباهاتی دارد و به سمت چیزی که درست است برود.

استاد: این در قرآن خیلی تکلیفش روشن است.

حضار: این برای بت پرستی روشن است.

استاد: ما در کانتکست دینی در قرآن اعتقاد به فطرت داریم، عقاید توحیدی با فطرت انسان سازگار هستند. هر کسی که عقایدی را اقتباس کند که توحیدی نیست چیزی خلاف فطرت خودش پذیرفته است بنابراین فطرش حتماً اعوجاجی پیدا کرده اگر به دلش نشسته است. آدمی که با غیر توحید به راحتی زندگی می‌کند در درون خود مشکلی پیدا کرده است، محال است که بگویید این آدم مشکل ندارد. یک آدمی مانند ابراهیم به عنوان الگوی توحید در قرآن چون هیچ معصیتی نکرده و از نظر فطری اشکالی ندارد محال است که عقیده مشرکانه در دلش بنشیند. دقیقاً یک جایی به دنیا آمده است که تک و تنها است و همه فامیل او رؤسای بت تراش هستند و یک لحظه هم این آدم دچار شرک نمی‌شود برای اینکه فطرت او سالم است. بنابراین آدم سالم مشرک نداریم حتماً یک ایرادی دارد که مشرک شده است، ممکن است خیلی ایراد نداشته باشد.

حضار: … منظور از امیال تفکر است؟

استاد: همه ما میل به لذت بردن و دوری از درد داریم. اینها در ساحت میل ما است، تفکر خیلی با میل داشتن فاصله دارد. من میل دارم از یک چیزهایی در زندگی خود لذت ببرم. عقایدی برای من مناسب هستند که در لذت‌هایی که می‌برم راحت باشم.

[۰۰:۳۰]

مطمئناً اگر یک نفر خیلی علاقه داشته باشد به مصرف مشروبات الکلی اسلام برای او خیلی دین خوبی نیست. هر دفعه که می‌خورد باید فکر کند که نباید بخورم و لذت نمی‌برد. تا اثر نکرده لذت نمی‌برد، باید خیلی بخورد تا یادش برود که اسلام هست، ولی اگر مسیحی یا یهودی باشد راحت‌تر صاست و اگر دین نداشته باشد فبها در بقیه موارد هم می‌تواند هر کاری بکند.

نکته این است که عقایدی با استایل‌هایی از زندگی سازگار هستند و یک سری عقاید سازگار نیستند. فقط اینگونه نیست که عقاید خود را بپذیریم بعد استایل زندگی خود را انتخاب کنیم. حتی می‌توان گفت که برعکس است. اول استایل زندگی می‌آید بعد یک سری از عقاید شل می‌شوند و یک سری عقاید تقویت می‌شوند و الی آخر. دفعه گذشته توضیح من این بود که شرک اینگونه به عنوان عقایدی که با آن کفر درونی که آدم‌ها به آن رسیدند سازگار است تولید می‌شود. من نمی‌توانم در دنیا زندگی کنم در حالی که حالت کفر دارم و حقایق بر روی من پوشیده است و عقایدی را جانشین توحید نکنم. بالاخره لازم دارم در مورد دنیا فکر کنم و حسی داشته باشم، وقتی می‌ترسم چه دستاویزی دارم؟ وقتی تمایل دارم به یک چیزی برسم چه کاری باید بکنم؟ بالاخره ما برای زندگی و عمل کردن در دنیا احتیاج به عقیده و تفکر داریم.

۲- تفاوت شرک و کفر، شرک به عنوان بزرگترین گناه 

در قرآن آیاتی دارید که صراحتاً می‌گویند شرک تنها چیزی است که بخشیده نمی‌شود. از قول حضرت مسیح در قرآن آمده است که کسی که شرک بورزد خداوند جنت را بر او حرام می‌کند، آدم مشرک وارد بهشت نمی‌شود. حتماً باید عذاب شود. شاید بعداً وارد بهشت شد. راه مشرک به بهشت بسته است. سوال این است که گفته نمی‌شود آدم کافر، من می‌گویم شرک بعد از کفر می‌آید و کفر کلیدی‌تر است. گفته نمی‌شود آدم کافر بهشت نمی‌رود. حرف از این است که شرک تنها گناهی است که بخشیده نمی‌شود.

دقیقاً نکته اینجاست که اگر حرف‌هایی که من زدم را خوب فهمیده باشید شرک از جنس گناه است ولی کفر از جنس گناه نیست، نمی‌توانم به یک آدم بگویم کفر نورز و او بلافاصله تصمیم بگیرد که کافر نباشد، کفر یک حالت درونی است که من حقایق را نمی‌بینم و از نوع عقیده و رفتار نیست. شرک یک لایه جلوتر و خودآگاه‌تر است، می‌توانم به یک آدم بگویم که عقاید مشرکانه نداشته باش، همین الآن می‌توانم تصمیم بگیرم که توحید را بپذیرم، درست است که نمی‌توانم توحید را در زندگی خود عملی کنم یا ادعا کنم که توحید را می‌بینم. من اگر به یک آدم بگویم کافر نباشد مانند این است که دستور دهم همین الآن حقایق جهان را ببین. نمی‌توانم به یک آدم بگویم که کافر نباش، ولی می‌توانم به یک آدم مشرک بگویم شرکی که مرتکب می‌شوی گناه است. کفر واژه‌ای است برای توصیف یک حالت درونی که به دلایلی در طول زمان به وجود آمده است که زمینه‌ساز می‌شود تا عقاید شرک‌آمیزی را بپذیرم و رفتارهای شرک‌آمیزی را بروز دهم. من می‌توانم به یک آدم بگویم مشرک نباش و مثلاً این بت را پرستش نکن، یا عقیده نداشته باش که این بت می‌تواند کاری کند. طرف می‌تواند همان لحظه اراده کند و دیگر مرتکب این گناه نشود ولو اینکه کفر درونی او برطرف نشده باشد. در مورد کفر چطور؟ در مورد کفر دستورالعمل‌هایی که در قرآن دارید اینگونه نیست که آقایان لطفاً کافر نباشید، ولی این دستور هست که کارهایی بکنید که از کفر در بیایید.

اگر یادتان باشد در ابتدای سوره بقره وقتی حرف از متقین و کفار و «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» می‌شود در ادامه آیه‌ای هست که «يا أَيُّهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكُمُ الَّذِي خَلَقَكُمْ وَ الَّذِينَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَعَلَّكُمْ تَتَّقُونَ‌» (البقرة:۲۱) اگر می‌خواهید جزو متقین باشید لازم است که پروسه‌ای را طی کنید و عبادت کنید تا به آنجا برسید. شما در لیست گناهان کبیره کفر را نمی‌بینید ولی اول لیست گناهان کبیره شرک است، بنابراین طبیعی است که وقتی حرف از این است که چه گناهی بخشیده می‌شود و چه گناهی بخشیده نمی‌شود شامل کفر نشود ولی شامل شرک شود. شرک به معنای واقعی کلمه گناه حساب می‌شود. انگار در اراده من است همین الآن که مرتکب شرک شوم یا مرتکب شرک نشوم. بنابراین جواب این سوال که چرا در مورد شرک این حرف زده می‌شود ولی درباره کفر که مادر شرک است این حرف زده نمی‌شود این است که شرک جزو گناهان است و کفر را نمی‌توانیم گناه حساب کنیم.

سوالی که باقی می‌ماند و بعداً سعی می‌کنم نکته‌ای در مورد آن بگویم این است که چرا در لیست گناهان تنها شرک است که بخشیده نمی‌شود و چرا شرک به عنوان تنها گناه نابخشودگی در قرآن بیان شده است؟

حضار: شرک یک عملی است که اختیاری انجام می‌گیرد و کفر اجباراً انجام می‌شود؟

استاد: نه اجباراً. مثل این است که به یک آدم افسرده نمی‌توانم بگویم افسرده نباش. من یک دوستی داشتم که خطاط بود و بعد خط خطاط‌های بزرگ را گاهی به من نشان می‌داد، یک اصطلاحی به کار می‌برد که خیلی بامزه بود، خودش وقتی خیلی به هیجان می‌آمد و یکی را نشان می‌داد می‌گفت یاالله کیف کن. نمی‌شود به یک نفر گفت یاالله کیف کن. نمی‌شود بگویم یاالله همین الآن کافر نباش. کفر یک چیزی است که شما زندگی کردید و به آن رسیدید و باید یک مدت عبادت کنید و تقوا داشته باشید تا این حالت شما برطرف شود. مثل این است که من به یک آدم افسرده نمی‌توانم فرمان دهم که زود باش افسردگی خود را کنار بگذار و شاد باش. افسردگی حالتی است که به او دست داده است و پروسه‌ای را باید طی کند تا به شادی برسد. ولی می‌توانم بک یک آدم افسرده بگویم اینقدر در گوشه‌ای نشین و از خانه بیرون برو، می‌تواند این کار را بکند یا نکند. کفر از نوع حالت است و نتیجه یک استایل زندگی است. این آدم به حالت کفر رسیده و حقیقت را نمی‌بیند و نمی‌توانم به او بگویم یاالله همین الان حقیقت را ببین ولی می‌توانم به او بگویم عبادت کن و تقوا داشته باش و به شریعت عمل کن و استایل زندگی خود را عوض کن تا کم کم چشم شما باز شود تا حقایق را ببینید.

حضار: در هیچ جای قرآن نیامده که برای کفر عذاب وجود دارد؟

استاد: قطعاً اینگونه است که کافر به جهنم می‌رود.

حضار: گناهی نکرده…

استاد: اولاً یک کاری کرده که کافر شده است و وقتی کافر شود حتماً شرک پیدا می‌کند، کفر حالتی است که توسط گناه به وجود می‌آید و گناه تولید می‌کند، آدمی که با حالت کفر از دنیا برود ممکن است عقاید شرک‌آمیزی هم داشته باشد. به هر حال به توحید نرسیده و توحید را ندیده و نپذیرفته است. نکته‌ای که می‌گویید این است که لزوماً کسی که کافر است جهنم نمی‌رود برای اینکه ممکن است جزو الذین فی قلوبهم مرض باشد. رسماً اینها در قرآن به عنوان کافر هستند و حقیقت را نمی‌بینند ولی تلاش می‌کنند و ممکن است خیلی گناه نکنند و در راه ایمان آوردن باشند؛ بین این دو حالت هستند. همه ما تا حدی در حجاب‌هایی هستیم و حقیقت را نمی‌بینیم. لزوماً اینگونه نیست که کفرهایی داشته باشم و چیزهایی را نبینم و به جهنم بروم. ولی اگر این منجر به این شده باشد که رسماً عقاید مشرکانه‌ای را پذیرفته باشم و آیین‌های مشرکانه‌ای را انجام بدهم – که اینها گناه هستند، می‌توانم آنها را نپذیرم و آنها را کنار بگذارم و می‌توانم در فلان آیین شرکت نکنم، یا بتی که در خانه‌ام هست را از پنجره بیرون بیندازم، این کارها را می‌توانم بکنم و اگر نکنم – کفر خود و مشکلات درونی خود را رسماً مهر زدم و مرتکب گناه شدم. آدمی که رسماً مشرک است مستحق عذاب است.

حضار: کفر خفی می‌تواند منجر به شرک خفی شود.

استاد: دفعه قبل رسماً گفتم که وقتی حرف از شرک می‌زنیم منظور ما شرک خفی نیست، شرک یعنی مجموعه عقاید و آدابی که مخالف توحید هستند. پاک بودن از شرک خفی یعنی من صد درصد اعتقاد توحیدی دارم. همه ما مرتکب شرک خفی می‌شویم. اعتقاد توحیدی داریم و اصلاً معتقد نیستیم که چیزی غیر از خدا وجود دارد و کسی غیر از خدا تأثیری می‌تواند بگذارد، اوهامی در ذهن ما نیست، ولی در عمل سهو می‌کنیم، مثل اینکه یک لحظه توحید را فراموش می‌کنیم. همه ما اینگونه هستیم. به آن معنایی که می‌گویم جزو مشرکین نیستیم ولو اینکه مرتکب رفتارهای شرک‌آمیز می‌شویم. این دو را باید از هم تفکیک کنیم. من اعتقادی به هیچ بتی ندارم و هیچ چیز جز خدا را قبول ندارم. ولی در زندگی عملی که از صبح بیدار می‌شوم هیچ چیز غیر از خدا را موثر نمی‌دانم؟ از رئیس اداره تا فلان کس که اطراف من است؟ بالاخره ممکن است وقتی یک آدمی به من نگاه می‌کند روی رفتار من تأثیری بگذارد و این هم نوعی شرک است. خدا من را نگاه می‌کند و کس دیگری هم من را نگاه می‌کند، من چرا بیشتر مواظب این نیستم که خدا من را نگاه می‌کند؟ مثل اینکه یک لحظه یادم می‌رود و این که نزدیک‌تر و محسوس‌تر است نظر من را بیشتر جلب می‌کند و تحت فشار نگاه و گفتار او ممکن است کاری را انجام بدهم که خدا راضی نیست. مثل اینکه یک انگیزه غیر ارادی وارد رفتار من می‌شود، این نشانه مشرک بودن نیست ولی می‌توانید بگویید مرتکب شرک شدم و یک رفتار شرک‌آمیز انجام دادم. هر چیز باطلی و هر چیزی که غیر از خدا در آن باشد شرک حساب می‌شود بنا به همان آیه‌ای که در قرآن می‌گوید اکثر کسانی که ایمان می‌آورند باز هم مشرک هستند (یوسف:۱۰۶). این اشاره به همان شرکی است که در ادبیات روایی خود به آن شرک خفی می‌گوییم.

حضار: اینکه لغت درجه دارد مشکلی ندارد؟

استاد: همه لغات قرآن درجه دارند.

حضار: هرجایی ممکن است کم و زیاد شود؟

استاد: انسان موجودی است که درجه دارد. یعنی همه صفات انسان درجه دارند بنابراین همه واژگان قرآن هم درجه دارند. کفر صفر و یک نیست، شرک صفر و یک نیست، هیچ چیزی صفر و یک نیست چون انسان اینگونه است. شما هیچ صفتی را نمی‌توانید در مورد خود به کار ببرید که یا باشد یا نباشد و هیچگونه درجه‌بندی نتوانید برای آن بگذارید. برای ما از نظر روانی حالت‌هایی شدت پیدا می‌کند و ضعف پیدا می‌کند و چیزی بین صفر و یک است و دقیقاً صفر یا یک نیست.

حضار: پس در هر آیه‌ای باید تشخیص بدهیم که درجه آن چقدر است؟

استاد: زیاد پیچیده نکنید که مثلاً اینجا هفتاد و دو صدم است. بالاخره از یک جایی به بعد وقتی یک مجموعه عقاید و افکار و آداب مشرکانه هست و انسانی رسما خودآگاهانه به اینها مقید است این انسان مشرک است. خود شرک درجه‌بندی دارد و می‌توانید از یک جایی آن را کات کنید و از ۴۷٪ به بعد را بگویید مشرک و قبل آن را شرک خفی در نظر بگیرید! این فازی است و مرز آن هم مخدوش است. وقتی از مشرکین در مقابل مومنین حرف می‌زنیم برای همین غالباً به صورت جمع می‌آید که یک چیز اجتماعی است. آداب و افکاری به وجود آمدند و این آدم‌ها تابع آن شدند. شرک خفی خصوصی است در حالیکه در شرک چیز اجتماعی هم هست. من از سنت‌هایی پیروی کردم و مشرک شدم، خودم آن را به وجود نیاوردم، بت را خودم ابداع نکردم. البته هر بتی یک بانی دارد و یک نفر در یک تاریخی آنقدر نیاز داشت که چیزی را خلق کرد ولی دیگران هم نیازشان با بت او رفع می‌شد و به نوعی آن را پذیرفتن.

[۰۰:۴۵]

من نمی‌دانم اولین بار بعل را که از مهمترین بت‌های تاریخ است چه کسی اختراع کرد، باید مطالعه کنیم. بت خیلی خوبی درست کرد و کارش گرفت، در هر منطقه‌ای بروید یک سری بت‌های معروف وجود دارد.

حضار: …مثل شرک تثبیت شده است؟

استاد: اگر شما مرزی بین خودآگاهی و ناخودآگاهی قائل هستید همان را مرز بین شرک جلی و خفی در نظر بگیرید. مشرک این عقاید را پذیرفته است و می‌داند و اگر به او بگویید می‌گوید من به این اعتقاد دارم. ولی کسی که مرتکب شرک خفی می‌شود ناخودآگاه این کار را می‌کند و عقیده‌ای ندارد که این آدمی که الآن به من نگاه می‌کند می‌تواند من را به بهشت یا جهنم ببرد یا خوشبخت و بدبخت کند. اگر کسی عقیده تثبیت شده‌ای داشته باشد نزدیک شده به اینکه مشرک به معنای واقعی کلمه شود.

۳- گذر از کفر به تقوا، شریعت

حضار: در بحث قبلی که نتیجه حالت درونی کفر می‌شود شرک، مثلاً من وقتی نمی‌توانم کفر را نابود کنم گناه اصلی نیست و پس شرک هم نتیجه این است نباید گناه تلقی شود، چون نمی‌توانم این را حذف کنم و مجبورم کفر داشته باشم.

استاد: وقتی حالت کفر دارم تمایل دارم به اینکه عقاید مشرکانه را بپذیرم برای اینکه با حالت درونی من سازگار است. ولی این عقاید مشرکانه در قسمت خودآگاه من است یعنی من در یک لحظه می‌توانم شرک را کنار بگذارم.

حضار: نه نمی‌شود وقتی عقیده شما یک چیز دیگر است چگونه ممکن است.

استاد: سوال شما این بود که شما یک حالت درونی به اسم کفر را معرفی می‌کنید و می‌گویید که این علت شرک است یعنی اگر کفر نبود شرک هم به وجود نمی‌آمد، بعد حرف از این می‌زنید که شرک را می‌توانیم کنار بگذاریم ولی کفر را نمی‌توانیم کنار بگذاریم. تناقض آن این است که تا وقتی علت باقی است معلول هم هست. من نمی‌توانم معلول را کنار بگذارم در حالی که علت وجود دارد. اینجا استدلال فلسفی کار نمی‌کند. نکته این است که من یک حالتی دارم که خیلی تمایل دارم کاری را انجام بدهم که خیلی برای من لذت بخش است و این میل در من وجود دارد ولی می‌توانم تصمیم بگیرم که آن کار را نکنم. انسان می‌تواند بین آن ساحت اعمال و افکار خودش خودآگاهانه برخلاف حالت درونی و میل خودش کاری انجام بدهد. به این دلیل می‌گویم سوال خوبی است که همه فلسفه شریعت این است که ما می‌توانیم خودآگاهانه استایل جدیدی در افکار و در رفتارهای خودمان ایجاد کنیم، که این افکار و رفتارها با حالت ایمان سازگار است نه با حالت کفر. مثلاً حالت واقعی من کفر است و اگر من را رها کنید عقاید مشرکانه برای من دلچسب‌تر است، رفتارهای مشرکانه هم برای من دلچسب‌تر است، ولی در لایه خودآگاه می‌توانم اعمال قدرت کنم و برخلاف حالت درونی رفتارهای مومنانه داشته باشم ولو اینکه ایمان ندارم. ایده شریعت این است که اگر من یک مدت رفتارهای درست انجام بدهم و افکار درست داشته باشم حالت درونی من اصلاح می‌شود. علت و معلولی یعنی A نتیجه می‌دهد B ولی واقعیت در انسان این است که این رابطه دیالکتیکی است، B روی A تأثیر می‌گذارد. نکته این است که B رفتار و افکار من در ساحت خودآگاه است و من مستقیماً به آن دسترسی دارم و همین الآن می‌توانم تصمیم بگیریم که گناه لذت بخشی را نکنم. اگر یک مدت گناه نکنم کم کم تمایل درونی من که من را به سمت این گناه می‌کشید از بین می‌رود. از این جهت سوال شما مهم است که این فلسفه اساسی شریعت است. اگر اینگونه نبود و اگر به اعمال خودم مستقل از حالت‌های درونی دسترسی نداشتم و به افکار خودم دسترسی نداشتم شریعت چیز مهملی می‌شد. هم دسترسی دارم و هم ایده شریعت این است اگر من اینها را اصلاح کنم تاثیر مشخصی روی حالت‌های من می‌گذارد. کم کم حالت‌های کفرآمیز من برطرف می‌شوند و من به ایمان می‌رسم. «يا أَيُّهَا النّاسُ اعبُدوا رَبَّكُمُ لَعَلَّكُم تَتَّقونَ» (البقرة:۲۱) یعنی اگر شما مدتی عبادت کنید و از خداوند پیروی کنید و شریعت را انجام بدهید کم کم حالت درونی کفر شما – که قبلاً در «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» بودید یا جزو کفار بودید – درمان می‌شود و به ساحت تقوا می‌روید. بنابراین من با کنترلی که بر رفتارهای خودآگاه و افکار خود دارم می‌توانم حالت‌های درونی خود را تغییر بدهم. نکته سوال شما این است که نوع رابطه کفر و شرک را به معنای فلسفی علت و معلولی در نظر گرفتید در حالیکه اینگونه نیست، اینها روی هم تأثیر متقابلی دارند و کفر زمینه‌ساز شرک است و رفتارهای خوب هم میتواند زمینه‌ساز برطرف شدن کفر باشند همانطوری که رفتارهای بد می‌توانند روی حالت‌های درونی تأثیر بگذارند. حالت‌های درونی ما و رفتار ما روی هم تأثیر متقابل می‌گذارند. اصرار من این است که این را قبول کنید که در کانتکست دینی اعمال و افکار ما که خودآگاه‌تر هستند روی حالت‌های ما که ناخودآگاه‌تر هستند و به آن دسترسی نداریم تأثیر می‌گذارند و برعکس.

نکته اساسی دین این است که من می‌توانم در لحظه‌ای تصمیم بگیرم و افکار و عقاید خود را تغییر بدهم. دقیقاً شریعت یعنی اینکه من استایل زندگی پیامبران را کپی می‌کنم بدون اینکه در درون خود نیازی داشته باشم یا با درون من سازگار باشد. به این امید این کار را انجام می‌دهم که درون من هم مانند پیامبران شود، شریعت یعنی همین: استایل زندگی یک پیامبر را کپی کردن. حضرت موسی آن شریعت را آورده است یا پیامبر این شریعت را آورده است و فکر می‌کنم اگر همانطوری رفتار کنم که پیغمبر رفتار می‌کرد آن وقت به همان حالت‌هایی می‌رسم که پیغمبر به آن رسید، این اساس شریعت است.

حضار: وقتی می‌گوییم شرک کفر را درست می‌کند و کفر هم شرک را درست می‌کند اگر ایمان ضد کفر است خود به خود ضد شرک هم می‌شود.

استاد: وقتی شما به توحید ایمان بیاورید قطعاً ضد شرک است. من فکر می‌کنم در قرآن هم اینگونه است، به نوعی می‌توانید بگویید عقاید مشرکانه مقابل عقاید مومنانه است، عقیده توحید مقابل عقیده شرک است، عمل به شریعت مقابل عمل به آیین‌های مشرکانه است. در بحث‌های سوره انعام من روی این تأکید کردم و الآن هم می‌خواهم تأکید کنم که شرک آیین ایجاد می‌کند، شرک فقط در محدوده عقاید نمی‌ماند. سنت‌های اجتماعی و آیین ایجاد می‌کند مانند اینکه ایمان به توحید شریعت را ایجاد می‌کند. از همینجا می‌توانید بفهمید که چرا باید جامعه دینی تشکیل شود: من دوست دارم جامعه‌ای باشد که در آن آیین مشرکانه وجود نداشته باشد ولو اینکه می‌دانم در این جامعه باز کفر به وجود می‌آید. نکته این است که می‌خواهم یک جوری – به طور مصنوعی هم که شده – فیدبک مثبتی که آیین مشرکانه روی کفر می‌گذارد را در جامعه قطع کنم. این کار را می‌توانیم بکنیم همانطوری که می‌توانیم گناه نکنیم، جامعه می‌تواند تصمیم بگیرد که آیین‌های مشرکانه را انجام ندهد. در درون جامعه کفر هست و این تمایل به شرک به وجود می‌آورد، عقاید مشرکانه با کفر سازگارتر هستند، عقاید مشرکانه در عمل بازتاب پیدا می‌کنند و سنت‌های اجتماعی آیین‌هایی به وجود می‌آورند که این فاجعه است. چون این در سطح جامعه تثبیت می‌شود و آدم‌ها از وقتی به دنیا می‌آیند در این آیین شرکت می‌کنند و لذت می‌برند و خوششان می‌آید و عقاید مشرکانه آنها هم تقویت می‌شود. ممکن است نتوانم کفر را مستقیماً در جامعه از بین ببرم، ممکن است حتی نتوانم عقاید مشرکانه را در درون آدم‌ها کنترل کنم ولی می‌توانم این آیین‌ها را از بین ببرم. آن بعد اجتماعی که در انتها می‌آید و تثبیت می‌شود و آدم‌ها را گرفتار می‌کند را می‌توانم از بین ببرم. این فلسفه این است که می‌خواهیم جامعه دینی داشته باشیم، می‌خواهیم جوامعی داشته باشیم که این آیین‌ها در آن نباشد، طوری که اگر یک آدمی نداند که انسان چگونه موجودی است و از آسمان آمده باشد وقتی جامعه دینی را ببیند فکر کند همه پیغمبر هستند، سر وقت نماز می‌خوانند. وقتی شما مدینه یا مکه می‌روید ممکن است دچار این اشتباه بشوید که همه این آدم‌ها، آدم‌های مومن درجه یک هستند، سر وقت نماز می‌خوانند و مرتب و منظم می‌روند. اما رفتار مومنانه را تقلید می‌کنند و ممکن است اینگونه هم نباشند، آن چیزی که واقعاً مانند لایه صلب شرک را در درون خودش نگه می‌دارد و به شما مجال نمی‌دهد در جامعه‌ای که به دنیا آمدید افکار شرک‌آمیز خود را بررسی کنید تا حالات کفرآمیز شما از بین برود، سطح اجتماعی و لایه آیینی شرک است. جامعه دینی می‌خواهد این را از بین ببرد یعنی جامعه‌ای داشته باشیم که مردم استایل زندگی پیامبرانه را در عمل پیاده کنند ولو اینکه می‌دانیم کفر از بین نمی‌رود، می‌دانیم در جامعه دینی اکثریت «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» هستند.

حضار: اینکه می‌گوییم می‌تواند این طرفی باشد حتماً قرآن آن را تأیید می‌کند که مثلاً اگر شما کار خوب انجام بدهید روی عقاید شما تأثیر می‌گذارد؟ وقتی می‌گوید لَعَلّ…

استاد: حرفی که ایشان می‌گویند حرف خیلی خوبی است، تضمینی وجود ندارد که اگر من رفتاری که انجام می‌دهم رفتار خوبی باشد در چه مدت زمانی و چگونه به حالت تقوا می‌رسم. بستگی به این دارد که چقدر این رفتارها را با خلوص نیت انجام می‌دهم، اساس شریعت این است که این امکان وجود دارد. اگر کسی گناه نکند و همیشه اعمال صالح انجام بدهد با اطمینان می‌توان گفت که کم کم حالت درونی او از بین می‌رود. ولی واقعیت این است که آدم‌ها نمی‌توانند گناه را ترک کنند، تا وقتی که کفر در درون شما هست نماز شما نماز نیست، تا وقتی هنوز شرک درونی دارید اعمال شما خالصانه نیست. می‌گویند اگر یک نفر دو رکعت نماز بخواند کمر شیطان می‌شکند. کجاست آدمی که دو رکعت نماز بخواند؟ من نمی‌توانم الآن اراده کنم که دو رکعت نماز مانند ابراهیم بخوانم، می‌توانم اراده کنم نماز بخوانم. من در لایه‌های سطحی دسترسی عملی دارم و می‌توانم در جامعه کارهای سطحی بکنم و در رفتار خود می‌توانم تغییراتی در لایه خودآگاه انجام بدهم. اگر واقعاً قبول داشته باشید که بخش خودآگاه خیلی بخش عمیقی نیست متوجه می‌شوید که اینجا یک لَعَلّ لازم است. هرچقدر دقت بیشتری کنید و به معنای واقعی کلمه کنترل بیشتری بر روی رفتار خود داشته باشید و گناه‌ها را تا جای ممکن انجام ندهید و تا جای ممکن عبادت‌ها را به خوبی انجام دهید اثر آن بیشتر است و می‌توانید اطمینان بیشتری داشته باشید. اینکه آیا از آن مرز رد می‌شوید که متقی حساب شوید یا خیر یک مقدار جای تأمل دارد – اینکه آدم از مرز «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» چه زمانی خارج می‌شوید و وارد مرزی می‌شوید که آنجا بگوییم مومن یا متقی بودید.

حضار: اینکه ناخودآگاه بر روی خودآگاه تأثیر می‌گذارد به نظرم می‌توانیم بگوییم مکانسیم‌های تأثیر روشن است، این برای من واضح‌تر است ولی برعکس آن را خیلی نمی‌فهمم که چگونه اعمال سطحی ما روی اعماق ما تأثیر می‌گذارد.

[۰۱:۰۰]

استاد: دقیقاً این همان نکته‌ای است که می‌خواهم بگویم. شما همین الآن به اینجا رسیدید که یک مدلی از افکار انسان باید داشته باشید تا این چیزها در آن بگنجد. من چگونه می‌توانم بگویم که عمل به شریعت تأثیر کفر را از بین می‌برد؟ حتماً در مدل انسان‌شناسی من باید این راه باز باشد که به یک طریقی از خودآگاه بتوانم به ناخودآگاه برسم، مکانیسم آن چیست؟ مدل من باید بگوید. ممکن است نتوانم بگویم که قرآن گفته مکانسیم آن چیست ولی می‌توانم مدل خود را بسازم و یک آدم دیگری مدل رقیبی بسازد و ببینیم کدام آن بهتر کار می‌کند. ممکن است من نتوانم یک چیزی را در مدل خود خوب توجیه کنم و بعداً یک نفر توضیح بهتری بدهد که این پدیده‌هایی که در کانتکست دینی از آنها حرف زده می‌شود را بهتر توضیح دهد. بحث‌هایی که الآن کردیم نشان می‌دهد این مدل لازم است، سوال آخر شما رسماً این است که مدل خود را بگویید. من هم می‌گویم نمی‌گویم! در این جلسه قرار نبود بگویم.

حضار: در روانکاوی چیزی راجع به این موضوع داریم؟

استاد: صد در صد. چون بیس روانکاوی رفتارگرا این است که تو رفتار خود را تغییر بده. من این را از یک روانشناس شنیدم که یک پسر بچه ۱۲-۱۳ ساله را آورده بودند که این مشکل را داشت که مدام دست‌های خود را می‌شست. می‌گوید از او پرسیدم که چرا دست خود را می‌شویی؟ گفت احساس من این است همه چیز کثیف است، از او پرسیدم از نظر تو کجای خانه از همه جا کثیف‌تر است؟ گفت زیر شوفاژها، گفت به او تکلیف کردم که هر روز چند بار دست‌های خود را به زیر شوفاژ بزند و تا یک ساعت دست‌های خود را نشوید. رفتارگرایی یعنی همین، یعنی اعتقاد به این که اگر رفتارهای متناسبی که خلاف حالت درونی خودم است را انجام بدهم حالت‌های درونی من را از بین می‌برد. عملاً هم کار می‌کند. ممکن است این پسر بچه دیگر دست خود را نشوید، البته معمولاً یک کار دیگر می‌کند. کسانی که وسواس دارند وقتی یک وسواسشان درمان می‌شود گرفتار این می‌شوند که مثلاً کفش خود را می‌شویند، بعد باید تکلیف دیگری به آنها داد. این وسواسی که ایجاد شده نتیجه یک چیز در اعماق درون آنهاست. رفتارگرایی موقتاً تأثیرهای خیلی خوب می‌گذارد و آزمایش شده و قطعی است.

ضعف رفتارگرایی این است که خیلی جنبه عملی دارد. شما نمی‌توانید بگویید مدل روانکاو رفتارگرا چست؟ چرا تغییر رفتار آن حالت را برطرف می‌کند یا نمی‌کند؟ می‌دانند که اینگونه است. در جواب اینکه آیا در روانکاوی مدل خوبی وجود دارد برای اینکه توضیح بدهد که چرا رفتارگرایی کار می‌کند، به نظر من مدل خوب نه ولی رفتارگراها مدل‌هایی دارند که سعی می‌کنند توضیح بدهند. قطعاً پدیده شناخته شده‌ای است یعنی الان می‌توانم بگویم که مدل‌های رفتارگرایانه شریعت را تأیید می‌کنند. مانند ابراهیم زندگی کنید تا کم کم در درون شما تغییراتی اتفاق بیفتد.

۴- شرک نهفته در زبان در عصر مدرن

دفعه قبل بحث من به اینجا رسید که وقتی شما توحید را نمی‌بینید و دچار حالت کفر هستید – جلسه گذشته وارد این بحث نشدم که کفر از کجا می‌آید – برای زندگی کردن عقایدی لازم دارید و این عقاید طبعاً به یک سری عقاید مشرکانه تبدیل می‌شوند. فکر می‌کنم این بحث را مطرح کردم که این عقاید مشرکانه به عقاید دسته جمعی تبدیل می‌شوند و به یک پدیده اجتماعی می‌شوند و بنابراین شرک در جامعه تبدیل به سنت می‌شود و مجدداً سنت بخش صلب‌تری است که تغییر دادن آن سختتر است. دوباره کفر را در آدم‌هایی که در جامعه به وجود می‌آیند بازتولید می‌کنند و این انعکاسی به سمت کفر دارد. بعد سعی کردم توضیح بدهم که در گذشته شرک موجود در جامعه و عقاید کاملاً واضح بود و واقعاً بت درست می‌کردند و می‌پرستیدند، اما حالا ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که به نظر می‌رسد شرک به آن معنا از بین رفته است ولی اگر توضیحات من درست باشد باید الآن هم عقاید مشرکانه‌ای وجود داشته باشد و سعی کردم یک مورد مثال بزنم.

بحث نیم ساعت آخر جلسه قبل این بود که بالاخره شما وقتی به این نگاه متعارف به ساینس که قوانینی وجود دارند و این قوانین کارهایی انجام می‌دهند و این احساس که من قانون را کشف کردم و دیگر لازم نیست توضیح دیگری بدهم اعتقاد دارید به شرک نزدیک شده‌اید. هیچ کدام از اینها جزو ساینس نیست. واقعاً ما لازم داریم اسمی برای اینها داشته باشیم، در فیزیک چیزهایی می‌نویسیم به عنوان مدل مثلاً مکانیک کوانتوم، آزمایشی که انجام می‌دهم و دستگاه‌هایی که می‌سازم فعالیت ساینتفیک حساب می‌شود. اینکه آیا قانون وجود دارد یا خیر جزو فیزیک نیست. ما تعبیرهای عامیانه‌ای داریم که در حاشیه علم هستند و ممکن است در آموزش علم القا شوند یا واژگانی که به کار می‌بریم ممکن است اینها را القا کنند. اینها باید تفکیک شوند. ما لازم داریم واژه‌ای داشته باشیم که نام لایه بعدی که شرک همانجا است باشد. شرک در فرمول‌های مکانیک کوانتوم نیست، شرک در اعتقاد نیوتون به نیروی جاذبه هم نیست. می‌توانم نیروی جاذبه را قبول داشته باشم و فرمول‌های آن را بنویسم و محاسبه کنم. هیچ مشکلی هم وجود ندارد. ولی اگر احساس من این باشد که اینجا چیزی به اسم قانون جاذبه وجود دارد و لازم نیست بگویم این چیست و لازم نیست کسی این را ایجاد کرده باشد و وقتی قانون جاذبه را گفتم همه چیز اتوماتیک شد و نیاز به توضیح دیگری نیست – و این جزو عقاید نیوتون نیست – مشرکانه است، چنین نگاهی به قوانین علمی که فکر می‌کنیم کشف می‌کنیم مشرکانه است. خوب است که واژه‌ای برای آن داشته باشیم. تا وقتی که واژه نداشته باشیم جا نمی‌افتد.

شرک در دنیای مدرن حالت احمقانه  بت‌پرستی خود را از دست داده است و در لایه‌های درونی‌تر جا گرفته است که اصولاً در زبان است. من قبلاً این را گفتم و الآن هم می‌خواهم اصرار کنم که جایگاه شرک از اول در زبان بود، وقتی شما قرآن می‌خوانید دوبار صراحتاً به این اشاره می‌شود که بت‌ها اسمائی هستند که «سَمَّيْتُمُوهَا أَنْتُمْ وَآبَاؤُكُمْ» (یوسف:۴۰ و النجم:۲۳) واقعاً چیزی در عالم به نام بعل وجود ندارد. بعل یک واژه است، یک مفهوم ساخته شده خیالی است، بعل آن مجسمه هم نیست. بهترین چیزی که می‌توان گفت این است که بت یک واژه است، وقتی واژه را می‌سازم مفهوم به وجود می‌آید، تصوری از یک موجود خیالی که اسم آن بعل است و قدرت‌هایی دارد و می‌تواند کارهایی انجام بدهد. می‌تواند تبدیل به مجسمه بشود یا نشود، اساس شرک این است که من به وجود یک چیزی اعتقاد داشته باشم که اصلاً وجود ندارد، یعنی یک اسمی در واژگان من باشد که ما به ازای خارجی ندارد.

در دوران گذشته خیلی ساده‌دلانه موجودی درست می‌کردند و اسمی برای آن می‌گذاشتند و مجسمه هم درست می‌کردند و خجالت هم نمی‌کشیدند چون باهوش نبودند. بعد از یک مدتی بین این مجسمه و آن موجود و اسم تفاوتی قائل نبودند و همان مجسمه برای آنها عامل قدرت موهومی می‌شد که به بعل یا هر چیز دیگری نسبت می‌دادند. از یک جایی به بعد انسان‌ها هوشیارتر شدند و از خواب‌های کودکانه گذشته بیرون آمدند و درس خواندند و دیگر چنین عقیده‌ای را نمی‌پذیرند ولی اینکه واژگان موهوم سراسر زندگی و زبان ما را در بر گرفته است ادامه پیدا کرده است. نمونه‌ای که جلسه قبل گفتم این است که به همین معنایی که الآن به کار می‌برید قانون جاذبه اسمی است که ما به ازای خارجی ندارد. من برای قانون جاذبه مجسمه درست نمی‌کنم ولی یک مفهومی در ذهن من است که ما به ازای خارجی ندارد و یک اسمی هم برای آن گذاشتم و در آن عقاید حاشیه‌ای علم که اسمی برای آن نداریم – جزو ساینس نیستند ولی به نوعی اطراف ساینس وجود دارند – برای این موجود موهوم اسم گذاشته شده است و تأثیراتی در عالم برای آن قائل شده‌اند که کاملاً مشرکانه است. مثلاً این توهم که قانون جاذبه است که باعث چرخش کرات می‌شود و دیگر هم احتیاج نیست که بگویم قانون از کجا آمده است و چیست. عقاید اینگونه مانند این است که من بگویم بعل فلان کار را می‌کند.

در واژگان ما، در سطحی خیلی بیشتر از اینکه مثلاً از واژه‌ای مانند قانون حرف می‌زنیم، واژگان منحرفی وجود دارد که توهم ایجاد می‌کنند و این جایی است که شرک نهادینه شده است. بیشترین جایی که شرک وجود دارد در زبان است، در فرهنگ‌ها هم ممکن است بگویید می‌توانیم گزاره‌ها یا آیین‌های مشرکانه پیدا کنیم ولی منشأ اصلی و پایگاه اصلی شرک – جایی که می‌نشیند و تشخیص دادن آن سخت است و در آوردن و اصلاح کردن آن هم مشکل است – در زبان است. جای صلبی که نامرئی است و دیده نمی‌شود. در زبان واژه‌های کج و معوج و بدون ما به ازای خارجی ایجاد می‌شود. الآن در دوران مدرن ما درگیر با این مسئله هستیم که تشخیص دادن و برطرف کرن آن اصلاً کار ساده‌ای نیست. شکستن چند مجسمه در یک بت‌کده خیلی کار مشخص‌تر و ساده‌تری است، اینکه اثر می‌گذارد یا خیر بحث جدایی است ولی درباره مبارزه کردن با بعلی که یک بت و مجسمه دارد روشن‌تر است که باید چه کاری انجام داد تا اینکه بخواهم در فرهنگ و زبان دنبال اعوجاج‌هایی بگردم که توضیح دادن اینکه اینها مشرکانه هستند خیلی ساده نیست.

جلسه قبل بیشتر از نیم ساعت زحمت کشیدم تا شاید بتوانم توضیح دهم که در مفهوم قانون علمی درجه‌ای از شرک وجود دارد. فکر می‌کنم هر چقدر شرک در لایه‌های زبان بیشتر و عمیق‌تر فرو می‌رود و یک سری واژه‌های کلیدی ساخته می‌شود که اساساً نگاه ما را به دنیا عوض می‌کند، برطرف کردن آن هم سخت‌تر می‌شود. فکر کنم معادل بت شکنی این است که واژه از بین ببریم. مثلاً بگوییم ما از فردا این واژه را استفاده نمی‌کنیم و جای آن این واژه را استفاده می‌کنیم یا واژه‌های جدیدی را کوین کنیم. پیشنهاد من برای اینکه یک واژه برای عقاید حاشیه علم درست کنیم برای این است که واژه ساینس را از بین نبریم. واژه‌ها اینگونه هستند که یک گستره معنایی دارند و شما اگر واژه خوبی کنار آنها ایجاد کنید سر جای خودشان می‌روند و کوچک می‌شوند و واژه جدید می‌تواند کاربردهای جدید پیدا کند. بنابراین لزومی ندارد که به این فکر کنم که واژه‌ها را حذف کنم ولی اگر لازم باشد چند واژه جدید در حیطه‌ای تولید می‌کنم تا کاربردهای جدید پیدا کنند، مفهوم را می‌گویم تا اینکه به نوعی به جایی برسم که نگاه من اصلاح شود. سراسر زبان ما پر از واژگان این شکلی است چون قبلاً چند مورد محدود را مثال زدم.

[۰۱:۱۵]

یک نمونه را که قبلاً در مورد آن صحبت کردم یادآوری کنم. هرچقدر هم بعضی از دانشمندان سعی می‌کنند در مورد تئوری‌های خود که حرف می‌زنند عبارت‌های این موهوم استفاده نکنند که طبیعت اینگونه می‌خواست یا طبیعت اینگونه کرد نمی‌توانند. از خودشان هم بپرسید می‌دانند که حرف بی معنایی می‌زنند. طبیعت چیزی نمی‌خواهد و طبیعت کاری نمی‌کند، اصلاً طبیعت چیزی نیست که بخواهیم به آن فعلی نسبت بدهیم. دقیقاً به دلیل همان عقاید حاشیه ای خود به خود عبارت‌های بی معنا تولید می‌شود و توجیه کردن اینکه چرا این عبارت را به کار می‌بریم سخت است. ویژگی شرک این است: ما نمی‌توانیم عقیده غیر از توحید داشته باشیم. به محض اینکه خدا را کنار بگذارید واژه‌ای مانند طبیعت در جمله‌هایی می‌نشیند که واژه خدا باید بنشیند. به جای اینکه بگویید خدا این کار را کرد و خدا اینطور خواست مثلاً می‌گویید طبیعت این کار را کرد یا طبیعت اینگونه خواست. شرک این است که چیزهایی را جای خدا بنشانم، در بعضی عبارت‌ها و گزاره‌هایی که در شأن خداوند است که فاعل باشد چیز دیگری را فاعل قلمداد کنم. عقایدی که رسماً در بعضی از جاهایی که فاعل خداوند است چیز دیگری را به عنوان فاعل عنوان می‌کند شرک هستند. اگر من رسماً اعتقاد داشته باشم که طبیعت فلان کار را کرد انگار هویت و موجودی به اسم طبیعت قائل شدم که چیزهایی می‌خواهد و کارهایی می‌کند، چه فرقی با بعل دارد؟ فقط مجسمه ندارد. خوب است که یک مجسمه طبیعت هم بسازیم تا آدم‌هایی که این حرف‌ها را می‌زنند بدانند، شاید خجالت بکشند.

حضار: خدا یعنی چه؟ خدا یعنی قدرت برتر، طبیعت هم قدرت برتر است.

استاد: طبیعتی که شما از آن حرف می‌زنید آیا هوشیار است؟ اهدافی دارد؟ چیزهایی می‌خواهد؟

حضار: شاید هوشیار است.

استاد: اگر هوشیار است پس شما یک اسم دیگری برای خدا می‌گذارید با این مشکلی نداریم. شما ممکن است بگویید طبیعت یک موجود ازلی قدیم هوشیار کامل است و صفات و اسماء حسنی دارد. طبیعت را جای خدا گذاشتید. فرق نمی‌کند. روی اسم دعوا نداریم. اینها وقتی می‌گویند طبیعت یعنی هوشیار نیست، اصلاً هوشیاری در جهان وجود ندارد، دیزاینی وجود ندارد، پس چیزی نخواسته است و همه چیز خودش به وجود آمده است. وقتی طبیعت را به کار می‌برند یک جوری به کار می‌برند که در جمله ای می‌نشیند که انگار یک موجود هوشیار است. همانطور که شما الآن گفتید شاید هوشیار باشد. وقتی من می‌گویم طبیعت اینگونه خواسته یا کرده انگار یک هویتی مانند خداوند برای آن قائل می‌شوم. بعل هم همین بود، موجود موهومی بود که شأن الهی داشت و چیزهایی می‌خواست و کارهایی می‌کرد. اگر از یک آدم معتقد به بعل می‌پرسیدید شاید کم کم می‌گفت شاید ازلی باشد، هوشیار است و کم کم ممکن بود به این برسد که انگار بعل هم اسم خدا است.

فطرت ما به گونه‌ای است که به غیر از خدا با فطرت ما سازگار نیست، شرک این است که من واژگان جدید درست کنم – چیزهای دیگری که موهوم هستند و خیلی هم معلوم نیست که چه هستند – و آنها را در عبارت‌های الهی بنشانم. توحید این است که همه چیز را به خدا نسبت بدهم.

حضار: بت یک سمپل از خدا است.

استاد: طبیعت به این معنایی که شما گفتید هم یک سمپل از خدا است که هوشیار است و چیزهایی می‌خواهد، خیرِ انسان را خواسته است! فرق بین بعل و طبیعت این است: آدمی که در مورد بعل صحبت می‌کرد ممکن بود اگر از او بپرسید بگوید بله بعل هوشیار است، الآن اینگونه است که طبیعت را در عبارت‌هایی به کار می‌برند که بوی هوشیاری می‌دهد ولی منکر این هستند، یعنی از آنها بپرسید می‌گویند نه نمی‌گوییم طبیعت چیزی خواسته است یا چیزی به اسم طبیعت وجود دارد. حرفی که شما می‌زنید را نمی‌زنند و می‌گویند این عبارت‌ها حالت استعاری دارد. ولی چرا مدام اینها تکرار می‌شوند و چرا نمی‌توان راحت حرف زد؟ برای اینکه در تئوری‌ها مشکلی وجود دارد، اینکه گفته نشده است که قانون چیست و از کجا آمده است، سبب ایجاد یک فضای خالی شده است که ناخودآگاه واژه‌ها آن فضای خالی را پر می‌کنند.

در جهان اراده‌ای وجود دارد که از هوشیاری آمده است و من می‌خواهم این را نگویم ولی هروقت که بحث می‌کنم از واژگانی استفاده می‌کنم که در عبارت‌های مشابهی که برای خدا باید استفاده شود به کار می‌روند. عیناً در مورد قانون همینگونه است. “قوانین این کار را می‌کنند” یعنی چه قوانین این کار را می‌کنند؟ “قانون جاذبه باعث می‌شود که فلان چیز اینگونه شود” یعنی قانون جاذبه فاعل است که کاری را برای ما انجام می‌دهد؟ نه معلوم است که چیست و نه معلوم است که چگونه این کار را انجام می‌دهد، چون ابهامی وجود دارد که ساینس به آن پاسخ نمی‌دهد خود به خود در عبارت‌های بی معنی به کار می‌رود. نکته اساسی این است که ساینس قرار نیست این چیزها را جواب بدهد، ساینس بخش فرمول نویسی و پیش گویی کردن و آزمایش کردن است که مستقل از حاشیه‌ها است. ممکن است من به مکانیک کوانتوم ایمان داشته باشم و معتقد به اینکه قانون علمی وجود داشته باشد نباشم، یک سری فرمول دارم و پیشگویی می‌کنم. فیزیکدان‌ها این کار را انجام می‌دهند. کار مشروعی است اگر نگوییم مقدس است! خلاصه کار خوبی است.

اولین توضیح من در این جلسه این بود که مکانسیم اصلی از اول همین بود و الآن هم همین است که شرک خودش را در زبان تثبیت می‌کند. هرچه تاریخ بشر پیش رفته است این واژه‌ها بیشتر و عمیق‌تر و غیرقابل تشخیص‌تر شدند. راه حل آن هم این است که بتوانیم واژگان را اصلاح کنیم یا گزاره‌هایی که بر اساس آن چیزهایی را جای خدا می‌نشانیم را به کار نبریم، چه فاعل قانون باشد چه طبیعت باشد چه هر چیز دیگری. جلسه قبل گفتم می‌خواهم بحث اینگونه باشد که فقط درباره حوزه معنایی شرک نباشد و می‌خواهم در مورد این بحث کنم که آیا شرک در دوران مدرن هم وجود دارد یا خیر؟ این مستقل از فهمیدن شرک در قرآن است. می‌توانستم وارد این بحث نشوم ولی چون به نظر من جالب است این کار را می‌کنم.

۱-۴ آیین‌های مشرکانه قربانی کردن

به دوران گذشته برویم و یک ویژگی از شرک را ببینیم و سعی کنیم ببینیم این ویژگی الآن هم وجود دارد یا خیر. شرک آیین تولید می‌کرد و وقتی مردم در یک جامعه‌ای مشرک می‌شدند این ویژگی همیشه وجود داشت که براساس عقاید شرک آمیز خود کارهایی می‌کردند. اساس آن این بود که بت‌ها را به یک معنایی می‌پرستیدند، تقریباً همه جا برای بت‌ها قربانی می‌کردند. من به چیزهایی اشاره می‌کنم که در قرآن به آن اشاره شده است، ممکن است بعضی از جزئیات باشد که قرآنی نباشند ولی بتوانید بگویید آیین‌های مشرکانه مشترکات دیگری هم داشت.

ما به دوران گذشته که نگاه می‌کنیم آیین‌های مشرکانه معمولاً همراه با قربانی هستند. من قبلاً این را توضیح دادم – جایی که بحث ما ربطی به شرک نداشت و فکر می‌کنم خوب است اینجا دوباره به طور منسجم برگردیم و این حرف را یک بار دیگر تکرار کنم – که قربانی کردن نکته مهمی در تثبیت شرک است. چرا؟ برای اینکه شما یک روستا را تصور کنید که بتی دارد و مردم بچه‌های خود را پای این بت‌ها قربانی می‌کنند، مانند جایی که پیامبر به دنیا آمد. ماجرای معروفی هست که پدر حضرت رسول تا پای قربانی شدن رفت و بعد اتفاقی افتاد که نجات پیدا کرد. در عربستان ظاهراً این سنت قربانی کردن کودکان وجود داشت. در بقایایی که از آزتک‌ها باقی مانده است یک عالمه جسد کودکان قربانی شده را پیدا کردند. می‌دانیم که در آنجا این رسم وجود داشت، خیلی جاها بود. یا حیوانات را قربانی می‌کردند یا آدم‌ها را قربانی می‌کردند. قریه‌ای را تصور کنید که در آن چنین سنت‌هایی وجود دارد. برای اینکه مردم خودشان را از خشم این بت‌ها که برای آنها نیروهایی قائل هستند در امان نگه دارند و نظر مساعد بت‌ها را برای محصول سال آینده یا چیزی مشابه آن جلب کنند کارشان به اینجا رسیده است که این سنت به وجود آمده که نه تنها محصولات را قربانی کنند بلکه کودکان خود را قربانی کنند.

در سوره انعام این آیه هست که می‌گوید شیطان قتل اولاد را برای مشرکین زینت داده است. بچه‌های خود را پای بت‌ها قربانی می‌کنند. توضیحی که می‌دهم این است که کفری هست و عقاید شرک آمیز به وجود می‌آورد، وارد جامعه می‌شود و مدام صلب‌تر می‌شود یعنی عینیت پیدا می‌کند و تبدیل به چیزی می‌شود که نشود راحت از آن فرار کرد. یعنی روند بیرون آمدن و تبدیل شدن به عقاید و آمدن به خودآگاه و تبدیل به یک پدیده اجتماعی شدن جایگاه کفر و شرک را تثبیت می‌کند. اوج آن قربانی کردن است! یعنی من که در این قریه به دنیا آمدم و می‌دانم که پدربزرگ من عموی من را پای همین بت قربانی کرده است، می‌دانم که پدر من برادر من را قربانی کرده است، نصف اقوام من خونشان اینجا پای این بت ریخته شده است، چطور می‌توانم به این بت کافر شوم؟ می‌خواهم شما ابراز همدردی بکنید با آدم‌های روستایی که نصف اقوام خود را پای یک چیز موهومی کشتند و پیغمبری بین آنها آمده است که از طرف خدا است و می‌گوید اینجا چیزی نبود و شما در خلأ این آدم‌ها را کشتید. قبول دارید که اینها در حدی عصبانی می‌شوند که این پیغمبر را بکشند؟ اینکه من به این احساس برسم که تمام این آدم‌ها و بچه‌های معصوم و بیگناه که اینجا کشته شدند برای هیچی کشته شدند خیلی خیلی سخت است. دقیقاً افکار و عقاید نادرست وقتی تبدیل به عمل می‌شوند – شما انرژی خود را صرف آن می‌کنید و یک راه نادرستی را می‌روید – هرچه بیشتر پیش می‌روید برگشت سخت‌تر می‌شود. برای همین است که رهبرهای سیاسی پیروان خودشان را تا وقتی که گرم هستند به کارهایی دعوت می‌کنند که بعداً برگشت از آن کار سخت شود. یک رهبر سیاسی پیروانی دارد و جنگ راه می‌اندازد، نصف آدم‌هایی که پیرو او هستند در این جنگ کشته شدند، قبول ندارید که نصفی که باقی ماندند نمی‌توانند به راحتی قبول کنند که کل راهی که رفتیم و آدم‌هایی که کشته شدند همه نادرست بود؟ واضح است که اینگونه است.

در آمریکا شهدایی در راه آزادی و دموکراسی دادند، مگر می‌شود به یک آدم آمریکایی به راحتی گفت اینها همه بیهوده است و شما را گول زدند. همین الآن وقتی آمریکایی‌ها وارد جنگ در افغانستان و عراق می‌شوند، آن ایدئولوژی آمریکایی که دویست سال است پشت این جنگ‌ها کار می‌کند به نوعی تقویت می‌شود و زشت می‌شود آدم جلوی خانواده شهدای جنگ افغانستان بگوید اینها مزخرف است. یادم است که یک بار در انگلستان چند سال قبل در تشییع جنازه سربازانی که در عراق کشته شده بودند یک عده آدم ضد جنگ حرف‌های توهین آمیزی زدند و کار به دادگاه کشید. یعنی خانواده‌های شهدا به دادگاه رفتند که اینها به بچه‌های ما که مردند به صورت وقیحانه‌ای توهین کردند. پلاکارت آورده بودند که اینها پیرو شیطان بودند که کشته شدند. گروهی هم که این تظاهرات ضد جنگ را در موقع تشییع جنازه انجام داده بود گروهی مذهبی بودند که کشته شده‌ها را به عنوان پیروان شیطان می‌دانستند، جلوی خانواده‌های عزادار که بچه‌های آنها کشته شدند – و ارتش هم در این مواقع با افتخار از آنها یاد می‌کنند تا خانواده‌ها را راضی کنند و غرامتی هم به آنها داده می‌شود که بچه‌های آنها در راه آزادی کشته شدند – یک مشت آدم آمدند و می‌گویند اینها همه نوکر شیطان بودند و اینها را جریحه‌دار کردند.

[۰۱:۳۰]

در جامعه وقتی یک عقیده‌ای وجود دارد و این عقیده هم باطل است، شما چگونه می‌توانید این را در جامعه تثبیت کنید؟ وقتی استدلالی پشت آن نیست و پشتوانه منطقی ندارد بهترین راه این است که در راه این عقیده وقتی مردم گرم و احساساتی هستند کاری بکنید که قربانی بدهند، وقتی قربانی دادند خیال شما می‌تواند جمع باشد که به این راحتی از این عقیده نمی‌توانند دل بکنند و عقیده تثبیت می‌شود. در تمام در جوامع مشرک آیین‌های شرک‌آمیزی که همراه با لذت و همراه با قربانی است وجود دارد. یعنی آن عقاید شرک آمیز به آدم‌ها پاداش می‌دهند: شما در یک آیین‌هایی شرکت می‌کنید – جشن و پایکوبی و… – و لذت می‌برید. بنابراین یک جوری در وجود شما تثبیت می‌شود که این چیز خوبی است و با وجود شما عجین می‌شود بدون اینکه استدلالی وجود داشته باشد، بدون اینکه منطقی وجود داشته باشد. از طرف دیگر آیین‌هایی وجود دارد که از شما قربانی می‌گیرند بنابراین پشت کردن به آن چیزی که به آن اعتقاد پیدا کردید خیلی سخت می‌شود. قریه‌ای که در آن هزار کودک قربانی شده است فکر می‌کنم تا پای جان می‌ایستد و از بت خود دفاع می‌کند، در واقع از خون شهدایی که داده دفاع می‌کند. این واقعیتی است که در طول تاریخ وجود داشت.

الآن چطور؟ یک چیزی در مورد دنیای قدیم گفتم که خیلی واضح است. شرک در دنیای قدیم خیلی جلوه روشن و مشخص و کودکانه‌ای داشت. خجالت نمی‌کشیدند چون چیزی نمی‌فهمیدیدند. “چگونه این مجسمه ساخته شده است؟”، “آیا این می‌تواند تأثیری در آسمان و زمین بگذارد؟” یا “اینها چیستند؟”. خیلی موجودات راحتی بودند. در دورانی که ذهنیت بشر اسطوره‌ای بود خیلی راحت چیزهایی که رویایی بود را باور می‌کرد بنابراین انگار هنوز منطق وجود ندارد. هرچه منطق پیشرفت کرد و آدم‌ها منطقی‌تر و هوشیارتر شدند طبیعی است که شرک سر جای خود می‌ماند ولی حالت هوشمندانه‌تر و پنهان‌تری پیدا می‌کند. نمونه خیلی واضح آن که قبلاً هم به آن اشاره کردم پدیده مردسالاری است. در یک دورانی کشتن دختر بچه‌ها بود، الآن که آن کار را نمی‌کنند. مردسالاری الآن وجود دارد و شاید شدیدتر است ولی در لایه‌هایی که حتی دیده هم نمی‌شود، الان ممکن است خیلی از زن‌ها احساس کنند که مردسالاری از بین رفته است و ما حاکم هستیم. مردسالاری در لایه‌های عمیق‌تر فرهنگ نشست کرده و در درون هر زنی آن دختر بچه قربانی می‌شود ولی شما در بیرون نمی‌بینید که خونی ریخته شود. ولی واقعیت این است که زنانگی تحت فشار است و انگار آیین قربانی کردن کودکان صورت می‌گیرد.

الان به جای قربانی کردن کودکان چه کاری می‌کنیم؟ مثالی که از دوران مدرن زدم مقدمه خوبی است که وارد آن شویم. من چرا نمی‌توانم عقاید شرک‌آمیز را به راحتی کنار بگذارم یا زندگی خود را تغییر بدهم اگر قبول کنم که در دوران مدرن هم شرک وجود دارد؟ دقیقاً به این دلیل است که خیلی بیشتر از دوران گذشته ما براساس برنامه‌ای که دیگران ریخته‌اند در جامعه‌ای که زندگی می‌کنیم زندگی کردیم. لازم نیست خون شما ریخته شود، کل جریان تولید علم و تکنولوژی را مانند آیین‌های مشرکانه در نظر بگیرید – نمی‌خواهم بگویم اینگونه است اما یک لحظه اینطور فرض کنید – یک آدمی که از شش سالگی او را به مدرسه فرستادند کاری که کرده است این است: در نظام سرمایه‌داری موجود بیست سال درس خوانده که بتواند شغلی پیدا کند و وارد بازار کار شود و کارهایی انجام دهد که خدمت به نظام اقتصادی موجود باشد. اکنون پنجاه سال دارد و به او بگویم کل عمر شما بر فنا است و از اول که به مدرسه رفتید هرچه به شما گفتند مزخرف بود و زندگی شما هم بازتولید همین چرندیاتی بود که در دنیا وجود داشت. آیا راحت است که این را بپذیرد بعد از اینکه خود را قربانی کرده و زندگی خود را در این راه گذاشته است؟

از چهار سالگی بچه‌ها را به جایی مانند مدرسه می‌برند که کودکستان است. ممکن است از یک ماهگی هم به مهد کودک رفته باشند. جامعه آدمی را که متولد شده است بلافاصله می‌قاپد و شروع می‌کند به تعلیم دادن او برای منظورهایی که خوب است به آن برسد! واضح است که برای این آدم بعد از ۳۰-۴۰-۵۰ سال زندگی با همین استایل زندگی که در آن به دنیا آمده و همه زندگی خود را پای آن گذاشته است پذیرفتن این که زیر بنای همه کارهایی که می‌کنیم اشتباه است مشکل است. ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که خون کسی ظاهراً به غیر از در جنگ‌هایی که راه می‌اندازند پای هیچ بتی ریخته نمی‌شود ولی همه ما به نوعی زندگی خود را صرف یک استایل زندگی مدرن کردیم که در بیرون وجود داشت و ما در آن به دنیا آمدیم و به معنای واقعی کلمه به ما تحمیل شده است. من از اول که به دنیا می‌آیم اینگونه نیست که بگذارند زندگی خود را بکنم. دنیای مدرن خیلی برای بچه‌ها برنامه دارد.

به نظر می‌آید آموزش اجباری یک پیشرفت خوب در دنیا بود ولی در واقعیت چیزی شبیه به سرباز گیری است، یعنی مدارسی وجود دارد که چیزی که آموزش می‌دهند خیلی جنبه انسانی ندارد بلکه در جهت خدمت به اقتصاد موجود در جامعه است، بچه‌ها از سن خیلی پایین مثلاً از شش سالگی وارد آموزش‌ها می‌شوند و زندگی و عمر خود را می‌گذارند و تبعاً با عقایدی که به نوعی با آن مربوط است خو می‌گیرند و برای آنها سخت می‌شود که آن را کنار بگذارند. ما آیین‌های لذت بخش داریم، به نوعی آیین‌های قربانی کردن هم داریم، منتها اینها خیلی هوشمندانه‌تر و پنهانی‌تر هستند. مثلاً فرض کنید در جامعه لیبرال دموکرات – جامعه‌ای که به آزادی فردی به معنای فعلی آن اهمیت می‌دهد – یک عالمه تفریحات لذت بخش وجود دارد که بچه‌ها از سنین خیلی پایین با این تفریحات خو می‌گیرند و بعداً که بزرگ می‌شوند پذیرفتن اینکه کل این کارها اشتباه بود برای آنها سخت است. برای اینکه از این استایل زندگی مدرن پاداش گرفتند و زندگی خود را در فضای مدرن به نوعی تلف کردند. بنابراین نه به آن وضوحی که در گذشته وجود داشت همچنان مکانیسم‌هایی که عقاید را تثبیت می‌کنند وجود دارد.

تعجب نکنید از اینکه یک آدمی که الآن در غرب به دنیا می‌آید و از دوران نوجوانی استایل زندگی غرب را می‌پذیرد حتی از خودش سوال نمی‌کند که وقتی می‌میرم چه می‌شود. آدم اگر یک مقدار منطق داشته باشد این سوال باید برای او مهم باشد که بعد از مرگ چه اتفاقی برای من می‌افتد. بالاخره این ادعا وجود دارد که زندگی پس از مرگ هست. اینگونه نیست که این جوان‌هایی که مثلاً رفتارهای جنسی امروزی را انجام می‌دهند و لذت می‌برند و رفتارهایی که از نظر مذهبی گناه آلود است را انجام می‌دهند عقل ندارند که به چنین چیزی فکر کنند ولی قبول کنید که در جریانی هستند که لذت بخش است و برای آنها که یک عالمه از این کارها کردند و اینگونه با این استایل زندگی کردند و لذت بردند خیلی خیلی سخت می‌شود که بپذیرند همه زندگیشان اشتباه بود. دنیای مدرن استایل خودش را دارد و مردم در این استایل زندگی مدرن از دوران کودکی و نوجوانی زندگی می‌کنند و این دقیقاً مانند قربانی کردن است: زندگی من اینگونه شده است و الآن برای من سخت است که بپذیرم که روز قیامتی هست و همه کارهایی که کردم گناه بودند. به وضوح اعمالی که انجام می‌شود نتیجه تفکر نیست. دقیقاً مانند جامعه مشرکانه آدم‌ها داخل استایلی پرتاب می‌شوند که از قبل وجود داشت. “دیگران این کار را می‌کنند من هم می‌کنم” همانگونه که دیگران بت می‌پرستیدند و اگر من هم آنجا به دنیا می‌آمدم بت می‌پرستیدم.

الآن مواجهه یک آدم مذهبی در دوران مدرن با اینگونه استایل زندگی کردن خیلی شبیه مواجهه پیامبران با بت پرست‌ها است. با چنین آدم‌هایی حرف زدن راحت نیست و دلیل آن مسائل منطقی نیست بلکه دلیل آن این است که آنها اینگونه زندگی کردند و پذیرفتن عقاید توحیدی و عقیده به قیامت با این استایل زندگی سازگار نیست.

حضار: …تثبیت شدن این عقاید با این فرایندها آگاهانه بوده؟

استاد: نه لزوماً. مثل این است که یک رهبر سیاسی فکر کند که من الآن جنگ راه بیندازم که اینگونه شود. می‌توانم به این فکر کنم که موجودی به اسم ابلیس هست که او می‌داند چه کار می‌کند. قرآن عبارتی که به کار می‌برد دقیقاً همین است: شیطان قتل اولاد را در نظر آنها زینت داده است. یعنی حتی می‌توانید بگویید رهبر اولیه‌ای که چنین آیینی را به وجود آورده فکر می‌کرد کار خوبی می‌کند نه اینکه بگوید این عقاید مشرکانه است. وقتی قرآن می‌خوانید انگار شیطان است که می‌داند چه کاری انجام می‌دهد، این کار را می‌کند برای اینکه شرک تثبیت شود. ولی مثلاً اینکه یک رهبر سیاسی هم در آن دوران بود که عمدی داشت یا نه را لزومی ندارد بپذیریم. شاید در یک جایی انسان‌های هوشیار و شیطان صفتی که می‌دانستند چه کاری می‌کنند وجود داشتند.

۲-۴ در فریب‌خوردگی زیستن انسان مشرک از شیطان

حضار: جالب است که عقاید مشرکانه به نظر می‌آید از یک نوع نیاز تمایل به زندگی دنیاخواهانه شروع می‌شود اما به جایی می‌رسد که انقدر رنج می‌برند.

استاد: این سوال خیلی خوبی است چون همیشه اینگونه است. این همان تناقضی است که در پیروی از شیطان وجود دارد: همیشه اول آن خوب است ولی آخر آن فاجعه است. برای اینکه خیری به غیر از رفتن راه خدا وجود ندارد در دنیا، وقتی پیروی شطان می‌کنید به هیچ چیز نمی‌رسید. نمونه آن همین است که حتی وقتی شما نیت می‌کنید که من نمی‌خواهم از توحید پیروی کنم برای اینکه می‌خواهم لذت بیشتری ببرم انتهای آن این است که همیشه شیطان شما را به سمت مرگ می‌برد. توطئه شیطانی این نیست که شما لذتی ببرید و خدا را فراموش کنید. قرآن چند بار این را می‌گوید که شیطان عدو شما است «فَاتَّخِذُوهُ عَدُوًّا» (فاطر). انتهای میل به لذت بردن از زینتی که شیطان می‌دهد در دنیا این است که شیطان می‌خواهد شما را بکشد و نمی‌خواهد شما را زنده نگه دارد. چیزی که شما می‌گویید یک نمونه خیلی روشن است، ظاهراً شرک شروع می‌شود برای اینکه من سهم بیشتری از دنیا داشته باشم ولی آخر آن به خونریزی منجر می‌شود. واقعاً این حس را داشته باشید که شیطان هیچ چیزی را بیشتر از این دوست ندارد که آدم بکشد و انسان را از بین ببرد و نابود کند، همیشه اینگونه است که شما هر راه شرک‌آمیز و هر راهی به غیر از راه خدا را بروید در نهایت به نابودی می‌رسید. مثلاً یک قاتل زنجیره‌ای کودکان به بچه آبنبات می‌دهد و بچه را گول می‌زند و آخر می‌خواهد بلایی سر او بیاورد. اینگونه نیست که در انتها به چیز خوبی برسیم.

دقیقاً سوال شما اثبات وجود شیطان است. آقای الهی قمشه‌ای یک بار می‌گفت انسان‌هایی را تصور کنید که تمام عمر خود را می‌دوند و زحمت می‌کشند و عرق می‌ریزند و پول جمع می‌کنند و اصلاً به آن دست نمی‌زنند و جمع می‌کنند آخرش می‌میرند و هیچ لذتی هم نبردند. چیزی واضح‌تر این است که کسی آنها را گول زده است؟ چه کاری می‌کند این انسان به غیر از اینکه فریب خورده که این کار را می‌کند و یک کار بی معنی و پر زحمت می‌کند.

[۰۱:۴۵]

از اول اینگونه شروع شد که پول در بیاورم که به چیزی برسم و خوش باشم. بخش شیطانی آن این است که در لوپ می‌افتد و به غیر از رنج چیزی تولید نمی‌کند. الآن نظام سرمایه‌داری در دنیا همینگونه است، این همه تکاپویی که بشر انجام می‌دهد و مدام تکنولوژی‌های جدید می‌سازد آخر به کجا می‌رسد؟ البته در ایران نظام سرمایه‌داری نیست و همه چیز خوب است ولی اینقدر ماشین تولید کردند که خلاصه اگر در تهران از یک جایی بخواهیم به جای دیگر برویم نه تنها به سرعت نمی‌توانیم از یک جایی به جای دیگر برویم نفس هم نمی‌توانیم بکشیم. وقتی می‌بینید که رفتارهایی به قصد لذت و تمتع شروع می‌شود ولی آخرش به خلاف آن می‌رسد می‌توانید استدلال کنید که موجود فریبکاری در دنیا هست. چه مدلی در روانکاوی پیشنهاد می‌کنید که چرا انسان‌ها به حالت خودویرانگری می‌رسد؟ این پدیده‌ای است که ما انسان‌ها می‌بینیم. انسان‌ها به جایی می‌رسند که انگار بر علیه خود رفتار می‌کنند یعنی رفتارهای زجرآور انجام می‌دهند. چرا مازوخیسم به وجود می‌آید؟ فروید به دلیل اینکه این پدیده‌ها را مشاهده می‌کرد و با تئوری اولیه او سازگار نبود در آخر عمر خود فرض کرد که در انسان به طور غریزی غریزه خودویرانگری مرگ وجود دارد چون نمی‌توانست توجیه کند که از کجا این شکلی می‌شود. چرا یک آدم در لوپی می‌افتد که خود را نابود می‌کند؟ مثلاً یک تصوری در ذهن او هست و این به شدت برای او زجرآور است و هی آن را تکرار می‌کند.

حضار: یک لذتی هم می‌برد بالاخره…

استاد: در حالیکه نابود هم می‌شود! چه چیزی این آدم را به سمتی برده که خود را نابود کند؟ شما می‌توانید بگویید در آن نابود کردن لذت هست. فروید تا یک جایی دقیقاً همین حرف را می‌زد که در این حالت‌ها ها لذتی هست و نهایتاً در سال‌های آخر عمر خود به این نتیجه رسید که این توضیح خوبی نیست. دو چیز موازی فرض کرد: یک غریزه لذت و یک غریزه مرگ. احساس او این بود که غریزه مرگ غلبه می‌کند و آدم‌ها را به سمت مرگ می‌برد. در واقع غریزه مرگ از متلاشی شدن لذت می‌برد، غریزه لذت غریزه‌ای است که بر اساس آن اگر خیلی بخواهیم فلسفی حرف بزنیم در دیدگاه فروید از درست کردن یک استراکچر لذت تولید می‌شود و غریزه مرگ انگار از فروپاشی لذت می‌برد. اسم آن را غریزه زندگی و غریزه مرگ گذاشت. ممکن است بگویید که هر دو لذت بخش است ولی انگار دو نوع لذت داریم: لذتی که در جهت فروپاشی است و لذتی که در جهت ادامه زندگی و ساختن است. من می‌توانم در تئوری دینی واقعاً اعتقاد به این داشته باشم که این فروپاشی‌ها از درون نمی‌آید. انسان کاملاً یکپارچه می‌خواهد در یک جهت حرکت کند و این لوپ‌هایی که ایجاد می‌شود از بیرون القا می‌شود. من فکر می‌کنم تئوری دینی این است که در درون انسان هیچ چیزی بر علیه خودش وجود ندارد. چیزی که دشمن انسان است بیرون انسان است، در فرهنگی است که شیطان ایجاد کرده است. نمی‌دانم که چقدر می‌خواهم در مورد مدل انسان‌شناسی منطبق با قرآن بحث کنم ولی فکر می‌کنم این یکی از موضوعات مهم است که فروپاشی انسان و خودویرانگری نتیجه القاهایی است که از بیرون می‌آید نه یک غریزه درونی که فروید در آخر عمر خود می‌گفت.

حضار: … تمایل به ریاضت هم یک نوع انحراف است؟

استاد: در رشد کردن حتماً رنج هم هست برای اینکه رها کردن لذت فعلی به امید دست پیدا کردن به لذت‌های بالاتر در آن وجود دارد. من رنج می‌کشم تا به چیزی برسم. مثلاً کسی که کوهنوردی حرفه‌ای می‌کند در لحظه‌هایی رنج می‌کشد ولی بعداً لذت می‌برد و به هدف خود می‌رسد. به اینکه من به طور لحظه‌ای ریاضت بکشم نمی‌توان خودویرانگری گفت، خودویرانگری یعنی من در لوپی بیفتم که رفتارهای رنج‌آوری انجام دهم که نهایتاً به مرگ من منجر می‌شود. سوال اولیه شما سوال خوبی است برای اینکه دقیقاً نشانه وجود فریب است. شرک که در ابتدا به نظر می‌آید برای لذت بردن انسان مناسب است نهایتاً به مرگ منجر می‌شود. تمام جنگ‌ها و خونریزی‌ها نتیجه همین فریب است. اگر مردم موحد باشند در آسایش و آرامش زندگی می‌کنند و بیشترین لذت را هم از زندگی خود می‌برند. شرک توهمی است از لذت‌هایی که به آن می‌رسیم و هیچ وقت به آن نمی‌رسیم بلکه نهایتاً به نابودی می‌رسیم. استایل‌های غلط زندگی که توحیدی نیستند هیچ وقت به هیچ جایی نرسیدند و نمی‌رسند، ابتدای آن لذت بخش هستند ولی نهایتاً نابودی است.

شما اگر بپذیرید که انسان یک مسیر رشد دارد و لذت‌های فیزیولوژیک مانع رشد هستند – باید مقداری رها شوند تا انسان رشد کند – بنابراین همه انسان‌ها از یک سنی به بعد اگر غرق در لذت‌های فیزیولوژیک باشند عذاب می‌کشند. یک بار این مثال را زدم: مانند گربه‌ای که او را در جعبه می‌گذارند و شکل مکعب مستطیل پیدا می‌کند. موجودی نیست که غرق در لذت باشد چون قرار نبود این شکلی شود. انسانی که رشد نکرده مانند موجودی است که او را در مکعب و مستطیلی گذاشتید و همان شکل را گرفته است و همیشه در یک رنج درونی به سر می‌برد برای اینکه موقعیت‌هایی را از دست داده است. مانند اینکه انسان را بگیرید و او را تحت فشار قرار دهید که قد او بلند نشود، ستون فقرات او انحنا پیدا می‌کند و هزار ایراد پیدا می‌کند. هرچقدر لذت‌هایی برای او فراهم کنید نهایتاً زندگی خوبی ندارد. هیچ راهی برای زندگی لذت‌بخش واقعی به غیر از اینکه مسیر رشد را طی کنیم نیست. به هر سنی که می‌رسیم لذت‌های مخصوص آن سن باید ایجاد شده باشد و اگر ایجاد نشده باشد نمی‌توانید آن را با لذت‌های فیزیولوژیک پر کنید و مدام مجبور می‌شوید دوز لذت‌های فیزیولوژیک خود را بالا ببرید و نوع آن را عوض کنید و کارهای جدید را امتحان کنید ولی به هیچ جایی نمی‌رسید چون سن آن لذت‌ها گذشته است.

بنابراین همیشه نهایت مشغول دنیا شدن رنج است چه انسان بمیرد و چه نمیرد. هیچ راهی برای لذت بردن به غیر از اینکه مسیر رشد را مطابق با آن چیزی که روان شما اقتضا می‌کند طی کنید نیست. شیطان همیشه انسان را به جایی می‌برد که نباید برود و لذت نمی‌برد و همیشه هم این کار را با وعده لذت بردن می‌کند، با دروغ. به پدربزرگ ما هم گفت اگر از این درخت بخوری موجود جاودانه یا فرشته می‌شوی (الاعراف:۲۰)، از همینجا باید آدم می‌فهمید که دروغ است چون دو مورد گفت. چقدر پدربزرگ ما خنگ بود. وقتی دو چیز می‌گوید معلوم است که دروغ می‌گوید. می‌گوید یا خالد می‌شوی یا فرشته می‌شوی، همیشه می‌گویم اگر به کسی گفتید که چرا این کار را نکردید و دو لیل آورد پس دروغ می‌گوید. مثلاً چرا سر قرار نرسیدید؟ می‌گوید در راه ماشین من خراب شد یک نفر به من زنگ و… چند دلیل می‌آورد یعنی چیزی است که نمی‌خواهد به شما بگوید.

جلسه ۲ – واژگان
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو