بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۷۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۰/۴
دو جلسه قبل وقتی جلسه اول مناظره آقای دکتر سروش با آقای علیدوست منتشر شده بود، اشاره و ابراز امیدواری کردم که ادامه پیدا کند. حس من این بود در مورد مناظره یک جلسه صحبت کنم. همانطور که اعلام شد قرار است در ابتدای این جلسه چنین صحبتهایی داشته باشیم. متأسفانه در ۳ جلسه تمام شد، میتوانست بیشتر ادامه پیدا کند، نمیدانم از اول قرار بود چند جلسه با هم مناظره داشته باشند. احساس من این است خیلی مناظره مفیدی بود. اینکه حرفهایی که زده شد درست یا غلط بود، چه کسی بیشتر درست گفته را کنار بگذاریم. اگر مناظرهها را ببینید معمولاً جو خیلی خوبی ندارند، خیلی وقتها اینگونه است. طرفین انگار حرف هم را خوب نمیفهمند، از حالت بحث منطقی خارج میشوند، بحثهای سیاسی تقریباً همیشه اینگونه است. این جلسات از این نظر خوب بود که دو نفر با اختلاف عقیده خیلی عمیق (تقریباً ۱۸۰ درجه تفاوت) ولی خیلی مؤدبانه روبروی هم نشستند بحث کردند. به شوخی شاید این حرف را بزنم ولی از سه نفری که در مناظره بودند فکر میکنم سهم خوبی باید به مجری داد. خیلی خوب بحث را اداره کرد، در پایان هر صحبتی توانست خلاصه خوبی که برای ادامه بحث مفید بود ارائه بدهد، سؤال خوب مطرح کند و به نظر من جو را خیلی خوب کنترل کرد. شاید یکی از دلایل موفقیت مناظره این بود.
۱- ارتباط مناظره و مباحث اخیر کلاس ما
چه شد که در این شرایط سراغ بحث عقلانیت و شریعت رفتند؟ نمیدانم. ولی باتوجه به موضوعی که ما در کلاسها داشتیم و در مورد آن بحث میکردیم، خیلی اتفاق خوبی بود. اکثر مطالبی که در این بحثها مطرح شد به نوعی در این جلساتی که اخیراً داشتیم مطرح شده بود. بنابراین من میخواهم از این فرصت استفاده کنم با بررسی برخی از نکاتی که در این مناظره گفته شده است یک مرور کلی از چیزهایی که در این جلسات خودمان گفتیم هم داشته باشم. گاهی اینگونه است وقتی شما نظرات دیگری را میشنوید و دوباره حرفهایی که من زدم را کنار آنها بشنوید (چون تفاوتها و مرزها روشن میشود) به نظرم میآید در چنین شرایطی آدم حرفها را بهتر میفهمد. خوشبختانه شاید به دلیل اینکه یکی از طرفین بحث، آقای دکتر سروش بود (و کلاً ایشان زیاد مناظره نکردند) خیلی انعکاس وسیعی داشت. من بدون اینکه بخواهم سرچ کنم و بگردم دیدم تعداد افرادی که جواب دادند یا بررسی کردند خیلی زیاد است. هیچ کدام از آنها را دنبال نکردم به غیر از یکی که فایل صوتی جالب و بامزهای بود که تصادفاً دست من رسید. یک روحانی بود که به طرفداری (سروش) و علیه فقه یک صحبتهایی کرد ظاهراً از مدرسین حوزه علمیه قم هم بود و از این جهت جالب بود، به غیر از آن بقیه را گوش نکردم یا نخواندم. ولی فکر میکنم مراجعه به آنها هم میتواند مفید باشد در کنار بحثهایی که در این کلاس میکنیم دیدگاههای مختلف را ببینیم.
تقریباً میتوان گفت در ۱۰-۱۵ جلسه اخیر حول و حوش اینکه رابطه عقل و شرع چیست و فقه چیست و اشکال آن چیست صحبت کردیم. خیلی این مناظره نزدیک به حرفهایی است که در این کلاس در یک سال اخیر شاید گفته شده است.
۲- توقع ما از مناظره
هیچ وقت نباید از مناظره انتظار خیلی بالا داشته باشید، آدمها فیالبداهه یک چیزهایی میشنوند و میگویند. فکر میکنم هر آدمی در هر شرایطی در یک موضوعی مناظره کند احتمالاً بعد از مناظره احساس میکند ای کاش آنجا این را نمیگفتم یا این را میگفتم. یک حالت فیالبداهه و جدل دارد. بعضی از آدمها ممکن است آدمهای عمیقی باشند مثلاً کتاب مینویسند، خیلی بتوانند خوب مطلب را بیان کنند ولی فیالبداهه ضعیف هستند، آن لحظه به ذهن آنها نمیرسد که چه باید بگویند. در این مناظره آقای دکتر سروش به نظر من حداقل در یک یا دو مورد نشان داد که خیلی خوب فیالبداهه فکر میکند و جوابهای خیلی خوبی به بعضی از نکات میدهد. یک مورد که حرف ایشان خیلی جالب بود میخواهم نقل کنم. یک جایی در ابتدای جلسه دوم آقای علیدوست که بحث را شروع کردند جدای از اینکه فضا را برد سمت اینکه آقای سروش به فقها توهین کردند و به آنها سرکهفروش و منافق گفتند از اشعار و متنهایی که گفته بودند آورد و گفت که اینها توهینآمیز است. اصولاً ایده ایشان این است که تراث خودمان را شخم بزنیم و زمین را بسوزانیم و دوباره از نو بسازیم، ایشان در جواب نکته خیلی جالبی گفتند که این شیوه شعر گفتن، یعنی موضوع توهین به فقها و ایراد گرفتنی که من در اشعار خودم داشتم این هم جزء تراث ادبی ما است.
یعنی با آن استدلال که یک چیزی جزء تراث است و باید سعی کنیم حفظ کنیم، ایشان هم در انتهای صحبتهای خود نکته خیلی جالبی گفتند. به نظر من این هوشمندی و سرعت انتقال را ممکن است هرکسی نداشته باشد که فیالبداهه بتواند جواب دهد. در مناظره اینگونه است و طرف غافلگیر میشود، اینکه مثلاً آقای علیدوست بگوید در شعرهای شما به فقها سرکهفروش گفتید، (طرف مقابل) همانجا باید فکر کند که چگونه این را کنترل کند که جو بر علیه او نشود. یا این ادعا که ایشان گفتند باید شخم بزنیم و زمین را بسوزانیم اینها حالت تهاجمی نسبت به ایشان داشت و به نظر من جوابهایی که در ابتدای جلسه دوم داد نشاندهنده این بود که سرعت انتقال خوبی دارد؛ با اینکه خیلی اهل مناظره نیست، آدمی نیست که شهرت داشته باشد با هر کسی مناظره کند. فکر میکنم چندین بار دعوتهایی از ایشان شده بود که مناظره کنند ولی قبول نمیکردند.
حضار: با عبدالعلی بازرگان چند سال پیش داشتند.
استاد: بله. در بیبیسی مناظرهمانندی داشت، آقای عبدالعلی بازرگان اصولاً اینقدر آدم نرم و ملایمی است که مناظرهکردن با او خیلی خطرناک نیست. ایشان در بیبیسی در مورد رویای رسولانه حالت مناظره مانندی با آقای عبدالعلی بازرگان داشت که مربوط به خیلی سال قبل است.
مناظره اینگونه است خیلی از چیزهایی که گفته شده است احتمالاً الان اگر بخواهند عقیده خود را بنویسند شاید یک مقدار متفاوت باشد.
وقتی شما یک مناظره یا حتی مصاحبه میخوانید؛ بعضی از خبرنگارها (همانطور که در مناظرات پیش میآید) تمایل دارند به اینکه طرف را گیر بیندازند از او سؤال بپرسند و او چیزی بگوید بعد مسئله را بپیچاند، بنابراین در مصاحبهها هم ممکن است آدمی حرفهایی بزند که خیلی با آن چیزی که واقعاً فکر میکند یکی نباشد یا بهترین بیان خودش را نتواند ارائه کند. با وجود اینها به نظر من این مناظره مفید بود، کم و بیش هر دو طرف حرفهای خود را زدند.
میخواهم به صورت کلی یک چیزی در ذهن من از کلیت این سه جلسه در کنار هم شکل گرفته است و میخواهم آن را بیان کنم و سعی کنم بگویم احساس من این است هر کدام از این دو نفر موضعگیری کلیشان چه بود و چه تفاوتی داشت. برای من مهم است تفاوت آن را با حرفهایی که در این کلاس زدیم روشن کنم. مثل اینکه مرزهایی را مشخص کنم تا حرفهایی که اینجا زدیم روشنتر شود وگرنه خود حرفهایی که دیگران میزنند موردنظر من نیست. معمولاً کاری به اینکه دیگران چه حرفهایی میزنند ندارم. نکته بدی نیست بیشتر کار به این دارم ایده خودم را بیان کنم، گاهی اوقات حرف رقیب را آدم میگوید برای اینکه روشن شود، تفاوتها را ببینید و اگر ایرادی وجود دارد را بگوییم.
3-عنوان نادقیق برای جلسات: «شریعت و عقلانیت» به جای «فقه و عرف»
احساس من این بود همین عنوانی که برای این جلسات گذاشتند؛ اگر این را بررسی کنید و با محتوای حرفهایی که زده شد مقایسه کنید به نظر من ایراد کار کل مناظره و عقایدی که دو نفر بیان کردند مشخص میشود. عنوان جلسات شریعت و عقلانیت است، احساس من این است تقریباً درباره شریعت و عقلانیت بحثی نشده است. چیزی که جای شریعت نشست و در مورد آن بحث شد چیزی است که ما به آن فقه میگوییم، نه خود شریعت! فقه به معنای همین فقه موجود نه فقه ایدهآل، ما اگر بخواهیم بحث دروندینی کنیم مثلاً افرادی هستیم که ایمان داریم به اینکه خداوند پیامبر فرستاده است و به پیامبر شریعتی القا شده است و سعی میکنیم بفهمیم آن شریعت چیست و از آن تبعیت کنیم. اینکه آن شریعت اگر با عقلانیت یا احکام عقلی تعارض پیدا کند چه کاری باید بکنیم. شما از اول که میبینید به نظر شما میآید موضوع به این سمت نمیرود. جلسه سوم یک مقدار به این نزدیک میشویم. بحث حالت ایدهآل ندارد، یک حکمی که من مطمئن هستم در شریعت است اگر با عقل تعارض پیدا کند چه اتفاقی قرار است بیفتد. بحث از اول روی فقه است، آیا این فقه را باید بسط داد؟ میشود بسط داد یا خیر؟ بحث در مورد شیوه نگاه مرسوم در حوزههای علمیه فقهی ما که ۹۹ درصد آن فقه بود؛ اینگونه که اینجا نگاه میشود و آنگونه که اصطلاحاً میگویند این فقه کاشف شریعت است. این فقه به معنای موجود آیا قابل بسط است یا خیر؟ اسم این را شریعت و عقلانیت گذاشتن به نظر من ایراد دارد، چون موضوع اصلی فقه است. همانطوری که نظر من این است که این فقه لزوماً تنها چیزی نیست که بتوانیم لزوماً با آن شریعت را کشف کنیم. یک شیوه خاص است و مانند یک پارادایم شکل گرفته است که سالهای سال وجود دارد و خیلی روی آن کار شده است و در مورد اینکه ابعاد این پارادایم چیست مفصل صحبت کردم. اینکه شما بگویید این فقه با همین وضعیت موجود آیا قابل بسط است یا خیر؟ موضوع جلسه اول این است، یک سؤال میتواند این باشد آیا شریعتی که نازل شده قرار است از این شریعت در شرایطی حکمهای حلال و حرام در بیاوریم یا خیر. یک چیزی را فیکس (fix) کنیم و در حاشیه فکر کنیم و با عقل خودمان کار کنیم. به نظر من یک مقدار بحث خاصتر از این است که بگوییم در مورد شریعت بحث میکنیم. از آن طرف در بحثها هرچه جلوتر میرویم عقلانیت هم آنگونه که دکتر سروش بیان میکند یک رنگ و بوی خاصی میگیرد. بیشتر شبیه عرف میشود.
[۰۰:۱۵]
ایشان صراحتاً حرف از این میزند که عقلانیت همان چیزی است که الان عقلا میگویند و جنبه تاریخی هم دارد. این خیلی با چیزی که ما فکر میکنیم و حرف از عقل میزنیم و به نظر ما میرسد سازگار نیست. یک جور بیشتر شبیه این است که عرف زمانه چیست، الان دانشمندان چه میگویند. ایشان سعی میکند استدلال بیاورد که به آن عقل دسترسی نداریم و همین است. یک آدمهایی هستند که یک جایی میگویند عقلانیت یعنی عقلا چه میگویند؟ مثلا یک عده آدم عاقل هستند خیلی راحت میگویند همجنسگرایی اشکال ندارد، اعدام نباید باشد. ما به عقلانیت و عقل به معنای مجرد دسترسی نداریم، کاملاً مخالف این هستند که میگویند شما میگویید عقلا بماهم عقلا، ما چنین چیزی نداریم و خداوند چنین شیری نیافریده است.
نکته اصلی بحث در هر سه جلسه و مشکلی که به نظر من وجود دارد این عنوان بود که عنوان خوبی برای این جلسات نبود، نه واقعاً در مورد شریعت بحث میشود. چرا میگویم مشکل؟ چون نوساناتی به وجود میآید، هی نزدیک میشود به اینکه دقیقاً در مورد فقه صحبت میکنیم، یک جاهایی در جلسه سوم انگار به این برمیگردد که اگر فقه ایدهآل هم باشد باز ممکن است مشکل به وجود بیاید. عقل هم همینطور است. عرف عقلا است یا عقلانیت معنی عمیقتری به معنای فلسفی دارد؟! در هر دو مورد احساس میکنم اختلاف دیدگاههایی وجود دارد که در کل این جلسات پیش میرود و در مورد همین بحثهایی مطرح میشود که بحثهای جالبی است. کلاً اینکه آیا عنوان آن باید شریعت و عقلانیت میشد یا فقه و عرف میشود. شاید اگر اسم آن فقه و عرف میگذاشتند نزدیکتر به دیدگاه بود. به نظر من دیدگاه دکتر سروش بیشتر این است که انگار طرفدار عرف است، عرف به معنای عرف عقلا است چیزی که عقلا در هر دورانی میگویند میتواند یک جانشین خوبی برای فقه یا به صورت کلی شریعت باشد. گاهی ممکن است در حرفهای خودشان حرف از سنت و شریعت بزند، ولی واقعاً چیزی که سعی میکند از آن دفاع کند فقه به معنای موجود است.
من اصولاً نمیخواهم اینگونه وارد بحث شوم که این درست میگوید یا آن غلط میگوید یا کدام درستتر میگویند. ولی فکر میکنم اینکه هر دو نفر چه میگویند و به نظر من کجای حرف آنها درست به نظر میرسد، طبعاً میخواهم در مورد آن بحث کنم.
اگر به همان ترتیبی که بحث کردند همانطور بخواهیم جلسات را بررسی کنیم، در جلسه اول بحث اساسی این است که آقای علیدوست که اصولاً مانند فقهای موجود دیدگاههای کاملاً ارتودوکسی ندارد و شاید یک مقدار در حوزه علمیه (نسبت به فقه سنتی که در حوزه است از دیدگاه خود فقهای سنتی) حتی آدم مدرنی محسوب شود. کتابهایی که نوشتند و بحثهایی که مطرح میکنند خیلی در قالب سنتی فقه شاید نگنجد. توجه زیادی به مسئله عقل و عرف و کتابهایی که نوشتند نشان میدهد و روی این چیزها خیلی حساس هستند و دنبال این هستند با استفاده از وارد کردن عرف و عقل یک راههایی باز کنند برای اینکه فقه بسط پیدا کند.
در یکی از این جلسات حرف از این شد که ایشان گفتند من اخیراً در یک سمیناری در مورد فقه هستهای دبیر علمی جلسات بودم. این فکر میکنم خیلی خوب روشن میکند که منظور ایشان از بسط فقه چیست. مثلاً در مورد اینکه بمب هستهای باید داشته باشیم یا نداشته باشیم نظر شرعی چیست، حلال یا حرام است. در همه این موارد فقه باید بتواند اظهارنظر کند بنابراین باید فقه را بسط داد و چگونه میتوان فقه را بسط داد؟ فکر میکنم نکتهای که برای ایشان مهم است این است که فقه باید بتواند در زمینههای جدیدی که به وجود میآید خوب خودش را با آن وفق بدهد.
آقای علیدوست ۱۰۰٪ طرفدار بسط فقه هستند و دکتر سروش هم طرفدار قبض فقه یا شریعت هستند. اینجا در پرانتز اینکه کدام ایراد آقای دکتر سروش به این فقه و این شیوه برخورد با شریعت کدام است؟ مثلا یک پارادایمی است که این را قبول ندارد؟ اگر یک پارادایم دیگری به وجود بیاید ممکن است آن را بپذیرد؟ با بسط این فقه ۱۰۰٪ مخالف هستند و میگویند این فقه باید قبض پیدا کند. ولی در جلسات یک نوسانی دارند یک جاهایی صحبتهایی میکنند که انگار مشکل ایشان با فقه موجود و پارادایم موجود است. جلوتر در جلسه دوم یک چیزی گفتند که من به آن اشاره میکنم.
۴- مشکل افرادی که غرق در یک پارادایم (علمی یا فقهی) هستند
در مجموع در جلسه اول در یک جمله اگر بخواهم خلاصه کنم مشکل اساسی این است که آقای علیدوست مانند هر دانشمندی که در هر رشته علمی کار میکند برای او سخت است که بفهمد یک پارادایمی وجود دارد و آنها در آن پارادایم با یک پیشفرضهایی کار میکند. یعنی برای یک فیزیکدان سخت است فکر کند که فیزیک میتواند چیز دیگری باشد. شما با یک فیزیکدان یا یک زیستشناس بحث کنید احتمالاً به شما نخواهد گفت ما هیچ پیش فرضی نداریم. ولی احساس همه دانشمندها این است که این پیشفرضها طبیعی هستند و کار دیگری نمیشود کرد و باید با این پیشفرضها کار کنیم. این حالتی است که یک آدم وقتی در یک دیسیپلین (discipline) علمی کار میکند پاردایم را نمیبیند و نمیتواند حس کند پارادایم دیگری هم میتواند وجود داشته باشند.
۵- فقه بریده از اخلاق و کلام
به نظر من جلسه اول آقای دکتر سروش به درستی یک اشارههایی میکند به اینکه یک مشکلات اساسی در پارادایم موجود فقه وجود دارد. میگوید این فقه بریده از اخلاق و کلام است، اینها ایرادهای خیلی اساسی است. فکر میکنم در این جلسات به اندازه کافی از این حرفها زدیم. آقای علیدوست سعی میکند این را به اصطلاح سمبل کند. در مورد اخلاق، اینکه فقه بریده از اخلاق است با اینکه فقه کاری به اخلاق ندارد دو حرف مجزا است. من فکر میکنم در این جلسات به اندازه کافی بحث کردم که اخلاق میتواند مبنای اصلی باشد. شما یک سری احکام کلی اخلاقی دارید مثل اینکه عدالت «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَ الْإِحْسَانِ» این یک حکم اخلاقی کلی است. ما یک سری احکام اخلاقی کلی داریم، عدل باید رعایت شود و احسان مبنا قرار بگیرد و چیزهای کلی است. اینکه فقه بر مبنای اینها استوار است یا خیر یا اینکه فقه موجود اینگونه نیست؟ وقتی شما میخواهید به یک طلبه فقه یاد بدهید الزامی وجود ندارد درسهای مقدماتی در مورد اخلاق پاس کند، مستقیم جامعالمقدمات میخواند، ۴ سال ادبیات و منطق میخواند بعد سراغ کتب فقهی و اصول فقه میرود. الان شما وقتی به درسهای حوزه علمیه قم نگاه میکنید نمیبینید اخلاق پایه فقه است یا یکی از پایههای اصلی فقه است.
ایشان (آقای علیدوست) چه جوابی میدهد؟ میگوید چطور شما این حرف را میزنید که فقه بریده از اخلاق است؟ در باب شهادات در امور قضایی، اینکه یک نفر بخواهد شهادت بدهد، باید عادل باشد، در کتب فقهی ببینید در آن مباحث نوشته شده که شرط عدالت این است که گناه کبیره نکند و گناهان کبیره را در آنجا ذکر کردند. اصلاً متوجه نیست این حرفی که شما میزنید یعنی اینکه فقه بریده از اخلاق است، یعنی یک جایی که به یک سری مسائل اخلاقی خیلی اساسی مثل اینکه باید دروغ نگویید و… آنها را آنجا نوشتید مثلاً در باب هفتم فصل چهاردم جلد ۱۲ فقه شما است. این یعنی اینکه فقه شما بریده از اخلاق است، اخلاق در فصل یک نیست، فقه شما اینگونه نیست که ده فصل باشد و نه فصل آن اخلاق باشد فصل دهم در مورد آداب ظاهری عبادات باشد. آقای علیدوست در جلسه اول در مورد کلام مقاومت میکنند.
منظور آقای دکتر سروش از اینکه فقه بریده از کلام است چیست؟ من از طرف دکتر سروش میگویم چون در مناظره وقت نمیشود، رفت و برگشت دارد، وقتی طرف چیز دیگری میفهمد و چیز دیگری جواب میدهد؛ اینکه دوباره بخواهد برگردد و بگوید منظور من این بود و منظور من چیز دیگری بود، معمولاً حرفهای جدید پیش میآید و مجبور است سراغ این برود که جواب آنها را بدهد.
۶- فقه باید کاشف شریعت باشد
فقهی که مبنای آن کلام است یعنی من وقتی به عنوان طلبه وارد حوزه علمیه قم میشوم اول به من نه حتی یک سال، ولی چهار درس بدهند که بخشهایی از کلام که خیلی مهم است را بفهمیم که خداوند چرا پیامبر فرستاده است. فقه ابزاری است که کاشف شریعت است.
این فقهی که آقای علیدوست این اصطلاح را به کار میبردند و میگوید فقه کاشف شریعت است. من باید اول بفهمم این شریعت چیست، یک بحثهایی لازم دارم، خداوند چرا پیغمبر فرستاده است؟ چرا پیغمبرها شریعت آوردند؟ شریعت قرار است چه کاری بکند و هدف چیست؟ جلسه اول جایی که این بحث را دکتر سروش مطرح میکنند بحث در مورد گستره شریعت و فقه است. اگر من دیدگاههای متفاوتی نسبت به دو نفر داشته باشم، دیدگاههای کلامی متفاوتی داشته باشم که خداوند چرا پیامبر فرستاده است و پیامبرها قرار است چه کاری بکنند و شریعت کجای دعوت پیامبرها قرار میگیرد؟ اگر دو دیدگاه متفاوت داشته باشند، آنوقت قطعاً روی اینکه گستره شریعت تا کجا است، کجای آن را باید بسط بدهیم و کجا را نباید بسط بدهیم میتوانم از عرف استفاده بکنم یا نکنم اینجاها تأثیر میگذارد.
۷- اهمیت کلام در فقه
اساسیترین سؤالهایی که در فقه باید پاسخ داده شود ریشه کلامی دارند، بنابراین فقها باید براساس اختلافاتی که از نظر کلامی با هم دارند ردهبندی شوند. نرمال این است. مثلاً این فقیه به دلیل اعتقاد کلامی خاصی که دارد یک فقه کوچکتری را قبول کند یا غلظت اصول فقه را کم کند و آن فقیه به دلیل اعتقاداتی که در مورد شریعت دارد که شریعت باید خیلی شاخ و برگ داشته باشد فقه دیگری را عرضه کند.
اساس شریعتشناشی، اینکه شریعت چیست برمیگردد به اینکه خدا چیست و چرا پیغمبر فرستاده است، یک دیدگاهی نسبت به انسان و همین بحثهایی که در این جلسات مرتب کردم. شما باید یک انسانشناسی داشته باشید و باید بدانید که خدا چرا پیغمبر فرستاده است، این ادیان قرار است انسان را به کجا برسانند. بالاخره باید یک دیدگاههای کلی داشته باشید و این خیلی مهم است. شما تا ندانید که شریعت چیست و قرار است چه کاری بکند و چرا آمده، فقه بیفایده است. شما یک فقیه پیدا کنید این سؤال را از او بپرسید خدا چرا چند شریعت فرستاده است؟
[۰۰:۳۰]
این شریعتها چرا با هم اختلاف دارند؟ آیا این را نباید یک آدمی که میخواهد فقه بگوید، بداند؟ شما یک نفر از علما را پیدا کنید که در مورد این فکر کرده باشد. جوابی دارد که چرا شریعت یهود با شریعت اسلام فرق دارد؟ غیر از اینکه به شما بگویند شریعت یهود هم همان شریعت اسلام بوده است ولی آن را تحریف کردند. این هم نمیتوانند بگویند، من در یک جلسهای گفتم حداقل چند مورد در قرآن است که شهادت میدهد شریعت آنها، چگونه است که شریعتها باهم فرق دارند. بحثی که در این مورد میشود اینها بحثهای کلامی است.
فقه بریده از کلام این معنی را نمیدهد که هیچ فقیهی در طول تاریخ چیزی از کلام نمیدانست. ایشان بلافاصله جواب میدهد آقای فلان فقیه در فلان کتاب است به آن مراجعه کنید مثلا در جلد ۱۴ بحثهای کلامی خیلی مهمی را مطرح کرده است. باور کنید عین همین حرف را زدند، در جلد فلان الذریعة ببینید. در جلسه دوم چون آقای سروش در جلسه اول از آقای بروجردی نقل کرده بودند که اصولاً همه حرف فقها این است که شما برای اجتهاد و اینکه فقه یاد بگیرید، علم جنبی که باید بلد باشید منطق و اصول فقه است و باید اصول فقه بلد باشید. (اصول فقه یک چیزی شبیه منطق است ابزار استنتاج است.) چون این را گفته بودند، ایشان در جلسه دوم یک لیست از صفحاتی گفتند که آقای بروجردی بحثهای کلامی هم کردند. موضوع این نیست؛ موضوع این است که شما جلد یک جواهرالکلام را باز میکنید، چه میبینید؟ کلام میبینید؟ بحثهای اصولی در مورد اینکه شریعت و دین چیست میبینید؟ اصلاً فقه در مورد چیست، شریعتی که من میخواهم کشف کنم چه دیدگاه کلی در مورد آن دارم که میخواهم آن را کشف کنم.
اینها نکات پارادایمی است که دقیقاً مانند ماهی که در آب است متوجه نیستند. به اصطلاح جوابهای ادهاک در فقه در مورد مباحث کلامی وجود دارد که خیلی ضروری هستند و در مورد آن بحث نمیشود به خاطر این نیست که از عقیده خاصی استفاده نمیشود. مثلاً بالاخره یک جوابی در مورد اینکه این شریعتها چرا با هم فرق دارند به شما میدهند، شما از هر فقیهی سؤال کنید یک چیزی به شما میگوید ولی چیز فکرشدهای نیست و در فقاهت آن هم تأثیری نگذاشته است.
در مورد اینکه چرا شریعت آمده است (در آخر چیزی که پذیرفته شده است) یعنی ته پارادایم ذهن همه این است که شریعت یک مجموعه فرمانهایی است که باید از آن اطاعت کنیم. اصل آن این است که باید اطاعت شوند و برای همین آمده است، انگار در شریعت خداوند یک مجموعه احکام داده که ببیند مردم مطیع هستند یا خیر، بنده خوبی هستند یا خیر. این را در اول کتاب نمینویسند ولی اگر نگاه کنید در تمام بافت فقه، این یک اعتقاد کلامی است که شریعت به چه دردی میخورد؟ شریعت چیست؟ خدا چرا پیغمبرها را فرستاده است؟ خدا پیغمبرها را فرستاده و یک سری اوامر به ایشان گفته است و ما باید امتثال امر کنیم. ته ذهن فقیه چنین جوابهایی وجود دارد. ولی اینگونه نیست که در فصلهای اول بیایند و طرف از آن دفاع کند.
حضار: در سایه صحبتهای شما به نظر من در مناظره اول اگر اشتباه نکنم یک نکته بود
استاد: من چون تازه گوش کردم میتوانم تصحیح کنم جلسه اول یا دوم یا سوم بود
حضار: آقای سروش ارجاعی میدهند به آیه «لا تَسْأَلُوا» به نظر من بزرگترین سؤال این مناظره این است که نکته به این مهمی اشاره شد و دکتر سروش اینگونه مطرح کردند و آیه لا تَسْأَلُوا را توضیح دادند و در پرانتز گفتند بعضی از روایات هم مؤید این کلام است (يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَسْأَلُوا عَنْ أَشْيَاءَ إِنْ تُبْدَ لَكُمْ تَسُؤْكُمْ (مائده:۱۰۱))
استاد: احسنت
حضار: آقای علیدوست پاسخی که دادند به قول شما وارد این پارادایم نمیشوند. گفتند شما جاهایی که به نفع شما است به روایات اشاره میکنید
استاد: اصلاً ایشان اشاره نکرده بود. اتفاقاً یکی از تیزهوشیهای دکتر سروش در این مناظره همین بود که گیر داد که این را جواب ندادی و آقای علیدوست را مجبور کرد که اظهارنظر کند و چیزی که آقای علیدوست گفت فاجعه بود. به نظر من دیگر لازم نبود دکتر سروش ادامه بدهد، یک آیه به این مهمی در مورد فقه در قرآن است، شاید بگوییم تنها آیهای است که به صراحت در مورد فقه یک چیزی میگوید. سؤال نپرسید ایشان جوابی که داد ارجاع داد که شأن نزولی وجود دارد و ما باید به آن شأن نزول مراجعه کنیم و معنی آیه را پیچاند. آیه به صراحت میگوید که نپرسید، جلوتر میخواستم بگویم ولی یکی از نکات شگفتانگیز جلسه اول از طرف آقای علیدوست، نه اینکه چه جوابی دادند، بلکه عدم آمادگی بود. شما این را به فقها بگویید و هر ایرادی که به فقه بگیرید، همانطور که هر ایرادی به فیزیکدانها بگیرید، آدمهایی که در پارادایمی غرق هستند و کار میکنند ۴۰-۵۰ سال زندگی خود را گذاشتند، هر چه بگویید (مثلاً بگویید) فیزیکدانها این را بررسی نمیکنند، میگویند یک نفر در آفریقای جنوبی مقالهای نوشته است، (واقعاً در آفریقای جنوبی یک نفر مقاله جالبی در مورد فیزیک نوشته است قصد توهین به آفریقای جنوبی را ندارم؛ یک فیزیکدان خیلی خوبی آنجا است که دیدگاههای غیرارتودوکس دارد؛) و چیزی که شما میگویید را گفته و بررسی کرده است.
فقهی که حداقل ۱۲۰۰ سال سابقه دارد، هرچه شما بگویید، پاسخ میدهند یک نفر در یک جایی یک چیزی گفته است؛ ولی آیا این روند کلی (main stream) است؟ الان یک دانشجویی هست و میخواهید به او فیزیک یا فقه یاد بدهید؛ آیا اینها را به عنوان نکات اصلی میگویید؟!
۸- فقه بریده از قرآن
خوشبختانه آقای دکتر سروش در جلسه اول این حرف را زدند: بریده بودن فقه از قرآن! اینگونه نیست که فقط از اخلاق و کلام بریده شده باشد. این فقه موجود از قرآن بریده است. به نظر من یک فقه واقعی، در ۴۰ سال که طرف فقه میخواند هر سال باید یک بخش عمدهای از تلاش او فهمیدن قرآن باشد. اصلاً نیست، در حوزههای علمیه قم الان اینگونه است (قدیم اینگونه نبود) که بتوانید راحت کلاس تفسیر قرآن بگذارید، الان اوضاع بهتر شده است. تفسیر قرآن چه بود اینجا فقه میخوانیم، عین حرفهایی است که زده شده است و هنوز هم یک عده میزنند ما فقه میخوانیم.
جواب آقای علیدوست این است که در مکاسب ببینید چند آیه قرآن استناد شده است. اینکه قرآن پایه باشد و ساختار (structure) کلی شریعت باشد و اعتقاد شما در مورد شریعت و فقه و چگونه کار کردن را از قرآن بیرون بکشید. اینکه آیاتالاحکامی وجود دارند که از اینها استفادههایی شده است اکثر آنها هم با پدیده نسخ از بین بردند. شما الان بگویید در قرآن سنگسار نداریم، در فقه تثبیت شده است، در قرآن فلان حکم را نداریم. خیلی از احکام در قرآن نیست، نه اینکه سنگسار نیست، یک چیز دیگری است؛ پاسخ میدهند: اینکه بله نسخ شده است. الان بگویید قرآن متنی است که در آن هر چه آیاتالاحکام آمده را فقها استخراج میکنند، مطلقاً اینگونه نیست. با وجود اینکه اعتقاد دارند اینها از همه احادیث معتبرتر هستند ولی مطلقاً اینگونه نیست. در مورد خوردنیها در قرآن اینگونه نوشته است که در فقه است؟ خیر. در مورد روابط خانوادگی خیلی جاها اختلافهایی است که استدلال این است آن آیه با این آیه نسخ شده است، آن آیه با سنت پیغمبر نسخ شده است و الی آخر. کلاً احکام که ما داریم متأسفانه با احکام قرآن خیلی سازگار نیست.
آقای سروش مثال خیلی جالبی زد گفت من از آقای فلانی شنیدم که پیش آقای خمینی رفته است و گفته شما نوشتید ازدواج با فردی که مرتکب زنا شده جایز است در حالیکه در قرآن نوشته است «الطَّیِّباتُ لِلطَّیِّبِینَ و الخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ» (نور:۲۶) مهم نیست حرفی که ایشان گفتند از آن آیه خلاف آن حکم درمیآید یا خیر؛ مهم جوابی است که آقای خمینی گفتند، ایشان گفتند: من اصلاً به آن آیه توجه نکردم. لااقل بگوید من توجه کردم ولی آن آیه از نظر من منافاتی با این ندارد، من درباره یک چیزی صحبت میکنم که به صراحت در قرآن، چیزی مربوط به این است. چرا توجه نکرده است؟ چون فقها کتب فقهی را میخوانند، بیش از هر چیزی، آن چیزی که در حوزههای علمیه مورد توجه است خواندن کتب فقهی است. قرار است طرف شرح لمعه بخواند، بعد مکاسب بخواند، بعد جواهرالکلام و اصول فقه و کتب فقهی بخواند؛ اگر آنها در مبحث نکاح به آن آیه توجه نکردند آقای خمینی هم توجه نکرده است. اگر آنها توجه کرده بودند ممکن بود ایشان هم با یک استدلالی بگوید این درست یا غلط است.
کل بحث جلسه اول به نظر من اینگونه است که موضع دکتر سروش این است که پارادایم موجود فقه اشکال اساسی دارد و قابل بسط نیست و اقای علیدوست همه را اینگونه جواب میدهد. چند نکته دیگر در حاشیه است که میگویم ولی اصولاً اینگونه است، دقیقاً مانند آدمی که غرق در پارادایم است، اصلاً اینکه فقه بریده از اخلاق است و مبنای اخلاق ندارد اینکه اعتقادات و اخلاق باید پایه فقه باشند و نیستند این را انگار متوجه نمیشوند که مشکل چیز عمیقی است. با گفتن اینکه در فلان جلد فلان کتاب یک چیزهای اخلاقی نوشته شده است و ایشان مرتب میگوید دروغ حرام است هم جزء فقه است، قواعد اخلاقی هم جزء فقه است. فکر کنم دکتر سروش میگوید حسد ورزیدن و حسد نورزیدن جزء فقه نیست، در باب شهادات بخشهایی از اخلاق که یک چیزهایی به منصه ظهور میرسد مثلاً دروغ گفتن این است که یک نفر یک جملهای بگوید که کاذب باشد و عمداً این کار را کرده باشد. اینها جزء فقه است ولی چیزهای عمیقتر اخلاقی که درونی هستند جزء فقه نیست و بابهایی که ایشان میگوید حتی اشارهای به آنها نمیشود.
نهایتاً اینکه یکی از مشکلات اصلی که بارها روی آن تأکید کردم، مشکل اصلی فقه جدای از اینکه چطور پیش میرود و چگونه کشف شریعت میکند را کنار بگذارید، سوال اینست چند درصد دین شریعت است؟ شریعت به معنایی که، ابا دارم از واژه شریعت استفاده کنم احکام فقهی یعنی گزارههایی که فقها به صورت جواهرالکلام مینویسند قرار است چند درصد دین آمده از طرف خداوند این باشد؟ ۹۰٪، ۵۰٪ کمتر از یک درصد، به نظر من یک چیزی که فقها دقت نمیکنند این است که شما یک چیزی که ارزش نداشت اینقدر بسط پیدا کند را اینقدر بسط دادید. یعنی بزرگترین کتبی که نوشته میشود همینها است،
[۰۰:۴۵]
شما در کتابخانههای مذهبی ببینید اگر یک کتابی از این طرف کتابخانه تا آن طرف کتابخانه مجلدات آن است یا حدیث است آنهم احادیثی که تنقیح نشدند مانند بحارالانوار، جوامع روایی هستند یا از کتب فقهی هستند. کنار آن کتاب معراج السعاده در یک گوشهای کتاب اخلاق هم است. سؤال این است باید کتابخانه حوزه علمیه چند درصد فقه باشد؟ همه فقه است. اینکه به آن بخش ظاهری دین (میخواهم بگویم حتی بخش ظاهری شریعت) این را تحت عنوان احکام فقهی استخراج میکنید، فعلاً کاری به این ندارم که شیوه استخراج آن درست است؛ فرض کنید درست است و این را معادل با نود و خوردهای درصد از دین میکنید. آموزش میخواهید بدهید همین است، دیدگاه شما نسبت به دین همین است، بحث توحید و شرک به حاشیه میرود، بحثهای اخلاقی به حاشیه میروند و این را بزرگ کردید و بسط دادید. در آیه قرآن گفته بود سؤال نکنید تا بسط پیدا نکند چیزی که آقای سروش میخواهد بگوید این است که اصلاً قرار نبود این مقدار شاخ و برگ به این احکام بدهیم.
تمثیلی که به ذهنم رسید را میگویم، به نظر من در این بحث، فقها و آقای علیدوست متوجه نمیشوند (چون غرق در آن پارادایمی هستند که سالها در آن کار کردند) و اصلاً برای آنها سؤال پیش نمیآید که میگویند ما در فقه مثلا در نماز به صورت آن کار داریم، طرف حضور قلب داشته باشد یا خیر. ایرادی که آقای سروش به درستی میگیرد این است که از امام محمد غزالی نقل میکنند فقه علم دنیوی است. مثلاً در معاملات چه کاری بکنید، در مورد عبادات هم آخرت شما را تأمین نمیکند، چون اگر بدون حضور قلب، بدون نیت درست نماز بخوانید و روزه بگیرید آداب باطنی نداشته باشید و فقط آداب ظاهری را رعایت کنید به هیچ دردی نمیخورد. فقط به درد همین میخورد که در حکومتهای دینی اگر نماز بخواند بتواند یک جایی استخدام شود، در همین حد به درد میخورد. نه اینکه باعث رشد معنوی شود، طبعاً اگر باعث رشد معنوی نشود در آن دنیا هم به درد شما نمیخورد؛ در حالیکه دین برای آن دنیای شما آمده است.
۹- جداکردن ظاهر از باطن و صورت از محتوا
آن چیزی که اصلاً متوجه نیستند اینست که آیا جدا کردن ظاهر و باطن و جدا کردن صورت و محتوا مشروعیت دارد؟ اصلاً به این فکر نمیکنند که اگر یک شاخهای از دانش به وجود بیاورم که فقط به ظواهر کار دارد و به باطن کار ندارد درست است؟ به نظرشان بدیهی است. فکر میکنند لازم است که باشد. میگویند لازم است ما بگوییم طرف نماز خواند اعاده بکند یا نکند. علم فقه در مورد عبادات به شما این را میگوید؛ قبول بودن و مقبولیت صحت عمل؛ یک اصطلاحی دارند صحت عمل را میتوانید تشخیص بدهید. مثلاً در نماز باید وضو میگرفتی، اینگونه میگرفتید نماز را رو به قبله میخواندید، چند درجه انحراف داشته باشید، قبول است یا قبول نیست. قبول نیست نه اینکه از طرف خدا قبول است یا خیر!
من خودم یک موقعی نوجوان که بودم متشرعتر بودم به این معنا که عقل من نمیرسید که موضع انتقادی نسبت به فقه و شرع داشته باشم. یک بار یک معلمی داشتیم که آدم بسیار متشرعی بود، یک داستانی از یک آقایی نقل کرد که رفته در نجف برای زیارت و نماز خوانده است و حال عجیبی به او دست داده است که تمام عمر خود چنین معنویتی احساس نکرده است، انگار به عروج عرفانی رسیده است. وقتی به خانه برگشته یادش افتاده که وضو نگرفته بود. من در آن عالم نوجوانی خودم تعجب کردم این معلمی که متشرع است چگونه این را نقل میکند بالاخره باید وضو میگرفت نماز او قبول نیست.
از نظر فقهی نماز او قبول نیست، این قبول نیست یعنی چه؟ یعنی خدا قبول نکرده است؟ یک چیز دیگری است، صحت عمل. فقها اجبار دارند برای صورت اعمال، شرایطی بگویند. به مردم بگویند اگر این کارها را نکنید نماز شما قبول نمیشود، مانند اینکه حداقلی برای نماز است. این حداقل را نمیبرند به این سمت که باید حداقل حضور ذهنی داشته باشید.
در قرآن برعکس است. شرط نماز خواندن این است که معنای چیزی که میگویید را بفهمید. برای اینکه دیگران ببینند انجام ندهید، حالت حواس پرتی نداشته باشید، انگار بیشتر روی اینها تأکید میشود. یک چیزی در این پارادایم است و اینکه ما حق داریم به این قسمت بپردازیم و این ضروری است و این کار را میکنیم. نه متوجه این هستند که آیا جدا کردن این صورت با آن محتوا صلاح است یا خیر؟ کاملاً مطمئن هستند که باید این کار را بکنند. در کتب فقهی در مورد حضور ذهن لازم نیست چیزی بنویسند چون آن چیز درونی است و خیلی نمیتوان شناسایی (detect) کرد. در فقه باید همه چیز ظاهری باشد، رسماً یک دانش دنیوی ظاهری است که طبعاً سطحی است.
۱۰- تمثیل تولید ناخنگیر از یک کارخانه با تشکیلات عظیم
آقای سروش یک تمثیل جالبی در جلسه دوم گفتند، انگار ده هکتار زمین را یک کارخانه با هوش مصنوعی و تشکیلات بسازید در آخر ناخنگیر تولید کنید. بگویید ناخنگیر چیز لازمی است؛ ولی این همه تشکیلات و سرمایهگذاری برای تولید آن ناخنگیر لازم بود یا خیر؟
مثالی که به ذهن من رسید این است که شما میدانید در خیلی از کشورها مخصوصاً انگلیسی زبانها یا خود انگلستان یک آداب خیلی سفت و سختی درباره مهمانیهای رسمی دارند؛ اینکه چگونه باید قاشق و چنگالها و بشقابها را چید، اینکه انواع بشقاب وجود دارد، سوپخوری و دسرخوری و انواع قاشق و چنگالی که باید با یکی سوپ بخورید که در مهمانی رسمی سطح بالا تعداد زیادی بشقاب و کاسه است. کنار آنها هم انواع کاردهای کوچک و بزرگ و قاشق و چنگال است و اینکه از اینها باید چگونه استفاده شود. شما یک دانشی تولید کنید درباره اینکه اینها چگونه هستند، ترتیب اینکه قاشق و چنگالها چگونه چیده شوند، یک قواعدی دارد. این را بسط بدهید و سالها در مورد آن بحث کنید و یک دانشی درباره اینکه ظروف غذاخوری چه هستند و چگونه باید استفاده شوند. طبعاً این دانش که به وجود بیاید تعداد ظرفها هم اضافه میشود، چون سؤال پیش میآید که اگر ماهی فلان باشد در این ظرف بخوریم یا آن؟ آخر به این نتیجه میرسند که یک ظرف جدید برای آن نوع ماهی بگذاریم. تعداد ظرفها و قاشق و چنگالها زیاد میشود، آداب پیچیده میشود و سؤالهایی که پرسیدند همه منطقی بود. یک نفر غذا میخورد شک کرده است که آش را باید در سوپخوری بخورد یا در ظرف پیشغذا بخورد. دیدند نه به آن میخورد و نه به این میخورد گفتند یک کاسه آشخوری هم بگذاریم.
شما اگر از این آدمها بپرسید که این چه دانشی است که بسط میدهید این به چه درد میخورد؟ میگویند به درد میخورد هرچه مشخصتر باشد تکلیف آدمها بهتر معلوم میشود. نکته این تمثیل اینجاست هیچ چیزی در مورد اینکه چه قرار است خورده شود و چگونه قرار است پخته شود نیست. یعنی آشپزی در آن نیست. اینکه قرار است چه بخورید میگویند این جزو فقه نیست، آن یک دانش دیگری است کار فقه این است و در مورد فرمالیته خوردن غذا بحث میکند. آشپزی را از آشپز بپرسید. شما نمیتوانید ایراد منطقی بگیرید؛ میگویند ما یک دانشی داریم در مورد اینکه بعد از اینکه غذا آمد اینکه چه غذایی است و چگونه باید سرو شود و چگونه باید بخورید. احساس آنها این است. در این مثال شما لازم است بدانید که باید با دست چپ چنگال خود را بگیرید، با دست راست قاشق. مثلاً استیک را با کارد ببرید بعداً بخورید.
در آداب خوردن فرانسویها پیشرفتهتر هستند که چند سانت مانده به دهان شما، دهان باید باز باشد. یک بار یکی از دوستان میگفت انگلیسیها فتوا دادند که پیتزا را میتوان با دست خورد، وقتی انگلیسیها با دست میخورند پس میشود خورد. فرانسویها هم کلی آداب خوردن دارند چون مفصل میز میچینند. مشکل این است که اصل ماجرا غذا و آشپزی است، اینکه چه بخوریم و چه نخوریم، اینکه چه چیزی به ما انرژی میدهد. در علم فقه (از طرف فقها جواب میدهم) در مورد آشپزی هم کلی مطلب داریم، دیگهای مختلف،دیگ ماکارانی، قابلمههایی که دسته پلاستیکی دارند، آنجا در مورد ظروف داخل آشپزخانه خیلی احکام داریم، ولی چیزی نداریم در مورد اینکه چه چیزی بپزیم، چه غذایی خوب است؟ چه غذایی بد است و چگونه باید تهیه شود؟ اینها به ما ربطی ندارد. اشکال ندارد این دانش مثلا یک درصد کتابخانه آشپزخانه ما را اشغال کند, ولی اگر ۹۹٪ شود بد است.
اینکه این دانش را از کل مسئله غذا خوردن جدا کنید و این همه روی آن بحث کنید، این چیزی است که به نظر من جلسه اول آقای دکتر سروش میگوید. چون دقیقاً این نکات پارادایمیک هستند. آقای علیدوست اصلاً جوابهایی که میدهد پاسخ چیزهایی که آقای سروش میگوید نیست؛ انگار متوجه نمیشوند. به نظر من تمام دانشمندها در تمام رشتههای علمی همین نقطه ضعف را دارند. به یک زیستشناس بگویید شما در یک پارادایم خاصی کار میکنید، برخورنده است. اینکه یک پارادایم دیگری میتواند وجود داشته باشد، چه پارادایم دیگر میتواند وجود داشته باشد؟ بگوید شما در یک پارادایمی کار میکنید که علت غایی در آن حذف شده است، لعنت به علت غایی، شما میخواهید علت غایی را احیا کنید. ما این همه زحمت کشیدیم علت غایی را از بین بردیم.
آقای نیگل که چند جلسه پیش اشارهای به کتاب او کردم دنبال این است که علت الهیاتی (Theology) به معنای ارسطویی را احیا کند و معتقد است بدون تئولوژی، ساینس نمیتواند مسائل مربوط به ذهن و آگاهی را حل کند. معمولاً این چیزها عصبانی کننده است و طرف جوابی ندارد.
۱۱- تراث گذشتگان
همیشه دانشمندها احساس موفقیت میکنند، شما در حرفهای آقای علیدوست حس اینکه بزرگانی این همه سال کار کردند و یک تُراثی است که باید حفظ شود. فقه یک عظمتی دارد که چگونه میشود به آن ایرادهای اساسی بگیرید و بگویید از اول خطا بود. نکتهای که به نظر من مهم است این است که فکر میکنم غیرممکن است شما به یک شخصی که معمم است این را به او بگویید و بپذیرد. واقعاً تجربه زندگی من است تمام کسانی که معمم هستند نمیتوانید به آنها بگویید شما نماینده دین نیستید، شما تحصیلکردههای مدارس خاصی هستید که با حسن نیت سعی کردید شریعت را کشف کنید ولی از یک راه خاصی این کار را کردید. فقه شما فقه جعفری نیست، فقه تولید شده در همین حوزههایی است که درس خواندید. تعریف فقه از نظر من این نیست دانشی که کاشف شریعت است چون میتواند صورتهای مختلف داشته باشد. فقه یعنی دانشی که همین الان در حوزههای علمیه که فقاهت درس میدهند تدریس میشود.
[۰۱:۰۰]
سیلابس مشخصی دارد، کتابهای خاصی را میخوانند، کسی که فارغالتحصیل آنجا است فقیه است و نه کسی که کاشف شریعت است. اینکه این فقه، حوزه علمیه قم وصل به امام جعفر صادق نیست این را نمیتوانید به یک معمم بگویید. انگار تمام تار و پود وجودشان اینست که نماینده سنت نبوی هستند و نماینده امامها هستند. این در وجودشان است یعنی اینکه این فقه تراث ائمه است نه تراث دانشگاههای شیعه، اینگونه بگویید نمیشود، چون ممکن است بخواهد دانشگاههای دیگری به وجود بیاید. یک شریعت مقدسی بود، پیامبر و امامها آمدند و ادامه آن همین حوزهها هستند و اینها هم کسانی هستند که میراثدار و تراث ائمه هستند و تراث شیخ طوسی نیستند، نه تراث فقهای قرن چهارم به بعد. اینکه این مدارس میتواند سیلابس دیگری داشته باشد، نگاه دیگری داشته باشد، میتوانست پارادایم دیگری برای کشف شریعت جعفری و چیزی که امام جعفر صادق به عنوان شریعت ارائه کرده است داشته باشد. آن چیزی که در قرآن است و پیغمبر گفته است در کشف شریعت اسلام میشد دانشگاه دیگری با دروس دیگری ترتیب داد اصلاً اینها نمیپذیرند.
من یک جوکی در مورد فیزیکدانها در جلسات جدایی علم از دین گفتم، شما با فیزیکدانها که بحث میکنید اگر یک مقدار بحث فلسفی کنید مثلاً در مورد اینکه این شیوه کار شما لزوماً رئالیستی نیست و یک دیدگاه اینسترومنتالیستی دارید، اینکه مدل ریاضی میسازید و از این بحثها که کنید، خیلی سریع و راحت به شما میگویند همین است. فیزیک عبارت از ساختن یک سری مدلهای ریاضی است که بتوانیم با آن آزمایشهایی (experiment) که انجام میدهیم را جواب بگیریم. بله فیزیک همین است.
جوکی که گفتم، این بود که آدمی بود که اختلال مشاعر داشت و به بیمارستان روانی برده بودند مشکل او این بود که برسها را به نخ میبست و دنبال خود میکشید و در عالم خودش فکر میکرد اینها سگ هستند. یک روانشناس جوانی در آن تیمارستان کلی روی این آدم کار کرد که بفهمد این برسها سگ نیستند سگ یک چیز دیگری است و برس چیز دیگری است. به نظر میآمد بعد از مدتها متوجه شده است و از این حرکات و رفتارها نمیکند، به او برس نشان میدهند میگوید برس است، سگ نشان میدهند میگوید سگ است، فرقهای برس با سگ را میتواند برای شما بگوید که آن موجود زنده است. روز آخری بود که روانشناس با شادی دنبال ترخیص این بیمار از تیمارستان بود و مشکل او حل شده بود دید که در راهرو یک برسی را دنبال خود میکشد. با عصبانیت به او گفت این چیه که دنبال خودت میکشی؟ گفت برس است. اینم خیالش راحت شد و رفت. به محض اینکه رفت بیمار گفت خوب گولش زدیم پاپی.
باور کنید غرق شدن در پارادایم همین است، شما به یک فقیه الان بگویید درسهای شما فلان است میگویند بله. واقعاً در جلسه دوم آقای علیدوست یک دفعه به همان قالب اصلی خودش رفت. بحث میکنند میگویند بله فقه است و کاشف شریعت است؛ یک دفعه بحث تراث شد؛ آقای سروش هم جواب داد، ایشان گفت تراث که میگویم منظور ما این است خداوند پیغمبر فرستاده است، شریعت فرستاده است، دین است باید حفظ شود. آقای سروش سالها مانند روانشناس زحمت کشیده که به علما بگویید دین با معرفت دینی جدا است. همه سر خود را تکان میدهند میگویند بله جداست. آن چیزی که ما از معرفت دین فهمیدیم ممکن است اشتباه باشد. دین هم چیز اصلی است که خداوند فرستاده است و خواسته است. ولی واقعاً در یک لحظاتی اگر روی آنها کنترل نباشد مدعیاند چیزی که ما میگوییم همان دین است. تراث ما تراث شیخ طوسی نیست، این تراث مدارسی که از قرن نهم هجری به این شکل اداره شدند نیست این از امام جعفر صادق است. در جلسه دوم یک دفعه این را گفت، باور کنید وقتی داشتم گوش میکردم یک دفعه جاخوردم. به اصطلاح به تنظیمات کارخانه برگشتند. یک دفعه مسئله این شد انگار فقهی که ما میگوییم همان چیزی است که در شریعت بود و خدا گفته است.
بنابراین حرفهایی که قبلاً در این جلسات زدیم را تکرار نمیکنم. این چیزی که به آن فقه میگوییم، یعنی محصول مدارسی که تلاش میکنند در یک پارادایم مشخصی شریعت را کشف کنند. اینکه این پارادایم اشکال دارد، بله این پارادایم اشکال دارد، این راه از اول اشکال داشت. این تصور کلی در مورد اینکه شریعت چیست و چگونه میتوان آن را کشف کرد ایراد اساسی دارد. من در جلسات زیاد در مورد این صحبت کردم شاید الان در حد چند جمله بخواهم دوباره تکرار کنم. پارادایم اشکال دارد بنابراین فقهی که تولید میشود فقه کارآمدی نیست و با آن شریعت زاویه دارد. حجم و الویتبندیهای آن اشکال دارد.
جدای از اینکه روش کشف اشکال دارد، حجمی که به آن اختصاص دادیم اشکال دارد، جدا کردن آن از محتوا اشکال دارد، الویتبندیهایی که در آن است اشکال دارد همه اینها اشکال است. اینکه من فکر کنم اشکال ندارد مسائل مربوط به صورت را از محتوا جدا کنم، ظاهر را از باطن جدا کنم، فکر نکنم به اینکه اینها باید با هم باشند.
انگار من بگویم استخراج شکر از اول اشکال داشت، این در میوه که هست، با مواد اطراف آن در هر میوهای یک چیزهایی است که اگر بخورید ضرر ندارد ولی اگر آن را جدا کنید و بخورید به عنوان یک چیز خالص شده، این خالصسازی مشکلات قلب و عروقی میآورد. شما نمیتوانید جواب بدهید که اگر نیشکر بخورم شکر آن را خوردم، چیزهای دیگر هم با آن خوردید. اولاً که نمیتوانید آنقدر نیشکر بخورید وقتی شکر را خالص میکنید. کنترلی روی این است که چقدر شکر به بدن شما برسد و این شکر همراه با چه حجمی از فیبر و چیزهای دیگر باشد که ضرر نداشته باشد.
حضار: در راستای دو نکتهای که فرمودید معممین بعید است چنین چیزی را قبول کنند…
استاد: عمداً گفتم، کسانی که عمامه خود را کنار میگذارند فکر میکنم همانهایی هستند که این را قبول کردند ولی تا وقتی عمامه روی سر آنها است به عنوان یک حقیقت (fact) تجربی میگویم، ولی ممکن است یک نفر بگوید یک نفر یک جایی است هنوز عمامه دارد و این احساس را ندارد.
حضار: با توجه به جملهای که فرمودید اینها جدای از امام جعفر صادق است من اخیراً با یکی از آشنایان که روحانی هستند بحث مناظره آقای سروش شد و برای ایشان تعریف کردم ایشان به عنوان روحانی خیلی برآشفته شدند و من را تکفیر کردند
استاد: شانس آوردید که اینجا هستید با وثیقه آمدید
حضار: گفتند میدانید معنی چیزهایی که میگویید چیست؟ بعد خلاصه یک دعوایی بالا گرفت که جزئیات آن را عرض نمیکنم. اما بعدها خیلی فکر کردم به اینکه چرا ایشان اینقدر برآشفته شد. چون جملهای که به من گفت این بود میفهمی این حرفی که میزنی ۹۰٪ قال صادق و قال باقرها بیهوده بوده است. حرف من را اینگونه فهمیدند. ولی واقعیت این است من کار آماری روی صحبت ائمه نکردم ولی به هر حال تفکر شیعه یک تفکر قالبی روی فرهنگ دینی ما است و غالب صحبتهایی که از ائمه شنیدیم ناظر بر مسائل فقهی بوده است. احتمالاً چالشی برای طرف ایجاد میکند اگر این حرف درست باشد که مثلا “لا تَسْأَلُوا” و گستره فقه را کوچک کنیم چون نگاه فقهی نسبت به ائمه وجود داشت پس این همه کلام فقهی از ائمه چه میشود، نمیخواهم وارد این بحث شوم ولی آن مقاومت ناشی از تقدس است. میگویند این همه امام صادق در مورد فقه صحبت کرده است پس وارد گفتگو نمیشوند. میخواستم این را به عنوان یک ریشهیابی که شاید بشود بعدها در مورد آن صحبت کرد بیان کنم.
استاد: عین همین نکته برآشفتگی که شما گفتید اگر به آنها بگویید که تحقیقات جدید نشان میدهد احادیث خیلی معتبر نیست، میبینید که آقای علیدوست واکنش نسبت تندی نشان دادند نسبت به حرفهایی که آقای سروش در مورد این زده است که تعداد احادیث قابل اعتماد خیلی کم است.
حضار: از امام صادق یک حدیثی است که شاید من اشتباه نقل میکنم ولی فلانی آمد از من سؤال کرد و کافر شد. اگر سؤال نمیکرد به او ضرر نمیرسید. یعنی به قدر کافی حدیث از امام صادق و باقر است که گفتند لا تَسْأَلُوا
حضار: جالب است که ایشان گفتند شما حق ندارید این حرفها را بزنید و در ادامه گفتند شما نظر مفسرین مثل آقای طباطبایی را خواندید؟ گفتم خواندم یا نخواندم حافظ المیزان که نیستیم. من مراجعه کردم دیدم نعل به نعل کلام آقای طباطبایی در کمال شگفتی دیدم (حالا ایشان آدم نواندیشی هستند) ولی در این مورد یادم نبود دقیقاً همین کلامی که شما و آقای سروش میفرمایید، است
استاد: بله. قبل از اینکه از این موضوع جدا شویم سعی کردم بگویم در جلسه اول مسئله این است که آقای علیدوست متوجه نمیشود مانند هر دانشمند دیگری برای او سخت است بفهمد این فقه پارادایم مشخصی است و میتواند چیز دیگری باشد و روال دیگری داشته باشد. من چند بار این را امتحان کردم سعی کردم با یک فقیهی این را چک کنم که درست میفهمم که روال کار استخراج احکام این است. مثل اینکه یک بار یک جعبهای (box) است و ورودیهای آن این است، (اینگونه به فقها نمیگویم اگر احساس کنم باکس نمیفهم) ولی این مراحل را دارد. اول این کار را میکنید کلی طول میکشد بفهمند که همین کار را میکنند. اینگونه نیست که یک شمای کلی از اینکه در فقه چگونه استخراج میکنند داشته باشند.
قبل از اینکه بحث در مورد جلسه اول را تمام کنم که فکر میکنم اساس آن، این بود آقای سروش سعی میکرد بگوید این فقه یک مشکلات اساسی دارد، مبانی اخلاقی و کلامی باید داشته باشد ولی ندارد. من مفصل سعی کردم با گفتن اینکه چطور ممکن است پارادایم دیگری وجود داشته باشد این را مستدلتر کنم. در یک جلسه و یک مناظره نمیشد چنین کاری را انجام بدهند. چون بحث گستره فقه و بسط دادن و قبض فقه بود آقای سروش سعی کردند به خوبی از آن آیه استفاده کنند که صراحتاً در قرآن میگوید نپرسید تا چیزی گفته نشود که باعث ناراحتی شما شود.
۱۲- داستان بقره در سوره بقره
اولاً اگر بحثهای جلسات مربوط به سوره بقره را گوش کرده باشید، در مرکز سوره بقره داستان بقره است و نمونه این است که سؤال میپرسند و جوابهایی میآید که اصلاً قرار نبود بیاید و کار سختتر و سختتر میشود تا اینکه میگوید نزدیک بود این کار هم نکنند. بنابراین در قرآن این مسئله که سؤال اضافه و بیخود وجود دارد و به صراحت از آن نهی شده است. مانند یک موضوع خیلی روشن در قرآن در سوره بقره مفصل آمده در یُسْئَلُونَکهایی که میگوید بعداً بعضی از یُسْئَلُونَکها ایراد دارند. این چیزی است که در سوره بقره جزو موضوعهای اصلی سوره است. بعد یک آیهای در قرآن است که صراحتاً میگوید نپرسید که چیزی گفته نشود، همان چیزی که به بنیاسرائیل گفتیم یک گاو بکشید نپرسید که رنگ آن چه باشد ما نفهمیدیم اینجا چگونه باشد که جوابهایی بیاید، این آیه مانند شرح آن داستان است.
[۰۱:۱۵]
حضار: مانند تعداد اصحاب کهف که میپرسند
استاد: بله کنجکاویهای بیخود است، آنجا در مورد حکم نمیپرسند. حدس و گمانها و کنجکاویهای بیهوده است. در مورد احکام خیلی وقتها مسئله مقاومت در مقابل انجام حکم است که باعث سؤال میشود. یک کار سادهای از شما خواستیم انجام بدهید. وضو و نماز و همه این چیزها خیلی روشن است. لازم نیست بگویید از محل رستنگاه مو آب را بریزید، صورت و دست خود را بشویید. اگر اینگونه کنید باطل میشود. وضو مشخص است، نماز مشخص است، یک نفر یک پا ندارد مسح را کجا بکشد. یک جایی بکش به یک جایی از پای خود بکش. اگر هیچی هم نیست به یک جایی مسح بکش، سعی کن آن عمل را انجام دهید. اینکه این سؤالها باعث انباشته شدن جواب بشود، هی رسالههای توضیح المسائل و مسئلههای متنوع پیدا کنند این چیزی است که به نظر من در قرآن به صراحت و وضوح نهی شده است. آقای سروش هم به درستی همین را میگوید که اصولاً ترمزی در مقابل شما نیست که بخواهید فقه را بسط بدهید. بعضی از سؤالها را جواب ندهید، من میتوانم جواب بدهم ولی در کتاب فقهی ننویسید.
یک دزدی از من سؤال کرده است که میخواهم شهر دیگری به دزدی بروم نماز خود را تمام بخوانم یا شکسته بخوانم. یا فقها و طلاب دور هم نشسته بودند این به ذهنشان رسید و پرسیدند و از روی اصول فقه و چیزهایی که میدانستیم جوابی برای آن درآمد که اگر به قصد دزدی میروید باید تمام بخوانید. چرا این را در کتاب مینویسید؟ خیلی آدمهای مریض هم ممکن است چنین سؤالهای عجیب و غریبی بپرسند. انگار یک موضوع جدیدی مطرح شده است و من میتوانم دانش خود را به کار ببرم، مانند مثال ظرفهایی که زدم. مثلاً تن ماهی حساب میشود یا فلان نوع خوراکی است، این ظرف باید ظرف ماهیخوری باشد یا چیز دیگری باشد. کلی بحثهای شیرین و جالب پیش میآید. ببخشید جمله معروف آقای محمدی گیلانی که در تلویزیون گفتند که حالا به بحث شیرین لواط میرسیم. منظور ایشان این بود که بحث لواط خیلی از نظر فقهی ظرایفی دارد، ولی مردم اینگونه فهمیدند که به بحث شیرین لواط رسیدیم. واقعاً جمله،ای است که ایشان در تلویزیون جمهوری اسلامی گفته است و سالهای سال مورد تمسخر مخالفین دین بود. به نظر من واضح منظور ایشان این بود از نظر فقهی مباحث جالبی دارد و کلی بحث در مورد آن شده است.
این آیه را آقای دکتر سروش آوردند و به نظر من جای آن بود و به درستی آوردند. پاسخی که ایشان داد در اول به وضوح طفره رفتند همانطوری که ایشان گفتند. آقای سروش که اصرار کردند دقیقاً به معنای واقعی کلمه در شأن نزول، سر و ته مسئله را هم آوردند. گفتند منظور آیه این است پیغمبر به تدریج شریعت را بیان میکند و شما در سؤال کردن عجله نکنید که یک حکم را زودتر بفهمید. صبر کنید پیغمبر به همه میرسد. پس تسأکم چیست؟
حضار: چون عجله میکردند زودتر بیاید بد بود، باید به موقع میآمد
استاد: ناراحت میشدند؟
حضار: بله
استاد: دیرتر ناراحت میشدند؟
حضار: بله
استاد: اتفاقاً دکتر سروش با هوشمندی حرفشان این بود چقدر از این آیه در مباحث فقهی حرف زده شده است؟ اصلاً مطرح میشود چنین آیهای است؟ نه این چیزی است که مربوط به زمان پیغمبر بود و تمام شد، آن موقع گفتند سؤال نکنید برای اینکه حواس پیغمبر را پرت نکنید. آداب تربیتی مؤمنین بود که مقابل پیغمبر سؤال نپرسید، آن چیزی که لازم است خودش به تدریج به شما خواهد گفت. سوره بقره هم برای بنیاسرائیل بود و این هم یک چیز واضحی است که سؤال بیخود و چرند پرسیدند و دائما احکام فقهی را متورم کردند مانند قاشق و چنگال که خیلی چیز بدردبخوری هم نیست، جنبه سوری و ظاهری دارد، کار بدی است این کار را نکنید؛ آیه هم بیاورید به نظر من فایدهای ندارد.
جلسه اول که بحث گستره بود نکته اصلی این بود که مباحث پارادایمیک بود و سخت بود کسی که غرق در پارادایم است (مثل کسی که از بیرون نگاه میکند) به این دقت کند. از طرف دکتر سروش هم طبق معمول شگفتیهایی به نظر من وجود داشت. مثلاً به درستی آقای سروش میگویند وقتی شما میخواهید گستره شریعت را تعیین کنید اول باید تعیین کنید که چه انتظاری از شریعت دارید. بعد باید معلوم شود چه انتظاری از دین دارید.
آقای علیدوست شاید به صورت انحصاری این حرف را زدند که درست نیست باید بگردیم ببینیم در نصوص چه است. در قرآن و روایات درباره شریعت و گستره شریعت چه چیزی نوشتند. این قسمت بحث خیلی شگفتانگیز بود. به آن قسمتی از نوع نگاه دکتر سروش رسیدند که ایشان همیشه انگار تمایلشان این است نصها را کنار بگذارند. شیوه برخورد ایشان اینگونه است. این حرف درستی است من خودم هم فکر میکنم.
۱۳- قرآن: خودارجاعترین کتاب دنیا
من نمیدانم این حرف دقیق است یا خیر در حد دانش خودم میگویم، خودارجاعترین (Self reference) کتاب دنیا تا جایی که من میدانم قرآن است. هیچ کتابی درباره خودش اینقدر حرف نمیزند «تِلْكَ آياتُ الْكِتابِ وَ قُرْآنٍ مُبِينٍ» (حجر:۱) قرآن آمده که مبین است. همیشه در قرآن اینگونه است که خودش درباره خودش حرف میزند. این کتاب مبین است این تبیان کلی شی است، گمراه میکند یا نمیکند، بعضی از آیهها متشابه هستند. بعضی محکم هستند. یک کتابی که درباره خودش و شریعت و دین از طرف خدا این حرفها را میزند معلوم است این مرجع (reference) بسیار بسیار مهمی است تا ما به عنوان آدم دیندار (طبق تصور خودمان) در مورد اینکه گستره شریعت چیست به این کتاب مراجعه کنیم و در عین حال خودمان هم فکر کنیم. انحصاری نیست و اینگونه نیست که بگویم فقط قرآن را نگاه کنم، ایشان مقاومت میکند که اینگونه نیست.
۱۴- حس دکتر سروش مشابه مبلغان دینی است!
اگر این جلسات را گوش نکردید و دوباره میخواهید گوش بدهید یک چیزی در مورد دکتر سروش کشف کنید. حس عجیبی که ایشان دارد که انگار یک مبلغی در میان کفار است و میخواهد دین را عرضه کند، حس کلی ایشان این است. مثل آدمی که کل زندگی خود را در بین کسانی زندگی میکند در درون خود (یا در بیرون خود که در آمریکا زندگی میکند) در جوانی هم اینگونه بود، دوست دارد دین را یک جوری عرضه کند که برای آنها قابل پذیرش باشد. بزرگترین شگفتی این بحثها به نظر من آقای علیدوست نیست اینکه دکتر سروش مدام میگوید ما با رهن و اجاره نمیتوانیم مردم را مسلمان کنیم. این بحث ربطی به مسلمان کردن مردم ندارد، یک جایی آقای علیدوست میگوید بحث ما در مورد مسلمان کردن نیست. رهن و اجاره نیست، با توحید و استدلال و حکمت و عرفان مردم را مسلمان میکنیم. این بحث دروندینی است میخواهیم ببینیم شریعت چیست و چگونه باید استخراج کنیم. نه یک بار، فکر کنم سه یا چهار بار در طول این چند ساعت بحثی که انجام شد که سهم دکتر سروش از نصف هم کمتر است ایشان مدام میگفتند اینها را چگونه بگوییم. نمیخواهیم بگوییم این موضوعی ربطی به این ندارد، نمیخواهیم تبلیغ کنیم.
چنان این در وجود ایشان غلبه دارد؛ انگیزه اینکه چرا قبض و بسط شریعت میگوید، چرا رویای رسولانه میگوید، اینکه ایرادهایی در آیات قرآن است و شبهههایی وجود دارد، چگونه اینها را بپوشانیم و یک چیزی عرضه کنیم. حتی یک بار یک چیز خیلی جالبی ایشان گفتند که عبادات مانند نماز و حج که نمایش همبستگی (solidarity) است، خوب است. یعنی کسی که میبیند خوشش میآید. چنین چیزی گفتند جلوههایی از شریعت که اگر کفار ببینند جذب میشوند یعنی ذات ایشان انگار مبلغ است. آدمی که تمام تلاش او این است دین را طوری عرضه کند که قابل قبول باشد برای آدمی که در اروپا زندگی میکند و مسلمان شود. اینقدر این در همین بحثها روی ایشان غلبه دارد که جاهایی که اصلاً ربطی نداشت از این حرفها زدند. عین این جمله را گفتند که با احکام رهن و اجاره میتوانیم کسی را مسلمان کنیم؟ خیر. آقای علیدوست هم میگفتند: نه، قرار نیست با احکام رهن و اجاره کسی را مسلمان کنیم. خیلی عجیب شدت حالتی که در دکتر سروش است و در این بحثها هم خودش را نشان داد به نظر من خیلی جالب و عجیب بود.
به آن جاهایی میرسیم در جلسات دوم که آقای علیدوست بحث حفظ تراث را کردند، ده دقیقه اول جلسه دوم را گوش بدهید به عنوان تلاش استاندارد یک آدمی که در پارادایم است و میخواهد پارادایم خود را حفظ کند. تمام جملههایی که ایشان گفتند این بود که این را دور نریزیم، ترمیم کنیم. یک فیزیکدان در زمان اوایل قرن که آزمایش مایکسون مارلی به وجود آمده بود، هم میگفت زیاد تغییر ندهیم و پارادایم را نشکنیم این را رفع و رجوع کنیم. همه دانشمندها در همه رشتههای مختلف با ترمیم مشکل ندارند، اینکه جزئیاتی اصلاح شود و تغییر روشهایی بدهیم. ایشان یک جایی میگویند شاید به عنوان یک آدم منصف، (خیلی با واهمه انگار میگویند) بتوان گفت آنقدری که باید از قرآن استفاده میشد در فقه استفاده نشده است. بالاخره حرف استفاده از قرآن و اینکه قرآن در مرکز فقه است در حاشیه است و کجا قرار گرفته است؛ گفتند خیلی شاید بتوان گفت ظرفیتهایی در قرآن است که میشد بیشتر از آن استفاده کرد، خیلی قطعی نمیتوان گفت اینگونه است.
حضار: نیاز به رجوع به احادیث دارد یعنی چنین ظرفیتهایی است
استاد: این حرفی که آقای جوادی آملی زدند که آقای دکتر سروش هم به آن اشاره میکنند نه فقط قرآن بلکه احادیث هم به صورت مستقیم در حوزههای علمیه خیلی مطالعه نمیشوند. خود کتب فقهی یک چیز درجه دویی است، دانش به وجود آمده است. کسی که میخواهد مجتهد شود قرار نیست خیلی به قرآن یا به احادیث مسلط باشد.
[۰۱:۳۰]
آن چیزی که واقعیت دارد این است که قرار است به آن کتب فقهی مسلط باشد. آن کتب فقهی که میخوانند؛ استاد احادیثی که هست را میگوید، طرف حدیثشناس نیست؛ (ولی مثلاً در کتاب مکاسب فلان چیزی که گفته میشود این از کدام احادیث استفاده شده) شاید یک سری از مباحث رجالی را همانجا داخل آن کتاب میگویند. اینگونه نیست که به صورت مستقل حدیثشناسی شرط اجتهاد باشد، اکثر آنها حدیثشناس نیستند، اکثر آنها خیلی رجال نمیدانند. مجتهدین فعلی ما اینگونه نیستند که در تمام رشتههای مرتبط سررشته داشته باشند. خیلی بحث دامنهدار است.
۱۵- فقیه باید سؤالهای اصلی مربوط به شریعت را بداند
یک چیزی آقای علیدوست در جلسه اول گفتند که نمیشود انتظار داشت که یک نفر بخواهد فقه کار کند و کلام هم بلد باشد یا همه چیز بلد باشد، جامع علوم و معقول و منقول باشد. کسی نمیگوید یک نفر باید فیلسوف باشد، متکلم باشد ولی سؤالهای اصلی که مربوط به شریعت است و جنبه کلامی دارد را باید بلد باشد و به آن جواب داده باشد و فکر کرده باشد. باید بتواند بگوید شریعت چرا آمده است، باید بتواند بگوید چرا چند شریعت داریم، باید بگوید چگونه میتوانیم از آن شریعتها استفاده کنیم یا نکنیم، آنها نسخ شدند یا نشدند، یک سری عقاید کلامی هستند که یک نفر نمیتواند بگوید من فقیه هستم میخواهم شریعت را کشف کنم ولی نمیدانم چیزی که میخواهم کشف کنم چه است، چرا هست.
درست است که هزاران بحث کلامی است که لازم نیست فقیه بداند، لازم نیست در مورد تمام چیزهایی که متکلمین در طول تاریخ بحث کردند؛ بداند. مثلا فاعل معجزه، یک بحث کلامی است. چه کاری دارد که یک فقیه عقیده خاصی درباره معجزات داشته باشد. ولی در مورد مسائل مربوط به شریعت و دین به صورت کلی قسمتهایی که مربوط به نبوت است، نبوت عامه، نبوت خاصه، نمیشود یک نفر این چیزها را نداند و تصمیمی نگرفته باشد. وقتی تصمیم نگرفتید و یک موضوعی که به معنای واقعی کلمه در کار شما مبنا است و فکر نکردید تا تصمیم بگیرید، یک تصمیم ناخودآگاهی در ذهن شما است که با آن کار میکنید. فقط مسئله این است که به آن فکر نکردید، همه فقها درباره اینکه شریعت چیست و چرا آمده است یک تصمیمات ناخودآگاهی دارند ولی فکر نشده است و ایراد هم همین است که فکر نشده است.
۱۶- خلط عقل و عرف در صحبت دکتر سروش
به نظر من جلسات بعد کم کم (حداقل کفه قضاوت من) به سمت آقای علیدوست میچربد. اینکه چرا اینگونه شد؟ دکتر سروش کمکم به قسمتهایی میرسد که بحث عقل میشود، اینکه عقل و عقلانیت چیست؟ هیچجا دکتر سروش به صراحت نظر خود را نگفتند ولی آن چیزی که بیشتر به نظر میآید نظر ایشان این است که اعتقادشان این است غیر از مواردی مانند عبادات که در شریعت بود بقیه شریعت کنسل است. کم و بیش این حرف را زدند ولی با یک نحوه بیانی که شاید خیلی صراحت نداشت که من الان نظر خود را میگویم. همین که ما به عقل و عقلانیتی دسترسی نداریم به غیر از اینکه عقلا میگویند. از جلسه دوم این بحث شروع میشود و به آقای علیدوست ایراد میگیرند که در بحث فقه و عقل خود، حرف از عقل خالص میزنید؛ عقلی که مایل به شهوات و امیال نیست. ما چنین عقلی نداریم، عقل خالص نداریم. عقل چیزی است که در سر عقلا است و هیچ کدام خالص نیست. بشر خالص که عقل مطلق باشد نداریم، ما به عقل قدسی متصل نیستیم. همه ما جایزالخطا هستیم، همه ما مخلوط به یک ناخالصیهایی هستیم و ممکن است در عقل ما گرایشهایی باشد. ایشان زیاد در این جلسات نگفتند ولی چیزی که خیلی مورد تأکید ایشان بوده از زمان مقالات قبض و بسط شریعت، اینکه عقل تاریخی است. علوم عصری وجود دارد در هر عصری مردم دنیا را یک جوری میبینند و در هر زمانی ممکن است یک چیزی از نظر آنها عاقلانه یا غیرعاقلانه باشد.
آقای علیدوست گاهگداری در صحبتهای خود میگویند که اگر احادیثی با عقل ناسازگار باشد خودمان حدیث داریم که این احادیث را کنار بگذارید. اگر با قرآن سازگار نیست کنار بگذارید، اگر حکمی در شریعت خلاف عقل باشد باید موافق با عقل باشد. در عین حال یک جایی میگویند اگر حکم واضح بدیهی در شرع است، باید پذیرفت.
آقای دکتر سروش میگویند عقل همان چیزی است که عقلا میگویند، مثلا عقلا الان مخالف اعدام هستند. عموم عقلا در دنیا مخالف اعدام هستند و اعدام را کنار گذاشتند، با همجنسگرایی مخالفت ندارند و مجاز میدانند. الان باید چه کاری کنیم؟ عقل همین است که نزد عقلا است. ما عقل ماورایی نداریم و به آن دسترسی نداریم. بنابراین اگر الان اینها این را میگویند، شرع را با قسمتهایی که تعارض دارد ترمیم میکنید یا خیر؟ نظر آقای علیدوست منفی است اگر یک چیزی را قطعاً میدانیم حکم شرع بود همه عقلا هم خلاف آن را بگویند ما قبول نمیکنیم.
احساس من این است که در این قسمتها آقای دکتر سروش با صراحت نمیگویند، ولی حسشان این است، عقل همین است. میگویند اگر عقل را وارد شریعت کنید همه چیز از هم میپاشد به غیر از قسمتهای عبادات که از هم نمیپاشد. قسمتهای دیگری که مربوط به جامعه است و مسائل قضایی و اقتصادی است.
بهتر است از کلمه عرف استفاده کنیم، عرفی که در دنیا است، نظر عقلا است. ممکن است این با شرع مخالف باشد، مثلاً بانکداری ربوی را یک موقعی عقلا میگفتند پول را در بانک نگذارید، ولی الان این حرفها نیست. ظاهراً انگار خیلیها تسلیم شدند که بانکداری همین است و عرف اقتصاد موجود در دنیا است. این قسمتها را میل ندارم تکرار کنم ولی مشکل دقیقاً این است, یک طوری برخورد میشود نه فقط آقای دکتر سروش, دیگران هم اینگونه هستند، انگار پیروی ما از شریعت حاصل عقل ما نیست و حاصل بیعقلی است. عقل من به من میگوید خدایی است و این هم پیغمبر خدا بود و دستوراتی از طرف خدا آورده است. عقل من به من میگوید باید از این اطاعت کنم. جهاز هاضمه به من نمیگوید پیرو شریعت باشم، چیزی که به آن عقل میگوییم، عقل من به من میگوید مثلاً اگر اعتقاد پیدا کردم و معجزه دیدم و این شخص از طرف خدا آمده و این حرفها را میزند، باید از حرفهای او و سخن خداوند پیروی کنم. ممکن است بعضی از جاهای آن با عقلم هم سازگار نباشد، نفهمم که چرا صلاح است این کار را انجام دهم.
بنابراین به قول آقای علیدوست کنار گذاشتن آن بر اساس حسی که ما داریم که این درست یا غلط است کافی نیست. ما میدانیم آدمها در طول تاریخ (همین عقلا وعرفهای تاریخی) هزاران هزار اشتباه داشتند. الان تاریخ گذشته را میبینیم که عقلا در فلان قرن بر یک چیزی اجماع داشتند و کاملاً غلط بود و الان هم میدانیم غلط است. بنابراین عقل من به من میگوید یا اجماع عقلا و عرف لزوماً درست نیست، احتمال خطا دارد. بنابراین عقل من به من میگوید و من مطمئن هستم این سخن خدا است و عرف چیز دیگری میگوید، عقل من میگوید از این پیروی کنید.
۱۷- عقلانیت در مقابل شریعت نیست: تمثیل آزمایشگاه
یک جوری میگویند عقلانیت و شریعت, انگار قسمت شریعت یک چیز دیگری است. درگیری درونی عقل من است که دو منبع برای رسیدن به حقیقت دارد، یکی از طریق شریعت است و یکی از این طریق است که خودم فکر کنم یا مطالعه کنم علوم عصری چیست. در هر دو احتمال خطا وجود دارد، این همان تمثیلی است که چند بار گفتم که یک دانشمند برجستهای با بهترین دستگاهها آزمایشهایی ترتیب داده، مثلا یک دفترچه نتایج را به من داده است, ولی یک جاهایی اشکال پیدا کرده است و خوب و خوانا نیست. خودم یک دستگاه معمولی در آزمایشگاه دارم و مهارتهای نسبی دارم، آزمایشها را تکرار میکنم. همین اینجا احتمال خطا وجود دارد و هم چیزی که آنجا نوشته شده است ممکن است درست نفهمم. عقل من باید قضاوت کند، عقل من در مقابل دو منبع است عقل من در مقابل شریعت نیست.
بحث در جلسات دوم و سوم به این سمت میرود که انگار ما با بیعقلی از شریعت پیروی میکنیم و عقل هم همان است. یعنی بحث قبض و بسط شریعت از آن موقع تا الان همین است، همین که در علوم عصری یک چیزی به ما میگویند، درست همان است. اگر آمار بگیریم بگویند اعدام نباشد ما هم بگوییم اعدام نباشد شریعت را اصلاح کنیم. به نظر من نهایت به اینجا میرسد و حساسیتی که افرادی مانند آقای علیدوست دارند. یک بار یک حساسیت زیادی دارند روی اینکه همین چیزی که فقه موجود است همین پارادایم خوب است و قابل ترمیم است. به نظر من این اشتباه است. خیلی کار اساسیتری باید انجام شود. این پارادایم اشکال داشت و کاشف شریعت نیست. برای همین این مشکلات پیش میآید که با عقل در تعارض است. مانند ابزاری است که درست طراحی نشده است. تا جایی که بحث این است به نظر من آقای سروش ایرادهای او را میگوید. ولی به اواخر که میرسیم انگار شریعت در مقابل عرف است و آقای سروش سعی میکنند استدلال کنند باید طرف عرف را بگیریم. چون عرف بینالمللی در مورد عبادات چیزی نمیگوید، الحمدالله آن قسمت شریعت را میتوانیم برای خودمان نگه داریم. ولی از خانواده، روابط زن و مرد تا اقتصاد و هرچه که فکر کنید چون عقلا در هر دورهای درمورد آن یک چیزی میگویند گفتند.
هیچ وقت صراحتاً بیان نمیشود ولی از آثار قدیم و جدید دکتر سروش اینگونه میفهمیم که حسشان این است، قسمتهای عبادات و اخلاقیات را نگه داریم و به سراغ عرف برویم. خیلی خودمان را شاخ به شاخ با دورانی که در آن هستیم نکنیم، نه با علم و نه با عرف روابط اجتماعی نقطه مقابل نباشیم؛ سعی کنیم شریعت را کنار بگذاریم.
۱۸- دلیل آمدن انبیا
نکتهای که به نظر من خیلی واضح است و در بحثهایی که دکتر سروش میکنند گم میشود اینست که انبیاء چرا آمدند؟ اگر قرار بود از عرف پیروی کنیم چرا در آن زمان یک سری احکام آوردند؟ از عرف پیروی میکردند. در آن زمان روابط بین زن و مرد خیلی آزاد بود، تاریخ اینگونه نشان میدهد که روابط خارج از خانواده بین اعراب بود. چرا اینقدر سخت گرفتند و گفتند شلاق بزنید؟ به نظر میآید در زمانی که پیامبر شریعت را آوردند عرف سرزمین عربستان را شکسته است. از روابط خانوادگی تا اقتصادی، نه همه چیز ولی خیلی از چیزها امضاء شدند، خیلی چیزها هم اینگونه نبود. این دقیقاً نکتهای است که آقای علیدوست روی آن انگشت میگذارد.
یک سری احکام تأسیسی هستند یعنی ما میدانیم از قبل وجود نداشتند و در عرف جهان عرب آن زمان چیز دیگری بود و شریعت آن را تغییر داد. یک سری احکام امضائی هستند ما میدانیم که روابط اقتصادی آنها اینگونه بود و شریعت هم کاری به کار آن نداشت و همین را تأیید کرد.
[۰۱:۴۵]
ما باید این را تشخیص دهیم جایی که روابط خانوادگی، ارث و… شکسته شده است الان هم نباید خیلی تابع عرف باشیم. لابد یک چیزی آنجا است من نمیخواهم بگویم معنی آن این است که همان را ثابت نگه داریم ولی اصولاً اینگونه نیست که قرار است در شریعت افراد دیندار تابع عرف باشند. اگر اینگونه بود چرا این همه احکام خلاف عرف در زمان پیغمبر ظاهر شد، دردسر هم داشت.
جلسه را تمام میکنم، خیلی جزئیات داشت، حتی جلسه اول جزئیاتی داشت که جا داشت در مورد آن صحبت کنیم ولی فکر میکنم همینقدر کافی است. چون حس میکنم حرفهایی که زدم، اینکه کجا مینشیند بین دو گرایشی که در مناظره مطرح شد؛ شاید مفید باشد تا مروری در ذهن شما شود که اینجا درباره چه حرف زدیم و چه کاری میکنیم. من چندین بار گفتم بحث جلسه اول درباره پارادایم است ولی تکرار نکردم که این پارادایم موجود چیست. چگونه استخراج میکنند و اشکال آن در کجاست. در مورد وثاقت حدیث قبلاً چون بحث کردیم میل داشتم اشاره کنم ولی وقت نشد.
پرسش و پاسخ
حضار: یک سؤال دارم چون هیچ کدام از قسمتها را گوش نکردم
استاد: من امیدوارم این جلسه باعث شود کنجکاو شوید و بروید سه جلسه را گوش بدهید. واقعاً خوب است، مناظره خوب کم پیدا میکنید، مناظره دو نفر آدمی که واقعاً حرف خودشان را خوب میفهمند. یک دیدگاه روشنی در مورد چیزی که میگویند دارند، کلی با هم اختلاف دارند و با آرامش ۶ ساعت با هم بحث کردند و به هم توهین نکردند، جواب هم را دادند. اگر یک جا یکی جواب نداد طرف مقابل اصرار کرد و او جواب داد. به نظر من نمونه خوبی از مناظره است، موضوع آن هم به جلسات ما میخورد وگرنه من طبعاً درباره این همه مناظرههای پرتی که انجام میشود چه دینی و چه غیردینی اینجا لزومی نمیبینم صحبت کنم.
حضار: اولاً دو طرف مشخص کردند که اجماعشان سر چیست؟ قرآن را قبول داشتند؟
استاد: مشکل مناظره همین است، شما نمیتوانید از یک مناظره انتظار زیادی داشته باشید، اتفاقاً آقای علیدوست اول جلسه دوم همین مسئله را مطرح میکنند. باید مشخص باشد بحث دروندینی است یا بروندینی است. دکتر سروش بحث تبلیغ و اینکه دیگران چگونه دعوت شوند را مطرح میکند، ایشان صراحتاً میگویند باید روشن باشد که دروندینی بحث میکنیم، فرض ما بر این است خدا و پیغمبر و شریعت الهی وجود دارد و ما میخواهیم کشف کنیم. اینها مبهم است فرض بر این است که هر دو این چیزها را قبول دارند. آقای دکتر سروش هم به عنوان یک دانشمند روشنفکر دینی که دین را قبول دارد بحث میکند.
حضار: یک اشتراک جالبی بین این دو گروه وجود دارد به عنوان این دو شخص در اینجا، در کل آدمها دوست دارند کارشان را گردن یکی دیگر بیندازند. چه جمع عقلایی مدرن باشد و چه جمع عقلای سنت باشد، انگار درنهایت به این میرسیم که از یک چیز تجمیع شدهای تبعیت کنیم. در قرآن همانقدری که فقه به شکل فعلی کمرنگ دیده میشود، تبعیت کردن از هر نوع سنتی کمرنگ دیده میشود. مثلاً داستان حضرت ابراهیم است.
استاد: جلسه دوم را که گوش بدهید بعد از اینکه آقای علیدوست میگویند تراث را حفظ کنیم آقای سروش میگوید ما ستارهشناسی و کیمیاگری هم داشتیم هر چیزی که به ارث رسیده و سنتی بود قرار نیست همه آنها حفظ شود. دقیقاً جایی که گفتم اشاره میکنم یادم رفت مثال میزنند میگویند ریاضیات وجود داشت، جمع و تفریق بود به زمان نیوتن و لایبنیز که رسید، نمیتوانستند قوانین فیزیک را با آنها بیان کنند. خودشان یک حسابانی (calculus) درست کردند، حساب انتگرال و دیفرانسیلی به وجود آمد. این را که شما میشنوید احساس شما این است که انگار قرار است فقه پیشرفت کند، از یک طرف نظر کلی ایشان این است که باید کنار بگذاریم، اکثر حرفهای آنها به این سمت است که نه تنها پارادایم فقه را عوض کنیم یا مبانی آن را عوض کنیم، کنار گذاریم. مثال جالبی میزنند میگویند فقه انگار شمعی است موقعی نور خوبی میداد و اتاقی را روشن میکرد حالا این شمع مصرف شده است و نور آن کم شده است و شما میخواهید با آن دنیا را روشن کنید. هم گستره چیزی را که میخواهید بپوشانید زیاد گرفتید که قبلاً همین کار را نمیکرد، بعد اینکه خودش هم پیر شده و میخواهید چیزی به آن تزریق کنید و آن را روشن نگه دارید. در حالیکه باید از الکتریسته استفاده کنید. اینکه الکتریسته چیست یک طوری به نظر میآید اگر مثال علم درست است باید در فقه تغییر پارادایمی به وجود بیاید. به نظر من اگر بخواهیم با بقیه حرفهای ایشان تطبیق بدهیم الکتریسته هم همان عرف و علم جدید است. ببینیم در علوم سیاسی الان چه میگویند همان است و جانشین شریعت میشود. چندبار این عبارت را تکرار میکنند که در زمینههای به غیر از عبادات رقبای جدی وجود دارند، رقبایی که زورشان میچربد وجود دارند. مثلاً در اقتصاد قانون رهن و اجاره و یک سری چیزهای قدیمی در حالیکه الان یک علم اقتصاد خیلی شکوفایی وجود دارد که به ما میگوید در اقتصاد چه کاری بکنید و چه کاری نکنید.
حضار: درباره چیزی که گفتید نمیبینند یک چیزی که هر دو طرف نمیبینند، اکثر ما هم نمی بینیم، ما کلاً در یک نوع نحوه حرف زدن هم گیر افتادیم. وقتی الان کتابهای افلاطون یا ضیافت را میخوانیم یا نحوه صحبت کردن حضرت ابراهیم یا حضرت نوح، نوعی که در قرآن حرف میزنند، بیشتر مثالی بود و حالت صفتی داشت و روی صفتها صحبت میکردند و مثال میزدند. ولی کل این حرفزدنها چه آن طرف و چه این طرف, خیلی حرف زدنهای خشک و solid است. انگار میخواهند فرمولبندی ارائه دهند که هر کسی وارد شود بتواند آن کار درست را انجام بدهد. در صورتی که این خودش یک پیشفرض است قرار است یک جوری باشد.
استاد: شما به یک پیشفرضی (نه در علم فقه)، بلکه در خیلی از چیزهای دیگر اشاره میکنید. اینکه شریعت چقدر باید واضح باشد
حضار: که همه بتوانند
استاد: بله! شما کلیاتی میگویید که یکی بهتر انجام میدهد یکی بدتر انجام میدهد. به نظر من خیلی بحث دامنهداری است، یک بحث بسیار مهم آن این است که شما بتوانید به فقها این را بفهمانید که در یک پارادایم خاص کار میکنند. به نظر من آقای دکتر سروش موفق نشدند. فکر میکنم امید موفقیت اصولاً خیلی کم است. اگر با فیزیکدانها بحث کنید و بگویید شما پیشفرض این را دارید که قوانین طبیعت ریاضی هستند و معلوم نیست از کجا آمده است و علت غایی را حذف کردید، معلوم نیست از کجا آمده است، فوراً به شما چه میگویند؟ پاسخ میدهند اگر قبول ندارید بروید برای خودتان فیزیک بهتر بیاورید. کاری که در این جلسات میکنم این است که هرچقدر از این حرفها بزنید فایدهای ندارد مگر اینکه اشارهای به این بکنیم که پارادایم چه میتواند باشد. یک چیزی را به عنوان پارادایم جدید مطرح کنید، مثلاً به پارادایم ارسطویی در فیزیک میگفتید اینجا این فرض را کردید و اینجا ایراد دارد باید ریاضی کار کنید، خب کار کنید. سوپرپارادایم جدید فیزیک چگونه جا افتاد؟ یک نیوتونی پیدا شد و مسائلی را جداً حل کرد و جا افتاد و همه قدیمی را کنار گذاشتند.
بنابراین اگر کار جدیدی به نظر شما میرسد باید انجام شود و یک «پارادایم شیفتی» باید اتفاق بیفتد و فقه جدیدی داشته باشید، هیچ راهی نیست به غیر از اینکه یک عده شروع کنند و چنین کاری را انجام دهند. فقط نق زدن و اینکه اینجا ایراد دارد به نظر من معمولاً جواب نمیدهد. چیزی که میخواستم بگویم این بود که در این جلسه تصادفاً بحث شد درباره آیه لا تَسْأَلُوا و اینکه از پیامبر نپرسید. و در پاسخ آقای علیدوست به نظر من به نادرستی از یک شأن نزولی استفاده کردند که مسئله را ببندند و معنی واقعی آیه را ندیده گرفت که مطابق با سایر آیاتی بود که از جمله در سوره بقره به صراحت بیان شده است؛ اینکه نباید خیلی شاخ و برگ داد و سؤال بیخود نباید پرسید و اگر بپرسید جوابهایی خواهد آمد. این یک پدیدهای است و فهمیدن داستان بقره یکی از مسائل مهم شریعتشناسی است. چرا وقتی سؤال بیخود میپرسند کار سخت میشود؟ مطمئناً هیچ کدام از فقهایی که الان در حوزههای علمیه هستند این موضوع را بررسی نکردند. من میتوانم اطمینان بدهم. اگر یک نفر را پیدا کردید معرفی کنید، باعث خوشحالی میشود که یک نفر به این فکر کرده است. این نکته مهمی است یک چیزی درباره شریعت در قرآن میبینید که شگفتانگیز است، وعده مجازات داده میشود اگر سوال چرت و پرت بپرسید. نمیخواهید انفاق کنید بپرسید که چه بدهم. میگویند انفاق کن! میپرسند چه چیزی انفاق کنم؟ به چه کسی بدهم؟ چه زمانی بدهم؟ این همان سؤال در سوره بقره است. یا مثلا درباره نماز, بروید نماز بخوانید، اگر اینگونه شود یا نشود چه کاری بکنم؟ دائما جواب پیدرپی بیاید. فقها میتوانند اینگونه از کار خود دفاع کنند که ما همان کاری با شما میکنیم که خداوند سر بنیاسرائیل آورد. سوال چرت و پرت پرسیدید ما هم جوابهایی به شما دادیم مانند حضرت خضر کار ظاهراً شیطانی را انجام دادیم ولی کاری که خدا میخواست بود.
چیزی که میخواهم بگویم این است به دلایلی شاید جلسه آینده یا جلسات یک یا دو جلسه در مورد «شأن نزول» بحث کنم مانند پرانتز خارج از بحثهایی که در مورد شریعت داریم انجام بدهم. مانند جلساتی که در مورد «معجزه چیست» گذاشتم و ربط به قبل و بعد خودش نداشت. یک چیزی دارم مینویسم دوست دارم قبل از آن یک چیزی بیان کنم بعد نوشتن را تکمیل کنم. بنابراین شاید جلسه آینده یا یک جلسه بعد بحث شأن نزول آیات و اینکه چگونه باید با آنها برخورد کرد را داشته باشیم. فضای آن مانند فضای بحثهای معجزه است و آکادمیکتر است.
