بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره ص، جلسهی ۴، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۲/۲۷
شروع این جلسه نکاتی درباره مطالبی که در جلسات قبل گفته شده است میگویم و تکمیل و اضافه میکنم تا حداقل کاری که در ابتدای این جلسه میکنم شاید در مورد داستان حضرت داوود ضرورت داشته باشد. بعد نهایتاً تصمیم گرفتم با تردید زیاد در این جلسه در مورد داستان حضرت ایوب صحبت کنم. دو گزینه داشتم یکی اینکه شمای کلی از سوره با چیزهایی که از این داستانها فهمیدیم، بدهم بعداً سراغ داستان ایوب برویم. فکر میکنم از یک جهاتی، مبهمترین داستان این سوره یا شاید کل قرآن باشد، اولاً خیلی خلاصه است، ثانیاً دو آیه در آن است که حتی در ترجمه آن توافق وجود ندارد. اینگونه نیست بفهمیم آیه چه میگوید بعد نفهمیم که موضوع چه بود. از آیه مربوط به داستان حضرت سلیمان میفهمیم یک جسد یا یک مجسمه یا یک جسم بیروحی در کرسی سلیمان انداخته شده است نمیفهمیم موضوع چه بود، حضرت سلیمان چه فهمید و الی آخر. ولی وقتی میخوانیم «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ» فکر میکنم به راحتی نمیفهمیم ترجمه این آیات چیست. نه اینکه ما نمیفهمیم، اعراب هم نمیفهمند و مفسرین هم در طول تاریخ خیلی با اطمینان نتوانستند در مورد اینکه فَاضْرِبْ بِهِ چه معنی دارد، ضِغْثًا چه معنی دارد، وَلا تَحْنَثْ چه معنی دارد. گزینههایی وجود دارد که میتواند درست باشد.
اول نکاتی در مورد داستان حضرت داوود میگویم. فراموش نکنید تا اینجا فقط داستان حضرت داوود و سلیمان را بررسی کردیم. جلسه اول، نکات کلی هم در مورد سوره گفتم که بعداً باید تکمیل شود. هنوز داستانهای حضرت داوود و حضرت سلیمان را به عنوان جزئی از سوره هم مطرح نکردیم. در مورد همه جزئیات داستان صحبت نکردم. فکر میکنم قسمتهای اصلی که خیلی مبهم بود سعی کردم نکاتی در مورد آن بگویم. هنوز جا دارد بعد از اینکه داستانها را در کلیت سوره جا دادیم در مورد بعضی از جزئیات مجدد بحث کنیم.
۱- نکاتی در مورد داستان حضرت داوود
یک نکتهای در مورد داستان حضرت داوود اضافه میکنم، فکر میکنم به اندازه کافی استدلال کردم، استدلال اضافهای هم نمیخواهم بکنم. تعبیر معروفی که در مورد این داستان وجود دارد این است که مشکلی که پیش آمد حضرت داوود توبه کرد این بود که مثلاً در قضاوت، در نحوه دادرسی اشتباه کرد، از نفر دوم نپرسید که ماجرا چیست یا حکم اشتباه داد و منجر به این شد تا توبه کند. این یک تئوری است.
یک تئوری دیگر این است که حضرت داوود را به یاد یک خطایی که در گذشته انجام داده بود، انداخت یا متوجه یک خطایی که در گذشته کرده بود، شد که قبلاً متوجه آن نبود یا مطمئن نبود خطایی صورت گرفته است یا خیر. در واقع دسته دوم تئوریها که شاید الهام گرفته از این باشند که در بایبل اینگونه نوشته شده است. یا دسته اول ملهم از شأن نزولها و روایات هستند، شاید دسته دوم ملهم از بایبل هستند. من سعی کردم بگویم دسته دوم با آیاتی که در قرآن است تطبیق بیشتری دارد. از ظاهر این آیات برنمیآید که فقط مسئله خطای در دادسری بوده باشد، یک چیزی پشت پرده بود که برای حضرت داوود در اثر این فتنه نمایان شده است و توبه کرده است و پاک شده است و مقام گرفته است و ارتقاء پیدا کرده است. نمیخواهم چیزی به آن استدلالها اضافه کنم. اگر فکر میکنید قانع نشدید میتوانید آن جلسات را مجدد گوش بدهید، به نظر من قانع کننده بود.
نکته این بود چه چیزی پشت پرده بود، داستانی در بایبل است که مطلقاً از نظر جهانبینی قرآنی در مورد انبیاء قابل قبول نیست. حضرت داوود یکی از انبیاء بزرگ، نعم العبد، انه اواب، یک پیامبر ستایش شدهای در قرآن است. بنابراین نسبت دادن گناهان فجیع به حضرت داوود محلی از اعراب ندارد و قابل فکر کردن نیست. من سعی کردم بگویم بایبل خیلی وقتها اینگونه است. عهد عتیق و عهد جدید که خیلی چیزها در آن نقل میشود یک چیزکی بود که در طول زمان تغییراتی پیدا کرده است و تبدیل به چیز دیگری شده است. ما ممکن است بتوانیم هسته اصلی را با استفاده از جهان بینی قرآن بازسازی کنیم و وارد تئوری خودمان کنیم. کاری که اول جلسه ظرف چند دقیقه میخواهم انجام بدهم این است که در آن جلسه به صورت ادهاک و سردستی یک چیزی ساختم. شاید ماجرا اینگونه بوده، گفتم به نظر من این ممکن است قابل قبول باشد از نظر خیلیها و با شأن و بزرگی حضرت داوود هم هماهنگ است. اینکه حضرت داوود یک علاقهای به بثشبع پیدا کرد، در علاقهای که در ناخودآگاه او بود تصمیمی که میخواست در مورد مسائل جنگی بگیرد تأثیر گذاشت. نهایتاً منجر به مرگ اوریا شد و اینگونه نیست حضرت داوود قصدی کرده باشد و در خودآگاه او باشد ولی شاید در اعماق وجودش تردیدی در مورد اینکه شاید اینگونه شده باشد، هست. آن ماجرا به نوعی برای حضرت داوود یقین میشود از اینکه اورریاکشن (overreaction) نشان داده است، نسبت به داستان سادهای که آنها تعریف کردند. برای او یقین میشود که این خطا صورت گرفته و برای او گران است که چنین خطایی کرده باشد و توبه میکند.
تجربه من به من میگوید هر وقت از این نوع کارها کردم یعنی گفتم میخواهم یک نظریه سردستی بدهم و خودم به آن اصراری ندارم، زیادی جدی گرفته شده است. مثلاً در مورد آسترولوژی یک بار یک چیزی گفتم کلی یک نفر بحث کرد و تصور او این بود میخواهم آسترولوژی را احیا کنم. یک یا دو بار به این نکته اشاره کردم، انگار ذهن خیلی از آدمها با چیزی که در ساینس به آن toy model میگویند خیلی آشنا نیست. اینکه من یک مدل اسباببازی درست میکنم برای اینکه یک چیزی را به صورت فرضی یک چیزی را بیان کنم؛ ولی منظور من این نیست جهان خارج اینگونه است. فرضیههایی که حالت توضیح دهنده باشند ولی قصد مؤلف تئوری این نیست که عیناً منطبق با جهان خارج است حداقل ذهن من خیلی عادت دارد به اینکه یک ورژنی را از آن داستان درآوردم و گفتم. همان موقع هم گفتم شما هم ورژنهای جدید تولید کنید. اصراری ندارم و فکر نمیکنم چیزی که میگویم درست است. تجربه به من نشان داده است ممکن است اینگونه در ذهن آدمها بماند نظر فلانی این است که این اتفاق افتاد و حضرت داوود این کار را کرده است.
به این نتیجه رسیدم بهترین کار برای اینکه این شبهه پیش نیاید این است چند سناریوی دیگر هم بسازم و اینها را مطرح کنم و مشخص شود منظور من هیچ کدام از اینها نیست. یک سوپرپوزیشنی از اینها ممکن است باشد و شاید یک چیز دیگر باشد. اول این جلسه تصمیم گرفتم برای اینکه این سوء تعبیرها پیش نیاید، دو داستان دیگر هم تعریف کنم که اینگونه هم ممکن است اتفاق افتاده باشد و هر طور دیگری هم ممکن است اتفاق افتاده باشد. شاید یک روزی اسناد و مدارکی به دست بیاوریم تا برای ما روشن کند پشت پرده چه خبر بود. ولی چیزی که روی آن اصرار کردم این است که یک چیزی بوده که منجر به این توبه شده است و فقط ماجرای دادرسی نبوده به نظر من چون با متن سازگار نیست.
۱-۱ سناریوی شماره دو
سناریوی اول را گفتم این را سناریوی شماره دو میگوییم. سناریوی شماره دو از اولی خیلی سادهتر است اما از بایبل دورتر است. آن سناریو تلاش برای حفظ ساختار داستانی بایبل است. انگار یک چیزکی را از آن بیرون میکشیم. نیت من این بود که تا جای ممکن شباهت داشته باشد ولی طوری که با قداست و پیامبری حضرت داوود سازگار باشد. ولی اگر ذهن خومان را یک مقدار آزاد کنیم و نخواهیم ساختار منطبق با داستان بایبلی بسازیم داستان سادهتر این است.
اوریا یک افسر ارتش حضرت داوود است که عاشق بثشبع است. بثشبع همسر اوریا نیست، اوریا یک سربازی است که به شدت به بثشبع علاقهمند است. شاید پسر عمو و دختر عمو بودند و قصد ازدواج با بثشبع را داشت فکر کنید اوریا نامزد بثشبع است. اصل ماجرا این است که خیلی خیلی به بثشبع علاقهمند است. حضرت داوود بثشبع را میبیند و به او علاقهمند میشود، بثشبع هم اگر پادشاه به خواستگاری او بیاید جواب رد نمیدهد، خانواده او هم جواب رد نمیدهد و خودش هم به احتمال زیاد نسبت به حضرت داوود علاقهمند بوده و هست و نتیجه آن این است با حضرت داوود ازدواج میکند. فرض کنید حضرت داوود از اینکه یکی از افسرهایش هم به بثشبع علاقهمند است اطلاع داشته است. شاید بثشبع خودش انتخاب کرده است وقتی حضرت داوود به او علاقهمند شده است و از او خواستگاری کرده است به او جواب مثبت داده است و با حضرت داوود ازدواج کرده است. اوریا هم به دلیل اینکه همه عشق زندگیاش بثشبع بود و از دست رفته است از نظر روحی و روانی افسرده میشود و به جنگ میرود و خودش را نابود میکند. انگار از زندگی سیر میشود و در جنگ کشته میشود.
خبر مرگ اوریا که به حضرت داوود میرسد احتمالاً حضرت داوود از زمزمههایی که میشنود یک مقدار احساس میکند که شاید اینکه بثشبع را از اوریا گرفته است باعث چنین فاجعهای در زندگی اوریا شده است. منتها قطعی نیست منظوری هم نداشت و بثشبع آزاد بود و خودش انتخاب کرده بود. حضرت داوود باید بداند که اگر خواستگاری یک نفر برود به او جواب رد نمیدهند بنابراین ممکن است ته ذهن حضرت داوود که اشتباه کرده است و این ابهام وجود دارد که شاید اوریا در اثر این ماجرا بود که طور خاصی رفته است و کارهای خطرناک کرده است و کشته شده است
[۰۰:۱۵]
و میل به زندگی نداشت ته ذهن حضرت داوود است. آن فتنه این را در حضرت داوود زنده میکند و مطمئن میشود چنین ماجرایی بود و اشتباه کرده است در حالیکه خودش همسرانی داشته، یک فرد مورد علاقه اوریا را از او گرفته است و باعث چنین اتفاقی شده است بنابراین نیاز به توبه کردن دارد و توبه میکند. سناریوی شماره دو بود، شاید در جلسات آینده سناریوی دیگری ساختم. این خیلی داستان نرمالی است. تصور اینکه چنین اتفاقهایی در اطراف یک پادشاه بیفتد خیلی خیلی ساده آدم فکر میکند منطقی است که این اتفاقها بیفتد. منظور من از اینکه به یک نفر علاقهمند باشد پادشاه به خواستگاری او میرود حتماً با او ازدواج میکند و آن آدم عشاقی داشته باشد از اینکه عشق زندگی آنها ازدست رفته باشد، ناراحت شوند. خیلی از ثروتمندها در دنیای قدیم خیلی زیاد این کار را میکردند، یک پسرعمو و دخترعمویی بودند و اگر خان آن محله به خواستگاری آن دختر میرفت حتماً زن او میشد و پسر عمو هم ممکن بود از زندگی سیر شود.
این داستان، خیلی نسبت به آن داستان سادهتر است ولی از بایبل دورتر است. از نظر انطباق اینکه حضرت داوود از آن داستان این را بفهمد تقریباً یک جورایی معادل هم هستند. اصلاً نمیخواهم وقت بگذارم تا بحث کنم سناریوها به کدامیک ترجیح دارد ولی خودم همینگونه سناریو میسازم. جلسه گذشته گفتم شما هم فکر کنید شاید داستانهایی به ذهن شما برسد. این را دیشب یکی از دوستان اشاره کرد شاید اینگونه باشد. به ذهن خودم نرسید با یک تغییرات کوچکی چیزی که یکی از شنوندگان گفته بود داستان را ساختم. ممکن است داستانهای خیلی جالبتر هم بتوان ساخت. این سناریوی شماره دو بود.
۲-۱ سناریو شماره سه
سناریوی شماره سه باز یکی از دوستان از روی تورات داستان دیگری را پیدا کرده است که ممکن است ماجرا مربوط به آن داستان باشد. داستان را خیلی مختصر و مفید تعریف میکنم. داستان مربوط به دوران جوانی حضرت داوود است و ربطی به بثشبع ندارد. فقط برای اینکه تعداد سناریوها زیاد شود این را میگویم، در آن جلسه هم اشاره کردم اصلاً معلوم نیست از نظر من قطعی نیست که ماجرای عشقی پشت آن بوده، بثشبعی در کار بود. از متن قرآن شما نمیتوانید خیلی با اطمینان بگویید این مربوط به مادر حضرت سلیمان است شاید یک نفر اشاره مختصری بکند به دلیل اینکه بعدش میگوید حضرت سلیمان به حضرت داوود بخشیده شده، شاید یک لینکی کند که داستان مربوط به بثشبع است. این داستان هم حداقل کنجکاوبرانگیز است. یک داستانی در جوانی حضرت داوود اتفاق افتاده است و آن هم این است که حضرت داوود برای یک شخص ثروتمندی به اسم نابال، چوپانی کرده است که خیلی موفق بوده و گوسفندهایش را حفظ کرده و هیچ گوسفندی از دست نرفته است، همه را به خوبی بعد از مدتی تحویل نابال داده است. از نابال درخواست میکند حق زحمه او را بدهند، احتمالاً طبق رسمی که در آن موقع بود یا قرارهای معمولی که میگذاشتند، اینگونه بود. نابال این کار را نمیکند. سهمی را برای حضرت داوود در نظر نمیگیرد و حضرت داوود هم خیلی ناراحت میشود. تا اینکه همسر نابال وساطت میکند، به حضرت داوود آذوقه میدهد و از او عذرخواهی میکند و سعی میکند حضرت داوود را آرام کند و موفق هم میشود. یک جملهای به حضرت داوود میگوید. میگوید وقتی به پادشاهی رسیدی، من را فراموش نکن.
داستان در عهد عتیق اینگونه پیش میرود، همسر نابال نزد نابال برمیگردد و نابال میفهمد همسر او چنین کاری کرده است، از داوود عذرخواهی کرده است. از شنیدن این خبر آنقدر ناراحت میشود که سکته میکند و میمیرد. بعدها حضرت داوود با همسر نابال ازدواج میکند بنابراین اینجاها هم داستانی پر از گوسفند و ازدواج کردن با همسر یک شخص دیگر است که شاید بشود تغییر شکلهایی در ورژن این داد که با چیزی که در قرآن آمده است، منطبق بشود. فقط انگیزه من را بفهمید که سعی میکنم از ذهن شما پاک کنم سناریویی که در جلسه دوم تعریف کردم در ذهن من به عنوان یک واقعیتی که اتفاق افتاده است جزء تفسیر من از آن ماجرا است. فقط حرف من این بود ورژنی که در بایبل آمده است مطلقاً قابل قبول نیست و یک چیزهای سادهتری از آن و خفیفتری از آن ممکن است مورد قبول باشد و پشت این ماجرا باشد. فعلاً به اندازه کافی اطلاعات، نه از متن قرآن و نه از اسناد و مدارک تاریخی که در دست داریم بایبلی یا غیربایبل در اختیار نداریم که بتوانیم تشخیص بدهیم کدام یک از اینها درست است. شاید یک کتاب جدیدی پیدا شد و نوشتهای پیدا شد که از آن بتوانیم بفهمیم ماجرا دقیقاً چه بود.
۲- داستان حضرت ایوب
به سراغ بحث دشوار در مورد داستان حضرت ایوب در قرآن. از یک جهات ساده است اگر ساده بگیریم و از یک جهات خیلی سخت است اگر خودمان سخت بگیریم. ساده بگیریم یعنی اینکه خیلی اصرار نداشته باشیم بفهمیم «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ» یعنی چه و چه اتفاقی آنجا افتاده است و آیه را بخوانیم خیلی روشن نیست تصویری که آیه برای ما در ذهن ما ایجاد میکند خیلی دقیق نیست. اصرار نداشته باشیم این را بفهمیم. مخصوصاً اصرار نداشته باشیم «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا» چه معنی دارد و ماجرا چه بود. اگر به خودمان راحت بگیریم و بگوییم داستان نقل شده است حضرت ایوب خیلی آدم صبوری بود و خیلی رنج کشیده است و صبر کرده است و از خداوند شکایتی نکرده است و ایمان خودش را حفظ کرده است و نهایتاً نجات پیدا کرده است. سهل گرفتن خیلی خوب است و آدم به زحمت نمیافتد ولی دو آیه داریم که فکر میکنم هر آدمی که کنجکاو باشد و معتقد باشد که چیزی در قرآن الکی ذکر نمیشود و اگر قرار است نتوانیم بفهمیم خیلی جالب نیست آیاتی در آنجا گذاشته شده باشد قابل فهم نیست و حتی در ترجمه آن هم مشکل داریم. «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» چه معنی دارد «وَخُذْ بِیَدِکَ» چه معنی دارد و چرا. هیچ کدام از اینها خیلی روشن نیست.
اول میخواهم یک مروری کنم که در مورد حضرت ایوب در قرآن چه میبینیم. بعد یک مقدار در مورد این صحبت کنیم که در بایبل چه نوشته است. اسناد و مدارک تاریخی را بررسی کنیم شاید طبق همان چیزی که در آخر جلسه قبل گفتم. هدف همه این بررسیها نهایتاً این است که شما یک تئوری میسازید یک تصویری از این داستان میسازید که اجزای آیاتی که در قرآن آمده است به نوعی با هم بتوانیم تطبیق بدهید و منطبق شود با چیزی که در قرآن است. لزومی ندارد الان فکر کنیم هر چیزی که در قرآن است را همین الان بتوانیم بفهمیم، شاید احتیاج به اطلاعات اضافی داشته باشد که فعلاً در اختیار نداریم بعداً در اختیار ما قرار بگیرد. هم شما یک سری اکستراتکس بایبلی دارید و هم استراتکس شأن نزولی در روایات دارید. هم در مورد حضرت داوود، آنهایی که در روایات بود میگفت همه این مسئله در قضاوت است. چیزی که در بایبل بود میگفت مسئله قضاوت نیست بلکه یادآور یک چیزی در گذشته حضرت داوود بود. من سعی کردم بگویم قضاوت اشتباه منجر به کشف و خطایی در گذشته شده است. از هر دو ورژن در روایتی که من ساختم بود.
اینجا یک دسته روایت داریم، دلم میخواهد جمع ببندم و بگویم دستهها روایت داریم چون خیلی زیاد هستند و آن طرف هم یک داستان داریم و یکی از طولانیترین داستانها و یکی از قطعات ادبی بسیار برجسته عهد عتیق است، اصلاً کتاب ایوب در مورد داستان زندگی حضرت ایوب و ماجرایی که برای او اتفاق افتاده است. باز دوباره در هر دو هم در منابع اسلامی و هم منابع یهودی مسیحی این داستان شرح و بسطی دارد. در مورد حضرت ایوب اسناد و مدارک تاریخی داریم، سنگ نوشتهای که داستان شبیه حضرت ایوب را روایت کرده باشند است. میخواهم شروع کنم اول کل ماجرای حضرت ایوب را، چند آیه مختصری که در مورد حضرت ایوب است چه روایت کرده است و چه از آن میفهمیم و ابهامهای آن کجا است را بفهمیم. بعد به سراغ بایبل و اسناد تاریخی برویم و نهایتاً سعی کنیم جمعبندی داشته باشیم. باز هم مانند داستان حضرت داوود و سلیمان در این جلسه هدف من این نیست ببندم و بگویم ماجرا این است. بعضی از نکات باقی میماند ممکن است قابل تصمیمگیری نباشد.
داستان حضرت ایوب یک داستان بسیار بسیار خلاصه شده در قرآن است. چهار بار نام حضرت ایوب در قرآن آمده است که دو بار نام ایشان بین انبیاء دیگر آمده است و البته اطلاعاتی در نام بردن ایشان است که الان اشاره میکنم. دوبار دیگر، یک بار در سوره انبیا و یک بار هم در سوره صاد در مورد حضرت ایوب چند آیه است. سوره انبیاء دو آیه و در اینجا ۴ آیه است. مفصلترین در کل قرآن در سوره صاد است که این داستان آمده است. اگر قرار است جایی بحث کنیم در مورد حضرت ایوب همین جا است.
به این ۴ مورد اشاره میکنم. مورد اول در آیه ۱۶۳ سوره نساء است. صراحتاً اسم ایشان بین انبیائی برده میشود که گفته میشود به آنها وحی شده است. «إِنَّا أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ كَمَا أَوْحَيْنَا إِلَى نُوحٍ وَالنَّبِيِّينَ مِنْ بَعْدِهِ وَأَوْحَيْنَا إِلَى إِبْرَاهِيمَ وَإِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ وَيَعْقُوبَ وَالْأَسْبَاطِ وَعِيسَى وَأَيُّوبَ وَيُونُسَ وَهَارُونَ وَسُلَيْمَانَ وَآتَيْنَا دَاوُودَ زَبُورًا» ترتیب تاریخی اینجا ندارد فقط اطلاعاتی که از این آیه به صورت قطع میگیریم این است که حضرت داوود پیامبر بود و به او وحی میشد. استثنائاً در آین آیه اسم حضرت ایوب قبل از حضرت سلیمان و داوود آمده است در حالیکه معمولاً نام و داستان حضرت ایوب بعد از داستان حضرت داوود و سلیمان در قرآن نقل میشود. پس اینجا میفهمیم حضرت ایوب پیامبر بوده، و تنها شخصیت عارف نبوده بلکه به او وحی میشده و کنار انبیائی که میبینید نام او آمده است.
[۰۰:۳۰]
در سوره انعام، آیه ۸۴ نام حضرت ایوب بین پیامبرانی میآید. این بار نکته مهم این است که ذکر میشود که ایشان از ذریه حضرت ابراهیم هستند. «وَوَهَبنَا لَهُۥٓ إِسحَقَ وَيَعقُوبَ» به ابراهیم اسحاق و یعقوب را دادیم «كُلًّا هَدَينَا وَنُوحًا هَدَينَا مِن قَبلُ وَ مِن ذُرِّيَّتِهِۦ دَاوُۥدَ وَسُلَيمَنَ وَأَيُّوبَ وَيُوسُفَ وَمُوسَى وَهَرُونَ وَكَذَلِكَ نَجزِي ٱلمُحسِنِينَ» از ذریه حضرت ابراهیم داوود و سلیمان و ایوب بعد یوسف، موسی، هارون. میبینید که ترتیب تاریخی در اینجا ندارد ولی اینکه بعد از داوود و سلیمان اسم حضرت ایوب اینجا ذکر شده است جالب است. در مورد دیگر هم داستانشان آمده است بعد از داستان حضرت داوود و سلیمان است. از این آیه به صورت قطع میفهمیم که حضرت ایوب از ذریه حضرت ابراهیم است. سوره انبیاء که سال گذشته در مورد آن بحث میکردیم مختصرتر از سوره صاد اشارهای به داستان حضرت ایوب دارد. «وَأَيُّوبَ إِذ نَادَى رَبَّهُۥٓ أَنِّي مَسَّنِيَ ٱلضُّرُّ وَأَنتَ أَرحَمُ ٱلرَّحِمِينَ» آیه مشابه و کنجکاوی برانگیز در سوره صاد «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» آنجا به صورت کلی میگوید «أَنِّي مَسَّنِيَ ٱلضُّرُّ» اینجا با تفصیل میگوید «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ». آنجا گفته میشود «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَذِکْرَى لِلْعَابِدِینَ» اینجا به حضرت ایوب گفته شده است «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ». بعد مشابه آن میگوید «وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا وَذِکْرَى لأولِی الألْبَابِ» آنجا « وَذِکْرَى لِلْعَابِدِینَ» اینجا «وَذِکْرَى لأولِی الألْبَابِ» است. در هر دو مورد آنجا میگوید «وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ» اینجا میگوید «وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنَّا» در انبیا قبل آن گفته شده است «رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا» گفته شده است.
این دو آیه اولی و سومی اینجا با دو آیهای که در سوره انبیا است نزدیک است. ولی دو آیه در اینجا است دو آیه خیلی مبهم است به نوعی انگار اشاره میکند به اینکه چی شد حضرت ایوب اگر بیمار بود شفا پیدا کرد یا به اهلش برگشت و بعد از اینکه اهل او برگشت یک آیه مبهم «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا» است که اینها در داستان سوره انبیاء نیست. بنابراین داستان سوره انبیاء به نوعی زیرمجموعه این داستانی است که اینجا آمده است. به سختی میتوانید یک چیزی پیدا کنید، آنجا اصطلاح «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ» آمده است و اینجا نیامده است، حرف از استجابت نیست. فکر میکنم توجیه روشنی دارد، در واقع استفاده از ریتم است. در خیلی از جاهای قرآن مثال زدم، بعد از اینکه حضرت موسی یک ضربهای میزند و یک نفر میمیرد و بعد میگوید «هَذَا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطَانِ رَبَّنَا اغْفِرْ لِی» بلافاصله گفته میشود «فَغَفَرَ لَهُۥٓۚ» دیگه این طور گفته نشده که فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَغَفَرَ لَهُ ۥٓۚ چون انگار بین اینکه از ما خواست ببخشید و ما بخشیدیم فاصله میاندازد. سرعت و ریتم تند معنی دار است از نظر اینکه بلافاصله این اتفاق افتاده است.
در سوره صاد فکر میکنم همه چیز حذف شده است، بین جملهای که حضرت ایوب میگوید و اجابتی که صورت میگیرد هیچ فاصلهای نیست. میگوید «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» انگار گفت به من آسیبی رسیده است بلافاصله «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» گفته شد. پای خود را به زمین بزن یا هر ترجمهای که در مورد «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» صحبت میکنیم، راه برو یا پای خود را در آب تکان بده، انواع و اقسام ترجمههای اینجا میتواند وجود داشته باشد. بنابراین اگر از اطلاعات مختصری که در سه جای قبل آمده است، صرف نظر کنیم. اطلاعات جالبی هستند از یک جایی میدانیم حضرت ایوب پیامبر بوده و از یک جایی میدانیم ذریه حضرت ابراهیم است از اطلاعات مختصر صرفنظر کنیم کل داستان حضرت ایوب همینی است که اینجا در سوره صاد میبینید. میتوانیم روی این متمرکز شویم تا بدانیم از این چه میفهمیم.
چه چیزهایی در این داستان وجود دارد؟ اول ذهن خود را از هر چیزی که در مورد حضرت ایوب شنیدید، زن خود را میخواست کتک بزند، تمام بدنش پر از دمل شده است، در بایبل نوشته شده است یا در روایات آمده است و شأن نزول است را کنار بگذارید. از قرآن میدانیم حضرت ایوب پیامبری از ذریه حضرت ابراهیم بود. به دلایل تاریخی، تقریباً مطمئن هستیم خیلی نزدیک به حضرت ابراهیم بود. مسیحیها و یهودیها و مسلمانها معتقد هستند حداکثر با دو یا سه واسطه به حضرت ابراهیم میرسید. نوه حضرت لوط بوده، یک یا دو نسل از حضرت لوط و سه نسل با حضرت ابراهیم فاصله دارد. این چیزی است که در روایات ما است و در اسناد تاریخی هم همه چیز میخورد به اینکه اگر حضرت ابراهیم دو هزار سال قبل از میلاد مسیح است مثلاً حضرت ایوب ۱۸۰۰ یا ۱۹۰۰ سال قبل از میلاد مسیح است. پیامبری در آن دوران است، چیزی که از قرآن میفهمیم چیست؟ مطمئناً میفهمیم که اهل خودش را از دست داده است «وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ» یا «آتَيْناهُ أَهْلَهُ وَ مِثْلَهُمْ مَعَهُمْ» یک خانوادهای داشته که در این ماجرا از دست داده است.
چیزی که واضح است حضرت ایوب یک شخصی بوده که خیلی چیزها داشته، احتمالاً آدم خیلی سالمی بوده و آدمی بوده که مال داشته، خانوادهای داشته و اینها را از دست داده است. اسوه صبر است. در قرآن هم از اینکه صبور بوده روی آن تأکید میشود. در این سوره هم پیامبر دعوت به صبر شده است و میبینیم که داستان حضرت ایوب میآید. حضرت ایوب فردی بود که احتمالاً موقعیت اجتماعی خوبی داشته، مال داشته، خانواده بزرگی داشته، همه اینها را از دست داده است، به احتمال بسیار زیاد سلامتی خود را از دست داده است. از «بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ و ذِرٌ» همین چیزها را میفهمیم. از اینکه اهل او به او برگشتند به احتمال بسیار زیاد همین را میفهمیم که خانواده خود را از دست داده است. بعد صبر کرده است و خداوند با یک دعا یا مناجات یک جملهای که مشابه در دو جا در قرآن آمده است و میگوید ندا داد که «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» یا «أَنِّی مَسَّنِیَ ذر» خداوند همه بلاهایی که سر او آمده بود، برطرف کرد و چیزی بهتر از آن چیزی که قبلاً داشت به او عطا کرد. یک خانواده بزرگی حتی به ایشان داد.
«إِنَّا وَجَدْنَاهُ صَابِرًا نِعْمَ الْعَبْدُ إِنَّهُ أَوَّابٌ» صفت اواب که صفت ویژه پیامبران در این سوره است و تبعاً با مفهوم کلی سوره هماهنگ است، در مورد حضرت ایوب ذکر میشود و صبور بودن آن همانطوری که در ادبیات ما هم صبر ایوب است که خیلی توجه همه را به خودش جلب کرده است. نکته این است که ما از داستان حضرت ایوب نمیفهمیم که خانواده او مردند و دوباره زنده شدند. یک جا میگوید «وَآتَیْنَاهُ لَهُ» و جای دیگر میگوید «وَوَهَبْنَا لَهُ» میفهمیم خانواده خود را از دست داده است. از دست دادن خانواده ممکن است این معنی را بدهد که خانواده او پیشش نبودند و از او گریزان شدند و او تنها ماند. حسی از اینکه تنها مانده است و بیمار است در این آیات وجود دارد. هم به دلیل اینکه میگوید «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» شکنجه میشوند، بعید است که برای یک پیامبر بگوییم این عذاب به معنای عذاب روحی است، ممکن است تنها ماندن با کلمه عذاب سازگار نیست. مخصوصاً اینکه بعد آن آیاتی میآید که حالت مداوا دارد. «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ» دعوت میشود به اینکه شستشو بکند در آبی که سرد است و قابل شرب است. بیشتر به نظر میرسد از قرآن بر میآید، هم از دست دادن موقعیت اجتماعی به صورت کلی و هم از دست دادن خانواده به صورت خاص، چیزی که در قرآن روی آن تأکید میشود و احتمالاً از دست دادن مال است که در قرآن خیلی به آن اشاره نمیشود. چیزی که در قرآن است از دست دادن خانواده و حس تنها ماندن و بیماری است. ممکن است از دست دادن خانواده، مربوط به بیماری هم باشد، ممکن بیماری باعث از دست رفتن مال یا برعکس شده باشد. اینها خیلی روشن نیست.
اگر ذهن خودمان را خالی کنیم، خیلی از چیزهایی که در بایبل نوشته شده است، خیلی از چیزهایی که در روایات آمده است را در اینجا نمیبینیم. زن حضرت ایوب در داستان وجود ندارد. روایت معروف در مورد «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ» این است که به حضرت ایوب گفتند یک دسته گیاهی را بگیر و به همسر خود بزن. اینجا همسری در کار نیست و لااقل با قرآن این را نمیتوانید بفهمید که قرار است فَاضْرِبْ بِهِ یعنی همسر خود را بزن. وَلا تَحْنَثْ یعنی حضرت ایوب سوگندی خورده است که قرار است با این ضربهای که میزند سوگند خود را ادا کند، این داستان معروفی است که در روایات و شأن نزولها آمده است. از قرآن برنمیآید استدلال کنیم این درست یا غلط است.
یک پرانتز کوچک باز میکنم. امسال برای سوره صاد علاوه بر اینکه المیزان را نگاه کردم یا بعض از منابعی که معمولاً به آنها رجوع میکنم قبل از اینکه در مورد یک سوره صحبت کنم را تورقی کردم. برای اولین بار وقت گذاشتم بیشتر فایلهای صوتی که مربوط به آقای جوادی آملی در تفسیر تسنیم هست را گوش کردم. همه را گوش نکردم ولی بیشتر آن را گوش کردم. پرانتز این است که ایشان جالب است به صراحت، خیلی مهم است یک نفر صریح این حرف را بزند، به صراحت میگویند اگر روایات نبود توارت بالحجاب را نمیگفتیم مربوط به خورشید است، مربوط به اسبها است. ولی به دلیلی که روایاتی داریم و فکر میکنیم آن روایات معتبر است تفسیر ایشان این است که توارت بالحجاب مربوط به خورشید است. برای من جالب بود ایشان استدلالی از روی متن ندارند و فکر نمیکنند متن اینگونه میگوید. صراحتاً میگویند به دلیل وجود روایات است، فکر میکنند روایات معتبر هستند.
[۰۰:۴۵]
اسناد خوبی دارد پس نتیجه میگیرند که توارت بالحجاب به خورشید برمیگردد. این خیلی برای من که فکر میکنم آیات اینگونه نمیگویند دلچسب است که یک نفر بگوید به دلیل روایت این را میگویم. واضح است که آیه در مورد اسبها صحبت میکند و به نظر نمیرسد هیچ ابهامی باشد. عشی هم به نظر نمیرسد مطلقاً دلیلی نمیشود به اینکه توارت بالحجاب به خورشیدی برمیگردد که موضوعیت نداشت. گفتم این را اینجا ذکر کنم.
اینجا در مورد «خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» نمیگوید از این آیات این را میفهمیم، میگویند روایاتی وجود دارد که این شکلی قابل تعبیر است که حضرت ایوب سوگندی یاد کرده است که همسر خودش را شلاق بزند بعد اینجا گفته میشود اینگونه به سوگند خود عمل کن، دستهای از گیاهان را بگیر و یک بار بزن. شاید برای شما جالب باشد چقدر مباحث شیرین پرت و پلای فقهی اطراف همین آیه و آن روایت درست شده است. که معنی این آیه این است بعد در مورد کلاه شرعی بحث کردند که ببینید در قرآن هم یک جوری زمینهای برای کلاه شرعی وجود دارد. حضرت ایوب اگر سوگند یاد کرده است که صد ضربه شلاق به زن خود بزند، صد ضربه شلاق باید بزند. اینکه بگوییم تو کلاه شرعی درست کن، یک گیاهی را بگیر و یک بار بزن و فکر کن صد ضربه شلاق زدی ممکن است یک نفر بگوید خدا بگوید من اینگونه سوگند را قبول دارم ولی اینکه وارد فقه شود و به یک تفسیری استناد کنیم و از روی یک آیهای از روی روایات ساخته شده است و خود روایات هم معلوم نیست چه معنی دارند و سندیت آنها چقدر است. بخواهیم از این نتیجه بگیریم که میشود کلاه شرعی درست کرد. آقایان سالها خیلی برای ساخت کلاه شرعی زحمت کشیدند. این را به قرآن مستند کنیم که در قرآن هم یک مورد کلاه شرعی وجود دارد. موردی که واقعاً در مورد کلاه شرعی است این است که بنیاسرائیل شنبهها قرار بود ماهی نگیرند، کاری که کردند تا ماهیها را شنبهها جمع کنند و بعداً بگیرند و تبدیل به بوزینه شدند. نتیجه کلاه شرعی درست کردن تبدیل شدن به بوزینه است. ببینیم که در بایبل چه نوشته است.
در مورد جغرافیای حضرت ایوب تبعاً چیزی در قرآن نداریم ولی اگر یک نفر کنجکاو باشد اینکه ایشان از نسل دوم یا سوم حضرت ابراهیم بود میشود نتیجه گرفت در اطراف بین النحرین و معروفترین روایت در مورد محل زندگی ایشان عربستان شمالی است. اسم شهری که در آن بود و در بایبل آمده است حدوداً میدانیم برای همین اطراف هستند به دلیل اینکه ذریه حضرت ابراهیم هستند.
قبل از اینکه وارد بایبل شوم، فکر میکنم بیشترین چیزی که در روایات آمده است این است که «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» گفتم پای خود را به زمین بکوب که چشمهای یا دو چشمه از زمین بجوشد که بعداً در آن غسل کنی و از آن بخوری و شفا پیدا کنی. احتمالاً وقتی میگویند دو چشمه یعنی در یکی غسل کند و یکی را بخورد. تا شفا پیدا کنی. در مورد آن آیه مبهم هم ماجرا این است همان سوگندی برای تنبیه همسر خود یاد کرده است و قرار است اینگونه به سوگند خود عمل کند. کل ماجرا هم معمولاً این است که خداوند حضرت ایوب را آزمایش کرد و همه چیز او را از ایشان گرفت. ایشان صبر کرد و در اثر این صبر مجدداً از آزمایش سر بلند بیرون آمد و همه چیز به او برگردانده شد. در بایبل داستان فرق میکند. خیلی خیلی مختصر میخواهم ساختار کلی داستان را بگویم. اینکه از آن میتوانیم چیزی بفهمیم یا خیر، با متن قرآن استدلال کنیم که درست است یا خیر.
۱-۲ کتاب ایوب
در کتاب ایوب، حضرت ایوب یک فرد بسیار ثروتمندی است، ۷ پسر و سه دختر دارد. یک روزی ملائکه خدمت خدا میروند و شیطان هم با آنها است. خدا از ابلیس میپرسد کجا بودی؟ ابلیس میگوید در زمین میچرخیدم. میگوید در زمین میچرخیدی ایوب را دیدی که چقدر بنده خوب و شکرگزاری است و چقدر عبادت میکند. شیطان میگوید بله دیدم. انگار خداوند افتخار میکند که چنین بندهای دارد. شیطان میگوید این چیزی نیست، این همه مال به او دادی اینها را از او بگیری، دیگر شکرگزار نیست و عبادت نمیکند. خدا میگوید باشد همین کار را بکن، به خودش آسیبنرسان ولی هر چیزی که دارد در اختیار تو است از او بگیر ببین چه میشود.
ببخشید یکم عوامانه تعریف میکنم. روابط ابلیس با خدا در بایبل یک مقدار عجیب و غریب است. ابلیس همین کار را میکند. ماجرا اینگونه پیش میرود یک روزی حضرت ایوب، در باب ۱ ایستاده است. یک نفر میآید میگوید الان آمدند و همه میشها و گاوهای تو را بردند. تا این حرف او تمام نشده، یکی میآید میگوید فلان قوم حمله کردند و همه شترهای شما از بین رفت. تمام اموال ایشان را در دو، سه مرحله برده میشود. باز یکی میآید میگوید همه بچههای شما خانه پسر بزرگ شما جمع شده بودند یک باد یا طوفانی آمد همه مردند. فقط من زنده ماندم که آمدم و خبر دادم. در یک صحنه در بایبل، خانواده ایوب به جزء همسر ایشان میمیرند، فرزندان و اموال خود را از دست میدهد و این آزمونی است که خداوند از طریق ابلیس انجام میدهد تا ببیند ایوب با از دست دادن اموال و خانواده شکرگزار است یا خیر.
این جمله در پایان باب اول آمده است. این خبرها را که شنید ایوب برخواست و گریبان درید، موی سر باز کرد و سجده بر خاک زد و زبان به ثنا گشود و گفت برهنه و عور از شکم مادر زادم و برهنه به سرای دیگر باز خواهم گشت. خداوند بداد و خداوند باز گرفت، خجسته باد نام او. بر این همه ایوب زبان به ناپسند مگردانید و نه نسبت یاوه به خدا داد. همه چیز او را از او گرفتند سجده کرد گفت خداوند داده بود، خداوند هم گرفت و خجسته باد نام او. در آن شرطی که بین ابلیس و خداوند بود میبینید که ایوب هیچ وابستگی به اموال و خانواده خود ندارد و همه چیز را از خدا میداند بنابراین وقتی از او بگیرید صبر میکند و در عبادت و شکرگزاری او هیچ تغییری حاصل نشده است. ابلیس برمیگردد و دوباره همان صحنه تکرار میشود که همراه ملائکه است خدا از او میپرسد و ابلیس میگوید این چیزی نبود اموال او را گرفتی، اگر خودش و سلامتی خود را از دست بدهد میبینی که دیگر شکرگزار نخواهد بود. دوباره خداوند به ابلیس اجازه میدهد هر کاری میخواهد با ایوب بکند فقط او را نکشد و زنده بماند. غیر از اینکه جانش را از دست ندهد، هر بلایی که سر جسم او میخواهد، بیاورد. بعد شیطان میآید و باعث میشود تا بیمار شود و تمام بدن او از سر تا پا دملهای چرکی بزند، حضرت ایوب از نظر سلامتی وضع فجیعی پیدا میکند.
از اینجا بزرگترین بخش داستان این است که سه نفر از دوستان حضرت ایوب نزد او میآیند. بابهای متعدد مناظره بین سه دوست و حضرت ایوب ادامه دارد که این متن را تبدیل به یکی از فلسفیترین بخشهای عهد عتیق کرده است. بنابراین همیشه مورد توجه بود، با حضرت ایوب بحث میکنند. مسئله کتاب ایوب مسئله شر است، مسئله اینکه انسان آسیب میبیند، آیا در اثر گناه است که به انسان آسیب میرسد یا ممکن است چیز دیگری باشد. بحث این سه نفر با حضرت ایوب را اگر بخواهیم خیلی فشرده بگوییم این است که اینها به نوعی میخواهند به حضرت بگویند گناه کردی که این بلاها سر تو میآید. خداوند عادل است و اگر کسی گناهی نکند بلایی سر او نمیآید. حضرت ایوب انکار میکند. بحث مفصلی است گاهی اوقات بسیار بلیغ و جالب است، استدلالهایی که طرفین برای هم میآورند خیلی جالب است. نهایتاً به اینجا میرسد که این ابهام باقی میماند که حق با کدام است. در مناظره طرفین بهم جواب میدهند و حضرت ایوب انکار میکند، بلایی که سرش آمده است نتیجه گناهان او است.
یک چیزی که نخواندم را از روی این متن میخوانم. ابتدای باب 3، بعد از اینکه سلامتی خود را از دست میدهد اینگونه شروع میشود که حضرت ایوب هیچ کفری نمیگوید ولی در ابتدای باب ۳ میگوید به سخن درآمد و گفت گم به گور شود روزی که در آن زادم و شبی که گفته شد چنین مردی نطفه بست. بگذار آن روز تیره و تار شود، بگذار خداوند بر آن نظر نیندازد، بگذار نه روشنی هرگز برنتابد، بگذار تاریکی و سایه مرگ آن را بیالاید و الی آخر. روز تولد خودش و اینکه به دنیا آمده است را لعنت میکند. انگار بگوید ای کاش به دنیا نیامده بودم و آن روز نمیآمد. یک لحن شکایتآمیزی است. نسبت به خداوند نیست ولی نشانه نارضایتی شدید از وضعیت فعلی خودش است و رنج میکشد و این صحبتها را میکند. در انتهای داستان وقتی مناظرهها تمام میشود خداوند با گردباد با حضرت ایوب سخن میگوید و نکته اصلی این است تو میخواهی راز این را بفهمی که چرا شکنجه میشوی و عذاب میشوی، خداوند از حضرت ایوب پرسشهای متعدد میکند که تو بودی من آن موقع که جهان را خلق میکردم. از اینکه جزئیات زیادی گفته میشود که تو چیزی از دنیا نمیدانی که خداوند چگونه دنیا را اداره میکند. اینکه بخواهی به منشأ حادثهای که در دنیا برای تو اتفاق افتاده است برسی انگار خودش یک جوری درخواست اضافهای است.
[۰۱:۰۰]
شهرت داستان به این است که نهایتاً خداوند نمیگوید به دلیل اینکه شیطان این حرف را زد، من این کار را کردم. نمیگوید این بلا و آزمایش بود بیشتر حضرت ایوب را نهی میکند که چرا فکر میکنی میتوانی بفهمی این اتفاقاتی که در دنیا میافتد برای چیست و چقدر چیز از حکمت خدا و آفرینش میفهمی که فکر کنی در مورد جزئیاتی که برای تو پیش آمده است درک درستی داشته باشی. بیشتر نهی از کنجکاوی و مخصوصاً ابراز نارضایتی خداوند از سه دوستی که میگویند علت آن این است که تو گناه کردهای است. آنها مجازات میشوند. در آخر خداوند به حضرت ایوب میگوید سلامتی تو را به تو میدهیم، به سه دوست خود بگو باید حسابی قربانی کنند، انگار برای حرفهایی که به ایوب زدند باید کفاره بدهند که تشخیص آنها این است که تو گناه کردهای. داستان در بایبل اینگونه تمام میشود با اینکه ما داستان را میخوانیم میدانیم چه شده است که این اتفاق برای حضرت ایوب افتاد ولی خداوند خودش را در موقعیتی قرار نمیدهد که بخواهد جواب حضرت ایوب را بدهد، چرایی این ماجرا را برای حضرت ایوب باز کند. خداوند بیشتر از این نهی میکند که شما چرا کنجکاوی نشان میدهید در حالیکه دانشی بسیار بسیار اندکی دارید که چرا این ماجراها برای شما اتفاق افتاده است. اصل ماجرا نهی از کنجکاوی است تا توضیح اینکه چرا اینگونه شد.
اینکه چقدر این داستان با قرآن آنگونه که در بایبل آمده است قابل تطبیق است؟ مطلقاً شرطبندی بین خدا و ابلیس قابل تطبیق نیست. این مقدار نقش ابلیس که بیمار کند، خانواده او را بگیرد، خیلی قابل انطباق با جهانبینی قرآنی نیست که ابلیس چنین اختیاراتی داشته باشد. اشارهای که در قرآن است «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» معنی آن این نیست که شیطان آمده است و بلاهایی سر من آورده است. حضرت یوسف هم در مورد برادران خود در آخر داستان میگوید «مِنْ بَعْدِ أَنْ نَزَغَ الشَّيْطَانُ بَيْنِي وَبَيْنَ إِخْوَتِي» شیطان کارهایی میتواند بکند، میتواند به یک نفر الهام کند که او را به چاه بیندازد و بلایی سر او بیاورد و حس حسادت یک نفر را تحریک کند، «حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساء» را زینت بدهد.
کار شیطان و ابلیس در قرآن این است که انگار روی ذهن آدمها میتوانند تأثیر بگذارند و یک چیزهایی را زینت بدهند. اگر انسان محبتهایی دارد از آن استفاده کنند میلها را به سمتهای انحرافی بکشند، اینکه ابلیس خیلی قدرتمند باشد و بتواند کارهایی انجام بدهد این خیلی با قرآن سازگار نیست. البته اگر خداوند به یک موجودی، یک اجازهای بدهد ممکن است کارهایی بتواند بکند. در بایبل اینگونه است خداوند به ابلیس مجوز میدهد و میگوید هر کاری میخواهی با تن این شخص انجام بده. در مورد محتوای داستان در بایبل به سمت این میرود که چرا اینگونه شده است یا چرا اینگونه نشده است، بیتابی که در فهمیدن اینکه چه اتفاقی افتاده است و مناظراتی که آنها میگویند تو گناه کردی خداوند چون عادل است هر بلایی که سر کسی بیاید حتماً نتیجه این است که گناه کرده است و الی آخر. این چیزی است که در بایبل روی آن خیلی تأکید شده است و پاسخ آن هم این است که اصولاً دانش شما در حدی نیست که بخواهید چنین چیزهایی را تشخیص بدهید و بفهمید و دنبال گناه بگردید. حداقل این است که آنها اشتباه میکنند که فکر میکنند همه چیز از گناه میآید و حضرت ایوب را تشویق میکنند که باید توبه کنی تا بلاهایی که سر تو آمده است رفع شود.
هیچ توضیحی در بایبل، در مورد اینکه حضرت ایوب چگونه شفا پیدا میکند، نیست. بنابراین این ابهام «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» رفع نمیشود و هیچ توضیحی هم در مورد «وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» نیست. همسر حضرت ایوب هم فقط یک بار در داستان ظاهر میشود و فقط یک جمله میگوید که جملهای است باعث بحثهای فراوان در طول تاریخ تفسیر کتاب مقدس شده است. یک جملهای میگوید به عبری، واژهای در آن به کار رفته است که ابهام دارد. میشود اینگونه ترجمه کرد به حضرت ایوب میگوید خدا را نفرین کن و بمیر یا از خدا برکت بخواه و بمیر. هر دو ترجمه است مطابق با این انواع و اقسام تعبیرها به وجود آمده است که معنی این جمله چه بود، زن ایوب خیلی زن خوبی بود یا خیلی زن بدی بود. این تنها چیزی است که ما زن حضرت ایوب را در داستان در بایبل میبینیم. بنابراین چیزی در مورد اینکه «وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» نمیتوان گفت. حضرت ایوب هم جوابی به همسر خود میدهد. بنابراین شرح این دو آیه مبهم از بایبل در نمیآید.
در مورد داستان حضرت ایوب ما که ما در الواح سومری و بایبلی این داستان را داریم. اولاً از نظر تاریخ کاملاً میخورد چون حضرت ایوب نزدیک به دوران حضرت ابراهیم بود. چون الواح سومری و بایبلی که به وجود آمده است مثلاً مربوط به ۱۷۰۰ سال قبل از میلاد، بعضیها ۱۵۰۰ سال است. میخورد به اینکه بعد از حضرت ایوب بودند و داستان معروف بود و در آنجاها نقل شده است. از لحاظ تاریخ و جغرافیا اینکه این داستان ورژنهایی از همان داستان حضرت ایوب باشد کاملاً قابل توجیه است. ندیدم ترجمه شده باشد و نگشتم که ببینم ترجمه شده باشد یا خیر، ادعای من هم نیست که ترجمه نشده است، امیدوارم ترجمه شده باشد. دقایقی قبل از جلسه یادم افتاد یک کتابی از میرشل نایدی است که یک سری از متنهای قدیمی دینی را در آن جمع کرده است و من دارم ولی الان در کتابخانه من نیست. شاید آنجا ترجمه آن باشد. شاید یک نفر مستقلاً این ترجمه را آورده باشد.
یک کتابی، یک آدم باستانشناس معروف به اسم لامبرت دهه ۶۰ نوشته است که همه الواح بابلی تا آن زمانی که کشف شده بود را عین متن و ترجمه انگلیسی در آن وجود دارد. در اینترنت هم بگردید پیدا میکنید. یک ترجمه دست و پا شکسته از بعضی از قسمتهای داستان، اینکه من میخوانم معروف به شعر پواماو رایتی سافر، چکامه مرد صالح رنج کشیده، است. عنوان داستان لودلول بل نمقی، اسم انگلیسی آن را سرچ کنید احتمالاً در اینترنت کلی چیز در مورد آن پیدا میکنید؛ شاید صفحه ویکی پدیا داشته باشد. کتاب لامبرت هم که در مورد ادبیات بابلی هم است را میتوانید در اینترنت پیدا کنید، این قسمتها را دقیقاً از روی آن بخوانید. در حدی که فکر میکنم لازم است چند قطعه آن را میخواهم، بخوانم و کلیت داستانی که در این الواح آمده است را به شما بگویم. حدس قوی زده میشود که کتاب ایوب در بایبل در اثر آشنایی یهودیها با داستان ایوب سومری به وجود آمده باشد. در زمان اسارت بابلی با این داستان آشنا شده باشند یا شاید از اجداد خودشان به آنها به ارث رسیده بود. خیلیها معتقد هستند که این منشعب شده از این داستان است. ورژن سومری و بابلی دارد و یک داستان نیست، در آن مطنقه داستان مردی که همه چیز خودش را از دست داده است و رنج کشیده است و آدم خوبی بود در الواحی که به دست آمده است، وجود دارد.
۲-۲ الواح
از یک جایی شروع میکنم و از یک جایی، چیزکی از این داستان را میخوانم. داستان اینگونه شروع میشود ایوب یک آدم متشخص از نظر اجتماعی است و اتفاقاتی برای او میافتد. عدهای بر علیه او توطئه میکنند و اصل ماجرا از این شروع میشود. دقیقاً میگوید ۷ نفر هستند، توطئه میکنند و او را بدنام میکنند و تمام اموال او را، از او میگیرند. یکی یکی میگوید نفر اول چه میکند من این قسمت را برای شما میخوانم. میگوید دسته ۷ نفره، علیه من متحد شدند. بیرحم مانند شیطان، آنها بسیار شبیه شیاطین بودند. ادامه میدهد در توصیف اینکه اینها اولین کاری که میکنند باعث بدنامی حضرت ایوب میشوند و همه اموال او را از چنگ او در میآورند. بعد میگوید کار به جایی رسید که غلامم هم در مجلسی آشکارا مرا نفرین کرد. کنیزم من را در میان مردم بدنام کرد، نام مرا به بدی برد. اینکه خانواده او به همین دلیل و هر دلیلی که تهمت به او زدند و بدنام شده است او را ترک میکنند و تنها میشود. آنها داراییهای من را در میان طوفانها تقسیم کردند. سرچشمههای آب من را با گل و لای مسدود کردند. این بلاهایی است که سر اموال او آوردند و باعث شدند از جامعه ترد شود و تنها شود، خانواده او از پیش او رفتند. نهایتاً کار به جایی میرسد که بیمار میشود.
یک قسمتی از شرح بیماری را برای شما میخوانم. چشمان من اشکبار شد، عضلات پشت من فشرده شد، گردن من سست گردید، سینه من را کوبیدند، کمر من را زخمی کردند. دچار تشنج شدم، آتشی در معده من افرخته شد، رودههای من بهم ریختند، اندام من بهم پیچید، سرفهها، ریه من را آلوده کرد. ادامه میدهد و توصیفی میآورد که دچار فلج شده است، نمیتواند حرکت کند و دست خود را نمیتواند تکان بدهد، پای خود را نمیتواند تکان بدهد. به یک موجود فلج تبدیل شده است که سر تا پای او بیماری است.
[۰۱:۱۵]
اینها را به شیطان نسبت نمیدهد که ابلیس این بلاها را سر من آورده است، انگار در اثر تنهایی و ترد شدگی بلاهایی سر او آمده است. الواح هم پر از جای خالی هستند. همه چیز را نمیبینیم و یک قسمتهایی از بین رفته است و تیکههایی که قابل خواندن بود چنین چیزهایی در آن نوشته شده است.
در تمام مدت آدمی بوده که خداوند را ستایش میکرد، مرد صالحی بوده، قربانی میکرده و در تمام مدت حرفهایی که میزند وفاداری خودش را نسبت به خداوند حفظ میکند. این را نسبت میدهد به اینکه آنها این بلا را سر من آوردند کلاً این حالت را دارد. بعد داستان اینگونه پیش میرود که یک رویاهای نویدبخشی میبیند که انگار به او نوید سلامتی و بازگشت به شرایط عادی را میدهند. الان یادم نیست که از خداوند هم درخواست میکند یا خیر ولی بالاخره سلامتی خودش را به دست میآورد. در قسمت به دست آوردن سلامتی عبارتی است که مبهم است. در دروازه آب پاک، من را در آب تسویه کردند، چنین عبارتی آمده است.
یک خوابی میبینید که مرد روحانی مقدسی آب مقدس حمل میکرد، در دستش میلهای تطهیر کننده از شاخه گز گرفته بود. مثلاً با این آب روی جسم او میریزد و در خواب احساس میکند شفا پیدا میکند. اواخر داستان میگوید بعد از اینکه قلب پروردگار من آرام شد، عنوانی که در متون بابلی برای خداوند به کار میبرند آرام شد، او با پذیرفتن التماس من…، بعد دیگر قابل خواندن نیست. به نوعی التماسی کرده است که خداوند او را شفا بدهد احتمالاً بعد از قسمتی است که آن رویاها را میبیند در این داستان است. داستان ناقص است ولی شباهت خیلی خوبی به ماجرا دارد. من که مانند ماهی کف زمین را لمس کردم میتوانم به خشم او شهادت دهم، به موقع مرا بخشید، انگار مرده را زنده کرد. این هم عبارتی است که یک جایی در اواخر داستان آمده است. داستان یک مردی است که همه چیز خود را از دست داده است و مریض شده است و التماس کرده است و خداوند او را شفا داده است. انتظاری نداریم اگر این داستان عیناً تلاش بوده برای اینکه داستان حضرت ایوب نقل شود خیلی دقیق و خوب نقل شده باشد. خیلی مختصرتر از داستان بایبل است در آن سه شخصیت و بحثهای فلسفی نیست. به نظر من از یک جهاتی با قرآن بیشتر انتطباق دارد.
برای من خیلی سخت است که بپذیرم اهل او مردند و دوباره زنده شدند و در قرآن هم اشارهای به اینکه اینها مردند و زنده شدند نیست. چیزی که در این داستان آمده است نهایتاً سلامت خود را به دست میآورد و خانواده او برمی گردند. به نظر من این با چیزی که در قرآن آمده است سازگارتر است.
به اضافه اینکه خیلی حرف از اینکه قسمتی آب است در این داستان آمده است، هرچند همه داستان قابل خواندن نیست، ولی اشارههایی به آب مقدس است. حتی قسمت رویایی که شاخه گزی است که عامل شفابخش است آن هم شباهتهایی به «وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» دارد. هرچند از ایات قرآن اینگونه نمیفهمم مربوط به شفابخشی باشد. ولی شباهتهای این داستان خیلی به قرآن بیشتر از شباهتهای چیزی است که در بایبل آمده است. آنجا بحثها جنبه فلسفی پیدا میکند و خود داستان از دست میرود و جنبههای شفا نیست و اهل او مردند در حالیکه اینجا نمردند. اینکه شیطان چگونه ممکن است این کار را کرده باشد «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» اینکه به ذهن یک عده آدمهای قدرتمند رفته باشد که بر علیه او توطئه کنند، مانند ماجرای حضرت یوسف این باز محتملتر است، با جهانبینی قرآنی سازگارتر است که این بلاها اینگونه سر ایوب آمده باشد. یک کاری کردند که از جامعه ترد شود. به دلیل اینکه ترد شده است، بیمار شده است.
در این داستان تأکید میشود که نمیتوانست غذا بخورد، شفا در اینجا اینگونه است که تأکید میشود «هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ» اینکه میتوانی از این بخوری. انگار نوشیدن را از طریق آبی که آنجا جاری شده است یا به صورت چشمه است میتواند شفا ببخشد. اینها در جزئیات داستان اشارههای بهتری است که با متن قرآن سازگار است. من همه ورژنهای داستان را پیدا نکردم که بخوانم، خیلی هم نگشتم تا پیدا کنم، فکر میکنم کتاب لمبرت یا کتابهای دیگری که در مورد الواح سومری است میتواند یک نفر تحقیق کند و همه را نگاه کند. شاید اشارههای بهتری به داستان قرآن پیدا کنیم. اینکه آیا ارجاع دادن به این داستان کلاً مشکلات را حل میکند یا خیر، فعلاً میبینید حل نمیکند. دو آیهای که مبهم هستند خیلی با این داستان به صورت کامل حل نمیشوند. مخصوصاً آیه دوم «وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» خیلی قابل حل نیست. منابع دیگری نداریم یا روایات هستند، یا کتاب مقدس است، یا عهد عتیق است یا الواحی که به دست آمدند است. من از چیزهایی که گفتم شخصاً نظر من این است اگر به جایی میخواهید امید داشته باشید که جزئیات داستان را بهتر بفهمید به سراغ این بروید که این الواح را با دقت بخوانید و ترجمه کنید. ببنید در مجموعه چیزهایی که در بینالنحرین از تمدن سومری و بابلی باقی مانده است این داستان چگونه نقل شده باشد. شاید اشارههای جالبی پیدا کنید. من در الواحی که خواندم و سعی کردم بفهمم در آن چه نوشته است به نظر من شباهتهای جالبی به داستان قرآن وجود دارد. نمیخواهم بگویم ناامیدکننده است ولی قبول کنید آنچنان ایده روشنی در این مجموعه اکستراتکستهای موجود وجود ندارد که بگویم به راحتی میشود داستان قرآن را با آن فهمید.
به داستان قرآن برمیگردیم، داستان شخصیت ایوب است جدای از وقایعی که اینجا میگذرد از حضرت ایوب چه تصویری در قرآن پیدا میکنیم. حقیقتاً شخصاً با همین چند آیهای که در قرآن آمده است یک تصویر بسیار بسیار تأثیرگزار از حضرت ایوب در ذهن من است. سعی میکنم آن را بیان کنم خیلی این تصویر به جزئیات داستانها وابسته نیست که از اینها چه بفهمم که مثلاً «وَ خُذْ بِیَدِکَ ضِغْثاً» چه معنی دارد. تصویری که از حضرت ایوب در قرآن است، تصویر یک پیامبر و بنده صالح خداوند است که انگار به صورت استثنائی به عنوان یک آزمون، همه چیز را از او میگیرند. ممکن است یک آدم ته یک نعمت را داشته باشد از مال و اموال و خانواده و موقعیت اجتماعی تا چیزهایی که حالت اعتباری دارند تا خانواده که حقیقیتر است تا جسم او که در این دنیا زندگی میکند، همه چیز دارد و همه چیز را از او میگیرند. مانند انسان خاصی که انگار یک بار در تاریخ بشر، انگار این آزمون برای یک انسانی پیش میآمد و پیش آمده است. همانطوری که مثلاً مصلوب شدن حضرت مسیح و اینکه حضرت مسیح بپذیرد که مصلوب شود. یا آزمونی که برای حضرت ابراهیم پیش آمده است، پدری که عزیزترین کس خود را قبول کند در راه خدا قربانی کند. این هم شاید یک آزمونی فراتر از آزمون حضرت ابراهیم باشد.
اتفاقاً با مقدمه خیالی که در داستان بایبل است که ابلیس میگوید چون این همه چیز دارد، شکر میکند. خدا میگوید همه چیز او را از او بگیر ولو اینکه آن قسمت خیالی به نظر برسد ولی حس خوبی به آدم میدهد. از این نظر که ایوب نماد واقعه یک انسانی که همه چیز دارد و به او همه چیز داده شده است و شکرگزار است و کم کم همه چیز را از او میگیرند. جسم او پر از درد و رنج میشود، تنها میشود، نه موقعیت اجتماعی دارد و نه خانواده دارد. همه او را ترک کردند و انگار غذا نمیتواند بخورد و در این دنیا نعمتی باقی نمیماند که از آن برخوردار باشد. انگار یک بار یک آدمی از طرف خداوند برگزیده شده است که این آزمون را بگذارند و حضرت ایوب، آدمی است که برگزیده شده است و از این آزمون سربلند بیرون میآید که هیچ وابستگی به این نعمتها ندارد. انگار همه این مصیبتها را تحمل میکند بدون اینکه کوچکترین سوء ظنی نسبت به خداوند پیدا کند.
در قرآن میبینید مشابه همان چیزی که در بایبل است حرف از توبه کردن نیست. اینگونه نیست این توهم پیش بیاید که من لابد آدم بدی بودم. اتفاقاً در قرآن، انگار ایوب همانی است که در بایبل میخواهد ایوب باشد. در بابیل، خداوند در انتها میگوید چرا فراتر از آن چیزی که علم داری میخواهی بفهمی. کاری که ایوب در قرآن میکند انگار همین است. در سکوت و در رضایت بدون هیچ مشکلی اینها را تحمل میکند. روابط او با شکرگزاری، تسبیح، عبادت کردن او نسبت به خداوند تغییر نمیکند. به این نعمتها وابسته نبود. انسان ایدهآلی که خداوند بارهای ما را دعوت میکند که اینگونه باشید، وقتی یک چیزی به شما میدهیم فکر نکنید به شما دادیم نتیجه کرامت شما است. در سوره فجر اینگونه بیان میشود وقتی یک چیزی از شما میگیریم فکر نکنید نشانه اهانت به شما است یا کار بدی کردید. دادنها و گرفتنهای خداوند در این دنیا را اینگونه تعبیر نکید که شایستگی یا ناشایستگی دارید. بارها مفهومی است که در قرآن آمده است. اینکه اصولاً وابستگی به این چیزها نباید داشته باشید، اینکه خدا را شکرگزار هستید چون نعمتهای زیادی دارید شما باید خدا را شکرگزار باشید چه نعمتهای شما زیاد یا کم باشد یا همه را از شما بگیرند. ایوب نماد یک انسان ایدهآل است که ارتباط او با خداوند وابسته به این نیست که خدا به او چه داده است یا چه چیزی نداده است. چیزهایی که داده است را بگیرد، دوباره به او بدهد و حالش نسبت به خداوند ثابت باقی میماند. در حال شکرگزاری است و از خداوند راضی است. شما اگر تصوری داشته باشید از آدمی که همه چیز خود را از دست داده است قرآن این را میگوید، خانواده و سلامتی خود را از دست داده است و در عذاب زندگی میکند و شکنجه میشود و به نظر میآید جسم او دچار مشکلاتی شده است. نصب اگر قرآن را نگاه کنید به معنای خستگی است تا اینکه معنی رنج داشته باشد. غالباً همه جا از این ریشه است به معنای خستگی است. دعای حضرت ایوب یک درجه از چیزی که در سوره مریم در مورد حضرت زکریا است هم بالاتر است. تصویر حضرت زکریا در قرآن، آدمی است که هیچ چیزی برای خودش نمیخواهد. انگار در عمرش هیچ وقت دعا نکرده است چیزی برای خودش بخواهد چون عبد است.
[۰۱:۳۰]
بنده ما، زکریا را در قرآن ذکر کن. بنده خدا است، کارگزار است. عشق او این است برای خداوند کار کند و خدمت کند و مطابق با خواسته حق، زندگی کند و شأن عبودیت همین است. زندگی یک نفر این باشد برای خداوند کار کند، اینکه در این دنیا مزد بگیرد و خداوند چیزی به او بدهد، اینها برای یک آدمی که عبد و نعم العبد است، مطرح نیست. بنابراین اینکه یک چیزی برای خودش بخواهد، اینکه من فرزند داشته باشم یا نداشته باشم… خداوند داد شکرگزاری خاص برای این نعمت میکنم، نداد هم شکرگزاری به صورت کلی برای نعمتهایی که خداوند داده است میکنم. خواستههای یک عبد عمومی هستند. برای مؤمنین دعا میکند، خودش هم جزء مؤمنین است. برای آخرت همه دعا میکند، حالت اینکه از خودخواهی و خودپسندی کلاً فارغ شدند و selfless هستند و چیزی را برای خودشان نمیخواهند. این چیزی است که شما در داستان حضرت زکریا میبینید. اینکه خواستن فرزند اینقدر به تأخیر افتاده است و اگر خداوند صلاح بداند به من میدهد. اینکه خودم اصرار کنم، من برای خودم فرزند میخواهم… میبینید که آنجا هم با چه حالت شرم و حیایی میگوید. اولاً میگوید اینطور نبود که «بِدُعَاءِ رَبِّي شَقِيًّا» امیدوار به اینکه به من اگر چیزی را بخواهی میدهید و اگر نبود هم اینگونه نبود. اینکه من تو را به بخشندگی نمیشناسم نبود. اینها همه شقاوت است. اگر یک نفر ناامید باشد فکر کند اگر خدا نمیدهد، دعا نکند. عذرش این است که اینگونه نبود. میدانم میتوانم دعا کنم ولی چیزی برای خودش خواستن انگار شرم و حیا مانع از این بود که بخواهد یک چیزی برای خودش بخواهد. مقدمات فراهم میکند که من نگران آینده نسل انبیاء هستم. این چیزی است که شما یک چهرهای از حضرت زکریا میبینید. اوج آن شاید در طول تاریخ بشر، حضرت ایوب است، همه چیز را از او گرفتند ولی در آخر در قرآن دعا نمیکند که خدایا سلامتی به من بده، دعا نمیکند که از خدا یک چیزی بخواهد. یک مرد بدون خواسته است. خواستی برای خودش ندارد، خواستههای او عمومی است، خیر برای همه جهان و مردم است. اینکه خودش را به حساب بیاورد که من مریض شدم از خدا بخواهم، نیست.
دو بار در آیات، مناجات حضرت ایوب نقل شده است نمیبینید که فرم دعا به معنای متعارف داشته باشد. یک جور شکایت از وضعیت وضع موجود است. یک روزی حضرت ایوب برگشت و به خداوند گفت خدایا من خیلی درد و عذاب دارم. همین را گفت. نگفت خدایا رفع کن. تلویحاً گفت خدایا خیلی آسیب دیدم «وانتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» یک جور غیرمستقیم، نه تنها اصرار نیست حتی خواسته صریح مستقیمی نسبت به خداوند نیست. بلافاصله هم اجابت میشود. آزمون تمام شده است. همه چیز از بین رفته است و حضرت ایوب نهایتاً اینگونه سربلند بیرون میآید. نه فقط شکایت و درخواست صریحی انجام نمیدهد فقط در این حد به خداوند گزارش میدهد، وضع من اینگونه است تو هم مهربانترین مهربانان هستی. انگار تمایلی به اینکه از این شرایط رها شود دارد. بلافاصله که این را میگوید اجابت میشود که «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ». اینکه انسانی توانست این را تحمل کند که همه چیز خودش را از دست بدهد و نه تنها شکایت نکند، نه تنها فکرهای بد در مورد خداوند و ظنی در مورد خداوند نداشته باشد، حتی در مورد خودش ظنی نداشته باشد اینکه بگوید من گناه کردم توبه کنم نداشته باشد و شرایط ایدهآلی که یک عبد باید داشته باشد را رعایت کرده است.
شکرگزاری و تسبیح خود را انجام داده است نهایتاً انگار خسته شد و به جایی رسید که به قول عرفا میگویند دعا از سمت خدا میآید. انگار به دل آدمها میاندازد که الان وقت دعا است. جمله کتاب مقدس را خواندم فکر میکنم تا آنجای داستان همانطوری نقل میشود که چهره حضرت ایوب را همانطوری میبینیم که در قرآن است. میگوید سجده کرد و زبان به ثنا گشود و گفت برهنه و عور از شکم مادر زادم، برهنه به سرای دیگر بازهم میخواهم گشت، خداوند بداد، خداوند باز گرفت خجسته باد نام او. این فکر میکنم حال واقعی حضرت ایوب در سراسر داستان است. در بایبل انگار تزلزلهایی ایجاد میشود ولی فکر میکنم قرآن طوری روایت میکند که همیشه حال او همین بود. خداوند یک چیزهایی به من داده بود و الان هم از من گرفته است، نام او خجسته باد. در عبادت و ظن نسبت به پروردگار هیچ تغییری ایجاد نشد و مانند آزمون تاریخی در مقابل بشر است که حضرت ایوب انتخاب شد و مانند آبروی همه انسانها است. آدمی که شکرگزاری او وابسته به این نیست که چیز خاصی به او داده باشیم. تسبیح او برای خداوند، خجسته باد نام او، نتیجه این نیست فرزندان زیادی دارد و خیلی خوشحال است که این کار را میکند. انسان ایدهآل از نظر رابطه با خداوند، از نظر اینکه چه چیزی به او دادند یا نداند چه چیزی از او گرفتند همین وضعیتی است که حضرت ایوب دارد. فکر میکنم چهره حضرت ایوب در قرآن چنین چیزی است. با ذکر شدن این، بعد از داستان حضرت داوود و سلیمان که هر دو مورد در قرآن اینگونه داستان میآید، آنها پیامبرانی هستند که در اوج نعمتهای خداوند هستند. قرآن به صراحت میگوید خیلی چیزها به آنها دایدم که بتوانند کارهای بزرگ در زمین انجام بدهند. آنها غرق در نعمت هستند و شکرگزار هستند و تسبیح خداوند را میگویند. حضرت ایوب دقیقاً بعد از حضرت سلیمان ملکی که میبینید درست نقطه مقابل است اگر سلیمان به شیاطین مسلط است، اینجا برعکس. شیطان عامل شر است که همه چیز را از ایوب گرفته است، از طریق واسطههایی مانند داستانی که در لوح بابلی آمده است. آدمهایی را بر علیه او تحریک کرده است و بلاهایی سر او آوردند.
در دنیا این چیزها پیش میآید که ابلیس میتواند حضرت یوسف را با دست برادرها در چاه بیندازد میتواند یک بلایی هم سر حضرت ایوب بیاورد. موضوع این است عبدی که نعمت داشته باشد اینگونه است و عبدی که نعمتهای او را بگیرند باز هم همانگونه است. ارتباط آنها با خداوند تابع نعمتها نیست. اینها آدمهایی هستند که خواستهای ندارند که آن خواسته برآورده شود یا نشود، حال آنها تغییر کند. عبد کسی است که به جایی برسد که خواستنهای او و چیزهایی که برای خودش میخواهد به حالت صفر برسد. تسلیم شدن در مقابل حق اینگونه اتفاق میافتد. میلها و خواستههای شما به صفر میل کند. اگر میل و خواستهای داشته باشید، آن وقت شیطان میتواند از میل و خواسته شما که غیر حق است، خواسته خودتان است و میخواهید این را، چه حق باشد و چه خدا بخواهد و چه خدا نخواهد، شما این را میخواهید. عبد کسی است که چیزی نخواهد مگر اینکه فکر کند خدا میخواهد. دقیقاً خواستهها و میلهایی که غیر حق هستند مستقلاً، اینها جایی هستند که قلاب شیطان به آنها گیر میکند. حضرت ایوب نماد انسان خالص است که چیزی نمیخواهد چون چیزی نمیخواهد نعمتها هم از او بگیرید یا به او بدهید، حال او فرقی نمیکند و در عبودیت او تأثیری نمیگذارد.
در مورد آن دو آیه وقت نشد صحبت کنم، ولی حتماً خواهم گفت. مقدمات آن را تا حدودی فراهم کردم. چیزی که در مورد داستان حضرت ایوب گفتم این است که چهره حضرت ایوب در قرآن مستقل از اینکه نحوه برگشتن نعمتها را در قرآن بفهمید یا نفهمید و آن دو آیه مبهم را درک کنید، چهره حضرت ایوب همین است و جایگاه آن بعد از حضرت داوود و حضرت سلیمان در این سوره و سوره انبیاء مشخص است که چرا اینجا است، با اینکه قدیمیتر از داوود و سلیمان است. جای ایوب همیشه بعد از ذکر داستان حضرت داوود و سلیمان است که مهمترین پیامبران هستند این پیامبری است که نعمتها از او گرفته شده است و وابستگی به نعمتها نداشت. به سمت این میرویم که داستان ابلیس را بخوانیم. فاصله ماجراهایی که نقل میشود از آخرت را کنار بگذارید، داستان بعدی داستان شیطانی است که باعث این زجر شده است. بلافاصله بعد از داستان حضرت ایوب و در آن داستان میبینید، مفهوم اخلاص به معنای پاک شدن از میلها و خواستههای غیر حق است، آمده است.
شیطان ممکن است با تحریک اطرافیان سر یک نفر بلا بیاورد و موقعیت اجتماعی او را خراب کند. یوسف را از خانواده دور کرد و خانواده ایوب را از او دور کرد. این کارها را میتواند بکند. اینها بلا نیست چون در عبودیت و در رابطه با خداوند تأثیری نمیگذارد. بلا وقتی سر یک نفر میآید که گمراه شده باشد و از راه حق منحرف شده باشد. وگرنه تا دلتان بخواهد، یک آدم ممکن است دچار مشکلاتی در زندگی خود شود. نکتهای که جای این داستان را در سوره منطقی میکند وضعیتی است که از حضرت ایوب میبینیم.
یک مقدار طول کشید تمام میکنم، اگر تعداد سوالها زیاد نباشد اینها را مرور میکنم. انگار زیاد نیست. نوشتند واژه عبری برکت خواستن بدون شبه است، منتها میگویند نفرین را سانسور میکردند. در مورد عبارتی که همسر حضرت ایوب میگوید چیست عبارت عبری برکت است. چیزی که ما در عربی به آن برکت میگویم. ولی در ترجمههایی که از عبری به یونانی شده است واژه به نفرین تبدیل شده است. اینکه ایشان میگویند نفرین کردن را سانسور میکردند، نمیدانم. یک مقالهای در مورد این معرفی کردم که کلاً این ماجرا همسر حضرت ایوب در ادبیان یهودی و مسیحی چگونه بازتاب پیدا کرده است در آنجا است. یک جمله از همسر حضرت ایوب در عهد عتیق است که آن هم ابهام دارد.
انشاالله در جلسه آینده در مورد کلیت سوره صحبت میکنم بعد در انتها در مورد جزئیات بعضی از داستانها که در مورد آنها صحبت نکردیم در مورد آنها صحبت میکنیم.
