وقتی متنی، مثلاً سورهای، را میخوانیم و مدعی هستیم که آن را فهمیدهایم یا خوب فهمیدهایم، این ادعا به چه معناست؟ چطور میتوانیم بفهمیم که مثلاً سورۀ نور را فهمیدهایم یا نفهمیدهایم؟ اصلاً فهمیدن متن یعنی چه؟ در فرهنگ بشری دربارۀ این موضوع خیلی فکر کردهاند و نوشتهاند. در فلسفه بهطور عام دراینباره مطالبی وجود دارد.
قبل از شروع بحث اصلی توضیح مختصری درباره واژه ایمان میدهم. قبلاً گفتم که مفهوم این واژه مثل این است که کسی یک دفعه به یک معرفت ناگهانی میرسد و احساس ناامنی میکند و بعد پناه میآورد. این عدم امنیت لزوماً به معنای ترس از خدا و روز قیامت نیست؛ بلکه عدم امنیت در حالت کلی است. من گفتم که هر عدم امنیتی اینگونه پایان میگیرد.
در جلسهی پیش بیان شد که چرا نظریهی مبتنی بر قصد مؤلف، درست نیست و در درون خود به تناقضی میرسد و پاسخ روانکاوی به این تناقض چیست؛ و بیان شد که کاربست خود نظریهی روانکاوی در نقد هنری چگونه است.
جلسهی پیش به ایدهی اریک برن اشاره شد. کتاب «وضعیت آخر» اثر تامس آ. هریس که به اکثر زبانهای دنیا ترجمهشده و در ایران در دههی ۶۰ ترجمه شد و دوران تب این نظریه را رقم زدهِ، کتاب جذاب و با رویکرد عمومیای است. همچنین بیان شد میتوان سهگانهی برن را که روگرفتی از سهگانهی فروید است پذیرفت، ولی دربارهی نحوهی پیدایش آن دیدگاه متفاوتی از فروید داشت. دلیل آن هم این است که اساساً ره بردن به طریق کشف یک نظریه آسان نیست و توسط خود نظریهپرداز هم دچار تطور میشود.
اولین چیزی که با شنیدن لفظ روانکاوی به ذهن میآید، «رواندرمانی» است که جامعهی هدف آن، افراد نامتعادل به لحاظ روانشناختی است. تلاش میکنم در ابتدا تا حدودی تفاوت نوع استفاده از روانکاوی در بحثهای پیش رو را با بحثهای رواندرمانی بیان کنم که به فرهنگ هم ربط و نسبتی دارد