می¬خواهم یادآوری کنم شما وقتی متنی را میخوانید و نهایتاً یک تفصیل و درکی از آن پیدا میکنید مثل این است که تئوری و نظریه¬ای درست میکنید که محتوایش این است. طوری که اجزای آن باهم ارتباط برقرار میکنند. وقتی آن نظریه را میدیدید باید به صورت مداوم برگردید و ببینید آیا همه چیزهایی که در این متن آمده است را آن نظریه توجیه میکند یا خیر. هر دفعه که آدم یک چیزی میسازد و برمی¬گردید یک دور که میخوانید یک حسی به شما دست میدهد ناصافی که مانده است این است. مثلاً اگر بخواهید علفهای یک باغچه را بچنید، اول که پر علف است وقتی علف¬ها را می¬چنید، چیزهایی را نمیبینید بعد که خلوت میشود مشاهده می¬کنید چه جاهایی علف بیشتر است دوباره یک بار دیگر میچنید مجدد علف¬های جدید میبینید. این هم اینگونه است از اول تا آخر میخوانید و به جلو میروید.
یک بحثی بچهها روی آیه 95 داشتند که طبیعی است، انتظار اینکه شسته و رفته یک توضیحی داده شود و کسی مشکلی نداشته باشد ندارم به دلیل اینکه فکر میکنم متن آیه ابهامی دارد منتها میخواهم دفاع کنم از تعبیری که گفتم به قبل و بعد آیات میخورد. در آیه «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» بحث روی این است که معنی لایرجعون چیست. لایرجعون به معنای اینکه قبل از اینکه قیامت شود به زمین برنمیگردند، بعد از اینکه قیامت شود برنمیگردند؟ چیزی که خیلی رایج است این است که اینها برنمیگردند مثل اینکه از مرگ به جهان برنمیگردند، بعضی از آدمهای دیگر ممکن است برگردند؛ مانند اعتقادی که به رجعت وجود دارد. استدلالی که جلسه گذشته کردم را تکرار میکنم، تعبیری که وجود دارد را میگویم.
این جلسه پنجم سوره انبیاء است. در این جلسه قصد دارم بحثهایی که باقی مانده است را بگویم و تمام کنم، قسمت پایانی سوره یعنی قسمت سوم را مرور کنیم. در جلسه سوم نکته¬ای در مورد قسمت انبیاء وجود دارد و میخواهم به آن برگردم. جلسه قبل بیشتر متمرکز روی ترتیبی که از حضرت ابراهیم شروع میشود و تا ملک سلیمان میرود، بودیم ، بعد قسمتی که اسم آن را پرانتز صبر گذاشتم به پیامبرانی اشاره میشود که صبوری کردند و پیامبری که صبر نکرد و دچار مشکل شد. نهایتاً قسمت انتهای پیامبران بنی¬اسرائیل که پیش از پیامبر بودند یعنی به حضرت زکریا و یحیی و حضرت مریم و عیسی اشاره میشود.
نظر مرحوم علامه طباطبایی این است که «نُکِسوا» به معنای «سر به پایین انداختن و سرافکنده شدن» نیست بلکه به معنای «سر و ته شدن» است. اما به نظر من همان معنای «سرافکنده شدن و سر را به زیر انداختن» تعبیر مناسب¬تری است. قبل از شروع بحث، این نکته را بگویم که معنای دقیق «ثُمَّ نُکِسُوا» به کلیت بحث ما ارتباطی ندارد؛ یعنی آن چیزی که مرحوم علامه طباطبایی در المیزان نوشتند، با آنچه که ما از کلیت این داستان میفهمیم تفاوت چندانی ندارد.
اوایل جلسه قبل نکتهای در مورد «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ» (انبیاء:1) گفتم، تصور میکنم هرجایی در قرآن در مورد نزدیک بودن حساب صحبت شده میتوان سه لایه در نظر گرفت: 1- هر کسی که از دنیا میرود بنظر میرسد وقت حساب او فرا رسیده است، با تصوری که از مرگ در قرآن وجود دارد وقتی شخص از دنیا میرود و در قیامت محشور میشود تا به حساب او برسند، احساسش این است که یک روز گذشته است. گویا زمان برای او خیلی معنی ندارد، بنابراین گویا بعد از مرگ وارد قیامت میشویم و به حساب اصلی در قیامت رسیدگی میشود قطعاً وقتی حرف از حساب و کتاب میشود یعنی معاد، قیامت، روزی که قرار است از شما سوال پرسیده شود که با نعمتها چه کردید.
اگر بخواهیم یک قدم جلو برویم در قسمت اول یعنی از ابتدای سوره که گفتیم از آیه اول تا آیه 47 قبل از این آیه که میگوید «وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَى وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ» قبل از آیه 48، این یک قطعه بزرگ است که اسم آن را میتوانیم مقدمه بگذاریم که نصف سوره اینجا است بعد داستان انبیاء میآید بعد یک موخره است.
طبق معمول بحث در مورد سوره انبیاء را شروع میکنم اول مرور کلی روی سوره داشته باشیم و ببینیم که برداشت و تأثیر اولیه سوره چه است و احیاناً چه جاهایی نکات مبهمی وجود دارد که باید سعی کنیم در مورد آن بیشتر کنجکاوی به خرج بدهیم و برای درک عمیقتر سوره به آنها بپردازیم. یک مرور خیلی خیلی اجمالی اگر بخواهیم از سوره داشته باشیم عنوان سوره که فکر میکنم در نگاه اول روشن است.