بسم الله الرحمن الرحیم

درس گفتارهای قرآن و ادبیات مدرن، جلسه ۷، دکتر روزبه توسرکانی، گروه فرهنگی دانشجویی کاروان – کانادا، ۱۳۹۷/۱۰/۲۹

۱- مروری بر سه‌گانه‌ی فروید و اریک برن

در ادامه‌‌ی بحث‌های جلسات پیشین در تشابه ادبیات قرآن با ادبیات مدرن، به این بحث می‌پردازیم که چرا بر‌خلاف انتظار ما از قرآن، ادبیات آن به ادبیات مدرن، نزدیکی‌های قابل‌توجهی دارد. برای پاسخ به این سؤال روانشناسی نهاد، خود و فراخود معرفی می‌شود و در ادامه ارتباطش با ادبیات مدرن بیان می‌شود. این روانشناسی از آثار فروید نشأت گرفته است. همچنین این مفهوم را اریک برن به صورت کودک، والد، بالغ مطرح کرده است. کتاب وضعیت آخر تامس هریس هم مبنای تحلیلش بر همین اساس است. رفتار انسان یا از کودک یا از بالغ یا والدش نشأت می‌گیرد و هر چه بالغ او قوی‌تر باشد انسان رشد یافته‌تری است.

کودک: اگر به کودک نگاه کنید یک سری نیاز دارد و کارهایی می‌کند که خوشش می‌آید مثلاً نیاز به خوردن. در یکی دو سال اول از اعمال حیاتی‌اش لذت می‌برد و انتظاری نداریم که از قواعد اخلاقی پیروی کند.

والد: وقتی کودک به تدریج بزرگ می‌شود یک سری قواعد و نهی‌ها به زندگی‌اش اعمال می‌شود و این قواعد از درونش نمی‌آید بلکه والد به او می‌گوید. بعد از مدتی زندگی کودک تبدیل می‌شود به نیازهای درونی‌اش و از بیرون هم امرونهی‌هایی به او اعمال می‌شود که او را محدود می‌کند و باید یاد بگیرد که خط‌کشی‌هایی وجود دارد. اسم این عنصر را والد می‌گذارند. برای این که یک انسان بتواند وارد جامعه شود باید یاد بگیرد که قواعدی وجود دارد.

بالغ: در دیدگاه فروید کم‌کم عنصری به نام ایگو در روان شکل می‌گیرد که این دو را به یک تعادلی می‌رساند. در مدل کودک، والد، بالغ این ایگو که همان بالغ است کم‌کم عقلش شروع به کار می‌کند و خوب و بد را از درون خودش تشخیص می‌دهد و این عقل، مستقل از نیازهای درونی و آموزش های بیرونی ممکن است چیزهای جدیدی یاد بگیرد. در روانشناسی همواره تأکید بر تقویت این بالغ است.

۲- توضیح تمایز هنر کلاسیک با مدرن و پست‌مدرن بر مبنای سه‌گانه‌ی برن

ویژگی هنر کلاسیک این است که به شدت تحت تأثیر والد است. به عنوان مثال در هنر خطاطی کلاسیک که الگوی کاملاً مشخصی به هنرمند داده شده است و امرونهی در آن زیاد است؛ اما یکی از ویژگی‌های اصلی هنر مدرن ساختارشکنی است. مثل قیام کردن در برابر والد می‌ماند. در غرب هنری که متداول شده است هنر پاپ است که هرکسی هر طوری دلش می‌خواهد بدون قاعده یک اثر را تولید می‌کند و کاملاً هنر کودکانه است. درحالی‌که وقتی به هنر در طول تاریخ نگاه می‌کنیم همانند تمدن بسیار والدانه بوده است؛ اما بعد از دوره رنسانس کمی از این فضا فاصله گرفت و هنرمند قواعد را کم‌کم تغییر داد و به صورت بالغانه درآورد.

قاعده شکنی هنر مدرن واضح است اما نکته دوم این است که توده مردم در تمدن غرب نمی‌خواهند تابع یک والد باشند یا دوست دارند کودکانه رفتار کنند یا بالغانه، چون مشخصه اصلی این دو، فعال بودنشان است. بالغ دوست ندارد عقیده‌اش را تحمیل کند کودک هم که اساساً عقیده‌ای ندارد مثل هنر پست‌مدرن که نمی‌خواهد پیامی ر ا منتقل کند. هر دو ویژگی هنر مدرن به قیام کردن در برابر والد برمی‌گردد.

۳- چرایی نزدیکی قرآن به هنر مدرن و پست‌مدرن

حال سؤال این است که چرا سبک قرآن هم این‌گونه است؟ چون قرآن دوست دارد مخاطبش فعال باشد، درحالی‌که سنت مذهبی در همه جای دنیا می‌خواهد قواعد را آموزش دهد و می‌خواهد مقلد باشید. حتی مارکسیسم و کمونیسم هم اطاعت می‌خواهند اما در قرآن متوجه یک نکته‌ای می‌شویم و آن این است که قرآن می‌گوید بزرگ‌ترین خطری که شما را تهدید می‌کند شرک است و این را چندین بار بیان می‌کند. علت شرک را هم پیروی از سنت‌های جامعه می‌داند که در واقع همان والد است. قرآن می‌خواهد مخاطب را عاقل بار بیاورد. این ربطی است که مدرنیته به قرآن دارد. در همه جای قرآن دعوت به تفکر و تعقل وجود دارد. شباهت‌هایی که در فرم و محتوا بین قرآن و هنر مدرن دیده می‌شوند، ضد والد بودن است. در قرآن آیات زیادی وجود دارد که می‌گوید از سنت بترسید.

۴- دلایل تمایز سبک قرآن از هنر مدرن و پست‌مدرن

دو دلیل که قرآن را از نظر ارتباط با مخاطب، از ادبیات مدرن و پست‌مدرن هم متمایز می‌کند.

دلیل اول:

به نظر می‌رسد در قرآن این آگاهی وجود دارد که این کتاب را مخاطب یک‌بار نمی‌خواند و قرار است هرروز و بارها خوانده شود. وقتی یک کتاب مقدس است طبیعی است که افراد یک‌بار آن را نمی‌خوانند. حالا فرض کنید یک هنرمند اثر پیچیده‌ای خلق کند و انتظار داشته باشد که مخاطب بعد از صدبار خواندن آن را بفهمد. طبیعی است که هنرمند این چنین جراتی ندارد و داستان طوری نوشته می‌شود که مخاطب با خواندن یک‌بار منظور را بفهمد درحالی‌که قرآن این‌طور نیست.

مثال سوره یوسف

فرض کنید یک‌بار سوره یوسف را خواندید صحنه‌ای که برادران یوسف به یعقوب می‌گویند یوسف را با ما بفرست و یعقوب می‌گوید من دلم برایش تنگ می‌شود.

قَالَ إِنِّی لَیحْزُنُنِی أَن تَذْهَبُوا بِهِ وَأَخَافُ أَن یأْکلَهُ الذِّئْبُ وَأَنتُمْ عَنْهُ غَافِلُونَ ﴿۱۳

دفعه اول که این داستان را می‌خوانیم چون نمی‌دانیم که قرار است یوسف سی سال برود از نظر احساسی درکی از حرف یعقوب نداریم. اگر هنرمند مطمئن باشد که داستانش ده بار خوانده می‌شود ممکن است جزییاتی در آن قرار دهد که در دفعه‌های بعد که خواننده آن را می‌خواند تأثیرش را بگذارد. خیلی بعید است که در دفعه اول درک عمیقی از داستان به وجود بیاید. اکثر لحظه‌های عاطفی داستان تحت تأثیر این است که پشت‌صحنه‌ها را کامل درک کرده باشیم. مثال دیگر جایی است که یوسف برادر کوچک را به عنوان برده می‌گیرد و برادران التماس می‌کنند که یکی از ما را به جای او بگیر. این جای داستان همان‌جایی است که یوسف بخشی از کار را انجام می‌دهد، این که برادران روی برگشتن به سمت پدر را ندارند؛ بنابراین یکی از ویژگی‌های داستان‌های قرآن این است که اگر یک داستان را نفهمیده باشیم شاید یکجای دیگر را هم نفهمیم، انگار طوری طراحی شده است که می‌دانند این کتاب قرار است بارها خوانده شود اما در یک اثر هنری معمولاً عرف نیست که چنین چیزی تولید شود.

دلیل دوم:

یکی از ویژگی‌های قرآن تصویرگری است. وقتی کتاب‌های فلسفی را می‌خوانیم جمله‌ها تصویرسازی نمی‌کنند، درحالی‌که در شعر نو تصویرسازی وجود دارد؛ اما داستان گفتن به صورت تصویر در زمان قدیم سبک بارزی نبوده است. اعتقاد همگانی این است که به دلیل حضور سینما این تصویرگری به داستان اضافه شده است. در داستان‌های کلاسیک معمولاً یک راوی وجود دارد که احوالات را توصیف می‌کند، اما در سینما این‌گونه نیست که یک دانای کل وجود داشته باشد. اگر یک نگاه کلی به داستان‌های قرآن بیندازیم متوجه می‌شویم که در قرآن داستان به سبک فیلم‌نامه روایت می‌شود. جایی از داستان یوسف که برادرها دارند برمی‌گردند که به پدر خبر بدهند که برادر کوچک به دلیل دزدی گرفته شده است مشخص نیست از کجا صحنه کات می‌شود. ابتدا برادران در حال صحبت با خودشان هستند و در صحنه بعد یعقوب حرف می‌زند.

 ارْجِعُوا إِلَیٰ أَبِیکمْ فَقُولُوا یا أَبَانَا إِنَّ ابْنَک سَرَقَ وَمَا شَهِدْنَا إِلَّا بِمَا عَلِمْنَا وَمَا کنَّا لِلْغَیبِ حَافِظِینَ ﴿۸۱﴾ وَاسْأَلِ الْقَرْیةَ الَّتِی کنَّا فِیهَا وَالْعِیرَ الَّتِی أَقْبَلْنَا فِیهَا ۖ وَإِنَّا لَصَادِقُونَ ﴿۸۲﴾ قَالَ بَلْ سَوَّلَتْ لَکمْ أَنفُسُکمْ أَمْرًا ۖفَصَبْرٌ جَمِیلٌ ۖ عَسَی اللَّـهُ أَن یأْتِینِی بِهِمْ جَمِیعًا ۚ إِنَّهُ هُوَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ ﴿۸۳

مثالی دیگر از سوره قصص، صحنه‌ای که موسی مرتکب قتل می‌شود.

 وَدَخَلَ الْمَدِینَةَ عَلَیٰ حِینِ غَفْلَةٍ مِّنْ أَهْلِهَا فَوَجَدَ فِیهَا رَجُلَینِ یقْتَتِلَانِ هَـٰذَا مِن شِیعَتِهِ وَهَـٰذَا مِنْ عَدُوِّهِ ۖ فَاسْتَغَاثَهُ الَّذِی مِن شِیعَتِهِ عَلَی الَّذِی مِنْ عَدُوِّهِ فَوَکزَهُ مُوسَیٰ فَقَضَیٰ عَلَیهِ ۖقَالَ هَـٰذَا مِنْ عَمَلِ الشَّیطَانِ ۖ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُّضِلٌّ مُّبِینٌ ﴿۱۵

نکته دیگر این است که داستان‌هایی که در هر سوره می‌آیند سبک خاصی دارند مثلاً داستان‌های سوره «ص» همگی کوتاه و یک‌خطی هستند و فهمشان سخت است، در صورتی که داستان‌های سوره کهف یک روایت و سبک دیگری دارند. انگار قرآن روی این نکته که مخاطب در طول زمان تکامل پیدا می‌کند حساب کرده است. مردم آن زمان نه تنها با واژه‌ها و ریتم مشکل داشتند با فهم این داستان‌ها هم مشکل داشتند مثل تحولات موسیقی که کم‌کم ذهن مردم در موسیقی تکامل یافته است.

چرا مردم از این ویژگی‌های قرآن تعریف و تقلید نکرده‌اند؟

به نظر می‌رسد مردم آن زمان از این ویژگی‌ها لذت زیادی نمی‌برده‌اند چون آن را درک نمی‌کردند. قرآن روی تکامل پیدا کردن ذهن مخاطب در طول زمان حساب باز کرده است؛ یعنی لازم نیست همه تکنیک‌ها را ما بفهمیم. به عنوان مثال وقتی قرآن را می‌خوانیم متوجه می‌شویم داستان‌های قرآن مبهم و به‌هم‌ریخته است؛ اما احتمالاً در آینده مردم از متن‌هایی که از یکجا شروع می‌شود و بانظم جلو می‌رود لذت نمی‌برند. اگر یک نسلی به وجود بیاید که متن‌های پیچیده‌تری داشته باشند و مردم یاد بگیرند که مغزشان به هنگام خواندن صفحه سوم، صفحه اول در ذهنشان باشند از این مدل قرآن لذت خواهند برد.

جلسه ۷ - قرآن و ادبیات مدرن
avatar
بستن منو