بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای اسباب نزول، جلسهی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۱/۰۳
۱- مقدمه
این جلسه ادامه جلسه قبل در مورد اسباب نزول است و قصدم این است، در این جلسه مطلب را تمام کنم. فکر میکنم مطالب اصلی گفته شود، ممکن است بعضی از جزئیات گفته نشود ولی به هر حال در دو جلسه میتوان تمام کرد و نگران هستم شاید سه جلسه بشود. ممکن است برای موضوعی که باقی میماند یک جلسه مستقل برگزار کنیم. مستقیماً بحث در مورد اسباب نزول نیست ولی به نکاتی که در این جلسه میگویم مربوط است. خیلی مختصر میخواهم نکاتی که در جلسه گذشته را گفتم، تکرار کنم بعد پرسش اصلی در آخر جلسه را بگویم و امروز سعی کنیم برای آن پرسشها پاسخی پیدا کنیم.
۲- خلاصه جلسه قبل
موضوع اسباب نزول و شأن نزول را همه میدانند که چیست؛ مجموع روایاتی است که به ما میگوید یک آیه یا یک مجموعه آیه یا یک سوره چرا نازل شده است. به این معنا که چه اتفاقهایی افتاد که منجر به نزول آیهای شد: کسی سؤالی پرسید و در جواب آن آیه یا حکمی نازل شد، یا اتفاقی افتاده بود و آیهای نازل شد. در خود قرآن اشارههایی به اینکه چنین واقعیتی وجود داشت موجود است، شایعه نیست. اولاً ما مطابق با آنچه در قرآن آمده است میدانیم که قرآن نزول تدریجی داشت و بیشتر از خود قرآن اینگونه فهمیده میشود که برخلاف بعضی از اقلیتی که معتقد هستند سورهها یک باره نازل میشدند سورهها پاره پاره نازل میشد و معروف این است اواخر نبوت بود که بعضی از سورههای بلند یکباره نازل شده است. سورههای کوتاه طبیعی است یکباره نازل شده باشند ولی سورههایی مانند بقره یکباره نازل نمیشدند.
خیلی غیرطبیعی نیست و با متن قرآن سازگاری دارد که بعضی از اتفاقهایی که میافتاد در پاسخ به یک سؤال، انگار به عنوان واکنش نسبت به اتفاقی که افتاده است مانند واقعه افک، به سوره نور نگاه میکنید معلوم است اتفاقی افتاده است و عدهای تهمتی زدند و اینجا آن نکته در موردش قضاوت میشود و مطالبی گفته میشود. کلاً دور از ذهن نیست که چنین واقعیتی وجود داشته باشد. سؤال من فعلاً این نیست چه چیزهایی را به عنوان اسباب نزول در نظر بگیریم، فرق بین شأن نزول با اسباب نزول چیست. در مورد تعریف و گستره اسباب نزول بحثهای زیادی است، فرض میکنیم همه میدانیم چنین روایاتی وجود دارد. تاریخچهای گفتم که تکرار نمیکنم، حداقل سه مرحله در مورد اسباب نزول در تاریخ مسلمانها دیده میشود: ۱- به نظر میآید در روایات و تفاسیری که منسوب به قرن اول و دوم هستند چنین روایایتی وجود داشت. حداقل سه یا چهار قرن بعد کتابهایی تألیف شدند که اساساً این روایات را از تفاسیر یا سیرهها جمع میکردند. ۲- یک یا دو قرن بعد از پیدا شدن چنین کتابهایی، کتابهای علوم قرآنی تألیف شدند، ۳- اسباب نزولها به عنوان یک مبحث مورد مطالعه قرار گرفتند و بحثهای مربوطه جنبه تئوری پیدا کرد.
جلسه قبل نسبتاً وقت زیادی گذاشتم که مسلمانها به اسباب نزول چگونه نگاه میکردند، چه سؤالهایی برای آنها مطرح بود و چه چیزهایی میگفتند. تأکید من روی این است که مسلمانها پیشفرضهایی در مورد قرآن و علوم قرآنی دارند که مهم است به اینها توجه کنیم و حرفهای خود را براساس این پیشفرضها میزنند. پیشفرض آنها این است که قرآن وحی الهی است، تقریباً در مورد اکثریتی بحث میکنیم که معتقد هستند قرآن حداکثر در زمان عثمان جمعآوری و مکتوب شد و رسمی شدن قرآن مکتوب حداکثر در زمان عثمان انجام شده است. باز اکثریت معتقد هستند قرآن پاره پاره نازل شده است. مسلمانها این سه پیشفرض را دارند اکثر سؤالهایشان این است که چگونه وثوق این روایات را مانند سایر احادیث، بررسی کرد. چگونه میتوانیم اینها را در مورد آیات قرآن به کار ببریم، از ابتدا اختلاف نظر وجود داشت که اصولاً اینها مهم هستند یا نیستند، باید به اینها توجه کرد یا خیر.
واحدی در کتاب خود جمله معروفی دارد که بدون اینها نمیشود قرآن را فهمید، کسی که خودش کتاب اسباب نزول را تألیف کرده است واقعاً اعتقادش این است. مفسرین زیادی هستند که اینگونه نگاه میکنند، واجب است اسباب نزول را دانست تا افرادی مانند علامه طباطبایی یا سید قطب که اصولاً به نظر میرسد مخالف هستند که خیلی به اینها توجه کرد. نه اینکه فکر میکنند اینها همه جعلی هستند یا به کار نمیآیند یا نباید استفاده کرد ولی با شک و تردید نگاه میکنند و نهایتاً معتقد هستند که اساس باید با تفسیر روی متن قرآن باشد. اینها ممکن است بعضی از زوایا را روشن کنند یا نکنند. بنابراین روشن است که مسلمانها چگونه نگاه میکنند، مجموعهای از روایات است که با اینها چه کار کنیم، درست یا غلط هستند و چگونه به کار میروند. مثلاً سؤال اینکه چند اسباب نزول در مورد یک آیه آمده باشد، چگونه قضاوت کنیم. جالب این است، مفسرینی هستند که معتقدند از همه اسباب نزول میتوان استفاده کرد یعنی لزوماً اینگونه نیست که بخواهید یکی را نگه دارید و بقیه را دور بریزید. ممکن است چند سبب نزول برای یک آیه باشد یا یک سبب نزول برای چند آیه باشد یا آیه پراکنده بیاورید. اینها بحثهای فنی تفسیری است که انجام شده است. جلسه قبل مفصل در مورد اینکه مطالعات قرآنی غرب چگونه با پیشفرضهای متفاوت به این روایات نگاه میکنند، اینها را از چه نظر مطالعه میکردند، پرسشهای آنها چه بود و چه جوابهایی به آنها داده شده است، صحبت کردم. تأکید من در جلسه قبل بر این بود کلاً در مورد مطالعات قرآنی غرب دو پارادایم متباین وجود دارد. از ابتدا که شروع شد مخصوصاً از زمان نولتکه (Theodor Nöldeke) مطالعات قرآنی پیشفرضهایی داشت که از دهه هفتاد به بعد، بعد از ونزبرو (John Wansbrough) و گروه تجدیدنظر طلب پارادایم دیگری ایجاد شد که همچنان زنده است و کسانی که مطالعات قرآنی میکنند در پارادایم دوم قرار میگیرند. طبیعی است که اینگونه نیست که همه، مطالبی که ونزبرو گفته باشد را قبول کرده باشند. یک طیف است و شاید یک سر طیف آدمهایی مانند نولتکه باشند و یک سر طیف هم افرادی مانند ونزبرو باشند، بقیه هم بین این دو قرار میگیرند.
به هر حال تمایز جدی بین این دو پارادایم وجود دارد. پارادایم اول به نوعی روایت سنتی مسلمانها در مورد قرآن را تا حدوی میپذیرد. همینطور در مورد سیره پیامبر که پیامبری وجود داشت، کتابی آورده است در زمان حداکثر عثمان کانونیک (Canonic – متعارف) شده و نوشته شده است. بعضی از نسخههای دیگر را پاک کردند و یک نسخه را با جمعی تثبیت کردند همه اینها را افرادی مانند نولتکه میپذیرفتند. تفاوت آنها با پیشفرضهای مسلمانها این است که آنها اعتقادی به اینکه این وحی الهی است ندارند، کتابی است و این کتاب در قرن اول هجری در عربستان فعلی در اطراف مکه و مدینه به وجود آمده و تثبیت شده است و مسلمانها از آن الهام گرفتند، تمدنی برای خودشان ساختند و این کتاب وجود داشت. به شدت نسبت به وثاقت احادیث از اواخر قرن نوزدهم تردید داشتند و امثال نولتکه هم همینطور بودند بنابراین یک تفاوت عمده آنها با مسلمانها این است که قبول ندارند این کتاب، وحی الهی باشد و این موضوع خیلی تفاوت ایجاد میکند. اگر این کتاب را وحی الهی بدانید میتوانید فرض کنید بسیار کتاب حساب شدهای است، این واژه در اینجا به دلیل خاصی آمده است. وقتی قبول ندارید که وحی الهی است پس یک کتاب بشری است. حتی اگر وثاقت آن را قبول داشته باشید وقتی به آن نگاه میکنید اینگونه نگاه نمیکنید که این کتاب، استثنائی است و با بقیه کتابها فرق میکند. به جزء اینکه قرآن را وحی الهی نمیدانند و عواقبی دارد و تفاوتهایی بین نگاه آنها با نگاه مسلمانها ایجاد میکند، بسیار بیشتر از مسلمانها نسبت به احادیث با شک و تردید نگاه میکنند. بنابراین اصولاً به موضوع اسباب نزول اینگونه نگاه میکنند که اینها مجموع روایتهایی هستند که مسلمانها تولید کردند و چندان اعتباری برای آنها قائل نمیشوند. این سؤال که اینها به چه کار میآیند، چرا مسلمانها اینها را تولید کردند موجه است. مسلمانها اینگونه مطالعه نکردند. دیدگاه مشترکی است که آخر جلسه قبل به آن رسیدم. فرض کنید مسلمانها همه پیشفرضهای خود را نگه دارند، ولی قبول کنند ۸۰-۹۰٪ این روایات ساختگی است و غربیها فکر کنند ۹۹٪ آن ساختگی است، خیلی فرق نمیکند، این سؤال که مسلمانها چرا اینها را ساختند یک سؤال مشروع است مسلمانها هم میتوانند به آن فکر کنند. چرا اینقدر در مطالعه قرآن رفتند سراغ اینکه یک واقعهای درست کنند یا داستانی بگویند که این سوره به این دلیل نازل شده است و آن آیه مربوط به این است. چه کسانی پرسیدند که خمر و میسر حرام است یا خیر؟ چرا پرسیدند؟ ماجرای افک چه بود؟ کلی داستان وجود دارد در مورد هر کدام از اینها متعدد و کاملاً ممکن است متباین و متمایز باهم باشند.
بالاخره معلوم است یک فعالیت تفسیری ساختن یک سری داستان وجود داشت. آنها پدیدارشناسانه نگاه میکنند، کتابی است و اطراف آن چنین روایاتی وجود دارد و ما میخواهیم مطالعه کنیم که روایات را چرا ساختند. مثلاً تفاوتی که مطالعات نولتکه با مطالعات مسلمانها دارد و کار مهمی که نولتکه سعی کرده است انجام بدهد این است که ترتیب نزول سورهها را در بیاورد، نه فقط مکی و مدنی، مسلمانها هم این کار را انجام دادند. مسلمانها خیلی با اعتماد به اسباب نزول این کار را انجام دادند ولی نولتکه این کار را نکرد. به هر حال تفاوت پارادایم اولیه با پارادایمی که مسلمانها در آن هستند و به آن دیدگاه الاهیاتی میگویند و قبول دارند که این وحی است. در پارادایم اول غربیها نه متن قرآن را یک چیز استثنائی میبینند و نه این روایات را خیلی موثق میبینند. بنابراین پرسشهایی که برای آنها مطرح میشود یک مقدار متفاوت است.
[۰۰:۱۵]
ونزبرو و بعد از ونزبرو، فرق تجدیدنظرطلبها با پارادایم اول این است که قبول ندارند قرآن در قرن اول و در زمان عثمان تثبیت شد: پارههایی وجود داشت، اکثریت قاطع آنها شاید قبول داشته باشند شخصی به اسم محمدبن عبدالله وجود داشت که بعضی از این پارهها به ایشان منسوب است ولی حداقل دو قرن زمان برده است تا اینکه این کتاب به صورت یک کتاب تثبیت شود. معمولاً میگویند در زمان عبدالله مروان کانونیک شده است و یک چیز تثبیت شدهای به اسم قرآن به وجود آمده است. تفاوت بین دو پارادایم قرآن تفاوتی در نگاه کردن به همه مسائلی که مربوط به علوم قرآنی است به وجود آورده است. امروزه ممکن است بعضیها براساس این پیشفرضها حرفهای جدیدی بزنند. مهمترین مطالعه در مورد اسباب نزول را در جلسه قبل گفتم در همین مکتب تجدیدنظرطلبها توسط اندروریپین (Andrew Rippin) انجام شده است که رساله دکتری او است. بعد از رساله دکتری چند مقاله خیلی مهم نوشته است و مطالعات رساله دکتری خود را به صورت مقالههایی درآورده است که بعضی از مقالهها از خود رساله هم منسجمتر و جالبتر است.
تعدادی از مقالههای او ترجمه شده است. نمیدانم کدام مقالات ترجمه شده است. یک مقاله در مورد فانکشن اسباب نزول دارد که خیلی مقاله مهمی است نمیدانم این را ترجمه کردند یا خیر. علت آن هم این است که کتابی از مجموع مقالات ریپین به فارسی ترجمه شده است توسط آقای کریمینیا، من ندارم و ندیدم؛ فکر میکنم شاید در این کتاب باشد. جلسه قبل گفتم مطالعهای که انجام داده است این است که چه هدفی پشت اسباب نزول وجود دارد؟ کار جالب او این است، سعی کرده است از منابع خیلی مفصل همه روایات اسباب نزول مربوط به سوره بقره را جمع کند و نگاه کند محتوای اسباب نزولی که در مورد سوره بقره است چیست، بعد ببیند در تفاسیر چگونه از آنها استفاده شده است. از اینجا به دیدگاهی برسد که مسلمانها چه کاری داشتند که این اسباب نزول را میساختند. به عقیدهای رسیده است که با اعتقاد ونزبرو یک مقدار متفاوت است. ونزبرو در کتاب خود خیلی تأکید داشت که منشأ و انگیزه اصلی اسباب نزول مسئله فقهی بود. مثلاً اسباب نزول باعث میشد آیات قرآن ترتیب تاریخی پیدا کنند بعد بتوان گفت این ناسخ و آن منسوخ است. یا حکمی وجود دارد و با گفتن اینکه این حکم به این دلیل نازل شده است که فلانی این کار را کرده بود به آن، حکم تخصیص بزنند که عام نیست. شاید باورتان نشود ولی اسباب نزولی وجود دارد برای آیهای که میگوید در شهر خوردن هیچ چیزی حرام نیست به غیر از گوشت خوک، این را تخصیص میزند تا راه باز شود و چیزهای دیگری هم حرام شوند. چرا اینگونه است؟ شاید سنت باشد، احساس آدمهایی مانند گولدزیهر (Goldziher Ignac)، شاخت (Josef Franz Schacht) و ونزبرو این است که فقه و احکامی به دلایلی وجود آمد و مطابقت داشت با چیزی که اعراب میپسندیدند و بین آنها متداول بود بعد احادیث را ساختند تا نسبت بدهند.
وقتی چنین دیدگاهی داشته باشید تبعاً در مورد اسباب نزول هم ممکن است همین احساس را داشته باشید. ایده امثال ونزبرو از اینجا میآید که فکر میکنند در قرن دوم مهمترین مسئله مسلمانها مجادلههای فقهی و مکتبهای مختلف فقهی بود. این ذهن آنها را درگیر کرده است بنابراین اگر منشأ اسباب نزول در آن قرن است تبعاً باید اینگونه باشد. ریپین این را آزمایش کرده است و صدها اسباب نزول مربوط به سوره بقره را جمع کرده است، مطالعه آماری کرده است و به نظر میآید اینگونه نیست. خیلی از اسباب نزول ربطی به مسائل فقهی ندارند، هرچند ممکن است در روند تاریخمند کردن آیات کمک کنند. آخر جلسه قبل به اینجا رسیدیم که ما از هر کدام از این پارادایمها شروع به فکر کردن کنیم این پرسش که چرا یک ژانری به اسم اسباب نزول در اطراف قرآن به وجود آمده است سؤال مشروع و کنجکاوبرانگیزی است. سؤال من این است شما به هر کدام از این سه پارادایم نگاه کنید سؤال این است، چرا اطراف بایبل (Bible) ژانر اسباب نزول نداریم. چرا در اطراف هیچ متن دیگری در تاریخ چنین ژانر گستردهای ایجاد نشده است. مثلاً در کتاب مشابهی که مجموعه مطالبی را که گفته، فلان هنرمند چرا فلان کار هنری خود را انجام داده است، یا در متون هندی، متون مقدس هیچ کدام چنین چیزی ندارند. این پدیدهای است و به هر حال این سؤال مشروعی است.
به نحوی جواب این سؤال است که چرا مسلمانها این روایاتها را لازم داشتند؟ میخواهید ۹۰٪ آن را جعلی یا کمتر یا بیشتر آن را جعلی بدانید. چرا ساخته شد، میترسم بعضیها که خیلی به روایات علاقهمند هستند احساس خوبی نداشته باشند. به نظر من حرفهایی که میگویند ده اسباب نزول متناقض با یک آیه را میشود پذیرفت خیلی عجیب است، تعدد این اسباب نزول نشان میدهد که خیلی از اینها را باید دور ریخت، بالاخره یکی از آن چند اسباب نزول میتواند واقعی باشد. جدای از اینکه دفعه قبل گفتم همه توافق دارند شاید یک خبر واحد در روایات اسباب نزول نداریم که اسنادش مشخص باشد، متواتر که اصلاً نداریم. بنابراین کلاً اگر کسی خیلی تعصب داشته باشد که اسباب نزول موثق هستند خیلی حرف عجیبی میزند.
۳- چرا اسباب نزول در علوم قرآنی وجود دارد؟ و در علوم بایبلی وجود ندارد؟
سؤال اصلی این است چرا این ژانر در علوم قرآنی وجود دارد ولی در علوم بایبلی وجود ندارد؟ اتفاقاً میخواهم در شروع این جلسه بگویم جاهای دیگر هم وجود دارد ولی اینقدر نیست و تبدیل به ژانر نشده است. کاری که در این دو جلسه میخواستم انجام بدهم این است چه به مسلمانها و چه به مطالعات غربیها در مورد اسباب نزول نگاه کنید برای اینکه به چنین سؤالهایی جواب بدهند آخرش این است که اسباب نزول را مطالعه کردند و سعی کردند ببینند در مورد چه چیزی صحبت میکند و مفسرین چه مقدار از اینها استفاده کردند. این نوع مطالعات، مطالعات توصیفی هستند. برای اینکه چنین پدیدهای را مطالعه کرد یک نوع مطالعه دیگر که مطالعه تطبیقی و مقایسهای است وجود دارد و از این طریق، دید کجاهای دیگر شبیه این وجود دارد و درکی پیدا کرد از اینکه چرا چنین چیزهایی جاهای دیگر ساخته میشود و از آنجا ایده گرفت که اسباب نزولها چه فانکشنی داشتند؟ و چرا ساخته شدند؟ و چگونه به کار رفتند؟. خیلی واضح است که مطالعات مقایسهای مهم هستند و خیلی میتوانند ایده بدهند و مواردی را روشن کنند، به همین دلیل در خیلی موضوعات، مطالعات مقایسهای وجود دارد. بنظر میآید در علوم قرآنی جای خالی چنین بحثهایی وجود دارد، واقعاً انگیزه اینکه این دو جلسه سخنرانی را گذاشتم، جدای از اهمیت خود موضوع، این است که سعی کنم نشان بدهم این مطالعات میتواند نتایج جالب داشته باشد و مواردی را روشن کنند.
در جهان، در کجا، در بقیه مطالعات تفسیری، ناسخ و منسوخ دارید؟ مکانیسمهایی که در آنجا بود چه چیزهایی بود؟ مقایسه کنید ببینید آیا در بایبل هم ناسخ و منسوخ داریم، اگر نداریم چرا نداریم؟ چرا اینجا هست ولی آنجا نیست؟ سؤال این است آیا ویژگی در متن وجود دارد که باعث شده است چنین مباحثی به وجود بیاید؟ کل مباحث علوم قرآنی را ببینید و از خودتان بپرسید، اگر مبحثی اینجا است که در بایبل نیست، در سایر آثار هنری نیست یا در این حد نیست، پس چه ویژگی در قرآن بوده است یا چه ویژگی در مفسرین قرون اول وجود داشت؟ کسانی که علوم قرآنی را ایجاد کردند و در مورد چنین مباحثی بحث کردند. چرا در بایبل بحث هست ولی اینجا نیست؟ اینها نشان دهنده تفاوت متون است، نگاه مردم به این متون چیست؟، نحوه استفاده و نحوه تفسیر آنها چه فرقی میکند؟، این جامعه با آن جامعه چه تفاوتی دارد؟. این مقایسهها جالب هستند، سعی میکنم نشان بدهم اسباب نزول منحصر به قرآن نیست، همه جا چنین چیزهایی هست و سعی کنیم در آنجا انگیزهها را بفهمیم و ویژگیهای متنی که باعث میشوند اسباب نزول نازل شوند و زیاد و کم شوند را بفهمیم تا بتوانیم قضاوت کنیم.
۴- سوالات یا مسائل فرعی در اسباب نزول
سؤالهای فرعی این است که فرض کنید در مورد اسباب نزول به قضاوتی رسیدید که ماهیتشان چیست؟، چرا ساخته شدهاند؟ چگونه به اینها نگاه کنیم؟، کدامیک از این پارادایمها (Paradigm) سازگارتر هستند که چنین ژانری به وجود آمده است؟ مثلاً ونزبرو راحتتر میتواند جواب بدهد یا دیدگاه تجدیدنظرطلبانه، دیدگاه نولتکه یا دیدگاه الاهیاتی مسلمانها بهتر میتواند جواب بدهد. بین اینها میشود قضاوت کرد؛ اینکه چقدر موفق است این را به عنوان یک پدیده در نظر بگیرید، بعد دید کدامیک از این پارادایمها بهتر جواب میدهند که چنین پدیدهای به وجود بیاید. نهایتاً یک سؤال فرعی مهم این است که فرض کنید به این نتیجه رسیدیم همه اسباب نزول ساختگی هستند و به کار تفسیر هم نمیآیند، به چه کار دیگری میآیند؟ به ما شناخت دیگری نمیدهند؟ چه مفسرینی از اینها استفاده میکردند؟، با فرض اینکه سندیت و اعتبار آنها را تا حدود زیادی مخدوش کردید آیا بیفایده میشوند؟ به نظرم اینگونه نیست، در هر صورت به عنوان یک پدیده اطلاعاتی میدهند.
۵- چگونه تفاوت بین مطالعه توصیفی و مطالعه تطبیقی راهگشا هستند
اول در مورد تفاوت بین مطالعه توصیفی و تطبیقی و اینکه مطالعات تطبیقی چگونه میتوانند کمک کنند چند مثال بگویم. فرض کنید به عنوان یک زیستشناس گونهای را مطالعه میکنید؛ یک مطالعه این است که آناتومی و فیزیولوژی آن را مطالعه کنید و کاری به این ندارید که این چه ربطی با بقیه گونهها دارد. یک لحظه فکر کنید که زیستشناسی، گونهای پیدا کرده است که مربوط به به یک سیاره دیگر است یا به صورت فانتزی فکر کنید فردی فقط یک گونه میشناسد و همان را مطالعه میکند. فکر کنید زیستشناسی فقط انسان را مطالعه میکند و خبر ندارد حیوانات و گیاهان هم وجود دارند. کاملاً به وضوح ممکن است دچار توهم شود که چه چیزی مهم است، وقتی گونهای را در کنار گونههای دیگر میگذارید میفهمید که ویژگیهای مهم آنها چیست؟. وقتی فقط کانگورو را بشناسم و مطالعه کنم از کجا بفهمم که کیسهدار بودن آن مورد خاصی است. چطوری بفهمم حیات روی دو پا جهیدن است یا خیر؟، این را به عنوان یک ویژگی خاص نگاه کنم؟. زیستشناسها در مطالعه گونهها در کنار هم چیزهای خیلی جالبی میفهمند و سیر تکاملی گونهها را بررسی میکنند.
[۰۰:۳۰]
کدام به کدام نزدیکتر است؟، کدام ویژگی اینجا ایجاد شده است؟. واقعاً اگر مطالعه تطبیقی انجام ندهید و موضوع مطالعه خود را با موضوعی که شبیه آن هست مقایسه نکنید ممکن است خیلی از چیزها را از دست بدهید. مثالی که به ذهن من رسید؛ فکر کنید یک نفر فقط قرآن را مطالعه میکند همه نسخ خطی قرآن را جمع کرده است و خبری ندارد از اینکه متون دیگر چه بودند. شاید دچار توهم شود و این سؤال برایش ایجاد شود چرا مسلمانها نسخههای قرآن را که مینوشتند چند سانت برای آن حاشیه میگذاشتند، کاربرد آن چیست؟. چرا در قرن اول میانگین این فاصله در نسخهها حدود دو سانت است، در قرن دوم 1 سانت و نیم است بعد دوباره ۴ سانت میشود؟ اینها سؤالهای مهمی نیست. اگر بقیه متون را نگاه کنید میبینید همه حاشیه دارند این سؤال برای شما پیش نمیآید که چرا اینجا حاشیه دارد. به دلیلی وقتی مینویسند لازم است، کم و زیاد شدن آن هم بستگی به این دارد که روی پوست مینویسند، کاغذ چقدر کمیاب است و ربطی به قرآن ندارد. شما در همان زمان مطالعه کنید و میفهمید این شیوه نگارش آن زمان است و متون را اینگونه مینوشتند. اگر شیوه نگارش خاصی در قرآن است که بقیه جاها نیست در واقع در مطالعه مقایسهای میفهمیم که سؤالها چه هستند؟، ویژگیهای اصلی کدام هستند؟ و چه چیزهایی را باید مطالعه کرد؟، چه چیزی مهم است و چه چیزی مهم نیست؟.
۶- تکسژوال کانتکس و اکسترا تکسژوال کانتکس
به نظر من اینجا هم همین نکته وجود دارد، در مورد مبحثی در علوم قرآنی، اینکه مشابههای آن را در جاهای دیگر، نه فقط در مورد متون مقدس، کلاً در مورد متون به آن نگاه کنید بعد ببینید انگیزههای آنها چیست؟ و نحوه کاربرد آنها چیست؟ این موارد به شما ایده میدهد. اگر بخواهید به عنوان یک ژانر تفسیری به اسباب نزول نگاه کنید به سمت مجموعهای از ژانرها و مباحث تفسیری میروید که عنوان کلی در بحثهای مربوط به هرمونتیک (Hermeneutic) و تفسیر دارد که به آن اکسترا تکستژوال کانتکس (Extratextual context or Extratextual Reference) میگویند. شما میخواهید متنی را مطالعه کنید و یک تکست (متن) و یک سری اکستراتسکت (Extratext – متن کمکی یا پیرامونی) دارید یک سری اطلاعات مربوط به آن تکست دارید، وقتی میخواهید تفسیر کنید ممکن است از اطلاعات اضافی که در خود متن نیست چیزهایی به شما گفته شده است، به وضوح اسباب نزول از این نوع هستند. مجموعهای از اطلاعات هستند که در خود متن نیامدند و اکسترا هستند و ویژگی خاصی دارند. هر نوع اکستراتکستی هم نیست. ولی خوب است این مبحث را در آن کلیت ببرید، یک سری اطلاعات و شیوه نگاه کردن به اکستراتسکتها داریم.
اینها مجموعهای از اکستراتکستها هستند، متنهای پیرامونی هستند که به شما جواب اینکه چرا چیزهایی در این متن آمده یا نیامده است را میدهند. نوعی اکستراتکست خاص هستند. کاری که من میخواهم بکنم این است که چندین مورد مثالهایی از متن و غیرمتنهایی که چنین اکستراتکستهایی در مورد آنها وجود دارد بزنم و سعی کنم از روی این مطالعهای که انجام میدهم به یک جور شرط لازم و کافی برسم، برای اینکه ببینم کجاها چنین چیزی ایجاد میشود، زیاد یا کم میشود، چه ویژگیهایی در متن یا اطراف متن یا در مفسر وجود دارد که باعث میشود چنین چیزهایی ایجاد شود. طبعاً باید اول به سراغ بایبل برویم، آیا در مورد بایبل اسباب نزول داریم یا نداریم؟ قطعاً این مقدار نداریم مبحثی تحت عنوان اسباب نزول در مورد بایبل وجود ندارد. جواب خیلی سادهای وجود دارد که چرا در مورد بایبل اسباب نزول به این معنایی که مسلمانها دارند نداریم یا کم داریم. البته مشابههایی است میخواهم وارد جزئیات هم شوم نه خیلی زیاد. میگویم چرا نه خیلی زیاد، چون بایبل مقدار زیادی به قرآن نزدیک است. در مطالعه مقایسهای اگر خیلی به هم نزدیک باشند، خوب نیست چون اطلاعات زیادی نمیدهد، آنجا متن مقدس است و اطراف آن متون تفسیری وجود دارد و خیلی شبیه چیزی است که در قرآن داریم. چرا در آنجا اسباب نزول به این معنا نمیبینید؟ چون ویژگی پاره پاره، اینکه این ادعا که بایبل به تدریج براساس حوادثی که اتفاق میافتاد نازل شده است خیلی نمیبینید. میگویم خیلی، چون جاهایی وقایعی اتفاق افتاده است. اصولاً این حالت که مثلاً حضرت موسی در فلان جا که بود به او وحی شده است و آن را نوشتند اینگونه نیست. ماهیت بایبل این است که داستان صفر پیدایش دارد و معاصر با موسی نیست. قسمتهایی که معاصر با موسی است اینگونه نیست که به شما بگوید این کلام در فلان موقعیت نازل شده است. گویا اتفاقهایی رخ داده است و یک نفر روایت میکند، انجیل هم کم و بیش اینگونه است.
این حالت که خداوند سخن میگوید، ویژگی خاص قرآن است، الهی بودن و منشأ الهی داشتن یک چیز است و اینکه قرآن کلام خدا است به این معنا که خداوند میگوید ای پیامبر این کار را بکن، چیز دیگری است. این ویژگی در بایبل وجود ندارد. وقتی متنی که پاره پاره و به مناسبت نازل نشده است اصولاً خیلی امکان ندارد اسباب نزول به معنای قرآنی برای آن پیدا کنید یا بسازید. چه چیز مشابهی وجود دارد؟ بالاخره وقایعی در بایبل روایت میشود، خداوند دستوری میدهد، داستانی گفته شده است و موسی کاری میکند. میتوان بپرسید چرا خداوند آن دستور را داده است؟، موسی چرا آن کار را کرد؟. نه اینکه آن آیات کی نازل شدند یا چرا نازل شدند ولی میتوانید چراهایی از داخل خود متن بپرسید. در جواب اینکه چرا موسی چنان گفت یا چرا خداوند آن دستور را داد داستانهای زیادی وجود دارد. داستانهایی که شاید بزرگترین طبقه آن که اصطلاحاً به آن میدراش استوریز (Midrash stories) میگویند، یک سری داستانهایی که در تفاسیر میدارشی آمده است و سعی میکند بعضی از ابهامات را روشن کند. بعضی از جزئیاتی که در داستانها نیست را در داستانهای مفصلتر میدراشیک توضیح میدهند. یا یک سری داستانهایی که اصطلاحاً به آن فولکلور (Folklore) یهودی مینامند. آنها هم لزوماً در کتابهای میدراش نیستند ولی چنین نقشی را بازی میکنند. اینها شبیه اسباب نزول نیستند اگر تمایز بین اسباب نزول و شأن نزول را در نظر بگیرید شاید بتواینم اینها را در مجموعه شأن نزول یک جوری جا بدهیم. اگر داستان حمله ابرهه با فیل به مکه اسباب نزول سوره فیل نیست، ولی اصطلاحاً شأن نزول آن است؛ آنچه توضیح میدهد این سوره درباره چه چیزی صحبت میکند، نه اینکه چرا نازل شده است ماجرا تاریخی است؛ اسباب نزول معاصر است. سوره فیل برای چه نازل شده است؟ ممکن است برای موضوعی نازل شده باشد، شاید یک نفر بگوید اسباب نزول آن این است که یک نفر آمد و از پیامبر پرسید ماجرای ابرهه چه بود؟، این سوره نازل شد. ولی اینکه خود ماجرا موردی را توضیح میدهد، بعضیها میگویند این را تفکیک کنیم، این اسباب نزول نیست بلکه شأن نزول است. بعضی از داستانهای میدراشی نیز اینگونه هستند و در این قالب میگنجند و مواردی را توضیح میهند.
۷- شروط اصلی یک متن برای داشتن شأن یا اسباب نزول
۱-۷ پاره، پاره بودن متن
اولین شرط مهم، به وضوح این است که متن پاره پاره باشد و در طول یک زمانی ایجاد شده باشد که بتوانی دربارهاش حرف زد، که چرا این قطعه ایجاد شد؟، در مورد بایبل مطالعاتی وجود دارد، مطالعات درباره هیستوری کانتکس (زمینهگرایی تاریخی)، یعنی چه؟ قسمتهایی از بایبل در فلان قرن به وجود آمده و نوشته شده است، اگر کانتکس مطالعات تاریخی در مورد آن قرن شود، ایدهای بدهد که چرا این قسمت بایبل در آنجا نوشته شده است. مطالعات هیستوریکال کانتکس در مورد قرآن هم وجود دارد اطلاعاتی میدهد ولی اینها سبب نزول به معنای واقعی نیست. بنابراین بایبل اساساً از این نظر با قرآن متمایز است که این ادعا در مورد آن، که حضرت موسی بایبل را اینگونه به وجود آورده است که در یک روزی به او وحی میشده و صحبتهایی میکرد و دیگران مینوشتند، در مورد آن صدق نمیکند. این بدان معنا نیست که اینها منشأ الهی ندارند، یهودهای و مسیحیها همه معتقد هستند روحالقدس یا فرشته وحی یا کاتبها موارد الهی را القاء میکرده و آنها مینوشتند ولی باز ربطی به این ندارد که سبب نزول به معنای خاص که مطالعه میشود، ساخت.
اولین شرط، پاره پاره بودن متن است که باید حتماً وجود داشته باشد.
کجاها این پاره پاره بودن وجود دارد، متونی که بتوان گفت، این قطعه مربوط به فلان چیز است.
حضار: تاریخ نویسی؟
استاد: موضوع این است که متن تاریخی که نوشته میشود قطعه قطعه باشد.
حضار: شعر
استاد: آفرین اشعار یک شاعر، در مورد حافظ یا سعدی، کم داستان وجود ندارد. در مورد حافظ یکی از موضوعهای اصلی این ادعا است که حافظ بسیار زیاد دارد. بنابراین خیلی خوب است به این سؤال توجه کنید بین همه شعرا چرا حافظ اینقدر سبب نزول دارد: بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد، میگویند پسر او مرده بود و این شعر را سرود، دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت، میگویند به یزد رفته بود و به او خیلی بد گذشت. گفته میشود شعر شام غریبان، نماز شام غریبان چو گریه آغازم، هم برای سفر یزد یا سفر هرمز است. کتابی از دکتر محمد معین هست شگفت زده میشوید اگر این کتاب را بخوانید و ببینید چقدر اسباب نزول در مورد حافظ وجود دارد. تطبیق دادن اشعار و غزلیات با مراحل مختلف زندگی حافظ، حافظ یزد رفته است این شعرها برای سفر یزد است. ادعا میشد هرمز رفته است این شعرها را گفته است. چرا به یزد رفته است؟ برای اینکه میخواست فلان حاکم را آستان بوسی کند.
مهمترین اینکه این شعرها برای شاه شجاع است مخصوصاً اینکه اسم بعضی از حکام آمده است و آخر اشعار تجلیل است. اگر این کتاب را ببینید، مشاهده میکنید، صدها مورد اشاره است به اینکه این غزل در این برهه برای این منظور گفته شده است. خیلی تأثیر میگذارد اینکه بفهمید غزل چه میگوید. چقدر تاریخ زندگی حافظ روشن است، خیلی روشن نیست بعضیها مقاومت میکنند، مانند مقاومتی که بعضی از مفسرین قرآن دارند. گفته میشود تاریخچه زندگی حافظ را از روی این اشعار ساختهاند. چون زندان سکندر مکانی در یزد است. گفته است دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت این تصور پیش آمده است که به یزد رفته است. تاریخهایی نوشته شده، تاریخ زندگی حافظ است که در بعضی از کتب تاریخ ادبیات قدیمی وجود دارد، مانند شایعاتی است که از روی غزلها به وجود آمده است.
[۰۰:۴۵]
این نیست که خیلی حقایق تاریخی روشنی داشته باشیم که حافظ در یزد بوده یا نبوده. سفر یزد او آنقدر معروف است که فکر میکنم همه شنیدهاند ولی سفر هرمز و اصفهان و تبریز را نشنیدهاند. برای اینکه متوجه شباهت بسیار زیاد آن به اسباب نزول قرآن شوید یک مورد دیگر میگویم. شعر «درد عشقی کشیدم که مپرس»، خیلی در ابتدا به ساکن به نظر نمیرسد که بگوییم در مورد چیست، غزل خیلی زیبایی است ولی این ادعا وجود دارد که شاه نعمت الله ولی، از عرفای مشهور زمان معاصر حافظ، ادعاهایی مطرح کرده بود که حافظ این را در باب شاه نعمت الله ولی گفته است. برای من مواجه شدن با این حجم از داستان در مورد غزلیات حافظ شگفتانگیز بود. غزلیات حافظ پاره پاره است بنابراین شما میتوانید در مورد این غزل بگویید این غزل را در جوانی گفته است یا آن غزل را در پیری گفته است مانند مکی و مدنی قرآن است. این برای جوانی یا پیری است، این برای فلان واقعه است، اشارههایی میکند که به نظر میرسد چون اسم شاه آمده است پس در مورد شاه شجاع است و الی آخر.
در تمام تفاسیر حافظ چنین چیزهایی دیده میشود، دقیقاً مانند تفسیر قرآن نوسان دارد که چه کسانی اینها را در حد ۱۰۰٪ یا صفر درصد جدی بگیرند. خود این ژانر کاری که دکتر محمد معین در مورد کتاب حافظ شیرین سخن انجام داده است (کتاب خیلی قدیمی است، چاپ اول آن احتمالاً برای سال ۱۳۲۲ بود در چاپهای بعدی تغییراتی اعمال شد) خیلی مفصل است و تاریخچه زندگی حافظ با ارجاع به این غزلیات است. بحثهای تفسیری نقد ادبی برای خودش ژانری دارد، به آن لیترری بایو گرافی (literary biography) میگویند یا بایوگرافیکال اینترپریتیشن (Biographical interpretation) یا بایوگرافیکال کریسیزن (Biographical criticism) میگویند. نقد بیوگرافیک است، موردی را نقد میکنند، متن ادبی را به برههای از زندگی هنرمند ارجاع میدهند و نتایجی میگیرند. این مدل کتاب در مورد ویرژینیا ولف (Virginia wolf) وجود دارد، در مورد خیلی از نویسندههای معروف بیوگرافیهایی که در آن لینک به آثار ادبی میدهند وجود دارد. فلان داستان را در چه برههای از زندگی نوشت، آن شخصیت به کدامیک از اطرافیان ویرژینیا ولف نزدیک است و احتمالاً از آن ایده گرفته است. واضح است که چیزهایی را روشن کند و ممکن است گمراه کننده باشد.
به هر حال کاری که دکتر معین در مورد حافظ کرده است کار کلاسیکی است که در مورد خیلی از نویسندههای غربی وجود دارد. سؤال این است که آیا میتوان در مورد مثنوی معنوی هم همین کار را کرد؟ مثلاً مولوی فلان بخش مثنوی را به این دلیل گفته است که به یزد رفته است. کلیله و دمنه پاره پاره است، مثلاً داستانی که شیر سه گاو را گول میزند و میخورد برای دورانی است که گاو نویسنده مرده بود، بیربط است. داستان حکمتآمیز بدون زمان است، چه چیزی در حافظ است که در سعدی و مولوی نیست، شاید پاره پاره بودن در مثنوی وجود نداشته باشد ولی مانند غزلیات نیست. چه چیزی در غزلیات حافظ باعث شده است با اختلاف زیاد بیشترین اسباب نزول را داشته باشد؟ همان که در مورد قرآن هم وجود دارد شهرت به اقبال مفسرین است، این خودش حجم را زیاد میکند. ولی واقعاً توجیه کننده نیست، به مثنوی کمتر از دیوان حافظ توجه نشده است و شاید بیشتر مفسر دارد و کمتر ندارد ولی چه چیزی در غزلیات حافظ است که چنین فضایی را ایجاد میکند؟
۲-۷ انتزاعی نبودن متن یا ارجاعی بودن متن
انتزاعی نبودن یک ویژگی است. اصطلاح ادبی آن را میگویم ریفرنشیال (Referential) بودن، ارجاعی بودن است. به نظر میآید در مورد واقعهای صحبت میکند. میگوید «دوش وقت سحر از قصه نجاتم دادم» واقعاً دوش اتفاقی افتاده یا ممکن است نیفتاده باشد. ولی وقتی شاعر اینگونه صحبت میکند احساس میکنید دیشب ماجرا چه بود، یک نوع می جدید خورده است یا روانگردان جدیدی مصرف کرده است، عاشق شده است یا شهود عرفانی خاصی پیدا کرده است. ارجاعی بودن وقتی میشنوید «دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت» و میدانیم چیزی به اسم زندان سکندر در یزد است حس میکنم به آنجا رفته است و به او خوش نگذشته است. در آن شعری که میگوید «چنان بگریم زار» میگوید «ره و رسم سفر براندازم» حس شما این است او در سفری گیر کرده است و چیزی میگوید که شما احساس میکنید به یک واقعهای در زندگی خودش ارجاع میدهد.
من میدانم این غزلیات را در طی ۳۰-۴۰ سال گفته است، بنابراین در حالیکه آن غزل را میگفت حتماً در یک حال و هوایی بود. همه هنرمندها در یک حال و هوایی آثار خودشان را ایجاد میکنند. پس اگر بتوانم بفهمم در چه حال و هوایی است احتمالاً غزل را بهتر میفهمم. به جایی رفته است و میگوید یک مغ بچهای میگذشت آدم احساس میکند لابد آن طرفها دیری بود لابد مغ بچهای بود، این همه ارجاع به معشوق با توصیفهایی که به نظر میآید در مورد آدم واقعی صحبت میکند. بنابراین نکتهای که ایشان میگوید انتزاعی نبودن، اصلاح ادبی آن ارجاعی بودن است، به وقایعی، به اشیائی ارجاع داده است و اسمهای خاص در شعر آوردن است. در کلیه و دمنه نمیبینید که به چه چیزی میخواهید ارجاع بدهید، معلوم نیست کدام حکایت اول یا آخر است ربطی به زندگی شخصی مؤلف دارد یا ندارد یا یک مؤلف دارد یا ندارد. کلیله و دمنه مجموعه حکایاتی است که جمعآوری شده است به قول ایشان فانتزی است شما یک داستان فانتزی مینویسید خیلی شاید پاره پاره هم باشد به دلیل انتزاعی بودن به چیزی هم ارجاع نمیدهد بنابراین سبب نزولی هم ندارد.
۳-۷ ابهام داشتن متن
کنار این ویژگی کلی، غزل مخصوصاً غزل حافظ ابهام است. حافظ مانند تقریباً همه غزلسراها مقید است که خیلی روشن نگوید و ابهام داشته باشد. این همه دعوایی که به وجود آمده است که در غزل می عرفانی است یا نیست، معشوق آن الهی است یا لاهوتی است یا ناسوتی است. فکر میکنید حافظ نمیفهمد که طور دیگری میگوید؟ به وضوح وقتی تفسیرهای جدید حافظ را ببینید نکات خیلی خوبی گفته میشود، واضح است که میخواهد ابهام ایجاد کند. رندانه بودن آن که هیچ ولی، وقتی میگویند یکی به نعل میزند و یکی به میخ کاملاً اینگونه است، یک مقدار که حالت محسوسات پیدا میکند بیتی میآید که فرد را از محسوسات دور میکند. بنابراین اینکه این عشق آسمانی یا زمینی است در حافظ وجود دارد. ابهام شما را به عنوان مفسر وادار میکند که فکر کنید که الان چه میگوید اینگونه است یا نیست، بعد ارجاعات مختلف هم میدهد تبعاً میروید به سراغ اینکه چنین چیزهایی را ایجاد کنید.
به طور روشن و چند صد برابر، قرآن اینگونه است، به شدت بسیاری از آیات ریفرنشیال هستند، به شدت در آن پرسش وجود دارد. از اینکه این واژه یعنی چه تا اینکه این آیه چه ربطی به آیه بعد دارد، آن قطعه اینجا چه کاری میکند، چرا یک دفعه اینگونه شد. میگوید یسئلونک، من و شما یک مقدار متوجه انتزاع هستیم، یک مسلمان بیچاره در قرن اول یا دوم، اولین سؤالش این است که یسئلونک، از چه کسی پرسید. اصحاب کهف چند نفر هستند، چرا نمیگوید؟. سه آیه آوردید که میگوید اینقدر است به ما بگو چند نفر هستند. سؤال ایجاد میکند، ابهام دارد، چیزهایی را میگوید ولی نمیگوید بنابراین شما هر صفحه قرآن را نگاه کنید پر از جاهایی است که، در مورد چند صد آیه ارجاعات وجود دارد که معلوم نیست چه کسی میگوید، بالاخره یهودی یا مسیحی هستند. داستان آنها را بگو که از آن شهر بیرون آمدند، کدام شهر بود؟ داستان آن رسولان را بگو که به فلان جا رفتند، به کجا رفتند؟ چه کسی بودند و چه زمانی بود؟ پر از جای خالی و ابهام است و در عین حال ریفرنشیال است. شهری است که اینها از آن بیرون آمدند ولی نمیگوید چه شهری است؟. بنابراین ذهن آدمها را به صورت طبیعی به سمتی میبرد. ابهام که دارد، بلاشر مترجم قرآنشناس معروف فرانسوی در مورد اسباب نزول اصطلاح خوبی به کار برده است. قبل از مطالعات جدید بود و چیزی که میگوید اینگونه نیست که مطالعه آماری کرده باشد و مقاله علمی نوشته باشد ولی به نظر من حس خیلی خوبی دارد. اصطلاحی به کار برده است ترجمه انگلیسی آن ترس از عدم قطعیت است، وحشت از چیزی که قطعی نیست. مسلمانها اسباب نزول ساختند انگیزه اصلی آنها این است. ابهامهایی وجود دارد، عدم قطعیتی وجود دارد، معلوم نیست این است یا آن، این شهر یا آن شهر است. به نظرشان میآمد که اینها را باید قطعی و روشن کنند و رفتند سراغ اینکه اسباب نزول بسازند. بنابراین در حافظ حداقل دو ویژگی خاص وجود دارد که خیلی برجسته است. یکی اینکه خیلی ریفرنشیال است و دیگری اینکه غزلیاتی هستند که ابهام در آن زیاد است. بنابراین طبیعی است که آدمها داستان درست کرده باشند برای اینکه بفهمند «بلبلی خون دلی خورد و گلی حاصل کرد» بعد باد فنا آمد، بالاخره در مورد آن یک چیزی بود، ممکن است چیزی نبوده حسی از حرمان و هجران به او دست داده است و اینگونه بیان میکند. لزوماً ارجاعاتی که حافظ میدهد، به نظر میآید حس عمیقی دارد ولی سبک بیانش بدین شکل است. خودش حسی دارد چیزی را از دست داده و یاد چیزی افتاده که از دست رفته است و الان در اختیارش نیست و دل تنگ است و خودش را مانند بلبلی که گلی را از دست داده است تصور میکند.
[۰۱:۰۰]
پسرش مرده و یاد عشق دوران جوانی خود افتاده است، یا دورانی حالت عرفانی داشت که الان ندارد، خون دلی خورده بود و حالاتی داشت و الان آن حالات را ندارد و حسرت میخورد. چیز خاصی در مورد پسرش نیست، نمیدانیم پسری داشت که مرده است. بعضیها میگویند از نظر تاریخی چنین چیزی اتفاق نیفتاده است، شواهد بر علیه این است. معروف این است که پسر نوجوان حافظ مرد و این شعر را گفته است؛ به نظر میآید درست نیست. پس چند چیز از مطالعه مقایسه اسباب نزول دیوان حافظ میفهمیم، جدای از پاره پاره بودن که در مورد غزلیات حافظ به شدت صدق میکند. مجموعهای غزل است که در طول زمان گفته است و خیلی از این نظر شبیه قرآن است. در طول چندین سال قطعاتی به وجود آمده است، در قرآن کنار هم چیدند و سوره به وجود آمده است ولی در حافظ نیست این قطعات بدون نظم در تاریخ است. بنابراین میتوانیم در مورد حافظ فکر کنیم که کدام برای جوانی، کدام نوجوانی و کدام پیری است.
غیر از مسئله پاره پاره بودن و شهرت حافظ و اقبال مفسرین که باعث میشود حجم تفسیرها بالا برود و تبعاً همه چیز ضرب در تعداد مفسرین میشود، اینکه ارجاعی و مبهم هستند. به نظر میآید ویژگی خاصی است که در بین بقیه غزلیات، در مقابل کلیله و دمنه و سعدی، سعدی هم ارجاعتی دارد ولی خیلی وقتها ارجاع میدهد روشن توضیح میدهد در فلان سفر این اتفاق برای من افتاد. چیزی نمیگوید که تخیل شما جا داشته باشد برای اینکه خیالپردازی کند، میگوید به بغداد رفته بودم و در آنجا آتشسوزی شد به همین اشاره میکند که چنین اتفاقی افتاد و به نظر میرسد که یک چیز واقعی میگوید. اگر ارجاع میدهد ارجاعات مبهمی نمیدهد، در قرآن چقدر ضمیر مبهم وجود دارد. سهم بزرگ تفاسیر این است که این او به او بر میگردد یا به این برمیگردد. چون چند گروه هستند بعد یک هُم آمده است شما فکر کنید که این هُم برای اولیها است یا برای دومیها است و الی آخر. پر از جای خالیها است که جا دارد ابهامات را پر کنید.
حضار: به نظر من باید آدم متن را دوست داشته باشد و جدی بگیرد اگر جدی نگیرد دنبال شأن نزول هم نمیرود. شما گفتید ابهام قرآن خیلی بیشتر از حافظ است؟
استاد: ابهام به همین معنا است ضمیر را نمیدانم به چه کسی ارجاع میدهد.
حضار: به معنای استعاره چطور؟ اگر بگوییم ابهام از استعاره میآید استعاره آن کمتر است.
استاد: بله کمتر است ولی تعداد پرسشهای بیپاسخی که در قرآن میبینید خیلی خیلی بیشتر از دیوان حافظ است. در حافظ هم کاملاً این حالت وجود دارد، به نظر میآید وقتی شعر حافظ را میخوانید بیت اول را میخوانید، دومی هم ادامه آن است، سومی هم ادامه آن است ولی چهارمی معلوم نیست از کجا آمده است. دوباره پنجمی ممکن است به بیت اول و دوم و سوم ربط پیدا کند. از قدیم غزل شهرت پیدا کرد که ابیات غزل مستقل از هم هستند و این شهرت بدی است. شاعر بخواهد هم نمیتواند مستقل از هم کند چون ناخودآگاه لینکهایی بین ابیات وجود دارد. فقط در دهههای اخیر است که مفسرین سعی میکنند ارتباط عمودی ابیات را کشف کنند. همانطوری که در مورد قرآن بحث انسجام آیات داخلی سوره به نظر میآید در تفسیر مدرن مطرح است. کلاً این سؤال را کنار گذاشتند که این قطعه آمده است بعد از آن چیست؟. خیلی از اسباب نزول همین را توضیح میدهند که روابط ساختگی بین اجزاء سورهها ایجاد میکنند. مانند اسباب نزول معروف سوره کهف که چه شد. سورهای است که در آن داستان کهف، حضرت موسی، خضر و ذوالقرنین است. قریش یا یهودیها پرسیدند که اگر این داستانها را بگویید ما ایمان میآوریم بعد این سوره نازل شد و آن داستانها گفته شد و احتمالاً آنها ایمان نیاوردند. توجیهی است برای اینکه این داستانها چگونه در این سوره کنار هم قرار گرفتند.
حافظ به عنوان یک پدیده در ادبیات فارسی که خیلی اسباب نزول دارد بسیار کمککننده است، کتاب حافظ شیرین سخن را بخوانید ببینید فضا چگونه است. همانطوری که از مقایسه کانگرو با گنجشک میفهمید که حیات لزوماً کیسه دار بودن و پر داشتن نیست مشترکات و اختلافات بین اسباب نزول حافظ با قرآن موضوع جالبی است. ریپین در مورد یک سوره مطالعاتی کرده است کلی از این مطالعات میشود کرد ولی من ندیدم کسی این کار را انجام بدهد. یک مطالعهای در مورد سوره آل عمران هم فکر میکنم وجود دارد یادم نیست کجا انجام شده است.
یک سؤال که هیچ ربطی به موضوع بحث امروز من ندارد این است که قرآن چرا اینگونه است؟ چرا قرآن اینقدر ریفرنشیال است چرا ریفرنشیال همراه با ابهام است تا مردم تحریک شوند و رفع ابهام کنند؟ چرا ترس از آنسرتینیتی (Uncertainty – نامشخصی) ایجاد میشود که بعداً به قول بلاشر اسباب نزول لازم شود؟، بایبل که خیلی نزدیک است، متن مقدس است، متن ادبی دیوان حافظ خیلی از نظر فرم به قرآن شباهت دارد. دورتر برویم ممکن است چیزهای دیگری ببینیم. تا الان تمام صحبتهایی که کردم، به غیر از مسئله شهرت و محبوبیت اثر ادبی که به جماعت مفسر ربط دارد ویژگیهای خود متن بود. ولی واقعاً لزوماً اسباب نزول سازی برنمیگردد به ویژگیهای متن؟، ممکن است به چیزهای دیگری هم مربوط باشد؛ به شیوه کار مفسرین، ممکن است گفته شود در آن قرن و در این منطقه این ژانر تفسیری خیلی متداول بود، در مورد قرآن هم میتوان بکار برد. ممکن است در مورد حافظ گفته شود ریشهاش برمیگردد به اینکه در این قرن این نوع مطالعات مد بودند.
در جاهایی مقداری بیربط است، همین موضوع را در مورد سایر هنرمندها هم داریم. مخصوصاً یک موضوع کنجکاوبرانگیز، هنرمندهایی هستند که خودشان در مورد آثار خودشان توضیحات زیادی دادند. شاید برای اینکه دور شویم لازم نیست شعر و متن به معنای واقعی باشد، نقاشی هم میتواند باشد. سالوادور دالی (Salvador Dali) درباره نقاشیهای خود که چه شده من این نقاشی را کشیدم صحبتهای زیادی کرده است. کلاً حرف زیاد زده است، معمولاً نقاشها خیلی حرف نمیزنند دالی به جای بقیه هم حرف زده است. مصاحبه میکرد، عکس میگرفت و آدم شلوغی بود. شاید برای شما بامزه باشد مانند اسباب نزول قرآن در مورد یک اثر هنریش ده اسباب نزول گفته است. در مورد نقاشی معروف ساعتهای نرم، فکر کنم ۳-۴ توضیح داده است. علت آن این است که خودش نمیداند چرا یک نقاشی را خلق کرده است؟ او تمایل زیاد به تبلیغات و جلب نظر کردن داشت. کلاً این ویژگی در سالوادور دالی خیلی زیاد است ولی جدای از این، اگر عمد هم نداشت شاید احساس میکرد این ماجرا باعث شد این ایده به ذهن من برسد بعد دوباره بعد از یک یا دو سال احساس کرد علت آن چیز دیگری بود.
بنابراین اسباب نزول صرفاً فقط کار مفسرین نیست خود هنرمندها هم اسباب نزول میسازند. مثالهایی زدم تا به قول خودم عمل کرده باشم. همانطوری که میبینید خیلی مثالهای دیگر در مورد هنرمندها وجود دارد ولی چون از بحث اصلی دور میشویم، نمیگویم. وقتی در فضای مدرن حرف از تکست (Text) میزنم، لزوماً یک نوشته یا یک اثر هنری نیست. داستانهایی وجود دارد که به آن میگویند اتیولوژیکال (Aetiological – سبب شناسی). اساطیری که توضیح میدهند یک اتفاق چرا افتاده است؟. یک موجود زنده چرا به وجود آمد؟ چرا فلان موجود زنده اینگونه است؟ چرا آدمها سیاه یا سفید شدند یا رنگهای مختلف شدند؟ اینها اورژین (Origin – ریشه) چیزی را با یک داستان توضیح میدهند، بنابراین شبیه اسباب نزول هستند. اگر این را به عنوان یک متن در نظر بگیرید داستان میسازید و چیزی راکه نمیفهمید، توضیح میدهد، مثلاً تفاوت رنگ پوست. سرخپوستها توضیحی دارند برای اینکه چرا آدمها چند رنگ هستند. میگویند خداوند دفعه اول که انسان را خلق میکرد مجسمه آن را ساخت و در کورهای گذاشت، بعد درآورد دید هنوز خام است و خوب نیست آن را پرت کرد سمت اروپا افتاد و سفیدپوستها به وجود آمدند. دفعه دوم زیاد در کوره گذاشت و سوخت پرت کرد در آفریقا سیاه پوستها به وجود آمدند. دفعه سوم خوب درآمد سرخپوستها هستند که آن را سمت آمریکای شمالی و جنوبی پرت کرد. زرد پوستها هم یک جوری به وجود آمدند، سرخپوستها و زردپوستها از نظر نژادی یکی هستند آنها هم جزو همین حساب کنید.
این داستانی است که یک چیز را توضیح میدهد، اتفاقاً از این نظر که کاملاً ساختگی هستند، کاملآً واضح است که سؤالهای بیجواب و چیزهایی که ابهام دارند را با داستان شرح میدهند. اسطورهها اصولاً از کارکردهایی که دارند این است که چرا زن و مرد به وجود آمدند؟ اسطورههایی که به آنها اسطورهای آفرینش میگویند، جهان چرا به وجود آمد، چرا انسانها به وجود آمدند، چرا مرد و زن هستند و الی آخر. اینکه چرا ما اینقدر بدبخت هستیم و چرا اینقدر بلا سر ما میآید اینها همه در اساطیر، داستانهایی برایشان ساخته شده است. دو یا سه مدل دیگر داستان وجود دارد، اگر وارد هر کدامشان بشویم و مطالعه کنیم، مطلبی را متوجه میشویم. داستانهایی وجود دارد که تیتروار میگویم، که به آنها تاریخ علم مدرسه میگویند. مجموعهای داستان است که چگونه کشف علمی اتفاق افتاد؟، تقریباً همه دروغ هستند. چرا اینها را میسازند؟ برای اینکه موقع درس دادن به کار میآیند، باعث میشود دانشجو حسی از فهمیدن و منطقی بودن را بفهمد.
کتاب معروف ساختار انقلابهای علمی را بخوانید میفهمید که روال علم آنطوری که منطقی در کلاس به شما میگویند پیش نرفته است. نیوتن میخواست کار گالیله را تکمیل کند، اینجوری کرد، اصلاً اینگونه نیست خیلی از موارد انگیزههای دیگری داشتند که کاملاً در تاریخ علم مدرسهای، تاریخ علمی که در کتابهای تخصصی تاریخ علم است زمین تا آسمان با داستانهایی که برای دانشجوها تعریف میکنند تفاوت دارد چرا؟. طوری تاریخ علم واقعی را تحریف میکنند تا برای عرضه کردن به دانشجوها مناسب شود. ویژگی مشترک همه اسباب نزول این است که احساسی از فهم ایجاد کند، د ر مورد یک چیز مبهم ارتباط ایجاد میکند، بین چیزهایی که مرتبط به نظر نمیرسند.
[۰۱:۱۵]
۸- اسباب نزول بعنوان فعالیت تفسیری برای توجیه متن
تلاش مفسر برای اینکه تفسیری موجه و حسی از فهم ایجاد کند، در همه اسباب نزول مشترک است در تاریخ علم هم وجود دارد. موردی که به نظر من خیلی جالب است، آخرین موردی است که میخواهم به آن اشاره کنم، اتوبیوگرافیها (Autobiography) استرا؛ توضیحاتی که آدمها چرا کارهایی کردند را ارائه میکنند. مخصوصاً زندگینامههای سیاسی، سیاستمدار آخر عمر خود داستانی از زندگی خود مینویسد تا تمام اشتباهاتی که انجام داده است را توجیه کند. همیشه این خاطره از دوران دانشجویی لیسانس در ذهن من است، کتاب آقای کورت والدهایم (Kurt Josef Waldheim)، دبیر کل سازمان ملل در زمان انقلاب سال ۵۷ و در زمان گروگانگیری، کورت والهایم متهم است که به عنوان دبیرکل سازمان ملل هیچ فعالیت مؤثری برای آزادی گروگانگیرها انجام نداد. در این کتاب فصلی تحت عنوان، کتاب کاخ شیشهای سیاست هست که در آن سعی میکند با گفتن مواردی توجیه کند که هیچ کاری نمیشد کرد. کلاً آن فصل را میتوانید اینگونه بخوانید، به ایران سفر کرده است فضای مخوفی از ایران ترسیم کرده که او را به زیرزمین بردند، اعضای شورای نگهبان جلوی او نشستند و اینگونه گفتند. با مطالعه این فصل، حس میکنید چه آدم شجاعی بود به آنجا رفته است چه کسی میگوید او کاری نکرده است. زندگینامه خود نوشت یک سیاستمدار اصولاً تولید یک سری اسباب نزول برای خطاهایی که انجام داده است و میخواهد بگوید من خطا نکردم است.
کارتر (Kurt Josef Waldheim) هم همینطور است، ترامپ (Donald John Trump) هم به زودی یک چیزی خواهد نوشت اگر اجل به او مهلت بدهد که بنویسد باید چند جلد بنویسد چون در کارهایی که کرده و حرفهایی که میزند ابهام زیاد است. چرا میخواست کانال پاناما را بگیرد؟، چرا میخواست به گرینلند حمله کند؟، چرا کانادا را میخواست استان ۵۱ آمریکا بکند؟ و الی آخر. همه اینها را باید توضیح بدهد و باید سعی کند منطقی جلوه بدهد. کم کم به نظر من به جایی رسیده که مطلب ساخته میشود دقیقاً به منظور اینکه تحریفی در واقعیت ایجاد کند. همه اینها را بخواهید کنار هم بگذارید و اشتراک بگیرید به چه چیزی میرسید؟. اکستراتکستهایی که ایجاد میشوند چرا ایجاد میشوند؟ در یک کلام میتوان گفت اگر همه را به صورت مشترک در یک دیدگاه مشترک ببینید؛ متنی هست، این متن ممکن است وقایع تاریخی باشند یا واقعاً یک متن یا یک نقاشی باشد فرقی نمیکند متنی دارید که میخواهید تفسیر کنید، این متن را وارد این دستگاه تفسیر که میکنید چیز مطلوبی از آن در نمیآید. ابهامها برطرف نمیشوند، اتهامها در مورد سیاستمدار برطرف نمیشوند، یک اکستراتکست مانند مهندسی یک بلاک است، در آن متن را میگذارید بلاک تفسیر میکند و از آن یک معنا بیرون میکشد. یک اکستراتکست وارد این بلاک میکنید که به آن چیزی که میخواهید میرسید. این خواسته ممکن است مشروع یا نامشروع باشد. بالاخره فانکشن این اکستراتکست این است به عنوان ورودی جدید با ورودی تکست جمع میشود و یک خروجی مناسب و مطلوب به شما میدهد. این ممکن است برای رفع ابهام باشد، انگیزهها ممکن است متفاوت باشند، یک مورد هم ممکن است استراتکس واقعی هم باشد فرق نمیکند. کاری که شما در تولید انجام میدهید استفاده از یک استراتکس این است که یک وضعیت نامطلوب را به وضعیت مطلوب تبدیل میکنید. مطلوبیت ممکن است جنبههای مختلف داشته باشد.
به طور کلی کاری که شأن نزول انجام میدهد این است که وقتی متن قرآن وارد دستگاه تفسیری فرد میشود هرگاه چیز مطلوبی از آن در نیاید آن را مطلوب میکند. شیعیان قرآن را میخوانند برای آنها مطلوب نیست، اسم حضرت علی در آن نیامده است، به اندازه کافی به مسئله جانشینی و ولایت پرداخته نشده است. هزار داستان درست کردند که آن آیات مربوط به حضرت علی است، آن مربوط به حضرت فاطمه است، این مربوط به جانشینی است و این روایات همراه با آن متن نتیجه مطلوب به آنها میدهد. چیزی که میخواهند از قرآن ببینند را به آنها میدهد. اهل سنت هم این کار را کردند بعضیها میگویند به عنوان عکسالعمل به شیعیان، در مورد عمر کردند. یک گام فرارتر برداشتند، یک مجموعه روایات دارند فلان اتفاق افتاد عمر یک جملهای گفت فردا همان نازل شد. چندین مورد وجود دارد که در اسباب نزول اهل سنت یک ژانر است که عین عبارت عمر را خداوند گفت و نشان میدهد که شأن عمر یک قدم بالاتر است، فکر میکنم شیعیان نتوانستند قدم بعدی را بردارند شاید هم برداشتند.
مجموعهی قابل توجهی از اسباب نزول فرقهای هستند، فرقهها آن چیزی که میخواهند نمیبینند، اسباب نزول تولید میکنند تا ببینند و خروجی مطلوب آنها باشد. در فقه همانطوری که ونزبرو تشخیص میدهد، حکمی در قرآن وجود دارد که اصلاً مطلوب نیست؛ مثلاً فرض کنید برای ارتداد چیزی وجود ندارد (شاید برعکس آن باشد)، برای زنای محسنه هم فقط شلاق زدن کافی به نظر نمیرسد. مهمتر از همه جوازی برای فتوحات در قرآن وجود ندارد، مسئله اصلی قرن دوم فتوحات است، چه کاری باید انجام بدهیم؟ قرآن را بطور خام به دستگاه تفسیر بدهید از آن جواز برای فتوحات در نمیآید بنابراین لازم است بگوییم آنجا اینگونه شد بعد اینگونه شد که این آیه نازل شد که همه را بکشید تا بیتالمقدس را ببینید. مشروع آن هم وجود دارد، کنجکاویهای مشروع مانند اینکه چرا سه داستان در کنار هم در سوره کهف آمده است که خیلی معلوم نیست به هم چه ربطی دارند. مشروع به معنای رفع ابهام است. ساخت چیز جعلی نامشروع است ولی هدف این است که آنچه که برایش توضیحی ندارند سعی کنند توضیحی پیدا کنند تا ابهامی را رفع کنند. اگر واقعاً دقت کنید، اکثراً نامشروع به نظر میرسد یکی از دلایلی که علامه طباطبایی از اسباب نزول استفاده نمیکند این است که در خیلی جاها چیزی که ساختند با آیه قبل و بعد نمیخواند. کلاً سند که ندارند متنها هم کاملاً با متن قرآن تناقض دارد و به نظر نمیآید بشود کوچکترین استفادهای از آن کرد، بین خودشان هم تناقضهایی هست، بنابراین یک ایده کلی در مورد اسباب نزول این است که اسباب نزول واکنش جامعه اسلامی در مقابل متن قرآن است. واکنشی که تا حدود زیادی جنبه مقاومت دارد یعنی متنی است که به معنای واقعی کلمه خیلی مطلوب نیست؛ مطلوب نبودن شامل مبهم بودن هم است که مقداری جنبه مشروع دارد و فرقهایها کاملاً نامشروع هستند. از یک خاصهای مشروع مانند روشن کردن و رفع ابهام شروع میشود تا خواستهای کاملاً مشروع و حکمی که من دوست دارم روایت را بیاورم بگویم این چون این سؤال را پرسیده بود آن جواب آمد. آن جواب کلی نیست بنابراین میتوانم حکمی که به من تحمیل میشود را نپذیرم. فلان جا برعکس موردی خاص است، یک روایت درست کنیم که بتوانیم این را کلی کنیم اگر دوست داریم کلی شود.
این ایده کلی است، اسباب نزول مقاومت یک مجموعه آدمها است به نظر من چیزی که واضح است این است متنی به وجود آمده است که معنای آن مطلوب نیست (با هر کدام از پارادایمها در قرن اول یا دوم میتوانید نگاه کنید) فرهنگ موجود در آن جامعه، ساختار اجتماعی موجود در آن جامعه، با این چیزی که این متن سعی میکند به آنها بگوید و از نظر احکام واقعیتها میخواهد تحمیل کند خیلی جور در نمیآید. توحید کلاً برای همه جوامع خیلی مطلوب نیست، اقلیتی هستند که توحید به آنها میچسبد ولی به بقیه نمیچسبد. بنابراین اینکه تفاسیری ایجاد شود که معنای مطلوبی را ایجاد کند، کلاً فرآیندی است که در قرنهای اولیه طی شده است. نکتهای که میخواهم روی آن تأکید کنم این است، شأن نزول و اسباب نزول را میتوان به صورت یک فعالیت تفسیری به آن نگاه کرد که مفسر میخواهد خودش را پنهان کند. یک بار من مفسر هستم این متن را میبینم و میگویم به نظر من این یعنی این، اسم من تبری است گردن من گرو این حرفی است که میزنم. میتوانم یک داستان درست کنم و اسم خودم را روی داستان نگذارم که این داستان بعداً توسط مفسرین تبدیل به نتیجه مطلوبی شود که من میخواهم. حتی اگر رفع ابهام است مانند مورد صورت کهف است، موردی به ذهن من رسیده است که احتمالاً این ارتباط بر اثر یک سؤال به وجود آمده است. مخصوصاً به دلیل شروع داستان ذوالقرنین که میگوید: یَسأَلُونَکَ عَن ذِی القَرنَین.(کهف:۸۳) چون در آنجا یَسأَلُونَکَ آمده است تفسیر من این است که بقیه یَسأَلُونَکَ ها کلی بود، عده٬ای سؤال پرسیدند و این داستان را درست میکنند. عقیده خودم را بیان میکنم ولی این را به صورت اسباب نزول میگویم که اسباب نزول، یک جور تفسیر پنهان است. اسم این ایده را مرگ مفسر بگذارید به جای اینکه بگویید مگر مؤلف، مفسر خودش را پنهان میکند؛ چیزی میخواهد بگوید، این را در قالبی میگوید نه به عنوان درک من، بلکه فردی است حوصله ندارد کتاب تفسیر بنویسد یا اعتبار کافی ندارد ولی با درست کردن یک داستان عقیدهای را ایجاد میکند. جدای از اینکه اکثر این حرفها خیلی سست هستند و تفاسیری درستی نیستند. مشکل اساسی که به نظر من اسباب نزول ایجاد کردند، تأثیر آن روی ما است. گاهی چنان به متن میچسبند که قدرت فکر کردن را از آدم میگیرند. شگفتیهایی که در متن است، ابهامهایی که وجود دارد و باید فکر کرد و فرد باید به خودش فشار بیاورد، متن را دقیقتر بخواند و جاهای مختلف متن را باهم مقایسه کند تا ابهام را رفع کند. اینها رفع ابهامهای سهلالوصولی هستند که معمولاً هم اشتباه هستند و کنجکاویها را از بین میبرند. شاید اگر اینها نبودند و انجام نشده بودند در خیلی از تفاسیر توجیههای بهتری برای بعضی از ابهامها پیدا میشد.
میتوان گفت اسباب نزول، مقاومت روانی است از طرف یک فرهنگ نسبت به متنی که با آن مواجه است و خوب آن را درک نمیکند. از سبک ادبی تا واژههایی که در آن به کار میرود اینها واقعاً از نظر تاریخی مسجل است که حتی در فهم واژهها ابهام داشتند، نمیدانستند بعضی از این واژهها دقیقاً چه معنی دارند. معمولاً گفته میشود سری اول بحثهای تفسیری مسلمانها در قرن اول، روشن شدن بعضی از واژههایی بود که مخصوصاً در یک یا دو جزء آخر آمده بود و معنی آن برای مسلمانهایی که به زبان حجاز صحبت میکردند خیلی روشن نبود.
[۰۱:۳۰]
بسیاری از روایات ساختگی یا غیر ساختگی، اکثراً ساختگی از ابن عباس است بالاخره ساختگی هم که باشد در عین اینکه آن سؤال وجود دارد، شکی به وجود نمیآورد. در تفاسیر و روایات قدیمی تفسیری، یکی از مهمترین گرایهها که ترجمه ترند است، (کلمهای پیدا کردم که انگلیسی آن را نگویم و دفعات بعد نمیگویم: گرایه ترجمه ترند است) ذکر خیری از یکی از استادهای دانشکده فنی دانشگاه تهران کنم، آقای دکتر جبه دارمارالانی، کتابی ترجمه کرده بود که از مهمترین کتابهای درسی رشته کنترل سیستمهای خطی بود. نویسنده دروف (Richard C Drof) بود آن موقع خیلی کتاب معروفی بود. این کتاب را به مرکز نشر داده بود، اوایل مرکز نشر خیلی وسواس داشت که باید همه واژگان ترجمه شود و تبدیل به فارسی شود. کتاب در مورد سیستمهای کنترل بود، کلاً کلمه سیستم در هر صفحهای به صورت نرمال ۱۰-۱۵ بار شاید میآمد، بیشترین واژه کلمه سیستم بود که در آن کتاب تکرار شده بود. مرکز نشر تصویب کرده بود که به جای سیستم باید سازگان گذاشته شود (الان سامانه شده است). دکتر جبه دار هم آدم معتبری بود میگفت از من نظر نخواستید و من موافق نیستم و این را قبول ندارم. چند سال این ترجمه در مرکز نشر ماند، بالاخره جلسهای گذاشتند، حرف ایشان این بود که کسی معنی سازگان را نمیفهمد که بجای سیستم بنویسم. به این ترتیب ایشان را قانع کردند که در ۲۰-۳۰ صفحه اول کتاب جلوی سازگان در پرانتز سیستم بنویسند. این کتاب چاپ شد صفحات اول کتاب را ورق میزدید سازگان داخل پرانتز سیستم، عقل آنها نمیرسید که در هر صفحه یک بار اولین بار بگو تا آخر کتاب بگو، سازگان سیستم، سازگان سیستم، یک صفحه فقط پرانتز بود. سر کلاس آمده بود و میگفت ببینید اینها چه کار کردند، و این کتاب با چنین وضعی چاپ شد. گرایه را یک یا دو بار دیگر در بعضی از جلسات میگویم بعد نمیگویم!
۹- اسباب نزول وسیلهای برای تحریف معنایی و ظاهری
در تاریخ علوم قرآنی نیز چنین ماجرایی پیش آمده است. اولاً برای اینکه خلاصه کنم: مفهوم تحریف وجود دارد، که مسلمانها خیلی در مورد آن بحث میکنند. هر وقت که صحبت از تحریف شدن یا نشدن قرآن میآید منظور این است که الفاظ تغییر کردند یا نکردند. خیلی واضح است اگر معنی یک لفظ را تغییر بدهید هیچ فرقی نمیکند با اینکه لفظ را تغییر داده باشید یا خیر. مثلاً نجس در قرآن به معنای اینکه باید آب بکشید نیامده است، به معنای معنوی پلید آمده است. بعداً این واژه در فقه به معنای دیگری به کار رفته است. اینکه شما از «إنَّمَا المُشرِکُونَ نَجَسٌ» (توبه:۲۸) نتیجه بگیرید کسانی که مشرک هستند نجس هستند بعد بگویید اهل کتاب هم مشرک هستند. در حالیکه در قرآن، کلمه مشرکون هیچ وقت اشاره به اهل کتاب نیست، بعد بخواهید نتیجه بگیرید مسیحیها و یهودیها نجس هستند به این معنای که اگر دست به آنها بزنید باید آب بکشید. اگر کلمه نجس را عوض میکردند و کلمه دیگری جای آن میگذاشتند تا اینکه معنی آن کاملاً عوض شود، تا چیز دیگری فهمید چقدر فرق میکند؟ این همه وسواس در مورد اختلاف قرائات که یعملون یا تعملون است. خیلی هم فرق نمیکند اکثر جاها یعملون و تعملون بگذارید تقریباً معنی آن حفظ میشود. این همه درباره اختلاف قرائات بحث کردند، وقتی ۹۰ درصد آن را نمیفهمید یا بد میفهمید، ۴ واژه هم تغییر داده باشید یا خیر، یک سوره کم و زیاد کرده باشید چه چیزی دارد که شما کلاً چیزی نمیفهمید. چرا نمیفهمید؟ چون به اسباب نزول مراجعه میکنید، به ناسخ و منسوخ مراجعه میکنید که ناسخ و منسوخ اصلاً وجود خارجی ندارد.
در مفردات قرآن اگر یکی را بد بفهمانید یا اشتباه کنید مشکل ایجاد میشود. شما «یُحَرَّفُونَ الکَلِمَ عَن مَواَضِعِهِ» (نساء:۴۶) که میخوانید احساس میکنید نسخهها را دستکاری کردند یا معنی آن را دستکاری کردند، بیشتر به دومی میخورد. میتوان گفت تحریف یک جنبه ظاهری و یک جنبه باطنی یا لفظی و معنایی دارد و بسیاری از مواردی که در علوم قرآنی پیش آمده است از نحوه ترجمه کردن، معنی کردن الفاظ، مبحث مفردات، وجوه و نظایر، اسباب نزول، یا بحث شنیع ناسخ و منسوخ، شیوه گرامری که از روی قرآن استنتاج شده است (جاهایی توضیح دادم که مشکل آن چیست) و نهایتاً فقهی که وابسته به قرآن نیست و یک جوری میتوان احکام قرآن را با آن تحریف کرد و خیلی چیزهای دیگر، ناشی میشود. اینها در قالب تحریف میگنجند ولی معمولاً به آنها اینگونه نگاه نمیشود. تفسیر غلط کردن یک چیز است که سعی کنم فهم خود را با استدلال بیان کنم و مینویسم و میگویم به این دلیل و این دلیل از این تفسیر این را میفهمم. این تحریف نیست، تفسیر است. ولی یک اکستراتکست درست کردن، واژه را طور دیگری معنی کردن، یک شعر جاهلی مصنوعی درست کردن که در آن واژهای را به یک معنایی به کار بردند و در مفردات شاهد گرفتن، اینها تحریف به معنای معنوی هستند و فراوان هم هستند. تأکید من روی این است که اسباب نزول یکی از ابزارهای تحریف معنوی است، به شما امکاناتی میدهد که طور دیگری بفهمید.
یک نکته در مورد برادران شیعه بگویم (از برادران اهل سنت میگوییم از برادران شیعه هم بگوییم)، برادران شیعه کار بامزهای کردند، دو تا گرایه در علوم قرآنی شیعه وجود دارد. یک عده به دلیل اینکه قرآن مطلوب نیست، واقعاً قرآن برای شیعیان مطلوب نیست تعارف نداریم. مطلبی در مورد حضرت علی، امامت و ولایت نمیگوید. یک گرایه این است قرآنی است به اسم قرآن علی که این قرآن نیست، آن هم دست امامها است و الان در جایی هم قرآن فاطمه و علی است. اعتقاد به تحریف لفظی است، آنهایی که جرأت نداشتند این کارها را بکنند، شأن نزولسازی کردند و قرآن را با خواستههای خود تطبیق دادند. هزار روایت ساختند از الشُمس و القمر. شمس یعنی پیامبر و قمر حضرت علی است. جایی دست نخورده باقی نمانده است. برادرهای اهل سنت روی کیفیت کار کردند و در مورد عمر چندتا ساختند که خیلی باکیفیت است ولی شیعیان روی کمیت کار کردند، هر جا دیدند ابهامی وجود دارد یک هُم یا هو است که میتوان نسبت داد، نسبت دادند.
۱۰- ارجاع به اکستراتکست جایگزین اسباب نزول
مطلبی که میخواهم بگویم این است که اگر تحلیلی دارید سعی کنید بفهمید که فهم خود قرآن و فهم تفسیرهای قرآن چه نتایجی دارد. یک نکته اینکه تمام مباحث علوم قرآنی را میتوانید با تردید نگاه کنید، فقط اسباب نزول نیست. خیلی واضح است یک جور مقاومت در مقابل یک متن است که متن مطلوبی برای آنها نیست، بنابراین احتیاج به اکستراتکست دارد و تکست برای آنها کافی نیست. یک چیز جالب: اگر نظریهای یا دیدگاهی خوب باشد، نتایج خوبی دارد. جلسه قبل مطلبی گفتم احساس کردم بعضیها شاید با تعجب نگاه کردند. به یک معنایی در دنیای مدرن آدمهایی مانند حامد ابوزید، آقای شبستری و سروش یک جوری مسئله شأن نزول را به یک معنایی احیاء کردند. وابسته بودن قرآن به کانتکست، باید ببینیم کانتکست چه بود که این چیزها گفته شده است. چرا این اتفاق افتاده است؟ به نظر من این دیدگاه خیلی خوب توجیه میکند. اگر آن متن با معیشت و فرهنگ زمان نزول سازگار نبود و مجبور بودند برای آن اکستراتکست درست کنند دوباره بعد از چندین قرن وارد دوران مدرن شدیم، جهانی داریم که تکست با آن سازگار نیست. بنابراین لازم است دوباره به سراغ اکستراتکست برویم، بگوییم ارث چرا دو برابر است؟ باید به کانتکست نگاه کنیم.
حامد ابوزید تعدد زوجات، مجازات بدنی، مسئله بردگی، میراث، دیه، ربا، همه اینها را به کانتکست ارجاع میدهد و اعتبار آنها را در دوران مدرن زیر سؤال میبرد، چرا؟ چون مطلوب نیست. دوباره با تکستی مواجه هستیم و چیزهایی میگوید که مطلوب ما نیست. سراغ اسباب نزول نروید سراغ کتب تاریخی شرقشناسهای غربی بروید، کاری که معمولاً در جریانات روشنفکری انجام میشود. ایده نسخ معکوس هم کم و بیش اینگونه است، مسئله نسخ سر جای خودش است، فقط معکوس شده است. چیزهای مطلوب چیزهای دیگری است، قبلاً آنها بود الان اینها است. پس این گرایش مجدد را توجیه میکند اگر مقاومت در مقابل تکست میکنیم که اکستراتکست میسازیم یا به کانتکست رجوع میکنیم، کانتکست، اطلاعات خارج از متن است که ورود میکنیم. دوباره که این اتفاق افتاد، بعد از یک مدتی فهم ما از متن با معیشت ما سازگار شد و اسباب نزول ساخته نشد و جریان متوقف شد. دوباره وارد جریانی شدیم که معیشت ما با تکست هماهنگ نیست و یک جوری راه باز میشود برای اینکه اطلاعات تاریخی وارد میشود.
با عرض معذرت میخواهم بحث را تمام کنم، چون میخواهم یک مقاله بنویسم موضوعاتی که الان نمیگویم بعداً در مقاله میآورم. اگر یک نفر واقعاً علاقهمند باشد میتواند آخر آن مقاله را بخواند. در مقاله هر چیزی که لازم باشد میگذارم. یک سؤال فرعی، کدامیک از پارادایمها بیشتر به این اتفاق میخورد؟ احساس من این است پارادایم تجدیدنظرطلبی که میگوید این متن خصوصاً توسط حکومت به تدریج به وجود میآید و کانونیک میشود، نمیخورد به اینکه در قرنهای اول شأن نزول ساخته شده باشد. نه اینکه نمیخورد (به این معنا که رد میشود)، بلکه اگر یک تکست تثبیت شده داشته باشید که نمیتوانید به آن دست بزنید به سراغ تولید اکستراتکست میروید. اگر از این تکست راضی نیستم، چیزی به آن اضافه میکنم. چرا باید داستان تخیلی درست کنم که از آن بخواهم نتیجهای بگیرم. وجود جریانهایی که اکستراتکست تولید کردند از جمله اسباب نزول ذهن آدم را میبرد به این سمت که تکست تثبیت شده همانطور که مسلمانها یا پارادایم نولتکه که میگوید وجود داشت که نمیتوانستیم راحت به آن دست بزنیم.
[۰۱:۴۵]
لااقل خیلی سخت بود که به آن دست ببرید، حال باید معنیها را عوض کنید، باید اسباب نزول بسازید، باید بگویید این آن را نسخ کرده است، جریانهای ژانرهای تفسیری ایجاد کنید که از آزاردهندگی متن کم کنید. یک سؤال فرعی این است که این متن چرا اینقدر آزاردهنده است؟ چون حقیقت آزاردهنده است. هر متنی را هر جایی بگذارید آزاردهنده است. نمیخواهم بگویم مطالعه دقیقی در این مورد وجود دارد ولی میشود این مطالعه را انجام داد. اگر این پارادایم یا آن پارادایم را در نظر بگیرد منظور من تفکیک بین اینکه تکست در نیمه اول قرن اول هجری یا در اواخر قرن دوم یا سوم تثبیت شده است. این دو پارادایم را در نظر بگیرید این دو انتظار ایجاد میکنند. حجم اسباب نزول در کدام قرنها زیاد و کم است؟ من فکر میکنم اگر پارادایم دوم درست باشد باید از زمان تثبیت به بعد اینها جهش پیدا کنند، آیا اینگونه بود یا نبود؟ شما میتوانید سعی کنید از دو پارادایم یا دو تئوری یک نمودار بکشید از اینکه به نظر میآید در چه تاریخهایی خیلی اکستراتکست ایجاد شده است؟، در چه جغرافیایی است؟. به نظر میآید وقتی تکست تثبیت نشده است انگیزه برای تولید اکستراتکست کمتر است.
به طور کلی هیچ پارادایمی اینگونه رد نمیشود، خودم از طرف پارادایم تجدیدنظرطلبی توجیهی میگویم. این اتفاقها میتواند همزمان افتاده باشد، چرا؟ چون تکست دست خلیفه است، هسته سختی از دانشمندان وجود دارند که آنها میتوانند به تسکت دست بزنند. خیلی تخیلی است، من که این بیرون هستم و شیعه هستم نمیتوانم دست بزنم خلیفه مروان آن را کانونیک میکند من اکستراتکست تولید میکنم. این باز قابل تحقیق است، این توجیه واقعاً اینگونه بود، مثلاً فرض کنید شیعیان بیشتر تولید کردند، سنیها کمتر تولید کردند، هسته سختی متصور است یا نیست. نمیتوانید رد کنید، چون برای همه چیز میتوان توجیهاتی آورد. ولی واقعاً احساس من این است که وجود اینها در تفاسیر بسیار قدیمی، روایات بسیار قدیمی، متون منصوب به قرون اول یا دوم این را بیشتر به ذهن آدم متواتر میکند که تکست تثبیت شده بود، منجمد شده بود و نمیتوانستند کاری کنند، بنابراین با روشهای تفسیری معنیهای آن را عوض میکردند.
همانطوری که در ممنوعیت حدیث، در ممنوعیت نگارش حدیث به نظرتان نمیآید که تکست تثبیت شده است که حدیث را ممنوع کرده است. اگر خود تکست هم وجود نداشته باشد یعنی چه؟ چیزی بود میگفتند چیز دیگری اضافه نکنید، ننویسید. اگر از اول تکست وجود نداشت به نظر میآید ممنوعیت حدیث هم وجود نداشت.
۱۱- ثقیل و نامأنوس بودن متن قرآن عاملی برای ساخت اسباب نزول
چون بر علیه مسلمانها به عنوان تحریف کننده خیلی صجبت کردم، میخواهم یک نکته بگویم تا از گزندگی حرفهایم کم شود. نمیدانم یادتان هست یا خیر؟ دفاعی از حواریون و نسلهای بعد، از حضرت مسیح کردم که اینها مسیح را تبدیل به خدا کردند. با ارجاع به بعضی از آیات قرآن مانند آیاتی که در سوره مریم از قول حضرت مسیح است و کل حرفهایی که در مورد حضرت مسیح در قرآن آمده است، واقعاً درک حضرت مسیح سخت بود که چه پدیدهای است؛ مرده زنده میکند، از قول خدا حرف میزند، خداوند در مورد یحیی میگوید: «وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَومَ وَلَد» (مریم:۱۵) بعد حضرت عیسی خودش میگوید: « وَالسَّلامُ عَلَیَّ یَومَ وُلِدتِّ» (مریم:۳۳) من باورم میشوم که در انجیل میگوید برو گناه تو را بخشیدم. هر کاری که میخواهد میکند؛ گِل بردارد و فوت کند، پرنده شود شما احساس نمیکنید که این آدمیزاد نیست؟ نمیخواهم دفاع کنم، به خدا قسم، قرآن هم اینگونه بود. یک مقدار به مسلمانها رحم کنید. این متن خیلی خیلی غیرعادی است، امروزه بعد از هزار و خوردهای سال نگاه میکنیم این پرشها، اکثر جاهایی که ارجاعی به نظر میرسد ارجاعی نیست. سبک بیانی قرآن است که برای مردم ثقیل بود، نامفهوم بود و مفردات آن را نمیفهمیدند، یک قرن پرسیدند این کلمه از کجا آمده است بعد فکر کردند مفردات را فهمیدند و دنبال این رفتند که این آیهها چه معنی دارند، ضمایر چه معنی دارد، بعد سراغ این رفتند که این آیه چه ربطی به آیه بعد دارد. متن ثقیل بود، نمیفهمیدند. حقایقی در آن بود الان برای ما بعضی از چیزها غیرمأنوس و غیرعادی است برای آنها هم همینطور بود. مقدار زیادی از واکنش مسلمانها، از تفسیرهای پنهان گرفته تا تفسیرهای آشکار (مجموعهای عظیمی از تفسیرهای پنهان وجود دارد)، سببسازی و روایات مربوط به ناسخ و منسوخ و الی آخر، همه نتیجه، ثقیل و نامأنوس متن برای ما است. برای آنها نامأنوستر بود و ترس از عدم قطعیت کافی بود برای اینکه کلی چیز در مورد آن بسازند.
من قصد دفاع از حواریون و مسلمانها ندارم هرکسی که تحریف کرده است و حرف کذب زده است، آدمی که داستان میسازد و میداند داستان دروغ میسازد مجرم است هرچقدر هم فکر کند و مطمئن باشد چیزی که فهمیده است درست است توجیه نمیکند. چون من همیشه تناظری بین حضرت مسیح و قرآن ایجاد میکنم که آن اوج تکوین است و این اوج تشریح است از این نظر که جفت آنها خیلی ثقیل هستند و درک آنها سخت است و اطراف خودشان اوهام ایجاد کردند. قرآن هم فکر میکنم یک مقدار به برادرهای اهل شیعه و برادرهای اهل سنت، برادرهای اهل شیعه غلط است باید بگوییم برادران شیعه و برادران سنی، هر دو تا حدودی مبری هستند از این نظر که یک مشکلی وجود داشت و از روی هوا و هوس این کار را نکردند. اگر انگیزههای فرقهای و حکومتی انگیزههای نفسانی هم وجود نداشت خود ابهامها آدمها را تحریک میکرد که داستانهایی بسازند.
حضار: همه چیزهایی که گفتید یک حرفهایی تأثیر دارد
استاد: قصد دارید حرفهای جلسه آینده را بگویید؟
حضار: بیشتر به قسمت ناسخ و منسوخ و موارد فرقهای برمیگردد، مثلاً در بایبل حافظ کم داشتیم طرف اگر میخواست حکمی اضافه کند و مطلبی بگوید زیاد به این فکر نمیکرد اگر من این را بگویم طرف مرور میکند و میگوید پس این آیه چیست؟. در مورد قرآن، وقتی حافظ داریم وقتی میخواهد بگوید معنای این آیه این است یا این هم حرام است میداند، مخاطب او میگوید اگر این حرام است چرا آن آیه اینقدر قشنگ گفته به جزء آنها چیزی حرام نیست. در نتیجه باید یک تکست کناری درست کند که این را به آن بچسباند و دلیلهای اضافه شده حتماً باشد بعد به مخاطب ارائه شود.
استاد: موضوعی که با حرفهای من توجیه میشود این است که چرا یک سیر صعودی غلبه حدیث بر قرآن در تاریخ اسلام وجود دارد. تا قرن ۴-۵ اخبارگری رواج پیدا میکند چون قرآن به معنای واقعی کلمه نامطلوب است. چیزی نیست که لازم دارند؛ نه برای کارهای سیاسی و… خیلی وقتها حرفهایی که افرادی مانند گلدسیر و شاخت میزنند این است که، اول یک کارهایی کردند بعد برای آن فقه درست کردند. فتوحات انجام شده است بعد احکام آمده است، چون میخواستند احکام مشروع باشد حدیث ساختند. بنابراین جامعه اسلامی جامعهای که میگفتند ما مسلمان هستیم راه خودش را رفت و یک کارهایی کرد بعد برای توجیه کارهای خودش نه فقط برای توجیه متن، یک سری اکستراتکستها، مانند سیاستمداری که برای خودش اکستراتکست تولید میکند، یک سری حدیث ساختند که بگویند کارهایی که ما کردیم همانهایی است که پیغمبر از ما خواسته است.
حضار: در قیاس با بایبل در قرون وسطی انگار به مردم تکست اصلی میرسد و متحول میشوند. این اتفاق هیچ وقت در مورد قرآن نمیافتد چون همیشه آن را از اول داشتند و کل تحریفها همراه با این است که اکستراتکستها ایجاد شدند.
استاد: همه به نظر من نشانه این است که (پارادایم مسلمانها و نولتکه) متن تثبیت شده است و نمیتوان کاری کرد و حداقل سخت است، خلیفه هم نمیتواند به آن دست بزند، برای همین مجبور است دستگاه حدیث استخدام کند. واقعیت تاریخی است که آدم استخدام کردند که روزانه حدیث بطور انبوه تولید کنند.
حضار: صرفنظر از اینکه اسباب نزولها جعل کردند و انگیزه سوء داشتند صرفاً اسباب نزول چیز خوبی است، اراده خدا بود که میخواست برای زمینیها رفع ابهام شود متنی است که میخواهد رفع ابهام شود اسباب نزول کمک میکند که رفع ابهام ایجاد شود. شاید ۹۰ درصد جعلی باشد ولی ۵ درصد آن واجب و درست است.
فکر میکنم منظور این است اگر یک اسباب نزول واقعی پیدا کنیم مفید است و در درک متن کمک میکند. سؤال خوبی است. علامه طباطبایی به دلایلی مخالف هستند که حتی اگر اسباب نزولی درست هم باشد و به ما ثابت هم شود، در نهایت بتواند روی تفسیر تأثیر بگذارد مخصوصاً اگر واجب باشد.
حضار: واجب یک بیان مصداق است.
استاد: بله برای مصداق است. اگر متن آیه کلیت دارد و درک اینکه این در چه سیاقی در متن قرار گرفته است مهمتر از این است که در چه سیاق تاریخی است. یک نفر یک سؤالی پرسیده است و شاید جوابی آمده است ولی درک اینکه آن حکم چیست اهمیتی ندارد که بفهمید چه کسی پرسیده است آیا واقعاً آن پرسش مطرح بود یا نبود. چون به این جلسات ربط ندارد این بحث را نمیکنم ولی این بحث فوقالعاده مهمی است که چقدر اطلاعات پیرامونی لازم است یا نیست، میتوانیم فرار کنیم یا خیر، مفید هستند آنها را دنبال کنیم یا خیر، به نظر من بحث خوبی است. من خیلی به ایده خودبسندگی مطلق متن اعتقاد ندارم، از جمله ممکن است وقایع تاریخی دانستن به یک ترتیبی به ما در فهم بعضی از آیات کمک کند. بحث راحتی نیست، انتظار دارید که من الان چیزی بگویم که خیلی روشن کننده باشد خودش سه جلسه است، از این بحثی که جنبه تاریخی داشت کردم به نظر من سختتر است چون جنبههای کلامی و فلسفی دارد.
حضار: در داستان اصحاب کهف، قرآن میگوید خیلی مهم نیست چندتا هستند.
استاد: آفرین، یکی از انگیزههای بد نمیخواهم بگویم نامشروع، این است که در ذهنیت بدویتر جزئیات مهم است. دوست دارند بفهمند که چندتا است وقتی میگوید مهم نیست باز میپرسند چندتا است. اینکه ریفرنشیال (ارجاعی) در جامعهای چنین متنی میآید که اینگونه ذهنیت کنجکاو دارند که میخواهند اسم شهر را بدانند، برایشان مهمتر است از اینکه چه اتفاقی افتاده است. چند نفر در آن شهر زندگی میکردند؟، کسانی که از شهر بیرون آمدند چند نفر بودند؟.
حضار: آیه « لاتسعلوا ان تشرعو ؟؟ » یکجور علیه ؟؟ است؟
استاد: اتفاقاً در مناظره آقای سروش از این آیه خواستند استفاده کنند ولی آقای علیدوست با یک اسباب نزول سر و ته آن را هم آوردند، گوش بدهید خیلی بامزه است.
حضار: ابهام قرآن از زمان پیغمبر هم بود احتمالآً مردم خیلی سؤال میکردند که این چیست؟ میتوان به این نتیجه رسید که خیلی از احادیث از زمان پیغمبر بوده است شاید قاطی شده است
استاد: ولی میدانید اکثر قاطع اسباب نزول اینگونه نیستند، که از پیامبر بپرسند که این درباره چیست و پیامبر یک چیزی بگوید. میتوانست اینگونه باشد یا پیامبر جواب نمیداد، یا خیلیها میگویند معلوم بود این آیه مربوط به آن واقعه است بنابراین کسی سؤال نمیپرسید. کلاً روایات تفسیری از پیامبر خیلی کم داریم این همه نکته جالبی است که چرا اینگونه است. یک جواب میتواند این باشد که از بس همه جای آن مبهم است خیلی سؤال نمیپرسند فقط با شگفتی و لذت نگاه میکنند و خیلی چیزها میماند. در مورد امامها هم اینگونه است شیعیان خیلی معتقد نیستند به اینکه جلسات تفسیری اینگونه وجود داشته باشد. ادعای اینگونه است ولی بعضیها در مورد هر چیزی ادعایی میکنند.
حضار: این آیه که میگوید وقتی آیهای جدید نازل میشود یک عده میگویند چه چیزی به شما اضافه کرده است یک جورایی حرف شما را تأیید میکند. نمیگویند یک عده یک چیزی میفهمند میگوید به ایمان آنها اضافه میشود.
