بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای  رمضان ۱۴۴۲، جلسه‌ی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، جلسه مجازی، ۱۴۰۰/۱/۳۱

۱- مقدمه

این اولین جلسۀ اولین سری مباحثی است که در ماه رمضان مطرح می‌کنم. یک توضیح مختصری می‌دهم که ماجرا چیست. عنوان جلسات «معجزه چیست» است. در واقع ماجرایی پشت این سه جلسه‌ای است که در این هفته قرار است برگزار شود که من اول این ماجرا را می‌گویم و بعد مقدمه‌ای برای بحث‌های اصلی می‌گویم. هدف از گفتن این ماجرا این است که بحث‌ها ممکن است با فضای قرآنی که معمولاً سعی می‌کردیم جلسات ماه رمضان در سال‌های اخیر خیلی قرآنی باشد، کمی فاصله دارد. ماجرای پشت این سخنرانی‌ها این است که قرار است که من مقاله‌ای بنویسم برای کتابی که موضوع آن «فلسفۀ دین از دیدگاه اسلامی» است. قسمت مربوط به معجزۀ آن را قرار است من بنویسم. بنابراین موضوعی که در آن مقاله مطرح می‌کنم این است که از دیدگاه اسلامی چه بحث‌هایی دربارۀ معجزه می‌شود مطرح کرد. از این جهت خیلی قرآنی نیست، طبعاً قرآنی هست ولی طعم فلسفه دارد، یعنی همان‌طور که در مقدمه‌ای که می‌خواهم بگویم، مانند ترجمه‌کردن آن چیزی که ما در قرآن می‌بینیم به زبان فلسفه است. بنابراین صرف بیان مطالب که در قرآن چه چیزی گفته شده نیست. کمی که جلوتر برویم روشن می‌شود. من خواستم بگویم که شأن نزول این جلسات چیست و آن قسمت دیگر شأن نزول این است که من مدتی پیش قول دادم و کمی هم فکر کردم و یادداشت‌هایی تهیه کردم که خیلی فاصله افتاده است. این جلسات برای من حالت یادآوری دارد که شروع به نوشتن مقاله کنم. بنابراین موضوع آن مقاله که طبعاً موضوع این جلسات هم هست، این است که معجزه از دیدگاه اسلامی چیست و چه مباحثی در مورد معجزه می‌شود گفت که در دیدگاه اسلامی وجود دارد.

۱-۱ کلمه معجزه و miracle

امروز می‌خواهم مقدمه‌ای بگویم که از نظر من یک ابهام بسیار بزرگ در اینجا هست و آن هم این است که فرض کنید این خیلی مشهور است و شما هم به این موضوع شاید دقت کرده باشید که واژۀ معجزه اصلاً‌ واژۀ قرآنی نیست. بعدها مسلمانان از این واژه برای اسم‌گذاری کارهایی که پیامبران برای اثبات رسالت خودشان انجام می‌دادند استفاده کردند ولی ما در قرآن چیزی تحت عنوان معجزه نداریم. عنوان انگلیسی اگر بخواهیم برای این مقاله بگذاریم، باید به جای معجزه از واژۀ miracle استفاده کنیم. من می‌خواهم بگویم که اختلافی که بین واژه‌ها در قرآن وجود دارد، در سنت اسلامی وجود دارد و در فلسفۀ غرب، معنی‌دار هستند. یعنی این‌گونه نیست که همین‌طوری یک مفهوم مشترکی هست و آن‌ها اسمش را miracle گذاشتند و ما اسم آن را در فلسفۀ اسلامی یا کلام اسلامی معجزه گذاشتیم و در قرآن مثلاً از واژۀ آیه برای آن استفاده می‌شود.

miracle تأکید روی شگفت‌انگیزبودن یک حادثه است؛ حادثه‌ای که توسط خداوند یا امور الهی تحقق پیدا کرده است. معجزه بیشتر روی عجز طرف مقابل تکیه می‌کند در حالی که آیه نه به عجز طرف مقابل کار دارد و نه شگفت‌انگیزبودن نکتۀ اصلی‌اش است. آیه اشاره به این می‌کند که شما با یک پدیده‌ای مواج هستید که بر چیز دیگری غیر از خودش دلالت می‌کند. مقدمه‌ای که در این جلسه می‌خواهم بگویم این است که شما وقتی حرف از این می‌زنید که دیدگاه اسلامی دربارۀ‌ معجزه چیست، یا به انگلیسی بگوییم که دیدگاه اسلامی نسبت به miracle چیست، در حالیکه نه miracle  و نه معجزه هیچ‌کدام به نظر می‌آید در تعلیمات اورجینال اسلامی به عنوان یک واژه اصلاً وجود ندارند. این اولین مشکل است که ما قرار است در مورد چیزی صحبت کنیم که خیلی روشن نیست که معادلش در دیدگاه اسلامی چیست.

۲-۱ منظور از دیدگاه اسلامی

نکتۀ بعد این است که وقتی می‌گوییم دیدگاه اسلامی منظورمان چیست. شما به چه چیزی در فلسفۀ دین می‌توانید اطلاق کنید که دارم معجزه را از دید اسلام بررسی می‌کنم. چطور می‌شود به یک مجموعه عقایدی که داریم دربارۀ یک چیزی ابراز می‌کنیم عنوان دیدگاه اسلامی داد. شروع بحث من این است که می‌خواهیم دربارۀ‌ دیدگاه اسلامی دربارۀ‌ معجزه صحبت کنیم در حالی که روشن نیست که دیدگاه اسلامی در مورد یک چیزی یعنی چه و چطور قرار است استخراج شود. و مخصوصاً اینکه در مورد واژه‌ای قرار است صحبت کنیم که این واژه در واژگان قرآن نیست و به نظر می‌رسد از بیرون وارد دیدگاه اسلامی شده است. تعبیری که از دیدگاه اسلامی وجود دارد به طور سنتی چیست؟ وقتی مثلاً از یک فیلسوف اسلامی یا متلکم مسلمان می‌خواهند در مورد دیدگاه اسلامی دربارۀ مسئلۀ شر، مسئلۀ معجزه یا هر چیز دیگری صحبت کند یا یک مقاله‌ای بنویسد، غالباً یک طیفی از برخوردها وجود دارد؛ یک سر طیف این است که شما یک فیلسوف انتخاب کنید، آدمی که تا حدودی ناشناخته است و سعی کنید دیدگاه او را توضیح دهید. یا در مورد دیدگاه یک فیلسوف مشهوری یک عبارت مغفول‌مانده‌ای که خیلی به آن توجه نشده را در یکی از آثارش پیدا کنید و سعی کنید روشن کنید که برخلاف مشهور مثلاً ابن‌سینا در مورد فلان مسئله نظرش این نیست، یک نظر دقیق‌تری دارد که می‌شود با مراجعه آثارش آن را کشف کرد. بنابراین حجم زیادی از مطالب توسط مسلمانان و غیرمسلمانان نوشته شده که دیدگاه‌های افراد مختلفی از متکلمین و فلاسفه دربارۀ موضوعات مختلف دینی را با دقت خیلی زیاد سعی کردند توضیح دهند که می‌توانید به آن‌ها مراجعه کنید.

یک سر دیگر این طیف این است که خودمان را به یک آدم یا یک مکتب فکری مشغول نکنیم و  ببینیم که مسائل هر کدام از صورت مسئله‌ها منبعی وارد فرهنگ اسلامی شده است؛ مثلاً بعضی از پرسش‌ها از مسیحی‌هایی که در مرز اسلام و حکومت اسلامی زندگی می‌کردند وارد تفکر شدند. آن‌ها سؤال‌هایی مطرح کردند که این‌ها خواستند جواب بدهند. و بعدها برخورد مسلمانان با فلسفۀ یونان تحولات بسیار بزرگی از نظر فکری بوجود آورد مانند شیوۀ تفکر، شیوۀ زبان جدید برای بحث‌کردن که حکما بیشتر از آن استفاده کردند. همین‌طور برخورد با فرهنگ ایرانی، برخورد با فرهنگ هندی در طول تاریخ و مسائل سیاسی اجتماعی که درون حکومت اسلامی می‌گذشته باعث شده که سؤال‌هایی پیش بیاید و مکتب‌هایی بوجود بیایند، مکتب‌هایی که با هم تعارض داشتند. این مکتب‌ها در زمینه‌های مختلف اظهارنظر کردند مثلاً در کلام اشاعره و معتزله و امامیه مدرسه‌هایی درست کردند که با هم اختلاف‌نظرهایی داشتند. بنابراین یک سر طیف این است که من می‌توانم ماجرای تفکر مسلمان‌ها دربارۀ مفهوم معجزه را به صورت تاریخی در پروژۀ بسیار بزرگی نشان دهم، اینکه تأثیرگذاری‌ها از کجا بوده، هر فردی به تدریج آمده،‌ تحولات چگونه اتفاق افتاده، آیا تأثیرات از خارج بوده یا داخل بوده یا یکدفعه یک نابغه‌ای پیدا شده و تحولاتی بوجود آورده است. می‌شود از جنبۀ تاریخی بررسی کرد که این مفهوم چگونه تحول پیدا کرده، چه سؤالاتی را چه کسانی چه جواب‌هایی دادند و الی آخر. این مانند سر دیگر طیف است در مقابل آن ریزبینی‌ای که من ببینم که یک متفکری هر چه گمنام‌تر بهتر، در مورد یک مسئلۀ خاص چه چیزی گفته، که این کار با ارزشی است. مجموعۀ این چیزها جمع می‌شود و کم کم آدم دیدگاه کلی پیدا می‌کند. یک سر طیف آن جزئی‌نگری است و یک سر طیف این است که به کل ماجرا به صورت تاریخی نگاه کنیم و هر دوی این‌ها را می‌شود تحت این عنوان گنجاند که داریم یک دیدگاه اسلامی دربارۀ مفهوم معجزه، شر یا هر مسئلۀ فلسفی دیگری بیان می‌کنیم.

نکته این است که بیشترین چیزی که متداول است معمولاً‌ وقتی که از بیرون به فرهنگ اسلامی نگاه می‌کنند، چنین کارهایی انجام می‌شود. کاری که من در این جلسات می‌خواهم کنم با توجه به آشنایی قبلی‌ای که شما با من دارید چنین کاری نیست. نکته این است که تمام مطالعات به این شکل انجام می‌شود بیشتر در مورد دیدگاه مسلمانان دربارۀ یک مسئله کنجکاوی صورت می‌گیرد و بعد بررسی انجام می‌شود. لزوماً مسلمانان نماینده اسلام نیستند یعنی حکمای اسلامی دیدگاه‌هایی که در مورد مسائل مختلف ارائه کردند معنی‌اش این نیست که به آن‌ها اسلامی بشود گفت. بین دیدگاه مسلمانان و دیدگاه اسلامی باید یک فرقی بگذاریم. یعنی هر چه در تاریخ تفکر اسلامی گذشته اسلامی نیست. اینکه مسلمانان چیزی گفتند را به حساب این بگذاریم که آن‌ها چون مسلمان بودند. به مجموعۀ حرف‌هایی که مسلمانان گفته‌اند فلسفۀ اسلامی می‌گویند.

سؤال من این است که آیا می‌توانیم دنبال تعلیمات اورجینالی برویم که در خود اسلام به عنوان یک دین وجود داشته و کاری به این نداشته باشیم که مسلمانان چه اظهارنظرهایی در زمینه‌های فلسفی و کلامی کرده‌اند. آیا این امکان وجود دارد که در آن مبدأ اصلی همۀ تفکر و تعلیمات اسلامی که قرآن است یا در حاشیۀ آن که ممکن است سنت پیامبر و امامان را هم کسی اضافه کند، برویم ببینیم آنجا چه چیزی می‌توانیم پیدا کنیم. چیز قطعی‌ای که بتوانیم عنوان اسلامی را به معنای واقعی کلمه به چیزی که مطرح می‌کنیم اطلاق کنیم. بنابراین سؤال من این است که اگر حرف از دیدگاه اسلامی (در هر زمینه‌ای اعم از فلسفه و کلام) می‌زنیم، می‌توانیم سراغ قرآن برویم که ببینیم آیا از قرآن می‌توانیم چیزی دربیاوریم که پاسخ آن مسئله‌ای باشد که دنبالش هستیم؟ ممکن است این کار خیلی از نظر بعضی‌ها کار شدنی‌ای نباشد یا حتی مجاز نباشد. اولاً شما احتمالاً این را می‌دانید که غالباً وقتی چنین موضوعی مطرح می‌شود حرف از این پیش می‌آید که از قرآن برداشت‌های مختلفی از نظر تفسیری می‌شود انجام داد، بنابراین ما با نگاه‌کردن به قرآن نمی‌توانیم  به یک دیدگاه اسلامی در زمینه‌ای برسیم.

[۱۵:۰۰]

بعضی‌ها ممکن است به آیات قرآن نگاه کنند و یک چیزی از آن بفهمند و بعضی‌ها هم چیز دیگری بفهمند. این امکان وجود دارد که ما نتوانیم به توافقی برسیم در مورد اینکه در یک زمینه‌ای قرآن چه می‌گوید اما این جواب پرسش نیست که آیا می‌توانیم این تلاش را انجام دهیم یا نه. نکته این است که آن دیدگاه‌هایی که بدون ارجاع به قرآن ساخته می‌شوند را می‌توانیم بگوییم که این‌ها دیدگاه‌های چندان اسلامی‌ای نبودند. مثلاً اگر حکما بنا به تعملات فلسفی خودشان به نتایجی رسیدند، نتایج محترم است، به عنوان یک فیلسوف می‌توانند آن‌ها را مطرح کنند ولی وقتی به تعلیمات اسلامی ارجاع نمی‌دهند می‌شود به این شکل فکر کرد که آن‌ها را جزء دیدگاه‌های اسلامی قرار ندهیم. نکته این است که در رجوع به قرآن برای جواب‌دادن به بعضی از پرسش‌های کلامی و فلسفی اشکالی ندارد اختلافاتی وجود داشته باشد، مهم این است که آیا تلاش می‌کنیم به آن منبع اصلی تعلیمات اسلامی رجوع کنیم یا نه. به دیدگاهی می‌توانم دیدگاه اسلامی (نه دیدگاه مسلمانان) بگویم که حداکثر تلاش خودش را کرده باشد که از منابعی که آموزه‌های اسلامی حساب می‌شوند دیدگاه خودش را استخراج کرده باشد. ممکن است خطا کرده باشد، ممکن است اختلاف‌نظر پیش بیاید اما این نوع تلاش، تلاش برای بدست‌آوردن دیدگاه اسلامی در موردی است. به عنوان اولین مقدمه، کاری که می‌توانیم کنیم این است که از طیف بررسی آراء مسلمانان فاصله بگیریم و سعی کنیم که مستقیماً چیزی که واقعاً می‌دانیم اسلامی است مخصوصاً به عنوان هستۀ مرکزی تعلیمات اسلامی یعنی قرآن، برویم ببینیم این کار شدنی هست؟

پرسشی که مدنظر ماست که مثلاً معجزه چیست یا پرسش‌های فرعی در مورد معجزه، فاعل معجزه کیست، آیا امکان دارد که جواب‌هایی را از درون قرآن بتوانیم بیرون بکشیم و به عنوان دیدگاه اسلامی به تعبیر من مطرح کنیم؟ ممکن است فرد دیگری طور دیگری این کار را انجام بدهد. این تلاشی است در کنار تلاش‌های دیگری که مسلمانان انجام دادند. نکته این است که آیا به غیر از اینکه ممکن است توافقی در تفسیر آیات بوجود نیاید، همان‌طوری که وقتی از آیات هم استفاده نمی‌کنیم توافقی بوجود نمی‌آید، قرار هم نیست که حتماً به دیدگاه یکسان قطعی برسیم، می‌توانیم این کار را انجام بدهیم؟ آیا جا دارد که از قرآن پرسش فلسفی بپرسیم؟ انتظار داشته باشیم که معجزه را برای ما تعریف کند. انتظار داشته باشیم که دربارۀ مسئلۀ شر بحث فلسفی‌ای در قرآن مطرح شده باشد.

من جوابم این است که کاملاً می‌توانیم این انتظار را داشته باشیم اگر خیلی مسئله را ساده نگیریم. زبان قرآن با زبان فیلسوفان یکی نیست. اصطلاحاتی که در قرآن به کار می‌رود با اصطلاحات فلسفی یکی نیست. ما عباراتی مانند جوهر و عرض و امثال آن‌ها نداریم. از قیاس خیلی در قرآن استفاده نمی‌شود. بنابراین شیوۀ برخورد قرآن با مسائل و نحوۀ بیانش تفاوت بسیار واضح و روشنی دارد. مثلاً شما اگر کتاب فلسفه‌ای تحت تأثیر فلسفۀ یونان را بردارید و یک کتابی از ابن‌سینا، می‌بینید زمین تا آسمان نحوۀ بیانش با قرآن متفاوت است. قرآن داستان می‌گوید، قسمت‌هایی از قرآن شبیه شعر است در حالی که در کتاب فلسفی سعی می‌شود از گزاره‌های کلی تعریف‌های روشن ارائه شود، گزاره‌های کلی ارائه شود. شما چند گزارۀ کلی به معنای فلسفی در قرآن می‌توانید پیدا کنید. به ندرت چیزی می‌بینید. نحوۀ برخورد بیشتر شبیه یک کتاب ادبی است. اگر ساده بگیریم به هیچ‌وجه نمی‌توانیم از قرآن احکام فلسفی به آن معنایی که می‌خواهیم استنتاج کنیم. خیلی از سؤالات فلسفی ممکن است هیچ جوابی در قرآن به طور صریح یا غیرصریح نداشته باشند.

اما شما طور دیگری نگاه کنید، وقتی قرآن می‌خوانید،‌ قرآن به شما یک جهان‌بینی می‌دهد؛ در مورد هستی، در مورد آغاز هستی، در مورد اینکه جهان از چه چیزهایی تشکیل شده، چه ارتباطی بین خدا و خلق وجود دارد. هر کسی که قرآن می‌خواند دربارۀ هستی، دربارۀ بشر، دربارۀ تاریخ دیدگاه‌های خاصی از نظر مسائل اخلاقی و هر چیزی که فکر کنید برایش مطرح می‌شود. قرآن با زبان دیگری در ذهن ما یک جهان‌بینی و یک نوع شیوۀ عملکرد در این جهان را جایگزین می‌کند. هر چه به قرآن نزدیک‌تر شوید و بیشتر قرآن بخوانید و خوب بفهمید، عمیق‌تر می‌فهمید که قرآن چگونه به جهان نگاه می‌کند و به شما یاد می‌دهد که چگونه به جهان نگاه کنید. به جهان توحیدی نگاه کنید، نقش پیامبران، پیامبران چه کسانی بودند و چکارهایی کردند، نقششان چیست، قرار بوده به کجا برسند، مردم چه عکس‌العملی نشان دادند، جوامع چگونه در مقابل پیام پیامبران عکس‌العمل نشان دادند و الی آخر. شما از تاریخ گرفته تا مبدأ هستی در قرآن با همان زبان ادبی‌ای که در قرآن مطرح است، تصوراتی پیدا می‌کنید. بنابراین مستقیماً من ممکن است گزارۀ فلسفی‌ای در قرآن پیدا نکنم اما اگر وارد فضای قرآن شوم و آن جهان‌بینی را در من متبلور شود و به این شکل به جهان نگاه کنم، آن‌وقت به نظر می‌آید برای هر سؤالی می‌توانم یک جوابی داشته باشم، یعنی اگر منظور از معجزه اعمالی است که پیامبران برای اثبات حقانیت رسالت خودشان انجام می‌دادند، قرآن دربارۀ‌ این کارهایی که پیامبران انجام می‌دادند، مثال‌های زیادی دارد و یک دیدگاهی به ما می‌دهد که چکار می‌کردند، چگونه این کار را می‌کردند و آیا انواع مختلف داشته است. درمورد مسئلۀ شر همین‌طور. هر سؤالی که شما بپرسید معمولاً به این شکل است. می‌شود گفت ادعای قرآن ست که به شما نوعی نگرش به جهان می‌دهد که تقریباً همۀ مسائل کلی‌ای که مطرح است از جمله مسائلی که در فلسفه مطرح است، در آن جهان بینی یک نگرشی در موردش وجود دارد و می‌شود دربارۀ آن سؤال حرف زد، از جمله اینکه شما می‌توانید دربارۀ یک سؤالی ممکن است بگویید که این سؤال از نظر قرآنی غلط است، مثلاً این واژه‌ای که شما استفاده کردید وجود ندارد؛ این هم ابراز نظری است.

بنابراین اگر یک نفر کاری که انجام می‌دهد، سهل‌انگاری نکند و کار را ساده نگیرد، انتظار نداشته باشد که یک جواب شسته رفته‌ای برای یک سؤال فلسفی‌ای که اصلاً اصطلاحاتش در قرآن نیست، جوابی از قرآن دریافت کند اما می‌تواند انتظار داشته باشد که اگر آن جهان‌بینی کلی و شیوۀ برخورد قرآن را به خودش جذب کند، آن‌وقت می‌تواند ادراکی در مورد هر مسئله‌ای داشته باشد، برای هر سؤالی یک جوابی داشته باشد و حالا اگر زبان فلسفه را خوب بلد باشد، می‌تواند آن نگرش خودش را برای فیلسوفان ترجمه کند و بگوید که این چیزی است که من از قرآن می‌فهمم اگر بخواهم در جواب این سؤال چیزی بگویم. بنابراین نکته این است که سعی کنیم آن جهان‌بینی کلی که در قرآن نسبت به هستی هست، نسبت به انسان و مسائل مربوط به تاریخ و جوامع انسانی، سعی کنیم همۀ این‌ها را درک کنیم و بعد از اینکه درکشان کردیم به زبان فلسفه چطور می‌شود آن‌ها را ترجمه کرد. بنابراین ما دنبال یک فرایند ترجمه از یک اثر ادبی مقدس به زبان فلسفی هستیم نه اینکه تعریف معجزه را در قرآن حاضر و آماده در یک آیه‌ای پیدا کنیم.

پس دو نکته‌ای که گفتم یکی اینکه به توافق نمی‌توانیم برسیم چون قرآن یک متن است و احتمال تفسیرهای مختلف در مورد آیات وجود دارد که این کاملاً قابل پذیرش است. ما اصولاً نباید دنبال توافق باشیم منتها نکتۀ اولی که گفتم این بود که این تلاش است که می‌شود اسمش را دیدگاه اسلامی نسبت به چیزی گذاشت نه بررسی‌کردن اینکه مسلمانان چه گفته‌اند. بسیاری از حرف‌هایی که مسلمانان زدند تحت‌تأثیر فرهنگ یونانی بوده، تحت‌تأثیر واکنش‌های گاهی خام و گاهی پخته‌ای بوده که نسبت به الهیات مسیحی داشتند و بعداً فرهنگ ایرانی و هندی را در خودشان جذب کردند. خیلی از عوامل خارجی بوده است. خیلی از پرسش‌هایی که حتی از داخل بیرون آمده، نتیجۀ یک سری وقایع تاریخ بوده که خیلی نمی‌شود آن‌ها را به آموزه‌های اسلامی ربط داد، بنابراین ما نکتۀ اول، اگر دنبال دیدگاه اسلامی هستیم، باید سعی کنیم ببینیم آیا در منابع اسلامی و آموزه‌های اسلامی چیزی در مورد آن مطلب هست یا نه. نکتۀ دوم اینکه معمولاً چیزی که دنبالش هستیم، صریح و مستقیم بیان نشده و باید تلاش کنیم که برویم آن را استخراج کنیم و شیوۀ استخراج به این شکل است که باید کلیت را خوب هضم کنیم و بعد در هر موردی یک ترجمه‌ای به زبان دیگری، مثلاً به زبان فلسفه انجام دهیم.

نکتۀ مهم این است که این کار شاید هزار سال پیش مقدور نبوده، به علت اینکه فلسفه و زبان فلسفه بسیار محدود بود و مسائلی که حکما و متکلمین با آن‌ها سروکار داشتند، به نظر می‌آمد که خیلی فاصله دارد و نکته‌ای که از نظر من مثبت است این است که در یکی دو قرن اخیر فلسفه حداقل در غرب خیلی بسط پیدا کرده، شیوۀ بیانی بسط پیدا کردند، واژگان مفصلی تولید شده… شما اگر همین موضوع معجزه را مطالعه کنید در یکی دو قرن اخیر، ما یک انفجاری از کتاب‌ها و مقالات داریم. انواع و اقسام اصطلاحات جدید باب شده و حالا زبان فلسفی گنجایش بیشتری پیدا کرده است برای اینکه شما بخواهید مفاهیمی را به این زبان ترجمه کنید. با بوجودآمدن شیوه‌هایی مانند چیزی که به آن فلسفۀ قاره‌ای می‌گوییم یا فلسفۀ پست-مدرن، هر چند هنوز در فلسفۀ آنالاتیک خیلی به آن‌ها خوشامد گفته نمی‌شود ولی بالاخره تأثیراتی در فضای فلسفی دنیا بوجود آمده که به نظر می‌رسد که متن فلسفی مدرن با متنی که کانت در دو قرن قبل می‌نوشت خیلی تفاوت پیدا کرده است از نظر استایل و از نظر گسترۀ آن واژگان و مسائلی که در آن مطرح است. بنابراین یک نکتۀ مثبت این است که فلسفه و مخصوصاً‌ فلسفۀ غرب گنجایش پیدا کرده است. نکتۀ مثبت دیگر این است که به نظر می‌رسد تصوراتی که نسبت به برتری مطلق فلسفۀ غرب نسبت به شرق کمی شکسته شده است. امیدوارم این برداشت من درست باشد. یعنی احساس اینکه شاید چیزی از شرق یاد بگیرند بوجود آمده است که شاید یک قرن قبل خیلی این احساس وجود نداشت. شما به یک ماجرای معروف تاریخی که نگاه می‌کنید، در برخورد با فلسفۀ اسلامی تا صد سال پیش (حتی خیلی جلوتر، ولی برای اطمینان) اگر از یک فیلسوف غربی که اطلاعاتی دربارۀ فلسفۀ اسلامی داشت می‌پرسیدید به احتمال بسیار زیاد به شما می‌گفت که ابن‌رشد انتهای فلسفۀ اسلامی است.

[۳۰:۰۰]

یعنی نقطۀ اوج و کمال فلسفۀ اسلامی ابن‌رشد است و بعد از ابن‌رشد بوجودآمدن یک فلاسفۀ دیگری مانند ملاصدرا مانند حضیض فلسفۀ اسلامی دیده می‌شد. و حداقل در پنجاه سال اخیر به تدریج این دیدگاه که ابن‌رشد قلۀ فلسفۀ اسلامی در نزدیک هشتاد سال قبل بوده و بعد از آن دیگر پیشرفتی در فلسفۀ اسلامی حادث نشده کمی شکسته شده با تلاش افرادی که متفکرین دیگری از فیلسوف‌های اسلامی هستند. کسانی مانند هارنی کربن تلاش کردند و جنبه‌های دیگری از فلسفۀ اسلامی را معرفی کردند که یک عده در غرب آشنا شدند و این اتفاقاتی که بعداً افتاد را ارزشمند می‌دانند.

این نکتۀ کلیدی است که چرا ابن‌رشد را قلۀ فلسفۀ اسلامی می‌دیدند؟ به علت اینکه ابن‌رشد کمال آن جنبه‌ای از فلسفه و حکمت اسلامی بود که از یونان وارد شد. یعنی آثار ارسطو که وارد محیط اسلامی شدند، توسط فارابی، ابن‌سینا و بعدها ابن‌رشد تکمیل شدند و به جنبه‌های جدیدی رسیدند که در غرب شاید به آن نرسیده بودند؛ البته غربی‌ها خیلی وقت نیست که همین هم را به رسمیت می‌شناسند. اما آن چیزی که آن‌ها به عنوان فلسفه می‌دانستند این قسمت بود و قسمت‌های دیگری از فلسفه‌ای که تحت‌تأثیر عرفان بوجود آمده بود خیلی برایشان آشنایی نداشت. یک لنز و عینکی همیشه روی چشم غربی‌ها بوده که انگار وقتی به فلسفه نگاه می‌کردند، دنبال چیزی شبیه به همان چیزی که در محیط خودشان موجود بود می‌گشتند. این نکتۀ بسیار بسیار مهمی است. شما در حتی مسائل کلامی نگاه می‌کنید، اگر می‌خواستند ببینند که مسلمانان دربارۀ معجزه چه چیزی گفته‌اند، سراغ آثار حکما و متکلمین می‌روند و کمتر شما نگاه می‌کنید مثلاً به عرفا یا مفسرین نگاه کنند و ببینند که آن‌ها چه می‌گفتند؛ به علت اینکه مسئلۀ تفاوت بین زبان، تفاوت بین پرسش‌ها و شیوۀ بحث‌کردن وجود داشت. هر قسمتی که یونانی‌تر و به آن شیوه‌های ارسطویی نزدیک‌تر است، تا یک قرن قبل برای آن‌ها قابل هضم‌تر بوده و راحت‌تر با آن برخورد می‌کردند.

به نظر من امیدواری‌هایی وجود دارد و آن هم این است که کمی فضای اینکه هر چه ما می‌خواهیم در موردش بحث کنیم باید دنبال زبانی بگردیم که شبیه زبان آن‌هاست و جواب پرسش‌های آن‌ها را بدهیم، شکسته شده و آمادگی برای اینکه شاید چیزی در فلسفۀ اسلامی و کلام اسلامی و حتی تفسیر قرآن وجود داشته باشد که بتواند کمک کند که مسئله‌ای در آنجا حل شود وجود دارد. یعنی این فضای پیرامونی نگاه‌کردن به هر چیزی به غیر از فلسفۀ غرب شکسته شده و امیدوارم برداشت من درست باشد که این‌طور هست. بنابراین می‌شود حرف‌های نو زد و نشان داد که حرف‌هایی که اینجا زده شده ارزشمند است.

امیدوارم با این چیزهایی که گفتم یک مقدمه‌ای فراهم کرده باشد که چه چیزی قرار است در این جلسات اتفاق بیفتد. و تأکیدم در این مقدمه روی این است که این کاری که من اینجا انجام می‌دهم که بتوانیم به یک شیوۀ کلی در مورد هر مسئله با روش‌هایی شبیه به این کاری که می‌خواهم بکنم برسیم و به حلاجی چیزی تحت عنوان دیدگاه اسلامی دربارۀ یک پرسش یا مفهوم برسیم. و دوری کنیم از اینکه دیدگاه اسلامی یعنی فقط آن چیزی که در طول تاریخ ۱۴۰۰ سال بعد از اسلام در متونی که در مسلمانان تولید کردند نوشته شده است.

به عنوان حسن ختام و به شوخی اگر کسی خیلی مقاومت کند که نه دیدگاه اسلامی همان چیزهایی است که مسلمانان گفته‌اند، آن‌وقت من می‌توانم حرف‌های خودم را این‌گونه مطرح کنم که چون من مسلمان هستم دیدگاه‌هایی می‌گویم که این‌ها هم جزء دیدگاه‌های مسلمانان باید لحاظ شود، بنابراین دارم از دیدگاه‌های اسلامی صحبت می‌کنم. آخرش این است که به جای بحث‌کردن سر اینکه آیا این چیزها اورجینال هست یا نیست، آن‌ها اورجینال بوده یا نه، بگویم من هم به عنوان یک مسلمان دیدگاه خودم را دارم و قرار نیست که از یک جایی به بعد مسلمانان حرف جدیدی نزنند. من یک بار در جلسه‌ای به این موضوع اشاره کردم، آقای حسین علیزاده خیلی حرف جالبی زده بود. احتمالاً می‌دانید که در موسیقی سنتی کار می‌کند ولی نوآوری زیاد دارد از جمله اینکه ابزارها و سازهای جدید می‌سازد و گوشه‌هایی به آواز ایرانی اضافه کرده است. گوشه به همان معنایی که در موسیقی ایرانی می‌گویند. ظاهراً یک عده ایراد گرفته بودند که تو حق نداریم گوشه بسازی و گوشه‌ها تثبیت‌شده است، بعد ایشان گفته بود که این گوشۀ نی‌داوود در همایون را مرحوم نی‌داوود شصت سال پیش ساخته، در چه تاریخی این اتفاق افتاده که دیگر مردم حق ندارند گوشه بسازند. این جواب بامزه‌ای بود. اگر کسی خیلی سخت بگیرد که باید همان چیزهایی که مسلمانان گفتند باید بگویی، من هم به عنوان مسلمان یک گوشۀ جدیدی برای خودم دربحث معجزه می‌خواهم ایجاد کنم.

۳-۱ وسعت مطالعه یک فرد آکادمیک

نکاتی نوشتم که فکر می‌کنم بد نیست به آن‌ها اشاره‌ای کنم. چرا وقتی کسانی که در غرب هستند و دربارۀ فلسفۀ اسلامی کار می‌کنند به جای مراجعه به آموزه‌های اسلامی، به بحث‌هایی مراجعه می‌کنند که فیلسوفان و متکلمین و مسلمانان مطرح کردند؟ از نظر من انگیزه‌های روشنی وجود دارد. یکی این است که در مطالعات آکادمیک خیلی راحت‌تر است که وسیع مطالعه کنیم. این توهین به مطالعات آکادمیک به سراسر جهان نیست ولی یک واقعیتی است. منظورم از وسیع مطالعه‌کردن این است که یک آدم آکادمیک سوادش که زیاد است، چون کتاب‌های زیادی خوانده است. وقتی یک کتاب می‌نویسد هزار تا ریفرنس می‌تواند بدهد. این در مطالعات آکادمیک برای آدم‌ها اعتبار می‌آورد که بیش از دیگران خوانده باشند و چیز بدانند. اگر فردی مانند بعضی از حکما و فیلسوفان، مثلاً ما فیلسوفانی اسلامی در ایران داریم که آن‌ها فقط دو کتاب ابن‌سینا را خوانده‌اند. ابن‌رشد را ندیدند و نخوانده‌اند و نمی‌شناسند. همۀ آثار ابن‌سینا را نخوانده‌اند، شاید یک اشارات از ابن‌سینا خوانده‌اند، سهروردی هم نمی‌دانند. شاید ملاصدرا خوانده باشند یا نه. از نظر آکادمیک اینکه یک فردی یک چیزی را خوانده باشد، هر چقدر هم خوب و عمیق فهمیده باشد، برایش زیاد اعتبار نمی‌آورد؛ به علت اینکه خیلی در محیط آکادمیک نمی‌تواند ثابت کند که من از دیگران بهتر ابن‌سینا فهمیدم. گاهی ممکن است بشود… الان یک آدم متخصص ابن‌سینا از نظر آکادمیک در فضای بین‌المللی لااقل باید همۀ آثار ابن‌سینا، اگر شد نامه‌هایش را هم خوانده باشد. صرف اینکه بگوید من شهود خیلی عمیقی نسبت به دیدگاه‌های ابن‌سینا پیدا کردم، این خیلی از نظر آکادمیک اعتبار نمی‌آورد. مثلاً اگر من بگویم که من دیدگاه اسلامی دربارۀ معجزه را از همه بهتر می‌دانم، بعد بگویند چطور؟ بگویم من قرآن را خیلی دقیق در این مورد خوانده‌ام و خیلی عمیق فهمیده‌ام و این چیزهایی که من می‌گویم از همه اسلامی‌تر و بهتر است. نه غزالی خوانده‌ام و نه ابن‌سینا خوانده‌ام. هیچ کدام از این آثار موجود در فرهنگ اسلامی را نخوانده‌ام ولی ادعا هم دارم که خیلی خوب می‌توانم دربارۀ دیدگاه‌های اسلامی در مورد هر چیزی صحبت کنم. فضای آکادمیک این را خیلی نمی‌پسندد. یعنی معمولاً انتظار می‌رود که آدم‌ها چیزهای زیادی خوانده باشند و چیزهای زیادی بدانند. اینکه بگویم یک چیزی را عمیق خوانده‌ام و شهود پیدا کردم، زیاد جدی گرفته نمی‌شود. همۀ این حرف‌هایی که من می‌زنم نسبی است ولی عموماً چنین فضای آکادمیکی وجود دارد. بنابراین طبیعی است که آدم‌هایی که در مورد فلسفۀ اسلامی کار می‌کنند، خیلی تمایل پیدا می‌کنند به اینکه آدم‌های مجهول کشف کنند، یک متنی پیدا کنند و رویش کار کنند که تا حالا کسی کار نکرده ولی برای خودشان یک گستره‌ای را پوشش بدهند که کارهایشان ارزش آکادمیک پیدا کند.

۴-۱ نگاه به قرآن  یک فرد مؤمن

نکتۀ دیگر این است که اگر شما به اسلام و قرآن مؤمن باشید (من فرضم این است که دارم دربارۀ مطالعات آکادمیک افرادی که مؤمن نیستند قضاوت می‌کنم) یک حسی دارید که چیزی در قرآن آمده، جالب‌تر و بهتر و کامل‌تر از همۀ چیزهایی است که مسلمانان گفته‌اند. بنابراین وقتی که می‌خواهید در مورد یک چیزی اظهارنظر کنید، شاید برای شما جالب باشد که سراغ قرآن بروید. ولی برای آدمی که مؤمن نیست و فکر می‌کند قرآن یک کتابی است که یک شخص عرب ۱۴۰۰ سال پیش نوشته است و معلوم نیست که چه وقت تدوین شده است و یک چیز پراکنده‌ای است. معمولاً هم افرادی که ذهن خیلی منظم منطقی دارند، یک بار که قرآن را بخوانند، برای هفت پشتشان بس است، چون اصلاً نمی‌فهمند که ارتباط این جمله با جملۀ قبل و بعد از آن چیست. بنابراین از دیدگاه آکادمیک غربی این مانند یک آوانس‌دادن و به نفع مسلمانان است که به جای اینکه برویم سراغ قرآن، بیاییم ببینیم که حکمای متأله اسلامی بعداً چه گفته‌اند؛ آن‌ها حرف‌های عمیق‌تر و جالب‌تری زدند از آن چیزی که در قرآن است. می‌خواهم بگویم در مطالعۀ دربارۀ دیدگاه اسلامی از نظر من بهتر است که بروم ببینم قرآن چه گفته است در حالیکه در فضای آکادمیک به این شکل نگاه نمی‌کنند؛ یک منشأ هم آن است که من به شکل مؤمنانه‌ای نگاه می‌کنم. لازم نیست که بگویم مؤمن هستم، این فضای ذهنی من باعث می‌شود که به قرآن اهمیت بیشتری بدهم در مقابل چیزی که ابن‌سینا گفته است در حالی که یک غربی با ذوق فلسفی ابن‌سینا را بالاتر از قرآن می‌داند.

جدای از اینکه مؤمن باشیم یا نه، من سعی کردم در این مقدمه بگویم که یک راه برای بحث‌کردن دربارۀ اینکه دیدگاه اسلامی در مورد فلان چیز چیست،‌ این است که به آموزه‌های اسلام رجوع کنیم و نه نوشته‌های مسلمانان. معنی‌اش این نیست که هیچ نگاهی به نوشته‌های مسلمانان نکنیم. در مورد اینکه آیا چنین کاری ممکن است یا نه و آیا شده یا نه. من یک مثالی می‌زنم که اولاً کمی روشن شود که چکار نمی‌خواهم کنم و ثانیاً دربارۀ تلاش‌های مشابهی که قبلاً اشاره شده چیزی گفته باشم. یک صورت‌مسئله می‌خواهم مطرح کنم که یکی از صورت‌مسئله‌های کلاسیک بحث‌های مربوط به معجزه در طول تاریخ تفکر اسلامی است.

۲- فاعل معجزه چه کسی است؟

سؤال این است که فاعل معجزه کیست؟ فعلاً معجزه را به معنای آن اعمالی فرض کنید که پیامبران انجام می‌دادند تا برای مردم روشن شود که این‌ها فرستاده‌های خداوند هستند. سؤال روشن است و این است که معجزه را خدا انجام می‌دهد یا پیامبر انجام می‌دهد یا فرشتگان یا…؟ دریا شکافته می‌شود و بنی‌اسرائیل از درون آن رد می‌شوند، این فعل خداست، خدا مستقیماً این کار را می‌کند یا قدرت روحی پیامبران است که باعث می‌شود که بتوانند چنین اعمالی را انجام بدهند؟

[۴۵:۰۰]

نفس پیامبر به عنوان یک واسطه اینجا کاری انجام می‌دهد یا نه؟ این ماجرا خیلی در بحث معجزه در کلام و فلسفۀ اسلامی قدیمی است. یعنی از اولین متکلمین در مورد آن چیزهایی گفته‌اند تا اخیراً هم علامه‌طباطبایی، مرحوم مطهری. گاهی هم حرف‌های جدید هم حتی در آثارشان ممکن است پیدا کند. شاید به طور کلی بشود گفت که دو ترند اصلی داریم. طبق معمول شاید بشود گفت دو گانۀ اشاعره، معتزله اینجا هم برقرار است. دو مکتب فکری رقیبی که در طول تاریخ کلام اسلامی وجود داشته، اینجا هم مقابل همدیگر هستند و طبق معمول نظر حکما هم با معتزله نزدیک است و اشاعره یک طرف ایستادند. در این مورد خاص امامیه که معمولاً بین اشاعره و معتزله قرار می‌گیرد بیشتر نزدیک به اشاعره شاید حرف زده باشد.

من از این اصطلاحاتی مانند اشاعره و معتزله و غیره فراری هستم. فکر می‌کنم ساده‌سازی است که آدم‌ها را به دو گروه اشاعره و معتزله تقسیم کردند. غالباً متفکرین بزرگی که جزء اشاعره محسوب می‌شوند، چون آدم‌های مستقلی هستند، جاهایی می‌بینید که خیلی با فضای فکری اشاعره ممکن است نزدیک نباشند و چیزهایی شبیه به معتزله بگویند. بنابراین اینکه دو گروه کنیم و بگوییم دقیقاً مثلاً فخر رازی جزء اشاعره است و آن یکی جزء معتزله است، امام غزالی فلان طور است، این‌ها مشکلی… در عین حالی که نمی‌شود مکتب‌ها را ندید ولی خط‌کشی‌های پررنگ‌کردن چندان جواب نمی‌دهد. تازه بین خود امامیه ممکن است یک وجه مشترک دقیقی پیدا نکنید. هر کسی که با نحوۀ فکری اشاعره آشنا باشد انتظارش این است که اشاعره آن‌طرف بایستند که بگویند خداوند بدون واسطه معجزه می‌کند. فاعل معجزه خداست؛ چرا؟ دیدگاه اشاعره معمولاً این‌گونه بوده که خیلی روی توحید افعالی تأکید داشتند و اینکه تنها مؤثر در وجود و تنها علت خداست، همۀ کارها را خداوند انجام می‌دهد و این را عقیدۀ درست توحیدی می‌دانستند و خیلی به حکما و معتزله از این نظر ایراد می‌گرفتند که به نوعی واسطه‌هایی که قائل می‌شوند خیلی با توحید سازگار نیست.

من یک سری نقل نوشتم ولی بگذارید بحث را خلاصه کنم. امامیه در این موضوع به طور تاریخی بیشتر به این سمت گرایش داشتند. مثلاً از علامه‌مجلسی نقل قول است که ایشان فرمودند: اگر کسی معتقد باشد که انبیاء با قدرت خودشان معجزه می‌کردند این کفر صریح است و کسانی که با شیوۀ بیان علامه‌مجلسی آشنا هستند خیلی تعجب نمی‌کنند که همه چیز جنبۀ فقهی است و احتمالاً بعد از آن هم ممکن است فتواهایی دربارۀ‌ کسانی که معتقدند خودشان دخالتی در معجزه داشتند صادر شده باشد. به هر حال یک گروه هستند، عده‌ای از اشاعره و عده‌ای از امامیه در این گروه هستند.

یک دلیلی به غیر از مسئلۀ توحید افعالی در سنت کلامی کسانی که چنین اعتقادی داشتند مطرح می‌شد و آن هم این بود که اگر قرار است که پیامبر بیاید کاری را نشان مردم بدهد که ثابت کند که من از طرف خداوند هستم، آن کار باید کاری باشد که از مخلوق بر نیاید و از خالق بربیاید که او بتواند با نشان‌دادن این کار ادعا کند که من الهی هستم و من از طرف خدا آمدم. اگر قرار باشد که پیامبران کارهایی را به اختیار خودشان انجام بدهند، چون مثلاً تهذیب نفس انجام دادند و به قدرت‌هایی رسیدند و کرامتی پیدا کردند، فردا یک فرد دیگری هم که تهذیب نفس انجام بدهد  کرامتی پیدا کند، پس او هم می‌تواند ادعای پیغمبری کند. اینجا اگر ما قرار است حرف از معجزه بزنیم، یک کاری که الهی است و از بشر اصلاً برنمی‌آید که بتواند آن کار نشان‌دهندۀ پیامبری پیامبر باشد، طبیعی است که باید انتظار داشته باشیم که ماجرا این باشد که این فعل، فعل خداست و از بشر چنین چیزی اصلاً صادر نمی‌شود. چنین استدلالی هم در کنار توحید افعالی در آثار کسانی که معتقد به این هستند که معجزه فعل خداست وجود داشته است.

طرف مقابل اتفاقاً شاید همین را از جهاتی ملاک می‌دانند، به غیر از آن دیدگاه‌های فلسفی کلی‌ای که داشتند. اولاً حکما دلایلی داشتند (دلایل فلسفی‌ای که اصلاً نمی‌خواهم در این مقدمه وارد چنین بحثی شوم) که اصولاً بی‌معنی است که خداوند کاری را بی‌واسطه انجام دهد، بنابراین آن‌ها ذوق فلسفی ندارند که فکر می‌کنند که خدا با انگشت خودش کاری انجام می‌دهد. همه چیز سلسله مراتب دارد بنابراین متهم‌کردن طرف مقابل به اینکه دیدگاهش توحیدی نیست کاملاً بیهوده است. اینکه این واسطه می‌تواند فرشتگان باشند یا نفس پیغمبر، این چندان فرقی نمی‌کند. از طرف دیگر شواهدی وجود دارد که می‌دیدند که افرادی که تهذیب نفس می‌کنند صاحب کرامت می‌شوند. بنابراین اینکه معجزات یک نوع کرامت خیلی سطح بالاتر از آنی است که بشر به طور طبیعی انجام می‌دهد به نظرشان می‌آمد که این‌طور است. بحث‌های زیادی پشت این است که معجزات از پیامبران صادر می‌شود و چطور صادر می‌شود. این بحث‌ها از فارابی شروع شده، ابن‌سینا و همۀ این‌ها دربارۀ اینکه نفس انسان چه مراحلی دارد و چطور امکان دارد که نفس انسان به مرحله‌ای برسد که نسبت به طبیعت اشراف پیدا کند و بتواند در طبیعت دخل و تصرف کند بحث کرده‌اند. چون از دیدگاه فلسفی این مراحل را برای نفس انسانی قائل بودند و این را قبول داشتند که انسان می‌تواند به مرحله‌ای بالاتر از طبیعت برسد و اشراف پیدا کند، تصرف کند. این با عقل فلسفیشان سازگار بود و بلکه عقلشان چنین چیزی را نتیجه می‌داد. از طرفی شواهد تجربی نشان می‌داد که آدم‌ها چنین کارهایی می‌کنند. بنابراین به نوعی واسطۀ کار پیامبران را نفس پیامبر می‌دانستند و مخالف با اینکه بودند که بدون قوۀ‌ قدسیه (اصطلاحی که فارابی به کار می‌برد) که اساس نبوت است کاری از پیامبر سر بزند. همان‌طور که پیامبران به جایی می‌رسند که قابل وحی می‌توانند باشند، به جایی می‌رسند که بتوانند معجزه انجام بدهند و چنین اختلاف نظری در تاریخ تفکر اسلامی وجود داشته است.

بیایید به قرآن رجوع کنیم و ببینیم از قرآن در مورد این مسئلۀ خاص چه چیزی ممکن است دستگیرمان بشود. شما اگر این مسئلۀ خاص را در قرآن نگاه کنید، حداقل می‌شود گفت که قرآن به چهل پنجاه تا معجزه اشاره کرده است. بعضی از آن‌ها را اسم برده و از بعضی از آن‌ها با تفصیل بیشتری صحبت کرده است. یک لحظه ذهن خودتان را روی حضرت موسی متمرکز کنید. به حضرت موسی وحی می‌شود، آتشی می‌بیند و کلامی می‌شنود که کلام خداوند است. به این صحنۀ مارشدن عصا دقت کنید. خدا به موسی می‌گوید که این چیست که در دستت است. موسی می‌گوید: این عصای من است که با آن این کارها را انجام می‌دهم. خداوند به موسی می‌گوید: عصایت را بینداز. موسی می‌اندازد. و بعد این عصا تبدیل به مار می‌شود و موسی می‌ترسد. شما این داستان را می‌شنوید، این معجزۀ تبدیل عصا به مار، از این داستان کاملاً معلوم است که اصلاً موسی نمی‌داند که قرار است چه اتفاقی بیفتد و آن عصا مار شود، به همین علت هم هست که می‌ترسد. بعد می‌گوید که دستت را در جیب خودت کن و بیرون بیاور. ید بیضا. موسی فاعلیتی ندارد، موسی کاملاً‌ مفعول است. حتی بعد از این اتفاق اولیه که می‌بینید که موسی مفعول واقع می‌شود و معجزه را خداوند به او می‌دهد؛ یعنی عامل تبدیل عصا به مار، به نظر نمی‌آید موسی مدخلیتی دارد، چون اصلاً ذهنیتی ندارد. نمی‌داند چه اتفاقی دارد می‌افتد. از ظاهر آیه این را می‌فهمیم. بعداً حتی در زمانی که آن مقابلۀ با ساحرها پیش می‌آید، آن‌ها که طناب‌هایشان را می‌اندازند و شبیه به مار حرکت می‌کند، باز هم موسی می‌‌ترسد، به او گفته می‌شود که «لا تخف»، عصا را بینداز، برنده می‌شود. موسی می‌اندازد و آن مار می‌رود آن‌ها را می‌خورد. در همۀ این‌ها ممکن است اختلافات تفسیری باشد. ولی به زحمت یک مفسری بتواند از این صحنه‌هایی که روایت می‌شود، از این فرار کند که موسی خیلی تسلطی ندارد روی اینکه چه اتفاقی می‌افتد. حتی در شکافته‌شدن نیل… ببخشید من نمی‌خواهم شما را یاد هری پاتر بیندازم ولی عصای موسی مانند چوب جادویی شده است. خداوند می‌گوید آن را به نیل بزن. خیلی معلوم نیست که حتی آن لحظه موسی می‌داند که قرار است که شکافته شود. به او گفته می‌شود که بزن که شکافته بشود. به صخره بزن که آب از آن جاری بشود. بنابراین یک عصایی دست حضرت موسی است، یک نفر ذوقش کم باشد و فکر کند که در این عصا خداوند یک انرژی یا نیرویی نهان کرده بوده که به این شکل می‌شده یا مانند یک علامت است که مردم ببینند که موسی این کار را می‌کند ولی ملائکه و خداوند و فاعل‌های دیگری هستند که این کار را دارند انجام می‌دهند. از ظاهر آیات این‌گونه برمی‌آید.

حال به داستان حضرت مسیح نگاه کنید، ببینید مسیح چطور معجزه می‌کند. حضرت موسی می‌گوید: «… أَنِّي أَخْلُقُ لَكُم مِّنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ…» (آل عمران:۴۹)، من برایتان از گل پرنده می‌سازم. من در آن می‌دمم و آن‌ها تبدیل به پرنده می‌شود. در آخر می‌گوید: «بِإِذْنِ اللَّهِ». ایات مربوط به موسی را کنار بگذارید، فکر کنید فقط این معجزات را در قرآن می‌بینید. صد درصد احساسی که به آدم دست می‌دهد که حضرت مسیح می‌گوید من مرده را زنده می‌کنم، من این کار را می‌کنم، به خودش نسبت می‌دهد. یعنی این‌گونه نیست که مسیح نداند وقتی گل می‌سازد به او گفته باشند با گل یک پرنده‌ای بساز و حالا در آن فوت کن و بعد حضرت مسیح هم تعجب کند و بگوید عجب این‌ها پریدند. داستان حضرت مسیح این است که مسیح خودش کارهایی انجام می‌دهد ولی اذن دارد و اجازه دارد که این کارها را انجام بدهد. خودش انجام می‌دهد. اتفاقاً آن «بِإِذْنِ اللَّهِ»‌ از لحاظ ادبی نشانۀ این است که خودش دارد انجام می‌دهد. به او اجازه داده‌اند که این کارها را انجام بدهند. مثل اینکه در محدوده‌ای مجوز گرفته که کارهای بسیار شگفت‌انگیز حتی مثل مرده زنده‌کردن، مثل خداوند از گل یک چیزی ساختن و به او جان‌دادن را می‌تواند انجام بدهد. از طرف خداوند اجازه دارد. می‌خواهم بگویم به قرآن که نگاه می‌کنیم، همان‌طوری که در مورد وحی آیۀ صریحی وجود دارد که ما چند گونه وحی داریم، به قرآن که نگاه می‌کنید به نظر می‌آید که مسئلۀ فاعلیت معجزه یک جواب صفر و یکی به این شکل ندارد.

[۱:۰۰:۰۰]

یعنی پیامبرانی بودند که مانند داستان حضرت موسی خیلی مدخلیتی در معجزه نداشتند و حتی نمی‌دانستند که چه اتفاقی می‌خواهد بیفتد؛ به این شکل به نظر می‌آید. پیامبری هم بوده مانند حضرت عیسی که به نظر می‌آید هر کاری از او برمی‌آید. از داستان حضرت عیسی احساسی که به من دست می‌دهد این است که هر کاری که خداوند در زمین کند،‌ حضرت عیسی هم می‌تواند انجام دهد. به او اجازه بدهند که کارهایی که در محدوده‌ای انجام بدهد، انگار از او برمی‌آید. بنابراین قرآن ذهن من را به این سمت می‌برد که برخی از انبیاء نفسشان به شدت دخیل بوده بلکه فاعل معجزه بوده‌اند و بعضی‌ها اصلاً فاعل معجزه نبوده‌اند. سؤال‌های جالبی ممکن است پیش بیاید که چرا این‌گونه است؟ کدام یک از معجزات به این شکل هستند و کدام آن شکلی هستند؟ آن‌هایی که به قطب تشریع نزدیک هستند مدخلیت کمتر دارند. آن‌هایی که در قطب تکوین هستند مدخلیت بیشتر دارند. کدام از یک از پیامبران چگونه بوده‌اند؟ این‌ها مجموعه سؤالاتی است که پیش می‌آید که این تفاوت ها را بتوانیم توجیه کنیم. چیزی که در تاریخ تفکر اسلامی می‌بینم این است که بعضی از افراد به نظر می‌آید در اظهارنظرهایشان خیلی دقت نمی‌کردند به اینکه مستقیماً بروند جواب سؤال را از قرآن بگیرند. بعضی‌ها هم این کار را می‌کردند.

من دو گروه را گفتم، گروه دیگری هم وجود دارد. یعنی شما در آثار امام محمد غزالی این را می‌بینید که امام محمد غزالی معتقد است که معجزات دو سر دارند؛ یعنی در بعضی از معجزات نفس پیامبر مؤثر بوده و در بعضی‌ها خداوند مستقیم معجزه را انجام می‌داده است بدون واسطۀ پیامبر. امام فخر رازی هم کم و بیش اظهارنظرش شبیه به این است نه به آن صراحت امام محمد غزالی. من این مثال را زدم برای اینکه یک پرسش در مورد معجزه را شما می‌توانید در قرآن ببینید و احیاناً جوابی بگیرید که سؤال و مبحث جدید زیادی اطرافش ایجاد شود که خیلی از آن‌ها را در کلام اسلامی تعقیب نکردند و در موردش بحث نکردند. این مثال را به این دلیل زدم که اولاً در طول تاریخ کلام اسلامی این نوع مراجعات به قرآن وجود داشته است. یعنی کسانی که طرفدار این بوده‌اند که خداوند فاعل معجزه است، اتفاقاً به این صحنۀ معجزۀ حضرت موسی اشاره می‌کردند که ببینید که ترسید. وقتی ترسید یعنی اینکه نمی‌دانست که چه اتفاقی ممکن است بیفتد. این مثال را زدم که از جهاتی بگویم که این کاری نیست که من می‌خواهم کنم. من نمی‌خواهم جوابی از درون قرآن برای چند پرسش مانند معجزه چیست را دربیاورم در عین حالی که این کار محترم است و در مواردی می‌بینیم که جواب خوبی هم ممکن است بگیریم و نکات جالبی در قرآن باشد، ولی این مثال را من زدم که اولاً بگویم که سابقۀ رجوع به قرآن از طرف حکما و مخصوصاً متکلمین بسیار زیاد وجود داشته است. منتها به شدت احساس من این است که این مراجعات همان‌طوری که در مورد همین مسئلۀ خاص می‌بینید موردی بوده است. سؤال یا اختلافی پیش می‌آمده و بعد در قرآن می‌دیدند که آیا می‌توانند یک آیه به نفع خودشان و به ضرر طرف مقابل گیر بیاورند. با صدق و خلوص نیت نه اینکه بخواهند کار بدی انجام بدهند. ولی چیزی که من در این جلسات سعی می‌کنم انجام بدهم این است که (سؤالات را کنار بگذاریم) به آن طرح کلی‌ای که در قرآن در مورد جهان است و جایگاهی که چیزی به اسم معجزات و یا شبیه به معجزات در قرآن دارد، نگاه کنید و مستقل از اینکه اختلاف نظرات چیست، ببینید که آیا از قرآن می‌توانید یک طرح منسجمی دربارۀ مسئلۀ معجزات دربیاورید یا نه. مثال زدم که نشان دهم موردی سابقه داشته است. اولاً موردی نگاه کنید می‌بینید که قرآن جواب‌هایی دارد، بنابراین اوضاع ناامیدکننده نیست. و موردی رجوع به قرآن هم وجود داشته است منتها کاری که من می‌خواهم کنم کمی کلی‌تر از این مراجعات موردی به قرآن است.

۳- طرح کلی پیدا کردن جواب معجزه چیست در قرآن

طرح کلی را می‌گویم که چطور وارد چنین مبحثی می‌توانیم شویم. کاری که می‌خواهم انجام دهم کمی شبیه به آن کاری است که در کتاب‌های ایزوتسو انجام می‌شود یعنی واژه‌ای معادل معجزه یا واژگانی که در فضایی که ما به آن معجزه یا miracle و این‌ها می‌گوییم وجود دارد را نگاه کنیم، واژه‌های مرکزی و واژه‌های اطراف آن را بیابیم و از درون واژگان و آیاتی که معنای این واژگان را شکل می‌دهند به مفاهیم کلی‌ای برسیم. ما تعریف معجزه را نمی‌توانیم از قرآن به صورت یک گزاره دربیاوریم ولی زبان قرآن طوری است که اگر دقت کنیم می‌توانیم چیزی بفهمیم که بعداً با تقریبی به صورت یک گزاره بیان کنیم. من این کار را شروع می‌کنم و کمی جلو می‌روم و بحث برای به جلسۀ آینده می‌گذارم.این جلسه را با مقدمه‌ای از اینکه چه کاری می‌خواهم انجام دهم می‌گذارنم.

۱-۳ آیه

اگر بگوییم که واژه‌ای در قرآن وجود دارد که به چیزی شبیه به معجزه اشاره می‌کند و قرآن از آن استفاده می‌کند، واژۀ «آیه» است. یعنی پیامبران آیاتی از طرف خداوند می‌آوردند و عرضه می‌کردند و کسانی که در معرض این آیات قرار می‌گرفتند، به این آیات ایمان می‌آوردند یا کافر می‌شدند. شما اگر به معجزات حضرت موسی «الْآيَةَ الْكُبْرَىٰ»، چنین عبارت‌هایی دربارۀ معجزات می‌بینید. آیه یک واژۀ بسیار بسیار پرتکرار در قرآن است و شاید یکی از مهم‌ترین مفاهیم قرآنی باشد. اگر من بگویم در مورد چه چیزی قرار است سخنرانی کنم، من قرار است دربارۀ روشن‌شدن مفهوم آیه صحبت کنم. یعنی از نظر اسلامی جوابی پیدا کنیم که معجزه چیست، باید به این جواب بدهیم که آیه چیست. حول و حوش واژه‌های دیگر هم وجود دارد مانند برهان یا سلطان. مثلاً وقتی به حضرت موسی دو معجزه داده می‌شود، می‌گوید: «بُرْهَانَانِ مِن رَّبِّكَ»، دو برهان از طرف پروردگار توست. و همین‌طور از واژۀ سلطان گاهی اوقات برای اشاره به کارهایی که پیامبران می‌کنند استفاده می‌شود.

قبل از اینکه ادامه بدهم به این نکته دقت کنید که در زبان قرآن شما تعریف کلی کم می‌بینید. یعنی آن شیوۀ برخورد منطقی و فلسفی که آیه را برای شما تعریف کند نمی‌بینید. چیزی که در قرآن می‌بینید این است که تعداد زیادی مثال وجود دارد که شما از درون آن مثال‌ها به نوعی می‌فهمید که آن مفهوم کلی چیست و چه اتفاقی می‌افتد. من قبل از اینکه بخواهم در مورد آیه صحبت کنم به این نکته دقت کنید که آن چیزی که در قرآن چقدر با واژۀ معجزه و واژۀ miracle همپوشانی دارند. از نظر مثال‌ها، miracle یک مفهومی است که یک سری مصداق دارد. آیا برهان، سلطان، آیه، این چیزهایی که در قرآن وجود دارد مصداق‌هایش با miracle یکی است. یا با معجزه یکی است.

شما وقتی به واژۀ miracle در زبان انگلیسی نگاه می‌کنید و در فلسفۀ دین که دربارۀ miracle صحبت می‌کنند، به جز اعمالی که حضرت مسیح انجام داده مانند رستاخیز حضرت مسیح یا مرده‌زنده‌کردن که همه معجزاتی بودند، اتفاقات معجزه‌آسایی می‌بینید که مثلاً در مقبرۀ قدیسین اتفاق می‌افتد؛ یعنی در آن محلی که برنادت، قدیسۀ فرانسوی است. یک مکانی است که یک چشمه‌ای در آن وجود دارد و در لورد است. آنجا یک عده شفا پیدا می‌کنند. این‌ها جزء miracle‌ها هستند. اگر نجات معجزه‌آسایی صورت بگیرد که به نحوی دخالت الهی را شما بتوانید ببینید این‌ها همه معجزه حساب می‌شوند.

در فرهنگ کلام اسلامی وقتی حرف از معجزه است، به چیزی معجزه می‌گویند که قرار است بر عده‌ای عرضه شود که کسی آن را آورده پیغمبر است. یعنی لزوماً اتفاق‌هایی که در زندگی من و شما می‌افتد که حالت معجزه‌آسا دارد، در قالب معجزه نمی‌گنجد. در مورد آیه می‌خواهم بگویم کنجکاو باشیم که مصداق‌های آیه در قرآن چه چیزهایی هستند؛ آیا لزوماً آیه آن اعمالی است که رسولان برای نشان‌دادن رسول‌بودن خودشان و ارتباطشان با خدا ارائه می‌دهند؟ آیا به کرامات و اتفاقات عجیبی که برای ما در زندگی خودمان ممکن است بیفتند اشاره می‌کنند یا نه؟ این سؤال را خواستم از اول در ذهنتان ایجاد کنم که به مصداق‌ها باید توجه کنیم. اگر می‌خواهیم بحثی دربارۀ این کنیم که معادل miracle در زبان قرآن چیست، اینکه چه مقدار مصداق‌ها با همدیگر هم‌پوشانی دارد مهم است.

بگذارید آن طرح کلی‌ای که در ذهنم است که به مفهوم آیه ارتباط دارد، شروع به گفتنش کنم و بعد از توضیحاتی جلسه را تمام می‌کنم. در مورد مفهوم آیه، آیه به معنای نشانه است. اگر یک نکته‌ای در آیه باشد، این است که آیه به چیزی وراء خودش دلالت می‌کند. مفهوم مرکزی miracle شگفتی است. یک چیز عجیب. مفهوم مرکزی معجزه عاجز‌کردن طرف مقابل است. بنابراین خود واژۀ آیه به ما یک سیگنالی می‌دهد که انگار در اینجا از دید و جهت دیگری به این پدیده داریم نگاه می‌کنیم. نه اعجاز به آن معنا که طرف مقابل عاجز شود برای ما مسئله است و نه این چیزی که یک نوع شگفتی و حالت خرق عادت اصل مفهوم باشد. ممکن است هر دوی این‌ها به نوعی دخالت داشته باشد ولی آن چیزی که اسم از آن آمده است، مفهوم دلالت‌کردن به غیر است.

نکتۀ اول که بسیار مهم است این است که آیه خیلی واژۀ گسترده‌ای است و به عنوان مصداق به خیلی چیزها تسری پیدا می‌کند. در یک کلام شما می‌توانید بگویید هر پدیده‌ای که در سراسر جهان وجود دارد به نوعی آیه است. مفهوم معجزه و پیامبر و این‌ها را فعلاً از ذهنتان کنار بگذارید. وقتی با قرآن نگاه می‌کنید، ما با یک کتابی مواجه هستیم که یک واژه را کوین کرده و به یک معنای پیچیده‌ای از آن استفاده می‌کند. آن معنای پیچیده اساس چیست؟ این است که خداوندی که خالق جهان است و دارد جهان را اداره می‌کند، هر چیزی که در جهان است آیۀ و نشانۀ خداوند است.

[۱:۱۵:۰۰]

شما به هر جای طبیعت که نگاه کنید، تجلی صفات الهی را در آن پدیده‌ای که دارید به آن توجه می‌کنید می‌توانید ببینید. همه چیز دلالت به خالق می‌کند. و لازم نیست که من این‌طور نگاه کنم که همه چیز نشانۀ خداوند است. ممکن است از آیه به این معنا استفاده کنم که یک چیزی نشانۀ یک چیز دیگری است؛ یعنی مفهوم کاملاً کلی است. اولین نکته این است که آیه معنی بسیار بسیار وسیعی دارد. همۀ جهان، همۀ پدیده‌ها آیۀ خداوند هستند. بعضی از پدیده‌ها ممکن است آیه برای قیامت باشند. نشانه‌ای از این باشند که جهان میرا است و به انتها می‌رسد. می‌خواهم بگویم که مفهوم آیه این‌گونه است که انگار هر حقیقتی که وجود دارد به نوعی بروز می‌کند، تجلی می‌کند طوری که من وقتی تجلی آن را می‌بینم به آن حقیقتی که پشت پرده است ممکن است برسم.

مهم‌ترین حقیقت جهان توحید است و به هر جای دنیا که نگاه کنید، شما نشانه‌های توحید، نشانه‌های خداوند و صفات خدا را می‌بینید. یکی از حقایق بزرگ جهان معاد است. شما به خیلی از چیزها که در جهان نگاه کنید، آیه و نشانه‌ای از این حقیقت بزرگ که جهان طبیعت یک جایی است که به یک نقطۀ نهایی می‌رسد و جهان دیگری از آن زاده می‌شود، به آن می‌رسید. بنابراین آیه یک مفهوم کلی است که به هیچ‌وجه اختصاص به این ندارد که صرفاً پیامبران چکار می‌کنند مثلاً معجزه می‌آورند. یک مفهومی است ورای این حرف‌ها و مفهومی است که بیشتر جنبۀ فلسفی و جهان‌شناسی دارد. این نکته را در ذهنتان داشته باشید. این بیشتر آن نکتۀ توحیدی است که در قرآن به واژۀ آیه به نوع خاصی اشاره می‌شود. به این شیوۀ استفادۀ قرآن از آیه برخواهیم گشت.

۲-۳ نزول آیات

کنار واژۀ آیه، واژۀ مفهوم نزول آیات است. یعنی چه نزول آیات؟ این به اینجا برمی‌گردد که جهان در قرآن سلسله‌مراتب دارد. یعنی شما وقتی یک دیدگاه توحیدی دارید، در دیدگاه توحیدی شما، انگار جهان مانند یک هرمی است که خداوند که خالق است در رأس آن قرار می‌گیرد و بعد خداوند این خلق را بوجود آورده است و همان‌طوری که در قرآن گفته می‌شود انگار یک چیزی را فرستادیم و دوباره می‌خواهیم آن را به سمت خودمان برمی‌گردیم. این مراتبی که خلقت انجام شده، جهان را به صورت یک چیز سلسله‌مراتبی درمی‌آورد که من بدون اینکه بخواهم خیلی استدلال قرآنی بیاورم قبلاً زیاد در موردش صحبت کردم که انگار در کف این خلقت ما به عالم اجسام می‌رسیم که عالم اجسام ویژگی‌های خاصی دارند که جالب است. یعنی در عوالم بالاتر بعضی از این ویژگی‌های ارتباطی و اتصالی که اجسام به همدیگر دارند شاید به این شکل وجود نداشته باشد.

بنابراین ما در جهان هستی یک سلسله‌مراتب داریم و مهم‌تر از این سلسله‌مراتب جهان هستی چیزی که بسیار در فهم و مفهوم آیه کمک می‌کند و ضروری است، این است که انسان‌ها از نظر درک به شدت سلسله‌مراتبی هستند. یعنی ادراک ما همان‌طوری که جهان سلسله‌مراتب دارد، آدم‌ها هم از نظر ادراک سلسله‌مراتب دارند. پایین‌ترین مرحلۀ سلسله‌مراتب ادراک این است که مثلاً من در شکم خودم احساس گرسنگی، تشنگی می‌کنم. حواس پنجگانۀ من از بیرون به من سیگنال‌هایی می‌دهد، اجسام را می‌بینم، می‌توانم بوی آن‌ها را بفهمم. این‌ها پایین‌ترین سطح ادراک هستند و این ادراک بی‌نهایت می‌تواند همین‌طور قوی باشد، طوری که حالت‌های شهودی‌ای که انسان‌ها بتوانند ملکوت عالم… یعنی همین‌طور که ادراک قوی می‌شود، ما می‌توانیم آن سلسله‌مراتب هستی را بهتر ببینیم.

بنابراین با نزول آیات نزدیک می‌شویم به چیزی که به آن معجزه می‌گویند. ما وقتی به آیات و نزول آیات می‌خواهیم توجه کنیم، مهمترین نکته این است که متوجه این باشیم که انسان‌ها دارای سلسله‌مراتب ادراکی هستند. ماجرای نزول آیات این است که درست است که همۀ عالم و هر جا را که نگاه کنید آیت توحید و صفات پروردگار است اما اکثریت مردم درکشان، قوۀ ادراکیشان به جایی نمی‌رسد که این را درک کنند و ببینند که همۀ عالم آیت الهی است. چون چنین ویژگی‌ای وجود دارد که بعضی از آدم‌ها به دلیل رشد ادراکی ضعیفشان قادر نیستند که آیات را ببینند و حقایقی که پشت آیات هستند و آیات بر آن‌ها دلالت می‌کنند را درک کنند، پدیده‌ای به اسم نزول آیات وجود دارد. یعنی یک آیه یا حقیقتی برخلاف روند طبیعی… مثلاً توحید در عالم همه جا مشهود است امابرای آدم‌هایی که در سطح درک پایین هستند ممکن است این حقیقت نازل شود. یعنی اتفاقی بیفتد، پدیده‌ای شکل بگیرد که همان آیۀ نازل‌شده است که در اختیار آدم‌هایی قرار بگیرد که سطح درکشان در حد حواس پنجگانه است.

من وقتی به حیات نگاه می‌کنم اگر قوۀ ادراکی‌ام به اندازۀ کافی رشد کرده باشد هر موجود زنده‌ای، هر حرکتی که انجام می‌دهد، باید من را به یاد این بیندازد که حیات را خداوند خلق کرده است. همۀ حرکت‌ها و جنبش‌هایی که در عالم هست را خداوند بوجود می‌آورد. من این قوۀ ادراکی را ندارم و در عادت‌های روزمره غرق شده‌ام و حیات را هر روز می‌بینم، بچه‌هایم متولد می‌شوند و اصلاً من تکان نمی‌خورم و هیچ حسی از اینکه خداوندی است که این بچه را خلق کرده به من دست نمی‌دهد، چون این پدیده عادی ست. ولی اگر یک شتری از داخل صخره یک دفعه دربیاید، آن‌وقت ممکن است تکان بخورم، خرق عادت بشود. به چیزهایی که تا حالا می‌دیدم عادت کرده بودم، بنابراین جنبۀ آیه‌بودن آن‌ها را نمی‌دیدم، حالا یک دفعه یک اتفاق نادری افتاده که تا حالا ندیدم. بلکه من در مورد این مسئلۀ شتر صالح چون (درجلسۀ آینده می‌خواهم مفصل صحبت کنم) با پدیده‌ای مواجه می‌شوم که حتی اگر درکم به اندازۀ یک موجود عقب‌افتاده‌ای باشد که فقط به حواس پنج‌گانه‌اش متکی هست هم اینجا یک چیزی می‌بینم. یک نفر آمده که می‌گوید من از طرف خدا آمدم. صخره را شکافته و از درون آن یک شتر آمده است. معجزۀ حضرت صالح صراحتاً در قرآن ذکر نشده که چنین اتفاقی افتاد، فرض کنید همین که در داستان‌های جنبی قرآن آمده که این شتر از درون صخره بیرون آمده بود، به این شکل اتفاق افتاده است.

بنابراین نزول آیات چرا صورت می‌گیرد؟ برای اینکه افرادی هستند که قوۀ درکشان طوری نیست که آیات الهی را مستقیماً بدون ناظر مستقیماً ببینند؛ در نتیجه ما با پدیده‌ای به اسم نزول آیات مواجه هستیم. کارهایی که پیامبران انجام می‌دهند، آیات نازل شده هستند؛ یعنی آیاتی که در سطح درک پایین افرادی که با این آیات مواجه می‌شوند هم یک تأثیری می‌گذارد و نشانۀ یک چیزی ماوراء طبیعت است و یک تکانی به آن‌ها می دهد. بنابراین چیزی که من در قرآن می‌بینم، یک مفهوم کمی پیچیده تحت‌عنوان آیه است که نازل می‌شود. اولاً در یک سطحی همه چیز آیه است و همۀ حقایق بروز و ظهوری در جهان دارند که شما اگر هوشیار باشید از دیدن هر چیزی به حقایق پشت آن پی می‌برید، حواس من هر چیزی را ادراک کند، باید به معانی‌ای برسم، از آن معانی می‌توانم به آن نوک هرم برسم. در هر پدیده‌ای که مشاهده می‌کنم همه چیز آیه است اما مردم این را نمی‌بینند.

بنابراین نکتۀ دوم این است که به سلسله‌مراتب درک در مردم اعتقاد داشته باشیم و اینکه حالا لازم می‌شود که به بعضی از این افراد کمک می‌شود تا هدایت شوند. نزول آیات با مفهوم هدایت با قرآن ارتباطی برقرار می‌کند. بنابراین حقایق در سطح پایین‌تری جلوه می‌کنند که آدم‌ها بتوانند آن حقیقت را لمس کنند و درک کنند. این دو نکتۀ کلی است که وقتی از آیه صحبت می‌شود، اصلاً در ابتدا آیه ربطی به پیامبران ندارد ولی نزول آیات در مورد پیامبران به مفهوم معجزه اشاره دارد. در مورد اینکه مصداق‌ها چه هستند به صورت مفصل در جلسۀ آینده صحبت خواهم کرد. الان کلیات را می‌گویم.

۳-۳ دوگانگی تشریع و تکوین در جهان‌بینی قرآن

یک مسئلۀ‌ کلی بسیار مهم دیگر هم هست و آن هم دوگانگی تشریع و تکوین در جهان‌بینی‌ای است که در قرآن ساخته می‌شود. من در مورد دوگانی هم قبلاً صحبت کردم منتها الان می‌خواهم اشاره کنم. شما وقتی با قرآن مواجه می‌شوید، یک نکتۀ بسیار جالب در مورد مفهوم آیه این است که آیه هم به پدیده‌های طبیعی اطلاق می‌شود و هم به حرف‌هایی که در قرآن و کتاب‌های مقدس زده شده است. انگار به دو چیز آیه گفته می‌شود: وحی‌ای که از طرف خداوند آمده و در کتاب نوشته شده آیه هستند، کما اینکه ما الان در قرآن به هر جمله‌ای که اول و آخرش شماره خورده یک آیه می‌گوییم. از طرف دیگر پدیده‌های طبیعی از جمله معجزات پیامبران هم آیه هستند. بنابراین اینجا ما با یک مفهومی که حالت دوگانی که در جهان وجود دارد، در مورد این مفهوم هم لحاظ شده مواجه هستیم که این مسئله را از جهاتی خیلی پیچیده می‌کند. که در واقع یک سطحی از آیات وجود دارد که به صورت کلامی هستند. این را هم در کنار بقیۀ مفاهیمی که در قرآن در مورد آیات هست حتماً باید ببینیم و نتایج خیلی مهمی دارد. پس آن فضایی که ما داریم در مورد بحث می‌کنیم که واژۀ معجزه یا miracle را به نحوی در فضای قرآن بگنجانیم و مصداق‌ها را تطبیق بدهیم، اصل ماجرا این است که این ساختار جهان، آیه‌بودن پدیده‌ها را درک کنیم به اضافۀ اینکه این قطب تشریع و تکوین و مسئلۀ نزول آیات را درک کنیم.

من فعلاً تا جای ممکن از این لحظه‌ای که شروع به گفتن کلیات بحث کردم، می‌خواهم کمی مستقل از اینکه سؤال‌های ما در مورد معجزه چیست… کلمۀ معجزه و miracle و این‌ها را کنار بگذارید، می‌خواهیم مستقیم یک چیزی دربارۀ جهان‌بینی قرآن اینجا مطرح کنیم. من می‌خواهم نهایت سعیم را انجام دهم که به شما این را بفهمانم که تصادفی نیست که miracle یا معجزه معادل قرآنی ندارد، این‌ها واژه‌های جالبی نیستند. اینکه قرآن چگونه برخورد می‌کند و چه واژه‌هایی را می‌گذارد و چگونه به دنیا نگاه می‌کند را می‌خواهیم کشف کنیم به امید اینکه اگر خوب بفهمیم آن‌وقت بعضی از سؤالاتی که در زمینۀ معجزه یا miracle مطرح است، بتوانیم برایشان پاسخ‌های اسلامی (به اصطلاح من) پیدا کنیم. در جلسات آینده وارد جزئیات بحث خواهم شد.

الان به صورت کلیات گفتم که ما پدیده‌ای به اسم آیه داریم. این آیه سلسله‌مراتب جهان و‌ سلسله‌مراتب فهم بشر است. همه چیز آیه است و مردم نمی‌فهمند.

[۱:۳۰:۰۰]

نازل می‌شود، در عین حال این نزول صورت کلامی هم پیدا می‌کند؛ یعنی آن چیزی که ما مانند قرآن و کتب مقدس می‌گوییم. این مجموعۀ کلیاتی بود که حول و حوش واژۀ آیه من می‌توانستم در این جلسه بگویم تا انشاءالله در جلسۀ آینده بیشتر وارد جزئیات شویم و بعضی از داستان‌ها را بخوانیم و ببینیم در مورد آیه به چه نتایجی می‌رسیم.

جلسه ۱ – معجزه چیست
1 1 vote
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو