بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۲۱، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۷/۱۲/۲۱

۱- مقدمه و مرور جلسات پیشین

اول درمورد بحث‌ها و سوالاتی که در گروه تلگرامی دفاع عقلانی مطرح شده، نکاتی میگویم مثلا دیروز سوالی مطرح شد که بالاخره انسان از آب خلق شده؟ از خاک؟ از گل خشک؟ یا مثلا از گل چسبناک خیس ؟! وقتی من سوال را دیدم به نظرم نیامد مشکلی که مطرح می‌کنند مربوط به این است که تئوری آفرینش قرآن با تئوری آفرینش علمی تعارض دارد یا نه؛ به نظر من مشکلش این بود که حرف‌ها باهم دیگر تعارض دارد، یک جا می‌گوید آب، یک جا می‌گوید خاک خیس یا خشک، پس بالاخره کدامش درست است؟! به نظر من بحث‌ها به سمت خوبی رفته‌است چون من میخواهم درمورد تعارضات قرآن با علم بپردازم و بحث‌های گروه هم به این سمت رفته‌اند.

۲- اثبات معجزه بودن قرآن به چه معناست؟

یک نکته‌ای در جلسات اولیه گفتم که می‌خواهم به صورت خیلی خلاصه و تیتروار، نکات مهم آن و شیوه‌ی برخوردم را یادآوری کنم آن هم اینکه معجزه بودن قرآن قابل اثبات نیست! من اینطور استدلال کردم که شما هر میزان چیزی را در قرآن پیدا کنید (مثلا پیچیدگی‌های ریاضی پیدا کنید، مفهوم محتوایی پیدا کنید یا بگویید نظم‌های عددی جالبی وجود دارد) نهایتا می‌توانید ثابت کنید که یک انسان در ۱۴ قرن قبل نمی‌توانسته چنین متنی بیاورد ولی نمی‌توانید ثابت کنید که موجودات فضایی با سوپرکامپیوتر عظیم و دانش خیلی وسیع نمی‌توانستند چنین کاری بکنند. قابل اثبات نبودن مثل این است که شما می‌توانید بگویید کار خود پیامبر نبوده ولی نمی‌توانید اثبات کنید که کار خداوند باشد. مثل این است که من بخواهم بگویم مولف قرآن یک قدرت و علم بی‌نهایت دارد و نمی‌توانم این را ثابت کنم چون هر شواهدی بیاورم نهایتش ثابت کردم که قدرت پردازشش (process) مثلا از این اندازه بیشتر است (مثل اینکه یک سوپرکامپیوتر بزرگ این کار را کرده) ولی نمی‌توانم ثابت کنم بی‌نهایت است. کلا من نمی‌توانم ثابت کنم چیزی بی‌نهایت است. مربوط به معجزه نیست. علمِ بی‌نهایت را نمی‌توانم ثابت کنم فقط می‌توانم ثابت کنم که خیلی بزرگ است. این شبیه موضوع اثبات حد در ریاضیات است.

۱-۲ مقایسه تحدی در قرآن با حد در ریاضیات

طبق تعریف کُشی من وقتی می‌خواهم ثابت کنم که ایکس به سمت عددی برود، تابع من به سمت بی‌نهایت می‌رود اینطور ثابت می‌کنم که تابع به سمت بی‌نهایت می‌رود اگر به ازای هر عدد هر اندازه بزرگی که یک نفری درخواست می‌کند، من می‌توانم ایکس را از یک حدی نزدیک‌تر کنم به عددی که به سمتش میل می‌کند و نشان بدهم که تابع از درخواستی شما بزرگتر می‌شود. بی‌نهایت را فقط می‌شود با این روش گیر انداخت! یا به اصطلاح ریاضیات capture کرد.

مفهوم تحدی در قرآن شبیه این است. من نمی‌توانم ثابت کنم چیزی بی‌نهایت است ولی می‌توانم بگویم از هر چیزی که تو بخواهی بزرگتر است. تو یک متن بیاور تا من ثابت کنم از چیزی که میخواهی بالاتر است، دوباره ادعای بزرگتری کن و الخ… جالب است که کلمه تحدی با حد یکی است یعنی دقیقا همین موضوع capture کردن (گیرانداختن) بی‌نهایت در ریاضیات با این روش حل شده و قرآن هم می‌خواهد این موضوع را با همین روش حل کند که راه اثبات اینکه از طرف و معجزه است و قدرت و علم بی‌نهایتی پشتش است، این است که شما درخواستی کنید و من نشان دهم که از آن بزرگتر است.

در ریاضیات ما می‌توانیم اثباتی ارائه کنیم که به ازای هر m من چیزی بزرگتر به دست می‌آورم ولی در کتاب، واقعا باید بیاورید! در ریاضیات من نمی‌گویم که تو بگو هزار, تا من یک عدد به تو بدهم که ثابت شود که جواب تابع از هزار بزرگتر می‌شود؛ می‌گویم تو هر m که ارائه کنی من یک جوابی برایش دارم، فرمول می‌دهم بنابراین مسئله را کامل حل می‌کنم. در عالم واقع (ریاضی نباشد) شما باید واقعا چیزی ارائه کنید تا من نشان دهم از چیزی که درخواست کردید بزرگتر می‌شود و این می‌تواند همچنان ادامه پیدا کند تا اینکه مردم قانع شوند. فرم تحدی این‌جوری است.

۲-۲ تحدی به چه معناست؟

یک مسئله‌ای که در جلساتی که «تحدی درمورد چیست» گفتم و هیچ‌کس در آن بحث‌ها اشاره نکرد این است که سعی کردم از داخل آن آیه، چیزی دربیارم آن هم این که اگر شک دارید که این کتاب از طرف خداست «فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ» (بقره:23) بنابراین موضوع تحدی این است (من فکر کنم یکی دو جلسه سعی کردم این موضوع را باز کنم) که این کتاب ویژگی‌هایی دارد که نشان‌دهنده‌ی این است که از طرف خداست. درواقع اینطور بحث کردم که شما با تصوری که از خدا دارید، فکر کنید که اگر یک‌ کتابی از طرف خداوند آمده باشد چه ویژگی‌هایی باید داشته باشد؟! مثلاً از نظر ادبی باید با کتاب‌های بشری خیلی تفاوت داشته باشد، باید غلط در آن نباشد، باید موضوعش بیشتر درباره‌ی خدا، توحید، جهان باشد و الی‌آخر…؛ یکسری ویژگی‌ها گفتم بعد سعی کردم بگویم که این ویژگی‌ها در قرآن رعایت شده. پس موضوع تحدی این است که شما یک کتاب می‌آورید و می‌گویید این از طرف خداست. کتاب تو از طرف خدا نیست, بلکه خداوند وحی کرده و چنین چیزی را آورده. حالا من نگاه می‌کنم می‌بینم همه‌ی ویژگی‌هایی که مثلاً تا حالا تثبیت کردم که یک کتاب خدا باید داشته باشد، این کتاب شما دارد. اگر بعضی‌هایش را ندارد به شما استدلال می‌کنم که ببینید این کتاب ادبیاتش مثلا شبیه هومر است و از روی هومر نوشته‌شده, بنابراین خدا که نمی‌تواند از روی هومر تقلید کرده باشد. اگر از روی قرآن تقلید کرده باشد، می‌گویم تو که می‌گفتی قرآن از طرف شیطان است چطور کتابی که از طرف خداوند آوردی متنش شبیه قرآن است؟ یا یک ویژگی‌های جدیدی پیدا می‌کند اگر تمام ویژگی‌هایی که تا حالا تثبیت کردم که یک کتاب خدا باید داشته باشد، کتاب شما هم داشت حالا باید بگردم دنبال ویژگی‌هایی که تا حالا در موردش بحث نکردم و شما را قانع کنم که ببینید این سوره‌ای که تو سعی کردی بیاوری فلان ویژگی را ندارد, ولی قرآن این ویژگی را دارد. اینکه من می‌گویم اگر تحدی ۱۴۰۰ سال پیش انجام شده بود ما خیلی چیزها درباره‌ی ویژگی‌های قرآن می‌دانستیم برای این است که در این رقابت مجبور می‌شدیم که بیشتر به آنها فکر کنیم.

تنها چیزی که در طول تاریخ به آن فکر کردند این است که به‌به این کتاب چقدر فصاحت و بلاغت دارد، فقط همین یک مورد! کتاب خدا باید فصاحت و بلاغت داشته باشد، باید تازگی (novelty) داشته باشد، باید فرق داشته باشد با ادبیات بشری، باید از نظر محتوا اینطور باشد و… و همه‌ی این‌ها مواردی هستند که می‌توانند مورد تحدی واقع شوند.

ادعا می‌کنند که کتاب فرقان‌الحق وحی است و قرآن کلام شیطان است، در صورتیکه خیلی شبیه قرآن است! تناقضش اینجاست که شما نمی‌توانید کتابی بیاورید که از روی قرآن تقلید کرده باشید بعد بگویید آن کتاب، کتاب خدا نیست ولی این کتاب خداست! تناقضی در اصل ماجرا هست. اگر کسی قرآن را copy-paste کند و یک جا «و» را تبدیل به «ف» کند (یعنی پس) و بعد کلی بحث کند که «ف» بهتر از «و» است این را شما قبول می‌کنید؟! مشکلش این است که نمی‌شود کپی-پیست copy-paste کرد، اگر این از شیطان است اتفاقا کتاب خدا اصلا نباید شبیه این باشد! اگر آقای مسیحی که کتاب فرقان‌الحق را نوشته، تصورش این است که بایبل (کتاب مقدس) کتاب خداست، پس ادبیاتش هم باید شبیه بایبل باشد نه شبیه قرآن! ادادرآوردن مشکل دارد. باید فصاحت و بلاغت داشته باشد اما نوع دیگری باشد نه شبیه قرآن. یک مسیحی نمی‌گوید که بایبل کلام خداست، می‌گوید این الهامات روح‌القدس به حواریون است ولی خب محتوایش کلام خداست و شاید بگویند اگر خدا هم می‌خواست سخن بگوید، اینطور سخن می‌گفت! بنابراین اگر یک مسیحی بخواهد تحدی کند باید بایبل را جلویش بگذارد یا شبیه آن درآورد! فرقان‌الحق تناقضش در این است که محتوایش را از انجیل گرفته ولی شکلش (form) را از قرآن گرفته! این اظهرمن‌الشمس است که خودش چیزی را ساخته و نمی‌تواند با آن ادعایی کند.

موضوع تحدی این است که آیا کتابی که شما آوردید بیشتر به این می‌خورد که از طرف خداست یا کتابی که پیامبر آورده؟! در متن آیه هم همین است که اگر فکر می‌کنید این از طرف خدا نیست پس شما چیزی بیاورید. تحدی این است که رقابت کنید که این کتاب به یک سری دلایل خیلی شبیه کتابی است که از طرف خداست، شما اگر شک دارید کتاب مشابه بیاورید.

[۰۰:۱۵:۰۰]

حضار: کسی میتونه متنی شبیه قران بیاره و اینگونه ادعا کنه متن مقدس نیست. فقط میخواد زمینی بودن و مقدس نبودن قران را اثبات کند. مثل اینکه حافظ تحدی کند به اشعارش که کسی نمیتونه مثل من بگه. حالا کسی مثل ابتهاج بیاد بگه. اونو از تحدی مینداره

شما تعبیری از تحدی میاورید که انگار شبیه اش نمیشه گفت

استاد: کسی که تحدی می‌کند در واقع ادعا می‌کند که پیامبر خودش کتابی نوشته و آن را به خدا نسبت می‌دهد و یک عده باور کردند که وحی است، در حالیکه دیگران هم می‌توانند چنین کاری کنند پس او هم باید ادای پیامبری را دربیاورد که دارد به او وحی می‌شود و کتابی بنویسد که به نظر بیاید آن را خدا فرستاده است. حالا من آن را روی ترازو می‌گذارم و می‌گویم که کتاب پیامبر می‌خورد که از طرف خدا باشد ولی کتاب تو نمی‌خورد.

فکر کنم در طول تاریخ جور دیگری بحث می‌کردند مثلاً وجه معجزه بودن قرآن فصاحت-بلاغت است بنابراین وجه تحدی این می‌شود که فصیح و بلیغ باشد. طرف می‌گوید شما می‌گفتید نمی‌شد از این تقلید کرد ولی من کتابی آوردم به نام فرقان‌الحق که در آن محتوای انجیل را با فصاحت-بلاغت شبیه قرآن نوشتم؛ اگر تعریف کلاسیک که در مورد قرآن می‌شده را قبول کنیم، اینجا مشکل به وجود می‌آید. به نظر من آن آیه نه حرف از فصاحت-بلاغت می‌زند نه چیز دیگری، بلکه “ادعای از طرف خدابودن” مورد تحدی واقع می‌شود، اگر می‌گویید از طرف خدا نیست پس تو هم یک کتاب بیاور! اگر می‌گویید از طرف خدا نیست یعنی یک آدم این کار را کرده, پس تو هم برو همین کار را انجام بده, نه اینکه ادای این کتاب را دربیاور، ادای این کار را دربیاور! ادای کتاب آوردن از طرف خدا را دربیاور! اگر یک نفر فقط به خاطر فصاحت-بلاغت این کتاب به آن ایمان آورده باشد اگر کسی کتابی با همین فصاحت-بلاغت بیاورد ایمانش دچار مشکل می‌شود. می‌خواهم بگویم اگر هیچ نگاهی به محتوا نداشته باشد و فقط به صورت (وظواهر)، آن‌هم فقط جنبه‌های فصاحت-بلاغت توجه شود، مشکل دارد.

مخاطب این آیه تمام انسان‌ها در طول تاریخ و در هر زمانی هستند؛ رقابت است دیگر. من در جایی سخنرانی کردم که ببینید چه جنبه‌های از ادبیات مدرن در قرآن می‌بینید که خیلی جالب بود. ممکن است یک تحدی هزار ودویست سال قبل، هیچ جنبه‌ی مدرنی نداشت و الان من می‌توانستم قاطعانه بگویم که آن چه چیز پرت و پلایی بود؛ مثلا براساس همان ادبیات کلاسیک آن موقع فصاحت و بلاغت داشت. در آن زمان مسلمانان نه تنها از بعضی جنبه‌های فصاحت-بلاغت قرآن خوششان نمی‌آمد بلکه از تفاسیر اینطور حس می‌شود که دوست داشتند آنها را بپوشانند به جای اینکه از آنها لذت ببرند, از جمله مسائل مربوط به ریتم، پرش‌هایی که در داستان‌هاست و… درحالیکه الان این موارد برگ برنده هستند بنابراین یک مسئله‌ی تاریخی است؛ دقیقاً اینطور است که در یک لحظه‌ای ممکن است یک کتابی بیاید که حرف‌هایی که تا آن زمان درباره تحدی زده‌شده‌است را پوشش دهد (cover کند) و بنابراین مسلمانان به جنبش می‌افتند که ویژگی‌های دیگری در قرآن نشان دهند و سطح بحث را بالاتر برند. در این ۱۴۰۰ سال اگر سالی یک بار از این تحدی‌ها انجام شده بود تا الان ۱۴۰۰ ویژگی جالب از قرآن پیدا کرده بودیم, درحالیکه در این ۱۴۰۰ سال همان ویژگی شماره یک که فصاحت-بلاغت بود را گفتند و فقط همان را می‌گویند! شاید این فرقان‌الحق باعث شود که ویژگی دیگری را پیدا کنند چون این کتاب خوب ادا در آورده است و سعی کرده با همان لحن چیز دیگری بگوید.

حضار: این فرقان‌الحق مربوط به چه زمانی است؟!

استاد: تقریبا ده سال پیش. ماجرا یک مقدار عجیب و غریب است؛ اولش چند سوره گذاشتند و فکر می‌کنم اینطور بود که اول اعلام کرده بودند که هدف ما این است که چون مسلمانان و اعراب از متن قرآن خیلی لذت می‌برند، پیام رسالت تبلیغ مسیحیت را با یک متنی به اعراب برسانیم که برایشان خیلی جالب باشد. اصلا اول حالت تحدی نداشت. یکسری سوره‌های کوچک گفتند که پیام‌های مسیحی را با لحنی شبیه قرآن تبلیغ کنند. وقتی که کتاب درآمد, در حاشیه‌اش گفتند که این تحدی قرآن است بعداً هم گفتند که این وحی شده. دقیقا تحدی این است که بگویند وحی شده! یعنی رقابت سر این است که یک پیامبر جدید بیاید (حتی اگر در واقعیت پیامبر نباشد) مثل همین اتفاقی که درمورد فرقان‌الحق افتاده است و دوتا کتاب ادعا می‌کنند که وحی الهی هستند و ما باید سعی کنیم ببینیم که کدامیک درست می‌گوید. موضوع این است که تقلیدکردن نباید در وحی الهی باشد، این یک چیز بدیهی است. وقتی کتاب اول شیطانی است کتاب دوم نمی‌تواند فصاحت_بلاغت شیطانی را کپی کند و خدا باید جور دیگری حرف بزند شاید مثلا شبیه انجیل.

۳- هر مجموعه‌ای از عقاید، هسته‌های مرکزی و بخش‌های جانبی دارد

می‌خواهم در مورد یک موضوعی صحبت کنم که به‌نظر می‌رسد مهم است. مدتی است وارد این‌ موضوع شدیم که متن اصلی اسلام و مسلمانان “قرآن” است، چه ویژگی‌های خوبی دارد و چه ایرادهایی ممکن است داشته باشد. من گفتم که اگر کسی مثلاً غلط در قرآن پیدا کند، خیلی شبهه‌ی جدی‌ است درحالی‌که اگر مثلاً در روایات چیزی پیدا کند شبهه‌ی جدی نیست. یکی از چیزهایی که به‌نظر می‌رسد الان حداقل خیلی مطرح است این است که مثلاً قرآن با بعضی از موضوع‌ها و واقعیات (fact) و کشفیات علم جدید تعارض دارد! بنابراین حرف غلط در قرآن هست. اگر مثلاً فرض کنید فیزیک جدید یا زیست‌شناسی را قبول داشته باشیم و اینها را به عنوان واقعیت (fact) بپذیریم، چیزی که در قرآن آمده مخالف این است و بنابراین قرآن غلط دارد و کتاب خدا نیست. از این حرف‌ها احتمالا زیاد شنیدید. من هم در سایت‌ها و کانال‌های تلگرامی کسانی که ضد اسلام تبلیغ می‌کنند یک بررسی کلی کردم، به نظرم می‌آید از نظر آماری اکثریت از این نوع ایرادات در مورد قرآن است. خطای گرامری و … در اقلیت است و دوست دارند بگویند فیزیک این را ثابت کرده ولی قرآن چیز دیگری می‌گوید. من یک مقدماتی را در این جلسه با تاکید بیشتر بر روی مسائل مربوط به تکامل و زیست‌شناسی به عنوان مثال می‌گویم و در چند جلسه سعی می‌کنم بعضی از نکاتی که در مورد قرآن گفته می‌شود را دسته‌بندی کنم و یک چیزهایی در موردش بگویم.

اگر یادتان باشد،وقتی بحث شبهات مطرح بود، من سعی کردم مدلی ارائه دهم که هر مجموعه‌ای از عقاید، نه‌فقط اسلام یا دین، هسته‌های مرکزی دارد و یک چیزهایی هست، مثلاً فرض کنید در مورد دین اسلام، قرآن و بعضی از روایات که خیلی مطمئن هستند اگر نقض شوند مشکل ایجاد می‌کند, ولی یک روایتی مثلاً فرض کنید اولین‌بار در قرن دهم ظاهرشده جا برای ایراد گرفتن، فکرکردن و شبهه ندارد بنابراین یکجوری از نظر اینکه به چه متنی ایراد می‌گیرید باید دقت کنید. از لحاظ محتوایی قرآن قرار است یک کاری کند (خدا را معرفی کند، درباره‌ی جهان‌بینی توحیدی چیزهایی بگوید و…) و نسخه‌ی هدایت برای بشر باشد ,پس چه‌جوری کار کند. من تاکیدم این بود که اگر یک نفر اینجاها وارد بحث با مسلمانان شود, باید جدی جواب دهند

[۰۰:۳۰:۰۰]

ولی این‌که مثلا یک‌جایی درحاشیه‌ای مثلا در فلان داستان، چیزی در قرآن گفته شده، نه اینکه نخواهیم به آن توجه کنیم ولی از هسته‌ی اصلی که به آن ایمان داریم خیلی دور می‌شود.

یک نفر می‌تواند به اسلام ایمان مطلق داشته باشد ولی اعتقادش این باشد که احکام سیال‌اند و چیزی که لازم است جواب دهد این است که در زمان پیامبر این حکم، حکم خوبی بوده و مثلاً الان برده‌داری چیز قبیحی است ولی من می‌توانم اینطور دفاع کنم که در زمان پیامبر ایرادی که شما می‌گیرید وارد نبوده. در جامعه‌ی آن موقع مثلاً فرض کنید از نظر اقتصادی‌-اجتماعی فلان کار را نمی‌شد کرد و باید اینطور رفتار می‌شد یعنی جواب تاریخی دهم نه این‌که دفاع کنم که احکام همین الان هم درست هستند یا نه. یک نفر می‌تواند معتقد باشد که احکام مال آن جامعه بوده و ما جامعه و تاریخ آن زمان را به خوبی نمی‌شناسیم و خیلی خوب هم نمی‌فهمیم و خیلی راحت بتواند این احکام را در حاشیه‌ی ایمانش بگذارد و از آن رد شود؛ ولی اگر درمورد توحید کسی بخواهد در قرآن ایراد بگیرد دیگر نمی‌شود آن را در حاشیه‌ی ایمانش بگذارد، این متن اصلی کتاب است. کتاب ادعا می‌کند که آمده تا درباره‌ی توحید و معاد صحبت کند، درباره‌ی اخلاقیات، عبادات و رابطه انسان و خدا صحبت کند بنابراین باید چیزهایی درباره‌ی آنها گفته باشد. اگر درمورد مسئله‌ی شر چیزی در قرآن آمده باشد باید چیز حسابی و خوبی باشد. یک نفر می‌تواند بگوید همه‌ی داستان‌های قرآن جنبه‌های تمثیلی و اسطوره‌ای دارند بنابراین خیلی روی این که اتفاق افتاده یا نه بحث نکند، مثلا آیا از نظر تاریخی موسی از نیل رد شده و آیا نیل می‌تواند بشکافد؟! مثلا می‌تواند بگوید که این یک داستان اخلاقی است که البته به نظر من تعبیر درستی نیست، اما درمورد متن اینطور راحت نمی‌شود صحبت کرد. اول باید قاعده‌های قرائت متن و تعبیرش را بگذارم, بعد از آنها دفاع کنم یعنی اگر قاعده بگذارم که داستان‌ها مثلاً تمثیلی‌اند باید یک‌جوری بگویم که همه‌ی آنها تمثیلی‌اند یا اگر بعضی هستند بعضی نیستند طبق چه قاعده‌ای؟! اینطور نمی‌شود که موردی هروقت گیر کنم بخواهم یک چیزی برای خودم بسازم، از نظر منطقی درست نیست.

۱-۳ هسته‌های مرکزی قرآن

من این موضوع را یادآوری کردم که بگویم این چندتا گزاره که در قرآن مطرح می‌شود که با علم روز سازگار نیست، بسیار حاشیه‌ای هستند. مثلا فرض کنید صحبت‌هایی درمورد طبیعت در قرآن شده‌است. علم درمورد ستاره‌ها و سیارات در فیزیک و کیهان‌شناسی بحث می‌کند، قرآن هم چیزهایی درباره‌ی آسمان و زمین می‌گوید. درمورد حیات، مثلا در زیست‌شناسی ما بحث‌هایی داریم که به نظر می‌رسد خدا درباره‌ی موجودات زنده‌ی کره‌ی زمین چیزهایی می‌گوید که ممکن است تعارضاتی بین بعضی از توصیفات قرآن از طبیعت و علم از طبیعت وجود داشته باشد. موضوع این است که توصیفاتی که قرآن از طبیعت می‌کند خیلی درحاشیه هستند یعنی یک چیزی می‌گوید تا بگوید خداوند یک نعمتی به شما داده است. موضوع قرآن قطعا این نیست که درباره‌ی طبیعت تبیین علمی ارائه دهد. اینها در هسته‌ی مرکزی نیستند! بنابراین یک نفر می‌تواند بگوید که خیلی مهم نیستند و مطمئن هستم آدم‌های مؤمنی وجود دارند که کوچک‌ترین تکانی نمی‌خورند اگر یک نفر بگوید در علم این را می‌گویند اما در قرآن چیزی دیگری نوشته شده‌است. حرف‌ من این است که این‌ها چیزهای حاشیه‌ای هستند.

اصولاً قرآن نمی‌خواهد درباره‌ی جهان تبیین علمی کند. بنابراین چیزهای شهودی می‌گوید مثلاً فرض کنید در قرآن نوشته باشد که خورشید به‌دور زمین می‌چرخد (درصورتیکه اینطور ننوشته) ولی مثلا در قرآن نوشته باشد که ببینید خورشید درمی‌آید. یک نفر بگوید این درآمدن یعنی می‌چرخد! قرآن می‌خواهد بگوید خورشید می‌آید و روز می‌شود حالا اینکه لفظ ممکن است به‌نظر بیاید که از حرکت خورشید صحبت می‌کند، چیز مهمی نیست. این تعارضات خیلی مهم نیست چون موضوع چیزی که قرآن می‌گوید تبیین علمی نیست.

۱-۱-۳ مثال از نسبی بودن جهت بالا و پایین

یک مثالی قبلاً زدم از یک آدم وسواسی که دوست دارد به مردم ایراد بگیرد و اظهارفضل کند و بگوید که طبق نظریه‌ی نسبیت انیشتین, ما چیزی تحت عنوان حرکت و سکون نداریم یا بگذارید یک مثال ساده‌تر بزنم: کره‌ی زمین گرد است و جهان انیشتینی فضای محدودی است و چیزی به عنوان بالا و پایین وجود ندارد. دانش‌آموز که بودم یک کتاب ابتدایی درباره‌ی نظریه‌ی نسبیت انیشتن خریده بودم که عکس رو جلدش یک کاریکاتور از دوتا آدم بود که در قطب شمال و جنوب ایستاده‌اند و تابلوی بالا (up) در دستشان گرفته‌اند. آن فکر میکند آن طرف بالاست، این فکر می‌کند این طرف بالاست. حالا این آدم در تمام ادبیات بشر هرجایی که گفته بالا و پایین بگوید که ایراد دارد و بگوید بالا و پایینی وجود ندارد. موضوع این است که شما اگر بخواهید می‌توانید در تمام صحبت‌هایی که در طول روز می‌زنیم ایرادهای علمی بگیرید. مثلا بالا و پایین، جنوب یا شمال، اینکه خط راست وجود ندارد و همه چیز منحنی است. مثلا به طرف آدرس بدهید که مستقیم برو, بگوید یعنی چی خط مستقیم نداریم در دنیا! همه چیز به صورت دایره‌ی عظیمه است. این‌ها حالت مسخره‌بازی پیدا می‌کند. مثلا در قرآن اگر می‌گوید آسمان را برافراشتیم بگوید برافراشتن یعنی چه؟! بالا و پایینی نداریم که! تمام چیزهایی که در قرآن می‌گوییم اگر وسواس را کنار بگذاریم یک چیز خیلی ساده است. بهترین مثالش هفت اسمان که قبلا مفصل گفتم. من منظورم این است که اگر یک آدم دچار توهم است و فکر می‌کند که گزاره‌های قرآن از جنس علمی‌اند آنوقت باید با متون علمی مقایسه شوند! در قرآن یک عبارت‌هایی است که مثلا زمین را زیر پای شما پهن کردیم، می‌گویند ببینید گفته صاف است! خب الان که نگاه کنید زمین زیر پای ما صاف است دیگر! ما احساس نمی‌کنیم که روی مثلث، نوک هرم یا روی کره زندگی می‌کنیم. اگر قرآن مثلا میگوید «بساطا» (نوح:۱۹) منظورش این نیست که سفره پهن کردیم که صافه! بساطا بیشتر منظورش این است که از زمین غذا بدست می‌آید. «فراشا» (بقره:۲۲) یعنی یک چیزی زیر پایتان پهن شده که می‌بینید که پهن شده!

حضار: این موضوع از جایی شروع شده که برعکسش رو هم میگیم دیگه.

استاد: آفرین، وقتی کسی می‌خواهد از قرآن موضوعات معجزات عملی بکشد بیرون، طرف مقابل هم حق دارد که برعکسش را نشان بدهد. من اصلا نمی‌خواهم بگویم که نباید بحث علمی کرد، می‌خواهم بگویم درحاشیه است. همانطور که قصد قرآن گفتن تاریخ نیست بنابراین جالب نیست وسواس‌های تاریخی درمورد قرآن داشته باشیم. مثلا در قرآن می‌بینید که یک داستان می‌گوید اما اصلا نمی‌گوید که در کجا اتفاق افتاده است. ولی اگر یک غلط تاریخی واضحی داشته باشد, مثلا صراحتا بگوید اول این اتفاق افتاد بعدا یک اتفاق دیگری افتاد؛ درحالیکه که ما می‌دانیم برعکس است، اینجا دیگر مشکل است. این‌ها حاشیه‌ای هستند به این معنا که در هسته‌ی مرکزی ادعای قرآن نیستند, ولی اینطور نیست که هیچ مشکلی وجود نداشته باشد.

۲-۱-۳ مثال دیگر: تعبیر رویا

به نظر می‌رسد قرآن می‌گوید که رویاها تعبیر دارند. تا یک قرنی ما فکر می‌کردیم تعبیر ندارند. حتی به نظر می‌آید که قرآن می‌گوید رویاها تعبیرهایی دارند در مورد اتفاق‌های آینده. اگر من معتقد باشم اینطور نیست یا باید بگویم داستان است یا بالاخره یک چیزی باید بگویم. من نمی‌خواهم بگویم که لازم نیست چیزی بگوییم و همینطور راحت بپوشانیم و برویم. می‌خواهم بگویم که اینها در هسته‌ی مرکزی نیستند و درحاشیه‌اند.

۲-۳ آیا بخش‌های اصلی قرآن با بخش‌های اصلی علم تعارض پیدا کرده‌اند یا بخش‌های فرعی و بالعکس

نکته‌ی مهمتر از اینکه این حرف‌ها را یادآوری کردم این است که عین حرف‌هایی که در مورد دین زدم، که یک هسته‌ی مرکزی دارد، متن‌های اصلی و متن‌های فرعی داریم، موضوعات اصلی و موضوعات فرعی داریم، اگر چیزی با موضوع فرعی در یک متن فرعی تعارض پیدا کند اصلا جوابش را نمی‌دهیم ولی حالا موضوع فرعی در متن اصلی را تا جای ممکن جواب می‌دهیم؛ درمورد علم هم همینطور است. در علم اینطور نیست که انگار همه‌ی گزاره های علمی یکدست از یک قدرت برخوردارند. علم هم مثل هر مجموعه عقاید دیگری، در هر رشته‌اش، یک هسته‌های مرکزی وجود دارد که به اصطلاح حقایق (fact) علمی هستند، اصلا مشاهده (observation) داریم و آنها را دیده‌ایم، یک سری چیزها تئوری‌اند یا ناشی از تئوری‌اند. فکت‌هایی (fact) هستند که براساس آن تئوری فکر می‌کنیم درستند. در علم هم مانند دین یک درجه‌بندی وجود دارد. اینکه یک تئوری در یک شاخه‌ی علم هست که اگر ادامه دهم و محاسبات انجام دهم به نظر می‌رسد که چیزی وجود دارد و حالا بگویم که آن گزاره نه تنها با دین بلکه با هر چیز دیگری در تعارض است. (ممکن است در دوتا شاخه‌ی علم دوتا گزاره باهم در تعارض باشند) مهم نیست مهم این است که این گزاره‌ها در چه سطحی هستند. آیا از یک تئوری مشکوکی که فعلا تایید نشده درآمده‌اند یا از یک مشاهده‌ی خیلی واضح؟!

اگر متن دینی مثلا با علم در تعارض است کار منطقی که من می‌توانم بکنم این است که یک چیزی از متن می‌فهمم که همیشه شک دارم که دقیق فهمیدم یا نه، آنطرف هم یک چیزی از طبیعت مستقیما فهمیدم که آنجا هم شک دارم که این چیزی که فهمیدم درست است یا نه. تمام معرفت‌های ما در هاله‌ای از ابهام قرار دارند.

[۰۰:۴۵:۰۰]

حالا یک چیزی من از علم فهمیدم که ۹۹/۹۹ درصد مطمئن هستم که درست است و خیلی احتمال ضعیف می‌دهم که غلط باشد با یک چیزی در قرآن تعارض پیدا کرده که خیلی مطمئن نیستم که آن را درست می‌فهمم؛ منطقی این است که بگویم احتمالا این را دارم غلط می‌فهمم. برعکسش به نظر می‌آید که چیزی در قرآن خیلی واضح بیان شده درحالیکه آن طرف از نظر علمی مسئله خیلی حاشیه‌ای است و احتمال غلط بودنش هست (نتیجه‌ی یک تئوری معاصر است که همین فردا ممکن است نقض شود) بنابراین اینکه کجای علم با کجای دین تعارض پیدا کرده مهم است و باید در هر رشته من بدانم که هسته‌ی مرکزی کجاست، تئوری‌های فرعی کدامند، فکت‌ها (fact) کدامند، factهای مبتنی بر تئوری کدامند و الی آخر.

همانطور که دین آن چیزی نیست که روحانیون میگویند، علم هم آن چیزی نیست که دانشمندان می‌گویند.

یک شبهه‌ای که در عوام وجود دارد این است که اگر فلان دانشمند کتاب بنویسد، سخنرانی یا مصاحبه کند و چیزی بگوید می‌گویند دانشمندان اینطور می‌گویند؛ درحالیکه دانشمندان خیلی چیزها ممکن است بگویند! خیلی وقتا دانشمندانی که به تلویزیون می‌آیند یا سخنرانی می‌کنند خارج از حیطه‌ی تخصص خودشان حرف می‌زنند. آقای لاری‌کینگ آقای هاوکینگ را در برنامه‌ی خودش آورد و از او پرسید که دنیا را چه کسی خلق کرده و گفت جاذبه (gravitation) عین این جمله را گفت که «M-theory created the world»: اگر این را بنویسی و جایی بزنی مردم فکر می‌کنند که داری شوخی میکنی! از فیزیک دان درباره‌ی اینکه M-theory چی هست بپرس, ولی درمورد اینکه چی دنیا را خلق کرده خارج از تخصصش است و نپرس! او نباید به برنامه می‌رفت و او هم نباید به این برنامه دعوت می‌کرد و اگر هم دعوت می‌کرد این سوال را نباید می‌پرسید. خب این یک برنامه است که می‌خواهد بیننده جذب کند اگر درمورد M-theory از هاوکینگ بپرسد و او هم چیزهای پیچیده بگوید همه تلویزیون را خاموش می‌کنند , یا کانال را عوض میکنند، پس باید چیزی بپرسد که مورد توجه مردم قرار بگیرد. اینکه هاوکینگ یک فیزیکدان بزرگ است و گفته که M-theory دنیا را خلق کرده، فیزیک این حرف را نزده بلکه یک فیزیکدان این را گفته! اگر همه‌ی فیزیکدان‌ها هم این حرف را بزنند فیزیکدان‌ها هستند که این حرف را می‌زنند. آخوندها هم خیلی حرف‌های مشترک می‌زنند که غلط است. همانطور که در طول تاریخ حرف‌های فیزیکدان‌ها تغییر می‌کند (در هر دهه ممکن است یک چیزی بگویند) حرف روحانیون همه‌ی ادیان هم تغییر می‌کند. دین چیزی است که در متون دینی نوشته شده و می‌شود بر اساس استدلال گفت که دین این را می‌گوید، فیزیک هم چیزی است که در کتاب‌های فیزیک می‌نویسند نه اظهارنظرهای حاشیه‌ای که اطراف آن است. آدم باید خیلی عوام باشد که فکر کند هرچیزی که فیزیکدان می‌گوید علم است. اما در خود علم هم لایه هایی وجود دارد.

۴- علم چیست؟

۱-۴ تفاوت علم با فلسفه‌ی طبیعت

در خود علم هم چنین تئوری‌پردازی وجود دارد. وقتی می‌گویم علم منظورم ساینس (science) است. از نظر تاریخی ما از اول تاریخ بشر تا مثلا ۳۰۰ سال پیش درباره‌ی طبیعت یک انتظامی (discipline) داشتیم که به آن فلسفه طبیعی (natural philosophy) می‌گفتند که تبدیل به چیز دیگری به نام ساینس (science) شد. این دو باهم بسیار تفاوت دارند. به نظر می‌آید که هر دو درباره‌ی طبیعت هستند ولی همه‌چیز آنها با هم متفاوت‌ است از جمله: روش کار، نحوه‌ی برخورد، نحوه‌ی استدلال و مقولاتی که از آن استفاده می‌کنند. در فلسفه طبیعی (natural philosophy) جوهر، عرض، صورت و ماده داشتیم در ساینس (science) ماده، انرژی، جرم، نیرو و یکسری مفاهیم جدید داریم. بنابراین درست است که هردو درباره‌ی طبیعت صحبت می‌کنند ولی خیلی باهم فرق دارند و کاملا انگار دو چیز متفاوت هستند. ممکن است یک نفر هم فلسفه طبیعی (natural philosophy) بخواند و چیزهای جالبی بفهمد هم ساینس (science) بخواند و چیزهای جالبی بفهمد. مهم است که ما بفهمیم ساینس (science) چطور کار می‌کند.

معمولاً مردم اطلاع ندارند و فکر می‌کنند با ساینس (science) طبیعت را مطالعه می‌کنیم و می‌فهمیم در آن چی می‌گذرد مثلا فیزیک‌دانان الان فهمیدند که بیگ بنگ وجود دارد. اما مثلاً در فیزیک، سیاه‌چاله‌ها، بیگ بنگ و … چقدر واقعیت (fact) هستند؟ چقدر تئوری‌اند؟! چقدر ثابت شده‌اند؟! اصلا کره زمین را فیزیکدانان ثابت نکردند بلکه دریانوردان ثابت کردند زمین، کره است؛ رفتند و از آن طرف برگشتند. بعدا موشک که ساختیم عکس هم گرفتیم و چرخیدن و همه چیزش را می‌بینیم که روی کره داریم زندگی می‌کنیم. این دیگر تئوری نیست بلکه مشاهده (observation) است؛ قوی‌ترین نوع واقعیت (fact) است و من آن را دیدم, ولی وجود سیاه‌چاله‌ها از طریق تئوری است، من حدس می‌زنم که چنین چیزهایی باید وجود داشته باشد. سعی می‌کنم براساس حدسی که زدم مشاهده انجام بدهم، به‌نظر می‌آید که یک چیزهایی دیدیم. حالا ممکن است یک نفر احساسش این باشد که این ثابت شده و همه چیز تمام شده. ممکن است یک عده شک داشته باشند که آن چیزی که دیدیم سیاه‌چاله بوده یا نبوده. تئوری به ما می‌گوید که باید یک بیگ‌بنگ اتفاق افتاده باشد، تئوری به ما می‌گوید که اگر بیگ‌بنگ اتفاق افتاده باشد این مشاهدات را باید داشته باشیم. وقتی یکی از این مشاهدات را انجام می‌دهیم اطمینان ما بیشتر می‌شود که انگار درست است ولی هنوز مطمئن نیستیم.

یک توصیف کلی درمورد این‌که تئوری‌های علمی (science) چطوری کار می‌کنند که اصلا ربطی به فلسفه طبیعی (natural philosopy) ندارد و ماهیت جدیدی که ساینس (science) پیدا کرد این است که دانشمندان برای آزمایشات (experiment) و مشاهداتی (observation) که انجام می‌دهند، اندازه‌گیری‌هایی می‌کنند، عدد به دست می‌آورند و بعد مدل‌های ریاضی می‌سازند. فیزیکدان‌ها موقعیت‌ها و وضعیت خاصی را که مطالعه می‌کنند، مشاهدات (observation) را به‌صورت اندازه‌گیری انجام می‌دهند، بعد سعی می‌کنند یک مدلی بسازند که بتواند اندازه‌گیری‌ها و مشاهدات را به صورت کاملاً محاسبه‌پذیر توجیه کند. کاری که فیزیکدان انجام می‌دهد یا فکر می‌کند دارد انجام می‌دهد این است که قوانین طبیعت را کشف می‌کند (مثلا قانون جاذبه).

در جهان قوانینی وجود دارد که براساس این قوانین جهان کار می‌کند؛ نظم دارد به این معنا که اگر یک آزمایش (experiment) را هزار بار تکرار کنم همان عدد را می‌خوانم، یعنی با یک دنیای بی‌نظم سروکار ندارم. وجود همین قوانین که باعث می‌شود تکرار به وجود بیاید باعث نظم کرات است. اگر قانون و قاعده‌ای وجود نداشت، کرات صدهزار بار همین مدار را طی نمی‌کردند و برگردند. یک قانون‌هایی در جهان وجود دارد و فیزیکدان سعی می‌کند این قانون‌ها را کشف کند. این موضوع علم امروزی (science) است و فلسفه طبیعی natural) philosopy ) اینطور نگاه نمی‌کرد که موضوع اصلی‌اش کشف قوانین طبیعت باشد.

۴-۲ در علم فرض می‌شود که همه‌ی قوانین ریاضیاتی هستند

از زمانی که گالیله این انقلاب را به یک معنایی شروع کرد، یک فرضی به وجود آمده که ممکن است دانشمندان (scientist) به این فرض ایمان داشته باشند یا نداشته باشند, ولی بر اساس این فرض کار می‌کنند. آن‌هم اینکه قوانین طبیعت ریاضیاتی است. (laws of nature are mathematical) و می‌شود برای آن فرمول نوشت که این فرض ایمانی دارد که ممکن است درست نباشد. اگر شما این را به یک فیزیکدان بگویید ممکن است در تمام عمرش هیچ‌وقت حتی به آن فکر هم نکرده باشد که ناخواسته از اول فرض کرده که قوانین طبیعت ریاضی هستند. (و معمولا نمی‌دانند چنین فرضی کردند) آنهایی که می‌دانند اگر بروند یونان باستان و بگویند من ایمان دارم که قوانین طبیعت ریاضی هستند، به او می‌گویند که تو فیثاغورثی هستی. یک عده‌ای در یونان این اعتقاد را داشتند و خب اکثریت هم نداشتند. ولی الان یک‌جوری است که انگار همه‌ی ما بدون اینکه بدانیم فیثاغورثی هستیم! اگر به یک فیزیکدان بگویید می‌گوید مگر چیز دیگری هم می‌شود؟! من مدل‌های ریاضی می‌سازم دیگر! شاید علت اینکه مدل‌های ریاضی من در فیزیک با طبیعت سازگار ((fit نمی‌شوند و به theory of everything نمی‌رسند این است که اصلا قوانین ریاضی نیستند. قوانین ریاضی یک تقریبی از قوانین واقعی در طبیعت هستند.

این فرض از اول وارد ساینس ((science شده که فرض می‌کنیم قوانین ریاضی هستند, بعد برای هر موقعیتی که مطالعه می‌کنیم یک آزمایش‌ها (experiment) و مشاهداتی (observation) انجام می‌دهیم، بعد یک‌ مدل ریاضی می‌نویسم که این آزمایشات و مشاهدات را توجیه کند. آزمایش (Experiment) درحالت کلی مثل اینکه من یکسری جریان و ولتاژ را فیکس می‌کنم بعد یک عددی روی دماسنج می‌خوانم.

اگر بخواهم به‌طور شماتیک نشان دهم, آزمایش (experiment) مثل یک جعبه سیاه (black box) است که در آن چند عدد ورودی هستند؛ درواقع آن چیزهایی که فیکس (fix) کردم و یه چیزهایی به عنوان خروجی خواندم. حالا مدل من فرمول‌ها و مجموعه چیزهای ریاضی است که می‌نویسم که اگر آن عددها را جای پارامترها جاگذاری کنم, همان نتایجی را به من بدهد که آن طرف می‌خوانم و من می‌توانم این را تست کنم، آزمایشها (experiment) را عوض کنم ببینم این مدل همیشه مثل آن جعبه سیاه (black box) کار می‌کند؛ آنوقت می‌گویم که تئوری آن را پیدا کردم.

۳-۴ پیدایش تئوری‌های مهم در علم

اولین تئوری بی‌نهایت مهم و تاثیرگذاری که در دنیا مطرح شد مسئله‌ی «مکانیک نیوتنی» و در کنارش “قانون جاذبه عمومی” بود. درواقع نیوتن سه تا قانون بیان کرد و یک قانون گرانش (laws of nature) خیلی مهم هم بیان کرد که هر دو جرمی با یه فرمولی همدیگر را جذب می‌کنند. بعد نشون داد که اگر این مدل ریاضی را قبول کنیم با آن می‌شود دقیقا محاسبه کرد که چرا کرات منظومه‌ی شمسی روی این مدارها حرکت می‌کنند و نه تنها همه‌ی چیزهایی که روی زمین بود را می‌شد با این فرمول محاسبه کرد بلکه درمورد مسائل آسمانی می‌شد چیزهایی بیش از آنچه می‌دانستیم هم گفت.

یعنی یک مدل وقتی خودش را به عنوان یک مدل خوب فیزیکی درست یا قابل قبول، نشان می‌دهد که از آن بشود پیشگویی کرد. درواقع مدل من نباید فقط نتایج یک آزمایشات و مشاهداتی که قبلاً بوده را دربیاورد، مدل من باید بتواند پیشگویی کند که اگر فلان کار را کنم چه اتفاقی می‌افتد، مثلا با استفاده از مدل نیوتنی توانستند از روی یک اعوجاج‌هایی که در مدار سیاره‌ی اورانوس بود حدس بزنند که با یک فاصله‌ای, سیاره‌ی دیگری نیز وجود دارد که جاذبه‌ی آن باعث این اعوجاج‌ها در مدار این سیاره می‌شود و بعد رفتند محاسبه کردند که اگر اینطور است آن سیاره در چه فاصله‌ای باید باشد، چه حجمی باید داشته باشد و کجا باید باشد و یک ستاره‌شناسی با استفاده از قوانین نیوتن محاسبه کرد که اگر این حرفی که می‌زنیم درست باشد در فلان شب به فلان جای آسمان نگاه کنید آن سیاره را می‌توانید ببینید و نگاه کردند و نپتون را کشف کردند. این پیروزی یک تئوری است که نه تنها چیزهای موجود را توضیح می‌دهد بلکه می‌تواند یک پدیده‌ای را که اصلا نمی‌دانیم چیست را با آن کشف کنیم. اگر تئوری درست است و به ما می‌گوید که باید سیاه‌چاله وجود داشته باشد، احساسم این است که سعی می‌کنم پیدایش کنم بعد مشاهده (observation) انجام می‌دهم و اگر دیدمش اعتبار (Prestige) تئوری من زیاد می‌شود.

[۰۱:۰۰:۰۰]

۴-۴ تمثیلی برای پیدایش تئوری‌ها

اگر به عنوان تمثیلی بخواهم به این ماجرا نگاه کنم مثل این است که یک جعبه دارم که نمی‌توانم داخل آن را ببینم، تنها چیزهایی که می‌توانم ببینم این است که مثلا یک طرف این جعبه یک دسته وجود دارد که هروقت این دسته را می‌کشم از آن سمتش از دریچه‌ای که وجود دارد یک اشیائی بیرون پرتاب می‌شوند. بعد من یکسری مشاهدات انجام می‌دهم, مثلا اگر با یک شدت بیشتری بکشم تعداد اشیا بیشتر می‌شود و… و همه را یاداشت می‌کنم تا نهایتا قانون آن را بدست آورم که اگر با چنین نیرویی یا سرعتی دسته را حرکت بدهم، آنطرف چنین اتفاقی می‌افتد. فرمولش را می‌نویسم و آزمایش می‌کنم می‌بینم درست است. نکته‌ی این مثال اینجاست که یک نفر می‌آید می‌گوید داخل جعبه چرخ‌دنده‌هایی وجود دارد که وقتی دسته را می‌کشم آنها حرکت می‌کنند، این قالب‌گیری انجام می‌شود و درنهایت اشیا بیرون می‌ریزند. اگر با این شدت بزنم تعداد دفعاتی که چرخ‌دنده‌ها را می‌کشم بیشتر می‌شود درنتیجه اشیا بیشتری بیرون می‌ریزد و از روی این مدل چرخ‌دنده‌ها توضیح می‌دهد که این اتفاق‌ها چرا می‌افتند. ساختار چرخ‌دنده‌ها را از روی همین مدل ریاضی که من ساختم به دست آورد. در واقع آن ساختار چرخ‌دنده‌ها این مدل ریاضی را ایجاب می‌کند و آن را توضیح می‌دهد.

این تمثیل مثل این است که قوانین طبیعت (laws of nature) انگار درون یک جعبه هستند و ما مستقیما آن را نمی‌بینیم بلکه فقط آثار آن را می‌بینیم؛ براساس آزمایشات (experiment) فرمول‌هایی می‌نویسیم, بعد برای این فرمول‌ها (به قول بعضی از فلاسفه‌ی علم) داستان درست می‌کنیم، مثلا “داستان فرمول نیوتن” این است که اجرام همدیگر را به سمت خود جذب می‌کنند. احساسی از اینکه قانون آن را پیدا کردیم و می‌دانیم در آنجا چه خبر است به ما دست می‌دهد. مدل کار می‌کند، محاسبات آن را انجام می‌دهیم ولی نکته‌ی مهم این است که برای همین مدل داستان‌های مختلف می‌شود ساخت. (اگر مدل پیچیده باشد داستان‌ها ممکن است متفاوت باشند).

چیزی که خیلی مهم است و مردم خیلی نمی‌فهمند (حتی خود دانشمندان خیلی به آن توجه نمی‌کنند) این است که داستان‌ها جدی نیستند، چیزی که جدی است فرمول است. داستان هر لحظه ممکن است عوض شود چون فرمول ممکن است به یک آزمایشی سازگار نباشد بعد من مجبور باشم اصلاحش کنم و دیگر آن داستان درست نباشد.

۵-۴ سرگذشت تئوری‌های مختلف در علم

بگذارید ماجرای جاذبه‌ی نیوتن را که مثال خوبی است جلو ببریم؛ یک روز بالاخره آزمایشاتی انجام شد که با قوانین نیوتن توجیه نمی‌شد. دچار بحرانی در فیزیک شدیم. انیشتین یک نظریه‌ی جدید داد، در واقع یک «مکانیک نسبیتی جدید» و یک «قانون جاذبه‌ی جدید» که اصلا به قانون جاذبه‌ی قبلی شباهتی نداشت. از لحاظ محاسباتی در شرایط عادی خیلی به قانون قبلی نزدیک بود, اما در شرایطی که سرعت خیلی زیاد بود (مخصوصا زمانی که درباره‌ی نور بحث می‌کردیم) قانون انیشتین شبیه نیوتن عمل نمی‌کرد. بنابراین کلا فرمول و داستان نظریه‌ی جاذبه‌ی نیوتن از بین رفت و چیز دیگری جایگزین شد.

داستان نظریه‌ی نسبیت عام این است که هر جرمی فضا-زمان اطرافش را خمیده می‌کند و تمام اجرام وقتی در فضای اطراف آن جرم قرار می‌گیرند (هیچ کشش و نیرویی در کار نیست) حرکتی شبیه سقوط آزاد انجام می‌دهند بنابراین چون فضا-زمان خمیده است کرات می‌چرخند، مثل اینکه در فضا-زمان شیارهایی به وجود آمده که آنها در آن به صورت آزادانه حرکت می‌کنند. داستان نیوتن برای حرکت زمین دور خورشید این بود که زمین می‌خواهد از دست خورشید فرار کند, اما انگار خورشید توسط طنابی او را سفت گرفته است و به همین دلیل زمین دور خورشید می‌چرخد. اما داستان الان این است که فراری در کار نیست و زمین در کمال آرامش در فضا-زمان اطراف خورشید درحال حرکت است!

هر دانشمندی بعد از نظریه‌ی نسبیت عام اینشتین پیدا شود که این داستان‌ها را جدی بگیرد باید به او شک کرد که مشکل منطقی دارد! هر لحظه ممکن است این داستان عوض شود و بگویند داستان چیز دیگریست. چیزی که مهم است این است که فیزیکدان‌ها مدل‌های محاسباتی می‌سازند که مشاهدات موجود را به بهترین وجه ممکن توجیه کنند. داستانی که در اطرافش می‌سازند مثل داستان چرخ‌دنده‌هاست. اگر آن تمثیل را بخواهم ادامه دهم مثل این است که یک نفر متوجه شود که اگر دسته را دوبار پشت سر هم بکشم دیگر آن قوانین اصلا کار نمی‌کند. بعد فرمول‌های جدید بنویسد و همه چیز را به‌دست آورد. بعد بگوید که چرخ‌دنده‌ها آنگونه نبودند و چیز پیچیده‌تری بگوید که داستان داخل جعبه این است. چندسال که از نسبیت انیشتین گذشت, یک‌دفعه (اگر در مثال جعبه بخواهم بگویم) یک نفر می‌فهمد زیر جعبه یک دسته‌ی کوچکی هست که تا الان ندیده بودیم. آن را که می‌زنیم اصلا آن طرف یک چیزهای غبارمانندی درمی‌آید که برای آن هم مدل‌های جدیدی درست کردند.

اگر بخواهم از این تمثیل استفاده کنم مدل‌های جدید فیزیک مثل یک چرخ‌دنده است که چیزهای مکانیکی و سماوی را توجیه می‌کند و دومی مثل مکانیک کوانتوم است. یک تکه در جعبه کلا جدا است (مثل چرخ‌دنده‌های خیلی ریز یا یک وسایل عجیب و غریب) که غبارهای ریز را تولید می‌کنند. Theory of everything این است که نمی‌شود یک مدل داد که هر دو را توجیه کند و یکجورایی این دو را باهم تلفیق کنیم و نگوییم این دستگاه دو بخش دارد. موضوع این است که اصلا ممکن است چرخ‌دنده‌ای وجود نداشته باشد! ما قوانین طبیعت (laws of nature) را نمی‌بینیم و از روی یکسری اعداد که می‌خوانیم [فرمول‌های] ریاضی می‌نویسیم (اصلا شاید اشتباه می‌کنیم که روابط ریاضی دارند یا شاید نوع ریاضیات آن چیزی نیست که ما بلدیم) اصلا به قول پنروز شاید ریاضیات طبیعت محاسباتی (computational) نیست. این‌ها را ما نمی‌دانیم که اصلا ریاضی هست یا نه! داستان‌هایی که درمورد داخل جعبه می‌گوییم مهم نیست، مدل‌ها مهم است. قدرت محاسبه (computation) در علم (science) مهم است.

حضار: وقتی محاسباتی (computational) نیست، یعنی چی هست؟!

یعنی ریاضیات غیرمحاسباتی (non-computational!) بخشی از ریاضیات است که زیاد آن را توسعه ندادیم و فقط چند مثال بلدیم که non-computational هستند. در واقع گودل و تورینگ برای اولین بار یه چیز non-computational معرفی کرد. تورینگ نشان داد با استفاده از قضیه گودل می‌تواند مسئله‌ای مطرح کند که نه اینکه الگوریتمش زمان‌بر باشد، اصلا الگوریتمیک نشود آن را حل کرد. مسئله‌ای وجود دارد که نمی‌شود الگوریتمیک حلش کرد. از روی قضیه گودل مسئله‌ی خیلی مجرد و به اصلاح تئوری ساخت. الان در ریاضیات ما مسئله‌های واقعی داریم که ثابت شده non-computational هستند و الگوریتمیک حل نمی‌شوند. پنروز یکی از کسانی است که این مسئله‌ها را پیش برده، بعضی از مسئله‌های تایلینگcomputational نیستند. پنروزمی‌گوید Theory of everything، از نوع computational نیست (به دلایلی که خودش می‌آورد، بحث‌های فیزیکی‌اش این است)

چیزی که می‌خواهم بگویم این است که اگر این داستان‌ها با متن قرآن سازگار نباشد، چقدر باید عکس‌العمل نشان دهم؟! بگوییم: ای وای که قرآن حرفی از جاذبه نزده؟! اتفاقا اگر یک نفر قرآن بخواند و بخواهد بین تئوری جاذبه‌ی نیوتن و این تئوری جدید نسبیت عام یکی را انتخاب کند حتما احساس می‌کند که توصیفات قرآن بیشتر شبیه نسبیت است. زیرا «و کل فی فلک یسبحون» (یس:۴۰) به نظر می‌آید در حال حرکت و شنا هستند و یقه‌ی هم را نگرفته‌اند! یک حس بهتری ایجاد می‌کند. حس نظریه‌ی جدید حالت مخاصمه نیست و کرات بهم زور نمی‌گویند، کرات یکجورایی فضا را آماده می‌کنند و بقیه در آن فضا به آرامی و با خوشحالی حرکت می‌کنند.

این داستان‌ها اگر تعارض پیدا کنند خیلی مهم نیست. محاسبات هم تعارض پیدا نمی‌کنند. بنابراین من می‌توانم تا حدی بگویم که فرمول‌های تئوری‌های فیزیکی که در قرآن نیستند و آن چیزهایی که ما به عنوان تعبیرهای تئوری می‌گوییم هم ربطی ندارند که نگرانشان باشیم. چیزهایی که تعارض پیدا می‌کنند بیشتر از نوع مشاهدات (observation) و واقعیاتی (fact) هستند که مشاهده می‌کنیم.

۶-۴ مزیت علم چیست؟

بعضی افراد, ساینس (science) را اینطور که من بحث می‌کنم، بحث و تحقیر می‌کنند و می‌گویند ساینس (science) چیزی درمورد واقعیت نمی‌گوید. من اگر بخواهم از ساینس (science) دفاع کنم می‌گویم شما این مدل‌ها را می‌سازید، درست است که این مدل‌ها درباره‌ی حقیقت چیزی نمی‌گویند ولی به شما قدرت پیشگویی و قدرت مهندسی می‌دهند، باعث می‌شوند شما بتوانید دستگاه بسازید. وقتی من این علم را پیدا می‌کنم و تکنولوژی پیشرفت می‌کند، میکروسکوپ می‌سازم و هزاران چیز می‌بینم که قبلاً نمی‌دیدم. محدوده‌ی مشاهدات (observation) ما در اثر همین محاسباتی (computation) که انجام می‌دهیم روز به روز وسیع‌تر می‌شود (موشک به هوا می‌فرستیم، از کره‌ی مریخ نمونه‌برداری می‌کنیم، با تلسکوپ‌ها دنیا را می‌بینیم، با انواع و اقسام وسایل همه نوع سیگنالی که در دنیا هست را می‌گیریم) ارسطو همین چیزهایی که با چشم غیرمسلح دیده می‌شد را می‌دید، بنابراین چیزی نمی‌توانست درباره‌ی دنیا بگوید. ما با یک شتاب‌دهنده عظیم ذرات را بهم می‌زنیم تا ببینیم چه می‌شود، آیا کره‌ی زمین نابود می‌شود یا نمی‌شود؟! که دیدیم نمی‌شود. یک عده وقتی داشتند این آزمایش را انجام می‌دادند، طبق یک تئوری می‌گفتند یک سیاه‌چاله‌ای ممکن است به وجود بیاید که زمین را ببلعد، که یا تئوری غلط بود، یا محاسبات غلط بود یا شانس آوردیم که اتفاقی که احتمال داشت بیفتد نیفتاد! بنابراین علم با همان مدل‌های محاسباتی است که تکنولوژی را پیش می‌برد.

یک عده می‌گویند که علم کارش این است که تکنولوژی به وجود بیاورد واقعیت این است که از ۳۰۰ سال قبل اساس ساینس (science) ، نوع نگاه و شیوه‌ی کارش مبتنی بر تکنولوژی (technology base) است چون می‌خواهد با محاسبات (computation) پیشگویی کند. ولی تکنولوژی, علم بشر را هم بیشتر می‌کند چون آزمایشات(experiment) صد هزار برابر شده. ما اگر تکنولوژی را نداشته باشیم، فسیل‌ها را هم نمی‌توانیم از زیر خاک دربیاریم و ببینیم در دوران باستان چه خبر بوده، زیست‌شناسی هم نمی‌توانیم کار کنیم. بنابراین با استفاده از همین مدل‌هایی که ممکن است داستان‌هایشان چرند باشند به مشاهداتمان وسعت می‌دهیم.

مدل‌ها هم ممکن است غلط باشند، فرمول نیوتن به یک معنایی غلط بود ولی تقریب خوبی از واقعیت بود که این تقریب برای مهندسی کافی است. اکثر مهندسان نه کوانتوم بلد هستند, نه نظریه‌ی نسبیت, فقط نیوتن بلدند و این همه کار در اکثر رشته‌های مهندسی انجام می‌دهند، بنابراین درست است که آن فرمول و داستانش غلط است ولی کار می‌کند. و این کاری که می‌کند منجر به کشف واقعیت می‌شود. واقعیت‌هایمان (Fact) صدهزار برابر شده‌اند و این فکت‌ها (Fact) می‌توانند با متون دینی، با همدیگر یا هرچیز دیگری تعارض پیدا کنند.

[۰۱:۱۵:۰۰]

در کشف قوانین طبیعت (laws of nature) وضع ما خراب است (یعنی در کشف اینکه درون جعبه چیست موفق نیستیم و داستان‌هایمان حالت افسانه (mythology) دارد, ولی درمورد چیزهایی که اطرافمان می‌بینیم اوضاع‌مان خیلی خوب است. خیلی چیزها می‌بینیم که می‌توانیم در مورد آنها بحث کنیم. در دوران باستان فکر می‌کردند فقط همین کره‌ی زمین است و چند لایه هم اطرافش است، ستاره‌ها هم در لایه‌ی آخر مثلا به “فلک اطلس” میخکوب شدند و کل دنیا همین است! اگر یک ذره بالاتر برویم سرمان به “فلک اطلس” می‌خورد! الان ما نه‌تنها دنیا را با تلسکوپ دیدیم بلکه وارد آن شدیم! از فلک اطلس رد شدیم! وویجر (Voyager) همینطور دارد می‌رود. یک اتفاق‌های مهمی افتاده و تصور ما درباره‌ی دنیا به طور کلی عوض شده. اینها مشاهدات هستند و شکی در آنها نیست. البته هنوز هم هستند کسانی که می‌گویند زمین مسطح است که یک انجمن جهانی دارند! طبق محاسبه‌ی زمین‌شناس‌ها، زمین چند میلیارد سال قدمت دارد ولی هنوز یک عده می‌گویند که ۶۰ هزار سال است (چون از بایبل محاسبه می‌کنند). فسیل‌ها را هم می‌گویند که شیطان آنها را در زمین کار گذاشته تا ایمان ما را بسنجد و واقعی نیستند و همان ماجرای حضرت آدم ۶ هزار سال قبل به وجود آمده، بعد هم طوفان نوح شده؛ تاریخ زمین همینقدر کوتاه است. حیوانات هم یک دفعه ظاهر شدند و اینکه تکامل صورت بگیرد دروغ است.

یک کاریکاتوری من دیدم که خیلی بامزه بود، دوتا دایناسور بودند و ته تصویر کشتی راه افتاده بود و داشت می‌رفت، سیل آمده بود و این دوتا روی یک جزیره‌ی کوچکی ایستاده بودند و یکی به دیگری می‌گفت که دیدی دیر رسیدیم! علت انقراض دایناسورها این بود که نتوانسته بودند سوار کشتی نوح بشوند! بیچاره‌ها! آمده بودند ولی دیر رسیده بودند!

یک چیزی را فراموش نکنید که خیلی از مشاهدات (observation) ما براساس تئوری‌ها انجام می‌شوند، یعنی ظاهراً تاکید ما روی این است که این یک واقعیت (fact) است. مثلا ما چطور عمر یک فسیلی که کشف می‌کنیم را تشخیص می‌دهیم؟! آزمایش رادیوکربن انجام می‌دهیم. اینکه آزمایش رادیوکربن چطور انجام می‌شود و چرا اگر این نتیجه را بدهد مربوط به فلان سال پیش است را از روی “تئوری” محاسبه می‌کنیم. ممکن است مثلا یک روز یک نفر بگوید تمام تئوری تعیین سن با استفاده از رادیوکربن اشتباه بوده! خیلی از مشاهداتی (observation) که با دستگاه‌ها انجام می‌شود، آن دستگاه‌ها براساس اینکه یک تئوری درست باشد، ساخته شده‌اند و محاسبات هم براساس تئوری انجام می‌شود. شما در سرن ذره‌ی هیگز را نمی‌بینید (وقتی واپاشی اتفاق می‌افتد) یک سیگنال‌هایی ثبت می‌کنید بعد با استفاده از تئوری‌هایی که می‌دانید و فکر می‌کنید درست است، محاسبه می‌کنید که این اثری که اینجا مشاهده می‌شود ذره‌ی هیگز است. بنابراین اگر کلا تئوری‌ها بهم بریزند خیلی از مشاهدات (observation) هم می‌توانند بهم می‌ریزند

مشاهداتی(observation) که با یک تلسکوپی دارم که فقط تصویر را بزرگ می‌کند خیلی فرق می‌کند با مشاهداتی(observation) که یک دیشی گذاشتم و براساس تحلیل یک سیگنا‌ل‌هایی و تبدیل کردن آن‌ها به اطلاعات به‌دست می‌آید. البته در این حالت هم اینطور نیست که هیچ اتفاقی نیفتاده. بالاخره ممکن است از تئوری مطمئن نباشم ولی از سیگنال که مطمئنم. ممکنه دقیق نباشه ولی اینطور نیست که درست نباشه.

من دارم سعی می‌کنم این حس را به شما دهم که همانطور که یک متن دینی هسته‌ی مرکزی دارد که مطمئن است، علم هم همینطور است. من خیلی شواهد خوبی دارم که بیگ‌بنگ اتفاق افتاده, ولی آیا مطمئن هستیم که اتفاق افتاده؟! نه! اگر این تئوری‌ها درست هستند و به آنها ایمان داشته باشم آنوقت چند مشاهده (observation) دارم که تایید می‌شوند. اولا تئوری به من می‌گوید که باید یک تکینی (Singularity) آنجا وجود داشته‌باشد، زمانش را هم حدودا به من می‌گوید. آنوقت شواهدی را هم که تا الان مشاهده کردم در جهت تایید این تئوری است. مطمئن هستم؟! نه! ولی تئوری خوبی است که اکثرا آن را قبول دارند. حالا تئوری جهان‌های موازی (parallel universe) نه شواهد دارد نه هیچی. چیزی است که می‌توانم بگویم شاید درست یا غلط است، هیچ دلیلی برایش ندارم. می‌خواهم بگویم اینطور نیست که کلا همه‌ی تئوری‌ها مشکوک هستند. یک درصد و ضرایبی از اطمینان وجود دارد. جهان‌های موازی (Parallel universe) یک حدس بدون شواهد است, ولی بیگ‌بنگ (BigBang) یک حدس با شواهد است. برای یک چیزهایی شواهد خیلی زیاد است و یک چیزهایی را می‌بینم و کاملا مطمئن هستم؛ اگر یک نفر بگوید زمین مسطح است همه به او می‌خندند، اگر سوار کشتی هم بشود و دور زمین دور بزند باز هم قبول نمی‌کند، اگر فیلم زمین را که می‌چرخد را هم به او نشان بدهی باز قبول نمی‌کند، چون نمی‌خواهد قبول کند! یعنی چیزی را شخص قبول نمی‌کند که احتمال درست بودن آن ۹۹/۹۹۹۹ درصد است (هیچ معرفتی ۱۰۰ درصد نیست). خورشید و سایر کرات وجود دارند و درحال چرخش هستند. این‌ها دیگر تئوری نیستند، مشاهده (observation) هستند. هرچقدر به مشاهده (observation) نزدیک شوند و دخالت تئوری در (observation) کمتر باشد مطمئن‌تر هستیم. بهرحال در همه چیز می‌شود شک کرد، در متن هم همینطور است، من در هر درکی از یک عبارت, در هر زبانی که داشته باشم، می‌توانم شک کنم از واژه‌هایش گرفته تا منظور کلی و ارتباطش با جاهای دیگر متن.

۵- آیا نظریه‌ی تکامل واقعیت (fact) است یا تئوری؟

می‌خواهم بحثی را شروع کنم، اینکه در زیست‌شناسی درباره‌ی نظریه‌ی تکامل چه می‌توانید بگویید؟! نظریه‌ی تکامل واقعیت (fact) است یا تئوری؟! یک بحث داغ در دنیا خصوصا آمریکا هست که تکامل (evolution) واقعیت (fact) است یا تئوری؟! یک عده از زیست‌شناسان می‌گویند تکامل, واقعیت (fact) است و تئوری نیست (درحدی اطمینان داریم که می‌دانیم چنین اتفاقی افتاده است) ولی کسانی که معمولا به دلیل مسیحی بودن و یا اینکه احساس می‌کنند با کتاب مقدس سازگار نیست می‌گویند تئوری است بنابراین اگر قرار است در دبیرستان آموزش داده شود باید در کنارش تئوری‌های دیگر مثل خلقت‌گرایی (creationism) هم آموزش داده شود. خلقت‌گرایی (creationism) یعنی اعتقاد به اینکه همه‌ی موجودات همینطور که هستند خلق شدند، تکامل (evolution) یعنی موجودات از یک جد مشترک شروع شده‌اند و تحولات تدریجی اتفاق افتادند تا اینکه بالاخره همه‌ی موجودات از جمله انسان به وجود آمدند که روی انسان ممکن است یک حساسیت ویژه‌ای وجود داشته باشد. من میخواستم حرف‌هایی که زدم را یکجا پیاده‌سازی کنم که به نظر من اینجا خوب است، در فیزیک خیلی روشن است که کجا تئوری است ولی در زیست‌شناسی فکر می‌کنم خیلی واضح نباشد که چی تئوری است و چی واقعیت (fact) است.

حضار: در علوم انسانی هم قابل تشخیص است؟!

استاد: علوم انسانی را کاملا از بحث خارج می‌کنیم. وقتی میگوییم ساینس (science) منظورمان علوم دقیقه است. “علوم انسانی” هنوز در دوران نوزادی است. اگر از من بپرسید می‌گویم که فیزیک نوجوان است، زیست‌شناسی کودک است و «علوم اعصاب» (Neuroscience) هنوز نوزادی است که تازه به دنیا آمده ! «علوم اعصاب» (Neuroscience) هنوز کودک نوپا (Toddler) است و روی چهار دست و پا راه می‌رود، علوم انسانی را می‌شود گفت هنوز چند روزه است، هنوز منعقد نشده‌است! یا درحالت جنینی‌اند! اگر بگویید در علوم انسانی چیزی با فیزیک در تعارض است مردم می‌خندند. می‌خواهم بگویم از نظر قدرت, علوم انسانی آن قطعیت ساینس science را ندارد (در هرکدام از شاخه‌های مختلف و مکاتب آن). بعدا در مورد علوم انسانی صحبت می‌کنم.

حضار: مثلا نقدهای اخلاقی به قرآن که ربطی به علوم تجربی ندارند چی؟!

استاد: نگویید که علمی به اسم اخلاق وجود دارد! و من براساس آن نقد می‌کنم! شما بدون اینکه حرفی از علم بزنید می‌توانید یک چیز را نقد کنید. من برای اینکه بگویم خدا اینجا گفته انسان را از آب آفریدیم، آنجا گفته که از خاک آفریدیم احتیاج ندارم که بگویم براساس علم زیست‌شناسی دارم حرف می‌زنم! شما ممکن است با برخی از چیزهای اخلاقی قرآن مشکل داشته باشید لازم نیست بگویید قرآن با علم اخلاق تعارض دارد. منظورم این است که اینجا علم ساینتیفیک (scientific) وجود ندارد که قرآن با نتایج قطعی آن تعارض پیدا کرده باشد!

اینجا مسئله این است که دین گزاره‌هایی تولید کرده و علم (science) گزاره‌های دیگری تولید کرده و حالا این‌ها با هم تعارض (conflict) پیدا کردند. من مستقیما بدون ارجاع به علم (science) می‌توانم در قرآن تناقض (Contradiction) پیدا کنم و به آن حمله کنم. اینجا مسئله این است که دوتا انتظام (Discipline) که زمینه‌ی مشترک دارند با همدیگر تعارض پیدا کردند و واقعا بحث‌های اخلاقی این شکلی نیست. اتفاقا اگر در حوزه‌ی علم اخلاق ببرید چون آنجا صدتا مکتب وجود دارد که هیچ کدام شاید جریان اصلی (main stream) نباشد, به راحتی می‌شود حل کرد! یعنی به ضرر کسی است که می‌خواهد بحث می‌کند. بهتر است که از موضع فلان تئوری اخلاقی وارد بحث نشود.

[۰۱:۳۰:۰۰]

۶- تکامل, واقعیت (fact) است که تئوری‌های زیادی برای آن وجود دارد

در زیست‌شناسی یک نظریه وجود دارد به اسم داروینیسم. اینجا کلی ماجرا وجود دارد که گاهی اوقات انگار مغالطه انجام می‌شود؛ اینکه تکامل (evolution)، واقعیت (fact) است فرق دارد با اینکه داروینیسم, واقعیت (fact) است. داروینیسم غیر از اعتقاد به تکامل(evolution) چیزهای دیگر هم می‌گوید. داروینیسم یکی از چند تئوری است که می‌شود در مورد تکامل مطرح کرد! خود تکامل که می‌گویند واقعیت (fact) است, یعنی اینکه موجودات به هم تبدیل شدند. اما در مورد اینکه چگونه بهم تبدیل شدند چندین نظریه وجود دارد. مثلا لامارک نظریه داشته، داروین نظریه داشته، بعدا نئوداروینیسم بوجود آمده و هنوز که هنوزه در خود محدوده‌ی زیست‌شناسی یکسری تئوری‌های رقیب وجود دارد. خود تکامل (evolution) به عنوان یک واقعیت (fact) در مقابل خلقت‌گرایی (creationism) است. یعنی اینکه زیست‌شناس می‌گوید این فسیل‌ها را می‌بینم دیگر! حیواناتی بودند که دیگر نیستند. به نظر می‌آید یک تاریخچه‌ای داشتند و به نظر می‌آید این تاریخچه قدیمی‌تر است از آنچه که خلقت‌گراهای (creationist) مسیحی می‌گویند؛ رادیو کربن و همه‌ی شواهد زمین‌شناسی این را می‌گویند.

یک نفر ممکن است بگوید شما یکسری فسیل می‌بینید؟! من یک خلقت‌گرای (creationist) غیرمسیحی هستم و می‌گویم خداوند آنها را در طی چندین میلیارد سال خلق (create) کرده، یعنی انواع دایناسورها را خلق (create) کرده و… شما چه شواهدی دارید که این‌ها جد یکدیگر هستند؟! شما از دیرین‌شناسی نهایتا می‌فهمید که موجودات مختلفی وجود داشتند که بعضی از آنها حالت حدواسطی دارند که به نظر می‌رسد جد مشترک دو گونه هستند. مثلا فرض کنید موجودی پیدا می‌کنند که به نظر می‌رسد جد مشترک خرس و سگ است! ولی فسیل, شناسنامه ندارد که داخلش نوشته باشد یکی از بچه‌هایش خرس بوده و دیگری سگ! شواهد تجربی که ندارم، حدس می‌زنم که اینطور است. شواهدی که برای تکامل وجود دارد این است که به نظر می‌رسد ما می‌بینیم که مثلا یک فنچی در این جزیره زندگی می‌کند و به نظر می‌رسد یک گونه فنچ در این جزیره نتیجه داده و آن یکی فنچ در آن جزیره. مشاهده‌ی اولیه‌ای که داروین داشت این بود که متوجه شد در چند جزیره‌ در گالاپاگوس فنچ‌هایی مختلفی وجود دارند که به نظر می‌رسد همه از یک فنچ به وجود آمده‌اند، اینجا که آمدند چون گیاهان فرق داشتند نوک این‌ها یکم تغییر شکل داده و آنجا هم همینطور. به نظر می‌رسد که:

۱) ما به عنوان یک واقعیت (fact) مشاهده می‌کنیم که موجودات زنده خودشان را با محیط خود تطبیق می‌دهند.

۲) به نظر می‌آید که موجودات جد مشترک دارند و به نظر می‌آید که این یک واقعیت (fact) است. اگر من یک موجود زنده را انتخاب کنم و یکی از آن را در این جزیره بگذارم و دیگری را در آن جزیره, بعد از یک مدت این‌ها با هم تفاوت‌هایی پیدا می‌کنند (شبیه به ورژن‌های مختلف یک گونه می‌شوند) و می‌توانم حدس بزنم که اگر خیلی زمان بگذرد و این دوتا محیط خیلی باهم فرق داشته باشند آنها تبدیل به دوتا گونه‌ی متفاوت می‌شوند.

یک واقعیت که جزو شواهدی بود که روی داروین تاثیر گذاشت مسئله‌ی تربیت (Breeding) است. یعنی من می‌توانم اسب‌ها را تحت نظارتی قرار دهم و بعد از مدتی یک ورژن جدیدی از اسب تولید کنم یا آزمایش‌هایی که موجود زنده را در شرایطی قرار می‌دهند و کاری شبیه آنچه شاید در تکامل اتفاق افتاده باشد را انجام می‌دهند و می‌بینند در طی ۵۰-۴۰ سال یک تغییراتی می‌کنند. یک آزمایش معروفی در شوروی انجام شده که الان نزدیک ۸۰-۷۰ سال گذشته و به طور مستمر این کار را کردند و تغییرات را ثبت کردند که یک نوع روباه را اهلی کردند (اهلی کردن به این معنا که سعی کردند آنها را به حیوانات دست‌آموز تبدیل کنند و بعد ببینند که تغییراتی که حدس می‌زنند در آنها مشاهده می‌شود یا خیر؟!)

این آزمایش را برای تایید یا تکذیب نظریه‌ی تکامل انجام ندادند. یک چیزی به نام سندروم اهلی شدن (Domestication syndrome) وجود دارد که همه‌ی موجوداتی که اهلی شدند یک ویژگی‌هایی پیدا کردند مثلا گوش‌هایشان افتاده است ولی در طبیعت مثلا گوش‌هایشان افتاده نیست. این آزمایش را روی روباه‌ها انجام دادند ببینند اگر روباه‌ها را اهلی کنند نشانه‌های این سندروم در آنها ظاهر می‌شود؟! که تا حدود زیادی شده و هنوز هم ادامه دارد. بنابراین اینکه تکامل (evolution) واقعیت (fact) است تا همین حدی که من به شما گفتم است. فکر کنم به نظر اکثریت قاطع زیست‌شناسان خود تکامل (evolution) درست است یعنی جد مشترک وجود دارد و تطابق با محیط مشاهده می‌شود بنابراین می‌توانیم حدس بزنیم (ندیدیم، متاسفانه از این چند میلیارد سالی که کره‌ی زمین وجود داشته فیلمبرداری نشده!) و همه‌ی شواهد به نفع این است که تکامل (evolution) اتفاق افتاده است و مثلا از چند میلیارد سال پیش شروع شده تا الان ادامه داشته؛ حالا اینکه چطور اتفاق افتاده نظریه‌ی غالب، نظریه‌ی نئوداروینیسم است. نظریه‌های رقیب هم در خود زیست‌شناسی وجود دارد بنابراین داروینیسم و نئوداروینیسم, واقعیت (fact) نیستند.

اینکه می‌گویم مغالطه دوتا چیز وجود دارد، من می‌توانم بگویم نظریه تکامل, واقعیت (fact) است ولی تئوری‌های تکامل که دیگر واقعیت (fact) نیستند، آنها تئوری هستند که ممکن است درست باشند یا نباشند.

حضار: من ۵۰ سال را دیدم که تکامل اتفاق می‌افتد و چیزی به چیز دیگری تبدیل می‌شود ولی تا میلیاردها سال قبل که نمی‌توانم برگردم و مشاهده کنم، یعنی ممکن است خلقت (creation) اتفاق افتاده باشد؟

استاد: هیچ چیز علمی که تایید نهایی نمی‌شود, ولی هیچ شواهدی برای خلقت‌گرایی (creationism) نیست جز کتاب مقدس! شواهد قابل مشاهده‌ی علمی برای خلقت‌گرایی (creationism) وجود ندارد ولی برای تکامل وجود دارد. تکامل (به این معنا که شجره‌نامه‌ای برای همه‌ی موجودات زنده وجود دارد و براثر انطباق با محیط این گونه‌زایی‌ها انجام شده، که تا یک جایی در همه‌ی نظریه‌های تکامل مشترک است) به من می‌گوید که مثلا اگر روباه‌ها را اهلی کنید بعد از چند نسل در آنها صفات جدید ظاهر می‌شود؛ یعنی با تغییر محیط آنها خودشان را با محیط جدید انطباق (Adapt) می‌دهند. خلقت‌گرایی (creationism) چنین پیشگویی نمی‌کند و می‌گوید این فنچ با این جزیره هماهنگ است چون خداوند می‌دانست آنجا میوه‌هایش مثلا اینطور است, آن را اینطور خلق کرده!

علم اینطور پیش می‌رود که با یک دیدگاه تکاملی به من پیشگویی‌هایی می‌دهد ولی شخص خلقت گرا (creationist) می‌گوید که اینطور نمی‌شود، بعد انجام می‌دهیم می‌بینیم که تغییرات حاصل شد، در این شرایط نه خلقت‌گرایی (creationism) رد می‌شود و نه تکامل تایید می‌شود, فقط تکامل “تقویت” می‌شود.

تا الان همه‌ی کارهایی که کردیم و مشاهداتی که انجام دادیم به نفع تکامل بوده؛ مثلا فرض کنید می‌شد حدس زد که یک خزندگان پرنده‌ای وجود داشته باشند بعدا فسیلش را پیدا می‌کردیم یا فسیل یک گونه‌هایی را پیدا می‌کردیم بعد حدس می‌زدیم که آنها باید یک جد مشترک داشته باشند، بعد ۵۰ سال بعد مثلا پیدایش می‌کردیم! فسیلی که هم بتواند جد مشترک آنها باشد و هم از نظر تاریخی در یک لایه زمین‌شناسی قرار گرفته باشد که قبل از این دو گونه باشد. هیچ کدام از این‌ها قطعی نیست چون هیچ واقعیت (fact) قطعی نیست. اگر فیلمبرداری هم می‌شد این آقایانی که می‌گویند این فسیل‌ها را شیطان گذاشته, می‌گفتند این فیلم را هم شیطان ساخته!

حضار: این قابل‌قبول‌تر است که من بگویم تئوری من پیش‌بینی می‌کند که چنین چیزی وجود داشته باشد بعد می‌گردم و پیدایش می‌کنم.

استاد: سعی میکنم که پیدایش کنم. خیلی وقت‌ها ممکن است پیدا نشود و می‌گویم که پیدا نشد. به‌هرحال یک مدل‌های محاسباتی همراه با پیشگویی هم ساخته شده که خوب هم جواب داده. مثلا آیا می‌دانید که یک نوع باکتری پلاستیک‌خوار به‌وجود آمده است؟! یک گونه‌ی جدید که یادگرفته پلاستیک بخورد! هیچ‌کس هم آن را ایجاد نکرده و خودش به‌وجود آمده. بنابراین این یک واقعیت (fact) به نفع این است که شما ببینید اگر محیط تغییر کند گونه‌های جدید به‌وجود می‌آید, پس به سود تکامل است. یک راه توجیه‌اش هم این است که خداوند دید مردم پلاستیک‌ها را در دریا می‌ریزند باکتری پلاستیک‌خوار خلق کرد. ولی ما تقریبا مطمئن هستیم که این باکتری از کدام نوع باکتری منشعب شده است. آزمایشاتی را دیدیم که در موجودات ذره‌بینی چیزی شبیه گونه‌زایی اتفاق افتاده است، ولی باز هم می‌شود یک نفر در کل ماجرا شک کند.

اما شواهد در حدی قوی است که به نظر می‌رسد هیچ زیست‌شناسی در اصل تکامل شک نمی‌کند و تئوری‌های جدیدِ آدم‌های دینی که دوست دارند چیزی شبیه خلقت‌گرایی (creationism) بگویند مثلا درحد طراحی هوشمند (intelligent design) است نه خلقت‌گرایی (creationism)؛ یعنی تکامل هدایت شده است نه اینکه اصلا تکاملی اتفاق نیفتاده. اگر کسی از من بپرسد آیا تکامل صددرصد اتفاق افتاده؟! می‌گویم نه؛ برای بیگ بنگ هم می‌گویم نه؛ برای کروی بودن زمین هم یک احتمال ضعیف دادم. به نظر می‌آید نزدیک چیزی است که بشود به آن واقعیت (fact) گفت. یعنی در زیست‌شناسی کسی بدون تکامل کار نمی‌کند. ما داخل حوزه‌ی زیست‌شناسی یک شاخه (branch) نداریم که بدون تکامل کار کند.

درمورد زیست‌شناسی به عنوان یک انتظام (Discipline) پیچیده‌تر از فیزیک به اینجا می‌خواهم برسم که طبق فلسفه‌ی علم لاکاتوش چه چیزی هسته مرکزی (hard core) است و چه چیزی کمربند است؟! آیا داروینیسم هسته مرکزی (hard core) زیست‌شناسی است؟! به نظر می‌آید جد مشترک داشتن هسته مرکزی (hard core) است. یعنی در برنامه پژوهش (research program) زیست‌شناسی بدون مسئله‌ی تکامل و جد مشترک هیچ حرفی نمی‌زنند. تغییرشکل پیداکردن گونه‌ها در اثر محیط, هسته مرکزی (hard core) است و کسی در آن شک ندارد. جایی که شک وجود دارد این است که مثلا انتخاب طبیعی (natural selection) عامل اصلی تکامل است یا چیز دیگری؟!

[۰۱:۴۵:۰۰]

تمام علم (science) طبیعت‌گرا (naturalism) است، اصلا طراحی هوشمند (intelligent design) نه به خاطر اینکه با فرض‌های زیست‌شناسی مشکل داشته باشد یا زیست‌شناسی مشکلی دارد؛ بلکه چون با طبیعت‌گرایی naturalism) ) تعارض دارد نمی‌تواند در زیست‌شناسی باشد. چون علم (science) طبیعت‌گرا (naturalism) است. یعنی من نمی‌توانم از ماوراءالطبیعه در آن صحبت کنم. بنابراین طراحی هوشمند (intelligent design) نه تنها با هسته مرکزی (hard core) زیست‌شناسی, بلکه با هسته مرکزی (hard core) علم در تضاد است. چون داریم از دخالت ماوراءالطبیعه در جریان‌های طبیعی صحبت می‌کنیم.

همانطور که دین اسلام دین آن چیزی نیست که حتی همه روحانیون می‌گویند؛ زیست‌شناسی هم آن چیزی نیست که زیست‌شناسان می‌گویند. اگر همه زیست‌شناسان بگویند تکامل کوره! این حرف زیست‌شناسی نیست! یکی از چیزهای روش‌شناسی (methodology) کل ساینس (science) اینه که ما در مورد هدف (purpose) و الهیات (theology) نمیتونیم حرف بزنیم و وقتی نمیتونیم حرف بزنیم یعنی نباید حرف بزنیم! پس نباید هم بگه نیست! چون اصلا به ساینس (science) ربطی ندارد. پس کسی که بگه کوره یا کور نیست, خارج از دیسیپلین (discipline) علم حرف میزند.

در جلسه‌ی بعد سعی می‌کنم همین بحث را ادامه دهم و هدفم این است که اصل و فرع و جریان اصلی (main stream) یک دیسیپلین Discipline علمی را بگویم که چیست.

جلسه ۲۱ – دفاع عقلانی از دین
2.3 3 votes
Article Rating
guest
2 Comments
Oldest
Newest Most Voted
Inline Feedbacks
View all comments
محسن
محسن
6 years ago

میشه گروه تلگرامی که آقای دکتر نام بردند رو اعلام بفرمایید

بستن منو