بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره نور، جلسه‌ی ۶، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵

۱- مرور جلسات قبل

در جلسات قبل، از تمثیل نور خدا تعبیری ارائه دادم. این تمثیل در سورۀ نور مرکزیت دارد و اسم سوره از آن گرفته شده است. سعی کردم دلایلی از خودِ متن بیاورم تا درستی تعبیرم را اثبات کنم. در این تمثیل، نور خدا به مشکاتی تشبیه شده است که ویژگی‌هایی دارد. طبق تعبیر من، رابطه و شور عاشقانه‌ای که در خانواده بین زن و مرد به وجود می‌آید، در این تمثیل به شعله‌ای تشبیه شده است. این شعله می‌تواند به محیطی تبدیل شود که زمینه‌ساز معرفت است. به‌عبارت دیگر، نوری به وجود می‌آید که انسان در پرتو آن می‌تواند به مسائل عرفانی معرفت پیدا کند. حالت ذکر و تصدیق و عبادت به او دست می‌دهد.

در جلسۀ قبل، کلمۀ نور را شاید به‌معنای علم و معرفت و تمثیلی از این‌ها به کار برده باشم؛ اما در معنای دقیق‌تر، نور خودِ علم و معرفت نیست؛ بلکه چیزی است که در پرتو آن چیزی را می‌بینیم. وقتی می‌گوییم محیطی نورانی شده، یعنی محیطی به وجود آمده است که می‌توانیم حقایقی را در آن ببینیم. خودِ نور هم این‌گونه است؛ یعنی آن چیزی است که باعث می‌شود حقایق را ببینیم. خلاصه اینکه نور مثل مقدمه‌ای است که باعث علم و معرفت می‌شود.

خلاصه اینکه طبق تعبیر من این تمثیل می‌گوید که عشق بین زن و مرد اگر در وضعیت خاصی قرار بگیرد، می‌تواند منبع و مقدمه‌ای شود برای رسیدن به عرفان. فضای سوره هم این تعبیر را تأیید می‌کند. قبلاً هم شنیده‌ایم که عشق مجازی می‌تواند زمینه‌ساز عرفان باشد. این باور دست‌کم در عرفان اسلامی، به‌خصوص در عرفان اسلامی‌ایرانی مثل عرفان خراسانی، وجود دارد. این موضوع در ادبیات ما نیز در منظومه‌های عاشقانه و عارفانه و در ترکیب مفاهیم عشق مجازی و عشق عرفانی بسیار نمود یافته است. همین حالا هم بعضی از مردم شک دارند که اشعار حافظ عاشقانه است یا عارفانه؛ یعنی بعضی از اصطلاحاتش به‌اندازه‌ا‌ی به اصطلاحات عشق مجازی نزدیک است که خواننده دراین‌باره دچار شبهه می‌شود؛ اما وقتی مثلاً از شعشعۀ پرتو ذات حرف می‌زند، دیگر هیچ شکی باقی نمی‌ماند که این شعر عرفانی است. به همین دلیل، عده‌ای به این نتیجه رسیده‌اند که دو نوع شعر در دیوان حافظ هست. آن‌ها این‌گونه تحلیل کرده‌اند که حافظ در جوانی عاشق بود و اشعار عاشقانه می‌گفت و بعد از آن عارف شد و اشعار عارفانه می‌سرود.

ترکیب مفاهیم عشق مجازی و عشق عرفانی فقط ویژگی اشعار حافظ نیست. در بقیۀ ادبیات عرفانی هم گویی هیچ تمایزی بین عشق مجازی و عشق به خدا وجود ندارد. در اشعار عارفانه، همۀ اصطلاحات را از عشق مجازی گرفته‌اند و به همان معنی هم به کار برده‌اند. به هر حال، این از ویژگی‌های عرفان ماست و شاید تحت‌تأثیر تعالیم دینی، به عشق مجازی هم با دیدی مثبت نگاه می‌کرده‌اند؛ برعکسِ سایر ادیان و مکاتب عرفانی که معمولاً اگر دید خصمانه‌ای به این موضوع نداشته باشند، دید چندان مثبتی هم ندارند.

جلسۀ قبل دراین‌باره صحبت کردم که اصلاً چگونه ممکن است رابطۀ عاشقانۀ بین زن و مرد مقدمه‌ای برای معرفت و عرفان شود. قرار شد از متن فاصله بگیریم و ببینیم دیگران چه گفته‌اند و کدام‌یک از باورها و نظریه‌‌هایی که دربارۀ عشق و رابطۀ عشق و معرفت وجود دارد، به این متن نزدیک‌تر است.

[۱۰:۰۰]

از دیدگاه‌های مسیحیت دربارۀ رابطۀ زن و مرد و مسائل جنسی گفتم که بسیار عجیب و افراطی است. مسیحیت معتقد است که اساس جنسیت امری پلید و شیطانی است. در واقع، آدم و حوا بر اثر فریب دچار جنسیت شدند. بنابراین، هرچه مربوط به جنسیت باشد، اصولاً پلید و گناهکارانه است و هیچ راهی بهتر از این وجود ندارد که جنسیت خودمان را کلاً نادیده بگیریم، تجرد اختیار کنیم و کاری به کار مفاهیم جنسی نداشته باشیم؛ گویی جنسیتی نداریم، مثل مسیح. مسیح الگوی انسانی است که گویی جنسیت نداشت؛ چون هیچ‌گاه ازدواج نکرد و ویژگی جنسی‌ای از خود بروز نداد.

همچنین دیدگاه دیگری را شرح دادم که کمتر منفی است. بنا بر این دیدگاه، لذت جنسی تنها برای تولید نسل است. چون تولیدمثل پرزحمت بوده، خداوند لذت جنسی را مثل جایزه‌ای در نظر گفته است تا بعضی از انسان‌ها که به‌غیر از لذت‌طلبی کاری نمی‌کنند، ناخودآگاه به‌دنبال ازدواج و تولید نسل بروند؛ گویی توطئه‌ای الهی در میان بوده است؛ همان طور که مثلاً برای به‌دام‌انداختن پرنده‌ای دانه می‌پاشند، لذت جنسی و عشق نیز دانه‌ای است که خداوند پاشیده است تا عوام که اهل معرفت نیستند، به دام بیفتند؛ ولی بندگان صالح خداوند به دانه نیاز ندارند. چون امر خداوند است، تولید نسل را انجام می‌دهند؛ ولی به این لذت‌ها توجهی ندارند و تا حد ممکن از آن‌ها پرهیز می‌کنند. طبق این دیدگاه، عشق نکوهیده است. لذت جنسی هم به‌خودی خود خوب نیست و بهتر است از آن پرهیز کرد؛ اما به تولید نسل منجر می‌شود که خوب است. گاهی که مسیحیت کمتر سخت‌گیری کرده، این تفکر وجود داشته است؛ به این ترتیب که جنسیت را کلاً نفی نمی‌کردند؛ ولی بر این باور بودند که باید در کمترین اندازۀ ممکن باشد. علاوه بر این دیدگاه‌های منفی، دو دیدگاه روان‌شناسی فروید و یونگ را هم مطرح کردم و گفتم که این دو نظری مثبت به رابطۀ جنسی داشتند.

دربارۀ چند نکتۀ بسیار ساده هم صحبت کردم؛‌از جمله:

یکی اینکه عشق باعث می‌شود شور عاشقانه و شور زندگی و احساس ستایشگری به وجود بیاید. انسانی هم که می‌خواهد قدم در راه عرفان بگذارد، به این حالت‌ها نیاز دارد. بنابراین، انسان عاشق نزدیک می‌شود به اینکه حالت‌های ستایشگری پیدا کند و بتواند تسبیح بگوید و وارد راه عرفان شود. طریقت‌های عرفانی از عشق مجازی استفاده نمی‌کنند؛ اما همگی سعی می‌کنند از شورآفرینی بهره بگیرند؛ مثلاً مجلس سماع ترتیب می‌دهند.

دوم اینکه عشق باعث می‌شود انسان از خودخواهی دور شود و موجودی را بیشتر از خودش دوست بدارد. طبیعی است که این موضوع به معرفت منجر شود. اساس خلقت و اساس نگاه خداوند به انسان و دیگر موجودات و مخلوقات عاشقانه است. بنابراین، وقتی انسان به موجودی عاشقانه نگاه می‌کند، نزدیک می‌شود به آن حالتی که خداوند به آن موجود نگاه می‌کند. معرفت هم جز این نیست که انسان دنیا را آن‌گونه ببیند که خدا می‌بیند. بنابراین، عشق مجازی می‌تواند به انسان معرفت بدهد.

در پایان جلسۀ قبل اشاره کردم به آن ایده‌هایی که در داستان خلقت آدم و حوا دربارۀ عرفان وجود دارد. انسان در ابتدای خلقت ساکن عالم معنا بود و با اسماء الهی سروکار داشت. بر اثر گناه، متوجه جسمانیت خود شد و این توجه سبب شد هبوط کند. بنابراین، در ادیان عبادت‌هایی ریاضت‌‌مانند، همچون روزه، وجود دارد تا انسان از جسمانیت خود دور شود و از این طریق به عالم معنا و به بهشت برگردد. نتیجۀ طبیعی این نگرش این است که جسمانیتِ انسان را بخش منحط و سطح پایین وجود او می‌شمرند. ازاین‌رو، توجه انسان به لذت‌های جسمانی را نهی می‌کنند و موجب انحطاط او می‌دانند؛ چون لذت‌های جسمانی موجب می‌شود انسان از توجه به لذت‌های روحانی بازبماند. بنابراین، بسیار طبیعی است که در اکثر دیدگاه‌های عرفانی جسم را تحت فشار قرار می‌دهند تا توجه انسان به جسمانیتش کم شود. عارفان معتقدند که انسان از این طریق می‌تواند به معرفت برسد؛ مثلاً مولوی می‌گوید:

چند خوردی چرب و شیرین از طعام/ امتحان کن چند روزی در صیام

چند شب‌ها خواب را گشتی اسیر/ یک شبی بیدار شو دولت بگیر

از این لذت‌ها دوری کن تا به لقمه‌های معرفت برسی:

این دهان بستی دهانی باز شد/ تا خورندۀ لقمه‌های راز شد

بنا بر آنچه گفته‌ام، بدیهی است که عرفان به کشش و لذت جنسی نیز نگاهی کاملاً منفی دارد و آن را سبب انحطاط انسان می‌داند. بنابراین، اینکه رابطۀ عاشقانۀ بین زن و مرد باعث کمال می‌شود، کلاً زیر سؤال است. در پایان جلسۀ قبل، این سؤال را مطرح کردم: چگونه ممکن است لذت جسمانی باعث شود انسان به تعالی و نور و معرفت برسد؟ در این جلسه به این پرسش پاسخ خواهم داد. پیش از آن، لازم است نحوۀ فاصله‌گرفتن از متن را توضیح دهم.

۲- چگونه از متن فاصله بگیریم؟ تفاوت کار ما با کار مفسران روشن‌فکر دینی چیست؟

در هنگام فاصله‌گرفتن از متن نباید معرفت بیرون را به متن تحمیل کنیم. برای روشن‌شدن موضوع لازم است به نکته‌ای اشاره کنم. شاخه‌ای از فلسفه، به‌خصوص فلسفۀ آلمانی، بسیار بر این موضوع تأکید دارد که معرفت ما همیشه در افقی تاریخی شکل می‌گیرد و ویژگی تاریخی دارد؛ یعنی نمی‌توانیم دنیا را آن‌گونه بفهمیم که مثلاً در هزار سال قبل مردم می‌فهمیدند؛ بلکه همیشه تحت‌تأثیر زمان خودمان هستیم. فیلسوفانی مثل هایدگر و به‌خصوص گادامر بسیار دربارۀ این ایده کار کرده و استدلال‌های خوبی هم ارائه داده‌اند.

به‌تازگی نیز در فضای روشن‌فکری دینی ایرانی، مثلاً در قالب تئوری قبض و بسط شریعت، بسیار دراین‌باره بحث شده است که ما همیشه در هنگام فهم متن به‌نوعی به دانش خودمان ارجاع می‌دهیم. عده‌ای از این موضوع این‌گونه نتیجه می‌گیرند: حالا که ما به‌ناچار برای فهم یک متن نیاز داریم از معرفتِ خارج از متن استفاده کنیم و کار دیگری به‌غیر از این ممکن نیست، طبیعی است که از معرفت زمان خودمان استفاده کنیم؛ چون هم معرفت پیشرفته‌تری است و هم این کار تقریباً ناخواسته است. به‌عبارت دیگر، حالا که معرفت ما معرفتی تاریخی است و از معرفتمان در فهم متن استفاده می‌کنیم، بیاییم رسماً این کار را انجام دهیم؛ مثلاً حق داریم که رسماً از پیشرفت علم و دانش در درک متن استفاده کنیم. بنابراین، در تفسیر قرآن همیشه می‌توانیم به معرفت زمان خودمان رجوع کنیم. این را عصری‌کردن فهم دین می‌گویند؛ یعنی فهم دین را با زمان خودمان تطبیق دهیم.

قبلاً در جلساتی توضیح دادم که عصری‌کردن فهم دین کلاً ایدۀ جالبی نیست. بعضی از مقدماتش به نظر درست می‌آید؛ ولی نتایجی که از آن می‌گیرند و تجویزهایی که می‌کنند، نتایج و تجویزهای درستی نیست. در واقع، متن را کاملاً مثل مایعی در نظر می‌گیرند که در هر ظرفی ریخته شود، به‌شکل همان درمی‌آید؛ گویی که خود متن حرفی برای گفتن ندارد.

توجه کنید وقتی می‌گویم از متن فاصله بگیریم، منظورم چیزی نیست که روشن‌فکران دینی می‌گویند. حرف من این نیست که معرفت بیرون را به متن تحمیل کنیم؛ یعنی ببینیم در عالم معرفت چه نظراتی هست و این تعبیرها را به‌ترتیب تاریخی مرتب کنیم و بعد جدیدترین تعبیر را ملاک قرار دهیم و این متن را هرطورشده در پرتو آن نظریه بفهمیم. به‌بیان دیگر، متن را مایعی در نظر بگیریم و آن را در ظرفی بریزیم که دلمان می‌خواهد. مسئله این است که همیشه وقتی داریم متنی را می‌فهمیم، متن چیزی دربارۀ حقیقت و جهان به ما می‌گوید. ما هم حق داریم فهم خودمان را از جهان به‌گونه‌ای در درک متن دخالت دهیم. به‌عبارت دیگر، در حال رفت‌وآمد بین متن و جهانیم؛ بین معرفتی که از متن به دست می‌آوریم و معرفتی که مستقیم از جهان به دست آورده‌ایم؛ مثلاً به معرفت بیرون از متن مراجعه و بررسی می‌کنیم که در تمام معرفت بشری تا حالا دربارۀ عشق چه گفته‌اند. بعد می‌بینیم کدام‌یک از تعبیرهای موجود با این متن سازگارتر است. ممکن است به این نتیجه برسیم که هیچ‌کدام و این متن کاملاً متفاوت است و باید سعی کنیم آن را طور دیگری بفهمیم.

مهم این است که همیشه سه نکته را مشخصاً اعلام کنیم: جایی که دربارۀ متن استدلال می‌کنیم و مستقیماً از آن نتیجه‌ای می‌آوریم؛ جایی که می‌خواهیم از متن خارج شویم و به معارف دیگر بپردازیم و نیز جایی که می‌خواهیم به متن بر‌گردیم. کاملاً معلوم باشد که چقدر از معرفت‌های خارج از متن استفاده می‌کنیم و چقدر از معرفت‌های داخل متن. اگر قرآن را تفسیر می‌کنیم، جایی که از دیدگاه‌هایی فلسفی استفاده می‌کنیم، ارجاع بدهیم به آنچه در فلسفه فهمیده‌ایم. علامه طباطبایی در المیزان همین کار را انجام داده است. فهم خودش از دنیا را در بخش‌هایی جداگانه، با عنوان بحث فلسفی، آورده است. طبیعی است که وقتی متن را هم نگاه می‌کند، درک او از دنیا تأثیر می‌گذارد بر درکی که از متن دارد؛ ولی دست‌کم آگاهانه اعلام می‌کند که اینجا دارم بحثی فلسفی می‌کنم، مثلاً وقتی مفهوم امر را در قرآن ارجاع می‌دهد به مفهوم امر در فلسفه، رسماً قید می‌کند که به‌نظر من این همان چیزی است که در فلسفه وجود دارد.

برخلاف علامه طباطبایی، در بعضی از تفسیرهای فلسفی مفاهیم فلسفی ناخودآگاه با متن ترکیب شده است؛ یعنی مفسر ایده‌های فلسفی خودش یا به‌اصطلاح مقولات فلسفی اسلامی را به قرآن تحمیل کرده است؛ در حالی که بسیاری از این مقولات ذهنی از فلسفۀ یونان گرفته شده است و با قرآن اصلاً هم‌خوانی ندارد؛ مثلاً در قرآن مفهوم جوهر و عرض وجود ندارد یا مفهوم ذات و صفت به آن معنایی که در فلسفه هست. این کار اشتباه است. کسانی که به عصری‌کردن مفهوم معرفت دین معتقدند و آن را تبلیغ می‌کنند، تفسیرهای فلسفی را تأیید می‌کنند و می‌گویند این مفسران دنیا را آن زمان این‌گونه می‌دیده‌اند و حق داشته‌اند که این‌طور تفسیر کنند. به باور من، حق نداشته‌اند. انسان حق ندارد مقولات فلسفی را به‌زور به متن تحمیل کند و سعی کند که از این متن، مفاهیم فلسفی در همان مقولات کلاسیک بیرون بیاورد. به تفسیرهای فلسفی که نگاه می‌کنیم، خیلی از مطالب آن‌ها واقعاً پذیرفتنی نیست و بسیار دور از متن است.

[۲۰:۰۰]

پرسش و پاسخ

حضار: این به نظر می‌رسد که خیلی … [۲۲:۴۶] بودن نیست. بیشتر… اگر قرار باشد که مثلاً … که مثلاً آدم چه جوری هبوط کرد … بحث دیگر این است که اگر به هر حال به شکلی … به نظر می‌رسد خود این پدیده به دلیل اینکه یک مقدار زیادی … باعث می‌شود شما بتوانید در عین اینکه …

حضار: من فکر می‌کنم یک دید خیلی منفی که دیده شده این است که لذت جسمی را بدون ؟؟؟

استاد: نکتۀ اساسی همین است. در جلسات قبل، دربارۀ داستان آفرینش نظریه‌ای مطرح کردم. آن را تکرار می‌کنم. واقعیت این است که ما در عالم معنا خلق شده‌ایم و در عالم معنا هم ساکنیم. هبوط واقعی اتفاق نیفتاده است. این‌گونه نیست که الان من در عالم اجسام زندگی می‌کنم؛ «من» به آن معنایی که به خودم اشاره می‌کنم، به‌عنوان موجودی که درک می‌کنم و من چیزی به‌غیر از «معانی» را درک نمی‌کنم. اگر به تئوری‌های «دیدن» در بحث‌های عصب‌شناسی (neuroscience) و روان‌شناختی رجوع کنیم، متوجه می‌شویم که ما چیزی نمی‌بینیم به‌غیر از الگویی کاملاً رنگی. به دنیا که می‌آییم، زمانی که از چشم خود استفاده می‌کنیم، عمق را درک نمی‌کنیم. فقط یک الگوی مسطح رنگی می‌بینیم. بعد کم‌کم بر اثر تجربه و آموزش یاد می‌گیریم که چه چیزهایی را داریم می‌بینیم. ما چیزهایی را می‌بینیم که تا حدودی در زبان به آن تشخص داده می‌شود؛ مثلاً من الان در این کلاس آدم‌ها و صندلی‌ها و پنجره را می‌بینم. این واقعاً همۀ چیزهایی نیست که من می‌بینم؛ بلکه چیزی است که درک می‌کنم. دو مثال می‌زنم تا موضوع روشن‌تر شود:

۱. اگر کنار رودخانه‌ای باشیم و از ما بپرسند چه چیزی می‌بینید، می‌گوییم سنگ‌های کنار رودخانه، درخت و خود رودخانه. اما اگر همین سؤال را از مورچه‌ای بپرسند که کنار رودخانه در حال راه‌رفتن است، از واژه‌هایی کاملاً نامفهوم استفاده می‌کند؛ مثلاً تا حد زیادی اشاره می‌کند به بعضی از انواع سوراخ‌هایی که لابه‌لای سنگ‌هاست. شاید به خود سنگ‌ها هم اشاره کند؛ ولی اصلاً به درخت اشاره نکند، در حالی که ممکن است در الگوی بینایی‌اش درخت هم وجود داشته باشد. در الگوی بینایی ما هم سوراخ‌های لابه‌لای سنگ‌ها و احتمالاً بسیاری چیزهای دیگر وجود دارد؛ اما به آن‌ها توجه نمی‌کنیم.

۲. فرض کنید کپک‌های روی دیوار این اتاق یکی از غذاهای موردعلاقۀ ما بود یا فرض کنید به گردوخاک لابه‌لای این آجرها بسیار توجه داشتیم. در آن صورت، برای این‌ها اسم‌های خاصی می‌گذاشتیم. وقتی هم که به داخل این اتاق می‌آمدیم، پیش از هر چیز این‌ها را می‌دیدیم. این‌ها الان هم وجود دارد؛ ولی ما به همۀ چیزهایی که درون این اتاق است، توجه نمی‌کنیم؛ گویی برای ما وجود ندارد.

خلاصه اینکه ما در عالم ادراکات خودمان زندگی می‌کنیم. عالم ادراکات را زبان شکل می‌دهد. بنابراین، گویی ما همیشه در عالم معنا زندگی می‌کنیم. ما اجسام را به‌نوعی معنا‌دار می‌کنیم و بعد آن‌ها را می‌فهمیم. مثل این است که پشت دستگاهی نشسته‌ایم و بینایی‌مان با نوری که از بیرون می‌آید، با اجسام سروکار دارد؛ ولی در مراحلی این الگو پردازش می‌شود و کم‌کم چیزی معنی‌دار می‌شود و بعداً ما آن را درک می‌کنیم. ما هیچ‌وقت با چیزهای بی‌معنی سروکار پیدا نمی‌کنیم. بنابراین، ما همیشه در عالم معنا ساکن بوده‌ایم و هنوز هم هستیم. این‌گونه نیست که هبوط، به‌معنای واقعی کلمه، اتفاق افتاده باشد؛ مثلاً ما جایی در عالم بالا بودیم و بعد یک‌باره افتادیم در عالم اجسام.

انسان از همان زمان هم که خلق شد، جسمانیت داشت؛ ولی به آن بی‌توجه بود. به نظر می‌رسد آدم وقتی متوجه جسمانیت خودش شد، دیگر معنی چیزهایی را که می‌دید، نمی‌فهمید. انسانی را در نظر بگیرید که در سالن سینمایی نشسته است. در همان جا هم به دنیا آمده است. در حال تماشای فیلمی است و همه‌چیز را می‌فهمد. بعد برق می‌رود یا اتفاقی می‌افتد که فیلم قطع می‌شود. ناگهان متوجه می‌شود که داخل سالنی است و دستگاه پروژکتوری آنجاست. این دیگر برای او گیج‌کننده است. دیگر متوجه نیست که همه‌چیز در آن سطح بالاست و از آنجا هدایت می‌شود. ما هم گویی ناگهان به عالم جسمانی رجوع کرده‌ایم و چیزهایی را نفهمیده‌ایم و بعد تصور کرده‌ایم که از عالم معنا خارج شده‌ایم؛ در حالی که همه‌چیز معنادار است. اگر معانی را درست درک کنیم، در واقع در همان عالم اسماء زندگی می‌کنیم. عرفان ما را به جایی می‌رساند که در هر چیزی آیات الهی را ببینیم و همۀ دیده‌هایمان به اسماء الهی مربوط شود؛ یعنی در عالمی توحیدی و در وحدت زندگی کنیم. بنابراین، چیزی خارج از اسماء الهی و وحدت وجود ندارد. این توهم است.

[۳۰:۰۰]

۳- چگونه ممکن است لذت جسمانی باعث شود انسان به تعالی و نور و معرفت برسد؟

بعد از هبوط قرار نیست از عالم جسمانی فرار کنیم؛ بلکه باید یاد بگیریم که در این عالم هم همان معانی را ببینیم. ما به‌طور ذاتی هیچ مشکلی با جسمانیت نداریم. موضوع این است که باید جسمانیت را معنادار بدانیم. همۀ لذت‌های جسمانی اگر معنی‌دار و جهت‌دار و در جای خود باشند، می‌توانند به ما کمک کنند؛ ولی اگر بدون معنی و بدون جهت باشند و سر جای خود قرار نگرفته باشند، می‌توانند مزاحم ما باشند. از میان لذت‌های جسمانی، لذت جنسی مهم‌ترین نقش را دارد؛ چون هیچ‌کدام از لذت‌های جسمانی به معنی‌داری لذت جنسی نیست و فقط همین لذت است که می‌تواند در حالت‌های عرفانی حل شود و ما را تا مراحل عالی معنوی بالا ببرد. مثلاً از طریق لذت «خوردن» نمی‌توانیم به عرفان برسیم. می‌توانیم آن را تا اندازه‌ای معنی‌دار کنیم. وقتی روزه می‌گیریم و گرسنگی می‌کشیم، خوردن معنی واقعی خودش را پیدا می‌کند. مدتی که غذا نخوریم، انرژی‌مان را کاملاً از دست می‌دهیم و نمی‌توانیم به‌خوبی راه برویم یا حرف بزنیم. بنابراین، می‌فهمیم که خوردن بازی نیست؛ بلکه مثل بنزین‌زدن است؛ یعنی انرژی بدن ما از طریق خوردن تأمین می‌شود. البته نمی‌خواهم معنای خوردن را این‌گونه محدود کنم؛ ولی لااقل وقتی گرسنه می‌شویم و غذا می‌خوریم، این معنی را در خوردن می‌بینیم. اگر بدون اینکه گرسنه باشیم و فقط از سر هوس مدام غذاهای خوش‌مزۀ سفره‌ای رنگی را بخوریم، کم‌کم یادمان می‌رود که خوردن چیست. خوردن به بازی تبدیل می‌شود؛ همان طور که رابطۀ جسمانی در رابطۀ جنسی می‌تواند به بازی تبدیل شود. اگر این لذت که قوی‌ترین لذت جسمانی ماست، به عالم معنا ربط پیدا کند، نه‌تنها مزاحمت سایر لذت‌های جسمانی هم کمتر می‌شود؛ بلکه جسم ما و همۀ آنچه در حالت‌های جسمانی داریم، نیز کم‌کم برایمان معنا می‌یابد. به‌عبارت دیگر، لذت جنسی مثل طنابی عمل می‌کند که ما را از جسمانی‌ترین حالت‌های وجود به روحانی‌ترین حالت‌‌ها متصل می‌کند. لذت جنسی در صورتی معنی‌دار می‌شود که با روابط معنوی و عاشقانه و قراردادهای اجتماعی و تولید نسل همراه باشد؛ اما اگر این لذت خارج از حیطۀ عشق باشد، کاملاً بی‌معنی است و ما را به پایین می‌کشد.

[۴۰:۰۰]

قبلاً توضیح دادم که ما تمایلات یا غریزۀ جنسی خالص نداریم. غریزۀ جنسی مفهومی کاملاً جدید است و سابقۀ چندانی ندارد. ما تمایلاتی داریم که درختی را تشکیل می‌دهد و شامل مجموعه‌ای از احساسات و تمایلات عاشقانه، زیبایی‌شناسی، رجوع به وحدت و تمایل به پدر و مادر شدن و تولید نسل است. در واقع، احساسات جنسی بین زن و مرد چیز پیچیده‌ای است که پر از شاخ‌وبرگ است و ریشه‌ای دارد و درختی کامل است. یکی از شاخه‌های آن چیزی است که در قرآن با واژۀ شهوت از آن یاد می‌شود و ما به آن غریزۀ جنسی می‌گوییم. در واقع، فریبی در اصطلاح غریزۀ جنسی هست و به چیزی اشاره می‌کند که مستقلاً وجود ندارد. فقط شاخه‌ای از آن درخت است؛ در حالی که امروزه فرض می‌شود که درختی کامل و کلمه‌ای مستقل است. قبلاً گفتم که در قرآن «کلمه» به درخت تشبیه شده است. کلمۀ خبیث مانند شاخه‌ای از درخت است؛ ولی ما آن را خود درخت فرض می‌کنیم. اگر رابطۀ زن و مرد درست باشد، همۀ آن احساسات با همدیگر شکل می‌گیرد؛ نه اینکه فقط احساس شهوانی خالص باشد. بعد کم‌کم بخش جسمانی این رابطه که لذتی به‌ظاهر بی‌معناست، در پرتو سایر بخش‌های رابطه و آن حالت عاشقانۀ بین زن و مرد معنادار و با عواطف فراوان همراه می‌شود؛ مثلاً آمیزش جنسی به مهرورزی تبدیل می‌شود؛ یعنی همان طور که می‌شود با کلام ابراز علاقه کرد، با رابطۀ جسمانی هم می‌شود ابراز علاقه کرد. وقتی رابطه‌ای به اوج حالت عاشقانۀ خود برسد، همۀ جوانب آن تحت‌تأثیر حالت‌های عاطفی عاشقانه معنا پیدا می‌کند و دیگر حالت خالص جسمانی در آن باقی نمی‌ماند. بنابراین، نه‌تنها بد نیست؛ بلکه بسیار هم خوب است.

لذت جنسی هنگامی برای انسان مشکل‌ساز می‌شود که آن را بدون معنا و همچون تفریحی بداند. در این صورت، هروقت احساسی جسمانی پیدا کرد، آن تفریح را انجام می‌دهد و فکر می‌کند که این‌گونه ارضا می‌شود. امروزه کاملاً و البته به‌اشتباه جاافتاده است که نیازی به نام نیاز جنسی وجود دارد و انسان هم حق دارد آن را به هر طریق ممکن، با غیرهم‌جنس یا هم‌جنس یا به‌تنهایی، ارضا کند و هیچ‌کس هم نباید به او ایراد بگیرد. بعید نیست این موضوع را در لایحۀ حقوق بشر هم قید کنند.

به نظر می‌رسد تمام سورۀ نور دربارۀ روش استفاده از نیاز جنسی است. چه محدودیت‌هایی ایجاد کنیم و این شعله را کجا قرار دهیم تا به چیزی تبدیل شود که خطر نداشته باشد و نور بدهد و مقدمه‌ای برای معرفت شود. بنابراین، آنچه گفته‌ام، نه‌تنها با تئوری دورشدن از عالم جسمانی و دوباره قرارگرفتن در عالم معنا هیچ اختلافی ندارد؛ بلکه دقیقاً نتیجۀ همان است. قرار نیست که از عالم جسمانی فرار کنیم؛ قرار است در حالی که در همین عالم جسمانی هستیم و دیگر می‌دانیم موجوداتی هستیم که جسمانیت هم داریم، معنی همه‌چیز را درک کنیم. بتوانیم در همین عالم جسمانی اسماء الهی را ببینیم و برگردیم به همان حالتی که در عالم اسماء زندگی می‌کردیم. تمام ماجرا این است که چگونه به‌سراغ جنسیت می‌رویم. اگر رابطۀ جنسی بدون حائل‌های عاطفی و شور عاشقانه باشد، چیزی شیطانی است که ما را پایین می‌کشد و اگر همراه با آن باشد، چیزی الهی است که ما را بالا می‌برد.

برخلاف دیدگاه‌های مسیحیت، نه جنسیت و نه هیچ چیز دیگر به‌طور سخت‌افزاری و در نتیجۀ عمل شیطان خلق نشده است و مانع رشد ما نیست. اصولاً شیطان نمی‌تواند چیزی را خلق کند؛ بلکه فقط می‌تواند وهم ایجاد کند و با فریب‌کاری، ناموجود را موجود و موجود را ناموجود نشان دهد. مسیحیانی که جنسیت را امری شیطانی می‌دانند، در واقع خلق‌کردن را به شیطان نسبت می‌دهند. هیچ چیزی، از جمله هیچ لذت جسمانی‌ای، وجود ندارد که مانع رشد ما شود؛ مگر اینکه به‌اشتباه شاخه‌ای از درخت را اصل و کل درخت در نظر بگیریم. تأکید می‌کنم که همۀ امور جسمانی و غیرجسمانی، به‌خصوص روابط عاشقانۀ بین زن و مرد، اگر سر جای خود قرار بگیرد، در مسیر رشد ماست.

بحث اصلی این است که رابطۀ زن و مرد از یک رابطۀ عام به رابطه‌ای خاص تبدیل شود؛ یعنی مثلاً مرد به‌جای اینکه فکر کند نیاز جنسی عامی دارد و می‌تواند تقریباً با هر زنی ارضا شود، به‌دنبال عشق و رابطه‌ای خاص باشد. در مقابل، حالت افراطی و مضحک دیگری هم وجود دارد که طبق آن، به‌ازای هر مرد یک زن وجود دارد. این دو یا به یکدیگر می‌رسند و رابطۀ عاشقانه را تجربه می‌کنند یا نمی‌رسند و بعد با هیچ شخص دیگری هم نمی‌توانند رابطۀ عاشقانه داشته باشند. عشق در ادبیات قرن نوزدهم روسیه این‌گونه تئوریزه شده است. واقعیت این است که این رابطه به‌هیچ‌وجه رابطه‌ای عام یا نیازی عام نیست که هر زن یا مردی فقط بتواند در حد جسمانی نیازی را رفع کند؛ بلکه وقتی زن و مردی به‌گونه‌ای با یکدیگر هماهنگ می‌شوند و به حالتی روانی می‌رسند که مکمل هم‌اند، در نهایت به رضایتی می‌رسند که تمام شاخه‌های درخت احساس را در بر می‌گیرد، نه‌فقط ارضای جسمانی را. این به انسان حسی از کمال می‌دهد و او را به جایی می‌رساند که از حالت طبیعی خودش فراتر می‌رود.

برگردیم به سورۀ نور. این موضوعی که مطرح کرده‌ام، با این متن بسیار سازگاری دارد. حداقل بخشی از متن در خدمت این است که همین حالت را به وجود بیاورد. چطور؟ در متن، مجموعه‌ای از قوانین هست که همۀ مظاهر جنسیت را از داخل جامعه جمع و هر نوع لذت جنسی را در خارج از خانواده منع می‌کند تا مردم عفیفانه در جامعه‌ای خوب زندگی کنند. در آغاز می‌گوید آمیزش جنسیِ خارج از محدودۀ خانواده شلاق دارد. به جاهایی نروید که ممکن است چیزهای شهوت‌انگیز ببینید. مردان حق ندارند طرز خاصی نگاه کنند؛ یعنی لذت بصری هم حق ندارند ببرند. زن‌ها علاوه بر اینکه حق ندارند لذت بصری ببرند، حق هم ندارند لذت بصری به طرف مقابل بدهند؛ یعنی باید حجاب داشته باشند و خودشان را محفوظ کنند و در محیط عام جلوه‌گری نکنند. حرف‌زدن دربارۀ مسائلی که جنبۀ فحشا دارد، ممنوع است. کلاً هرچه فحشا را اشاعه دهد، ممنوع است. بعد توصیه می‌کند که ازدواج کنید. در واقع، همۀ احکام دینی این سوره در جهت منحصرکردن روابط جنسی در داخل خانواده است تا ازدواجی صورت بگیرد و بیتی تشکیل شود و بعد زن و مرد داخل آن بیت آزادی عمل پیدا کنند و لذت جنسی را تجربه کنند. در اسلام، برعکس مسیحیت، رابطۀ جنسی در داخل بیت کاملاً آزاد است و خارج از آن کاملاً ممنوع. این مثل اتفاقی واقعی است که درون انسان می‌افتد. این احکام به‌سمت ایجاد وضعیتی ایدئال می‌رود: منحصرکردن رابطۀ جسمانی و رابطۀ جنسی به داخل خانواده و بین دو نفر. در نتیجه، کم‌کم آن حالت عام رابطۀ جنسی و تصورات از بین می‌رود؛ یعنی زن و مرد فقط به همسر خودش احساس جنسی دارد و لاغیر. قبل از آن هیچ لذت جنسی‌ای نبرده‌اند و گویی بعد از آن هم هیچ تصور دیگری از لذت جنسی نخواهند داشت. مثالی می‌زنم:

مردی که زندگی خانوادگی عفیفانه و عاشقانه‌ای دارد، حتی تصور هم‌خوابگی با زنی به‌جز همسرش برایش تهوع‌آور است. فقط و فقط رابطۀ عاشقانه با همسرش است که او را از نظر جنسی برمی‌انگیزاند. به باور فروید، انسانی که این‌گونه باشد، جنسیتش و تمام میل و انرژی روانی جنسی‌اش (لیبیدو) والایش پیدا می‌کند و از حالت عام بیرون می‌آید و به شخصی خاص معطوف می‌شود. فروید همچنین معتقد بود که انواع هنر و کلاً زیبایی‌شناسی تصعیدشده یا والایش‌یافتۀ غریزۀ جنسی است و میل جنسی است که به میل زیبایی تبدیل می‌شود. نکتۀ مهم این است که مفهوم والایش با تمثیل سورۀ نور بسیار تناسب دارد. در این تمثیل نیز نیروی جنسی (شعلۀ آتش) به‌کمک مجموعه قواعد (مشکات) در داخل خانواده محصور و محدود و به چیزی نورانی تبدیل می‌شود.

با این احکام و این نحوۀ استفاده از منبع انرژی جنسی، انسان به حالتی می‌رسد که آن نور و آن شعلۀ آتش دائمی می‌شود. خداوند هم به‌زیبایی می‌گوید: ﴿يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ﴾ (نزدیک است كه روغنش هرچند بدان آتشى نرسیده باشد، روشنی بخشد) (نور/ ۳۵). به‌عبارت دیگر، این شور حالتی دائمی پیدا می‌کند و با کوچک‌ترین چیز به حالت انفجار می‌رسد؛ در حالی که بقیۀ روش‌های تولید شور و آن نور معرفت روش‌هایی است که مدام قطع و وصل می‌شود؛ مثلاً انسان امروز در مجلس سماع شرکت می‌کند و شور دارد؛ ولی این شور تا فردا ادامه نمی‌یابد و در نتیجه، کار و زندگی‌اش با ذکر خدا همراه نیست. بنابراین، مدام باید در این‌گونه مجالس شرکت کند که البته مغز بر اثر چرخش زیاد در سماع آسیب می‌زند؛ مثل افراد معتاد که دوز موادمخدر را مدام بیشتر می‌کنند و در آخر هم مغزشان کلاً از کار می‌افتد. به هر حال، تمام روش‌های شورانگیزی سایه‌ای است از این شور طبیعی که سورۀ نور از آن می‌گوید.

پرسش و پاسخ

حضار: پارتنرشیپ چطور؟

استاد: پارتنرشیپ شبیه ازدواج است. این موضوع چندان مهم نیست که ازدواج از نظر قانونی ثبت شود. در سورۀ نور هم این بحث مطرح نیست. مسئله انحصاری‌شدن رابطه است. همین که دو نفر با هم زندگی کنند و به هم متعهد باشند، مثل این است که با هم ازدواج کرده‌اند. عده‌ای مقررات اجتماعی مربوط به ازدواج را قبول ندارند، مثلاً به مسیحیت اعتقاد ندارند و به کلیسا نمی‌روند و بنابراین ازدواج را هم قبول ندارند؛ ولی وقتی با شریک زندگی‌شان هستند، به او متعهدند. در واقع، پارتنرشیپ نوعی ازدواج مدرن است.

۴- نگاه نادرست فرهنگ ما به ازدواج

همۀ ما، تحت‌تأثیر فرهنگمان، این فکر و احساس را طبیعی می‌دانیم و پذیرفته‌ایم که نیاز جنسی داریم که باید ارضا شود. هیچ‌وقت به ما نگفته‌اند نیاز عشقی داریم که باید ارضا شود یا نیاز تشکیل خانواده داریم که باید ارضا شود. این انحراف فکری حتی در متون دینی و فرهنگ مذهبی‌مان هم کاملاً به رسمیت شناخته می‌شود. می‌گویند چون ممکن است به گناه بیفتید، باید ازدواج کنید. می‌گویند این نیازی طبیعی است که باید رفع شود؛ یعنی چیز بدی وجود دارد که با ازدواج‌کردن جلوی انحرافش را می‌گیرید. نمی‌گویند این چیزی بسیار متعالی است و باید به آن بسیار توجه کنید. نمی‌گویند تشکیل خانواده می‌تواند منبع رسیدن به معرفت الهی باشد؛ همان طور که در سورۀ نور بلافاصله بعد از تصویری که از بیت و خانواده است، گفته می‌شود:

﴿فِي بُيُوتٍ أَذِنَ اللَّهُ أَنْ تُرْفَعَ وَيُذْكَرَ فِيهَا اسْمُهُ﴾ (در خانه‌هایی که خدا رخصت داده که [قدر و منزلت] آن‌ها رفعت‏ یابد و نامش در آن‌ها یاد شود) (نور/ ۳۶).

این تعالی را در ازدواج نمی‌بینند و این نکات را اصلاً نمی‌گویند؛ بلکه بسیار ساده با موضوع برخورد می‌کنند. می‌گویند ازدواج کنید تا نیاز جنسی‌تان ارضا شود؛ گویی نتیجۀ عمل جسمانی آمیزش، ارضاشدن انسان است؛ در حالی که نیاز هیچ انسانی صرفاً بر اثر آمیزش جنسی ارضا نمی‌شود. رابطۀ جنسی بین زن و مرد باید عاشقانه باشد و حائل‌های عاطفی اطراف این رابطه را گرفته باشد تا دو طرف به رضایت برسند. در غیر این صورت، رابطۀ جنسی بعد از مدتی بی‌معنی و کسل‌‌کننده می‌شود. به همین دلیل نیز امروزه برخی توصیه می‌کنند که از فانتزی‌های جنسی، یعنی کارهای غیرعادی و خیال‌پردازی، استفاده کنید تا رابطه تنوع پیدا کند و خسته‌کننده نشود. همین تعلیم انحرافی به‌خوبی نشان می‌دهد که در هنگام رابطۀ جنسی به ذهنیت و معرفت نیاز داریم. ممکن است فردی در نوجوانی و جوانی که بخش جسمانی نیازش شدید است، تا مدتی از رابطۀ جنسی صرف احساس رضایت کند؛ ولی بالاخره به جایی می‌رسد که شاخه‌های دیگر درخت را هم لازم دارد. تجربۀ عده‌ای، به‌خصوص تعدادی از هنرمندان غربی، در قرن بیستم و در دوران انقلاب جنسی نیز این موضوع را تأیید می‌کند. این عده همه‌نوع تجربۀ جنسی داشتند؛ اما ارضا نشدند؛ مثلاً میک جَگِر هر کاری دلش خواست، انجام داد و بعد یکی از معروف‌ترین ترانه‌های قرن بیستم، یعنی I can’t get no satisfaction، را خواند و با صدای بلند اعلام کرد که نمی‌تواند به رضایت جنسی برسد. موسیقی راک از اینجا شروع شد و محتوای آن با این موضوع ارتباط دارد.

باید توجه کنیم که نیاز جنسی و ارضاشدن مثل نیاز به دفع‌کردن نیست. پس از عمل دفع، شخص آسوده می‌شود و نیازش رفع می‌گردد؛ ولی آمیزش جنسی به‌‌تنهایی رضایتی به همراه نمی‌آورد؛ بلکه ممکن است فردی که صرفاً به آمیزش جنسی توجه دارد، در دوران میان‌سالی دچار خلأهای عاطفی شود. بسیاری از جوان‌های مذهبی طبق تئوری رفع نیاز و برای جلوگیری از گناه ازدواج می‌کنند؛ بدون اینکه عاشق باشند. در نتیجه، بعداً در میان‌سالی احساس خلأ می‌کنند؛ گویی چیزی در زندگی‌شان کم است. در واقع، این کمبود از آغاز هم بود؛ ولی شاید آن زمان چندان خودش را نشان نمی‌داد. بنابراین، مهم است که این فرهنگ را در ذهن خودمان کاملاً عوض کنیم. به‌هیچ‌وجه این‌گونه نیست که نیاز جنسی خالص داشته باشیم؛ بلکه به عشق و خانواده و بچه‌دارشدن نیاز داریم و همۀ این‌ها باید با هم تلفیق و به یک چیز تبدیل شود و این چیزی است که این سوره دربارۀ آن صحبت می‌کند و توضیح می‌دهد که چگونه به آن برسیم.

۵- انحرافات جنسی دوران معاصر و اهمیت سورۀ نور

همان طور که قبلاً گفتم، سورۀ نور به‌دلایلی برای دوران معاصر بسیار مهم است. قرن بیستم قرن جنسیت و پورنوگرافی و انحرافات جنسی بود و این وضعیت در قرن بیست‌ویکم هم ادامه دارد. احتمالاً پانصد سال پیش مردم درک نمی‌کردند که چرا سوره‌ای کامل از قرآن به مسئلۀ جنسی و عشق و خانواده و ستایش خانواده اختصاص یافته و این‌همه قاعده و قانون برای آن گذاشته است؛ ولی حالا با این‌همه انحرافی که در دنیا هست، وجود چنین متنی کاملاً توجیه‌پذیر است.

در آغاز قرن بیستم، فروید تحت‌تأثیر زمانۀ خود واژه‌ها و مفاهیمی جنسی، از جمله غریزۀ جنسی، را خلق کرد. توضیح دادم که این واژه‌های جدید چگونه خلق می‌شود. به‌قول ویتگنشتاین، منش زندگی و شیوۀ معیشت و زندگی انسان تغییر می‌کند و در نتیجه، کارهای خاصی انجام می‌دهد و حالت‌هایی پیدا می‌کند یا با چیزهایی مواجه می‌شود که مجبور است برای آن‌ها اسم بگذارد. در واقع، وقتی انسان مسائل جنسی را به‌طور انحرافی (خارج از خانواده و آزادانه و فقط به‌عنوان عملی جسمانی) به کار می‌برد، احساس می‌کند که غریزۀ جنسی دارد. کم‌کم بین مردم جا می‌افتد که انسان غریزۀ جنسی دارد و این موضوع تبدیل به فرهنگ می‌شود؛ در حالی که چنین چیزی به‌طور خالص و مستقل وجود ندارد؛ بلکه تمایل جنسی انسان جزئی از یک کل است.

در قرن حاضر نیز مسائل جنسی حالتی بسیار عجیب پیدا کرده و کار به جایی رسیده است که هم‌جنس‌گرایی انحراف محسوب نمی‌شود. انجمن‌هایی هم هست که از این انحرافات جنسی به هر شکل ممکن حمایت می‌کنند؛ مثلاً اگر کسی هم‌جنس‌گرایی را جزو انحرافات و بیماری‌ها طبقه‌بندی کند، به‌شدت از او انتقاد می‌کنند؛ حتی شنیده‌ام که دو تا پنگوئن نر در باغ‌وحشی زندگی می‌کردند و چون پنگوئن ماده‌ای آنجا نبود، کم‌کم به هم‌جنس‌بازی عادت کردند و هم‌جنس‌گرا شدند. مسئول باغ‌وحش متوجه شد و آن‌ها را از هم جدا کرد. انجمن‌های هم‌جنس‌گرا در سراسر دنیا غوغایی به راه انداختند و به‌شدت اعتراض کردند. رئیس باغ‌وحش هم ناچار شد در تلویزیون عذرخواهی کند.

تا مدتی قبل، هم‌جنس‌گرایی در بسیاری از کشورها ممنوع بود و ازدواج هم‌جنس‌ها رسمیت نداشت؛ اما این روابط به‌سرعت در کشورهای بیشتری رسمیت پیدا می‌کند. اخیراً هم در انگلستان رسمیت یافت و تونی بلر در اولین مراسم ازدواج این افراد شرکت کرد و ابراز خوش‌حالی کرد که این اتفاق در زمان او افتاده است. حتی در بعضی از کشورها، مثلاً کانادا، قانونی وجود دارد که به هم‌جنس‌بازها اجازه می‌دهد فرزندخوانده داشته باشند. این قانون بسیار بد‌تر از قانون ازدواج هم‌جنس‌بازهاست؛ چون دو زن یا دو مرد موجود سومی را درگیر می‌کنند.

پرسش و پاسخ

حضار: اگر بین دو هم‌جنس واقعاً عشقی باشد، بازهم این رابطه را انحراف می‌دانید؟

استاد: بله. درست است که هم‌جنس‌بازها، حتی از کودکی، اختلالات هورمونی دارند؛ اما نکته این است که این انحراف است یا نه. فرض کنید بچه‌ای عادت بدی دارد؛ مثلاً آشغال می‌خورد و اگر او را به حال خود رها کنند، آشغال‌خور بار می‌آید؛ ولی اگر او را تربیت کنند و اجازه ندهند که آشغال بخورد، یاد می‌گیرد که نخورد و بعداً هم دیگر از آشغال خوشش نمی‌آید. به‌دلایل خانوادگی، یک پسر یا دختر ممکن است ویژگی‌های جنس مخالفش را پیدا کند. طبق نظریۀ فروید که هنوز هم پرکاربرد است، معمولاً این موضوع به غیاب یکی از والدین مربوط است؛ مثلاً اگر پدر مرده باشد یا جدا شده باشد یا از نظر معنوی در خانواده حضور نداشته باشد، ممکن است پسر خانواده، به‌جای پدر، با مادر خود همزادپنداری کنند و بنابراین، جنسیتش تکوین نمی‌یابد. نکته این است که هم‌جنس‌گرایی انحراف است یا مسئله‌ای طبیعی؛ یعنی اگر پسر را در غیاب پدر درست تربیت کنند و متوجه موضوع باشند و مراقبت کنند که این اتفاق نیفتد و شرایط بهتری برای او فراهم کنند، او به زندگی طبیعی خودش برمی‌گردد یا نه.

حضار: با این حساب، صددرصدِ هم‌جنس‌گراها منحرف‌اند. [۴۸:۳۷]

استاد: صددرصد؛ به‌جز بعضی از انحرافات هورمونی بسیار شدید و نادر، مثلاً یک در صدهزار، که در این حالت شاید از نظر فیزیولوژیک بهتر باشد شخص در همان سال‌های اول زندگی تغییر جنسیت بدهد؛ به‌دلیل اینکه ویژگی‌های هورمونی او کاملاً مشابه است با ویژگی‌های هورمونی جنس مخالف. ممکن است درمان‌پذیر هم نباشد؛ مثلاً رشد بعضی از غدد جنسی بنا بر دلایلی متوقف شده باشد که این موضوع در ظاهر فرد، مانند رشد مو، هم تأثیر می‌گذارد. در این حالت، شخص با عمل جراحی تغییر جنسیت می‌دهد. معمولاً هم از نظر روانی مشکلی ندارد و با گذراندن دوره‌های روان‌درمانی، خودش را با جنسیت جدید تطبیق می‌دهد.

[۵۰:۰۰]

در حالت‌های دیگر که دلایل خانوادگی یا دلایل هورمونی بسیار ساده‌ای دارد، مشکل را می‌توان کاملاً رفع کرد. فعالیت‌های هورمونی تحت‌تأثیر رفتارهای انسان است؛ یعنی هورمون‌های جنسی به‌شدت به ویژگی‌های روانی او ارتباط دارد. در واقع، در بسیاری از اختلالات هورمونی که نتیجۀ وضعیت خانوادگی است، با استفاده از تربیت می‌توان همۀ این افراد را به حالت طبیعی برگرداند. پس اگر این انحرافات را قانونی کنند تا تثبیت شود، به این افراد خیانت کرده‌اند. مثل این است که بچه‌ای آشغال‌خور است و واقعاً این کار را دوست دارد؛ ولی بالاخره دستگاه گوارشش بر اثر خوردن این مواد آسیب می‌بیند. دستگاه گوارش طبیعی انسان به او می‌گوید که برای او چه چیزهایی خوب است و چه چیزهایی بد. انسان به‌طور طبیعی میل دارد که مواد غذایی خوبی بخورد. حال ممکن است ذائقۀ بعضی افراد انحراف پیدا کند.

مثال دیگری می‌زنم. بچه‌ای در تهران اعتیاد و علاقه‌ای شدید به گاز مایع داشت! بوی آن را که می‌شنید، بی‌اختیار جذبش می‌شد و کپسول گاز را سر می‌کشید! قانون بگذارند که خوردن گاز مایع امری کاملاً طبیعی است؟! علت شاید این باشد که این بچه اختلالات هورمونی دارد یا عنصری خاص در بدنش کم است. یک راه این است که این بچه را رها کنند تا هرقدر دلش می‌خواهد، گاز مایع بخورد. در این حالت، ممکن است او خیلی زود بمیرد. راه دیگر این است که اجازه ندهند این کار را انجام بدهد. در نتیجه، بعد از مدتی که به‌طور طبیعی تغذیه کرد، این اختلال رفع و به انسانی نرمال تبدیل می‌شود. موضوع اصلی این است که از نظر علمی کدام‌یک از این دو توجیه‌پذیر است؟

مردی که نقش زنانه را پذیرفته است، زندگی خوبی ندارد. اغلب این افراد بسیار به روان‌درمانگرها مراجعه می‌کنند؛ چون همیشه کابوس می‌بینند و به‌شدت احساس گناه دارند. عده‌ای از روان‌درمانگرها معتقدند که این انحراف و بیماری نیست و وظیفۀ خود می‌دانند که احساس گناه و کابوس‌های شبانه را از این افراد دور کنند؛ یعنی به آن‌ها تلقین می‌کنند که این کار گناه نیست و کاملاً طبیعی است و به آن‌ها یاد می‌دهند که چگونه با این احساس گناه کنار بیایند. این افراد هم ممکن است بعد از مدتی تحت‌تأثیر این تلقین‌ها و آموزه‌ها، از احساس گناه فاصله بگیرند و زندگی کم‌وبیش نرمالی را دنبال کنند؛ ولی موضوع این است که در رابطۀ بین زن و مرد اتفاق‌های خاصی می‌افتد. موضوع فقط احساس عاشقانه نیست…

حضار: … [۵۳:۱۲]

استاد: بله، در این زمینه، تئوری‌هایی وجود دارد. قبلاً به تئوری یونگ اشاره کردم. ‌در ناخودآگاه هر مردی نیمه‌ای زنانه و در ناخودآگاه هر زنی نیمه‌ای مردانه وجود دارد. وقتی انسان عاشق می‌شود، این نیمه را در موجودی خارجی فرافکنی می‌کند و به این ترتیب، وارد فرایند فردانیت می‌شود؛ یعنی بخشی از ناخودآگاه خودش را به خودآگاه می‌آورد. اما این اتفاق برای فرد هم‌جنس‌باز نمی‌افتد. در کل، هیچ تئوری روان‌درمانی‌ای نمی‌تواند توجیه کند که رابطۀ بین دو فرد هم‌جنس‌گرا به نتیجه‌ای مثبت و به کمال می‌رسد.

مباح‌کردن هم‌جنس‌‌گرایی هیچ پشتوانۀ روان‌کاوانه و علمی‌ای ندارد؛ یعنی این‌گونه نیست که کشفیات علمی نشان داده باشد که این نوع رابطه از نظر علمی خوب است و باید قانونی شود؛ بلکه انجمن‌هایی به وجود می‌آید و در این زمینه فعالیت می‌کند یا مثلاً حزب دمکرات آمریکا اعلام می‌کند که هم‌جنس‌گرایی را آزاد خواهد کرد تا به این ترتیب بتواند میلیون‌ها رأی طرف‌داران هم‌جنس‌گرایی را در انتخابات به دست آورد. از آن‌طرف، جمهوری‌خواهان بر رأی مخالفان هم‌جنس‌گرایی،‌ مثلاً فرقه‌های تندرو مسیحی، سرمایه‌گذاری می‌کنند؛ چون فکر می‌کنند به این طریق می‌توانند رأی بیشتری کسب کنند. در کانادا هم ممکن است بعضی‌ها پول خرج کنند یا فشار مطبوعاتی بیاورند تا قانونی تصویب شود. بخشی از مردم این نوع زندگی را می‌پسندند و چون آنجا ظاهراً به‌نوعی لیبرالیسم هست، با خواستۀ آن‌ها مخالفت نمی‌شود.

در این کشورها ظاهراً همه‌چیز آزاد است؛ ولی واقعاً این‌طور نیست. این موضوع کاملاً به این بستگی دارد که چه چیزهایی با آن ساختار کاپیتالیسمی جور درمی‌آید؛ مثلاً موادمخدر و مواد توهم‌زا زیان‌آور است و مردم را از حالت نرمال زندگی دور می‌کند و قدرت کار آن‌ها را کاهش می‌دهد. بنابراین، ضد کاپیتالیسم است و ممنوع. به‌گمان من، حتی ممنوع‌کردن و قاچاق‌شدن موادمخدر هم به این دلیل است که برایشان سود دارد. به‌راحتی می‌توانند همۀ مزارع خشخاش دنیا را شناسایی کنند و از بین ببرند؛ اما این کار را نمی‌کنند؛ چون قاچاق بسیار سودآور است. قیمت کالای قاچاق بسیار بیشتر از قیمت واقعی آن است. افرادی هم که از طریق موادمخدر از دُور خارج می‌شوند، به‌اصطلاح شورشی‌اند. بنابراین، به سود نظم اجتماعی است که آن‌ها را از دُور خارج کند؛ چون به‌طور طبیعی به حالتی بهینه و متعادل می‌رسد. در واقع، هر چیزی را که بخواهند آزاد کنند، به لیبرالیسم ارجاع می‌دهند.

آزادبودن هم‌جنس‌گرایی هم به‌دلیل لیبرالیسم نیست. در واقع، تلفیقی از سرمایه‌سالاری و مردسالاری است. مردسالاری با هم‌جنس‌گرایی رابطه‌ای تنگاتنگ دارد. وقتی زن را به‌طور کلی بی‌ارزش قلمداد کنند، طبیعی است که مردان دیگر چیزی در زنان نمی‌بینند و بنابراین به همدیگر گرایش پیدا می‌کنند. از آن‌طرف هم ممکن است دو زن با همدیگر جفت شوند. یونان که منبع فرهنگ مردسالار بود، منبع فرهنگ هم‌جنس‌گرایی هم به شمار می‌رود. رسالۀ ضیافت افلاطون را بخوانید تا کمی شگفت‌زده شوید. این رساله بیشتر دربارۀ عشق مردان جاافتاده

[۱:۰۰:۰۰]

به پسران جوان است و این کار را تشویق می‌کند. یونانیان هم‌جنس‌گرایی را تئوریزه هم کردند؛ به‌طوری که اِروس، خدای عشق در اساطیر یونانی، به‌شکل مردی است که عاشق پسربچه‌ای است. اصولاً در فرهنگ یونانی، اصل عشق و منبع واقعی احساس جنسی همین است و اینکه مثلاً مردی شبیه زن شود، انحراف است. گفتنی است واژۀ Erotic  که اکنون در زبان انگلیسی به کار می‌رود، از ریشۀ اروس می‌آید.

همۀ حرف این است که هم‌جنس‌گرایی انحراف است و اگر بموقع و با استفاده از تربیت جلوی آن را بگیرند، این افراد نرمال می‌شوند و وضعیت هورمونی‌شان هم به حالت طبیعی برمی‌گردد. من با افرادی مواجه شده‌ام که مقدمۀ انحراف را داشتند و اگر خارج از ایران به دنیا می‌آمدند، بدون شک هم‌جنس‌باز می‌شدند؛ مثلاً هم‌اتاقم در دوران دانشجویی کاملاً غیرنرمال بود و اختلال داشت و رفتارها و ایده‌هایش این را نشان می‌داد؛ ولی چون در فرهنگ دینی ما هم‌جنس‌گرایی حرام است، به این راه کشانده نشد و بالاخره هم ازدواج کرد و بچه‌دار شد و زندگی‌اش‌کاملاً نرمال است. اگر او در محیطی قرار می‌گرفت که هم‌جنس‌گرایی مباح بود، ممکن بود کاملاً از حالت طبیعی خارج شود. دوست‌پسر پیدا کند و از روابط جنسی عجیب‌وغریبش لذت ببرد. بعد دیگر اصلاح‌کردنش خیلی سخت می‌شد؛ یعنی عادت‌های بد پیدا می‌کرد. به‌نظرم طبیعی است که فرهنگ بتواند مانع این انحراف شود.

[۱:۲۰:۰۰]

۶- تمثیل نور و معرفت مراتب وجود

می‌خواهم به نکته‌ای اشاره کنم که جزو معارف اصلی نیست. در تمام مکاتب قدیمیِ پیش از به‌وجودآمدن سایِنس (science)، مراتب وجود شناخته‌شده بود. بر این اساس، جسمانیت به چهار قسمت تقسیم می‌شود؛ مثلاً از حالت جامد و خاک شروع می‌شود و بعد به طبقۀ بالاتر می‌رسد که آب است. طبقات بالاتر از آن به‌ترتیب هوا، آتش، عالم مثال (عالم نور) و عالم عقل [۱:۲۰:۰۰] است. در نوک این هرم هم خداوند، خالق جهان، است. در تمام فرهنگ‌ها، از یونان گرفته تا شرق، همیشه وجود مراتب داشت و این هرم به رسمیت شناخته می‌شد؛ اما ساینس تصویری مسطح از جهان ارائه داد. در ساینس همه‌چیز ماده است. همان قدر که میدان الکترومغناطیسی ماده است، اجسام هم ویژگی مادی دارد. همچنین در ساینس فرمول و رابطه هست. این روابط درست است و تا حدودی در پیش‌بینی‌ها خوب کار می‌کند؛ ولی ساینس در جهت فهم فلسفی جهان نیست و به نظر می‌رسد بیشتر در زمینۀ ارائۀ مدل ریاضی فعالیت می‌کند.

به معرفتی قوی‌تر رجوع می‌کنم که چندان با آن سروکار نداریم. به این تمثیل دقت کنید:

درختی است که خاک را به میوه‌ای تبدیل می‌کند که آن میوه روغن دارد. آن روغن با هوا ترکیب و به آتش تبدیل می‌شود و بعد آتش نور می‌دهد. به‌عبارت دیگر، از جامد به مایع تبدیل می‌شود. بعد از آن، به‌ترتیب هواست و آتش و نور. پس اینجا نظریۀ مراتب وجود ملاصدرا هم تا اندازه‌ای تأیید می‌شود؛ چون واقعاً سیر وجود را می‌بینیم.

پرسش و پاسخ

حضار: شیشه اینجا چیست؟

استاد: شیشه مجموعه محدودیت‌هایی است که گذاشته شده است تا این اتفاق طبیعی بیفتد و نور تولید شود. شیشه کمک می‌کند که نور متمرکز شود و آتش پخش و خاموش نشود. خود شیشه نمی‌سوزد و در ایجاد نور نقشی بازی نمی‌کند؛ بلکه فقط آتش را حفظ می‌کند. بنابراین، در این مراتب تصعیدشدن، از حالت جامد به نور رسیدن، نقشی ندارد. موضوع این است که عشق چنین کاری می‌کند؛ یعنی انسان را از جسمانی‌ترین حالت به چیزی می‌رساند که مثل نور است.

۷- رابطۀ عشق با معرفت هندی هفت چاکرا

حالا می‌خواهم به معرفتی باستانی‌تر اشاره کنم. هندی‌ها بر این باورند که هفت چاکرا در بدن انسان هست. چاکرای پایین چاکرای خاک است و بعد چاکرایی که به آب مربوط می‌شود و به همین ترتیب بالا می‌آید تا به چاکرای هفتم می‌رسد. آن‌ها معتقدند منبع انرژی از پایین‌ترین چاکرا به بالاترین چاکرا منتقل می‌شود. به‌نظرم، هندی‌ها درک کاملاً درستی از بدن و منابع انرژی آن داشته‌اند و حالت‌های روانی انسان را بسیار خوب توصیف کرده‌اند. آن‌ها برای کشف این منابع انرژی به‌‌قدری ریاضت می‌کشیدند که به انرژی صفر می‌رسیدند و خاموش می‌شدند. در واقع، به‌دنبال خاموش‌شدن بودند. وقتی خاموش می‌شدند، اگر سیگنال کوچکی هم از نقطه‌ای از بدنشان می‌آمد، می‌فهمیدند از کجا آمده است. در واقع، مشاهداتی دربارۀ بدن خود داشتند و منبع انرژی آن را می‌شناختند و متوجه بودند که وقتی در حالت‌های پست‌تر قرار دارند، منبع انرژی بدنشان پایین‌تر است و بعد از طی مسیری، این منبع انرژی به سر می‌رسد. همۀ هدف افرادی هم که یوگا کار می‌کنند، این است که این منبع انرژی را با اختراع حرکاتی، از چاکرای پایین به چاکرای بالا برسانند. هندی‌ها تلاش‌هایی کرده‌اند که تئوری‌های خودشان را با فیزیولوژی مدرن منطبق کنند. ناموفق هم نبوده‌اند. به‌نظرم، اگر هم ناموفق بوده‌اند، به این دلیل است که فیزیولوژی مدرن ایراداتی دارد، نه تئوری‌های هندی‌ها.

شخصاً اعتقاد دارم که عشق واقعاً منبع انرژی را از آن چاکرای پایین به چاکرای بالا می‌رساند؛ یعنی انرژی را از آن حالت‌های جسمانی بسیار پایین و آن چاکراهای نزدیک به منابع لذت جنسی به‌طرف بالا می‌برد و وارد شکم و قفسۀ سینه می‌کند. به همین دلیل است که شخص عاشق در سینۀ خود احساس گرما می‌کند. در واقع، آن چاکرایش فعال شده است. بعد هم که در نهایت به معرفت می‌رسد، گویی انرژی بدنش به آن چاکراهای بالای سرش رسیده است. به‌جای عصری‌کردن این متن دینی، خیلی قدیمی‌اش کرده‌ام! آن را به پنج‌هزار سال قبل برده‌ام!

[۱:۳۰:۰۰]

۱-۷عشق به زندگی معنا می‌دهد

مبحثی که دربارۀ عشق مطرح کرده‌ام، در فرهنگ عمومی هم مصداق دارد؛ مثلاً حتی در کتاب‌های بی‌‌ارزشی که دربارۀ عشق است، همیشه چنین جمله‌ای می‌بینید: عشق به زندگی معنا می‌دهد. ساده‌تر از این نمی‌شود بیان کرد که عشق معنی‌دار است. بنابراین، بسیار طبیعی و عادی است که با وجود عشق حتی فعالیت‌های جسمانی خانواده هم معنی‌دار می‌شود؛ مثلاً مرد کار می‌کند و برمی‌گردد و زن غذایی را که پخته است، جلوی او می‌گذارد. در اینجا هم هاله‌ای از عاطفه و عشق در غذاخوردن هست. در مقابل، مردان بیمار یا مردانی که عشقی و خانوادۀ خوبی ندارند، یکی از بیماری‌هایشان این است که غرق در کار می‌شوند. یادشان می‌رود که اصل زندگی چیست و برای چه سر کار می‌روند. در شغل خودشان غرق می‌شوند. می‌خواهند پیشرفت شغلی کنند که چه اتفاقی بیفتد؟ موفقیت به چه دردی می‌خورد؟ به‌طور طبیعی، هدف مرد از کارکردن باید این باشد که خانواده‌اش را از نظر مالی تأمین کند. در این صورت، از خانه بیرون می‌رود تا کار کند و برگردد؛ در حالی که بسیاری از مردها منتظرند صبح شود تا از خانه بروند سر کار و بازهم پیشرفت کنند. کار برایشان هدف می‌شود و دیگر برای خانواده وقت ندارند. فکر می‌کنم اکثریت این‌طور شده‌اند. زنان هم همین طورند. حوصلۀ خانوادۀ خودشان را ندارند. بچه‌ها را در مهدکودک می‌گذارند یا به جای دیگر می‌سپارند تا بروند به کارهای خودشان برسند. الان بسیار شایع است که زنان در دوران بارداری دچار افسردگی می‌شوند؛ به‌دلیل اینکه از نظر شغلی عقب می‌افتند یا نمی‌توانند درس بخوانند.

۲-۷ رابطۀ‌ عشق با تسبیح

موضوع دیگر این است که حتی در بی‌ارزش‌ترین اشعار عاشقانه‌ای که خواننده‌های کوچه‌بازاری می‌خوانند، گفته می‌شود که عشق به انسان احساس شناوری و سبکی و پرواز می‌دهد. اشعار ارزشمند نیز همین احساسات را بیان می‌کند، اما بسیار زیباتر. نکتۀ مهم این است که شناوری از نظر واژه با تسبیح یکی است؛ یعنی در تسبیح حالت شناوری هست. در تمثیل نور گفته می‌شود که در رابطۀ عاشقانه احساس سبکی و آزادی وجود دارد. بلافاصله بعد از تمثیل، حرف از این است که اهل خانه خداوند را تسبیح می‌گویند. کمی بعد این موضوع پیوند می‌خورد به تصویر تسبیح همۀ موجودات از جمله پرنده‌هایی که بدون بال‌زدن در حال پروازند و در آسمان شناورند. این تصویر مناسبت دارد با تصویری که از یک رابطۀ خوب خانوادگی ارائه می‌دهد. هر انسانی که ذره‌ای ذوق ادبی داشته باشد، می‌فهمد که بحث تسبیح به قبل خودش ربط دارد و در واقع، مکمل بحثی است که پیش‌تر بیان شده است.

۸- خلاصه و نتیجۀ مبحث

وجهی از رابطۀ عاشقانه و کمک آن به معرفت را بیان کردم و گفتم که انسان از طریق رابطۀ انحصاری عاشقانه عملاً می‌تواند انرژی شور و شوق عاشقانۀ خود را والایش دهد و به حالتی متناسب با معرفت تبدیل کند. تمثیل نور کاملاً با والایش هم‌جهت و با این تصور از خانواده و رابطۀ عاشقانه سازگار است؛ چون همۀ احکامی که در این سوره هست، در جهت منحصرکردن روابط عاشقانه و متمرکزکردن همۀ این انرژی در خانواده است. از نظر من، این تمثیل مراحل وجودی را کاملاً بیان می‌کند و نشان می‌دهد که انسان از جامد به نور می‌رسد. پس فعلاً یک تئوری سازگار با مفاهیم این متن پیدا کرده‌ام. معنی‌اش این نیست که متن فقط همین را بیان می‌کند. بعضی از مفاهیمی که در این تمثیل یا در متن هست، با گفته‌های من توجیه نمی‌شود.

در اینجا، مفاهیمی را که دربارۀ رابطۀ عاشقانه در فرهنگ وجود دارد و ارتباط احتمالی آن‌ها را با متن بیان می‌کنم. این مفاهیم می‌تواند مربوط به پنج‌هزار سال قبل باشد یا مربوط به اکنون. به هر حال، هرگاه مفهومی با متن سازگار است، تأمل می‌کنیم و می‌بینیم که متن این تئوری را تقویت می‌کند. این کار به‌نظر من نه‌تنها اشکالی ندارد؛ بلکه مفید هم است.

نکته‌ای دیگر که می‌خواهم بر آن تأکید کنم، این است که احساس انحصار در رابطۀ عاشقانه مستقیماً با توحید در ارتباط است؛ به این معنا که هرچه دربارۀ عشق بگوییم، دربارۀ توحید هم سازگار است؛ یعنی به همان دلیلی که باید یک اله داشته باشیم، در رابطۀ عاشقانه هم باید یک نفر را داشته باشیم و باید تمام انرژی و شور عاشقانه‌مان معطوف به همان یک نفر باشد. از این منظر، رابطۀ عاشقانه نزدیک است به همان چیزی که از توحید می‌فهمیم. شباهت فراوانی بین احساس عاشقانه و احساس توحیدی وجود دارد. آن حس وحدتی که در درک توحید وجود دارد، در عشق هم هست. بنابراین، رابطۀ عاشقانه ظاهرشدن مفاهیم توحیدی در بستری کاملاً جسمانی است؛ یعنی اگر این رابطه درست باشد، به جسمانیت هم می‌رسد. این انحصارها و بستن همۀ راه‌ها و متمرکزکردن آن در بیت با مفهوم توحید ارتباط مستقیم دارد. انسانی که شور عاشقانه را پراکنده می‌کند و آن را در جاهای مختلف به کار می‌برد، گویی در حال دورشدن از توحید است. در واقع، معشوق دریچه‌ای می‌شود که خدا را ببینیم و به‌طور طبیعی به معرفتی از خدا هم برسیم؛ مثل این است که زیبایی را در معشوق ببینیم و چنان این احساسمان قوی باشد که آن منبع مطلق زیبایی را هم ببینیم؛ یعنی نگاهمان از معشوق منحرف شود به‌سمت بالا و به مرحله‌ای بالاتر. بنابراین، این ساختار و انحصاری که در این سوره هست، با توحید در ارتباط است. به همین دلیل است که در اول سوره، وقتی حرف از جرم زناست، بلافاصله آیۀ عجیبی می‌آید: ﴿الزَّانِي لَا يَنْكِحُ إِلَّا زَانِيَةً أَوْ مُشْرِكَةً وَالزَّانِيَةُ لَا يَنْكِحُهَا إِلَّا زَانٍ أَوْ مُشْرِكٌ﴾ (نور/ ۳) یعنی، زناکار در کنار مشرک قرار می‌گیرد و مثل اوست؛ گویی زناکردن و داشتن چند معشوق با شرک و داشتن چند اله با همدیگر تلفیق شده است. بعد نتیجه می‌گیرد: ﴿وَحُرِّمَ ذَلِكَ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ﴾ (نور/ ۳) مؤمنان حق ندارند با زناکاران ازدواج کنند.

برای اینکه میزان ارتباط مفاهیم ایمان و شرک با مفهوم انحصار شور عاشقانه را دریابیم، خوب است نگاهی کنیم به برخی از آیات سورۀ مؤمنون. این سوره در اوصاف مؤمنان می‌گوید: ﴿الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ﴾ (مؤمنون/ ۲) سه‌چهار آیۀ بعد می‌گوید: ﴿وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ﴾ (مؤمنون/ ۵و۶) گویی می‌خواهد بگوید مؤمنی وجود ندارد که جنسیت خودش را منحصر نکرده باشد؛ یعنی محال است زناکاری مؤمن باشد و آزادی جنسی با ایمان سازگار نیست. بنابراین، به نظر می‌رسد منحصرکردن جنسیت یکی از شرط‌های لازم برای مؤمن‌بودن است. مؤمنان فروج خود (جسمانی‌ترین بخش این درخت جنسیت) را در مجرایی منحصر و طبق قواعدی به چیزی معطوف می‌کنند. این موضوع به‌اندازه‌ای مهم است که در کنار این آیه می‌آید: ﴿الَّذِينَ هُمْ فِي صَلَاتِهِمْ خَاشِعُونَ﴾ (مؤمنون/ ۲) این صفت آخرین صفت مؤمنان نیست. پس از آن، اوصاف بسیار معنوی‌تری هم هست. خلاصه اینکه در قرآن، ایمان در کنار انحصار رابطۀ عاشقانه می‌آید و شرک در کنار زنا. همچنین از حفظ فروج صحبت می‌شود، هم برای زن و هم برای مرد. از این نشانه‌ها درمی‌یابیم که می‌توانیم انحصار در رابطۀ عاشقانه را با توحید یکی بدانیم و خلاف آن، یعنی آزادی جنسی، را با شرک. چرایی این موضوع را توضیح نداده‌ام. فقط گفته‌ام این تشابهات را می‌توانیم در متن ببینیم.

[۱:۴۵:۰۰]

پرسش و پاسخ

حضار: حکم تعدد زوجات چه جایی دارد و چطور آن را توجیه می‌کنید؟

استاد: بستگی دارد به اینکه چطور به قانون تعدد زوجات نگاه کنید. تعدد عشق‌هاست یا تعدد زوج‌ها؟ سنت و تصورات تاریخی را کنار بگذارید؛ اینکه چگونه تعدد زوجات در طول تاریخ به قانونی تبدیل شد که از آن استفاده کردند و حرم‌سرا تشکیل دادند. طبق آیه‌ای از قرآن، حکم تعدد زوجات برای مردان وجود دارد؛ در حالتی که ایتامی وجود دارند و به سرپرست نیاز دارند. بعد هم آیه‌ای هست که می‌گوید اگر می‌ترسید عدالت را رعایت نکنید، این کار را نکنید و هر اندازه هم سعی کنید، نمی‌توانید عدالت را رعایت کنید؛ یعنی اگر واقعاً راهی هست، این کار را نکنید. ولی نکتۀ مهم این است که در دوران قدیم، جوامع کوچک بود و افراد قبیله یا قومی در محل بسیار محدودی زندگی می‌کردند و ارتباطات دیگری هم نداشتند. در این حالت، ممکن بود تناسب آماری بین زن و مرد به‌آسانی به هم بخورد؛ مثلاً در عربستان مردان مدام در حال جنگ بودند و کشته می‌شدند. یک راهکار این بود که دختران را زنده‌به‌گور می‌کردند تا تعادل حفظ شود. راهکار دیگر این بود که از تعدد زوجات یا فحشا استفاده می‌کردند. به هر حال به نظر می‌رسد که در قرآن ربطی بین تعدد زوجات و تعدد عشق و عاشقی نیست. حرف از این نیست که عاشق چهار نفر شوید. بنابراین، با بحث من تضادی ندارد.

حضار: تعدد زوجات پیامبر(ص) چه دلیلی داشت؟ استفاده از عشق برای طی مراتب وجود دربارۀ پیامبر(ص) مصداق ندارد؟ [۱:۴۴:۱۲]

استاد: پیامبر (ص) با بقیۀ مردم فرق می‌کند. برای پیامبر (ص) حکمی خاص و جداگانه نازل شد و دلیل آن هم به بحث ما ربطی ندارد. کلاً موضوع پیامبر (ص) را کنار بگذارید. شأن پیامبری است. ما دربارۀ انسان‌ها به‌طور عام صحبت می‌کنیم که باید محدودیت‌هایی داشته باشند. دربارۀ پرسش دوم باید توجه کنیم که ما از روابط عاشقانه استفاده می‌کنیم تا به جایی برسیم؛ در حالی که پیامبر (ص) ساکن آن عالم است و بنابراین، اصلاً برای او معنی ندارد که از عشق این‌گونه استفاده کند.

جلسه ۶ – سوره نور
4 1 vote
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو