بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره ص، جلسه‌ی ۷، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۴/۰۱/۱۰

عید شما مبارک باشد، انشاالله که ماه رمضان خوبی داشتید و در ادامه این سال هم سال خیلی خوبی داشته باشید. هم سال معنوی و هم سال شمسی که تقویم ما نشان می‌دهد که در ابتدای هر دوی اینها قرار گرفتیم. طبق برنامه فکر می‌کردم 6 جلسه برای سوره صاد کافی باشد و یک جلسه آخر را برای مروری بر نکاتی در زمینه مطالعات قرآنی غرب بگذارم. ایده من این بود که کتاب قرآن تاریخ نگاران مطرح کنم. در این کتاب، در مورد هر سوره‌ای، مجموعه‌ای از اطلاعاتی که در مطالعات قرآنی به دست آورده‌اند را جمع‌آوری کرده است. هدفم این بود که در مورد نکات خوب یا بدی آن بحث کنم. منتها جلسات اینگونه پیش رفت، شاید به دلیل اینکه نزدیک به یک جلسه نکات مربوط به اینکه از استراتکس می‌توان استفاده کرد یا خیر، عملاً کار را عقب انداخت. در نتیجه جلسه هفتم که جلسه آخر سوره صاد است همچنان قرار است به جمع‌بندی سوره اختصاص پیدا کند. جلسه دیگری می‌تواند حضوری بعد از ماه رمضان تشکیل شود که مثلاً جلسه چهارم مطالعات قرآنی باشد و جلسه آخر صاد باشد. این دو مجموعه سخنرانی جلسه مشترکی با هم داشته باشند که البته بیشتر به این می‌خورد که جلسه چهارم مطالعات قرآنی باشد. مثال خوب از اینکه در مطالعات قرآنی چه کاری انجام می‌دهند با دیدگاه تاریخی و عملاً 8 جلسه داریم. فعلاً این جلسه آخر بحث کردن در مورد خود سوره است، جلسه آخر یک جلسه فرعی است که انشاالله ظرف یک یا دو هفته آینده برگزار می‌شود.

جمع‌بندی همیشه خیلی سخت است چون خیلی چیزها می‌ماند و اینکه چه چیزهایی بماند یا نماند بستگی به این دارد که اهمیت آن چقدر است و بیشتر از اهمیت اینکه گفتن چه چیزی راحت‌تر است. بارها این را گفتم تلاش من همیشه این است که به هیچ وجه این حس را ایجاد نکنم که انگار یک کاری در مورد یک سوره انجام دادیم که تمام شده است. یعنی احساس ناتمام بودن موضوع، احساس خوبی است که بهتر است اینگونه کار را تمام کنم. بنابراین حرف‌هایی که زدم را جمع‌بندی می‌کنم ولی بعضی از نکات که گفتن آنها ممکن است خیلی ساده باشد اگر وقت نشود نمی‌گویم و احساس نمی‌کنم قرار است همه چیز اینجا گفته شود. قطعاً یک سری سؤال‌ها در این مدت مطرح شده است که شاید بهتر بود بعضی از این سؤال‌ها را در جلسات مطرح کنم ولی آنها هم وقت می‌گرفتند و به این مقداری که گفتیم هم نمی‌رسیدیم.

۱- جمع‌بندی

۱-۱ آیه‌های زمینه‌ساز

به سراغ جمع‌بندی می‌رویم، جلسه گذشته ساختار کلی سوره را سعی کردم توضیح بدهم که مانند نمایش‌نامه‌ای است که در ۶ پرده اجرا می‌شود. هر کدام از پرده‌ها یک سری دیالوگ دارند، تصویرپردازی‌هایی دارند، اتفاق‌هایی در آن می‌افتد. اول و آخر و بین اینها یک سری جمله‌ها می‌آید که مانند گفتارهای میان نویس هستند که همیشه در قرآن چنین ساختاری را دیدیم. شروع این جلسه، دوباره این حرف را تکرار کنم چون فکر می‌کنم فوق‌العاده مهم است. یک نفر یاد بگیرد قرآن را به عنوان متن آکادمیکی که اول آن چکیده بیاید بعد به صورت منطقی چیزها چیده شود یا روایتی اگر قرار است انجام شود روایت آن به صورت خطی باشد، نیست. اینها را واقعاً  باید در ذهن خودمان کنار بگذاریم و با این شیوه بیان پیچیده سوره‌های قرآن آشنا شویم که به شدت حالت نمایشی دارند به جای اینکه حالت منطقی و فلسفی داشته باشند. حتی جایی که روایت به معنای واقعی کلمه نیست، جاهایی که احکام هم گفته می‌شود گاهی حالت‌های نمایشی غلبه دارد. این ویژگی زبان و استایل قرآن است البته سوره به سوره ممکن است فرق کند. بستگی به محتوای سوره دارد.

ولی آشنا شدن با این ویژگی خاصی که در قرآن است خیلی اهمیت دارد بنابراین تأکید کردن روی آن به نظر من خیلی مهم است. نمونه آن در این سوره، شما به وضوح نمایش می‌بینید. نمایشی که کل تاریخ آفرینش انسان را با ترتیب یک مقدار عجیب بیان می‌کند. از زمان حال به زمان گذشته می‌رود بعد فلش فوروارد به انتها می‌خورد، بعد دوباره به ابتدا برمی‌گردد. عبارت‌هایی که بین میان نویس‌ها می‌آید یا گفتارهای میانی که می‌آید که خیلی وقت‌ها سخن خود خداوند است. بارها دیدید این تکنیک در قرآن استفاده می‌شود، مثال خوبی که چند بار در جلسات ارجاع دادم شاید به دلیل اینکه خودم اولین بار در مطالعه آن آیات بود که متوجه این نکته شدم که این تکنیک را به کار می‌برد خیلی واضح است. در سوره عنکبوت وقتی داستان حضرت ابراهیم تمام می‌شود اول قبل از اینکه آیه آخر بیاید می‌گوید «فَآمَنَ لَهُ لُوطٌ» و لوط به او ایمان آورد. بعد آیه‌ای می‌آید که می‌گوید به ابراهیم فرزند دادیم و چیزهایی به او بخشیدیم و نهایتاً به رستگاری رسید و داستان اینگونه تمام می‌شود. آیه بعد می‌گوید «واما لوط» انگار قرار است داستان ابراهیم را بخوانیم بعد داستان حضرت لوط را بخوانیم. قبل از اینکه داستان حضرت لوط شروع شود قبل از اینکه ابراهیم تمام شود یک اشاره‌ای به لوط می‌شود. انگار زمینه ذهنی آماده می‌شود برای یک چیزی که قرار است گفته شود، یک قطعه بزرگی انگار می‌آید و قبل از آن ظاهر می‌شود. حالتی که آیه‌های کوتاه که مقدمه یک چیزی هستند که بعداً قرار است گفته شود. در سراسر قرآن این را می‌توانید ببینید. این نمونه یک تکنیک است که اگر آن را درک نکنید و با آن آشنا نباشید، ممکن است همین احساس به شما دست بدهد که این آیه اینجا چیکار می‌کند. گاهی اوقات بین آیه کوتاهی که مقدمه یک قطعه نسبتاً بزرگ و مهمی است که بعداً می‌خواهد بیاید، یک آیه‌ای می‌آید و به نظر شما بی ربط است. بعد ۴ صفحه بعد تفسیر آن می‌آید. مانند سوره عنکبوت فاصله کم نیست که به وضوح ببینید. مانند بذری که در ذهن آدم‌ها کاشته شده است که آمادگی ذهنی داشته باشند برای اینکه یک چیز بزرگی را ببینند. انگار یک چیزی بگویید و ایجاد سؤال کنید و یک حسی ایجاد کنید که بعداً با خواندن آن قطعه با کنجکاوی که ایجاد شده است ارضاع شوید.

نمونه آن در این سوره وقتی داستان حضرت داوود تمام می‌شود سه آیه می‌آید «وَمَا خَلَقْنَا السَّمَاءَ وَالأرْضَ وَمَا بَیْنَهُمَا بَاطِلا ذَلِکَ ظَنُّ الَّذِینَ کَفَرُوا فَوَیْلٌ لِلَّذِینَ کَفَرُوا مِنَ النَّارِ» این آیات با آیه معروف «کِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَیْکَ مُبَارَکٌ لِیَدَّبَّرُوا آیَاتِهِ» تکمیل می‌شود. اینها زمینه‌ساز قطعه مربوط به آخرت هستند، فضای اینکه از انتهای داستان حضرت داوود گفته می‌شود «اِنَّ الَّذِینَ یَضِلُّونَ عَنْ سَبِیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِیدٌ بِمَا نَسُوا یَوْمَ الْحِسَابِم» روز حساب را فراموش می‌کنند بعد این آیات می‌آید که دنیا باطل نیست و به انتهایی می‌رسد. «أَمْ نَجْعَلُ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ کَالْمُفْسِدِینَ فِی الأرْضِ» بعداً تصاویری در قطعه نسبتاً مفصلی می‌بینید که عدم تساوی کسانی که ایمان آوردند و کسانی که مفسد بودند و متقین و فجار را در آنجا به تفصیل می‌بینید. این تکنیک‌ها، این تصویری بودن و میان نویس‌ها اینکه یک چیزی در آینده قرار است بیاید و قبل آن زمینه‌سازی می‌شود اینها چون در سراسر قرآن وجود دارد، جزء رتوریک قرآن هستند. مهم است در بررسی ساختار سوره‌ها به این چیزها عادت کرده باشیم و ببینیم. نکته اولی بود که خواستم تکرار کنم که خارج از سوره صاد هم بالاخره بررسی ساختارها یک سری قواعد کلی دارد. شاید بد نباشد از مجموع صحبت‌هایی که در این سال‌ها کردم یک بار فکر کنم که بعضی از این تکنیک‌ها را شاید جدا کنار هم آدم بتواند جمع‌آوری کند. شاید مفید باشد برای نحوه بررسی متن‌های سوره‌های قرآن مثلاً تکنیک‌های دیگری که مدام از آن استفاده می‌کنیم مسئله فرکانس و آمدن چگالی واژه‌ها و پایان و وزنی که شروع و پایان سوره‌ها دارد و چیزهایی که بارها در نکات مختلف گفته شده است که شاید بد نباشد یک بار به این قصد یک بررسی کنم که ببینم چه چیزهایی را می‌توان کنار هم گفت که رتوریک قرآن باشد، نکات خیلی زیاد است.

۲-۱ واژه خصم

من تأکید کردم در جلسه قبل روی اینکه نه فقط این ۶ پرده حالت نمایشی دارند و سوره به وضوح ساختار نمایشی دارد، توالی زمانی هم رعایت نشده است. توضیح دادم توالی زمانی که رعایت نشده است در عوض چه چیزی رعایت شده است. انگار از شهود، از یک چیزی که نزدیک است و جلوی چشم ما است به اعماق تاریخ می‌رویم، دورتر می‌شویم و یک چیزی که در جهان غیب است و هنوز ظاهر نشده است و دشوارترین چیز از نظر دیدن که اصلاً بدیهی نیست، چیزهایی که درک آن از نظر شناختی برای ما سخت‌تر است، به تعویق می‌افتد. چه فایده‌ای دارد؟ فکر می‌کنم جلسه قبل در مورد این توضیح ندادم که این ساختار چرا انتخاب شده است و ساختار خطی زمانی چه ایرادی داشت، چرا نباید اول داستان آفرینش بیاید، بعد ایوب، بعد داوود و سلیمان، بعد به زمان حال برسیم بعد به قسمت آخرت برویم. انگار به ترتیب اینها را ببینیم از نظر دیدگاه آکادمیک اینگونه نظم دارد، نظم روال طبیعی این است یک چیزی بخواهد روایت شود به صورت خطی روایت شود.

خوشبختانه هنر مدرن این را ثابت کرده است که خیلی وقت‌ها خطی نباشد بهتر است. بنابراین الان توضیح دادن به مردم خیلی ساده است که ساختار غیرخطی روایی خیلی کارایی دارند و کارهایی می‌توان با آن کرد که با ساختار خطی نمی‌توان انجام داد. در مورد این سوره می‌خواهم اینگونه بگویم چیزی که اینجا فکر می‌کنم خیلی اهمیت دارد این است که به عنوان یک روایت اگر به آن نگاه کنید پایان خیلی هیجان‌انگیزی دارد.

[۰۰:۱۵]

شما وقتی خطی روایت می‌کنید از داستان آفرینش به داوود بروید همه می‌فهمند که در مورد حضرت ابراهیم و موسی قرار نیست صحبت شود. چون یک روال منطقی است، از نظر زمانی خطی است، قابل پیش‌بینی‌تر است. ساختار غیرخطی هیجان‌انگیزتر هستند. پایان این سوره اگر احساس هیجان نمی‌کنید فقط و فقط دلیل آن این است که با این داستان آفرینش آشنا هستید و بارها آن را شنیدید و انگار غیرعادی بودن و غافل‌گیر بودن آن خیلی برای شما محسوس نیست. انگار یک فیلمی دیدید و دفعه دوم وقتی می‌بینید، می‌دانید آخر آن چه می‌شود و خیلی به هیجان نمی‌آیید.

نه باید فیلم‌ها را آنگونه دید و نباید داستان‌ها را آنگونه خواند و نه قرآن را. اگر آدم ذهن خود را یک مقدار خالی کند و یک لوحی که چیزی روی آن نوشته نیست و یک لوح سفیدی را جلوی قرآن بگیرید، پایان این سوره فوق‌العاده هیجان‌انگیز است. شما از زمان حال که شروع می‌کنید داستان‌ها یکی یکی غیرعادی‌تر می‌شود و به داستان ایوب می‌رسد که شیطان به او آسیب رسانده است. در عین حال می‌بینید فضای روایت هم حالت‌های ابهام بیشتری پیدا می‌کند. وقتی به قیامت و آخرت می‌رسید آنجا هم خیلی هیجان‌انگیز است. از آن هیجان‌انگیزتر داستان آفرینش است. جایی که اگر به آن عادت نکرده باشیم به ما اطلاع می‌دهد که انسان موجودی است که مسجود ملائکه است. خداوند یک موجودی را خلق کرده است و به ملائکه می‌گوید به او سجده کنید و یکی تمرد می‌کند. بعد دیالوگی بین خداوند و ابلیس پیش می‌آید. ابلیس می‌گوید من گمراه می‌کنم. از خداوند وقت می‌گیرد و خداوند به او وقت می‌دهد.

این فوق‌العاده چیز عجیبی است. اگر به آن عادت نکرده باشید یک پایان بسیار شگفت‌انگیز است و روال سوره طوری است که انگار بذرهایی در ذهن آدم‌ها می‌پاشد. کم کم شیطان در این سوره پررنگ و ظاهر می‌شود تا اینکه اسم او برده می‌شود، قدرت او را در داستان ایوب می‌بینید. نتیجه کار او را در آخرت می‌بینید که چه بلایی سر آدم‌ها آورده است. اگر داستان آفرینش را ندانید، بزرگترین سؤال در جهان‌بینی قرآنی همین است، جهان‌بینی الهی که چرا این اتفاق‌های بد می‌افتد و چرا یک عده بدبخت می‌شوند و چگونه اینها بدبخت می‌شوند. چرا کفاری که در صحنه اول هستند اینقدر حرف‌های مزخرف می‌زنند و در مقابل حقیقت موضع می‌گیرند و نفوذناپذیرند در مقابل حقیقت. چرا در داستان ایوب یک موجودی آمده است و می‌گوید به او آسیب رسانده است.

در داستان اول، اسم شیطان برده نمی‌شود ولی حضور دارد، اینها بندگان شیطان هستند که اینگونه حرف می‌زنند. حرف‌های ابلیس را می‌زنند. اینها همان‌هایی هستند که ابلیس در آخر گفت اکثر مردم را گمراه می‌کنم. بنابراین شروع پرده اول مواجه پیروان ابلیس، همان گمراه شده‌ها با پیامبر است بدون اینکه اسم او برده شود. به صورت نرمال وقتی داستان‌های خودمان را روایت می‌کنیم، آدم‌های بد و خوب را ارجاع نمی‌دهیم به اینکه ابلیس، در دهان او گذاشته است ولی در این سوره همین را می‌بینیم و یاد می‌گیریم. اینها همان‌هایی هستند که آخر ابلیس، به خداوند قول داد که من اکثر آنها را گمراه می‌کنم. در داستان داوود شما جمعیت گمراه نمی‌بینید ولی یک کلیدواژه‌ای در سوره است که در داستان داوود می‌آید و مانند جرقه‌ای است که حس حضور شیطان را می‌دهد. واژه‌ای که زیاد در سوره تکرار شده است به نسبت حجم سوره و چگالی تکرار آن در سوره‌های دیگر شاید در این سوره ماکسیمم باشد. انواع واژه‌هایی که از ریشه خصم گرفته شدند، پایان سوره به شما می‌گوید موجودی آفریده شده است که شأن فوق‌العاده‌ای دارد و مسجود ملائکه است و یک مخاصمه‌ای درگرفت. کلمه مخاصمه آنجا می‌آید. به معنای واقعی کلمه این موجود که ما باشیم، یک خصم پیدا کرد. این کلمه مخاصمه در آخرت هم می‌آید. در ابتدا و انتها مدام کلمه خصم و مخاصمه می‌آید. در داستان داوود هم است چه کسی آن اختلاف و مشکل را به وجود آورده است؟ اینها خصم هستند و کسانی هستند که با هم دعوا کردند، تمام این مخاصمه‌ها بین انسان‌ها نشانه حضور ابلیس است.

به تدریج در این داستان‌ها، در داستان داوود خیلی ملایم، در داستان سلیمان اسم شیاطین می‌آید ولی در بند و زنجیر و در حال کار هستند. در داستان ایوب، شیاطین مسلط هستند. پرده پنجم نتیجه کار ابلیس را که نتیجه مثبتی است که تعداد زیادی آدم را گمراه کرده است و وعده‌ای که داده می‌شود گفته می‌شود، تو و پیروان تو به جهنم می‌روید. «قَالَ فَالْحَقُّ وَالْحَقَّ أَقُولُ لأمْلأنَّ جَهَنَّمَ مِنْکَ وَمِمَّنْ تَبِعَکَ مِنْهُمْ أَجْمَعِینَ» این چیزی است که شما در نتیجه کار ابلیس و وعده‌ای که به خداوند داده است و پاسخی که خداوند داده است را در پرده پنجم می‌بینید. اوج آن در پرده ششم است، انسان‌شناسی قرآن که به ما می‌گوید این اتفاق‌ها چرا می‌افتد، این اختلاف‌ها از کجا می‌آید و این آدم‌ها چرا کافر هستند چگونگی اینکه به چنین جهانی رسیدیم، توضیح آن در پایان می‌آید که سوره با آن بسته می‌شود. داستان‌های سوره کهف یادتان است، داستان موسی و خضر، کارهایی حضرت خضر می‌کند و موسی اعتراض می‌کند، نمی‌فهمد و در آخر وقتی حضرت خضر توضیح می‌دهد، هم حضرت موسی و هم ما آرام می‌شویم. روال سوره اینگونه است یک ساختار غیرخطی چیده شده است طوری که پرده آخر توضیح می‌دهد که این وقایع چگونه اتفاق می‌افتند و اینها چه هستند.

مهمترین داستان قرآن که شاید داستان آفرینش و انسان‌شناسی قرآن در پایان این سوره می‌آید. اگر بخواهید در یک جمله این سوره را خلاصه کنید، این سوره بیشتر از هر چیزی یک داستان آفرینش نمایشی است. بیشتر توضیح می‌دهم. به جای اینکه در سوره بقره گفته شود اسماء را یاد دادیم و یک سری چیزها و اطلاعات در چند آیه گفته شود در اینجا مفصلاً انگار مسئله نسبتاً پیچیده و عجیب و غریب سعی می‌کند باز شود و بهتر بفهمیم. شگفتی و توضیح دهنده بودن در پایان و حالت هیجانی که در انتهای سوره به آن می‌رسیم که انگار همه چیز روشن می‌شود. شاید به دلیل عادت ذهنی که این چیزها را قبلاً دیدیم و شنیدیم و فکر می‌کنیم معمولی است ولی اصلاً معمولی نیست به خودتان تلقین کنید که موجودی هستید که خلق شدید و قرار بوده مسجود ملائکه شوید. انسان قرار است خلیفه خداوند در زمین باشد، مسجود ملائکه باشد، مسجود ملائکه بودن به این معنی نیست که به ما احترامی بگذارند یعنی در خدمت انسان بودن است. این اهمیت انسان را می‌رساند و دشمن قداری هم داریم که قسم خورده است انسان‌ها را گمراه کند، حس چندان قابل عادت کردنی نیست. به دلیل اهمیتی که دارد خودتان را در این وضعیت ببینید که می‌توانستید و می‌توانید مسجود ملائکه به معنای واقعی کلمه باشید.

بنابراین این ساختار فایده‌ای دارد، از نظر نمایشی اوج می‌گیرد و به یک جایی می‌رسد و بعد همه چیز انگار روشن می‌شود و توضیح داده می‌شود و این خیلی بهتر از ساختار خطی است که چنین حس و حالی ندارد. برای خودتان یک بار این داستان را خطی تعریف کنید و با آخرت تمام کنید ببینید چه تأثیری از نظر روحی و روانی می‌گذارد. بعد اینگونه نگاه کنید ببینید چقدر بهتر است.

۳-۱ داستان آفرینش

چیزی که مانده است و جلسه قبل زمینه آن را فراهم کردم و این جلسه باید بیشتر به آن بپردازیم این است که چه چیزی در این سوره در داستان آفرینش تأکید می‌شود و چه چیزی اینجا بیشتر از سوره بقره یا سوره اعراف است که ورژن‌های نسبتاً مفصل داستان آفرینش هستند، اینجا چه چیزی به آن اضافه می‌کند. نکته مهمی که اینجا وجود دارد در داستان آفرینش در سوره بقره در ابتدا گفته می‌شود و با این گزاره شروع می‌شود «وَ اِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ اِنِّی جاعِلٌ‌ فِی‌ الْاَرْضِ‌ خَلیفَةً» من در زمین می‌خواهم یک جانشینی بگذارم. بعد ملائکه ابراز می‌کنند این موجودی است که سفاک است و خونریزی می‌کند بعداً خداوند می‌گوید «إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ» بعد توضیحاتی می‌آید.

در آنجا خیلی توضیح داده نمی‌شود که مفهوم خلافت چیست و چرا و چه شایستگی‌هایی در انسان وجود دارد که ملائکه باید بر او سجده کنند و الی آخر. مفهوم خلافت توضیح داده نمی‌شود. در یک کلام می‌توانید بگویید در سوره صاد، پرده دوم و سوم و چهارم، سه پیامبر را می‌بینید که اینها نمونه‌های خلیفه الله هستند. اینکه اینها چه موجوداتی هستند، خلیفه الله یعنی چه، چه حالی دارند، به خلیفه الهی رسیدند چه معنایی دارد، به آن معنای خلافت تام. همه ما و همه انسان‌ها چون اراده آزاد داریم و می‌توانیم چیزهایی را خلق کنیم، کارهایی در زمین می‌توانیم انجام بدهیم انگار صفت جانشینی داریم. ولی استفاده از واژه مشابهی که در مورد حضرت داوود گفته می‌شود در داستان اول «إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ» دقیقاً همان عبارت «لِلْمَلائِکَةِ اِنِّی جاعِلٌ‌ فِی‌ الْاَرْضِ‌ خَلیفَةً» است با همان واژه جعل می‌آید. از نظر لفظی دلیل خیلی روشنی است که اینجا قرار است مفهوم جعل خلیفه را به معنای واقعی ببینید. اینها خلفای الهی هستند. سه تایی که اینجا می‌بینید خلفای الهی هستند.

به این نکته دقت کنید که اینها هر سه پیامبر هستند و شما با شأن رسالت و دعوت و تبلیغ در این سوره سروکار ندارید، با شأن خلافت آنها سروکار دارید. معمولاً داستان پیامبران را که می‌شنوید مانند پرده اول، یک پیامبر در برابر کفار است، اینکه کتابی نازل شده است و شریعتی است، یک عده مخالف هستند، مخاصمه‌ای که نتیجه حضور ابلیس و دخالت ابلیس را بیشتر می‌بینیم. تبلیغ و دعوت می‌بینیم و انکار و تکذیب از طرف کفار است. یا رابطه بین حضرت موسی با قوم خود که از او خوب پیروی نمی‌کنند. اینها چیزهایی است که مربوط به جنبه رسالت پیامبر می‌شود که آمده است تا مردم را دعوت کند.  

[۰۰:۳۰]

در این سوره حضرت داوود کسی را دعوت نمی‌کند. وقتی عهد عتیق را می‌خوانید، یهود برای حضرت داوود، شأن پیامبری قائل نیستند. علت آن این است که احتمالاً جنبه‌های رسالت به معنای دعوت و تبلیغ در حضرت داوود خیلی کم بود یا اصلاً نبوده، وظیفه‌ای نداشته است. چون کسان دیگری در زمان حضرت داوود بودند که آن وظیفه را انجام می‌دادند. حضرت داوود، دومین پادشاه است. پیامبری و پادشاهی به درخواست بنی‌اسرائیل از هم تفکیک شد. طالوت پادشاه شد، بعد حضرت داوود و سلیمان پادشاه شدند. اینها پادشاه هستند، خلیفه الله هستند ولی جنبه رسالت آنها اینجا، نمایش داده نمی‌شود در حالیکه جزء انبیاء هستند و حضرت داوود به او زبور داده شده است. شأن رسالت و نبوت دارند ولی در این سوره چیزی که شما می‌بینید اصلاً اینگونه نیست که در حال تبلیغ باشند.

شما حضرت داوود را در حال ستایش خداوند همراه با کوه و پرنده می‌بینید. بعد در محراب می‌بینید توبه می‌کند، گفته می‌شود خلیفه الله هست و بین مردم به درستی قضاوت کن. در مورد داستان حضرت سلیمان همین هم در حد اینکه قضاوت کردن از او خواسته شود، نیست. قسمت مربوط به آمادگی برای جنگ است. بعد  به او تذکر داده می‌شود که ملک او جسمانی شده است بنابراین بر اثر انابه بر باد و شیاطین سلطه پیدا می‌کند. بنابراین تصوری که از خلافت الهی دارید باید اینگونه شکل بگیرد که خلافت الهی فقط یک چیز تشریعی نیست. فقط این نیست که به مردم بگویید چه کاری کنند یا نکنند یا اختلافات آنها را با دادن حکم حل کنید. بلکه می‌بینید جنبه‌های تکوینی غلبه دارند یعنی خلیفه خداوند، صرفاً کسی نیست که از طرف خداوند حرف می‌زند. یک کارهایی انجام می‌دهد و سلطه دارد، تسخیر شده است. یک چیزهایی در طبیعت و ماورای طبیعت، اگر شیاطین را جزء ماورای طبیعت حساب کنید به لفظ معمولی که مردم به کار می‌برند، آنوقت می‌بینید بیشتر تأکید روی این است که خلفای الهی کسانی هستند که کوه‌ها در تسخیر آنها هستند، با پرنده‌ها ارتباطی دارند.

در مورد سلیمان و داوود، منطق‌الطیر دارند و اینکه لشکر پرندگان دارند و اینکه باد در اختیار حضرت سلیمان است. شما در قرآن چند بار این تصویر را می‌بینید. وزش باد که یک چیز الهی است، خداوند در قرآن می‌گوید ما ابرها را می‌فرستیم، باران می‌فرستیم. حضرت سلیمان چنین سلطه‌ای بر طبیعت پیدا کرده است که تسخیر جنبه‌هایی از طبیعت است؛ همانطور تسخیر شیاطین است. بنابراین اگر دو داستان بلند را در کنار هم بگذارید، می‌بینید روی جنبه‌های تکوینی تأکید بیشتری شده است. اینها خلفای الهی هستند. جانشین هستند، جانشین به این معنا که قدرت‌هایی دارند و کارهایی می‌توانند بکنند که کار خداوند است. حضرت مسیح، نمونه مشخص خلافت به این معنا که مرده را هم می‌تواند زنده کند. در این حد خلافت دارد که می‌تواند پرنده‌ای از گل بسازد و در آن بدمد و پرنده پرواز کند. اینها قدرت‌های تفویض شده از طرف خداوند به این آدم‌ها است. چگونه آدم‌ها به مقامی می‌رسند که خداوند قدرتی را به آنها تفویض کند که بتوانند در طبیعت حکمرانی کنند یا مرده زنده کنند. اذنی که از طرف خداوند است به چه کسانی داده می‌شود. این چیزهایی است که در این سوره و در این داستان‌ها باید بفهمیم.

چیزهایی که در سوره بقره یا جاهای دیگری که داستان آفرینش آمده است به تفصیل گفته نشده است. اشاره‌هایی شده است ولی در اینجا با دیدن پیامبرانی که به عنوان خلیفه معرفی می‌شوند می‌توانید درک کنید که این مقام خلافت چه است و چگونه به دست آمده است و حس و حال این آدم‌ها چگونه است. چیزی که روی آن مدام تأکید می‌شود در مورد این آدم‌ها، عبارت نعم العبد، اواب، اواب به این معنا که مدام به حالت ذکر برمی‌گردند، اینها همان مفاهیم مرکزی سوره هستند. واژگان و مفاهیم اصلی که جلسه گذشته به آن اشاره کردم که انگار دور هم چیده شدند و مفاهیم اصلی سوره هستند، توضیح دهنده مقام خلافت هم هستند. چیزی که به نظر من در این سوره مرکزیت دارد و قرار است وقتی سوره را می‌خوانیم متوجه آن شویم، داستان آفرینش، داستان اصلی قرآن است که با جزئیاتی گفته می‌شود، انگار زیر ذره‌بین رفته است و قرار است آن قسمت را خوب بفهمیم.

چیزی که خیلی واضح است، این است که خلافت به کسی می‌رسد که نعم‌العبد باشد. عبد به معنای کارگزار است یعنی کسی که همان کاری را می‌کند که خداوند می‌کند. آدم‌ها اگر به یک جایی رسیدند که خواسته‌ها و امیال آنها، اراده آنها با اراده خداوند و حق هماهنگ شد، باطل در وجود آنها نبود، هواهای نفسانی اینها را به این طرف و آن طرف نمی‌کشید و اینها همان چیزی را بخواهند که خداوند می‌خواهد اگر یک نفر به این مقام برسد که کارگزار خوبی باشد، آن وقت به مقام خلافت می‌رسد. اگر یک نفر نشان بدهد که خالی از باطل است و گرایش او به حق است و تسلیم حق است، حق را درک می‌کند و تمایل دارد به اینکه مطابق حق عمل کند و قدرت آن را دارد، بنابراین خداوند به او ملک و کارگزاری می‌دهد. ممکن است ظاهری یا باطنی باشد. بالاخره آدم‌ها براساس میزان خلوص خودشان در اینکه چیزی جزء حق نخواهند و به چیزی جزء حق گرایش نداشته باشند و نعم العبد باشند و کارگزار خوبی باشند، کارگزاری آنها وسعت پیدا می‌کند. الان خداوند باد را به دست سلیمان داده است. سلیمان همان کاری را می‌کند که خداوند می‌خواهد او با باد بکند. چون اصولاً سلیمان به اینجا رسیده است که نعم العبد است یعنی حق را درک می‌کند و مطابق با حق عمل می‌کند. بنابراین جانشین خدا است همان کارهای خداوند را در زمین انجام می‌دهد، برای خدا کار می‌کند، همان کارهایی که خدا می‌خواهد انجام می‌دهد. این مفهوم اصلی مربوط به رابطه انسان با خدا است، مفهوم عبودیت و کارگزاری مفهوم اصلی است و این منجر به خلافت به معنای واقعی کلمه می‌شود.

انگار در وجود حضرت داوود یک لکه‌ای وجود دارد. آن لکه که پاک می‌شود، آماده می‌شود برای اینکه به حداکثر چیزی که می‌توانست، برسد. جانشین خداوند باشد، چه اینکه در محکمه بنشیند و حکم بدهد و چه اینکه جبال در تسخیرش باشد و قدرت‌هایی داشته باشد و با پرنده‌ها ارتباط داشته باشد. اینها در وجود حضرت داوود اوج می‌گیرد. همه آدم‌ها در یک حدی خلافت دارند به این معنا که اراده آزاد دارند ولی خلافت به معنای اصلی که می‌گوید «اِنِّی جاعِلٌ‌ فِی‌ الْاَرْضِ‌ خَلیفَةً» یا اینجا به حضرت داوود گفته می‌شود «إِنَّا جَعَلْنَاکَ خَلِیفَةً فِی الأرْضِ» این یک چیز خاص است، اینها به عنوان خلیفه الله به معنای واقعی کلمه شناخته می‌شوند. شمر به صورت طبیعی مسجود ملائکه نیست، داوود مسجود ملائکه است. در آخر که گفته می‌شود خداوند موجودی خلق کرده است که ملائکه بر او سجده کنند باید یک نمونه ببینیم که این چه موجودی است که اینقدر ارزش دارد که ملائکه به او سجده کنند. ایوب را ببینید. باید ایوب مسجود ملائکه باشد، از داستان ایوب باید یک حسی به شما دست بدهد ایوب یک ویژگی دارد که خوب است همه ملائکه یک خضوعی در مقابل او داشته باشند. چون نشان می‌دهد یک موجود بسیار متعالی است.

توضیح من این است شما با داستان آفرینش روبرو هستید. با ۳ پرده که مقام انسان و چیزی که باعث می‌شود انسان به قدرت‌هایی دست پیدا کند، خارج از قدرت‌های تشریعی و نبوت و رسالت، قدرت تکوینی، تسلط بر طبیعت که ممکن است ببینید. در مورد حضرت سلیمان خیلی وسیع شده است. در مورد ذوالقرنین هم گفتم شما به وضوح حالت خلافت را می‌بینید که به او گفته می‌شود می‌خواهی اینها را عذاب کنی یا از آنها بگذری دقیقاً انگار چیزی که در شأن خداوند است، در مورد ذوالقرنین گفته می‌شود. این چیزی است که قرار است در این سوره ببینیم به همین دلیل است که شما سه پیامبر را می‌بینید ولی نه در حال پیامبری نه در حال انجام وظایف رسالت و تبلیغ، در یک حال دیگری اینها را می‌بینید. ویژگی‌های اصلی، عبودیت است و ذکر و اواب بودن. اینکه حالت ذکر چه حالتی در یک انسان است؟ حالتی که انسان حالت اتصال به حق دارد. دچار غفلت نیست. نه اینکه یاد خدا است مثل زمانی که آدم یاد رفتگان خودش می‌افتد. ذکر به معنای هوشیاری است که در آن لحظه شما همه چیز را همراه با خدا می‌بینید، همانی را می‌بینید که خداوند می‌بیند، همانطور نگاه می‌کنید که انگار زاویه دید را دارید و همراه خداوند هستید. در حال هوشیاری هستید و در حال غفلت نیستید.

آن تکه داستان سلیمان که نمایش اواب بودن است. انگار یک لحظه از حالت ذکر خارج می‌شود و اسب‌ها را با شوق و ذوقی که انگار از آنها خوششان آمده است، طور دیگری به آنها نگاه می‌کند، همانطوری که ما به دنیا نگاه می‌کنیم. بعد به حالت ذکر برمی‌گردد. اواب بودن یعنی مدام به حالت ذکر برگشتن است. حالتی است که انسان انگار همه چیز را حق می‌بیند و متذکر نگاه خداوند است و همراه با خداوند به جهان نگاه می‌کند.

یک قطعه‌ای از کتاب صوفیسم و تائوئیسم نوشته ایزوتسو که یک توضیح مختصر و خیلی زیبا از مفهوم ذکر در آن است. ایزوتسو با زبان خودش می‌گوید ابن عربی ذکر را چه می‌داند. اگر بخواهم توضیحی بدهم و عبارت‌هایی بنویسم قطعاً به خوبی که اینجا نوشته شده است، نمی‌توانم بنویسم. با همان اصطلاحات و عرف عرفانی در اینجا بیان می‌شود. اگر همین چیزی که می‌خوانم را خوب درک کنید، به مفهوم اصلی نزدیک می‌شوید. صفحه ۲۶۲ نوشته، در نظر ابن عربی بالاترین مرتبه از آن کسی است که خود را غریق در ذکر ساخته است. ذکر او تنها به زبان یا قلب تنها نیست بلکه او در درون با حق وحدت یافته است. وحدت پیدا کردن با حق، اینکه نه چیزی جزء حق ببینیم و نه گرایشی به غیرحق داشته باشیم. انگار خداوند در درون یک نفر حلول پیدا کرده است. اینگونه است که یک انسان خلیفه الله می‌شود. اینکه همه چیز بر مبنای حق است. بلکه او در درون بر حق وحدت یافته است باید به خاطر داشت که ذکر در نزد ابن عربی تنها به خاطر داشتن حق به زبان یا قلب نیست.

[۰۰:۴۵]

این کلمه ذکر مترادف است با فنا شدن عارفانه در خدا، ذکر به این معنا، حالی است روحانی که همه وجود کامل با خداوند وحدت می‌یابد که هیچ خللی در آن راه ندارد. ادامه دارد که من آن را نمی‌خوانم می‌توانید ادامه این عبارت‌ها در کتاب بخوانید. ولی توصیف خیلی خوبی است از اینکه چرا ذکر مقدمه رسیدن به خلافت الهی است؟ چون ذکر مقدمه کارگزاری خداوند است، شما باید در چنین حالی باشید که خواسته‌ها و امیال درونی شما از بین رفته باشد و یک خواسته‌ای داشته باشید که مطابق پیرو حق است و حق را بشناسید و پیرو حق باشید. بنابراین جانشین واقعی خداوند شوید. برای خداوند کار کنید. بنابراین ذکر، ابودیت و خلیفه الهی خیلی با هم مترادف هستند، ذکر حالت است و ابودیت جنبه عملی‌تر آن است و خلیفه الهی نام مقدس آن مقامی است که مسجود ملائکه است.

بنابراین در این سوره شما با یک چیز عمیقی مواجه هستید. به صورت داستان، شخصیت‌هایی معرفی می‌شود و هی مفاهیمی مانند اواب و ذکر تکرار می‌شود تا اینکه شما نزدیک شوید به حالتی که این افراد داشتند و به خلافت رسیدند. من باز ادامه می‌دهم. به نظر من نکته‌ای که اگر یک رازی در قرآن وجود دارد این است، چیزی که در همه جا است ولی انگار تعمداً به صورت مستقیم به آن اشاره نمی‌شود. چگونه حضرت ایوب به یک جایی می‌رسد که می‌تواند چنین واکنشی در مقابل این مصائب داشته باشد؟ یعنی حضرت ایوب که من می‌گویم نمونه شایسته کسی که ملائکه باید به او سجده کنند. حضرت ایوب آدمی است که از همه نعمت‌های خداوند برخوردار بوده و خداوند این نعمت‌ها را از او گرفته است، موقعیت اجتماعی او را از او گرفته است، مال و اموال او از بین رفتند، خانه ندارد، اهلش او را ترک کردند و تنها شده است. فقط خودش با جسم مانده است و جسمش هم کم کم تحلیل رفته است، طوری که درد دارد و نمی‌تواند تکان بخورد و بیمار است. انگار هیچ چیزی جزء درد و رنج برای او باقی نمانده است. در این حال به نظر می‌رسد، نه تنها شکایت ندارد بلکه حتی تلاش برای اینکه برای خودش دعا کند، ندارد. مانند حالتی که حضرت زکریا داشت که دقیقاً کارگزاری و عبودیت همین است. حضرت زکریا برای خودش چیزی نمی‌خواهد تا جایی که آشکار شود خداوند آن را برای من می‌خواهد، من آن را از خداوند بخواهم. انگار آدم بگوید اگر خداوند چیزی بخواهد به من بدهد من راضی هستم، حتماً باید بچه یا خانه فلان طور داشته باشم… این خواسته‌ها از بین رفتند یا خیلی کم رنگ هستند و بروز پیدا نمی‌کنند. به نظر می‌آید حضرت ایوب به این اتفاق‌هایی که می‌افتد راضی است. بالاتر از آن، برای اینکه حسی ایجاد کنم، انگار همه چیز را از حضرت ایوب گرفتند و او را در گوشت کوب ریختند و او را می‌کوبند، استخوان‌های او له می‌شود ولی در آخر حرفش این است که «رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ». انگار گزارشی از حال خودش می‌دهد بدون اینکه حالت ابراز خواسته داشته باشد که با من چه کاری بکن. «رَبَّهُ أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» انگار می‌خواهند او را اذیت کنند، همه چیز را به یک نفر بدهید و همه را از او بگیرید و او را کتک بزنید و داغون کنید، تنها چیزی که به ذهن او می‌رسد در آخر بگوید من خیلی آسیب دیدم. حضرت ایوب موحد است. می‌داند هر اتفاقی که می‌افتد از جانب خداوند است. درست است در اینجا به شیطان نسبت می‌دهد «أَنِّی مَسَّنِیَ الشَّیْطَانُ». حضرت ایوب می‌داند شیطان با مجوز خداوند به جان انسان‌ها می‌افتد.

«وَأَنتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ» از کجا می‌آید؟ اگر تو مهربان‌ترین مهربانان هستی، این چه بلایی است که سر من آوردی؟ ذره‌ای در حضرت ایوب چنین احساسی، وجود ندارد. نه رحیم و نه رحمان بلکه ارحم الراحمین است. شما انتظار دارید آدمی که چنین وضعی برای او پیش آمده است صفتی که برای خداوند به کار می‌برد، صفت ارحم الراحمین باشد؟ اینها تعارف ندارند. مطمئن است که خداوند ارحم الراحمین است چرا؟ چون اسماء الهی را شهود کرده است. حضرت ایوب از زندگی خودش نفهمیده است و اطراف خود مشاهداتی نکرده است که بفهمد خداوند چون به من این نعمت‌ها را داده است پس ارحم الراحمین است. مثلاً مامان من را ناز کرده است و خیلی مهربان است، نه. حضرت ایوب شناخت دارد و می‌داند، علم دارد به اینکه خداوند ارحم الراحمین است. بنابراین اتفاق‌هایی اینگونه افتاده است، چه عاملی باعث شده است این اتفاق‌ها افتاده است؟ حضرت ایوب نمی‌داند که علت آن چیست ولی تردیدی ندارد که خداوند صفت ارحم الراحمین دارد.

چگونه آدم‌ها به چنین وضعیتی می‌رسند؟ در مورد حضرت ایوب، دو جلسه قبل که صحبت می‌کردم گفتم حضرت ایوب نشانه انسانی است که خالی از خواسته است. چیزی نمی‌خواهد که مثلا حتماً سلامت باشد. آدم نسبت به همه چیزهایی که برای او لذت بخش است، ممکن است میل داشته باشد ولی اینها به حد خاص نمی‌رسند که تبدیل به طلب و مطالبه‌ای شوند. امیال در درون همه انسان‌ها هست. پیامبران هم نفس دارند، تمایل به غذای خوشمزه، تمایل به موجودات زیبا دارند. ولی چیزی که به نظر من خیلی مهم است درک کنیم این است که چگونه انسان می‌تواند خالی از خواسته شود. این نکته‌ای است که فکر می‌کنم در سراسر قرآن وقتی با پیامبران روبرو هستید، می‌توانید حس کنید و درک کنید با شناختی که ما از انسان داریم محال است که یک انسانی خالی از خواسته شود، امکان ندارد آدمی به حالت عبودیت و کارگزاری به معنای واقعی کلمه برسد، بنابراین به خلیفه الهی برسد، امکان ندارد یک آدمی به جایی برسد که بتوانیم اسم مسلم را در مورد او به کار ببریم، مانند حضرت ابراهیم تسلیم اراده خداوند باشد، امکان ندارد مگر از طریق عشقی که بر همه چیز غلبه کرده است، انسان خالی از خواسته نمی‌شود. یک خواسته‌ای پیدا می‌کند که آنقدر بزرگ و شدید است که بقیه خواسته‌ها در کنار او محو می‌شوند.

همه پیامبران بدون استثناء، نمونه‌های انسان‌هایی هستند که یک طور دیوانه‌واری عاشق خداوند هستند. اگر داستان‌ها را خوب بخوانید، حضرت ابراهیم شعله‌ور است، حضرت ایوب در عشق الهی می‌سوزد، چیزی ندارد. کسی که معشوق من است بد من را نمی‌خواهد، مهربان است و به من خوبی می‌کند و این اتفاق‌هایی که می‌افتد خالی از آن  نیست. دیوانه‌وار بودن همین است چقدر یک نفر باید کسی را دوست داشته باشد که به این حالت برسد اگر بلایی بدون توضیحی سر او آمد، ذره‌ای شک نکند در اینکه حتماً خیر من را می‌خواهد. عشق به خداوند همراه با معرفت کامل به اینکه خداوند هم این عشق را دارد. بنابراین هیچ چیزی بین این دو فاصله نمی‌اندازد. محال است نه با ترس و نه با هیچ چیز دیگری درون خود را نگاه کنید و انسان را بشناسید محال است کسی به عبودیت و کارگزاری و خلافت و ذکر و اواب بودن برسد مگر اینکه محبت فوق‌العاده‌ای داشته باشد. انسان برده محبت و عشق است. این ذات انسان است که انسان بنده و کارگزار عشق است. بنابراین اگر کارگزار خداوند شد و اگر خلیفه الله شد به جایی رسیده است که عشق در حدی زیاد شده است که همراه با معرفت باید باشد. محال است شما کسی را نشناسید و از روی اسم عاشق او شوید.

بصیرتی پیدا کردند و چیزهایی می‌بینند و دیدند، اسماء الهی و صفات الهی را شناختند و علم پیدا کردند و اگر علم پیدا کنید، عاشق خداوند می‌شوید و نتیجه آن این می‌شود که خواسته‌ای در شما نمی‌ماند. اینکه می‌گویم راز قرآن است چون روی آن تأکید نمی‌شود و گفته نمی‌شود اینها عاشق هستند ولی رفتار عاشقانه آنها را می‌بینید. اگر در درون خودتون مراجعه کنید این حقیقت را می‌بینید که انسان چنین موجودی است. بنابراین اگر حضرت ابراهیم تسلیم است دلیل آن این است، اگر حضرت ایوب چنین واکنشی نشان می‌دهد، دلیلش این است. اینکه از روی آیات بخواهیم استدلال کنیم خیلی واضح است وقتی خداوند یک بار به صراحت می‌گوید کسانی که مؤمن هستند «أَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ» هستند مؤمن وقتی أَشَدُّ حُبّاً لِلّهِ است آنوقت کسی که پیامبر است و در اوج حالت یقین و بالاترین مراتب ایمانی است بدون شک او هم از نظر حب خداوند در یک مرحله خیلی خیلی بالایی است. قسمت حضرت سلیمان را ببینید. چیزی که متوجه می‌شود ناراحت کننده است می‌گوید «إِنِّي أَحبَبتُ حُبَّ ٱلخَيرِ عَن ذِكرِ رَبِّي» مفهوم ذکر کنار حب آمده است. چیزی که تشویش ایجاد می‌کند این است. انگار یک حبی آمد و من را از ذکر دور کرد.

اواب نه اینکه هی به خودشان یک چیزی وصل کرده باشند، آدمی که عاشق یک نفر است مدام یاد او می‌افتد، اینها اواب هستند و تمایل آنها به خداوند است. بقیه کارهایی که در دنیا دارند و کارهایی که می‌کنند برای خداوند می‌کنند. اینگونه نیست چون دوست دارند برای خودشان انجام بدهند. همین مشکلی است که برای سلیمان پیش آمده است. انگار یک لحظه احساس کرده است از اسب خوشش می‌آید چون خوشش آمده است از حالت ذکر دور شده است. بنابراین چیزی که فکر می‌کنم راز است و همه جای قرآن است، در داستان پیامبران و در جاهایی که خداوند خطاب به مردم سخن می‌گوید، شریعت می‌گوید، حتی تهدید به مجازات الهی می‌کند در پشت همه اینها محبت از طرف خداوند است. هر انسانی که در قرآن مدح می‌شود، همه عشاق خداوند هستند ولی شما کلمه عشق را که در عرفان زیاد می‌شنوید در قرآن نمی‌بینید. مدام در هر آیه نمی‌گوید باید عاشق خداوند باشید ولی ما می‌دانیم پیامبران اینگونه هستند و تنها راه این است چون ما هیچ راهی به جزء عشق به سمت ابودیت نداریم.

آدمی که از روی ترس تسلیم خداوند می‌شود، همه اینها تبدیل به عقده‌های انباشته‌ای می‌شود که بعداً مشکلات فراوانی به وجود می‌آورد. وقتی با ترس کاری انجام می‌دهید، درون خود خواسته‌ای را سرکوب کردید. عشق است که آن خواسته را از بین می‌برد و میل به چیز دیگری ندارید. شریعت وقتی نازل می‌شود مشکلی که برای مردم ایجاد می‌شود همین است. بدون اینکه عشق را داشته باشند کارهای سختی که به آنها داده شده انجام می‌دهند (مثل شریعت سخت یهود)، عشق را ندارند و از روی عشق کار نمی‌کنند، در نتیجه دچار سرکوب می‌شوند. بعد توصیف آنها در قرآن این می‌شود که بیشترین تمایل را به دنیا دارند، «أَحْرَصَ النَّاسِ عَلَىٰ حَيَاةٍ» (بقره:۹۶). وقتی یکی ترسیده است که به جهنم برود، کارهایی را بکند، اینها در درون او تلبار می‌شود و ممکن است در آینده عکس‌العمل خیلی بدی داشته باشد.

[۰۱:۰۰]

در مورد حضرت داوود یک چیز کوچکی در درون او باعث این می‌شود که از حالت بندگی انگار خارج می‌شود. یک محب کوچک، یک عقده‌ای، یک کمپلکسی از گذشته مانده باشد، اینها همه دردسر ایجاد می‌کند. توضیحاتی می‌توانم اینجا بدهم که چرا قرآن اینگونه است ولی واضح است وقت ندارم.

قرآن به صراحت می‌گوید قرار است گمراه کند بنابراین درک قرآن، درک واژگان و چیزهایی که در قرآن آمده است، نیاز است شما رفرنس‌هایی در درون شما جوانه زده باشد. باید برای تقوا و عبودیت در درون خود رفرنس داشته باشید. وقتی دارید، می‌دانید کسی که نعم العبد است چه حالی دارد و چگونه نعم العبد است. اگر ندارید ممکن است به افکار و اوهام احمقانه‌ای برسید مانند چیزی که یهود در مورد پیامبران تصور می‌کردند و در عهد عتیق می‌بینید. نتیجه این است که طرف در درون خود نسبت به امور معنوی حسی پیدا نکرده است. شما باید یک عبودیت یک درصدی داشته باشید تا صد در صد آن را بفهمید که طرف چه حس و حالی دارد که به آنجا رسیده است و پیامبر شناس باشید. اگر نداشته باشید و چیزهای معنوی در درون شما جوانه نزده باشد، قرآن شما را گمراه می‌کند و می‌خواهد این کار را بکند. از اول گفت «هُديً لِلْمُتَّقينَ» از اول اخطار کرد کسی که فاسق باشد، توسط قرآن گمراه می‌شود بنابراین این چیز اعلام شده‌ای است. در مورد اینکه چرا اینگونه است می‌شود بحث کرد.

۲- سایر نکات سوره: درجات واژه ذکر

می خواهم سعی کنم از حرف‌هایی که می‌زنم، برگردم و جزئیاتی از سوره را روشن کنم. لازم نیست روی این تأکید کنم که همه صفاتی که در قرآن در مورد انسان به کار می‌رود از تقوا و ایمان و تسلیم و ذکر، همه مدارج دارد. اصولاً اینگونه نیست یک نفر بگوید من به حالت ذکر رسیدم یا نرسیدم. همه ما یک مراتبی از ذکر را درک می‌کنیم، ذکر از واژه‌های کلیدی دشوار قرآن است. اگر بخواهیم در مورد آن صحبت کنیم و به همه کاربردهای آن در قرآن نگاه کنیم اصولاً واژه دشواری است. شاید اگر بخواهم در یک جمله بگویم که مفهوم مرکزی آن چیست، شما یک حالت هوشیاری نسبت به یک دانشی دارید. من ممکن است یک چیزی بدانم ولی نزد من حاضر نیست. مثلاً من موحد هستم ولی حالت ذکر این است که توحید نزد من ظاهر باشد و نسبت به آن هوشیار باشم. بنابراین لازم به ذکر نیست که ذکر مدارج دارد، از ذکر یک پیامبر در قرآن، واژه ذکر به کار می‌رود تا ذکر در مورد حقیقت توحید و آخرت. ذکر یک معنای یادآوری هم دارد. چون این دانش‌ها در درون ما است. قرار است نسبت به آنها هوشیار شویم، هوشیاری نسبت به دانشی که قبلاً کسب شده است. حس هوشیاری و خودآگاه آمدن یک دانشی که ممکن است نسبت به آن غفلت داشته باشیم، دقیقاً در مقابل غفلت و نسیان است. اگر به این نکته رسیده باشید که واژه انسان از نسیان است، آنوقت ذکر مشکل انسان را حل می‌کند. انگار بزرگترین مشکلی که ذاتاً انسان دارد حالت غفلت و حواسپرتی نسبت به حقیقت است، اواب بودن و متذکر بودن به حقیقت دقیقاً نقطه مقابل نقطه ضعف انسانی است که در همه ما است.

۱-۲ چرا حضرت سلیمان ملک می‌خواهد؟

یک نکته در مورد داستان سلیمان بگویم، قسمت اول داستان و فتنه‌ای که جسد را انداختند گفتم ولی بعد آن دعایی می‌کند و یک توصیفی از ملکی که به او اضافه می‌شود، تسخیر ریاح و شیاطین می‌آید. توضیحاتی دادم که این تصویر در آنجا چه کار می‌کند چرا ویژگی‌های ملک سلیمان و داوود اینجا گفته می‌شود و جنبه‌های تکوینی آن برجسته می‌شود این را توضیح دادم. ولی با توضیحاتی که الان دادم باید درک کنیم آن دعا در آنجا چه نقشی دارد. حضرت سلیمان مورد فتنه قرار گرفته است، متذکر شده است به اینکه ملک تو زیادی جسمانی شده است، از جمله اینکه می‌بینید مشغول به اسب‌ها شده است. به نظر اول ممکن است آدم فکر کند اگر این است، چرا دوباره ملک می‌خواهد. انگار به یک نفر بگویید تو زیادی مشغول ملک شدی، استغفار کن و استغفار می‌کند و یک ملک بزرگتر می‌خواهد! می‌خواهد پادشاهی و سرگرمی بزرگتری داشته باشد. می‌دانم شما می‌فهمید اینجا ماجرا چیست، ماجرا این است که در وجود حضرت سلیمان خللی به وجود آمده است که از آن توبه می‌کند و انابه می‌کند و پاک می‌شود. توبه از این کرده است که مشغول به پاشاهی شده است طوری که گاهی از حالت ذکر و اواب بودن و عبودیت کامل درآمده است. بنابراین در خلیفه الهی او خللی وارد شده است.

وقتی استغفار می‌کند چرا طبیعی است بلافاصله بعد از استغفار می‌گوید به من یک ملکی بده که کسی بعد از من نداشته باشد؟ چون اگر درست به ماجرای رابطه بین پیامبران و خداوند نگاه کنید که رابطه کارگزاری است، اگر حالت یک پیامبر را درست تصور کرده باشید که عاشق خلوت کردن با خداوند است و تمام این کارگزاری را برای خداوند انجام می‌دهد، پادشاهی را برای خداوند انجام می‌دهد، نه اینکه چون دوست دارد. اگر یک آدمی مانند سلیمان و داوود را ول کنید اینها دوست دارند همیشه در حالت ذکر باشند و کاری ندارند که اسب تربیت کنند یا کار دیگری کنند. تمایل اصلی آنها به خداوند و عبادت خداوند است. به داوود هم میرسم که در محراب در حالت عبادت می‌بینید. سلیمان هم همینطور است و همه پیامبران همینطور هستند. پیامبری کاری است که خداوند بر عهده آنها می‌گذارد و باری است که برای خداوند می‌برند، برای رضایت خداوند نه اینکه دوست داشته باشند.

بنابراین اگر خللی در این باربری و کارگزاری حضرت سلیمان پیش آمده است که حضرت سلیمان از آن توبه و انابه کرده است و پاک شده است بنابراین الان پتانسیل برداشتن بارهای بزرگتر را در خودش می‌بینید و دوست دارد مورد آزمایش قرار بگیرد. شما اگر رابطه را درست درک کنید مثل این است کسی خطایی کرده است و کارش این است برای پروردگار و مولای خودش سنگ‌هایی را جابجا می‌کند. فکر کنید در جابجا کردن سنگی خللی ایجاد شده است و متوجه شده است و توبه کرده است و الان در خودش این آمادگی را می‌بیند و از خداوند می‌خواهد، بزرگترین سنگی که مانده است به من بده تا ببرم. این جزء استغفار او است «رَبِّ اغْفِرْ لِی وَهَبْ لِی مُلْکًا» انگار می‌خواهد جبران کند یک چیزی به من بده تا بردارم تا از همه چیزهایی که باقی مانده است، قبلاً حضرت ابراهیم چیزهایی بلند کرده است که مشابه آن پیدا نمی‌شود بلند کنیم، از چیزهایی که باقی مانده است کارهایی که در زمین مانده است یک چیز بزرگ به من بده. وسعت پادشاهی یعنی کار بیشتر برای خداوند انجام دادن، آدمی که عشق او خداوند است و این کارها را به عشق خداوند می‌کند، انگار بارهایی را برای خداوند حمل می‌کند، خیلی طبیعی است که ایرادی به او گرفته شده است که باری را خوب حمل نکرده، استغفار کرده است و به آمادگی رسیده است و یک شوقی دارد که به من یک سنگ بده و سنگی که از همه بزرگتر است به من بده تا ببرم.

همراه با استغفار و نتیجه استغفار است، حس جبران مافات دارد اگر یک خطایی کردم واقعاً هم به این پتانسل و قدرت رسیده است. اگر الان هر کار بزرگی به او بدهند، هر توانایی خداوند به او بدهد و کارگزاری‌های جدید به او بدهد می‌تواند بدون غفلت کار را انجام بدهد. به یک کمالی رسیده است و اینگونه آن را ابراز می‌کند، حقیقت را ابراز می‌کند. در درون خودش یک چیزی پیدا کرده است و توانایی خودش را می‌بیند که اگر باد و شیاطین را دست او بدهند، نه اینکه دچار غفلت نمی‌شود،  خطایی در کارگزاری خود نسبت به اینها نمی‌کند و این را از خداوند درخواست می‌کند. به دعا اگر دقت کنید، دعا این نیست که بزرگترین سنگ ممکن را به بده، می‌گوید سنگی که بزرگتر از آن نباشد را بده. کسانی که ریاضی خواندند می‌دانند این مفهوم ماکسیمال است، نه ماکسیمم. اگر ریاضی نخواندید اینگونه فکر کنید انواع سنگ‌ها وجود دارد، سنگ نقره‌ای و طلایی و… وجود دارد و هر کدام وزن‌های مختلف دارند. اگر می‌خواهید دعای حضرت سلیمان را به صورت تمثیلی درک کنید می‌گوید اگر سنگ نقره می‌خواهی به من بدهی بردارم، بزرگترین سنگ نقره را بده. ممکن است سنگ طلا بزرگتر از این هم باشد. سنگ نقره که بزرگتر از آن نباشد. مثلاً نزول قرآن یک بار بزرگی است که قرار نیست به سلیمان بدهند ولی نهایت یک چیزی را می‌خواهد که بعد از آن، از آن بزرگتر ممکن نباشد. این تعبیری است که عموماً در مورد این آیه وجود دارد که به نظر من درست است.

اصل ماجرا این است چرا اینجا این دعا می‌آید؟ چون بعد از استغفار و توبه، آدم‌ها پتانسیل پیدا می‌کنند و اینجا این را ابراز می‌کند. میل به اینکه بزرگترین کار ممکن را برای خداوند بکند. یک شوق خدمتی که حالت جبرانی دارد و هم نشانه توانایی است که در درون خودش کشف کرده است. این نکته‌ای بود که به آن اشاره نکرده بودم چون گفتن آن، در آن زمان راحت نبود باید این توضیحات را در مورد ذکر و عبودیت و خلافت می‌دادم تا راحت بتوانیم این حرف‌ها را بزنیم.

[۰۱:۱۵]

یک نکته‌ای که به نظر من جالب است، در داستان حضرت داوود، یک سکوتی وجود دارد. داستان حضرت داوود، نسبت به حضرت سلیمان حالت عبادی‌تر دارد. به حضرت داوود ملک داده شده است می‌بینید که در حال تسبیح همراه با کوه و پرنده است. بعد می‌بینید در خلوت، عبادت می‌کند. آن ملک و پادشاهی او و اینکه حاکم است و فصل الخطاب به او داده شده است می‌بینید که مزاحم عبادت او است. وقتی در مورد داستان حضرت داوود صحبت می‌کردم در این مورد حرفی نزدم. به نظر خودم خیلی مهم است که آن داستان طوری روایت می‌شود که شما ببینید که جنبه‌های حکمرانی، مزاحم حضرت داوود هستند. او در خلوت و محراب است و یک عده از دیوار بالا می‌آیند انگار به او هجوم می‌آورند و مزاحم او می‌شوند. جدای از اینکه اصل ماجرا چیست و آیا حکم اشتباه می‌کند یا نه، اصل اینکه شما این را ببینید که برای پیامبر حکمرانی مانند نیروی خارجی است، ملک یک چیز مزاحمی است که از دیوار بالا می‌رود و مزاحم خلوت او با خداوند است. این را باید در داستان حضرت داوود ببینید. به این حس برسید اینها ملک بازی و پادشاه بازی نمی‌کنند، خوشحال باشند که من عجب قدرتی دارم. اگر آنها را رها کنید جای آنها در محراب است و حکمرانی مانند هجوم یک چیزی از بالای دیوار به داخل محراب ترسیم شده است. این یک لایه پنهان‌تر در آن داستان است.

۲-۲ به حضرت ایوب چه چیزی داده می‌شود؟

یک نکته در مورد داستان حضرت ایوب می‌گویم واقعیت داستان این است تا «ارْکُضْ بِرِجْلِکَ» گفتم ممکن است تعبیرهای مختلف وجود داشته باشد. اینکه حکم ارْکُضْ بِرِجْلِکَ به معنای اینکه راه برو انگار به آدم فلج فرمان داده شود که بایست و راه برو. بعد شستشو بکن و آب بخور و لزوماً به صورت چشمه زیر پا لازم نیست، باشد. دو تصویر وجود دارد، می‌فهمیم در آنجا، آن آیه کاری که می‌کند این است که یک جور دستورالعمل برای رسیدن به شفا است. فهمیدن آیه چهارم مشکل است. در مورد آیه سوم، در حد یک احتمال در ذهن شما باشد، اگر داستان عهد عتیق را در ذهن خود کنار بگذارید، اهل در قرآن به معنای غیرخانواده هم است و برای پیروان هم به کار می‌رود. مانند جمله‌ای که به حضرت نوح در مورد پسر او گفته شده است «إِنَّهُ غیرک مِنْ أَهْلِكَ» او از اهل تو نیست، اهل تو همان‌هایی هستند که سوار کشتی شدند. به حضرت نوح وعده نجات اهل داده شده است. پسر او غرق می‌شود. به او گفته می‌شود او اهل تو نیست. کسانی که سوار کشتی هستند اهل تو هستند.

یک لحظه این احتمال در ذهن شما باشد که اینجا اهل لزوماً خانواده نیست. اینکه حضرت ایوب پیامبری بود، همه او را ترک کردند و تهمت‌هایی به او زدند و او را بدنام کردند و پیروان او از اطراف او پراکنده شدند. چرا این خوب است؟ اینکه می‌گوید اهل او، به او برگشتند و «وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ» دوبل شدن خانواده یک جوری است، راحت نیست. سال‌ها گذشت و یک زن گرفت و ده بچه از آن یکی زن دارد ولی اگر اهل را به معنای پیروان بگیرید اتفاقاً بعد از این معجزه، رفع تهمت شده است و جمعیت بیشتری به او گرایش پیدا کردند، اگر اهل را اینگونه در نظر بگیرید. من این را جلسه گذشته نگفتم نمی‌خواهم قضاوت کنم این درست است چون فکر می‌کنم خیلی اهمیتی در درک وضعیت حضرت ایوب و اینکه چرا در آن سوره آمده است ندارد. جزء جزئیاتی است که درک آن خوب است و مهم است دنبال آن برویم و تدبر کنیم و سعی کنیم داستان را دقیق‌تر بفهمیم، ولی در فهم سوره تأثیری ندارد.

در مورد آیه آخر وظیفه دارم قضاوتی کنم و چون نمی‌توانم، این کار را انجام نمی‌دهم «وَخُذْ بِيَدِكَ ضِغْثًا فَاضْرِبْ بِهِ وَلَا تَحْنَثْ» نکته‌ای می‌خواهم بگویم و اینکه جزئیات و ابعاد این داستان را بعد از اینکه کل سوره و مفاهیم سوره را فهمیدیم بهتر می‌توانیم بفهمیم اینکه اینها خلفا هستند و دعای حضرت سلیمان چیست و اینکه چرا تأکید می‌شود حضرت داوود در محراب است و از دیوار محراب بالا می‌آیند. اینها توضیحاتی پیدا می‌کند وقتی داستان‌ها را در کل سوره می‌بینیم. حداقل در مورد این آیه، بین همه احتمال‌هایی که به آن داده می‌شود و فراوان هستند، چیزی که به ذهن من می‌رسد در مقایسه با حضرت داوود و سلیمان، مطلقاً اینکه همسر او کاری کرده بود و کلاه شرعی گذاشت و خداوند به او گفت به جای اینکه صد ضربه شلاق بزنید، فلان کار را بکنید… اینها داستان‌های من درآوردی است که با این سوره سازگار نیست چرا؟ چون هر سه داستان، داستان ارتقاء یک پیامبر است. یعنی فتنه و آزمایشی است و از آن سربلند بیرون می‌آیند و به یک چیزی بالاتر از آن چیزی که هست می‌رسند.

بنابراین از آنجایی که می‌گوید اهل او را برگرداندیم و اهل او مثلهم معه، انگار اضافه شد. ادامه آن هم، باید همان باشد. مثل ملک سلیمان که افزایش پیدا می‌کند یک چیزی باید به حضرت ایوب داده شده باشد. مانند عصای موسی که می‌زند و آب می‌جوشد یا نیل شکافته می‌شود، این بیشتر می‌خورد به اینکه قدرتی به حضرت ایوب بعد از این آزمون داده شده است که یک چیزی را در دست خود بگیرد و بزند. ولاتحنث هم تعبیری است که جلسه گذشته گفتم، کارهای دشواری در راه پیامبری خود باید انجام بدهد که ابزاری به او داده می‌شود که آن کار را پیش ببرد. به نظر من بیشتر این می‌آید که با فضای سوره سازگار است ولی قضاوت قطعی نمی‌کنم.

۳-۲ چرا ایوب بعد از سلیمان می‌آید؟

یک چیزهایی می‌گویم ولی تأکید نمی‌کنم، در حد اینکه احتمالی در ذهن شما ایجاد شود می‌گویم شاید بشود پشتوانه‌های متنی خوبی بعداً برای آن پیدا کرد. فعلاً در حد شهودی است که گاهی آدم به ذهنش می‌رسد که ممکن است علت آیه‌ای که اینجا آمده است، این باشد ولی به اندازه کافی استدلال ندارم. از آن نمی‌گذرم و آن را می‌گویم ولی مطلقاً تأکید ندارم که حتماً اینگونه است. گاهی یک چیزی می‌دانم هست ولی نمی‌توانم توضیح بدهم ولی این را نمی‌دانم وجود دارد یا نه، در حد احتمال در ذهن من است. اینکه چرا همیشه داستان ایوب، هر دو باری که در قرآن می‌آید بعد از داستان حضرت سلیمان است؟ کنتراستی که بین شیاطین در آنجا و اینجا است، ارتباطی به هم دارند. آیا علت آن این نیست که آزمونی که حضرت ایوب طی کرده است که به قول عهد عتیق دست شیطان باز شده است که هر بلایی بخواهد سر او دربیاورد و در این آزمون پیروز شده است، یک اثر تکوینی از خودش باقی گذاشته است و اثر آن این است که سلیمان می‌تواند بر شیاطین حکمرانی کند.

نمی‌دانم منظور من را می‌فهمید یا خیر. مانند اینکه حضرت مسیح قبول کند مصلوب شود یا حضرت ابراهیم قبول کند پسر خودش را قربانی کند، اینها آثار تکوینی دارند. یک پتانسیل‌هایی در عالم ایجاد می‌کنند، کارهای معنوی که آدم‌ها می‌کنند، جدای از اینکه برای خودشان تأثیر می‌گذارد بر جهان تأثیر می‌گذارد. آیا این مقاومت حضرت ایوب و عکس‌العمل کامل و پرفکتی که نشان می‌دهد در مقابل این مصیبت، این پتانسیلی ایجاد نکرده است که بعداً حضرت سلیمان از آن استفاده می‌کند. به صورت نرمال انسان چرا باید بتواند شیاطین را به بندگی بگیرد تا برای او کار کنند. انگار نتیجه پیروزی ایوب است که در عالم مانده است. در حد یک احتمال است که شاید بشود شواهدی برای آن پیدا کرد.

۴-۲ چرا پرده اول طولانی است؟

نکته‌ای که نمی‌توان از آن صرف نظر کرد این است که همه توضیحات من، فکر کنیم ۶ پرده را اینگونه خواندیم که این داستان آفرینش است و نمایش کاملی از وضعیت انسان است که چگونه خلق شده است و چه اتفاقی افتاده است و چه شأنی دارد و خلیفه الهی چیست. مهمترین داستان قرآن است که اینجا با تفصیل‌هایی بیان می‌شود آخرت هم همیشه است، پرده اول در اینجا چه نقشی دارد؟ مقدمه نسبتاً طولانی، پرده‌ای است که قابل مقایسه است و از پرده حضرت ایوب طولانی‌تر است، در حد داستان حضرت داوود و سلیمان است بنابراین وزنی در سوره دارد. مثلاً سوره اینگونه شروع می‌شد، یک سوره جدید دارم می‌سازم! بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ ص وَالْقُرْآنِ ذِی الذِّکْرِ  بَلِ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی عِزَّةٍ وَشِقَاقٍ وَقَالَ الْکَافِرُونَ هَذَا سَاحِرٌ کَذَّابٌ اصْبِرْ عَلَى مَا یَقُولُونَ وَاذْکُرْ عَبْدَنَا دَاوُدَ ذَا الأیْدِ… بعد بقیه سوره باشد. سوره با داستان حضرت داوود شروع می‌شد، چه اشکالی داشت. الان با توضیحاتی که دادم پرده اول خیلی طولانی است و خیلی جزئیات دارد.

 با این توضیحات از اول بخوانیم. حالت مخالفت نسبت به پیامبر وجود است و شبیه ایوب در رنج است و توجیه اولیه ناقصی که این داستان‌ها گفته می‌شود تا منجر به صبر حضرت رسول شود. حضرت رسول را عامل اصلی سوره بگیریم جور در می‌آید که پرده اول به این بزرگی باشد ولی اگر توصیف آفرینش و خلافت است، بزرگ بودن این را چگونه می‌خواهیم توجیه کنیم. به رفت و برگشت‌ها دقت کنید. می‌گوییم زمان حال، بعد فلش بک می‌خورد، دوباره فلش بلک می‌خورد، بعد فلش فوروارد می‌خوریم و یک فلش بک کامل می‌خوریم و به اول آفرینش می‌رویم. چرا می‌گوییم زمان حال؟ خود این زمان گذشته، در زمان حضرت رسول است. زمان حال ما نیست زمان حال ما چیست؟ نکته این است که دقیقاً پرده اول زمان حال است و ما هم در همان شرایط هستیم. ما با همان قرآن هستیم که نازل شده است و ذی ذکر است و یک عده هم منکر آن هستند.

[۰۱:۳۰]

به پیامبر مستقیاً تهمت نمی‌زنند و به خود قرآن تهمت می‌زنند. زمان حالی که حضرت رسول دارد و قرآن آمده است و قرآنی که در ذکر است و یک عده مخالف هستند، این تا همیشه زمان حال است. شرایط ما همانی است که در زمان پیامبر و مؤمنین دیگر داشتند. الان در دنیایی زندگی می‌کنیم، قرآنی هست و به آن ایمان داریم، اکثریت به آن ایمان ندارند و بر علیه آن چیزهایی می‌گویند و تهمت می‌زنند. بنابراین پرده اول، پرده ما است. پرده قرآن است. قرآنی که در زمان پیامبر نازل شد تا ابد، قیام و قیامت این وضعیتی که کتابی است، ذی ذکر است و باید به آن ایمان بیاوریم، موجود است. بنابراین وضعیت زمان پیامبر، وضعیت ما هم است. بنابراین اینگونه آدم نباید فکر کند که آن قسمت تنها مربوط به پیامبر است، به پیامبر تهمت می‌زنند. بلکه شرایط وضعیت موجود ما را ترسیم می‌کند، بعداً داستان آفرینش را با شیوه‌ای که در این سوره است بیان می‌کند.

نکته‌ای که امروز دیدم یک نفر تذکر داده بود بد نیست به عنوان یک نکته فرعی و کوچک در مورد آن صحبت کنیم. کلمه عزت را نمی‌دانم قبلاً گفتم یا نه، دقیقاً این کلمه در داستان ابلیس همیشه می‌آید. خود ابلیس حالت عزت ناروا دارد و گمراهی را به عزت پروردگار انجام می‌دهد. می‌گوید «فَبِعِزَّتِکَ لأغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ» چون حرف من این است کفار، گمراه شده‌های ابلیس هستند که در انتهای داستان می‌بینیم روی واژه عزت تأکید می‌کند.

یک موضوع به صورت کلی که خارج از سوره بود ماند، این را در جلسه هشتم که قرار است بعداً تشکیل شود بیان می‌کنم.

قسمتی که ۶ قوم هلاک شده قبل از شروع داستان می‌آید و بعد ۶ پیامبر مورد تمجید خداوند می‌آید. مخصوصاً واژه خلوص فرایندی که شما در داستان سلیمان و داوود و ایوب می‌بینید، خالص کردن اینها است. همانطوری که می‌گویند طلا را در کوره می‌گذارند تا خالص شود و ناخالصی آن را بگیرند، می‌گویند واژه فتنه از همینجا می‌آید. فتنه‌ها همین کار را با انسان‌ها می‌کنند. اینکه آدم‌ها به یک جایی می‌رسند ناخالصی آنها اگر خیلی کم شده باشد، فتنه‌های خاصی برای آنها ترتیب داده می‌شود که کوچکترین چیزها هم در وجود آنها از بین برود و به خلوص برسند. ۶ پیامبر هم، پیامبران خالص شده نعم العبد دیگری هستند که در انتها از آنها یاد می‌شود. آنها داستان‌های ناگفته‌ای دارند حداقل اینگونه فکر کنید اسم چند خلیفه الهی دیگر در آنجا برده شده است و داستان‌های آن اینجا نمی‌آید و جای دیگر می‌آید.

من سؤالی نمی‌بینم انشاالله عید به شما خوش بگذرد. من احتمالاً دوران کم کاری در دو یا سه ماه آینده خواهم داشت. جلسه هشتم این سوره را انشاالله برگزار می‌کنیم. همان وعده‌ای است که دادم تا بحث‌های مربوط به اکستراتکس را به سرانجامی برسانم.

جلسه ۷ – سوره ص
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو