بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۴۱، دکتر روزبه توسرکانی، مجازی، ۱۳۹۹/۵/۷

بگذارید اول، چون کسانی که این جلسات را گوش می‌کنند، یکی از دوستان تذکّر داد که کسانی که بعد از سال‌ها می‌آیند جلسات را گوش می‌دهند، پشت سر هم گوش می‌دهند و بعد متوجّه نیستند مثلاً علت اینکه یک سری حرف‌ها اول یک جلسه‌ای دارد تکرار می‌شود این است که این جلسه مثلاً یک سال بعد از جلسۀ قبل آن تشکیل شده است؛ چون این فایل‌ها تاریخ نمی‌خورد، تا جایی که من می‌دانم و برای همین الان که شش ماه تقریباً به دلیل دوران کرونا این جلسات تعطیل بوده، به غیر از جلسات ماه رمضان که موضوع جداگانه‌ای داشته است.

من اول این جلسه این موضوع را اعلام کنم که ما در دوران کوید ۱۹ هستیم و تقریباً شش ماه جلسات تعطیل بوده و دوباره داریم جلسات را این‌دفعه به صورت آنلاین شروع می‌کنیم. من گاهی این علاقه را داشته‌ام که در بعضی از جلسات به نکات روز اشاره کنم، برای اینکه احساسم این بوده که آن تاریخ جلسه تا حدودی حفظ می‌شود. الان به غیر از کرونا در ایّام حج هستیم، حجّی با هزار نفر دارد بعد از سال‌های سال برگزار می‌شود که جای ما خالی است که چقدر حج هزار نفره، از یک جهاتی حج جالبی است، بدون ازدحام. خوش بحال آن‌هایی که در مراسم حج امسال هستند. در ضمن ببخشید من هفتۀ گذشته چون مسافرت بودم، به خانم مدیر گفتم. علّت لغو جلسه فقط این بود که من جای مناسبی نبودم، اینترنت داشتم، جا نداشتم بنشینم حرف بزنم. یعنی اتاق خلوت و خالی وجود نداشت؛ این بود که بعضی از دوستان و مهمانان گفتند که تو جلسه را برگزار کن، ما ساعت پنج تا هفت بیرون می‌رویم، بعد هوا سی و خرده‌ای درجه و شرجی بود، گفتم گناه دارد جلسه تشکیل‌دادن با این شرایط، با سن و بعضی از آن‌ها که یک خرده نگران‌کننده هم بود، من تصمیم گرفتم که با عرض معذرت جلسه را لغو کنم. این‌ها نکات مربوط به تشکیل‌نشدن جلسۀ قبل و اوضاع و احوالی که الان این جلسه در آن تشکیل شده است.

۱- هفت آسمان

در گروه تلگرامی این بحث شیرین هفت آسمان نزدیک یک هفته‌ای فکر می‌کنم در جریان بود. من هم واقعیتش است که نمی‌توانم بگویم همۀ پیام‌ها را خیلی دقیق، ولی اکثر پیام‌ها را خواندم. فقط آن فایل صوتی طولانی‌ای که یکی از دوستان آپلود کرده به عنوان اینکه نظریۀ رقیبی ارائه شود، آن را گوش نکرده بودم که دیروز آن را هم گوش کردم. نوشتنی که نمی‌شد در مورد بحث‌هایی که شده صحبت کرد، تصمیم داشتم که یک فایل صوتی چهار پنج دقیقه‌ای ضبط کنم و نکاتی را بگویم، کم‌کم همین‌طور که زمان گذشت، مقدار نکات آن‌قدر زیاد شد که تصمیم گرفتم که شروع این جلسه که شش ماه هم با جلسات قبل آن فاصله دارد، احساس کردم خیلی ایجاد بی‌نظمی نیست اگر برگردیم به یکی از آن نکاتی که مربوط به مسائل ساینتیفیک بوده، دوباره اشاره کنیم، بعد آن آیتم‌های مربوط به ارورهای هیستوریک را ارائه می‌دهیم. بنابراین من یک بخشی از این جلسه را اختصاص می‌دهم به همین بحث شیرین هفت آسمان که در واقع به نوعی بحث‌کردن در مورد همین چیزهایی است که این روزها در این گروه تلگرامی مطرح شد. شگفت‌انگیزترین پست که می‌شد آدم تصور کند که حالت شوخی دارد ولی بعداً برای من مشخص شد که کسی که این را نوشته اصلاً شوخی ندارد؛ یک نفر یک چیز خیلی بامزه‌ای نوشت که علت اینکه این تئوری هفت آسمانی که این تعبیری که آقای دکتر می‌گوید که این‌ها همین کرّات و این حرف‌ها هستند، اصلاً به من نمی‌چسبد و اینکه آقای دکتر هم هر مدتی یک بار این را دوباره تکرار می‌کند، نشان می‌دهد که به خودش هم نمی‌چسبد؛ ایشان یک تحلیل روانکاوانه ارائه کرده بود از اینکه چرا این بحث هر مدتی یک بار تکرار می‌شود. در واقع ماجرا این است که برای من طوری بدیهی است که این هفت آسمان معنی‌اش این است و هر چه می‌گویم احساس می‌کنم یک عده این را نمی‌فهمند، قبول نمی‌کنند، از جمله خود ایشان هم می‌گوید من قبول نکردم. بنابراین طبیعی است که من هر مدتی یک بار باز فکر می‌کنم که یک خرده دلایل را قانع‌کننده‌تر و ساده‌تر کنم. دوباره می‌گویم، باز هم می‌بینم به بعضی‌ها نمی‌چسبد، به قول یکی به کَتشان نمی‌رود؛ می‌گویند که قبول نداریم. بعد من مجبور می‌شوم دوباره بگویم، بعد این خودش نشانۀ این شود که به من هم نمی‌چسبد. درست باید برعکس به این نتیجه برسید که من اصرار دارم، برای اینکه طوری مطمئنم که درست است، برای همین است که هی می‌گویم. این مثل این است که یک استادی بیاید یک قضیه را اثباتش را بگوید، ببیند دانشجویان نفهمیدند، بعد دوباره بگوید، ببیند باز هم دانشجویان می‌گویند ما نفهمیدیم. سه باره بگوید، بعد یکی از دانشجوها بگوید این که تو داری هی می‌گویی، معلوم است که خودت هم نفهمیدی. من نمی‌دانم این چه نوع استدلال روانکاوانه‌ای است! یک بار سال‌ها قبل در جلسات فروید که در اوایل روانکاوی و فرهنگ که در دانشگاه تهران بودم، یکی از بچه‌های خیلی نازنینی که الان ایران نیست و من اصلاً نمی‌دانم با این درس‌ها ارتباط دارد یا نه، با من ارتباط‌های ایمیلی چنینی دارد. ایشان بعد از یک جلسه‌ای به من گفت که این همه شما دربارۀ مسائل علم انتقاد می‌کنید، نشان می‌دهد که، تحلیل روانکاوانه‌اش این بود که شما در درون خودتان با این مسئلۀ علم درگیرید. جواب آن تحلیل روانکاوانه هم همین بود که دانشجوها درگیرند. یعنی مستمعین من درگیر مسئلۀ علم هستند و خیلی خیلی نیاز دارند که این توهّمات و این چشم‌بندی علمی‌ای که انجام شده، آثار این را آدم به گونه‌ای از ذهنش پاک کند، اینکه نیروی جاذبه وجود ندارد ولی فکر می‌کنند نیروی جاذبه وجود دارد و به آن‌ها گفته‌اند نیروی جاذبه وجود دارد. آن چیزی که باید از ذهن آدم‌ها پاک شود، مثلاً یکی از آن‌ها این است که احساس می‌کنند که علم جهان را توضیح داده و راززدایی کرده و این حرف‌ها؛ خب این دروغ است. ولی به او صد بار هم بگویم، به زبان‌های مختلف بگویم، باز می‌بینم که این احساس در بچه‌ها وجود دارد؛ برای اینکه وقتی در دوران کودکی چیزهایی به ذهن آدم می‌رود و خانم معلم چیزی می‌گوید، هر چقدر هم من الان بگویم که نظریۀ نیوتن کلاً رد شده و نیروی جاذبه‌ای وجود ندارد، ولی شما همچنان فکر می‌کنید که نه… حالا شما نه، من مستمعین حاضر و غایب این جلسات را لزوماً نمی‌گویم، مردم عموماً سختشان است که قبول کنند که یک چیزی را که یک موقعی در مدرسه به عنوان یک واقعیت فهمیده‌اند غلط بوده است. خیلی خیلی چیزها… یعنی دیدگاه علمی اصولاً خیلی چیزها در ذهن ما کاشته است که پاک‌کردن این‌ها را از ذهن مردم سخت است؛ خیلی احتیاج به تلاش دارد و من می‌توانم، قبول دارم و می‌گویم که این یکی از مهم‌ترین دغدغه‌های من است که ما یک سری حقایق علمی داریم، اطراف آن یک عالم حواشی توهّم‌آمیز داریم که مردم را گمراه کرده و تصوّرات غلطی به آن‌ها داده که این‌ها را من مرتب در سخنرانی‌های مختلف می‌گویم؛ سخنرانی‌های مجزا می‌گذارم برای اینکه معتقدم و فکر می‌کنم اعتقادم درست است که مهم‌ترین عامل دورشدن انسان از عقاید دینی این توهّمات حواشی علم است نه خود علم. علم هم که می‌گویم به عنوان ترجمۀ ساینس است، در واقع ترجمۀ بد ساینس، منظورم همین علم جدید به این معنایی است که می‌شناسیم.

یک نکته‌ای بگویم، من در آن جلسات روانکاوی این را گفتم، وقتی تعبیرهای روانکاوانه روی کار می‌آید، مثلاً فرض کنید وقتی دارید یک نقد هنری می‌کنید، فرضاً یک داستان دارید می‌خوانید یا یک فیلم دارید می‌بینید، یک دفعه یک چیزی که اصلاً با روال منطقی داستان نمی‌خواند، توجیه منطقی‌ای ندارد؛ یک شخصیتی یک حرکتی می‌کند که از او برنمی‌آید یا یک حرفی می‌زند که به شخصیتش نمی‌خورد، اینجاست که باید احساس کنید که یک چیزی از ناخودآگاه مؤلف در این اثر هنری‌ای که تألیف می‌کرده پریده است و یک چیز نامتعارفی اینجا ایجاد شده است. تا وقتی روال منطقی طی می‌شود، خیلی جا ندارد برای اینکه من بخواهم حرف از دخالت ناخودآگاه شخصی یا جمعی فرد بزنم، جاهایی که گسیختگی‌هایی غیرمنطقی پیش می‌آید که من فکر می‌کنم در آن جلسات گفتم، حرفی که می‌زنم تعمیم آن مفهوم لغزش زبانی فروید است. شما وقتی که دارید همین‌طوری حرف می‌زنید و همۀ الفاظی که به کار می‌برید، همان‌هایی است که می‌خواستید بگویید، کسی چیزی دربارۀ ناخودآگاه شما کشف نمی‌کند؛ نمی‌تواند ادعا کند که مثلاً این کلمه‌ای که اینجا این به کار برد، این کلمه نشان می‌دهد که این در ناخودآگاهش فلان. آن کلمه سرجای خودش به درستی به کار رفته، جایش همانجاست. وقتی که می‌خواهید بگویید کتاب، می‌گویید کباب، لغزش زبانی پیش می‌آید یا یک واژه‌ای را خیلی نامأنوس انتخاب می‌کنید در حالی که مردم چیز دیگری می‌گویند یا خودتان به طور متعارف چیز دیگری می‌گفتید، اینجاست که ممکن است دخالت‌های ناخودآگاهی باشد، احتیاج به تحلیل‌های روانکاوانه داشته باشد. بنابراین دلیل تکرار بحث‌های هفت آسمان توسط بنده این است که به شما نمی‌چسبد. به خود همین آدمی که این را نوشته، در حالی که می‌گوید به من نمی‌چسبد، بعد بحث روانکاوانه می‌خواهد بکند که نشان بدهد که به من هم پس نمی‌چسبد؛ یک تأییدی در واقع برای نچسبیدن… به من نه تنها می‌چسبد، یک‌طوری باور کنید با عرض معذرت از کسانی که نظریه‌های رقیب را دوست دارند، برای من بدیهی است؛ یعنی اصلاً برای من شگفت‌انگیز است اگر کسی از هفت آسمان در قرآن چیز دیگری بفهمد و دقیقاً تکرارش هم همین توجیه را دارد که یک چیز خیلی واضحی را من می‌فهمم، بعد می‌بینم که به یک عده نمی‌چسبد؛ می‌فهمم اینجا یک مشکلی وجود دارد. هر دفعه می‌گویم و احساسم نسبت به اینکه اصل مشکل کجاست، چطور باید بگویم که مشکل مردم حل شود و این را درست بفهمند، این در واقع یک‌طوری باعث تکرار می‌شود، هی دوباره فید‌بک می‌گیرم، دوباره بعد از چند سال تکرار می‌کنم. حالا که به چند سال نرسیده. این گروه تلگرامی این خاصیت خوب را داشته که واقعاً فوق‌العاده حرف‌هایی که آنجا زده شد با اینکه غلط بود، خیلی به من چسبید. یعنی خیلی احساس خوبی پیدا کردم نسبت به اینکه مشکل کجاست. حالا همین‌طور هم ادامه پیدا کند، یک سال هم در موردش حرف بزنید، من می‌خوانم و لذت می‌برم از اینکه بالاخره این فعالیتی که دارم می‌کنم، اطلاعاتم در مورد اینکه چه چیزی باعث می‌شود که این برای شما منطقی جلوه نکند، برای کسانی که مخالف هستند بیشتر می‌شود.

نکتۀ خیلی مهم این است که خود این واژۀ سبع سماوات اصلاً‌ در قرآن مهم نیست که کسی بفهمد یا نفهمد. این برای من مثل یک جایی می‌ماند، مثل همین نکته و بیانی که دفعۀ آخر به آن رسیدم، تعارض بین نگاه پدیدارشناسانه، نگاه پدیداری به جهان با نگاه علمی. وقتی که همین‌طوری به آسمان نگاه می‌کنم، مثلاً‌ فرض کنید هفت شیء گردنده می‌بینم، در حالی که علم به من می‌گوید که تو داری می‌گردی و تعداد چیزهایی هم که دور خورشید دارد می‌گردد زیاد است و اینجا یک تعارضی بین دو دیدگاه بوجود آمده است که یک‌طوری انگار این حس بوجود می‌آید که خیلی به کت مردم نمی‌رود که این نگاه قدیمی پدیدارشناسانه انگار منسوخ شده است. اگر مشکل یک نفر با هفت آسمان حل شود، در واقع یک مشکل بزرگی از آن حل شده. من این را مانند یک نمونۀ خیلی مهم از یک مسئلۀ بسیار بزرگ می‌بینم که اگر بتوانم در ذهن یک نفر حل کنم، در واقع او را عادت دهم به اینکه این دیدگاه‌های پدیداری‌ای که به نظر می‌آید منسوخ شده، منسوخ نشده‌اند، آن‌ها یک نگاه دیگری هستند در کنار نگاه علمی، با همدیگر اعتبار دارند.

[۰۰:۱۵]

این کار خیلی مهمی است؛ یعنی خود مسئلۀ هفت آسمان مستقلاً چیز مهمی نیست ولی آن دلیل نچسبیدن و تلاش برای اینکه بچسبد و این‌ها، یک فعالیت خیلی خیلی مهمی است که کلاً به همان فعالیت‌هایی که زیرمجموعۀ فعالیت‌های من در مورد مسئلۀ اعتبار علم، نگاه علمی، درک علم مربوط می‌شود. اگر یک نفر به یک درک عمیقی از علم به معنای همین پارادایم دوم یعنی علم بعد از انقلاب علمی، این دورانی که در آن هستیم، این نوع نگاهی که به طبیعت است که جنبۀ محاسباتی دارد، مدلسازی ریاضی دارد، این را اگر بتوانیم درک کنیم، یعنی یک خرده از آن بیرون بایستیم، محدودیت‌هایش را ببینیم، قدرتش را ببینیم، این خیلی مهم است برای اینکه ما تحت تسلط آن توهّمات علمی ایجاد شده نباشیم، بلکه به علم و دانش روز از بیرون مسلّط شویم و نتیجه‌اش این باشد که بعداً عدم تعارضش را با عقاید دینی به گونه‌ای درک کنیم. این به طور کلی. می‌خواهم بگویم اولاً مسئله فقط مسئلۀ یک واژه در قرآن نیست، مسئلۀ بسیار کلی است و توضیحاتی که من می‌دهم یک زیرمجموعه‌ای از آن بحث تعارض علم و دین و مسئلۀ شناخت علم است و برای همین اهمیت دارد. ثانیاً تکرار آن هم غیر از اینکه به دلیل اهمیت است، به دلیل این است که همچنان کسانی هستند که به آن‌ها نمی‌چسبد و هر وقت ایشان که این تحلیل را ارائه داد گفت به من چسبید، بعداً تحلیل روانکاوانه اینجا به درد می‌خورد؛ یک استادی بیاید یک قضیه‌ای را ثابت بکند، همۀ دانشجوها هم بگویند اوکی، بعد دوباره جلسۀ بعد بیاید یک اثبات دیگر هم ارائه بدهد، باز دانشجویان بگویند باشه، بعد باز هم بیاید، هر دفعه بیاید در مورد همان قضیه صحبت کند، من می‌گویم این یک مشکلی دارد. این استاد اینجا یک مشکلی دارد، خودش خوب نفهمیده یا خودش اثبات‌هایش به نظرش درست نیست. به هر حال آن خنده‌دار بودن که می‌گویم اولش به نظر شبیه شوخی می‌رسید، این بود که در عین گفتن اینکه نمی‌چسبد و این حرف‌ها، این حرف زده شده بود که لابد پس به خودشان هم نمی‌چسبد؛ که اینجا یک تناقض بامزه‌ای وجود داشت.

چیزهایی که در این گروه گفته شد، اولاً یک نظریۀ رقیب ارائه شده که من امیدوارم وقت کنم یک خرده در مورد آن هم صحبت کنم. همین دوستی که تحلیل روانکاوانه ارائه دادند با اصرار عجیبی یک حسی دارند که اینکه مردم مثلاً پنج هزار سال قبل چنین چیزهایی را در آسمان تشخیص می‌دادند به نظرشان عجیب است و همان‌قدری برای ایشان عجیب است که مردم چنین چیزهایی را در آسمان می‌دیدند واین حرف‌ها، برای من هم عجیب است که ایشان برایشان عجیب است که چنین چیزی را نمی‌دیدند، چون همۀ شواهد نشان می‌دهد که مردم در هزاران سال قبل، تا همین قرن نوزدهم خیلی مشغول به آسمان بودند. من نمی‌خواهم وارد شواهد شوم. یکی از دوستان در گروه صفحۀ ویکی‌پدیای سون هونز (seven heavens) را فرستاد که از پنج هزار سال قبل در بین‌النهرین وجود داشته است. من کاری که می‌خواهم بگویم بعد از یکی دو نکته‌ای که می‌گویم، می‌خواهم برداشت خودم را از اینکه مشکل چیست که این تعبیر پدیداری هفت آسمان نمی‌چسبد و این پیام‌هایی که خواندم بگویم که دو نکته هست که در مورد آن‌ها باید صحبت شود. ولی اینکه مردم در گذشته، مثلاً وقتی که حضرت نوح به مردم می‌گفت که آیا نمی‌بینید این هفت آسمان این‌گونه‌اند و این حر‌ف‌ها، آیا می‌دیدند یا نمی‌دیدند، من چند فکت می‌خواهم بگویم که امیدوارم کمک کند به اینکه مسئله یک‌طوری جا بیفتد.

بگذارید اول یک تجربۀ شخصی بگویم. ممکن است بعضی از شما این تجربۀ شخصی را داشته باشید یا نه؛ نمی‌دانم چند نفر از کسانی که این جلسات را گوش می‌دهند با صور فلکی آشنا هستند. من در این هفته که این بحث‌ها را می‌خواندم و این پست‌های ایشان را دیدم این به ذهنم رسید که خودم تا حالا متوجه نبودم؛ ولی الان چیزی که برای من جالب است این است که امکان ندارد من یک شبی ستاره باشد، یک جایی باشد به آسمان نگاه کنم، یک‌طوری مثل یک آدم وسواسی بلافاصله دبّ اکبر و تیرانداز و ستارۀ قطبی و این‌ها را پیدا می‌کنم، بعداً ممکن است از زیبایی آسمان لذّت ببرم. اصلاً‌ نمی‌دانم چرا این عادت در من شکل گرفته مثل اینکه مجبورم که این کار را انجام دهم. علت آن چیست… مثل یک پترن‌هایی می‌مانند در یک چیزی که کاملاً ممکن است حالت بی‌شکل داشته باشد، یک‌طوری انگار آن چیز بی‌شکل برای من یک شکلی پیدا می‌کند. در آن لحظه نیازی ندارم که بفهمم شمال و جنوب کجاست ولی حتماً شمال و جنوب را از روی ستاره‌ها پیدا می‌کنم. مطمئنم که آدم‌ها در دوران چند هزارسال قبل صور فلکی را می‌شناختند، همه می‌شناختند و همه می‌توانستند پیدا کنند و همه وقتی که به آسمان نگاه می‌کردند، صور فلکی را می‌دیدند وقتی که آسمان پرستاره بود که آن موقع به دلیل نبودن آلودگی نوری آسمان بهتر دیده می‌شد.

من شاید سه سال پیش، یک کتابی به دلیل مطالعاتی که داشتم می‌کردم پیدا کردم که شاید موضوع کتاب به شما کمک کند که یک احساسی پیدا کنید نسبت به اینکه مردم با صور فلکی یا کرّات و این‌ها چه ارتباطی داشتند. کتاب کاملاً آکادمیک است و با هزاران ارجاع به تمام اساطیر این منطقه از مصر تا هند و خیلی از جاها، یونان، بین‌النهرین، همه جا را مرتب ارجاع می‌دهد. محتوای کتاب در یک جمله این است که نویسندۀ کتاب می‌خواست نشان دهد که منشأ کلیۀ اساطیر از صور فلکی می‌آید. و یکی یکی، مثلاً فرض کنید گیلگمش، آن گاو همان صورت صور فلان… می‌خواهم بگویم آدم‌هایی که در مورد دوران باستان و فرهنگ باستانی و اساطیر بحث می‌کنند و تخصص دارند در حدّی متوجه این هستند که مردم چقدر مشغولیت ذهنی با صور فلکی و آسمان شب داشتند که به اینجا می‌رسد که یک آدمی این تصور برایش پیش می‌آید که هر چه در اساطیر آمده در واقع نتیجۀ نگاه‌کردن به آسمان شب و خیال‌پردازی دربارۀ صور فلکی است. حالا غیر از اینکه این صور فلکی در آسترولوژی مثلاً این احساس که آینده را می‌شود در اینجا دید، هر کسی یک ستاره دارد، این‌گونه عقاید را بگذارید کنار، داستان‌ها مثل اساطیر فرهنگ مدوّن ایدوئولوژی و مذهب مردم هزاران سال قبل بود تا خود یونان. بنابراین عقایدی که رسوم از آن نتیجه می‌شد یا هماهنگ با زندگی مردم بود و اگر در حدی این صور فلکی مهم هستند که این شبهه پیش آمده. من فکر نمی‌کنم درست باشد ولی وقتی یک آدم با مطالعات آکادمیک به اینجا رسیده که چنین کتابی نوشته قبول کنید که حالا اگر صد درصد ایشان می‌گوید همه‌اش از صور فلکی درست نباشد، ولی واضح است که مثلاً‌ گاو آسمان در گلیگمش از صور فلکی آمده، فلان شخصیت گلیگمش آن یکی صورت فلکی است و همین‌طور شما اساطیر را که نگاه می‌کنید می‌بینید که صور فلکی نقش دارند. همان کتاب خودش کلی فکت دارد که توجیه می‌کند که این اتفاقاتی که می‌افتد این‌ها همه مربوط به نگرش مردم به آسمان است. در این صور فلکی کرّات هم نقش دارند؛ یعنی زحل و مریخ و این‌ها همه در اساطیر به شدّت ظاهر می‌شوند؛ اساطیر یونان مخصوصاً می‌توانید مراجعه کنید یا همین اساطیری که در بین‌النهرین هستند. بنابراین این تصور عجیب که مردم دوران گذشته که شب‌ها تلویزیون نمی‌دیدند، فیلم نمی‌دیدند، هیچ‌کاری، فقط آسمان بالای سرشان بود که در آن اتفاقاتی می‌افتاد؛ این خیلی عجیب است که یک نفر فکر کند که این‌ها چیزهای ناآشنایی بوده است.

نکتۀ مهم‌تر این است، من مثلاً فرض کنید به شما بگویم که یکی از نشانه‌های نظم جهان این است که ببینید این منظومۀ شمسی چقدر منظم است، خسوف و کسوف را می‌شود تا ثانیه، تا ده هزار سال دیگر محاسبه کرد. ببینید قوانین طوری هستند که بار الکتریکی را می‌شود تا ده رقم اعشار از تئوری‌ها درآورد. اگر من الان در یک سخنرانی‌ای این حرف‌ها را بزنم به عنوان شاهد برای اینکه علم فیزیک دقیق است، به عنوان شاهد برای اینکه جهان چقدر منظم است و این حرف‌ها، آیا لازم است که حضراتی که دارند گوش می‌دهند آزمایش‌های تا ده رقم اعشار را خودشان انجام داده باشند، جلوی آن‌ها انجام شده باشد دیده باشند یا منظومۀ شمسی را دیده باشند؟ تنها چیزی که لازم است این است که این فرهنگ وجود داشته، مورد قبول باشد؛ یعنی لازم نیست که همۀ آدم‌های دوران گذشته مثلاً حتماً زحل را دیده باشند ولی می‌دانند هست. یعنی اینکه هفت آسمان در دوران گذشته یک عقیدۀ عمومی بوده آیا معنی آن لزوماً این است که همۀ مردم در جاهایی که خیلی هوا شرجی و ابری است همه این‌ها را مشاهده کرده‌اند، اصلاً ضرورتی ندارد. دو نکته دارم می‌گویم: اولاً دل‌مشغولی مردم به آسمان بسیار بسیار بیشتر از آن چیزی است که الان بتوانید تصور کنید؛ تصور عمومی است تا حدّی که همۀ فرهنگ اساطیری را بعضی‌ها می‌گویند که از صور فلکی آمده است؛ در این منطقۀ بین‌النهرین، از مصر تا هند مثلاً. از طرف دیگر اصلاً ضرورتی ندارد، یعنی گفتن اینکه در بین‌النهرین مردم با هفت آسمان آشنا بوده‌اند، به معنی این نیست که در بین‌النهرین همۀ مردم هر شب مثلاً می‌نشستند رصد می‌کردند. اگر اکثریتشان هم زحل را ندیده‌اند هیچ مشکلی نیست ولی می‌دانند که چنین پدیده‌ای وجود دارد. نمی‌دانم منظورم را متوجه هستید یا نه.

من کلاً دچار افسردگی شدید شدم؛ برای اینکه این بحث‌هایی که در این گروه شد بیشتر از اینکه چه کسی چه می‌گفت و… چه آن‌هایی که موافق بودند، چه آن‌هایی که مخالف بودند، وسط بحث‌ها معلوم می‌شد که یک نفر اصلاً‌ جلسات را گوش نکرده و دارد بحث می‌کند. من احساسم این بود که اکثر کسانی که گوش کرده‌اند خوب گوش نکرده‌اند، موافق و مخالف. بعد یک نفر آمد گفت: اصلاً من قرآن نخوانده‌ام. یعنی یک خرده مشکلی که برای من پیش آمد این بود که این جلسات را یک بار زحمت بکشید، بالاخره آن متن‌های پیاده‌شده‌ای که زحمت می‌کشند آنجا می‌گذارند، خواندن و مرورکردنش خیلی ساده است؛ اول یک خرده دقیق ببینید من چه گفته‌ام، استدلال‌هایم چیست. اکثر استدلال‌هایی را که کرده‌ام را به نظر من کسانی که مخالفت می‌کردند نفهمیدند واقعاً استدلال چیست. مثلاً مدام این تکرار می‌شود که در سورۀ الرّحمان این‌گونه گفته شده، آن بحث اینکه حضرت نوح به قوم خودش دربارۀ هفت آسمان می‌گوید، این هیچ ربطی ندارد که در قرآن، خدا به پیغمبر یک چیز غیرقابل فهم می‌گوید یا در الرّحمان چنین چیزهایی آمده است؛ این دو چیز متفاوت است. اصلاً میل ندارم آن چیزهایی که قبلاً گفتم را دوباره توضیح بدهم.

بگذارید یک تجربۀ شخصی در مورد عدم درک صحیح ما از نحوۀ نگرش مردم دوران باستان به جهان بگویم.

[۳۰:۰۰]

یک اتفاقی حدود سه چهار سال پیش برای من افتاد. به مناسبت یک تحقیقی که همسرم داشت انجام می‌داد دربارۀ اساطیر ایرانی، مخصوصاً اسطورۀ گاو و گاوکشی در طول دوران باستان. اشکالی ندارد چند از نفر شما اظهارنظر کنید چه چیزی در مورد اسطورۀ گاو و گاوکشی می‌دانید؛ چیزی شنیده‌اید یا نه؟ گاو مثلاً در اساطیر کجا ظاهر شده است؟ کسی اطلاعاتی دارد، از ایران و یونان و هند و بین‌النهرین و مصر و… چیزی یادتان می‌آید دربارۀ مسئلۀ گاو و گاوکشی؟

برای من یک تجربۀ عجیبی بود که متوجه این شدم که تا چند هزار سال قبل، مثلاً دو هزار سال قبل بشر به طرز عجیبی نسبت به گاو انگار یک حالت وسواس ذهنی دارد؛ یعنی این‌قدر این گاو در فرهنگ بشر منعکس شده که اصلاً‌ انگار حیوان دیگری وجود ندارد، فقط مردم دارند به گاو فکر می‌کنند. شواهدی که برای من عجیب بود، اولین شهر دنیا که تا الان از نظر تاریخی کشف شده است در ترکیه است در منطقه‌ای به اسم چاتال‌هویوک. شما اگر بازسازی‌شدۀ این شهر را ببینید در یک کلام می‌شود گفت مثل مزرعۀ شاخ گاو است؛ یعنی تمام معابد پر از کلۀ گاو، شاخ گاو، در خانه‌ها، همه جا پر از شاخ گاو است. همۀ اساطیر، اساطیر آفرینش مثلاً ایرانی، در آن انسان، مثلاً کیومرث همراه با یک گاو، اولین مخلوقات هستند. در بین‌النهرین گیلگمش گاو، میترائیسم انسان و گاو است، گاوکشی در میترائیسم چیز اصلی است. تمام اروپا پر از تمثال‌های میترا در حال کشتن گاو است. گاو مقدّس در هند، گاو مقدّس در مصر که پرستش گاو، بَعل در همین منطقه که بنی‌اسرائیل بودند. شما وقتی به اساطیر نگاه می‌کنید که همان فرهنگ هزاره‌های قبل است، به غیر از این مسئلۀ صور فلکی چیزهای عجیب می‌بینید، چیزهایی که اصلاً‌ برای ما قابل درک نیست. یعنی برای ما گاو یک حیوان خیلی معمولی است. چیزی که در اساطیر، در فرهنگ ثبت‌شدۀ باستانی جلب‌نظر می‌کند، برای نمونه من گاو را مثال زدم، برای اینکه برای ما گاو یک حیوانی مانند گوسفند است؛ الان ممکن است از مردم بپرسید حیوان جالب؛ پنگوئن، پاندا، هزار چیز اسم می‌برند، گاو یک حیوان خیلی معمولی است که هیچ اهمیتی ندارد. بعد نگاه می‌کنید می‌بینید در دوران باستان وسوسۀ گاوپرستی وجود داشته است. کل قوم یهود، بنی‌اسرائیل مشکلشان این است که جلوی این وسوسۀ ساختن تمثال گاو، بعل‌پرستی، بعد آن گوساله‌ای را که می‌سازند، را بگیرند. بنابراین یک خرده که مطالعه می‌کنید… من در جواب این شبهه می‌گویم که انگار برای بعضی‌ها عجیب است که مردم دربارۀ هفت آسمان در گذشته همه اعتقاد داشته باشند یا دیده باشند یا فرهنگ عمومی باشد. وقتی فرهنگ باستانی را مطالعه می‌کنید خیلی چیزهایی است که برای ما ممکن است عجیب باشد. من به غیر از این، یک کتابی وجود دارد، بعداً پیدا کردم دربارۀ اهمیت گاو در تمدن بشر که خیلی برای من جالب بود، برای اینکه فکت‌های بامزه‌ای می‌آورد که چقدر این گاو و رام‌شدن گاو، ارتباط با گاو در تمدن بشر اهمیت داشته است. ولی چیزی که خودم به ذهنم رسید و فکر می‌کنم بی‌ربط نباشد این است که شما الان این حیواناتی که می‌شناسیم را نگاه کنید، در این منطقه‌ای که ما در مورد آن‌ها صحبت می‌کنیم مثلاً‌ از مصر تا هندوستان تا جاهایی، کرگدن که وجود ندارد، شیر وجود دارد، گربه‌سانان بزرگ وجود دارند ولی فیل هم که مربوط به جنوب شرقی آسیا و تاحدودی در هند است، حداقل در چند هزار سال قبل از ایران به این‌طرف وجود نداشته است؛ بنابراین قوی‌ترین موجود زندۀ ممکن که می‌دیدند گاو نر بوده است. این چیزی است که برای ما شاید خیلی محسوس نباشد. یعنی این گاو نر، همین مدلی که الان در اسپانیا برای گاوبازی استفاده می‌شود، قوی‌ترین موجود زنده‌ای بوده که مردم می‌شناختند. یک شیر به هیچ وجه هیچ کاری با یک گاو نمی­تواند بکند. فکر نمی‌کنم بیشتر از یک دقیقه طول بکشد که اگر یک گاو نر بخواهد با یک شیر بجنگد شیر را بکشد. ده تا شیر ممکن است بتوانند یک گاو بزرگ را شکار کنند. بنابراین اینکه گاو نر یک نمادی برای قدرت بوده و از آن طرف گاو ماده همان‌طوری که در فرهنگ هند هنوز هم هست، هنوز هم مهم‌ترین حیوان دنیا به یک معنایی گاو است برای اینکه لااقل یک میلیارد و خرده‌ای آدم احترام خاصی به آن می‌گذارند و یک‌طوری حالت مقدس دارد. آن گاو مقدّس هندی گاو ماده است، موجود آرامی که سود می‌رساند و در فرهنگ هندی یک الگوی بشر است. ما باید سعی کنیم مثل گاو باشیم! می‌خواهم بگویم ما از فرهنگ باستانی دور شده‌ایم؛ بنابراین اصلاً تعجب نکنید که این یک فرهنگ عمومی‌ای بوده که مثلاً فرض کنید آسمان این‌گونه است، چنین صور فلکی‌ای در آن وجود دارد، خودتان هم اگر با صور فلکی آشنا شوید، شاید مثل من گرفتار این وسواس شوید که نگاه‌کردن به آسمان پرستاره برایتان معادل با پیداکردن جای صور فلکی باشد.

  • نکته ۱: اهمیت چشم مسلح و غیرمسلح

میل دارم دو نکته بگویم که فکر می‌کنم این‌ها جا نمی‌افتد، بنابراین آن تعبیر پدیداری هم جا نمی‌افتد. بگذارید نکتۀ اول را این‌گونه مطرح کنم که کسانی که برایشان این تئوری جا نمی‌افتد، یعنی این‌گونه نگاه، نگاه عرفی به مسئلۀ هفت آسمان که هفت آسمان همانی است که همیشه همه می‌گفتند، در یونان براساس آن مثلاً نظریۀ بطلمیوس بوجود آمد تا از نظر تاریخی پنج هزار سال پیش سابقه دارد که با همین واژۀ مشابه ضبط شده است. اینکه این چیز عرفی‌ای که وجود دارد، قرآن منظورش این نیست، دلیلش این احساس است که این واقعیت ندارد، یعنی هفت آسمانی وجود ندارد. اگر بخواهیم این‌گونه نگاه کنیم، اولاً مثلاً کوپرنیکی که نگاه کنیم اصلاً منظومۀ شمسی به این شکل نیست که آن‌ها دارند دور زمین می‌چرخند، بنابراین این مثل یک فرض زائد قدیمی است که درست نیست. از طرف دیگر هفت تا بودن آن درست نیست. منظومۀ شمسی نُه، هشت یا ده سیاره دارد. یک موقعی تا ده تا رسید، اصلاً پلوتون را هم اخیراً حذف کردند، دوباره هشت تا شده است. بنابراین یک‌طوری اینکه ما حرف از هفت آسمان بزنیم در حالی که واقعیت ندارد، یعنی نه آن تصور، تصور درستی است که انگار این‌ها بالای سر ما قرار دارند، نه از آن طرف درست است که تعدادشان این قدر است. یعنی نه سماوات آن درست است، نه سبع آن درست است. چرا جا نمی‌افتد؟ به این دلیل و نکته این است که من می‌خواستم بگویم که آن‌هایی که برایشان نمی‌چسبد صادقانه (نمی‌خواهند جواب بدهند) در درون خودشان نگاه کنند، ببینند آیا به نظرشان زحل با اورانوس فرق اساسی‌ای دارد یا نه؟ یعنی اینکه زحل با چشم غیرمسلح دیده می‌شود ولی اورانوس دیده نمی‌شود، به نظرشان این چیز معنی‌داری است؟ اگر نیست، خب این تئوری برایشان معنی‌دار نیست. همۀ ماجرا این است که شما به آن چیزی که با حواس پنجگانۀ ما ادراک می‌شود، یعنی به پدیدارهایی که بشر در طول تاریخ همین‌طوری می‌دیده اصلاً احترام می‌گذارید؟ به نظرتان یک مرزی وجود دارد دیدن و ندیدن ما با چشم غیرمسلح، آیا اعتباری به یک چیزی می‌دهد یا نه؟ من فکر می‌کنم علم دقیقاً یکی از خواصش، یکی از تأثیراتش این است که این را از بین برده؛ یعنی شما کوچکترین احترامی برای زحل به دلیل اینکه دیده می‌شود در آسمان شب و اورانوس دیده نمی‌شود، قائل نیستید. اگر احترامی برایش قائل باشید، احتمالاً برای حلقه‌های دورش است که قشنگ هستند. می‌خواهم بگویم علم دیده‌شدن و دیده‌نشدن را کلاً علی‌السویه کرده، بلکه آن چیزی که با تلسکوپ دیده می‌شود یا بدون تلسکوپ معیار است. این مسئلۀ مهمی است. من می‌خواهم بگویم که یک مرزی وجود دارد بین پدیدارشدن طبیعت و هر چیزی که در جهان است بر حواس پنجگانۀ من به طور غیرمسلح؛ این یک اعتباری و یکی معنی‌ای دارد. یعنی شما از نظر دینی این‌گونه فکر کنید که خداوند برای هر موجود زنده‌ای حواسش را انگار طوری تنظیم کرده که چیزهایی را ببیند و چیزهایی را نمی‌بیند؛ در آن مجموعۀ چیزهایی که می‌بیند و می‌شنود و توانایی‌هایی که دارد و چیزهایی که حس می‌کند، می‌تواند با خداوند ارتباط برقرار کند؛ اسماء و صفات الهی را بشناسد. اینکه بعداً بتواند با تلسکوپ چیزهای بیشتری ببیند، من نمی‌خواهم بگویم که آن‌ها اصلاً اعتبار ندارند؛ آن‌ها همان‌قدر هستند، اورانوس هست، همان‌طوری که زحل هست. ولی اینکه یک مرزی بکشیم بین آن چیزهایی که پدیدار می‌شود با آن چیزهایی که پدیدار نمی‌شود و این یک معنایی داشته باشد، علم چنین اعتباری برای چشم غیرمسلح قائل نیست. و در نگاه عرفانی به جهان، این مرز معنی‌دار است.

من از چیزهایی که در این حرف‌ها خواندم، به این نتیجه رسیدم شاید این‌گونه بتوانم این مسئله را بیان کنم که به این دلیل نگاه پدیداری اصلاً به شما نمی‌چسبد، برای اینکه پدیدارشدن و پدیدارنشدن برایتان اعتبار ندارد. آن‌هایی که به آن‌ها نمی‌چسبد، اعتباری محسوب نمی‌شود، آن‌طوری که ما جهان را می‌بینیم، مثل یک چیزی همین‌طوری. ببینید کسانی که علم‌گرا هستند و خیلی از علم خوششان می‌آید و تعریف می‌کنند و می‌خواهند به ما بگویند که علم فلسفه و همه چیز را کنار گذاشته و نگرش و بینشی به ما اعطا کرده که ما قبلاً اصلاً نداشتیم، یک لافی که می‌زنند و یک افتخاری که می‌کنند به این است که قبلاً بشر گرفتار همین حواس پنجگانه و شهود حاصل از این پدیدارها و این‌ها بود و علم همۀ این‌ها را از بین برده است. علم مثلاً فرض کنید با واردکردن ریاضیات به نگرش ما به جهان، یک‌طوری باعث شده که ما چیزهایی که اصلاً شهودی نیست را درک کنیم، مانند اینکه چیزهایی را که نمی‌دیدیم را ببینیم و این هنر علم است. و طور دیگری اگر بخواهید نگاه کنید در مخالفت با این، شما مثلاً از دید روانکاوی که نگاه کنید می‌توانید این‌گونه بگویید که تمام ناخودآگاه جمعی بشر در طی هزاران سال براساس همین پدیدارها شکل گرفته؛ مثلاً تکاملی نگاه کنید، بگویید یک میلیون سال تاریخ تکامل وجود دارد و ما روانمان، عواطفمان، احساساتمان همه‌اش با چشم غیرمسلح و گوش غیرمسلح و این‌ها شکل گرفته و این چیزی که ما می‌بینیم. باز دارم از طریق علمی صحبت می‌کنم. نگاه علمی و تکاملی این‌گونه است که این‌ها یک انعکاسی در درون ما، در روان ما، در نمادشناسی رؤیاهای ما این‌ها ظاهر می‌شوند اما آن چیزهایی که علم می‌گوید و مثلاً اورانوس و این‌ها ظاهر نمی‌شوند؛ برای اینکه این‌ها در طی این هزاران هزار سالی که گذشته تا تکامل بوجود بیاید و انسان ظاهر شود، این‌ها دیده نمی‌شدند، بنابراین تأثیر روی زندگی انسان نداشتند. این یک نگاه.

شما این‌گونه فکر کنید هفت آسمان نظریۀ کازمولوژی نیست، کیهان‌شناسی نیست، فکر کنید یک علم دیگری وجود دارد به اسم سایکوکازمولاژی، یعنی کیهان‌شناسی همراه با روانشناسی.

[۴۵:۰۰]

می‌خواهیم تأثیر این چیزهایی که می‌بینیم، آسمان و زمین و پدیدارها را بر روان خودمان بسنجیم. این‌گونه که نگاه می‌کنید، من نمی‌خواهم تکرار کنم، مفصّل در آن جلسه صحبت کردم که چرا چیزهایی که می‌بینیم مهم است نه آن چیزهایی که نمی‌بینیم. آن چیزی که نمی‌بینیم، معنی آن نورش به ما نمی‌رسد، اشعۀ ایکس آن هم نمی‌رسد، کلاً تأثیرش در حیات و طبعاً روان من ضعیف است، بنابراین مهم نیست نه اینکه وجود ندارد. چیزهایی که مهم هستند آن‌هایی هستند که در تیررس حواس من قرار می‌گیرند. در واقع مذهبی که نگاه کنید این‌گونه است که حواس ما طوری تنظیم شده‌اند که ما بتوانیم جهانی را ادراک کنیم، جهانی بر ما پدیدار شود که بتوانیم اسماء الهی را بشناسیم. کنجکاوی علمی سرجای خودش، اعتبار پدیدارها در مقابل چیزهایی که پدیدار نمی‌شوند بر حواس ما هم جای خودش. این یک معنی‌ای دارد که یک چیزی بر چشم غیرمسلح من پدیدار می‌شود یا نه.

بگذارید یک مثال بزنم که فکر می‌کنم یک ذرّه شاید شما را به فکر بیندازد. تو را به خدا به این مثال فکر کنید مخصوصاً آدم‌هایی که به آن‌ها هفت آسمان نمی‌چسبد. علمی که نگاه کنید ما اصلاً چیزی به اسم نور نداریم، ما امواج الکترومغناطیس داریم، این‌ها از یک فرکانسی شروع می‌شوند تا یک فرکانسی، آن وسط این طیف فرکانسی یک بخشی از آن هست که ما به آن نور می‌گوییم، در واقع امواج مرئی هستند؛ چشم ما آن‌ها را می‌بیند. یک لحظه فکر کنید که ما به زودی به یک دورانی وارد می‌شویم که همۀ آدم‌ها شاید در مغزشان یک سری تراشه کار گذاشته شود و در چشمشان، گوششان و حواس ما به چیزهایی مسلح شود که قبلاً مسلح نبوده، آن‌وقت ما امواج مادون قرمز و ماوراء بنفش را هم می‌بینیم، همان‌طوری که الان با بعضی از دوربین دید در شب می‌بینید، آن‌وقت چیزی به اسم ظلمت وجود ندارد، نور دیگر وجود ندارد. حالا سؤال این است که آیا نور و ظلمت که در قرآن از آن یاد می‌شود یا در همۀ محاورات ما الان یاد می‌شود این چیز بی‌خودی است؟ فرض کنید به یک جایی برسیم، خب همه جا اشیاء الکترومغناطیسی هست، بنابراین همۀ این‌ها را ما یک‌طوری سنس بکنیم، بنابراین به یک معنایی ظلمت از بین برود، یعنی من جایی که هیچ نوری نیست را هم به دلیل اینکه امواج مادون قرمز هست ببینم، آیا در این جهانی که من با یک حواس مسلحی تاریکی را از بین بردم، آن‌وقت شما می‌خواهید به قرآن بگویید که این قرآن براساس بینش‌های پوسیده‌ای حرف از نور و ظلمت می‌زد؟ موضوع این است که در نهاد شما همان آدمی که این تراشه‌ها را در مغزش کار گذاشتند در نهادش مفهوم نور و ظلمت هست. اینکه مفهوم گمراهی با ظلمت به نحوی همراه می‌شود یا هدایت با نور، این انگار یک چیز ذاتی نهادینه‌شده در درون ما است. علمی بخواهید تکاملی بگویید، بگویید یک میلیون سال است که این‌گونه بوده، بنابراین سایکولوژی ما این‌گونه شکل گرفته، شما نمی‌توانید با وصل‌کردن چند تراشه آن ناخودآگاه جمعی و همۀ این چیزهایی که در وجود ما هست را تحت‌الشعاع قرار بدهید. بنابراین مفهوم ظلمت در آینده هم کاربرد خودش را دارد.

نمی‌دانم توانستم با این مثال بگویم. مسئله این است که اگر دیده‌شدن و دیده‌نشدن معنایی ندارد و مرز مشخصی نیست، اصلاً‌ نور معنا ندارد. «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» معنا ندارد. «الله موج الکترومغناطیس سماوات و الارض» چیزی به اسم نور وجود ندارد. علمی نگاه کنید ما نور نداریم؛ به این دقت کنید. ما فقط موج الکترومغناطیسی داریم، همه جا هم هست، ظلمتی هم وجود ندارد، بنابراین کلاً همۀ این چیزهایی که ما داریم می‌گوییم مزخرف است، در حالی که این نگاه مزخرف است؛ اینکه بگویم نور یک بخشی از موج الکترومغناطیسی است بنابراین وجود ندارد. برای من انسان وجود دارد. نور یک مفهوم فیزیکی نیست، یک مفهوم انسانی – فیزیکی است؛ همۀ حرف من این است. می‌گویم سایکوکازمولوژی. انسان، نگاه انسان به جهان مهم است در تأثیری که می‌پذیرد. نگاه من، منظر من، اینکه من از زمین به جهان نگاه می‌کنم و چه می‌بینم، این یک معنایی دارد. می‌خواهم بگویم دینی که نگاه می‌کنید، این حواس همۀ این چیزهایی که بر ما پدیدار می‌شود تنظیم شده است، برای اینکه ما معنای جهان را درک کنیم، برای اینکه اسماء الهی را ببینیم. این چیزی است که از نظر علمی اعتبار ندارد. نکتۀ اول که اینجا نوشتم این است که اگر زحل و اورانوس با همدیگر از نظر شما فرق نمی‌کند، بله، آن تئوری هفت آسمان ممکن است به شما نچسبد ولی زحل و اورانوس با همدیگر زمین تا آسمان فرق دارند، همان‌طوری که نور با موج الکترومغناطیسی‌ای که بالا و پایین طیف است یعنی ماوراء بنفش و مادون قرمز فرق دارد، هر چند از نظر علمی تمایز خاصی نیست. از نظر علمی رنگ معنی ندارد، نور معنی ندارد، همه چیز یک طیف پیوسته است. ولی حرف‌زدن از رنگ، حرف‌زدن از نور، ظلمت این‌ها کاملاً معنی‌دار است، با اعماق وجود ما در ارتباط است. اصلاً ما انگار بدون این‌ها نمی‌توانیم به جهان فکر کنیم، نمی‌توانیم درکی از جهان داشته باشیم، بنابراین دقت کنید که اینجا مسئلۀ چشم مسلح و غیرمسلح است، یعنی ممکن است یک روزی من بتوانم بقیۀ آن طیف را هم ببینم، کما اینکه الان با یک تسلیحاتی می‌توانم مادون قرمز و ماوراء بنفش را ببینم ولی این ملاک نیست.

  • نکته دوم: معنای معنوی برای هفت آسمان

نکتۀ دوم که جا نمی‌افتد، من نمی‌دانم چگونه می‌توان آن را جا انداخت، معمولاً اعتراضی در جلسات نمی‌شود ولی باز جا نمی­افتد. من نمی‌دانم شاید بعضی از این افرادی که این حرف را زدند از کسانی هستند که جلسات را گوش نکردند، این انگار جا نمی‌افتد که من بیشترین مصرع شعری که در کلاس از اول تا حالا خوانده‌ام در این صدها جلسه این مصرع است که از شخصی به اسم میرفندرسکی است که می‌گوید: صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. یکی از کسانی که اعتراض داشت و بعضی‌ها هم به نوعی با او همراهی کردند، اینکه در یهودیت هفت آسمان معنوی است؛ ما در یهودیت هفت آسمان معنوی داریم. و در عرفان هم همین‌طور. اینکه تعبیر هفت آسمان در قرآن معنوی است یا مادی است. هر چیزی که مادی است، در اصل معنوی هست، یعنی یک هفت آسمان معنوی داریم که عرفا در مورد آن حرف می‌زنند، ما قرار است در آن سیر کنیم به طبقات بالای آن از لحاظ معنوی برسیم که این‌ها ظهور می‌کنند، صورت پیدا می‌کنند، به صورت هفت چیزی که ما در شب می‌بینیم. می‌خواهم بگویم آن چیزی که جا نمی‌افتد این است، انگار یک چیزی یا معنوی است، باید عرفانی نگاه کنیم حالا چه می‌خواهد داستان باشد، چه می‌خواهد طبیعت باشد. اگر گفتیم که هفت آسمان همین کرّات هستند که دیگر هیچ؛ یک چیز چرند و پرندی است، نهایتاً منظّم هستند. در حالی که این‌گونه نیست، یعنی از همان بین‌النهرین که نگاه می‌کنید کم کم این حالت اینکه همین چیزی که داریم می‌بینیم معنی‌دار است، وجود دارد حالا تحت تلقین انبیاء یا به طور مستقل، تا در یهودیت همین‌گونه است، در اسلام هم همین‌گونه است و همیشه این‌طور است که دیدگاه عرفانی هر چیزی که در طبیعت است صورت معانی‌ای است که این‌گونه متجلّی شده‌اند؛ بنابراین اینکه آن معانی‌ای که ما باید درک کنیم مثلاً فرض کنید هفت شهر عشق است، هفت آسمان است و شب هم که نگاه می‌کنیم با چشم غیرمسلح هفت تا چیز می‌بینیم، هفت لایه می‌بینیم این به گونه‌ای تنظیم شده است، این چیزی است که شاید قبول‌کردن آن برای بعضی‌ها دشوار است. به این مسئلۀ نور حتماً فکر کنید.

۱-۱ نظریه رقیب هفت آسمان: هفت لایۀ جو

نظریۀ رقیب این است که ما هفت آسمان را به عنوان هفت لایۀ جو بگیریم. خب کلی جزئیات دارد، در واقع یک کتابی است که آقای افضل‌زاده این کتاب  را سال‌ها پیش آوردند به من دادند، به همین دلیلی که الان می‌گویم آن‌قدر من را جلب نکرد که بخواهم با جزئیات بخوانم. من هم حقیقتش دچار شگفتی‌ام که چرا این نظریه برای ایشان این‌قدر جالب است که می‌شود در موردش بحث کردم.

بگذارید بدون اینکه بخواهم خیلی شاخ و برگ به مسئله بدهم، بگویم که چرا این نظریه برایم جالب نیست که هفت آسمان تعبیر شوند به هفت لایۀ جو. دلیل اول آن این است که از لحاظ علمی، هفت لایۀ جو اعتباری است و هر لحظه ممکن است هشت یا شش تا شود و در حالی که آن کرّات سابقۀ تاریخی دارند و چیزی بوده‌اند که در فرهنگ بشر وجود داشته است. یعنی می‌خواهم بگویم که وقتی یک اصطلاحی در فرهنگ بشری بوده و در قرآن هم آمده، یک خرده گفتن اینکه قرآن کاملاً یک چیز متفاوتی مدنظرش بوده را سخت می‌کند، با توجه به اینکه هیچ توضیح اضافه‌ای هم داده نمی‌شود. بنابراین می‌خواهم بگویم به اصطلاح مثل یک دیفالتی هفت آسمان همانی است که همه می‌گفتند، مگر اینکه خلاف آن ثابت شود و در مورد جوّ هم این هفت، عددی نیست که بخواهیم روی آن خیلی حساب کنیم در حالی که آنجا هفت، یک چیز خیلی روشنی است، در همه جا همان دیده می‌شد و همان حرف زده می‌شد. این یک نکته که هفت آسمان به این شکل اعتباری است، بنا به علم امروز است، فردا ممکن است تقسیم‌بندی‌ها تغییر کند. اما در مورد اینکه با متن قرآن چقدر سازگار است، از نظر من با عرض معذرت این‌گونه می‌گویم با قاطعیت صفر؛ یعنی من حتی یک آیه نمی‌بینم که با این بخواند، در حالی که ایشان سعی می‌کنند بگویند که همۀ آیات می‌خواند. یعنی من واقعاً اگر بخواهم الان یکی یکی این‌ها را بیاورم و سعی کنم در موردش بحث کنم که حتی آن آیۀ اولی که اساس این تئوری هست هم به نظر من نمی‌خواند، چه برسد به بقیه. جاهایی شما باید قبول کنید بر خلاف نصّ قرآن که ملأ اعلی بالا نیست، پایین حیات بشری است. باید قبول کنید که شیاطین امواج الکترومغناطیسی هستند، باید قبول کنید که این… این مسئلۀ شهاب‌ها هم که ظاهراً دارد توجیه می‌شود، برعکس اصلاً توجیه نمی‌شود، تبدیل می‌شود به شفق قطبی. یعنی هر آیه‌ای که ایشان «الْقَمَرَ فِيهِنَّ نُورًا» باید قبول کنید که کشیده می‌شود، آن قسمت الکترومغناطیسی گاهی ماه در آن قرار می‌گیرد، بعد گرامری توضیح بدهیم که «الشَّمْسَ سِرَاجًا» منظور این است که شمس در این‌ها نیست که این هم توجیه ضعیفی است. همین‌طور، یعنی هر کدام از آیه‌ها باید من چیزهای اضافه‌ای را قبول کنم و کنار بگذارم. اینکه سماء نزدیک را به «بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ»، «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ» این هم معنی‌اش این است که سماء پایین یک‌طوری است که… آقا این حرف‌ها دیگر چه هست؟ این چطور توجیهاتی است؟! تک تک آیات را چیزهایی اضافه و کم کنیم برای اینکه جور دربیاید. من به نظرم تطبیقش با آیات خیلی ضعیف است.

من دفعۀ قبل که ایشان کتاب را داد، خواندم خوشم نیامد، همین‌طور به نظرم آمد که از نظر علمی که اصلاً‌ قوی نیست به اضافۀ اینکه این ارجاعاتی هم که می‌دهد به قرآن همه‌اش حالت تطبیق به زوردادن و این حرف‌ها دارد. ولی چون احساس کردم ایشان خیلی علاقمند است چیزی نگفتم، گفتم که خیلی بد نبود، جالب بود. ولی قانع‌کننده نبود. نمی‌دانم یادم نیست، بالاخره سعی کردم خیلی به ذوقشان نزنم. تنها چیزی که در کتاب یک خرده نظر من را جلب کرد، بحث رنگین‌کمان بود که ایشان آن را هم نگفتند ولی کتاب خیلی جزئیات دارد که اگر کسی علاقمند شد بخواند. من همچنان علاقمند نشدم.

[۱:۰۰:۰۰]

این نکته را می‌خواستم بگویم، آیه‌ای در قرآن است که اساس این تئوری مثل همان‌طوری که من وقتی می‌خواهم بحث کنم، یک آیه را می‌گیرم، می‌گویم این آیه مثلاً همۀ تئوری‌ها را کنار می‌گذارد، یک چیز خیلی مهمی می‌گوید، مثلاً می‌گویم اینکه نوح به قوم خودش می‌گوید آیا نمی‌بینید، این به معنی این است که یک چیز قابل رؤیتی بوده، معروف بوده، مردم آن را قبول داشتند، پس این همان هفت آسمانی است که همه در موردش حداقل در بین‌النهرین حرف می‌زدند. از یک جایی شروع می‌کنم، فکر می‌کنم پایم را جای محکمی می‌گذارم و بعداً ادامه می‌دهم. چیزی که این تئوری به عنوان نقطۀ شروع از آن استفاده می‌کند این است که چون در قرآن گفته است که هفت آسمان بعد از زمین انگار خلق شده، بنابراین نمی‌تواند منظومۀ شمسی یا چیزی ماوراء منظومۀ شمسی باشد که ما می‌دانیم که قدیمی‌تر هستند. بنابراین باید جوّ زمین باشد. یعنی آن چیز قاطعی که نقطۀ شروع تئوری است، همان‌طوری که ایشان به درستی اشاره می‌کند این است. بگذارید من این سورۀ بقره را که یکی از این موارد هست آیه‌اش را برایتان بخوانم. می‌خواهم بگویم که همین یکی هم که نقطۀ قوّت است، نقطۀ ضعف است در واقع. می‌گوید: «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ» (بقره/۲۹)، نمی‌‌گوید که «هو الذی خلق الارض ثم استوی الی سماء فسواهن سبع سماوات» که بگوییم که به این شکل بحث درست درمی‌آید که من بگویم که زمین خلق شد، بعد جو زمین بوجود آمد. حرف از این است که «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا» یعنی حیوانات و گیاه و هر چه در زمین هست را خلق کرده، بعداً «ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ»، یعنی جو زمین بعد از حیات بوجود آمده است. این «خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا»، «مَّا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا» هر چه در زمین هست را خلق کرده، بعداً به سماء پرداخته. می‌خواهم بگویم آن تنها آیه‌ای که نقطۀ شروع است درنمی‌آید. تنها اشاره‌ای که در قرآن فکر می‌کنند که از اینجا نتیجه بگیریم، پس این نمی‌تواند سماوات باشد به معنای خارج از کرۀ زمین. این هم نقطۀ ضعف است، اینجا هم باید توجیه کنید که «خَلَقَ لَكُم مَّا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا»، یعنی آن چیزهایی که مانند کوه و فلان و… همان‌ها هم درنمی‌آید؛ یعنی اینکه زمین و چیزهایی که رویش هست هم شکل گرفته، رودخانه و دریا و کوه و این‌ها را هم با جوّ نمی‌توانید بگویید قبل از جوّ بوجود آمده است. بنابراین آن توجیهی که من دارم، حتی اگر جو را هم بگیرید، باید به این توجیه برسید که همانی که عرفا کلاً می‌گویند.

من تأکیدم یک بار این است که من یک آیه را برمی‌دارم، نمی‌توانم با تئوری‌ام دربیاورم، به زور یک تئوری جدید درست می‌کنم که این بچسبانم به حرفی که دارم می‌زنم. عرفا برای توجیه مسئلۀ هفت آسمان نیامده‌اند یک تئوری بسازند که آن چیزی که در خلق اول است، در ظهور آخر است. من الان کتاب می‌توانم بیاورم مانند فکوک که یکی از شرح‌های فصوص الحکم است، عین این عبارت را برایتان بخوانم که آنچه که در خلق اول است، در ظهور آخر است. این را برای اسماء الهی می‌گویند، هزار چیز از آن درمی‌آید و برایشان بدیهی است، یعنی چون در قوس نزول و صعود قائل هستند یک‌طوری چیزهایی که از جایی می‌آید، موقع برگشت وقتی دارد ظاهر می‌شود، برعکس می‌شود. دلایل عرفانی خاص خودشان را دارند. بنابراین حتی مسئلۀ جوّ را به عنوان توجیه این یک آیه نمی‌گوید، به نظر من توجیه این فقط همین است که خلقت انسان اول است، بعد حیوانات و گیاهان هستند، بعد زمین است، بعد سماوات هستند. ظهورشان برعکس. و این آیه به نظر من فقط این‌گونه توجیه می‌شود و این با یک کانتکست کلی عرفانی درمی‌آید.

این که سماء را سقف محفوظ قرار دادیم، خب بله، سماء در قرآن یعنی هر چه که بالای سر ما هست، شامل جوّ، هفت آسمان و همۀ ستاره‌ها و هر چه که بالای سر ما هست، این سقف محفوظ است، چرا؟ برای اینکه جوّ بالای سر ماست؛ این هیچ ربطی به مسئلۀ سبع سماوات ندارد. ببخشید من یک خرده با بی‌حوصلگی جواب می­دهم. اگر لازم می‌دیدم که وارد جزئیات شوم، فکر می‌کنم این‌گونه تند و تند با خشونت بحث نمی‌کردم، چون نمی‌خواهم بشوم، شاید یک ذرّه بحثم حالت خشونت پیدا کرد.

– سؤال: من فایل‌های صوتی جلسات را گوش دادم، اگر این سؤالی که می‌کنم آنجا جواب دادید، فقط بفرمایید جواب دادید که وقت جلسه را نگیرم، دوباره می‌روم گوش می‌دهم؛ ولی اجازه بدهید به هر حال بپرسم. این آیات را بالاخره رسول‌الله زمان ۱۴۰۰ سال پیش آوردند، به مردم زمان خودشان هم گفته‌اند، آیا برای مردم آن زمان هم کسی بوده که سؤال باشد که هفت آسمان چیست یا برایشان واضح بوده؟

احساس من این است که مردم در عربستان هم مانند بین‌النهرین و خیلی جاهای دیگر همین مفهوم هفت آسمان را داشته‌اند. یعنی این‌گونه به شما بگویم که در متن قرآن شما احساس نمی‌کنید که هفت آسمان یک مفهوم ابداعی قرآن است. یعنی طوری برخورد می‌شود همان‌طوری که در مورد خورشید و ماه دارد صحبت می‌شود، در مورد هفت آسمان هم صحبت می‌شود، بنابراین جزء فرهنگ عمومی مردم بوده است، حتی در عربستان. در یونان بوده، در بین‌النهرین بوده است. صفحۀ ویکی‌پدیای سِون هِونز را نگاه کنید که ببینید سابقه‌اش چطوری است، یهودی‌ها در مورد آن چه می‌گفته‌اند. یهودی‌ها اصطلاحاتی برای هفت آسمان دارند که جنبۀ معنوی برایشان دارد، حالا جدای از آن بحث اینکه بهشت کجا بوده و این‌ها را بگذارید کنار، چون در عرفان اسلامی هم چنین حرف‌هایی دربارۀ جایگاه مسیح در افلاک و این‌ها هست که تناقضی ندارد، یعنی آن چیزی که در یهودیت است، تأکید روی جنبۀ معنایی آن است و چیزی که در قرآن است به نظر من هر دوی آن است. منتها آن چیزی که مردم می‌فهمیدند از سبع سماوات فکر می‌کنم همان چیزی بود که عرفاً وجود داشته است. و یکی از دلایل من برای اینکه فکر می‌کنم دیفلات این است، یعنی کسی که می‌خواهد نظریۀ دیگری بگوید باید تلاش کند که این را رد کند و بگوید نظریه‌اش برتری دارد، این است که یک مفهوم موجودی بوده و فکر می‌کنم با همۀ چیزهایی که در قرآن گفته شده هم سازگار است. به هر حال جواب سؤال شما این است که مردم همین را می‌فهمیدند به نظر من.

من یک خرده احساس گناه می‌کنم که حقیقتاً خوب در مورد این نظریۀ رقیب بحث نکردم ولی اجازه بدهید که بیشتر از این بحث نکنیم.

۲-۱ جن و شهاب­ سنگ­ ها

چون خانم مدیر، مدیر جلسات هستند و این مسئلۀ شهاب سنگ را مطرح کردند! ایشان یک مسئله‌ای با شهاب‌ سنگ دارند که به نظر من ربطی به تعبیر سبع سماوات ندارد. ایشان چون مشکلشان این است هر وقت هر بحثی شود بالاخره، اگر در مورد جن صحبت شود مسئلۀ شهاب سنگ را مطرح می‌کنند، اگر مسئلۀ سبع سماوات هم باشد مسئلۀ شهاب سنگ را مطرح می‌کنند. اینکه در قرآن یک چیز اسرارآمیزی است که با مفهوم جن ارتباط دارد که شهاب سنگ‌ها یک‌طوری آنها را میزنند. حالا شاید، اگر همان‌طوری که عرف هست ترجمه کنیم که انگار جن می‌رود به سمت لایه‌های بالایی جوّ، می‌رود در آسمان بالا می‌خواهد کاری بکند، بعد شهاب سنگ به او برخورد می‌کند. این تعبیر عرفی آن است. من یک چیزی در همان جلسات جن گفتم و بیشتر از این هم نمی‌گویم و آن هم این است که وقتی ما نمی‌دانیم جن چیست؛ یک لحظه فکر کنید که جن یک موجود فیزیکی است که ما در علم، در دانش بشری، فعلاً ما نمی‌دانیم، کیفیتش را نمی‌دانیم که موج الکترومغناطیسی یک طور حیات مبتنی بر میدان است، یا مبتنی بر پلاسماست، هر چیزی هست. من در همان جلسات گفتم که به نظر می‌آید یک نوع حیاتی براساس یک چیزی به غیر از آنچه که حیات ما شکل گرفته که انگار عنصرهای جامد فلان هستیم، یک چیز دیگری هم می‌تواند وجود داشته باشد. یا ریزبودن آن باعث پنهان‌بودنش است یا جنس آن طوری است که چشم غیرمسلح آن را نمی‌بیند. وقتی من نمی‌دانم این از لحاظ فیزیکی چیست، خب بقیۀ چیزهایی که مربوط به آن هست هم، اینکه چطور برای سلیمان کار می‌کردند، این اسرارمیزتر از مسئلۀ شهاب سنگ هم شاید باشد. یا اینکه آن تعبیر آن آیات چیست، آیا آن‌ها معنوی هستند، مادی هستند را نمی‌فهمم. من این را مطرح کردم این نکته را بگویم. از یک طرف یک عده درخواست دارند که چرا در کتب مقدّس چیزهای علمی‌ای که در آینده قرار بوده کشف شود و مردم آن دوران اصلاً نمی‌دانستند گفته نشده، بعد از یک طرف یک چیزی که ما هنوز کشف نکرده‌ایم تبدیل به دغدغۀ ذهنی برایشان شده است. یعنی این‌گونه فکر کنید، مگر دوست ندارید چیزی در قرآن باشید که بعدها مردم بفهمند و این به نحوی معجزۀ علمی قرآن باشد که در قرآن به یک نوع موجودات زندۀ عجیبی اشاره شده بود که مردم نمی‌دانستند. مثلاً می‌گویم که ما نمی‌دانستیم. می‌خواهم بگویم که شما انتظارتان این است که قرآن برای شما که در این زمان هستید چیزهایی گفته باشد، الان مثلاً در مورد جنین یک «مُّخَلَّقَةٍ وَغَيْرِ مُخَلَّقَةٍ» گفته شده که فکر می‌کنم تا پنجاه سال پیش هیچ کس نمی‌توانست تصور کند که این یعنی چه، تعبیر درستی نداشتند. تفاسیر را نگاه کنید می‌بینید که تعبیر درستی در مورد این ندارند. چیزهایی همین‌طوری برای خودشان می‌گویند ولی الان ما می‌دانیم که جنین از بخش‌هایی که خلقتشان تمام نشده هم تشکیل شده. ترجمه‌ها همین است، خلقت به پایان رسیده، به پایان نرسیده، ولی الان ما یک اصطلاح differentiated و undifferentiated داریم که دقیقاً با این تعبیر سازگارند؛ اگر صد سال پیش بود نداشتیم. می‌خواهم بگویم یک چیز به نظر من در قرآن است که اسرارآمیز است و من احساسم این است که دقیقاً همان نکته‌ای است که ممکن یک روزی تبدیل به نقطۀ قوّت قرآن شود، آن هم این است که یک نوع حیات دیگری در زمین وجود دارد و چیزهایی هم در موردش گفته شده، شاید واقعاً با همین مسئلۀ شهاب‌ سنگ ارتباط دارد به معنای فیزیکی یا جنبۀ تمثیلی دارد و من نمی‌فهمم. من به راحتی این را می‌گذارم در قسمت چیزهایی که نمی‌فهمم و هیچ مشکلی با آن ندارم. شما نمی‌خواهید یک چیزی را در صندوق چیزهای نفهمیده بگذارید. من هر چه در مورد جن هست را به نحوی در تعلیق نگه می‌دارم، برای اینکه فکر می‌کنم این یک پدیدۀ ناشناخته‌ای برای من و دیگران است. و قرآن فقط به طور کلی دارد چیزی می‌‌گوید که مردم آن زمان درست می‌فهمیدند، یک توهّماتی داشتند، الان هم همین‌طور.

همان‌طور که در مورد شیاطین ممکن است ما توهّماتی داشته باشیم، از آن زمان تا این زمان کل آدم‌های مذهبی و غیرمذهبی دچار توهّماتی هستند. ما علم و دانش دقیقی در مورد این پدیده نداریم، در مورد عوارض آن هم نداریم، ارتباطش با آسمان را نمی‌دانیم، ارتباطش با زمین را هم نمی‌دانیم. نمی‌دانیم این‌ها چگونه قرآن گوش می‌دهند، من نمی‌دانم واقعاً و بنابراین هیچ ناراحتی هم ندارم؛ می‌گویم یک چیزی در قرآن آمده، قرار است بعداً‌ ما بفهمیم. این همان آرزویی است که یک عده دارند، منتها دوست دارند که الان که دارند زندگی می‌کنند آن چیزی که در قرآن آمده را فهمیده باشند و جنبۀ معجزۀ آن آشکار شده باشد. ان‌شاءالله نوۀ شما این را به عنوان معجزۀ علمی قرآن به رقبای خودش نشان بدهد! من که امیدی ندارم که بخواهم سال‌های آینده تا وقتی که من در این دنیا هستم این مسائل معلوم شوند.

۲- ادامه بحث خطاهای تاریخی به قرآن

ببخشید یک خرده طول کشید بیشتر از آن که من فکر می‌کردم. بگذارید برویم سریع این آیتم‌های تاریخی‌ای که باقی مانده از آن لیست ارورهایی که داشتیم بررسی می‌کردیم را بگویم، سعی می‌کنم تمام کنم و واقعیتش این است که مطمئن نیستم که کجاها را گفتم و کجاها را نگفته‌ام. حسّم این است که دیوار آهنی عبادت مریم را گفته‌ام.

[۱:۱۵:۰۰]

۱-۲ آموزش زره­سازی به داوود

فکر می‌کنم اولین آیتمی که نگفته‌ام این است که در قرآن گفته شده که داوود زره‌سازی را شروع کرده، بعد شواهد تاریخی نشان می‌دهد که از ماقبل دوران داوود هم مردم مثلاً در آشوری‌ها و بین‌النهرین و این‌ور و آن‌ور هم زره می‌ساختند؛ چون آیۀ مربوط به داوود را که نگاه می‌کنید این است که «وَعَلَّمْنَاهُ‌ صَنْعَةَ لَبُوسٍ‌« (انبیاء/۸۰) فرض کنید که این لبوس آنجا آمده منظور زره و جنگ‌افزار و این چیزهاست. خداوند به داوود ساختن زره و این‌ها را یاد داد. این اصلاً به معنی این نیست که اولین بار به داوود یاد داده شده، یعنی یک نوع چیزی که دارد گفته می‌شود این است که داوود ابداعات و اختراعاتی در زمینۀ سلاح‌های نظامی و زره داشته است. خداوند به پیامبر یک چیزی یاد داد معنی‌اش این نیست که قبل از آن به کسی دیگر هیچ چیز یاد نداده بود و اصلاً وجود نداشت. «و ما به داوود صنعت زره ساختن آموختیم»  عبارت این است. ولی فکر می‌کنم در روایات و تفاسیر و این‌ها ممکن است بعضی‌ها این ادعا را کرده باشند که داوود اولین زره را ساخته است، خب آن‌هایی که ادعا کردند خودشان جواب بدهند. این آیه حرف از اینکه قبل از آن وجود نداشته است، نزده است. خدا یک چیزی را به یکی یاد داد معنی‌اش این نیست که قبل از آن به کسی یاد نداده و این اولین نفری بوده که یاد گرفته است. چنین چیزی در قرآن گفته نشده، بنابراین مثل خیلی از این آیتم‌هایی که کلاً در این متن هست، تفسیر و روایت و همۀ این‌ها را هم کنار قرآن ایراد می‌گیرند و به عنوان ارور قرآن تلقی می‌کنند در حالی که چیزهایی در تفاسیر آمده که مسئول آن خود مفسرینی هستند که این تفسیرها را کرده‌اند.

۲-۲ عُزیر ابن الله

مسئلۀ مصلوب‌شدن در مصر و نوح و این‌ها را گفته‌ام. یک چیزی که مطمئن هستم بحث نشده مسئلۀ اینکه یک آیه‌ای در سورۀ بقره هست که یهودی‌ها می‌گویند که عُزیر ابن الله است. عزیر یک شخصیتی است احتمالاً همان عزرا که یهودی‌ها می‌گویند که این ابن الله و این‌گونه نیست. یعنی ادعا این است که این یک ارور است برای اینکه یهودی‌ها چنین چیزی نمی‌گفتند. فکر می‌کنم این به عنوان اولین چیزی که یک خرده در موردش بحث کنیم بد نیست. بالاخره یک چیزکی در آن هست.

اولین جلسۀ آنلاینی که در طول تاریخ تشکیل شد موقعی که کانادا بودم، روی یک نکته‌ای تأکید کردم، آن هم این بود که در قرآن متجاوز از ده مورد چیزهایی در مورد داستان‌های پیامبران گفته شده که یا در بایبل نبوده یا مغایرت داشته است و این را به عنوان ایراد می‌گفتند که در آن آمده که حضرت مسیح یک سری مجسمه ساخته و بعد در آن‌ها دمیده و این‌ها تبدیل به پرنده شدند و این در کتاب‌های مقدّس مسیحی نیست. یا مثلاً در قرآن ماجرای اینکه حضرت مریم موقع زایمان زیر درخت خرماست و به او گفته می‌شود که این را تکان بده تا خرما بریزد، این در کتاب مقدّس نیست، بنابراین این‌ها یک اضافاتی بوده که پیامبر خودش انجام داده است. متجاوز از ده مورد این چیزهایی که در قرآن آمده بود، کتاب‌های جدیدی کشف شد از درون خمره‌ها و این‌ور و آن‌ور، کتاب‌هایی که به اصطلاح حالت غیر کانونیک دارند، یعنی کلیسا ممکن است این‌ها را قبول داشته نداشته باشد ولی از نظر تاریخی بعضی از آن‌ها قدیمی‌تر از انجیل‌هایی هستند که مورد قبول قرار گرفتند و در آن کتاب‌های فرعی که نسخه‌های آن‌ها همین الان هم ممکن است باز هم از کتاب‌های مقدّس مسیحی و یهودی‌ها قطعاتی کشف شود در آنجاها این داستان‌ها آن‌طوری که در قرآن آمده بود ثبت شدند. بنابراین آن مشکلی که پیش می‌آید یعنی آن حالت معجزه‌آسایی که به نظر من دارد این است که چون این‌ها نسخه‌های خیلی قدیمی هستند، بعضی مثلاً نجع‌حمادی مربوط به قرون اول بعد از مسیحیت، فرقه‌هایی هستند که در شمال آفریقا زندگی می‌کنند، همانجا هم به نوعی این فرقه‌ها مانده‌اند، آثارشان هم دفن شده و اصلاً در فرهنگ زمان پیامبر وجود نداشته­اند. اگر بخواهید بگویید که پیامبر این داستان‌ها را از کسانی شنیده که بایبل می‌دانستند و مسیحی بودند، اصلاً آن فرقه‌هایی که آن کتاب‌ها را داشتند باقی نماندند؛ یعنی آن فرقه‌های گنوسی نماینده‌ای ندارند که پیامبر رفته باشد با تک تک نماینده‌های این‌ها، این‌ها را پیدا کرده باشد. روایت رسمی مسیحی را اگر پیامبر شنیده باشد این‌ها در آن‌ها نیست، پس این‌ها را از کجا آورده است؟ این‌ها مثل یک روایات فراموش‌شده‌ای بوده که قرن‌ها بعد مثلاً از درون خمره‌ای درآمده؛ و بنابراین تئوری اینکه این‌ها واقعیت دارند، در متون مختلف بعضی‌ها چیزهایی را نوشته‌اند، بعضی‌ها هم ننوشته‌اند، بعداً این‌ها در وحی به پیامبر گفته شده، توجیه بهتری است تا اینکه یک نفر بگوید که پیامبر به تمام نوشته‌های فرقه‌های مسیحی و یهودی دسترسی داشته و بعد این‌ها را به طریق عجیبی جالبی با همدیگر مخلوط کرده و داستان‌های جدیدی بوجود آورده است. به هر حال نقطۀ قوّت قرآن محسوب می‌شود که چیزهایی در آن هست که در کتب مقدّس رسمی وجود ندارد و بعداً این‌ها پیدا می‌شوند. بنابراین من به عنوان یک مسلمان معتقد به راحتی الان می‌گویم که فرقه‌هایی از یهودی‌ها عزیر نامی را پسر خدا می‌دانستند و در قرآن آمده و کمی صبر کنید تا یک خمره‌ای پیدا شود و این هم از درون آن دربیاید. بیش از ده موردی که این اتفاق افتاده به من این روحیه را می‌دهد که اگر یک چیزی به این شکل باشد و در بایبل نباشد به راحتی چنین ادعایی کنم؛ این نکتۀ اول که نشانۀ روحیۀ خیلی خوب من است، امیدوارم شما هم روحیه‌تان خوب باشد.

نکتۀ دوم اینکه، اصلاً بیایید همۀ موارد و همه چیز را در ذهنتان بگذارید کنار. این آیه در مدینه نازل شده و در سورۀ بقره است. الان در مدینه یهودی‌ها زندگی می‌کنند، این آیه می‌آید و می‌گوید که مسیحی‌ها حضرت عیسی را به عنوان پسر خدا می‌شناسند و یهودی‌ها هم گفته‌اند که عزیر پسر خداست. همین الان دشمن‌های من که یهودی‌ها هستند اینجا هستند و چنین حرفی نمی‌زنند و هیچ یهودی هم این حرف را نزده است، خب خیلی واضح است که می‌آیند می‌گویند که چه کسی می‌گوید ما چنین حرفی می‌زنیم، ما چنین حرفی نمی‌زنیم. می‌خواهم بگویم صرف خود وجود این آیه یک داکیومنت تاریخی قطعی است از نظر من که در مدینه چنین حرف‌هایی بوده است و الّا پیامبر همین‌طوری بیاید بگوید که یهودی‌ها می‌گویند که عزیر پسر خداست، یهودی‌ها آنجا هستند می‌گویند که ما چنین حرفی نمی‌زنیم. چیزی آنجا بوده که مستند این است که پیامبر این حرف را در قرآن آورده است. بدون ایمان فکر کنید یک آدمی در مقابل مخالفینش نشسته است و می‌گوید که شما می‌گویید عزیر پسر خداست، خب اگر نمی‌گویند که این یک چیز خیلی عجیبی است. من جلوی این‌ها، این‌ها می‌خواهند با من محاجّه کنند بگویند تو دروغ می‌گویی، تو پیامبر دروغین هستی. فرض کنید من هستم، می‌خواهم بگویم ایمانتان را بگذارید کنار، لازم نیست مؤمنانه نگاه کنید. من به عنوان یک آدمی که الان جلوی من یهودی نشسته، در مدینه پر از یهودی است، من اصلاً چنین حرفی نمی‌زنم. من هم ادعای پیامبری دارم، بیایم یک چیز چرندی بگویم، بگویم شما می‌گویید عزیر پسر خداست؛‌ می‌گویند ما نمی‌گوییم. می‌شود یک نقطۀ ضعف عجیب و غریبی که من نه سند تاریخی‌ای دارم که بگویم مثلاً هفتصد سال قبل می‌گفتید. من می‌خواهم بگویم خود این متن قرآن، اگر نخواهیم خیلی عجیب و غریب فکر کنیم، مانند یک داکیومنتی است که نشان می‌دهد حداقل در مدینه یهودی‌ها یک زمزمه‌ای به این شکل داشته‌اند. مطمئناً‌ جزء عقاید رسمی یهودی‌ها که نیست. اینکه یهودی‌ها چنین گفته‌اند این معنی‌اش این نیست که در بایبل آن‌ها باید نوشته باشد و معتقد باشند، معلوم است که یهودی‌ها به یک چیز شرک‌آمیز این‌طوری اعتقاد رسمی ندارند ولی چنین حرف‌هایی بینشان بوده و خود این متن قرآن بدون اینکه مؤمن باشیم مانند یک داکیومنتی است که لااقل نشان می‌دهد در شبه جزیرۀ عربستان چنین حرف‌هایی بوده است.

اما اصل ماجرا این است که دو شخصیت وجود دارند، یکی عزراء و یکی هم یک شخصیتی فکر می‌کنم تلفظ آن عزاریا است. اینکه عزیر کدام است این خیلی از نظر من روشن نیست، چون یک بار اسمش در قرآن آمده، داستانی به آن صورت ندارد که بخواهیم در موردش صحبت کنیم. حتی نمی‌دانیم لزوماً پیامبر باشد یا نه، چون آن عزاریا پیامبر نیست. در دانیال آمده که چنین عبارتی هست که چهار نفر را در آتش می‌اندازند و این‌ها از درون آتش درمی‌آیند و این عبارت هست که فکر می‌کنم از قول پادشاه که یکی از آنان مانند پسران خداست، چنین چیزی در مورد یک شخصیتی به اسم عزاریا در همین بایبل موجود هست، در مورد عزرا هم همین‌طور. من الان متأسفانه اینجا یادداشت نکردم. یک آیه‌ای در مورد عزرا هست که کلمۀ پسر خدا در مورد آن آمده است. یک جایی در بایبل در مورد عزرا این عبارت پسر خدا هست. می‌خواهم بگویم این‌ها نشانه‌های این است… در فضایی که آدم ها علاقه دارند به پسرخدا سازی و شرک و این حرف‌ها کوچک‌ترین نشانه‌هایی که حالت پسرخدا و این حرف‌ها باشد ممکن باعث شود که یک عده عوام و یک عده روحانیون که عوام را رهبری می‌کنند و از عوام به جای اینکه رهبری بکنند تبعیت می‌کنند تا مورد پذیرش قرار بگیرند و حرف‌های جالب زده باشند و پول بدست بیاورند و این حرف‌ها، این اندک چیزی می‌تواند یک چیزی بوجود بیاورد. همین که در بایبل دو شخصیت هستند با اسمی شبیه به عزیر که می‌توانند کاندید این باشند که عزیر به آن‌ها اشاره می‌کند. در هر دو مورد یک عبارت  son of God وجود دارد، این نشانۀ خوبی است برای اینکه اطرافش بزرگنمایی شده باشد و عده‌ای حالا در عربستان یا این‌ور و آن‌ور چنین اعتقادی پیدا کرده باشند. بنابراین من در سه مرحله این ارور ادعایی را جواب می‌دهم:

یکی اینکه اولاً بیش از ده مورد چیزهای مشابه وجود داشته که نهایتاً کتابی پیدا شده که تأیید کرده که چنین حرف‌هایی بوده و در مورد داستان‌های دیگر قرآن چیزهایی دارد.

مورد دوم، اینکه بدون ایمان هم نگاه کنیم صرف این ادعا خودش مستندی است برای اینکه چنین ادعایی لااقل در مدینه وجود داشته است که یهودی‌های مخالف قرآن را می‌شنوند و این ادعا در آن هست؛ همین‌طوری آدمی عقلش را از دست نداده که به دشمن خودش چیزی را نسبت بدهد که آن‌ها نمی‌گویند.

نکتۀ دیگر این است که نشانه‌ها به اندازۀ کافی وجود دارد، حداقل دو مورد که در همین بایبل موجود نزدیک می‌شود به چیزی که اگر بخواهد کسی سوءاستفاده‌ای کند و پسر خدایی بسازد، در مورد دو شخصیت با اسم مشابه عزیر چیزکی وجود دارد؛ این چیزک کافی است برای اینکه بفهمیم که واقعاً خبری بوده است.

به نظر من همین بحث کافی است.

۳-۲ نام یحیی

این موردهای هیستوریک خیلی خیلی جالب و بامزه هستند از این نظر که اکثرشان این‌گونه است که به نظر من برعکس به چیزی دارد اشار می‌کند که اگر دقیق شویم، بیشتر این ارورها شبیه معجزه هستند تا ارور؛ یعنی بیشتر ایمان آدم را تقویت می‌کنند. یک چیزی در قرآن دربارۀ نام یحیی آمده است.

[۱:۳۰:۰۰]

می‌گوید که وقتی بشارت به دنیا آمدن یحیی است می‌گوید: «لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا» (مریم/۷). در مورد این فرزندی که می‌خواهد متولد بشود به زکریا گفته می‌شود: «اسْمُهُ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا» در سورۀ مریم. این پسری که دارد به دنیا می‌آید نامش یحیی است و کسی قبل از آن یحیی نامیده نشده است.

ماجرا این است که اولاً یک اختلاف تفسیری وجود دارد که این «لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا» یعنی چه. چرا اختلاف تفسیری وجود دارد؟ به نظر می‌آید که باید این‌گونه باشد که این معنی‌اش این است که کسی قبل از آن نامش نبوده است. علت آن وجود یک آیه‌ای است که در مورد خداوند در قرآن این حرف گفته می‌شود. این آیه‌ای که در موردش داریم بحث می‌کنیم می‌گوید: «يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا». در قرآن یک آیه‌ای است که می‌گوید: «فَاعْبُدْهُ وَاصْطَبِرْ لِعِبَادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» (مریم/۶۵) آیا مثل و مانندی کسی مانند خدا می‌توانیم پیدا کنیم؟ چون «سَمِيًّا» لزوماً‌ معنای اسم نمی‌دهد، یک عده می‌گویند که اگر آن تئوری اینکه الفاظ باید معنی ثابت داشته باشند آن‌ها را به شک انداخته است که آیا منظور از «اسْمُهُ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا» این است که کسی مثل یحیی تا حالا نیامده است، با ویژگی‌های یحیی نیامده یا مسئله اسمش است. با استناد به آن آیه‌ای که آن هم در سورۀ مریم است می‌شود یک عده بگویند که اینجا منظور این نیست. گفتم یک اختلاف تفسیری وجود دارد که «يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَىٰ لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا» یعنی چه؟ این «سَمِيًّا» اشاره به اسم یحیی است یا چیز دیگر؟ گفتم می‌شود این‌گونه، آن یکی آیه‌ای که در سورۀ مریم است که می‌گوید: «فَاعْبُدْهُ وَاصْطَبِرْ لِعِبَادَتِهِ»، خداوند را بپرست و در راه عبادتش شکیبا باش، «هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» شما ترجمه‌ها نگاه کنید، این‌گونه ترجمه نمی‌کنند که آیا کسی هم‌نام خدا هست، می‌گویند آیا کسی مانند خدا هست که بخوای او را بپرستی. بنابراین اگر بخواهیم واژه‌ها را ثابت در نظر بگیریم یک تعبیر می‌تواند این باشد که اصلاً مسئله اسم یحیی نیست، اسمش یحیی است «لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا»، کسی مانند او نیامده؛ ویژگی‌هایی دارد که در تاریخ مثل او نیست. پس یک اختلاف تفسیری اینجا وجود دارد که آیا «سَمِيًّا» اشاره به اسم یحیی است یا اشاره به ویژگی‌های معنوی یحیی است. این را در ذهنتان داشته باشید که اینجا یک اختلاف تفسیری وجود دارد.

حالا بیایید فرض کنید که در مورد اسم داریم صحبت می‌کنیم؛ یعنی «سَمِيًّا» را در این آیۀ اولی که در مورد یحیی هست به معنای نام بگیرید، کسی هم‌نام یحیی تا حالا نیامده است. نکته این است، آن قسمت یک خرده ضعیف این حرفی که در مورد یحیی به عنوان ارور زده می‌شود این است که هر کسی که این آیه را بخواند متوجه می‌شود که اینجا یک بحث معنوی بسیار شگفت‌انگیز است. یک چیز معنوی دینی وجود دارد، آن هم این است که انسان‌هایی که در زمین هستند، هر اسمی که می‌خواهند داشته باشند در آسمان اسم دیگری دارند. یک لحظه به این آیه دقت کنید، به خود همین یک آیه که می‌گوید: «يَا زَكَرِيَّا إِنَّا نُبَشِّرُكَ بِغُلَامٍ اسْمُهُ يَحْيَىٰ» تو را به یک فرزندی بشارت می‌دهیم که اسمش یحیی است، نمی‌گوید اسمش را یحیی بگذار. آدم‌ها در آسمان اسم دارند، مثل اینکه مثلاً شما احتمالاً در روایات شنیده‌اید که همین پیامبر ما «فی الارض اسمه محمّد، فی السّماء احمد». اسم پیامبر در آسمان احمد است. این مسئلۀ معنوی دینی مذهبی‌ای که آدم‌ها نام آسمانی دارند.

این ارور این‌گونه گرفته می‌شود که نه، این یحیی در بایبل اسمش آمده «جان» و قبل از یحیی هم کسانی دیگری در بایبل اسمشان «جان» هست؛ این «جان» که تو می‌گویی، این اسمی که مردم ایشان را صدا می‌کردند… من می‌خواهم بگویم اصلاً آن بحث اول من را بگذارید کنار، فرض کنید که بحث نام یحیی است، ولی به وضوح در این آیه نام آسمانی یحیی دارد گفته می‌شود که تا حالا مشابه آن نبوده است. اینکه بعداً در زمین اسمی برای او گذاشته‌اند که سابقه داشته است بحث جداگانه‌ای است. اینجا بحث اسم آسمانی اوست، مردم به او چه گفته‌اند و او را چه صدا کردند، شبیه اسم قبلی درآمده یا نه جداست. من می‌خواهم فرض را بر این بگذارم که تمام چیزی که این‌ها می‌گویند درست است که نام یحیی «جان» بوده و «جان» قبلاً به کسان دیگری گفته شده، هیچ تغییری در اسم داده نشده، اینجا این آیه دارد دربارۀ اسم آسمانی یحیی صحبت می‌کند؛ مثل این می‌ماند که یک جایی در قرآن گفته باشد که اسم پیامبر احمد است، بعد شواهد تاریخی بیاوریم که نه، اسمش اصلاً‌ احمد نبوده، اسمش محمّد بوده. اینجا بحث دو نوع اسم است که در آسمان و زمین ممکن است با همدیگر فرق داشته باشند. اینکه آیا اسم زمینی یحیی با اسم آسمانی‌اش یکی بوده یا نه این یک بحث است، یکی اینکه آیا اسم زمینی‌اش تکراری است یا نه، این چیزی که آیه دارد می‌گوید اینکه اسم آسمانی یحیی برای اولین بار است. یک انسانی به اسم یحیی بوجود آمده است. اسم‌های آسمانی به ما چسبیده است. من الان در آسمان یک اسمی دارم. اینکه در زمین به من چه می‌گویند، یک بحث جداست. بنابراین اگر زکریا همان اسم آسمانی را برای یحیی گذاشته ولی مشابه قبلی داشته، ربطی به این آیه پیدا نمی‌کند؛ برای اینکه آیه می‌گوید که اسم آسمانی‌اش تکراری نیست، اولین بار است، اگر «سَمِيًّا» را به عنوان اسم بگیریم.

می‌خواهم بگویم قسمت سوم حرف من بامزه است، دو چیز قطعه در انجیل هست، یکی می‌گوید که از مادر یحیی می‌پرسند که اسمش چیست، مادر یحیی می‌گوید: اسمش مثلاً می‌گوید جان یا هر چیزی…

«و واقع شد در روز هشتم چون برای ختنۀ طفل آمدند که نام پدرش زکریا را بر او می‌نهادند، اما مادرش ملتفت شد و گفت: نی، بلکه به یحیی نامیده می‌شود. به وی گفتند از قبیلۀ تو هیچ‌کس این اسم را ندارد، پس به پدرش اشاره کردند که او را چه نام خواهی نهاد. او تخته‌ای خواسته بنوشت که نام او یحیی‌ست و همه متعجب شدند»

شما وقتی این را می‌خوانید، می‌فهمید که نام یحیی عجیب بوده، حالا اینجا گفته شده در قبیلۀ تو هیچ‌کس به این نام نیست، نام عجیبی است. یک مورد دیگر هم به همین شکل در انجیل ثبت شده که این نام، نامی است که وجود نداشته است، نشنیده بودند، تعجب کردند. در کتاب مقدّس فعلی ما این عبارت آمده است. من می‌خواهم بگویم که دقیقاً از لحاظ تفسیری قسمت بامزۀ آن این است که اتفاقاً به دلیل این اشاره‌ای که در کتاب مقدس آمده، حالا من در آن اختلاف تفسیری‌ای که وجود دارد که «سَمِيًّا» را به معنای نام بگیریم یا ویژگی، بگوییم نامش جدید بوده، «لَمْ نَجْعَل لَّهُ مِن قَبْلُ سَمِيًّا» یعنی چه، من به استناد این چیزی که در انجیل هست، می‌گویم مفسرینی که گفته‌اند مسئله نام یحیی است درست می‌گویند. و بنابراین در مورد آن آیه که «فَاعْبُدْهُ وَاصْطَبِرْ لِعِبَادَتِهِ هَلْ تَعْلَمُ لَهُ سَمِيًّا» فکرمی‌کنیم باید یک مقدار تجدیدنظر کنیم که اینجا واقعاً‌ مسئله اسم «الله» است. یک‌طوری برعکس، یعنی آن مفسرین می‌گویند این یکی آیه را نگاه کن، اینجا مسئله اسم خدا که نیست، مسئله ویژگی‌های خداست، پس آنجا هم در مورد یحیی این‌گونه است. من می‌خواهم بگویم شواهد تاریخی را اگر نگاه کنید به این نتیجه می‌رسید که اتفاقاً مسئله اسم یحیی است که یک چیز جدیدی است و بنابراین اگر بخواهیم آیۀ بعدی را هم درست بفهمیم مسئلۀ اسماء حسنای الهی را باید نگاه کنیم، اسم «الله» را باید نگاه کنیم و الی آخر. می‌خواهم بگویم این ارور منجر به این می‌شود که به نظر من در یک اختلاف تفسیری قضاوت کنیم و قضاوت بهتری داشته باشیم. این هم بحث یحیی که اسمش اولین کس هست یا نیست.

۴-۲ نابودی شهرها به صورت ماوراءالطبیعی و عمر هزار ساله حضرت نوح

دو آیتم دیگر، یکی این است که در قرآن گفته شده که شهرهایی به صورت ماوراءالطبیعی نابود شدند و یکی هم اینکه در قرآن گفته شده که انسان می‌تواند هزار سال عمر کند که این‌ها اصلاً ارور تاریخی حساب نمی‌شوند چون طرف منکر معجزه است، اعتقادی به اعجاز ندارد، به این چیزها معتقد نیست. این‌ها ربطی به مسائل تاریخی و ضبط تاریخی پیدا نمی‌کنند. حداقل می‌توانید بگویید که جایش در بحث‌های تاریخی نیست. اینکه شهرهایی که بر اثر زلزله نابود شدند، خداوند این‌ها را به صورت ماورائی نابود کرده یا این‌ها به طور طبیعی نابود شدند، این بحث تاریخی نیست که من بگویم اینجا ارور تاریخی اتفاق افتاده است. ما می‌دانیم شهرهای زیادی با زلزله و طوفان و چیزهایی از بین رفته‌اند. بنا به اعتقاد دینی خودمان می‌گوییم که این‌ها توسط خداوند به دلیل گناهانشان از بین رفته‌اند و مجازات شده‌اند. طبیعی نگاه کنیم چیز دیگری می‌گوییم. همین‌طور در مورد اینکه حضرت نوح هزار سال عمر کرده به دلیل اینکه حالت معجزه‌آسا داشت، در قرآن نیامده که مردم اصولاً‌ هزار سال عمر می‌کنند که حالا برویم از نظر تاریخی نگاه کنیم ببینیم آیا درست بوده یا نه. چیزهای معجزه‌آسا ارور تاریخی حساب نمی‌شوند. این بحث معجزه و ارور ساینتیفیک می‌خواهید بگویید باشد که بحثش را قبلاً در مورد معجزات من فکر کنم اشاره‌هایی در آن جلسات داشتم.

۵-۲ مسجدالاقصی

آخرین مسئله آیتم تاریخی هم باز بامزه است. اشاره‌اش به این سورۀ اسراء است که می‌گوید: «سُبْحَانَ الَّذِي أَسْرَىٰ بِعَبْدِهِ لَيْلًا مِّنَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذِي بَارَكْنَا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آيَاتِنَا» (اسراء/۱) بعضی‌ها می‌گویند که اشاره به شب معراج است.

بحث این است که در این آیه اشاره به این می‌شود که در اطراف اورشلیم مسجدی وجود داشته که از مسجدالحرام خداوند او را به آنجا برده، بعد آنجا مسجدی وجود نداشته است. به عنوان حسن ختام برای خنده و شوخی ایراد جالبی است. چون عبادتگاه‌های مسلمان‌ها بعداً نام مسجد گرفت، او فکر می‌کند که مسجدالاقصی جزء عبادتگاه‌های مسلمانان بوده است. بعد می‌گوید که در زمان پیامبر آنجا مسجد نبوده است. یک چیز هشلهفی در واقع از این فهمیدند. در قرآن به جایی که عبادت بشود و برای خداوند سجده بشود، مسجد گفته می‌شود چه برای یهودیان باشد، چه برای هر مؤمن و موحّد دیگری باشد. منظور از مسجدالاقصی، عبادتگاه دور، همان هیکل سلیمان و همان عبادتگاه یهودی‌ها در اورشلیم است. منظور یک چیز مربوط به مسلمانان نیست.

[۱:۴۵:۰۰]

بعداً‌ مسلمانان به آنجا رفتند، یواشکی مسجدهایی ساختند و اسمش را گذاشتند مسجدالاقصی. برای اینکه این آیه یک طوری با آن جور دربیاید. کار غیر مجازی کردند آنجا، مسجدسازی کردند در محوّطۀ مقدس یهودی‌ها که دل یهودی‌ها بسوزد، اسمش را هم گذاشتند مسجدالاقصی به اعتبار آن آیه‌ای که آنجا بوده، حالا این‌ها ارور می‌گیرند که آن مسجدالاقصی آن موقع نبوده. اصلاً قاطی پاتی شده. مسئله این است که مسجدالاقصی در قرآن همان عبادتگاه یهودی‌ها هست که آنجا بوده، هیچ ربطی به مسجدالاقصای بعدی‌ای که مسلمانان تقلبی آنجا ساختند ندارد.

این ارورهای تاریخی تمام شد.

جلسه ۴۲ – دفاع عقلانی از دین
avatar
بستن منو