بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای فلسفه مطالعات قرآنی، جلسهی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۱/۲۳
۱- مرور جلسه قبل
امیدوارم امروز وقت کنم در مورد تاریخچه مطالعات قرآنی مطالبی را بگوییم که زمینه ذهنی بیشتری داشته باشید. خیلی استاندارد جلسات را شروع نکردم. معمولاً در چنین جلساتی باید اول بگویم مطالعات قرآنی و تاریخچه آن چیست. معمولاً اینگونه دو جلسه طول میکشد و خیلی هم معلوم نمیشود چه کار میخواهیم بکنیم. سعی کردم جلسه اول مستقیم به اصل مطلب اشاره کنم. اصل مطلب که در جلسه گذشته سعی کردم با چند مثال نشان بدهم این است که به نظر میرسد نقطه ضعفهایی در مبانی چیزی که تحت عنوان مطالعات قرآنی میشناسیم وجود دارد. به نظر من استدلالی که از آقای فرددانر در جلسه قبل بررسی کردیم استدلال خیلی خیلی ضعیفی است: وابسته کردن شیوه مطالعات قرآنی به اینکه باید دخالت ماورای طبیعت را کنار بگذاریم و تلاش برای اثبات اینکه باید این کار را بکنیم و اگر غیر از این باشد و کسی به امکان دخالت ماورای طبیعت باور داشته باشد، نمیتواند در مطالعات قرآنی مشارکت کند. دخالت دادن چنین باوری در مطالعات را با اتهام غیرعلمی بودن سعی کنیم کنار بگذاریم و بگوییم آدمی که اینگونه فکر میکند بایاس دارد. بایاس نداشتن یعنی باور نداشتن به این موضوع! سعی کردم بگویم اینجا استدلالهای ضعیفی هست با اینکه نمونهای که آوردم از نظر خودم بهترین استدلالی بود که با چنین محتوایی دیدم.
معمولاً خیلی بدیهی و ساده میگویند در مطالعات علمی دخالت ماورای طبیعت نیست. سعی کردم جلسه قبل بگویم این موضوع به صورت خاص با بقیه موضوعها فرق میکند. آدمی که به ماورای طبیعت یا دخالت ماورای طبیعت اعتقاد دارد یا به امکان دخالت ماورای طبیعت در امور دنیا اعتقاد دارد میتواند توافق کند وقتی فیزیک را مطالعه میکند این را کنار بگذارد. در آزمایش فیزیک – آزمایشی که نتیجه تکرارپذیر دارد – لازم نیست به چیزهای ماورای طبیعت استناد کنیم. اما در مطالعه کردن موردی مانند مذاهب و جاهایی که مربوط به کتابهای مقدسی است که به اعتقاد برخی از آدمها حاصل وحی هستند این استدلال که چون در علوم پایه یا در فلان علم کنار میگذاریم در این موضوع هم باید کنار بگذاریم اعتباری ندارد. چیزی که رد میکنم این است. اگر یک نفر بگوید من به این دلیل مسئله وحی و دخالت ماورای طبیعت را کنار میگذارم چون اعتقادی به این چیزها ندارم و فکر میکنم خدا وجود ندارد یا اگر وجود دارد دخالت نمیکند و با بشر حرف نمیزند و پدیده وحی را قبول ندارم هیچ اشکالی ندارد، میتواند استدلالهای خودش را بیاورد که چرا چنین اعتقادی دارد. ولی اعتباری ندارد که بگوید میخواهم پدیدههایی که ادعا میشود محصول وحی هستند را مطالعه کنم ولی چون میخواهم مطالعه علمی کنم باید همه کسانی که به دانشگاه میآیند و در مورد اینها مطالعه کنند چنین باوری نداشته باشند و باور خودشان را کنار بگذارند و باید با این فرض من قرآن را مطالعه کنند که این چیزی است که انسانها به وجود آوردند. یعنی اعتقادی را که خودم دارم تحمیل میکنم ولی میخواهم طوری این کار را انجام بدهم که به نظر برسد کاملاً بیطرفانه مطالعه میکنیم. اگر شما اعتقاد داشته باشید به اینکه وحی وجود دارد بایاس دارید ولی من که بر مبنای اینکه وحی وجود ندارد مطالعه میکنم بایاس ندارم و بیطرف هستم!
نکته جلسه قبل این نبود که هیچ راه دیگری برای اینکه چنین مطالعاتی انجام بدهید وجود ندارد. به عنوان نمونه یک آدم میتواند بگوید به دلایلی اعتقاد دارم وحی وجود ندارد بنابراین این را به عنوان پدیده انسانی مطالعه میکنم. هیچ اشکالی ندارد. ابراز چنین عقیدهای و مطالعه براساس آن عقیده مشکلی ایجاد نمیکند. من بایاس دارم ولی بایاس خودم را موجه میدانم. حرف من در مورد آن نوع استدلالی بود که یک نفر از طریق علمی بودن یا غیرعلمی بودن میخواهد شبهه استدلالی بیاورد که بایاس نداشتن به معنای این است که همه کتب مقدس را انسانها به وجود آوردند. انگار هیچ اعتقادی در این رویکرد نیست و اینجا دو گزینه هست که اگر یکی را انتخاب کنید یک جور مطالعه میکنید و اگر گزینه دیگر را انتخاب کنید طور دیگری مطالعه میکنید. اگر گزینه رد این اعتقادات را انتخاب کنم بایاس ندارم وگرنه بایاس دارم! به نظر من این نوع نگاه اشتباه است.
۲- جایگاه پیشفرضهای پارادایمی در مطالعات قرآنی
ممکن است یک نفر سعی کند استدلالهای دیگر بیاورد و آنها را باید بررسی کرد که چرا موجه است اینگونه مطالعه کنیم. آیا نتیجه حرفهای من این است که باید هر دو پارادایم به صورت موازی در دانشگاه در کنار هم وجود داشته باشند؟ لزوماً چنین نتیجهای را نمیخواهم بگیرم. آیا میشود پارادایمهای مشترکی به وجود آورد که هر دوی اینها را شامل شود؟ شاید بتوان این کار را کرد. نکتهای که میخواهم بگویم که به نظر من مهمتر از همه این حرفها است همان چیزی که آخر جلسه قبل به آن رسیدیم: باید هر کس در هر زمینه علمی که مطالعه میکند پارادایم خودش را بشناسد و خودآگاه باشد. هیچ اشکالی ندارد یک نفر با یک پیشفرضها و متدولوژی که فکر میکند درست است کاری را انجام بدهد. الان به فیزیکدانهایی که با فلسفه علم آشنا نیستند بگویید پیشفرضهای شما چیست ببینید چند پیشفرض میتواند به شما بگوید؟ بسیار کم تقریباً چیزی نمیگویند. معمولاً احساس یک فیزیکدان این است که این تنها کاری است که میتوان انجام داد، این تنها نوع نگاه برای مطالعه طبیعت است.
در شیمی هم همین است و معمولاً در زیستشناسی نمیتوان از آنها سؤال کرد، در مطالعات قرآنی هم همین است. از نظر من هیچ اشکالی ندارد شما در یک پارادایم کار کنید به شرطی که بدانید این یک پارادایم است و پیشفرضهایی دارد. میخواهم در این جلسه در ابتدای کار مثالی بزنم که ببینید وقتی شما متن مقدس را به عنوان یک متن تاریخی که انسان به وجود آورده است نگاه میکنید، اعتقادی که در پارادایم شما هست به نظر من بدون استدلال است و معمولاً هم پارادایمها بدون استدلال هستند و هیچ اشکالی ندارد، پیشفرض هستند، فرض میکنیم انسانی هستند بدون اینکه اثبات کنیم انسانی هستند و مطالعه میکنیم که ببینم نتیجه چه میشود. میخواهم سعی کنم با چند مثال نشان بدهم در تمام جزئیات و تار و پود استدلالها حتی مشاهدات اینکه من اینگونه به متن نگاه میکنم دخالت میکند و اگر طور دیگری نگاه کنم به نتایج دیگری میرسم. در فیزیک به راحتی میتوانید فرض کنید که ماورای طبیعت دخالت ندارد بدون اینکه در تکتک استدلالهایی که میآورید متوسل شوید به اینکه بگویید چون ماورای طبیعت وجود ندارد پس من این آزمایش را اینگونه قرائت میکنم. به نظر میرسد خیلی از کارهایی که در خیلی از رشتههای علمی میکنیم به اینکه ماورای طبیعت دخالت میکند یا نمیکند بیربط هستند ولی در اینجا میخواهم سعی کنم نشان بدهم همه چیز تحت تأثیر این قرار میگیرد که این گزینه را انتخاب کردید. انتخاب کردید که اینجا وحی شده است یا خیر.
غیر از اینکه استدلالی که براساس علمی بودن یا غیرعلمی بودن میآورند کاملاً بیربط است، حرف من این است که موجه است شما پیشفرضهایی برای مطالعات خودتان داشته باشید ولی آگاهانه بدانید که اینها را فرض کردید و اگر فکر میکنید برای خودتان موجه است و برای آن استدلال دارید میتوانید دیگران را قانع کنید، اشکالی ندارد سعی کنید آن پیشفرضها را برای دیگران موجه کنید. بعضیها مانند فرددانر سعی میکنند بگویند درست است که آدمی که معتقد است نمیتواند وارد مطالعات تاریخی شود چون نمیتواند دیدگاه انتقادی نسبت به متن داشته باشد اما مطالعات تاریخی و انتقادی این معنی را نمیدهد که بگوییم وحی وجود دارد یا خیر. میگوید مثلاً نیل شکافته شده است و بنی اسرائیل از آن رد شدند، ما مطالعات تاریخی انجام میدهیم و نهایتاً مطالعات تاریخی ما به اینجا میرسد که کسانی در یک زمانی اینجا بودند و از اینجا رد شدند. اینکه خدا این کار را کرده است یا خودشان رد شدند را نمیتوانیم تشخیص بدهیم و قضاوت نمیکنیم. میگوید کسانی که با دید تاریخی-انتقادی نگاه میکنند در یک هواپیما هستند و کسانی که بحثهای ماورای طبیعیت مطرح میکنند در هواپیمای دیگری هستند. بنابراین کاری که من انجام میدهم این است که بگویم یک سری اتفاقها افتاده است، شاید هم نتوانم بگویم اینها چگونه از دریا رد شدند. اگر به جایی رسیدم و نتوانستم توجیه کنم همانطوری که یک فیزیکدان کاری را انجام میدهد و میگوید من نمیدانم و مسکوت میگذارد ما هم مسکوت میگذاریم. نمیگوییم ماورای طبیعت بود یا نبود، میگوییم شواهد تاریخی نشان میدهد چنین مهاجرتی صورت گرفته است. شاید حتی به این نتیجه برسیم که اتفاق عجیبی هم اینجا رخ داده است و موفق شدند از این دریا رد شوند. چگونه رد شدند را نمیدانیم و قضاوت هم نمیکنیم.
بعضیها رویکردی مانند برخوردی که مرحوم گلد زیستشناس معروف در نظریه خود داشت دارند که علم و دین باهم تعارض ندارند چون همپوشانی ندارند. بحث ماورای طبیعت را خودتان قضاوت کنید، چیزهایی که آبجکتیو است را بررسی میکنیم و نتایجی میگیریم. اما واقعاً در زمینه مطالعات دینی این شکلی نیست. از لحظه اولی که با این پیشفرض که این کتاب توسط انسان در دوران باستان متأخر به وجود آمده است شروع به مطالعه میکنید براساس همین تصوری که دارید استدلال میکنید و این شیوه نگاه خودتان را وارد همه تئوریها میکنید. حتی فکتهایی که میبینید و مشاهدات خودتان را با این میسنجید. بنابراین اینگونه نیست که به جایی برسیم و حالا تصمیم بگیریم مسکوت بگذاریم که اینگونه بود یا خیر. از لحظه اول که عزیمت میکنیم این فرضها همراه ما است و نتایجی دارد و نحوه نگاه ما تحت تأثیر این فرض است.
[۰۰:۱۵]
بنابراین این فرضها را نمیتوان بیاهمیت تلقی کرد. فقط این فرض هم نیست خیلی چیزهای دیگر هم است. نه استدلالها کار میکند و نه این شیوه نگاه که ما میتوانیم ماورای طبیعت یا خیلی چیزهای دیگر را در پرانتز بگذاریم. دوباره تکرار میکنم هدف من این است این پارادایمها روشن شوند و البته تلاش کنیم پارادایمها را یک مقدار بهم نزدیک کنیم. این هم جزء اهداف فرعی صحبتهای من است.
در نیمه دوم صحبتهای خود در جلسه قبل در مورد اینکه افرادی که مطالعات قرآنی میکنند لازم است ذوق ادبی داشته باشند گفتم. فعلاً این را ادامه نمیدهم بعد به جایی میرسیم که خود به خود به این برمیخوریم. امیدوارم در جلسه گذشته با چند مثالی که گفتم و بررسی کردیم این احساس که اینجا لازم است در مورد این چیزها بحث شود به وجود آمده باشد. همانطور که برای هر شاخه علمی فلسفه آن علم وجود دارد که مبانی آن و چارچوبهای آن را بررسی میکند چنین چیزی در مطالعات قرآنی هم لازم است. به نظر میرسد به اندازه کافی چیزی در مورد آن وجود ندارد.
۱-۲ مروری بر چیستی پارادایم
نمیخواهم خیلی مقدمات فلسفی بگویم، مثالهایی میزنم تا روشن شود چرا این مفروضات مهم هستند و این پارادایمها نقش تعیینکننده دارند در اینکه چگونه استدلال میکنیم و چه چیزی را میبینیم و چه چیزی را میپرسیم، اینها در آن مثالها روشن میشود. اما قبل از آن چرا لازم است پارادایمها را بررسی کنیم؟ پارادایم چرا اهمیت دارد و چیست و چگونه کار میکند؟ برای ما چه کاری میکند؟ در هر شاخه علمی پارادایم چهارچوبهای ذهنی برای ما درست میکند تا افرادی که در آن زمینه کار میکنند به نوعی بتوانند باهم تشریع مساعی و اشتراکاتی داشته باشند و توافق کنند چه چیزهایی را به عنوان فکت میپذیرند. در چه حدی با چه نوع شواهدی یک چیزی برای آنها تبدیل به فکت میشود؟ چجور استدلالهایی میتوان آورد و بر چه اساسی میتوان استدلال کرد؟ مخصوصاً همانطور که در جلسه گذشته گفتم چه چیزهایی را پیشفرض در نظر میگیریم؟
از اینکه چه چیزهایی را مفروض میگیریم و براساس این مفروضات چگونه استدلال میکنیم تا مسئله بسیار مهم که پرسشهای اصلی چه هستند تابع پارادایم هستند. در تغییر پارادایم فیزیک ارسطویی به فیزیک نیوتونی همه چیز تغییر میکند، دنبال این هستیم که به چه سؤالهایی جواب بدهیم؟ تقریباً هیچ اشتراکی با فلسفه ارسطویی ندارد. طبیعت را مطالعه میکنیم ولی یک دفعه صد و هشتاد درجه چرخیدیم و کار دیگری انجام میدهیم. متد ما عوض شده است، پرسشهای ما عوض شده است، هدف ما تغییر کرده است، شیوه استدلال کردن و موجه کردن یک چیز تغییر کرده است و حتی فکتهای ما هم تغییر کرده است. در جلسات جدایی علم از دین مثالی زدم که به نظر میآید مثال مهمی است – آنجا چون بحث در مورد تاریخ علم بود مجبور بودیم در مورد نظریه تکامل بحث کنیم ولی مثال خیلی روشنی است و تکرار کردن آن به صورت خلاصه بد نیست – یک جلسه آنجا سخنرانی کردم و عنوان آن را وارونگی داروین گذاشتم. قبل از اینکه یک پارادایم تثبیت میشود ابتدا که پارادایم شکل نگرفته است موفقیت تئوریهایی که از آن پارادایم استفاده میکنند – یعنی اینکه چقدر تجربهها و فکتهای ما را توجیه میکند – روی تثبیت پارادایم تأثیر میگذارد. وقتی یک یا دو تئوری بر اساس یک پارادایم ساختیم و خیلی خوب کار کرد موفقیت اینها کمک میکند برای اینکه پارادایم تثبیت شود.
از یک جایی وارونگی به این معنا اتفاق میافتد که چون پارادایم تثبیت شده است تئوریهایی که با این پارادایم سازگار هستند موفق فرض میشوند. مهم نیست آن تئوری یک چیزی را خوب توجیه میکند یا خیر، مهم این است که این پارادایم را تثبیت کردیم و میخواهیم در این پارادایم کار کنیم. بنابراین اگر دو تئوری داشته باشیم که یکی به این پارادایم میخورد و یکی نمیخورد تئوری نخست از نظر ما موفقتر است و این را میپذیریم. ابتدا مشاهدات و آزمایشات و تئوریسازیها موفق میشوند و بعد پارادایم بالای سر خودشان را توجیه میکنند و آن مستقر میشود. مستقر که شد جریان برعکس میشود و از بالا به پایین استدلال میکنیم. در آن جلسه این را گفتم و شواهد آوردم. لازم نیست اینجا تکرار کنم، نظریه تکامل داروین زمانی که آقای داروین کتاب منشأ انواع را منتشر کرد و تعدادی طرفدار پیدا کرد تقریباً خالی از شواهد کافی بود. زیستشناسهای حرفهای این تئوری عجیب و غریب را که در آن زمان خیلی به نظر عجیب میرسید با مقدار شواهدی که داروین ارائه کرده بود – مثلاً نوک فنچها – با فرض اینکه همه چیزهایی که میگفت درست است چندان جدی نمیگرفتند، خیلیها اینگونه بودند. چرا جا افتاد؟ من آنجا به اندازه کافی شواهد آوردم که جا افتادن نظریه داروین و اینکه یک عده به شدت طرفدار او شدند و به شدت از او حمایت کردند مطلقاً نتیجه این نبود که این یک تئوری بود که خیلی چیزها را توجیه میکرد. نتیجه این بود که این تنها تئوری زیستشناسی بود که با پارادایم تثبیت شده سازگار بود، که مثلاً یکی از ویژگیهای آن این بود که غایت را کنار بگذارد.
دقیقاً در مورد نظریه داروین از بالا به پایین شواهد و تأییدهایی به وجود آمد. الان زیستشناسها میگویند آن دوران گذشته است و ما آزمایشهای خوبی داریم و مشاهداتی داریم که نظریه را تأیید میکند. کاری ندارم از نظر تاریخی بعداً چه اتفاقی افتاده است. تا آخر قرن نوزدهم تقریباً هیچ شاهد جدی وجود نداشت که این نظریه را بتوانید به کسی بقبولانید غیر از اینکه این نظریه در چارچوب کلی که در ساینس جا افتاده بود میگنجید در حالیکه بقیه نظریهها نمیگنجیدند. اگر شما چیزی تحت عنوان نیروی حیاتی که معلوم نیست چیست وارد کنید یا بگویید این کار ماورای طبیعت بود اینها با پارادایم سازگار نبودند. سعی کرد پدیده تنوع حیات را توجیه کند و براساس پارادایم موجود بود و چون تنها نظریهای بود که این کار را میکرد موفق حساب میشد و یک عده به شدت به آن علاقهمند شدند. چرا این مثال را دوباره تکرار کردم؟ چون خیلی باید در ذهن آدم روشن باشد که پارادایمها خودشان چیزهایی را دیکته میکنند، موفقیت و عدم موفقیت را دیکته میکنند. بعد از اینکه یک پارادایم تثبیت میشود نظریههای سازگار با خودش را تثبیت میکند آنوقت این نظریهها به شما میگویند چه چیزهایی فکت است و چه چیزهایی فکت نیست. نظریهها و پارادایم به شما میگوید کدام سؤالها مهم هستند و کدام سؤالها مهم نیستند.
در آن جلسه با طول و تفصیل گفتم یکی از بدیهیترین فکتهای مربوط به حیات این بود که وقتی به جهان نگاه میکنیم موجودات غیرجاندار میبینیم، گیاه و حیوان میبینیم و انسان که کاملاً متفاوت است. انسان یک موجود زنده است و از یک جهاتی حیوان است ولی آنقدر بین انسان و موجودات زنده دیگر فاصله افتاده است که این در دستهبندی دیگری میگنجد. از دوران ارسطو تا زمان داروین به عنوان یک چیز بدیهی میدیدیدند که انسان تافته جدا بافته در کره زمین است. نظریه داروین به دلیل اینکه در آن پارادایم بود و با آن پارادایم سازگار است جا افتاده است و این نظریه میخواهد به شما بگوید این فکت را کنار بگذارید. این نظریه میخواهد به شما بگوید فکر نکنید انسان خیلی با موجودات زنده دیگر فاصله دارد، همان است. الان شما به یک زیستشناس بگویید انسان تافته جدابافته است میگوید شما خرافاتی هستید و افکار قدیمی دارید. چرا؟ چون نظریه تکامل یک نظریه تدریجی است. مثلاً میمون تبدیل به انسان شده است بنابراین همان است و یک مقدار فاصله افتاده است که مهم نیست. به شما میگوید مشاهدهای که از قدیم وجود داشت یک مشاهده اشتباهی بود.
الان اگر یک نفر از کره دیگر به زمین بیاید اولین چیزی که میبیند این است که این کره کره انسانها است و حیوانها هم ول معطل هستند. یک پدیده حیاتی اینجا وجود دارد که به نظر میرسد انگار یک موجود همه چیز را اداره میکند و خیلی اختلاف سطح از نظر هوش دارد. در ابتدای کار یکی از بزرگترین چیزهایی که از اول میگفتند همین بود و ابراز شگفتی میکردند. چگونه به ما میگویید از نسل میمون هستیم؟ الان عادی شده است. اول خیلی شگفتانگیز بود چون فکت خیلی مسلمی وجود داشت که همه میدیدند، الان به نظر میرسد این فکت نیست و خرافه است که انسان با بقیه فرق دارد. چرا؟ چون براساس نظریه تکامل فکر میکنیم. البته اینگونه نیست که دانشمندهایی که در نظریه تکامل کار میکنند سعی نکنند این اختلاف را توجیه کنند ولی این را نقصی برای نظریه خودشان نمیبینند. چیزی است که بعداً توجیه میشود! بنابراین سعی میکنم در مطالعات قرآنی نشان بدهم اینکه پرسشها چه هستند، حتی فکتها چه هستند و کدام فکت مهم است تابع پارادایم است.
منظور از اینکه کدام فکت مهم است این است که اگر بخواهید یک نظریه بدهید که تنوع جانداران را توجیه کند از اول باید بگوییم مهمترین فکت این است که گیاه داریم، حیوان داریم و انسان داریم. اولین کاری که نظریه شما میکند این است که این سه تا چیزی که به وجود آمدند را توجیه کند. نظریه داورین این کار را نمیکرد، نتیجه آن این بود که باید اختلافهای بین اینها جزئی باشد، اینکه یکی خیلی با بقیه فرق داشته باشد چیز قابل قبول و توجیه نبود. نظریه داروین به شما میگوید این جزء فکتهای اصلی نیست که باید توجیه کنم، فکتهای اصلی جاهای دیگر است. بنابراین وقتی یک پارادایم میآید و غالب میشود و یک نظریه با خودش میآورد وزندهی فکتهای شما را تغییر میدهد. نه اینکه اینجا چیزی نیست بلکه خیلی مهم نیست، آنجایی که میتوانم توجیه کنم مهمتر است. معمولاً به صورت طبیعی هر نظریهای جایی که موفقتر است را به عنوان جای اصلی در نظر میگیرد و پرسش اصلی را میبرد سمت جاهایی که برایش مهمتر است.
[۰۰:۳۰]
بنابراین مقاومتی که در ذهن آدمها نسبت به نظریه داروین بود و اینکه چرا اینقدر گیر میدادند که بگویند پدر تو میمون بود ما از نسل میمون نیستیم الان برای شما عادی شده است. در آن زمان خیلی واضح بود این تغییرات تدریجی نمیتواند اختلاف عظیمی را ایجاد کند و این اختلاف خیلی جدی است، انسان کجا حیوانات کجا، بنابراین نظریه به این دلیل غلط است. ولی اگر نظریه جا بیفتد به دلیل اینکه سازگار با پارادایم بالای سر خودش است آنوقت به شما میگوید این فکتها درست نیست. بارها در فضای مجازی دیدم و چند مورد شاهد عینی بودم که وقتی بحثهای تکامل میکنند یکی این حرف را بزند او را مسخره میکنند. این چه حرف احمقانهای است که انسان اختلاف جدی دارد؟ ما یک جور میمون هستیم. در عین حال اینگونه نیست که این سؤال وجود نداشته باشد برای آنها که این اختلافات چگونه به وجود آمده است. آیا شرط پذیرش یک نظریه این است که این اختلاف را از اول توجیه کند یا میتواند به تعویق بیندازد؟ میتواند به تعویق بیندازد. میتواند بگوید تا اینجا توجیه کردم چیزهای مهم را جواب دادم این هم صد سال دیگر بالاخره حل میشود. با روشهای مختلف سعی میکنم اینکه چرا انسان از حیوانات فاصله گرفته است را با نظریه تکامل حل کنم، راهحلهای متنوعی هم وجود دارد.
اینکه نظریه تکامل در قرن نوزدهم چگونه جا افتاد، چگونه فکت را سرکوب کرد و کنار زد و گفت چرا این مهم نیست و این مهم است نمونه روشنی از وارونگی است. پارادایم که جا میافتد نظریهها ارزشمند میشوند اگر با پارادایم سازگار باشد. یک مثال میزنم که پارادایم چه میکند. ما پارادایمی در مطالعات تاریخی و اجتماعی داریم که میشود به آن پارادایم مارکسیستی گفت. اساس آن این است که وقتی به جوامع انسانی در طول تاریخ نگاه میکنید زیر بنای همه چیز مسائل اقتصادی است. برای هر تحولی در تاریخ باید ببینید زیرساختهای اقتصادی آن منطقه که این اتفاقها در آن افتاده است چه بود، چه شده است و چه تحولات اقتصادی به وجود آمده که منجر به تحولاتی شده است. مثلاً کتابی از یک اسلامشناس روس در زمان شوروی سابق که به فارسی هم ترجمه شده بود به نام اسلام در ایران فصلهایی در مورد پیدایش اسلام داشت. دقیقاً اگر آن کتاب را بخوانید به شما میگوید این قبایل اینگونه بودند، معیشت آنها اینگونه بود، کشاورزی اینگونه شده بود و منطقه اینگونه بود، نهایتاً یک ایدئولوژی آمد که اینها را شهرنشین کند. با همان چارچوب فکری، پارادایم مارکسیستی به شما میگوید جوامع انسانی چگونه عمل میکنند و چه چیزی باعث تغییر در آنها میشود. به نوعی به شما میگوید ساختار وجودی انسان چیست، چه چیزهایی برای آن مهم است و چه چیزهایی برای آن مهم نیست. به شما انسانشناسی میدهد، از روی انسانشناسی به شما جامعهشناسی میدهد. بنابراین وقتی به تاریخ نگاه میکنید از زاویه خاصی که آن چارچوب تعیین کرده است نگاه میکنید و دنبال این میگردید که اتفاقها را بنا به چارچوب ذهنی خودتان توجیه کنید.
این مثالها را زدم تا بگویم هدفی که دنبال آن هستم این است که در مطالعات قرآنی چه پارادایمهایی وجود دارد، اینکه سعی کنیم پارادایمهای خودمان را اثبات کنیم فکر میکنم خارج از این موضوع است. پارادایمها را بشناسیم و هر کسی بفهمد که در چه پارادایمی زندگی میکند، چگونه نگاه میکند و بفهمد خیلی از چیزهایی که میگوید نتیجه پارادایمی است که پذیرفته است نه واقعیتی که میبیند. از فکتی که میبیند و استدلالی که میکند همه چیز تحت آن پارادایم شکل میگیرد. بنابراین اینکه بگویم کاری ندارم ماورای طبیعت دخالت کرده است یا نه نمیشود. سعی میکنم بگویم عملاً این شکلی نیست.
۲-۲ قرار دادن قرآن در دسته ادبیات آخرالزمانی، نمونهای از پیشفرضهای پارادایمی
کاش میشد اینترکشن داشت، با حضار میشود اینترکشن داشت. بدم نمیآمد در گروه بزرگی بود و این سؤالی که الان میخواهم مطرح کنم را میگفتم و همه بله یا خیر میگفتند. چقدر وقتی قرآن را برای اولین بار خواندید یا الان که میخوانید این احساس به شما دست میدهد که قرآن یک متن آخرالزمانی است؟ آخرالزمانی یعنی جنبشهای دینی که تبلیغ میکنند دنیا به پایان میرسد و آخرالزمان نزدیک است و مردم را به توبه کردن و اینکه کارهایی بکنند دعوت میکنند. غالباً اینگونه است که مسیح میخواهد ظهور کند و مفهوم ظهور هم در آن هست.
چقدر این احساس در قرآن وجود دارد که پیغمبر به مردم میگوید پایان جهان نزدیک است، ای مردم ایمان بیاورید و توبه کنید؟ تجربه شخصی خودم این است که در دوران نوجوانی وقتی چندین بار قرآن را خواندم هیچ وقت درباره آیاتی که در مورد قیامت است احساس نکردم که میگوید فردا قرار است خورشید تیره شود، در مورد پدیده طبیعی صحبت میکند. موعودی در قرآن نیست، چون میگوید مسیحی که همه منتظر آن بودند ظهور کرده است و دیگر حرف از این نمیزند که دوباره قرار است ظهور کند. در قرآن چنین چیزی نداریم. بنابراین به نظر میرسد مسئله ظهور حل شده است. چیزی که به عنوان آخرالزمان در قرآن مطرح است پدیده قیامت است که بیشتر توصیفات طبیعی در مورد آن است. فقط چند آیه در قرآن است که میگوید نزدیک است «اقتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُم وَهُم فِی غَفلَتهٍ مَّعرِضُونَ» (انبیاء:۱) شاید در نگاه اول به نظر برسد میگوید «اقتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُم» یعنی مردم قیامت نزدیک است. در حالیکه اگر در قرآن دقت کنید واژه ساعة حالت جالبی دارد، اسم آن را نمیتوان بازی با کلمات گذاشت ولی انگار به دو چیز اشاره میکند. یکی اینکه ما میمیریم و مرگ شتابان به سمت ما میآید.
مسئله این است وقتی من بمیرم وارد آخرالزمان شدم چون توصیف جهان اینگونه است که این جهان ادامه پیدا میکند و یک روزی بهم میریزد و همه مردهها زنده میشوند. آدمهایی که آن موقع زنده هستند اگر همان موقع بمیرند دوباره زنده شوند با قدیمیهایی که مرده بودند زنده میشوند. در قرآن تأکید میشود وقتی میمیرند و محشور میشوند وارد عالم حشر میشوند بعد از اینکه قیامت اتفاق میافتد فکر میکنند یک یا دو روز گذشته است. بنابراین برای من چون مرگ نزدیک است قیامت نزدیک است. به مردم که نگاه کنید آخرت آنها نزدیک است چون میمیرند و وارد آن میشوند با مکسی که زمان را احساس نمیکنند. در قرآن وقتی میگوید ساعة در مورد جهان میگوید یا در مورد انسانها میگوید؟ انگار که من شما را نصیحت کنم که مرگ نزدیک است، مرگ حق است همه ما میمیریم و به آن جهان میرویم و شما را موعظه کنم. «اقتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُم» این معنی را نمیدهد که قیامت نزدیک است، بهمریختگی کلی دنیا است. من چند سال دیگر زنده هستم، بعد آن باید حساب پس بدهم، خیلی نزدیک است.
نکته دوم این است که با همین دیدگاهی که دارید نسبت به جهان که اگر جهان چند میلیارد سال عمر دارد و تا آن اتفاق کیهانی که قرار است بیفتد چند هزار سال بیشتر نمانده است یعنی یک میلیونیم زمانی که جهان خلق شده است باقی مانده است، نزدیک است و به ته دنیا رسیدیم. قیامت به این معنا نزدیک است.
حضار: در سوره عنکبوت میگوید «يَسْتَعْجِلُونَكَ بِالْعَذَابِ وَإِنَّ جَهَنَّمَ لَمُحِيطَةٌ بِالْكَافِرِينَ» (عنکبوت:۵۴).
استاد: انسانهایی که کافر هستند و کار بد میکنند همین الان هم در جهنم هستند، مثلاً مال یتیم میخورند آتش میخورند، یک حقیقت اخلاقی است. ولی اینکه به مشرکین مکه میگوید عذاب نزدیک است ربطی به قیامت ندارد. در قرآن به ندرت میتوانید آیهای پیدا کنید که تبلیغ این باشد که قیامت و اتفاقهای کیهانی فردا یا پس فردا قرار است اتفاق بیفتد. در حالیکه بینشهای آخرالزمانی اینگونه هستند، مانند بینشهای آخرالزمانی خودمان است. در طول تاریخ اینگونه بود همیشه که افراد دیندار که در دین و مذهبشان یک چیز آخرالزمانی و موعود وجود داشت هر وقت به سختی میرسیدند آرزوهایی که منجی بیاید و ما را نجات بدهد باعث میشد یک دفعه شور آخرالزمانی آنها را فرا بگیرد. بنابراین چیزی که در قرآن میبینیم بسیار اشارههای کم و نه چندان صریحی است نسبت به اینکه بخواهیم متن قرآن را به عنوان متن آپوکالیپتیک نگاه کنیم. نمونهای از متن آپوکالیپتیک مکاشفات یوحنا است، یک سری آیاتی که توصیف میکند چه اتفاقهایی میافتد. چیزی که در مورد دیدگاه آپوکالیپتیک مهم است قریب الوقوع بودن است یعنی مردم این اتفاق نزدیک است. الان نقل میشود فلان آقا گفته است همه ما که هستیم حتی پیرمردهای هفتاد ساله هم ظهور حضرت را میبینند. اینها حرفهای آپوکالیپتیک است. جهان به پایان خودش رسیده است توبه کنید چند وقت دیگر منجی میآید.
به احادیث که نگاه میکنید در احادیث چیزهایی شبیه مکاشفات یوحنا میبینید. اتفاقاً توصیفات آپوکالیپتیک در احادیث خیلی به زمانهای دور ارجاء میدهند. چیزهای عجیب و غریبی میگویند که دورانی میآید و اینگونه میشود، زنها لباس مردها را میپوشند، شاخ درمیآورند و جهان به آخر میرسد. وجود مفهوم آخرالزمان و قیامت یک چیز است، جنبش آپوکالیپتیک چیز دیگری است. عنصر اصلی آن این است که یک اتفاقهای عجیب و غریبی قرار است بیفتد و خیلی هم نزدیک است ما باید خودمان را آماده کنیم برای اینکه حضرت میخواهد ظهور کند. این جمعه یا آن جمعه میآید، این فضای آپوکالیپتیک است. در قرآن نیست، به غیر از احادیث فرقه شیعه به این شکل در احادیث اهل سنت خیلی نمیبینید. مهدی در اهل سنت هم وجود دارد ولی مشهورترین احادیثی که از پیامبر است حداقل میگوید دوازده امیر باید بیایند بعداً مهدی بیاید. چنین چیزهایی میگوید که خیلی به فردا و پس فردا ارجاء نمیدهد. در احادیث فکر میکنم از قرآن پررنگتر است. در تفاسیر هم بسته به اینکه طرف شیعه یا سنی باشد ممکن است روی این چیزها تأکید کرده باشد.
[۰۰:۴۵]
حضار: عرف عرب آن زمان ظاهراً چنین دیدی داشته یعنی برداشت آنها همین تفسیر آپوکالیپتیک بود.
استاد: در مورد این خیلی چیز موثقی نداریم میخواهم در مورد همین صحبت کنم. ببینید چند کتاب و جریان بسیار قوی وجود دارد که قرآن و اسلام را به عنوان یک جنبش آپوکالیپتیک میبینند. چرا اینگونه است؟ میخواهم بگویم این نتیجه همین پارادایم است. چرا؟ چون اسلام در دورانی که به آن باستان متأخر میگویند ظهور کرده است و جغرافیایی که اسلام در آن ظهور کرده است در باستان متأخر وحشتناک آپوکالیپتیک است. شما میگویید عربستان ولی در اصل هر جایی که مسیحیها و یهودیها جوامعی داشتند اینگونه بود: اردن، سوریه، عراق، شرق عربستان، جاهایی که مسیحیها و یهودیها هستند همه منتظر ظهور مسیح هستند و منتظر ظهور قریب الوقوع مسیح هستند. این حس در چند قرنی که تحت عنوان باستان متأخر میشناسیم قوی است.
حضار: مسیحیها؟
استاد: مسیحیها هم اینگونه هستند و در این مورد از یهودیها شدیدتر هستند. چون قرار است مسیح دوباره برگردد.
بنابراین در آن پارادایم نگاه کنید، ما دینی داریم که در دوره باستان متأخر شکل گرفته است. زمان، تاریخ و جغرافیای آن را میدانیم. به نظر میآید این دین در بطن مسیحیت و یهودیت شکل گرفته است. خود دین اسلام میگوید ادامه مسیحیت و یهودیت هستم، میگوید ابراهیمی بود و همه پیغمبرها آمدند و همان داستانهای بایبل را مجدد نقل میکند، به احکام بایبل احترام میگذارد. همه چیز به نظر میآید در ادامه اهل کتاب است. این جنبش دینی است که خودش را در قالب ادیان ابراهیمی میگنجاند. ادیان ابراهیمی در آن تاریخ و آن جغرافیا به شدت آپوکالیپتیک هستند. بنابراین جنبشی است که از دورن مسیحیت و یهودیت بیرون آمده است و تا یک تاریخی فکر میکردند تأثیر یهودیت زیاد بود ولی الان بیشتر متمایل به این هستند که از مسیحیت نشأت گرفته است. بنابراین این به صورت طبیعی باید آپوکالیپتیک باشد. از آن پارادایم شما به یک باید میرسید، باید این آپوکالیپتیک باشد. مگر میشود در فضای آپوکالیپتیک مسیحی یهودی که در این منطقه در آن قرنها وجود دارد یک دین بیرون بیاورید و این آپوکالیپتیک نباشد؟ بنابراین از دل فضای آپوکالیپتیک یک دین آپوکالیپتیک در میآید.
حال قرآن را نگاه میکنیم و سعی میکنیم شواهد از داخل قرآن بیاوریم، هستند کسانی که الان در مطالعات قرآنی کار میکنند میگویند کل احوال قیامت آپوکالیپتیک است. یعنی عنصر قریب الوقوع بودن مهم نیست. آپوکالیپتیک بودن حال و هوای دیگری است. صرف اعتقاد به اینکه بهشت و جهنم و آخرت هست فضای آپوکالیپتیک ایجاد نمیکند. بنابراین استنتاج اینکه چرا اسلام یک جنبش آپوکالیپتیک است از اینجا میآید. فضا فضای آپوکالیپتیک است. این دین در این فضا به وجود آمده است و یک دینی است که آن را ساختند. یک عدهای آمدند دینی ساختند و خودشان را متعلق به ادیان ابراهیمی و ادامه مسیحیت و یهودیت میدانند بنابراین طبیعی است در فضای آپوکالیپتیک باشند. قرآن را میبینند که کلی در مورد قیامت صحبت کرده است و درباره قریب الوقوع بودن آن هم احادیثی پیدا میشود. من استدلالهایی میگویم تا ببینید بحث چگونه پیش رفته است. این ایده که اسلام یک جنبش آپوکالیپتیک بوده است خیلی سابقه ندارد، در جریانهای مطالعات قرآنی جدید خیلی شدت گرفته است. نه اینکه هیچ سابقهای ندارد، فرض کنید آخر قرن نوزدهم و اوایل قرن بیستم اشارههایی در آثار گولدزیهر یا نولدکه میبینید. به متونی که الان پیدا شده است دسترسی نداشتند و الان یک مقدار بیشتر میفهمند چقدر فضای منطقه حالت آپوکالیپتیک از نظر اعتقادی داشت. ولی با این حال اشارههایی وجود دارد.
الان شاید دهها مقاله و کتاب به همین عنوان نوشته شده است و تبدیل به عقیدهای شده است که خیلیها مانند یک چیز بدیهی با آن برخورد میکنند از جمله آقای فرددانر هم تا حدودی همین نگاه را قبول دارد. از کجا شروع شده است؟ از کتاب هاجریسم، کتابی که دهه هفتاد میلادی شروع یا اوج جریان تجدیدنظرطلب بود. اصل حرف تجدیدنظرطلبها چیست؟ حرفشان این است داستانی که برای ما مسلمانها تعریف کردند درباره اینکه اسلام چگونه به وجود آمده است را باید کنار بگذاریم. شما یک داستان شنیدید که پیغمبری در مکه بود بعد هجرت کرد و به مدینه رفت، به او قرآن نازل میشد، عثمان اینها را جمعآوری کرد. اینها هیچ اعتباری ندارد چون اینها حرفهایی است که مسلمانها زدند و دویست سال بعد از پیغمبر اینها را نوشتند و داستان ساختند. حسشان این است قومی هستند که فتوحاتی انجام دادند تبدیل به قدرتی در دنیا شدند و برای خودشان ریشه درست میکنند که ما از طرف خدا آمدیم.
مثلاً آقای ونزبرو میگوید تاریخی که مسلمانها تعریف میکنند تاریخ نجات است. یعنی تاریخنگاری مذهبی است که به شما بگوید خداوند در جهان چه کاری کرده است و ما چگونه وصل به خداوند هستیم؛ چگونه هدایت شدیم. این حرفها را میزند. مخصوصاً خلأ اسناد و مدارکی که از زمان حیات پیامبر طبق روایات خود مسلمانها تا زمان نوشته شدن سیرهها و پدید آمدن یا نگاشته شدن این داستان وجود دارد کمک میکند تا بتوانید خیالپردازیهایی بکنید و بگویید اینها حرفهای خود مسلمانها است. معمولاً حرفهای معتقدین آن دین در مورد خود آن دین خیلی صادق نیست چون اغراق میکنند، معجزهسازی میکنند و حرفهایی میزنند که نمیشود از نظر تاریخی خیلی به آن اعتنا کرد. این دیدگاه تجدیدنظرطلبانه سابقه نسبتاً طولانی دارد و در قرن نوزدهم هم از این حرفها زدند ولی مخصوصاً به صورت خاص و به حالت افراطی در ونزبرو بود که کتاب هاجریسم هم تحت تأثیر ایدههای ونزبرو به وجود آمده است. در هاجریسم چه کاری کردند؟ گفتند اگر قرار است اسناد و مدارکی که مربوط به این تاریخ اسلام است و مسلمانها گفتند را کنار بگذاریم چه چیزی را میتوانیم جایگزین آن کنیم؟ ببینیم غیرمسلمانها و افرادی که در حاشیه بودند و با مسلمانها برخورد میکردند چه چیزی شنیدند.
مثلاً در مورد حضرت مسیح یک تاریخنگار یهودی چیزی نوشته است، ما از طریق او میدانیم چنین اتفاقهایی نزدیک اورشلیم افتاده است. آیا مسیحیها و یهودیها که آدمهای باسواد اینجا بودند گفتند اینجا کانون فرهنگ جهانی بود؟ امپراطوری روم وجود داشت، اینها چه دیدند و چه گفتند؟ مسلمانها چگونه آدمهایی هستند؟ قبل و بعد از فتوحات اینها را دیدند، چیزی که ما مسلم میدانیم این است که جنبشی در خاورمیانه ایجاد شد، فتوحاتی انجام دادند، امپراطوری ساسانی را کلاً از بین بردند، مقدار زیادی از امپراطوری روم را فتح کردند و خیلی چیزهای آن را گرفتند و اورشلیم را که خیلی خیلی مهم بود اشغال کردند و تبدیل به بزرگترین قدرت زمین از نظر نظامی و علمی شدند. این قابل انکار نیست. میدانیم این اتفاقها افتاده است کم و بیش و تاریخ شروع آن و تا رسیدن به قدرت عبدالملک مروان تاریخنگاری شده است. کاری که در هاجریسم کردند مراجعه کردند به اینکه دیگران این را چگونه دیدند. استشهادهای آنها را میگویم که شواهدی که دارند در منابع سوریانی، مسیحی، یونانی، لاتین، قبطی یکی از قسمتهای جالب این کتاب است که در منابع غیراسلامی اینها در مورد مسلمانها چه گفتند.
برای من در اولین برخورد باورپذیر نبود ولی کم کم باور کردم. تقریباً در اکثر این منابع مسلمانها و این جنبش اسلامی به عنوان یک جنبش آخرالزمانی از آن یاد شده است و این پدیده را به عنوان یکی از نشانههای پایان جهان در نظر گرفتند، بارها در این متون تکرار میشود. میگوید اینها عقابهای خدا هستند که فتوحات آنها نشانه پایان جهان است. در جای دیگر میگوید عقابهای شهر. نشان دهنده این است که آخرالزمان نزدیک است. از اینکه آن فضا آپوکالیپتیک بوده است و مسیحیان و یهودیان این جنبش را به عنوان جنبش آخرالزمانی دیدند میشود به عنوان شاهد استفاده کرد که خود این جنبش آخرالزمانی است؟ مسلمانها اینگونه احساس میکردند؟ وقتی اورشلیم را میگیرند جهان به پایان میرسد؟ این احتیاج به شواهد درونی مسلمانها ندارد؟ معلوم است آنها در فضای آپوکالیپتیک زندگی میکنند و هر چیزی که ببینند به آخرالزمان ربط میدهند مخصوصاً اگر چنین چیز وحشتناکی را ببینند معلوم است پایان جهان نزدیک است! در وسط صحرا یک عده آمدند همه را میکشند و درو میکنند بنابراین آخرالزمان نزدیک است. مخصوصاً اینکه از طرف امپراطوری روم به آنها ظلم میشد و بدبخت شده بودند و اینها که آمدند بدبخت تر هم شدند. تازه اول بدبختی بود بنابراین فضای آپوکالیپتیک بیشتر اوج گرفته است.
این استدلال معتبر نیست که شواهد از متون غیراسلامی بیاورید که آنها تفسیرشان از فتوحات و ظهور اسلام آپوکالیپتیک بود و هیچ ربطی ندارد به اینکه آیا این دین آپوکالیپتیک است یا خیر. باید ببینید این دین به پیروان خودش چه میگوید. شما نمیتوانید به نویسندگان کتاب حاجریسم بگویید که در قرآن چنین فضایی وجود ندارد چون آنها قبول ندارند قرآن مبدأ این جنبش بود. کلاً کل تاریخ اسلام و منابع اسلامی از جمله قرآن را کنار میگذارند. تنها چیزی که داریم که ممکن است بتواند شاهد باشد برای اینکه جنبش آپوکالیپتیک است این است که از داخل ببینیم چگونه تعلیم میداد و چگونه نگاه میکرد.
[۰۱:۰۰]
بعد از اینکه این کتاب نوشته شد و خیلی هم شهرت پیدا کرد جنجال برانگیز بود. نه فقط برای این موضوع بلکه اصولاً یک بازنگری صد درصد از تاریخ اسلام ارائه دادند که قرآن در زمان پیامبر حتی در زمان عثمان هم وجود نداشت. بعضی از پیروان جریان تجدیدنظر طلب قرآن را به قرن دوم و اوایل قرن سوم ربط دادند و همینجور بالا بردند. چرا نسخهای از قرآن ندارم؟ میگویند اگر در خیلی از متنها نگاه کنید اشارهای به اینکه اینها کتابی به اسم قرآن دارند نشده است بنابراین احتمالاً وجود نداشت بعداً به وجود آمد. این یک پارادایم جدید است. پارادایم سنتیتر مطالعات قرآنی همچنان برقرار است و آدمهای بینابین هم داریم. تجدیدنظرطلب افراطی داریم، تجدیدنظرطلب میانهرو داریم، سنتی خیلی سنتی داریم، سنتی میانهرو داریم. بالاخره طیفی از یک سری پارادایم تشکیل شده است که در مطالعات قرآنی دانشگاهی آکادمیک کار میکنند.
موقعی که این کتاب نوشته شده بود بعضی از قرآنهای قدیمی مانند قرآن صنعا یا قرآن بیرمنگام که میبینیم خیلی قدیمی هستند هنوز کشف نشده بود و نمیدانستند که متون تا این حد قدیمی وجود دارد. اینها نظریه افراطی را تضعیف کردند. در آن زمان اولین جایی که آیات قرآن دیده میشد در قبة الصخره در بیت المقدس مربوط به زمان عبدالملک مروان روی چیزی شبیه کاشیکاری است و آیاتی از قرآن را آنجا نوشتند. اگر در دهه هفتاد میلادی بودید این اولین جایی است که شما از نظر تاریخی آیاتی از قرآن را میبینید که مکتوب شده است. یکی از مخالفین آنها گفته است چیزی که آن بالا نوشتند نشان میدهد در جمع مسلمانها چیزی هست که وارد فرهنگ جمعی مسلمانها شده است. من اگر یک پرچم درست کنم روی آن شعاری مینویسم که مردم با آن آشنا هستند و چیزی خودم اختراع نمیکنم و آن بالا نمینویسم. آیهای آنجا نوشته شده است در مورد حضرت مسیح است. مسیحیها آنجا زندگی میکردند و یک سری آیات مربوط به آنها بود، اینها در جماعت آنها وجود دارد بنابراین تثبیت شده است. شما باید بگویید تاریخ تثبیت آن برای قبل از این است نه اینکه در آن زمان که مینویسند تازه شروع به نگارش یک کتاب کردند و یک جمله آن را هم بالا نوشتند.
میخواهیم سعی کنیم تئوری در مورد اینکه قرآن و اسلام، معنی متن قرآن و جنبش اسلامی چه بود بگویم. از اینجا که شروع میکنید که وحی وجود ندارد و یک پدیده انسانی است بعد میرسید به اینکه در یک دوران و در تاریخ و جغرافیایی آمده است که به شدت آپوکالیپتیک بود و این هم در همان کامیونیتی مسیحی یهودی قرار داشته است پس این هم آپوکالیپتیک است. بعد میبینید شواهدی وجود دارد که دیگران درباره اینها به عنوان نشانههای آخرالزمان حرف زدند و همینطور این ادامه پیدا میکند. یک مشکلی اینجا پیش میآید، جنبش آپوکالیپتیک باید یک مسیح داشته باشد. یکی باید ظهور کند. اگر این دین در دوران باستان متأخر به وجود آمده است و تحت تأثیر آن فضا است تمام فضای آپوکالیپتیک بر مبنای ظهور مسیح میچرخد. چگونه است که در این دین ظهور مسیح معنی ندارد و مسلمانها هرگز اعتقادی به ظهور مجدد مسیح به این معنایی که مسیحیها و یهودیها دارند نداشتند؟ رفتند روایاتی پیدا کردند که حضرت علی گفته است که من مسیح این امت هستم. پس این جنبش مسیح داشت و مسیح آن حضرت علی بود!
چرا این مثال را ادامه میدهم؟ از یک جایی شروع میکنید و جلو میآیید و همینطور برای جاهای خالی که در تئوری شما میماند دنبال شواهد میگردید و واقعیت این است که بالاخره یک چیزی پیدا میشود. نهایت آن این است که من معادل برای مسیح پیدا کنم براساس یک کتاب پاره که معلوم نیست چه کسی نوشته است. بین شیعه و سنی کجا این چیز مهمی در تاریخ اسلام بود؟ ممکن است بگوییم دنبال این میگردیم شواهد بیشتر پیدا میکنیم، فعلاً این را به عنوان ایده مطرح میکنیم تا ببینیم چه میشود. ماجرای آپوکالیپتیک بودن جنبش دینی که اینجا اتفاق افتاده است به نظر من به شدت یک نظریه بدون شاهد است. واقعیت این است در یک فضای آپوکالیپتیک جنبشی به وجود آمده است که خیلی آپوکالیپتیک نیست. آپوکالیپتیک در همان حدی است که در قرآن میبینید. میگویند چرا مسلمانها حمله کردند و همه جا را گرفتند؟ دلایل آپوکالیپتیک داشت، چون میخواستند در پایان جهان اروشلیم دست آنها باشد. برای همه اینها شاید بتوان چند چیز پیدا کرد، بامزه است که همان جریانی که کل اسناد و مدارک حدیث و روایت و سیره را میگوید کنار بگذاریم جاهایی اگر لازم باشد چنگی به همین اسناد مدارک برای اهداف خاصی میزند. مثلاً جایی چیزی در مورد حضرت علی گفته شده است و آن را معتبر فرض میکند.
این مثالی است از اینکه تمام چیزی که شما میبینید و همه چیزهایی که میپرسید و دنبال آن هستید تحت تأثیر این قرار میگیرد که چگونه به ماجرا نگاه میکنید. چون نمیتوانید باور کنید و معقول نیست که باور کنید این جنبش تافته جدابافتهای است بنابراین باید برید به سراغ اینکه شباهتهای آن را پیدا کنید و نظریههایی بسازید که این را در قالب جنبشهای مسیحی و یهودی دوران باستان متأخر بتوانید ببینید. آدمی که معتقد به وحی است با اینکه این جنبش یک تافته جدابافته باشد مشکلی ندارد.
۳-۲ داستانهای کتب مقدس و آپوکریفا در قرآن، نمونه تناقض پیشفرضهای پارادایمی و فکتها
مثالی که قبلاً گفتم و به عنوان مثال دوم میگویم: یکی از شگفتیهایی که در مورد متن قرآن وجود دارد این است که متن قرآن به داستانهای نقل شده در تورات و انجیل اشاره میکند و داستانهایی که نقل میکند با چیزی که در تورات و انجیل است تفاوتهایی دارد. در طول تاریخ اگر نگاه کنید قبل از قرن اخیر، نگاه سنتی قبل از ماجرای تجدیدنظرطلب، روایت کلی مسلمانها در مورد دین اسلام را قبول داشتند. میگفتند پیامبر حشر و نشری با یک عده مسیحی و یهودی داشت و چیزهایی شنیده است و اینها را نوشته است و اختلافها هم مربوط به این میشود که چیزهایی یادش رفته است و کم یا زیاد نوشته است. تغییراتی در آنها داده است و گاهی ممکن است تغییرات عمدی باشد به دلیل اینکه به هدف خاصی برسد. مثلاً اسحاق را به اسماعیل تبدیل کرده است تا بگوید جد ما ذبیح بود.
تا جایی اینگونه به نظر میرسید. بعد همینگونه جلو رفتیم دیدیم تمام چیزهایی که در قرآن هست در کتابهای آپوکریفا هست. کتابهایی که کنار گذاشته شدند و غیررسمی شناخته شدند یا به اصطلاح مسیحیها میگویند فرقههای مرتد هستند که اناجیلی غیر از انجیلهای چهارگانه را دارند و از آن به عنوان کتاب مقدس استفاده میکنند که اکثراً منقرض شدند ولی در آن زمان وجود داشتند. در آن کتابها داستان مریم تفاوتی با انجیل دارد که شبیه داستان چگونه باردار شدن مریم و متولد شدن عیسی است. داستان سلیمان در قرآن نکاتی دارد که در بایبل نیست ولی در فلان کتابی که در فلان جا پیدا شده است وجود دارد. همینجور میبینید بیش از صد مورد جزئیاتی است که در کتاب مقدس رسمی مسیحیها و یهودیها نیامده است و با آن خیلی آشنا نبودند ولی بعد در اطراف و اکناف پیدا شده است که اینها منشأهایی در آپوکریفا دارند. این یک مشکل جدی ایجاد میکند. چگونه ممکن است یک نفر به همه آپوکریفاها دسترسی داشته باشد؟ آن هم کجا! در صحرای عربستان که طبق چیزی که غالباً به آن اعتقاد داشتند کامیونیتی مسیحی به آن صورت وجود نداشت، نزدیکترین مسیحیها در نجران زندگی میکردند یا در اتیوپی بودند. جدای از این، تمام این فرقهها به دلیل اختلافهایی که باهم داشتند خیلی باهم ارتباط نداشتند. اگر مسیحیها در مکه زندگی میکردند یا یهودیها در آنجا بودند نود و نه درصد آنها استاندارد بودند و کتاب آنها همینی بود که الان میبینیم یا خیلی نزدیک به این و شاید با یک کتاب آپوکریفا هم آشنا بودند. ولی اینگونه نبود که دایرةالمعارف کتب آپوکریفا داشته باشند تا کسی بتواند از آن استفاده کند. الان در شرایطی هستیم که میتوانیم دایرةالمعارف آپوکریفاها را بنویسیم و بگوییم این داستانها با این تفاوتها در این کتابها آمده است.
با فرض اینکه این کتاب انسانی است چگونه میتوان این مشکل را حل کرد؟ باید بگویید این کتاب در محیطی به وجود آمده است که پر از فرقههای دینی بود. میشود گفت آن تصور تصوری است که برای ما ساختند که مکه جایی بود که همه مشرک بودند، از کجا میدانیم؟ میتوانیم فرض کنیم اینگونه نبود و آنجا فرقههای مختلف یهودی مسیحی وجود داشتند بنابراین دسترسی به این داستانها به صورت شفاهی و کتبی امکان داشت. کاری که پیغمبر و پیروان او در تألیف قرآن انجام دادند این است که اینها را باهم تلفیق کردند و داستانهای جدیدی را به وجود آوردند که عناصری از هر کدام از آنها در آن وجود دارد. عمداً یا غیرعمدی بودن بحث جدایی است. مسئله این است که این اطلاعات چگونه به مسلمانهایی که میخواهند این قرآن را به وجود بیاورند منتقل شده است. این یک راه حل است و خود خانم پاتریشیا کرون در این مورد تحقیق کرده است و جواب او منفی است. از شواهد تاریخی سعی میکند نشان بدهد حتی مکه از آن چیزی که مسلمانها میگویند متروکتر بود.
[۰۱:۱۵]
مستقلاً یک کتاب نوشته است بعد از کتاب حاجریسم. یکی از استدلالهای ایشان این است که میگوید تمام نقشههای یونانی و رومی و چیزهایی که از قبل از ظهور اسلام باقی مانده است را ببینید یک جا نیست که یک نقطه به اسم مکه علامت گذاشته باشند. در حالیکه بین یونانیها و عربستان تجارت وجود داشت، رومیها و فلان منطقه رفت و آمد داشتند. اینکه یک جایی یک کامیونیتی سرزنده دینی در مکه و اطراف مکه وجود داشته باشد که بتواند چنین اتفاقی در آنجا افتاده باشد خیلی دور از ذهن است و از نظر تاریخی با شواهد نمیخواند. بنابراین چه کار باید بکنیم؟ خانم پاتیشن کرون میگوید قرآن برای آنجا نیست، قرآن را به آنجا نسبت دادند. قرآن باید در منطقه شام یا اردن به وجود آمده باشد. اینجا است که در آن زمان این فرقهها خیلی رفت و آمد میکردند و هنوز ممکن بود به داستانهای آنها شفاهی یا کتبی دسترسی داشته باشید. بنابراین باید محل ظهور اسلام را تغییر بدهید. نمیخورد به اینکه آنجا ظهور کرده باشد و آنجا چنین اتفاقی نمیافتد.
نمیخواهم بگویم تنها انگیزه خانم کرون یا آقای کوک در آن کتاب یا آثار بعدی خودشان میگویند این است ولی واقعاً به صراحت یک جایی خانم کرون میگوید مشکلی است که باید حل شود. اطلاعاتی که در قرآن هست از کجا است؟ یک ارتباط قوی با فرقههای مسیحی و یهودی لازم است. باید ببینیم در چه جغرافیا و در چه تاریخی ممکن بود، بالاخره این اتفاق افتاده است. شما بگویید در قرن دوم قرآن تدوین شده است. بالاخره کجا تدوین شده است؟ بعد از فتوحات مسلمانها به اینجا آمدند و با مسیحیها و یهودیها و انواع فرقهها بودند و به اورشلیم رفتند و آنجا مرکز همه این ادیان است. بنابراین این اطلاعات را جمعآوری کردند و تبدیل شده است به اطلاعاتی که در این کتاب میبینید. مثلاً در داستانها یا بعضی از چیزهای دیگر اختلافها منشأیی در فرقه دیگری دارند. باز ببینید از اینکه در آن پارادایم فکر میکنم به چه چیزهایی میرسم. تمام استنتاجهای من براساس این است، اگر اعتقاد به وحی داشته باشم پرسشی وجود ندارد که چگونه این اطلاعات رسید. همانی که آن داستان را تعریف کرده است این داستان را هم تعریف کرده است. بنابراین داستان این است در قرآن میبینم و بعضی از جاها ممکن است یک چیزی جا افتاده باشد و آن فرقه مسیحی آن نکته را یادداشت کرده است و این یکی نکرده است. مشکلی نداریم وسط بیابان بی آب و علف پیغمبر ظهور کرده باشد. میگوییم به او وحی شده است و اطلاعات را از بالا میگرفت.
پارادایم من را به سمت تئوریهایی میبرد که بگویم محل ظهور اسلام اینجا نبود و تاریخ آن را عوض کنیم. مسئله اینگونه نیست که بگویم در مورد ماورای طبیعت قضاوت نمیکنم. مانند فیزیک و شیمی نیست که بگوییم این مسئله را به عنوان یک چیز حاشیهای کنار بگذاریم و کاری به آن نداشته باشیم. تمام چیزی که میگویید براساس دیدگاه خودتان میگویید و براساس آن استنتاج میکنید و فکت را رد میکنید. یک مثال در مورد پرسشها میزنم که چگونه مباحث تحت تأثیر این قرار میگیرند که من با چه پارادایمی به مسئله نگاه میکنم. از اولین مطالعات جدی در مورد قرآن که در قرن نوزدهم مطالعات آکادمیک شروع شده است تا همین الان یکی از پرسشهایی که خیلی به آن علاقه نشان دادند و جزء پنج تا مسئله اصلی مطالعات قرآنی بود کرنولوژی و نوشتن قرآن است. نولدکه که آدم بسیار معتبری در مطالعات آکادامیک است، اولین کسی است که کتاب تاریخ قرآن نوشته است و کتاب ایشان همچنان چاپ میشود و اعتبار دارد. جهد عظیمی در آن کتاب کرده است برای اینکه بگوید سورهها به چه ترتیبی نازل شدند.
پذیرفتند قرآن قطعه قطعه به وجود آمده است بعد کنار هم چیده شده است. بنابراین قطعهها از نظر تاریخ باهم پس و پیش هستند و ما باید بفهمیم کدام اینها زودتر و کدام دیرتر آمده است. برای خود مسلمانها هم از اول که علوم قرآنی شروع شده است این پرسش به دلیل مسئله ناسخ و منسوخ مطرح بود. نکته این است اگر شما به منشأ الهی قرآن اعتقاد داشته باشید مسئله اینکه اینها به چه ترتیبی نازل شدند خیلی برای شما کمرنگ است، نه اینکه وجود ندارد بلکه کمرنگ است. چرا؟ چون فکر میکنید چیزی که مهم است این است که ترتیب قرآن این بود و این سورهها تشکیل شوند. تقریباً همه مسلمان روی اینکه پیامبر گفته است این قطعه را اینجا بگذارید یا آنجا بگذارید و سورهها تشکیل شدند و به ترتیبی در قرآن چیده شدند که آن ترتیب هم شاید خیلی اهمیت نداشته باشد توافق دارند. بنابراین در مطالعه کلی پیام قرآن اینکه کدام اول یا آخر آمده است یک ترتیبی داشت. این کتاب کتاب الهی است. خیلی از مسلمانها اینگونه فکر میکنند که اگر قرار بود ترتیب آن خیلی مهم باشد براساس همان ترتیب مینوشتند. بعضی از روایات شیعه میگوید حضرت علی براساس ترتیب نزول نوشته است. شخصاً باور نمیکنم.
غیر از مسئله ناسخ و منسوخ که یک مسئله کاربردی فقهی بود مسلمانها خیلی اهمیتی به کرنولوژی نمیدادند چون برای همین مجلد قرآنی که دست آنها بود با همین سورهها خیلی اعتبار قائل بودند. ولی اگر تاریخی بخواهید نگاه کنید خیلی اهمیت دارد که اینها چگونه نازل شدند. اگر قبول ندارید که شخصی به اسم پیغمبر در طی بیست و سه سال کتاب را آورد باز باید کنجکاو باشید چگونه در طی هشتاد یا صد سال مسلمانها این را به وجود آوردند. برای اینکه میخواهید این را با وقایع تاریخی و تاریخ اطراف خودش مربوط کنید. بنابراین ممکن است کرنولوژی برای شما خیلی اهمیت پیدا کند. احساس من این است در پارادایم مطالعات تاریخی انتقادی خیلی برای قرآن به این شکل موجود اعتبار قائل نیستند. اگر به ترتیب نزول بود برای آنها اعتبار بیشتری داشت چون تبدیل به پدیده تاریخی میشد که در بیست و سه سال یا هشتاد یا صد سال نگارش شده است بنابراین خوب میشود زیر و بمهای آن را درآورد که به چه چیزی مربوط است و از اول چگونه بود و نقاط عطف تغییر رفتار مسلمانها چه بود و الی آخر.
بنابراین اینکه ذهن من برود به سراغ اینکه چه چیزی را بیشتر یا کمتر مطالعه کنم بستگی به این دارد که به این کتاب چگونه نگاه میکنم. به این راحتی نمیتوانید اختلاف بین این پاردایمها را در پرانتز بگذارید و بگویید سعی میکنم نگاه مشترکی داشته باشم. بحث من تا اینجا اینگونه بود که انگار مشکل اصلی این است که ما وحی را قبول داشته باشیم یا قبول نداشته باشیم. یکی از کشفیاتی که مخصوصاً در سالهای اخیر خیلی اهمیت داشت و در دهههای اخیر خیلی مهم شده است و احتمالاً شاید شنیده باشید و مربوط به کتاب معروفی است که در نوع خودش کتاب جنجال برانگیزی بود این بود که خیلی از لغات قرآن ریشههای سریانی دارند و این خودش از شواهد این است که این کتاب در محیط عربستان به وجود نیامده است. چون یک سری لغات در قرآن هست که ریشههای آنها خیلی به واژههای عربی نمیخورد ولی واژههای مشابه در متون سریانی پیدا شده است. بنابراین به نظر میرسد وام گرفتن این لغات از سریانی پدیدهای است که احتیاج به توجیه دارد.
حضار: کلمه قرآن هم انگار اینگونه است.
استاد: یکی از کلمات هم قرآن است، خود مفسرین در مورد اینکه معنی آن چیست اختلافهایی داشتند ولی در سریانی واژهای شبیه به قرآن وجود دارد که به معنای کتاب دعا یا متن دینی به کار میرود. نه فقط در این پارادایمهای موجود مفروضاتی در مورد طبیعت و ماورای طبیعت وجود دارد بلکه مفروضاتی در مورد انسان وجود دارد، مفروضاتی در مورد زبان وجود دارد. یک دیدگاه عرفی وجود دارد که اگر من ببینم واژهای آنجا است و مشابه آن اینجا آمده است این از آن وام گرفته است. اولاً بند دوم استدلال آقای دانر را به خاطر بیاورید که میگفت تاریخنگار ناچار است فرض کند انسانهایی که در گذشته زندگی میکردند مانند ما هستند، برای ما قابل درک هستند. بنابراین اینکه من خودم انسان را چه میدانم را وارد کار میکنم. فرض کنید نظریات یونگ را پذیرفتید و به خدا هم اعتقاد ندارید ولی به چیزی تحت عنوان ناخودآگاه جمعی اعتقاد دارید، اعتقاد دارید به اینکه اساطیری که در اطراف و اکناف کره زمین مشترک هستند و وجود دارند در اثر قرض گرفتن به وجود نیامدند بلکه در اثر تجلی ناخودآگاه جمعی که بین همه انسانها مشترک است به وجود آمدند. بنابراین صرف اینکه من چیز مشترکی ببینم که آن داستان در مکزیک هست و در عربستان هم هست فوری نمیگویم پس یک نفر از مکزیک به اینجا آمده است و یک نفر از عربستان به مکزیک رفته است. اگر اساطیری را در اطراف و اکناف دنیا ببینم که در کتابی جمع شدند فوری نمیگویم این طرف به سفر دور دنیا رفته است یا در یک جامعه زندگی میکرد که همه این افسانهها بودند. اگر اعتقاد داشته باشم چیزی به اسم ناخودآگاه جمعی وجود دارد یک راه دیگری برای این اشتراک قائل هستم که بعضی از این اشتراکها نتیجه تجلی چیز مشترکی هستند که بین همه انسانها مشترک است.
در مورد زبان آیا یک زبان معیار کاشف هستی وجود دارد یا زبان یک چیز کاربردی است که برای ارتباط بین انسانها ساخته شده است؟ این یک دیدگاه نسبت به زبان است. دیدگاه دیگر این است که زبان چیز عمیقی است که در طبیعت و در جهان خلقت جایگاهی دارد بنابراین واژگان درست و غلط معنی دارد، ممکن است یک نفر در عربستان از واژهای استفاده کند به یک معنای جدیدی و تغییری ایجاد کند. کتابی که در عربستان نوشته شده است لزوماً این معنی را نمیدهند که این واژگان را به همان معنایی به کار میبرد که آنجا به کار میرفت.
[۰۱:۳۰]
اگر شما به وحی اعتقاد داشته باشید واژگان قرآن میتوانند گسترهای داشته باشند که با واژگان یهودی-مسیحی که آنها هم از نتیجه وحی بودند اشتراکاتی پیدا کنند. بنابراین برای من به عنوان آدمی که اعتقاد به وحی دارم اشتراک بین الفاظی که بین جامعه یهودی – مسیحی با اسلام وجود دارد نشانه خیلی خوبی است از اینکه این فراتر از محیط عربستان بود. آنها چگونه به ماجرا نگاه میکنند؟ باز باید اینجا لینکهایی بین سریانیها و کسانی که قرآن را تألیف کردند پیدا کنیم. پارادایم اینگونه است: اول یک سری داستانهای مشترک میبینید و به این نتیجه میرسید که لابد در یک جامعه یهودی مسیحی در بالا به وجود آمده است و پایین نیست. یک دفعه میبینید که چند واژه سریانی در قرآن هست و این بیشتر تأیید میشود که عجب کشفیاتی میکنم که به این میخورد این آنجا است. پارادایم همیشه اینگونه است. شما بنا بر مفروضاتی که نمیخواهید به آنها دست بزنید دارید تئوری میسازید و جلو میروید. بالاخره همیشه اینگونه است که شواهدی برای تأیید تئوری خودتان پیدا میکنید. ممکن است احساس کنید در پارادایم درستی کار میکنید در حالیکه سی پارادایم موازی میتوان چید که شاید سادهتر از پارادایم شما توجیه میکنند. اول احتمالاً در اثر یک اشتباه فکر کردید محیط به وجود آمدن قرآن آنجا است و بعد این واژهها را در آن پیدا کردید.
میخواهم قدرت پارادایم را به شما نشان بدهم، فرض کنید چیزی مانند خمره نجع همادی در مکه یا مدینه پیدا شده است و در آن یک کتاب قرآن خیلی شبیه چیزی که ما داریم یا دقیقاً مانند همین باشد. رادیوکربن زدند معلوم شد مربوط به زمان پیغمبر است. چه اتفاقی میافتد برای مطالعاتی که انجام میشود؟ کسانی که میگفتند جامعه سرزنده خوبی از یهودی و مسیحی در اطراف مکه یا مدینه زندگی میکردند برنده میشوند. کسانی که میگفتند قرآن جای دیگری نوشته شده است بازنده هستند. ذرهای فکر نکنید که کسی فکر میکند شاید کل پارادایم یک ایرادی دارد. الان هستند کسانی که مخالف این ایده هستند و میگویند قرآن برای مکه هست و آنجا یهودیها و مسیحیها زندگی میکردند. دفعه قبل گفتم قبرستانی پیدا کردند، یک نفر در قرن سوم هجری در کتاب خودش نوشته است که یک نفر گفته است در سفری که به مکه داشتم در اطراف مکه قبرستانی پیدا کردیم که صلیب داشت و مربوط به مسیحیها بود. شاهد خیلی مهمی است که آنجا جامعه سرزنده مسیحی بود!
این مثالها را میزنم برای اینکه بعضیها فکر میکنند این پارادایمها را میتوان در پرانتز گذاشت و مانند فیزیک است، کاری نداریم دریا شکافته شد یا ماورای طبیعت دخالت کرد، چیزی که به عنوان تاریخدان میگوییم این است که عدهای آمدند و در زمانی از اینجا عبور کردند. وارد جزئیات اینکه چگونه عبور کردند نمیشویم. اگر هم چیزی را بدانیم این را نمیدانیم که برای آسمان بود یا از زمین بود. واقعیت این است که اینگونه نیست، کل مطالعات به وسیله پارادایم هدایت میشود، چه چیزی میپرسید و چگونه استدلال میکنید و دنبال چه چیزی میگردید. وقتی آزمایشهای فیزیک Theory laden هستند درباره بحث تاریخی و مطالعات دینی معلوم است این ایده صدق میکند. همه بینشهایی که پشت ذهن شما است که خیلیها را نمیدانید مانند مفروضاتی در مورد انسان و زبان دخالت میکند. مارکسیستها در مطالعات خودشان خوبیهایی داشتند، میدانستند براساس کدام تئوری کار میکنند. پنهان نمیکردند. یعنی پارادایم برای آنها روشن بود و آشکار هم میگفتند. ایده من به عنوان مارکسیست این است: دین ظاهر شده است، عوامل اقتصادی. دین از بین رفته است، عوامل اقتصادی. هنری به وجود آمده است باید ببینیم تحولات اقتصادی چگونه بود.
در آن پارادایم هم نگاه کنید خیلی چیزها در مورد انسان و زبان ناگفته است و ادهاک یک چیز عرفی در ذهن آدمها هست که آن را اعمال میکنند. مخصوصاً بند دوم استدلال آقای دانر خیلی خوب این را روشن میکند. آن انسانها مانند ما هستند بنابراین اینکه ما چی هستیم تأثیر میگذارد، اینکه چه تصوری از خودم دارم تأثیر میگذارد که چگونه آنها را ببینم. همین الان هم اختلاف داریم که ما چه هستیم. همین الان هم فکر میکنم در زندگی خودم معجزاتی دیدم بنابراین اینکه در آن دنیا آن هم معجزاتی دیدند از نظر من خیلی طبیعی است. شما فکر میکنید معجزه وجود ندارد و خودتان هم ندیدید و فکر میکنید آنها هم ندیدند. در مورد اینکه چه هستیم هزار جور اختلاف داریم و اینها تأثیر میگذارد وقتی به رفتار انسانها در تاریخ نگاه میکنیم که چگونه تحلیل کنیم و چگونه در مورد آن فکر کنیم. چیزی که میخواستم از ذهن شما خارج کنم این بود که میشود این وسط زیرآبی رفت. آخر مقاله آقای دانر بعد از اینکه آن حرفها را میزند سعی میکند بگوید کاری به این کارها نداریم. کار تاریخدان این معنی را ندارد که ماورای طبیعت را نفی کند. به نظر من واقعاً رئالیستی نیست.
آیا جایی ممکن است وجود داشته باشد که کلاً این بحثها را کنار بگذاریم و مشترک کار کنیم؟ بله. کار کردن روی نسخههای خطی باقی مانده از قرآن چیزی است که ربطی به این ندارد که این کتاب را انسانی فرض میکنید یا ماورای طبیعی فرض میکنید. پروژهای که الان در دانشگاه برلین انجام میشود مربوط به یک سری صفحات است و آزمایش رادیوکربن اسلامی و وحیانی و این پارادایم و آن پارادایم ندایم، این کار مشترک بین همه کتابهای دنیا است. یک سری نسخ خطی داریم میخواهیم اینها را جمعآوری کنیم و ببینیم کدامیک از اینها قدیمیتر است و کدام جدیدتر است. اینکه کدام قدیمیتر است از رادیو کربن و خطاطی، شیوه نگارش، از جنس کاغذ و مرکب و… ضوابط علمی دارد که مستقل از این است که چه ایدهای دارم که زبان چیست یا کتاب چیست. لااقل در مطالعات قرآنی این قسمت مشترک است بنابراین احتمال اینکه جاهایی که به معانی خیلی ربط ندارد و فیزیکالتر است بدون دغدغه کار مشترک انجام بدهید بیشتر است.
مانند کاری که الان آقای بهنام صادقی و محسن گودرزی در استنفورد کردند که لایه زیرین قرآن صنعا را خواندند. آنجا یک چیزی نوشته شده است و بخشی از مطالعات قرآنی جنبه فیزیکال آن است که اینجا چه نوشته است و با یک روشهایی قسمت زیر آن را پررنگتر کنم و تلاش کنم آن را بخوانم و منتشر کنم تا دیگران هم آن را ببینند و بتوانند نظر بدهند. این قسمتها که خیلی جنبه فیزیکال دارد و معنا و تفسیر در آن نیست به نظر میآید قسمت مشترک همه مطالعات است. ولی به محض اینکه وارد مفاهیم و تفسیر و توجیه میشوید اینها شاید مسئله اصلی مطالعات قرآنی است که منشأ کجا است و اسلام چگونه به وجود آمده است. این کاملاً سؤالی است بسته به اینکه اسلام چیست، انسانی است یا نیست؟ زمین تا آسمان فرق میکند که دنبال چه چیزی بگردم و در چه محدودهای میتوانم تئوری ارائه بدهم.
۴- نتیجه بحث و ادامه جلسات
چیزی که در آخر گفتم شاید سرنخی برای بحثهای جلسه آینده باشد. اولاً مروری میخواهم بکنم که مطالعات قرآنی در طول تاریخ چگونه بود. شاید یک ساعت وقت بگذارم از اولین چیزی که میشود تحت عنوان مطالعات قرآنی گفت تا قرن نوزدهم و از آنجا تا قرن بیستم و این اتفاقهای اخیر کلیاتی به شما بگویم تا به شما نشان بدهم مطالعات قرآنی در غرب پارادایمهای متعدد دارد و باهم تفاوتهایی دارد. در مورد مسلمانها هم سعی میکنم به شما نشان بدهم اینگونه است. اصلاً اینگونه نیست که شما بگویید دیدگاه سنتی مشترک بین مسلمانها وجود دارد. اگر یک تعداد پارادایم را کنار هم بگذارید یک طیفی تشکیل میدهند از سنتیترین نوع نگاه به قرآن تا آوانگاردترین نوع نگاه به قرآن که پیغمبری وجود نداشت و کلاً داستانی ساختند و کتابی نوشتند بعد از اینکه فتوحاتی کردند و اول فتوحات کردند بعداً صاحب دین شدند نه اینکه اول صاحب دین شدند بعداً فتوحات را انجام دادند.
وقتی طیف اینها را ببینید سعی میکنم نشان بدهم مقداری میشود مسائل مربوط به اینکه ماورای طبیعت وجود دارد یا خیر را در پرانتز بگذاریم و نه اینکه به اشتراک برسیم ولی موضوع صحبت را از اینکه وحی وجود داشت یا خیر به سطح عملیاتیتر بیاوریم. شاید خیلی روشن نباشد منظور من چیست، هدف چیست؟ به نظر من فایده تمام بحثهای فلسفی اطراف یک دیسیپلین علمی در یک جمله این است که آدمی که یک کار علمی انجام میدهد بداند و خودآگاه شود که براساس چه دیدگاههایی کار خودش را انجام میدهد. به نظر من نتیجه آن این است که اگر در یک پارادایمی مفروضات خودم را میدانم و براساس آن نگاه میکنم و جلو میروم و به مشکلاتی برخوردم و تئوریهای من پیش نرفت و خودآگاه باشم که پارادایمهای دیگر را هم ببینم شاید بتوانم قضاوت کنم در مورد کار خودم که موفق بودم یا خیر. سنجش موفقیت پارادایمها به این برگردد که کدامیک در توجیه چیزهایی که با آن سروکار داریم موفقتر هستند. نه مانند استدلالی که جلسه قبل آوردم که بگوییم تنها راه است. بدترین نوع کار علمی این است که در یک پارادایم باشید و احساس شما این باشد هیچ پارادایم دیگری وجود ندارد یا نباید وجود داشته باشد. هنجاری بگویید این تنها شیوه مطالعه علمی است که وجود دارد.
[۰۱:۴۵]
اگر اینگونه فکر کنید تا ابد اگر همه چیز به تناقض برسد شما به پارادایم خودتان شک نمیکنید. کار آدمی که از بیرون به فعالیت علمی یک عده افراد میکند و خدمتی که میتواند به آنها بکند این است که به آنها نشان بدهد اینجا ده پارادایم هست و یک طیف تشکیل میدهند و شما اینجا قرار دارید. اینها موفقیتهای شما است. اینجایی که شما مشکل دارید آن یکی ندارد، فضای ذهنی آدمها نسبت به اینکه چه کاری میکنند یک مقدار روشنتر میشود. اینکه بشود پارادایم مشترک درآورد که همه راضی باشند به نظر من واضح است ممکن نیست. فکر میکنم جلسه آینده را با مرور تاریخ مطالعات قرآنی شروع میکنم. تا نیمه دوم طیف پارادایم و اینکه چه چیزی را میتوان در پرانتز گذاشت و چه چیزی را نمیتوان گذاشت بگویم.
پرسش و پاسخ
حضار: یک سؤال دارم نمیدانم چقدر مربوط است، بحث کار علمی نیست. آدمها در زمانی که معجزه میدیدند چقدر این تصورات آنها یا بینش آنها نسبت به دنیا روی اینکه بفهمند این معجزه است مؤثر بود؟ دو علت دارم. یکی اینکه قرآن برای ما معجزه پیغمبر است و اینکه در قرآن یک سری آیات مبینات است انگار یک سری چیزها از نظر خدا خیلی واضح است. ولی انگار همان موقع پیغمبری معجزه میآورد یک سری گفتند سحر است. انگار نگاه طرف این بود که همه چیز مادی است.
استاد: موضوع قرآن را کنار بگذارید، اصولاً معجزات اینگونه بودند که طرف راه فراری نداشت. حتی فرعون هم بعد از دیدن یک تعداد معجزه انکار را کنار گذاشت. در مورد روایت قرآن صحبت میکنیم. شما فرض میکنید معجزه وجود داشت و همین معجزاتی که در قرآن به آن اشاره شده است وجود داشتند. ماجراهایی مانند شتر صالح و معجزات حضرت موسی و چیزهایی که حضرت عیسی انجام میداد برای کسانی که شاهد معجزات حضرت عیسی بودند راه فراری باقی نمیگذاشت. نکته این است که معجزات مطابق با خواست آن مردم یا دانش مردم به آنها ارائه میشد. تبدیل عصا به مار را حضرت صالح برای قوم خودش انجام نداده است، موسی انجام داده است در فضایی که ساحرها هستند. جایی که قانع کننده است این است که ساحرها سجده میکنند و مردم میبینند و وقتی اینها میگویند سحر نیست پس سحر نیست و الی آخر. ارائه معجزه به یک آدم یعنی اینکه به حالت بینه برسد. شما میدانید که این اتفاقی که افتاده است معجزه است. نمونه خیلی واضح این است که از پیغمبر خودشان یک چیز عجیب و غریب میخواستند و آن کار را برای آنها انجام میداد. خودتان میگفتید اگر این را ببینم ایمان میآورم بعد وقتی آن کار اتفاق میافتاد طرف چارهای نداشت به غیر از اینکه ایمان بیاورد ولی مکانیسمهای خودفریبی و مقاومت باعث میشود بعد از مدتی فراموش کند و بگوید اشتباه کردم. آدمهایی پیدا میشدند و خدشههایی وارد میکردند و مسئله را در ذهن آدمها تبدیل به شک کنند.
کسانی مشمول این میشدند که چون معجزه دیدند اگر ایمان نیاوردند عذاب شوند که بینه برای آنها ظاهر شده باشد. اعتقاد ما در مورد معجزه این است اگر شتر صالح را دیدند و خواستند این کار انجام شود او هم در این حد شگفتانگیز انجام داد الان اگر این را از ذهن خودشان پاک کنند مشمول عذاب میشوند. معجزات اینگونه بود، این اصطلاح را علمای ما به کار میبرند که میگویند قرآن معجزه آخرالزمان است. آخرالزمان در بحثهای دینی مسلمانها یعنی از زمان نزول قرآن تا زمانی که قیامت برپا شود. قرآن آمده است و معجزهای نرم است و قرار نیست کسی عذاب شود، این معجزه از آن نوع نیست که شما اگر در معرض آن قرار بگیرید و ایمان نیاورید نابود میشوید. چون فرهنگی است. مانند شتر صالح نیست، قاطعیتی که باید داشته باشد که هر کسی ببیند ایمان بیاورد در قرآن نیست. عرفا میگویند جزء رحمة للعالمین بودن پیامبر این است که معجزه او این ویژگی را دارد که در عین حالیکه برای افرادی میتواند ایمان قاطع ایجاد کند ولی برای افرادی که ایمان ایجاد نمیکند عذاب ایجاد نمیکند و حالت بینابین دارد.
حضار: از آن اینگونه برنمیآید و مشکل آن همین است. اگر یک کار علمی روی قرآن انجام بدهید و به مشکلی خورد ببینم یکی دیگر با طرز فکر دیگر، اگر در همین طرز فکرها میچرخید ته آن درنمیآید این معجزه است.
استاد: اگر حرف شما این است که کسی به معجزه بودن قرآن پی نبرده است و نمیبرد اشتباه میکنید. ولی اینکه از طریق مطالعات علمی نمیشود درست میگویید و قرار هم نیست دربیاید.
حضار: سوره شعراء میگوید گردن آنها خم شود این حالت را ندارد.
استاد: واقعاً ندارد. عرفا میگویند جزء وجوه رحمة للعالمین بودن است. انگار معجزهای هست ولی پردهای وجود دارد. انگار شما معجزهای را ببینید ولی از پشت یک پرده است که شفاف است، آنقدر هم واضح نیست که اگر منکر آن شوید عذاب شوید. ولی همانطور که در ابتدای صحبت گفتید هیچ ربطی به بحث ما نداشت، به جلساتی که در دانشگاه شریف در مورد معجزه بود ارتباط داشت.
حضار: وسوسهای وجود دارد این مطالعات در فهم قرآن خیلی کمک میکند حتی اینکه فلان واژهها ریشههای سریانی دارد یک اتصالی ایجاد میکند به یک فرهنگی و آن فرهنگ یک چیزی به ما میدهد. اما یک چیزی که مقابل این من را اذیت میکند این است که این آدم امی است آدم انتلکتوالی نیست که اطلاع از فرهنگ و دانشهای مختلف داشته باشد. انگار این پیشنهاد را میدهد که خیلی بیشتر امتناع فهم خود را در قرآن بگذارید مانند بررسی واژگانی که بود در قرآن که مثلاً تقوا دچار چه تحولاتی میشود. انگار امی بودن این پیشنهاد را میدهد که خیلی نخواهید این را به چیزهای مختلف متصل کنید چرا؟ چون امی بود. چیزی که از دل این بیرون میدهم خیلی باید در خود کتاب باشد.
استاد: چه چیزی شما را اذیت میکند؟
حضار: تقابل این دو.
استاد: این ایده که کلمه قرآن در سریانی یک مشابهی دارد پس معنی این را از آنجا بگیریم اشتباه است. من این را تأیید نکردم. چه چیزی شما را اذیت میکند؟
حضار: من این وسوسه را دارم.
استاد: اگر معتقد باشید که جهان یک زبانی دارد و انگار یک زبان الهی وجود دارد که حقایق را با آن بیان کنید – مثلاً تقوا مفهومی است که در درون خودمان میتوانیم رفرنس آن را پیدا کنیم – مهم نیست از چه ریشهای و در چه زبانی باشد، یک کلمه سریانی بیاورم در قرآن جای کلمه تقوا بگذارم و آن را صرف کنم، آدمی که قرآن را میخواند و یک رفرنس در درون خودش نزدیک به این دارد از نحوه استعمال خودش معنی تقوا را میفهمد که به چه چیزی اشاره میکند.
حضار: نقطه استارت را میگیرد.
استاد: نقطه استارت را باید از کجا بگیرد؟
حضار: با ایکس فرق دارد.
استاد: بله با ایکس فرق دارد. این قرآن که آنجا بود هم ریشه آن کلمه قرائت وجود دارد. اینکه یک واژه سریانی آنجا وجود دارد که خیلی تلفظ آن شبیه قرآن است خیلی نباید ذهن ما را به این سمت ببرد….
حضار: شما میگویید اتصال را قطع میکند.
استاد: نه اتصال را قطع نمیکنیم ممکن است یک کمکی هم از آنجا بگیرم، مخصوصاً برای واژههایی که در قرآن کم کاربرد دارند. ولی موضوع این است دقیقاً اینکه در فهم این واژه قرآنی چقدر اهمیت دارد که کلمه سریانی آنجا وجود دارد برمیگردد به نظریه من درباره زبان، آدمی که اعتقاد به وحی دارد به زبان طور دیگری نگاه میکند و کسی که ندارد به صورت پدیده بینافرهنگی میبیند که این واژه را از آنجا گرفته است. یک چیزی شبیه بحث داستانهای قرآن. فکر میکنم این واژه را به سمت سریانی بردن و شبیه آن را پیدا کردن خیلی جاها بد کار میکند. با چیزی که در قرآن است همخوانی ندارد، گاهی گمراه کننده است. برای فهم واژههای قرآنی عربی باید بلد باشیم، به قول شما با ایکس فرق دارند. بالاخره خداوند به یک دلیلی واژه تقوا را گذاشته است تا به این رفرنس اشاره کند یعنی ریشه واژه در معنایی استفاده میشده که مناسب بوده یا مثلاً واژه اسلام در یک معانی استعمال میشد که برای این منظور خوب بود. اگر یک واژهای واقعاً از سریانی وام گرفته شده باشد و در عربی معنی نداشته باشد باید ببینم این چه بود که چیزی در عربی پیدا نشده است و یک واژه سریانی را اینجا گذاشتند. بنابراین اینگونه هم نیست. در مواردی با استعمال کم ممکن است اگر واژه وام گرفته است همانطوری که به زبان عربی مراجعه میکنیم لازم شود به زبان سریانی هم مراجعه کنیم تا ببینیم چه معنی دارد.
کتابی حدود بیست سال پیش چاپ شد خیلی سر و صدا ایجاد کرد تحت عنوان قرائت سریانی آرامی از قرآن. حرف او این بود که اشتباه است این را به عنوان کتاب عربی میخوانید. این را به عنوان کتاب سریانی آرامی بخوانید حرفهای آن عوض میشود. یکی از مثالهای آن این بود که حور عین را اگر به سریانی بخوانید معنی انگور سفید میدهد، ربطی به اینکه مسلمانها فهمیدند ندارد. در اوج مسائل داعش بود میگفتند اگر بشنوند حور عین این معنی را نمیدهد ممکن است دیگر نجگند. شوخی میکردند. اگر یک واژه خیلی استثنائی باشد و مانند آن را جای دیگری ببینید شاید واقعاً اینگونه است و شک کنید بگویید اگر این واژه را از آنجا گرفته باشند چه؟ در عربی وجود نداشت مثلاً، بعید میدانم چنین اتفاقی افتاده باشد که واژهای که هیچ ریشهای در زبان عربی نداشته باشد وارد قرآن شده باشد ولی اگر این احتمال را بدهید در این مورد مراجعه کردن به واژه نشان دهنده این است که مؤلف قرآن همه زبانها را بلد بود بنابراین ریشه وحیانی دارد.
حضار: فکر میکنم در قرآن سه چهار آیه است که میگوید قرآن عربی است.
استاد: میگوید عربی مبین است. بارها در این مورد صحبت کردم، عربی مبین این معنی را نمیدهد که همین عربی که شما با آن صحبت میکنید است. عربی که شما با آن صحبت میکنید یک عربی اعوجاج پیدا کرده است ولی این عربی مبین است. عربی مبین یعنی عربی که میتوان با آن حقیقت را بیان کرد. به شدت قرآن واژهها را تغییر معنا داده است، این قابل شک نیست که این واژهها آن واژههایی نیست که اعراب به کار میبردند ولی تا الان فکر میکردند همه واژهها ریشه عربی داشتند. زبان سریانی و عربی و آرامی و عبری اینقدر بهم نزدیک هستند که گفتن اینکه این واژه سریانی است یا آن عربی است یا عبری است یک مقدار از نظر زبانشناسی فکر میکنم مشکل فنی دارد.
[۰۲:۰۰]
کلمات سریانی که پیدا کردند و میگویند قرآن ریشه سریانی دارد از نظر آواشناسی به زبان عربی میخورد و واژههای نزدیک به آن معنا با ریشه مشابه در عربی هم استعمال میشود. قدیم میگفتند بعضی از واژههای غرایب قرآن در بعضی از قبایل اطراف مکه استفاده میشد. خود آدمهایی که در مکه بودند خوب این واژه را نمیفهمیدند بعد میپرسیدند و میگفتند ما این را به این معنا به کار میبریم. بعد میفهمیدند.
حضار: چیزی که به این موضوع مربوط است همین است. اگر بخواهم پیشنهاد شما را با یک بیان دیگر تغییر بدهم و بگویم انگار این است جاهایی خود قرآن برای ما بیان قابل توجهی آورده است مانند تقوا که خودش به اندازه کافی این واژه را ورز میدهد اینجاها خیلی موافق این نیستید که بروم دنبال اینکه اتصال آن را از بیرون قرآن پیدا کنم.
استاد: نه فقط به سریانی حتی به عربی. مطابق با جلساتی که در مورد واژهشناسی بود اول استعمال واژه در خود کتاب را باید بررسی کرد. نه فقط قرآن هر جای دیگر. مثلاً در دیوان حافظ، برای واژهای که کثرت استعمال دارد اولین کاری که باید بکنید این است که ببینید چگونه استعمال میشود. اگر خیلی تعداد استعمالهای آن کم باشد و از استعمال معنی آن را نمیفهمید ببینید در خود زبان زمان حافظ این واژه چگونه به کار رفته است. اگر باز پیدا نکردید به سراغ ریشه آن میروید که هم خانوادههای آنها چه هستند و حدس بزنید معنی آن چه میتواند باشد. در رفتن از متن به بیرون اول به سراغ عربی میروید اگر نشد زبانهای قبایل و پیرامون هم نگاه میکنید. این مانند رجوع کردن به خارج از متن است. قطعاً در اولویت دوم قرار میگیرد. برای همین میگویم برای واژههایی که در قرآن تک استعمال هستند اگر معنی آن روشن نیست یا در عربی خیلی متداول نبود یا ما نمیدانیم به چه معنایی بود به زبانهای اطراف نگاه کنیم ممکن است معنی آن را بفهمیم.
حضار: میتوانیم این را از واژه بزرگتر کنیم در مورد تصویر بگوییم، تصاویری در قرآن واضح میشوند و احتمالاً باید پیشنهاد شما این باشد که این تصاویر در خود قرآن دنبال واضح کردن آن بگردیم. یک سری تصاویر هم مبهم هستند این تصاویر احتمالاً شما با آن موافق بودید که دنبال این باشیم مطالعات قرآنی آن تصاویری را برای شما جذاب میکند که در قرآن خیلی محو و گذرا باشند.
استاد: مانند حرفی که در مورد واژهها میزنیم. هیچوقت ناشکر نباشید نسبت به زحمتی که غربیها در مطالعات قرآنی کشیدند و میکشند، با هر تئوری و پارادایمی که وجود دارد. به نظر من کاری که اینها انجام دادند و خدمتی که به مطالعات قرآنی کردند قابل صرف نظر کردن نیست. من اینجا نشستم انتقاد میکنم ولی تمام تصحیحات خوبی که روی متون کلاسیک انجام شده است کار اینهاست، پیدا کردند و نگه داشتند. چند روز پیش مقالهای خواندم از مجموع مقالاتی که به صورت کتاب چاپ میشود. طرف در دانشگاه کتابخانه گوتینگن نسخه و اوراقی از قرآن دیده است و در مورد آن مطالعه کرده بود. خیلی مقاله جالبی بود. یک صفحه نوشته است که از کجا آمده است. هزار و ششصد و فلان در مراکش رفتند و اینها را پیدا کردند و خریدند و آورند و چهارصد سال است که اینها را برای ما نگه میدارند. صد درصد موریانه خورده بود یا خود مسلمانها با آن آتش روشن کرده بودند. میراث دینی ما را حفظ کردند مخصوصاً آلمانیها یا انگلیسیها یا فرانسویها برای ما قرآن پیدا کردند و محفوظ نگه داشتند. کتابخانه صنعا را به صورت نمادین ببینید که یک دفعه در یک مسجدی کتابخانهای باشد که نمیدانید آنجا یک کتابخانه است. بنایی میکنید و یک دیوار میریزد و میبینید آنجا هزار جلد کتاب است که اکثر آنها پوسیده است. این نماد خوبی از میزان حفظ میراث فرهنگی مسلمانها است. همانقدری که در فهمیدن اسلام بیاحتیاط بودند همین هم متجلی میشود در اینکه نمیدانند این کتابها هست و اگر هم بدانند نمیتوانند آن را نگه دارند.
فوقالعاده کارهای مهمی در غرب انجام شده است که ارزش دارد از جمله واژهشناسی. اینها در مورد بعضی از واژهها بسیار راهگشا هستند. کارهای ایزوتسو فوقالعاده است یا کارهایی که جفری انجام داده است یا همین الان انجام میشود. من فکر میکنم همه مسلمانها دینی به مطالعات اسلامی دارند. یک عده میگویند اینها همه یهودی هستند یا استعمارگر هستند و میخواهند اسلام را از بین ببرند! تا حد فیزیکال که نجات دادند. معنی آن را هم بهتر قرائت کنید و معانی را نجات بدهید. شما چیزی گفتید یاد این افتادم. چون حرفهای منفی میزنیم برداشت اشتباه نشود، کارهای آنها فوقالعاده باارزش است، سبک کار آنها به نظر من میتواند الهام بخش باشد. نمونه آن نولدکه است که کتاب تاریخ قرآن او را ببینید هزار و چهارصد سال کسی چنین کتابی از مسلمانها نوشته بود؟ ولی ایشان نوشتند. از ایشان قدردانی میکنیم ولی کار انتقاد کردن از مبانی مطالعات را هم ادامه میدهیم.
حضار: صحبت شما را با هشتاد درصد شباهت برای احتیاط ولی در مورد فلسفه اسلامی دکتر حکمت میگویند. بحث پارادایم را مطرح میکنند ولی یک مقدار بدبینانهتر. ایشان میگویند کلاً مطالعات مستشرقها در فلسفه اسلامی این است که نشان بدهند بوعلی یا ارسطویی بود یا نوافلاطونی بود. مانند همین پیشحکم که وحی نیست پیشحکم وابستگی فیلسوفهای مسلمان را گفته است.
استاد: در اینجور جاها انتقاد وارد است. دفعه بعد تاریخ را بگویم یک مقدار با شوخی و جدی میگویم که بالاخره میراث رشته مطالعات قرآنی به جاهای خیلی بدی میرسد. از اول که مطالعه قرآنی را شروع کردند خیلی با نیات آکادمیک نبود. از آقای حکمت در مورد کاری که هانری کوربن در ایران کرده است بپرسید که ما آدمهایی را نمیشناختیم و ایشان معرفی کردند. شما بگویید نیت این آدم خوب یا بد بود ولی کتابها را برای ما کشف کردند و تصحیح کردند و نگه داشتند و چاپ کردند و ترجمه میکنند و میخوانند. خوب نمیفهمند قبول دارم.
حضار: نکتهای که ایشان میگویند کتاب اثولوژیا مربوط به کندی است ولی قبلاً به ارسطو نسبت داده بودند. اندیشههای آن کاملاً شبیه نوافلاطونیها است، هال برکر اگر اشتباه نکنم این را پی نوشت زده است که نمیخورد برای ارسطو باشد. گفتم بدبینانه شاید واژه خوبی نبود ولی خود این فصل جدیدی باز کرد که اثولوژی را طور دیگری بفهمیم بنابراین دکتر حکمت میگویند نظریه فلسفه اسلامی به اثولوژیها میرود. خود کندی مؤلف آن کتاب بود ولی به خاطر فضای آن زمان به ارسطو نسبت داده است. به ارسطو نسبت داده است که بعداً در بیاید.
استاد: من از مسلمانها هم برای حفظ میراث یونان از طرف اروپاییها تشکر میکنم. یک زمانی ما اینگونه بودیم و ما اروپایی بودیم و آنها مسلمان بودند. الان جای ما عوض شده است. حالت شلختگی که مسلمانها پیدا کردند شاید بخاطر این باشد که بعد از حمله مغول این تمدن تضعیف شد ولی واقعاً قرون اولیه کارشان فوقالعاده است. تمام میراث اطراف را جمع کردند و ترجمه کردند و از ایران به غرب صادر کردند.
