بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره ص، جلسهی ۵، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۲/۲۹
جلسه پنجم را که برگزار کنیم با توجه به اینکه فردا عید نوروز است، حداقل یک هفته تعطیل هستیم. انشاالله در ۳-۴ روز آخر ماه رمضان دو جلسه تکمیلی را برگزار میکنیم. امشب شب ۱۹ ماه رمضان است، اگر ابتدای ماه رمضان را درست شروع کرده باشیم بنابراین برای مباحثات قرآنی خوب است. یک روایت معروف است که میگوید شبهای قدر بهترین کار و بهترین عمل مباحثه و مناظره علمی است. بنابراین حرف زدن در مورد قرآن، جزء عبادات مخصوص این شب حساب میشود؛ نگران این نباشید به اعمال شب قدر خود نمیرسید.
جلسه گذشته را یا من خیلی بد تنظیم کرده بودم یا به دلیل اینکه مطلبی که میخواستم از روی الواح بابلی بخوانم یک مقدار وقت گرفت برای اینکه بهم ریخته بود. چند چیزی که باید حتماً از داستان ایوب میگفتم و یک مقدار هم جمعبندی کاری که روی این سه داستان کردیم، ماند. بنابراین اول این جلسه را باید اختصاص بدهم به تکمیل آن چیزی که در جلسه گذشته در مورد آن صحبت کردیم.
۱- برنامه این جلسه
اول در مورد دو آیه مبهمی که در داستان ایوب است و اینکه ترجمههای مختلفی که میتوان پیشنهاد داد صحبت میکنم، بدون اینکه وارد این شوم تئوری کلی برای داستان بسازیم. فکر میکنم لازم است لااقل محدوده ابهامی که وجود دارد را یک مقدار روشن کنیم. بعد بحث نظری که در مورد مسئله ابهامهای قرآن و اینکه آیا باید به فرامتنها رجوع کرد یا خیر را ادامه میدهم. نهایتاً میرسیم به کاری که قرار بود در این جلسه انجام بدهم یعنی در مورد مفاهیم کلی که در سوره است و ارتباطی که بین قسمتهای مختلف سوره وجود دارد، صحبت کنیم. هر کدام از داستانها را که گفتم با استدلالهایی که روی جزئیات آیات انجام دادم و رجوع به متنهایی که بیرون از متن قرآن است از جمله روایات و بایبل و حتی روایات تاریخی مانند الواح سومری و بابلی فرقی نمیکند، هر اطلاعاتی که بتوانیم از یک جایی به دست بیاوریم را همانطور که گفتم از مجموع دانشی که ممکن است از بیرون قرآن هم بیاوریم حق داریم استفاده کنیم برای اینکه تئوری بسازیم. نهایتاً باید این را با قرآن منطبق کنیم.
یک اعتراض مانندی به تفسیر آقای جوادی آملی داشتم که ایشان اشاره کرده بود به اینکه اگر روایات نبود «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» را به خورشید ارجاع نمیدادیم و به اسبها ارجاع میدادیم. چیزی که الان در ذهن من است عبارتی که گفتند چنین معنایی داشت. بنابراین اینکه روایات را به قرآن میزنیم اگر سازگار نبود روایت را رد میکنیم کجا به کار میآید. الان شما یک روایتی دارید یک ادعای عجیبی در آن است که با متن خیلی سازگار نیست. اینکه «تَوَارَتْ بِالْحِجَابِ» به خورشید برگردد ممکن است بگویید با متن تناقض ندارد ولی واقعیت این است کسی این متن را بخواند احساس نمیکند به خورشید برمیگردد. بنابراین با روایتی روبرو هستیم که اولاً با الفاظ و خود متن آیه خیلی سازگار نیست. ثانیاً به معنای خوبی نمیرسد، اینکه نماز او قضا شد دوباره چرا گفت اسبها را برگردانید. یا وضو گرفت، وضو گرفتن فاجعه است، به هیچ وجه نمیشود با این آیات تطبیق بدهیم. بنابراین اگر روایتی میبینیم و تئوری ما این است روایتها را باید کنار بگذاریم اگر با قرآن سازگار نیست، انتظار من این است مفسرین در چنین مواردی در مورد روایات سکوت کنند یا ابراز تردید کنند چون احساس میکنند با آیه سازگار نیست.
کاری که ما میتوانیم انجام بدهیم این است که همه روایتها و همه چیزهایی که پیرامون قرآن است، تحقیقات تاریخی را جمع کنیم و سعی کنیم تئوری بسازیم. داور نهایی همین واژهها و آیات و کل سورهای است که جلوی ما است. مدام وقتی در مورد سه داستان نسبتاً مهم صحبت میکردم گفتم یک مرحله هم بعد از اینکه این کار را تمام کردید مقایسه کردن تئوری که به دست آوردید فقط با این آیات نیست با کل آیات قرآن است. مخصوصاً کاری که ما انجام میدهیم این است که در کلیت سوره ببینیم اگر دو تئوری برای یک قسمت داریم ببینیم کدام با مفاهیم کلی سوره سازگار است. بنابراین الزام داریم حتماً در مورد کلیت سوره صحبت کنیم ولو اینکه اگر هدف کسی فقط فهمیدن داستان داخل یک سوره باشد، ارتباط آن چیزی که از داستان میفهمد با کل سوره مهم است که برقرار شود.
برنامه این جلسه را گفتم که عقب افتادگی از جلسه قبل است به اضافه شروع کردن بحث در مورد کلیت سوره و مفاهیم اصلی که قبلاً هم اشاره کردم، به وضوح در این سوره «ذکر» است. یک مفهوم بسیار کلیدی در این سوره است، بارها و بارها، هر دو سه آیه یک بار، انگار تعمداً به یک نحوی واژه ذکر تکرار میشود. اگر واژههایی مانند اواب و اناب را پیرامون ذکر در نظر بگیریم پر از این عبارات است که در مورد آن، امروز صحبت میکنیم.
۲- تکمیل داستان ایوب
۱-۲ ترجمه آیه ۴۲ ص
اول به سراغ دو آیهای میرویم که جزو مبهمترین آیات، شاید در کل داستانهای قرآن هستند و بحثبرانگیز است؛ چون مشکل در ترجمه آنها داریم. ۴ آیه در اینجا است، دومین آیه کاملاً مشخص است به این برمیگردد که انگار دستورالعملی برای شفای حضرت ایوب است. بعد از اینکه گفته میشود ایوب ندا داد «أَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ بِنُصْبٍ وَعَذَابٍ» خطاب میشود به حضرت ایوب قطعاً از طرف خداوند «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ». فکر میکنم معروفترین ترجمهای که وجود دارد، این آیه چه میگوید و چه خطابی به حضرت ایوب شد و چه تمهیدی برای سلامتی حضرت ایوب در این آیات به نظر میآید، وجود دارد این است که ارْکُضْ بِرِجْلِکَ را ترجمه میکنند پای خود را به زمین بکوب. «هَذَا مُغْتَسَلٌ بَارِدٌ وَشَرَابٌ» را اینگونه تعبیر میکنند که پای خود را به زمین بکوب که چشمهای بجوشد و این چشمهای که جوشید بارد و شراب است. خنک و قابل شرب است. اولا مغتسل است، جایی که میتوانی در آن شستشو کنی و سرد و قابل نوشیدن است.
این معروفترین تصویری است که از این آیه ظاهراً در ذهن مترجمها است و ترجمه فارسی را که میخوانید به نظر میآید حضرت ایوب در طبیعت است، چرای آن خیلی روشن نیست. فکر کنید در یک جایی در طبیعت است و به او گفته میشود با پای خود به زمین بکوب احتمالاً به این دلیل که چشمهها بجوشند و آنجا وجود ندارند. یک تعبیر که آقای عبدالعلی بازرگان میگوید این است که چشمهها هستند و از او خواسته میشود پای خود را مانند آب درمانی در این آبی که در آنجا است حرکت بدهد. «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» یعنی حرکت دادن پا داخل مغتسلی که در آنجا است. من تمام چیزهایی را که شنیدم که به ذهن من میرسد، میگویم. نمیخواهم قضاوت کنم که کدام یک از آنها سازگارتر است. فقط برنامه من در جلسه قبل این بود، اگر راهحلی از ارجاع به این اکستراتکستها پیدا نمیکنیم، برای اینکه ذهن من آزاد شود از چیزهایی که شنیدیم و بتوانیم بهتر فکر کنیم ورژنهای مختلف ترجمه و چیزهایی که ممکن است اینجا اتفاق افتاده باشد را در مورد آن صحبت کنم. بعداً شاید بتوانیم برگردیم و در مورد آن قضاوت کنیم.
حداقل دو مدل دیگر ترجمه وجود دارد. اینجا حرفی از چشمه نیست. چیزی که گفته میشود میگوید مغتسل و بارد و شراب است. جایی که میتوانی شستشو کنی. به نظر میآید احتمالاً آبی است و سرد و قابل نوشیدن است. چون مغتسل است یعنی جایی است که میتوان در آن شستشو کرد و حرف از شراب است، فکر میکنم به این دلیل احتمالاً یا شاید به دو صفت بارد و شراب، بعضیها اینگونه ترجمه کردند که اینجا دو چشمه وجود دارد. شاید احساس آنها این است نمیشود از چشمهای که غسل میکند، آن هم یک آدم مریض، از همان هم بخورد. بنابراین بعضی از ترجمهها و تفسیرها دو چشمه در نظر میگیرند. میگویند پای خود را به زمین بکوب تا دو چشمه بجوشد که یکی شستشو کن و از آب دیگری بخور. واژه چشمه اینجا وجود ندارد بنابراین لزومی ندارد حتماً در ترجمه ذکر شود.
اختلافهای اصلی در مورد این است که آیا «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» واقعاً به معنای پا کوبیدن به زمین است؟ اگر به جاهای دیگر برگردید که از ریشه رکض در قرآن آمده است، همه جا حسی از دویدن است. همین الان هم در زبان عربی، بیشتر به معنای دویدن به کار میرود یا فرار کردن است. وقتی عذاب نازل میشد اینها میدویدند و فرار میکردند، به این واژه برمی خورید. من یک بار نگاه کردم همه استعمالها این ریشه در قرآن به همین معنای تند راه رفتن، دویدن و از یک چیزی فرار کردن است تا اینکه پا به زمین کوبیدن باشد. ولی در آنجاها برجلک ندارد. «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» یک مقدار غیرعادی است. اینکه به یک نفر بگویید با پای خودت بدو، اگر دویدن و راه رفتن است با پا است، با چیز دیگری نیست. چون یک معنی فرعی دارد، در بعضی از لغتنامهها نوشتند ارکض به معنای ضربه زدن با پا به شکم شتر است. وقت سوار شتر و اسب هستند حرکتی که با پا ضربه میزنند با واژه رکض در زبان عربی گفته میشود. بنابراین تعبیر «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» از نظر آنها اینگونه مناسبتر است که با پای خودت ضربه بزن و راه رفتن و دودین در آن نیست. اما ترجمههای اینگونه هم وجود دارد.
[۰۰:۱۵]
دورترین ترجمهای که الان در مورد آن گفتم هست. این است که آن چشمهها، مغتسل، چشمه نیست و میتواند آبی باشد که مانند آبشار جاری شده است. بنابراین مغتسل است و میتوان شستشو کرد و همزمان از آن نوشید و لازم نیست دو تا باشد. یا حتی میتواند با احتمال کمتر بارانی است که میبارد و میتواند در آن شستشو کند. از بالا به پایین یک چیزی میآید و زیر پای او چیزی در نیامده است. در این صورت «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» میتواند این شکلی باشد که روی پای خودت بایست و راه برو. امر به کسی است که حالت فلج دارد و نمیتواند حرکت کند، شاید مدتها راه نرفته است بنابراین به او امر میشود روی پای خودت راه برو. برجلک را میتوان اینگونه توجیه کرد که چرا برخلاف عرف و معمول کنار واژه امر به راه رفتن یا دویدن یا حرکت کردن روی پا، تأکید به رجلک شده است. شاید حضرت ایوب، توانایی راه رفتن را از دست داده است بنابراین این امر مانند این است کسی که نمیتواند راه برود و فلج شده است، امر شود که بایست و راه برو و چیزی که از بالا میریزد یا چشمهای که وجود دارد، غسل کن و از آن بخور. اگر آب جاری باشد و از بالا به پایین باشد میشود هر دو کار را همزمان انجام داد. از آن نظر سازگاری دارد و لازم نیست دو چشمه فرض کنید.
این ترجمه با ورژنی که در الواح بابلی ذکر کردم، سازگاری خوبی دارد. چون در آنجا، اینکه حرکت دست و پای او مختل شده است، وجود دارد. در ترجمه اول، مداوا را طبق داستانهایی که خصوصاً در بایبل است، انگار حس آنها این است که پوست حضرت ایوب یک ایرادی پیدا کرده است. چون در بایبل آمد شیطان آمد و یک کاری کرد و تمام سر تا پای حضرت ایوب دملهایی زد. شاید به این دلیل مداوا را بیشتر به سمت این بردند غسل در آنجا، انجام شود. خیلی به شراب آن توجه نمیکنند.
اگر این را بپذیریم که داستانی که در الواح بایبلی است نزدیکتر به متن قرآن است، از نظر نحوه عمل شیطان، از نظر بلایی که سر حضرت ایوب آمده است. چیزی که در آن الواح است آدمی را در آنجا میبینید که نه تنها مشکلات جسمانی زیادی پیدا کرده است مثلاً سرفه میکند بلکه حالت فلج مانندی دارد و حرکت دست و پای او مشکل پیدا کرده است. غذا هم نمیتواند بخورد. هم در خوردن و هم در حرکت کردن دچار مشکل است. بنابراین میتوانیم این آیه را اینگونه بخوانیم، مانند امرهایی که در انجیلها میبینید که حضرت عیسی به کسی که فلج است میگوید عصای خود را کنار بگذار و راه برو. یک آدمی که فلج مادرزاد است، بلند میشود و راه میرود. امر «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» جزو مداوا است، یک آدمی که نمیتواند راه برود، خداوند آیاتی را میگوید وقتی یک چیزی را امر میکند محقق میشود، وقتی گفته میشود کن فیکون، به ایوب امر میشود بلند شو و روی پاهای خود راه برو. اینجا شاید چیزی که شبیه آبشار است یا جایی است که باران خیلی شدیدی آمده است آب جاری شده است و به حضرت ایوب امر میشود راه برود و در آنجا غسل کند. شاید چشمه یا نهری وجود دارد وقتی راه میرود میتواند به آنجا برسد و در آنجا خودش را بشورد و از آب آن بخورد. هم خوردن جزو مداوا است چیزی را بتواند قورت بدهد. در آن داستان اینگونه بود که نمیتوانست چیزی بخورد و هم حرکت کردن و هم شتشو کردن جزو مداوا است. همه اینها را میتوانید جزو مداوا کردن در نظر بگیرید تا حال حضرت ایوب تغییر کند و از نظر جسمانی خوب شود. بعد میگوید اهل او را به او برگردانیم تقریباً مانند همین عبارت، در کتاب ایوب است «رَحْمَةً مِنَّا وَذِکْرَى لأولِی الألْبَابِ».
۲-۲ ترجمه آیه ۴۴ ص
حالا آیهای که اختلاف سر آن بیشتر است را میگویم. معرفترین ترجمه «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ» این است که لا تحنث را به معنای اینکه سوگند را نشکن و به عهد خود وفا کن اینگونه ترجمه میکنند. با تکیه به روایات معروفی که وجود دارد که این ماجرا را به حضرت ایوب نسبت میدهند که در زمان بیماری حضرت ایوب، همسر ایشان خطایی مرتکب شده است. این خطا میتواند این باشد که موی خودش را فروخته است یا حرف بدی زده است… داستانهای مختلف وجود دارد. زن حضرت ایوب در اینجا نیست. ضمیر مؤنثی هم وجود ندارد. به نظرشان آمده است یک کتکاری است و کوتاهترین دیوار هم به نظرشان همسر حضرت ایوب است که او را بزند. بچهها گناه دارند پس باید همسر خود را کتک بزند. داستانی که به این ترجمه بخورد نمونه شأن نزول سازی است. یک چیزی که شما میشنوید احساس میکنید این آیه همین را میگوید. دقیقاً مانند آدمی که نمیفهمید چه میگوید سرهم کرده است. لاتحنث به معنای اینکه سوگند نشکن، پس یک سوگندی خورده است. زدن هم یعنی یک چیزی باید در دست خود بگیری و بزنی. پس سوگند خورده است کسی را بزند، چه کسی را بزنم؟ باز اگر به بایبل مراجعه کنید، باید سه دوست خود را بزند! ولی ظاهراً همسر ایشان مناسبتر تشخیص داده شده است که یک چیزی گفته است یا یک کاری کرده است بعداً این را ساختند. به جای اینکه مثلاً ۱۰۰ ضربه بزن ۱۰۰ شاخه کوچک بگیر و یک بار بزن. دفعه قبل اشاره کردم که کلی از روی این، بحثهای فقهی در مورد مجاز بودن کلاه شرعی ساخته شده است. این ترجمه اکثر جاهایی است که میبینید «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا» یعنی شاخههای نازکی را بگیر «فَاضْرِبْ» با آن بزن «بِهِ وَلا تَحْنَثْ» سوگند خود را نشکن. راهی برای سوگند شلاق زدن همسر، شکسته نشده باشد به حضرت ایوب یاد میدهند. برای اینکه رعایت عدالت شود، به یک چیزی میخورد، اینکه میگوید اهل او را برگرداندیم بعداً این آیه میآید به این میخورد که همسر او برگشته است و حضرت ایوب اجباراً باید چنین کاری را انجام بدهد. چرا این حرف را میزنم؟ چون اگر بخواهید طور دیگری ترجمه کنید که معنی آن این باشد که مداوا ادامه پیدا میکند مثلاً یک چیزی در دست خود بگیر به یک جایی از بدن خود بزن، به غیر از اینکه لا تحنث را دوباره باید تعبیری برای آن به کار ببرید و ترجمه کنید که مناسب باشد، ادامه درمان گرفتن از نظر بلاغت فکر میکنم، دچار اشکال است. از این نظر که درمان در آیه ۴۲ اتفاق افتاده است و اهل او برگشتند و یک زمانی گذشته است. دوباره دستورالعمل جدیدی آمده است که درمان شود. یک قسمتی از درمان او مانده بود که بعد از برگشتن خانواده انجام شود. از نظر من این اشکال دارد. یکی از ترجمهها میتواند همین باشد که شاخههایی در دست بگیر و به خودت بزن تا درمان شوی.
دورترین ترجمه به این ترجمه را میگویم، هر سه واژه را طور دیگری ترجمه میکند. معنی «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا»، «فَاضْرِبْ بِهِ» و «وَلا تَحْنَثْ» عوض میشود. در بعضی از ترجمههای انگلیسی دیدم آمده است و بعضی از مفسرین جدیدترین اینگونه ترجمه کردند. حرف این است لا تحنث سوگندی که حضرت ایوب خورده است. میگویند حضرت ایوب مانند همه پیامبران سوگندی خورده است و عهدی با خداوند بسته است که دین خدا را ترویج کند، حرف حق را به دیگران برساند، مدتهای مدیدی دچار مشکل بوده و بیمار بوده و نمیتوانسته حرکت کند بنابراین نتوانسته وظیفه تبلیغی خودش را انجام بدهد. بنابراین عهد و سوگندی که قرار است شکسته نشود این است که حضرت ایوب مانند همه پیامبران باید به عهد خود وفا کند و تبلیغ را ادامه بدهد ولو اینکه دچار مشکلاتی شده است یا در آینده شود.
حسن این دیدگاه، این است که سوگندی که نمیدانیم چیست، آورده نشده است. در جاهای دیگر قرآن دیدیم که پیامبران سوگندی خوردند و عهدی برای تبلیغ حقایق و دین خدا بستند. بنابراین عجیب نیست به حضرت ایوب بعد از مدتی که به آن عهد وفا نکرده است، خطاب شود «وَلا تَحْنَثْ»، دوباره کار خود را شروع کن. «فَاضْرِبْ بِهِ» جزو افعال عربی است که متنوعترین معنای را دارد. یکی از معانی ضرب حرکت کردن و رفتن و سفر کردن است. بنابراین «فَاضْرِبْ بِهِ» را اینگونه ترجمه میکنند که حرکت کن و شروع کن. «وَخُذْ بِیَدِکَ ضِغْثًا» در دست خود عصایی بگیر «فَاضْرِبْ بِهِ وَلا تَحْنَثْ» دستور به اینکه حالا که حال تو خوب شد و اوضاع عادی شد، شروع کن و حرکت کن و وظایف خود را انجام بده.
به یک دلایلی احساس میکنم شاید با یک چیز دیگری در اینجا سازگار باشد. اگر الواح سومری و بابلی را جدی بگیریم، مشکلات حضرت ایوب با توطئه یک عدهای که توسط شیاطین بر علیه او توطئه کردند. شأن اجتماعی او را از بین بردند، اموال او را غارت کردند و باعث شدند به جایی برسد که کنیز و غلام او به توهین کنند و خانواده او از او دور شوند. یک جور باعث بدنامی و انزوای حضرت ایوب شدند چرا این اتفاق افتاده است؟ ما میدانیم حضرت ایوب پیامبر بوده بنابراین کارهای تبلیغاتی انجام میداده است. شاید در ابتدای علنی کردن یک تبلیغی بوده که این بلا سر او آمده است، یک عده او را به انزوا کشیدند و تهمت کفر به او زدند و او را از جامعه طرد کردند و این اتفاق افتاده است. یک آدم ثروتمند با موقعیت اجتماعی بالا که پیامبر بوده و طرد شده است و همه نعمتهایی که داشت از او گرفته شده است.
[۰۰:۳۰]
چرا؟ چون تبلیغ کرده است. بنابراین اگر اینگونه نگاه کنید و این راست باشد، با آن متنها تا حدودی سازگار است. ترجمه اکستریم آن طرف یک سازگاری با این مفهوم دارد. بنابراین بعد از اینکه همه این مشکلات حل میشود، دوباره به او امر میشود که سوگند خود را نشکن، وفادار باش و دوباره شروع کن. شاید «فَاضْرِبْ بِهِ» به این معنی باشد اگر نمیتوانی در دربار این کار را بکنی یک مقدار در اطراف سفر کن و تبلیغ کن.
سعی میکنم اشکلات این ترجمه را هم بگویم. اشکال آن این است تقریباً از لحاظ الفاظ، یک مقدار معنای فرعی این واژهها را در نظر میگیرد. حالت نرمال «فَاضْرِبْ بِهِ» این است که با آن یک چیزی را بزنیم نه اینکه به معنای سفر کردن باشد. «ضِغْثًا» معمولاً معنای عصا ندارد. هرچند میشود یک سری از گیاهان را به هم ببافید و عصا درست کنید ولی باز ترجمه نرمال نیست. نرمال این است که یک سری شاخههای نازکی را که دسته کردید و کنار هم گذاشتید و در مشت جا میشود خیلی شباهت زیادی به عصا ندارد. اگر ترجمه اصلی آن را در نظر بگیرید. در قرآن تنها جایی که از این ریشه آمده است به معنای رویاهای آشفته و پراکنده است. فکر کنید به عصا پراکندگی و رشته رشته بودن است. اگر ترجمه شاخههایی که کنار هم گرفتید را در نظر بگیرید، هماهنگ است ولی عصا به عنوان یک چیز محکمی که در دست است خیلی هماهنگ نیست. معنی خوبی از آن در میآید ولی تک تک واژهها را ببینید خیلی سازگار نیست.
ترجمههای دیگر «فَاضْرِبْ بِهِ» را با شباهتی که به موضوع زدن عصای حضرت موسی، «فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ» چنین حکمهایی در قرآن در مورد عصای حضرت موسی است یک عده در تفسیر و ترجمه میگویند اینجا یک چیزی را گرفته است و با آن به یک چیزی ضربه زده است و یک چیز معجزهآسا اتفاق افتاده است. مسئله کتک زدن نیست. انگار به او یک دستورالعمل معجزهآسا گفته شده است، شاخههایی را بگیر و به یک چیزی بزن. اینکه چه اتفاقی میافتد، میتواند مربوط به سلامتی باشد، میتواند مربوط به چیز دیگری باشد. حس من این بود که خوب بود جلسه قبل اینها را بگویم، وقتی میگویم مبهم است لااقل یک فضای ذهنی داشته باشید که در چه فضایی دنبال یک معنی میگردید که بتوانید این دو آیه را با کل داستان هماهنگ کنید.
۳- اتکا به فرامتنها
سراغ بحث فرعی میروم که جلسه اول گفتم مسئله میزان اتکا به فرامتنها وقتی در مورد قسمتهای مبهم قرآن مخصوصاً متشابهات و جاهای مبهم قرآن فکر میکنیم. یک سر طیف، میگویند خارج از قرآن به هیچ چیزی احتیاج ندارند و به آنها مراجعه نمیکنند. آن سر طیف هم میگویند نه تنها مراجعه کردن خوب است بلکه واجب است، اینها را گذاشتند تا ما تحقیق کنیم، بایبل را بخوانیم، مخصوصاً کتب آسمانی گذشته، خیلی اهمیت دارد که حتماً خوانده شود. بنابراین داستانهایی در قرآن آمده است که مبهم گذاشته شده است که شما به آنها مراجعه کنید و اصل آن را ببینید. میخواهم گزارش مختصر صریحی بدهم، این سه داستانی که خواندیم چه اتفاقی افتاد. چقدر استراتکستهای ما کمک کردند، چقدر وابسته به خود متن قرآن بود.
در مورد داستان اول، واقعیت این است عین این داستان در بایبل نبود که بخواهیم به آن رجوع کنیم. یک چیزی شبیه این در بایبل وجود دارد، ماجرای اینکه ناتان نزد حضرت داوود میآید داستانی را تعریف میکند و در آخر میگوید آن مرد تو هستی و حضرت داوود منقلب میشود و توبه میکند، شبیه همین داستان بود. اینکه یک عده باشند که از دیوار بالا بروند، گروه باشند و به محراب بروند اینها چیزهایی است که در قرآن آمده است ولی در بایبل نیست. اصل صورت مسئله به نوعی در بایبل در عهد عتیق آمده است.
داستان پشت آن در بایبل آمده است که ماجرای بثشبع است. از متن قرآن، بدون مراجعه به بایبل فکر میکنم میشود استدلال کرد و هیچ نیازی به اینکه ماجرای بثشبع و ناتان را شنیده باشیم، نداریم. از روی متن قرآن با چشم بستن به تمام حواشی ممکن است بشود استدلال کرد که اینجا یک عامل درونی باعث قضاوت دادرسی اشتباه شده باشد. یا در مراحل دادرسی یا در حکمی که صادر شده است یا به نظر من هر دو برای حضرت داوود اتفاق افتاده است و فکر میکنم از روی قرآن میشود استدلال کرد صرف گناهی که صورت گرفته است و حضرت داوود توبه میکند تنها قضاوت اشتباه نیست بلکه این برای او یادآور یا سندی برای یک خطایی است که قبلاً از او سر زده است و متوجه آن میشود باید از آن توبه کند و از آن توبه میکند. فکر میکنم این از متن قرآن در میآید، بنابراین تنها وابستگی که به فرامتنها پیدا میکنیم، آن چیزی که حضرت داوود از آن توبه میکند، چیست. آنجا ایده را از بایبل گرفتیم، حداقل در دو یا سه سناریویی که تعریف کردم از روی متن زندگی حضرت داوود در عهد عتیق، یک چیزهایی به ذهن من رسید. همچنان فکر میکنم سناریوهای ظریفتر و لطیفتری که میشود از روی داستان وحشتناک داوود و اوریا و بثشبع ساخت به دلایلی با این متن سازگار هستند. بنابراین در مورد داستان حضرت داوود میتوان گفت رجوع کردن به فرامتنها کمک کننده بوده و ممکن است بشود چیزهای قطعیتری به دست آورد. چند بار روی این تأکید کردم، تفاسیر یهودی داستان بثشبع را لطیفتر کردند. از حالت فاجعهآمیزی که در خود متن عهد عتیق است، درآوردند. برای مفسرین یهودی هم قابل باور نبوده که چنین گناه کبیرهای از حضرت داوود سر بزند. با توجه به ارتباطی که با خدا دارد. برای آنها هم شگفتی دارد، برای ما هم دارد. بنابراین گفتم که سعی کردند چه جاهایی را تلطیف کنند. از حالت فاجعهآمیز درآوردند. من هم دو سناریو گفتم که فکر میکنم، خیلی فاجعهآمیز نیست. پس فرامتنها در کشف یک چیزی که پشت پرده است ممکن است بتوانند، کمک کنند.
در مورد داستان حضرت سلیمان به نظر من در حد صفر است. به نظر من، این داستان در بایبل مشابهای ندارد. یعنی ماجرای اسبها که حضرت سلیمان غافل شود. دوباره اسبها را بیاورند. چیزی شبیه این در بایبل نقل نشده است که بخواهیم به آن رجوع کنیم و چیزی از آن بفهمیم. همینطور داستان جسم بیجان، مجسمه یا جسدی که در کرسی سلیمان افتاده است، در بایبل نیست. تقریباً هیچ کمکی به نظر میآید، نمیشود از آنجا گرفت. اینکه در بایبل، مسئله زیاد اسب داشتن، نهی شده است، چیزی نیست که بگوییم استفاده خاصی کردیم. مشغول شدن و اعتماد به نیروی اسب در بایبل آمده است، یک چیز نرمالی است که به فکر خودمان هم میرسد. از متن آیات، اینکه مشغول شدن به تماشای اسبها خوب نبود، برمیآید. داخل خود قرآن هم میتوانستیم آن را پیدا کنیم. بایبل چیزی به ما اضافه نکرده است که به آن رجوع کنیم. بنابراین این داستانها نیستند و منشأیی ندارند.
در مورد ادامه داستان و دعایی که حضرت سلیمان میکند و ملک معنوی و ماورای طبیعی که به او داده شده است، صحبت نکردم. شاید بعداً برگردیم. قرار است یک بار دیگر این داستانها را مرور کنیم. در مورد دعای حضرت سلیمان هم کاملاً بایبل اختلاف جدی دارد، نه فقط از این قسمت داستان شروع نمیکند، بلکه تعارضی بین دعای حضرت سلیمان در قرآن و دعای حضرت سلیمان در بایبل وجود دارد. در بایبل اینگونه است که حضرت سلیمان از خداوند چیزهای معنوی میخواهد و خداوند خوشش میآید به عنوان یک پادشاه هیچ چیز مادی نخواسته است و چون اینگونه است، به او قدرت مادی میدهد. در حالیکه اینجا دعای حضرت سلیمان به نظر میآید خیلی حالت معنوی ندارد بلکه صراحتاً از خداوند ملک میخواهد.
بنابراین در مورد داستان دوم، حس من این است که از فرامتنهای بایبلی چیزی نتوانستیم استخراج کنیم. در مورد تسلط حضرت سلیمان به شیاطین در متون آپوکریفای یک چیزهایی آمده است ولی در بایبل نیست. منظور من از داستان حضرت سلیمان همان قسمت سلیمان و اسبها و جسدی که در مورد آن صحبت میشود، است.
در مورد روایات هم، به نظر من روایات شلوغ کاری و گمراه کننده است. مسئله خورشید را پیش آوردند، نماز خواندن و قضا شدن و حرفهای عجیب و غریب و وضو گرفتن است. شما وقتی وارد روایات شوید وقتی آنها در ذهن شما جا افتاده باشد همانطور که در مورد داستان حضرت داوود ممکن است گمراه کننده باشد، تأکید روایات این است که در مراحل دادرسی اشکالی پیش آمد که حضرت داوود توبه خیلی بزرگی انجام داد که در مراحل دادرسی اشتباه کرده است. اینجا هم همینطور است و روایات خیلی تو در تو است. لااقل من روایتی را نمیشناسم که داستان را خیلی خوب توجیه کرده باشد.
در مورد داستان سوم، داستان حضرت ایوب باز احساس من این است که کتاب مفصل کتاب ایوب در عهد عتیق میتواند خیلی گمراه کننده باشد. جدای از نحوه عمل شیطان که غیرعادی است، کتاب کنار من است میتوانم از روی آن بخوانم ولی فکر میکنم وقت نگذاریم بهتر است. ابلیس در قرآن رجیم است. یک مجادلهای با فرشتگان و خداوند در زمان آفرینش آدم دارد، رجیم میشود و به او میگویند برو. این اختیارات را داری و این کارها را بکن.
[۰۰:۴۵]
در کتاب ایوب، اینکه به محضر خداوند برسد و خوش و بش کنند… کجا بودی و من اینجا بودم… دست او باز گذاشته شود که در دماغ ایوب بدمد تا مریض شود، باد بفرستد تا خانه بچههای او خراب شد… به نظر میآید این با تصویر ابلیس در قرآن سازگار نیست و به داستان حالت ماورای طبیعی میدهد و میتواند ذهن آدم را منحرف کند. مخصوصاً انتهای جلسه گذشته، تصویر پاک و منزهی که از حضرت ایوب در قرآن است، یک آدمی که همه چیز او گرفته شده است، آدمی که نعمت بسیار داشت ولی همه چیز از او گرفته شده است و هیچ شکایتی ندارد. شما به متن تأثیرگزاری که حضرت ایوب میگوید دقت کنید، حتی مستقیماً درخواست رفع چنین چیزهایی را نمیکند. در حد گزارش مظلومانهای از اینکه خسته شده است و در رنج است به خداوند میگوید. در سوره انبیاء عبارت «وَ أَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» اضافه شده، درخواست رحمت خداوند که بلافاصله اجابت میشود.
من فکر میکنم داستان ایوب در بایبل این تصویر را خراب میکند. روز تولد خودش را نفرین میکند، هرچند نسبت به خداوند کفر نمیگوید ولی بی تابیهایی در حضرت ایوب در آنجا میبینید که من فکر میکنم خیلی با تصویری که در قرآن است سازگار نیست. موضوع هم، جنبه فلسفی پیدا میکند، اینکه آیا گناهان باعث رنج میشوند یا رنج منشأ دیگری میتواند داشته باشد یا پاسخ خداوند در انتها، تأکید روی اینکه شما دانش ندارید و به این چیزها فکر نکنید، خیلی با چیزی که در قرآن میبینیم سازگار نیست. نمیخواهم بگویم آنها آموزشهای بد و غلطی است. اتفاقاً خیلی چیزهای جالبی است، خود کتاب ایوب کتاب جالبی است، مسئله میزان سازگاری این داستان با قرآن است و اینکه چقدر میشود اتکا کرد و آن را خواند و این را فهمید. من فکر میکنم اگر آن را بخوانید، از فهم این آیات دور میشوید، به جای اینکه نزدیک شوید. دو آیه مبهم که قرار است رفع ابهام شوند، مطلقاً در آنجا رفع ابهام نمیشوند. شما نه چیزی در مورد شفای حضرت ایوب در آنجا میبینید، سه شخصیت وجود دارند که اینجا نیستند. آنها هستند که مجازات میشوند، باید قربانی کنند چون حرفهای بدی به حضرت ایوب زدند. دور از تصویری است که اینجا در ذهن ما است.
در حالیکه آن یکی متن بابلی یک مقدار بهتر است. خودم شخصیاً شاید تحت تأثیر تلقینات بایبلی باشم. تا وقتی که متن بابلی را ندیده بودم حس من واقعاً این بود که شیطان اینجا دخالتهای عجیب و غریبی کرده است. ولی متن بابلی اینگونه است که آدمهایی توطئه میکنند. در قرآن کارهایی به ابلیس نسبت داده میشود و دستش باز گذاشته شده است که مثلا وسوسه کند، زینت بدهد به یک چیزهای دنیایی، تحریک کند برادرهای یوسف و حسادت آنها را. چیزهایی که در قرآن میبینید با داستان بابلی سازگارتر است، آنجا آدمهایی بر علیه حضرت ایوب تحریک میشوند شاید به دلیل نقش پیامبرانه او و اینکه اهل او به جزء همسرش در بایبل میمیرند. در حالیکه اینجا با قرآن خیلی سازگار نیست، اینها مردند دوباره زنده شدند. اصولاً فضای بایبل حالت معجزات ماورای طبیعی است. شیطان یک کاری کرده است و آنها را کشته است و دوباره زنده میشوند. داستان بابلی خیلی سادهتر است و با فضای قرآن از نظر اتفاقهایی که میافتد سازگارتر است، شخصیت حضرت ایوب در آنجا خیلی خوب است حالت صبر و تواضع و عدم توجه به خود وجود دارد. به اندازه آن چیزی که فکر میکنم باید باشد نیست ولی وجود دارد.
در مورد روایات هم، در مورد آن دو آیه کلی چیز گفتند که خیلی راهگشا نیست. بهترین متن و اکستراتکسی که وجود دارد الواح بابلی و سومری هستند که به نظر میآید نزدیکتر به وقایع هستند. اگر به عنوان یک واقعه تاریخی بخواهید به آن نگاه کنید از این نظر هم خوب هستند. این را فراموش نکنید خیلی از داستانهای بایبل و قرآن مانند داستان حضرت نوح در الواح سومری آمده است. در بین النهرین اتفاقهایی که افتاده است، آنجا هست. آنهایی که سکولار و ملحدانه نگاه میکنند و به وحی اعتقاد ندارند میگویند اینها افسانههای بایبلی هستند. نه اینکه تاریخ هستند و اتفاقاتی است که نوشته شدند بلکه یک سری افسانهها و اسطورههای بین النهرین هستند که به بایبل راه پیدا کردند و از بایبل به قرآن راه پیدا کردند. اگر غیرملحدانه نگاه کنید شخصیتی به اسم ایوب وجود داشته، اتفاقهایی برای او افتاده است. طوفان نوح هم وجود داشته است. با یک انحرافات و کم و زیاد شدنی ثبت شدند. وقایع و داستانهای مهمی بودند و همینها در بایبل و قرآن هم گفته شده است. تفاوتها هم اگر ایمانی فکر کنید قرآن درست است و آنها منحرف شدند، اگر کسی به بایبل ایمان داشته باشد، فکر میکند بابیل به واقعیت نزدیک است. بالاخره یک چیزی بوده که الواح و بایبل و قرآن هم همان را روایت میکنند. وقتی به قرآن فکر میکنیم طبعاً اینگونه است این را اصل در نظر میگیریم، به واقعیت نزدیکتر میدانیم و آنها را تغییر شکل یافته واقعیتی میبینیم.
این گزارش را دادم، برای اینکه تا حدود زیادی به نظر میرسد که رفع ابهامها خیلی وابسته به اکستراتکستها نبودند. اینگونه نیست که یک ابهامی را در بایبل نگاه کرده باشیم و گفته باشیم فهمیدم که چه شد. اگر یک سرنخهایی هم دست ما آمده است، در حد یک سر نخ بوده، باید آن را تغییر شکل بدهیم و سعی کنیم سناریو بسازیم. آن تئوری اکستریمی که میگوید اینجا یک چیز مبهم گذاشته شده است که ببینید در بایبل چه بوده، سازگار نیست. چون اگر به بایبل رجوع کنید میبینید که بدتر از تصوراتی است که خودتان پیدا کردید. در هر سه مورد بایبل یا چیزی ندارد یا اگر دارد منحرف شده و گمراه شده است. روایات هم کم و بیش همینطور است. در مورد این سه داستان به نظر میآید از روایات چیز خاصی یاد نمیگیریم. شاید روایتی که میگوید دادرسی در مورد داستان حضرت داوود رعایت نشده است حرف درستی در آن زده میشود. در مورد حضرت ایوب چیز خاصی به نظرم نمیآید که بتوانیم از روایات استفاده کنیم. این گزارش در ذهن شما باشد.
۴- وزنی که قرآن به متون قدیمی میدهد
نکتهای که قبلا به آن اشاره کردم الان دوباره در مورد آن صحبت میکنم. به جای اینکه یک نفر فکر کند داستانهایی در قرآن آمده است و ابهامهایی در آن است که به بایبل رجوع کنیم به عنوان اینکه بایبل مرجعی است که چیزهای جالبی در آن نوشته است. طور دیگری میتوانیم فکر کنیم. نه به عنوان ابهامها، بلکه مسئله اشتراکهایی که بین قرآن و بایبل است. در مورد ارتباط بین قرآن و کتاب عهد عتیق و عهد جدید میتوان اینگونه فکر کرد. شما در مورد عهد عتیق و عهد جدید میبینید که فرقههای متعددی و متنهای آپوکریفای (Apocrypha) زیادی وجود دارد. مثلاً داستان حضرت مریم و تولد حضرت عیسی در قرآن با یکی از داستانهای انجیل غیرکانونیکی که جزء ۴ انجیل رسمی نیست، بسیار شبیه است. بنابراین قرآن به آن متن فرعی که مسیحیها خیلی آن را قبول ندارند، اعتبار میدهد و از اعتبار متنهای انجیلهای رسمی اگر خلاف این گفته باشند، کم میکند.
اگر شما از یک دید ایمانی نگاه کنید و قرآن را به عنوان کتاب خدایی که تحریف نشده است در نظر بگیرید و خودش اعلام میکند در صدد حل و فصل اختلافهایی است که در مورد ادیان گذشته پیش آمده است، چند بار در قرآن گفته میشود که قرآن حکم میکند چه کسی راست یا دروغ میگوید، قرآن نظر شما را به بعضی از متنها جلب میکند که متنهای فرعی غیرقابل قبول هستند. اعتبار بعضی از متنها را پایین میآورد. کتاب اهل عتیق سه قسمت دارد ۵ فصل تورات است، بعد کتاب پیامبران و پادشاهان است. شما وقتی یک داستانی اینجا میخوانید و میبینید کاملاً یک چیز تحرف شده نادرستی است اعتبار آن از بین میرود. این را فراموش نکنید وقتی قرآن به تورات ارجاع میدهد منظور آن کتاب پادشاهان و هر نوشتهای که در دست یهودیها است، نیست. تورات کتابی است که منتسب به حضرت موسی است.
بنابراین این فکر که ما داستان حضرت داوود را در کتاب پادشاهان دیدیم پس میتواند درست باشد چون قرآن خیلی از تورات و انجیل تعریف میکند و جزء متون مقدسی است که قرآن آن را قبول دارد، نیست. کتاب پادشاهان آخرای عهد عتیق است و داستان ایوب بیشتر شبیه نمایش نامهای است که یک نفر نوشته است. هر چیزی که در دست یهودیها است جزء کتب مقدس نیست. حداکثر این است کتاب پادشاهان و نوشتهها و تفاسیر یهودیان به اضافه الواح سومری اینها به عنوان فرامتنهای تاریخی که موجود هستند، میتوانند مورد ارجاع قرار بگیرند که شاید چیزی به ذهن ما برسد یا ایدهای به ما بدهد. ولی استناد کردن به آنها که در کتاب پادشاهان داستان ایوب اینگونه است، نباید باشد. وقتی شما تورات را میخوانید حتی ۵ فصل اول، اختلافاتی با قرآن دارد که کاملاً مشخص است یک مقدار دیر ثبت شده است و دخالتهایی در آن صورت گرفته است و خیلی قابل استناد نیست. نحوه برخورد با پیامبران در آنجا خیلی خوب نیست فقط در مورد حضرت داوود نیست. حتی در ۵ فصل اول هم چیزهایی میبینید که خیلی در شأن پیامبران نیست.
نکتهای که میخواهم بگویم این است که به جای اینکه اینگونه فکر کنیم هر چیزی که نزد یهودیها و مسیحیها است، جزء کتب مقدس است و برای قرآن قابل قبول است، مطلقاً اینگونه نیست، متون کمتری مورد قبول قرآن هستند. یا متونهای رسمی شده را فکر کنیم خیلی مهم هستند، چه کسی گفته است آنهایی که رسمی شدند خیلی مهم هستند؟ الان انجیلها را ببینید، انجیل یوحنا کاملاً دور از قرآن است و به نظر میآید انحرافی است. مثلاً کودکی یعقوب، کتاب خیلی خوبی است که کنار گذاشته شده است یا انجیل توماس کتاب خوبی است. بنابراین اینکه ما فکر کنیم انجیل، همان ۴ تایی است که مستند شده و باید مورد ارجاع ما باشد، خیلی اشتباه است.
[۰۱:۰۰]
اولاً همه نوشتهها تورات و انجیل نیست، ثانیاً وقتی انجیل گفته میشود منظور لزوماً ۴ کتاب رسمی نیست، در کتابهای آپوکریفا ممکن است حقایقی باشند که میبینید هست. بنابراین قرآن به شما به نوعی اجازه میدهد که وزنی از نظر خوب و بد بودن به مجموعه متونی که دست مسیحیها و یهودیها هست، بدهید و این خیلی مهم است. اینکه قرآن حکم میکند که به آن انجیل اهمیت بدهید، میبینید که داستانهای آنجا خیلی نزدیکتر به چیزی است که قرآن میگوید، انجیلی که رسمی شده است از نظر عقاید و داستانهایی که میگوید دور است. پس نه هر چیزی که در دست یهودیها است تورات و انجیل است، نه لزوماً تورات و انجیل رسمی مورد نظر قرآن است. این دو نکته را بد نیست مد نظر داشته باشید.
بنابراین رجوع به کتب مقدس قبل شامل آپوکریفاها هم میتواند باشد، شما داستان حضرت سلیمان را در بعضی از آپوکریفاها خیلی خوب میبینید که منطبق با قرآن است. رابطه تسلط بر شیاطین و کمک گرفتن از شیاطین برای ساختن معبد در کتب یهودی آمده است در حالیکه در کتب اصلی هیچ اشارهای به این موضوع نیست. شما در عهد عتیق، هیچ اشارهای به اینکه حضرت داوود، داور خوبی بوده و خوب حکم میکرده نمیبینید در حالیکه در قرآن هم سلیمان و هم داوود هستند که حکمت دارند و خوب میتوانند قضاوت کنند. در طومارهای بحرالمیت که به دست آمد، آنجا اشاره به اینکه به حضرت داوود حکمت داده شده و قضاوت میکند، هست. کتابهایی که جزء کتب رسمی نیستند. خیلی چیزها اینگونه است. یک روند برعکسی میشود در نظر گرفت. قرآن داستانهای مشترکی را میگوید به شما اجازه میدهد، پالایش کنید. پالایش کردن فقط به معنای این نیست که متون نزدیکتر به حقیقت را گیر بیاورید.
یک مقدار ریاضی صحبت کنم. شما یک واقعیتی را دارید و میدانید در کتابهای مربوط به عهد عتیق از فصول اول که الهیتر هستند تا فصول بعدی که بشریتر هستند، اینها دچار یک تحریفهایی شدند. مانند روایات ما که ممکن است از اصل غلط باشد یا بد روایت شده باشد و سینه به سینه نقل شدند. مثلاً روایات از پیامبر دو قرن بعد نوشته شدند بنابراین تبعاً میتواند در معرض انحراف و فراموشی باشند و تغییر شکلهایی در آن داده شده باشد. قرآن علاوه بر اینکه بر شما یک جور وزندهی نسبت به متون مقدس قبلی میدهد که کدامها معتبرتر هستند و کدام غیرمعتبرتر است، به شما یک حسی از اینکه انحرافها در چه جهتی بودند، میدهد. به شدت وقتی عهد عتیق میخوانید این احساس به شما دست میدهد، به سمت بشری کردن و به سمت خفیف کردن موقعیت پیامبران رفتند.
انگار یک شوقی دارند بعضی از گناهان را به بعضی از پیامبران نسبت بدهند، سطح پیامبران را پایین بیاورند. انجیل را که میخوانید، قرآن به شما اینگونه الهام میکند که به سمت الهی کردن و زیادی بالا بردن پیامبر خودشان هستند. اینها حکمهایی است که قرآن در مورد متون گذشته میگوید. بنابراین داستانهای قرآن و احکامی که گاهی ذکر میشود، آنها چه میگویند یا ما چه میگوییم میتواند از نظر مسلمانها الهام بخش این باشد که کشف کنند کجاها معتبرتر است و کجاها نامعتبرتر است و کجاها اصولاً به چه سمتی منحرف میشوند. ما در مورد روایات خودمان در بحثهای اسباب نزول، به وضوح به نظر میرسد روایات جهتهای خاصی دارند. از نظر اینکه شأن نزول طوری ساخته شود که به اهداف خاصی برسند؛ ممکن است گرایشهای مختلفی وجود داشته باشد.
۵- بررسی یکپارچگی کل سوره
فکر کنید این سه داستان و مقایسه آن با فرامتنها و بحثهای نظری را فعلاً انجام دادیم. میخواهیم در مورد کل سوره صحبت کنیم. چیزی که میتوانیم به آن امید داشته باشیم دریافتهایی که از کل سوره و هماهنگی اجزاء سوره داریم به ما کمک کند چیزهای بیشتری در مورد این داستانها و قسمتهایی که نخواندیم یا همچنان مبهم هستند، کمکهایی بگیریم. این هم یکی از عوامل داخل متن است که میتواند به ما کمک کند.
یک نکته در مورد داستان حضت ایوب میگویم. یک اشارهای به اینکه داستان حضرت داوود و سلیمان چه ارتباطی با ابتدای سوره دارد، کردم. شما حضرت رسول را در یک وضعیت نامناسبی میبینید که به او تهمت زده میشود و کفار یک مقدار با توهین با ایشان برخورد میکنند و حرفهای نامربوطی میزنند و حالت عناد دارند و به مسخره میگویند عذابی که میگویی زودتر به ما در این دنیا بده. اینکه یک دفعه به پیامبرانی کات میشود که درست برعکس حضرت رسول در یک وضعیت خیلی خوبی از نظر پادشاهی و قدرت هستند، یک اشارهای به این کردم که تناسب آن چیست. تناسب آن این است اولاً در انتهای قسمت اول به صراحت گفته میشود، نمیشود گفت تلویحی چون به صراحت عبارتهایی آمده است «جُنْدٌ مَا هُنَالِکَ مَهْزُومٌ مِنَ الأحْزَابِ» یا این عبارت که «أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ» انگار وعده قطعی به پیامبر است که پیروز میشود و به مقام پادشاهی و حکومت میرسد در آن آیات وجود دارد.
بنابراین این دو داستان مانند آینده محتومی هستند که پیامبر به آن میرسد و ممکن است لغزشهایی که برای پیامبران دیگر پیش میآید، برای حضرت رسول هم پیش بیاید. این برای حضرت رسول آرامشبخش است چون در وضعیت ضعیف بودن خیلی از مسئولیتها از آدم سلب میشود. در حالیکه در پادشاهی و حکومت خیلی خیلی مسائل ممکن است سخت و از نظر اشتباه کردن نکردن زمینههای لغزش بیشتر باشد. اگر یک لحظه صورت بگیرد ممکن است اتفاقهای بدتری بیفتد تا اینکه آدمی در موضع ضعف باشد. چون در مورد این دو داستان اشارهای کردم بدم نمیآید در مورد داستان حضرت ایوب هم بگویم. اگر داستان حضرت ایوب در ابتدا، بلافاصله بعد از قسمت اول میآمد احساس خوبی داشتیم. این به آن موقعیت میخورد. پیامبر احتیاج به صبر دارد و دعوت به صبر میشود. در انتهای همان قسمت به حضرت رسول گفته میشود «اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ». بعد گفته میشود «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ». اگر گفته میشد اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا ایوب به نظر میآمد که متناسبتر است. وقتی دعوت به صبر میشود کدام پیامبر مناسب است که در مورد او صحبت شود، حضرت ایوب است که صبر کرد و نهایتاً به نتیجه رسید.
بنابراین متناسب بودن وضعیت حضرت ایوب با وضعیتی که حضرت رسول دارد خیلی آشکار است. اگر آن دو داستان، پنهان باشند و احتیاج به فکر کردن داشته باشند، اینجا احتیاج به فکر کردن ندارد. من فقط میخواهم یک کمکی از قسمت اول سوره بگیرم که خطاب به حضرت رسول و وضعیت حضرت رسول را نشان میدهد برای داستان حضرت ایوب. یعنی برعکس، از این تناسب استفاده کنم که شاید یک چیزی در مورد داستان حضرت ایوب را بتوانیم بهتر بفهمیم. آن هم این است اگر از الواح بابلی اینگونه بفهمید که حضرت ایوب پیامبری بود دعوتی کرده است و بر علیه او توطئههایی شده است و او را به این وضع رساندند. شیطان ۷ نفر را تحریک کرده است و اموال او را گرفتند و بدنام کردند چرا؟ چون حرف حق میزند و دعوت به حق میکند وظایف پیامبری و تبلیغ خود را انجام میداد. شاید حرف از آخرت و گناه نکنید میزد این بلا را سر او آوردند. ما میدانیم برای پیامبر چه اتفاقی افتاده است، پیامبر یک آدمی بود در موقعیت اجتماعی بسیار خوب بود، به دلیل خانوادهای که داشت به دلیل اینکه امین بود. داستانهایی داریم از اینکه چقدر به ایشان احترام میگذاشتند به عنوان یک فرد راستگو. همه ایشان را میشناختند قبل از اینکه دعوت خود را شروع کند. از نظر مالی بسیار وضع خوبی داشتند. بعد از ازدواج با حضرت خدیجه خصوصاً، جزو متمولین بود. بنابراین وضعیت اجتماعی خیلی سطح بالایی چه از نظر مالی و چه از نظر موقعیت اجتماعی و احترام داشت.
اگر اینها در ذهن شما باشد، آدمهایی که این حرفها را به حضرت رسول میزنند در ابتدای این داستان، خیلی شبیه آدمهایی هستند که آن بلا را سر حضرت ایوب آوردند. دقیقاً بلایی که سر حضرت رسول آمده است، حضرت رسول هم به انزوا کشیده شده است، موقعیت مالی و اجتماعی خود را از دست داده است. فکر کنید سوره ص نازل میشود و حضرت رسول در شعب ابی طالب گرسنگی میکشد. بنابراین اگر داستان حضرت ایوب را آنگونه بخوانیم که در اثر تبلیغ بر علیه او توطئههایی شده است که شبیه همان چیزی است که در الواح آمده است، تناسب آن بیشتر از چیزی میشود که در ابتدا به نظر میآید. انگار حضرت رسول، راه حضرت ایوب را دارد میرود. تا یک جاهایی رفته است و هنوز به قسمت بیماریهای جسمانی نرسیده است ولی از دست دادن موقعیت اجتماعی برای او پیش آمده است. به نظرم آمد بد نیست به این اشاره کنم که از مقایسه حضرت ایوب با ابتدای سوره شاید بتوانیم یک چیزی در مورد داستان حضرت ایوب بفهمیم.
۱-۵ واژه ذکر
یک کلیتی در مورد مفاهیم اصلی که در سوره آمده است بگویم و آن چیزی که همه این قسمتها را با هم مربوط میکند، میگویم. چند بار این حرف را زدم واقعاً احساس میکنم احتیاج به استدلال بیشتر ندارد که ذکر اینجا مفهوم اصلی است. نمیدانم در یک سوره چطور میشود روی یک مفهومی بیش از این تأکید کرد. قالباً در سورههای دیگر، اگر از اول بپرسید که مفهوم مرکزی سوره چیست و چه واژهای است خیلی وقتها ممکن است با شمارش در نیاید، ولی اینجا ذکر در حدی ذکر میشود که شما نمیتوانید سوره را بدون توجه به آن بخوانید. شروع آن «وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ» است و پایان آن «إِنْ هُوَ إِلا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ» است. تقریباً هر دو یا سه آیه یک بار مشتقات ذکر است «أَؤُنْزِلَ عَلَیْهِ الذِّکْرُ»، «بَلْ هُمْ فِی شَکٍّ مِنْ ذِکْرِی»، «اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا»، «وَلِیَتَذَکَّرَ أُولُو الألْبَابِ»، «عَنْ ذِکْرِ رَبِّی»، «وَاذْکُرْ عَبْدَنَا أَیُّوبَ»، «وَذِکْرَى لأولِی الألْبَابِ»، «ذِکْرَى الدَّارِ»، «وَاذْکُرْ إِسْمَاعِیلَ»، «هَذَا ذِکْرٌ وَإِنَّ لِلْمُتَّقِینَ لَحُسْنَ مَآبٍ» به صورت مداوم این مفهوم را میبینید و همه چیزهایی که هست را در نظر نگرفتم.
همیشه در سورههای دیگر هم همین کار را کردیم مهم نیست یک واژه چند بار آمده است. سورهها کوتاه و بلند هستند و تعداد کم و زیاد میشود. ممکن است در سوره بقره خیلی از واژهها از همه جا بیشتر آمده است. مسئله چگالی مهم است که اینجا چگالی ذکر خیلی بالا است. یک چیزی که خیلی مهم است، چگالی نسبی است. اگر یک واژهای یک جایی آمده است و هیچ جای دیگر نیامده باشد اگر دو بار هم آمده باشد یا یک بار هم آمده باشد ممکن است به آن وزن زیادی بدهید.
[۰۱:۱۵]
صفت اواب واقعاً یک چیز خاص در این سوره است. آن هم جزء توابع ذکر است. داستان سلیمان همین را به شما میگوید. اواب بودن مقابل غافل شدن از ذکر پروردگار است، اواب کسی است که حالت ذکر خودش را به صورت دائمی سعی میکند، حفظ کند. فراموشی ندارد. همیشه حالت در محضر خدا بودن و از نگاه خدا، همه چیز را دیدن، با خدا بودن، دارد. یک اصطلاح زیبایی در عهد عتیق در قسمت تورات در مورد حضرت ادریس است میگوید با خدا راه میرفت. با خدا بودن، انگار از چشم خدا دنیا را دیدن، در محضر خدا بودن نه اینکه خدا را تماشا کردن، در محضر خدا بودن، انگار غرق بودن در نگاه الهی است. از دید خودم به دنیا نگاه نکنم. آن طوری که حق را وقتی میبینم انگار از چشم خداوند به جهان نگاه میکنم. با گوش خدا شنیدن، با چشم خدا دیدن، با دست کاری را که خدا بخواهد انجام بدهم. حالت اتصال به خداوند، مسئله این نیست فقط یاد خداوند باشم، ذکر به این معنا باشد که یاد خدا بیفتیم مثل اینکه یاد خاطرات خودمان میافتیم.
وقتی میگوید «وَ أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی» منظور این نیست نماز بخوانید که یادتان بیفتد خدایی است. به حالت ذکر برسید. یک حالت هوشیاری کامل است، انگار منطبق شدن با حق و همه چیز را درست دیدن است. من به اسب نگاه میکنم، غافلانه نگاه نکنم. اسب را به عنوان حیوانی که مثلاً برای جهاد در راه خدا باشد، نگاه کنم. بازگشت این و نگاه من در جهت کارگزاری من باشد. انگار خدا این مخلوق را خلق کرده است به چه دردی میخورد و چه استفادهای قرار است از آن بشود. اینگونه دنیا را میتوانم نگاه کنم اما به صورت غفلت نیست با هوشیاری و انگار از طرف خدا و با چشم خدا نگاه کردن است. ذکر یک مفهوم خیلی عمیقی است که به یک حالتی در انسان اشاره میکند. وقتی میگوید «وَ أَقِمِ الصَّلاهَ لِذِکْرِی» به ذکر دعوت میشویم. اینجا لحظهای غفلت کردن و دور شدن از نگاه الهی و دوباره برگشت را در داستانها میبینیم. واژه اواب، دائم در ذکر بودن و دائم در صلاه بودن چیزی است که در این سوره خیلی مرکزیت دارد.
داستان حضرت داوود، داستان حضرت سلیمان و داستان حضرت ایوب را میخوانید و اینها نمونه اوابها هستند. در مورد اینکه این با قسمت اول سوره و خود حضرت رسول چه ارتباطی دارد این یک چیزی است که باید نسبت به آن کنجکاو باشیم ولی اینکه خود این داستانها برای ما که میخوانیم چه مفهومی را ایجاد میکنند، یک مسئله دیگری است. در این سوره، داستان ۳ عبد خداوند که ملقب به نعم العبد هستند و خداوند از آنها راضی است را میبینیم که صفت ویژه آنها اواب بودن است. نکتهای که میخواهم روی آن تأکید کنم اواب بودن، جزو توابع ذکر است. اواب بودن یعنی مدام به حالت ذکر برگشتن است. بنابراین ذکر یک مفهوم مرکزی است که همراه با یک سری توابع مانند اواب بودن، توبه کردن و اناب در ارتباط است. اواب بودن با توبه کردن و انابه کردن، بازگشت به سمت خدا در ارتباط است. اواب بودن میتواند یک لحظه از آن حالت درآمدن و دوباره برگشتن باشد. توبه کردن مثل این است که یک مقدار راه دورتر برویم و انابه کردن مسیری است که آدمی را دور کرده است دوباره برگردد. آنها حالتهای شدیدتر اواب بودن است که در قرآن و در این سوره چندین بار واژههای مربوط به آن آمده است. این یک مفهوم مرکزی سوره است و سه داستان که در شرایط مختلف در قدرت و ضعف به شما نشان میدهد که آدمهای اواب چگونه زندگی میکنند. مخصوصاً داستان اسبها، به نظر من توصیف خیلی خوب و روشنی از اواب بودن و حالت ذکر به شما میدهد.
یکی از ویژگیهایی که قبلاً هم در مورد این سوره گفتم که یک مقدار سوره را خاص کرده است و شگفتانگیز است این است که کمتر سورهای دارید که با یک داستان تمام شود. همه این چیزها گفته میشود، بعد در انتهای سوره داستان آفرینش را با تأکید روی ابلیس و نقش ابلیس میبینید. در این سه داستان به تدریج شیاطین را میبینید. در داستان داوود تقریباً غائب هستند و نقش مستقیمی برای آن نمیبینید. هر جایی که قصور و مشکلی است انگار شیطان دخالت کرده است ولی در آنجا ذکر نمیشود، خیلی به آن پرداخته نمیشود. در داستان سلیمان، سلیمان را با شیاطین میبینید ولی بیشتر تأکید روی این است که تحت سلطه هستند. در داستان ایوب برعکس است. تأثیر شیطان را میبینید و تلاش برای اینکه کاری انجام بدهد و آسیبی برساند، میبینید. به صورت شگفتانگیزی بعد از تصویر قیامت شما داستانی را میبینید که به منشأ اینکه شیاطین چه هستند و چه کار میکنند و از کجا آمدند به آن اشاره میکند.
هم از این نظر شگفتانگیز است که داستان آفرینش را میبینید در حالیکه کاملاً روی ابلیس زوم شده است که غیرعادی است و غالباً مسئله انسان و آدم و حوا و بهشت بیشتر وزن دارند تا کاری که ابلیس کرد. در حالیکه اینجا، مسئله تمرد ابلیس است که موضوع داستان است. تقریباً سوره بعد از این داستان تمام میشود، این غیرعادی است. شما یک داستان را ته سوره میبینید و دو آیه کوتاه «قُلْ مَا أَسْأَلُکُمْ عَلَیْهِ مِنْ أَجْرٍ وَمَا أَنَا مِنَ الْمُتَکَلِّفِینَ إِنْ هُوَ إِلا ذِکْرٌ لِلْعَالَمِینَ وَلَتَعْلَمُنَّ نَبَأَهُ بَعْدَ حِینٍ» این چیزی است که سوره را تمام میکند. بعد از قسمهایی که ابلیس خورده است «فَبِعِزَّتِکَ لأغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلا عِبَادَکَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِینَ» ارتباط خیلی روشنی دارد. واژه اخلاص و خالص بودن با تمام مفاهیم مرکزی سوره در ارتباط است. خودش جزء مفاهیم اخلاقی بسیار مهم قرآن است و اخلاص با مفاهیم ذکر و اواب و توبه به شدت مرتبط است. چگونه مرتبط است؟ در داستان اسبها میبینید. شما هر نوع تمایلی به چیزها داشته باشید، چیزی در نظر شما زینت پیدا کرده باشد و به آن علاقهمند شده باشید و در جهت عشق و علاقه شما به خداوند نیست و مستقل است. نه اینکه من اسبها را به عنوان ابزار جهاد برای خداوند دوست دارم و خداوند به اینها قدرتی داده است، به عنوان یک مخلوق الهی به آنها علاقهمند هستم، نیست. مانند اسباب بازی اسب دوست دارم. دم آن اینگونه باشد دوست دارم، اینگونه بایستید دوست دارم.
هرجور انگیزه غیرالهی داشته باشید، از حالت اخلاص خارج شدید. در داستانها میبینید چیزی که آدم را از حالت ذکر در میآورد، همین است. شیطان هم اینگونه کار میکند. صراحتاً اینجا گفته میشود و بارها در قرآن تکرار شده است که کار ابلیس این است، عدم خلوصی در یک نفر باشد میتواند قلابی به او بیندازد و طرف را به سمت خودش بکشد و از خداوند و ذکر دور کند. بنابراین داستان ابلیس در انتها مانند این است که به منشأ غفلتها و زینتهای دنیا برگردیم. به دلیل ارتباط آن با مفهوم اخلاص و اینکه این اخلاص با ذکر و دائم بودن در ذکر وضوح در تناقض است و ناسازگار است، این داستان مرتبط میشود با بقیه داستانهایی که در سوره آمده است. تدریجی بودن ظهور ابلیس در سوره یک مقدار دقت کنید، انگار پله به پله حضورش قویتر میشود و فعالتر میشود تا اینکه به عنوان یک عامل اصلی در مقابل انسان معرفی میشود.
من معمولاً روی این چیزها تأکید نمیکنم و الان هم نمیخواهم تأکید کنم بنا به تحقیقاتی که انجام شده است هیچ بعید نیست شاید اولین بار باشد که ابلیس در اینجا در دوران نزول قرآن معرفی میشود. سوره ص یک سوره مکی قدیمی است و شاید برای اولین بار این داستان گفته میشود بنابراین اگر اینطور باشد شوکآور است. معرفی کردن اینکه در ابتدای آفرینش یک موجودی مقابل آدم ایستاده است و قسم میخورد من اینها را گمراه میکنم بنابراین از لحاظ فلسفی یک نقش خیلی مهمی در مورد انسان و وضعیت زمان حیاتش در این دنیا دارد.
۲-۵ واژههای وهاب، ملک، خزائن
چند نکته میگویم برای اینکه ذهن شما آماده شود. جلسه بعد یک بار میخواهم سوره را از اول بخوانم و نکاتی که در آن است را جمع کنم که چگونه بهم مربوط میشوند. یک چیز دیگر هم در کنار ذکر در این سوره است، یک مفهوم مرکزی اگر است دور و بر آن یک سری مفاهیم مربوط به آن است، چیزهای دیگری هم است. واژه ملک و واژههایی مانند خزائن و صفت وهاب چیزهایی هستند که در این سوره به هم مربوط هستند و در کنار مفهوم ذکر روی آنها تأکید شده است. کسی نمیتواند این سوره را بخواند و اسم وهاب را با توجه به اینکه در همه داستانها واژه وهب میآید. قبل از اینکه داستانها شروع شوند گفته میشود «أَمْ عِنْدَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ الْعَزِیزِ الْوَهَّابِ» یک پرسشی است که اسم وهاب را در آن میشنوید. وارد داستانها که میشوید گفته میشود «وَوَهَبْنَا لِدَاوُدَ سُلَیْمَانَ»، «قَالَ رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا» چیزی که به آن داده میشود گفته میشود. همینطور در داستان حضرت ایوب «وَوَهَبْنَا لَهُ أَهْلَهُ».
بنابراین خداوند به هر کسی، هر چیزی بخواهد میدهد. ملک را خداوند به داوود و سلیمان میدهد، از ایوب میگیرد و دوباره به او میدهد. این نقش خداوند به عنوان اینکه همه خزائن خداوند در دست او است و به هر کسی چیزی را بخواهد، میدهد و لزوماً دادن به معنای این نیست کسی شایستگی داشته باشد. چیزهای دنیایی اینگونه نیست. مفهوم بخشنده بودن و صاحب خزائن بودن و صاحب ملک بودن، قبل از اینکه وارد داستان شویم در کنار اینکه میگوید «أَمْ عِنْدَهُمْ خَزَائِنُ رَحْمَةِ رَبِّکَ الْعَزِیزِ الْوَهَّابِ» گفته میشود «أَمْ لَهُمْ مُلْکُ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ» پادشاهی سماوات و ارض با اینها است؟ همان ملک را بعداً میبینید که خداوند به داوود و سلیمان داده است. خزائن و ملک دست خداوند است، خداوند میتواند به کسی پادشاهی بدهد، خداوند میتواند از خزائن خود به کسی چیزی ببخشد و پیامبر هم کسی است که انگار به او وعده داده میشود در ابتدای سوره که از این خزائن و ملک به او داده شود و آنها هم هرچه میخواهند بگویند.
[۰۱:۳۰]
این نسبت به مفهوم ذکر فرعی است ولی فکر میکنم در فهم سوره اهمیت دارد که باید به آن دقت کنیم.
پس انشاالله جلسه آینده دید و بازدیدها انجام شود. ۴-۵ روز آخر ماه رمضان حداقل دو جلسه لازم است که در مورد این سوره صحبت کنیم. سوره کوتاه است، ۵ صفحه بیشتر نیست ولی پیچیده است. بنابراین اگر بیشتر از ۷ جلسه هم طول کشید تعجب نکنید. برنامه این است در ۷ جلسه تمام کنم ولی هیچ اشکالی ندارد اگر نرسیدیم مطالب را در جلسه آینده بگوییم ۸ جلسه هم شود مشکلی نیست. امیدوارم دو جلسه در انتهای ماه رمضان بتوانیم سوره را جمع کنیم که به یک نتیجه خوبی برسیم.
پرسش و پاسخ
یک نفر گفته است رکض به معنای گریختن آمده است، دویدن معنای نرمال رکض است، همین الان هم در عربی به کار میرود. دویدن در «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» عجیب است.
فضرب بهی ذهن آدم را به این سمت میبرد که یک ضربهای وارد میشود، ضرب فی الارض اگر گفته شود قطعاً به معنای راهپیمایی در زمین است ولی اینگونه نیست اگر ترجمه آن سر طیف که به معنای اینکه عصایی به دست بگیر و در زمین راه برو باشد، این معنی استاندارد نرمال نیست یک مقدار تفاوت دارد. به دلیل اینکه کلمه ارض کنار آن نیامده است… در مورد این بد نیست که یک مقدار بیشتر صحبت کنیم.
یکی از دوستان که به نظر میآید طرفدار خوبسندگی افراطی است که فقط قرآن بخوانیم و اگر چیزی ذکر نشده است، ذکر نشده است. سؤال من از کسی که اینگونه فکر میکند این است اگر قرار است کنجکاو نشویم که در مورد حضرت داوود چه چیزی پشت پرده است، کل این داستان گفتن، ۹۹ میش و یک میش و از دیوار آمدن محمل میشود. شما میتوانید بگویید کسانی آمدند و داوود اشتباه قضاوت کرد و توبه کرد. اگر کنجکاو نباشیم که چه شد و ماجرا چه بود و چرا اشتباه قضاوت کرد گفتن این جزئیات کاملاً محمل است. من فکر میکنم آنها آمدند تا ما دنبال یک چیزی باشیم. معمولاً که این سناریوها را که پیدا میکنیم داستان را عمیقتر میفهمیم و تأثیر آن روی ما بیشتر میشود. داستانهای سوره کهف میگویم چه اهمیتی دارد من بفهمم خضر چه کاری میکند، موسی گفته است عهد بسته است بعد میشکند لابد یک چیز خوب میشود. اینکه بفهمیم چه میشود و داوود چگونه خوب میشود و برای آدمها چه مشکلاتی پیش میآید جزئیات به ما کمک میکنند.
۶- تدبر
میخواهم نظر شما را به یک نکته جلب کنم، در این سوره که کاملاً حالت استثنائی از نظر ابهام دارد. من بارها و بارها بدون اینکه بخواهم در مورد سوره ص حرف بزنم، در مورد این داستانها که فلش استوری هستند، مبهمترین داستانهای قرآن هستند، اشاره کردم. داستان ایوب دو آیه دارد که در ترجمه آن مشکل داریم، داستان اسبهای سلیمان واقعاً مشکل دارد، فهمیدن داستان حضرت داوود واقعاً راحت نیست. هرچه در داستانهای این سوره، جلوتر میرویم انگار اوضاع به سمت ایجاز بیشتر میرود. در این سوره که مشکلات زیادی در فهم آن است، یک آیه کلیدی وجود دارد. آیه ۲۹ میگوید «کِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ» پی این آیات را بگیرید، دنبال این آیات بروید و تجسس کنید. به نظر من قرآن ما را دعوت میکند مانند یک کارآگاه این آیات را بخوانیم و دنبال این باشیم که بهتر بفهمیم. جاهای دیگر هم آیاتی که دعوت به تدبر است وجود دارد ولی معروفترین آیه که صراحتاً میگوید تدبر کنید، اینجاست. مثلاً یک جاهایی گفته میشود تدبری در آیات الهی کنید مربوط به کل آیات کتاب قرآن میتواند باشد و ذهن آدم به سمت آیات الهی میرود. اینکه در این سوره این آیه به صورت خاص آمده است و اشاره میکند به اینکه پی این آیات را بگیرید، پی آیات را گرفتن فقط این معنی را ندارد که در همین قرآن بگردید تا ببینیم چی به چی است.
ما تک تک واژهها را با رفرنسهایی که در درون ما است میفهمیم. شخصیتهای قرآنی را با چیزهایی که از بیرون شنیدیم، در ذهن ما شکل میگیرد. اینکه فکر کنیم فقط میتوانیم همین آیات را بخوانیم و تدبر فقط در داخل قرآن صورت بگیرد، نمیدانم چرا امر شدیم که «سِيرُوا فِي الْأَرْضِ» تاریخ و جغرافیا بخوانیم و دانش پیدا کنیم و از دانش خودمان استفاده کنیم و قرآن را بهتر بفهمیم. تدبر در آیات و پی آیات را گرفتن به نظر من شامل این میشود هرجا که رفع ابهام نمیتوانیم بکنیم، دنبال هرجور دانشی از هر جایی بگردیم ولی معیار ما این باشد نهایتاً از دانش خودمان سعی کنیم در محدوده چیزی که در قرآن آمده است یک چیزی برداشت کنیم نه اینکه استناد کنیم.
فهم سناریوهای پشت آن داستانها باعث عمیقتر فهمیدن میشود. به نظر من دعوت شدیم مانند کارآگاه دنبال این باشیم که بهتر بفهمیم. داستانهای سوره کهف، داستان حضرت یوسف با جستجو و تدبر بهتر بفهمیم. نظر من قطعاً این است که ۹۰ درصد جستجو را داخل قرآن انجام بدهیم ولی مخالف این هستم یک نفر بگوید نرویم دنبال اینکه بیرون از قرآن چه چیزی گفته شده و کنجکاوی را محدود کنیم. یک چیزی مبهم است، پس مبهم است/ میخواستند که ما نفهمیم معنی این حرف این است یک چیزی را که راحت نمیفهمیم آن را رها کنیم. چرا کنجکاوی کنیم که ببینیم داوود چه کاری کرده بود که اینگونه شد، به ما نگفتند ما هم بی خیال شویم. ولی صحنههای محاکمه به نظر من اشاره به چیزهایی میکند که طبیعی است که دنبال آن را بگیریم و از هر حقیقتی که میتوانیم از خارج قرآن کسب کنیم استفاده کنیم مجاز است. به نظر من امر شدیم که این کار را بکنیم.
اواب بودن به معنای توبه کردن نیست، یک نفر گفته است چرا در مورد حضرت ایوب، اواب آمده است، حضرت ایوب توبه نمیکند.
چند نکته آخر را نمیگویم زیادی طول کشید. انشاالله با فاصله یک هفته جلسه ۶-۷ تشکیل شود و انشاالله امشب به شما خوش بگذرد شب قدر است کلاً شبهای قدر مخصوصاً شب سوم را سعی کنید به شما خوش بگذرد.
