بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۶۹، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۸/۲۲

۱- مقدمه

   گاهی در شروع جلسات به مناسبت اتفاقی که در یک یا دو هفته اخیر افتاده است گفتگو می‌کنم، چیزی اینجا یادداشت کردم بد نیست مختصری در مورد آن صحبت کنم. اگر لازم شد شاید جلسه آینده مفصل‌تر در مورد آن صحبت بکنم. مناظرهای بین دکتر عبدالکریم سروش و آقای ابوالقاسم علیدوست انجام شده است، دکتر سروش را قطعاً همه می‌شناسند و آقای علیدوست هم از روحانیون و فقهای باسواد معاصر است که کتاب‌های خیلی خوبی نوشتند. از قبل من با بعضی از کار‌های ایشان آشنا بودم از اول که شنیدم چنین مناظرهایی انجام شده است کنجکاو بودم دکتر سروش مقابل کسی نشسته است که قابلیت پیش بردن چنین بحثی را دارد. عنوان مناظره شریعت و عقلانیت، عنوان جذاب و خوبی است. بحثی که می‌کنم مانند دعوت کردن شما به نگاه کردن مناظره است، نمی‌خواهم بگویم چیزهایی که گفته شده است درست یا غلط است، ولی خیلی نزدیک به بحث‌های اصولی است که در این جلسات درباره فلسفه فقه و شریعت انجام شده است. بنابراین شنیدن دیدگاه دو آدم که شاید با نظر هیچیک دقیقاً موافق نباشم، می‌تواند خیلی مفید باشد برای اینکه برای شما سؤال‌های جدید ایجاد شود یا بعضی از بحث‌هایی که اینجا شده است را مقایسه کنید با موضوعاتی که در این مناظره مطرح می‌شود.

۲- بحثی پیرامون مناظره دکتر سروش و آقای علیدوست در مورد  شریعت و عقلانیت

جلسه اول مناظره را گوش کردم و  قرار شد جلسه دیگری برگزار شود. امروز دیدم جلسه دوم را هم برگزار کرده‌اند. نمی‌دانم جلسه دوم اختتامیه است اما می‌توانیم امیدوار باشیم که باز هم ادامه پیدا می‌کند. چون موضوع مورد بحث موضوعی نیست که بشود در یک یا دو جلسه بحث کرد، مناظره هم معمولاً تا جا بیفتد و طرفین با هم به توافق‌هایی برسند که بحث اصلی آنها کجا است و به ریشه‌های اختلاف برسند یک مقدار طول می‌کشد. نکاتی در جلسه اول مطرح شد که من میل دارم در مورد آن مختصری اشاره کنم. واقعاً اگر جلسه دوم را گوش کردم و احساس کردم جالب است شاید جلسه آینده مفصل‌تر صحبت کنم. دکتر سروش طبق معمول در حال مینیمایز کردن و حداقل کردن دین و تبعاً شریعت هستند. تقریباً با صراحت گفتند چیزی که الان از شریعت می‌تواند مطرح باشد قسمت عبادات آن است. که تا حدودی به نظر من به حق، به این اشاره کردند و آنچه از عبادات در فقه است خیلی به درد نمی‌خورد. چون فقط در مورد صورت عبادات است مثالی از امام محمدغزالی زدند، اگر یک نفر نماز بخواند و تمام مدت هم فکرش جای دیگری باشد نماز او صحیح است. در حالیکه واضح است به هیچ دردی نمی‌خورد، از لحاظ رشد و معنویت صرف خواندن نماز به نظر می‌رسد خیلی مؤثر نیست مگر اینکه به تأثیرات غیبی عجیب و غریبی معتقد باشیم.

   شاید یک نفر بگوید اینگونه نماز خواندن نمره صفر نمی‌گیرد ولی واقعاً روح نماز در آن نیست. اتفاقاً روایات شدیدالحنی در مورد مفید بودن نماز خواندن بدون حضور ذهن وجود دارد که لااقل فقها که خیلی وابسته به روایات هستند می‌توانند در مقابل آن مقاومت کنند. به نظر می‌آید به صراحت حس آقای دکتر سروش این است یک سری عبادات است که می‌توان از فقه استفاده کرد در مورد بقیه شریعت، این بقیه را هم که می‌خواهد مثال بزند به سراغ مسائل اقتصادی می‌رود مثلاً قانون‌های رهن و اجاره، حس او این است که در مورد این قسمت‌ها یعنی احکام شرعی غیر عبادی شامل احکام اقتصادی و اجتماعی و چند بار این اصطلاح را به کار بردند که در مورد این احکام رقبای جدی وجود دارد. ماحصل حرف ایشان تقریباً این است که نه تنها فقه را باید به حیطه‌های جدید گسترش داد بلکه همینی که فعلاً وجود دارد را باید جمع کرد و به حیطه خیلی کوچکتری مانند حیطه عبادات و مسائل فردی محدود کرد. البته ممکن در جلسه دوم این حرف را تعدیل کنند.

   من منتظر بودم آقای علیدوست در مقابل آن عکس‌العملی نشان بدهد، ولی دقیقاً این حرف را گفتند که پس کل ماجرای تشریع چه بود؟. حس دکتر سروش این است که یک موضوع مقدماتی بود و تمام شده است. مثلاً در مورد احکام خانواده به نظرشان چیزی وجود ندارد و احکام آن خیلی اعتبار ندارد و لازم نیست در مورد احکام و شریعت خانواده بحث کنیم. احتمالاً نظرشان این است که باید مطابق با عرف امروز و مطابق با دنیای مدرن (به قول ایشان رقبای جدی) رفتار کنیم. مخصوصاً الآن که بحث ما خانواده است. آیا احساس ایشان این است که عرف مدرن در مورد خانواده و روابط زن و مرد و کلاً پدر و مادر و بچه‌ها، رقیب جدی برای شرع است؟ یعنی احساس می‌کنند خیلی چیز پیشرفته و خوبی است؟ لااقل با انقباض و مینیمایز کردن شریعت قسمت خانواده را نگه دارند.

   من شخصاً در مورد مسائل اقتصادی تا حدودی این نظر را می‌پسندم که شاید بشود گفت عرف زمانه در خصوص اداره کردن اقتصاد، رقبای جدی برای احکام اقتصادی (به غیر از یک سری دستورات اخلاقی کلی مثل ربا) هستند که بهتر است به آنها توجه کنیم. شاید واقعاً خیلی از چیزهایی که در احکام اقتصادی در شرع مطرح است و فقها قرن‌ها در مورد آنها کار کردند از رهن و اجاره و مضاربه و… که در واقع اینها چیزی نیستند به غیر از عرف اقتصادی زمانه پیامبر و ائمه که بر آنها صحه گذاشته شده است. نوع رفتار آنها اینگونه بود که ساختار اقتصادی را خیلی دستوری عوض نکردند برای اینکه به نظر می‌رسد کار درستی نیست یا ممکن نیست. مانند مسئله القاء برده‌داری، اتفاقاً آقای دکتر سروش اشاره‌ای به درستی به موضوع برده‌داری کردند.

۱-۲ نقد دیدگاه دکتر سروش

   برای من این قسمت یک مقدار شگفت‌انگیز است که دکتر سروش تا این حد مینیمایز می‌کند. تقریباً بحث را که گوش می‌دهید احساس ایشان این است که فقه به هیچ دردی نمی‌خورد چون قسمت عبادات و هم صورت ظاهری عبادات فردی هم اهمیت درجه اول ندارد. شاید از دیدگاه دکتر سورش خواندن کتاب عرفانی درباره عبادات خیلی خیلی واجب‌تر و بهتر از خواندن احکام شرعی مربوط به عبادات است. فکر می‌کنم دکتر سروش در این نظر تنها نیست و تأکید اصلی ایشان این است که مسلمان‌ها بهتر است به جای فقه و تأکید روی شریعت به دنبال بحثهای کلامی و بحث‌های اخلاقی باشند. من این را می‌پسندم و بارها در این جلسات تکرار کردم طوری که هر بار می‌خواستم این موضوع را بگویم احساس می‌کردم بیش از اندازه تکرار کرده‌ام: اینکه قطعاً عقاید و اخلاق باید نسبت به شریعت و احکام اولویت داشته باشند. روح دین در اعتقادات توحیدی و اخلاقی است که به ما گفته‌اند چگونه رفتار کنیم، عدالت داشته باشیم و چند مثال از قرآن آوردم که منشأ و ریشه همه موضوعات در شریعت، عقاید و اخلاقی است که به آن دعوت شدیم.

بنابراین اولویت دادن حرف خوبی است ولی به نظر من کلاً ایرادی که وجود دارد، این مقدار مینیمایز کردن شریعت است که از لحاظ من توجیه ندارد. من قطعاً مخالف این هستم اگر یک موضوع اقتصادی که در شرع گفته شده باید عیناً اجرا شود. فکر کنم اکثریت فقها به چنین چیزی اعتقادی ندارند مثلاً در مورد برده‌داری فکر می‌کنم اقلیتی از فقها هستند که معتقدند که احکام برده‌داری همچنان برقرار است.‌

   نکته دیگر اینکه بحثی شد و سوالی مطرح شد و به درستی این حرف مطرح شد  که ما وقتی می‌خواهیم در مورد شریعت قضاوت کنیم باید ببینیم مقاصد شریعت چیست و شریعت چرا آمده است. من نمی‌توانم یک دیدگاه کلی و فقهی داشته باشم، این هم حرفی است که بارها در جلسات مطرح شده است شاید ستون اصلی بحث‌هایی که در این جلسات کردم همین است. مهم است که شما بدانید هدف شریعت چیست، می‌خواهد ما را به کجا برساند. با مثال می‌گویم که بدانید ما به کجا می‌خواهیم برویم و یک دیدگاهی هم داشته باشید این راه‌ها چه هستند و از کجا می‌توان رفت و چه کارهایی می‌توان کرد، بعد بگویید که این شریعت ما را به آنجا می‌رساند و بهترین راه ممکن است.

   بدون فهمیدن اینکه شریعت برای چیست واضح است بحث کردن در مورد شریعت و عقلانیت ممکن نیست، لذا طبیعتاً این سؤال مطرح شد و به اینجا رسید که دین برای چیست؟ خداوند انبیاء را چرا فرستاده است؟ همراه انبیاء شریعتی هم فرستاد تا مردم تبعیت کنند. بنابراین سؤال‌های کلی درستی هستند و باید هر کسی که می‌خواهد در مورد شریعت و فلسفه فقه بحث کند این سئوالات را باید در ذهن خود داشته باشد و جواب بدهد. بحث به اینجا رسید که ما از کجا می‌توانیم مقاصد دین و شریعت را بفهمیم؟ نظر آقای علیدوست این بود که در خود قرآن و کتاب آسمانی در مورد مقصد دین و شریعت توضیح داده است و دکتر سروش مخالف بود. با توضیحات همیشگی که ایشان می‌دهند قبل از اینکه دین و قرآن را بپذیریم پیش فرض‌هایی در مورد اینکه دین چیست پیدا می‌کنیم. ما به قرآن با پیش فرض وارد می‌شویم، شما به دینی ایمان آوردید و از قبل درباره اینکه مقاصد دین چیست ایمان آوردید. اینگونه نیست که وقتی قرآن را می‌خوانید، خالی‌الذهن باشید و اگر اینگونه است چگونه به قرآن ایمان آوردید؟ چگونه دین را پذیرفتید؟ بنابراین تصوری از دین و اینکه هدف دین چیست و کلاً دین چه کاری می‌کند داریم. بنابراین اینگونه نیست که خالی‌الذهن برویم و کتاب را بخوانیم و ببینیم که کتاب چه مقاصدی را برای شریعت یا دین به صورت کلی مطرح می‌کند. در زمان ارائه نظریه قبض و بسط شریعت ایشان در دهه ۶۰ شمسی، که این مقالات را نوشتند تا الان، این بحث به صورت مداوم در حرف‌های ایشان هست. من نمی‌خواهم بگویم مغالطه است ولی قطعاً اینجا اشکال و اشتباهی وجود دارد و آن این است که انگار خواندن نمی‌تواند روی چیزی که قبل از خواندن به عنوان پیش فرض یا جهان‌شناسی می‌شناختیم تأثیر بگذارد. یک سؤال خیلی واضح این است که پیش‌فرض‌ها از کجا آمده‌اند؟ من قبل از اینکه وارد مرحله ایمان شوم یا قرآن را بخوانم، این پیش‌فرض‌ها از اینجا آمدند که کتاب‌های دیگر را خواندم، سخنان دیگر شنیدم و چیزهایی به من از بچگی القا شده است. بالاخره چیزهایی به من القا شده و من اینها را پذیرفتم. این هم سخنی است. نمی‌دانم گویا قرآن خواندن نمی‌تواند فیدبک داشته باشد و پیش فرض‌های من را تغییر دهد. من ممکن است با دیدگاهی نسبت به اینکه شریعت چه فایده‌ای دارد ایمان آوردم ولی بعد که قرآن را می‌خوانم ممکن است دیدگاهم در مورد اینکه شریعت واقعاً چه کاری باید بکند، ۱۸۰ درجه تغییر کند.

   ممکن است داستان آفرینش را بخوانم و تصورم درباره آفرینش و رابطه بین انسان و خدا و آخرت اینکه هدایت برای چه آمده تغییر کند، قبلاً اینگونه به دنیا نگاه نمی‌کردم. وقتی این را می‌خوانم، وقتی جهان‌شناسی و انسان‌شناسی من تغییر می‌کند تبعاً دیدگاه من نسبت به دین و شریعت تغییر می‌کند و رابطه دیالیکتیکی وجود دارد یعنی من پیش‌فرض‌هایی دارم، همیشه ایشان طوری صحبت می‌کند که گویا همیشه یک پیش فرض دارم و آن ثابت است و با آن هر کتابی را می‌خوانم. ولی واقعاً ثابت نیست، واقعیت این است که قطعاً ما پیش فرض‌هایی داریم، بعضی از آنها ناخودآگاه هستند، نمی‌دانیم آنها را داریم ولی بعضی‌ها را می‌دانیم که داریم. چه آنهایی که خودآگاه هستند و چه آنهایی که ناخودآگاه هستند می‌توانند در طول زمان تغییر کنند. یکی از مهمترین عوامل تغییر این است که در معرض سخنان جدید قرار بگیرند، چه سخنی محکم‌تر و تأثیرگذارتر از کتاب خدا است. من کتاب خدا را می‌خوانم و قرآن به من یاد می‌دهد، من از قرآن یاد گرفتم شریعت به چه درد می‌خورد. قبل از اینکه قرآن بخوانم  تصورات کلی داشتم ولی وقتی قرآن خواندم دیدگاهم  نسبت به دنیا تغییر می‌کند از جمله نسبت به دین و شریعت و پیامبران.

   یک نکته را فراموش نکنید، من نمی‌توانم ادعا کنم که همه کتاب‌های دنیا را به این قصد نخواندم و جایی ندیدم کسی این کار را کرده باشد. فکر می‌کنم سلف رفرنس (Self reference)  قرآن (یعنی مقداری که یک کتاب در مورد خودش حرف می‌زند) با اختلاف زیاد بیشترین سلف رفرنس را دارد. کتابی در دنیا پیدا نمی‌کنید که درباره خودش اینقدر حرف بزند که من چه هستم، چگونه هستم، اوصاف من چیست. چند صدتا حرف درباره خود قرآن در قرآن است؟ بنابراین اینکه قرآن چه کار می‌کند؟، کتاب خدا چه کار می‌کند؟ یا اینکه در کتاب، شریعت آمده است و شریعت چه کاری می‌کند؟ اینها مواردی است که مدام در کتاب مطرح می‌شود. بنابراین اینکه من بگویم پیش فرض‌هایی دارم و همان‌ها انگار به صورت ثابت در ذهن من هستند و این کتاب را بخوانم و قرار نیست تغییری در پیش‌فرض‌های ذهنیم بدهم، خیلی ادعای عجیبی است.

   این دو نکته که هر دو، نقد دیدگاه دکتر سروش است اگر صد نکته در صحبت ایشان بود ولی این دو حرف دکتر سروش به نظر من ایراد داشت، بقیه اگر موردی هست نقد آقای علیدوست است.

۲-۲ نقد دیدگاه آقای علیدوست

   متأسفانه خیلی با دیدگاه استاندارد علما دفاع می‌کنند. فکر می‌کنم هیچ وقت مستقیماً این حرف را نزدم ، واقعاً انتظار نداشتم آقای علیدوست اینگونه برخورد کند. تقریباً هیچ انتقادی را نمی‌پذیرند، مثلاً این انتقاد واضح که آقای دکتر سروش می‌گویند فقه از اخلاق جدا و دور افتاده است، احکامی که با استفاده از روایات در می‌آورند خالی از دیدگاه محتوایی و اخلاقی است. دور افتادن فقه یک چیزی است که به شما یاد می‌دهند چگونه نماز بخوانید، چه کاری بکنید. مثلاً یک کتاب استاندارد فقهی را باز کنید ببینید که در آن چقدر مسائل اخلاقی است، کتاب جواهر که کتاب استاندارد فقه معاصر ما است چقدر مباحث اخلاقی دارد. آقای دکتر سروش می‌گویند مبنای فقه باید کلام باشد، درست می‌گویند شما باید درباره دین و شریعت یک دیدگاه‌های کلامی داشته باشید، در مورد همه اینها بحث‌هایی کرده باشید و فقه را بر اساس آن بررسی کنید.

برخورد استاندارد فقها این است، شما این حرف را می‌زنید مثلاً آقای علیدوست می‌گویند در هزار سال پیش به فلان کتاب مراجعه کنید آنجا فصلی درباره کلام دارد. در مورد اخلاق و فقه بگویید می‌گویند در فلان کتاب مباحث اخلاقی مقدم بر فقه ذکر شده است. هزار و خورده‌ای سال هر چند سال هم چند هزار فقیه پرورش داده شدند ۹۰ درصد تلاش علما متأسفانه برای جذب فقه شده است هر حرفی یک جایی پیدا می‌شود. الان در حوزه علمیه شما به عنوان پایه فقه کلام درس می‌دهید؟ جزو دروس است؟ ایشان گفت چند نفر از علما و فقهایی که الان هستند معراج السعاده را خواندند؟ یک کتاب اخلاقی معروف که مسلمان‌ها نوشتند چند درصد افراد آن را خواندند؟ نه اینکه واجب نبود، آن را نخواندند. آیا آن را خواندند؟ احساس کردند برای اینکه فقیه خوبی باشند باید اطلاعات خوبی از اخلاق و فلسفه اخلاق داشته باشند؟ اطلاعات خوبی از کلام داشته باشند؟ اینگونه نیست.

   شما هر ایرادی بگیرید آقای علیدوست در مورد کلام گفتند؛ اتفاقاً من همین الان از قم آمدم آنجا در فلان مدرسه بحث‌های کلامی را به عنوان مقدمات فقه مطرح می‌کنند. ما حرف از این می‌زنیم که ما با یک چیزی به اسم فقه مواجه هستیم آثار آن را در کشور خودمان به عین می‌بینیم، این مشکلاتی داشت. خود فقه این نیست فقه همین چیزی که الان موجود است کتاب جواهر، بحث‌هایی که در حوزه علمیه قم است، مدام این را تأکید می‌کنم فقه جعفری را امام جعفر صادق ایجاد نکرده است، امام جعفر صادق سیلابس درس‌های حوزی شما را ننوشته است. شما تصمیم گرفتید جامع المقدمات به بچه بگویید بعد منطق مظفر بگویید و به نظر شما آمد اینها لازم است. شما اصول فقه را اینگونه تأسیس کردید این حرف‌ها را می‌زنید. انگار یک جوری حوزه علمیه قم براساس درس‌های امام جعفر صادق است، اگر ایراد بگیرید انگار به امام‌ها ایراد می‌گیرید. شما با اخلاص و تقوا سعی کردید یک مجموعه دروسی را فراهم کنید که بشود فقه را فهمید. می‌خواهید شرح لومعه یا جواهر بخوانید و به نظر شما می‌آید این درس‌ها لازم است. به نظر شما نیامده است اخلاق و کلام لازم است؟.

   آقای دکتر سروش ابراز خوشحالی کرد و گفتند خوب است یک مدرسه هم کلام درس می‌دهد، اگر این باب شود هر فقیهی حتماً باید کلام خوانده باشد. این جمله محروم علامه طباطبایی جمله تلخی است: متأسفانه یک نفر می‌تواند مجتهد شود بدون اینکه قرآن خوانده باشد، نه اینکه تفسیر قرآن بلد باشد. کجای اجتهاد لازم است که طرف مسلط به قرآن باشد، فکر کنم جمله علامه طباطبایی این است که می‌تواند قرآن نخوانده باشد در این حد فاصله گرفته است. آقای جوادی آملی هم در تکمیل حرف ایشان اخیراً گفتند روایت هم لازم نیست خوانده باشند. یعنی اجتهاد این است که شما شرح لومعه یا جواهر خوانده باشید، کتاب‌های شیخ انصاری و کتاب‌های فقها را باید خوانده باشید. مقدماتی که در حوزه علمیه قم چیده شده است برای این است که آن کتاب‌ها را بخوانید اگر آن کتاب‌ها بحث‌های کلامی ندارند کتاب‌های شرح لومعه بحث اخلاقی و کلامی ندارد دانشجویی که می‌خواهد آنها را بخواند و مجتهد شود بحث کلامی و اخلاقی ندارد. مقاومت عجیبی در فقها است، قبول کنید مشکل اساسی است. من سعی کردم در جلسات مقدماتی بگویم که پارادایم آن مشکل دارد، این تصورات از کجا آمده است که فقه عبارت از این است که چند کتاب روایت بخوانید یا از روی آن استنتاج‌های منطقی کنید و یک سری احکام به دست بیاورید. چه کسی گفته است فقه به معنای واقعی کلمه، یعنی راه درک شریعت و فهمیدن شریعت است. امام جعفر صادق به شما گفته است راه آن این است؟ این چیزی است که خودتان به آن رسیدید و درس‌ها را براساس همان پیشبینی کردید که چه چیزهایی لازم است.

   در بین ده‌ها هزار کتابی که نوشته شدند شما هرچه که بگویی می‌گویند آقای فلان شیخ در قرن هشتم در اصفهان یک جزوه کوچکی دارد. این مین استرین نیست مانند این است شما به یک فیزیکدان بگویید اینجای فیزیک ایراد دارد بگوید یک نفر در ایتالیا یک مقاله نوشته است و طور دیگری گفته است. قبولش کردید و ایراد برطرف شد، فیزیک یک دانش مشخصی با یک پارادایم مشخصی است با یک فرض‌هایی و روش کاری فیزیک را پیش می‌برید. اگر من ایراد بگیریم به همین مین استریم ایراد می‌گیرم اینکه حرف‌های پراکنده این طرف و آن طرف زده شده است و کسی به آن توجه نکرده است اینها مهم نیست. فقه هم همینطور است شما یک مین استریم (Mainstream – جریان اصلی)  دارید ما هم در مورد همان صحبت می‌کنیم. اگر می‌خواهید اصلاح کنید قدم شما روی چشم کلام درس بدهید، اول به جای اینکه عربی و اصول فقه درس بدهید بحث‌های کلامی و فلسفی و تفسیر قرآن و اخلاق را به عنوان مقدمه درس بدهید. اگر بخواهید محتوایی‌تر شریعت را معرفی کنید این شکلی است که باید چنین مقدماتی را فراهم کنید.

   واقعیت این است در ۴۰ و خوردهای سال با بودجه زیادی که حوزه‌های علمیه گرفتند با اینکه آزمون و خطا کردند دیدند بعضی از مطالبی که در کتابشان هست جواب نمی‌دهد. فضایی ایجاد شده است، افکار جدیدی آمده است، مثلاً مدارس علمیه با گرایه‌های جدیدی در فقه در ایران به وجود آمده است و زیاد هم است. مثلاً در بعضی از مدارس تهران کتاب‌های مرحوم محمدباقر صدر را تدریس می‌کنند که یک مقدار مدرن‌تر است. فقه آلترناتیو (Alternative – جایگزین) تدریس می‌شود آخوند هم هستند دانشگاه نیست حوزه علمیه با چنین گرایشی است.

   شاید مقاومت‌هایی از طرف جامعه سنتی‌تر فقه وجود داشته باشد ولی در فضای فعلی ایران به نظر می‌آید می‌شود این کارها را کرد و می‌کنند. برای من اصلاً عجیب نبود که ایشان گفتند مدرسه‌ای در قم است که بحث‌های کلامی همراه با بحث‌های فقهی می‌کنند. کلاً بحث به این صورت بود. ایشان همچنان با این موضع که همه چیز در فقه است و در مورد گناهان کبیره در اخلاق صحبت شده است، طوری صحبت می‌کردند که اخلاق جزئی از فقه است. ولی واقعاً اینگونه است؟ وقتی گفتند کتب فقهی که تدریس می‌شوند شامل فصل‌های مقدماتی مفصلی درباره اخلاق هستند، من خوشحال شدم این بحث‌ها را در این جلسات انجام می‌دهند، دو آدم قابل توجه از نظر فکری بحثی با هم انجام می‌دهند معمولاً دکتر سروش وقتی موضوعی را به صورت مقاله یا مناظره مطرح می‌کنند، دنباله‌هایی پیدا می‌کند و ممکن است چند ماه یا چند سال صحبت‌هایی شود. مخصوصاً اگر دیدگاه جدیدی را مطرح کند، این خیلی خوب است. الان در مباحثی هستیم که ممکن است شور و شوقی در بعضی از افرادی که در این بحث‌ها وارد هستند ایجاد شود، مثلاً جوابیه بدهند و این بحث‌ها باز شود.

   حضار: مورد مشترکی است و آن اینکه نه طرفدارهای دکتر سروش و نه حوزوی‌ها قرآن نمی‌خوانند

من نمی‌خواستم این حرف را بزنم انگار دکتر سروش نیت کرده است که به قرآن مراجعه نکند. در تئوری رویای رسولانه، شریعت صامت احساس من این است که از قرآن خواندن خوششان نیامده است یا به نظرشان جالب نیست. هر اتفاقی که رخ میدهد، مانعی در راه است، قرآن کتاب خدا است طبیعی است فکر کنم در قرآن مطالب جالبی در مورد اینکه  چرا دین و شریعت آمده است، هست ولی مقاومت می‌کنند. حرفشان درست است که با پیشفرض کتابی را می‌خوانیم ولی اینکه پیش فرض داریم و پیش فرض خود را اصلاح می‌کنیم. اینکه انگار پیش فرض ازلی و ابدی است و قرار نیست چیزی آن را تغییر بدهد. در این مباجثه هم همین وضعیت را داشتند طرف مقابل هم خیلی اهل قرآن خواندن نیستد، علمای سنتی فقها هم چندان اهمیتی به قرآن نمی‌دهند.

   ببخشید خواستم کنجکاوی شما را تحریک کنم این جلسات را گوش دهید چون به موضوعات مورد بحث فعلی ما مربوط است، ممکن است در جلسات بعدی حرف‌های جالبی هم زده شود. امیدوارم بیشتر ادامه پیدا کند، واقعاً فکر نمی‌کنم دو نفر بتوانند در دو جلسه به یک هم‌زبانی برسند و پرسش‌ها و اختلاف‌های خودشان را شناسایی کنند و در مورد آن بحث کنند.

   حضار: بحث‌های فلسفی و اثبات خدا تا یک حدی در حوزه هست

در حوزه تفسیر قرآن، فلسفه، بحث‌های کلامی هست و تدریس می‌شود، شما می‌توانید به حوزه بروید ولی دنبال فقه نروید دنبال عرفان و فلسفه بروید. افرادی بودند که دنبال اجتهاد نرفتند، هدف آنها این است که به حوزه بروند منطق و فلسفه بخوانند. متأسفانه حوزه‌های علمیه نسبت به سابق استاندارتر شدند، چون بودجه می‌گیرند برای اینکه بودجه خود را بگیرند باید مواردی را رعایت کنند. در حالیکه پیشتر مدارس اصفهان و تهران و قم با هم فرق داشتند و رویکردهای متفاوت داشتند. همیشه در حوزه‌های تهران فلسفه پررنگ بود، در قم صفر بود، در اصفهان زمانی حکمت می‌گفتند کمکم  نسبت به تهران کمرنگ‌تر شد. الان طوری شده است که بحث‌ها استاندارتر است ولی همه دروس پیدا می‌شود، قطعاً در حوزه علمیه قم کلاس اخلاق است، معراج و السعاده را ممکن است یک نفر ۴۰۰ جلسه گفته است و ۶۰۰ جلسه دیگر بگوید، کتاب‌های مختلف را تدریس می‌کنند.

   موردی که بارها به دوستان و آشنایان و شاید در این جلسات هم گفته باشم، این است که فکر نکنید آخوندهایی که میبینید همه آخوندها باشند. در قم افراد زیادی هستند که از حجره‌های خود در نیامدند، بعد از انقلاب هم کار خودشان را می‌کنند و به معنای واقعی کلمه آدم‌های علمی هستند. خیلی‌ها هستند که در حوزه خیلی شهرت دارند ولی کسی نامشان را نشنیده است چون آنجا مشغول کار خود بوده‌اند. مانند آدم علمی که تمایلی به بیرون ندارد و به غیر از کلاس‌های خود حرفی نمی‌زند، خیلی‌ها ممکن است کتاب منتشر نکنند و اگر هم منتشر کنند معمولاً سنت این است عربی بنویسند بنابراین به دست خواننده فارسی زبان نمی‌رسد و در قم چاپ می‌شود و در آنجا مصرف می‌شود.

   حضار: شاید در اینجا منظور از کلام، فلسفه احکام است.

کلام یعنی مجموعه بحث‌های عقلی که درباره پرسش‌های دینی مطرح شده است. بسیاری از جاها تفاوتی نمی‌توانید ببینید که این بحث فلسفه یا کلام است، چون در کلام هم بحث‌های آزاد هست. معمولاً می‌گویند هدف فیلسوف این نیست که احکام یا گزاره‌های دینی را اثبات کند می‌خواهد، حقیقت را کشف کند. قصد نکرده است که وجود خداوند را اثبات کند. عالم فکر می‌کند و به نتیجه می‌رسد که خدا وجود دارد یا ندارد. فلسفه قید دینی ندارد، کلام به این شکل است که در محدوده دین، خدا را اثبات کند. دنبال این می‌رود حقایق دینی که به آن ایمان دارد را با برهان عقلی بیان کند که بتوان به دیگران ارائه کرد. معمولاً این اختلاف را می‌گویند ولی خیلی جاها این اختلاف‌ها را نمی‌شود روشن دید، مثلاً فیلسوفی که مؤمن است ممکن است بگوید آزاد فکر می‌کنم ولی تحت تأثیر ایمان خود هست. اگر به کارهای متکلمین نگاه کنید بعضی از جاها چنان آزاداندیشی داشتند که نمی‌توانید حدس بزنید در تمام  لحظاتی که فکر می‌کرده آیا در جهتی است که به آن تمایل داشته یا خیر. بحث‌های دقیق فلسفی در کتاب‌های کلام هم وجود دارد. منظور از کلام یعنی فلسفه و مباحث عقلی که حول و حوش مفاهیم و گزاره‌های دینی انجام می‌شود.

   حضار: از جمله احکام؟

درکلام در مورد اثبات نبوت عامه و خاصه بحث می‌شود. در بحث‌های مربوط به نبوت اینکه شریعت باید باشد یا نباشد، شریعت چه نقشی دارد بحث‌های عقلی می‌شود، بنابراین در مورد احکام هم مطالبی می‌بینید. آنچه که به آن فلسفه احکام می‌گویند یعنی اینکه حکم‌ها برای چه هستند جزء کلام محسوب نمی‌شود. کلام، بطور کلی‌تر در مورد اصول دین و پرسش‌های مطرح، می‌باشد. از قرن دوم قبل از اینکه در بین مسلمان‌ها مباحث فقهی خیلی داغ شود شاید اختلافات و مباحث کلامی بود که خیلی داغ شد و فرقه‌هایی ایجاد شدند. در فقه هم از قرن دوم اختلاف بود و مکاتب به وجود آمدند ولی علم کلام اختلاف‌های شدیدی باهم داشتند. بحث‌هایی مانند اینکه کلام خدا ازلی است یا خیر، این یک بحث کلامی است. عده‌ای کلام خدا را ازلی می‌دانند اما عده‌ای نمی‌دانند. مثلاً جهان می‌تواند ازلی باشد یا خیر.

۳- ادامه بحث جلسه قبل در مورد احکام خانواده

   خیلی این موضوع طولانی شد، به بحث جلسه گذشته می‌پردازیم. یادآوری که اگر این بحث را نمی‌کردم اول جلسه باید می‌گفتم اتفاقاً فکر می‌کنم الان جای خوبی است برای اینکه این را بگویم در همین جلسه نمونه‌ای از هدفی که از این بحث‌ها داشتم را إنشاءالله خواهید دید. در جلسات اخیر اوائل جلسه برمی‌گشتم یادآوری می‌کردم که احکام فردی را گفتیم و به احکام جمعی رسیدیم و وسط آن احکام خانواده است. می‌خواهم از ابتدا یادآوری کنم که بحث‌های مقدماتی که درباره انتقاد به کل پارادایم فقه موجود، کردم اینکه فقه تبدیل شده است به وجود یک سری متن و ما قرار است این متن‌ها را بخوانیم، روش‌های بررسی متن داشته باشیم، صحت و سقم اینها را بطور احتمالی تخمین بزنیم اگر احتمال از حدی بالاتر بود از اینها حکم استخراج کنیم و مجموعه‌ای عظیم از دانشی به اسم اصول فقه است که به ما یاد می‌دهد چگونه می‌توانیم از روایات و گزاره‌هایی که موجود است چیزهای دیگر استنتاج کنیم. کلی قواعد فقهی وجود دارد، اساس پارادایم این است: فقه عبارت است از کنکاش در آن متون، یک چیزهایی موجود است و قرار است همان‌ها را بیرون بکشیم.

   قطعاً همه فقه شاید این نباشد، بالاخره اینکه صورت مسئله‌ها را خوب درک کنیم منتها مین استریم (جریان اصلی) بیشتر صرف همین می‌شد. آن موقع اسم خوبی به نظرم نرسید که روی آلترناتیو آن بگذارم، آلترناتیو آن اینگونه است که شما سعی می‌کنید احکام و شریعت را بعد از اینکه فهمیدید که چه احکامی در شریعت وجود دارد زمان آن را هم خوب بشناسید و بتوانید سعی کنید یک تئوری کلی بسازید که این احکام چرا خوب هستند، ما را به کجا می‌رسند. یک تئوری داشته باشید که قرار است انسان به کجا برسد؟ مانند مثال نقشه: قله‌ای که می‌خواهیم به آن برسیم را در تئوری برای خودمان مشخص کنیم که در این تئوری انسان قرار است به اینجا برسد آنهم مطابق بحث‌های انسان‌شناسی که هم می‌تواند از مباحث عقلی و یا از قرآن یا از هر منبعی گرفته شود؛ انسان چنین موجودی است، چنین پتانسیلی دارد، قرار است به اینجا برسد، وضعیت موجود و جغرافیا این است. بنابراین انسان باید راهی طی کند تا به آنجا برسد و شریعتی که ما در مورد آن صحبت می‌کنیم همان راه است.

۱-۳ دیدگاه کلی در مورد شریعت؛ پیش‌نیاز ضروری قبل از بیان احکام شریعت

   دلیل اینکه خوب است در این جلسه یادآوری کنم که باید یک دیدگاه کلی داشته باشم این است که چرا زن و مرد وجود دارند و در مورد خانواده بحث می‌کنیم. خداوند چرا انسان را خلق کرده است و اینکه چرا انسان را دو جنس خلق کرده است. بر حسب اینکه چه تصوری از علت خلقت زن و مرد دارم و چرا انسان دو جنس دارد براساس این تصور می‌توانم بفهمم که چرا باید اینها با هم ازدواج کنند. چرا باید تک همسری باشد یا نباشد، ازدواج به این معنا که یک قرارداد اجتماعی باید بین این دو نفر منعقد شود تا بتوانند با هم زندگی مشترک داشته باشند. این تصورات کلی و بحث‌هایی که آقای سروش می‌خواهند بگویند همین است. شما، تا تصوری از این نداشته باشید که جهان چیست، هدف از شریعت چیست، انسان‌شناسی، چرا انسان دو جنس است، خداوند چرا برای انسان دین فرستاده است، قرار است شریعت چه کاری کند (اینها بحث‌هایی نیست که در همه کتب فقهی دیده شود) به نظر من همه کتب فقهی باید اینگونه شروع شوند یک مقدماتی باید بگوییم بعد وارد احکام شریعت شویم که چه هستند و سعی کنیم بفهمیم قرار است اینها ما را به کجا ببرند. شریعت مانند دفترچه راهنما است و ما را به راهی به همین اسم می‌برد. شریعت یا طریقت هر چه می‌خواهید اسم آن را بگذارید راه رفتن از جاده است. اگر بدانم به کجا می‌خواهم بروم راهنمای خیلی بزرگی است، مثلاً جایی که شک دارم این روایت یا آن روایت درست است، این قاعده اصول فقهی یا آن قاعده اصول فقهی درست است. اختلاف‌های بین فقها چگونه پیش می‌آید؟ بعضی‌ها ممکن است قواعد اصول فقه را قبول نداشته باشند. علمی به نام علم رجال وجود دارد که با هم اختلاف دارند و در مورد نحوه تعیین صلاحیت فقها بحث می‌کند که بطور مثال این فرد، فقیه موثقی است یا خیر، فلان کتاب کتاب اصیل و درست است یا خیر.

   بر مجموعه احتمال‌هایی که روی احادیث نسبت می‌دهند نیز اختلاف‌هایی وجود دارد که قابل رفع هم نیست. روی نحوه‌های استنتاج هم اختلاف‌ وجود دارد بعضی از قواعد را بعضی‌ها قبول ندارند یا نسبت به آن تردید دارند و زیاد استفاده نمی‌کنند؛ تبعاً گزاره‌هایی که نتیجه می‌شود، چون گزاره‌های اصلی و روش‌های استنتاج تفاوت دارند، با هم فرق خواهند داشت و بین فقها اختلاف‌هایی ایجاد می‌شود. البته این یک دیدگاه کاملاً ایده‌آل شده است چون فرض بر این است که همه فقها این کار را انجام می‌دهند منتها اینگونه که آقای جوادی آملی و به درستی می‌گویند و اگر سیلابس درس‌های حوزوی را مشاهده کنید اصولاً هر فقیهی به رجال و احادیث رجوع نمی‌کند. معمولاً فقیه همان کتب را می‌خواند، البته در درس‌های آنها می‌بینید که یک مکاسب، ۲۵ سال طول می‌کشد؛ یکی از فقها درس‌های خیلی طولانی می‌دهد، هزار جلسه صحبت می‌کند چون برای تک تک اینها رجوع می‌دهد: که مثلاً این روایت است و ریشه‌های آن را می‌گوید. لزوماً هر کسی که قرار است مجتهد شود اینگونه نیست که خودش خیلی تلاش کرده باشد، از یکی از علما شنیدم که استادِ شیخ انصاری مردد بود که در مورد ایشان درجه اجتهاد بدهد یا خیر می‌گفت رجال او ضعیف است. علمایی در قم هستند که می‌گویند خیلی‌ها به شیخ انصاری به عنوان بزرگ‌ترین فقیه معاصر نگاه می‌کنند و می‌گویند در رجال خیلی فقیه نیست، در اصول فقه نبوغ زیادی دارد و استدلال‌های جالب می‌کند.

   آلترناتیو (Alternative – جایگزین) پارادایمی که به صورت ایده‌آل اینگونه کار می‌کند این است که سعی کنید یک تئوری کلی از جهان‌شناسی، انسان‌شناسی، خداشناسی داشته باشید اینکه دین به چه کار می‌آید و انسان قرار است به کجا برسد و جهان چگونه است، روانشناسی انسان چگونه است، چرا نماز خواندن و روزه گرفتن و … مفید است، چگونه اثر می‌گذارد و چگونه قرار است ما را به آنجا برساند؛ همانطور چرا باید جامعه تشکیل بدهیم. این پارادایم دیگری است که شما تشخیص بدهید در زمانه حاضر چه کاری را باید بکنید یا نکنید، علاوه بر اینکه در هزار و خورده‌ای سال قبل روایتی وجود دارد که گفته باشد در آن زمان این کار را بکنید یا نکنید ممکن است به وضوح تشخیص بدهم اگر الان این کار را بکنم خلاف مقاصد مربوطه است یعنی تشخیص بدهم در آن زمان این کار در جهت آن مقصد بود که می‌خواستیم به آن برسیم و الان خلاف آن شده است. مخصوصاً در زمینه‌های اقتصادی و اجتماعی که خیلی وقت‌ها ممکن است چنین موردی پیش بیاید.

   آن موقع گفتم فقه معنوی، امروز که داشتم می‌آمدم به نظرم رسید پارادایم موجود را طبق اصطلاحاتی که در همین مناظره استفاده شد شاید بتوان به آن فقه صورتگرا گفت چون کلاً با صورت احکام سروکار دارد و اینگونه نگاه کردن را می‌توانیم فقه معناگرا نامگذاری کنیم. بیشتر توجه‌اش به معنای احکام و اینکه چه کاری می‌کنند و چه تأثیری دارند، چرا وضع شدند و به اینجور موارد وزن بیشتر می‌دهند. فقه معناگرا فقه صورتگرا را به عنوان مقدمه خودش لازم دارد، اینکه بفهمد احادیث چه هستند و چه استنتاج‌هایی می‌توان انجام داد، ولی بعداً انگار منبع دیگری هم است. فکر می‌کنم قبلاً هم فرق آن با بحث فلسفه احکام را گفته‌ام و آن، این است که معمولاً در مورد یک حکم در فلسفه احکام مستقلاً فکر می‌کنند، تئوری جامع در مورد شریعت که از جهانشناسی ناشی می‌شود ارائه نمی‌کنند که سعی کنند همه شریعت را از اول تا آخر در آن بچینند و جا بدهند. مثلاً اگر حجاب را بپرسید به شما یک جوابی می‌دهند، در مورد زن و مرد به شما چیزی می‌گویند ممکن است خوب یا بد باشد و ممکن است این دو جواب با هم ناسازگار باشند. اینکه باید تلاش خیلی بزرگی صورت بگیرد، این حجم عظیم تلاشی که مسلمان‌ها در هزار و سیصد تا هزار و چهارصد سال کردند و این علم فقه را به وجود آوردند، اصول فقه با این همه شاخ و برگ، ایجاد شده است و بحث‌ها و کتاب‌های حدیثی که نوشته شده است، کتاب‌های رجال و این همه مباحث، همه اینها مرحله اول را انجام می‌دهند تا سعی کنند روایات صحیح را استخراج کنند و بتوانند از آن نتایجی بگیرند. فکر می‌کنم چند برابر این تلاش لازم بود که این تئوری‌ها را بسازند.

   چرا این مطلب را یادآوری می‌کنم؟ چون تعجب نکنید از اینکه مثلاً درباره حج و جهاد صحبت می‌کنم، ممکن است یک نفر مطلب دیگری بگوید و من می‌گویم این هم ممکن است. من متولی ساختن یک تئوری جامع نیستم، من فقط می‌گویم می‌توان این کار را انجام داد. بنابراین ممکن است صد سال طول بکشد تا واقعاً چنین تئوری ساخته شود یعنی هزاران نفر باید سعی کنند چیز جامعی درست کنند تا فلسفه تمام احکام سراسری باشد و کل شریعت را دربربگیرد. توضیحاتی که می‌دهیم متناقض و موردی نباشند، فرق این مطلبی را که می‌گویم با فلسفه احکام این است. شما وقتی درباره فلسفه یک حکم سؤال می‌پرسید معمولاً کنجکاوی ندارید و طرف مقابل هم جوابی به شما نمی‌دهد که چرا شریعت آمده است، یا مطلبی در مورد انسان‌شناسی به شما نمی‌گوید. سعی می‌کند با مقدار داده‌هایی که دارید شما را قانع کند حجاب خوب است، چرا؟ حجاب باعث این می‌شود که گناه کمتر شود، چه چیزی گناه است، چرا گناه است.

   بحثی که من می‌گویم شامل اخلاق می‌شود، در واقع به نوعی فلسفه اخلاق داخل آن است و شامل این می‌شود که چرا بعضی از اعمال گناه هستند، گناه چیست. اینگونه نیست که مسلمان‌ها این بحث‌ها را منسجم به عنوان یک رشته نکرده باشند ، مثلاً در مورد اینکه گناه چیست و چه تأثیری می‌گذارد، ممکن است مطالب بسیار زیادی پیدا کنید. عرفا گفتند، حکما گفتند، فقها هم گفتند، همه بحث‌هایی کردند. ولی اینکه این مطالب را یکپارچه کرد مثلاً نقشه کلی داشت در مورد اینکه انسان چیست، جهان چگونه است، قرار است به کجا برود، گناه عملی است که مانع می‌شود و چرا مانع می‌شود. حداقل لازم است تلاشی به اندازه فقه انجام شود که هزاران نفر در طی بیش از هزار سال برای تکمیل آن تلاش کردند. البته تلاشی که الان شروع شود در این دوران کاری که هزار و خورده‌ای سال قبلاً طول می‌کشید ممکن است ظرف ۴۰-۵۰ سال به جای خوبی برسد.

   من یک بار در جایی آمار خیلی جالبی در مورد دانشمندان و حجم مطالب علمی که منتشر شده است، دیدم. مثلاً از اول تاریخ تا هزار و نهصد فلان که درصد کوچکی از آنها در ۱۰-۱۵ سال اخیر منتشر شده است: انفجار تعداد آدم‌هایی که کار علمی می‌کنند و سرعت کارشان، راه‌های ارتباطی و سرعت ارتباطات. چقدر کار تکراری داشتیم؛ در گوشه و کنار دنیا آدم‌هایی تا همین صد سال پیش کارهایی می‌کردند و از کارهای هم خبر نداشتند. من این را معمولاً به دانشجوها می‌گویم، حدود ۳۰ سال پیش خودم دانشجوی دکتری که بودم دلهره داشتیم مسئله‌ای که استاد به ما داده است تکراری است یا خیر، روی آن کار نکنیم اگر تکراری باشد. این بلا در معاصر ما روی دانشجویی از دانشگاه تهران، آمده بود، رشته او آنالیز بود مسئله‌ای را حل کرده بود و برای مجله‌ای فرستاده بود، گفته بودند ۵ سال پیش یکی در ایتالیا آن را حل کرده است و مقاله را نپذیرفتند.

به یاد می‌آورم وقتی دانشجوی دکتری بودیم گوگل آمد، مسئله‌ای را کار می‌کردیم، قبل از دفاع، دانشجویی که با ما کار می‌کرد یک مقاله پیدا کرد و گفت که در این مورد کار شده است. قبل از اینکه شروع کنیم یک مقاله پیدا شد، mathscinet آمده بود هنوز گوگل اسکولار (Google scholar) نبود ولی می‌شد سرچ (جستجو) کرد. برای انجام کار علمی در دوران خوبی هستیم بنابراین معتقدم انرژی به اندازه کل انرژی که برای فقه صرف شده است، لازم است. معنی آن این نیست که قرار است هزار و خورده‌ای سال طول بکشد. واقعاً اگر عده‌ای به صورت منسجم کار کنند، یک چیزهایی ایجاد می‌شود. خطری که علما احساس می‌کنند چیست؟ در مورد مسائل کلامی، فلسفی و انسان‌شناسی توافق نیست، لذا باید مکاتب فقهی متفاوتی باشد. همانطوری که شاید در مورد هیچکدام از فلسفه احکام نتوان توافق پیدا کرد که فرضاً حجاب برای چیست؟ بنابراین دچار تشدد از نظر مکاتب مختلف فقهی می‌شویم که یکی اینگونه نگاه می‌کند و تئوری‌های آن بر این اساس است که شریعت برای فلان منظور آمده است. همین الان در این کلاس اختلافی است بنظر یکی از آقایان که امروز حضور ندارند، قسمت‌های اجتماعی پررنگ‌تر است. حس من این است، هدف اصلی ساخته شدن انسان کامل است. یکی از دوستان معتقد است که هدف ساختن امپراطوری است، به شوخی می‌گویم منظورشان این نیست. واضح است اینها مورد اختلاف هستند.

۴- احکام خانواده

۱-۴ چرا انسان به صورت دو جنس آفریده شده است.

   به عنوان یک آرزو این را مطرح می‌کنم که برای مثال در مورد احکام خانواده اینکه چرا زن و مرد به وجود آمده است می‌توان دو جور فکر کرد:

۱- خود این زن و مرد و عشقی که به هم پیدا می‌کنند خیلی مهم است. جهان اینگونه خلق شده است که دو جنس خلق شود مانند نظریه افلاطون، دو نیمه جدای از هم هستند، به هم می‌رسند و به کمال می‌رسند. زمینه‌ای است برای اینکه انسان عشق را احساس کند و این احساس عشق زمینه حیات و پیدا شدن عشق به خداوند است. یکی هم می‌تواند چنین نگاهی داشته باشد. این مقدمه را گفتم چون این حرف‌ها جزو این جلسه بود و باید مطرح می‌کردم.

۲- مهم این است که انسان پدر و مادر داشته باشد، تولید مثلی باید انجام شود  و آن تولیدمثل دو جنسی است، انسان وقتی متولد می‌شود مهم است که دو والد داشته باشد، والدی که انگار یک جنبه از خداوند را در خود دارد. برای فهم دو جنسی بودن، به فرزند نگاه کنیم. یک بار زن و شوهر اصل هستند، یک بار پدر و مادر اصل هستند، وزن کدام بیشتر است؟ من این را به عنوان یک آرزو مطرح می‌کنم ای کاش روزی مکاتب فقهی اختلافشان از این چیزها ناشی شود. یکی بگوید عشق بین زن و مرد اصل است دیگری بگوید نه وجود پدر و مادر اصل است، با هم هر چقدر بخواهند اختلاف پیدا کنند اشکالی ندارد. اختلاف در این مورد نباشد که قاعده نفی عسر و حرج را قبول دارد یا خیر. امروزه فقها با هم هزار جور اختلاف دارند، این اختلافات از کجا می‌آید؟ فلان بن فلان موثق بود یا نبود یا اینکه فلان قاعده را قبول دارید یا ندارید. ای کاش اختلاف‌ها به انسان‌شناسی برگردد، برای موارد معنی‌داری باشد. من مرجع تقلید خود را اینگونه انتخاب کنم: بگویم این فقیه از آنهایی است که به شریعت اینگونه نگاه می‌کند. یک مورد معنادار باشد مثلاً بگویم آقای فلان رفع عسر و حرج را خیلی قبول دارد پس به او اعتقاد پیدا کنم یا قاعده بینه را خوب استفاده می‌کند. فرد دیگر دنیا را همانطوری که هست می‌بیند و بر این اساس فقه خود را بنا کرده است.

   این را به بحث احکام خانواده رساندم، در احکام خانواده موردی که اساس درک است این است که درک کنیم چرا خانواده باید وجود داشته باشد؟ انسان‌ها چرا مانند تک سلولی‌ها تولیدمثل نمی‌کنند؟ اگر یک جنس باشد تولیدمثل بدین صورت است که نه پدر و مادری و نه زن و شوهری وجود دارد. یک نفر هرچه عمیق‌تر بفهمد که این ماجرا چیست، درک عمیق‌تری پیدا می‌کند که خانواده چیست، خانواده ایده‌آل چیست، چرا اینگونه شده است و چرا انسان اینگونه است که باید خانواده تشکیل بدهد که به جایی برسد؛ قرار است انسان خلیفه خداوند در زمین باشد. اگر دو جنس باشد چه کمکی می‌کند؟ تئوری باید داشته باشد که به این دلیل انسان به صورت دوجنسی آفریده شده است.

۲-۴ ضرورت وجود خانواده

   من فکر می‌کنم در بحث‌های مربوط به آفرینش و سوره نور مواردی را گفتم و در این جلسه قصد ندارم به این سؤال جواب بدهم، می‌خواهم کاری را که می‌کردم ادامه بدهم و آن این است که یک شمای کلی از احکام خانواده بگویم. مخصوصاً می‌خواهم امروز در مورد رابطه پدر و مادر با فرزندان صحبت کنم، فعلاً جزء فقهایی هستم که موقتاً فکر می‌کنم پدر و مادردار بودن است که در کمال انسان خیلی مهم است. قبل از همه یک مطلب خیلی کلی می‌گویم، به احکام خانواده که در شریعت نگاه کنید فکر می‌کنم یک موارد خیلی واضح را می‌بینید. جدای از این که چقدر نگاه شما به خانواده عمق فلسفی داشته باشد. موردی که به نظر من خیلی واضح است، این است که به نظر می‌آید که بخش عمده‌ای از احکام در این جهت است که روابط جنسی منحصر درون خانواده باشد و در آن خانواده در اتاق باشد. شما چقدر احکام دارید؟ احکام حجاب اینگونه هستند. در مجازات‌های روابط خارج از خانواده، کلی تنبیه هست که کسی غیر از خانواده هیچ نوع رابطه جنسی نداشته باشد.

   اینگونه به نظر می‌رسد که رابطه جنسی فقط برای زن و مرد قابل قبول است. اگر ۵۰ سال پیش می‌خواستم چنین جلساتی برگزار کنم این قسمت خیلی مناقشه‌برانگیز نبود الان به نظر می‌آید روابط زن و مرد خیلی بورینگ (Boring – خسته‌کننده) است، احکام بدی است. باید توضیح بدهیم که چرا احکام در این جهت است که گویا فقط روابط زن و مرد باید وجود داشته باشد. کل احکام را که نگاه می‌کنید، همانطور که با تأکید زیاد در سوره نور آمده است و در جلساتی که در مورد سوره نور بود بحث کردیم. انگار حصاری ایجاد می‌شود، یک زن و مرد داخل این حصار هستند مخصوصاً این را تأکید می‌کنم در آن احکام،  نمی‌توان با محارم ازدواج کرد، در آن حصار فقط یک رابطه جنسی مجاز وجود دارد یعنی پدر و دختر، مادر و پسر رابطه ندارند. بعضی از فرق و ادیان منعی در ازدواج با محارم نمی‌دیدند. ازدواج محارم حصار را از بین می‌برد، در آن حصار یک زن و مرد است. اگر برای عشق زن و مرد اصالت قائل باشید مانند این است که تمام این احکام کاری می‌کنند واحدهایی از عشق بین زن و مرد به وجود می‌آورند. چیزی به اسم بیت و خانواده است که حصار دارد در آن هم یک اتاق است و آن، مخصوص رابطه بین زن و مرد است. برادرها و خواهرها با هم رابطه ندارند. توصیفی که در سوره نور است این تصور را می‌دهد که رابطه جنسی و عشق بین زن و مرد خیلی مقدس است و خیلی می‌تواند برای کمال انرژی تولید کند به شرط اینکه چنین چیزی اطراف آن باشد. مانند یک انرژی که باید آن را متمرکز کرد تا خوب کار کند. این دقیقاً توصیفی است که در سوره نور در مورد خانواده وجود دارد.

   به نظر من بسیاری از احکام در این مورد است که با چه کسی می‌توان ازدواج کرد، با چه کسی نباید ازدواج کرد، روابط جنسی به غیر از زن و مرد مجاز نیست، حجاب داشته باشید، نگاه نکنید. برای ایجاد تمرکز در یک محیط محافظت شده است گویا می‌خواهید موشک هوا کنید، همه سوخت‌ها را جمع می‌کنیم، دستگاهی درست می‌کنیم که بتوانیم از اینجا به سمت آسمان شلیک کنیم. بسیاری از احکام این حس را به آدم می‌دهد: حس تمرکز بر خانواده و روابط جنسی.

   اگر چنین توصیفی از فلسفه کلی در مورد جنسیت و رابطه زن و مرد که برای خودتان دارید (هرچه می‌خواهد باشد) را بپذیرید، توصیفی که به نظر می‌رسد احکام در جهت چنین تمرکزی هستند و اگر ندانید و احکام شرعی را نشنیده باشید، اگر از شما بپرسم تعدد زوجات چیز خوب یا بدی است یا باید باشد یا خیر حس شما چیست؟

حضار: منفی می‌شود

خیلی واضح است که منفی ‌شود. اینکه یک مرد بخواهد ۴ موشک هوا کند، اگر معنایی برای این رابطه قائل باشید حس مثبتی حداقل نسبت به تعدد زوجات ندارید. یک نفر ممکن است بگوید به دلایل اقتصادی، آن بحث جدایی است و اینکه در یک شرایطی تعدد زوجات ممکن باشد، نیز جدا است. به قرآن هم که نگاه می‌کنید به نظر می‌رسد همینگونه مطرح کرده است. وقتی دانش آموز بودم دفعه‌های اولی که قرآن را می‌خواندم مورد بدیهی که در قرآن وجود داشت: نهی نسبت به تعدد زوجات. چون باید عدالت را رعایت کرد و می‌گوید نمی‌توانید عدالت را رعایت کنید. انسان اگر با تقوای باشد و این آیه را بخواند می‌ترسد. در سوره نساء موضوع، سرپرستی ایتام است و مقدمات آن کاملاً اقتصادی است که می‌توان آن کار را کرد.

   اینکه این موضوع تبدیل به مستحب شود که الان در بسیاری از ممالک اسلامی چنین حسی نسبت به تعدد زوجات وجود دارد نتیجه‌اش این است که از بحث‌های مربوط به خانواده در شریعت، فهمی وجود ندارد. فکر می‌کنم اگر یک نفر سعی کند ذره‌ای بفهمد، حس منفی پیدا می‌کند که مستحب نیست، ممکن است در جاهایی بتوان این کار را کرد، چرا باید این کار را کرد، بحث جدایی است و احتمالاً پیدا نمی‌شود که این حس را بدهدکه هرچقدر بیشتر باشد، بهتر است. شما یک تئوری درست کنید که تعدد زوجات در آن موضوع خوبی دربیاید منتها تئوری شما باید شامل کل شریعت و احکام خانواده و… باشد. اگر توانستید یک تئوری ارائه بدهید که چرا زن و مرد خلق شدند، رابطه آنها چیست و در قرآن در مورد آن چه نوشته شده است، آنوقت بگویید طبق این تئوری واضح است و حس مثبتی وجود دارد، باید مشخص کنید که چرا ۴ ؟، احتمالاً هر ماه ۴ هفته است. من می‌دانم ماه ۴ هفته نیست وقتی می‌خواهم حرف الکی بزنم جلوی من باز است و هرچیز الکی می‌توانم بگویم. سال چهار فصل است این راحت‌تر است.

حضار: سؤال من مربوط به موضوع خانواده نیست، شما قائل به این هستید که ضروری است پیکره‌ای از دانش به وجود بیاید که مانند فقه عمل کند. اینجا بحثی که مطرح می‌شود این است که چرا بحث‌های فلسفی و فقهی اینقدر پیچیده می‌شود؟

تئوری من این است که این مسئله به خاطر انتزاعی شدن است، شاید قرار است بحث اخلاقی، انضمامی باشد. قرار است با مصداق باشد. اگر بخواهیم مفهومی درست کنیم خودش ما را به جایی می‌برد که فقها کشیده شدند. می‌توانیم قیدی به پیکره دانش بزنیم که ترجیحاً مصداقی باشد و مفهومی نباشد. شاید لازم نباشد خیلی مفهوم‌پردازی کنیم، مثل یک فیلم یا تصویر که می‌تواند اثر اخلاقی یا هنری داشته باشد و اثرش خیلی بیشتر از تئوری‌پردازی است. شاید جنس آن علم به صورت بنیادی باید عوض شود. اگر بحث تئوریک باشد شاید دوباره وارد فقه شوید.

در فقه وارد نمی‌شویم چون کار دیگری انجام می‌دهیم ولی من هیچ ابایی از پذیرش آن ندارم، همانطوری که اگر موضوع امپراطوری مطرح شود مقاومتی نمی‌کنم چون نمی‌خواهم بگویم این علم را احداث می‌کنم. از ابتدا گفتم که در مورد چه موضوعی حرف می‌زنیم یعنی آلترناتیو چه می‌تواند باشد. باید در این موارد صحبت کنیم. بنابراین شما می‌گویید که از نظر متودولوژی این آلترناتیو می‌تواند از این نظر که چه درجه‌ای از انتظار را تحمل کند، متفاوت باشد. از اینکه مکاتب چنین اختلاف‌هایی داشته باشند خوشحال می‌شوم. اختلاف‌ها معنی دار باشند. اگر اختلاف‌ها متودولوژیک باشند خیلی بهتر است از اینکه در مورد وثاقت یک راوی باشند که به هیچ عنوان آنها را نمی‌شناسیم، ولی ادعا می‌شود به اندازه کافی اطلاعات در مورد آنها وجود دارد.

حضار: در دین یهودیت چنین اتفاقی افتاده است؟

من نمی‌خواهم بگویم فقه ما تحت تأثیر فقه یهودی به وجود آمده است ولی قطعاً برخورد با علمای یهودی و یهودی‌هایی که مسلمان شدند در گرایش‌های فقهی مسلمان‌ها تأثیر داشتند. فقه آنها هم همینگونه است یعنی خیلی صورتگرا است.

در آثار مسلمان‌ها و قطعاً در یهودی‌ها و مسیحی‌ها مواردی به این شکل وجود دارد. بحث‌های مربوط به فلسفه شریعت و فلسفه فقه و فلسفه احکام پراکنده بود، اینکه برای آن اسم بگذاریم و آن را منسجم کنیم شاید بعنوان یک کار جدید محسوب شود. واقعاً اگر یک نفر بخواهد چنین کاری انجام بدهد قطعاً اولین کاری که باید بکند جمع‌آوری کلی اطلاعات مشابه در شریعت‌های مختلف است.

فلسفه دین به معنای مرسوم آن نیست؛ یک سری پرسش‌های بسیار بنیادی درباره خدا و مسئله شر است. پرسش‌های فلسفی مربوط به اعتقادات دینی است که در آنجا بحث می‌شود. ممکن است یک نفر از آنجا کمک بگیرد. خیلی پرانتز بدی است ولی باز نتیجه گوش کردن به مناظره است، خیلی راحت وسط بحث، هر جایی که لازم شود می‌گویند فقها کاری که انجام می‌دهند این است که شریعت را استنتاج می‌کنند. یک مقدار که فشار آورده شود که چرا فلان کار را نمی‌کنید و فقط بحث‌های لفظی می‌کنید می‌گویند فقه همین است، دانش فقه این است. همیشه دوست دارم به فقیهی که این حرف را می‌زند بگویم اگر شما دانشی که تنظیم کردید این است که روایات را بخوانید و احکام را استنتاج کنید و یک کتاب مشتمل بر احکام بنویسید پس شما حق آموزش احکام را ندارید. آن تخصص دیگری است و برای آن آموزش ندیدید، از آن مهمتر حق اجرای احکام هم ندارید. اگر دانش شما این است که یک سری کتاب و روایت بخوانید و یک سری استنتاج انجام بدهید شما یاد نگرفتید و می‌بینیم که بلد نیستید با مردم حرف بزنید و آموزش بدهید. در آموزش حتماً باید مطالبی درباره اینکه مثلاً آموزش نماز این باشد که دولا راست شود و اذکار را بگوید، آیا آموزش شما این است؟ این آموزش غلطی است. شما باید آموزش را دست کس دیگری بدهید، باید یک رشته دیگر درباره آموزش دین به مردم ایجاد کنید و آن باید شامل این باشد که با مردم و با بچه‌ها چگونه حرف زده شود، که بلد نیستید، با نوجوان‌ها بلد نیستید حرف بزنید و با جوانان و بزگسالان هم بلد نیستید حرف بزنید. کلاً نمی‌توانید با آدم‌ها ارتباط برقرار کنید، آموزش نمی‌توانید بدهید و نمی‌توانید اجرا هم کنید چون برای آن آموزش ندیده‌اید. هر وقت فقیهی در این لاک می‌رود که می‌گوید کار من نیست بعد می‌بینید همه چیز را کار خودشان می‌دانند تا مرحله اجرا و حکومت کردن و اینکه بانک باید چه کاری انجام بدهد هم تشخیص‌های خودشان را دارند. اگر حمله کنید به لاک دفاعی خود می‌روند، این یک پرانتزی بود که تأثیر گوش کردن به مناظره است.

۳-۴ رابطه فرزندان با والدین (احسان به والدین، عدم اطاعت از والدین)

مطلبی که در این جلسه بیشتر میل داشتم صحبت کنم درباره موضوع پدر و مادردار بودن است. من قبلاً هم از این اصطلاح استفاده کردم، روابط عمودی در خانواده، و اینکه شما در مورد روابط بین فرزند با والدین و والدین با فرزند در قرآن احکام و شرائع روشنی می‌بینید. اساس آن، اهمیت دادن به رابطه فرزند با والدین است و آیاتی که بارها و بارها در قرآن آمده است. واقعاً به این تکرارها عادت کرده‌ایم ولی اگر یک مقدار خرق عادت (آشنایی زدایی) کنید، اینکه چندین بار در قرآن بعد از اینکه به خدا ایمان داشه باشید و شرک نورزید آمده که «بِالوالِدَینِ اِحساناً»، انگار حکم دوم شریعت است. گناه بزرگ این است که را اجرایش نکنید، انگار بعد از شرک چیزی که از آن نهی می‌شویم احسان نکردن به والدین است. این مقدار اهمیت دادن به این موضوع تعجب‌آور است و مورد تعجب‌آور دیگر اینکه بارها بعد از «بِالوالِدَینِ اِحساناً» گفته می‌شود «ولا تُطِعهُمَا» از آنها اطاعت نکنید، احسان کنید و اطاعت نکنید. شرک یعنی اینکه شما را به یک چیز باطل دعوت کنند، آنچه که خدا نمی‌خواهد. عقل و شرع به شما می‌گوید، خداوند از شما این را می‌خواهد، ولی والدین شما مؤمن نیستند یا جاهل هستند و نمی‌فهمند شما را به کار دیگری می‌خواهند وادار کنند نباید از آنها اطاعت کنید.

به نظر من اولی تعجب‌آور است که چقدر مورد مهمی است که بلافاصله بعد از توحید، به احسان به والدین دعوت می‌شویم. و چقدر مهم است از آنها اطاعت نکنیم، احسان کنیم و اطاعت نکنیم. این دو چقدر با هم قابل جمع هستند، من از پدر و مادر خود اطاعت نمی‌کنم ولی نسبت به آنها مهربان هستم. من میل داشتم بعضی از آیات را بخوانم چون به نظر من آیات تأثیرگزاری هستند. چند بار این حرف را گفتم که احسان به والدین هیچ تبصره‌ای ندارد، مطلق است. مهم نیست والدین شما چه کسانی هستند و چه بلایی سر شما آوردند. والدین مخوفی را در نظر بگیرید که هر بلایی سر بچه‌های خود می‌آوردند اگر یکی از بچه‌های آنها مؤمن است این حکم نگفته است اگر پدر و مادر شما مهربان هستند، غذا به شما دادند یا ندادند، هیچ تبصره‌ای وجود ندارد. جایی ندیدم کسی بگوید شرطش این است که والدین خدمتی به اولاد بکنند، خدمت نکردند ظلم هم کردند ولی «بِالوالِدَینِ اِحساناً». این عمق آن را بیشتر می‌کند، همانطوری که شرک و توحید هیج تبصره ندارد احسان به والدین هم تبصره ندارد، اگر در شرایطی بتوان مقداری شرک ورزید در مورد احسان به والدین هیچ شرط و تبصره‌ای گذاشته نشده است.

آیات می‌گوید «فَلَا تَقُلْ لَهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا»(اسراء:۲۳): کاری کنید، حرکتی انجام دهید یا چیزی بگویید، در روایات است جوری نگاه نکنید که حس بدی به آنها دست بدهد. در این حد مواظبت در روابط فرزند نسبت به والدین، والدین هرچی می‌خواهند باشند، خیلی از فرزندان مؤمن ممکن است والدین مشرک داشته باشند. نمونه آن حضرت ابراهیم است که پدر او بت‌تراش است، با پدر خود صحبت می‌کند چگونه با او حرف می‌زند. از پدر خود اطاعت نمی‌کند ولی سعی می‌کند پدر خود را هدایت کند ولی لحن صحبت اینگونه نیست که بی‌ادبی و بی‌احترامی در آن باشد. هیچگونه بی‌ادبی و بی‌احترامی پذیرفته نیست و اگر بتوانید کار مثبتی برای آنها انجام بدهید ولی انجام ندهید پذیرفته نیست. احسان کردن به معنای کلی؛ باید نگاه کردن و حرف زدن شما زیبایی و حسن داشته باشد. اگر می‌دانید از کاری خوشحال می‌شوند برای آنها انجام بدهید.

۴-۴ سیر تکامل استقلال روانشناسی فرد: اطاعت از والد و سپس رشد بالغ

یک مطلب روانشناسی می‌گویم، و می‌خواهم در مورد آن و عمق این مطلب صحبت کنم که نشان می‌دهد چقدر رابطه با پدر و مادر مهم است ولی هر چقدر فرزندی احسان به معنای اینکه ارتباط فعال در مقابل پدر و مادر خود داشته باشد یعنی برنامه داشته باشد که چه کارهایی بکند که خوشحال شوند و خوشایندشان باشد و به نظر آنها زیبا باشد. هدیه برای آنها بخرد، یک نفر هر چقدر بیشتر فعالیت کند با عرض پوزش جا برای اطاعت نکردن بازتر می‌شود. چون هدف این است که نیکی کنید و اطاعت نکنید، کسی که کار مثبتی نمی‌کند فقط در مواردی با والدینش اختلاف عقیده دارد، فکر می‌کند خدا از او چیز دیگری خواسته است یا عقل او چیز دیگری می‌گوید یا احساس می‌کند خدا او را مثلاً برای پزشک شدن خلق نکرده است. یکی از اختلافات بین والدین و فرزندان در دوران مدرن در مورد انتخاب رشته است. فرزندی در سن ۱۸ سالگی به این نتیجه رسیده است که خداوند او را خلق کرده است تا نقاش شود پدر او می‌بینید او با استعداد است و می‌تواند پزشک شود با او قهر می‌کند و اگر دنبال نقاشی برود، عاق والدین می‌شود.

همین فرزند اگر از نظر احسان و رفتار محبت‌آمیز فعال‌تر بود جا برای تمرد باز می‌شد، از صبح تا شب اگر به فکر این نباشید که پدر و مادر خود را شاد کنید و کار مثبت نکنید، تمردی که انجام می‌دهید خیلی جلوه می‌کند و ممکن است آشوب به پا شود. این خیلی حرف خوبی نیست که من زدم، که احسان بکنید تا بتوانید اطاعت نکنید چون خیلی مهم است اطاعت نکنید. واقعاً می‌خواهم در مورد همین صحبت کنم. والدین یک جنبه مثبت دارند از این نظر که اولاً قبل از اینکه به دنیا بیاییم والدین در درون ما وجود دارند. جای خالی پدر و مادر در روان انسان است، وقتی بچه‌ای به دنیا می‌آید مثل اینکه ناخودآگاه بدنبال کسی می‌گردد که در آن جای خالی بگذارد همانطور که از نظر روان‌شناسی مثلاً آنیمایی وجود دارد که از ابتدای زندگی می‌خواهد آبجکتی (Object – شیئی) را جای آنیما (Anima) بگذارد پدر و مادر هم همینطور هستند. در درون ما انگار پدر و مادردار بودن حک شده است، این یک ویژگی است که فرزند دارد. این ویژگی حکمتی دارد که انگار شما با دو وجه هستی و دو جلوه اسماء الهی که اسماء جلال و جمال است از اول آشنا می‌شوید. مهمترین رابطه‌ای که با جهان دارید از طریق پدر و مادر است و اینها برای انسان انگار در ابتدای زندگی جلوه اسماء خداوند در جهان هستند. فعلاً نمی‌خواهم وارد این موضوع شوم.

اینکه گفتم می‌توانیم دو نگاه داشته باشیم؛ اساساً این است که زن و شوهر به وجود بیاید، عشقی به وجود بیاید مهم است یا این مهم است که وقتی متولد می‌شوم بالای سر خود یک موجود نبینم، دو موجود ببینم همانطوری که در جهان دوگانگی جلال و جمال وجود دارد انگار از اول وجود من حالت دوگانگی را در جهان کشف کند.

۱-۴-۴ اطاعت از والدین: منشأ اصلی شرک

نکته منفی چیست؟ والدین منشأ شرک هستند، منشأ اصلی شرک والدین هستند به طور واقعی در قرآن چه چیزی به عنوان عامل اصلی شرک معرفی می‌شود؟ اینکه آدم‌ها از اجدا خود پیروی می‌کنند، از هر کدام از این اقوام می‌پرسند که چه شد و چرا مشرک هستید؟، پاسخ می‌دهند اجداد ما این کار را می‌کردند و ما هم این کار را می‌کنیم. پیروی از پدران، چگونه به ما می‌رسد؟ اصطلاح روان‌شناسی مدرن سوپرایگو (superego) از طریق خانواده مخصوصاً از طریق پدر و مادر در وجود ما انعکاس پیدا می‌کند. جامعه‌ای که انسان‌ها را در آن دعوت کنید که از نظر اخلاقی تبعیت کنند و فرمان‌بردار پدر و مادر باشند جامعه‌ای است که به سمت شرک می‌رود و این شرک از بالا به پایین گسترش پیدا می‌کند. انسان اولین تبعیتی که در زندگی خود می‌کند معمولاً اطاعت کردن از پدر و مادر است. در خانواده بچه تربیت می‌شود و می‌فهمد اگر کار بدی کند تنبیه می‌شود و اگر کار خوبی بکند پاداش می‌گیرد، این را معمولاً به پدر و مادر نسبت می‌دهیم. مهم نیست پدر و مادر واقعی باشند پوزیشن‌هایی که در درون ما هستند مانند والد درونی ما است یک آبجکت خارجی پیدا می‌کند. مهم نیست کسی که بچه‌ای را بزرگ می‌کند، واقعاً پدر و مادر او باشند یا ممکن است زوج همجنسگرا باشند. آن بچه یکی را جای پدر و دیگری را جای مادر می‌گذارد، جای خالی را پر می‌کند و آنچه که در روان او است بدین شکل، آبجکتی برای خود پیدا می‌کند.

موضوع این است که ما تبعیت از غیر خدا را از تبیعت والدین شروع می‌کنیم، والدین ما حق مطلق نیستند دستورات باطلی از بچگی به ما می‌دهند و ما از آنها اطاعت می‌کنیم چرا؟ چون باید امنیت به دست بیاوریم، آنها امنیت ما را تأمین می‌کنند. قبلاً بحث‌های مفصلی کردم که عامل اصلی شرک در جامعه چیست؟ آدم‌ها چرا با جامعه هم‌رنگ می‌شوند؟ سوپراگو چرا خوب کار می‌کند؟ چون آدم‌ها در اجتماع امنیت پیدا می‌کنند. وقتی هم‌رنگ می‌شوند، گوش می‌دهند و همان کاری را می‌کنند که همه انجام می‌دهند، محافظت می‌شوند. این موضوع از داخل خانواده شروع می‌شود، رابطه‌ای که انسان با پدر و مادر خود دارد و میزان تبعیت کورکورانه‌ای که از بچگی وجود دارد، هنوز عقل ما کار نیفتاده است که بتوانیم بفهمیم پدر ما درست یا غلط می‌گوید. قرار است ما از این مانع عبور کنیم. بعد از بلوغ و بعد از اینکه رشد کردیم به مرحله‌ای برسیم که دیگر پدر و مادر منبع درست و غلط برای ما نباشند.

منظور من از اینکه والدین منشأ شرک هستند این است که شما به طور طبیعی از کودکی، از غیر خدا اطاعت می‌کنید، آنها برای شما معیار هستند. برای اینکه خوب و بد را تشخیص بدهید، قرار است به مقداری از رشد برسید و عقلتان به شما بگوید خوب و بد چیست، مستقل از اینکه دیگری چه می‌گوید. همه دیگری‌های دیگر را باید کنار گذاشت، یعنی تابع عقل بودن و از عقل و شرع و خداوند پیروی کردن. یعنی از کس دیگری پیروی نکردن است. کسی که اولین تبعیت‌ها را از او انجام می‌دهیم و مجبور هستیم انجام بدهیم، پدر و مادر هستند. بنابراین لایه‌ای از شرک به طور طبیعی وجود دارد که باید از آن عبور کنیم، چگونه باید عبور کنیم؟ با احسان و عدم تبعیت. دقیقاً آیاتی که می‌گویند باید با پدر و مادر خوش رفتاری کنید، احترام به آنها بگذارید ولی از آنها تبعیت نکنید.

نکته‌ای در بحث سوره یونس گفتم که احتمالاً همه غبطه می‌خورند به اینکه ای کاش پسر پیغمبر بودند. ولی به این هم فکر کنید پسر پیغمبر بودن وقتی والد شما خیلی نزدیک به حق باشد، مستقل شدن را سخت می‌کند. من همیشه می‌گویم خطبه‌ای که حضرت یوسف ‌خواند در آن می‌گوید «وَ اتَّبَعْتُ مِلَّةَ آبائی إِبْراهیمَ وَ إِسْحاقَ» (یوسف:۳۸) می‌گوید از دین پدران خود پیروی کردم. شما از کجا می‌فهمید این آدم والدزده‌ای مانند بت‌پرستان نیست؟ پدران او پیغمبر بودند و او هم باید تابع آنها می‌شد. اینکه تابع شده باشد و اینکه بفهمد که اینها حق می‌گویند، کار سخت‌تری است. شما از ادامه خطبه می‌فهمید آدم مستقلی است، درک عمیقی از توحید دارد اینگونه نیست که با حرف پدر خود موحد شده باشد.

خطر رابطه با والدین این است، این اصطلاح شاید اصطلاح شبه‌ناکی باشد که بگویم والدین منشأ شرک هستند. فکر می‌کنم منظور من روشن است یعنی شما اولین اطاعت‌های غیرحق را صرفاً اینکه پدرم گفته است یا مادرم از من خواسته است در کودکی انجام می‌دهید و اشکالی ندارد. حرف‌شنو بودن و فرمان‌بردار بودن در کودکی یک چیز طبیعی است ولی باید از این عبور کنید، مانند مانعی که باید از آن عبور کرد و به جایی رسید. آن جایی که پدر شما از شما چیزی می‌خواهد و شما واقعاً تشخیص می‌دهید اشتباه می‌کند و آن کار را انجام نمی‌دهید، دارید مستقل می‌شود. به خودتان اعلام می‌کنید که بقیه حرف‌های پدر خود را که از این به بعد گوش می‌دهم برای اینکه فکر می‌کنم درست است گوش می‌دهم نه اینکه چون پدر من است گوش می‌دهم.

۵-۴ چرا در قرآن موضوع والدین پس از توحید مطرح می‌شود؟

چرا موضوع والدین بعد از توحید مطرح است؟ چون خیلی رابطه مهمی است. چرا مهم است رابطه من با والدین رابطه مثبتی باشد، رابطه اصلاح شده‌ای باشد؟ چون شما با توجه به اصطلاحات جدید روان‌شناسی سوپرایگویی دارید، کسی بدون سوپرایگو زندگی نمی‌کند، حداقل در دوران کودکی تابع دیگران هستید، امیال دیگران را می‌پذیرید و  مطابق میل آنها عمل می‌کنید برای اینکه به امنیت برسید. از یک سنی به بعد این کار شرک است: زمانی که کاری را می‌دانم اشتباه است و نمی‌خواهم انجام بدهم و عقل من می‌گوید انجام ندهم (خیلی جزئیات منظور نیست) دیگران روی من تأثیر می‌گذارند و عقاید دیگران را می‌پذیرم برای اینکه چون آنها گفتند و قدرتمند هستند. آنچه خطرناک است این است که شما می‌خواهید مطابق با اصطلاحات روانشناسی مدرن از کودک و والد خود عبور کنید و بالغ شما سکان‌دار شود. والد را باید چه کار کنید؟ مهمترین نکته در مهار والد، رسیدن به بلوغ، رابطه درست برقرار کردن با پدر و مادری است که اولین و مهمترین چیزهای والد در کودکی هستند. اولین آبجکت‌هایی که والد درونی و سوپرایگو را پر میکنند اینها هستند. بنابراین اگر شما می‌خواهید به بلوغ برسید انگار باید از این مرحله عبور کنید. چگونه می‌خواهید این کار را انجام بدهید؟ این رابطه را باید خوب تنظیم کنید.

آدم‌هایی را دیده‌ام که این رابطه را تنظیم نمی‌کنند، با پدر و مادر خود به اختلاف می‌رسند، از خانه می‌روند و مستقل زندگی می‌کنند. مهاجرت می‌کنند و می‌روند و این رابطه انگار آنطوری که باید، شکل نگرفته است. اگر ذهنیت فرد این باشد که برای سکان‌دار کردن بالغ خود، والدش را کنار بگذارد، به صورت خاص با پدر و مادر خود قطع رابطه کند، ممکن است پیشنهادش این باشد که من می‌خواهم سوپرایگوی خود را کلاً کنار بگذارم و پدر و مادر خود را به صورت نمادین کنار می‌گذارم. من واقعاً چنین آدمی را دیده‌ام که برای خودش والد جدید پیدا کرد، هیچ راهی نیست به غیر از اینکه با والد که مهمترین آن پدر و مادر هستند و همه ما از کودکی به عنوان آبجکت‌هایی که جای والد را برایمان پر می‌کنند استفاده می‌کنیم و این رابطه را باید تنظیم کنیم. تنظیم کردن یعنی اینکه رابطه کاملآً مثبت باشد در عین حال دچار حالت تبعیت نشویم. گویا مهمترین زمینه توحید است، رابطه با والدین عمقی دارد که توجیه می‌کند، چرا به عنوان حکم دوم بعد از دعوت به توحید می‌آید و بعد از اینکه گفته می‌شود مشرک نباشید می‌گویند به والدین احسان کنید.

۶-۴ جایگاه والدین در روان فرزند؛ تظاهر اسماء الهی جلال و جمال

مورد عمیقی در رابطه انسان با والد وجود دارد، و اصلاح و درست کردن آن می‌تواند شما را به کمال برساند، می‌تواند به بلوغ برساند. برعکس، قطع کردنش موجب پر کردن آن جای خالی میشود و مطمئن باشید که پر می‌شود و بطور مثال صاحب کار والد شما می‌شود، اگر مرد هستید زن می‌گیرید و زن شما والد شما می‌شود و حرف او را گوش می‌دهید. اینگونه نیست که بتوانید از آن فرار کنید، مهم است رابطه خود را با پدر و مادر خود تنظیم کنید. مهم است در رابطه با پدر و مادر فعال باشید، فکر کنید چه کاری می‌توانید برای آنها بکنید، حرف زدن و رفتار‌هایتان باید رفتارهای مثبتی باشد. یک بار از فردی چیزی شنیدم که خیلی تعجب کردم این چیزی که از ما خواسته شده است این نیست که حرف پدر و مادر خود را گوش بدهیم. باید به آنها احترام بگذاریم و به آنها احسان کنیم ولی می‌توانیم حرف آنها را گوش نکنیم. گفتند اگر حرفشان را گوش نکنیم یعنی به آنها بی‌احترامی کردیم، یک لحظه جا خوردم. برای او توضیح دادم چیزی که در قرآن آمده است این نیست. اگر یک نفر تصورش این باشد که پشت احترام تبعیت است پارادوکسی ایجاد شده است.

متاسفانه جامعه سنتی اینگونه نگاه می‌کند، اگر شما حرف پدر و مادر خود را گوش ندهید احساس می‌کنند به آنها احترام نمی‌گذارید. این را باید جا انداخت، پدر و مادر عاقل از اینکه یک جایی فرزند به بلوغ رسیده، آنها ابراز عقیده‌ای می‌کنند، در موردی مخالفتی می‌کند و می‌گوید حرف شما درست نیست باید از اینکه او مستقل است خوشحال شوند. جامعه سنتی این را به عنوان خیره سری و اینکه او بچه بدی است نگاه می‌کنند. در آموزش‌های متداول مذهبی این جزو گناهان کبیره است. اتفاقاً متون دینی را نگاه کردم و جلسه گذشته در این مورد صحبت کرده بودم، پدیده‌ای وجود دارد و تقریباً همه جا می‌بینید. در کتب اصلی حتی فقه موجود ما فاصله‌ای است با چیزی که بالای منبر گفته می‌شود. موضوع عاق والدین را که در کتب اصلی نگاه کردم نمی‌خواهم بگویم همه جا ولی خیلی‌ها نوشتند و می‌گویند باید فرمان‌بردار باشیم و نافرمانی نکنید ولی خیلی جاها دیدند و نوشتند که به غیر عقل و شرع از شما نباید چیزی بخواهند. دقیقاً آنچه در قرآن است این است که اگر خواستند شما را به شرک و غیر حق دعوت کنند نپذیرید و تبعیت نکنید یک مقدار ملایم‌تر از آن است ولی بالای منبر می‌گویند باید پدر و مادر خود را راضی کنید. همانطور که در مورد عاشورا بین روضه شهدا یا آنچه مداح بالای منبر می‌گوید چند فرسخ فاصله است.

منابع اصلی معقول‌تر هستند، نزدیکتر به واقعیت هستند تا چیزهایی که ما در آموزش‌های عمومی دینی در کلاس و مدرسه می‌شنویم. خیلی مفصل‌تر می‌خواستم بگویم ولی سعی می‌کنم خلاصه بگویم. یک اتفاق بزرگ در جهان مدرن افتاده است، در یک جمله اگر بخواهم بگویم اهمیت پدر و مادر کم شده است. چند قرن پیش از اروپا شروع شد و به جوامع سنتی مانند ما کاملاً رسیده است. دلایل خیلی روشنی دارد که چرا این اتفاق افتاده است، یک دلیل خیلی روشن آن تغییر سبک معیشت و موضوعات اقتصادی است. فرزند قبلاً به صورت طبیعی وابسته به معیشت پدر و مادر خود بود، کار پدر خود را ادامه می‌داد، وابسته به زمین بودند، همانجایی که کار کشاورزی می‌کردند همه چیز را در مورد معیشت از پدر خود یاد می‌گرفتند. من این را یک بار در کلاس گفتم و دوست دارم یک بار دیگر بگویم، در فیلم مدرنی که در زمان حال بود، صحنه‌ای داشت: پدری با دو بچه خود به جنگل رفته بودند، پدر به بچه‌ها خود قارچ‌ها را نشان می‌داد و می‌گفت این سمی است، این خوب است. در دوران قدیم ادامه حیات بچه اینکه بفهمد چه چیزی را بخورد و چه چیزی را نخورد، را از پدر و مادر و خانواده یاد می‌گرفت. زندگی او نه تنها در دوران نوزادی بلکه در نوجوانی و جوانی و تا آخر عمر وابسته به خانواده و به صورت خاص پدر و مادر بود.

الان ما در چنین دنیایی زندگی نمی‌کنیم، ۹۹٪ معلومات خود را از مدرسه و اینترنت و جاهای دیگر می‌گیریم، پدر ما نقشی ندارد، قارچ را سرچ می‌کنیم، اگر از آن عکس بگیرید و در گوگل سرچ کنید اسم علمی آن و خواص آن را می‌گوید و پدر شما هم این را نمی‌داند. همان پدری که به بچه‌های خود یاد می‌داد اینقدر که در اینترنت چیز نوشته است، نمی‌دانست. بنابراین وابستگی ما به نقش پدر و مادر به عنوان والد از یک سنی به بعد منتقل به چیز دیگری می‌شود، مثلاً به مدرسه یا فضای عمومی دانشی که وجود دارد و فضای اقتصادی که مستقل است.

چقدر از بچه‌هایی که به دنیا می‌آیند فکر می‌کنند باید کار پدر را ادامه بدهند؟ خیلی کم شده است و روز به روز هم کمتر می‌شود. پدر مغازه داشت لااقل پسر بزرگ خانواده احساس می‌کرد جانشین پدر خود در مغازه است. اسم‌ها هم اینگونه است؛ حاج حسین سوهان درست می‌کرد و پسران، پسرانِ پسران آنها هم این بیزینس را ادامه می‌دادند. این پدیده‌ای است که انگار تقریباً در حال از بین رفتن است شاید درصد کوچکی باقی مانده است. بنابراین امروزه مسئله شرک و توحید به این بستگی دارد. جدای تنظیم روابط با پدر و مادر، تنظیم روابط با مدرسه، تنظیم روابط با فرهنگ عمومی که قبلاً اصلاً وجود نداشت، فضای عمومی جامعه‌ای که به شدت به فرد فشار می‌آورد. جامعه یک عامل کلی است الان دهکده جهانی و بین‌المللی هم شده است و خودتان را باید با آن وفق بدهید. موضوع لایک (like) گرفتن تحولی ایجاد کرده است، آدم‌ها خودشان را در فضای مجازی عرضه می‌کنند و براساس مقدار لایکی که می‌گیرند، مثلاً ریتویت (Retweet) شدن، فالور (Follower) داشتن، وایرال (Viral) شدن، نقش پذیرش است. مانند والد انتزاعی است بسته به اینکه خودتان را با آن منطبق کنید ارزش پیدا می‌کنید.

مخصوصاً می‌خواهم روی نقش مدرسه تأکید کنم. فرهنگ عمومی وجود دارد که از سه قرن به وجود آمده است و جهان‌بینی جدیدی عرضه شده است که مبنای آن ساینس (Science) است. ما مدرسه می‌رویم چه چیزی یاد می‌گیریم؟ اصولاً ساینس را یاد می‌گیریم، از همان بچگی ریاضی و علوم داریم و در هر کشوری ممکن است فارسی یا عربی در کنار آن آموزش داده شود. حتی در تعلیمات اجتماعی هم ساینس وجود دارد، کتاب‌هایی به ما می‌دهند و از ۶ سالگی والدی که ترسناک‌تر از پدر و مادر هستند وجود دارد، که مجبوریم طبق قانون، اگر بچه را به مدرسه نفرستند پلیس بچه را از پدر و مادر می‌گیرد. در جاهایی شوخی ندارند تعلیمات عمومی از یک سنی اجباری است. سن بچه‌های ما در اینجا بین ۶ تا ۷ سال از نظر تعلیمات عمومی اجباری، سن خوبی است یک جاهایی دو یا سه سال حتماً باید به پیش دبستانی بروند. چون احساس این است و معلوم نیست پدر و مادر خوب باشند ولی بیرونی خوب است، موجود ترسناکی که بیرون است خیلی خوب است و خودش را خیلی خوب می‌داند بنابراین بچه‌ها را باید زودتر بیاورد و تعلیمات عمومی را در مغز آنها حک کند.

چیزی که اینجا آموزش داده می‌شود واجد یک نوع جهان‌بینی جدید است که من سعی کردم در بحث‌های جدایی علم از دین بگویم که در مبانی با جهان‌بینی دینی کاملاً متفاوت است و طور دیگری به دنیا نگاه می‌کنند و از مفاهیم جدیدی استفاده می‌کنند. به جای پیامبران شخصیت‌های جدیدی به کودک به عنوان نوابغ علم معرفی می‌کنند. الان به نظر می‌آید والد دوم والد قدرتمندتری است و خیلی زود پدر و مادر را از جایگاه سوپرایگو (Superego) بیرون می‌کشد و می‌خواهد خودش را جا کند. معنایش این نیست ارتباط با پدر و مادر اهمیتش را از دست می‌دهد چون بخش عمده روان ما در سال‌های ابتدای زندگی شکل می‌گیرد است مگر اینکه از صفر سالگی بچه را از پدر و مادر جدا کنند. با توجه به ساختاری که روان دارد، جای پدر و مادر در روان انسان است هر کاری بکنید تأثیر والدین سر جای خودش است. منتها موضوع، بحث از والد جدید است که از مدرسه شروع می‌شود، محیط کار است، امروزه مشرکین مدرن بیش از اینکه تحت تأثیر پدر و مادر و جامعه سنتی مشرک شده باشند تحت تأثیر این والد است که مشرک می‌شوند. یعنی به اوهامی اعتقاد پیدا می‌کنند؛ به چیزهایی که وجود ندارند و فکر می‌کنند که دنیا را درست می‌فهمند این مشکلی است که باید در موردش فکری شود.

چرا برای من مهم است که این حرف را حتماً بگویم؟ با فقه صورتگرا کسی به این فکر می‌کند تا شما به این فکر نکنید که چرا اینقدر مهم است به والدین احسان کنیم. اگر از فقیهی بپرسید که چرا باید به پدر و مادر احسان کنیم جواب او این است که اینقدر به شما محبت کرده است به شما غذا دادند و شما را بزرگ کردند. در حالیکه نوشته نشده است که اگر غذا دادند محبت کنید، مستقل از این است که با شما چه کاری کردند، پدر و مادر عزیز هستند و اینگونه به شما می‌گویند که خجالت نمی‌کشید از پدر و مادر خود نافرمانی کنید. باید این را فهمید که این موضوع عمقی دارد و به شرک و توحید مرتبط است اصلاً فکر می‌کنید به اینکه در مدارس باید چه کار کرد؟ فکر می‌کنید شما به عنوان پدر و مادر چگونه باید با بچه رفتار کنیدتا بتواند به بلوغ برسد؟ به جای اینکه به او فشار بیاورید تا نافرمانی او را سرکوب کنید چگونه باید رفتار کنید. اتفاقاً اگر جایی نافرمان شود این بیچاره شاید بتواند از شما عبور کند بنابراین باید خوشحال شوید از اینکه در سن بلوغ بخواهد وارد جنبه‌هایی از زندگی شود که شما نرفتید و آن را تجربه نکردید.

اگر معناگرا باشید سعی کنید یک حکم را بفهمید، امروزه مشکل جوامع سنتی بیشتر از اینکه تبعیت از سنت جغرافیا باشد، گرفتار شدن آنها به چیزی است که ما به آن مدرنیسم یا مدرنیته می‌گوییم؛ این عامل شرک است. من نمی‌گویم باید احکام شرعی جدید ابداع شود به نظر من نکته مهمی است. مثلاً از فقه معناگرا قرار نیست بگویید یک چیزی واجب یا حرام است ولی قرار است مکتبی درست کنید و به یک عده آموزش بدهید که اینگونه باید رفتار کنند. مبنای آن یک سری احکام شرعی است،  درکی است که باید داشت و انطباق آن با دنیای مدرن است. مثلاً فردی بگوید باید به معلم احترام بگذارید ولی حرف او را گوش نکنید. عده‌ای فکر می‌کنند اگر بگوییم معلم نمی‌داند و اشتباه کرده است بد است، من از اول به بچه‌های خودم، می‌گویم فکر نکنید معلم شما خیلی می‌داند. چون اگر اوتوریته (Authority   – اقتدار) را در ذهن خود پیدا کند اشکال ندارد من از اول به بچه خودم می‌گویم نه اینکه معلم شما نمی‌داند ما هم خیلی چیزها را نمی‌دانیم. به آنها می‌گویم معمولاً در کتاب‌ها طوری تظاهر می‌کنند که می‌دانیم ولی واقعاً اینطور نیست. بگذارید از اول بچه بداند که به او دروغ می‌گویند ما خیلی چیزها را می‌دانیم. من در بچه خودم ندیدم که از یادگیری دلسرد شود. حسی از اینکه موارد زیادی برای یادگیری هست و هنوز چیزهایی برای کشف کردن و ناشناخته‌هایی وجود دارد، خیلی چیزهای اساسی را نمی‌دانیم.

رفتن به این سمت که چیزها را عمیق‌تر درک کنیم خود به خود شما را به اینجا می‌کشاند که یک چیزهای خیلی مهمی برای یادگیری هست. از وقتی که جمهوری اسلامی تشکیل شده است آیا در مدارس رفتار دیگری با بچه‌ها شد؟ یا این دانش و علم را طور دیگری آموزش دادند، چرا الان ایتئیسم (Atheism- بی‌خدایی) در دنیا گل کرده است؟ این فرهنگ آدم‌ها ر به این سمت می‌برد که جهان‌بینی ایتئیستی پیدا کنند. در جمهوری اسلامی فقها خیلی اتوریته دارند همان آموزش علمی با همان شکل، با همان سبک، با همان جملات، با همان حالت قاطعانه با معرفی همان دانشمندها به عنوان نوابغ تاریخی. ممکن است باور نکنید ولی زمانی نیوتن را با حضرت مسیح مقایسه می‌کردند. اول که ظهور کرده بود انگار پیغمبر ظهور کرده، به او ارزش معنوی می‌دادند. اینها به نظر من نتیجه این است که حکم اساسی را نمی‌فهمند و فکر نمی‌کنند، تعجب نمی‌کنید که چرا بعد از توحید و شرک اینقدر احترام به والدین تکرار می‌شود و بعد از آن می‌گوید از آنها اطاعت نکنید.

بعداً ممکن است خیلی چیزها ببینید که مسئله خیلی خیلی عمده آن رشد بشر است. نمی‌توانید به رشد برسید مگر اینکه مشکل خود را با والد خود حل کنید، بتوانید بالغ خود را پرورش دهید و قدرتمند کنید. از والد نمی‌توان فرار کرد، این استراتژی که باید رابطه مثبت با والد خود داشت ولی استقلال خود را حفظ کرد. این رابطه مثبت تنها راهی است که ممکن است بتوانید استقلال را به دست بیاورید، فقط هم پدر و مادر نیست. یک والد هیولای دیگری در همه جای دنیا ظهور کرده است به زودی هوش مصنوعی مانند داستان ۱۹۸۴ برادر بزرگی است، هوش مصنوعی عظیمی در جایی است همه از آن سؤال می‌کنند، از او راهنمایی می‌خواهند و حرف او را گوش می‌دهند و پدر و مادر هم هیچ می‌شوند. بچه از وقتی که بتواند پشت کامپیوتر بنشیند احتمالاً مرید آن عظیم شأنی می‌شود که همه چیز را می‌داند. شما اگر از بچگی مدام با آن در ارتباط باشید خیلی چیزها در مورد شما می‌داند و می‌تواند احتمالاً راهنمایی‌های جالبی به شما بکند، کلآً گرو شما می‌شود.

   ولی در شرع مطلبی در این مورد نیست، جزء مسائل مستحدثه است. چیزی در مورد اینکه مدرسه چیز خطرناکی است گفته نمی‌شود فکر نمی‌کنم کسی، اوایل که مدرسه آمده بود احساس خطر می‌کردند منتها فکر نمی‌کنم احساس خطر آنها این بود.

احساس خطر فقط اتوریته نبود درآمدشان هم از بین می‌رفت برای اینکه مکتب‌خانه‌ها را اداره می‌کردند.

   یادآوری که ابتدای جلسه کردم به اضافه بحثی که انتهای جلسه کردم به عنوان نمونه‌ای  است از عمیق فهمیدن احکام و طرح سؤال‌های جدید، اوضاع دنیا را نگاه کنیم و ببینیم چه کاری باید بکنیم لااقل بفهمیم هر جایی احتیاج به عکس‌العملی دارد باید به مردم آموزش بدهیم که چنین فوایدی دارد. اگر فقط متن بخوانیم و احکام استخراج کنیم و بترسیم از اینکه مبادا اشتباه بفهمیم، ترس از اینکه مبادا از فلسفه چیزی را بد بفهمیم، مبادا تئوری‌های چرت و پرت ببافیم و بعداً به خطاهایی برسیم، حتماً به خطا می‌رسید.

جلسه ۶۹ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو