بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای مقدمه‌ای بر فهم قرآن، دکتر توسرکانی، دانشگاه صنعتی شریف، جلسه‌ی ۲، سال ۱۳۸۲

یک تذکر راجع به بحث‌های ما این است که نوع بحث‌های ما بیشتر صبغه‌ی درون دینی دارد؛ یعنی ما پذیرفته‌ایم که قرآن کتاب خداست و اسلام دین حق است و الان می‌خواهیم روش ارتباط برقرار کردن با قرآن را فرا‌بگیریم. انتظار ما از قرآن بسته به جایگاهی است که قرآن در منظومه‌ی دین دارد.

۱- کارکردهای اصلی و فرعی نزول قرآن

بیان شد قرآن دو کارکرد اصلی دارد؛ در کنار کارکرد فرعی آن‌که معجزه بودن است، دو کارکرد اصلی آن یکی وسیله‌ی هدایت بودن و دیگری سند رسالت بودن است. میان این دو هم تفاوت هست و می‌تواند مقوله‌ای سند رسالت باشد، ولی وسیله‌ی هدایت نباشد. مثلاً متنی حاوی مطالب علمی بسیار قابل‌توجهی باشد که با توجه به زمانه‌ی متن، نتوان آن را حاصل ذهنیت انسانی دانست و از این راه ارتباط او با خداوند تثبیت شود، ولی متن محتوایی درباره‌ی هدایت بشر ندارد و صرفاً حاوی مطالب علمی است.

۱-۱ جنبه‌ی هدایت بخشی قرآن

بیان شد که یکی از دو کارکرد اصلی قرآن وسیله‌ی هدایت بودن آن است. ابتدا از هدایت تعریف اولیه‌ای ارائه می‌شود و بعداً این تعریف دقیق می‌شود. هدایت شناخت حقیقت و راه زندگی است. به‌بیان‌دیگر طی مسیری است که در آن فرد به رشد و کمال می‌رسد. بحث هدایت در قرآن بیشتر ناظر به هدایت فردی تا اجتماعی است و دلیل آن هم این است که انسان به لحاظ ساختار وجودی، موجودی شکل‌گرفته است و تغییر آن راحت نیست. به خلاف جوانب اجتماعی انسان که تغییر سریعی دارد. به همین خاطر قرآن در زمینه‌های اجتماعی صرفاً به بیان یک سری اصول و کلیات اکتفاء کرده است.

۲-۱ دو جنبه‌ی اعجاز قرآن و ارتباط آن با خاتمیت

کارکرد فرعی قرآن که جنبه‌ی اعجاز آن است نیز دو جنبه دارد؛ یکی به لحاظ درونی که هر فرد خود باید مذعن به اعجاز آن باشد و دیگری بیرونی که جنبه‌ی تحدّی قرآن است. معجزات دیگر پیامبران به لحاظ جنبه‌ی عصری بودن مثل اژدها شدن عصای موسی (ع) که متناسب با فضای سحر و جادوگری بوده و یا شفا دادن برص و بیماری‌های صعب‌العلاج توسط عیسی (ع) که متناسب زمانه‌ی او که مسائل پزشکی است، بوده در زمانه‌ی خود این پیامبران هر دو جنبه را دارا بوده؛ یعنی هم فرد ناظر معجزه‌ی آنان مذعن به اعجاز می‌شده است و هم نسبت به ادعای تحدّی، سربلند بوده است. ادیان دیگر یا ادعایی در باب الهی بودن و اعجاز کتب دینی خود مثل تورات و انجیل ندارند و یا اگر چنین ادعایی داشته باشند، باید پاسخ دهند که چرا این سخنان خداوند با تحریف آن‌ها به هدر رفته است. ادعای تحدّی برحسب ملاک‌های عمومی و اجتماعی است. هر دو کارکرد معجزه در مورد معجزات پیامبران پیشین در زمان‌هایی پس از حضور آن‌ها، دیگر وجود ندارد. برخلاف معجزه‌ی اسلام که چون از جنس متن است، حضور دائمی و دسترسی همیشگی دارد و هر دو کارکرد معجزه را داراست.

۳-۱ اعجاز بیرونی قرآن و مسئله‌ی تحدی

در مورد قرآن جنبه‌ی اعجاز با توجه به جنبه‌ی بیرونی که ملاک‌های عمومی و اجتماعی دارد، بیشتر ناظر به ادبیات آن است. تحدّی به محتوا چندان مُثبت نیست تا ادبیات که ملاک‌های عینی‌تری دارد. در تحدی قرار است اثبات برتری شود نه بزرگی و عموماً اثبات برتری راحت‌تر از بزرگی است. تحدّی درباره‌ی ادبیات قرآن قول به برتری و پیشرفته‌تر بودن آن است. در جلسه‌ی پیشین سعی شد نشان داده شود که ادبیات بشر چه به لحاظ محتوا و چه سبک به سمت نوع ادبیات قرآن میل پیدا کرده است.

۴-۱ وجه درونی اعجاز قرآن و مدلی در تحلیل تجربه دینی

وجه بیرونی و تحدی اعجاز ناظر به مفاهیم و معیار‌های بین‌الاذهانی است. به خلاف وجه درونی که ناظر به تجربه‌های درونی است. تجربه‌های درونی یا لزوماً قابل‌بیان نیست یا بیان آن‌ها سهولت ندارد. براهین قرآن قرار است موجد چنین تجربه‌هایی باشد. در قرآن برهان معنا و مراد خاصی دارد و بیشتر به نشانه‌های خداوند اطلاق برهان می‌شود؛ مثلاً در قرآن می‌گوید: «و من آيته ان خلقكم من تراب ثم اذا انتم بشر تنتشرون؛ و من آيته ان خلق لكم من انفسكم ازوجا لتسكنوا اليها و جعل بينكم موده و رحمه ان فى ذلك لايات لقوم يتفكرون. از نشانه‌هاى قدرت اوست كه شما را از خاك بيافريد تا انسان شديد و به هر سو پراكنده گشتيد؛ و از نشانه‌هاى قدرت اوست كه برايتان از جنس خودتان همسرانى آفريد. تا به ايشان آرامش يابيد و ميان شما دوستى و مهربانى نهاد. در اين عبرت‌هایی است براى مردمى كه تفكر مى‌كنند.» [روم، ۲۲]. یک تنظیر خوب برای تجربه‌ی دینی، دیدن تصاویر سه‌بعدی است. چند شباهت میان این دو می‌توان بیان کرد:

۱. شما برای دیدن تصویر زمینه‌ی تصاویر سه‌بعدی، باید به جزئیات دقّت نکنید، ۲. باید روش مشخصی را به کار ببندید تا بتوانید ببینید. ۳. باید اراده کنید تا بخواهید ببینید.

در دین هر سه‌ی این امور هست. تجربه‌ی دینی امر کلی‌ای است و به جزئیات دین مربوط نیست؛ روش مشخصی دارد که دین بیان کرده و نیاز به اراده‌ی فرد متدین نیز دارد. در آیاتی از قرآن که درصدد ارائه‌ی برهانی از طریق نشانه‌های خداوند است، باید تجربه‌ی دینی‌ای رخ دهد و با نگاه ویژه‌ای به آیه نظر شود. در همان آیه‌ی پیشین، بشر را موجودی می‌داند که از خاک آفریده شده است. اگر نظریه‌ی تکامل را بپذیریم که من حتماً قبول دارم؛ نظریه‌ی تکامل می‌تواند توضیح دهد که چرا فقط یک موجود مانند انسان برتری یافته و بالا آمده است و حتی موجودی به سطح آدمی نیز نرسیده است. این مطلب نشانگر نوعی تنهایی محتوم آدمی است و انگار زمین خانه‌ی ماست و این مسئله‌ای است که با امور طبیعی و نظریه‌های تصادفی بودن جور در نمی‌آید. حتی اگر این مسئله روزی توضیح ژنتیکی نیز بیابد، هنوز غرابت آن قابل توجیه نیست و منافی چنین دریافتی از آیه نیست. عموم براهین قران به همین شیوه‌اند و بیشتر عملی‌اند تا نظری. هم‌چنین نیازمند نوعی نگاه خاص است؛ نه نگاهی بین‌الاذهانی؛ و دیدن حقیقت امری فردی است.

۲- رهزنی محوریت نگرش علمی در مواجهه‌ی صحیح با قرآن

پیش‌تر بیان شد که ارتباط برقرار کردن با قرآن دشوار است و این دشواری به دلایل متعددی است. یکی از آن‌ها تفاوت فرهنگی‌ای است که میان فرهنگ انسان معاصر و فرهنگ قرآن وجود دارد که اتفاقاً تحصیلات رسمی آن را راسخ‌تر هم می‌کند. دو جنبه‌ی مهم‌تر آن هم تحت تأثیر علم و فلسفه‌ی زمانه بودن است که این زمینه‌ی علمی و فلسفی لزوماً هم حاصل چهره‌ی واقعی علم و فلسفه نیست. نمونه‌ی مشخصی که بیان شد گرایش ذهن به کلیات و امور انتزاعی بود که این گرایش‌های ذهنی در مواجهه با قرآن پاسخ‌های مناسبی نمی‌گرفتند.

در جلسه‌ی پیش به برخی اموری که مانع چنین نگاهی به قرآن می‌شوند، اشاره کردیم. بیان شد که هم نگاه فلسفی متأثر از غرب و هم نگاه علمی هر دو مانع‌اند و البته معضل عمده نگاه علمی است تا فلسفی. در قرآن آمده که: «إِنَّا زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِزِينَةٍ الْكَوَاكِبِ، ما آسمان دنیا را به زينت ستارگان بياراستيم.»[صافات/۳۷] و در آیه‌ای دیگر می‌گوید: «وَلَقَدْ زَيَّنَّا السَّمَاءَ الدُّنْيَا بِمَصَابِيحَ، ما آسمان دنیا را به چراغ­هايى بياراستيم» [ملک/۶۷]. برخی با توجه به بحث‌های کیهان‌شناختی جدید می‌گویند مراد از آسمان دنیا، آسمان نزدیک است و همه‌ی سیارات و ستاره‌ها در آسمان اول‌اند و غیر از این ۶ آسمان دیگر نیز وجود دارد، ولی این با متن سازگار نیست. چون در قرآن نگفته سماء اول. دنیا در قرآن عموماً در برابر آخرت است. غیر از یک‌جا که قرینه دارد. «إِذْ أَنْتُمْ بِالْعُدْوَةِ الدُّنْيَا وَهُمْ بِالْعُدْوَةِ الْقُصْوَى، شما در كرانه نزديك‌تر بيابان بوديد و آن‌ها در كرانه دورتر بودند» [انفال/۸]. به همین خاطر آسمان دنیا هم مراد همین دنیاست. نشانه‌ی این معنا هم این است که در آخرت، ستاره‌ها خاموش می‌شوند و دیگر زینت­دهی آن‌ها از بین می‌رود. یا نوح به پیروانش می‌گوید: «أَلَمْ تَرَوْا كَيْفَ خَلَقَ اللَّهُ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ طِبَاقًا، آيا نمى‌بينيد چگونه خدا هفت آسمان طبقه طبقه را بيافريد؟»[نوح/۱۵] که اگر مراد از آسمان‌ها همان معنایی باشد که با توجه به نظریات کیهان‌شناختی گفته شده، حتی آسمان اول قابل رؤیت نیست چه رسد به آسمان‌های هفت‌گانه.

تقریباً این مسئله روشن است که در منظومه‌ی شمسی تعداد زیادی سیاره وجود دارد و بسیاری از آن‌ها به زمین نزدیک‌تر از اورانوس، پروتون و نپتون‌اند. دلیل این که تعداد سیارات در علم جدید ۹ سیاره دانسته شده است، معیار قرار دادن حجم و اندازه‌ی مشخصی برای شمارش است. در مقابل این معیارها، معیار گذشتگان است که دیده شدن از زمین برای آن‌ها معیار بوده است. پس تعداد سیارات طبق نگاه گذشتگان ۷ تا و طبق معیار و نگاه امروزی‌ها ۹ تا است و این دو شمارش به خاطر تفاوت معیار‌ها، تنافر ندارند. علاوه بر این که بیان شد عدد در گذشتگان، لزوماً معنای عدد امروزی را نداشته و ۷ به این معنا نیست که مقابل ۸، ۹ و اعداد دیگر است. پس نباید تحت تأثیر معیار امروزی، معنای آیه را تغییر داد و هم‌چنین نباید گزارش قرآن را از تعداد سیارات غیردقیق خواند و هر دو نادرست است. به‌بیان‌دیگر معیار بیان قرآن، نحوه‌ی مشاهده‌ی مردم عصر نزول بوده است و این چیزی نظیر بیان شاعرانه است و نباید در پی درستی و نادرستی آن بود.

قرینه‌ی دیگر بر این مطلب، آیه‌ی «هُوَ الَّذِي خَلَقَ لَكُمْ مَا فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ. اوست كه همه چيزهايى را كه در روى زمين است برايتان بيافريد، آنگاه به آسمان پرداخت و هر هفت آسمان را برافراشت و خود از هر چيزى آگاه است.» [بقره/۲۹] است. در این آیه نمی‌گوید خداوند به آسمان پرداخت و مثلاً خورشید را در آن قرار داد، یعنی خورشید غیر از هفت‌آسمان است؛ و نیز یعنی امور دیگری غیر از این هفت‌طبقه هم وجود دارد. همین‌طور عرش عظیم در «وَهُوَ رَبُّ الْعَرْشِ الْعَظِيمِ و اوست پروردگار عرش بزرگرا نیز نباید یک امر نامرئی، معنوی و دیده ناشدنی دانست و به نظر می‌آید مراد از آن تمام کهکشان‌هاست و عظیم معنای فیزیکی دارد و برای مردم آن زمان هم این که آسمان دنیا و زمین و خورشید تنها موجودات آسمانی نیست و کهکشان‌هایی وجود دارد، معلوم بوده است. البته ما در حال تفسیر متن هستیم و زبان هیچ‌گاه به صورت کلی از ابهام خارج نمی‌شود و همیشه با بهترین بیان مواجهیم. یک نکته در مورد نحو قرآن این است که خود قرآن از منابع تدوین نحو عرب بوده است؛ ولی در قرآن گاه با شکست قواعد نحوی مواجهیم که این به دلایلی است و البته شرط آن این است که مخاطب به خطا نیفتد و مقصود را متوجه شود.

۳- مروری دیگر بر مقاطع مهم تاریخ فلسفه

سعی شد در جلسه‌ی پیشین نشان داده شود که فلسفه و علم سیری را طی کرده است و امروزه فرهنگ فلسفی و علمی، متأثر از جریان واقعی علم و فلسفه هم نیست و امری است که در باور‌های عمومی رسوخ یافته است. البته این روش وصول به حقیقت، بیشتر در غرب وجود داشته تا شرق یا حتی آمریکای جنوبی و مناطقی که توسط خود غرب کشف شد و به سیطره درآمد. ایده‌ی اساسی در روش وصول به حقیقت در شرق مثلاً این‌گونه بوده که فرد مُدرک حقیقت، روندی را طی می‌کرده تا به حقیقت می‌رسد. به‌بیان‌دیگر فرد در فرآیندی درونی، مراحل رشد را طی می‌کند و واجد توانایی‌هایی می‌شود و به‌حسب این مراحل، واجد مراتب حقیقت می‌شود. به همین خاطر در این سنت، صرفاً امور نظری راهگشا نیست و امور نظری قرین مجموعه‌ای از اعمال موردنظر است. شاید تنها متفکر برجسته‌ی غرب که نظریاتش در باب کشف حقیقت صبغه‌ی شرقی دارد، یونگ باشد. یونگ معتقد بود بشر برای معرفت‌ورزی، سیر طبیعی‌ای را طی می‌کند و در این سیر به مرحله‌ی فردانیت می‌رسد که از نظر شرقی‌ها حالت روشن‌شدگی است و این حالت مقدمه‌ی وصول فرد به حقیقت و معرفت است. از نظر یونگ اساساً تمدن غرب بر روی انحراف بزرگی بنا شده است که گذار منطقی از آن به کمک معنویت شرق میسر است. با نگاه خوش‌بینانه می‌توان انحراف موردنظر یونگ را در وضع تفکر پست‌مدرن مشاهده کرد. انکار حقیقت به معنای بین‌الاذهانی آن و قول به این که هر کس محق است به حقایق ویژه دست یابد می‌تواند تمهیدی برای نظریه‌ی شرقی‌ها در باب وصول به حقیقت باشد که این بسته به آینده‌ی جریان پست‌مدرن دارد.

فلسفه از آرمان‌هایی آغاز کرد که این آرمان‌های اولیه با شکست مواجه شد و فلسفه را به مرحله‌ی جدیدی گذار داد که از آرمان استدلال به سمت توصیف منتقل شده است. فلسفه با ادعای وصول به حقیقت آغاز کرده است و تلاشش وصول به حقیقت از طریق اثبات استدلالی بوده است. در مرحله‌ی بعد نه‌تنها قصد اثبات حقایقی را داشته بلکه قائل بوده که می‌توان از مبانی بدیهی‌ای آغاز کرد و حقایق را مبتنی بر آن اثبات کرد. این مرحله‌ی جدید از زمان دکارت وارد مرحله‌ی جدی‌تری شد. کتاب روش به کار بردن عقل و کتاب اخلاق اسپینوزا دو نمونه‌ی عملی چنین تلاشی هستند. اسپینوزا در این کتاب بر اساس اصول هندسه‌ی اقلیدس و ۵ اصل موضوع می‌خواهد حقایقی را اثبات کند. آنچه در این دوره محوریت دارد دقّت، وضوح و است. هیلبرت ریاضی‌دان اواخر قرن بیستم با افزودن به اصول موضوعه و مفاهیم اولیه، کمی توان تبیینی و اثباتی این روش را گسترده کرد. الگوی ارائه‌شده در ریاضیات و سپس منطق در دوره‌ی اول فلسفه‌ی تحلیلی توسط فرگه، راسل، ویتکنشتاین اول وپذیرفته شد و با پذیرش این روش، محدوده‌ی سخن گفتن از حقیقت و حیطه‌ی فلسفه کاهش یافت. این ضیق شدن فضای فلسفه‌ورزی باعث تجدیدنظر در ملاک‌های دقت و اثبات‌شده و مثلاً پوپر از قراردادی و بین‌الاذهانی بودن ملاک‌های دقت و اثبات سخن گفت. پوپر هم‌چنین تأکید داشت که لزومی ندارد از منبع ایده‌ها و اندیشه‌ها پرسیده شود و صرفاً امکان بیان اثباتی آن‌ها کافی است. مهم ارائه‌ی تبیینی در مدل مشخصی است و آنچه ضروری است شمول بیشتر واقعیت‌های تبیین شده توسط مدل ارائه‌شده و توجیه بهتر آن‌هاست. از سوی دیگر و به صورت جدی‌تر توسط هوسرل سنت پدیدارشناسی در فلسفه پا گرفت که محور آن نه استدلال که توصیف بود؛ و این رویکرد تا الان نیز وجود دارد.

مسئله‌ی دوم که بعد از هگل و نظام فلسفی او در غرب باب شد این بود که اساساً مسئله‌ی وصول به حقیقت به فرض که صرفاً از طریق ساز‌و‌کارهای نظری میسر باشد، باز هم تمام بحث نیست. مسئله‌ی مهم توجه به انسانی است که قرار است مُدرک حقیقت باشد؛ این که با چه مشکلاتی روبروست، چه امکانات و موانعی دارد و نیز بسیار مهم است. با این توجه، فلسفه بعد از هگل در نیچه، اگزیستانس­ها و به سمت انسانی‌تر‌ شدن پیش می‌رود. تأکید این فلسفه‌ها این است که انسان صرفاً یک دستگاه شناسایی نیست و ما با یک موجود پیچیده روبروییم؛ به همین خاطر دغدغه‌ی این فلسفه‌ها صرفاً وصول به حقیقت نیست و مسائل انسانی دیگر مانند دلهره، اضطراب و نیز مسئله می‌شوند. دغدغه این فیلسوفان شناخت احوالات مختلف آدمی و تلاش برای کمتر رنج کشیدن انسان برای سیر بهتر او در حقیقت‌ورزی است. از این مرحله به بعد فلسفه‌ها بیشتر مدل‌های تحلیلی از انسان، اجتماع، عواطف، فرهنگ، دین وبودند که عمده‌ی تلاششان مصروف تبیین بود تا استدلال. کارنپ جمله‌ی معروفی دارد که: «متافیزیک بی‌معناست و حداکثر چیزی شبیه موسیقی برای موسیقی‌دان است که در قطعه‌ای خاص، احساس خود را بیان کرده استفارغ از سخن کارنپ به نظر می‌آید فلسفه‌های مختلف هر کدام وجوهی از حقیقت را بازگو می‌کنند. به نظر می‌آید روش بیان حقایق در قرآن بیشتر شبیه وضع فعلی فلسفه در بیان حقیقت جهان و است؛ به همین خاطر یک بحث گسترده در قرآن، فرآیند‌های کشف و پذیرش حقیقت و بیان موانع آن است؛ مثلاً از نظر قرآن عامل مهمی که حجابِ حقیقت می‌شود، پیروی از سنت است و اتفاقاً همین موارد علت عواملی است که فلاسفه به عنوان موانع حقیقت ذکر کرده‌اند، اموری مثل بی‌دقتی که دکارت معتقد بود. در سوره‌ی صافات به این موانع به‌طور مشخص اشاره شده است.

جلسه ۲ – مقدمه‌ای بر فهم قرآن
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو