بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۵۵، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۲/۹/۱۴

۱- مرور جلسه گذشته: مسئله حکومت دینی

جلسه قبل بحث ناخواسته به موضوع ولایت فقیه رسید و از کل جلسه قبل قسمتی که خیلی استقبال شد و ظاهراً در مورد آن بحث شد این موضوع فرعی بود که در اثر یک سوال به آن اشاره کردیم. خیلی حالت سوء تفاهم پیدا کرد. احساس کردم لفظ ولایت فقیه مشترک لفظی شده، وقتی حرف از ولایت فقیه می‌شود یک عده‌ای برداشت دیگری دارند. به نظر من آمد یکی از دوستان در گروه برداشتش بیشتر این نکته بود که فقیه حق دارد یک سری احکام اولیه و ثانویه را نقض کند. من فکر نمی‌کنم نکته اصلی ولایت فقیه این باشد که چقدر دست فقیه باز است در اینکه احکام جدید صادر کند یا بعضی از احکام را متوقف کند. نکته اصلی ولایت فقیه این است که حکومت دست فقیه باشد، ولایت فقیه به معنای این است که دیگر فقها کنار دست یک سلطانی ننشینند و سلطان از آنها نظر بخواهد. مانند روابط فقها با سلطنت در دوران صفویه یا دوران قاجاریه. فقها تقریباً برکنار بودند، در بعضی از ولایات این حالت که یک حاکم فقیه داشته باشند هم به ندرت دیده شده است ولی اصولاً اینگونه بود که فقهای شیعه ادعای سلطنت نداشتند. عموماً اینگونه بود که در زمان غیبت حالت غصب دارد و می‌گفتند هر نوع حکومت و سلطنتی در زمان غیبت غصب مقام امامت است، این نظر شایع فقهای شیعه بود. به همین دلیل احساس آنها این بود که تبعاً کار فقیه این نیست که غصب کند، سلطانی می‌آید و این منصب را غصب می‌کند و فقها حالت ارشاد و محدود کردن سلطان را دارند و خودشان این کار را انجام نمی‌دهند ولی محدودیت‌هایی می‌گذارند.

آن چیزی که شایع است وقتی که حرف از ولایت فقیه می‌شود یک نظریه سیاسی نسبتاً جدید است که اساس آن این است که حکومت باید اسلامی باشد و در راس حکومت اسلامی هم باید یک فقیه قرار بگیرد که بیشترین اطلاعات را از علوم اسلامی و اسلام دارد برای اینکه باید مطابق با شرع حکم انجام شود. برای اینکه روشن شود منظور من چیست، جواب چه سوالی را می‌دهم و مسئله چیست، استدلال این است که خداوند شرع را فرستاده است و حکومت باید حکومت اسلامی باشد و شرع باید اجرا شود، طبیعی است که در رأس آن یک فقیه قرار بگیرد. استدلال خیلی سرراستی است، مثلاً اگر فقیهی حاکم نباشد چه کسی باید تشخیص بدهد که وارد جنگ شویم یا نشویم؟ حکم جهاد را چه کسی می‌خواهد بدهد؟ حکم جهاد را در تمام طول تاریخ فقها می‌دادند، تشخیص می‌دادند که اینجا موردی است که باید جهاد کرد، حکم جهاد می‌دادند و مردم به جنگ می‌رفتند و در رکاب یک سلطان بودند. بنابراین استدلال طوری است که شرع آمده است تا اجرا شود بنابراین باید یک حکومتی وجود داشته باشد که شرع را اجرا کند و در رأس آن هم تبعاً باید یک فقیه قرار بگیرد که تشخیص بدهد چه چیزی با چه کیفیتی اجرا شود؛ مسائل جدید که پیش می‌آید چگونه باید حل کرد و الی آخر.

این استدلال معمولی است که برای مسئله ولایت فقیه می‌آورند، سوالی که من جواب می‌دهم این است که این چگونه به ذهن فقهای قبل از فتحعلی شاه نرسیده است؟ چون اولین شخصی که رسماً این حرف از او در کتابی مطرح شده است نراقی در زمان فتحعلی شاه است که اصطلاح ولایت فقیه را به این معنا به کار برده است. پرسش و پاسخ معروفی هست که از آقای خوئی پرسیدند نظر شما در مورد ولایت فقیه چیست؟ ایشان در یک جمله جواب داد که ولایت فقیه حداکثر در حد سرپرستی اموال ایتام است. اگر لفظ ولایت را از نظر فقهی بخواهیم برای یک فقیهی به کار ببریم، آقای خوئی هم گفتند حداکثر و خیلی قاطعانه نیست که برای سرپرستی ایتام هم فقیه ولایت دارد یا خیر. بنابراین بر هیچ چیز دیگری از نظر آقای خوئی ولایت ندارد. در روزنامه‌ای این را چاپ کردند و چند روز بعد روزنامه توقیف شد و اشاره‌ای هم نشد که برای چاپ این فتوا توقیف شده است. آن لحظه‌ای که روزنامه را دیدم که این را چاپ کرده است احساس من این بود که آن را توقیف می‌کنند چون حالت شیطنت‌آمیزی داشت: روزنامه‌ای در کنار صفحه دوم این فتوا را چاپ کرده است بدون اینکه هیچ ربطی به اوضاع روز داشته باشد، معلوم بود حالت شیطنت‌آمیزی دارد. فردای آن روز هم توقیف نکردند، چند روز بعد به یک دلیلی که خیلی موجه نبود توقیف کردند. حس من همیشه این است که چاپ این فتوا باعث توقیف آن شد چون آقای خوئی خیلی شهرت دارد که اعلم فقها بوده است و جواب خیلی جواب وحشتناکی است که حتی در حد سرپرستی اموال ایتام هم فقیه ولایت ندارد.

 من جواب این سوال را می‌دهم و دفاع نمی‌کنم، سعی می‌کنم تحلیلی بدهم که چطور فقها تا دو قرن قبل اصلاً به فکر حکومت نیفتادند. سعی کردم بگویم اتفاق‌هایی افتاده است که به طور طبیعی این به ذهن فقها رسیده است. ممکن است اگر از خود فقها بپرسید که چه شد شما یک دفعه داعیه سلطنت و حکومت پیدا کردید نتوانند برای شما توضیح بدهند و برای شما دلایل فقهی بیاورند. یک جایی در بحث‌های جدایی علم از دین مدلی را توضیح دادم که اگر خیلی ساده و از دور نگاه کنید قدرت سیاسی سه پایه دارد، مورد اول قدرت نظامی است که کسی که ارتش و صلاح دستش باشد قدرت دارد و می‌تواند اعمال قدرت کند؛ مورد دوم ثروت است که قدرت می‌آورد و در آخر افکار عمومی یعنی مردم، وقتی شما در یک واحد سیاسی می‌خواهید بر یک عده آدم حکومت کنید، منشأ اصلی قدرت مردم هستند. ثروت می‌تواند تأثیر بگذارد و می‌توان با آن افکار عمومی یا نیروی نظامی را خرید. نیروی نظامی هم قدرت سخت افزاری غالب در همه جای دنیا است، حکومت باید نیروی نظامی داشته باشد.

توضیح من این است که تا صد – صد و پنجاه سال پیش فقها می‌توانستند کنار بنشنند و تأثیرگذاری خود را داشته باشند که مثلاً شاه جرأت نکند یک حکم شرعی واضح را نقض کند. چرا؟ چون افکار عمومی با اینها بود، مردم تابع فقها بودند. مثلاً ماجرای جنگ ایران با روسیه در زمان فتحعلی شاه، یا دفعه قبل مثال جنبش تنباکو را زدم، آن آقا در نجف یک تلگراف می‌فرستد که از امروز مصرف تنباکو حرام است. حتی در قصر پادشاه هم زن‌های ناصرالدین شاه برای او قلیان چاق نمی‌کنند چون آقا فتوا دادند که تنباکو حرام است. وقتی اینگونه است و قدرت اصلی و افکار عمومی و مردم پشت فقیه هستند، فقیه احساس می‌کند چرا وسط گود بیاید و فرمانده کل قوا شود یا همه کارخانه‌ها دست او باشد و تولید ثروت کند؟ در شأن او نیست. کنار می‌ایستد و شاه هم جرأت نمی‌کند کار غیرشرعی کند. قراردادی با یک دولت کافر – از نظر فقها – بسته بودند که قرارداد برای مسلمان‌ها خوب نبود و ایشان در مورد تنباکو یک فتوا داد و قرارداد روی هوا رفت. تا جایی که علما احساس کنند مردم تابع آنها هستند می‌توانستند کنار بنشینند و دخالتی در کار سلطان نکنند و بگویند این سلطنت غصبی است و ماهم غصب نکردیم فقط جنبه ارشادی داریم. هرچه که زمان گذشت نفوذ کلام علما به وضوح بین مردم کم شد؛ دنیای مدرن که آمد پدیده روشن فکری به وجود آمد.

رسانه اصلی منبر بود حالا روزنامه چاپ می‌شود، یک عده زیادی از مردم پای منبر مستفرنگ‌ها می‌نشینند، مستفرنگ واژه‌ای است درباره کسانی که فرنگی ماب هستند، پای صحبت آنها می‌نشینند، کتاب چاپ می‌شود، مردم با سواد می‌شوند. به تدریج اوضاع تغییر کرد تا به جایی رسید که یک شاهی پیدا شد که نه تنها حرف علما را گوش نمی‌کرد بلکه تقریباً می‌خواست برعکس هرچه آنها می‌گفتند را اجرا کند و برای امامه سر کردن هم باید از او جواز می‌گرفتید. در این زمان به نظر من به طور طبیعی این احساس در نه یک نفر بلکه کم کم در بین علما ایجاد شد که نمی‌شود کنار بنشینند. قبل از آن از سه عامل قدرت می‌توانستند بگویند ما عامل افکار عمومی را کنترل می‌کنیم بنابراین می‌توانیم اعمال نظر کنیم و کسی حق انجام خلاف شرع ندارد. رسماً اعلام کشف حجاب شد و علما نتوانستند کاری کنند. چرا؟ چون نیروی نظامی دست شاه بود و اعمال خشونت خیلی شدید هم می‌کرد. ماجرای گوهرشاد نمونه آن است، بیایید و اعتراض کنید، هرچندتا که لازم است از مردم را می‌کشیم تا ساکت شوند، باید کشف حجاب انجام شود.

هجوم فرهنگ جدید، رسانه‌های جدید و اینکه کم کم اعتبار فقها از نظر اینکه افکار عمومی دست آنها بود، نفوذ کلام دارند و می‌توانند از این طریق روی حکومت تأثیرگزار باشند که خلاف شرع انجام شود یا نشود، ضعیف شد، به نظر من ناخودآگاه – اصلاً لازم نیست کسی فکر کند – این ذهنیت را به وجود آورد که اگر قرار است شرعی اجرا شود دیگر نمی‌توانیم کنار بنشینیم و باید وسط گود بیاییم. باید فرمانده کل قوا شویم، نیروی انتظامی دست ما باشد. مثالی زدم و به عکسی که ارجاع دادم که یکی از دوستان پیدا کرد، مثل اینکه آخوند باتوم دستش بگیرد، نیروی انتظامی دست او باشد، دلار هم داشته باشد و اینگونه بتواند قدرت را در دست بگیرد تا بتواند شرع را اجرا کند. آن استدلال‌ها همیشه می‌توانست وجود داشته باشد ولی واقعیت این است وقتی عملاً ذهن آدم‌ها به سمت این می‌رود که واقعاً حکومت کنند که راه دیگر بسته شده است. این دفاع از ولایت فقیه نیست و حمله به ولایت فقیه هم نیست ولی به نظر من یک تحلیل واقعی از این است که چطور این استدلال‌ها تا صد و پنجاه سال پیش کسی را تحریک نمی‌کرد که به وسط بیاید و از صد و پنجاه سال پیش به تدریج این ذهنیت ایجاد شد تا اینکه از زمان رضاشاه به بعد مسئله خیلی جدی شد و عملی شد. بعد از حدود پنجاه سال از وقایع دوران رضاشاه عملاً اینجا یک حکومت ولایت فقیهی روی کار آمد با همان استدلال‌هایی که می‌توانست از روز اول هم وجود داشته باشد ولی عملاً کسی به آنها ارجاع نمی‌داد.

[۰۰:۱۵]

حضار: این یک صورت‌بندی واقعگرایانه است از آن فرآیند اجتماعی و اینکه آن استدلال چگونه کار کرد و در اجتماع به جریان افتاد، ولی راجع به آن استدلال پیشرفت هم وجود داشت، راجع به خود استدلال هم دوست دارم نظرتان را بدانم چون که یکی از صورت‌بندی‌های مسئله این است، کلاً حکومت یعنی اینکه در یک سری از اموری که در اختیار افراد است دخالت کنید. این دخالت دو حالت بیشتر ندارد یا مجوز دارید و وکالت گرفتید یا حق دارید. در غیر این صورت حق ندارید. حق داشتن هم یعنی ولایت داشتن، پس حاکم باید وکیل یا ولی مردم باشد.

استاد: حاکم غاصب است.

حضار: حکومت دو مدل بود، مثلاً آخوند خراسانی حق حکومت را اصالتاً مال مردم می‌دانستند ظاهراً بقیه حق الله می‌دانستند که به واسطه به پیامبر و امامان می‌رسد و بعد به جانشین. حالا کسی که حق داشته باشد در مورد حقوق مردم دخالت کند باید ولایت داشته باشد. یک زمانی شاه ظل الله بود او هم باز از نظر خیلی‌ها حجت شرعی داشت چون شاه عملاً همان ولی فقیه بود و کسی بود که تأییدات الهی را دارد و می‌تواند دخالت کند و دخالت او شرعی بود.

استاد: من ندیدم جایی آخوند خراسانی این حرف را زده باشد، نظر فقها را بگویید. مردم به شاه می‌گفتند ظل الله، آیا فقها هم به شاه ظل الله می‌گفتند؟ واقعاً نمی‌گفتند.

حضار: آخوند خراسانی دفع افسد به فاسد می‌کرد، می‌گفت این هم مشروط فاسد است ولی آن افسد است.

حضار: درباره حق حکومت این را عرض می‌کنم… [۰۰:۱۷:۱۰]

استاد: حق حکومت برای امام زمان است که غائب است، فقه شیعه اینگونه نگاه می‌کرد، عموماً اینگونه نگاه می‌کردند و افراد خاصی هم هستند که در حاشیه حرف‌های دیگری زدند ولی مین استریم آن این بود که حاکم واقعی، کسی که حق دارد، امام غائب است و در غیاب او چاره‌ای نیست به غیر از اینکه یک نفر سلطنت کند. فقها تا یک موقعی نیاز نمی‌دیدند چون احساس می‌کردند که می‌توانند این سلطان را کنترل کنند که خیلی دست از پا خطا نکند، پس لازم نیست من به وسط بیایم و حکومت را بگیرم، ریسک دارد. یک نامه معروف منتسب به آخوند خراسانی هست که مهم نیست که از آخوند خراسانی است یا خیر، شک وجود دارد ولی نامه قدیمی است. نشان می‌دهد که در همان زمان‌ها به ذهن افرادی می‌رسید که ریسک بزرگی است که خود فقیه سلطنت کند. یک استدلالی در آن نامه است که فقها و روحانیون پناهگاه مردم هستند در مقابل پادشاه، پادشاه که ظلم می‌کند مردم به اینها متوسل می‌شوند. اگر اینها خودشان پادشاه شوند، هر ظلمی که کنند از دید دین و مقدسات دیده می‌شود و مردم دیگر پناهگاهی ندارند، بنابراین یکی از دلایلی که در آن نامه وجود دارد که صلاح نیست این است که فقیه باید کنار بنشیند و ملجأ و پناه مردم باشد در مقابل ظلمی که دیگری می‌کند. این خیلی کار کرده بود و چند قرن فقها اینگونه هم کنترل می‌کردند و هم از ظلمی که پادشاه می‌کرد مبرا بودند بلکه تعدیل می‌کردند. یعنی مردم علما را به این شکل می‌دیدند که اگر به یکی ظلم می‌شود می‌توانند به فقیه منطقه بگویند و او پادرمیانی کند و یک جوری برای مردم واسطه خیر بودند. خیلی طبیعی است که از اول به فکر یکی برسد که اگر حاکم شویم این جریان بهم می‌خورد و ما خودمان سلطان می‌شویم و در سلطنت هم قطعاً اجهاف و ظلم می‌شود و اتفاق‌های بدی می‌افتد و تصمیم‌های غلط گرفته می‌شود.

حضار: تأکید سوال من غیر از سلطان آن قسمت بود که نظر شما در مورد آن استدلال ولی فقیه چیست؟

استاد: خیلی سوال خوبی است ولی الان قرار نیست به این جواب بدهیم. دفعه قبل هم سوالی پرسیده شد و من هم شروع کردم و بیشتر از این وارد این نشویم. وقتی در آخرهای بحث که به مسائل سیاسی می‌رسیم می‌پردازیم به اینکه استدلال درست یا غلط است. کسانی که از ولایت فقیه دفاع می‌کنند به نظر من باید به دو نکته جواب بدهند: چه چیزی و چه استدلالی دارند که بهترین شخص برای اینکه مواظب باشد که حتی شریعت اجرا می‌شود فارغ التحصیل بودن است؟ فقیه یعنی فارغ التحصیل یکی از حوزه‌های علمیه موجود. با همین پارادایم فقه موجود کسی درس خوانده است و به مقام فقاهت رسیده است، مجتهد شده است و کسانی پیدا شدند به او وجوهات دادند و توانسته است به طلابی شهریه بدهد. مکانیسم سنتی آن اینگونه بود و در سال‌های اخیر بهم خورده است. به هرحال فقیه یا مرجع تقلید چنین عنوانی است، کسی که از این مدارس فارغ التحصیل شده است. سوال اول این است که چه استدلالی وجود دارد که این شخص که از این مدارس فارغ التحصیل شده است بهترین شخص برای اداره کشوری است که قرار است حکومت اسلامی در آن باشد؟ آیا بلد بودن بعضی از علوم جدید مهم‌تر نیست؟ به نظر من حداقل می‌توان به راحتی گفت که در ابتدای شروع ولایت فقیه در ایران مطلقاً کسانی که فارغ التحصیل حوزه‌های علمیه قم بودند صلاحیت این کار را نداشتند چون نمی‌دانستند که در دنیا چه خبر است. فقط ماجرای گروگان‌گیری کافی است برای اینکه متوجه شوید نباید اینها حکومت را می‌گرفتند چون نمی‌دانستند در دنیا چه خبر است. معنی کارهایی که انجام می‌دادند را نمی‌فهمیدند.

در سیلابس آنها مجموعه دروسی بود که ربطی به اداره حکومت نداشت. حالا می‌توانند بگویند ما چهل سال تجربه کسب کردیم و مدارس ما تغییر کرده است و چیزهایی یاد گرفتیم. ولی حداقل در شروع بدیهی است که اینگونه نبود. اولین سوال این است که کلمه فقیه را به چه کسی می‌گویید؟ انگار در ذهن آنها بدیهی است که به عنوان کسی که قرار است حکومت شرعی و اسلامی را ترتیب بدهد بهترین کاندید اینها هستند، کسانی که این درس‌ها را خواندند. یک نفر بگوید کسی که عمیق‌ترین فهم را از قرآن دارد یعنی ولایت مفسرین، هرکه قرآن را عمیق‌تر فهمیده است می‌تواند حق و باطل را بفهمد یا لازم نیست رسماً مفسر قرآن باشد، بین عرفا بگردیم کسانی که از همه باتقواتر هستند و فرقان دارند و حق و باطل را تشخیص می‌دهند مهم‌تر هستند چون خیلی از مسائلی که مطرح می‌شود در آن درس‌ها نیست. طرف باید تشخیص بدهد که حق دارد کارمندهای سفارت آمریکا را زندانی بکند که یک نفر – با اینکه ربطی به آمریکا ندارد – را آمریکایی‌ها تحویل بدهند تا ما اعدام کنیم. کل ماجرای گروگان‌گیری این است که چهارصد و چهل و چهار روز یک عده از کارمندهای یک سفارتی را گرفتیم و زندانی کردیم و درخواست ما این بود که آمریکا کسی را که موقعی با او رابطه داشت به ما تحویل بدهد که آنها فوری او را از آمریکا بیرون فرستادند که بگویند در خاک ما نیست. فکر می‌کردند مشکل حل می‌شود ولی حل نشد، او هرجایی است آمریکا باید او را بگیرد تحویل ما بدهد چون می‌خواهیم او را بکشیم.

در ۱۹۷۹-۱۹۸۰چنین اتفاقی در دنیا افتاده است، فقیه قرار بود حق و باطل را تشخیص بدهد که حق این کار را داریم یا خیر؟ این ربطی به درس‌های او نداشت و به نظر من هم واضح است که حق چنین کاری را نداشتیم. چیزی است که الان هم چوب آن را می‌خوریم چون یک رفتار بسیار بسیار عجیب و غریبی بود. سوال اول این است چرا به افرادی که آن درس‌ها را خواندند فقیه می‌گویید و آنها را بهترین کاندیدا می‌دانید. شاید نظر یک نفر این باشد که اینگونه نیست و به ماجرا طور دیگری فکر کند. یا حتماً نظر او این باشد که یک شورایی از یک عده افراد تشکیل شوند. اینکه یک مجتهد بین مجتهدین انتخاب کنیم – چون مجتهد یعنی کسی که آن درس‌ها را خوانده است – باید استدلال کنند که آن درس‌ها درس‌هایی است که مربوط به حکومت می‌شود که به نظر می‌آید نمی‌شود یا این قسمت از استدلال را جلو بردن سخت است. وقتی استدلال می‌کنند این را خیلی راحت می‌گیرند که چه کسی شرع را می‌فهمد؟ کسانی که در این مدارس هستند؟ یعنی این مدارس را خیلی قبول دارند و اینکه این مدارس خیلی عالی هستند و خیلی خوب کار می‌کنند اساس استدلال است و حداقل وقایعی که در ایران اتفاق افتاده است نشان می‌دهد که این مدارس خیلی خوب کار نمی‌کردند و در این زمینه‌ها خیلی خوب یاد نمی‌دادند.

نکته دوم هم که قبلاً به آن اشاره کردم این است که ما اسم آن را می‌گذاریم حکومت اسلامی ولی واقعاً به معنای مدرن State درست می‌کنیم. یعنی یک رابطه دولت ملت که یک چیز مدرن است را می‌خواهیم اسلامی کنیم. آیا می‌شود؟ اینجا شبهاتی وجود دارد که اصلاً در بحث‌ها مطرح نمی‌شود که اساس این نوع رابطه دولت ملت شرعی است که بخواهیم براساس شرع اداره کنیم بعد اسم آن را حکومت اسلامی بگذاریم؟ جمهوری اسلامی می‌توانیم داشته باشیم؟ همین الان به تناقضاتی رسیده است، جمهوری یعنی یک چیزی که مردم می‌خواهند رأی بدهند و قرار است اسلامی باشد، به آن دموکراسی دینی بگوییم؟ یا مردم سالاری دینی؟ اینها را ذاتاً باهم می‌توان خوب تلفیق کرد؟ به نظر من این قسمت‌های استدلال را خیلی بدیهی می‌گیرند که انگار حکومت شبیه حکومت مدینه است و می‌خواهیم حکومت کنیم و می‌خواهیم شرع را اجرا کنیم. در این مملکت مردم می‌خواهند شرع اجرا شود یا نمی‌خواهند؟ آنجا عهدنامه‌ای با پیغمبر نوشته شد و مردم پذیرفتند که ایشان آنجا حاکم باشند و براساس شرع حکم کند، اگر مردم این را نخواهند چگونه می‌شود؟

به نظر دو قسمت اصلی استدلال این است: در State اسلامی – رابطه مدرنی که شکل گرفته است – می‌شود شرع را پیاده کرد؟ بعضی‌ها می‌گویند نمی‌شود. آیا شایسته‌ترین افراد فارغ‌التحصیل‌های حوزه‌های علمیه هستند؟ در استدلال مرسوم یک چیز کلی و شسته و رفته می‌گویند ولی پیاده‌سازی آن این است که الان از نظر قانونی مثلاً آدمی که معمم نباشد فقیه نمی‌تواند باشد. الان آقای حلاق که همه می‌گویند بهترین متخصص فقه اسلامی است چون عمامه سر او نیست و از علما حق اجتهاد نگرفته است نمی‌تواند حاکم شود. باید حتماً سلسله مراتب را بگذراند. این مدارس امضاء می‌کنند و یک فردی را تأیید می‌کنند که مجتهد است. شما باید امضای روحانیون و معممین را داشته باشید.

به نظر من نکات اصلی استدلال ولایت فقیه اینها است. چیزی که دفعه قبل گفتم فقط این بود که حس من این است که روند تاریخی طبیعی وجود دارد که به اینجا رسیدیم. اینکه استدلال مذکور درست یا غلط است در بحث من نبود. کتابی هست که قبلاً معرفی کردم در مورد مناسبات روحانیون در دوران قاجار. دو کتاب خیلی خوب هست که یکی را آقای آقاجری نوشته است درباره روابط دین و دولت در دوران صفویه.

[۰۰:۱۵]

یکی هم همان کتابی است که اخیراً معرفی کردم: خاقان صاحب قران، روابط روحانیون با دولت در زمان قاجاریه مخصوصاً فتحعلی شاه. این ایده از زمان فتحعلی شاه به این دلیل به وجود آمد که فتحعلی شاه خیلی متواضعانه نسبت به روحانیون خودش را اینگونه معرفی می‌کند که من به نیابت فقها سلطنت می‌کنم. یعنی اصل سلطنت و حکومت باید دست فقها باشد، من به نیابت آنها که من را قبول دارند حکومت می‌کنم. مثل اینکه بگوییم فتحعلی شاه خیلی هوای علما را داشت و سر افسار الاغ آنها را می‌گرفت و خودش پیاده به زیارت می‌رفت و آنها سوار الاغ بودند و زیارت می‌رفتند. این تواضع کم کم در علما این ذهنیت را ایجاد کرد. خیلی چیزها ممکن است پیش آمده باشد، مثلاً قاجاریه کمبود مشروعیت داشتند با چسباندن بیش از اندازه خود به علما سعی کردند مشروعیت کسب کنند و اینگونه استارت ولایت فقیه در ذهن فقها خورد، اما به نظر من روند طبیعی‌تری وجود دارد که از علما دفاع کنید و بگویید دچار توهم نشدند: می‌خواستند شرع اجرا شود و وظیفه خود می‌دانستند، دیدند حکومت‌ها روز به روز از شرع دورتر می‌شوند.

گفتم یک موقعی رسانه مساجد و منبر بود و دست اینها بود؛ بعد روزنامه‌ها آمد، زمان رضاشاه رادیو تلویزیون آمد و اینها هیچ سهمی نداشتند. اگر حس آنها را داشته باشید فکر می‌کنید که مردم دارند از دست می‌روند یعنی پای منبر رادیو نشستند و پای منبر ما نمی‌آیند. حکومت خودش منبر دارد و یک منبر بزرگ دارد. در سخنرانی‌های آقای خمینی در سال چهل و دو یکی از درخواست‌های ایشان این است که در ساعت‌هایی رادیو را به ما بدهید تا بتوانیم در رادیو حرف بزنیم. واقعاً این احساس وجود داشت و طبیعی است. در دفاع از این ایده اینگونه بگویید که اینها احساس وظیفه می‌کنند که شرع را پیاده کنند و روزبه‌روز می‌بینند که دور می‌شود و به افکار عمومی تسلط ندارند و اگر داشته باشند هم سرکوب می‌شوند. مردم در حکومت پهلوی به حساب نمی‌آمدند که چیزی می‌خواهند یا نمی‌خواهند. همه می‌خواهند حجاب داشته باشند شاه دستور می‌دهد که نباید حجاب داشته باشید، خودش هم سختش بود ولی دستور را داده است.

داستان‌های خیلی جالبی وجود دارد از رفتار وزرای بیچاره‌ای که همان موقع در کابینه بودند و نمی‌خواستند زن خود را بدون حجاب بیاورند و معلوم نبود چه کاری باید بکنند. یک اتفاق خیلی نادر و عجیبی در ایران افتاد. اگر جای فقهای باشید و احساس مسئولیت کنید نسبت به شرع، به نظر من طبیعی است که احساس کنید دورانی که ما کنار بنشینیم گذشته است و باید به وسط بیاییم. من فکر می‌کنم اصل ماجرا اینگونه به وجود آمده است.

حضار: در مباحث جدایی علم از دین یک سری تحلیل سخت افزاری برای انقلاب پنجاه و هفت گفتید، این هم تحلیل سخت افزاری است؟

استاد: به این تحلیل سخت افزاری نمی‌گویم به آن معنا، اگر ریشه‌ای‌تر بررسی کنید و به سراغ این بروید که پایه‌های اقتصادی روابط مدرنیته با سنت چیست آن موقع سخت افزاری می‌شود. چرا اینگونه است که مدرنته پیش می‌رود و سنت را تضعیف می‌کند که این افکار ایجاد شود؟ آنگونه تحلیل کنید سخت افزاری می‌شود، اینگونه هم هست، اگر یک لایه پایین‌تر بروید می‌بینید که مناسبات اقتصادی و تکنولوژی است که تعیین می‌کند. چرا آدم‌ها وقتی به فرنگ می‌روند و برمی‌گردند صد و هشتاد درجه تغییر می‌کنند و ضد سنت می‌شوند؟ چون آنجا از نظر اقتصادی رفاه و تکنولوژی می‌بینند ولی اینجا نمی‌بینند، ضدسنت می‌شوند چون احساس می‌کنند این سنت باعث عقب افتادگی شده است. یک لایه باید پایین‌تر بروید و برسید به مسائل اقتصادی و چیزهایی که مربوط به معیشت می‌شود که می‌شود پایین رفت. در این مورد خیلی واضح است چون جدال مدرنیته با سنت یک پایه اقتصادی دارد، در اروپا داشت و اینجا هم همینطور است، با تفاوت‌هایی باز هم مسئله سرمایه‌داری و صنعتی شدن مطرح است. آدم‌هایی که ضدسنت هستند معمولاً از یک پایگاه اجتماعی و اقتصادی دیگری می‌آید. مثلاً درآمد روحانیون از کشاورزی و تجارت است در حالیکه یک لایه در کشورهای اسلامی تشکیل می‌شود که صنعت‌گر هستند و انگار از دنیای دیگری آمدند و وجوهات خود را نمی‌دهند، اینها تیپ آدم‌هایی هستند که وجوهات نمی‌دهند.

اصلاً جای این بحث که ولایت فقیه خوب یا بد است یا استدلال کار می‌کند یا نمی‌کند اینجا نیست. حرفی که من جلسه گذشته زدم طبیعی جلوه دادن رسیدن به این نقطه بود یعنی از نظر من طبیعی است که چرا از صد و پنجاه سال پیش تا الان این ایده به وجود آمد و نهایتاً تحقق پیدا کرده است. اصلاً لازم نیست که بگویید فقها توطئه کردند، خیلی طبیعی می‌توانید اینگونه فکر کنید که فقها احساس مسئولیت نسبت به اجرای شریعت می‌کردند، اجرای شریعت زیر سوال رفت و اینها هم سلطنت را زیر سوال بردند. سلطنت غیر خود را زیر سوال بردند و خیلی هم موفق شدند، اینکه به کجا رسیدند و آینده چه خواهد بود را کنار می‌گذاریم، فعلاً در سال پنجاه و هفت موفقیت بزرگی را به دست آوردند. به نظر می‌آید اگر در درازمدت نگاه کنید از این کار پشیمان شوند.

در گروه خیلی بحث‌های عجیب و غریبی شد و چند نفر سعی کردند بیندازند در ریل این چیزی که منظور من بود ولی بحث‌ها به سمت دیگری رفت. فکر کنم اینقدر کنجکاوی وجود دارد که ایده ولایت فقیه درست است یا خیر، این که از کجا آمده است یک چیز فرعی است که خیلی مورد علاقه نیست.

۲- ادامه بررسی اینکه شریعت ما را به چه سمتی می‌برد بر اساس داستان آفرینش

وعده‌ای که دادم این است بدون اینکه ادعایی داشته باشم مدلی از فکر کردن به شریعت که براساس مبنایی که بخواهیم آن را درک کنیم باید ارائه شود. کار یک یا دو نفر و یک سال و دو سال نیست و برای اینکه طعمی از اینکه چه کاری باید انجام شود بچشیم باید چیزهایی بگویم و از جلسه قبل عملاً شرع کردم. یکی از دوستان شکایت کرده بود که بحث‌ها کند پیش می‌رود، بله کند پیش می‌رود چون سخت است و گاهی بحث به جایی می‌خورد مثلاً به تخته سنگی می‌خورید و کند می‌شود و بعد ممکن است از تخته سنگ رد شوید و تندتر پیش روید. الان مثل این است که می‌خواهیم بنایی درست کنیم و الان پی آن را می‌کَنیم، حسی از اینکه یک چیزی بنا می‌شود هنوز به وجود نیامده است. من ممکن است احساس کنم این چیزهایی که می‌گویم بعداً کجا به درد می‌خورد ولی شاید یک نفر قبل از اینکه آن بنا را ببیند به نظرش بیاید که چرا اینقدر پی می‌کَنند؟ این همه خاک‌برداری لازم نیست و می‌شود روی زمین ساخت، مانند قوطی کبریتی که روی زمین می‌گذاریم و اینقدر پایین رفتن نمی‌خواهد. یک مقدار کند پیش می‌رود و قبول دارم و حس می‌کنم طبیعی است و کاری هم نمی‌توانم بکنم.

دفعه قبل گفتم می‌خواهم مبنای خود را داستان آفرینش بگذارم چون فکر می‌کنم أساس انسان‌شناسی قرآنی، نگاهی که نسبت به انسان وجود دارد، همان داستان است و در آن داستان حسی پیدا می‌کنیم که ماجرای خلقت انسان چیست و چرا خلق شده است و قرار است به کجا برسد. اولین نکته‌ای که باید مشخص کنیم این است که شریعت می‌خواهد ما را به کجا ببرد؟ می‌خواهد ما را به جایی ببرد که طبق آخر آیات انسان به حالتی برسد که «لَا خَوفٌ عَلَيهِم وَلَا هُم يَحزَنُونَ» (بقره:۳۸) شود. مانند بازگشت به بهشت است در حالیکه روی زمین است. قبل از اینکه به بهشت برسید قرار است یک بهشت زمینی ساخته شود، منظور از بهشت زمینی این نیست که ما زمین را تبدیل به بهشت کنیم، آدم‌ها همان حسی را پیدا کنند که انگار در بهشت زندگی می‌کنند. چگونه ممکن است آدم‌ها به حالتی برسند که نه خوف و نه حزنی داشته باشند؟ و اینکه مقام خلیفه الهی و چیزی که در قرآن به شکل‌های مختلف در مورد آن بحث شده است – لازم نیست حتماً از اصطلاح خلیفه الهی استفاده کنیم – چیست؟ نهایت سیر انسان که در عرفا به آن انسان کامل می‌گویند چیست؟ و اینکه بعداً در مورد این بحث کنیم که شریعت چگونه تنظیم شده است که ما را به اینجا برساند و علاوه بر این باید حتماً اشاره‌ای به این شود که شریعت فقط فردی نیست.

چیزی که من می‌خواهم بگویم یک شمای کلی از این است که قرار است انسان به چه موجودی تبدیل شود و بحث دوم این است که شریعت چگونه کمک می‌کند. انسان قرار است به چه موجودی تبدیل شود و غیر از رشد فردی چه چیزی در شریعت مد نظر است؟ در شریعت قطعاً چیزهایی هست که مربوط به تشکیل خانواده و جامعه می‌شود، همه شریعت فردی نیست. در طریقت‌های عرفانی هندی، شما چه می‌بینید؟ تعالیم فردی است که یک نفر نزد استادی می‌رود و مدیتیشن انجام می‌دهد و به کمالات فردی مخصوصاً از نظر شناختی می‌رسد؛ با طی کردن یک راهی به عرفان می‌رسد. اصولاً در آنجا توجه خاصی به این چیزها نیست البته هندوئیسم خیلی گسترده است و شامل یک سری آداب خانوادگی هم می‌شد، مثلاً بودیسم فردی‌تر است. خیلی از نحله‌های عرفانی که در اسلام ایجاد شد به شدت فردگرا هستند، فردگرا به این معنا که حتی کاری به خانواده طرف هم ندارند فقط تمریناتی می‌دهند برای اینکه این شخص طی طریقی کند. شما یک کتاب مقامات العارفین بردارید یا یک کتاب سیر سلوک بردارید در آن چیزی به غیر از تمرینات شخصی نمی‌بینید یعنی شریعت عرفا یک چیز کاملاً فردی به نظر می‌رسد. به ندرت همانطور که در عرفان‌های دیگر هم هست فصل‌ها و اشاراتی به روابط بین افراد، به روابط بین مرید و مراد یا حتی به روابط خانوادگی ممکن است باشد ولی خیلی کمرنگ است در حالیکه در شریعت اینگونه نیست. در شریعت بخش قابل ملاحظه‌ای از احکامی که می‌آید مربوط به خانواده است، یا مربوط به معاملات است، معاملات در قرآن کمرنگ‌تر است ولی یک چیز بدیهی این است که حداقل از حضرت موسی به بعد هدف از آوردن شریعت این بود که یک جامعه دینی تشکیل شود و فقط فردی نیست. اگر این داستان را اگر ملاک قرار بدهید به نظر می‌رسد که دو جور می‌توانید نگاه کنید: خود آن جامعه دینی مهم است و باید یک جامعه دینی تشکیل شود؛ مثلاً یک حکومت الهی در زمین داشته باشیم. یا اینکه چون می‌خواهیم این افراد به کمال برسند و می‌خواهند این راه را طی کنند باید محیط مناسبی برای آنها فراهم شود بنابراین لازم است که جوامعی داشته باشیم که این آدم‌ها بتوانند در آن رشد کنند. صوامع و بیَع باید داشته باشیم که در آن ذکر خدا گفته شود و نمی‌شود مکان‌های مقدس نداشته باشیم چون عبادت‌های دسته جمعی لازم است انجام شود. وقتی اینگونه است برای دفاع از آنها نیاز به نیروی نظامی داریم بنابراین تبعاً باید یک چیزی مانند حکومت داشته باشیم. باید باتوم داشته باشیم، دست چه کسی باشد بحث جدایی است؛ بالاخره در مقابل هجوم کسانی که می‌خواهند عبادتگاه‌ها را نابود کنند باید دفاع کرد، در همین داستان یک شخصیت ابلیس داریم انسان هم که به زمین می‌آید. یک حکومت شیطانی هست و اگر شما بخواهید یک فرد باشید یا جمع باشید دشمنانی دارید که می‌خواهند این را خرب کنند.

[۰۰:۴۵]

حکومت باطلی هم وجود دارد بنابراین می‌توانید اینگونه نگاه کنید اصل این است که یک آدم می‌خواهد به رشد برسد حتی اگر یک نفر در کره زمین بود شریعتی باید برای او نازل می‌شد و حالا که تعداد بیشتر است شریعت برای افراد است که به رشد برسند، قرار است به مقام خلیفه الهی برسند و چیزهایی لازم است و انگار باید یک قسمتی از زمین را در اختیار بگیرند، باید از خود بتوانند دفاع کنند. لازمه مسیر رشدی که قرار است طی کنند این است که یک جامعه دینی داشته باشیم بنابراین احکام اجتماعی و خانوادگی داریم.

داستان را که می‌خوانید به نظر می‌آید که فرد مهم است، در این داستان کلاً می‌بینید که یک انسان خلق شده است، مقام خلیفه الهی دارد و حداکثر این است که یک زوج می‌بینید؛ جامعه به معنای واقعی در حاشیه قرار دارد. کمالی که جلسه قبل توصیفی از آن کردم، کمالی که قرار است انسان به آن برسد این است که انسان این قابلیت را دارد که یک جوری همه صفات الهی در او متجلی شود. اولاً همه اسماء را می‌تواند بشناسد و درک کند که انگار یک ویژگی استثنائی برای انسان است چون حتی ملائکه هم این ویژگی را ندارند. در عالم آفرینش انسان مزیتی دارد که به نظر بی‌رقیب می‌رسد و به این دلیل خلق شده است و این صفات می‌توانند در او تجلی کنند. بنابراین انسان می‌تواند به یک چیز فوقالعاده سطح بالایی برسد که تبعاً قرار است چنین راهی را طی کند و شریعت هم راه طی کردن چنین مسیری را جلوی انسان می‌گذارد. انبیاء هم آدم‌هایی هستند که به مقام معنوی رسیدند و می‌توانند حکم کنند و آدم‌ها را دنبال خود بکشند.

مسئله این است که انسان باید بتواند به جایی برسد که حق را از باطل تشخیص بدهد، «أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ الْمُبِينُ» (نور:۲۵) چیزی که ما به آن حق می‌گوییم و برای ما بدیهی است که وجود دارد و همه آن را قبول دارند همان چیزی است که جلوه اصلی خداوند است. ما قرار است تابع حق باشیم چه از لحاظ اینکه حقیقت را درک کنیم و اینقدر این مفهوم بدیهی است که طور دیگری نمی‌توانیم آن را شرح بدهیم. قرار است براساس حق عمل کنیم و باطل در شناخت راه پیدا نکند و باطل در عمل ما هم راه پیدا نکند و کار باطل انجام ندهیم، کاری که خلاف حق باشد. اسم این مفهوم در قرآن عبودیت است یعنی کارگزار خداوند بودن. ما با نیرویی که در درون ما هست و به آن عقل می‌گوییم در هر لحظه می‌توانیم تشخیص بدهیم که خداوند از ما چه می‌خواهد و به عنوان کارگزار چه باید بکنیم و همان کار را انجام می‌دهیم.

چگونه به اینجا می‌رسیم که بتوانیم حق را درک کنیم و قدرت این را داشته باشیم که به این عمل کنیم؟ قرار است شریعت ما را به چنین جایی برساند. به اینجا که رسیدیم یعنی کارگزار خداوند شدیم، روایت معروفی هست که کار به جایی می‌رسد که خداوند چشم شما می‌شود، خداوند گوش شما می‌شود. آن چیزی که من می‌بینیم همان چیزی است که باید ببینم، گوش من همان چیزی را می‌شنود که حق است و باید بشنوم. همه چیز را همانطور که هست درک می‌کنم و همانطوری هم که باید عمل می‌کنم. این مفهوم کارگزاری است. من همانی هستم که خداوند می‌خواهد، معنی آن این است که مطابق با حق زندگی می‌کنم، حق را تشخیص می‌دهم و حق را می‌بینم و مطابق آن عمل می‌کنم.

اولاً قوه تشخیص ما بسیار ضعیف است، خیلی وقت‌ها درست و غلط را از هم تشخیص نمی‌دهیم، ثانیاً اگر بدانیم چه کاری درست است ممکن است قدرت اجرای آن را نداشته باشیم بنابراین اگر یک نفر فکر کند که اگر تشخیص بدهد چه بکند آن را انجام می‌دهد قطعاً فکر باطلی است. چون بخش عمده‌ای از مسائل به این برمی‌گردد که خیلی از کارها را نمی‌توانیم انجام بدهیم. چون نمی‌توانیم انجام بدهیم نمی‌فهمیم که چه باید بکنیم. معمولاً بهانه آدم‌ها این است که من نفهمیدم که چه کاری درست است ولی واقعیت این است چون ضعف داریم به فکر ما نمی‌رسد والا اگر یک آدمی در شرایطی باشد که هر کاری از او بر بیاید خیلی وقت‌ها واضح است که چه کاری باید بکنیم. ولی محدودیت‌های عملی که داریم مانع از این می‌شود که یک چیزهایی به ذهن ما برسد. این را هم جایی گفتم. در جلسه‌ای که در دانشکده فیزیک تشکیل شد تحت عنوان پیش‌نشستی پیرامون پیش‌فرض‌های فیزیک، اول جلسه را با توضیح همین شروع کردم که افکاری که به ذهن ما می‌رسد تحت تأثیر این است که از ما چه برمی‌آید. وقتی کارهایی از ما برنمی‌آید به ذهن ما هم نمی‌رسد.

چیزی که در خیلی از کتاب‌های استاندارد سیر و سلوک اگر نگاه کنید به عنوان نهایت سیر در نظر می‌گیرند رسیدن به مقام اسلام و مسلم شدن به معنای تسلیم حق بودن است. نه اینکه من الان حق را تشخیص بدهم و کاری که باید بکنم را انجام بدهم، دیگر تمایلی به غیر حق ندارم. مسلم کسی است که انگار تنها انگیزه او حق است، به غیر حق تمایل ندارد. گاهی اینگونه است که چون فهمیدم باید به زور این کار را بکنم به خودم فشار می‌آورم و انجام می‌دهم. مسلم کسی است که از درون او غیر از حق نمی‌جوشد به سمت غیر حق گرایش ندارد. حضرت ابراهیم، در قرآن یک الگو وجود دارد کسی که مسلم به معنای واقعی کلمه است، تسلیم حق بودن یک چیزی بالاتر از این است که من حکم حق را اجرا کنم. اینکه من میلی به غیر از این در درون خود نداشته باشم، حضرت ابراهیم نمونه مسلم است.

در کتاب‌های سیر و سلوک آخرین درجه را رسیدن به مقام اسلام در نظر می‌گیرند به معنای اینکه وجود طرف از باطل کلاً پاکسازی شده است، نه باطل می‌بیند و نه گرایشی به آن دارد. بنابراین به طور طبیعی از او افعالی که مطابق با حق است صادر می‌شود نه اینکه کسی به من بگوید و من انجام بدهم. این مانند حالت انسان کامل و فناء فی الله است وجود او با حق یکی شده است و چیز دیگری در درون او نیست و همه تمایلات غیر حق او از بین رفته است. به نظر یک مقدار فانتزی است، واقعیت این است که در حد حرف فقط قشنگ به نظر می‌رسد و رسیدن به یک حالتی که شما هیچ میلی به هیچ چیزی به غیر از حق نداشته باشید خیلی دور از دسترس به نظر می‌رسد. در این حالت است که صفات در انسان در حدی که مقدور است تجلی می‌کند یعنی انسان خلیفه الله می‌شود و مانند خدای کوچک محدودی می‌شود که همه ویژگی‌های الهی را در خود دارد که انگار غیر انسان به این حد نمی‌تواند به آن برسد. جامعیتی که انسان از نظر درک و امکان بروز دادن یک چیزی شبیه خداوند را دارد در ملائکه نبود و به این دلیل انسان خلق شده است.

بنابراین اولین نکته شریعت این است که شما با شریعت شروع کنید به کارهایی که خداوند خواسته است عمل کنید. مثلاً روزانه برنامه‌ای داشته باشید که حق این است که باید خداوند را ستایش کنید. فکر کنید من جهان را درست تشخیص نمی‌دهم و اگر هم تشخیص بدهم نمی‌فهمم که باید چه کاری کنم، اگر دنیا را درست ببینم و اگر بدانم خدا چیست و چقدر قابل ستایش است و درون من گرایش‌های خیلی باطل نداشته باشد قطعاً باید خداوند را ستایش کنم و بپرستم. شریعت به شما می‌گوید این کار را شروع کن یعنی مطابق با حق عمل کن و تمریناتی انجام بده که به یک جایی برسی که به آن ویژگی نزدیک شوی. برای اکثریت قاطع افراد عین همان چیز را به دست آوردن ممکن است به طور کامل ممکن نباشد ولی شریعت چیزی است که ما را به آن سمت می‌برد. پس در ابتدا درجه‌ای از تسلیم و اسلام را به دست می‌آورید، یک مجموعه احکام خداوند به شما می‌دهد و می‌گوید به اینها عمل کنید و من به اینها عمل می‌کنم. حال چقدر از آن مشتاقانه است و چقدر اجباری است و به خودم تحمیل می‌کنم؟ ممکن است پرستش خدا در یک نفر از درون نجوشد، به او گفتند و انجام می‌دهد ولی حداقل عقل من می‌گوید و تشخیص دادم که اینها را خداوند از من خواسته است و من به اینها عمل می‌کنم.

در آن داستان نکته‌ای است که فوقالعاده مهم است و در مورد جهان‌بینی است. ظاهراً همه این را می‌فهمند، ما انگار در دوره آزمایشی زندگی می‌کنیم، کل داستان را که می‌خوانید از بهشت شروع می‌شود و بعد هبوط پیش می‌آید و دوباره قرار است برگردیم، ما در وره موقت آزمایشی زندگی می‌کنیم، این حس در تمام زندگی ما باید جاری باشد. به طور موقت چند سال قرار است در زمین زندگی کنیم و در این دوره قرار است یک چیزی کسب کنیم. نهایت داستان این است که در دوره‌ای که در زمین هستید برای شما دین و پیامبران و هدایت می‌فرستیم و از این هدایت باید پیروی کنید. از موقت بودن آن می‌توان گفت انگار اصالت کامل ندارد که به درجه نهایی رسیدم یا نرسیدم، دوره‌ای را طی می‌کنیم و حالت آزمایشی دارد و قرار است دوره سوم زندگی خود را شروع کنیم. یک دوره جنینی داشتیم و خبر نداشتیم دوره دومی هست. الان هم در دوره دومی هستیم که بعد دوره سومی هست و دوره سوم دوره اصلی زندگی ما است. به دنیا اینگونه نگاه کنید که قسمت اصلی زندگی شما نیست، همانقدر که جنین بودن اصالت دارد الان اصلت دارد. قسمت اصلی زندگی انسان مرحله سومی است که بعد از مرگ می‌آید. من این را یادداشت کردم که حتماً بگویم چون اصولاً بین احکامی که در شریعت است با چیزهایی که الان در دنیا متداول شده که بعضی از آنها مخالف این است، مقایسه صورت می‌گیرد در حالیکه مطلقاً چنین حسی در آنها نیست. در جهانی که الان داریم که به یک سری قواعد و آداب و شیوه زندگی رسیده است، دو نکته به شدت غائب است، نکته اول حالت موقت بودن و دوره میانی و مقدماتی داشتن است که اصلاً برای جای دیگری زندگی می‌کنیم.

[۰۰۱:۰۰]

نکته دوم مسئله اصالت رشد است. اگر به یک جنین نگاه کنید آنجا ظرف نه ماه رشد می‌کند و بزرگ می‌شود، ما در دوره دومی هستیم که قرار است در آن بزرگ شویم. جسم ما تا هفده-هجده سالگی بزرگ می‌شود و چیزی که دیده نمی‌شود و جنبه‌های درونی و معنوی و روانی ما قرار است رشد کنند و به جایی برسند. چون این قسمت دیده نمی‌شود زیاد به آن توجهی نشده است. شما با فرهنگ غالبی مواجه هستید که اصولاً در آن به مفهوم رشد توجهی نمی‌شود. مثلاً الان جوامع اروپایی که خودشان را برتر می‌دانند برنامه‌ای برای رشد فردی دارند؟ آیا جوامع بنا شدند برای اینکه اینگونه کار کنند که به رشد فردی برسند؟ این حرف‌ها نیست. چیزی که این را خیلی خوب نشان می‌دهد این است که حجم کل دانش بشر را نگاه کنید و ببینید چقدر از آن به دانش روانشناسی اختصاص دارد و در آن روانشناسی ببینید چند صفحه در مورد روانشناسی رشد است. شما در فرهنگ بشر درباره گاو و گوسفند بیشتر مطلب پیدا می‌کنید چون از آن پول درمی‌آید ولی از رشد پول در نمی‌آید که هیچ یک چیزی را هم از دست می‌دهید. مردم را به این فکر بیندازید که باید رشد کنید، صبح سرکار می‌آیند به این فکر کنند که رشد کردم یا نکردم پس ولش کنید. گاو و گوسفند زیاد می‌شوند و تکثیر پیدا می‌کنند و می‌فروشید.

چیزی که از قبل گفتم و می‌خواهم روی آن تأکید کنم اینکه آنها اشکال می‌گیرند که مناسبات اجتماعی شما اشتباه است. این جهان دیگری است و اهداف دیگری دارد و طور دیگری به دنیا نگاه می‌کند، خدا در مرکز است و جهان آخرت اولویت دارد. دفاع ما این است که با این فرضیات و با این نگاه به دنیا و با این مفروضات باید اینگونه زندگی کرد؛ وقتی این مفروضات را ندارید آنگونه باید زندگی کرد. اگر دنبال این هستید که جامعه‌ای با حداکثر تولید درست کنید شاید اروپایی‌ها راه آن را پیدا کردند که چگونه باید مناسبات اجتماعی را شکل داد که تولید به حداکثر برسد. یکی از مهم‌ترین چیزهای داستان آفرینش این است که شما را موقتاً به زمین می‌فرستیم و بعد باید به اینجا برگردید. حس موقت بودن و اینکه اینجا آمدیم و مرحله‌ای را طی کنیم که چیزی مانند دوران جنینی اتفاقی بیفتد و بزرگ شویم و رشد کنیم چیزی است که مستطر است و خیلی در آن داستان اساسی است.

این مفاهیم را که نگاه می‌کنید در بحث‌های دینی همانطور که اشاره کردم مفاهیمی مانند اسلام و ایمان و مجموعه‌ای از مفاهیم اخلاقی و دینی تولید می‌شود که خیلی اساسی هستند. اینها حائل بین این عقاید و شریعتی هستند که می‌آیند. مثلاً فرض کنید که می‌خواهیم مسلم باشیم، مسلم یعنی موجودی که به معنای واقعی کلمه تسلیم حق است و گرایش به غیر حق ندارد و حق را می‌شناسد و مطابق با حق عمل می‌کند و این از درون او می‌جوشد. اینجا یک عالمه مفهوم داریم که مفاهیم اختصاصی هستند، در فرهنگ غرب مسلم که هیچ، مفهوم تقوا ممکن است مشابه‌هایی داشته باشد ولی به معنایی که در دین مطرح است تقوا نداریم. چرا این مفاهیم مهم هستند؟ مثلاً ما روزه می‌گیریم که به تقوا برسیم، می‌خواهیم به حالت‌هایی برسیم، می‌خواهیم به حالت‌های دینی و معنوی برسیم. قرار است با شریعت به اینها برسیم، قرار است اطاعت و عبادت کنیم که به اسلام، به حالت تسلیم بودن در مقابل حق برسیم. قرار است تقوا داشته باشیم که به فرقان برسیم، فرقان جای خیلی مهمی است که حق و باطل را بتوانیم از هم تشخیص بدهیم. روزه می‌گیریم که به تقوا برسیم بنابراین مجموعه‌ای از مفاهیم اینجا وجود دارد که اصطلاحاً به آنها مفاهیم اخلاقی و دینی می‌گویند که درک اینها خیلی مهم است. چیزهای منفی مانند شرک و کفر داریم و در مقابل آن شکر و ایمان و عمل صالح داریم.

کل شریعت عمل صالح است، این عمل صالح چیست و چگونه کمک می‌کند که به رشد برسیم؟ بنابراین لایه‌ای از مفاهیم اخلاقی و دینی وجود دارد که درک اینها خیلی مهم است برای اینکه بفهمیم شریعت ما را چگونه به این حالت‌ها می‌رساند. این حالت‌ها حالت هرمی دارند مثلاً به تقوا می‌رسید و تقوا شما را به فرقان می‌رساند و زمینه را آماده می‌کند که به رأس هرم که اسلام است برسید. تا فرقان نداشته باشید و حق و باطل را تشخیص ندهید نمی‌رسید. شریعت و فقیهی که پیش نماز مسجد محل شما است نمی‌تواند کار فرقان را در زندگی شما انجام دهد، نمی‌توانید به آن شماره‌ای که آن خانم زنگ می‌زد زنگ بزنید و بپرسید که الان چه کاری کنم. نمی‌توانید به او منتقل کنید. غیر از اینکه گاهی موبایل‌ها کار نمی‌کنند یا به تلفن همگانی دسترسی نداشته باشید، دسترسی داشته باشید هم نمی‌توانید بگویید.

لحظه‌های مهمی در زندگی شما پیش می‌آید که ابتلاء هستند، ممکن است خیلی لحظه‌های مهمی باشند که شما تصمیمی می‌گیرید و کاری می‌کنید که یک دفعه می‌توانید جهش کنید یا سقوط کنید. اینها را نمی‌توانید از فقیه بپرسید که چه کار کنم. می‌توانید بپرسید و شاید بتواند راهنمایی‌هایی بکند و کلیاتی به شما بگوید. شرعاً واجب نیست که امشب را باید تا صبح بیدار بمانید ولی ممکن است بر اثر ابتلاء که برای پیش آمده است اگر امشب را بخوابید یک دفعه هزار سال عقب بیفتید.

علامه طباطبایی یک جایی به این تشخیص رسید که اگر کلاس فلسفه خود را به درخواست آقای بروجردی تعطیل کند دقیقاً این عبارت را نوشته است که احساس کرد که خللی در سیر و سلوک او ایجاد می‌شود. از کدام حکم شرعی این احساس به او دست داده است؟ از فقها می‌پرسید که می‌گفتند واجب است تعطیل کنید ولی تشخیص ایشان این بود که وظیفه دارد و حکم الهی این است که این کار را انجام بدهد و باید انجام بدهد و مقاومت کند ولو اینکه خطرناک هم هست ولی باید این کار را انجام بدهد. تصمیم گرفت و یک مجوزی از آقای بروجردی توانست بگیرد که این کار را ادامه بدهد.

در زندگی خصوصی هر آدمی چیزهایی هست که نمی‌توانید با شرع و فقیه حل کنید. این مانند فرق بین ربوبیت عامه با ربوبیت خاصه است، شریعت در ربوبیت عامه احکامی برای همه است که کارهایی را بکنند ولی در زندگی خصوصی هر آدمی لحظه‌هایی پیش می‌آید و خودتان می‌فهمید که الان باید کاری را بکنید ولو اینکه از هیچ حکمی شرعی هم در نمی‌آید. شاید نتوانید به کسی هم بفهمانید که چرا مهم است این کار را بکنید، اگر فرقان داشته باشید در درون شما یک چیزی به شما می‌گوید که الان باید ادامه تحصیل بدهید، باید ترک تحصیل کنید یا مهاجرت کنید یا نکنید. احکام مهاجرت کنید یا نکنید را از چه کسی می‌خواهید بپرسید؟ از فقها می‌خواهید بپرسید؟ از من گاهی می‌پرسند مهاجرت کنیم یا خیر، می‌توانم یک سخنرانی برای شما کنم که رفتن چه ویژگی‌هایی دارد. اطلاعات می‌توانید کسب کنید و مشورت کنید ولی من نمی‌دانم که تو باید مهاجرت کنی یا خیر. ممکن است مهاجرت کنید و مستقیم وارد دروازه جهنم شوید، من چه می‌دانم روحیه شما چگونه است و آنجا برای شما سازگار است یا خیر.

در مورد مفاهیم اخلاقی و دینی مهم در جلسات واژگان صحبت کردم و فکر می‌کنم همه آنها را گوش کردند. گاهی ممکن است تکرار نکنم و با یک اشاره مختصر ارجاع بدهم. ما حیات موقت معطوف به رشد داریم، این جهان‌بینی ما است، که قرار است به یک سری احکامی که آمده است عمل کنیم، اینها احکام عمومی هستند برای همه و هرکسی می‌تواند برای خود عبادت را بیشتر کند یا عبادت‌های خاص بکند یا کارهای خاصی انجام بدهد که به رشد او کمک می‌کند. می‌تواند خودش تشخیص بدهد یا از دیگران بپرسد ولی یک چیز عمومی است که باید روزانه عبادت کرد، سالانه باید روزه گرفت، در اموال خودمان باید یک حقی برای دیگران قائل باشیم.

اصولاً در شرع مثلاً انفاق یکی از مهم‌ترین احکام قرآن است. حجم آن یک مقدار غیرعادی است که چرا در مورد انفاق صحبت می‌شود. انفاق واجب نیست و از نظر شرعی جزء مستحبات حساب می‌شود، معمولاً باب انفاق نداریم مسائل مالی مانند خمس و زکات داریم. انفاق این است که شخص از مال خود چیزی را می‌بخشید و توصیه اخلاقی است، چیزهایی که در قرآن آمده است تماماً احکام شرعی نیستند چون معادل حجم احکام شرعی احکام اخلاقی مانند انفاق و احسان به والدین و مردم آمده است. با مردم با حسن و خلق رفتار کردن را به نظر می‌رسد فقها جزء شرع حساب نمی‌کنند بلکه جزء اخلاق حساب می‌کنند. مرز بین اینها چیست؟ در قرآن خیلی مرز مشخصی نمی‌بینید. در سوره بقره که اولین سوره‌ای است که در آن شریعت عرضه می‌شود و خیلی مهم است که چه چیزی و با چه حجمی عرضه می‌شود فکر می‌کنم بیشترین حجم را انفاق دارد. ولی وقتی کتب فقهی را ببینید جزو شریعت حساب نمی‌شود، باب انفاق به عنوان یک باب نداریم ولی خیلی مهم است. آیا انفاق واجب است یا مستحب است؟ به یک امر مستحب اینقدر آیه تخصیص داده شده است؟ بگوییم واجب است یعنی چه؟ یک نفر مستحق است که به او انفاق شود. ولی آیه‌ای هست که بارها به آن ارجاع دادم، در مورد مومنین و متقین می‌گوید «فِی أَمْوالِهِمْ حَقٌّ مَعْلُومٌ* لِلسَّائِلِ وَ الْمحْرُومِ» (معارج:۲۴-۲۵) هرکسی که ایمان دارد و مومن است از زمان حضرت آدم تا الان این ویژگی را داشته است که در اموال او برای سائل و محروم حقی هست، کلمه حق اینجا خیلی کاربرد جالبی دارد. من باید تشخیص بدهم، فراتر از اینکه به من گفتند یا مستحب است، مردم در اموال من حق دارند، کسی که به او نرسیده است و گرسنه مانده است در این اموال حق دارد. نه اینکه من بدهم بدهم یا ندهم، حق او را باید بدهم، زیادتر از حق هم دادم خوب است. مثلاً تشخیص من این است با توجه به ثروتی که دارم نصف اموال من برای مردم است، یکی می‌گوید یک پنجم یا کمتر، یک چیزی از اموال مردم انگار در مال من هست که باید به آنها بدهم. وقتی می‌گوید حق باید به آنها بدهم، حق آنها را ندهم مسلم نمی‌شوم چون به یک حقی عمل نکردم.

[۰۱:۱۵]

بنابراین یک مجموعه‌ای از مفاهیم اخلاقی و دینی است که اینها واسطه هستند و حالت هرمی دارند و از چیزهای پایه شروع می‌شود مانند تقوا و بعد روی اینها چیزهایی سوار می‌شود. مانند مراتب سیر و سلوک که می‌گویند اما منظور من آن نیست چون آنجا مرحله به مرحله می‌گویند سیر چگونه انجام شود. تقوا لازم است که شما به ویژگی‌ها و حس‌هایی برسید که آنها لازم است برای اینکه به یک چیز بالاتری دست پیدا کنید. انسان قرار است به همان حالت انسان کامل و خلیفه الله و کارگزاری کامل حق برسد که شریعت قرار است به ما کمک کند که این کار را انجام بدهیم.

۳- نقش مقایسه شریعت با دیگر طریقت‌ها و شیوه‌های زندگانی در بحث شریعت، مفهوم آزادی

چیزی که خیلی برای من مهم است این است که در این بحث‌ها تا جای ممکن مقایسه‌هایی صورت بگیرد. وقتی به شریعتی که داریم حسی پیدا می‌کنیم که این را در مقایسه با چیزهای مشابه و طریقت‌های مشابه و روش‌های زندگی دیگر قرار بدهیم. نه تنها بد نیست، بلکه خوب است. یک حالت این است که شما به دلیل اینکه کسانی که از استایل زندگی مدرن امروزی پیروی می‌کنند از شما اشکال می‌گیرند مجبور می‌شوید مقایسه کنید. اگر کسی هم اشکال نگیرد خوب است که این مقایسه را داشته باشیم.

شریعت اسلام که قرار است ما را به کمالی برساند را با بودیسم مقایسه کنیم، ببینید آنجا روی چه چیزهایی تأکید است، اعمال عبادی که انجام می‌دهند و تمریناتی که انجام می‌دهند چگونه است، فرق آن چیست و چه ربطی به جهان‌بینی دارد؟ تفاوت جهانبینی‌ها چه چیزهایی را باعث شده است، تفاوت اهداف چه چیزهایی را باعث شده است؟ آنها به جایی که ما می‌خواهیم برویم نمی‌خواهند بروند، به جای دیگری می‌خواهند بروند، نقشه راه آنها هم فرق می‌کند؛ جهان غرب هم همینطور است.

به طور سنتی عرفا ادعای این را داشتند و ادعای درستی هم هست که انسان با طی طریق وقتی به کمال می‌رسد به جایی می‌رسد که احساس آزادی می‌کند. شما در بند هستید – از بیرون و از درون – و وقتی به رشد می‌رسید و هرچه رشد یافته‌تر می‌شوید آزادتر هستید. در درون ما انواع اقسام تمایلات وجود دارد. انگار نیرویی هست که آدم را به جهت‌های مختلف می‌کشد. شما میل دارید کاری انجام دهید ولی موانعی از درون شما وجود دارد. یا مثلاً اینکه آدم‌ها به شدت تحت تأثیر این هستند که دیگران در مورد آنها چه فکر می‌کنند. رضایت از خانواده گرفته تا کارفرما و هزار نفر دیگر، «ارباب متفرقون» زیادی وجود دارند. انگار در درون آدم صدای آنها انعکاس پیدا می‌کند و از اینها چیزهایی می‌خواهند.

آدمی که به رشد می‌رسد – توصیفی که بعد از مراحلی که می‌گویم، وقتی به حالت اسلام رسیده است – درون او حالت متحدی پیدا می‌کند، انگار دیگر صداهای مخالف نیست. انسان اینجا است که به حالت آزادی کامل می‌رسد، چیزی که می‌خواهد حق است و می‌تواند و قدرت این را دارد که اجرا کند. انگار هیچ چیزی مانع او نیست. آدم‌ها به شدت در بند هستند. آدم رشد نیافته در بند اطراف خود و در بند گرایش‌های متضاد درون خود است. شاید نزدیک‌ترین توصیف به رشد در روانشناسی و روانکاوی مدرن توصیف فرایند فردانیت یونگ است. در انتها درون آدم به یک وحدتی انگار طبق توصیف یونگ می‌رسد، این در عرفان هست. شعر معروف حافظ «غلام همت آنم که زیر چرخ کبود    ز هرچه رنگ تعلق بگیرد آزاد است» ما پر از تعلقات هستیم، تعلقات خاطر به دیگران و چیزهای اجتماعی و تعلقاتی که در درون ما است، علاقه‌های به اینور و آنور است. اینها مانع از جاری شدن اراده می‌شوند و حس آزادی را از بین می‌برند. آدمی که به کمال می‌رسد این حس آزادی را تجربه می‌کند، چیزی در درون او هست که می‌تواند کامل این را محقق کند. مانند تمثیلی که یک بار به آن اشاره کردم در سوره انسان که سه جور آدم را توصیف می‌کند. کسانی که در جهنم هستند، کسانی که در بهشت هستند و کسانی که اسم آنها عبادالله است که بالاتر از افراد معمولی و ابرار هستند. در مورد کسانی که در بهشت و در مرحله متوسط هستند تمثیل این است که اینها از جام‌هایی می‌نوشند که انگار چیزی در آن هست که اشتها را کم می‌کند «مِزَاجُهَا كَافُورًا» (انسان:۵)، نمی‌توانند تند تند بخورند و آهسته به آنها نوشانده می‌شود.

در مورد عبادالله می‌گوید اینها از چشمه‌ای می‌نوشند «يُفَجِّرُونَهَا تَفجِيرا» (انسان:۶) که خودشان چشمه را می‌جوشانند و از آن سیراب می‌شوند. طوری که انگار زندگیشان دست خودشان است و از درون آنها چیزی می‌جوشد و کنترل دارند. تقوا تمرین این است که شما کنترل داشته باشید و کم کم صداهای مخالف، گرایش‌های مختلفی که وجود دارد را در درون خود خفه کنید و تمرین کنید کاری که می‌خواهید انجام بدهید ولو اینکه موانعی در مورد آن وجود داشته باشد. این مخالفت با هوای نفس است و مخالفت با والد بیرونی هم هست، تقوا این است که قدرت عقل را سعی کنید کاملاً پیاده کنید، کاری را که نباید بکنید و تصمیم گرفتید نکنید، نکنید. از این جور تمرین‌ها در استایل زندگی مدرن هم هست. این را لااقل هر کسی تشخیص می‌دهد، برای اینکه قدرت اراده خود را تقویت کند باید برنامه‌هایی برای خودش بگذارد و خیلی با قدرت اینها را اجرا کند. در بعضی از برنامه‌های مدرن مثلاً خودشکوفایی چیزهایی شبیه به روزه گرفتن هست، تصمیم بگیرید که مدتی آب و غذا نخورید برای اینکه قدرت اراده پیدا کنید.

حس رسیدن به حالت اراده مطلق چیزی است که در انتهای این سیر وجود دارد و به شدت مطلوب همه آدم‌ها است. شما اگر یک چیزی بگویید که همه حس کنند دلشان می‌خواهد این است که از وضعیت ارباب متفرقون خارج شوند. شما این بینش را در جوامع مدرن نمی‌بینید که راه آن چیست، چیزی مانند شریعت لازم است، چیزی مثل روزه گرفتن، بعضی از اعمال عبادی، یک سری محدودیت گذاشتن و در چارچوبی با دقت زندگی کردن و حرکت کردن، چیزی که ما به آن تقوا می‌گوییم مانند این است که وقتی هر روز از خانه بیرون می‌آیید مواظب حرکات و گفتار خود باشید، تمرین مراقبه چیزی است که در تمرینات غائب است. این بدیهی‌ترین چیزی است که انسان لازم دارد، به شدت آدم‌ها احتیاج به تمرین تقوا دارند به معنای اینکه مدام برنامه‌ای که در ذهنشان هست را کنترل کنند که انجام می‌دهند یا نمی‌دهند، کار اضافه انجام ندهند، ول نباشند.

درست به ضد این در فرهنگ غرب آزادی می‌گویند. دقیقاً ما باید از این مسیر به آزادی برسیم یعنی به جلوه کامل اراده خودمان که حس آزادی از تعلقات به ما بدهد و اسم تبعیت از چیزهایی که هر لحظه آدم‌ها میلشان می‌کشد را آزادی گذاشتند.

حضار: …. سم هریس که آتئیست است کتابی دارد به نام Spirituality Without Religion.

این نکته مثبتی در جهت تأیید من است، قسمت‌هایی از شریعت عمومی است.

حضار: شریعت را کنار می‌گذارند…

استاد: عمومی بودن همین است، مطلوبیت چیزی مانند تقوا یا مطلوبیت تمرین‌هایی مانند روزه چیزی است که جا می‌افتد. دین را که کنار می‌گذارند این حس را دارند که اینها چیزهای لازمی است. بحث من روی کلمه آزادی است، الان می‌گویند آزادی یعنی اینکه من هر کاری دلم بخواهد بکنم. در حالیکه هرکاری دلم بخواهد بکنم ضدآزادی به معنای واقعی کلمه است. حالت اینکه اراده من به حالت کمالی برسد کاری را که می‌خواهم انجام بدهم دقیقاً ضد این است که الان چه کاری دلم می‌خواهد بکنم و دنبال آن بروم. اینها دقیقاً بندهایی هستند که باید کنترل کنیم و پاره کنیم تا درون ما آزاد شود. یعنی تعلق فراوان داشتن به هر چیزی که نفس هم می‌خواهد همان کار را بکنم، اسم این آزادی شده است. این ضد آرمان آزادی است که همه دنبال آن بودند، آزادی از اینکه والد از من چه می‌خواهد، آزادی از اینکه کودک از من چه می‌خواهد؛ اینکه به جایی برسم تا به بلوغ برسم.

سه اصطلاح والد و بالغ و کودک خیلی خوب است و برای بیان شریعت هم خیلی خوب است. شریعت می‌خواهد بالغ شما را به معنای واقعی کلمه رشد دهد، بالغ یعنی چیزی که عقل شما می‌گوید درست است و تشخیص می‌دهید آن را حاکم کنید. مفاهیم و کلمه‌هایی که ارزش پیدا کردند درواقع ضد ارزش هستند که آدم باید متوجه آنها باشد. همانطوری که قرآن برای شما مجموعه مفاهیم اخلاقی و دینی درست می‌کند که راهنمای شما است مانند تقوا و اسلام و عمل صالح، هر فرهنگ دیگری هم این کلمه‌ها را درست می‌کند. الان کلمه مقدسی که وجود دارد و دقیقاً ضد آن چیزی که باید باشد را معنی می‌دهد مفهوم آزادی است و مفهوم متقدمی است. مفهوم لیبرتی و لیبرال در قرون وسطی به این معنایی که الان به کار می‌رود خیلی سابقه ندارد، چیزی است که با فرهنگ مدرن آمده است ولی آنقدر جا افتاده است که به نظر می‌آید جای فکر کردن ندارد.

به نکته‌ای که لابه‌لای بحث اشاره کردم، یکی از کارهایی که می‌توانیم انجام بدهیم این است که از بحث‌های روانشناسی رشد مدرن ایده‌هایی را بردارید که شاید پیچیده‌ترین و کامل‌ترین آن مربوط به روانکاوی یونگ می‌شود که تبعاً مین استریم نیست چون تبعاً دور از هدفی است که روانشناسی و روانکاوی مدرن می‌خواهد تأمین کند. مثلاً در روانشناسی مدرن انواع و اقسام ایده‌هایی که درباره رشد دارد را می‌توان نگاه کرد و همه آنها رشد هستند. در روانشناسی رشد حرف خیلی پرت مانند مفهوم آزادی نیست، یکی از مفاهیم این است که ایگو را تقویت کنیم. یک آدم رشدیافته یک ایگوی قدرتمندی دارد که زندگی خود را با آن کنترل می‌کند. از شر والد و کودک تا حدی رها شده است.

[۰۱:۳۰]

این خیلی خوب است که می‌شود نشان داد همه چیزهایی که به آن شریعت و طریقت می‌گوییم به شدت این را تأمین می‌کند ولی فقط این نیست. یکی از چیزهایی که کاملاً واضح است که قرار است تقویت شود همان عنصر عقلی است که در درون ما هست، آن چیزی که حق و باطل را تشخیص می‌دهد. من در مقدمه مفصل صحبت کردم که اگر اپروچ دینی فقهی شرعی فعلی را داشته باشیم ممکن است اتفاق برعکسی بیفتد یعنی ممکن است والد تقویت شود به جای اینکه عقل تقویت شود، یک جوری عقل را کنار بگذاریم و از یک آقایی بپرسیم ببینیم او به ما چه می‌گوید. درست نتیجه عکس می‌دهد. ولی آن چیزی که قرار است اتفاق بیفتد این نیست. قرار است به یک فرقانی برسیم، قرار است از نظر رشد به جایی برسیم که شبیه آن چیزی است که به آن تسلط ایگو می‌گویند.

حضار: من دوست دارم به این اشاره کنم، ایده دیگر این است که ایگو در روانکاوی خیلی جدا از سوپرایگو نیست…

استاد: میدانم من می‌گویم تقریباً، چون ایگو واقعاً عقل نیست. شما اصولاً در روانکاوی مدرن اعتقاد به یک چیزی مانند عقل و فطرت ندارید، بحث حق و باطل نیست ولی می‌توانید شباهت برقرار کنید بگویید که از ارباب متفرقون بخواهیم دور شویم چه معنایی دارد. همان فشارهایی که از بیرون هست، ارباب متفرقون هم در بیرون و هم در درون ما هستند، چیزهایی که ما را می‌کشند. هم می‌توانند جزو تمایلات کودکانه باشند و هم جزو تمایلات والدانه باشند.

حضار: ایده دیگر این است که تطابق و وحدت ارباب که می‌گویید از این طرف نه با ایگو بلکه با انحلال ایگو تحقق می‌یابد. استیلایی ایگو دارد که توهم غلبه بر ناخودآگاه و شرایط روانی دارد و این توهم خودش مشکل‌زا است. ممکن است با تقوا خیلی در تضاد باشد، ممکن است این تطابق نه در تقویت و تثبیت ایگو بلکه در انحلال ایگو باشد.

استاد: اشتباه می‌کنید ولی من توضیح نمی‌دهم، مانند بحث جلسه قبل است که بعد کل جلسه را می‌خورد و می‌برد. فکر می‌کنم در این موردها وقت شود بیشتر صحبت می‌کنیم.

نکته دیگر که باز یک نکته عمومی است این است که چیزهایی که در شریعت هست یعنی حسی که باید تقوا داشته باشیم، تقوا به معنای مراقبت دائمی از اینکه چه کنیم و چه نکنیم، اصولاً این حالت که شریعت برای شما یک حدود تعیین می‌کند و شما باید نگران این باشید که به این حدود نزدیک نشوید یا رعایت بکنید تمریناتی است که به این کمک می‌کند که رشد کنید. یکی از چیزهایی که در تمرینات عرفانی است این است که وقتی شما انتظار دارید آدمی که رشد می‌کند رشد شناختی برای او به وجود بیاید. یعنی انگار بعد از مدتی یک چیزی را درک کند و چیزی را ببیند که قبلاً نمی‌دید. از نظر شناختی حس‌هایی به او دست بدهد و چیزهایی برای او واضح شود که قبلاً برای او واضح نبود. حداقل این نکته که قرار است از طریق شریعت ما به درکی از واقعیت برسیم که سطح آن از درک ابتدایی ما از واقعیت خیلی بالاتر است و همینطور رشد پیدا می‌کند فکر می‌کنم جزو چیزهایی است که کسی منکر آن نیست و با این اصطلاح که ایمان تبدیل به یقین می‌شود یا ایمان طرف قوی‌تر می‌شود همه قبول دارند. چیزی که نگرانم می‌کند این است بعضی از چیزهایی که می‌گویم را بگویید تعبیرهای عرفا است.

سعی می‌کنم در قالبی صحبت کنم که از قرآن آن‌طرف‌تر نرویم، ممکن است بعضی از اصطلاحات را بگویم که عرفا اینگونه می‌گویند ولی در قرآن معادلی دارد که اصطلاح مشابه آن را در عرفان می‌گویم. یک چیزی که در قرآن می‌بینید و همه هم قبول دارند این است که قرار است وقتی رشد می‌کنیم حقایقی را درک کنیم که قبلاً درک نمی‌کردیم. پرده‌هایی از جلوی چشم ما کنار برود و چیزهایی ببینیم که قبلاً نمی‌دیدیم. این در تمام نحله‌های عرفانی مشترک است یعنی عقیده مشترک همه این است که می‌شود تمریناتی انجام داد که این تمرینات منجر به شناخت‌های متعالی شود که در ابتدا وجود ندارند. حس‌های عمیق‌تری به آدم‌ها نسبت به هستی و نسبت به معنی اتفاق‌هایی که می‌افتد دست می‌دهد. ویژگی این درک‌ها اینگونه است که وقتی بیاید مانند آدمی که یک چیزی را می‌بیند و قبلاً نمی‌دید می‌داند که رشد کرده است و شک نمی‌کند در اینکه وارد مرحله جدیدی از شناخت شده است. بنابراین هم مسئله تقویت اراده مطلوب همه است که به نظر می‌رسد در اثر رشد اتفاق می‌افتد و هم اینکه رشد از نظر شناختی چیزی است که قطعاً مطلوب همه است و همانطور که در قرآن می‌بینید قرار است به آن برسیم.

قبل از اینکه وارد کار شویم اشاره به چند ویژگی شاخص طریقت اسلامی شد، همین چیزی که ما به آن شریعت می‌گوییم. چگونه قرار است حرکت کنیم و به کجا برسیم. تفاوتی با همه عرفان‌های دیگر وجود دارد که به نظر من خوب است در ابتدا در مورد آن صحبت کنیم.

پرسش و پاسخ

حضار: سوال من در مورد رشد است ولی نمی‌دانم چقدر سوال درستی است. یک پیش فرضی در ذهن من است که اگر رشد معنادار باشد در نهایت باید صفات جلالی به جمال برگردند. ولی اینکه یک سری انسان‌ها در جهنم وارد می‌شوند، شاید سویه‌های تراژیک هستی خیلی جدی‌تر باشد. حسی که قرآن می‌دهد حداقل در مورد بخش جلال آدم ابهامی دارد که آیا به جمال بر می‌گردد یا برنمی‌گردد.

استاد: همانطوری که خودتان حس می‌کردید به مفهوم و رشد و چیزهایی که در این جلسه گفته شد ارتباط مستقیمی ندارد. شاید بهتر باشد که خصوصی باهم صحبت کنیم تا اینکه در جلسه عمومی باشد.

حضار: شما فرمودید که احکام دینی که ناظر به تقویت اراده است…

استاد: من نگفتم ناظر به تقویت اراده است، در انسان رشد یافته قطعاً اراده تقویت شده است. گاهی می‌گویم یک حکم خاصی برای تقویت اراده است، نه به نظر من هیچ حکم اختصاصی تقویت اراده نداریم. روزه فقط تقویت اراده نیست و چیزهای دیگری هم در آن هست. ولی کلاً عمل کردن به شریعت و تقوا داشتن همه در جهت تقویت اراده است. مانند اینکه برنامه‌ای در ذهن شما هست و بخواهید همان را عیناً انجام بدهید و سعی کنید حواشی را کنترل کنید، حالت کنترل داشتن خیلی مهم است و جزو اصلی‌ترین چیزهای آدمی است که به شریعت عمل می‌کند.

حضار: من ابهام خود را بیان می‌کنم و می‌خواهم بدانم توضیح شما چیست. هم در خودم و هم در خیلی از افراد دین‌دار جامعه حس کردم در عین حالیکه به احکام دینی عمل می‌کنند مثلاً یک روزه هم نخورده است و نماز او قضا نمی‌شود و الکل مصرف نمی‌کند و… ولی اراده او در زندگی شخصی خیلی ضعیف است و انگار مغز او دو فایل باز می‌کند آنها را براساس اینکه دستور خدا است انجام می‌دهد و خیلی سفت و محکم است ولی در کارهای شخصی انگار این ارتباط برقرار نمی‌شود، حداقل در استحکام اراده اتفاق نمی‌افتد. می‌خواهم بدانم این چیز منفی محسوب می‌شود و هدف شریعت اینجا محقق نشده است؟

استاد: فکر می‌کنم شما اراده را به معنای خاصی می‌گیرید. ممکن است یک آدمی به دلیل اینکه حالت‌های شرم و حیایی داشته باشد گاهی کوتاه بیاید. اراده را به این معنا که یک آدمی بکوبد و جلو برود می‌گیرید.

حضار: نه چیزهای ساده است مثلاً روزه می‌گیرد و مشکلی ندارد ولی اضافه وزن خود را نمی‌تواند کم کند.

استاد: واقعاً نمی‌تواند کم کند؟

حضار: یعنی ناموفق است، وقتی خدا می‌گوید روزه را بخوری من عذاب می‌کنم باید به او کمک کند ولی در مسائل شخصی ناموفق است.

استاد: من فکر می‌کنم آن آدم باید به طور شخصی تشخیص بدهد که روزه برای او کافی نیست. چیزی که عام است لزوماً اینگونه نیست که برای هر فردی کافی باشد. مثلاً اگر یک آدم استاد طریقت داشته باشد ممکن است به او دستور روزه‌های سخت‌تر بدهد یا چیزهای خاصی برای او لازم باشد. معنی اینکه در روز هفده رکعت و در پنج وقت قرار است نماز بخوانیم این نیست که این برای همه کافی است و احتیاجی به چیز بیشتر ندارند. فکر می‌کنم همه احتیاج به بیشتر دارند ولی یک چیز عمومی است. در جلسات اول تأکید کردم شریعت جلوه ربوبیت عام است. چون می‌خواهید در مسجد نماز بخوانید باید یک چیز عمومی وجود داشته باشد. شما در یک لحظه‌هایی از زندگی خود ممکن است احتیاج به عبادت خیلی سنگین‌تر داشته باشید و یک لحظه‌هایی همین هفده رکعت کاملاً برای شما کفایت کند و خیلی احساس نیاز نکنید. یک نفر روزه می‌گیرد ولی کنترل او کافی نیست که بتواند بخورد یا نخورد. در همان ماه رمضان می‌بینید که یک عده چاق می‌شوند، پدیده نادری نیست طرف چنان سحر و افطار می‌خورد که چاق می‌شود.

فکر می‌کنم اینطور شنیدم که طرف تریاکی بود، می‌گفتند تو روزی چهار-پنج بار می‌کشی بعد چگونه روزه می‌گیری؟ می‌گفت من روزه می‌گیرم فقط یک بار می‌کشم، از افطار تا سحر می‌کشم. تکیمل می‌کند. بعضی‌ها را دیدم به جای سه وعده شش وعده غذا می‌خورند همیشه گرسنه هستند. آدم باید تأثیر را ببیند. متأسفانه فکر می‌کنم غلبه آن نگاه که چون واجب است مثل این است که کار خود را انجام دادم است. می‌بینم اثر ندارد ولی واجب همین بود که این یک ماه را روزه بگیرم. به نظر من خیلی مهم است که برای خود تأثیر آن را ببیند، ببیند به تقوا رسیده است یا خیر، اراده او تقویت شده است یا خیر. اگر نه، کسی که شما را در شریعت ملزم نکرده که فقط این کارها را انجام بدهید، احتیاج به روزه بیشتر دارید، احتیاج به مدت زمان دارید. هر کسی به تشخیص خود یا از یک نفر بپرسد و مشورت بگیرد تا به یک نتیجه درستی برسد.

جلسه ۵۵ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو