بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره ص، جلسه‌ی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۲/۱۹

۱- یادآوری از جلسه گذشته

در جلسه اول در مورد سوره صاد صحبت کردم و صحبت حاشیه‌ای را مطرح کردم و در ادامه جلسات هم صحبت حاشیه‌ای باقی خواهد ماند. برای رفع ابهامات داستان‌ها، قطعات و آیاتی که در قرآن است و خیلی روشن نیست، میزان مراجعه ما به متون خارج از قرآن مخصوصاً کتب مقدس قبلی که مورد تأیید قرآن به صورت کلی هستند چقدر باید باشد. من دو سر طیف را بیان کردم، وقتی می‌گویم دو سر طیف یعنی بینابین می‌تواند عقایدی وجود داشته باشد. یک سر طیف  این است که قرآن اصولاً خودبسنده است و لازم نیست خودمان را به هیچ چیز خارج از قرآن ارجاع بدهیم، استدلالی را مستند خارج از قرآن نکنیم فقط باید قرآن را به دقت بخوانیم. اگر چیزی گفته شده است، گفته شده است و اگر گفته نشده است نمی‌خواسته گفته شود و الی آخر. یک سر طیف دیگر برای این است که ابهامات برای این گذاشته شده است که ما مراجعه کنیم و باید کتب مقدس را بیشتر می‌خواندیم و حفظ می‌کردیم و آنها هم کتب الهی هستند. اینکه مسلمان‌ها از این کتاب‌ها فاصله گرفتند و طوری رفتار می‌کنند انگار آن کتاب آنها است و این کتاب ما است؛ کلاً این با محتوای کتاب ما جور درنمی‌آید.

این اختلاف مشخصاً در داستان داوود و سلیمان، ایوب وجود دارد. این بخش از داستان داوود در بایبل به آن اشاره شده است. داستان ایوب خیلی مفصل در عهد قدیم آمده است. اینکه داستان‌هایی اینجا داریم مبهم هستند، آیا باید با روایات، ابهامات را رفع کنیم یا با متون مقدس قبلی یا با دقت خود این آیات، سؤالی است که خواه ناخواه اگر قصد قبلی هم نداشتم این را به عنوان موضوع فرعی این جلسات پیش ببرم، به صورت طبیعی پیش می‌آمد. دقیقاً به دلیل اینکه اینجا با داستان‌هایی مواجه هستیم که شاید مبهم‌ترین داستان‌های قرآن هستند. یک نکته نظری در مورد دیدگاه‌های مختلف بگویم، سؤالی که طرفین باید به آن جواب بدهند را مطرح کنم چند نکته هم در مورد آن می‌گویم و رد می‌شوم. جلسه امروز اختصاص دارد به قسمتی از داستان حضرت داوود در سوره صاد که مربوط به آزمون ستیزه‌گرانی است که از دیوار بالا رفتند.

۱-۱ چرا یک داستان اینقدر مبهم تعریف می‌شود؟

نکته نظری می‌خواهم مطرح کنم. یک پرسشی وجود دارد که تبعاً وقتی شما ایده‌های مختلف دارید در مورد اینکه ابهامات چگونه باید رفع شوند، یک پرسش مهم که همه باید به آن فکر کنند و جوابی برای آن داشته باشند این است که اصولاً چرا یک داستان اینقدر مبهم تعریف می‌شود؟ چرا داستان حضرت سلیمان اینگونه تعریف می‌شود؟ چرا داستان حضرت ایوب در قرآن ۴ خط است؟ یک جواب از طرف گروه دوم، گروهی که معتقد هستند باید به بایبل مراجعه کنیم، باید به متون مقدس قبلی یا به متونی مراجعه کنیم، اینجا مخصوصاً نظر من در مورد بایبل است، ممکن است چنین اعتقادی وجود داشته باشد، می‌توانند اینگونه بگویند و به عنوان یک نکته‌ای به نفع خودشان استفاده کنند که داستان ایوب در قرآن ۴ خط است چون در کتب مقدس پیش از قرآن، ۸۰ صفحه مطلب نوشته شده است. بنابراین همین که از ایوب در قرآن اشاره می‌شود شما ارجاع داده می‌شوید بلکه مجبور می‌شوید به آن کتب مراجعه کنید تا ببینید ایوب که بود و داستان آن چه بود که این چیزها اینجا گفته می‌شود. این ابهام‌ها انگیزه ایجاد می‌کنند برای مراجعه به متون مقدس قبل از قرآن که این داستان‌ها اورجینال در آنجا آمده است اگر فرض کنیم اورجینال است. داستان ایوب به نظر می‌رسد خیلی اورجینال نیست.

نکته‌ای که فکر می‌کنم جلسه قبل نگفتم اینکه این پرسش چه پرسش مهمی است و همه باید به آن جواب بدهند چرا این ابهام‌ها وجود دارد؟ چرا یک داستان باید اینقدر مبهم تعریف شود؟ که ما اصلا نفهمیم که حضرت سلیمان چه کاری می‌کند، تبارک بالحجاب چیست. فکر می‌کنم یک جواب‌هایی از طرف گروه اول باید داده شود. یک جواب کلی از طرف گروه اول این است که قرآن خودش می‌گوید من آیات محکم و آیات متشابه دارم. بنابراین شما هر جوابی در این مورد دارید که چرا آیات متشابه در قرآن آمدند همان جواب را می‌توانید در اینجا استفاده کنید. چرا همه آیات قرآن محکم نیستند؟ چرا بعضی‌ها متشابه هستند؟ ممکن است پاسخ یک نفر این باشد متشابهات، آدم‌های متقی را از آدم‌هایی که تقوا ندارد جدا می‌کند، آدم‌هایی که «فِي قُلُوبِهِمْ زَيْغٌ» است، این متشابهات باعث گمراهی آنها می‌شود. قرآن از اول اعلام کرده است، طوری تنظیم شده است افراد متقی را هدایت می‌کند و افراد غیرمتقی که مرضی دارند را گمراه می‌کند. متشابهات همینطور هستند. آدمی که دوست دارد انحصار رستگاری را در ایمان آوردن پیامبر اسلام بداند، یک آیه‌ای در قرآن است که متشابه است و می‌تواند آن را دستاویز قرار بدهد و به راحتی گمراه شود و حق او است گمراه شود. چه تمایل قلبی بیمارگونه‌ای است که دوست دارید کسانی که در تیم شما هستند رستگار شوند. تمایل بیمارگونه‌ای وجود دارد که نتیجه این تمایل این است که متشابه‌ای را برمی‌دارد و بدون دقت و بدون اینکه توجه به آیات دیگر کند از آنها استفاده می‌کند و گمراه می‌شود.

نمی‌خواهم وارد این بحث شوم که متشابهات برای چه هستند، این نوع داستان‌هایی که ظاهراً مبهم هستند در همان دسته قرار می‌گیرند. یک پاسخ می‌تواند این باشد همانطور که متشابهات قابل رجوع به محکمات هستند، ابهامات هم قابل رجوع به جاهای دیگر قرآن یا دقت کردن به همان قسمت قرآن هستند. می‌توانید آنها را حل کنید اگر جزء راسخون فی العلم باشید. اینکه باید تلاش کنید تا به یک نتیجه‌ای برسید این چیز بدی نیست و خیلی خوب است. قرآن خیلی در دسترس همه نیست و ادعای این وجود ندارد قرآن یک کتاب ساده‌ای است که همه می‌خوانند و همه می‌فهمند، خیلی از جاهای قرآن حالت معما دارد. بنابراین تلاش ذهنی، همراه با تقوا و پاک بودن درون خیلی نکته جالبی است که در فهم قرآن تأثیر دارد و اینکه «لَا يَمَسُّهُ إِلَّا الْمُطَهَّرُونَ» کسانی که پاک نیستند و تقوا ندارند و نمی‌توانند لمس کنند یا اعوجاج‌های درونی آنها نمی‌گذارد یا به اندازه کافی باید دقت کنند که نمی‌کنند. بنابراین این ابهام‌ها قابل رفع هستند و اینگونه نیست که قابل رفع نباشند، در درون خود قرآن هم قابل رفع هستند.

یک نکته خاص در مورد صاد است. یک ادعا به صورت خاص در مورد داستان‌های سوره صاد می‌تواند این باشد که به نظر می‌آید مثلاً در داستان حضرت داوود، خداوند به یک خطایی که حضرت داوود انجام داده است و منجر به توبه او شده است، یا خطایی که حضرت سلیمان انجام داده است و منجر به انابه او شده است، در مورد اینها صحبت می‌کند. اینها خطاهای بخشیده شده هستند، صراحتاً در قرآن گفته می‌شود. انگار خداوند ابا دارد که در مورد خطای پیامبری که از آن توبه کرده است و پاک شده است، صراحتاً و با جزییات در مورد آن صحبت کند. شاید ویژگی خاص صورت صاد نتیجه این است که یک موضوعی دارد که قرار نیست مستقیم به آن اشاره شود. این هم یک جوابی است که می‌تواند گروه اول حداقل در مورد سوره صاد یا بعضی از جاهای قرآن بگوید. می‌خواستم این موضوع را که در جلسه قبل به صورت نصف و نیمه وسط بحث‌های نظری مطرح کردم را اول این جلسه بگویم.

۲- بررسی دقیق‌تر داستان داوود

به سراغ بحثی برویم که قرار است انجام بدهیم، طبق نکته‌ای که جلسه قبل گفتم وقتی قطعه‌هایی از سوره در حدی مبهم هستند مثلاً داستانی وجود دارد که نمی‌فهمیم در آن چه اتفاقی افتاده است، اختلاف نظر جدی وجود دارد، ماجرای حضرت داوود چیست؟ ماجرای حضرت سلیمان با اسب‌ها چیست؟ وقتی نمی‌فهمیم یک داستانی آمده است، متن داستان حضرت ایوب را نمی‌فهمیم، بنابراین منظور آن را خیلی خوب نمی‌توانیم بفهمیم، بنابراین چاره‌ای نداریم غیر از اینکه اینها را حل کنیم بعد به انسجام سوره برسیم. وقتی من قطعه‌هایی را درک نمی‌کنم، چگونه می‌خواهم بین این قطعه با قطعه‌های قبل و بعد آن ارتباط برقرار کنم. چگونه می‌توانم بفهمم داستان حضرت داوود با داستان حضرت سلیمان چه ارتباطی دارد؟ یا با داستان حضرت ایوب یا با قطعه قبل آن چه ارتباطی دارد؟ اول باید بفهمم اینجا چه اتفاقی افتاد؟ چه شد؟ آزمون چه بود؟ چرا حضرت داوود توبه کرد؟ باید به این سؤال‌ها جواب بدهم تا بتوانم در مورد بقیه بحث کنم.

فعلاً یک دور، خود داستان را از آنجایی که می‌گوید «وَهَلْ أَتَاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ» بخوانیم. فکر می‌کنم لازم نیست عربی را بخوانم از آیه شماره ۲۱ «وَهَلْ أَتَاکَ نَبَأُ الْخَصْمِ إِذْ تَسَوَّرُوا الْمِحْرَابَ» تا انتهای «فَغَفَرْنَا لَهُ ذَلِکَ وَإِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفَى وَحُسْنَ مَآبٍ». ۵ آیه است که داستانی را نقل می‌کند که قسمت اصلی این قطعه است. اختلاف‌های بسیار بسیار شدید، واگرایی زیادی وجود دارد که اینجا چه اتفاقی افتاده است. مخصوصاً واگرایی اصلی سر این است که آیا حضرت داوود اشتباهی در قضاوت انجام داد که توبه کرد یا این آزمونی که اینجا برای حضرت داوود طراحی شد، حضرت داوود را به یاد گناه توبه نکرده‌ای در گذشته خودش انداخت که باعث شد این اتفاق بیفتد. دقیقاً کسانی که به بایبل مراجعه می‌کنند ورژن دوم را می‌گیرند، در آنجا حضرت داوود گناهی مرتکب شده است، هرچند صحنه در بایبل متفاوت است ولی چنین داستانی برای داوود تعریف می‌شود و حضرت داوود قضاوت می‌کند و برای او یادآوری می‌شود که گناه کرده است و باید توبه کند.

عموماً کسانی که به متن اکتفا می‌کنند یا به نوعی، کسانی که به روایات اکتفا می‌کنند، به شأن نزول‌هایی که در متون اسلامی است، رجوع می‌کنند همه آنها تقریباً یک صدا این اعتقاد را دارند که آن داستان، داستان کذبی است و به بایبل نباید اهمیت داد و اینجا یک مشکلی در قضاوت حضرت داوود پیش آمد که باعث شد که توبه کنند. کلی شاخ و برگ و اختلافات و ورژن‌های مختلف در مورد دوم است، اینکه مسئله قضاوت چه بود و اینها که بودند خیلی لزومی نمی‌بینم به همه این تفاسیر اشاره کنم ولی احتمالاً شاید به بعضی از نکاتی که به نظر من انحرافی است رجوع کنم.

[۰۰:۱۵]

خلاصه داستان را بدون اینکه آیه‌ها را کلمه به کلمه بخوانیم سعی کنم بگویم، صحنه‌ها را پشت سر هم ببینیم. صحنه اول این است که یک عده، نه دو نفر، دقت کنید یک عده هستند، چون فعل‌ها جمع به کار می‌رود و بیش از دو نفر هستند؛ انگار دو گروه هستند که باهم اختلاف دارند. یک عده‌ای از دیوار محراب بالا می‌روند. این اولین صحنه‌ای است که گفته می‌شود آیا داستان ستیزه‌گرانی که از دیوار محراب بالا رفتند را شنیدید؟ اسم داستان انگار همین است. این صحنه اول است، صحنه بعد این است که اینها نزد حضرت داوود می‌روند و به دلیل غیرعادی بودن حضور آنها در محراب، معلوم است که در یا نگهبان داشته و نباید آنجا باشند، مانند دزد از دیوار بالا رفتند. بنابراین در جایی ظاهر می‌شوند که حضرت داوود جا می‌خورد. آنها به او می‌گویند نترس ما دو گروه هستیم که یک گروه به دیگری ستم کرده است آمدیم تو حکم کنی، از او می‌خواهند آنها را به راه راست هدایت کند.

صحنه دوم این است که اینها با داوود مواجه می‌شوند و اینکه داوود جا خورده است. کلمه ترسیدن مناسب نیست به کار ببریم. انتظار نداشت و دچار واهمه‌ای نسبت به اینها شد که اینها چه کسانی هستند و اینجا چه کاری می‌کنند. احتمالاً وقتی حضرت داوود داشت آنجا عبادت می‌کرد ورود به محراب ممنوع بود. آنها هم ماجرا را گفتند که ما آمدیم تو برای ما حکم کنی. یکی از آنها می‌گوید اختلاف برای چیست. عبارت‌ها اینگونه است که یک نفر می‌گوید این برادر من است، ۹۹ میش دارد و من یک میش دارم و از من خواسته است یک میش من را هم بگیرد و خودش از آن نگهداری کند. اضافه می‌کند که «وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ» اینکه در استدلال کردن و اینکه چرا باید این کار را بکنیم بر من غلبه کرده است. این آدم چرا نزد حضرت داوود آمده است؟ به او گفته است میش خودت را بده  او می‌تواند میش خودش را ندهد، می‌خواهد استدلال‌های او را قبول کند یا نکند. به نظر می‌آید احتمالاً از طرف خانواده و اهل عیال یا روستایی که در آن زندگی می‌کند تحت فشار است که میش را بدهد. «وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ» انگار در ملأ عام دلایلی آورده است که برای خیلی‌ها قانع کننده بوده است. به اینجا آمدند، حکم بگیرند و امیدش به این است که حضرت داوود به نفع او حکم بدهد و میش را از او نگیرند.

حضرت داوود حکم می‌کند او که ۹۹ میش داشت و می‌خواهد میش تو را هم بگیرد به تو ظلم کرده است. اینجا تطویلی وجود دارد، علاوه بر اینکه حکم می‌کند یک چیز اضافه هم می‌گوید که اکثر آدم‌هایی که با هم شریک هستند به هم ظلم می‌کنند مگر اینکه ایمان داشته باشند و عمل صالح انجام داده باشند و آن هم تعداد کمی هستند این کار را می‌کنند. به نظر می‌آید دادگاه اینجا تمام می‌شود. اینها که می‌روند حضرت داوود گمان کرد و فهمید که ما او را آزمایش کردیم «فَاسْتَغْفَرَ رَبَّهُ وَخَرَّ رَاکِعًا وَأَنَابَ» استغفار کرد و وَخَرَّ رَاکِعًا وَأَنَابَ. «فَغَفَرْنَا لَهُ ذَلِکَ وَإِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفَى وَحُسْنَ مَآبٍ» بعد خطابی به حضرت داوود است «إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ». داستان این است که تصویر بالا رفتن از دیوار داریم، یک صحنه‌ای داریم که اینها مواجه می‌شوند با حضرت داوود که همراه با شگفتی حضرت داوود و اینکه از دیدن آنها جا می‌خورد. بعد صورت مسئله را مطرح می‌کنند و بلافاصله حضرت داوود حکم می‌دهد به نفع کسی که یک میش دارد.

می‌خواهم اول شروع کنم از طرف کسانی که این داستان را به داستان بایبلی معروف ارجاع می‌دهند. یک بار قسمت‌هایی از آن داستان خواندم و همان کفایت می‌کند و دوباره به داستان اشاره نمی‌کنم. حضرت داوود عاشق یک زنی شده است و شوهر او را به کشتن داده است و تعداد زن‌های حضرت داوود طبق اطلاعاتی که در بایبل است، زیاد بوده است و ۹۹ در مقابل یک، به نوعی یادآور تعداد زن‌های حضرت داوود در مقابل تعداد زن‌های آن افسر است که او یک زن داشت و حضرت داوود تعداد زیاد داشت و آن یک زن را هم از او گرفته است. اتفاقاً دستاویز خوب برای اینکه به آن ماجرا اشاره می‌کند این است که چندین بار کلمه «نَعْجَةٌ» به کار می‌رود. این برادر من است، ۹۹ نعجه دارد و من یکی دارم. ۴ بار واژه میش، گوسفند ماده به کار می‌رود که انگار به صورت تمثیلی صحبت می‌شود، به تصاحب زن می‌خورد به اینکه گفته شده است واژه‌ای که به کار رفته است گوسفند ماده است و روی آن تأکید می‌شود. ۴ بار این واژه در اینجا به کار رفته است در حالیکه می‌توانست حداقل در حکم حضرت داوود مجدد نیاید.

تعبیر آنها چیست؟ اینکه وقتی آنها رفتند، حضرت داوود حکم کرده است کسی که بیشتر دارد و کسی که یکی دارد را به سمت خودش می‌کشاند به او ظلم کرده است و مانند افراد مؤمن که اعمال صالح انجام می‌دهند رفتار نکرده است، برای او یادآور شد که خودش هم یک موقعی این کار را با زن یک نفر کرده است. بنابراین انگار متوجه شد، این یادآوری برای این است که گناهی کرده است و بخشیده نشده است و توبه کرد. این تعبیر معروفی است و روایاتی در قصص انبیا و متون اسلامی آمده است و ممکن است به این ارجاع بدهند. از نظر من، این داستان در مورد حضرت داوود محال است درست باشد بنابراین اصل ماجرا را به آن صورت نمی‌توان قبول کرد ولی مانع از این نیست که به این تفسیر اهمیت بدهیم چون ممکن است یک ورژن دیگری از آن داستان را کسی کشف کند یا بسازد و بگوید آن شکلی نبود و طور دیگری بود. کلاً از آن صرف نظر نمی‌کنیم چون اینجا اختلاف اساسی وجود دارد، خود این حکم گناه بود یا ماجرا، یادآور گناهی بود که حضرت داوود از آن توبه می‌کند. از این حکم اشتباه، توبه می‌کند یا از گناهی که قبلاً کرده است. اینکه آن گناه، همانی است که در بایبل است، ممکن است مورد توافق همه نباشد ولی اینکه آیا گناه دیگری بود و یا همان گناه، ورژن دیگری دارد که قابل قبول برای حضرت داوود بود، فعلاً بحث آن را به تأخیر می‌اندازیم.

 نکته‌هایی که می‌خواهم بگویم این است، شما یک ایده‌ای دارید که داستان این را می‌گوید؛ حضرت داوود گناهی کرده بود و توبه نکرده بود یا خوب توبه نکرده بود، خداوند یک صحنه‌ای پیش آورد که او در معرض قضاوتی قرار بگیرد که خودش بر علیه خودش حکم کند و به ظلمی که کرده است اعتراف کند و این باعث می‌شود بعد از اینکه آنها می‌روند متوجه این شود که خودش هم ظلم کرده است و توبه کند. حضرت داوود متذکر می‌شود به گناهی که قبلاً انجام داده است. این مانند تئوری است که شما برای توجیه این داستان در قرآن دارید، در ذهن شما باشد، بعد ببینید چقدر می‌توانید سؤالاتی که در ذهن شما است با این تئوری به آن جواب بدهید. منظور من این است چقدر به جزئیات داستان می‌خورد؟ اینکه خود آن داستان امکان ندارد در مورد حضرت داوود درست باشد، فعلاً آن را کنار بگذارید. نکته‌ای که در این تفسیر وجود دارد این است که ۹۹ گوسفند و یک گوسفند به یک چیزی مربوط به حضرت داوود شباهت داشته که از اینجا متذکر می‌شود. پس چرا در این داستان گفته می‌شود اینها از دیوار بالا آمدند؟ می توانست این طور باشد که حضرت داوود در محکمه نشسته است یا همانطوری که در بایبل است. در بایبل، ناتان که پیامبر دوران حضرت داوود بوده به روایت اهل عتیق، داستان را به حضرت داوود می‌گوید و آن هم حکم می‌کند و ناتان به او تذکر می‌دهد آن مرد تو هستی. این بساط که او در محراب است و آنها از دیوار بالا می‌آیند و قرآن روی اینها تأکید می‌کند، اسم داستان این است کسانی که از دیوار بالا آمدند. آمدند، این جا خورده است و آنها گفتند نترس و حکم کن، تا اینجا هیچ ربطی به تفسیر ندارد و اینها زاید هستند. همانطوری که در بایبل است، در روز روشن ناتان می‌آمد و محکمه‌ای نبود و داستان را تعریف می‌کرد کافی بود و لازم نبود این مقدمات چیده شود. اگر لازم نبود پس در قرآن چرا آمده است؟ در قرآن می‌گفت عده‌ای آمدند و این را گفتند. به یاد آر مثلاً حضرت داوود را که یک نفر گفت برادر من ۹۹ میش دارد و من یکی دارم می‌خواهد از من بگیرد و حضرت داوود گفت به تو ظلم شده است. محراب و دیوار می‌تواند کنار برود، کمااینکه در داستان بایبل اینها نیست. پس این تفسیری که الان می‌آوریم این قسمت‌ها را توجیه نمی‌کند. چرا می‌گوید این برادر من است؟ در داستانی که ناتان تعریف می‌کند برادر نیستند، یکی مرد ثروتمندی است و دیگری مرد فقیری است. از همه بدتر در داستانی که ناتان تعریف می‌کند، این مرد ثروتمندی مانند داوود است، این مرد فقیر و بدبختی مانند اوریا است که یک گوسفند دارد. او به زور گوسفند را می‌گیرد و نزد زن‌های خود می‌برد، در آن داستان آن ثروتمند، بره این بیچاره را سر می‌برد و می‌خورد. داستان تغییر کرده است این آدم مؤدبی است و گفته است بیا گوسفند خودت را به من بده تا از آن سرپرستی کنم. نمی‌خواهد از او بگیرد به شدت تضعیف شده است طوری که شباهت آن را به داستان حضرت داوود، بث‌شبع و اوریا را تا حدودی از دست داده است. چیزی که شما می‌بینید اینگونه نیست که یکی بخواهد با دسیسه یک چیزی را از یک نفر گرفته باشد که من بخواهم حکم بدهم و بگویم این حکم شبیه بود. قرآن طوری نقل می‌کند که شباهت آن با داستانی که ناتان نقل می‌کند و داستانی که در بایبل در مورد داوود نقل می‌شود تا حدود زیادی از دست رفته است. چرا اینگونه نقل می‌کند؟ آنطوری که ناتان می‌گوید و دفعه قبل از رو برای شما خواندم، آنگونه شباهت‌هایی به وضعیت حضرت داوود و داستان بت شبع دارد ولی اینگونه حداقل این است که بگوییم در جهت کم شدن شباهت آن رفته است. نه اینکه می‌گوید اخی چرا اینگونه است، نه اینکه این شباهت از دست رفته است معلوم است چرا. اینکه می‌گوید «وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ»…

[۰۰:۳۰]

همه اینها در جهت تضعیف شباهت است، بنابراین خیلی خیلی به نظر من شگفت‌انگیز است چیزی که در بایبل است را اینجا منطبق کنیم. در درجه اول آن داستان نمی‌تواند در مورد حضرت داوود اتفاق افتاده باشد. در درجه دوم تفسیری که براساس آن داستان گفته می‌شود، چندان انطباقی با آن چیزی که در قرآن می‌بینیم ندارد. انطباق آن بیشتر با ورژنی است که ناتان آمده است و این را گفته است تا اینکه این داستانی که اینجا نقل می‌شود.

بریم آن طرف طیف. همه داستانی که در مورد بایبل شنیدید را فراموش کنید. موقتاً همه چیزهایی که از مفسرین و شأن نزول و روایات هم شنیدید فراموش کنید. سعی کنیم این آیات را از اول یک مقدار با دقت بخوانیم و ببینیم چه می‌فهمیم.

۱-۲ نکته اول: بالا رفتن از دیوار و حکم در مورد یک میش

می‌خواهم دو نکته بگویم که از نظر من نکات مهمی هستند، توجه به آنها می‌تواند کمک کند به اینکه بفهمیم اتفاقی که اینجا می‌افتد چیست. نکته اول این است یک لحظه این تصویر را فکر کنید به صورت واقعی می‌بینید، این صحنه‌ها را می‌بینید. یک جایی کات می‌کنم و خودتان قضاوت کنید چه حسی به شما دست می‌دهد. اولین صحنه‌ای که می‌بینید این است که یک عده‌ای از دیوار محراب دزدانه بالا می‌روند، شب یا نصف شب است، بالاخره موقع عبادت حضرت داوود است. یک عده از دیوار محراب بالا می‌روند، چیزی که به ذهن آدم می‌رسد این است که رفتن به محراب ممنوع است، نگهبان دارد و اینها از دیوار محراب بالا می‌روند. هدف آنها چیست؟ هدف آنها این است که به محراب بروند و خودشان را به حضرت داوود برسانند و از او حکمی بگیرند. یک اختلافی پیدا کردند همینجا یک لحظه کات کنید. فکر می‌کنید اختلاف اینها باید سر چه چیزی باشد؟ من اگر این داستان را تا اینجا ببینم فکر می‌کنم الان در روستای اینها یا همین نزدیکی یک نفر دارد لینچ می‌شود، یک نفر را دارند می‌کشند. اینها سراسیمه آمدند در یک زمانی که زمان حکم حضرت داوود نیست و می‌خواهند خودشان را به حضرت داوود برسانند تا از او حکم بگیرند تا او را نکشند. می‌خواهند یک کسی را از مرگ نجات بدهند. یک اتفاق عجیب اورژانسی است که اینها این کار را می‌کنند. می‌توانند صبر کنند تا موقع محکمه شود و به حضرت داوود بگویند، اگر اورژانس نیست. خطر را به جان خود می‌خرند، نرمال بود که نگهبان‌ها با تیر اینها را بزنند، نرمال بود وقتی حضرت داوود اینها را در محراب می‌بیند نگهبان‌ها را صدا کند بگوید دزد آمده است، اینها را بگیرید و ببرید. ریسک می‌کنند، خودشان را به خطر انداختند تا خود را به محراب برسانند که حضرت داوود کمک کن، حکم بده. بعد ماجرایی که تعریف می‌کنند این است که برادر من می‌خواهد کفالت میش من را بر عهده بگیرد! شما تا الان کفالت میش شنیدید؟ نه دزدیده است و نه می‌خواهد بدزدد. می‌خواهد از میش او به صورت شراکتی نگهداری کند.

در محکمه اگر روز هم باشد ممکن است داوود به محاکم پایین‌تر ارجاع بدهد، صورت مسئله کفالت یک میش است. یک عده مانند دزد در محراب حضرت داوود وارد شدند که ما را نجات بده، که یکی گفته است میش خودت را به من بده، بیچاره نه گرفته است، نه زوری وجود دارد، نه می‌خواهد میش را برای خودش بردارد. دقیقاً واژه‌ای که به کار می‌رود «أَکْفِلْنِیهَا» است، کفالت آن را به من بده. اگر کفالت بچه هم بود اینگونه اروژانس نبود، چه برسد به اینکه کفالت میش است. اولین چیزی که در این داستان به نظر من باید توجه آدم را جلب کند، این است که بسیار بسیار شگفت‌انگیز است و اینها آدم‌های عجیب و غریبی هستند. کاری که اینها کردند و حرفی که زدند و حکمی که خواستند، حالت کمیک دارد. اگر حضرت داوود خنده‌اش می‌گرفت، عجیب نبود. این چه کاری است و اینها چه جور آدم‌هایی هستند که برای کفالت یک میش نزد حضرت داوود آمدند. من یاد دعواهایی که بچه‌ها با هم می‌کنند می‌اندازد، مامان مامان این مداد زرد من را برداشته است و آبی را جای آن گذاشته است. این حس به شما دست نمی‌دهد که حالت کودکانه‌ای دارد؟ حضرت داوود این می‌خواهد میش من را بردارد و سرپرستی کند. مثل اینکه دو بچه سر مداد زرد و آبی به دیوان عالی کشور بروند و آنجا مطرح کنند که رئیس قوه قضائیه حکم بده این می‌خواهد مداد زرد خود را با مداد آبی من عوض کند.

آمدن نزد حضرت داوود با این مقام که پادشاه است و رئیس قوه قضائیه هم است بیایید و در مورد کفالت میش از او حکم بخواهید آن هم با بالا رفتن از دیوار، یک شگفتی در اینجا است. نکته‌ای که به نظر من در این داستان باید نظر آدم را جلب کند که اینها چگونه آدم‌هایی هستند و این چه مسئله‌ای است.

۲-۲ نکته دوم: دادن حکم اشتباه توسط حضرت داوود

نکته دوم این است که شما اگر متن را از آنجایی که شروع می‌کند «إِنَّ هَذَا أَخِی» صورت مسئله را بخوانید و خوب دقت کنید به نظر من حق با آن برادری است که ۹۹ میش دارد و درخواست کفالت کرده است. بنابراین نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است اگر دقیق بخوانید احتمالاً به این احساس می‌رسید مشکل فقط این نیست که حضرت داوود نظر دومی را نپرسید به نظر من می‌آید حکمی که کرد اشتباه است. خطای در حکم داشت و نه خطای در مراحل دادرسی داشت. آن چیزی که معروف است خطای حضرت داوود این است از نفر دوم نپرسید و فقط یک نفر حرف زد و حکم خود را داد و اشتباه او این بود که عجله کرد. عجله کرد و حکم درست داد یا عجله کرد و حکم اشتباه داد. می‌خواهم سعی کنم بگویم به نظر من این حکم اشتباه است چرا؟ صورت مسئله این است دو برادر هستند. «إِنَّ هَذَا أَخِی» تأکید می‌کند این برادر من است. برادر او ۹۹ میش دارد، خود این آقا ۱ میش دارد. اولین چیزی که به ذهن من می‌رسد این است که به احتمال زیاد بابای اینها به هر دو ۱۰ میش داده است تا بزرگ کنند یا به ارث رسیده است. الان او ۹۹ میش دارد و این یک میش دارد.

در داستان ناتان او یک مرد ثروتمند است و این مرد فقیر است که یک میش دارد. اینجا اینها دو برادر هستند بعد از مدتی تعداد میش‌های او، ۹۹ میش شده است و تعداد میش‌های این یکی، یکی شده  است چرا؟ چون عرضه ندارد از میش خود مراقبت کند. این اولین چیزی است که به ذهن من می‌رسد، اگر داستان را از قول همان کسی بشنوم که می‌گوید یک میش دارم. اولین چیزی که به ذهن من می‌رسد این است که ۹ میش خود را کشته است ۴ تا را گرگ خورده است و دو تا گم شدند بقیه را هم یک جوری تلف کرده است. نمی‌تواند از میش‌های خود مراقبت کند ولی آن یکی گله‌دار خوبی است، بلد است و تعداد میش‌های خود را به ۹۹ رسانده است. به نظر من نمی‌رسد بابای اینها ۹۹ میش به او داده است و به این یکی، یک میش داده است، برادر بودن اینها این را به ذهن من می‌رساند انگار در شرایط مساوی بودند و این بی‌عرضه است و او عرضه دارد. برادر بزرگ می‌بیند یک میش برای او مانده است و خانواده او به زودی مثلا از گرسنگی تلف می‌شوند و او یک میش هم به زودی می‌کشد، می‌گوید میش خودت را به من بده تا برای تو نگه دارم تا نمیرد. خانواده که هیچ، آدم دلش برای این میش می‌سوزد که دست این افتاده است.

داستانی که از بایبل تعریف کردم حیف که اینجا آماده ندارم. در آن داستان این طور است که ناتان گفت میش خود را خیلی دوست دارد و مانند بچه او است، میش را با خود به خانه می‌برد. مانند بچه‌هایی که به آنها جوجه ماشینی می‌دهید از صبح تا شب با جوجه ور می‌روند، غذا به آن می‌دهند. کله جوجه را در آب می‌برند تا آب بخورد، نازش می‌کنند و می‌شورند و خشک می‌کنند و سشوار می‌کنند آخر جوجه می‌میرد. توصیفی که در داستان ناتان است شبیه این است، یارو حالت کودکانه میش داری می‌کند و زیادی میش را دوست دارد. چیزی که از واژه اخی در ذهن من می‌آید این است که یکی بلد است خوب میش نگه دارد و دیگری خوب بلد نیست میش نگه دارد و این از او خواسته است آخرین میش خود را به من بده تا از آن نگهداری کنم تا زنده بماند. بالاخره محل درآمد خودش و خانواده است، زیاد می‌شود و بعد با هم حساب می‌کنند، یک پیشنهاد کاری به او داده است.

این معقول‌ترین چیزی است که به نظر من می‌رسد با استفاده از متنی که اینجا می‌خوانم. به شدت این مسئله تأکید می‌شود، نه عین همین استدلال یا تصویری که برای شما ساختم بلکه عبارتی که خود این برادر می‌گوید «وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ» یعنی دلایل کافی داشته است و استدلالی آورده است و نتوانسته جواب بدهد. مثلاً در روستا، کدخدا و همه طرف آن برادر هستند، دلیل دارد که همه را کشته است و این یکی هم می‌کشد. بنابراین می‌شود حدس زد کاری که برادر ۹۹ می‌کند حالت ترحم و کمک کردن به او دارد. اگر داستان این بود که میش را از من دزدیده است، به زور از من گرفته است، داستان ناتان اینگونه است ثروتمند بره این را گرفته است و سر بریده است و مهمان‌های او خوردند ممکن است شما بگویید عجب ظلمی کرده است. پول هم نداده است از قدرت و ثروت خودش استفاده کرده، میش محبوب و معشوق مرد فقیر را دزدیده است و برده است. اینجا خیلی خیلی ملایم است، همین که برادر احتمالاً بزرگتر نمی‌خواهد به زور بگیرد، همین الان هم میش در اختیار برادری است که در محکمه شکایت می‌کند با او نزد حضرت داوود آمده است، به امید اینکه حضرت داوود مانند بقیه روستا به نفع این حکم بدهد که این میش را بده تا نگه دارد. اگر حضرت داوود از نفر دوم می‌پرسید فکر می‌کنم اینگونه حکم نمی‌داد.

حکم حضرت داوود به نظر می‌رسد با این شرایط خیلی سازگار نیست. «قَالَ لَقَدْ ظَلَمَکَ بِسُؤَالِ نَعْجَتِکَ إِلَى نِعَاجِهِ» همینکه خواسته است میش تو را بگیرد و به میش‌های خود اضافه کند به تو ظلم کرده است. بعد حالت تطویل است «وَإِنَّ کَثِیرًا مِنَ الْخُلَطَاءِ لَیَبْغِی بَعْضُهُمْ عَلَى بَعْضٍ إِلا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَقَلِیلٌ مَا هُمْ» اینها حرف‌هایی است یک حکمی است که به نظر نمی‌رسد خیلی درست باشد پشت آن حالت اینکه کسانی که عمل صالح انجام می‌دهند این کارها را نمی‌کنند و همه اینگونه هستند.

[۰۰:۴۵]

به نظر می‌رسد از داستان یک کلمه‌ای که در این داستان این آقا خودش می‌گوید، خود کسی که یک میش دارد طوری مطرح می‌کند که در آن ناحق بودن شکایت او و اینکه احتمالاً او موضع قوی‌تری دارد در آن وجود دارد. مخصوصاً تأکید من روی اعترافی است که می‌کند «وَعَزَّنِی فِی الْخِطَابِ». اینجا حکم حضرت داوود، احتمالاً درست نیست. حداقل این است همانطوری که در تفاسیر هم زیاد می‌بینید، نفر دوم حرف خودش را نزده است و حضرت داوود عجله کرده است. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است همینجا یک خطا می‌بینیم، جلوی چشم ما چیزی که اینجا دیده می‌شود این است که حضرت داوود خطایی کرده است. یا سؤال نکرده است یا حرف من را بپذیرید که اشتباه حکم داده است. ممکن است یک نفر بگوید اگر سؤال هم می‌کرد همین حکم را می‌داد، من فکر می‌کنم اگر سؤال می‌کرد این حکم را نمی‌داد. مراحل دادرسی قطعاً رعایت نشده است و به احتمال زیاد حکم اشتباه هم داده است.

بنابراین همینجا در همین داستان یک خطا از حضرت داوود می‌بینیم، پس می‌توانیم بگوییم اگر به همین چیزی که اینجا نوشته شده است اکتفا کنیم یک خطا می‌بینیم که نتیجه آن این است که بعد حضرت داوود چه کاری می‌کند بعد به خطای خود پی می‌برد و توبه می‌کند. پس ذهن آدم به این سمت می‌رود که ماجرا اشتباه در قضاوت بوده است و یک تأییدی در ادامه دارد. وقتی توبه می‌کند و می‌گوید « فَغَفَرْنَا لَهُ ذَلِکَ وَإِنَّ لَهُ عِنْدَنَا لَزُلْفَى وَحُسْنَ مَآبٍ» بلافاصله این عبارت می‌آید «یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ» به حق حکم کن. انگار اینجا اشتباه حکم کردی بعد گفته می‌شود به حق حکم کن. بیشتر این را به ذهن آدم می‌آورد که انگار مسئله، مسئله حکم اشتباه بوده که تأکید می‌شود تو خلیفه ارض هستی پس برای مردم به حق حکم کن. من خیلی با حرارت از یک چیز اشتباه به نظر خودم دفاع کردم!

این تفسیر به نظر می‌آید حداقل از اولی خیلی بیشتر با چیزی که اینجا است سازگار است، ولی اشکالاتی دارد. چه اشکالاتی دارد؟ من خودم را جای حضرت داوود می‌گذارم. اعتراض دارم نسبت به فتنه‌ای که شد و باعث شد حکم اشتباه بدهم چرا؟ بذارید اول یک نکته دیگری را بگویم.

الان حضرت داوود حکم اشتباه داده است و اینها رفتند و حضرت داوود متوجه شده است حکم اشتباه داده است چه کاری باید بکند؟ نگهبان اینها را برگردان، برگرداند تو هم حرف خودت را بزن من اشتباه کردم میش را به او بده خداحافظ. حکم اشتباه دادی و اینها رفتند. حضرت داوود فهمید حکم اشتباه داده است، اول حکم را درست کن بعد توبه کن! «وَخَرَّ رَاکِعًا وَأَنَابَ» من حکم اشتباه دادم، حکم اعدام یک نفر را دادم بعد به اتاق برگشتم فهمیدم اشتباه کردم، شروع کنم به استغفار کردن خدایا من اشتباه کردم من را ببخش، صدای تیر می‌آید و یارو را اعدام می‌کنند. اولین کار این است که این حکم را درست کنم، مشکل این است اگر یک حکم را اشتباه دادم حکم اشتباه دادن «وَخَرَّ رَاکِعًا وَأَنَابَ» ندارد.

نکته‌ای که اول می‌خواستم بگویم این است که اگر من جای حضرت داوود بودم نسبت به این فتنه اعتراض دارم. من داشتم عبادت می‌کردم، در محکمه نبودم. یک جای غیرعادی، غرق در عبادت خداوند بودم، اینها هم از دیوار بالا آمدند. من ترسیدم و دچار فزغ شدم. اینها یک چرت و پرتی گفتند من هم می‌خواستم یک چیزی بگویم تا به عبادت خودم برسم. وَعَجِلتُ إِلَيكَ رَبِّ لِتَرضَى! اگر خداوند می‌خواهد یک آزمایشی از من بگیرد که به من نشان بدهد اگر دقت نکنم و اگر مغرور باشم یا هر چیزی که در داستان‌ها درست کردند حکم اشتباه می‌دهم خدا باید کمک کند این چه فتنه‌ای است؟ در همان محکمه‌ای که من می‌نشینم ردای قضاوت را روی دوش خودم می‌گذارم، آنجا من را آزمایش کنید. نه اینکه من را از خواب بیدار کنید هنوز در حالت خواب و بیدار هستم یک مسئله از من بپرسید من اشتباه بگویم و بگویید اشتباه کردی. وقتی به حضرت داوود ثابت می‌شود در حکم دادن امکان اشتباه دارد یا در حکم دادن باید به خداوند توکل کند که در شرایط نرمال این اتفاق بیفتد. این امتحان ضعیفی است. من جای حضرت داوود باشم می‌گویم از این آزمایش پند نگرفتم چون شرایط من عادی نبود.

نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که شیوه از دیوار بالا رفتن و آمدن که در داستان ذکر می‌شود این آزمایش آیا داوود حکم درست یا غلط می‌دهد را تضعیف می‌کند. ایراد سوم اگر حضرت داوود از حکمی که داد توبه کند نمی‌دانم از چه چیزی توبه کرده است، بعد آن طوری گفته می‌شود که انگار یک مرحله جدیدی شده است «إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ» یک بار اشتباه کند و از اشتباه خود برگردد این نتیجه می‌شود که دیگر اشتباه نمی‌کند؟ یک مقدار فکر کنید، به نظر من به اینجا نمی‌خورد. از همه مهمتر شاید به نظر من این باشد این مقدار استغفار، «فَغَفَرْنَا لَهُ» به حکم اشتباه دادن، نمی‌خورد. دعایی که در مزامیر داوود است که می‌گویند مربوط به همین توبه حضرت داوود است را بخوانید، شأن و عظمتی که آن دعا دارد با اینکه یک حکم اشتباه داده است نمی‌خواند. چیزی که اینجا می‌بینید به نظر می‌آید مربوط به یک خطای بزرگتر و یک چیز کلی‌تر است، و اینکه وقتی از آن خطا پاک شود به نوعی راه برای خلافت در ارض باز شود.

می‌خواهم به عنوان تأکید اشاره کنم خود مفسرینی که این تئوری‌ها را دادند که حضرت داوود اشتباه در حکم دادن داشت و این حکمی که داد نتیجه آن، این شد که توبه کرد چون اشتباه کرده بود، خودشان فکر می‌کنم متوجه شدند خیلی نمی‌خورد با «وَخَرَّ رَاکِعًا وَأَنَابَ». دوباره داستان درست کردند و متن‌های بیشتری تولید کردند. مثلا حضرت داوود خیلی به خودش مغرور شده بود که من هیچ وقت در حکم دادن اشتباه نمی‌کنم و خداوند می‌خواست با این آزمایش به حضرت داوود ثابت کند که اینگونه نیست. غرور او شکسته شد و به این نتیجه رسید که باید همیشه به یاد خدا باشد. یک چیزی به این داستان اضافه می‌کنند که نشان دهند گناهش اشتباه حکم نبوده، گناه او این بود که به خودش مغرور شده بود، فکر می‌کرد چه کسی شده است. می‌خواهم یک تذکر شدیداللحن بدهم که این مزخرف است شما به حضرت داوود می‌گویید به خودش مغرور شده بود از آن داستان بث‌شبع بهتر نیست. اینکه فکر کنید یک آدمی در سطح حضرت داوود به خودش مغرور می‌شود یعنی مشرک می‌شود و دچار عجب شده است. این تیپ آدم‌هایی که این حرف را می‌زنند خودشان آنقدر در عجب و ریا غرق هستند که به نظرشان نمی‌آید نمی‌شود اینها را به پیغمبرها نسبت داد. فقط قسمتی که مربوط به بث‌شبع و آن ماجراها است به نظرشان خیلی فاجعه است.

این هم در همان حد اگر نه بالاتر فاجعه است. چون شرک است که اگر به ذهن حضرت داوود رسیده باشد لازم شود یک بساطی پهن کنند که ایشان بفهمند. هر آدم متوسط الحالی هم می‌فهمد که اگر عنایت خدا نباشد در هر چیزی مرتکب اشتباه می‌شوند. چگونه چنین چیزی را به پیغمبر نسبت می‌دهید؟ چون اگر به خطا حکم کرده باشد با آیات بعدی نمی‌خواند. می‌خواهم تأکید کنم از متن آیات بر می‌آید حضرت داوود رعایت عدالت در دادرسی را نکرده است و به نظر می‌آید حکم اشتباه هم داده است ولی ماجرا فقط این نیست. در داستان بایبلی وقتی ناتان می‌آید داستانی را برای حضرت داوود تعریف می‌کند که حضرت داوود حکم درست می‌دهد. یعنی آنجا فرد ثروتمند واقعاً ظلم کرده است که حضرت داوود هم ریئکشن تندی نشان می‌دهد. آنجا داستان طوری است که حکم درست است ولی اینجا به نظر من داستان طوری نیست که حکم درست است تفاوت وجود دارد. برای همین نه با آن همخوانی دارد و نه با تفسیر دوم همخوانی دارد.‌ به نظر من به یک چیز مخلوط شده‌ی این دو می‌خورد.

به عنوان نکته آخر که مقدمه شود به چیزی که می‌خواهم بگویم به این اشاره کنم، با آن متن بایبل هزار سال پیشی که ناتان همین داستان را تعریف می‌کند و حضرت داوود حکم می‌دهد و ناتان می‌گوید آن مرد تو هستی از این چه چیزی می‌فهمید؟ آنجا یک داستان وجود دارد که خیلی شبیه این داستان است و اصل ماجرا این است. داستانی برای حضرت داوود تعریف می‌کنند که به او بگویند آن مرد تو هستی. یعنی هزار سال پیش همین داستان، کم و بیش با یک تفاوت‌هایی که می‌تواند مربوط به انتقال سینه به سینه باشد وجود دارد. ولی نکته اصلی آن، این است به نظر من خیلی سخت است آن را به کل نادیده بگیریم. راه‌حل‌هایی از طرف گروه اول می‌توانم ارائه بدهم ولی الان می‌بینم اینقدر گذشته است صرف نظر می‌کنم. خودتان فکر کنید می‌شود شاید سنبل کرد ولی چون سنبل کردن چیز خوبی نیست لازم نیست.

مختصر و مفید به شما می‌گویم، یک نفر می‌تواند بگوید اصل ماجرا این است همین اتفاقی که در قرآن افتاده است وجود دارد و حضرت داوود هم توبه کرده است. تعریف هم کرده است که علت توبه من این بود که اینها چنین داستانی تعریف کردند و من حکم دادم و متوجه اشتباه خودم شدم. از طرف مفسرینی که آن ورژن را قبول دارند حرف می‌زنم و دفاع می‌کنم. آدم‌های متوسط الحالی که نمی‌فهمند، چون نمی‌فهمند خطای در حکم برای داوود خیلی خیلی چیز مهمی بود یا نفهمیدند قبلاً در دل حضرت داوود یک نمه غرور گذشته است و این ماجرا باعث شد توبه کند، داستان درست کردند. در عین حال شنیدند حضرت داوود با زن یکی از افسرهایی که مرده است ازدواج کرده است. بنابراین داستان درست کردند علت توبه این بود که آن زن را مانند میش تصاحب کرده است. ماجرا را برعکس کنیم یک واقعیتی است آنها هم چون نفهمیدند برای خودشان آن داستان‌ها را درست کردند و به جلو رفتند. به نظر من خیلی نچسب است ولی برای اینکه حق آنها رعایت شود اشاره‌ای کردم که می‌توانند چنین داستان‌هایی بگویند. ولی تنها دلیل من این نیست. انتها و ابتدای داستان خیلی نمی‌خورد که فقط ماجرایی مانند خطای در حکم دادرسی باشد. چه راه حلی، راه حل درست‌تری است؟

[۰۱:۰۰]

۳-۲ ورژن جدید داستان

از داستان بایبل صرف نظر نکنیم، آن آنجا است و معمولاً داستان‌های بایبل ممکن است بد نقل شده باشند، بقیه داستان‌های قرآن را با داستان‌های بایبل مقایسه کنید، درست است خیلی مطابق نیستند ولی تجربه نشان داده است اینگونه نیست هیچی نباشد، یک چیزی معمولاً است. بنابراین کسی که می‌خواهد آن داستان را نگه دارد و در عین حال آن را قابل قبول کند، سعی کند ورژن‌هایی درست کند. من الان می‌خواهم یک ورژن درست کنم از نظر من اشکالی ندارد که از یک پیامبر چنین خطایی سر زده باشد. آدم‌هایی که حساسیت آنها خیلی بیشتر است و خطاهایی در این حدی که من می‌گویم در مورد پیغمبر نمی‌تواند اتفاق بیفتد یک ورژن دیگر درست کنند. من تأکید روی اینکه این ورژنی که الان می‌گویم حقیقت دارد، ندارم. می‌خواهم بگویم ورژن‌هایی از داستان‌های حضرت داوود و بث‌شبع می‌تواند حقیقت داشته باشد و این داستانی که اینجا می‌بینید برای حضرت داوود یادآور خطایی بود و توبه کرد نه آن خطایی که در بایبل گفته می‌شود و قابل قبول نیست.

یک ورژن درست می‌کنم و هر کسی به اندازه‌ای که می‌تواند خطا به پیامبران نسبت بدهد، درست کند. لزوماً تأکید می‌کنم لازم نیست در مورد ماجرای بث‌شبع باشد. می‌خواهم یک ورژن از همان داستان در بیاورم. از نظر من هیچ اشکالی ندارد یک پیامبر یک زنی را ببیند و به او تمایل پیدا کند. یک زن خیلی زیبا باشد یا آنطوری که در ورژن‌های آن داستان وجود دارد بث‌شبع خودش به حضرت داوود علاقه دارد و کاری می‌کند حضرت داوود به او علاقه‌مند شود. یعنی حضرت داوود را در شرایطی قرار می‌دهد تا به او تمایلی پیدا کند. در قلب پیامبر یک تمایلی نسبت به یک زن ایجاد شده باشد این هیچ ایرادی ندارد. فعلی نیست که کسی بتواند جلوی آن را بگیرد. هرکسی ممکن است، یک نفر را ببیند و یک علاقه‌ای نسبت به او در اعماق وجود او به وجود بیاید. آن چیزی که ایراد دارد این است که در آن داستان می‌گویند بروید ببینید آن زن کیست گفتند زن اوریا است بعد گفت او را بیاورید. می‌توانست این طور باشد که گفتند زن اوریا است و ماجرا همین جا تمام شود. ولی آن علاقه ایجاد شده است آن را نمی‌توانید بگویید خطایی است که از پیامبران سر نمی‌زند. قطعاً پیامبری می‌تواند یک نفر را ببیند و علاقه‌مند شود و در دل او این محبت و علاقه وجود داشته باشد.

سعی می‌کنم توجیه روانکاوانه برای کل ماجرا بیاورم. حداقل تا ۲۰ دقیقه می‌خواهم بحث‌های روانکاوی و روانشناسی بکنم. همینکه شما یک محبتی در قلب شما نسبت به یک نفر وجود دارد این مانند کششی است، یک نیرویی از آن سمت به شما وارد می‌شود. پیغمبر و غیر پیغمبر ندارد. منتها آدم‌های سطح پایین، این نیروها آنها را مانند برگ کاه از زمین بلند می‌کند و این طرف و آن طرف می‌برد ولی پیامبران تحت تأثیر این نیروها قرار نمی‌گیرند. ولی معنی آن، این نیست این کشش‌ها در درون آنها نیست. این کشش‌ها کنترل شده است، کنترل آنها روی خودشان خیلی بالا است.

یک وضعیتی را در نظر بگیرید که مثلاً حضرت داوود می‌خواهد تصمیم ۵۰-۵۰ بگیرد. یا یک تصمیمی بگیرد که ۵۱٪ به سمت شماره یک و معقول این است ۴۹٪ باید ذهنش به شماره دو برود. حالا ممکن است در حالت‌های ظریفی که قرار است تصمیمی گرفته شود که حالت نزدیک به ۵۰-۵۰ دارد ممکن است کششی که در اعماق وجودش است و حضرت داوود ممکن است اصلا خبر نداشته باشد یا شاید فراموش هم کرده باشد، ممکن است ناخودآگاه دخالت کند و ذهن حضرت داوود را به سمت تصمیمی برود. این تصمیم می‌تواند این باشد که جناحی که اوریا در آن است، عملیاتی را انجام بدهد که خطرناک‌تر است. حتی ممکن است حضرت داوود تشخیص خودآگاهانه نسبت به اینکه آن جبهه از این جبهه خطرناک‌تر است را ندهد و این تصمیم را بگیرد. اینها همه در لول‌های ناخودآگاه است. کسانی که روانکاوی بلد باشند شاید بفهمند من چه می‌گویم.

در لول‌های خیلی ناخودآگاه دانشی نسبت به اینکه آن طرف خطرناک‌تر است وجود دارد و یک نسیمی که در اعماق ناخودآگاه می‌وزرد این تصمیم را می‌برد سمت اینکه آن لشکر به آن سمت برود و این لشکر به این سمت بیاید. من سعی می‌کنم چارچوب آن داستان را حفظ کنم و لزومی ندارد این کار را بکنیم تا جای ممکن می‌خواهم سعی کنم یک چیزی نزدیک به توصیف‌های آنجا بگویم. وقتی اوریا کشته می‌شود، حضرت داوود احساس نمی‌کند می‌خواستم او را بکشم. ولی در آن داستان اینگونه است، به فرمانده خودش می‌گوید یک کاری بکن تا او بمیرد. هیچ چیزی در خودآگاه حضرت داوود نیست تا تصمیمی که گرفته است خودش هم به این موضوع ربط بدهد. ولی اگر چنین اتفاقی افتاده باشد، در درون حضرت داوود یک حس گناهی ممکن است به وجود بیاید. برای آدمی مانند حضرت داوود که خطاهای در این حد هم نمی‌کند، خطاهای خیلی ظریف هم مانند کمپلکسی به وجود آمده است، یک حسی نسبت به اینکه شاید در خودآگاه حضرت داوود هم گذشته باشد که نکند لشکر این طرف را آن طرف فرستادم بعداً معلوم شده است آن طرف خطرناک‌تر است، نکند به این شکل تنظیم کردم چون نبودن اوریا نفعی به من می‌رساند.

بنابراین اینکه به صورت خودآگاه تصمیم بگیرد و نامه بنویسد همه اینها را کنار بگذارید. ولی از نظر من این برای یک پیامبر می‌تواند پیش بیاید که یک کشش ناخواسته طبیعی که از قبل پیش آمده است باعث شود در یک تصمیم نزدیک به ۵۰-۵۰ خطایی از او سر بزند. اگر آن کشش نبود طور دیگری تصمیم می‌گرفت، مانند نسیمی که در حالتی که تعادل است، به سمتی گرایش بدهد. برای یک پیامبر همین هم خطا و گناه حساب می‌شود. چون قرار نیست خلاف حق و منطق، تمایلات، تأثیری روی تصمیم‌های آنها بگذارند. تقریباً محال است در مورد انسان این اتفاق بیفتد ولی پیغمبرها طوری هستند چون تمایلات آنها خیلی کنترل شده است و خود تمایلات در حد صفر هستند تا حدود خیلی خیلی زیادی درست درمی‌آید و تصمیم‌های اشتباه نمی‌گیرند. آن تمایلات می‌توانند باعث انحراف از حق شوند.

اگر این ورژن برای شما قابل قبول نیست یک ورژن دیگر درست کنید ولی بحث را با همین ورژن ادامه می‌دهم. می‌تواند یک چیز دیگری جانشین آن شود، امیدوارم این نکته را بگیرید که اصراری ندارم این ورژن درست است، اصرار من این است، می‌شود یک ورژنی را گذاشت و ادامه داد و می‌توانیم به نتیجه خوبی رسید. یعنی آن داستان اگر خیلی داستان بدی است ما را منصرف نکند از این نکته که حضرت داوود بر اثر قضاوت، متوجه خطایی در گذشته خود شد. ماجرا چیست؟ وقتی شما در چنین حالتی قرار گرفته باشید که گره‌ای در درون شما به وجود آمده باشد که حتی ممکن است این گره به خودآگاهی نرسد، وقتی آدم خطایی می‌کند در هر سطحی، مخصوصاً برای پیامبری که تقریباً عاری از خطا است، خطا کوچک هم بکند انگار از درون آدم‌ها فکر می‌کنند احساس گناه‌شان مربوط به تعالیمی است که از بچگی به آنها دادند. در حالیکه کسی که آدم می‌کشد در عمر خود نشنیده باشد آدم کشی بد است یا خیر در درون ما یک مکانیسمی وجود دارد که به آدم اتهام می‌زند. اتهام اینکه تو آدم کشتی و کار بدی کردی و احساسات بد به او دست می‌دهد و درون او بهم می‌ریزد. کوچکترین خطایی در درون ما چنین حس‌هایی ایجاد می‌کند، انگار از درون، حق به آدم الهام می‌کند یک خطایی انجام دادید.

نتیجه چنین حالتی چیست؟ وقتی شما با یک وضعیت مشابه روبرو شوید overreaction نشان می‌دهید. دقیقاً overreactionها را در روانکاوی یونگ را می‌بینید. یک چیزی که در سایه است، صفت بدی که در من است و انکار شده است و در خودآگاه خود نمی‌آورم، این باعث می‌شود نسبت به آدمی در بیرون با آن صفت بد، overreaction داشته باشم. از او متنفر شوم و سعی کنم از او دورش کنم و بر علیه او اقدامی انجام بدهم. در حالیکه این خودم هستم، قسمت بد خودم را در بیرون می‌بینم و عکس‌العمل شدید نشان می‌دهم. نکته این داستان چیست؟ مشکل نکته تفسیری که می‌کنند، چیست؟ کسانی که می‌گویند خطای دادرسی اتفاق افتاد، یک لحظه فکر نمی‌کنند که چرا خطای دادرسی اتفاق افتاد. فکر می‌کنم چیزی که حضرت داوود وقتی اینها رفتند، فهمید و به آن توجه کرد این است که این فکر خودش را ادامه داد چرا اشتباه کردم و چرا overreaction نشان دادم؟ چرا وقتی یارو گفت ۹۹ میش دارد و من یک میش دارم و می‌خواهد از من بگیرد بلافاصله حکم دادم. نرمال این بود هر دو صحبت می‌کردند. چرا بلافاصله گفتم اون به تو ستم کرده است و ادامه دادم همه ستم می‌کنند.

این برخورد حضرت داوود خطا است و آدمی مانند حضرت داوود فکر می‌کند که چرا اینگونه رفتار کردم، چی شد. حضرت داوود چیزی را در درون خود کشف می‌کند. داستان اگر مانند داستانی بود که در بایبل آمده است و در آخر می‌گوید آن مرد تو هستی. اگر قرار است مستقیم به او بگویید آن مرد تو هستی چه فایده دارد آن داستان را تعریف می‌کنید، رک و راست بگو کاری که کردی خطا بود. نکته این است چگونه باید به حضرت داوود بگوییم خطایی کرده است. آگاهانه خطا نکرده است و در خودآگاهی او نبوده، یک چیزی باید به حضرت داوود ثابت کنید. حضرت داوود باید بفهمد نسیمی که در اعماق وجود او بود یک تصمیم اشتباه به بار آورده است. این را چگونه می‌توانید به حضرت داوود نشان بدهید؟ شرایطی پیش بیاورید که overreaction نشان بدهد و در خودش این استدلال شود پس من در درون خودم چنین گره و مشکلی دارم که خطا برای من ایجاد می‌کند. خطایی در گذشته کردم که انگار نپذیرفتم و نفهمیدم خطا کردم و در خودآگاهی من نیامده است و این اخلال ایجاد می‌کند. حالا که با چنین وضعیتی مواجه می‌شوم سؤالی که شباهت‌هایی به این وضعیت دارد فوری حکم می‌دهم.

بنابراین فتنه این نیست که یک چیزی شبیه آن بیاوریم و به حضرت داوود بگوییم تا یاد آن بیفتد. فتنه این است که شرایطی پیش بیاوریم که به خود حضرت داوود ثابت شود آنجا چنین دخالتی در درون من صورت گرفته است. اگر همه تصمیم‌ها را خودآگاه گرفته باشد، جنگولک بازی‌ها لازم نیست. خودش می‌داند کار خطا کرده است و کسی را کشته است تا زن او را تصاحب کند. کاری که ناتان می‌کند تا از بیرون به او بگوید آن مرد تو هستی هم فایده ندارد. ظرافت ماجرا این است اینجا اتفاقی می‌افتد و مسئله‌ای مطرح می‌شود و حضرت داوود خطا می‌کند و خطای او حالت overreaction دارد، این overreaction به خود حضرت داوود ثابت می‌کند که آنجا یک اشتباهی رخ داده است و میل به بث‌شبع در تصمیمی که آنجا گرفته است، گذاشته است ولو اینکه خودآگاه نبوده است.

[۰۱:۱۵]

برای یک پیامبر فهمیدن چنین اشتباهی که ناخودآگاه انجام داده است هم فاجعه است. داستان را اینگونه بخوانید انگار لکه‌ای از گذشته روی آینه وجود حضرت داوود مانده است و حضرت داوود نمی‌داند و نمی‌پذیرد و نمی‌تواند بفهمد و واقعیت این است خودش هم سعی کند نمی‌تواند بفهمد واقعاً آن روز آن تصمیم به جنگ گرفت نتیجه میل به بث‌شبع بود؟ چگونه این را بفهمد. این لکه پاک نمی‌شود مگر اینکه حضرت داوود بفهمد و این لکه را پاک کند. این داستان شرایطی را پیش می‌آورد که حضرت داوود کشف کند، قطعی شود برای او و بفهمد که چنین وضعیتی وجود دارد و چنین لکه‌ای وجود دارد تا آن را پاک کند. اگر خطایی کردید و خطا را نبینید و برای شما قطعی نشود نمی‌توانید از آن توبه کنید. این لکه که پاک می‌شود، حکم داده می‌شود که تو خلیفه ارض هستی. انگار یک چیزی در وجود داوود است که باید برطرف شود تا این خطا پاک نشده است انگار خلافت در ارض به صورت کامل تحقق پیدا نمی‌کند. بعد از اینکه خداوند می‌گوید توبه کرد و بخشیدیم «یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ فَاحْکُمْ بَیْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلا تَتَّبِعِ الْهَوَى» یعنی حکم به حق نکردن نتیجه این است که در یک جایی از هوایی تبعیت کنید. اینکه در وجود آدم امیال و خواسته‌هایی باشد اینها باعث می‌شود آدم‌ها بد حکم بدهند، اینها در حکم، خطا ایجاد می‌کنند.

نکته‌ای که می‌خواهم روی آن تأکید کنم این است مفسرینی که می‌گویند اینجا حکم خطا داده شده است هیچ وقت نمی‌گویند و کنجکاو نمی‌شوند که چرا حکم خطا داده شده است. اصل ماجرا این است به نظر من داوود می‌فهمد چرا overreaction نشان داده است و برای او مسلم می‌شود هوای نفسی  داشته است. ممکن است شما فراموش کنید میلی نسبت به ماجرایی داشتید ولی در وجود شما هست و دخالت‌هایی می‌کند. کشف کردن اینها راحت نیست برای همین از خارج، خداوند با یک راهی به داوود نشان می‌دهد که اینجا لکه‌ای است و آن را پاک کن. وقتی پاک می‌کند این حکم داده می‌شود که تو الان خلیفه ارض هستی. حکم کن و از هوا تبعیت نکن و اینها را در درون خود راه نده چرا؟ چون دقیقاً اینها چیزهایی است که حکم باطل به وجود می‌آورند. «وَلا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ» حضرت داوود در اثر این فتنه به جایی می‌رسد که خلافت ارض دارد و می‌تواند حکم به حق کند و جلوی خودش را بگیرد.

من برای تأیید چیزهایی که گفتم نزدیک به واقعیت است، داستان ناتان را یک بار دیگر بخوانیم. آنجا هم overreaction وجود دارد، یک دفعه می‌پرد می‌گوید مردی که این کار را کرده است باید کشت. حالا یک بره را گرفته است و قربانی کرده است. می‌گوید مرد ثروتمند را باید کشت. بنابراین نکته‌ای که می‌خواهم به شما توجه بدهم این است اینجا حکم خطا است و اصل ماجرا این است که چرا این خطا را مرتکب شده است. چیزی که حضرت داوود می‌فهمد این نیست که حکم خطا داده است، حالا بعدا آنها را صدا کند و ۴ میش اضافه به آنها می‌دهد مسئله حل می‌شود. مهم این است اینجا چیز دیگری وجود دارد. داوود وقتی می‌فهمد حکم اشتباه کرده است، فکر می‌کند چرا اشتباه کرده است. به نظر نتیجه این است که درک می‌کند یک خطایی در درون او وجود دارد که باعث چنین اشتباهاتی ممکن است بشود. چیزی که در ادامه می‌آید تأیید همین است که تبعیت از هوای نفس داشتن و خواسته‌هایی که به آن نرسیدید اینها ممکن است در لحظه‌هایی از تصمیم‌گیری‌ها و قضاوت کردن‌های شما تأثیر بگذارد.

این راه‌حلی است که به نظر من می‌رسد. چرا این مسئله با ابتدای داستان می‌خورد؟ چرا در محکمه به حضرت داوود نگفتند؟ ای کاش کلاس بود می‌توانستم بپرسم تا ببینم کسی جواب می‌دهد یا خیر. اگر در محکمه نزد حضرت داوود می‌آمدند، داوود خطا نمی‌کرد. این گره‌ها اگر در ناخودآگاه و ظریف باشند وقتی شما ردای قضاوت پوشیدید و در مقام دادرسی هستید کاملاً هوشیار هستید و در مقام قضاوت نشستید و حتماً از طرف دوم می‌پرسید و حتماً حکم درست می‌دهید. فضایی که آنجا ایجاد می‌شود که شامل فَزِع حضرت داوود است اینکه اینها در یک وقتی که اصلاً وقتش نیست می‌آیند، حضرت داوود در شرایطی است که انگار از نظر روانی، حالت محکمه ندارد این وضعیت است که باعث می‌شود یک مقدار زمینه فراهم شود تا یک چیزی از درونش دخالت کند. حضرت داوود در یک دادگاه معمولی قطعاً حکم درست می‌داد. باید در شرایط غیرعادی می‌آمدند تا فضا برای اینکه عقل و منطق و خودآگاه تحت تأثیر قرار گرفته باشد و حالت حول ولایی باشد و شرایط شرایط دادگاه نباشد، وسط دعا و عبادت باشد تا همه اینها جمع شوند و باعث شوند چیزی که در درونش است خودش را نشان بدهد وگرنه این اتفاق نمی‌افتاد. بنابراین خیلی فتنه حساب شده‌ای است برای اینکه داوود چیزی را در درون خود کشف کند تا بتواند یک لکه‌ای را که انگار تنها لکه است و تنها خطایی که باید پاک شود چون بلافاصله بعد از توبه انگار مقام خلافت به او داده می‌شود.

فکر می‌کنم برای این جلسه کافی است. یک چیزهایی می‌خواهم بگویم ولی نگران هستم ممکن است جلسات آینده را حدس بزنید این نگرانی از هوای نفس ناشی می‌شود. هدف من این بود در این جلسه داستان داوود را بگویم که از تلفیق دقت کامل به چیزی که در متن است و در عین حال با یک نیم نگاهی با چیزی که در بایبل آمده است می‌شود به یک راه‌حل خوبی رسید. به نظر من چیز دیگری برای گفتن ندارم. یادداشت‌ها را نگاه می‌کنم اگر چیزی نباشد جلسه را تمام می‌کنم. اگر کسی سؤال دارد می‌تواند بنویسد.

۳- شباهت با داستان احزاب

آن چیزی که گفتم ممکن است لو دهنده باشد بگذارید بگویم تا خیالم راحت باشد.

یک داستانی از حضرت رسول در سوره احزاب دارید اتفاقاً قبل از اینکه داستان حضرت داوود شروع شود کلمه احزاب هم است که اگر بخواهید یا نخواهید شما را متوجه احزاب می‌کند به غیر از ربط لفظی، ربط معنایی هم دارد. حضرت رسول دختری را دید و به همسری زید داد در حالیکه به او علاقه‌مند شده بود. بلافاصله به حضرت محمد گفتند بگو طلاق بگیرد و با زینب ازدواج کند. این ماجرا اگر اینگونه که من گفتم این را به ذهن شما نمی‌آورد که مسئله همین است… پیامبر به یک جایی رسیده است که کوچکترین علاقه سرکوب شده‌ای، ممکن است خطرناک باشد. آن چیزی که لو می‌دهم این است، ارتباط این داستان با اول سوره چیست؟ دفعه قبل گفتم شگفتی در سوره صاد این است اول که داستان شروع می‌شود به نظر می‌آید پیغمبر در موضع ضعف است و تمسخر می‌کنند. اگر قرار است داستان پیامبری نقل شود که تسکین برای پیامبر باشد باید داستان پیامبری باشد که در همین موضع ضعف است و بعداً برنده می‌شود و بر دشمن فائق می‌آید.

برعکس داستان پیامبرانی گفته می‌شود حداقل در مورد حضرت داوود و حضرت سلیمان اینها در اوج قدرت هستند. خودتان را جای پیغمبر بگذارید ببینید چه تسکین عظیمی در این داستان‌ها برای پیغمبر است. اولاً قبل از اینکه این داستان‌ها شروع شود یک آیه بسیار شگفت‌انگیز به نظر من است که می‌گوید «جُنْدٌ مَا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزَابِ» همین‌هایی که این قدرت نمایی‌ها را می‌کنند اینها لشکر شکست خورده هستند. خیلی آیه عجیبی است که در مکه نازل شده است که اینها «جُنْدٌ مَا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزَابِ» کلمه احزاب بعداً در قرآن اسم یک سوره است، اسم یک جنگ است، آخرین جنگی است که اینها رمقی داشتند و از بین رفتند بعد فتح مکه پیش می‌آید. جنگ بزرگی که راه انداختند و شکست خوردند اسم آن احزاب است. یعنی به پیغمبر این تسلی به یک معنایی داده می‌شود که کار اینها همین است اینها را ول کن اینها لشکر شکست خورده هستند می‌جنگند و بدبخت و نابود می‌شوند. چه چیزی به پیغمبر تسلی می‌دهد؟ آدمی که در موضع ضعف است اگر هزار جور هوای نفس هم داشته باشد تصمیمی نمی‌گیرد که بخواد منجر به خطاهای بزرگی شود. چیزی که در این داستان‌ها است «جُنْدٌ مَا هُنَالِكَ مَهْزُومٌ مِنَ الْأَحْزَابِ» به پیغمبر می‌گوید تو پادشاه و حاکم این سرزمین می‌شوی و اینها همه شکست می‌خورند. ببینید پادشاه شدن چه دردسری دارد، اگر من جای پیغمبر باشم هیچ عجله‌ای برای پادشاه شدن ندارم. اینکه آدم پادشاه شود، بعد گرد و غباری که از کودکی یک جایی مانده است و باعث حکمی شود و در جنگی یک عده کشته شوند… وحشتناک است.

هر آدم متقی مؤمنی چنین داستان‌هایی را بشنود حس او این است خیلی ارتقاء پیدا نکند تا به یک جاهایی برسد تا تصمیماتی بگیرد، بعد ممکن است اختلال‌هایی که در وجودش است منجر به یک فجایعی شوند. پادشاهی اینگونه است. داوود و سلیمان را ببینید. پیغمبر باید شاد باشد که فعلاً کار من به آنجاها نرسیده است. پیغمبر دنیادار نیست، به آخرت خود فکر می‌کند. این آیه که می‌گوید «وَلا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَیُضِلَّکَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِ» اینکه ممکن است چنین بلایی سر حضرت داوود و حضرت سلیمان بیاید در حالی که به پادشاهی رسیدند، یک حکم اشتباه به دلیل هوای نفس دادند، این پیغمبر را می‌ترساند. اگر آن مقداری که شما فکر می‌کنید پیغمبر از اینکه اینها حرف زشت به او می‌زنند ناراحت می‌شود این دنیا است می‌گذرد. چیزی که در آخرت می‌ماند آن چیزی است که در داستان‌ها می‌بینید که پادشاه شدن است آنجا گرفتار می‌شوید. این داستان یادآور داستان حضرت زینب در سوره احزاب است. به نظر من اینگونه است در آنجا پیغمبر پادشاه شده است، قدرت پیدا کرده است و جامعه را اداره می‌کند و بلافاصله بعد از آن، این اتفاقی می‌افتد. هی آن موقع می‌گفتم برای پیغمبرها زشت نیست اگر یک زنی ببینند به او علاقه‌مند شوند مانند ماجرای زینب و پیغمبر چون می‌خواستند مسئله را بعداً به عنوان لایه زیرین مطرح کنم.

[۰۱:۳۰]

بالاخره یکی سؤالی کرده است اشاره به ماجرای سوره احزاب کرده است، فکر کردم بهتر است همین الان ماجرا را بگویم. مشکلی که پیش آمده است لایه‌های زیرین را قبل از اینکه من بگویم یک عده به آن اشاره می‌کنند بعد دیگر خیلی لایه زیرین نیستند. بنابراین اینجا اولاً شما یک ارتباط خیلی خوب بین این داستان با قطعه اول سوره می‌بینید، اینها تسلی دهنده برای پیامبر است که آیه مهم آیه ۱۱ است که تکلیف اینها را برای پیغمبر روشن می‌کند. به پیغمبر انگار وعده حاکم شدن و خلافت ارض به یک معنایی مانند حضرت داوود شدند را می‌دهد بعد این داستان هشداری به پیغمبر است که انگار ظریف‌ترین امیال در آن موقعی که آدم به حکومت می‌رسد، ممکن است اشکالات خیلی بزرگ ایجاد کند. پس همینجا لینکی به سوره احزاب وجود دارد و لینکی به قسمت اول سوره وجود دارد.

قصد من این است جلسه آینده داستان سلیمان و اسبان را بگویم. داستان حضرت ایوب از اول معلوم بود که با وضعیت حضرت رسول مناسبتی دارد. گفتن اینکه یک آدمی همه چیز خود را از دست داد بعد خداوند همه چیز را به او برگرداند برای آدمی که در موقعیت ضعف است تسلی دهنده است. ولی این دو داستان ممکن است برای یک نفر خیلی روشن نباشد با وضعیت پیامبر و شروع سوره چه ارتباطی دارد. فعلاً برنامه من این است جلسه آینده شبیه کاری که اینجا کردیم در مورد داستان حضرت سلیمان انجام بدهم. یک مقدار عمیق‌تر بفهمیم آنجا چه اتفاقی می‌افتد و چه نتیجه‌ای می‌توانیم از آن بگ یریم. بقیه سؤال را نخواندم.

پرسش و پاسخ

حضار: به نظر من یک مقداری تابلو است ۹۹ به یک چرا باید اینقدر واضح داوری شود؟

می‌بینید که ۹۹ – ۱ باعث فراهم کردن زمینه اشتباه است، اگر دو به یک بود آنقدر واضح نبود و این اتفاق‌ها نمی‌افتاد.

حضار: کمدی قرآنی هم کشف شد

معلوم است یک نفر خنده کرده است، جک‌هایی یادم افتاده بود ولی از تعریف کردن آنها امتناع کردم چون می‌ترسیدم هر وقت این داستان را بخوانید بخندید.

حضار: یک نفر لطف کرده است آن قسمت را برای من فرستاده است ولی من ندیدم صحبت‌های ناتان را که دنبالش می‌گشتم. وقتی سخنرانی می‌کنم این صفحه را نگاه نمی‌کنم. چیزهای دیگری جلوی من باز است.

قسمتی که می‌خواستم بخوانم را می‌خوانم بد نیست. آن فقیر من اضافه می‌کنم فقیر ابله، از مال دنیا فقط یک ماده بره داشت که از پول خود خریده بود و به همراه پسران خود بزرگ کرده بود. دنبال همین می‌گشتم باور کنید این را به خانه می‌برد و صبح‌ها به او نان و چای می‌داد شب هم در رختخواب می‌خواباند و تمام مدت نازش می‌کند و به آن می‌رسد. صد در صد یک هفته دیگر می‌میرد! برای همین بیچاره‌ها نگران هستند که بره را از او بگیرند و و آن را نجات بدهند. از بشقاب خود به آن بره خوراک می‌داد مثلاً آبگوش می‌داد، از کاسه به او آب می‌نوشانید. در آغوشش می‌خوابانید خدا به دور، مانند دخترش دوستش می‌داشت. وضع مشکوکی است از داستان قرآن هم چنین چیزی می‌فهمم. overreaction حضرت داوود را ببینید داستان که تمام می‌شود داوود که این را شنید خشمگین شد گفت به خداوند زنده قسم کسی که چنین کاری انجام دهد باید کشته شود. چرا باید کشته شود؟ بره را گرفته است غرامتی بگیر. آنجا هم overreaction خودش را نشان می‌دهد. مرسی که این را فرستادید آخر جلسه خواندم.

اینها چیزهایی است که با هم حرف زدید. خیلی طولانی شد ببخشید من تمام می‌کنم انشالله اگر چیز مهمی باشد بعداً در مورد آن صحبت می‌کنم الان می‌خوانم اگر چیز مهمی بود بعداً در مورد آن صحبت می‌کنم.

حضار: من نیم ساعتی دستم بالا است. راجع به نکته‌ای که گفتید چرا از دیوار بالا رفتن این خودش می‌تواند یک نماد باشد از اینکه یک اتفاقی از آن دیوار خودآگاه گفتید حضرت داوود در خارج از آن دیوار می‌تواند کاملاً عقلانی و منطقی حکم کند اینها بالا آمدند و وارد محراب شدند و انگار اختلالی ایجاد می‌کند. دیگری اینکه شباهتی که به سوره احزاب گفتید دقیقاً به ذهن من آمد بعد دیدم «اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ» خیلی به این می‌خورد. انگار یک چیزی در آن محیط گفته می‌شود و خوب است با ذکر داستان داوود بهتر بشود درمان شود. شاید پیامبر آن زمان داستان عهد عتیق حضرت داوود هم بین آن آدم‌ها مطرح بود و داستان را شنیدند و الان این داستان گفته می‌شود یک جورایی حقیقت اصلی آن را می‌بینند.

ببخشید بهتر که دست شما بالا بود ندیدم چون همه نکاتی که می‌گویید نکات انحرافی هستند. تأثیر سمبلیک لایه دیگری است وقتی می‌خواهید داستان چیست و چه تأثیری روی داوود گذاشت اینکه آنها از دیوار بالا رفتند و ما داستان را می‌خوانیم یک جوری به صورت سمبلیک می‌تواند نشانه باشد یک لول بالاتر است. در این لول به نظر من نباید آن را دخالت بدهید. در مورد بقیه چیزهایی که گفتید اگر داستان حضرت داوود را شنیده بودند کسی که از این داستان چیزی نفهمید ۱۴۰۰ سال چرت و پرت در مورد این داستان می‌گویند. شما یک طوری می‌گویید انگار آن داستان اینجا اصلاح شده است. به نظر من بیشتر توجه مردم به آن داستان مزخرف، جلب شده است. ابهامی که اینجا وجود دارد برعکس چیزی که شما می‌گویید فکر می‌کنم در ذهن آدم می‌آورد. اگر آن داستان و تهمت وجود داشت آن وقت آن ماجرا باعث شد آن تهمت دوباره زنده شود و مردم به یاد آن افتادند.

حضار: از دید پیامبر می‌گویم.

من فکر می‌کنم اگر برای پیامبر بود به خودش می‌گفتند خیلی لازم نبود در ملأ عام این داستان گفته شود.

جلسه ۲ – سوره ص
5 1 vote
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو