بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره ص، جلسهی ۳، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۲/۲۲
میخواهم دو نکته مقدماتی بگویم، یکی اینکه پروندهی بخش مربوط به حضرت داوود بسته نشده است چون از اول گفتم باید قطعهها را بفهمیم بعداً اگر بخواهیم در کل سوره جا بدهیم. یک مرحلهای از فهم ممکن است مربوط به این باشد جایگاه آن را در سوره پیدا کنیم. بنابراین هنوز هر قسمتی را که میخوانیم، همچنان باید این نکته در ذهن ما باشد که بعداً با هم تغییراتی در معنی آن داده شود یا تکمیل شود. امروز هم داستان حضرت سلیمان را میخوانیم. از جمله نکتهای که در آخر جلسه قبل نمیخواستم بگویم ولی به دلیل اینکه یکی از دوستان سؤال کرده بودند به آن اشاره کردم، به اینکه حتی ممکن است یک چیزی به معنا اضافه شود به دلیل مقایسه آن با یک قسمتی از سوره دیگری از قرآن مانند مقایسهای که بین این ماجرا با ماجرای حضرت رسول و زینب در سوره احزاب کردم. بنابراین هر قسمتی را که میخوانیم همچنان باید آن را در ذهن خود باز بگذاریم. منظور من به صورت اختصاصی در مورد داستان حضرت داوود نیست.
۱- عصمت
یک قولی خارج از کلاس داده بودم که بحث کوتاهی در مورد عصمت داشته باشم. یکی از مشکلات اساسی بعضی از مفسرین مخصوصاً مفسرین شیعه که از نظر من شگفتانگیز و با عرض معذرت که این واژه را به کار میبرم کاملاً نامعقول است که نسبت به مفهوم عصمت پیامبران و امامان دارند. بعضیها این را به جایی رساندند که اینها نباید خطایی کرده باشند. برهانی پشت مسئله عصمت است که معقول است، اگر کسی به پیامبری برگزیده شد در ابلاغ رسالت خودش باید مصون از خطا باشد. چون نقض غرض نشود و پیام اشتباهی نرسد بگوییم پیام را درست میرساند. اینکه در گذشته یا در زمان حال، هیچ نوع خطایی در هیچ لولی از او سر نزد بیمعنا است. واقعاً تعجب میکنم و برای من شگفتآور است از اصراری که بعضیها دارند و فکر میکنند به پیامبران احترام میگذارند که این حرفها را میزنند. با ظاهر و باطن قرآن در تناقض است و به نظر من یک اعتقاد انحرافی است، من هیچ وقت نفهمیدم و هنوز هم نمیفهمم. شاید یک روزی یک نفر یک استدلالی برای من بیاورد، از متن یک چیزی در بیاورد که من فکر کنم این همه شواهدی که میبینم همه اشتباه بود. از پیامبر اسلام گرفته تا حضرت موسی و حضرت ابراهیم همه از ظن خودشان، از نیاز خودشان از استغفار، از خطایی که کردند حرف میزنند. در این داستان هم، حضرت داوود یک کاری کرده است که باید توبه کند و به خطای خود پی میبرد یا خیر؟ چنان تفسیر را میپیچانند که حتی خطایی که در داوری اتفاق افتاده است را بپوشانند که آدم واقعاً شاخ درمیآورد.
چند روز قبل از اینکه این جلسات شروع شود، جلسات سوره صاد آقای جوادی آملی که خیلی برای ایشان احترام قائل هستم را گوش کردم، المیزان هم نگاه کردم. جلسات آقای جوادی آملی را اگر گوش کنید این گرایش را به صورت شگفتانگیزی میبینید. ایشان میخواهد استدلال کند که نمیشود اینجا داوود خطایی کرده باشد، واقعاً وقتی گوش میدهید معلوم نیست از چه چیزی توبه میکند. به عنوان یک نمونه میگویم شاید نکته مهمی در آن نباشد، ایشان اولاً اصرار میکند ابتدا و انتها از حضرت داوود به شدت تمجید و تعریف شده است نمیشود فرض کنیم خطایی از او سر زده است. درست برعکس، شما وقتی میخواهید از یکی از دوستان خود یا کسی که به او علاقهمند هستید، به خطای او تلویحاً اشاره کنید قبل و بعد از آن، از او تعریف میکنید تا مردم دچار ابهام و مشکل نشوند که واقعاً خطایی بود. یک خطایی بود که توبه کرده است و بخشیده شده است و اول و آخر هم از او تعریف شده است. اتفاقاً اینکه اول و آخر اینقدر با آب و تاب از حضرت داوود، حضرت سلیمان تعریف و تمجید میشود برای این است که به نقطه ضعفهایی اشاره میشود و خداوند نمیخواهد از شأن اینها کم شود بنابراین خداوند شروع و پایان داستان را با تعریف و تمجید میگوید. این چه استدلالی است چون اول و آخر اینگونه است وسط هم باید مدح باشد. چه اتفاقی افتاده است که ایشان توبه میکند؟ «خَرَّ رَاکِعًا وَأَنَابَ» سعی میکنند همه اینها را توجیه کنند.
توجیه ایشان این است که اینها ملائکه بودند آمدند و تمثل پیدا کردند بنابراین مانند این است که انگار در رویا اتفاقی افتاده است، بنابراین اینکه در رویا آدم خطایی کند و یک حکم اشتباهی بدهد این خطا به معنای مرسوم نیست. حضرت داوود که خواب نبود، به فرض آنها ملائکه بودند و تمثل پیدا کردند و از دیوار بالا و پایین میروند اشکالی ندارد همه اینها را میپذیریم بالاخره یک چیزی به حضرت داوود گفتند داوود که خواب نیست که بخواهیم توجیه کنیم. چه فرقی میکند کسانی که جلوی او ایستادند آدم یا ملائکه هستند؟ یک مسئلهای را گفتند و ایشان اشتباه قضاوت کردند. میخواهند از زیر این در بروند این چه چیزی است و از کجا آمده است؟ میگویند به دلایل کلامی است. کدام دلایل کلامی است؟ این همه با قرآن و با آیات بازی کردن برای اینکه فکر میکنید دلایل کلامی پشت آن است این را به کرسی بنشانید. قرآن را بخوانید و از عقیده کلامی خود برگردید، خطاهایی از پیامبران در سطح خودشان سر میزند که باید توبه کنند. لازم نیست خواب باشند تا اشتباه کنند در بیداری هم اشتباه میکنند. در مورد حضرت رسول هم است، در مورد حضرت موسی که قتل غیرعمد است و خطایی است و خودش میگوید «إِنَّهُ مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ». اینها واقعاً شگفتانگیز است، چون قول دادم اشارهای به مسئله عصمت کنم.
از نظر من عصمت با این شدت و غلظتی که بعضیها به آن معتقد و وفادار هستند بیمعنی است، غلط نیست. من نمیفهمم این از کجا آمده است و چگونه این شواهدی که در قرآن است همه را اینگونه با داستانسرایی و اضافه کردن به آیات توجیه کنیم. به خدا گناه دارد. آیات قرآن را میخوانند و سعی میکنند همه آن را این طرف و آن طرف کنند تا با همان عقیدهای که فکر میکنند درست است جور در بیاورند. این نکتهای بود که میخواستم بگویم، عصمت حداکثر اگر معنی دارد در این است که شاید بشود گفت در ابلاغ پیام خودشان اشتباه نمیکنند.
۲- داستان حضرت سلیمان
در مورد داستان سلیمان و اسبها، این داستان را میخوانم. داستان سلیمان و اسبها، سه آیه اول داستان است چون بعداً ادامه پیدا میکند. در انتهای داستان حضرت داوود آیه ۳۰ «وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَیْمَانَ نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ» بعد سه آیه میآید «إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ» هنگامی که در عصرگاه و نزدیک غروب یک دستهای از اسبهای صافنات و جیاد که دو صفت برای آنها ذکر شده است که اشاره به اصیل بودن و خوب بودن و تندرو بودن اسب است. چنین اسبهایی را به او عرضه کردند به قول بعضیها که میگویند سان دید. «فَقَالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ عَنْ ذِکْرِ رَبِّی» گفت دوست داشتن حب خیر من را از ذکر پروردگار غافل کرده است. «حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» تا در حجاب شد. به نظر میآید منظور اسبها هستند ولی بعضیها میگویند خورشید است. «رُدُّوهَا عَلَیَّ» دسته اسبها را برگردانید بعضیها میگویند خورشید را برگردانید. «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» شروع کرد به مسح کردن دست و پا و گردن اسب ها، ترجمههای دیگر هم وجود دارد که به آن اشاره میکنم.
این سه آیه اشاره به یک واقعهای در زندگی حضرت سلیمان میکند که در مورد بازدید او از یک گروه از اسبها صحبت میکند که هیچ مشابهی در کتاب عهد عتیق یا کتب پیرامونی که پیدا شده است یا حتی تفاسیر یهودی ندارد. بنابراین یک تفاوتی با داستان حضرت داوود داریم که مرجعی در عهد عتیق و نوشتهها و اسناد و مدارک یهودی و مسیحی نداریم که چنین اتفاقی افتاده باشد. واقعهای است که به صورت خاص در قرآن برای اولین بار ذکر میشود. میخواهم بحث را از همینجا شروع کنم، چیزهایی در عهد عتیق است، در مورد اسب و علاقه به اسب و تذکرهایی گاهی شدیدالحن، در مورد اینکه نباید زیاد اسب داشته باشید. خطاب به پیامبران و پادشاهان یهود و به صورت خاص داوود و سلیمان در مزامیر اینکه اتکا به اسب در جنگ ممکن است حالت شرکآمیز داشته باشد. یک حس منفی نسبت به اینکه کسی تعداد زیادی اسب نگه دارد و به آن اتکا کند وجود دارد. چندین بار در کتابهای عهد عتیق این نهی از اینکه زیاد اسب نگه دارید و زیاد به آن وابسته شوید وجود دارد. در واقع اسب یک حیوان بسیار قدرتمند در دوران قدیم بود، بسیار مؤثر در جنگها بود. بنابراین حس شرک آلود به بنیاسرائیل اینگونه تعلیم داده میشود اگر میخواهید در جنگ پیروز شوید به خدا اتکا کنید. با ده هزار یا بیست هزار اسب مغرور نشوید که ارتش بزرگی دارید و حتماً پیروز میشوید. این حس در عهد عتیق وجود دارد بنابراین این داستان بیپشتوانه نیست. قرائتهای غیرنرمال هم میگویم که ممکن است، طور دیگری بشود تعبیر کرد، اگر نرمال قرائت کنیم که اینها را عرضه کردند و حضرت سلیمان از ذکر پروردگار باز ماند.
حس اینکه بالاخره اسبهای خوبی بودند و تعداد آنها زیاد بود و نظر حضرت سلیمان را جلب کردند و محو تماشای آنها شد و از ذکر خدا باز ماند اساساً این مفهوم یک ریشه بایبلی دارد ولی خود این داستان به صورت خاص «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» در بایبل، جایی ذکر نشده است.
[۰۰:۱۵]
پس گروه دومی که علاقه دارند از کتب قدیمی استفاده کنند، در مورد این داستان خیلی دستشان به جایی بند نیست که ببینند داستان چه بود و مفصلتر آنجا چیزی گفته شده باشد تا بتوانیم به آن ارجاع بدهیم. برعکس داستان حضرت داوود و حضرت ایوب، داستان حضرت ایوب در قرآن سرجمع ۷-۸ آیه بیشتر نیست در حالیکه یک کتاب مفصل در بایبل در مورد حضرت ایوب تحت عنوان کتاب ایوب وجود دارد. در مورد حضرت داوود هم مطلب فراوان است و میشود در آن متون و متنهای تفسیری مربوط به متنهای اصلی، دنبال رد پاهایی از داستانها برای رفع ابهام گشت. ولی اینجا چنین امکانی نداریم.
در عوض تا دلتان بخواهد، در مورد این داستان در اسناد و مدارک اسلامی و شأن نزولها حداقل یک کتاب ۵۰۰-۶۰۰ صفحهای از انواع داستانهای پیرامونی که در حول و حوش این داستان ساختند، میتوان جمع کرد، با تفاوتهای ظریف و گاهی با تفاوتهای خیلی عمده. یک مجموعه از حرفهایی که زده شده است جاهایی که ابهامهایی وجود دارد تا روشن شود تا بتوانیم قضاوت کنیم اشاره میکنم. در تفاسیر اسلامی این سه آیه کوتاه را حداقل به ۲۰-۳۰ نوع مختلف خواندند در مورد معنی و تفسیر آنها و داستانهای پیرامون آنها چیزهای زیادی است. فعلاً یک لیستی از چیزهایی که باعث اختلاف شده است را در اینجا بگویم.
۱-۲ عشی
شاید اولین نکته این است که میگوید «إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ» این عشی چرا اینجا گفته میشود. کسانی که معتقد هستند «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به خورشید بر میگردد معتقد هستند این زمینهسازی است به قرینه اینکه گفته میشود عشی است و نزدیک به غروب خورشید است. پس کارکرد عشی این است ما انتظار داشته باشیم که خورشید غروب کند. بنابراین توجیهی از لحاظ ادبی به وجود میآید بدون اینکه واژه خورشید بیاید «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» را به واژه خورشید برگردانیم. اگر بالعشی نبود قرینه لفظی خاصی نداشتیم که بگوییم عبارتی مانند «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به خورشید بر میگردد چون اصلاً در داستان حضور ندارد. «بِالْعَشِیِّ» برای بعضیها، نشانه حضور خورشید در نزدیکی غروب است پس توجیه میشود «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» را به خورشید برگردانیم. یک عده «بِالْعَشِیِّ» را اینگونه میخوانند همانطوری که در آیات بالاتر و در شروع داستان داوود هم است، زمان ذکر تسبیح و عبادت است و به این دلیل ذکر شده است که مناسبت دارد به اینکه فراموشی ذکر پروردگار در زمانی اتفاق افتاده است که اتفاقاً زمان ذکر پروردگار است بنابراین انگار آن را تشدید میکند. حداقل دو برخورد با واژه «بِالْعَشِیِّ» میتوان کرد.
سؤال بعدی این است معنی «الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ» چیست. اختلافهایی وجود دارد که در مورد آن صحبت میکنم. تقریباً توافق وجود دارد، صافنات به یک نوع خاص ایستادن اسبهای اصیل تندرو میگویند. معمولاً اسبی که آماده دویدن است و مشتاق دویدن است سه تا از پاهای خود را روی زمین میگذارند و معمولاً یک دست خود را آزاد نگه میدارند. نمیتوانم ادای آنها را در بیاورم چون آنلاین است، ولی یک زانوی خود را خم میکنند، یک دست حالتی که فشاری روی آن نباشد میایستند این خودش از علائم اصیل بودن و تندرو بودن اسب است. صافنات به این شیوه ایستادن اسبهای خوب اشاره دارد. جیاد معروف به تندرو است، اسبهای صافنات جیاد، اسبهایی که خیلی خوب و اصیل هستند اشاره میکند. با توجه به ادامه داستان خیلی واضح است اینجا دو صفت آمده است که برای آدمهایی که به اسب علاقهمند هستند این را توجیه میکند که اسبهای خیلی خوبی بودند که نظر حضرت سلیمان را جلب کردند. حداقل هر طوری که آیه بعد را تعبیر کنیم اینکه حضرت سلیمان به آنها علاقه و حب دارد این را نمیشود انکار کرد. اینها اسبهای دوست داشتنی هستند برای کسی که به اسب تندرو علاقهمند است.
در مورد آیه ۳۲، دو اختلاف مهم وجود دارد. اینکه میگوید «عَنْ ذِکْرِ رَبِّی» عَن به معنای تعلیل است. میگوید من از آن رو که به یاد پروردگارم هستم، تعلیلی بخوانید، فارسی آن میشود از آن رو که به یاد پروردگارم هستم «أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ» علاقه به اسبها دارم. علاقهی من به این اسبها از یاد و ذکر خدا است. چرا؟ اینها ابزار جهاد و دفاع هستند، اینها لشکر توحید را تقویت میکنند و علاقه من، علاقه الهی است. حضرت سلیمان میگوید «فَقَالَ إِنِّی أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ» چرا؟ «عَنْ ذِکْرِ رَبِّی» به دلیل یاد پروردگار من. بنابراین آن طوری که بقیه میگویند اصلاً غفلتی صورت نگرفته است. «حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» موضوع دیگری است. این جمله دو قرائت دارد یک قرائت که نرمال است و به نظر میرسد اکثریت قاطع اینگونه قرائت کردند، کسانی که خیلی عصمتپرست هستند آنگونه قرائت کردند حتی «أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ» هیچ نقصی را به حضرت سلیمان نسبت نمیدهد. «حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» اینجا جملهای داریم که فاعل آن خیلی مشخص نیست، چه چیزی در حجاب شد. دو تعبیر وجود دارد با توجه به اینکه بحث صافنات و جیاد و اسبها است و فعل مؤنث است طبیعی این است که به این برگردانیم که اسبها از دید پنهان شدند. «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» یعنی طوری شد اینها دیده نمیشدند. این هم با قبل خودش خیلی میخواند، یعنی اگر مشکلی وجود نداشته باشد طبیعی است اینگونه بخوانیم چون حرف اسبها است و چیزی که پنهان میشود اسبها هستند. و صرفاً وجود «بِالْعَشِیِّ» ذهن ما را نبرد به این سمت که آن را به خورشید نسبت بدهیم که خورشید غروب کرد و بیان غروب کردن خورشید باشد.
در مورد خورشید کسانی که طرفدار این هستند و خیلی هم طرفدارهای آن زیاد است، فکر میکنم علت آن را به این برمیگردانند که خورشید در حجاب شد و دلیل آنها وجود بِالْعَشِیِّ است که زمینه را آماده کرده است و اینکه مؤنث آمده است میتواند به خورشید اشاره کند. مثلاً اینکه کلمه شمس نیامده است اینکه ایجازی رعایت میشود اینگونه میتوان توجیه کرد. از حالت طبیعی خواندن آیه یک مقدار فراتر میرویم، یک دلیلی باید داشته باشد. دلیل مرحوم علامه طباطبایی این است اگر این خورشید نباشد گفتن بِالْعَشِیِّ بلاوجه میشود. ایشان وجهی نمیبیند که چرا بِالْعَشِیِّ گفته شده است بعد حرف از تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ حتماً باید ربطی به خورشید داشته باشد.
ضعف استناد به خورشید جدای از اینکه غیرعادی است، شما در مورد اسبها صحبت میکنید چه در صبح و چه در غروب یک دفعه یک عبارت بدون فاعل بیاید بعد آن را به فاعلی که حرفی از آن نبود نسبت بدهید که فقط اشاره اجمالی به زمانی که اتفاق میافتد باشد، از نظر ادبی یک جور جا انداختن آن خیلی راحت نیست. به اضافه اینکه تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ چندان برای غروب خورشید تعبیر نرمالی نیست. اگر یک نفر بخواهد کلمه خورشید را نیاورد و فاکتور بگیرد و ایجاز را رعایت کند لااقل میشد از کلمه غروب کردن استفاده شود تا ابهام ایجاد نکند. بنابراین خود عبارت تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ یک جور تمثیل ادبی است، فاعل را حذف کنیم و فعل را طوری بیاوریم که مبهم باشد این مسئله که فاعل عبارت را خورشید بگیریم ضعیف میکند. همه اینها را با هم ترکیب کنیم انواع و اقسام قرائت به وجود میآید. در آیه بعد «رُدُّوهَا عَلَیَّ» تبعاً همان اختلافی که در مورد تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ است در جلسه اول اشاره کردم اینجا هم این اختلاف وجود دارد. آیا میگوید اسبها را برگردانید یا خورشید را برگردانید.
کسانی که طرفدار این هستند که حضرت سلیمان از ذکر خدا غافل شد، اینکه خورشید غروب کرد و عبادتی که مستحب بود را انجام نداد. بعد درخواست کرد خورشید را برگردانند، خورشید برگشت و عبادت را انجام دادند. قرائت نرمال «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» همه چیز مربوط به اسبها است، به گردن و دست و پای اسبها دست کشید و مسح کرد. از طرفی یک عده میگویند وضو گرفتن حضرت سلیمان و طرفدارهای او است که نماز آنها قضا شده بود، بعضیها میگویند عبادتی را نکرده بودند و این چیزی شبیه وضو گرفتن است که خیلی معلوم نیست بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ چیست. میگویند آنها اینگونه وضو میگرفتند. در تمام این عبارتها، یک ابهامهایی وجود دارد. من فکر میکنم لازم است اول در مورد آنها تصمیمگیری شود که چگونه قرائت کنیم بعد در مورد معنی آن صحبت کنیم. آخر آن داستان تمام میشود «رُدُّوهَا عَلَیَّ فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» گفته نمیشود توبه و انابه کرد. جمله بعدی که میگوید «وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ» اینجا یک غفلتی از ذکر پروردگار پیش آمده است
[۰۰:۳۰]
دوباره \اسبها را آورده است و به آنها دست کشیده است، میتواند ادامه آن غفلت باشد. اکثریتی که میگویند غفلتی اتفاق افتاده است، نمازی قضا شده است، عبادتی ترک شده است یا زمانش گذشته است انابی در انتهای آیه نیست. بعضیها میگویم ثم اناب به هر دو واقعه مربوط میشود. دو واقعه است بعد از این هم انابه اتفاق افتاده است. بعضیها میگویند نه آن مربوط به آن یکی است. یک حالت این است که شما بگویید «وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا» برای این است که حضرت سلیمان در سه عبارت اولی که خواندم ماجرای اسبها متنبه نشد با انداختن کرسیه جسد متنبه شد و انابه کرد. آیه چهارم هم ادامه داستان است اینگونه بخوانید که سلیمان غفلت کرد و باز هم به غفلت خودش ادامه داد. به جای اینکه توبه کند و ذکر پروردگار خودش را بگوید دوباره میگوید اسبها را بیاورید به آنها دست کشید که خداوند فتنهای ایجاد کرد و جسدی بر کرسی او انداخت تا توبه کند بعداً متوجه اشتباه خودش شد. بنابراین آن آیه ادامه این داستان است. اینجا تذکر به معنای واقعی کلمه اتفاق نمیافتد و آیه ۳۳ ادامه غفلت به یک معنایی است و این هم جزء اختلافهایی است که میشود به آن اشاره کرد.
چند نکته میگویم امیدوارم یک مقدار اختلافها را روشن کند و تا حدودی حل شود. نکته اول این است که به صورت کامل وقتی وارد یک جنگلی از ابهامات میشوید لازم است ذهن خود را جمع و جور کنید برای اینکه به نتیجه برسید. احتمالهایی که خیلی ضعیف هستند را به کل از ذهن خود دور کنید. وقتی آدم یک ذره هم احتمال بدهد که شاید اینگونه باشد نمیتواند خوب فکر کند. اولین نکته را باهم فیکس کنیم که محال است «عَنْ ذِکْرِ رَبِّی» غیر از این معنی را بدهد، این را از ذهن خودمان دور کنیم شاید تعلیلی باشد و در یاد پروردگار است «أَحْبَبْتُ حُبَّ الْخَیْرِ». مطلقاً با آیات قرآن سازگار نیست، هر جایی که حب میآید بار منفی دارد. متناسب با غفلت است وقتی حب گفته میشود. بنابراین خیلی خیلی تعبیر شگفتانگیزی است شاید به دلیل اینکه حتی بعضیها نمیخواهند غفلت را به سلیمان نسبت بدهند چنین چیزهایی گفتند. نه پشتوانه ادبی دارد و نه با زبان قرآن سازگار است، این را به کلی از ذهن خودمان دور کنیم. مخصوصاً سوره العادیات را در قرآن ببینید که توصیفی از اسبهای تندرویی که در جهاد شرکت کردند، میآید بعد میگوید «إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌوَإِنَّهُ عَلَى ذَلِكَ لَشَهِيدٌ وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ» آیات سوره العادیات را ببینید متناسب با این آیات است حرف اسبها است بعد گفته میشود انسان کنود است و در مورد انسان حرفهای منفی میزند. کلمه حب الخیر آنجا هم آمده است به اسب خیر هم میگویند چون خیر نزدیک است و اسب را خیر میدانند گاهی به اسب خیر گفته میشود. البته خیر مفهوم کلیتری است ولی به صورت خاص در مورد اسب هم گفته میشود. در هر دو مورد کلمه حب الخیر است و آنجا به وضوح به معنی منفی است بنابراین تعبیر کردن آن به صورت مثبت در اینجا جایز نیست. هر کسی که «عَنْ ذِکْرِ رَبِّی» تعلیل معنی کند به نظر من بیدلیل و بدون پشتوانه ادبی و آیات قرآن این کار را میکند، احتمالاً با پیشفرضهایی که خودش دارد مجبور شده است چنین حرفی بزند.
این را از ذهن خود دور کنیم، اسبها را آوردند و حضرت سلیمان مشغول تماشای اینها شد و از ذکر پروردگار به دلیل علاقهای که به اینها داشت، غافل شد. «حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ». فعلاً این را در ذهن خودمان ببندیم اینگونه میخواهیم پیش برویم، غفلتی از طرف حضرت سلیمان در قسمت ابتدایی است پیش آمده است، در حال تماشای سان دیدن این اسبها.
یک چیز دیگر را یادداشت کردم این را هم میگویم هرچند که خیلی واضح است. معمولاً عادت دارم رابطه بین سوره العادیات و این قسمت سوره صاد را در مقالهای دیدم و الان جلوی آن نوشتم که مقاله را پیدا کنم تا بگویم. واقعیت این است آنقدر چیز مهمی نیست بعداً میخواهم به مقاله دیگری اشاره کنم که باعث شده است نکتهای را در مورد این آیات بفهمم. این را احساس وظیفه کردم مقاله آن را پیدا کنم. مطمئن نیستم کسی که به آن مقاله اشاره کرده است اولین بار خودش دیده باشد ممکن است در تفاسیر گذشته به عنوان دلیل شباهت العادیات با این قسمت را آورده باشد.
نکته دیگری برای تثبیت این نوشتم ولی نمیگویم که هم بحث طولانی نشود و همین اینکه چون خیلی واضح است زیاد دلیل بیاوریم در آخر بیشتر دچار ضعف میشود تا اینکه در بیان آن قدرت پیدا کند.
۲-۲ اسب
نکته دوم میخواهم در مورد اسب صحبت کنم. چیزهایی که میگویم از یک مقالهای از آقایی به اسم هادی رضوان است دیدم استاد ادبیات عرب دانشگاه کردستان هستند. مقاله قدیمی است و حدود ۱۰-۱۵ سال پیش نوشته است. نکتهای که در مقاله است میگویم ممکن است شما خیلی تعجب کنید که چرا چیزی که در این مقاله آمده است اینقدر حس میکنم مهم است در حالیکه در ظاهر شاید مهم نباشد. واقعیت این است برای من مهم بوده، گاهی ممکن است یک نکته فرعی از یکی بشنوید بعد در ذهن شما جرقهای بزنید. اگر احساس میکنید چیزی که ایشان میگوید موضوع مهمی نیست تعجب نکنید من خیلی با آب و تاب و با حس خیلی خوبی از این مقاله یاد میکنم. چون فکر میکنم یکی از لحظههایی بود وقتی داشتم میخواندم یک چیزهایی به ذهن من رسید که تا حدودی مفهوم این داستان برای من روشن شد.
ایشان در مقاله خودش، از روی حافظه میگویم در مورد واژههای صافنات و جیات یک مقدار بحث کرده است و نظریهای را مطرح کرده است که به نظر میآید خیلی در تفاسیر به آن اشاره نشده است. مقاله را ندیدم شاید یک مقدار انحراف داشته باشد از چیزی که میگویم، و واژهها و ریشههایی که ایشان پیدا کرده است و به کار میبرد متفاوت باشد با چیزی که میگویم ولی فکر میکنم مفهومی که میگویم قطعاً درست است. در مورد صافنات همان نظری را دارد که دیگران دارند و صافنات به شیوه ایستادن اسب اصیل و تندرو اشاره میکند. نکتهای که ایشان در آن مقاله میگوید این است که جیاد میتواند برعکس چیزی که اکثریت فکر میکنند که با جواد هم ریشه است و به معنای تندرو است و با جود و جواد هم ریشه است، میتواند ریشه دیگری داشته باشد. شاید تند رفتن آن برای این است که خدمت میرساند و جیاد به آن گفته شده است. ایشان اولین کسی نیست که این حرف را میزند ولی در اقلیت هستند کسانی که این حرف را میزنند و میگویند جیاد میتواند از جید بیاید که به معنای گردن است. همانطوری که صافنات اشاره به شیوه ایستادن اسب دارد، جیاد اشاره به گردن اسب دارد. ایشان خیلی مختصر اشاره میکند که اسبهای تندرو و اصیل گردنهای خاصی دارند و آدمهایی که اسبشناس هستند از روی گردن اسب هم تشخیص میدهند که این احتمالاً اسب خیلی خوبی است. کسانی که اسبشناس هستند لازم نیست اسب جلوی آنها یک دور بدود تا آنها بفهمند اسب در چه حد است. وقتی میدود خیلی خوب تشخیص میدهند اگر آرام هم بدود از استایل دویدن اسب میفهمند که اسب تندرو است و میتواند اسب مسابقه باشد یا خیر. آن چیزی که در دویدن خیلی مهم است این است که ۴ دست و پای آنها خیلی با فاصلههای زمانی مساوی به زمین بخورد. دست راست، دست چپ، پای راست، پای چپ با فاصلههای زمانی مساوی بعد از اینکه پای راست و چپ میخورد دوباره دست راست با همان فصله زمانی بخورد. لازم نیست تند برود تا دیده شود. اسب غیر اصیل دو دست خودش را نزدیک به هم از نظر زمانی میزند بعد دو پای خود را میزند بعد دوباره دو دست خود را میزند. اگر اسب مسابقه بخواهید بخرید میتوانید از این اطلاعات استفاده کنید!
من خودم این مقاله را دیدم یک مقدار در مورد اسبهای مسابقه تحقیق کردم. واقعاً اگر شما از هر آدم اسبشناسی بپرسید به شما میگوید، اسب با چهار دست و پا و گردن خودش میدود. کسی که در باغ نیست، نمیداند که گردن اسب کمتر از قدرت چهار دست و پا و هماهنگی عصب و عضله پاها با گردن در دویدن کمتر اثر ندارد. هماهنگ بودن حرکت گردن و قدرت گردن در دویدن خیلی سریع خیلی مهم است. اسبهای خیلی سریع و خوب معمولاً گردنهای بلندی دارند، عضلانی است و نحوه نگه داشتن یعنی زاویه گردن با بدن اسب هم تقریباً ملاکی است که میتوانید در مورد آن بدانید. یک جایی خواندم حتی نحوه نگه داشتن گردن هم از نظر اسبشناسها طوری قابل توجه است، چه برسد به اینکه عضلانی و بلند باشد. این کمک میکند در سرعتهای خیلی بالا، حرکت رو به جلوی اسب را تشدید میکند. حرف آقای هادی رضوان در آن مقاله این است جیاد میتواند از جواد و جود نیاید از جید بیاید بنابراین اشاره به یک صفت ظاهری در مورد گردن دارد همانطوری که صافنات اشاره به دست و پا دارد.
اگر این را بپذیریم بین صافنات و جیاد و سوق و اعناق که بعداً آمده است لف و نشر مرتب از نظر ادبی وجود دارد. عنوان مقاله ایشان این است صنعت لف و نشر در داستان سلیمانها و اسبها. اگر هزار دلیل واژهشناسی برای من بیاورید که جیاد از جید نمیآید، من برای همین قبول نمیکنم. اینقدر این حرف به این آیات میخورد آنجایی که حرف از صافنات و جیاد است اینجا «مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» است. من وقتی این مقاله را خواندم مطمئن شدم جیاد با اعناق ارتباط دارد و اینجا لف و نشر مرتب ساخته شده است. لف و نشر مرتب یعنی اینکه در شعر چند اسم میگویید بعد چند صفت به همان تعداد میآورید که صفت اول به اسم اول و صفت دوم به اسم دوم و… پیش میرود. در ادبیات فارسی از لف و نشر زیاد استفاده میکنند، لف و نشر مرتب این است که به همان ترتیب بیاورید، لف و نشر نامرتب این است که برعکس کنید یعنی صفت اول را به اسم آخر مربوط باشد و الی آخر.
[۰۰:۴۵]
چرا این مهم است؟ شما وقتی در یک جنگل ابهامات هستید، یک سری احتمالات اگر از ذهن شما حذف شود به شما به کمک میکند. این مقاله برای این برای من مهم بود که اگر این را بپذیرید کلاً مسئله وضو گرفتن و حرفهایی که میزنند کنار میرود. برای من اینگونه بود که «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به خورشید نسبت دادن هم کنار میرود. اگر «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» مربوط به خورشید باشد لابد آیات بعد مربوط به یک عبادتی باشد «رُدُّوهَا عَلَیَّ» چی؟ خورشید را برگردانید تا به اسبها دست بزنم؟ تبعاً اگر بگویید مربوط به خورشید است انتظار دارید خیلی عجیب و غریب میشود اگر بگویید من در نور خورشید اسبها را میدیدم از ذکر خدا غافل شدم پس خورشید را برگردانید تا به غفلت خودم ادامه بدهم، بدتر کنم و به آنها دست بزنم. اینکه «بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ» را مطمئن شوید دست و پای اسبها است و مربوط به صافنات و جیاد است برای من حداقل اینگونه بود موضوع عبادت اینکه آیه سوم به عبادتی ربط دارد کنار رفته است، تبعاً در نظر من خیلی تضعیف شده است «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» مربوط به خورشید باشد. حداقل برای من این تأثیر را داشته که راه را باز کرده است که بهتر به این آیات فکر کنم. مقاله خیلی خوبی است، مقاله ادبیات عرب است، تفسیر قرآن نیست و نمیخواهد چیزی نتیجه بگیرد. یک صنعتی را برای اولین بار در یک آیاتی تشخیص داده است که ایشان در مقالات میگوید کسی به آن اشاره نکرده بود. به نظر من خیلی جالب و قابل ستایش است و برای من هم خیلی کمک کننده بود.
۳-۲ تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ
نکته سوم میخواهم تأکید کنم که استدلال یا نیم استدلالی که واقعاً اگر مرحوم علامه طباطبایی نگفته بود خیلی با قاطعیت میگفتم استدلال ضعیفی است. چون ایشان گفته است من هم به سختی میتوانم چیزی که ایشان گفته است ضعیف جلوه بدهم یا مخالفت کنم. استدلالی که میگوید «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» اگر خورشید نباشد «بِالْعَشِیِّ» بلامحل میشود و معلوم نیست چرا آنجا گفته شده است غروب است، این را رد میکنم. این را بدانید یک سری روایات است که حرفهای مربوط به خورشید و نماز خواندن در آن بوده، اگر آن روایات را ندیده باشید استدلالهای متن نباید آدم را سمت خورشید ببرد. ولی شاید در ناخودآگاه بعضیها مثلاً مرحوم علامه طباطبایی تأثیر بگذارد، البته ایشان خیلی وابسته به روایات استدلال نمیکند. یک روایتی که سند نسبت قوی در مورد اینکه «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به خورشید برمیگردد وجود دارد که یک مقدار باعث شده است بیشتر ذهنشان به این سمت برود. «بِالْعَشِیِّ» بلامحل نیست. کاملاً دلیل روشنی دارد اگر افعال به اسبها برگردد. «بِالْعَشِیِّ» زمینه این را فراهم میکند که نزدیک تاریکی بود در حالی که از اسبها سان میدید، «حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» در تاریکی هوا، یا شاید گردوخاکی که اینها بلند کردند بعد از اینکه دویدن، ناپدید شدند. اگر روز روشن بود ناپدید نمیشدند، کم بودن نور، «بِالْعَشِیِّ» این زمینه را فراهم میکند شما تعجب نکنید که شاید اینها هزار اسب بودند چطور شد حضرت سلیمان اینها را ندید «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به دلیل کم بودن نور و اینکه نزدیک غروب بود، گردوخاک کردند و در گرد و خاک خودشان ناپدید شدند.
بنابراین «بِالْعَشِیِّ» در اینجا مطلقاً بیمناسبت در مورد «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» نیست. لازم نیست بگوییم چون آنجا «بِالْعَشِیِّ» آمده است این خورشید است به نظر من استدلال ضعیفی است و احتمالاً علت استدلال چیز دیگری است. سعی میکنم بگویم اگر اصل استدلال از روایات نیاید احتمالاً از کجا میآید. از نظر روایی نه فقط «بِالْعَشِیِّ» اینجا نقش بازی میکند چون «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» اسبها را منطقی میکند، هیچ شکی نیست که غفلت از ذکر را تشدید میکند. همین الان در بالا خواندیم حضرت سلیمان «سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالإشْرَاقِ» اگر فکر کنید سنتهای بنیاسرائیل با ما فرق داشته، باز اینجا نمیتوانید از این در بروید آدمی که این را میخواند برای پدرش عشی و الاشراق لحظههای تسبیح خداوند بود. بنابراین غفلت از ذکر پروردگار بِالْعَشِیِّ تشدید میشود. پس دو دلیل خیلی مادی و معنوی خوب وجود دارد برای اینکه اینجا بِالْعَشِیِّ آمده است. استدلال این را میتوانیم از این طریق کنیم که بگوییم «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به خورشید ربط داشته باشد.
نکته بعدی در مورد«رُدُّوهَا عَلَیَّ» است که آیا به خورشید برمیگردد. یک نفر نماز خود را نخوانده است بگوید خورشید را برگردانید که من نماز بخوانم، معجزهای درست میشود. در متون بنیاسرائیل هم نگاه کنید باید به چنین معجزه بزرگی اشاره شده باشد. وقتی خورشید غروب کند و دوباره برگردد این واقعه عظیمی است که هزار جا باید به آن اشاره شده باشد؛ پنهانی که این اتفاق نیفتاده است. جدای از اینکه از نظر محتوا بسیار بسیار عجیب است که یک نفر بگوید خورشید رفت، بعد گفتند خورشید برگردد اینها نماز بخوانند. از لحاظ لفظی یک لحظه توجه کنید هیچ پیغمبری با خدا اینگونه حرف میزند؟ «رُدُّوهَا عَلَیَّ» حداقل ربی یا ستایشی باید داشته باشد. به خداوند فرمان میدهد برگردان! لحن اینگونه است. پیامبران به ملائکه که فرمان نمیدهند، اگر شما قرآن را ببینید مثلاً در سوره مریم ملائکه با حضرت زکریا صحبت میکنند میگویند آمدیم تا به تو بشارت بدهیم. حضرت زکریا به خدا جواب میدهد و با خدا حرف میزند. دوباره ملائکه جواب حرفی که با خدا زدند را میگوید. روی پیامبران به خداوند است اینکه به ملائکه فرمان بدهند غیرمنطقی است. حضرت سلیمان به شیاطین فرمان میداد ولی به ملائکه با لحن «رُدُّوهَا عَلَیَّ» فرمان نمیدهد.
این چیز فوقالعاده عجیبی است اگر یک نفر معتقد باشد که حضرت سلیمان به خدا یا به ملائکه خطاب کرد. انگار نوکر او هستند اتفاقاً به نوکرها خطاب کرده است که اسبها را برگردانید. تا اینجا اگر اینها را بپذیریم سه نکته تا اینجا گفتم ببینیم به چه چیزی میرسیم. تا اینجا اینگونه است اسبها را آوردند و حضرت سلیمان محو تماشای آنها شده و از ذکر پروردگار غافل شده است. تا زمانی که اینها را میدید محو تماشای اینها بود به محض اینکه «حَتَّى تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» شد اینها در اثر گرد و خاک یا تاریکی از چشم او پنهان شدند یک دفعه متوجه شد دقایقی که اینها را نگاه میکرد خیلی غرق در تماشا بود و ذکر خدا از یادش رفته است. پیامبرانی که اواب هستند، هر چند ثانیه یک بار و دقیقهای چند بار دوباره برمیگردند و یاد خدا میکنند. اواب یعنی کسی که در این دنیا غرق نمیشود، حالت برگشت به خداوند دارد. بنابراین دقیقاً اواب بودن اینجا، لطمه خورده است. دقایقی تماشا کرده است تا وقتی دیده میشدند غرق تماشا بود وقتی «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» شد متوجه شد چند دقیقه انگار خدا را فراموش کرده است و این اسبها را تماشا میکند و این با حال حضرت سلیمان سازگار نبود. میگوید «رُدُّوهَا عَلَیَّ» برگردانید «فَطَفِقَ مَسْحًا بِالسُّوقِ وَالأعْنَاقِ»
۴-۲ مسح
نکته چهارم که فکر میکنم کلیدیترین نکته است، هیچ کس به این توجه نمیکند در قاموس قرآن مسح کردن، ناز کردن و لمس کردن نیست. ما در قرآن واژه لمس هم داریم، مسح محتوای دینی دارد. مسح این است وقتی یک چیزی را مسح میکنید مثلاً در وضو در یک آداب و مناسک دینی کلمه مسح به کار میرود. شما وقتی به مسیح، مسیح میگویید یعنی مسح شده در یک آیینی مثلاً با روغن مقدس یک کاهنی را به صورت اورجینال بعد پادشاهان را مسح میکردند. در قرآن هم شما هیچ کاربردی از واژه مسح به معنای لمس کردن یا ناز کردن ندارید. بنابراین محتوای آیه ۳۳ قطعاً یک محتوای دینی است، حالت عمل دینی برای تقدیس است. کلاً از این آیات چه میفهمیم؟ اسبها را آورد، اسبهایی که داشت آنها را تماشا میکرد چطور دچار غفلت از خداوند شده است؟ چون دقیقاً در همه موجودات آیات الهی هستند، اگر شما به جنبه آیه و نشانه بودن آنها توجه کنید از ذکر خدا غافل نمیشوید. وقتی عشق خود اسب به عنوان یک حیوانی که تند میدود نه به عنوان موجودی که منشأ الهی دارد و برای خدا میخواهید از آنها استفاده کنید این چیزی است که باعث غفلت میشود. کاری که حضرت سلیمان میکند جبران غفلت خودش است، اسبها را برگردانید و این بار پیش آنها میرود و از تماشای با چشم و نزدیک شدن و لمس کردن با دست و مسح کردن آنها انگار آنها را تقدیس میکند. انگار این بار به اسبها نزدیک میشود و در حال ذکر پروردگار مسح میکند انگار یک عمل مذهبی انجام میدهد. اسبها را از حالت موجوداتی که حواس او را پرت میکنند تبدیل میکند به موجوداتی که او را به یاد خدا میاندازد. اسب را به منظومه آیات الهی میآورد نه اینکه تا الان اینگونه نبود ولی خود این اسبها، حواس حضرت سلیمان را پرت کردند اینها را انگار داخل جایی میکشد که از آن به بعد وقتی آنها را میبیند طور دیگری به آنها نگاه کند.
حس او عوض میشود. از حسی که میتواند غفلت ایجاد کند به یک موجودی که انگار جنبه تقدیس الهی دارد، اینها را الهی و معنوی میکند و مراسم معنوی با مسح کردن اسبها انجام میدهد. نکتهای که در آن مقاله است چرا میگوید صافنات جیاد؟ چیزی که انگار سلیمان خیلی نگاه کرد و نظرش را جلب کرده بود تا تک تک اسبها را ببیند چگونه میایستند و حرکات گردن و دست و پا را تماشا میکرد، دقیقاً همانها را مسح میکند. جایی که میگوید صافنات جیاد به آن چیزی که سلیمان دید اشاره میکند. ممکن است وقتی من اسب را نگاه کنم چشمهای او را نگاه کنم، رنگ و دم آن را نگاه کنم. ولی سلیمان یا یک آدم اسبشناس رنگ و بقیه را نگاه نمیکند دقیقاً سلیمان این اسبها را به عنوان صافنات جیاد داشت نگاه میکرد. آن چیزی که نظرش را جلب کرده بود، دست و پاها و گردن بود و اینجا هم دست و پا و گردن را مسح میکند. من به عنوان حرفی که هیچ پشتوانه متنی ندارد میخواهم بگویم اگر من جای حضرت سلیمان بودم شاید از یک چیزی مانند حنا استفاده میکردم که رنگش بماند. منظور من این است شاید اینجا مسح با دست خالی نباشد، شاید از آب یا یک رنگ استفاده کرده است،
[۰۱:۰۰]
برای اینکه کاری که میخواهد بکند جدای از اینکه همین لحظه این اسبها را داخل منظومه عرفانی و معنوی بکشد تا به او رابطه مثبتی با خدا بدهد به جای اینکه غفلت ایجاد کند شاید اگر از حنا استفاده کند یا از چیز دیگری استفاده کند که اثر آن بماند. در آینده همیشه این مراسمی را که اجرا کرده است به یاد میآورد.
دقیقاً نکته این است، تمام این تفسیرهای عجیب و غریب جدای به منشأ وفاداری به بعضی از روایات شأن نزول که از آن بگذریم، فکر میکنم حاصل این است که نتوانستند کل سه آیه را به هم ربط بدهند. برای همین ذهن آنها سمت خورشید رفته است. اینگونه که من آیه را خواندم طبیعیترین نحوه قرائت از نظر قرائت عرب همین است که این ضمیر به اسبها برگردد، حرف اسبها است. به صورت معمول نباید تعلیلی باشد این ضمایر باید به اسبها برگردد.
به نظر من اصل نکته این است مسح و کاری که حضرت سلیمان کرده است را درست متوجه نشدند یعنی اینکه آیه ۳۳ به عمل دینی اشاره میکند، به عمل معنوی و عرفانی اشاره میکند که سلیمان انجام داده است. شاید این آیات را اینگونه نمیخواندند و قرائتهای عجیب و غریب به وجود نمیآمد، ترجمههای عجیب و غریب به وجود نمیآمد.
۵-۲ اواب
یک لحظه دقت کنید میخواهم نکته آخر را بگویم، این سه آیه مانند ترجمه و معنوی واژه اواب است. هم به حضرت داوود و هم به حضرت سلیمان کلمه اواب گفته میشود و اینجا شما آدم اواب میبینید. آدم اواب اینگونه است، آدم اواب، آدمی است که ۵ دقیقه محو تماشای یک چیزی شود و در امر دنیایی غرق شود و یک دفعه به خودش بیاید و بینند به خدا رجوع نکرده است، باید جبران مافات کند. آدم اواب مانند من و شما نیست مانند من نیست. اینها نمیتوانند یک ساعت فیلم نگاه کنند هی باید پاز بزنند ولی من دو ساعت فیلم نگاه میکنم و ککم نمیگزد. اواب آدمی است که هیچ وقت در دنیا غرق نمیشود از سر صبح تا شب هر چند دقیقه و چند ثانیه یک بار دقیقهای چند بار خودش را رفرش میکند. بنابراین این آیات مانند تفسیر و تعبیر و معنی کردن واژه اواب در یک داستان است. دقیقاً آیه ۳۰ با واژه اواب تمام میشود «إِنَّهُ أَوَّابٌ إِذْ عُرِضَ عَلَیْهِ بِالْعَشِیِّ الصَّافِنَاتُ الْجِیَادُ» و تا آخر این داستان. بنابراین مناسبت دارد.
داستان داوود قبل از اینکه به قسمت فتنه برسیم با یک چیزی در مورد اینکه «إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالإشْرَاقِ وَالطَّیْرَ مَحْشُورَةً کُلٌّ لَهُ أَوَّابٌ» مگر با یک چیز شروع نشد ، حالت مدحی از اینکه این چه آدم ستایشگری بود. شما اگر استراکچر این قسمت را به صورت طبیعی فکر کنید مانند استراکچر بالا باشد که به نظر من است دقیقاً مانند مقدمه بالا است و معادل با فتنه نیست. فتنه آیه بعد است معادل چیزی است که در بالا گفته شده است.
خیلی طول کشید چون قول داده بودم در مورد اسبها صحبت کنم صحبتم در مورد اسبها کافی بود بیشتر به کتب اسبشناسی مراجعه کنید تا قسمتی که مربوط به اسبها است برای شما بدیهی شود.من در مورد همین جلسه در مورد این سه آیه یک چیز دیگری میخواهم بگویم که فعلاً اینجا نگه دارید، بقیه را بخوانیم، در خواندن بقیه دوباره به اینجا برمیگردیم.
۶-۲ جسد
میرسیم به آیهای که از همه مبهمتر است «وَلَقَدْ فَتَنَّا سُلَیْمَانَ وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا ثُمَّ أَنَابَ» ۵۰۰-۶۰۰ صفحهای که گفتم میشود از حرفهایی که مفسرها در مورد این قسمت قرآن زدند میتوان جمع کرد، ۴۰۰-۵۰۰ صفحه برای این آیه است. از اینکه انگشتر او را شیطان گرفت، یک مدتی حکومت خود را از دست داد که در ادبیات ما زیاد است، تا دلتان بخواهد، بچه او بود و جسد او را انداختند تا متنبه شود. یک خانمی به اسم ماریانا کلار است مقاله او را میتوانید پیدا کنید، ارجاع میدهم میتوانستم یک جلسه محتوای مقاله را بگویم. همان مقاله را ترجمه کنید ۴۰-۵۰ صفحه مطلب در آن مقاله است. مقالهای به انگلیسی نوشته است که عنوان آن همین است «وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا» بر کرسی او جسدی انداختیم. عنوان انگلیسی آن یادم نیست. خانم ماریانا کلار شاید قبلاً اسم ایشان را از من شنیده باشید از اقلیت آدمهای مطالعات قرآنی است که بیشتر مطالعات ادبی و تفسیری میکند. مقاله دو قسمتی خیلی خوب در مورد سوره بقره نوشته است. خیلی فرمال در مورد سوره بقره اینکه این قطعهها چگونه با تگ اندها مشخص میشوند و اینکه سعی کرده است یک محتوای کلی برای سوره در بیاورد. جزو این آدمها است، مقاله او از چندین تفسیر و قصص قرآن در مورد این یک آیه مطلب جمع کرده است و با هم مقایسه کرده است، جدول کشیده است. تقریباً همه آیه او جدول دارد از آنهایی است که خلاصه میکند و با هم مقایسه میکند. مقاله خوبی است اگر میتوانید پیدا کنید و بخوانید.
۴-۵ تا از انواع چیزهایی که گفته شده است در آنجا آورده است، اختلافها و شباهتهای آن را با هم گفته است. خیلی خیلی بیشتر از این حرفها است چون خیلی مبهم بود ذهن خودشان را رها کردند و مانند داستان معراج برای خودشان حرفهای سورئال زدند. اگر داستانها را بخوانید با داستانهای جن و شیاطین هم آشنا میشوید چون خیلی از آنها به این چیزها ربط دارد. آیه چند کلمه است «وَلَقَدْ فَتَنَّا» چیزی نیست «سُلَیْمَانَ» چیزی نیست، «وَأَلْقَیْنَا عَلَى کُرْسِیِّهِ جَسَدًا» بلافاصله «ثُمَّ أَنَابَ» است. دلتان برای فتنه حضرت داوود تنگ شود که بالاخره داستانی اتفاق افتاده بود که میشد به آن فکر کرد. اینجا به نظر میرسد چیزی برای فکر کردن نداریم فقط گفته میشود جسدی را بر کرسی انداختیم و حضرت سلیمان توبه کرد.
چگونه میتوان رفع ابهام کرد؟ اگر شما به داستان حضرت داوود نگاه کنید و حس شما آنجا چگونه بود؟ حضرت داوود معرفی میشود و یک مقدمهای میآید که معرفی میکند و فتنهای را توصیف میکند بعد توبه میکند. بعد چه میشود؟ ارتقاء پیدا میکند، ساختار آنجا اینگونه است. مدح میشود، یک فتنهای و پاک شدن آن گفته میشود، از هر چیزی میتوانید فکر کنید از احتمال خطای داوری یا لکهای که از گذشته مانده بود، بعد ارتقاء پیدا میکند. به آن گفته میشود «جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ» انتهای آن داستان «وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَیْمَانَ» این هم جزء پاداشی است که انگار گفته میشود به داوود داده شده است. خلافت ارض، حکم کردن بین مردم «وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَیْمَانَ» انتهای داستان میرسد به اینکه چیزهایی به او دادیم. هر کسی که توبه کند شایستگیهایی پیدا میکند و چیزهای بیشتری به او داده میشود. آن چیزهایی که داده میشود مربوط میشود به آن ماجرایی که فتنه بود، انگار گیری بود آزاد شده است و یک چیزی دادند. ارتباط دارد بیارتباط نیست، شما باید اینگونه فکر کنید اگر آن فتنه را نمیدیدید شاید میتوانستید به این انتها که حضرت داوود چنین مقامی داده شده است فکر کنید اینها ربطی به آن فتنهای که آن بالا گفته شده است دارد.
حالا که اینجا فتنه خیلی کوتاه است باید ببینید بعد چه اتفاقی میافتد؟ از روی آن راهنمایی بگیرید که فتنه چه بود و از روی جسدی که روی کرسی سلیمان افتاده است معنی آن چیست و چرا باید توبه کند. خیلی واضح است به محض اینکه میگوید «ثُمَّ أَنَابَ» میگوید «قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لا یَنْبَغِی لأحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» بعد چه ملکی به او داده میشود «فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاءً حَیْثُ أَصَابَ» یک دفعه میبینید، ملک سلیمان گسترش پیدا میکند به یک سری عوامل طبیعی و ماورای طبیعی، اصلاً از حالت ملک و پادشاهی معمولی در میآید. بادها در تسخیر او هستند، شیاطین در تسخیر او هستند و برای او کار میکنند و الی آخر. یعنی یک بعد معنوی و ماورای طبیعی به ملک سلیمان داده میشود بعد از اینکه گفته میشود «رَبِّ اغْفِرْ لِی» و دعایی میکند. پس میتوانید نتیجه بگیرید احتمالاً آن فتنه ارتباطی با این دارد، به نظر ارتباط خیلی ساده است. نتیجه را میگویم بدون اینکه اول بخواهم استدلال بچینم. نتیجه این است، ملک حضرت سلیمان بیش از اندازه حالت جسمانی و معمولی پیدا کرده است مانند یک پادشاه معمولی انگار حکمرانی میکند، قوه نظامی و ثروت زیادی دارد، قصر دارد، امکاناتی که یک پادشاه دارد. پادشاهی که انگار اجسام دارد، مانند بقیه پادشاهها جنبه معنوی پادشاهی حضرت سلیمانی که پیامبر است ضعیف است. چیزی که به حضرت سلیمان نشان داده میشود این است که با انداختن یک جسد، جسد آدمیزاد نیست هر چیز بیروحی مانند یک مجسمه، انگار یک مجسمهای را در جایگاهی که پادشاهی میکند دیده باشد، یک موجود بیروح است. این برای حضرت سلیمان نماد این بود که انگار به او به این زبان گفته میشود که تو مانند موجود بی روح بر اجسام حکومت میکنی، حکومت تو بیش از اندازه جسمانی شده است.
اینکه حضرت سلیمان نیروی نظامی داشته باشد، بخواهد ثروت اندوزی کند، نه ثروت اندوزی برای خودش برای ملک خودش، جلال و شکوهی برای ملک خودش داشته باشد انگار به او گفته میشود افراط کردی بنابراین احساس میکند راه او کج شده است و خطا کرده است. توبه میکند، دعایی که میکند نتیجه آن، این است ابعاد معنوی و ابعاد ماروای طبیعی به ملک او اضافه میشود. یک ملکی است که شبیه ملکهای زمینی دیگر نیست. بنابراین آن آزمون برای حضرت سلیمان نشان دهنده انحراف پیدا کردن بیش از اندازه و توجه بیش از اندازه به جنبههای مادی حکومت است. برمیگردیم و سه آیه اول را میخوانیم، سه آیه اول قطعاً حالت اینکه اواب بودن را نشان میدهد دارد ولی به این فکر کنید چرا ملک سلیمان اینگونه است که اینقدر وابسته به اسب است؟ درست است آنجا میبینید اواب است و به محض اینکه غرق در تماشای اسبها میشود انگار بلافاصله این را جبران میکند. ولی اصولاً چرا حکومت او اینگونه شده است؟ اینگونه فکر کنید که بعد از این در زمانی که حضرت سلیمان به بادها فرمان میدهد از یاد خدا غافل میشود؟ به هیچ وجه. جنبههای معنوی و ماورای طبیعی ملکش برایش غفلتآور نیست. سه آیه اول نمایشی از اینکه حکومت جسمانی شده است دارد،
[۰۱:۱۵]
اینقدر توجه به نیروی نظامی دارد، اینقدر برای او اسبها مهم هستند. این در بایبل هم ریشهای دارد که حضرت سلیمان ۱۲ هزار اسب و ده هزار اسطبل داشت. یک ارقامی در بایبل ذکر شده است که زیادی اسب دارد اینگونه به آن اشاره شده است. بنابراین در عین حالیکه سه آیه اول نشان دهنده اواب بودن است نشان دهنده جسمانی بودن و مادی بودن و عادی بودن حکومت سلیمان هم است که اینقدر اسب در آن اهمیت پیدا کرده است. بنابراین مجموعه داستانها، جدای از اینکه بحث در مورد سه آیه اول کردیم، اینکه شما ملک سلیمان را میبینید که انگار با تماشای اسبها شروع میشود، به او تذکر داده میشود، در فتنهای که جسمانیت در پادشاهی او غلبه میکند بلافاصله توبه میکند و دعا میکند و ابعاد ماورای طبیعی که همه ما از ملک سلیمان شنیدیم به ملک سلیمان اضافه میشود.
این ربطی به آیات مستقیماً ندارد ولی من فکر میکنم قطعاً اینجا صرف اینکه گفته است خدایا من را ببخش یک جور ارتقای معنوی یعنی دور شدن از جسمانیت در خود حضرت سلیمان باید اتفاق افتاده باشد که زمینه را فراهم کند. انگار از چیزهای جسمانی، در اثر فتنهای که دید دلش کنده شد و انگار متوجه شد، مورد عتاب قرار گرفت که خداوند چنین چیزی به او میگوید که زیادی گرایش جسمانی پیدا کردی. گرایش جسمانی فقط نیروی نظامی و ثروت نیست. ممکن است خیلی چیزهای دیگر باشد، تعداد همسران، به هر چیزی که به جسمانیت مربوط است. حضرت سلیمان به دلیل این عتاب از این چیزها دل کنده است. قبل از این انابه و رب غفرلی و اینکه این فتنه اتفاق بیفتد زمینه روحی برای او شاید فراهم نبود که به باد و شیاطین مسلط شود. از نظر معنوی یک ارتقائی پیدا کرد، بعد آن اتفاق برای او افتاد. یک اشاره کوتاه به این بکنم که ریح با روح هم ریشه است اولین چیزی که اینجا گفته میشود «فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّیحَ» اولین اشاره به باد است با همان واژه ریح است، میشد واژههای دیگر استفاده شود ولی اینجا حامی شدن و روحانی شدنی که در مورد سلیمان بعد از این فتنه دمیده شده است، اشاره میکند.
فقط یک نکته بگویم، اینکه انگار سلیمان با روح خودش نه با جسم خودش حکومت میکند و حکومتش به ارواح و ریح و شیاطین تسری پیدا کرده است، آیه عجیبی در قرآن است که حضرت سلیمان میمیرد ولی شیاطین متوجه نمیشوند چون ایستاده است. بعد یک موریانه عصای او را میخورد وقتی میافتد آنها متوجه میشوند، مرده است. این تأکید بر این نیست که در تسخیر روح سلیمان هستند، وقتی روح نباشد آنها آزاد میشوند. ملک سلیمان، جسم سلیمان نیست که حکمرانی کند، امر و نهی کند و کارهایی انجام بدهد، با یک جنبه روحانی خودش حکومت میکند، برای همین مرگش باعث آزادی است. آنها مسخر روح سلیمان هستند و نه جسمش، وضعیت عادی نیست برای همین بلافاصله وقتی میفهمند حضرت سلیمان مرده است آزاد میشوند. بالاخره نمیشود آن داستان را بخوانید و یاد قطعه عجیب در سوره سبأ نیفتید که گفته میشود این ایستاده مرد تا اینکه یک مدتی گذشت تا اینکه موریانه عصای او را خورد. به این باید فکر کرد به نظر من با آن میشود به این صورت ارتباط برقرار کرد.
۳- نتیجهگیری
قبل از اینکه جلسه را تمام کنم، همینجا مقدماتی که در جلسه اول گفتم را سعی کنم به یک نتیجهای برسانم. دو داستان خواندیم یکی کم و بیش داستانکی از بایبل آوردیم و تغییر شکل دادیم و سعی کردیم از داستان پشت پرده آن فتنه را بسازیم. جلسه قبل هم گفتم اصراری به اینکه به ماجرای بثشبع ربط داشته باشد نداشتم و ندارم. ولی بالاخره توانستیم یک رجوعی به بایبل کنیم، اینجا هیچ چیز بایبلی وجود ندارد. اینکه یک نفر به اسب زیادی متکی شود، حالت شرکآمیز دارد لازم نیست در بایبل ببینید. این داستان در بایبل نیست، داستان انداختن جسد هم در بایبل نیست بنابراین به نظر میآید در اینجا نتوانستیم خیلی کمک کنیم. بنابراین اینکه ابهامها میخواهند ما را بکشانند به سمت بایبل به نظر خیلی استدلال درستی نیست.
من سعی میکنم بگویم چرا این موضوع باید طور دیگری مطرح شود. میخواهم یک حکم کلی بدهم در مورد اینکه چگونه میتوان از بایبل کمک گرفت یا آیا باید کمک گرفت یا خیر. از نظر من هیچ فرقی نمیکند که شما برای رفع ابهام و تفسیر، فهمیدن یک قسمتهایی از قرآن به بایبل رجوع کنید، به شأن نزولها و روایات رجوع کنید یا هر چیز دیگری باشد. اطلاعات تاریخی یا جغرافیایی اطلاعات خارج متنی را میخواهید به آن رجوع کنید. میخواهید رجوع کنید که چه کاری کنید؟ میخواهید رجوع کنید تا در آخر یک تفسیر و یک تعبیر پیدا کنید. من بارها گفتم پیدا کردن یک تفسیر مانند این است که تئوری درست کنید بعد بگویید این تئوری خیلی به این آیات فیت است. من سعی کردم جلسه قبل نشان بدهم آن داستانکی که خودم از روی داستان بایبل ساختم اگر آنگونه به ماجرا نگاه کنید تک تک عبارتهایی که در آن داستان آمده است اینکه چرا میگوید اخی، اینکه چرا از دیوار بالا رفتند، چرا این حرف را میزنند و چرا حرف از میش میزنند همه اینها جمع میشود و با هم هماهنگی پیدا میکند. یا نشان بدهم علاوه بر این با کل سوره هماهنگ میشود یا در کل قرآن یک شباهتهایی به یک چیزهایی پیدا میکند، همه اینها این است که به یک تئوری که فیت آیات باشد، برسیم.
در آخر اینکه از کجا میخواهید این تئوری را در بیاورید، این را یک لحظه از ذهن خود بیرون ببرید. ملاک ما این است یک تفسیر و تعبیر و تئوری که درست کردید را باید نشان بدهید که از بقیه تئوریها با این متن سازگارتر است، واژههای بیشتری را توجیه میکند. از عبارتها و واژهها گرفته تا لحنها چیزهایی که گفته شده است، چیزهایی که گفته نشده است به اینجا بیشتر میخورد. اگر هدف نهایی این است همانطوری که در تئوریهای علمی، بارها این عبارت را از کوپر نقل کردم که کوپر میگوید مهم نیست یک نفر تئوری را در خواب ببیند، من تئوری مکانیک کوانتوم را در خواب دیدم. کسی کاری ندارد که من تئوری را از کجا آوردم. ملاک اینکه تئوری خوب یا بد است این است که شواهدی که داریم را توجیه میکند یا خیر، واقعاً میتواند پیشگویی خوبی بکند یا خیر. هیچ کس در علم از شما نمیپرسد خواب دیدید، چگونه به شما الهام شده است، بیدار بودید، کجا نشسته بودید، از آن مقاله گرفتید یا خیر. یک نفر یک مقاله میخواند و هیچ ربطی ندارد ولی یک دفعه یک تئوری به ذهنش میرسد. مثلاً آن مقاله، مقاله مستند و خوبی نباشد ما به تئوری آن ایراد میگیریم.
خوب و بد بودن تئوری، ملاکهای خودش را دارد، اینجا هم همینطور است. من به بایبل میتوانم رجوع کنم؟ بله. به روایات میتوانم رجوع کنم؟ بله. به شأن نزولها میتوانم نگاه کنم؟ چرا نکنم. به اسناد و مدارک تاریخی نگاه کنم؟ به سکهها و آثار قدیمی و کتبیههایی که مانده است نگاه کنم به هر چیزی که دلم میخواهد میتوانم نگاه کنم. آیا حق دارم استناد کنم بگویم چون در روایت آمده است، این چون در بایبل آمده است پس میپذیرم. حق استناد ندارم ولی حق تئوری سازی و الهام گرفتن دارم. بنابراین اصولاً طیفی که من در نظر گرفتم یک عده بگویند حق ندارید به بایبل رجوع کنید فقط باید به متن نگاه کنید، یکی بگوید حتماً باید به بایبل رجوع کنید، مطرح نیست. این آیات گذاشته شده است که ما بایبل بخوانیم، بله آیاتی در قرآن است که شما را تشویق میکند تورات و انجیل بخوانید. تورات و انجیل را حفظ کنید همین چیزهایی که موجود است در دست یهودیها و مسیحیها است به نظر میرسد در قرآن تا حدود زیادی تأیید شده است چون در زمان نزول قرآن، همینها دست مسیحیها و یهودیها بوده است و قرآن هیچ وقت با لحن بدی از آنها حرف نمیزند. هرچند که قرآن به اصل آن اشاره میکند ولی خیلی دور از ذهن است یک نفر بگوید قرآن، تورات و انجیل موجود را قبول ندارد و یک اصل گمشدهای را قبول دارد چون خیلی از جاها میگوید براساس تورات حکم کنند منظور همان چیزی است که در دست آنها است.
بنابراین خیلی طبیعی است اگر میخواهیم به اکستراتکستها و متونی خارج از قرآن رجوع کنیم احتمالاً بایبل حق تقدم دارد به دلیل اینکه در خود قرآن به آن ارجاع داده شده است و ذکر شده است. روایاتی که از ائمه است اگر روایات خوبی هستند، حق تقدم دارند ولی به افسانههای سومری هم میشود ارجاع داد. ارجاع یعنی اینکه از آنجا یک چیزی یاد بگیریم مثلاً داستان حضرت نوح در کتبیههای بینالنحرین کشف شده است پس آن هم بخوانیم تا ببینیم از آن چیزی میفهمیم؛ میشود نکتهای به تفسیر خودمان اضافه کنیم. ولی پذیرش و عدم پذیرش تفسیر همین انطباق با متن است. نکتههایی که در جلسه قبل گفتم یادتان باشد، یک نفر داستان پرت و پلای بثشبع را به عنوان فتنه حضرت داوود ربط بدهد، من کاری به درست و غلطی آن داستان که قطعاً غلط است ندارم نکته این است به آیات نمیخورد. از دیوار بالا رفتن و اخی و خیلی از چیزهای دیگر را توجیه نمیکند. همانطور که در فیزیک و علم، آن تئوری برنده است که بیشتر توجیه کننده قطعهای باشد که میخواهیم در مورد آن صحبت کنیم و ارتباط بیشتری بین آن قطعه با بقیه قطعات سوره و کل قرآن برقرار کند.
بنابراین ما ملاکهای تشخیص درستی یا غلطی تفسیر داریم که کاملاً برمیگردد به اینکه قرآن را نگاه کنیم که چه نوشته است چگونه نوشته است و از چه واژههایی استفاده کرده است. یک مرحله ساختن تفسیر داریم که خیلی آزاد هستیم. قرآن را میخوانیم ممکن است هیچ احتیاجی به خارج از اینجا نداشته باشیم. مهمترین نکته این است تمام متون را با رجوع به خودمان میفهمیم، میخواهیم مفهوم ذکر را بفهمیم از درون خودم، انسان را میشناسم فکر میکنم با انسان آشنا هستم با جهان آشنا هستم و ریفرنس این واژهها و عبارتها، صفتها را در خودم و در جهان پیدا میکنم. بنابراین همیشه به بیرون از متن رجوع میکنم برای اینکه معنا را بفهمم. به هر حال همانطوری که قبلاً گفتم برای فهم تک تک واژهها یک مکانیسمها و معیارهایی باید وجود داشته باشد که مهمترین آن این است معنی که میکنید با همه کاربردهای واژه در قرآن سازگار باشد، اینجا هم همین است. بنابراین بحث در اینکه حرام یا حلال است جوابش این است ارجاع و رجوع کردن به هر اکستراتکسی حلال است و میتوانید از آن استفاده کنید، از رویاها و شهود غیبی و مشاهدات خودتان مانند ابن عربی استفاده کنید، از اسناد و مدارک تاریخی که به جا مانده است استفاده کنید تئوری خودتان را بسازید. ولی در آخر ملاک این است چقدر فیت میشود با آن چیزی که در قرآن نوشته شده است. چون در جلسه اول آن بحث را مطرح کردم به نظرم آمد الان وقت خوبی است که نتیجهگیری کنم بعد از اینکه دو داستان را خواندیم.
[۰۱:۳۰]
در مورد بایبل باز نکتهای دارم که شاید بعد از اینکه به داستان ایوب پرداختیم در مورد آن صحبت میکنیم. حرفهای من در این جلسه تمام شد، دو داستان را خواندیم. مطمئن نیستم جلسه آینده به سراغ داستان ایوب بروم، ممکن است به ارتباط داستانها به کل سوره استفاده کنم. ببینم چه چیزی به ذهن من میرسد و کدام مناسبتر است، همان کار را میکنم.
پرسش و پاسخ
باز یک سری یادداشت اینجا میبینم. یک نفر نوشته است خصوصاً شبیه آیه آل عمران در مورد یافتن حب است. بله آیه آل عمران هم «حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ» منفی است. ردوها جمع است به خدا اصلاً نمیتواند باشد. احسنت. به ملائکه هم اصولاً نمیگویند به زیر دستان خودش میگوید. نوشتند اینکه اسبشناسی پیش نیاز درک قرآن باشد کمی عجیبتر از این است که عهد عتیق پیش نیاز درک بخشی از قرآن باشد. اصلاً عجیب نیست هر اطلاعاتی داشته باشید کمک میکند. از این حرفها نزنید بیسواد باشید چیزی نمیفهمید! یک مقدار دنیا را بگردید، ببینید، اسبها را نگاه کنید، شتر نگاه کنید. میخواهید در اتاق خود بنشینید و قرآن بخوانید ولی تا الان شتر ندید و نمیدانید شتر چه موجودی است و آیاتی که مربوط به شتر است شترشناسی چیزی گیرت نمیآید باید یک مقدار اسبشناس باشید. اسبشناسی راهی برای خداشناسی است این جمله قصار خندهدار است!
اعراب کاملاً با اسب آشنا بودند، در دنیای قدیم قبل از اینکه اتومبیل و تانک باشد از موقعی که ایرانیها با اسب به یونان حمله کردند همه با اسب آشنا بودند. داستان گوساله سامری، جسد مجسمه است. احسنت در آنجا جسد میآید و به معنای جسد آدمیزاد نیست هی میگویند جسد بچه او بود، یک چیز بیروح بود. هر چیزی بیربطتر باشد عجیبتر است. اگر میخواهید این فتنه را تصور کنید یک چیزی که جای آن آنجا نیست. اتفاقاً یک مجسمهای شبیه حضرت سلیمان اگر ساختند همان را روی کرسی او بگذارند فکر میکنم تأثیر آن روی حضرت سلیمان بیشتر است.
جایگزین اسب ماورای طبیعت میشود و باد، احسنت احتمالاً قبل از اینکه من بگویم یک نفر فهمیده است و نوشته است. میگویند مشابه آزمایشی که حضرت سلیمان روی ملکه سبا انجام داده است، اگر به نظر شما مشابه است توضیح بدهید که حضرت سلیمان چه شباهتی داشت و شما میبیند. آنجا عرش خود را آوردند آنجا هم یک آزمونی حضرت سلیمان طراحی میکند که به عرش عظیم ملکه سبا مربوط میشود.
یک نفر نوشته است اینکه روح حضرت سلیمان، شیاطین مسخر او بودند باید زودتر از اینکه موریانه بخورد…، من نمیدانم مسخر بودن روح یعنی چه، اولاً روح حضرت سلیمان که نمرده است روح حضرت سلیمان شاید همچنان دخالتهایی میکند. ولی به محض اینکه آنها از مرگ حضرت سلیمان مطلع میشوند آزاد میشوند و میتوانند بروند انگار جسم حضرت سلیمان به آنها حکومت نمیکند. در مورد آن موضوع جا دارد فکر کنید، من گفتم باید حتماً به این لینکی داشته باشد سعی کردم یک لینکی بدهم ممکن است خیلی عمیقتر از این باشد که گفتم.
یک نفر نوشته است مَن عَرَفَ اَسَبَ فقَد عَرَفَ رَبَّهُ خوب است برای اینکه جمله قصاری که گفتم باقی بماند اینگونه یاد بگیرید مَن عَرَفَ اَسَبَ فقَد عَرَفَ رَبَّهُ!
انشالله بقیه بحثها را به جلسه آینده موکول میکنیم، شاید داستان حضرت ایوب باشد شاید یک مقدار که این دو داستان روشن شده است کنار هم گذاشتن این قطعهها باشد.
