حداقل از یک اظهار نظر احساس کردم انگار حرفهای من اینگونه برداشت شده است که جنگ موضوع بدی هم نیست. سهلانگاری در مورد اینکه جنگ بد است در حرفهای من وجود داشت. حرفی که من زدم مطلقاً این معنی را ندارد آدم تلاش برای اینکه جنگ صورت نگیرد نکند. منطق احکامی که در اسلام است به نظر من این است که سعی کردم توضیح بدهم، شاید توضیحات من مختصر بود، دو استراتژی کلی برای دین وجود دارد یکی اینکه ما دیندار باشیم ولی خیلی اظهار نکنیم و در قلب خودمان دیندار باشیم.
جلسۀ گذشته تا انتهای داستان موسی و فرعون را خواندیم. با این عبارت « فَأَخَذْنَاهُ وَجُنُودَهُ فَنَبَذْنَاهُمْ فِي الْيَمِّ فَانْظُرْ كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الظَّالِمِينَ» (القصص:۴۰) دیگر داستان تمام شده، فرعون و لشکریانش از بین رفتند. در ادامه دو سه تا آیه دیگر هست که آنها را هم خواندیم تا سر این آیه که میگوید «وَمَا كُنْتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ» (القصص:۴۴). چند تا نکته کوچک اضافه کنم.
بحث ما در اعجاز قرآن بود. در جلسات پیشین و نیز یکی از جلسات مقدمهای بر فهم قرآن بیان شد که اثبات اعجاز قرآن بهمثابه امری بینالاذهانی میسر نیست و ازاینرو معیار پیشنهادی قرآن نیز تحدی است که مؤلفهای رقابتی است.