بسم الله الرحمن الرحیم

روان‌کاوی و فرهنگ، دکتر روزبه توسرکانی، جلسه‌ی ۱۱، دانشگاه تهران، سال ۱۳۸۶

از این جلسه وارد بحث کاربردهای نظریه‌ی روانکاوی فروید می‌شویم و ابتدا به بحث تحلیل‌های اجتماعی می‌پردازیم. اولین نمونه‌های کاربست نظریه‌ی فروید، درنتیجه‌ی تلفیق آن با نظریات مارکس بوده است. اهمیت فروید و مارکس در قرن بیستم خودبه‌خود عامل تلفیق آن‌ها در ذهن بسیاری متفکران شده است.

۱- تلفیق میان نظرات مارکس و فروید

اگر فرهنگ مولود اذهان آدمی باشد، نظریه‌ی انسان‌شناختی فروید در مطالعات فرهنگی، نظریه‌ی انتقادی، بحث‌های جامعه‌شناختی، تحلیل متن و کاربرد دارد. مارکس نیز با بررسی رفتار جوامع انسانی درصدد تحلیل گذشته و پیش‌بینی آینده برآمده است. مارکس برخلاف توجه جدی فروید به غریزه‌ی جنسی، از آن سخنی نگفته است و تنها سخن او ناظر به تفاوت زن و مرد مربوط به نقش اصلی مرد به‌عنوان نیروی کار و نقش فرعی زن در این رابطه است.

اولین تلفیق ازاین‌دست در نظریه انتقادی در مکتب فرانکفورت ایجاد شد؛ اما امروزه هر نوع امتداد سخنان فروید در نقد جامعه و فرهنگ را نظریه انتقادی می‌گویند و محوریت مارکس در آن مانند محوریت فروید در روانکاوی است. در این تلفیق‌ها توجه به فروید منتهی به توجه به فرد در برابر جامعه‌گرایی مارکسیسم می‌شود. برخی‌ها ایده‌ها در مکتب فرانکفورت حاصل دوری از فروید و گرایش به مازلو بوده است. نگاه فرویدی به طبقات مازلو خلاف نگاه خود مازلو، نگاه مستقل نیست و پایه همه را نیازهای جنسی می‌داند.

۱-۱ ویلهلم رایش

اولین تلفیق‌ها از ایده‌های مارکس و فروید توسط روانکاو اتریشی ویلهلم رایش صورت گرفته و رایش به‌واسطه‌ی نظریاتش هم از حزب کمونیست و هم انجمن روانکاوی اخراج شد؛ زیرا ایده‌ی رایج، تضاد نظریات فروید و مارکس بود.

۱-۲ اریش فروم

اندیشمند دیگر که در ایران شناخته‌شده و متعلق به مکتب فرانکفورت است، اریش فروم است. وزن مارکس در تلفیق او بیشتر است و در عین آنکه روانکاو است، ولی نسبت به بسیاری ایده‌های فروید مانند عقده‌ی ادیپ و غریزه‌ی مرگ منتقد است. فروم بر اساس ایده‌های فروید و ایده گریز از آزادی، گرایش آلمان به نازیسم را در کتاب گریز از آزادی توضیح می‌دهد.

۱-۳ هربرت مارکوزه

اندیشمند دیگر فیلسوف و جامعه‌شناس آلمانی هربرت مارکوزه از دیگر اعضای مکتب فرانکفورت است. مارکوزه به‌واسطه‌ی جنبش‌های فراگیر دهه‌ی ۶۰ میلادی در نقاط مختلف جهان حتی آمریکا که به‌نوعی او را رهبر معنوی خود می‌دانستند مشهور است. مارکوزه نظرات خود را ملهم از رایش و به‌طور مشخص کتاب صرفه جویی جنسی او می‌داند. یکی از کتاب‌های خوب درباره مارکوزه کتابی است که مک اینتایر آن را نوشته و در سلسله مجموعه کتاب‌های «پیشروان اندیشه‌های نو» توسط نشر خوارزمی منتشر شده است.

۲- مروری بر نظریه‌ی جامعه‌شناختی مارکسیسم

۱-۲ زیربنای اقتصادی مسائل انسانی

متناظر دو قسم خودآگاه و ناخودآگاه در فروید، روبنا و زیربنا در مارکسیسم است. روبنا پدیده‌ی انسانی و زیربنا اقتصاد است. از نظر مارکس تمام امور انسانی را می‌توان معلول مسائل اقتصادی دانست؛ و متناظر مفهوم سرکوب درونی، سرکوب اجتماعی در نظر مارکسیسم است. منافع طبقه‌ی زیردست به‌واسطه‌ی ایدئولوژی در یک وضعیت اجتماعی (از نظر مارکس) یا فرد (در نظریه‌ی انتقادی) سرکوب می‌شود. بر اثر این سرکوب، هژمونی فرهنگی خودآگاهی باعث می‌شود طبقه‌ی کارگر برخلاف منافع خود عمل کند که فرآیندی نظیر سرکوب شدن خواسته‌های نهاد توسط سوپرایگو است.

به‌بیان‌دیگر ازنظر مارکسیسم، کارگران در عین خودآگاهی نسبت به منافع خود، بر اثر هژمونی به مسیری خلاف منافع خود هدایت می‌شوند. از نظر مارکس وجه درونی این سرکوبی توسط ایگو صورت می‌پذیرد، ولی از نظر برخی نومارکسیست‌ها، این سرکوبی توسط سوپرایگوی بیرونی نیز انجام می‌شود. از نظر نو مارکسیست‌ها رابطه‌ی فرد با سوپرایگو لزوماً همراه با مخالفت نیست و همانند رابطه‌ی کودک با والدین مقتدر خود که رابطه‌ای دوگانه است (از یک‌سو وابستگی و از سوی دیگر رمندگی است) توده‌ی مردم با قدرت نیز چنین رابطه‌ای دارند.

۲-۲ تطور مسائل اجتماعی به تبع ساختار اقتصادی

نگاه مارکس در تحلیل تاریخ جامعه بشری، ماتریالیستی است؛ و هر دین و ایدئولوژی‌ای را دارای زیربنای اقتصادی می‌داند. مثلاً طبق این دیدگاه خصوصیات فردی لوتر و زمینه‌های پیدایش حرکت او مهم نیست، بلکه رواج پروتستانتیزم (از میان نهضت‌های متعدد اصلاح دینی) در جامعه (در جامعه در یک نگره‌ی کلی و نه ناظر به تک‌تک افراد) مهم است که آن هم به دلیل هماهنگی با تحولات اقتصادی جامعه روز (گذر از فئودالیسم به سرمایه داری) بوده است.

همچنین تطور ساختارهای اجتماعی و انسانی بر اثر تغییر ابزار تولید در طول تاریخ بوده است. مثلاً تطور سخت‌افزار و تسلیحات نظامی از انفرادی به جمعی (مثل توپ که حمل آن و مدیریت آن جمعی است.) عامل تغییر در ساختار و نیروی انسانی ارتش و پدیدآیی درجات مختلف نظامی بوده است.

۳-۲ تبیین ادوار تاریخی بر اساس نگره‌ی ماتریالیسم تاریخی

ماتریالیسم تاریخی از محوری‌ترین عقاید مارکس است که بر وفق آن شیوه‌ی تولید و معیشت در جوامع بشری، سبب‌ساز سلسله‌مراتب خاصی در جامعه می‌شود. مارکس بر اساس این ایده، تحلیلی از چهار دوره مهم تاریخ بشر ارائه می‌کند.

۱) دوران غارنشینی: در این دوره متناسب با شیوه‌ی معیشت با محوریت شکار، سلسله‌مراتب جامعه ابتدایی است.

۲) برده‌داری: نتیجه‌ی فصلی بودن نظام تولید کشاورزی که محور اقتصاد این دوره است، امکان کار در فصل‌های خاصی و نه تمام طول سال است، به نفع طرفین (ارباب و برده) استخدام دائمی بوده و انجام کارهای دیگر در فصل‌هایی است که کشاورزی وجود ندارد. لازمه‌ی محوریت ابزار تولید، واجدیت قدرت اقتصادی در افراد معدودی است.

۳) فئودالی: در این دوره رعیت با استقلال برتری نسبت به برده‌داری با کار روی زمین ارباب، سهم کمی از آن را از آن خود می‌کند.

۴) سرمایه‌داری: ویژگی این دوره، پدیدآیی طبقه‌ی کارگر است که وجهی از آن به عدم نیاز به تخصص در کارگری مربوط می‌شود. ازدیاد حجم کار در این دوره و ماشینی شدن بخشی از فرآیند تولید، دلیل این مسئله است. مثل کارگر فیلم عصر جدید که چاپلین نقش او را بازی می‌کند و کار وی صرفاً محکم کردن پیچ‌ها در فرآیند تولید است. اساساً لغو بردگی را می‌توان به این شیوه جدید در تولید مربوط دانست.

۲-۴ تحلیل دوران سرمایه‌داری و خلل‌های آن

مارکس تمام تاریخ را از دیدگاه تضاد طبقاتی می‌نگرد و معتقد است ساختار اجتماعی پیش از دوران کمونیسم مبتنی بر نظام ارباب‌ورعیتی است؛ یعنی طبقه‌ی اقلیت حاکم وجود دارد که از دسترنج طبقات دیگر که اکثریت‌اند استفاده می‌کند و این تضاد طبقاتی منجر به انقلاب می‌شود.

کتاب بزرگ سرمایه مارکس به دور از هیاهوهای انقلابی به زبان دقیق علمی و فلسفی مترصد توضیح چرایی و چگونگی پدیدآیی نظام سرمایه‌داری و به بن‌بست رسیدن آن و پس‌ازآن پدیدآیی جبری جامعه کمونیستی به تبع انقلاب‌های کارگری است. جبری بودن اعتقاد مارکس به پدیدآیی انقلاب‌های کارگری، نشانه روبنایی بودن تحلیل‌های بیان‌شده است. تحلیل‌های مارکس صرفاً امکان تسریع در ایجاد این حرکت‌ها و نه سبب آن است. البته برخی در مقابل معتقدند این سخنان مارکس باعث آگاهی سرمایه‌داری از خلل‌های خود و جبران آن‌ها (مثل ایجاد تأمین اجتماعی، پدیدآیی سندیکاهای چپ و …) عامل تأخیر انقلاب شد که این نظریه مقبول خود مارکسیست‌ها نیست.

مارکس در واقع دشمن سرمایه‌داری نیست و آن را پیشرفتی اجتماعی نسبت به دوران‌های پیشین مانند فئودالیسم می‌داند. واقع امر هم این است که هر چه زندگی مردم در کشورهای کمونیستی همراه با رنج و فشار حکومت‌های مستبد است، در کشورهای سرمایه‌داری مانند آمریکا با وجود اختلاف طبقاتی همراه با حدی از رفاه بوده و احساس مردم اجحاف در حق آن‌ها نیست. مردم آمریکا جز در بحران معروف اقتصادی اواخر دهه‌ی ۲۰، دست به حرکت‌های اعتراضی نزده‌اند.

به نظر می‌آید پیش‌بینی‌های مارکس بیشتر مربوط به دهه‌ی ۱۹۳۰ است. در واقع او بحران پیش روی جامعه‌ی سرمایه‌داری را دریافت و البته جامعه‌ی سرمایه‌داری این بحران را پشت سر گذاشت؛ و به نظر جنگ‌های جهانی در این گذار موفق و شکوفایی بعدی مؤثر بودند. هر چند این مورد پیش‌بینی مارکس نبود.

۳- تبیین چرایی عدم تحقق روند تاریخی موردنظر مارکس

امروزه دیگر نشانی از جوامع کمونیستی نیست. شوروی که اساساً از میان رفت. چین هم به معنای موردنظر مارکس، کمونیست نیست و نوعی از سرمایه‌داری دولتی است. نظیر آنچه آمریکا در آمریکای جنوبی می‌کند، چین هم در آسیا انجام می‌دهد. در واقع باید میان سرمایه‌داری و سرمایه سالاری تفکیک کرد. چین به معنای مطلق کلمه سرمایه سالار است، ولی نظام و طبقه‌ی سرمایه‌داری‌ای ندارد؛ که از طبقه‌ی کارگر بهره ببرد؛ اما ساختار اقتصادی آن کاپیتالیستی است؛ و تفاوت در نحوه‌ی توزیع ثروت و نظام اجتماعی است.

بخشی از نقد مارکس به نظام سرمایه‌داری که بیشتر موردتوجه کسانی چون لنین و مائو قرار گرفت، ناظر به استثمار طبقه‌ی کارگر است، ولی بخش عمده‌ی این انتقادات به تمامیت نظام کاپیتالیستی، (تولید انبوه، ترویج مصرف‌گرایی برای تولید و فروش واست.) در چین به سودای مبارزه با نظام سرمایه‌داری آمریکا، تلاش روزافزون و دسته‌جمعی افراد جامعه، بالا بردن سود ناخالص ملی است و البته حتی در فرض پیروزی چین، اتفاق خاصی نمی‌افتد. چون مشکل اصلی از نظر مارکس بازار است و مهم نیست در دست چه کسی باشد.

۱-۳ کمونیست‌های ارتودوکس

در باب اینکه چرا پیش‌بینی‌های مارکس محقق نشد، نظرات مختلفی ابرازشده است. مارکسیست‌های ارتودوکس معتقد بودند پیش‌بینی مارکس مربوط به پس از اشباع بازار در نظام سرمایه‌داری است؛ و البته در ذهن مارکس پدیده‌ی غریب بازار جهانی وجود نداشته و بازار جهانی هم به حد اشباع نرسیده است.

۲-۳ کمونیسم روسی

از نظر لنین ورود سرمایه‌داری به مرحله امپریالیستی، عامل مهاجرت طبقه‌ی کارگر به کشورهای جهان سوم و استثمار آن‌ها شده است و دیگر صرفاً باید منتظر انقلاب در این کشورها بود. به قول یکی از کمونیست‌های فرانسوی اساساً مشکل مهم کمونیسم در دوره‌ی فعلی این است که در کشورهای اروپایی طبقه‌ی کارگر دیگر وجود ندارد و محوریت درحرکت‌های اعتراضی نه با کارگران و بر محور تضاد طبقاتی بلکه با مهاجران و با محور تبعیض نژادی است.

۳-۳ نظریه‌ی هژمونی گرامشی

فیلسوف و روزنامه‌نگار ایتالیایی گرامشی معتقد بود مارکس هژمونی (نیروی نظامی، آموزش، رسانه‌های جمعی و …) سرمایه‌داری را در نظر نگرفته است، همین مقوله عامل انحراف اذهان طبقه کارگر از خودآگاهی نسبت به منافع خود شده است.

وی نگاه انتقادی به مارکس و فروید هر دو دارد؛ و البته در تلفیقش وزن بیشتر از آن فروید است. مارکوزه با تکیه بر آموزه‌های روانکاوی و برخلاف آموزه‌های مارکسیستی بر فرد انسان متمرکز است و ایده‌های مارکس را در مورد تک‌تک انسان‌ها و جمع آن‌ها صادق می‌داند. مارکوزه نظیر فروید که آدمی را در پی کمترین تنش و بیشترین لذت می‌دانست، انسان را جویای غایت شادی متناسب با ذهنیتش می‌داند.

۴- نقد و بررسی نظریه‌ی تلفیقی هربرت مارکوزه

۱-۴ سرکوب اضافه‌ی تمدن و اصل اجرا

فروید معتقد بود بنای تمدن توسط سوپرایگو سر ناسازگاری با غرایز جنسی دارد؛ و از این نظر بنای تمدنی با آزادی مطلق غرایز جنسی ممکن است. به همین خاطر برای رسیدن به لذت و شادی باید با سوپرایگو و واقعیت مصالحه کرد و حد لذت و شادی را محدود کرد. مارکوزه اصل سرکوبی عام غرایز جنسی و به تبع لذت و شادی توسط سوپرایگو و واقعیت را برای بقای تمدن می‌پذیرد، اما معتقد است تمدن پس از شکل‌گیری و بقاء، عامل سرکوبی اضافه نیز هست که امکان گریز از آن البته وجود دارد؛ زیرا اصل واقعیت لزوماً ثابت نیست. به‌بیان‌دیگر نهاد بشر صرفاً توسط اصل واقعیت سرکوب نمی‌شوند، بلکه سرکوبی آن توسط اصل اجرا نیز هست که اشاره به نظم اجتماعی موجود و قواعد هنجاری آن دارد.

۲-۴ انقلاب‌های جنسی و قشر دانشجویی

مرحله معیشت از نظر فروید مرحله دهانی و مرحله بعد جنسی است. برخی اندیشمندان مکتب فرانکفورت متأثر از فروید دوره کاپیتالیسم را دوره‌ی عقب‌ماندگی مرحله مقعدی می‌دانند. مرحله‌ای از رشد جامعه که ناهنجاری است و پس از آن باید وارد مرحله جنسی شود. از نظر مارکوزه ایده‌های فروید ساده‌انگارانه است، چون او اصل واقعیت را غیرقابل تغییر می‌داند، ولی عقاید او انقلابی است زیرا معتقد به تغییرپذیری واقعیت و رساندن سرکوب تمدن به حداقل ضرورت است. از مواردی که خود مارکوزه در کتابش اروس و تمدن مثال می‌آورد، نظام جنسی موجود در جهان است. به باور مارکوزه تاریخ بشر دو مرحله داشته است. مرحله‌ای که معیشت در آن تعیین‌کنندگی دارد و محمل نظرات مارکس است؛ و مرحله دوم که دیگر معیشت در آن دغدغه اساسی مردم نیست و نظریه‌های مارکس در آن کارایی ندارد.

امروزه دغدغه‌ی درصد کمی از مردم مشکلات معیشتی است و در این مرحله مسائل جنسی و فرهنگی روبنای اصلی و واصل به شادی است. از نظر مارکوزه انقلاب‌های دهه‌ی ۶۰ نه مربوط به طبقه‌ی کارگر بلکه دانشجویی است. از مهم‌ترین خواسته‌های انقلاب‌های این مرحله از میان رفتن تک‌همسری، تنزل نظام خانواده وبرای رسیدن به سرکوب حداقلی است. به تبع این فرآیند، نظام اجتماعی تغییر می‌کند. به‌بیان‌دیگر آنارشیسم فردی منجر به تغییرات مفید اجتماعی می‌شود.

البته باید گفت میان جنبش‌های دانشجویی و ارائه نظرات مارکوزه هم‌زمانی وجود دارد. نه آن که مثلاً دانشجویان کتاب‌های دشوار مارکوزه را خوانده باشند و از آن متأثر شده باشند. اساساً پس از جنگ جهانی دوم سویه‌ی یک روند جهانی که از آمریکا آغاز شد و بیشتر در میان جوان‌ها بود، نوعی ستیز با ارزش‌های جاری و اخلاق بود و البته چون با مناسبات عصر ما تفاوت فراوانی دارد، درک درستی از آن نداریم. یک نمونه فرهنگی آن این است که مثلاً ترانه‌های الویس پرسلی غیراخلاقی دانسته می‌شد که قابل‌مقایسه با ترانه‌های خواننده معاصری مانند امینم است که ترانه‌های او به‌مراتب حادتر از ترانه‌های پریسلی است و دیگر امروزه ترانه‌های پریسلی هنجارشکن به نظر نمی‌آید.

جلسه ۱۱ – روان‌کاوی و فرهنگ
avatar
بستن منو