بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره ص، جلسهی ۶، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۴/۰۱/۰۸
قصد من در این جلسه این است که یک مقدار به کلیات سوره بپردازیم و سعی کنیم ارتباط قطعههای سوره را با هم روشن کنیم. در ابتدا آیات قطعه اول را با دقت میخوانیم، وقتی کار را شروع کردیم سراغ داستانها رفتیم. برخلاف همیشه که شروع و پایان سوره را یک مقدار میخواندیم، این بار این کار را نکردم. الان کاری که انجام میدهم این است که قطعه اول را میخوانم و بعضی از جزئیات آن را میگویم و فرض میگذارم بر اینکه داستان آفرینش را با توجه به اینکه جلسات مفصلی در مورد آن داشتیم، نیازی نیست خیلی در مورد آن صحبت کنم. داستان پایانی داستان تمرد ابلیس است، احساس من این است که یکی از مهمترین داستانها و عمیقترین داستانهایی است که در قرآن است، شاید خیلی جا نداشته باشد در بررسی کلیات یک سوره در مورد آن صحبت کنیم. امیدوارم همه گوش کرده باشند و از محتوای آن داستان اطلاع داشته باشند و در مورد آن خیلی وارد جزئیات نمیشوم. بعد از اینکه قسمت اول را خواندیم، سعی میکنم در مورد قسمت اول سوره و ارتباط بین اجزاء صحبت کنم.
۱- قطعهبندی سوره
قبل از اینکه آیات ابتدایی و مقدمه را بخوانم، قطعهبندی سوره را در جلسه اول گفتم که خیلی روشن است. شما یک مقدمه دارید تا آیه ۱۶ است واژه «یَوْمِ الْحِسَابِ» در انتهای آن آمده است. به وضوح یک قطعهای است که خودش میتواند حداقل به دو قسمت تقسیم شود. بعد داستان حضرت داوود است، بعد داستان حضرت سلیمان و داستان حضرت ایوب است. تا اینجا ۴ قسمت داریم، یک قسمت مخاصمه آخرت است، بین کسانی که جهنم رفتند و در ابتدا یک توصیفی از بهشت میآید. نهایتاً داستان مهم تمرد ابلیس است و با آیات مختصری سوره به پایان میرسد. این سوره ۶ قسمت دارد. تأکید من این است که مانند یک نمایشنامه ۶ پردهای این را نگاه کنید. ۶ نمایش است. در هر کدام از آن نمایشها دیالوگ داریم و یک داستانها و داستانکهایی در هر پرده تعریف میشود. کوتاهترین آن داستان حضرت ایوب است و داستان حضرت داوود و سلیمان هم هر کدام چند صحنه دارد و داخل آنها مکالماتی صورت میگیرد. توصیفهایی از فضای آن داستان است، عیناً آخرت را در تصویری که از آن است مانند نمایشنامه است که در آن دیالوگ داریم و داستان پایانی هم در مورد ابلیس است.
۶ پرده نمایش است، من فقط میخواهم تأکید کنم اول و آخر نمایشها هم عبارتهایی میآید که شاید خیلی جنبه نمایشی نداشته باشند. مانند تئاتر مدرن و تئاتر کلاسیک هم خیلی وقتها اینگونه بود. یک راوی وجود داشت که بین قسمتها و وسط قطعهها یک چیزی روایت میکرد و یک جملهای میگفت. در قرآن، حالت نمایشی غلبه دارد. کسی که میخواهد با قرآن ارتباط برقرار کند، فکر میکنم اولین چیزی که به عنوان استایل قرآن باید یاد بگیرد این است که مانند کتاب فلسفه و علم نخواند، بیشتر شبیه ادبیات است و در ادبیات هم بیشتر شبیه نمایشنامه و حتی فیلمنامه است. قسمتهایی که ظاهراً داستان نیستند خیلی وقتها نحوه روایت آنها اینگونه است که انگار یک چیزی نمایش داده میشود و یک چیزی را میبینید، دیالوگهایی در آن وجود دارد. گویندههای متفاوتی وجود دارد که ممکن است حرف هم را قطع کنند، یک چیزهایی شبیه به دیالوگ به وجود بیاید. این استایل خاصی است که در قرآن خیلی مهم است یک نفر عادت کند به اینکه اینگونه متن را بخواند.
ما در اینجا با یک نمایش ۶ پردهای مواجه هستیم که میخواهم در مورد ارتباط این پردهها صحبت کنم. لابهلای آن ممکن است بعضی از جملهها آمده باشد. در ابتدای سوره، جملهای میآید «ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» میتوانید مانند یک مقدمه یا عبارتی در مقدمه بدانید که هنوز وارد نمایش نشدید ولی بعد آن یک نمایشی است. نمایشی از کفر کفار، حالت تکذیبی که در مقابل پیامبر دارند این چیزی است که در قسمت اول میبینید. دلیلی ندارد بخشی که مربوط به حضرت داوود است را داستان حساب کنید و چیزی که در اینجا است را داستان حساب نکنید. همه قسمتهایی که مربوط به رابطه بین حضرت رسول و کفار است حالت نمایش دارند و به قسمتهای مختلفی از زندگی پیامبر اشاره میشود، به قسمتهای مختلفی از نحوه انکار کفار اشاره میشود. شما در شروع سوره چنین نمایشی را میبینید، میآیند و حرفهایی میزنند و پاسخهایی به آنها داده میشود که از زبان پیامبر شاید نیست و از زبان خداوند است که صحبت میکند. ولی به هر حال اینجا شما تحرکاتی میبینید، حرفهایی میزنند و ادعاهای خودشان را مطرح میکنند.
بنابراین پرده اول این نمایش وقتی که شروع میشود، در زمان حال هستیم مواجه بین پیامبر با کفاری که در مکه هستند را میبینید. نحوه تعامل آنها و حرفهایی که میزنند حرفهای تحقیرآمیزی که دارند شروع سوره است. میخواهم یک مقدار جزئیات این سوره را بخوانم، معمولاً این کار را کردیم و فکر میکنم لازم است در این قسمت یک مقدار وارد جزئیات شویم.
۲- آغاز سوره – پرده اول
آغاز سوره اینگونه است «بسم الله الرحمن الرحیم ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» از همین ابتدا واژه ذکر را به عنوان صفت قرآن میبینید که در سراسر سوره هم این واژه به صورت مداوم میآید و انگار مفهوم مرکزی سوره همین ذکر است که باید بفهمیم دقیقاً چه است و چه ارتباطی با محتوای سوره دارد. «بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ» اما کسانی که کفر ورزیدند، در حالت عزت و شقاق هستند. عزت به معنای نفوذناپذیری، یک حالت تکبری که باعث میشود انگار حرفها را نشنود و نشود اینها را از بیرون تغییر داد، حالتی که در مقابل دعوت پیامبر دارند این عزت و خودشان را بزرگ فرض کردن، مانع گرفتن پیام است. شقاق هم یا به معنای مشقت انداختن میآید یا به معنای اختلاف انداختن است. میخواهم سعی کنم توضیح بدهم با چیزی که بعد این میآید با کدام متناسبتر است.
«کَمْ أَهْلَکْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ مِنْ قَرْنٍ فَنَادَوْا وَلاتَ حِینَ مَنَاصٍ» چقدر نسلهایی در گذشته بودند که هلاک شدند و در لحظه پایانی ما را ندا کردند ولی لحظهای نبود که خلاص شوند و بتوانند از عقوبتی که دچار آن شده بودند، فرار کنند. سه آیه ابتدایی سوره است که شروع داستان اول است، داستان مواجه کفار با حضرت رسول است. چیزی که در ادامه میبینید «وَعَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» تا پایان این قطعه، انگار شرح همین عبارت کلی است که در ابتدا آمده است. کسانی که کافر هستند در عزت و شقاق هستند و گذشتگان آنها هم اینگونه بودند و هلاک شدند. چیزی که در انتها میبینید انگار نمایش همینی است که کفار در عزت و شقاق هستند و اینکه مفصلاً توضیح داده میشود. حالت اینها را میبینید در مقابل قرآنی که برای ذکر آمده است، حالت عدم پذیرش آنها، عزت و شقاق را در انتها به صورت تصویری و با حرفهایی که اینها میزنند میبینید. به اضافه اینکه در انتها به اینجا میرسیم که با جزئیات بیشتر شرح داده میشود. آیه سوم که میگوید قبل آنها هلاک کردیم چه کسانی بودند و در مورد خود اینها هم وعده هلاکت داده میشود.
بنابراین آیه دوم و سوم، توصیف کلی کفار و توصیف کلی عاقبت آنها است و از آیه ۴ تا ۱۶ انگار با جزئیات چیزهایی که در آیه دوم و سوم گفته شده، باز میشود و میبینید که واقعاً حرفهایی که اینها میزنند همان توصیف در مورد آنها سازگار است و اینکه هلاکت چگونه به آنها میرسد.
اولین آیه و آیه دوم، هر دو واژه عجبوا و عجاب ابراز تعجب کردن در مقابل اینکه پیامبری آمده است. ابراز تعجب کردن در مقابل رسالت، در مقابل نبوت پیامبر، ابراز تعجب کردن در مورد اینکه دعوت به توحید است و اینکه الهههای مختلف خودشان را باید کنار بگذارند و یک الله را باید بپرسند. در هر دو، ابراز تعجب میکنند از اینکه پیامبری برای آنها آمده است و پیام او این است که باید به توحید گرایش پیدا کنند. بعداً جلوتر ابراز تعجب نسبت به معاد هم است. هر سه اصل دعوت پیامبر، نبوت و معاد و توحید برای اینها حالت شگفتآور دارد و یا اینکه ابراز شگفتی میکنند.
«وَعَجِبُوا أَنْ جَاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ» دچار شگفتی هستند از اینکه یک هشدار دهندهای از میان خودشان برای آنها آمده است. «وَقَالَ الْکَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ کَذَّابٌ» به پیامبر تهمت میزنند که این یک جادوگر و ساحر دروغگو است. کذاب صفت مبالغه از کذب است و معنی آن لزوماً این نیست کسی که زیاد دروغ میگوید. اگر یک نفر یک دروغ خیلی بزرگ بگوید هم کذاب حساب میشود. چون پیامبر قبل از اینکه ادعای نبوت کند، به صادق بودن او اعتقاد داشتند و اینکه دروغ نمیگوید. الان که به او کذاب میگویند معنی آن صرفاً کثرت دروغ نیست که باعث شود به یک نفر کذاب بگویند. همینکه یک حرف دروغ بزند و اینکه ادعای پیامبری میکند و حرف از توحید و معاد میزند، این کافی است برای اینکه به صورت مبالغهآمیز به او صفت دروغ گویی را نسبت بدهند. در عکسالعملی که اینها نشان میدهند حالت شگفتی، ابراز شگفتی و تهمت زدن به طرف مقابل و تمسخر، اینها حالتهای مکانیسم دفاعی یک آدمی است که نمیخواهد یک چیزی را بپذیرد. مخالف سنت و عقایدی که موروثی پذیرفته است، چیزهایی وارد شده است و منطقی در آن نیست. ابراز شگفتی و تهمت زدن، تمسخر کردن اینها همه مکانیسمهای دفاعی است که بارها در قرآن دیدید که مخالفین پیامبر از همین ابزار استفاده میکنند که خودشان را و پیروان دیگری که مذهب آنها دارد را در مقابل پیام جدید حفظ کنند.
بنابراین اینها همه، شئون صفتی است که در بالا گفته شده است، اینها در حالت عزت هستند، نفوذناپذیری در مقابل اینکه چیز جدیدی را بپذیرند. نفوذناپذیری در مقابل حقیقت است.
[۰۰:۱۵]
کلام حق به آنها عرضه میشود و در مقابل آن گارد گرفتند و سعی میکنند نپذیرند و چیزهایی که میبینید مکانیسمهای دفاعی یک آدمی است که میخواهد جلوی نفوذ یک حقیقتی را در وجود خودش بگیرد و وضعیت موجود خود را حفظ کند. «أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلَهًا وَاحِدًا إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ وَانْطَلَقَ الْمَلأ مِنْهُمْ أَنِ امْشُوا وَاصْبِرُوا عَلَى آلِهَتِکُمْ» جمعیتی که حالت رهبری را دارند گفتند شما بروید و گوش ندهید و در معرض این کلام قرار نگیرید. بر خدایان خودتان صبور باشید. کلمه صبر برای اولین بار اینجا میآید، به ناحق دعوتی به صبر از طرف کفار صورت میگیرد که بر عقاید نادرست خودتان صبر کنید، پایداری کنید و حرفهایی که او میزند را نپذیرید. «إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ یُرَادُ» این رفتار مطلوبی است که باید داشته باشیم و عقاید خودمان را حفظ کنیم و جلوی حرفهایی که او میزند بایستیم. «مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی الْمِلَّةِ الآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلا اخْتِلاقٌ» ما چنین چیزی را در ملت آخر نشنیدیم. ملت به معنای یک مجموعه عقاید و مذهب است، آخر هم یعنی آخرین است و معنی دیگر هم میدهد. «إِنْ هَذَا إِلا اخْتِلاقٌ» این یک چیز ساختگی است که میگوید. بعضی از مترجمها برای من عجیب است الْمِلَّةِ الآخِرَةِ را به مسیحیت ترجمه میکنند. به نظر من جا برای چنین چیزی وجود ندارد چون ما که اعتقاد به قرآن داریم، برای ما آخرین مذهب قبل از ظهور پیامبر، مسیحیت است. این جمله را کفار قریش میگویند. فکر نمیکنم آنها اعتقادی به ادیان ابراهیمی به آن معنایی که ما اعتقاد داریم، داشتند که احساسشان این باشد که مذهب آخرین دینی که قبل از پیامبر آمده است، مسیحیت است. فکر میکنم یک چیزی اینجا قاطی شده است که حرف را پیامبر، خدا یا قرآن نمیزند حرف را آنها میزنند و باید ببینیم برای آنها ملت آخر چه معنی دارد.
فکر میکنم به وضوع منظور آنها اعتقاداتی است که در همانجا شنیدند. ممکن است واقعاً اشاره به یک اعتقاد خاصی باشد ولی کلاً در مورد همان عقایدی که در آنجا مرسوم است، صحبت میکنند. «مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی الْمِلَّةِ الآخِرَةِ إِنْ هَذَا إِلا اخْتِلاقٌ» دعوت به توحید و دعوت به معاد، چیزهایی که او میگوید را نشنیدیم که اخیراً بوده یا در همینجا رایج بوده است. به کلمه سمعنا در اینجا دقت کنید فکر میکنم به یک دلایلی توصیفی که میخواهم بکنم، همیشه برای سمعنا وجود دارد ولی در این سوره شاید بار بیشتری روی آن است. آدمهایی که پیرو والد هستند، آدمهایی که مقلد هستند کلاً از طریق گوش یک چیزهایی شنیدند. عقاید آنها از طریق گوش به آنها رسیده است. اینها هم همین را میگویند «مَا سَمِعْنَا بِهَذَا فِی الْمِلَّةِ الآخِرَةِ» تا الان چنین چیزهایی به گوش ما نخورده است، چنین چیزهایی را نشنیدیم. چرا در این سوره، این برجسته میشود چون بعداً در مورد انبیاء گفته میشود «الأیْدِی وَالأبْصَارِ» هستند. مؤمنین میبینند، اینها میشوند. مؤمنین کسانی نیستند که فقط شنیده باشند. هم از گوش خودشان کمک میگیرند و هم مخصوصاً به حالتی میرسند که به پیامبر دستور داده میشود مردم را علی بصیرت دعوت کن. انگار امکانی برای مردم فراهم شود حقیقت را ببینند.
کسی که پیروی از والد میکند، سطحی بودن و ماندن در لایههای شنیدن و ماندن در لایههای اینفورمیشن، یک چیزهایی به گوش آنها خورده است و یک چیزهای جدیدی میشوند که این برای آنها خیلی تعجبآور است. در فضای زبانی زندگی میکنند. یک چیزهایی از پدر و مادر خودشان شنیدند، بعد در مدرسه یک چیزهایی شنیدند. چیزهایی که در اینترنت با چشم خودتان هم میخوانید، جزو شنیدهها است! نگویید علی بصیرت با چشم یک چیزی را خواندیم! همه چیزهایی که از گزارههای زبانی که وارد سیستم شناختی شما میشود، انگار از طریق گوش به شما رسیده است، به صورت کلام باشد یا متن باشد فرق نمیکند. دیدن چیزهایی است که شما حس میکنید، نسبت به آن شهود پیدا میکند و یک دانشی است که انگار میبیند و حقایق را میبینید. اینها در مرحله گوش هستند. یک چیز جدیدی شنیدند و میگویند قبلاً چنین چیزی را نشنیدیم.
«أَؤُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنَا» آیا ذکر بر پیامبر و بر او نازل شده است. در بین آدمها و سردمداران قریش، چگونه است که ذکر بر این آدمها نازل شده است. به نظر من اینجا خیلی جنبه نمایشی دارد. این حرف من که میگویم این هم یک پرده نمایش است، شما این آدمها را میبینید که دیالوگ میکنند چه میبینند، تصاویری در ذهن آدم شکل میگیرد که یک عده را از اطراف پیامبر پراکنده میکنند، شاید نمایشیترین قسمت آن اینجا است. به محض اینکه این جمله از قول آنها گفته میشود که ما چنین چیزی را نشنیدیم، ذکر به ابتدای سوره برمیگردد که قرآن ذکر است. میگوید ذکر بر او نازل شده است در ابتدای سوره میگوید «وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا» به بل دقت کنید. بلافاصله اینجا وقتی آخرین جمله خود را میگویند «أَؤُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنَا» انگار یک دفعه قطع میشود، نمایش اینها تمام میشود. به محض اینکه برمیگردند و کلمه ذکر میآید یک بل دیگر اینجا میآید «بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی بَلْ لَمَّا یَذُوقُوا عَذَابِ» کاملاً حالت قطع شدن است. جمله شاید ادامه دارد مثلاً بگویند ما از او بهتر هستیم دقیقاً مانند اول که گفت «وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا» به محض اینکه میگویند «أَؤُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنَا» یک دفعه قطع میشود «بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی بَلْ لَمَّا یَذُوقُوا عَذَابِ» خداوند اینجا صحبت میکند. «أَمْ عِنْدَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ الْعَزِیزِ الْوَهَّابِ» چون ایراد میگیرند که پیامبر نسبت به ما فقیرتر است و موقعیت اجتماعی او پایینتر است چرا به او ذکر نازل شده است، جواب این است آیا خزائن رحمت پروردگار عزیز و وهاب، دست شما است. خداوند به شما داده است و اگر بخواهد به او هم میدهد اینکه خزائن الهی به هر کسی بخواهد میرسد.
«أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا فَلْیَرْتَقُوا فِی الأسْبَابِ» اینها پاسخهای خداوند به ادعاهای پوچی است که اینها کردند. مخصوصا جمله «أَؤُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ مِنْ بَیْنِنَا» حالت نیمه کاره دارد. وسط آیه است اگر یک علامت آیه، آنجا بگذارید باز یک مقدار این حالت کمتر میشود. انگار حرفی میزنند یک دفعه قطع میشود و خداوند حرفهای خود را میزند، که اینها در اصل ذکر، شک دارند و هنوز عذاب به آنها نازل نشده است. انگار اگر عذاب به آنها نازل شود بعداً به «فَنَادَوْا وَلاتَ حِینَ مَنَاصٍ» میرسند، بعد گفتن اینکه همه چیز دست خدا است، خزائن عالم در دست خدا است، پادشاهی دست خدا است و خداوند به هر کسی بخواهد از این خزائن میبخشد. یکی ممکن است ثروتمند باشد، یکی خانواده بزرگ و موقعیت اجتماعی عالی داشته باشد و همینطور به پادشاهی و قدرت در یک کشور و منطقهای برسد. اینها همه چیزهایی است که خداوند میدهد. الان شما یک چیزی دارید او ندارد، این موضوعیت ندارد.
چون بعداً در این سوره، واژه ملک تکرار میشود، پادشاهی داوود و سلیمان را میبینید. یک حالت زمینهسازی برای دیدن تصاویری که بعداً میآید، هست. در انتهای این پرده، سه پرده بعد که حالت داستانی دارند و سه پیامبر در آن یاد میشود، اینجا حالت زمینهسازی دارد. دو آیهای که در مورد خزائن و ملک صحبت میکند. نهایتاً آیهای که به نظر من آیه شگفتانگیزی است. حالت پیشگویی نسبت به آینده و اطمینان دادن به پیامبر دارد. یک دفعه این عبارت میآید «جُنْدٌ مَا هُنَالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الأحْزَابِ» اینها لشکر شکست خورده و پراکندهای هستند. نه فقط با اطمینان گفته میشود که انگار یک عذابی نازل میشود و اینها شکست میخورند و تو پیروز میشوی، وضع اینگونه نمیماند بلکه به نظر من در این آیه یک حسی نسبت به نکتهای که فکر میکنم در قرآن خیلی مهم است، قرار نیست اینجا عذاب به صورت زلزله و از آسمان چیزی ببارد، اینها در جنگ شکست میخورند. عذاب کفاری که در مقابل پیامبر ایستادند، شکست آنها در جنگها در مقابل پیامبر بود و تسلیم شدن آنها در مقابل اسلام به اجبار بود.
این آیه در مورد این صحبت میکند. شروع این است. بعداً یاد میشود که برای گذشتگان چه اتفاقی افتاد و چگونه عذاب شدند. «جُنْدٌ مَا هُنَالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الأحْزَابِ» حالتی دارد که علاوه بر اطمینان دادن به پیامبر که پیروز میشود، انگار حسی از اینکه قرار است جنگ شود و اینها شکست بخورند و پراکنده شوند در آن است. بنابراین قسمت اول، نمایشی از اینکه حالتی که کفار در مقابل دعوت پیامبر دارند و حرفهای بیربط و پرتی که میزنند، دقیقاً حالت مقلد بودن آنها و اینکه در مقابل هر حرف جدیدی انگار گارد دارند و اگر حق به آنها عرضه شود، نمیپذیرند… این به صورت نمایشی با یک سری دیالوگ و تحرکاتی که اینها دارند نمایش داده میشود و نهایتاً به پیغمبر وعده پیروزی بر همین آدمهایی که این حرفها را میزنند داده میشود. نهایتاً در ادامه الگوی کلی دو خطی که در اول سوره است کفار را توصیف میکند و بعد در مورد این صحبت میکند که اینها در نسلهای گذشته هلاک شدند از این آیه «جُنْدٌ مَا هُنَالِکَ» برمیگردد به اینکه «کَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَعَادٌ وَفِرْعَوْنُ ذُو الأوْتَادِ وَثَمُودُ وَقَوْمُ لُوطٍ وَأَصْحَابُ الأیْکَةِ أُولَئِکَ الأحْزَابُ» دوباره واژه احزاب تکرار میشود. با جزئیات، ۶ قوم از اقوامی که مشمول همان چیزی هستند که در آیه سوم گفته میشود هلاک شدند، اینجا ذکر میشود. خیلی از جاها وقتی از این اقوام صحبت میشود داستان موسی و فرعون نمیآید.
[۰۰:۳۰]
نه اینکه هیچ وقت نمیآید ولی اینجا چون فرعون جنودی داشته، انگار دنبال درگیری نظامی بوده و از بین رفته است، مناسبت داشت اینجا یادی از فرعون ذوالاوتاد شود. چون شبیهترین وضعیت به وضعیتی است که پیامبر در آن قرار دارد و اتفاقهایی که قرار است در آینده بیفتد.
این اقوام ذکر میشوند و یک سری آیات کلی میآید «إِنْ کُلٌّ إِلا کَذَّبَ الرُّسُلَ فَحَقَّ عِقَابِ وَمَا یَنْظُرُ هَؤُلاءِ إِلا صَیْحَةً وَاحِدَةً مَا لَهَا مِنْ فَوَاقٍ» به صورت کلی میگوید جرم همه اینها این بود که فرستادههای خداوند را تکذیب کردند و به همان جایی رسیدند که «وَلاتَ حِینَ مَنَاصٍ»، «صَیْحَةً وَاحِدَةً مَا لَهَا مِنْ فَوَاقٍ» دوباره همان مفهوم، در مورد ۶ قومی که نام برده شده است، گفته میشود. «وَقَالُوا رَبَّنَا عَجِّلْ لَنَا قِطَّنَا قَبْلَ یَوْمِ الْحِسَابِ» این هم باز دوباره عبارتی است که حالت تمسخر و استهزاء میگویند سهمیه عذاب ما را قبل از روز حساب به ما بده. انکار و حالت موضع گرفتن و نپذیرفتن معاد، ویژگی همه افراد بود که در مقابل دعوت پیامبران قرار گرفتند.
این جزئیاتی از نمایش اول است که نمایش معاصر است در مورد اینکه کفار با پیامبر چگونه برخورد میکنند. بدون شک از همان آیات نهم و دهم که حرف از خزائن رحمت پروردگار است و ملک سماوات و الارض میفهمید برتری ظاهری با آنها است، قدرتمند هستند و پیامبر از نظر دنیایی در موضع ضعف و موقعیت ضعیفتری قرار دارد و آنها با قطعیت یک سری حرفهای باطل را میزنند و نهایتاً به پیامبر وعده قطعی داده میشود که وضعیت اینگونه نمیماند و اینها شکست میخورند و همان بلایی سر آنها میآید که سر اقوام گذشته آمده است. در مورد کفار مکه، همان مسئله شکست خوردن و اینکه برخلاف میل خودشان مجبور میشوند دین اباء و اجدادی خودشان را کنار بگذارند. قطعه اول را الزام میدیدم حتماً با جزئیات بخوانم چون در مورد داستانهای وسط سوره زیاد بحث کردیم، اما این قسمت را حتی یک بار هم از رو نخوانده بودیم و بعضی از نکات مبهمی که در آن است در مورد آن صحبت نکردیم.
۳- کلیت سوره
به سراغ کلیت سوره میرویم و اینکه ۶ پرده چگونه با هم ارتباط برقرار میکنند. اول نگاه کنید و ببینید ساختار این ۶ نمایش و پرده از نظر زمانی چگونه است. وقتی سوره شروع میشود اولین نمایشی که میبینید پرده اول در معاصر و زمان حال است. وضعیت موجود را میبینید که پیامبر در چه وضعیتی قرار گرفته است. پردههای دوم و سوم، همزمان هستند. داستان حضرت داوود و سلیمان از نظر زمانی یکی است. فلاش بک به یک دورانی از پیامبری پیامبرانی که پادشاه هم بودند و قدرت فوقالعاده زیادی داشتند. دوباره پرده بعد فلاش بک میخورد به حضرت ایوب که قدیمیتر است. بنابراین ۴ پرده اول اینگونه است از پرده اول که معاصر است به زمان گذشته میروید بعد به زمان گذشته دورتر و بعد یک باره انگار به انتهای تاریخ میروید. به جایی که دنیا تمام شده است و حالت ثبات آخرت رسیدیم، از زمان حال یک مقدار گذشته میرویم بعد به پایان جهان جهش میکنیم. شاید یک حسی از این وجود داشته باشد که شاید این پایان ماجرا باشد، یک فلش بک زدیم چرا؟ چون از اول سوره که نگاه میکنید اینکه «وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» نازل شده است و کفار «کَمْ أَهْلَکْنَا مِنْ قَبْلِهِمْ» در پیامبران گذشته اتفاقهایی افتاده است. خیلی طبیعی است بعد از نماش اول به نمایشهای پیامبران گذشته برویم و اتفاقهایی که قبلاً افتاده است یک چیزهایی ببینیم.
وقتی به انتها میرسد سرانجام جهان است، به آخرت که میرسیم انگار به فرجام جهان رسیدیم. ولی دوباره بزرگترین فلش بک ممکن میخورد از پایان کار انسانها در آخرت وقتی وارد بهشت و جهنم شدند و به یک ثباتی رسیدند، فلاش بک میخورد به لحظه آفرینش. به جایی که خداوند انسان را خلق میکند و دستور سجده میآید و ابلیس تمرد میکند. بنابراین ساختار زمانی این ۶ پرده یک پیچیدگی دارد. از زمان حال به گذشته میروید، به ابتدای آفرینش نمیروید که بعد به آینده بشریت بروید که آخرت است. بلکه به گذشته میروید بعد به پایان جهان میروید و دوباره به آغاز جهان و آغاز آفرینش انسان برمیگردید. احتمالاً در ذهن افرادی که همیشه خطی آموزش دیدند، روال طبیعی این است که اول آفرینش توصیف شود که خداوند انسان را اینگونه خلق کرده است. بعد به سراغ حضرت ایوب و داوود و سلیمان برویم. بعد به پیامبر، بعد به آخرت برسیم. از نظر زمانی ساده این است که خطی از اول به آخر برویم و اینجا میبینید که از لحاظ زمانی پیچیدگی وجود دارد. از حال به گذشته و گذشته دورتر و به انتها و بعد دوباره به ابتدا است.
۱-۳ از شهادت به سمت غیب
چرا اینگونه است؟ این احتیاج به توجیه دارد. یک ساختار پیچیده غیرعادی است که شما باید فکر کنید چه حسی اینگونه منتقل میشود و چه فایدهای دارد و چرا اینگونه گفته شده است. فکر میکنم اینجا یک چیزی حالت صعودی دارد. در این ۶ پرده، نحوه روایتی که صورت میگیرد، فلاش بکها فلاش فورواردهایی که کنار هم میآید یک چیزی پیش میرود که این را باید پیدا کنیم. آن هم این است که شما انگار پرده به پرده از شهادت به سمت غیب میروید. زمان حال، زمان مشهودات است همین الان بر پیامبر قرآن نازل میشود و کفار حضور دارند. این حرفها زده میشود و چیز پنهانی نیست. همه چیز در سطح اینفورمیشن متعارفی است که همه میبینند است یک چیز واضحی است. شما وقتی به گذشته در تاریخ میروید، انگار از لحاظ غیب و شهود، انگار به یک جای مبهمتر میروید، جایی که جلوی چشم شما نیست و از شما دورتر است. انگار باید آن را کشف کنید که در گذشته چه اتفاقی افتاده است.
بنابراین همینطور که فلش بک میخورد و به حضرت ایوب میرسیم انگار از حالت شهود دور میشویم و به چیزهای دورتر نگاه میکنیم. چیزی که در قیامت اتفاق میافتد، غیب جهان است. انگار باطن دنیا است، با اطلاعات تاریخی ممکن است بتوانید با یک سری اینفورمیشنهای تاریخی گذشته را کشف کنید ولی اتفاقهایی که در قیامت میافتد، کشف آنها دشوارتر است. یک واژه خوب پیدا نمیکنم برای اینکه این را توصیف کنم. انگار به چیزهایی در این سوره اشاره میشود که فهمیدن آنها سختتر است، ظاهر نیستند. تاریخ نسبت به زمان حال اینگونه است، درک اینکه جهان چنین پایانی خواهد داشت، چیزی است که کشف آن راحت نیست. انگار به یک شهود و درکهای عمیقتر معنوی نیاز دارد که واقعاً این را ببینید و بفهمید که چنین پایانی هست. به نظر من نکته اصلی این است که چیزی که اصلاً شهودی نیست داستان آخر است. یک آدم بدون معنویت با یک مقدار تحقیق میتواند در مورد تاریخ یک چیزهایی بفهمد. اگر یک مقدار معنویت داشته باشد، میتواند آخرت را بفهمد که یک چیز عمیقتری از جهان، پشت این لایه ظاهری و چیزهایی که در تاریخ اتفاق افتاده است و الان میگذرد، هست. ولی واقعاً داستان آفرینش چیزی نیست که بشود فهمید. مثلاً فرض کنید در قرآن، این داستان نیامده باشد و شما ایمان نداشته باشید، چیزی نیست که یک نفر بتواند راحت کشف کند. ممکن است عرفا بفهمند عامل گمراه کنندهای در جهان است ولی چیزی که در انتها میآید خیلی عمیق و دور از ذهن و غیرقابل کشفتر است. باز واژه را پیدا نکردم که چه چیزی اینجا به صورت خطی عمیق میشود، زمان عقب و جلو میرود ولی هی شما به ادراکات غیربدیهیتری که در دسترس شما نیست، در سوره دسترسی پیدا میکنید.
چیزی که اصلاً فهمیدن آن راحت نیست، چیزی است که در آفرینش گذشت. معرفی ابلیس به عنوان یک عاملی که تمرد کرده است و در مقابل امر سجده ایستاده است و عاملی شده است که به او وقت داده شده است بتواند انسانها را گمراه کند. اینها خیلی غیربدیهی و درک آنها دشوار است. بنابراین شما یک سیر شهود به سمت چیزهایی که غیب هستند و دسترسی به آنها سخت است، در سوره به صورت مداوم میبینید. این وزن داستان آفرینش را زیاد میکند. علاوه بر اینکه در انتهای سوره آمده است و وزن زیادی پیدا میکند، انگار عمیقترین قسمت است، غیربدیهیترین چیزی است که در سوره گفته میشود خیلی به آن اهمیت و وزن میدهد. به احتمال بسیار زیاد، از نظر سیر نزول قرآن، برای اولین بار است که این داستان در مکه نقل میشود. اگر این درست باشد شگفتی را بیشتر میکند که به مؤمنین در آن زمان برای اولین بار گفته میشود که آفرینش چگونه آغاز شده است.
بنابراین ما با یک سورهای مواجه هستیم که در ۶ پرده از لحظه آفرینش تا انتهای آفرینش و ۴ پرده از پیامبریهایی که در این بین صورت گرفته است، میبینیم. ترتیب آن اینگونه است که از شهود به سمت غیب و چیزهای غیربدیهیتر میرویم. تمهیداتی که درون خود سوره است، این حالت را ایجاد میکند ذهن آدم را به سمت این میبرد که وزن داستان پایانی خیلی بالا است. متأسفانه در این جلسات وقت نمیشود، بخواهم در مورد آن داستان چیزی را تکرار کنم ولی فرض میکنم همه شما با آن داستان آشنا هستید؛ عملاً از رو هم نخواندیم. یکی از چیزهایی که این حالت را ایجاد میکند، تمهیدات داخل سوره این است که از ابتدای سوره به تدریج میبینید که شیطان انگار ظاهر میشود تا اینکه به آخر برسید. سیر خاصی که در این سوره در نظر گرفته شده است، حالت اینکه انگار آگاهی از وجود شیطان و ابلیس طوری در سوره پیش میرود تا اینکه شما به جایی برسید که اصل داستان آفرینش و تمرد ابلیس را ببینید. در ابتدا اسمی از شیطان برده نمیشود، حتی در داستان داوود. بعد در داستان حضرت سلیمان، شیاطین ظاهر میشوند.
تمام حرفهایی که این آدمها در پرده اول میزنند، شیطانی است، القائات ابلیس است و پیروان ابلیس هستند اما ذکر نمیشود. شما اسمی از شیطان نمیبینید. اینها رفتارهای آدمهای گمراه است. کم کم پردهای کنار میرود. انگار از همین نمایش اول که اینها چرا اینگونه هستند، چرا این حرفها را میزنند و این حرفها را از کجا آوردند و چرا مقاومت میکنند. در انتها به اینجا میرسید که یک عامل گمراهکنندهای به اسم ابلیس وجود دارد.
[۰۰:۴۵]
در سوره که پیش میروید، در داستان سلیمان شیاطین را میبینید ولی در حالتی که مطیع هستند و در زنجیر هستند. به داستان ایوب که میرسید برعکس میشود. تسلط شیطان را انگار میبینید که میتواند آسیبهایی برساند. من بارها این را گفتم، یکی از راههای فهمیدن ویژگیهای یک سوره این است که داستانهای تکراری که در سورهها میآید را با هم مقایسه کنید. اینکه یک جایی روی یک چیزی تأکید میشود، همان داستان انگار در سوره دیگری ذکر میشود ولی روی یک جنبه دیگری تأکید میشود. این خیلی خوب شما را به این سمت میبرد که فضای این سوره روی چیزی که تأکید میشود چیست. مهم است در آن داستان قبلاً چه دیدید و الان چه میبینید. در داستان ایوب در سوره انبیاء واژه شیطان ندارید میگوید «أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» در حالیکه در سوره صاد روی واژه شیطان تأکید میشود. عبارتی که از طرف حضرت ایوب گفته میشود میگوید «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» عاملیت شیطان به عنوان یک عامل اسیب رساننده و اینکه میمی تواند شکنجه جسمانی برای انسان ایجاد کند، در داستان ایوب است.
بنابراین در داستان داوود، شیطان ابتدا ظاهر نیست. در داستان سلیمان، انگار ظاهر میشوند. بعد به عنوان عامل منفی که میتوانند آسیبهایی برسانند شما اینها را میبینید و در انتهای سوره کلاً انگار ابلیس به عنوان موجود پشت پرده معرفی میشود که مهم است و کشف آن از نظر ادراکی و معنوی برای انسان حتی سختتر از آخرت است. آدمها در درون خودشان میتوانند کشف کنند که آخرتی است ولی کشف کردن اینکه اتفاقهای غیربدیهی در ابتدای آفرینش افتاده است که نه جزو تاریخ است و نه مانند معرفت عمیق قابل دسترس است اما قرآن در اختیار ما میگذارد. بنابراین این یک سیر صعودی داستانها و قطعههای سوره است که به داستان ابلیس میرسیم. واژه ذکر که به عنوان صفت قرآن میآید، در آگاهی دادن نسبت به این چیزها خودش را نشان میدهد. قرار است به صورت مفصل در مورد ذکر صحبت کنم.
قبلاً شاید اشاره کرده باشم، شما وقتی داستان حضرت ایوب را در دو سوره با هم مقایسه میکنید میبینید که اینجا واژه شیطان میآید ولی آنجا حذف شده است. آنجا فضای داستان سوره انبیاء ربطی به معرفی ابلیس و شیطان نداشت ولی اینجا دارد بنابراین عبارتهایی که نقل میشود متناسب با همان سوره شکل خودشان را میگیرند، واضحتر از این، خود داستان آفرینش است. داستان آفرینش را در سوره بقره میبینید. تأکید روی سؤالی است که ملائکه میپرسند، بحثی که میشود، تعلیم اسماء، ساکن شدن در بهشت و بعد هبوط کردن است. اگر به آن داستان نگاه کنید، داستان کاملی است همه اجزاء در آن است. روی هبوط و اینکه چگونه انسان میتواند برگردد به بهشت، وزن خیلی زیادی در آن داستان دارد. در سوره اعراف طور دیگری است. اینجا به وضوح وزن بیشتر روی تمرد ابلیس است. این سوره مسئله اینکه انسان یک دشمنی دارد که میخواهد او را گمراه کند، وزن خیلی بالایی دارد. بنابراین فقط مقایسه داستان ایوب با سوره انبیاء نیست که به ما این ایده را میدهد که اینجا شیطان موضوعیت دارد. بیشتر از همه داستان آفرینش در مقایسه با داستانهای آفرینش در سورههای دیگر است که این ایده را ایجاد میکند.
۲-۳ صبر
روال طبیعی از نظر من این بود که لایه دومی که در سوره است و ارتباط دهنده بین این قسمتها است مطرح شود اما چیزی که الان میگویم به لایه پایینتر و فرعیتر میرود. چون قبلاً به یک نکتهای اشاره کردم همین الان این را اول میگویم. یک جوری شما میتوانید این سوره را بخوانید، قبلاً این را گفتم. شما میتوانید سوره را اینگونه بخوانید یک مقدمهای گفته شده است که شما پیامبر را در شرایطی میبینید که خیلی احتیاج به صبر دارد و دعوت میشود «اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ» شما یک نمایشی میبینید طرف مقابل قدرتمندتر است و این طرف در موضع ضعف است، توهینآمیز برخورد میکنند، به پیامبر تهمت میزنند و سعی میکنند افراد را از اطراف او پراکنده کنند. موقعیت اجتماعی را از او گرفتند و طبق اطلاعات تاریخی که ما داریم سعی میکنند همه چیز او را بگیرند. مثلاً فکر کنید این سوره نازل میشود در حالی که پیامبر و یاران او در شعب ابیطالب هستند. احتیاج به صبر دارند، امید به اینکه وضعیت اینگونه نخواهد بود.
یک قرائت سوره این است. قرار است به پیامبر گفته شود صبر کن، چه چیزهایی به پیامبر میتواند نمایش داده شود که این صبر را ایجاد کند. به وضوح اگر من و شما بودیم احتمالاً برای دعوت پیامبر به صبر، اولین داستانی که برای پیامبر در این سوره نقل میکردیم، داستان حضرت ایوب بود که ببین چنین فردی در موقعیت مشابه تو بود، همه چیز خودش را از دست داد. اگر حدس من درست باشد و از دست دادن مطابق با الواح سومری در اثر توطئه ملأ زمان خودش باشد، پیامبری که همه از اطراف او پراکنده شدند، تنها و بیمار شده است و در یک شرایطی قرار دارد که انگار هیچ نعمتی برای او باقی نمانده است. صبر کرده است و دوباره همه این چیزها را به دست آورده است بلکه بهتر از چیزهایی که قبلاً داشت، به دست آورده است. این خیلی داستان مناسبی است که شما نقل کنید و یک نفر را دعوت به صبر کنید و به او این امید و وعده را بدهید که در اثر صبر به همین وضعیت میرسی یعنی چیزی بهتر از موقعیتی که قبلاً داشتی میرسی.
داستانهای حضرت داوود و سلیمان هم از یک جهتی برای صبر مفید هستند. داستانهایی که در تأیید اینکه «أَمْ عِنْدَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ» نزد خدا است و «لَهُمْ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ وَمَا بَیْنَهُمَا» نزد خداوند است. نمایش اینکه پیامبرانی بودند که پادشاهی بزرگی داشتند که مشابه آن وجود نداشت و نخواهد داشت. با توجه به وعدهای که در ابتدای سوره، وعده پیروزی که داده شده و حرف از ملک زده شده است، این هم در صبر میتواند مؤثر باشد. انگار در ادامه آن وعدهها، وعده چیزی شبیه ملک داوود و سلیمان به پیامبر داده میشود. خداوند میتواند و قدرت این را دارد که پیامبران را به چنین جایی برساند. به جای موضع ضعفی که در آن قرار داری خداوند قدرتش را دارد، ملک و سماوات و الارض در دست خداوند است و به هر کسی بخواهد میدهد و وعده به تو داده شده است که به چنین ملکی خواهی رسید که پیامبر رسیده است.
بنابراین دو داستان اول، میتواند اینگونه قرائت شود، در ادامه داستان پرده اول که به پیامبر وعده ملک و اینکه خداوند میتواند چنین ملکی را ایجاد کند، داده میشود. به اضافه نکته ظریفتری که فکر میکنم از نظر معنوی برای پیامبر شاید خیلی مؤثر باشد اینکه در این داستانها میبینید در اوج قدرت مادی که هستند از لحاظ معنوی، ظرایفی وجود دارد، امکان لغزش وجود دارد بنابراین ملک سلیمان میتواند باعث غفلت شود، پادشاهی داوود ممکن است باعث ارتکاب گناه و خطا شود، احتیاج به توبه پیدا کند. بنابراین آدمی که در موضع ضعف است از لحاظ معنوی در موقعیت بدی قرار ندارد چون مسئولیتهای کمتری دارد. وقتی «ذی الاید» شد، وقتی قدرت پیدا کرد در این صورت امکان خطا دارد و اینکه کوچکترین خطا، آثار بزرگی به جا بگذارد و آسیبهایی به جا بگذارد که احتیاج به توبه بزرگ پیدا کند. این چیزی است که برای آدمی که زندگی معنوی دارد میتواند خیلی آرامش بخش باشد. موقعیتی که در آن قرار دارد، موقعیت بدی نیست نسبت به آدمی که قدرت دارد. و این نکته آرامش بخش است.
بنابراین اگر سوره را اینگونه بخوانید، به نظر من باز خطی خواندن است. انگار مقدمهای گفته شده است و شما مواجه کفار با پیامبر را دیدید و پیامبر دعوت به صبر شده است و داستانها را اینگونه بخوانیم که در داستانها چیزهایی گفته میشود که پیامبر بتواند به راحتی صبر کند تا به آن چیزی که باید برسد. داستان آخرت همینطور است. همیشه داستان آخرت برای مومنین باعث آرامش و صبر است. بیشترین چیزی که آدم را به صبر دعوت میکند و اینکه شرایط هرچقدر هم سخت باشد تحمل کنید، توجه دادن آدمها به این است که این شرایط بسیار بسیار موقتی است. کل زندگی ما در این دنیا در مقابل آخرت مانند چشم برهم زدنی میگذرد. بنابراین فهمیدن و تذکر به اینکه آخرتی است و زندگی ابدی داریم که زندگی اصلی آن است و چیزی که الان میبینیم یک چیز موقت و زودگذر است. زودگذر بودن موقعیت، چیزی است باعث میشود آدم صبر کند.
۳-۳ خلافت
بنابراین میشود همچنان میتوان ادامه داد و پرده پنجم را هم در ادامه دعوت صبر به پیامبر، میشود قرائت کرد. من منکر این نیستم، همه اینها هست و پیامبر با چیزهایی که میشنود باعث میشود صبر کند. ولی اگر بخواهید سوره را فقط اینگونه قرائت کنید، یک اشکالاتی دارد. جدای از مشکل اصلی که وجود دارد آن هم اینکه در عین حالی که قرآن تأثیر خاصی بر پیامبر میگذارد و ما باید کنجکاو باشیم و همیشه این را ببینیم که مخاطب قرار گرفتن پیامبر و شرایطی که پیامبر در آن قرار گرفته است چه بود ولی قرآن را برای انسانها و عالمین و ذکر للعالمین است. آخر سوره گفته میشود، ذکر للعالمین است. قرآن بر پیامبر نازل شده است و باعث تثبیت قلب پیامبر میشود و ما باید این را ببینیم. ولی اینکه یک سوره را صرفاً اینگونه بخوانیم که به پیامبر یا مؤمنین اطراف وعدهای داده میشود که میخواهد کاری کند اینها صبر کنند این اصولاً اشکال دارد. فقط اینگونه نگاه کنیم یا اصلیترین قرائت در سوره را این بگیریم، اشکال دارد در عین حالی که باید به آن به عنوان نکته فرعی توجه کنیم. جدای از این سیر خطی، برای صبر پیامبر و امید دادن و وعده دادن در مورد آینده پیامبر، خیلی با داستان آخر که تأکید کردم وزن زیادی دارد نمیخواند.
اگر اینگونه بود شاید بهتر بود وقتی قسمت آخرت تمام میشود، یک آیهای بیاید که نشان دهد در اثر صبر، نوبت ظفر میآید و سوره تمام شود. اینکه یک باره شما داستان شگفتانگیزی را در سوره میبینید که خیلی ارتباطی با این تمی که گفتم ندارد، باید ذهن ما را به این سمت ببرد که نکته اصلی سوره چیز دیگری است.
به تأثیر این داستانها و آیاتی که بر شخص پیامبر میآید، میتوانیم کنجکاوی نشان بدهیم. چون باز قبلاً بدون اینکه برنامه داشته باشم در جلسه دوم در اثر سؤالی که شد گفتم این موضوع را، داستان حضرت داوود و بثشبع اگر ورژنهایی که قابل قبول است و در کتاب عهد عتیق است، اگر آن سناریوها را بپذیریم،
[۰۱:۰۰]
به نوعی حالت پیشگویانه نسبت به اتفاقی که بعداً برای حضرت رسول در مورد ازدواج با زینب میافتد، دارد. اینکه در حالت رسیدن به قدرت ممکن است چنین وضعیتهایی پیش بیاید، کوچکترین علاقه نسبت به شخصی، باعث تصمیماتی شود که اتفاقهای بدی بیفتد. من نمیخواهم روی این تأکید کنم و وارد جزئیات شوم ولی شباهت جالبی اینجا وجود دارد. در آن جلسه گفتم کلمه احزاب که اینجا تکرار میشود و آن داستان در سوره احزاب است، ذهن آدم را ناخودآگاه به سمت سوره احزاب و آن داستان میبرد. اگر اینگونه باشد شاید یک نفر کنجکاو شود که داستان حضرت ایوب و سلیمان و داوود، هر سه، به یک چیزی در زندگی پیامبر مربوط باشند. در مورد داستان حضرت ایوب اگر الواح سومری را نگاه کنید بیش از شباهت کلی است، انگار در جزئیات هم شباهت وجود دارد.
در آنجا، ایوب پیامبری بوده که فرد محترم و ثروتمندی بوده که شروع به دعوت کرده است و یک عده بر علیه او توطئه کردند و او را در شرایط بدی از نظر اجتماعی و مالی گذاشتند و به او تهمت زدند. در داستان الواح سومری، برای شما خواندم کار به جایی رسید که غلام او هم در مجلسی به او توهین کرد. اطرافیان او از اطراف او پراکنده شدند. مردم از او دوری کردند. بلایی که سعی میکردند سر پیامبر بیاورند، در مورد حضرت ایوب انگار به صورت کامل اتفاق افتاده است حتی خانواده او هم از او دور شدند. در مورد پیامبر به آن شدت نیست ولی روند کار به داستان ایوب شباهت زیادی دارد، اگر داستان ایوب را آن شکلی بپذیرید و قرائت کنید. بنابراین آنجا شباهت خیلی تام است. با داستان اول هم که گفتیم ارتباط دارد (حضرت داوود و بثشبع). داستان دوم هم اگر قبول کنید سوره والعادیات طبق بعضی از گزارشهایی که وجود دارد بعد از جنگ بدر نازل شده است و مربوط به پیروزی در جنگ بدر است بنابراین مشغول شدن به جنگ و اسب در آن هست. مانند پیش آگاهی است که به پیامبر داده میشود اگر کار به جنگ قدرت برسد و کار به جنگ تن تن کفار با مؤمنین برسد، آنوقت این مشغولیات پیش میآید. بنابراین هر سه داستان به نوعی به زندگی حال و آینده پیامبر لینکی پیدا میکند. من خیلی روی این تأکید ندارم و تصمیم قاطعی نداشتم به غیر از در مورد حضرت ایوب، دو مورد دیگر را سعی کنم ارتباطی به زندگی پیامبر در آینده بدهم. ولی شاید واقعاً چنین پیامهای اختصاصی برای شخص پیامبر، در این داستانها وجود داشته باشد.
چگونه قرائت کنیم که این ۵ پرده بهتر درمیآید؟ قسمت پایان سوره داستان آفرینش را نزد خودتان تجسم کنید. این قسمت، بخشی از داستانی است که در سوره بقره است. ابتدای آن حذف شده است و از آنجایی که امر به سجده و تمرد ابلیس میآید اینجا نقل میشود. در سوره اعراف هم کم و بیش چنین شروعی دارد ولی آنجا ادامه پیدا میکند. اینجا فقط قطعهای که مربوط به امر به سجده و تمرد ابلیس و گفتگوی ابلیس با خداوند است نقل میشود. این داستان، در سوره بقره اینگونه شروع میشود که خداوند اعلام میکند میخواهد خلیفهای در زمین بگذارد. ملائکه میگویند چرا کسی را میگذاری که چنین فاجعهای را به بار میآورد؟ خداوند در جواب میگوید «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» به ملائکه اعلام میکند یک ویژگی در این موجودی که خلق میکنم است و او را به عنوان خلیفه در زمین میگذارم که شما آن ویژگی را نمیفهمید و درک نمیکنید و به آن علم ندارید. به آدم «اسماء کلها» یاد داده میشود و به ملائکه نشان داده میشود که این برتری نسبت به شما دارد و دستور سجده میآید.
کل این سه داستان، داستان حضرت داوود، سلیمان و ایوب، پیش از داستان آفرینشی است که قسمت اول آن حذف شده است و میتواند اینگونه قرائت شود که نمایش خلافت انسان در زمین است. وقتی که خداوند گفت من خلیفه میگذارم، شاید یک مقدار مبهم باشد که خلیفه گذاشتن چه معنایی دارد. در این سوره، به جای اینکه اعلام خلیفه میگذارم در زمین به صورت جمله بیاید، انگار سه داستان میخوانید که خلافت در ارض را میبینید. از لحاظ لفظی هم میبینید تنها جایی که به غیر از سوره بقره کلمه خلیفه را میبینید و اینکه انسان، خلیفه خدا در زمین است، اینجا است. صراحتاً با همان فعل جعل که در آنجا آمده است «إِنَّی جَاعل خَلِیفَةً»، اینجا در مورد حضرت داوود بعد از توبه گفته میشود «یَا دَاوُدُ إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ» واضحتر نمیشود گفت که اینجا بحث خلافت در زمین است. داستان آفرینش در آخر سوره آمده است و قبل آن مسئله خلافت انسان در زمین آمده است. بنابراین یک راه نگاه کردن به سوره این است که چیزی که ملائکه نمیدیدند در این انسان و خداوند گفت من چیزی میدانم که شما نمیدانید و یک چیزی به آنها نشان داد که میتواند اسماء یاد بگیرد و اینکه تصور آنها از جعل خلیفه این است که خون به راه خواهد افتاد، اینجا مسئله خلافت پیامبران در زمین و خلافت انسانی مانند داوود و سلیمان و ایوب را در زمین انگار به صورت نمایش میبینیم. به جای اعلام اینکه خلیفه در زمین میگذارم، اینجا شما انگار ۳ خلیفه خداوند که جعل شدند در زمین را میبینید. نحوه رفتار آنها، اواب و عبد بودن آنها و اینکه چه اتفاقاتی در اطراف آنها میگذرد.
بنابراین من فکر میکنم از پرده دوم تا پرده آخر شما یک نمایشی از خلافت و اینکه انسانی که آفریده شده است چه ویژگیهایی دارد و چرا جا برای سجده کردن است و تمرد ابلیس به جا نیست و ملائکه باید این را بپذیرند که خلیفهای در زمین است و خلیفه گذاری کار خوبی است، این چیزی است که در این سوره به صورت نمایشی میبینید. این وجه با توجه به وزن بالایی که داستان انتهای سوره دارد و حجم زیادی که این سه داستان دارند، به نظر من اینگونه نگاه کردن به سوره یعنی اهمیت دادن به مفهوم خلافت که در مورد داوود به صراحت ذکر میشود. تبعاً در مورد حضرت سلیمان و ایوب و پیامبران دیگر هم به تبع وجود دارد، این چیزی است که در این سوره بیشتر نظر آدم را جلب میکند.
بنابراین حداقل دو ارتباط بین این پردهها وجود دارد. یکی اینکه از ابتدا که شروع میکنید یک روندی از داستانها میبینید که قطعاً چون در ابتدای داستان حضرت داوود «اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ» میآید، به نظر میآید قرائت دعوت به صبر قرائت بدی نیست. این داستانها باعث صبر میشوند و قسمت آخرت هم همینطور است. یک چیز دیگر نمایش خلافت قبل از اینکه داستان سجده بیاید را میبینید که به نظر خیلی مهم و اساسیتر از چیزی بیاید اگر خطی قرائت کنید.
۴-۳ سایر نکات
سه داستان به وضوح تم مشترک دارند. تم مشترک آنها این است که شما پیامبری را در اوج معنویت میبینید ولی باز یک خللی انگار وجود دارد، در مورد حضرت داوود و سلیمان و در مورد حضرت ایوب شاید خللی وجود نداشته باشد ولی چیزی که در این سه داستان میبینید یک روند ارتقاء پیدا کردن این پیامبران است. انگار حضرت داوود فصل الخطاب دارد و میتواند حکم کند ولی اتفاقی میافتد و به یک جایی میرسد که اعلام میشود «إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ». همه انسانها به یک معنایی، خلیفه خدا در زمین هستند بنابراین اینکه حضرت داوود در این لحظه خلیفه شده است خیلی معنی ندارد ولی اینکه این اتفاق برای حضرت داوود افتاد و حضرت داوود توبه کرد و بعد گفته میشود «إِنَّا جَعَلْنَاکَ…» جالب است. در ابتدا گفته میشود که «إِنَّا سَخَّرْنَا الْجِبَالَ مَعَهُ یُسَبِّحْنَ بِالْعَشِیِّ وَالإشْرَاقِ» حرفی از اینکه داوود، خلیفه خدا در زمین است گفته نمیشود. ولو اینکه یک درجهای از خلافت را قطعاً حضرت داوود دارد و ما هم داریم. موجود مختاری هستیم انگار کارهایی که باید خدا بکند را انجام میدهیم. وقتی اراده آزاد داریم یعنی میتوانیم چیزهایی خلق کنیم.
این خلافت را به هر معنایی بگیرید به معنای خلافت تام بگیرید یا خلافت به معنای کلی بگیرید، ذکر شدن آن بعد از داستان توبه حضرت داوود، حسی از ارتقاء پیدا کردن حضرت داوود در آن است. انگار یک گیری وجود داشته و رفع شده است و وارد مرحله جدیدی از خلافت و حکم دادن شده است. بنابراین حالت ارتقاء پیدا کردن پیامبری که به نظر میرسد در اوج است، در هر سه داستان است. حضرت سلیمان یک دفعه در اثر فتنه، اینکه جسدی بر کرسی او انداخته میشود، توبه میکند و بعد ملک او توسعه پیدا میکند. به چیزهایی که جنبه ماورای طبیعی دارد، میرسد. در داستان حضرت ایوب هم این را میبینید ولو اینکه مفهوم توبه نیست ولی ارتقاء در آن است. حضرت ایوب یک چیزهایی دارد و همه چیز از او گرفته میشود. صبر میکند بعد تأکید میشود اهل او را به او برگرداندیم و چیزی که داشت دو برابر شد و به چیزی بیشتر از اینکه قبل از آزمایش داشت، رسید.
کلمه وهاب و وهب مرتب در این داستانها میآید، «وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَیْمَانَ». یا حضرت سلیمان دعا میکند میگوید «قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا لا یَنْبَغِی لأحَدٍ مِنْ بَعْدِی إِنَّکَ أَنْتَ الْوَهَّابُ» اول سوره واژه وهاب آمده است و مدام شما انگار خزائن و ملک در دست خداست را در این داستانها میبینید که چیزهایی به اینها داده میشود. مسئله ارتقاء پیدا کردن همراه با هدایایی است که به آنها داده میشود، چیزهایی که جنبه معنوی دارند.
[۰۱:۱۵]
در داستان حضرت ایوب «وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَذِکْرَى لأولِی الألْبَابِ». دوباره در داستان حضرت ایوب، واژه وَهَبَ در مورد بازگرداندن اهل است. دقت کنید، در سوره انبیاء آتینا اهله است، اینجا واژه تغییر کرده است و تأکید روی وهاب بودن خداوند است. به دلیل اینکه از اول این را در سوره دیدید و انگار قرار است وهاب بودن را در همه سوره ببینید. در این داستانها اینکه ملک و خزائن دست خدا است و خداوند وهاب است را باید عملاً ببینیم که خداوند چگونه این هدایا را میدهد و آدمها از نظر معنوی، ارتقاء پیدا میکنند. ظرفیتهای جدید پیدا میکنند و انگار چیزهای بیشتری در ظرف آنها گذاشته میشود.
فکر میکنم برای این جلسه کافی باشد. جلسه آینده را در مورد محتوای اصلی ذکر در این سوره و ارتباطی که با این داستانها دارد صحبت میکنم و چیز عمیقتری که در این جلسه گفتم در جلسه آینده میگویم. یک مقدار مفهومیتر است و اینکه مرکزیت ذکر در سوره را ببینید. مفهوم ذکر باید روشن شود و ارتباطی که بین اجزای این سوره برقرار میکند.
به نظر میآید سؤالاتی است. در مورد سمعنا گفتم آیاتی که «رَّبَّنَا إِنَّنَا سَمِعْنَا» وقتی حرف میزدم یاد این دعا بودم. گوش ما که کر نیست مسئله این است فقط گوش نباشد. معلوم است وقتی قرآن میخوانیم به یک معنایی از گوش خود استفاده میکنیم و یک چیزهایی میشنویم. خداوند یک چیزهایی گفته است و در صاحت زبان است. مسئله انحصار به این است که انگار چشم شما نبیند و گوش شما بشنود. کفار و کسانی که مقلد هستند و والد مسلک هستند چنین ویژگی دارند. سوال خاصی نبود انشاالله جلسه آینده که احتمالاً شب عید فطر است جلسه هفتم را بگذارم و جمعبندی از کل مفاهیم را داشته باشیم و شاید در مورد بعضی از جزئیات هم صحبت شود.
