بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۷۰، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۰۹/۰۶

یکی از دوستان درخواست کردند در این جلسه در مورد بحثهای آقای دکتر سروش و آقای علیدوست که بعد از سه جلسه تمام شده صحبت کنم. من وقت نکردم و جلسه دو و سه را گوش نکردم, بنابراین این کار را نمی‌کنم. خیلی هم متأسفم که در سه جلسه تمام شده است، احتمالاً متوجه شدید که خیلی بازخورد خوبی داشت، بحث‌هایی را راه انداختند و خیلی‌ها اظهارنظر کردند و مقاله نوشتند، امیدوارم ادامه پیدا کند، موضوع خوبی است و به درد ما هم می‌خورد. انشالله جلسه دو و سه را گوش می‌دهم و اگر نکته مهمی بود جلسه آینده احتمالاً اول جلسه در مورد آن صحبت می‌کنم.

۱- بحث صرفا فلسفی بدون کار عملی چندان نتیجه‌بخش نیست

به موضوع اصلی بحث خودمان برگردیم، می‌خواهم ابراز خوشحالی کنم از اینکه جلسه قبل که تمام شد فیدبک‌های خوبی گرفتم. احساس کردم با بحث‌هایی که در جلسه قبل شد انگار برای بعضی‌ها جاافتاد کاری که مدنظر من است و اسم آن را در جلسه قبل فقه معناگرا گذاشتم در مقابل صورتگرا که فکر می‌کنم فقه موجود ما صورتگراست و اینکه موضوع چیست. این حرفی که مدام می‌زنم که متدولوژی دادن و بحث‌های فلسفی کردن بدون اینکه کار عملی انجام دهیم با متدی که معرفی می‌کنیم خیلی مفید نیست. همیشه به مجموعه کارهای آقای دکتر سروش در مورد قرآن انجام دادند ایراد می‌گیرم. نظریه قبض و بسط شریعت را دادند، نظریه تجربه نبوی را دادند، بعد رویای رسولانه را گفتند. همه اینها بحث‌های نظری است که تا حدودی ممکن است جالب باشد، ولی چون جنبه متدولوژیک پیدا می‌کند وقتی شما متد را ارائه می‌دهید و از آن دفاع می‌کنید ممکن است یک عده قانع شوند که حرف‌های کلی خوبی می‌زنید، درست است و این متد خوب است؛ ولی عملاً نشان نمی‌دهید که چگونه قرار است اجرا شود.

قرآن رویای رسولانه است، تجربه نبوی است، شریعت را بدون علوم عصر نمی‌توان فهمید، فرضا همه این بحث‌ها درست، ولی در مورد یک سوره صحبت کنند و تفاوت نتیجه‌ای که از متد خودشان می‌گیرند با متد کلاسیک را نشان بدهند. احساس من و خوشحالی من از این است راهی که انتخاب کردم اول یک سری بحث‌های کلی کردم ولی نهایتاً وارد یک سری جزئیات شدم که معنی حرفی که می‌زنم روشن شود. این را احساس کردم در جلسه قبل برای بعضی‌ها معنی پیدا کرد که حرف‌های کلی که زدیم در عمل چگونه می‌شود، چه فایده‌ای دارد، چه تفاوتی با نتایجی که از متد کلاسیک در زمینه فقه می‌شود گرفت دارد. این کاری است که از هر کسی انتظار می‌رود که بحث‌های متودولوژیک می‌کند یا حرف از این می‌زند که پارادایم موجود فقه ایراد دارد و باید تغییر کند. مثلا من یک کاری که می‌توانم انجام دهم این است که همینجا بسنده کنم و بگویم این پارادایم موجود فقه به این دلیل و این دلیل ایراد دارد؛ کار ناشایستی هم نیست. یا مثلا الان بگویم پارادایم علم این ایرادها را دارد، آقای توماس نیگل فیلسوف معروف و سرشناس آمریکایی که من فکر می‌کنم به اندازه کافی در جامعه ایران هم مطرح شده با توجه به اینکه فیلسوف تحلیلی است و خواندن آثار ایشان خیلی هم راحت نیست ولی به دلیل اینکه یک نفر همت کرده و اکثر آثار ایشان را به فارسی ترجمه کرده است. شاید هم به این دلیل که یک کتابی نوشته است و خیلی جنجالی شده است و آقای دکتر سروش هم در مورد آن سخنرانی کرد در نتیجه عکس‌العمل‌هایی در جامعه روشنفکری ایران به وجود آمد.

۲- نقد به پارادایم موجود فقه بدون ارائه جایگزین پارادایم جدید: بعنوان نمونه کتاب «ذهن و کیهان» اثر «تامس نیگل» در نقد پارادایم فعلی ساینس

کتاب «ذهن و کیهان» ایشان که هدف اینست در این کتاب نشان دهد که اصولاً پارادایم موجود علم مخصوصاً نظریه تکامل داروینی کافی نیست برای توجیه چیزهایی که الان در دنیا می‌بینیم. بارها در کتاب خود این را می‌گوید که من جایگزین ندارم که جای آن بگذارم ولی این جاها نقص دارد. نکاتی را می‌گوید که به نظر من کلیدی هستند در مورد اینکه اگر کسی توان آن را داشته باشد و بخواهد اصلاحی در پارادایم علم ایجاد کند بتواند استفاده کند. اینگونه نیست که صرفاً ایراد گرفتن خالص باشد به این معنا که فقط مشکلاتی را نشان دهد. یک مقدار با جزئیات چیزهایی را می‌گوید که به نظر من راهنمایی است برای کار کردن روی تغییر پارادایم. ولی اصولاً ادعای این را ندارد که پارادایم جدید ارائه می‌دهد یا حتی تصوری از این دارد که این پارادایم چگونه تغییر می‌کند.

پرانتزی باز کردم در مورد این کتاب و یک مقدار طولانی می‌شود ولی می‌خواهم شما را تشویق کنم که این کتاب را بخوانید. من یک مقدار این کتاب را دیر خواندم، بارها در مورد آن شنیده بودم ولی امیدوار نبودم کتاب خیلی خوبی باشد ولی خیلی بهتر از آن چیزی بود که فکر می‌کردم. جایی از این کتاب نیست که نکات جالب و عمیق فلسفی نداشته باشد مخصوصاً چون بحث در مورد علم است. مقدمه فوق‌العاده خوبی دارد ممکن است یک جاهایی از آن تکنیکال باشد و خواندن آن راحت نباشد ولی در مجموع کتاب فوق‌العاده خوبی است.

اگر سخنرانی‌های جدایی علم از دین من را گوش کرده باشید در جلسات سوم یا چهارم جایی که پارادایم جدید ساینس شکل می‌گیرد من خیلی روی این تأکید کردم خیلی پیش‌فرض‌های جدید وارد شد و این ساینس شکل گرفت. تقریباً همه آنها برای آدم‌هایی که آن موقع دانشمند حساب می‌شدند شگفت‌انگیز بود. از کنار گذاشتن کیفیت، یا اصولاً کمی نگاه کردن، اعتقاد به اینکه قوانین طبیعت قوانین ریاضی هستند، علت غائی را کنار گذاشتن و خیلی چیزهای دیگر، تصوری که در مورد زمان و مکان در زمان نیوتن به بعد در فیزیک جا افتاد، تصوری که از ماده در ساینس وجود دارد؛ همه اینها دچار شگفتی بودند ولی موفقیت‌های بزرگی که احساس می‌کردند با فیزیک نیوتنی به دست آوردند همه این بحث‌های مربوط به این پیش‌فرض‌ها را که نزدیک به یک قرن ادامه داشت همه را ساکت کرد و فراموش شدند.

برای اینکه این پرانتز را ببندم این را می‌گویم که ایشان انتقادی که می‌کند و سعی می‌کند ثابت کند این نظریه تکامل داروینی با شکل فعلی آن به جایی نمی‌رسد. یعنی باید یک تغییر اساسی و بزرگ در پارادایم کل علم به وجود بیاید مخصوصاً در مورد نظریه تکامل که محصول این پارادایم موجود است.

انتقاد کردن یک بار این است که بگویم شواهدی را که فکر می‌کنند نظریه داروین را تأیید می‌کند زیر سؤال ببرم و هیچ راهنمایی نکنم که چه‌کار کنیم. ولی ایشان انگشت می‌گذارد روی اینکه باید علت غائی را برگردانیم. یعنی انتقاد از پارادایم موجود علم با یک هدف مشخص که نشان دهد نمی‌شود این ساینس را ادامه دهید و یک مجموعه از پدیده‌ها را بتوانید توجیه کنید بدون اینکه دستاویزی مانند علت غائی را به علم برگردانید.

شاید برای بعضی‌ها این نکته جالب باشد که یک آدمی که ایتئیست است این حرف را می‌زند، ممکن است برای آدمی که اعتقاد دینی دارد خیلی راحت باشد بگوید خداوند جهان را خلق کرده است و اهدافی دارد یک غایاتی در جهان وجود دارد. ولی اینکه آدمی بدون اینکه اعتقاد دینی داشته باشد از این حرف می‌زند (به همان معنای ارسطویی که معنای فلسفی دارد و معنای دینی ندارد) به معنای ارسطویی علت غائی لازم است برای اینکه ما به جهان نگاه کنیم. این بحث به این دلیل پیش آمد که می‌خواهم بگویم صرف انتقادکردن از یک پارادایم می‌تواند مفید باشد و مفیدتر اینکه شما وارد جزئیات شوید لااقل یک راهنمایی که ضعف‌ها کجاست و احتمالاً چگونه می‌شود این پارادایم را اصلاح کرد را پیش بکشید. اگر جلسات جدایی علم از دین را گوش کرده باشید من آنجا خیلی سعی کردم در جلساتی حداقل راهنمای‌های کلی بکنم که کجاها می‌توانید در چه کتاب‌هایی و در چه قرنی چه بحث‌هایی را نگاه کنید که احتمالاً پارادایم شیفتی که لازم داریم بحث‌های آن در آنجا آمده است. ایشان خیلی مشخص‌تر دست گذاشتند روی اینکه بدون اینکه علت غائی را برگردانیم به بحث‌های علمی نمی‌توانیم مسائل مربوط به ذهن را حل کنیم. نه آگاهی را می‌توانیم توجیه کنیم، نه شناخت را می‌توانیم توجیه کنیم و نه مسائل مربوط به ارزش و اخلاق را می‌توانیم توجیه کنیم.

احتمالاً خیلی از شما‌ها با بحث‌های متداولی که در نظریه تکامل است آشنا هستید که برای خودشان داستان‌هایی درست می‌کنند و فکر می‌کنند با نظریه تکامل اخلاق را توجیه می‌کنند. اینکه انسان چرا خودخواه نیست و نظریه‌های اخلاقی برای خودش تولید می‌کند. خودشان خیلی خوشحال هستند ولی واقعاً یک نفر تعصبی نداشته باشد فکر می‌کنم توجیهات آنها را نپذیرد. همانطوری که نیگل مفصلاً می‌گوید، این کتاب کوچکی است ولی بخش‌های مشخصی از آن مفصلا در مورد اینست که آگاهی را نمی‌توان توجیه کرد، اینکه ما می‌توانیم جهان را بشناسیم قدرت شناختی که می‌بینیم داریم را نمی‌شود توجیه کرد با استفاده از نظریه تکامل و همینطور ارزش‌های اخلاقی که انسان دارد را نمی‌توان توجیه کرد. واقعیت می‌گویم شاید علت اینکه این پرانتز بزرگ را باز کردم این است که بارها پیش می‌آید شما آبسترکتی (خلاصه‌ای) از مقاله یا کتاب می‌خوانید به نظر شما می‌آید خیلی جالب نیست احتمالاً یک سری حرف‌های تکراری زدند. من چند سال است که می‌دانم چنین کتابی وجود دارد، یک چیزهایی هم در مورد آن شنیدم و فکر می‌کنم کسانی که در مورد کتاب نوشتند و سخنرانی کردند خوب توضیح ندادند. شاید نمی‌شد در یک یا دو ساعت کتاب را خوب توضیح داد، احساس من این بود که چندان کتاب جالبی نیست. ولی باور کنید شاید در یک سال اخیر یا شاید بیشتر از یک سال کتابی نبود که باز کنم و بخوانم اینقدر هیجان‌زده شوم، هر جمله آن جالب است و چقدر خوب نوشته شده است، چقدر خوب وارد مطلب می‌شود، فوق‌العاده کتاب جالبی است. علت اینکه این پرانتز باز شد این است که جلسه قبل به این احساس رسیدم که کاری که به صورت تئوری توصیف کردم، انتقادهایی مطرح کردم، یک شمای کلی از اینکه چگونه باید جایگزین کرد، کجا را باید تغییر داد سعی کردم بیان کنم.

[۰۰:۱۵]

ولی انگار همانطور که حدس می‌زدم یک ساختمان را هرچقدر بخواهم برای شما توصیف کنم که می‌خواهیم این کار را بکنیم یا آن کار را بکنیم یک مقدار که ساخته شود انگار آدم‌ها بهتر می‌فهمند که برنامه چیست و چه کاری باید کرد و چه چیزی باید ساخته شود، فایده آن چیست. نکته خیلی خیلی مهم که چند بار گفتم و دوست دارم باز هم بگویم مطلقاً نه شما انتظار داشته باشید و نه من چنین قصدی کردم که در این جلسات ظرف چند جلسه محدود بخواهیم حتی اسکلت چنین ساختمانی را بالا ببریم. فقط یک سری مباحث را مطرح می‌کنم که طعم این کار را حساس کنید، یک کار همه جانبه خیلی طولانی است. حداقل یک پارادیم فقهی وجود دارد که حداقل هزار سال این پارادایم موجود بود و کار کردند. واقعیت این است که در طول هزار سال اخیر همانطوری که الان می‌بینید باهوش‌ترین آدم‌ها، بزرگ‌ترین متفکرها در ساینس و فیزیک و اقتصاد کار می‌کنند و فکر می‌کنم هزارسال خیلی از مغزهای بزرگ و آدم‌های باهوش فقه کار کردند. ساختمان بزرگی را به وجود آوردند اینکه این کفایت نمی‌کند یک تغییراتی لازم است یا دوباره باید ساختمان دیگری ساخت، بالاخره در مقابل ساختمان هزار ساله‌ای که اینقدر روی آن کار شده است، نه فقط ساختمان بالا آمده است و ساخته شده است و یک عده در آن زندگی می‌کنند تزئینات هم دارد و کلی تشکیلات پیدا کرده است که به راحتی نمی‌توانید در یک زمان محدود و با جمیعت کوچک چنین مسئله را پیش ببرید. قطعاً هزار سال لازم نیست برای اینکه کار جدیدی صورت بگیرد اما فکر می‌کنم کار زمانبری است به شرط اینکه استقبال شود و یک عده زیادی در این مورد کار کنند.

۳- فقه معناگرا و فقه صورتگرا

باز برای اینکه شمای کلی را بدهم مانند این است که شما الان وقتی می‌خواهید با شریعت آشنا شوید یک کتاب فقهی مختصری که برای مردم نوشته می‌شود را مطالعه می‌کنید مثلاً کتاب‌هایی تحت عنوان توضیح‌المسائل یا کتاب‌های مفصل مانند جواهر، کتاب‌هایی که جلدهای متعدد دارند و مباحثی که مربوط به زندگی روزمره مردم هم نیست در آن آمده است وقتی اینها را برمی‌دارید، برای اینکه توصیف کنم چیزی که مدنظر من است چه تفاوتی دارد، شما اگر بخواهید شریعت را به صورت معناگرا مطرح کنید کاری که باید انجام دهید این است که بحث را با این که انسان چه است و قرار است چه شود و توحید چیست و هدف شریعت چیست شروع کنید. چنین فصلی باید در ابتدا باشد. فکر می‌کنم هر شریعتی که از ادیان ابراهیمی بخواهد استخراج شود باید روی این تأکید شود که هدف اصلی این است که آدم‌ها توحیدی به جهان نگاه کنند و توحیدی زندگی کنند. توحید در اعتقاد و عمل مبنای همه چیز در دعوت انبیا است، دوری از شرک و رسیدن به توحید است.

این را مانند یک پایه درنظر بگیرید، چرا مهم است و چگونه به انسان کمال می‌بخشد. اینها موضوع‌های مهمی است و یک آدم باید بداند. وقتی من وارد یک دین می‌شوم و به من توصیه‌های عملی می‌کنند که چگونه زندگی کنم تا به کمال برسم، باید یک تصوری از اینکه منظور از به کمال رسیدن چیست به من بدهد. اگر می‌خواهد یک آدمی را درست تربیت کند، باید یک توصیفی بدهد از اینکه این راه چیست و به کجا می‌رسد و هر حکم را نهایتاً سعی کند به هدف اصلی برگرداند. همانطوری که ما وقتی جهان را نگاه می‌کنیم و هر پدیده،ای که می‌بینیم باید با نگاه توحیدی اینگونه باشد که بفهمم این پدیده چگونه در صفات و اسماء الهی منحل می‌شود. مثلاً وقتی اتفاقی برای من می‌افتد بتوانم این را برگردانم به خدا، چه اتفاق خوب یا بد باشد خوشایند یا ناخوشایند باشد.

در شریعت هم باید اینگونه باشد که همه چیز را برگردانید به اینکه در مسیر کمال چگونه به شما کمک می‌کند. هرچه درک عمیق‌تری به مردم بدهید طبعاً کار را بهتر انجام دادید و تأثیری که می‌گذارد بیشتر است. برای اینکه تفاوت چیزی که در ذهن من است با فقه مرسوم و موجود را توصیف کنم، شما کتاب‌های فقهی مفصل و مرجع را جلوی خود بگذارید ببینید در شروع چقدر بحث‌های اعتقادی و انسان‌شناسی دارند، چقدر درباره اینکه انسان چیست و چگونه به کمال می‌رسد صحبت می‌کند. بعد قطعاً باید وارد مسائل اخلاقی شوند، قبل از اینکه وارد جزئیات شرعی شوند. اینکه موانع به کمال رسیدن چیست، مفهوم گناه چیست، چگونه تأثیر می‌گذارد، چه چیزهایی گناه است، چرا گناه است. ما مفاهیمی در قرآن داریم که حسنات و سیئات هستند، حسنات چه هستند و چگونه باعث کمال شوند، سیئات چه هستند، اینها روی هم چه تأثیری می‌گذارند. یک آیه است که می‌گوید «إِنَّ الْحَسَنَاتِ يُذْهِبْنَ السَّيِّئَاتِ» آیه خیلی جالبی است. حسنات سیئات را از بین می‌برند.

فقه موجود فاقد این چیزها است، در جلسه اول مناظره که گوش کردم یکی از جاهایی که در جلسه اول واقعاً یک ریکشن شدیدی در من ایجاد کرد فکر می‌کنم یک جایی آقای دکتر سروش گفتند که بحث‌های اخلاقی در فقه نیست. آقای علیدوست در جواب آقای سروش گفتند چرا نیست؟ در کتاب (یادم نیست چه گفتند فکر کنم) جواهر، در مبحث شهادات دادگاه در مسئله عادل بودن و نبودن در آنجا مفصل درباره گناهان کبیره بحث شده است. نکته همین است ترتیب چیزهایی که می‌گویید گناه کبیره را در بحث شهادات دادگاه مطرح می‌کنید؟ این نشان می‌دهد که برای شما مهم نیست، مهم نیست که گناه کبیره باید در اول کتاب باشد، کارهایی که مردم نباید اصلاً انجام بدهند. جوابی بدتر از این نمی‌شد داد، بهتر بود می‌گفتند نیست. بهتر این بود که بگویند در جلد دوازدهم صفحه ۲۰۰ تا فلان نگاه کنید، چرا آمده است؟ چون در دادگاه باید شهادت بدهد در روایات آمده است باید عادل باشد، عادل باید مشهور به گناه کبیره نباشد. پس باید بدانیم گناه کبیره چه هستند و مشهور نباشد تا طرف بتواند شهادت بدهد. این نقض غرض است. اثبات این است که شما به اخلاق و مفاهیم حسنات و سیئات اهمیت نمی‌دهید. چیزی که به مردم یاد می‌دهید پایه ندارد، نه عقاید در آن است، کتاب فقهی که می‌نویسید این را منفک کردید از اینکه از کجا آمده و چرا آمده است این را کنار گذاشتید.

اشکال ندارد یک نفر صراحتاً بگوید شغل من این است ولی همانطوری که در جلسه قبل گفتم اگر یک نفر در این پوزیشن برود که من فقط با متون کار می‌کنم و یک کار علمی انجام می‌دهم که صحت‌سنجی کنم و از اینها استنتاج کنم. یک کتاب بنویسم و یک سری احکام بگویم و جلوی هرکدام یک احتمال بنویسم، روایات را احتمال بدهم که این ۹۹ درصد یا این ۲ درصد مثلاً احتمال دارد و این کتاب هم بیرون دادم. اگر این است شما نه حق آموزش دارید، نه حق اجرا دارید، کاری کردید؛ دست شما درد نکند. یک کار علمی لازمی بود که انجام دادید ولی اینکه بعداً ادعای این کنید که فقیه همه کاره باید باشد، در اجرا و آموزش و همه‌چیز باید دخالت کند نیست. یک تصور می‌تواند این باشد که این رشته سر جای خودش است؛ رسماً بگوییم که یک فقه صورتگرا داریم و لازم است این کار انجام شود. این بشود یک بخشی از دانش شریعت که شامل آموزش شریعت، نحوه تعامل با کودکان و… می‌شود این قسمتی از یک چیز کلی است. نه اینکه همه چیز اینجا است، در فصل دوازدهم فلان در مورد گناهان کبیره یک چیزهایی گفته شده است. فکر می‌کنید چه چیزهایی گفته شده است؟ واقعاً چقدر بحث‌ها عمیق هستند مثلاً اینکه بحث شود چرا اینها گناه هستند؟ چرا گناه کبیره هستند، چه تأثیری می‌گذارند.

شما از تک‌تک این احکام، تک‌تک مسائل اخلاقی، گناه، ثواب و عبادات نه اینکه می‌فهمید چه کاری باید بکنید تک‌تک اینها ذهن شما را روشن‌تر می‌کند که هدف چیست. مثل اینکه من یک هدف کلی دارم می‌خواهم به نوک قله‌ای برسم خوب نمی‌بینم پشت ابر است. اگر شما می‌خواهید به یک قله‌ای صعود کنید از قبل به شما می‌گویند این وسایل را باید همراه خود داشته باشید، اینقدر باید آذوقه داشته باشید. تمام چیزهایی که در شریعت به شما گفتند به شما راهنمایی‌هایی می‌کند که در راه چه خبر است. اگر به شما می‌گویند لباس گرم بیاورید حتماً برف و بوران است، اگر این نوع وسایل کوهنوردی لازم است یک جایی حالت صخره‌نوردی پیدا می‌کند. تک‌تک  گناهان کبیره به من یک چیزی می‌گویند، اگر عمیق شوم این چه تأثیری می‌گذارد و چرا مخرب است و چرا اصلاً نباید این کار را کرد.

این توصیفی که من می‌کنم اینگونه است شما کتابی که قرار است شریعت را به مردم عرضه کنید حتماً باید در آن عقاید و انسان‌شناسی باشد، در مورد کمال انسان تصور کلی به مردم بدهید، قطعاً باید از اول با اخلاق شروع شود. فکر می‌کنم این را گفتم و دوست دارم دوباره تأکید کنم، همین الان اگر بخواهیم بین شریعت (به همین معنای فقه موجود یعنی اینکه چگونه نماز بخوانیم، چگونه روزه بگیریم احکام توضیح‌المسائل) و اخلاق (یعنی احکام اخلاقی مثلا عدالت را رعایت کنید، نیکوکار باشید، دروغ نگویید و…) اگر قرار باشد بین این دو (شریعت و اخلاق) یکی را انتخاب کنیم، هیچ شکی نکنید که باید اخلاق را انتخاب کنید. واقعیت این است که ما در این موضع نیستیم که بخواهیم یکی را انتخاب کنیم و یکی را کنار بگذاریم. اولویت با آموزش اخلاقی است و هدف در زندگی این است اخلاقی زندگی کنید. یعنی در قیاس دونفر، آدمی که زیاد به مسائل اخلاقی وسواس دارد، به اینکه دروغ نگوید و سر کسی کلاه نگذارد وسواس دارد ولی در وضو گرفتن و آب کشیدن دست وسواس ندارد، قطعاً آدم بهتر و مفیدتری است و نزدیک‌تر به خواست شریعت است.

من فکر می‌کنم به تدریج در این جلسات به تصوری رسیدم از اینکه منظور من از اینکه یک پارادایم عوض شود چه است. حداقل سعی کردم توصیفی ارائه دهم از اینکه یک کتاب آموزش و بیان شریعت چگونه باشد، ممکن است شما بخواهید آموزش را خیلی مختصر و کتاب‌های کوچک بنویسید مانند تفاوتی که بین کتاب‌های مرجع فقهی با کتاب‌های رساله توضیح‌المسائل است. ممکن است یک نفر بخواهد برای مردم کتاب‌های خیلی جمع و جوری بنویسد که مسائل اخلاقی را توضیح دهد. واقعاً این را می‌بینیم و منطقاً اینگونه است وقتی تأکید روی شریعت و ظواهر است و تأکید را از روی اخلاق برمی‌دارید و آموزش اخلاقی را به حاشیه می‌برید،

[۰۰:۳۰]

اخلاق و گناهان به جلد چندم در سرفصل شهادت در دادگاه می‌رود، نتیجه آن این است که آدم‌ها چیزهایی مانند کلاه شرعی درست می‌کنند. وقتی معنایی جلوی شما باشد و بدانید که چه کاری می‌کنید می‌دانید که الان تأکید روی این است؛ باید عدالت رعایت شود، کلاه‌برداری نکنید؛ یک آدمی که همین در ذهنش باشد، خیلی کارها را نمی‌کند. ولی وقتی یک چیز صوری به طرف بگویید مثلاً این معاملات اینگونه نباید باشد، می‌گردد یک چیزی پیدا میکند که آنطوری که آنجا گفته شده، نیست؛ ولی رسماً کلاه‌برداری است. احساس گناه هم نمی‌کند فکر می‌کند شریعت را رعایت کرده است. گاهی خود علما هم راه‌هایی باز می‌کنند. فکر می‌کنم در همه شرایع موجود در ادیان مختلف؛ حداقل در یهودیت این حالت به وجود آمده است که تبصره‌ها و راه‌هایی است. مثلاً گفتند ربا نخورید به یک دلیل روشنی از نظر اخلاقی همانطوری که نباید دروغ بگویید، شما وقتی قرآن را می‌خوانید استفاده از پول، قرض دادن، در مبحث انفاق یعنی تشویق به انفاق که شما از مال خودتان بهتر است بدهید، زکات واجب است، باید حتماً زکات بدهید و یک مقدار از مال خود را خارج کنید این چیز خوبی است. همانجا حرف از ربا هم می‌شود، همینکه در آنجا لابلای آیات آمده است به شما یک حسی می‌دهد که بدی ربا چیست. به جای اینکه به آدمی که نیازمند است سعی کنم کمک کنم سعی می‌کنم که از نیاز او حداکثر سوءاستفاده را کنم. طرف مجبور است قرض بگیرد به جای اینکه به او قرض بدهم یک کاری می‌کنم اگر به خاک خاکستری نشسته است به خاک سیاه بنشیند و زندگی او مختل شود.

هرچه شریعت بیشتر همراه با درک عمیق باشد، یعنی به مسائل کلی‌تر اخلاقی مبتنی باشد، آن وقت راه برای این تخلفات بسته می‌شود. یک عده تعجب می‌کنند از اینکه این حکومتی که اینجا تشکیل شده و مبانی فقهی دارد چرا اینقدر اختلاس و کلاه‌برداری دارد. هیچ‌جایی در شریعت نگفته است رانت‌خواری چیز بدی است. فکر کنم روایت مستقیمی نداریم که مفهومی شبیه رانت باشد. آنگونه که نگاه کنید طرف احساس گناه نمی‌کند؛ می‌بیند در کل مباحث فقهی جایی نگفته است! حالا به وام‌گرفتن کاری نداشته باشیم، اینکه من متصدی یک امر دولتی هستم و به دلیل اینکه متصدی این امر هستم اطلاعاتی زودتر از بقیه به من می‌رسد. حق دارم از این اطلاعات برای بازار استفاده کنم؟

یک خاطره بامزه دارم مدتی در دانشگاه با دوستی همخانه شده بودم که مشاور یک قسمتی از وزارت بازرگانی بود. یک بار به من گفت آقای توسرکانی هرچه پول دارید کاغذ بخرید؛ یک بار هم به من گفتند که تراکتور بخرید. یعنی در جلسه نشسته است، تصویب کردند که ورود تراکتور ممنوع شود، آدم مذهبی هم بود؛ آیا احساس گناه می‌کرد که این را به من می‌گوید؟ اولاً این یک اسرار دولتی است و از نظر من قطعاً حرام است که به دیگری بگویید یا خودتان از آن استفاده شخصی کنید. ما داستان می‌شنویم که حضرت علی این شمع را خاموش می‌کرد و آن شمع را روشن می‌کرد و می‌گفت این برای بیت‌المال است چون شما کار شخصی با من دارید از آن استفاده می‌کنم. می‌شنویم و خیلی هم خوشمان می‌آید ولی در عمل در حد یک داستان است، وارد فقه که نشده است. هرچه احکام شرعی برای ما بیشتر معنا پیدا کند یعنی بیشتر با اصول کلی اخلاقی تطبیق داده شود، الان موضوعی که من می‌گویم ذیل عدالت و بی‌عدالتی است. اینکه من از اطلاعات محرمانه به نفع خودم استفاده می‌کنم و بقیه مردم ندارند بی‌عدالتی است، از یک چیزی که شایستگی آن را ندارم برای خودم سوء‌استفاده می‌کنم.

در ایران از روز اول برای همین کارها می‌خواستند مناصب دولتی بگیرند، برای اینکه بتوانند وام‌های خاص بگیرند. واقعاً وقتی وارد زندگی خیلی‌ها شوید اعتقادات مذهبی هم دارند ولی آموزش دینی آنها جلوی چنین کارهایی را نمی‌گیرد. ببخشید از کلیات بگذریم فقط می‌خواستم ابراز خوشحالی کنم یک مقدار احساس من این است جا می‌افتد که کار چیست و چرا مفید است و چرا خوب است انجام شود. سعی کردم توصیفی از اینکه اگر بخواهد یک کتابی با این مبنا نوشته شود چگونه باید شروع شود، چه سرفصل‌هایی داشته باشد و ته آن به شریعت می‌رسد، می‌رسد به نکاتی که در مورد نحوه عبادت کردن است، آنها هم ارزش خودشان را دارند. معنی فقه معناگرا این نیست که هیچ توجهی به صورت اعمال و احکام ندارد، اینکه در اولویت نیست. جلسه اول مناظره را که گوش کردم آقای سروش می‌گوید چیزهایی که شما در مورد نماز می‌گویید طرف می‌تواند صورت نماز را به جا بیاورد بدون اینکه کوچک‌ترین توجهی به خداوند کرده باشد. اینگونه می‌شود فقه هم همین را می‌خواهد، انگار چیزی که از مردم خواسته می‌شود این است که این عمل مانند اینکه وضو را درست بگیرند، رکوع و سجود و تلفظ‌ها را خوب انجام بدهند صورت که حاصل شد کار فقیه تمام شده است. آقای سروش چندین بار روی این تأکید می‌کند که این کاملاً بی‌فایده است، آدمی که چنین نمازی می‌خواند فکر می‌کنم این اصطلاح را به کار بردند که نه به درد دنیا می‌خورد و نه به درد آخرت می‌خورد. واقعاً به درد آخرت هم نمی‌خورد اگر مجازات نشود که چنین کاری کرده است پاداشی هم به او نمی‌دهند.

می‌خواهم بحث مربوط به خانواده را ادامه دهم و یک مقدار وارد جزئیات شوم، فکر می‌کنم بحث مفیدی است.

۴- مرز مشخصی بین اخلاق و شریعت (معناگرا) نیست

یک نکته‌ای نوشتم این را هم می‌گویم، اصلاً اگر اینگونه که من می‌گویم به شریعت نگاه کنید هیچ جایی نمی‌توانید بین یک حکم شرعی با یک امر اخلاقی خط بکشید، بگویید این اخلاقی یا شرعی است. مرز کجاست؟ کدام باید و نبایدها اخلاق هستند و کدام شریعت هستند. این مرز کشیدن کار درستی نیست، اگر احکام شریعت برای شما معنی‌دار باشند آن وقت کار اخلاقی انجام می‌دهید. مثلاً من نماز که می‌خوانم شکرگزاری می‌کنم، خداوند را ستایش می‌کنم و این چیزی است که کلاً در امور اخلاقی باید شکرگزاری بکنم. ربطی به رابطه انسان با خدا ندارد, من باید حالت شکرگزاری داشته باشم. برای اینکه به کمال برسم توجیه هستم که باید عبادت کنم، خداوند قابل ستایش است و باید ستایش کنم. این بایدها نبایدهای اخلاقی هستند که به صورت نماز متجلی می‌شوند. بنابراین اینگونه نیست که بگویم حکم به نمازخواندن یا روزه گرفتن اینها یک مرزی دارد و جزو شریعت هستند و حکم شرعی هستند و یک خط بکشم بگویم از این طرف امر اخلاقی هستند.

یکی از علمای معاصر که آدم محققی است و روحانی فقیهی است که یک مقدار بحث‌های خارج از قاعده مرسوم انجام می‌دهد در یکی از سخنرانی خود یک مثال خیلی جالبی گفتند. یک مثالی آوردند از یک کتابی که مربوط به ۱۰۰ سال پیش بود که در اینجا ایشان نوشته است فلان چیزی که نقل شده  شوهر با زن خود اینگونه رفتار کند در فلان کتاب نوشته: «هذا امر اخلاقی و لا شرعی»، بعد می‌گفتند من گشتم از دویست سال به آن طرف که می‌بینید مطلقاً چنین چیزی در کتب فقهی نیست. یعنی یک چیز جدیدی است که گفتند اگر شوهر اینگونه با زن خود رفتار کند یک توصیه اخلاقی است و جنبه شرعی ندارد. دقیقاً یادم نیست منظور ایشان چه بود شاید می‌خواست بگوید در دوران معاصر این مرز پررنگ‌تر شده است و قبلاً اینگونه فکر نمی‌کردند که یک چیزی را در قالب اخلاق می‌گویند. تفکیک بین اخلاق و شریعت نتیجه همان پارادایمی است که خیلی به صورت توجه می‌کند. چون امور اخلاقی صورت خاصی ندارند، وقتی به شما می‌گویند عادل و مهربان باش یک امر کلی است این شکلی نیست که چگونه می‌خواهید به آن عمل کنید. امور شرعی صورت خیلی روشن و مشخصی دارند، اینکه این صورت بدون معنا تحقیق‌کردن در مورد آن درست است یا خیر درست است؛ ولی بدون معنا ارائه کردن آن درست است یا خیر؟ به نظر من درست نیست. وقتی با معنا ارائه شود ارتباط آن با اخلاق حفظ می‌شود.

۵- ربط داستان آفرینش به شریعت – مقام خلیفه‌اللهی

این توضیحات را دادم که همه چیز در شریعت باید به توحید برگردد. فکر کنم این را از اول خودم فرض کردم و مدام به آن برمی‌گردم، داستان آفرینش برای من خیلی مهم است. جایی که خداوند یک داستان تعریف می‌کند که به ما بگوید انسان چیست و چه مقامی دارد، چه چیزی انسان را به این موقعیت فعلی که موقتاً قرار است در زمین زندگی کند رسانده است. چرا این داستان مهم است؟ چون در آخر می‌خواهد بگوید حالا که اینگونه شد من برای شما هدایت می‌فرستم از هدایت پیروی کنید و دوباره به بهشت برگردید. دقیقاً وقتی می‌گوید هدایت می‌فرستم بعد داستان بنی‌اسرائیل می‌آید که هدایت فرستادن اینگونه بود که خداوند پیغمبری فرستاد، شریعت به آنها داده شد و از آنها عهد گرفته شد که شریعت را رعایت کنند. مشکلاتی داشتند حالا عهد جدید است با شریعت اسلام برای اولین بار آمد. کتاب قرآن را که باز می‌کنید در سوره بقره که مانند آغاز این است که امت جدید با شریعت جدید تشکیل می‌شود آنجا مطرح است.

بنابراین آن داستان به نظر من توجیه‌کننده شریعت است برای همین برگشتن به آن فکر می‌کنم کار مناسبی است. در آن داستان اساس این است که انسان خلیفه الله است، هر تعبیری می‌خواهید در مورد خلیفه الهی داشته باشید. جانشین خداوند بودن یعنی انسان می‌تواند موجودی شود در هر لحظه کاری که در زمین انجام می‌دهد مطابق با خواست خداوند است. انگار از عبد بودن کارگزار خداوند شود. چگونه انسان کارگزار خداوند می‌شود؟ در درون انسان نیرویی وجود دارد که اسم آن را نیروی عقل می‌گذاریم که صرفاً تفکر منطقی نیست، آن چیزی که در متن دینی به آن عقل گفته می‌شود قدرت شناختی بزرگ‌تری است. شما یک نیرویی در درون خود دارید که انگار در لحظه به شما الهام می‌کند که خداوند چه می‌خواهد و چگونه عمل کنید. درست و غلط و حق و باطل را تشخیص می‌دهیم، خداوند حق است و می‌خواهد مطابق با حق رفتار کنیم.

بنابراین مطابق با حق زندگی کردن می‌شود کارگزار خداوند و خلیفه الهی به معنای واقعی بودن است. همانطوری که خدا می‌خواهد حکم بدهیم و عمل کنیم. یک روایت معروفی است که عرفا خیلی به آن علاقه‌مند هستند حدیث قدسی است

[۰۰:۴۵]

که خداوند به پیامبر می‌گوید: «بنده من بر اثر عبودیت به جایی می‌رسد که من چشم او می‌شوم که با آن می‌بینید، گوش او می‌شوم که با آن می‌شنود.»

۱-۵ روایتی از مقام خلیفه اللهی حضرت علی (ع)

روایت جالبی هست که اهل سنت نقل کردند چون در مدح حضرت علی است وقتی در کتب اهل سنت می‌آید مخصوصاً چون مقایسه بین عمر و حضرت علی است یک مقدار آدم را بیشتر به این سمت می‌برد که احتمال دارد درست باشد. با احترامی که اهل سنت برای عمر قائل هستند اینکه یک داستان اینگونه بسازند شاید معقول به نظر نرسد. من به عنوان یک داستان می‌گویم برای توصیف اینکه خلیفه الله بودن یعنی چه، حتی اگر صرف یک داستان باشد می‌توان از آن استفاده کرد. ماجرایی که حضرت علی به دلیل رفتار بدی که یک آدمی انجام داده بود به او سیلی زده بود، او گفت من می‌روم پیش خلیفه دوم شکایت می‌کنم. به خلیفه دوم گفت این اتفاق‌ها افتاد و علی من را زد، خلیفه دوم هم به او گفت چشم خدا تو را دید و دست خدا تو را زد. کاری که حضرت علی کرده است چیزی ندارد که بخواهم به آن رسیدگی کنم، نگاه حضرت علی نگاه خدا است و اگر کاری کرده دست خدا بود که زد.

۶- چگونگی ایجاد شرک توسط محیط پرورش

مبنای شریعت ما این است که انسان می‌تواند به چنین مقامی برسد، به مقامی که حق را تشخیص بدهد و از حق پیروی کند. چه چیزی وجود دارد؟ می‌خواهم سعی کنم بحث خانواده، رفتار با والدین و رابطه بین فرزندان و والدین را یک مقدار بیشتر توضیح بدهم که چگونه به توحید ربط دارد. جلسه قبل گفتم یکی از خطرناک‌ترین روابط که ممکن است انسان را به شرک بکشد رابطه با والدین است. چون این انعکاس رابطه انسان با سنت و چیزی است که در جامعه هست. در قرآن می‌بینید عامل اصلی شرک پیروی از اجداد گفته می‌شود. یک سنتی است که از اجداد مانده و طبعاً از طریق خانواده به من رسیده، وقتی حرف از اجداد می‌شود چنین حسی به آدم دست می‌دهد. می‌خواهم این را یک مقدار بسط دهم و وارد جزئیات شوم و نکاتی که به نظر من مهم است به بحث جلسه قبل اضافه کنم.

یک آیه‌ای در قرآن است که توصیف خوبی از توحید از قول حضرت یوسف است، قبل از اینکه تعبیر رویای هم سلول‌های خود را بگوید برای آنها خطبه‌ای می‌خواند که این عبارت در آن است. از آنها می‌پرسد «أَ أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ خَيْرٌ أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ» (یوسف:۳۹) اینکه شما ارباب متفرق داشته باشید بهتر است یا اینکه خداوند یگانه قهار، رب شما باشد. به نظر من یک حرف فوق‌العاده عمیقی در توصیف توحید به معنای عملی است. آدمی که مشرک است ارباب متفرق دارد، به چه معنا ارباب متفرق دارد؟ همین الان یک آدمی که هنوز به اندازه کافی رشد نکرده و از لحاظ روانی به بلوغ نرسیده است, جنبه بالغ آن به صورت کامل متجلی نشده است، به شدت تحت تأثیر حرف‌های دیگران است. شما یک آدم را که انگار از درون نگاه می‌کنید آدمی که نگران این است اگر یک کاری انجام شود در مورد او چگونه قضاوت خواهند کرد. مخصوصاً بعضی از افراد خاص و کسانی که برای او مهم هستند، طبعاً کسانی هستند که در حال یا گذشته روی زندگی او تأثیر عمده گذاشتند یا می‌توانند بگذارند. در کودکی پدر و مادر این نقش را دارند و به ما حس امنیت می‌دهند، همه معیشت ما را تأمین می‌کنند و در بزرگسالی به مدرسه می‌روید، معلم، مدیر، سرکار می‌روید، کسی که برای او کار می‌کنید، رئیس شما در محل کار یا دوستانی که روی شما نفوذ دارند، همینطور به دولت و سازمان‌هایی که می‌خواهند شما را کنترل کنند، ممکن است امنیت شما را به خطر بیندازند. همه چیزهایی که دور خود می‌بینید از مسائل کلی اجتماعی  تا روابط شخصی شما را شامل می‌شود.

حس اینکه آدم وقتی یک کاری می‌کند نگران این باشد که در مورد او چه قضاوتی انجام می‌شود. آدم‌ها در درون خودشان انگار دیالوگ‌هایی با بعضی از افراد دارند، مانند اینکه کاری که می‌خواهند بکنند فکر می‌کنند اگر پدر من یا فلانی بفهمد چه می‌گوید. انگار یک امر و نهی‌هایی در درون آنها نهادینه شده است. خیلی وقت‌ها ممکن است واقعیت نداشته باشد، برداشت این آدم از نیروهای اطراف او است می‌خواهم ارباب متفرق را برای شما ملموس کنم. آدمی که موحد نیست یعنی فقط پیرو حق نیست اینکه یک کاری که می‌داند درست است باید انجام دهد را چرا انجام نمی‌دهد؟ از این می‌ترسد که لطمه ببیند یا قضاوت بد در مورد او شود، می‌ترسد از اینکه او را مسخره کنند. از دیگران فرضی می‌ترسد، گاهی کسی هم نیست ضعف از درون این آدم است، از دوران کودکی در او مانده است و همیشه نگران این است کارهایی نکند که او را مسخره کنند. اینها ارباب متفرق هستند که از بیرون به درون انعکاس پیدا کردند و الان در درون شما زندگی می‌کنند. پدر و مادر شما در درون شما زندگی می‌کنند، حتی اگر از دنیا رفته باشند؛ تأثیر آنها در آدم‌ها است. تمام حرف‌هایی که شنیدید، جاهایی که امر و نهی شدید، اینها در درون شما می‌تواند زندگی خودش را ادامه بدهد.

گاهی نمی‌دانم تجربه کردید یا خیر؛ ولی یک آدم‌هایی مثلاً با یک آدم خیلی خوبی دوست بودند اگر رابطه آنها قطع شود یک دفعه آدم بدی می‌شود. انگار این آدم در او کنترلی ایجاد کرده بود، از اینکه من اگر این کار را بکنم او چه می‌گوید، اگر بفهمد چه می‌شود. همینطور آدم بد اگر کسی با فردی که آدم خوبی نیست دوستی می‌کند ناخودآگاه انگار انعکاسی که در درون او است گاهی او را مسخره می‌کند و طعنه می‌زند، جلوی خیلی کارهای خوب را ممکن است بگیرد. اینها ارباب متفرقی هستند که از بیرون وارد ذهن ما می‌شوند. از درون هم ارباب متفرق داریم که امیال نفسانی هستند. یک بار بحث در مورد سوره نحل بود اگر اشتباه نکنم و همینطور روم، چون دو آیه در قرآن به این اشاره می‌کند آدم‌هایی وجود دارند که ممکن است احساس کنید حرف کسی را گوش نمی‌دهند، هیچ اعتنایی به افراد دیگر ندارند که چه می‌گویند، کار خودشان را می‌کنند ولی این نتیجه بلوغ آنها نیست. کار خودشان را می‌کنند یعنی برای اینکه لذت ببرند از هوای نفس خود پیروی می‌کنند. این هم یک جور عبودیت است، عبودیت یک سری امیال متفرقی که در درون خود ما وجود دارد که ما را به این طرف و آن طرف می‌کشند و تمام اینها تشتت ایجاد می‌کند. آدم موحد آدمی است که باید توانسته باشد از این موانع رد شود.

چرا آدم‌هایی که دنبال امیال نفسانی خود هستند واقعاً به آرامش و آسایش کلی نمی‌رسند؟ چون امیال درونی آنها باهم سازگار نیست، ما در دنیایی زندگی نمی‌کنیم که شما بتوانید همه امیال را ارضاء کنید. دنبال ارضاء یکی بروید دیگری می‌ماند، معمولآً ارضاء زیادی یک میل هم رنج به بار می‌آورد. بنابراین یک جور حالت تفرقه و عدم تعادل در اثر پیروی از هوای نفس در آدم‌ها ایجاد می‌شود. این را ترکیب کنید با اینکه در بیرون هم یک امر و نهی‌ها و قضاوت‌هایی است که اینها برای ما مشکلی ایجاد می‌کند. فقط و فقط یک راه وجود دارد و آن هم توحید است، تحقق توحید در زندگی یک آدم به صورت عملی این است که هیچ چیزی غیر از حق برای او مطرح نیست. اگر قرار است کاری انجام بدهد اولاً حقیقت را درک می‌کند و تشخیص می‌دهد چه کاری باید انجام دهد آن کار را انجام می‌دهد ولو اینکه برای او سخت باشد. خیلی وقت‌ها مسئله امیال نفسانی است. شما می‌فهمید که یک کاری باید انجام دهید کاری هم به این ندارید که دیگران چه می‌گویند ولی برای شما سخت است، انگار باید از یک خوشی‌هایی بگذرید. خیلی‌ها که در راه کمالشان مشکلاتی دارند نتیجه این است یک جاهایی که سخت می‌شود باید از یک لذتی بگذرند یا یک مقدار دشواری را تحمل کنند.

محیط اجتماعی که بیرون از ما وجود دارد مثلاً اگر یک نفر در کشور اروپایی به دنیا آمده است سیستمی که بیرون در جامعه وجود دارد با پاداش دادن و مجازات کردن به رفتار آدم‌ها شکل می‌دهد. خیلی از آدم‌ها از نظر معنوی رشد نمی‌کنند چون خیلی خیلی بیشتر از آنکه زمان برای رشد معنوی می‌گذارند برای رسیدن به یک شغل خوب و بعد پیشرفت کردن در آن شغل، ماشین و خانه بهتر داشتن وقت می‌گذارند. یادم است در یکی از سخنرانی‌ها با تفصیل گفتم جدای از چیزهای واقعی، یک سیستم ارزش‌گذاری در جوامع به وجود می‌آید. آدم‌ها یک حسی از ارتقاء پیدا می‌کنند و این باعث می‌شود دنبال سراب می‌روند. ممکن است این با رشد معنوی یک آدم کاملاً ناسازگار باشد، مثلاً فرض کنید آدم‌ها چقدر درس مدرسه می‌خوانند چقدر تلاش می‌کنند. طرف را می‌بینید که هیچ وقت مانند سال آخر کنکور در زندگی خود زحمت نکشیده و کار نکرده است. برای معنویت ممکن است روزی نیم ساعت مدیتیشن بکند ولی برای کنکور روزی ۱۸ ساعت درس می‌خواند.

نفسانیات ما اینکه میل داریم به زندگی راحتی برسیم، میل داریم که احساس برتری نسبت دیگران کنیم اینها قلاب‌هایی است که گیر می‌کند و آدم‌ها را دنبال خود می‌کشد و زندگی و عمر آدم‌ها را می‌تواند کامل تلف کند یا بخش عمده‌ای را آدم‌ها به چنین کارهایی اختصاص می‌دهند. این مقدار تلاش برای به دست آوردن شغل خوب، تلاش برای به دست آوردن خانه برای چیست؟ بعد می‌بینید طرف شغل دارد، درآمد خیلی خوب دارد، ماشین و خانه دارد ولی خانوادهای که تشکیل داده فاجعه است. همه اینها باید به درد این بخورد که یک خانواده خیلی خوب با یک روابط عاطفی خیلی خوب تشکیل شود. طرف همه اینها را دارد ۴ بار ازدواج کرده، هر ۴ بار طلاق گرفته است، بچه هم ندارد. الان هم در زندگی خانوادگی احساس بدبختی می‌کند. مجبور است دلش را خوش کند به اینکه ارتقاء شغلی خوبی گرفته است، ماشین آخرین سیستم دارد، خانه خیلی خوبی هم دارد.

در عبارت ارباب متفرق، جای خدا، حق بگذارید؛ آدم موحد، پیرو حق است و ذهن خیلی آرام و یکدست دارد. در مقابل آدمی که نیروهای مختلف او را به این طرف و آن طرف می‌کشند. و در آخر در زندگی خود نمی‌فهمد چه کاری کرده است و چه کاری نکرده است.

[۰۱:۰۰]

آدمی که در مسیر کمال است به کمال و مقام خلیفه‌الهی نزدیک‌تر شده؛ مقام خلیفه‌الهی این است که در هر لحظه انگار هر  کاری که باید انجام دهد و خدا از او می‌خواهد را به درستی تشخیص دهد و به خوبی تسلیم حق باشد و آن را انجام دهد. نمونه آن پیامبران هستند، حضرت ابراهیم نمونه تسلیم بودن در برابر خداوند است. هر امری که از طرف خداوند شود و بداند خواست خداست را بدون برو برگرد انجام می‌دهد. این کمال انسان است، اگر این تصویر را از توحید به آدم بدهند، آن وقت این می‌تواند راهنمای او باشد. اگر همین الان این توصیف در ذهن یک نفر باشد فکر کنم بتواند تشخیص دهد روابط با پدر و مادر چرا خیلی مهم است.

۱-۶ شرک و رابطه نوزاد با والدین

اولین ارباب بدون شک پدر و مادر هستند، در یک کتابی توصیف خیلی جالبی از روابط کودک با پدر و مادر نوشته بود و در ذهن من مانده است. نوشته بود این را فراموش نکنید که برای یک کودک پدر و مادر دو غول هستند، بزرگسال‌ها غول هستند. الان ما ذهنیتی نداریم از اینکه ۶ ماهه یا یک ساله بودیم چگونه نگاه می‌کردیم، دو موجود بزرگی که هم ترسناک هستند که می‌شود بچه از آنها بترسد، اگر واقعاً یک بار پدر و مادر رفتاری انجام داده باشند در سنین خیلی پایین که بچه ترسیده باشد این ترس ممکن است در او باشد. بعضی از روانکاوها می‌گویند در همه آدم‌ها در دوران نوزادی یک ترس نسبت به پدر حتی مادر وجود دارد. از آن طرف خیلی جذاب هستند و امنیت را تأمین می‌کنند، علیرغم اینکه حالت پارادوکسیکالی دارد ولی بالاخره امنیت به این معنا که بارها و بارها احتمالاً پیش می‌آید جلوی آسیبی را می‌گیرند. بنابراین یک حسی از اینکه محافظ هستند و غذا می‌دهند و انگار همه معیشت بچه را تأمین می‌کنند در این رابطه وجود دارد. به معنای واقعی کلمه رب بچه هستند. ارباب جمع رب یعنی پرورش دهنده، کسی که غذا می‌دهد و حمایت می‌کند. کسی که بچه خواسته یا ناخواسته باید حرف او را گوش دهد.

این رابطه، رابطه‌ای است که خداوند گذاشته که اینگونه باشد، خیلی جالب است. جلسه قبل گفتم الان هم می‌خواهم تأکید کنم همه انسان‌ها انگار با شرک زندگی خود را شروع می‌کنند. وقتی نوزاد و کودک هستند درکی از حق و باطل ندارند. بنابراین حرف دیگران را گوش می‌دهند. ممکن است پدر و مادر امر و نهی‌های خیلی بد یا خوب بکنند. بالاخره حرف آنها را گوش می‌دهد. علت اینکه حرف آنها را گوش می‌دهد یا از روی عشق است یا از روی ترس است, بالاخره از روی تشخیص حق و باطل نیست. اینکه همه ما از چنین مرحله‌ای می‌گذریم و بعداً به جایی می‌رسیم که بالغ می‌شویم و امکان این را پیدا می‌کنیم که حق و باطل را تشخیص بدهیم و پیرو حق شویم این مسیری است که خداوند قرار داده است.

۲-۶ تحلیل فروید: رابطه با خداوند، تصعید رابطه با پدر است

یک پرانتز روانکاوانه باز می‌کنم احتمالاً شنیدید یکی از تئوری‌هایی که وجود دارد در مورد اینکه چرا انسان‌ها به خداوند معتقد شدند و در طول تاریخ همیشه چنین اعتقادی وجود داشته و الان در قرن اخیر شاید مفهوم ایتئیست و خداناباور پدید آمده؛ معمولاً به صورت کلی اینگونه بود که بیشتر از چند خدا داشتن یا خالق و آفریننده در اکثر فرهنگ‌ها با تفاوت‌هایی به رسمیت شناخته می‌شد. فروید می‌گوید رابطه با خدا تصعید شده و انعکاس رابطه با پدر است. (تأکیدش هم روی پدر است) انگار انعکاسی از توانایی پدر که همه کار را انجام می‌دهد در ذهن بچه نقش می‌بندد وقتی یک قدر بزرگ‌تر می‌شود و می‌فهمد همه توانایی که او فکر می‌کرد ندارد و قادر مطلق نیست این را تصعید می‌کند و در ذهن بچه تبدیل می‌شود به موجود نادیدنی که او قادر مطلق است و مسیر خداشناسی و اعتقاد به خدا از رابطه با پدر می‌آید.

این خیلی جالب است چون فکر می‌کنم تا حدود زیادی درست است. یعنی خداوند خلقت بشر را اینگونه قرار داده است که ما از زیر بوته در نمی‌آییم. پدر و مادر داریم. در یک خانه هستیم با پرورش دهنده‌های اولیه‌ای که انگار در بچگی مانند خدای ما هستند. هم خدای ما هستند چو ما را پرورش می‌دهند و معیشت ما را تأمین می‌کنند، زندگی و امنیت ما را تأمین می‌کنند، هم خدای ما هستند چون حرف آنها را گوش می‌دهیم و حاکم بر زندگی ما هستند. بنابراین یک رابطه‌ای مانند رابطه انسان با خدا در ابتدای نوزادی با پدر و مادر تجربه کردیم. اگر پدر و مادر مرده باشند با یک نفر دیگر این رابطه وجود دارد. بالاخره نوزاد احتیاج به رسیدگی کامل دارد، نوزاد انسان به صورت استثنائی نارس به دنیا می‌آید و سال‌های سال باید از آن مراقبت شود.

بنابراین تجربه ربوبیت و تجربه رب که بالای سر ما است، انگار از نوزادی پیدا می‌کنیم. یک نفر ممکن است اعتقاد به خدا نداشته باشد و بگوید این رابطه که اینگونه شد بنابراین انسان‌ها خدا را در ذهن خود خلق کردند. اگر به خدا اعتقاد داشته باشید می‌توانید اینگونه نگاه کنید که این برنامه خداوند است برای اینکه علاوه بر تصور ذهنی کلی که در ضمیر همه موجودات انعکاسی از خداوند هست ولی این اول یک جایی پروجکت می‌شود که روی پدر و مادر است بعد به جایی می‌رسد که می‌تواند تصعید شود و جایگاه اصلی خودش را پیدا کند.

۳-۶ داستان حضرت ابراهیم(ع) در سوره انعام

یک بار گفتم خیلی تأکید نکردم امیدوارم تکرار آن معنی تأکید نداشته باشد که با اطمینان این حرف را می‌زنم. برداشت من است از داستان حضرت ابراهیم که ستاره و خورشید و ماه را اول به عنوان خدا فرض می‌کند و بعد می‌گوید من افلین را دوست ندارم (انعام:۷۶) و به خدای رب‌العالمین می‌رسد. من یک بار در بحث سوره انعام گفتم حس من این است مراحلی که همه آدم‌ها طی می‌کنند یک چیزی شبیه این است. خورشید به عنوان نمادین می‌تواند جایگزین پدر باشد و ماه مادر باشد. نوزادی که به دنیا می‌آید اول دنیایی می‌بیند که انگار پترن‌ها (pattern) برای او قابل شناسایی نیست.

فروید می‌گوید این رابطه در ذهن و وجود شما شکل می‌گیرد بعد این را تصعید می‌کنید. اگر دینی نگاه کنید اینگونه است که انگار انسان وقتی به دنیا می‌آید در درونش دنبال خدا می‌گردد، بنابراین هر چیزی که می‌بیند ممکن است جایگزین تصویر خدا (image of God) کند. اولین چیزی که انسان می‌بیند مانند نورهای پراکنده‌ای که ستاره‌ها هستند؛ اولین تجربه انسان قبل از اینکه با پدر و مادر به معنای واقعی کلمه مواجه شود تصویر مغشوشی از عالمی است که انگار جرقه‌هایی در آن زده می‌شود. این انگار با خداوند مواجه است، بعد با پدر و مادر مواجه می‌شود. انگار همه آدم‌ها باید از این شرک عبور کنند تا به یک جایی برسند که بفهمند هیچکدام از اینها نیست یک رب‌العالمینی هست و آن را باید پذیرفت. من نمی‌خواهم بگویم حضرت ابراهیم داستان ساخته است شاید آن اتفاق برای او افتاده است. ولی داستان ابراهیم برای همه ما یک چیز مشترکی است که در زندگی ماست. عبور از یک اعتقادات شرک‌آمیز به سمت توحید است. اگر می‌بینید «ما كانَ إِبْراهِيمُ» صفت او است و مدام در قرآن تکرار می‌شود هر وقت اسم ابراهیم می‌آید می‌گوید از مشرکین نبود این روند را طی کرده و خیلی بدیهی است که همه ما این روند را طی می‌کنیم.

ما به صورت معمول این روند را با ماه و خورشید طی نمی‌کنیم ولی با پدر و مادر طی می‌کنیم. با آنها که رب ما در کودکی هستند. انگار آنها را اشتباه می‌گیریم. بعد در یک مرحله‌ای باید از آن عبور کنیم و دوران بلوغ باید درک کنیم اینها جزء افلین هستند، محدود و متناهی هستند. ربی که باید دنبال آن باشیم الله واحد قهاری است که حضرت یوسف با این عنوان به این توجه می‌دهد.

من همه اینها را می‌گویم تا نکته‌ای که جلسه قبل گفتم را شفاف‌تر کنم. اینکه در رابطه با پدر و مادر مسئله شرک و توحید مطرح است، یک جوری خیلی اساسی است. اگر نتوانید آن رابطه را خوب تنظیم کنید به شدت در معرض این هستید که دچار شرک شوید. شما وقتی رابطه فعال نسبت به پدر و مادر پیدا می‌کنید یعنی می‌خواهید استقلال به دست بیاورید و تحت تأثیر آنها نباشید، نه نسبت به پدر و مادر بلکه با تمام موجودات، می‌خواهید صدای اینها در ذهن شما قطع شود، انگار تحت نگاه دیگران زندگی می‌کنید، قضاوت دیگران برای شما مهم است.

در مورد پدر و مادر توصیه شدیدی که در قرآن است و مدام تکرار می‌شود که «بالوالدین احسانا» این یعنی اینکه من در مقابل مادر و پدر خود از حالت انفعال دربیایم و به حالت فعالی برسم. یعنی به صورت مداوم در حال تلاش برای این باشم که به آنها خوبی کنم. واقعاً اینکه آدم‌هایی هستند که سن آنها بالا می‌رود، نمی‌خواهم بگویم هنوز آویزان پدر و مادر خود هستند ممکن است از نظر اقتصادی مستقل باشند ولی از لحاظ شخصیتی هنوز تحت تأثیر پدر و مادر خود هستند. چگونه آدم‌ها ازدواج می‌کنند؟ بعد مادرزن و مادرشوهر می‌توانند در این زندگی دخالت کنند؟ چون همچنان حرف مادرشوهر روی شوهری که سال‌ها از عمرش گذشته، تأثیرگذار است. هر حرفی که حق باشد، می‌تواند تأثیرگذار باشد اما اینکه هنوز هم مامانش چه می‌گوید برای او مهم است و روی او تأثیر غیرعادی می‌گذارد. شما اگر بخواهید از این مرحله عبور کنید، واقعاً از یک سنی به بعد، از سن بلوغ به بعد، هرچه زودتر بهتر، اگر تابع شریعت باشید و این را گوش بدهید که حرف پدر و مادر را گوش کردن ملاک نیست، بلکه از آن نهی می‌شوید. اگر حق می‌گویند تشخیص می‌دهید حق است گوش می‌دهید، اما چون پدر و مادر تو هستند فلان حرف را زدند می‌ترسید یا تأثیر ناخودآگاهی روی شما دارد و انجام می‌دهید حتی وقتی نیستند و حضور ندارند.

یک عبارتی در قرآن است که می‌گوید «خَشِيَ الرَّحْمنَ بِالْغَيْبِ» طرف در تنهایی خود هم نسبت به خداوند رحمان حالت خشیت دارد. کسی را نبیند و کسی هم نفهمد کار بدی نمی‌کند. در غیاب دیگران و پنهانی هم خداوند را حاضر و ناظر می‌بیند. انسانی که می‌خواهد رشد کند، باید به اینجا برسد که انگار فقط خداوند را حاضر و ناظر می‌بینید و انگار فقط خداوند برای او مهم است. هرچه زودتر یک نفر به این حالت برسد به جای انفعال در مقابل پدر و مادر خود، حالت فعال بگیرد و توقعات خود را کم کند، عوضش سعی کند خودش به پدر و مادر خیر برساند. به جای اینکه تا ۵۰-۶۰ سالگی انتظار داشته باشد پدر و مادر برای او کاری کنند، از سن ۱۴-۱۵ سالگی دنبال این باشد که خودش چه کاری می‌تواند برای پدر و مادر کند.

[۰۱:۱۵]

فکر می‌کنم این چیزی است که در شریعت با اصرار بعد از حکم به توحید و پرستش خداوند از انسان خواسته می‌شود. کسی که موفق شود صدا و نگاه و قضاوت پدر و مادر را در خودش تعدیل کند، تعدیل یعنی اینکه اگر حق است تأثیر می‌گذارد و اگر ناحق است تأثیر نمی‌گذارد، می‌تواند امیدوار باشد در تمام روابطی که طبعاً تأثیر آن کمتر از رابطه پدر و مادر است موفق شود. رابطه با پدر و مادر چون در سنین خیلی پایین شکل می‌گیرد خیلی عمیق است، ممکن است در یک آدم احساس نشود. ممکن است یکی بگوید من حرف پدر و مادر خود را گوش نمی‌دهم و حرف‌های آنها روی من تأثیر ندارد ولی در ناخودآگاه به شدت رابطه با پدر و مادر رابطه عمیق و تأثیرگذاری است. اگر این رابطه را یک نفر بتواند تعدیل کند زمینه خوبی برای توحید پیدا می‌کند، به این معنا که آن ارباب متفرق را بتواند یک جوری در وجود خود کنترل کند. کنترل کردن یعنی اینکه هر کسی حرف حق می‌زند قبول می‌کنید؛ مثلا شما با یک نفر آشنا شوید چون خیلی اهل حق است، روی شما تأثیر بگذارد چه اشکالی دارد. شما می‌فهمید این آدمی است که خیلی درک خوبی از حق دارد با او مشورت می‌کنید. اشکال ندارد وقتی فکر می‌کنید بگویید اگر از او بپرسم احتمالا چه به من می‌گوید. چرا؟ چون بارها امتحان کردید حس شما این است این واقعاً حق را درک می‌کند، می‌فهمد در شرایط خاص، کار درست چیست.

خیلی وقت‌ها آدم‌هایی پیدا می‌شوند که ممکن است در زندگی یک نفر مورد مشورت قرار بگیرند و تأثیر عمیقی روی آنها بگذارد و بد هم نیست. انگار یک دوست خوب و همنشین خوب پیدا کردید روی شما تأثیر می‌گذارد. تأثیر می‌گذارد چون اهل حق است. نه اینکه به صورت ناخودآگاه تأثیر می‌گذارد، یا تأثیر می‌گذارد برای اینکه می‌ترسید شما را مسخره کند یا حقوق شما را قطع کند یا هر چیز دیگری که جنبه حق و باطل ندارد.

به این آیه اشاره می‌کنم در مورد پدر و مادر، چند آیه خیلی قشنگ در قرآن است. یک توصیه اخلاقی قرآنی به شما می‌کنم، آیاتی که در مورد پدر و مادر است «وَ اخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ» (اسرا:۲۴) اینها را جدا کنید مداوم بخوانید. هر روز یا اگر حوصله دارید روزی چند بار بخوانید، خیلی آیه‌های مؤثری هستند و تأثیر خوبی برای آدم‌ها می‌گذارند. مدام این یاد شما باشد که چیز خیلی مهمی از ما خواسته شده است. نمی‌دانم با چه زبانی بگویم این چقدر مهم است. ارتباط با پدر و مادر یک ارتباط مثبت و سازنده است. اینکه از طرف فرزند نسبت به پدر و مادر حالت احسان و مهربانی و احترام باشد، این خیلی آیه عجیبی است «تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ» (اسرا:۲۳). اگر لحن شما زننده باشد، نگاه تند کنید که برای آنها بی‌احترامی و تحقیر داشته باشد. خیلی باید مراعات کرد که بهترین رفتار را آدم‌ها در مقابل پدر و مادر داشته باشند، در عین حال مسئله درآمدن از انفعال و به فعال رسیدن، این خودش رمز بلوغ آدم‌ها است. این آیه را می‌خواستم یادآوری کنم «رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا» (اسرا:۲۴) مانند اینکه رب من بودند وقتی بچه بودم من را پرورش دادند.

۴-۶ دعاکردن برای پدرومادر

اگر یک نفری هیچ کاری از دستش برنمی‌آید به صورت مداوم آدم از خدا بخواهد «رَبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا»(اسرا:۲۴) من می‌دانم در بعضی از خانواده‌ها ارتباط با پدر و مادرها سخت است، الان ما در دورانی زندگی می‌کنیم که اختلاف نسل هر ۱۰-۱۵ سال یک بار نسل عوض می‌شود. پدر و مادرها دنیای بچه‌ها را نمی‌فهمند، بچه‌ها دنیای پدر و مادر خود را نمی‌فهمند، اختلاف پیش می‌آید. بعد مسائل کمپلکس می‌شود و درست کردن آن راحت نیست. بنابراین واقعاً این حالت این را جدا دیدم. طرف دوست دارد روابط خود را با پدر و مادر خود اصلاح کند ولی نمی‌شود. به همین دلایل دینی است، سعی می‌کند کار خوبی کند ولی ممکن است برداشت‌های بدی از آن شود. اخیراً مبتلا شدم به اینکه نه به دلایل سیاسی به این دلایل توییت زیاد می‌خوانم، آدم‌ها حرف‌های خصوصی و خانوادگی خود را  هم می‌زنند. خیلی می‌بینم طرف گرفتار است که نمی‌تواند این رابطه را درست کند، انگار سابقه‌هایی به وجود آمده است، سوء تفاهم‌هایی وجود دارد.

چرا این حرف را زدم؟ فکر کنید این سوء تفاهم یک جوری در اوج است که هروقت هم را ببینند دعوا می‌شود. طرف کادو می‌گیرد و برای پدر و مادر خود می‌برد، آخرش مادر چیزی می‌گوید و دلخوری پیش می‌آید و دعوا می‌شود. از دور دعا کردن این دردسرها را ندارد، وقت بگذارید با تمام وجود پدر و مادر خود را دعا کنید. این هم احسان است انشاالله آن روابط هم حل می‌شود. ما در ایران خیلی مشکل داریم. از من بپرسید که مشکل کجاست؟ می‌گویم: پدر و مادرهای ما بچه‌ها را تربیت نمی‌کنند که رها کنند. با حس مادرانه و پدرانه این احساس را ندارند که این به حدی رسیده، برود زندگی خود را بکند. از دور اگر کمک بخواهد کمک می‌کنم. ولی می‌خواهند این رابطه‌ها را نگه دارند، شاید علت این است که چون خانواده‌هایی که تشکیل می‌شد، رابطه بین زن و مرد آنطوری که باید عاشقانه نیست، همه عشق در رابطه با مادر و فرزند انعکاس پیدا می‌کند، پدر با فرزند است و عشق زندگی او است. این بچه را ول کند که به کجا برود. می‌خواهد بچه خود را نگه دارد، دخالت‌هایی که پدر و مادرها در زندگی خانوادگی پسر و دختر خود می‌کنند، جنبه مادری کردن دارد ولی غالباً مخرب است. نتیجه این است وقتی بچه ازدواج کرده، هنوز می‌خواهد مراقب او باشد. مراقبت بیش از اندازه در آخر به مشکل برمی‌خورند. از دوره بلوغ به بعد حس استقلال در بچه‌ها ایجاد می‌شود ولی خانواده‌های ما حس استقلال را خیلی به رسمیت نمی‌شناسند.

خانواده سالم خانواده‌ای است که رابطه بین پدر و مادر خیلی رابطه مثبت و از نظر عاطفی قوی است. بنابراین تحمل این را دارند که بچه‌ها از یک موقعی به بعد در خانه نباشند و از دور با آنها ارتباط داشته باشند. به جای دیگری مهاجرت کنند. رابطه دورتر از معمول داشته باشند و پدر و مادر هم زندگی خودشان را ‌کنند. من واقعاً در اطراف خودم فاجعه دیدم. پدر و مادرهایی که بچه‌های آنها برای تحصیل مهاجرت کردند، پدر و مادر با هم تنها شدند کاری به هم ندارند، یک زندگی خالی سرد غیرقابل تحمل است. خودشان هم نمی‌فهمیدند، خودشان بچه‌ها را تشویق کردند که خارج بروید تحصیل کنید. بعد از اینکه رفتند فهمیدند که زندگی آنها بدون بچه‌ها نمی‌گذرد. انگار پایه خانواده، بچه‌ها هستند. خودشان نیستند. این خیلی مشکل ایجاد می‌کند، وقتی شما رابطه را بیش از اندازهای که لازم و درست است کشش بدهید و بخواهید غلیظ‌تر از آن چیزی است که بکنید کشمکش ایجاد می‌شود. کشمکش‌هایی که ممکن است خیلی آسیب‌زننده باشد، هم به پدر و مادر و هم به بچه‌ها آسیب می‌رسد.

همه جای دنیا یک راه‌حل بیشتر در مورد روابط خانوادگی، در مورد رابطه فرزندان با پدر و مادر وجود ندارد؛ آن هم توصیه اکید و غلیظ تکرارشونده قرآن است که باید با پدر و مادر در نهایت ادب و احترام و احسان برخورد شود و مستقل از اینکه پدر و مادر چه کاری می‌کنند و چه می‌گویند فرزندان موظف هستند که این مشی خود را حفظ کنند.

تا الان همیشه توضیح من در مورد این بود که چه رابطه‌ای بین مسئله احسان به والدین و مسئله شرک و توحید وجود دارد که اینقدر بعد از توحید این می‌آید. یکی از بچه‌ها در مورد بحث جلسه قبل نکته خیلی جالبی گفت، آیه‌ای که می‌گوید «ألا تعبدوا إلا إياه وبالولدين إحسنا» (اسرا:۲۳) یک طعمی از اینکه حرف آنها را گوش ندهید در آن وجود دارد. می‌گوید فقط من را بپرستید و به والدین خود احسان کنید. انگار فاکتور گرفته شده است انگار خطر اینکه آنها را بپرستید وجود دارد. پرستیدن به معنای اینکه اگر باطل هم از طرف آنها بیاید یک فشاری روی آدم‌ها باشد و از آنها از روی ترس و شوق پیروی کنند.

۷- نکته مهم: چرا تک‌والد نیستیم و زوج، والدین ما هستند

بحث ارتباط احسان به والدین با شرک و توحید را مسکوت بگذارم، خیلی حرف در این موضوع است. به یک چیزی اشاره می‌کنم که فکر می‌کنم آن هم خیلی مهم است، قبلاً این را گفتم اگر خداوند جهان را طوری خلق کرده بود که یک جنس وجود داشت و پدر و مادر نبود و به جای والدین، والد وجود داشت؛ فکر می‌کنم می‌شد باز هم همه این حرف‌ها را زد. همان مسئله بود، وقتی فرزند متولد می‌شود، والد او رب او است؛ بنابراین حالت‌های شرک‌آلودی در ابتدا وجود دارد، باید در ابتدا از آن گذر کند، اگر می‌خواهد موحد و فقط پیرو حق باشد، فقط تفاوت در این بود که مثلا باید بالوالد احسنا می‌شد. در این قسمت خیلی فرق ندارد، بنابراین اگر آن توضیح را قبول کنید که خداوند انسان را خلق کرده و از زیر بته در نمی‌آید، پدر و مادر دارد، والدین دارد که رب اولیه او باشند. انگار تصویر اولیه خداوند که در روان انسان است، اینجا پروجکت می‌شود و بعداً تثبیت پیدا می‌کند. این کارها با یک جنس هم انجام می‌شد، شاید یکی بگوید شاید بهتر هم بود یک والد بود و کل تصویر خدا (image of God) روی آن پروجکت می‌شد و این هم به خداوند یکتا تثبیت پیدا می‌کرد و واحد بود.

چرا دو تا است؟ این زوج بودن یک نقش خیلی اساسی در کمال انسان دارد، به دلیل رابطه زوجین با هم، یعنی اصالتاً اینگونه است که آدم خلق شده و زوج دارد و با هم در بهشت ساکن می‌شوند و خانواده‌ای که قرار است در این دنیا تبدیل به بهشت شود از رابطه این زوج شکل می‌گیرد. از رابطه عاشقانه دو انسان است که استارت کمال انسان به سمت خدا از اینجا میخوره و بیش از رابطه با پدر و مادر است. بنابراین توضیح آن می‌تواند این باشد که شما توجیه زوجیت را از اینجا نگیرید بلکه از یک جای دیگری بگیرید که چرا والدین و پدر و مادر وجود دارند.

[۰۱:۳۰]

نکته این است در خانواده ایده‌آل و روابط ایده‌آل خانوادگی پدر و مادر در دو نقش مختلف هستند. اگر این را بپذیریم که یک فلسفه کلی وجود دارد که این مرد و زن زوجین باشند. انگار تجلی غالب یک سری صفات الهی در مرد بیشتر و یک سری در زن تجلی پیدا کرده؛ اینکه دو قطب بالای سر بچه است یک تأثیری روی بچه‌ها می‌گذارد که در زندگی خانوادگی بعدی به شدت مؤثر است. رابطه پسر با مادر، آنیمای درون، زن معشوق درون پسر را شکل می‌دهد. بعد این در بزرگسالی می‌تواند عاشق شود، رابطه دختر با پدر همینطور است. جنسیت و دو جنس بودن والدین، زمینه را برای بچه‌ها آماده می‌کند. اگر رابطه درست تنظیم شده باشد در درون آنها یک چیزی شکل می‌گیرد که بعداً در بزرگسالی به صورت عاشق شدن و تشکیل خانواده خودشان می‌تواند تجلی پیدا کند.

اینکه شما با خانواده‌هایی روبرو شوید که این نقش‌ها در آن بهم ریخته کما اینکه الان به نظر می‌آید اینگونه است، اختلال ایجاد می‌کند. بنابراین یک بخشی از نمی‌خواهم بگویم احکام شرعی ولی توصیه‌های اخلاقی و شرعی فکر می‌کنم در مورد خانواده این است که نقش‌های پدر و مادر طوری تنظیم شوند که تأثیر مناسب را روی فرزندان بگذارند. سؤال این است که نقش پدر و مادر چه فرقی باید داشته باشد؟ من می‌گویم چنین فلسفه‌ای از نظر خلقت در آن است که یک نفر می‌تواند فکر کند چه کار باید بکند و روابط چگونه باید تنظیم شود که بهترین بچه‌ها (از نظر پروجکت شدن آنیما و آنیموس در درون آنها، با اصطلاحات جدید بخواهیم صحبت کنیم) به وجود می‌آید.

اگر این بحث را با عجله ادامه بدهم چیز خوبی نمی‌توانم بگویم. بقیه بحث برای جلسه آینده باقی می‌ماند. موضوع خانواده مهم است. این بخش از موضوع خانواده که رابطه والدین با فرزندان است. رابطه فرزندان با والدین، اینها چیزهایی است که در سرنوشت آدم‌ها خیلی مؤثر است، در شریعت هم به آنها اهمیت داده شده است. با ارجاع به بحث‌های آقای سروش و علیدوست می‌خواهم بگویم اینها به نظر من خیلی چیزهای مهمی هستند و مربوط به احکام عبادی هم نیستند. آقای سروش می‌گوید از فقه فقط احکام عبادی می‌تواند بماند و بقیه جاها انگار خیلی شریعت در دنیای امروز کاربرد ندارد. فکر می‌کنم حداقل در مورد روابط خانوادگی خیلی کاربرد دارد. البته ایشان وقتی حرف می‌زند خیلی در مورد احکام فقهی و رساله‌ای صحبت می‌کند، احتمالاً مشکلی با این ندارد توصیه‌های اخلاقی که در مورد رابطه فرزندان و پدر و مادر شده است یا زوجین باهم؛ اینها جزء اخلاق حساب می‌شوند، بنابراین اینها ماندگار هستند. یک سری احکام شرعی ممکن است وجود داشته باشد که حداقل یک جلسه‌ای که صحبت ایشان را شنیدم صراحتاً می‌گفتند فقط یک قسمتی از احکام عبادی را ممکن است بشود حفظ کرد و لازم باشد نگه داریم.

انشالله در جلسه آینده بحث خانواده را ادامه می‌دهیم بیشتر با قسمت والدین بودن والد کار دارم.

جلسه ۷۰ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو