بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره حج، جلسهی ۲۲، دکتر روزبه توسرکانی، سال ۱۳۸۹
در این جلسه بحثی که اول جلسه گذشته کردم یک چیزی ماند که امروز اول در مورد آن صحبت میکنم بعد به سراغ بحثهایی که در مورد سوره حج داشتیم میرویم. یک موضوعاتی را جلسه گذشته گفتم، اول شأن نزول آنها را میگویم واقعاً قبل از اینکه سر جلسه بیایم سی دی ظهور بسیار نزدیک است را دیدم. یک مقدار شاید بحثهایی که کردم مستقیماً تحت تأثیر دیدن چنین فاجعهای بود که یک چیزی این شکلی تهیه میشود در جامعه انعکاس پیدا میکند که از نظر فرهنگی شاید به پایینترین سطح اعتقادات مذهبی مردم مربوط است. عامیانهترین چیزی بود که شاید در عمر خودم در پدیده مذهبی به صورت سی دی یا کتاب دیدم. حتماً کتابهای در این حد عامیانه وجود دارد ولی معمولاً اینگونه نیست آدم علاقه داشته باشد و آن را بخرد و نگاه کند. ولی این اینقدر معروف شده بود با اینکه چند ماه گذشته بود و ندیده بودم بالاخره دیدم. یک نکتهای در ادامه آن بحثها میخواستم بگویم چون وقت کم بود نگفتم، چند دقیقه در مورد آن صحبت میکنم.
۱- رابطه بین ملیگرایی در ایران با تشیع
میخواهم در مورد رابطه بین ملیگرایی در ایران با تشیع یک چیزهایی بگویم که حالت واقعی وجود دارد. تقریباً حرفهایی که میزنم را قبلاً پراکنده با تأکید کمتر گفتم ولی بد نیست یک مقدار در مورد آن مستقیماً صحبت کنم.
احتمالاً شنیدید کسانی که مخالف تشیع هستند بعضیها میگویند پا گرفتن یک دینی مانند تشیع در ایران اصولاً نتیجه گرایش ملیگرایانه در ایران بود. ایرانیهایی که وارث تاریخ امپراطوریهای بزرگی بودند بعد از اینکه به صورت تحقیرکنندهای در مقابل اعراب شکست خوردند یک جوری با ایجاد کردن فرقه مستقل از گرایش قالب مسلمانها سعی کردند هویت فرهنگی و ملی خودشان را حفظ کنند. نمیخواهم مستقیماً در مورد این اعتقاد صحبت کنم که چقدر از نظر تاریخی این درست است. مثلاً شما تاریخی که مطالعه میکنید تا قبل از دوره صفویه در ایران شیعه نیست و یک نواحی فقط در طول تاریخ گرایش به تشیع داشتند. گفتن اینکه بعد از نه قرن ایرانیها برای احراز هویت خودشان در دوران صفویه چنین گرایشی پیدا کردند یک مقدار عجیب است. بیشتر به نظر میرسد به وجود آمدن یک حکومتی مانند صفویه و قدرت پیدا کردن آن با تأکید روی فرقهگرایی و تأکید آن روی تشیع نتیجه شکست خفتبار خلفا در مقابل مغولها بود. یعنی خلأ ایدئولوژیکی که در جهان اسلام به وجود آمده بود اینگونه پر شد فقط در ایران نیست در خیلی از جاهای دیگر هم چنین گرایشهایی وجود دارد.
وقتی قرنها خلیفه عباسی خودش را نماینده مستقیم خدا در کره زمین میداند بعد مغولها به آن حمله میکنند و آن را میگیرند به معنای واقعی کلمه در یک فرشی او را لوله میکنند و له میکنند. این از نظر فکری یک بحران به وجود میآورد چطور شد که خلیفه خداوند روی زمین و جانشین پیغمبر چنین بلایی سرش آمد، در مقابل کسانی که کافر مطلق هستند در زمانی که حمله کردند. ماجرای قتل آخرین خلیفه عباسی در زمان هلاکو بود و در زمان اول حمله مغول نبود.
به نظر میآید صفویه این خلأ را پر کرده است و عجیب است اگر بخواهیم بگوییم گرایش کلی کشور ایران سمت تشیع را به سابقه ملی آنها ربط بدهیم. از ابتدایی که تاریخ اسلام شروع میشود یک جور گرایشهایی به تشیع در شمال ایران، در خراسان و جاهای مختلف در ایران وجود دارد، اینگونه نیست که فقط در دوران صفویه به وجود آمده باشد. اولاً اینکه این خیلی احتیاج به بحث تاریخی دارد که در چه دورانی این گرایشها به وجود آمده است و چقدر ملیگرایانه داشت. چه مقدار میتوان اسم آن را ملیگرایی دانست، چه مقدار میتوان اسم آن را عدالتخواهی گذاشت. اعرابی که ادعای مسلمان بودن داشتند ولی به شدت بین عرب و عجم تمایز قائل میشدند طبیعی است در کشورهای پیرامونی خودشان وقتی امپراطوری تشکیل دادند یک واکنشهای منفی را ببینند. این میتواند به صورت گرایش پیدا کردن به عقایدی که جنبه اپوزوسین داشته باشد در بیاید. خیلی طبیعی است که اینگونه فکر کنیم چنین گرایشی میتواند زاییده عدالت خواهی و ضدیت با حکومت مرکزی که درست رفتار نمیکند باشد، به جای اینکه بگوییم حالت ملیگرایانه دارد.
این عقاید وقتی به صورت تاریخی بیان میشوند من فکر میکنم خیلی احتیاج به تحقیق تاریخی دارد که یک نفر بخواهد واقعاً چنین نسبتی را به گرایشهای این شکلی به تاریخ بدهد. من نمیخواهم بحث تاریخی کنم فقط نکته مهم از نظر من این است از نظر تاریخی اگر برای شما مسلم شوم که گرایش ایرانیها به تشیع نتیجه حس ملیگرایی یا عدالت خواهی بود این مستقیماً ربطی به این ندارد که آیا عقاید تشیع درست یا غلط است. یک عده این حرفها را میزنند و میخواهند نتیجه بگیرند که تشیع یک چیز ساختگی و غیراصیلی است. شما میتوانید فکر کنید جریان اصلی و اصیل اسلام تشیع است ولی ممکن است گرایش یک ملت به تشیع گرایش اصیلی نباشد. این ربطی به این ندارد که بخواهم به عقیده تشیع سعی کنم نشان بدهم عقیده حاشیهای است. میتوانم اعتقاد به این داشته باشم تشیع حاشیهای نیست و اصیلترین گرایش اسلام در فرقههای اسلامی است ولی بعضیها ممکن است به دلایل منفی به آن گرایش پیدا کرده باشند.
کم و بیش این را قبول دارم گرایش خیلی از کسانی که ادعای تشیع در طول تاریخ کردند از جمله ایرانیها و صفویه اصلاً اصیل نبود؛ گرایش مقاصد دیگری در این گرایش وجود داشت. ولی واقعاً ربطی به مسئله اصل تشیع و تسنن مستقیماً ندارد. نکتهای که میخواهم بگویم جدای از بحثهای تاریخی این است که گرایشات موجود در ایران خیلی اصیل نیست. چگونه به وجود آمده است و از کی است نمیخواهم بحث تاریخی کنم ولی اینکه گرایشهای توده مردم اصیل نیست، گرایشی که واقعاً در جمعیت میبینیم. ممکن است شما نمایندههای اصیلی از تشیع را در علما بتوانید بگویید که اینها اصیل هستند ولی فرهنگی که در کشور ما و خیلی جاهای دیر به اسم تشیع است اینها گرایشهایی که پیدا کردند اصیل نیستند. نمونه تاریخی هم از قبل این جریانها وجود داشت و هنوز هم وجود دارد. روی این نکته باز تأکید میکنم که اصلاً این بحثها به هیچ وجه کمک نمیکند به کسانی که مخالف تشیع هستند که بگویند اساس گرایش به تشیع کلاً خارج از حق و اسلام است. امیدوارم این روشن باشد قبل از اینکه وارد بحث شویم.
از نظر تاریخی قبلاً این نکته را گفتم، خیلی از چیزهایی که میگویم شاید جست و گریخته جاهای مختلف گفته باشم. اسناد تاریخی معتبری داریم که از زمان ائمه حتی به نوعی شاید از زمان حضرت علی همانطوری که در کتاب تاریخی معتبر فرق شیعه از آن یاد شده است گرایشهایی اطراف حضرت علی وجود داشت که خود حضرت علی با آن مخالف بود. ما سند و مدرکهایی داریم کسانی به عنوان هوادارن پرشور و سرسخت ائمه به آنها مراجعه میکردند و ائمه اینها را از خودشان میراندند، به دلیل اینکه فکر میکردند اینها مقاصد دیگری را دنبال میکنند. نکتهای که من گفتم از اول تاریخ اسلام مخصوصاً وقتی که امویه قدرت پیدا کردند بعد از ماجرای قتل امام حسین، نارضایتی عمومی که در کشورهای اسلامی وجود داشت یک جوری خودش را نشان میداد. یکی از راههای نشان دادن آن این بود که موالی – کسانی که تحت یوق قدرت اعراب قرار گرفته بودند و غیر عرب بودند – واقعاً میل داشتند که خودشان را نجات بدهند و یک راه نجات خودشان را در عین حفظ مسلمان بودن خودشان و مسلمان قلمداد شدن حداقل، ابراز ارادت به ائمه و علوی بودن خودشان را ابراز میکردند.
واقعاً اسناد خوبی داریم که امامان چقدر از این آدمها فاصله میگرفتند. ماجرای خیلی معروفی وجود دارد نمیدانم از نظر سند چقدر معتبر است، ابومسلم وقتی امویه را سرنگون کرد اولین گزینه او برای جانشین امویه امام جعفر صادق بودند و امام جعفر صادق نپذیرفتند. اینها را یاران واقعی خودشان نمیدانستند این چیزی است که در تاریخ خواندم ولی تحقیق نکردم که چقدر این مسئله موثق است، هیچ بعید نیست اینگونه باشد.
این را از نظر تاریخی مطمئناً میدانیم در زمان حیات ائمه این جریان در اطراف امامها وجود داشت، یعنی ابراز ارادت به امامها، ادعای علوی بودن یا خونخواهی امام حسین بود ولی مقصد دیگری در زیر آن دنبال کردند. مخالفت با خلفا یا استقلالطلبی و هویتطلبی از نظر فرهنگی است. هویتطلبی از نظر فرهنگی در نوع گرایشی که شیعیان در ایران و خیلی جاهای دیگر که فعلاً میخواهم در مورد ایران بحث کنم، نشان میدهند به نظر من واضح است. ما خیلی شبیه همان آدمهایی هستیم که امامها خیلی روی خوش به ما نشان نمیدادند کسانی که ادعای ارادت به امامها را میکنند واقعاً ممکن است قلباً احساس ارادت کنند ولی پیرو واقعی ائمه نیستند و چیزهای دیگری هم در این ابراز ارادت وجود دارد. اینکه به یک نوعی به حالت استقلال و هویت جدیدی دست پیدا کنند و خودشان را از اکثریت جدا کنند من فکر میکنم الان در تشیعی که حداقل در ۳۰۰-۴۰۰ سال اخیر در ایران رسمیت پیدا کرده است از همان روز اول که صفویه آمدند این شکلی بودند و هنوز هم در این حالت در نوع گرایشهای دینی ایرانیها دیده میشود.
[۰۰:۱۵]
طبیعی است اگر از حرفهای من کسی بوی ضدیت با ایرانی استشمام میکند فقط اینگونه تعبیر کنم این حرف من در مورد اعراب هم هست که مسلمان بودن آنها هویت آنها شده است و مسلمان واقعی نیستند. اصولاً همه ملتها اینگونه هستند در دین خودشان یا گرایشهای فرهنگی خودشان این هویت را برای خودشان احراز میکنند، ما این هویت خودمان را با ابراز ارادت به امامها و مجالسی برای امامها و بزرگداشت امامها برپا کردن احراز میکنیم. از یک ایرانی متدین که اکثریت جمیعت ایران را تشکیل میدهند بپرسید که ویژگی ایرانی چیست به شما جوابهایی میدهند که ربطی به اعتقاد شیعه بودن دارد. هویت ایرانی اینگونه احراز میشود. الان توده آدمهای مذهبی در ایران یک حسی دارند که ایران مهمترین کشور دنیا است. در آسمانها همه حواسشان به ایران است چرا؟ چون اینجا تنها کشور شیعه دنیا است و شیعه حق است. بارها این را با حالت اعتراض گفتم واقعاً فکر میکنند امام زمان که ظهور کند مستقیم جادهای میگیرد و به ایران میآید و مرکزیت حکومت شیعی که در آینده قرار است تشکیل شود و همه دنیا را تسخیر کند ایران است. اینها تخلیات شیرین ملی است. انگلیسیها هویت خودشان را چگونه احراز میکنند؟ از یک انگلیسی بپرسید فکر میکنم آنها هم فکر میکنند مهمترین کشور دنیا هستند نه در آسمانها بلکه هم در آسمان و هم در زمین و اگر از آنها بپرسید چه چیزی انگلستان را برجسته کرده است به این اشاره میکنند اولین پارلمانهای دنیا را داشتند و قانونگرایی از انگلستان شروع شده است و ما ملتی هستیم که در تاریخ جهان مؤثر بودیم.
احتمالاً به این افتخار میکنند که بزرگترین امپراطوری مدرن را تشکیل دادند. این چیزی که گفتم حس عمومی مردم در انگلستان است که خیلی کشور مهمی هستند به دلیل سابقه تاریخی که در قانونمداری دارند. هویت ملی فرانسویها با انقلاب فرانسه و آزادی خواهی گره خورده، هویت آمریکاییها به شدت با یک چیزی به اسم دموکراسی است که خودشان نمیدانند دقیقاً چیست ولی چیز مهمی است و آمریکا عضو اصلی دموکراسی در دنیا است، گره خورده است. بالاخره اینگونه نگاه کنید تعدادی کشور در دنیا وجود دارند که تعداد آنها هم زیاد نیست که یکی ما هستیم که فکر میکنیم مهمترین کشور دنیا هستیم. تعداد این کشورها زیاد نیست شاید ده کشور چنین حسی نسبت به خودشان دارند که مهمترین کشور دنیا هستند که یکی ما هستیم. این را از کجا میگیریم؟ از شیعه بودن خودمان میگیریم، از اینکه اینجا مملکت امام زمان است میگیریم. واقعاً اگر از نظر معنوی و فرهنگی بخواهید بگویید که یک عامل مهم در انقلاب ایران چه بود فکر میکنم گرایشهای فرهنگی زمان شاه هویت ایرانی از حالت درجه یک کاملاً به هویت درجه دو تبدیل کرده بود. اگر من فرهنگ غربی را بپذیرم آن وقت ایرانی بودن و ایران یک کشور کاملاً درجه دو است. اگر شما از سرمداران فرهنگی و ایدئولوژیکهای زمان شاه میپرسیدید هم واقعاً شاید صراحتاً این را نمیگفتند ولی حسشان این بود که ما یک کشور درجه دو هستیم. چون چیزهایی که در دنیا مهم است مثلاً علم و فرهنگ به معنای سیاسی را نداریم. باید درجه یک شویم حرف از عظمت بازیافته بود، حرف از این بود که به دروازههای تمدن بزرگ میرسیم، در حال گزار هستیم و الان درجه یک نیستیم.
بعد از انقلاب دوباره درجه یک شدیم با یک حرکت خیلی ساده با سرنگون کردن یک نظام سیاسی و دوباره رو آمدن یک فرهنگ دینی این احساس درجه یک بودن را داشتیم و هنوز هم داریم. چند روز پیش با یکی از دوستان خودم صحبت میکردم یکی از دوستان مشترک ما گرفتار توهمی شده بود علت اینکه یک مقالهای ریجکت شده است این است که توطئهای وجود دارد. مقاله خیلی خوب است ولی نمیخواهند چاپ کنند چون دکان یک نفر تعطیل میشود. فکر کنید من با اغراق و خنده میگویم. خیلی هم جدی نمیگفت در حرفش این بود که شاید اینگونه باشد. نکتهای به ذهن من رسید گفتم، اصولاً توطئه توهم نتیجه این است که آدم خودش را بالا بداند. اگر فکر نکنم این مقاله خیلی مقاله خوبی است امکان ندارد دچار تئوری توطئه و توهم توطئه شوم. یک جور خودبزرگبینی باعث میشود که فکر کنم همه بر علیه من توطئه میکنند. دقیقاً در نوع برخوردهای توهم توطئهای که در ایران است این را میبینید انگار همه دنیا حواسشان به اتفاقهای سیاسی داخل ایران است چون احساسشان این است در کشور خیلی مهمی زندگی میکنیم. اینها به نوعی از فرهنگ دینی است که پذیرفتیم دارد.
هی روی این تأکید میکنم معنی اینها این نیست که این فرهنگ درست یا غلط است اینکه من چگونه با این فرهنگ برخورد میکنم مسئله است. اینکه من فکر میکنم و توهم من این است هر نوع عملی داشته باشم، هر چقدر فساد در این کشور باشد ولی اینجا مملکت امام زمان است و امام زمان چارهای ندارد به غیر از اینکه بعد از اینکه ظهور کرد به اینجا بیاید، این مشکل دارد. این ساختگی است و جایی سند و مدرک برای آن است و نه جزء عقاید ما است حالت توهم و تخیل شیرین دارد که خودم را با وصل کردن به تخیلی به فرهنگ شیعه بخواهم درجه یک حساب شوم بدون اینکه زحمتی بکشم، بدون اینکه سعی کنم پیرو واقعی ائمه باشم.
تمام نکته همین است به وضوح ایرانیها پیرو واقعی ائمه نیستند وقتی وارد این کشور میشوید یک پارامترهایی را حساب کنید که مردم چقدر عبادت میکنند، مردم چقدر راست میگویند و چقدر گناه نمیکنند. هیچ اثری نمیبینید از اینکه این کشور تمایز جالبی داشته باشد نسبت به کشورهای دیگر، اگر در پارامترهای مثبت جزء بدترینها نباشد خیلی زحمت بکشد شاید متوسط باشد. از دروغگویی و هر گناه و هر عمل خیری را بخواهید حساب کنید ایران تقریباً هیچ ویژگی ندارد. مگر اینکه یک نفر عزاداری را به عنوان پارامتر خیلی مهم نگاه کند که شاید رتبه اول را در تعداد مجالس عزاداری کسب کنیم.
همه نکته این است عزاداری که خیلی زیاد انجام میشود ظاهراً اثر اخلاقی و دینی واقعی از خودش نشان نمیدهد. چون بقیه پارامترها در حد صفر هستند. این دقیقاً حالت تظاهر است کاری که راحت است این است که جلسهای برای بزرگداشت امام بگیرم، سیاه بپوشم بازیهای ظاهری انجام بدهم. اگر واقعاً عزادار امام حسین باشم حتماً در رفتار من به شدت تأثیر خودش را نشان میدهد. دروغ نمیگویم، سعی میکنم مانند امامها باشم که نیستم. تأکید من این است این ربطی به فرهنگ واقعی شیعه ندارد و ربطی به این ندارد الان شما بگویید آدمهای برجستهای در ایران زندگی میکنند که شیعه واقعی هستند. من منکر این نیستم در ایران آدمها برجسته داشتیم و داریم. خیلی از بزرگان عرفان سالم اسلامی شیعه بودند و رسماً شیعه امامیه نبودند به شدت ارادتمند امامها بودند. حتی ابن عربی که شیعه نیست و بزرگترین عارف نظری در تاریخ اسلام است وقتی کتابهای ایشان را میخوانید ارادت فوقالعاده دارد، به امام زمان اعتقاد دارد، همه عقاید شیعه امامیه را به یک معنایی میپذیرد.
اینکه همین الان نخبگان اینگونه باشند باز به بحث من ربطی ندارد، در مورد تشیع به همین معنای فرهنگ قالبی که توده مردم ایران با آن سر و کار دارند صحبت میکنم. این چیزی است که قابل دفاع نیست، نه آن فرهنگ تغییریافتهای که وجود دارد مخصوصاً در مورد نوع نگاه و گرایش مردم به این فرهنگ نگاه میکنم و صحبت میکنم. اصولاً حق و حقیقت چیزی نیست که بخواهم از آن هویت ملی بگیرم، فکر کنم گرایش به حقیقت پیدا کردم پس جزء ابناء الله شدم و رابطه خاصی با خدا دارم و خدا نظر خاصی در مورد من دارد. یکی از نکات مهم این است به وضوح در کشوری زندگی نمیکنیم که تابع امامها به معنای واقعی کلمه باشد فقط در حد ادعا وجود دارد و این ادعا طبق نکتهای که گفتم عملاً باعث شده است ما برای خودمان هویت و شخصیتی قائل باشیم که جنبه واقعی ندارد. یعنی خودمان را خیلی خیلی مهمتر از چیزی که هستیم بدانیم فکر کنیم که نظرکرده خداوند و امامها هستیم و این فرهنگی است که در ایران به شدت وجود دارد.
نکتهای که به نظر من خیلی جالب است این است که خیلی انحرافهایی که در اثر گرایشهای انحرافی که از نظر دینی در طول تاریخ پیدا کردیم به وجود آمده است، آدمهایی در ایران میبینم که به شدت ضد دین شدند ولی خلق و خوهای انحرافی را در خودشان دارند. مثلاً اگر حجت ما بر اینکه ملت number one دنیا هستیم این بود که شیعه و برحق هستیم و هیچ کشور دیگری شیعه نیست، آدمی که در ایران زندگی میکند و اعتقاد به دین ندارد، باز هم احساس number one بودن را دارد.
از نظر من گرایش انحرافی این است ممکن است شما هیچ عنصری پیدا نکنید در اعتقادات مردم که ریشه در حقیقت نداشته باشد، مثلاً فکر کنید عزاداری در سنت امامها هم بود، در روز عاشورا روایت است که امام صادق عزاداری میکردند و امامها چنین سنتی را رعایت میکردند. فرض کنید این روایت کاملاً معتبر است و فکر میکنم قابل اثبات است که چنین سنتی وجود داشته است. نماز خواندن هم وجود داشته، عبادات دیگر و سنتهای دیگر هم وجود داشت. انحراف پیدا کردن یعنی اینکه وزن چیزهایی که خیلی بالا است را کم کنم و وزن یک چیزی که پایین است کم کنم. ممکن است بگوییم عزاداری واقعیت داشت و در سنت امامها وجود دارد ولی آیا اینقدر و با این فرم و محتوا وجود داشت؟ انحراف این نیست که من یک چیز کاملاً جدیدی برای خودم اختراع کنم. بدعت این نیست که کار کاملاً جدید عرضه کنم، اگر نماز را طور دیگری بخوانم بدعت است بعد بگویم امامها نماز هم میخواندند. هر طور تغییری که بدهم مخصوصاً تغییر در وزنی که به کارهایی که انجام میدهم و اجزاء فرهنگ میدهم اینها به شدت جنبه انحرافی دارد. چیزی که به وضح جنبه انحرافی دارد فرهنگ نفرت و انتقام جویی است و به نظر من از داخل عزاداریها درآمده است. عزاداریها جنبه انحرافی پیدا کردند بیشتر از اینکه جنبه شناخت و معرفت نسبت به ائمه و امام حسین پیدا کنند جنبه نفرت از طرف مقابل پیدا کردند و این نفرت به دلایل تاریخی کاملاً انحرافی به تمام اهل سنت تعمیم پیدا کرده است. همه اهل سنت در جهان باید تاوان خون امام حسین را از نظر بعضی از عوام بدهند.
[۰۰:۳۰]
بحثی که بعد از برگشتن از حج کردم یک عده از دانشآموزانی را که آورده بودند شعار یا لثارات الحسین در شعار انتقامجویی از امام حسین در سعی صفا و مروه دادند. تصور من این بود یک سنی اهل سنت چه میفهمد؟ قدیمها موقعی که اندونزی هنوز مسلمان نشده بودند یک قتلی اتفاق افتاده است و کسانی که اندونزی هستند توسط اهل سنت مسلمان شدند و جزء اهل سنت هستند حالا اینها باید کفاره خون امام حسین را بدهند. این همه مسلمانهایی که زندگی میکنند نه اکثریت بلکه همه مسلمانها این عمل را تقبیح میکنند و طرفدار امام حسین هستند. کسی از مسلمانها را پیدا نمیکنید که طرفدار یزید باشد ولی حس نفرت و انتقام فکر میکنم نتیجه سرکوبی تاریخی است. آدمهایی که به شدت در حالت تحقیر زندگی کردند حس نفرت و انتقام در آنها به وجود آمده است بعد اینگونه rationalize کردند که این نفرت و انتقامی که در دل من است برای آن گناه بزرگی است که کردند و امام حسین را کشتند.
در سنتهای عزاداری این حس باقی مانده است، حس انتقامجویی. همینکه آدم به شدت یکی از عقاید خیلی قوی او این باشد که باید انتقام قتل بزرگی در تاریخ را بگیرد. این حس نفرت و انتقام را برای خودش زینت بداند و دوست داشته باشد این را ابراز کند که من خیلی متنفر هستم، حس انتقام دارم و این نشان دهنده محبت من به امام حسین و امامها است. نکتهای که میخواستم بگویم این است من در ایرانیهایی که مذهبی نیستند این حالت را میبینم. کلاً حالت انتقامجویی، اینکه اگر یک نفر کار بدی کرده است حتماً باید بلایی سر او آورد ممکن است در جمعیتهای مختلف ملتهای دنیا نگاه کنید در ایرانیها شدت آن از همه جا بیشتر است. این حرف را مطمئناً با اطمینان نمیزنم تا آدم آمار نداشته باشد و مطالعه نکرده باشد، ولی در ایران خیلی شدید است. مثلاً اگر حکومت شاه ساقط میشود همه را باید کشت. الان یک عده هستند اگر این حکومت ساقط شود هیچ جوری رضایت نمیدهند مخصوصا کسایی که مذهبی نیستند، به غیر از اینکه همه قتل عام شوند.
یک بار با یک آدم مثلاً روشنفکر کاملاً غیردینی صحبت میکردم، حرف ایشان این بود هر کسی که با این حکومت همکاری کرده است نه اینکه فقط در نیروهای نظامی بوده، یادم نیست دقیقاً چی میگفت همه باید تقاص پس بدهند. واقعاً احساس من این بود که فرهنگ دینی که اینجا بود را کنار زده است و آدم مذهبی نیست ولی خیلی از این احساسات در وجود او تهنشین شده است. نکته این است ما ایرانیها یک ملت مغروری هستیم، از کجا شروع شده است شاید واقعاً نتیجه امپراطوری چند هزار سال قبل ما باشد. این غرور را الان هویت و برتری طلبی خودمان در فرهنگ عامه وارد اعتقادات ظاهری شیعی شده است.
نکته این است یک جور ملیگرایی به یک معنایی یعنی هویت ملی داشتن ما با متأسفانه اعتقاداتی که فکر میکنیم اعتقادات بر حق شیعی است ترکیب شده است و از فرهنگ شیعی خودمان مطالبات ملی داریم. بحثی بود که آخر جلسه قبل میخواستم بگویم الان اینقدر حرف از انحرافهای ترکیب کردن ملیگرایی با تشیع میشنوید فکر میکنم یک جوری اینها ریشههای واقعی دارد. هرچند شاید در آگاهی مردم نباشد ولی بالاخره در هویت ایرانی با یک جور عقاید شیعی انگار باهم ترکیب شدند. ترکیب جالبی نیست و واقعیت ندارد بتوانیم از کارهایی که میکنیم و عقایدی که داریم چنین هویتی را ببینیم.
حضار: ؟؟
من سؤال شما را نمیفهمم. سؤال شما این است حس انتقامجویی که در شیعیان در ایران است چه ربطی به شیعه بودن دارد؟ ما یک مراسمی داریم که علنی و غیرعلنی در آن همین حس وجود دارد. نفرت از کسانی که مرتکب جنایتی شدند و حس انتقام. سریال مختار در ایران چقدر مشهور است، آدمی که انتقام گرفته است. هنوز هم این حس که انگار این انتقام به خوبی گرفته نشده است وجود دارد. بحثی است که میگویند تولی و تبری و روی تبری کاملاً به عنوان یک عقیده تأکید میشود یعنی چه اینکه من نسبت به ائمه ظلم کردم حس داشته باشم. الان کسی وجود دارد یا نسبت به آدمهایی که قبلاً بودند؟ طبیعی این است کسانی که ظلم کردند باید از ظالمین بیزار باشم. برای چندمین بار تکرار میکنم در مورد عقاید واقعی و گرایشهای واقعی در توده مردم صحبت میکنم نه اینکه چیزی که در کتابهای مینویسند. ممکن است همه چیزهایی که در کتابها مینویسند درست باشد ولی آن چیزی که واقعاً وجود دارد چیز دیگری باشد. چیزی که در ایرانیهای میبینم این است که نسبت به اهل سنت حالت بیزاری دارند و آنها را تابعین عمر میدادند و چون عمر فلان است پس حس نفرت نسبت به جمعیت خارج از شیعه وجود دارد. این نتیجه پرورش دینی غلط است که من نسبت به مسلمانهای دنیا که خیلی از آنها در عمل کردن به اعتقادات دینی خودشان از ما بهتر هستند حس بد و منفی داشته باشم. اینگونه آموزش ببینم که این حس منفی من جزء محسنات من است که اینها را آدم حساب نمیکنم.
ماه رمضان گذشته یک جلساتی توی تلویزیون برقرار میشد و یکی از مراجع میآمد و در مورد عقاید شیعه بحث میکرد. فکر میکنم پاسخی که به اشکالات شیعه را میگرفتند میداد یادم نیست موضوع بحث چه بود. یک جایی در مقابل این انتقادهایی که نسبت به اینکه توسل به ائمه شرک است میشد بحث میکرد. سعی میکرد بگوید توسل به ائمه شرک نیست چون من میتوانم موحد باشم در عین حال چون خداوند از من خواسته است که یک کاری را اینگونه انجام بدهم اینگونه انجام بدهم. در تمام این بحثها یک چیز خیلی ساده فراموش میشود، به محض اینکه قرار است ایرادی که به شیعه گرفته میشود را جواب دهید یا به وهابیت گرفته میشود علمای وهابیت جواب بدهند چیزی که رسماً در عقاید و کتابها است را سند و مدرک قرار میدهند که اعتقاد ما این است و این شرک نیست. ولی واقعیت چیست و مردم الان چگونه به ائمه توسل میکنند؟ شما یک ضبط صورت بگذارید و ببینید مردم شیعه ایرانی که به بارگاه امام رضا میروند چه چیزی میگویند. با چیزی که مرجع میگوید تطبیق میکند یا شرک است؟ به نظر من شرک است به وضوح رفتارهای مردم ایران در توسلاتشان به ائمه به شدت حالت ظاهر و باطن مشرکانه دارد. مگر اینکه بخواهم توجیه کنم کسی که این حرف را زد منظور او این نبود، از خودش هم بپرسم بگوید منظور من همان بود میگوید خودش هم نمیفهمد.
واقعیت جامعه ایرانی این است که نوع توسلاتشان شرکآلود است، اینکه بگویم عقیده اصلی او اینگونه نیست ملاک نیست. مثلاً وهابیها هزار ایراد دارند تا به آنها بگویند یک سری اصول و عقاید خودشان را درمیآورند و میگویند عقاید ما اینها است. واقعیت چیست، در جامعه آنها چه میگذرد؟ چه کاری میکنند؟ حرفهایی که در این جلسه میزنم از این جنس است، کاری به این ندارم که تشیع چه ربطی به ایرانی بودن دارد، معلوم است ربطی ندارد از نظر من هیچ ربطی ندارد. امامها چه کاری به ایرانی بودن آدمها دارند، ایرانیها چه کاری به امامها داشتند؟ امامها به نظر من برحق بودند، تشیع هم گرایش اصلی مسلمانها است و اینکه مردم با این تشیع چه کاری کردند و چه رفتاری دارند این مورد بحث است. من کاری به چیزی که در کتابها نوشته است ندارم ممکن است شما در مورد عزاداری عقاید خیلی جالبی در کتابها ببینید واقعیت آن چیست؟ متن روضههایی که در ایران میخوانند چیست؟ مداحیهایی که میشنویم چه محتوایی دارند؟ اینها منطبق با چیز اصلی است یا خیر؟
سعی کردم این را بگویم متأسفانه تشیع برای ایرانیها مانند بهانهای برای هویتطلبی و خودبرتربینی شده است و هیچ چیزی برتری نمیآورد. آیه خیلی سادهای که همه شنیدید «إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ» اگر ایرانیها باتقواترین آدمهای ملت روی زمین هستند أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ هستند چون نیستند پس نیستند. ما باتقواترین آدمهای روی زمین مطلقاً نیستیم.
حضار: راجع به حس انتقامجویی که میگویید به نظر میرسد روی ارتباط مراسم عزاداری تأثیر میگذارد و این را تشدید میکند
اینگونه که ما عزاداری میکنیم عزاداری نه به معنای گریه و زاری کردن و روی سر و کله زدن اینکه یاد ماجرای عاشورا همیشه زنده باشد. فکر میکنم این چیزی است که واقعاً امامها از ما خواستند. ولی عزاداری کردن به فرمی که ما انجام میدهیم که حس انتقامجویی در آن به وجود میآید من فکر میکنم اینگونه است. در فرهنگ شیعه ایرانی حس انتقامجویی وجود دارد.
حضار: ؟؟ مانند حمله عربها به ایران است
بله حمله عربها به ایران هست، وقایع تاریخی که بعد از آن اتفاق افتاده است مخصوصاً شما وقتی به صفویه نگاه میکنید به شدت این فرمی هستند. موقعی که ایران به زور شیعه شد، خیلی جالب است که این را لااقل به مردم ایران بفهمانیم اصلاً کشور ایران اختیاری شیعه نشده است. از ایرانیها بپرسید افتخار آنها این است که حق را تشخیص دادیم، اصلاً ایران کشور شیعه نبود صفویه آمدند و اگر کسی نه فقط ابراز تشیع نمیکرد شرط آنها این بود که اگر یک نفر به خلفا توهین نمیکرد، سبّ خلفای اول و دوم و سوم را نمیگفت او را میکشتند. از نظر تاریخی قطعی است که سربازهای صفویه، قزلباشها آدم میخوردند، تقریباً سند قطعی وجود دارد که خود شاه اسماعیل هم خورده است. آدمخوار بودند مردم ایران هم شیعه شدند! واقعاً فضای وحشتناکی در زمان صفویه وجود داشت. علمای اهل سنتی که در ایران زندگی میکردند یا کشته شدند یا فرار کردند، کسی در ایران باقی نماند. اکثریت مناطق ایران شیعه نبودند اینکه بعد از شکست خلفا در مقابل حمله مغول کلاً فضا برای تجدیدنظرطلبی و ایدئولوژیک در جهان اسلام به وجود آمده بود واقعیت دارد. چرا صفویه در آن تاریخ موفق میشود؟ چون عقیده سنتی اسلامی توده مردم سست شده است، فشارهایی به آنها آمده است، وقتی خلیفه شکست خورد اهل سنت شکست خوردند همه آنها به آن خلیفه ایمان داشتند.
[۰۰:۴۵]
بنابراین برای اوپوزسیون از نظر عقیدتی جا باز میشود این اتفاق تاریخی که افتاده است. اینکه چگونه شده است ایرانیها حس انتقام و تحقیر دارند ما از زمان حمله اعراب میتوانیم بگوییم این احساس به وجود آمده است، عجم در مقابل عرب تحقیر شده است، در حالیکه خودش را برتر میدانست. من کاری به سوابق تاریخی ندارم فکر میکنم الان گرایشهایی در مذهب خودمان داریم که به صورت کاملاً نادرستی حسهای منفی مانند انتقام گرفتن خارج از محدوده شیعه را انگار ترویج میکند در حالیکه اسلام اینگونه است «إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ» حتی وقتی قرآن را میخوانید همیشه گرایش به این است که همه کسانی که ایمان دارند اگر اهل کتاب هم هستند برادر خودمان بدانیم و با آنها با محبت رفتار کنیم. ایرانیها خیلی اینگونه نیستند این را در سفرهای حج که رفتم دیدم. آدمهایی که عوام هستند و عقاید عوامانه دارند از اهل سنت بدشان میآید. وحشتناک است که یک عده آدم هستند که اهل سنت را در عقاید عوامانه وارثین عمر و یزید میدانند. چنین حسی در آنها وجود دارد که وحشتناک است.
در قشر علما و بالا ممکن است آدمهایی باشند که این حس را ندارند و ترویج نمیکنند کاری به این ندارم. در مورد آن دین که در عوام وجود دارد صحبت میکنم. ایرادهایی که به تشیع گرفته میشود به واقعیت تشیع در ایران ایراد میگیرند نه به اینکه در کتابهای ما چه نوشته است و عقاید رسمی ما چیست. این نکتهای بود که از جلسه قبل مانده بود و بد نبود در مورد آن صحبت کنیم.
۲- آیات سوره حج
بحثی که در مورد قیامت در این سوره بود ادامه میدهم و آیهها را جلو ببریم. میل دارم این آیه را دوباره بخوانم و چند سؤالی که جلسه گذشته شد دوباره مفصلتر جواب بدهم و بعد به سراغ آیات بعدی میروم.
۱-۲ زندگی جنینی
در مورد آیه ۵ صحبت میکردیم آیه ۵ و ۶ و ۷ سه آیه هستند که با شروعی که دارد به نظر میآید به نوعی قرار است شک ما را نسبت به اینکه قیامتی واقع میشود برطرف کند. اینگونه شروع میشود «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ فَإِنَّا خَلَقْنَاکُمْ» اگر در تردید به سر میبرید از بعث و از برانگیخته شدن بعد از مرگ به این نگاه کنید که ما شما را از خاک آفریدیم سپس از نطفه سپس از علقه سپس از مضغه، مُخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ یعنی خلقت کامل داشت یا خلقت غیرکامل «وَنُقِرُّ فِی الأرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى» اولین چیزی که میگوید به آن نگاه کنید این است که یک دوره زندگی جنینی در رحم قبل از به دنیا آمدن داشتید و آن دنیای شما بود و آنجا یک تغییراتی را تجربه کردید و مدت محدودی در آنجا بودید. چیزی شبیه زندگی و مرگ قبلاً به معنای واقعی کلمه در یک حیاتی در محدوده رحم داشتیم که پایان داشت و إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى بود.
عین عبارت إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى در مورد زندگی این دنیای ما هم در قرآن به کار میرود. شما یک جایی هستید و میدانید موقتاً اینجا هستید. ما یک زندگی این شکلی با حیات ویژهای را قبلاً تجربه کردیم که إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى بود و اجل مسمی که رسید چیزی شبیه مرگ اتفاق افتاد، اتفاق واقعی که افتاد این بود که ما وارد جهان دیگری شدیم. وارد دوره جدیدی از حیات خودمان شدیم که اینگونه پیدا کرد «ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلا» به صورت کودکی از آن محیط خارج شدیم. «ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ» به غایت رشد خودمان از نظر جسمانی رسیدیم «وَمِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفَّى» بعضیها وقتی به این رشد میرسند میمیرند «وَمِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ» بعضیها تا حیات و زندگی پستر که اشاره به زندگی پیری و انتهای زندگی است تا آن حد ادامه پیدا میکند. «لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا» تا به جایی برسند که چیزی را ندانند.
سعی کردم بگویم اساس این استدلالی که اینجا است این است که ما تجربه قبلی داشتیم که چه چیزی در زندگی جنینی وجود داشت ولو اینکه ما آن موقع هوش و حواسی نداشتیم تا بفهمیم. چه ویژگیهایی آنجا وجود داشت اگر ما آگاهی داشتیم میتوانستیم درک کنیم که این اجل مسمی فرا برسد از بین نمیرود بلکه وارد زندگی جدیدی میشویم. در جلسات قبل به نکاتی اشاره کردم و سعی کردم بگویم استدلال اینگونه کار میکند. استدلال، استدلال عقلی به معنای واقعی کلمه نیست استدلال عقلی در هوا است، وقتی میگویم یک چیزی استدلال عقلی نیست به دلیل نوع تربیت و آموزشی که دیدی احتمالاً استدلال شما این است یک چیزی پایینتر از استدلال عقلی است. استدلال عقلی بهترین نوع استقلال است. وقتی میگویم استدلال عقلی نیست از نظر من خوب است، استدلال عقلی به معنای انتزاعی نیست، استدلال مجردی که کلیاتی بگویم بعد نتیجهای بگیرم. انگلیسیها از واژهای استفاده میکنند و میگویند grounded است به فارسی یعنی به زمین وصل شده است. انگار به یک تجربه اشاره میکند تجربه مشابهی را یادآوری میکند.
استدلالی عقلی که برای معاد میکنند مشابه این، این بخش را حذف میکنند، به نظر من نکته اساسی چیزی که در قرآن است این است که به یک تجربهای اشاره میکند و بعداً انگار همان تجربه با همان استدلالی که آنجا میتواند وجود داشته باشد تسری پیدا میکند به چیزی که الان در آن هستم. میتوانم یک استدلال عقلی شبیه استدلالهایی که شنیدید بگویم چون جهان یک جهان هماهنگ و منظم و پرفکتی است و اگر معاد نداشته باشیم زندگی انسانها به نظر میآید که زندگی ناعادلانهای است. یا از طریق عقل میتوان استدلال کرد، یا از طریق کمال میتوان استدلال کرد. اینکه چه دنیایی است این همه آدمها با این سیستم پیچیده به یک حدی از کمال میرسند بعضیها خوب و بعضیها بد هستند بعد میمیرند و تمام میشود. با عقل جور درنمیآید ولی به نظر میآید اگر معادی وجود نداشته باشد جهان حداقل در محیط انسانی نقصی وجود دارد. استدلال براساس این است وقتی به خداوند معتقد هستیم کمالی را در جهان میبینیم نتیجه آن این است نمیتوانیم بپذیریم زندگی آدمها اینگونه تمام شود و واقعاً تمام شود. در حالیکه تازه به مراحلی از کمال رسیدند یک عالمه زحمت کشیدند و کارهایی کردند، بعضیها کارهای خوب کردند و بعضیها کارهای بد کردند همه زیر خاک بروند و اتفاقی نیفتد.
معمولاً چنین استدلالی میشنوید ولی تکیه قرآن روی این است شما یک بار زندگی را مشابه همین زندگی که الان دارید تجربه کردید. اینکه ما دومین زندگی خودمان را تجربه میکنیم این نکته مهمی است استدلال را grounded میکند. با یک چیز تجربی هولناک از نظر من اینکه یک بار در دنیایی زندگی کردیم و اجل مسمی داشتیم بعد چیزی شبیه مرگ آنجا وجود داشت. سعی میکنم بگویم اگر عقل و هوش داشتیم میتوانستیم با همین استدلال بفهمیم امکان ندارد رشدهایی که پیدا میکنیم مجموعه عظیمی که کار میکند تا جنین رشد کند به اوج خودش برسد مانند میوه رسیده بعد نابود شود. آنجا هم نباید به عقل جنین جور دربیاید که پایان کار این است باید بفهمد این همه اعضای متنوعی که دارد این همه پتانسیلهایی که به او داده شده است اینها برای زندگی دیگری است. این جزء که به نظر من خیلی خیلی جزء مهمی است معمولاً از استدلالهای عقلی حذف میشود. اینگونه نیست که به شما بگویند یک تجربه ماقبل این دنیا داریم. مانند حشراتی که دگردیسی دارند اول یک شکلی هستند بعد تبدیل به پروانه میشوند چند مرحله را طی میکنند، وقتی در پیله است میتوان برای آن استدلال بهتری کرد استدلال عقلی groundedای کرد که چند بار وضعیت مشابه را تجربه کردی و دیدی که به یک چیز جالبتری تبدیل شدی. بنابراین خیلی نگران نباشید این بار هم که داخل پیله رفتی میبینی که تحولات ادامه دارد و این نشان دهنده این است که این سیستم تو را برای چیز جدیدی آماده میکند.
وقتی احساس من باید این باشد که به یک جایی رسیدم که دیگر اینجا قرار است بماند، اگر اساس استدلال پرفکت بودن سیستمی است که این کارها را انجام میدهد مانند جنین، اگر در دنیای بینظمی زندگی میکردم ممکن بود در آخر آدمها بمیرند و خاک شوند و هیچ اتفاقی نیفتد. اساس این است که به خداوند اعتقاد دارم، کمال را در جهان به معنای واقعی کلمه میبینم، یک سیستم عظیم و پیچیدهای را میبینم که کار میکند و از نظر من معنی ندارد بیهوده موجود زندهای را همانطوری که در جنین اشاره میشود خاک تبدیل به نطفه و علقه شود و یک مراحلی را طی کند تبدیل به یک موجود نسبتاً کاملتری شود و در رحم به اوج خودش برسد بعد نابود شود. این با نظام جهان هماهنگ نیست.
حضار: ؟؟ چون جنینی بود و در آنجا یک توانایی داشت که از آن استفاده نکرده است ؟؟ پس من باید با این مثال بپذیرم که من هم یک تواناییهایی دارم که استفاده نمیکنم پس دنیای دیگری است.
نه استدلال عقلی سر جای خودش است، الان دوران جنینی را کنار بگذارید ما یک استدلال عقلی داریم که در نظام کامل و هدفمندی زندگی میکنیم، یک ساختار پیچیده عظیمی جهان دارد که حیات ما براساس آن تنظیم شده است و رشد میکنیم و بزرگ میشویم.
حضار: ؟؟ یک عده اینگونه فکر میکنند شروع میکنند و به کمالی میرسند بعد پیر میشوند و میمیرند. ممکن است هر کسی به دید خودش اینگونه فکر کند.
سؤال اولی که شما کردید این بود آیا ما فقط از تمثیل استفاده میکنیم؟ میگوییم در جنین اینگونه بود و در آخر اینگونه شده است پس اینجا هم اینگونه است؟ خیر. جواب من این است یک استدلال داریم و احساس میکنیم در جنین این استدلال برای جنین کار میکرد فرض کنید جنین آگاه است و میتواند استدلال کند. میگوید در رحم پرفکتی قرار گرفتم هی رشد میکنم و لحظه به لحظه شکوفاتر و بزرگتر میشوم و به وضعیت انتهایی میرسم و میفهمم یک چیزی مانند مرگ است. به یک معنایی مرگ آن شیوه حیاتی وجود دارد. مطمئناً جنین نمیتواند تصور کند اگر این مرگ پایان حیاتش نیست حیات بعدی او چگونه است، نمیداند حیات چگونه است. اولاً میتواند میفهمد برای حیات دیگری آماده میشود انگار کارخانه عظیم هماهنگی را میبیند که یک چیزی را تولید میکند. این همه پیچیدگی و عظمتی که آنجا وجود دارد تصور اینکه این شی که آنجا وجود دارد بی خود است احمقانه است. اگر دانشمندهایی را ببینم که سیستم عظیمی را اداره میکنند و همه آنها هم آدمهای معقولی هستند، کارخانههایی ساختند و در آخر جعبه تولید میکنند. یکی به من بگوید در این جعبه چیزی نیست یا چیز مزخرفی است و به درد چیزی نمیخورد من باور نمیکنم. احساس میکنم این همه آدمی که دیدیم و همه آنها آدمهای معقولی بودند و این همه دم و دستگاه درست کردند و به اندازه یک شهر است که کار میکند پس یک محصول خیلی باارزشی تولید میکنند. ممکن است من الان نفهمم که به چه درد میخورد ولی حتماً به درد میخورد.
[۰۱:۰۰]
مگر اینکه اینها عاقل نیستند، وقتی حس میکنم در جهان یک عقل و کمالی وجود دارد و به خدا اعتقاد پیدا کردم و اعتقاد به خدا قبل از اعتقاد به معاد است. هرچند تقریباً مستقل هم میتوان این بحثها را ادامه داد ولی واقعیت این است معمولاً اعتقاد به معاد را اعتقاد دوم میدانیم. انگار بعد از درک کمال و هدفمندی جهان میفهمیم و به معاد معتقد میشویم. بنابراین استدلال تمثیل نیست، استدلال این است من یک استدلال عقلی دارم که کار میکند و به من میگوید یک جهان هدفمند به این پیچیدگی اگر محصولی تولید میکند و این محصول قبل از اینکه به هدف نهایی برسد نابود میشود پس اشتباه میکنم نابود نمیشود به وضعیت دیگری منتقل میشود. این تمثیل کمک میکند به اینکه این استدلال قبلاً کار میکرد و نتیجه درست داده است.
حضار: ؟؟ شاید من فکر کنم همینکه خدا من را آفریده است زندگی کردن و کلی لذتهای دیگر که به من داده است بیهوده نباشد.
این نکته حل است که ما از تمثیل استفاده نمیکنیم، ما یک استدلال عقلی را grounded میکنیم یعنی میگوییم یک جای دیگر کار میکرد. ما قبل از این جهان زندگی اولیهای داشتیم که پایان داشت و با چیزی شبیه به مرگ پایان میپذیرفت و در آن زندگی میشد با این استدلال فهمید نمیتواند پایان باشد. سؤال دوم شما این است که چقدر اینجا شبیه آنجا است و چقدر میتوانیم از این حرف بزنیم که انسان به کمال میرسد یا نمیرسد.
جلسه گذشته چیزهایی گفتم و الان میخواهم تکمیل کنم. در جنین یک چیز واضحی که به نظر من میرسد این است که جنین یک عالمه اعضای جسمانی پیدا میکند که به درد زندگی در رحم نمیخورند. استدلال آن میتواند این باشد من در کارخانهای هستم و این اعضا را به من داده است و اینها به درد من نخورده است پس یک جای دیگر به درد میخورد. به شوخی گفتم یک جنین باهوش شاید حتی بتواند یک سری ویژگیهای زندگی آینده خودش را حدس بزند. اگر بفهمد مکانیسم کار کردن، پا چگونه است جنین میفهمد چون تمرین راه رفتن و استفاده از دست و اعضای خودش را میکند پس باید بفهمد که این دهان و دستگاه گوارش او احتمالاً اگر وارد جهان دیگر شود چیزی برای خوردن به او میدهند. دست او یک چیزی است که باید با آن چیزهایی را بگیرد و الی آخر.
نکته استدلال اینگونه باید پیش برود ناتمام بودن این دنیا را مانند ناتمام بودن دنیای اولیه حس کنیم. وگرنه اگر حرف شما درست باشد که در همین زندگی به کمالهایی میرسیم و همین زندگی کافی است و خودبسنده است بنابراین لزومی ندارد بعد از مرگ چیز دیگری باشد بله این استدلال کار نمیکند. در اصل استدلال و تطبیق آن با زندگی که داریم اشکال دارید. تأکید من روی این بود ارزش grounded کردن را فراموش نکنید. یک کتاب استدلال برای معاد از مسلمانها ندیدم که روی این جنبه استدلال قرآن تأکید کرده باشند. واقعیت این است که ندیدم گفته باشند چه برسد به اینکه تأکید کرده باشند. اینکه ما یک زندگی ماقبلی داریم که مشابه این زندگی است.
حضار: در روایات داریم
مشکل من با کتابهای فلسفی و عقلی است یک توهماتی در مورد استدلال عقلی وجود دارد که از ارسطو به ما منتقل شده است. فکر میکنند این حرفها خوب نیست و اگر انتزاعیتر بحث کنند بحثهای آنها جالبتر و محکمتر است در حالیکه اصلاً اینگونه نیست. سعی میکنم بگویم چیزی که در ابتدای قرآن میآید که از جنین شروع میکند استدلال سر جای خودش است و به شدت تقویت میشود توسط اینکه مثالی که این استدلال در آن کار میکرد به ما نشان میدهد. موضوع این است ما را به تجربه حیات واقعی خودمان وصل میکند و خیلی ذهنی و انتزاعی نیست.
حضار: این آیه اگر میخواست تأکید کند که بگوید مانند این دنیا از قبل هم بود ؟؟ تمام میکرد چرا آیه را ادامه داده است؟
چون بگوید آنجا چه جریانی است که اجل مسمی است ادامه آن را در این دنیا میگوید. چون جواب ایشان را میدهد، خیلی واضح است در رحم چیزی که تکامل پیدا میکند خیلی اتفاقها افتاده است که به درد او نخورده است. خیلی واضح است اگر جنین در انتهای رشد خودش از بین برود یک فعل عبث در دنیا اتفاق افتاده است. موجودی خلق شده است و زندگی کرده است زندگی خیلی شیرین و جالبی داشت و جنین هیچ زجری نکشیده است و زندگی او عالی بود. نکته این است یک عالمه پتانسیل پیدا کرده است که از آن استفاده نکرده است.
حضار: ؟؟
بعد آیه همین را میگوید، زندگی جسمانی ما تا یک موقعی ادامه پیدا میکند، خیلیها پایان رشد جسمانی خودشان را در این دنیا میبینند. به بلوغ جسمی میرسند ۱۵ یا ۲۰ ساله میشوند، قدشان تا حد ممکن رشد کرده است و همه جسم در اوج قرار میگیرد ولی باز ادامه پیدا میکند و جسم نزول میکند. چه اتفاقی در این دنیا میافتد بعد از اینکه به اوج رشد جسمانی خودمان رسیدیم؟ الان چه میبینید؟ آخر رشد انسان رشد جسمانی است یا خیر؟ مثلاً ۲۰ تا ۴۰ سالگی چه اتفاقی برای انسان میافتد؟ انسان تکامل پیدا میکند یا خیر؟ جنین واقعاً جسم است. انسان وقتی به دنیا میآید و از دوره طفولیت شروع میکند کم کم وزنی که جسمانیت او دارد کم میشود و یک چیز دیگری اضافه میشود. ما یک مجموعه پیچیدهای از مکانیسمهای روانی در درون ما رشد میکند که به صورت مداوم ادامه پیدا میکند. اگر به منحنی رشد جسمانی نگاه کنید یک جایی در اوایل زندگی به ماکسیمم میرسد بعد به دوران پیری و بدبختی میرسد. جسم نزول میکند ولی یک چیز دیگری رشد میکند، ما یک مجموعه عظیمی از پتانسیلهای روانی پیدا میکنیم، پتانسیل برای کشف و شهود حقیقت، پتانسیل برای اینکه کنترل بیشتری روی اعمال خودمان داشته باشیم، اعمال سطح بالاتری از نظر معنوی انجام بدهیم.
این چیزی است که ادامه پیدا میکند بنابراین چیزی که آیه در ادامه میگوید این است جسم شما خیلی زود به ماکسیمم رشد خودش رسید چیز دیگری به وضوح در درون شما ادامه پیدا کرده است و این است اگر بمیرید و به جایی نرسیده باشد عبث است. مکانیسمهای بینهایت پیچیده روانی ما که شناسایی حقیقت در آن است، عمل کردن براساس حقیقت است اینها چیزهایی است که طفل ندارد و جنین هم این چیزها را نمیفهمد. ما یک مجموعهای از مکانیسمهای روانی علاوه بر جسمانی داریم که هرچه از سن ما میگذرد اینها پررنگتر میشوند و جسم ما کمرنگ میشود. طبیعی است انتظار داشته باشم جسم من خاک شود ولی کل فرآیند تکامل در مقطع نهایی متوقف شود و همراه با از بین رفتن جسم انسان نابود شود دقیقاً مانند جنینی است که به کمال رسیده است و بعداً نابود شده است.
در جلساتی از متون عرفانی یک چیزهایی در جلسات سوره مریم خواندم عرفا حرف از این میزنند ما یک جسم لطیف داریم. انگار مشابه اعضای خودمان یک اعضای دیگر در وجود ما میتواند رشد کند یا نکند بستگی به زندگی من دارد که جسم لطیف من چقدر رشد میکند. نمیخواهم بگویم این تمثیل یا واقعیت است تمثیل خوبی است برای فهمیدن اینکه در حیات مرتبه دومی که داریم به وضوح نکته اصلی رشد روانی است. لازم نیست به یک شبحی مانند روح معتقد باشیم، رشد روانی یک مفهوم کاملآً واضح علمی است. مکانیسمهای روانی داریم که روز به روز پیچیدهتر و رشدیافتهتر میشوند. اتفاقاً بعد از اینکه جسم شروع به نزول میکند اینها شروع به صعود میکنند چنین تکاملی که مشابه جنین است وقتی اتفاق میافتد باید احساس شما همانی باشد که در مورد جنین بود، مرگ از بین رفتن فعل عبث است.
حضار: ؟؟
قدرت علمی یکی از چیزهای رشد روانی است ولی این شکلی نیست حافظه و یاد جزء این مکانیسمها باشد. یعنی انتظار من این باشد در پیری هم این حافظه مانند قبل خوب باشد. این اشاره به این میکند حتی یک چیزهایی مانند حافظه شما پاک میشود ولی بعد از رشد جسمانی یک چیز بزرگی را تجربه کردید که به یک جایی رسید که انگار به سرانجام نرسیده است.
۲-۲ حس ناتمام بودن زندگی دنیوی
یک مقدار در مورد ناتمام بدن بگویم. حس ناتمام بودن زندگی دنیوی ما که مشابه یا شدیدتر از حس ناتمام بودن زندگی جنین است این چیزی است که باید نسبت به آن این احساس را داشته باشیم. سؤال ایشان هم همین است چگونه احساس ناتمامیت را در زندگی خودمان ببینیم. اینکه این آیات چه میگویند آیات به نوعی اشاره میکنند به اینکه بعضیها زود میمیرید، بعضیها بیشتر زندگی میکنید. یک نفر که در ۳۰ سالگی میمیرد جسم او به ماکسیمم رشد رسیده است و تکامل دیگری داشت که باید پیدا میکرد ولی مرده است. این مانند جنین سقط شده است، مسئله این است به وضوح رشد تکاملی او به یک جایی رسید و از بین رفت این حیف شد. کسانی که به پیری میرسند را کنار بگذارید لااقل به وضوح کسانی که در جوانی میمیرند وسط تکامل خودشان مردند، رو به رشد میرفتند ولی از بین رفتند. چیز عبثی انجام شده است اگر حیات دیگری نداشته باشند. کسی که به پیری میرسد یک عالمه مکانیسمهای روانی او پیشرفت کرده است تا به پیری رسیده است و از اینکه جسم او از بین میرود جسم او به نزول رسیده است ولی وقتی از بین میرود به نوعی تکاملی به صورت عبث هدر رفته است.
چیزهایی که نگاه کردن به آنها خیلی مهم است چون حس ناتمام بودن را ببینیم، یکی ویژگی اساسی که زندگی ما در مرحله دوم دارد است. اگر ویژگی مهم و تمایز بین زندگی حال حاضر ما با زندگی جنینی باشد شما یک چیزی به اسم فعل اختیاری دارید. افعال معنیدار انجام میدهید چیزی که به وضوح ناتمام است این است که کارهایی که در این دنیا انجام میدهیم بیشتر نتیجه ظاهری آن به ما میرسد تا نتیجه باطنی آن به ما برسد. مثلاً فرض کنید مال یک یتیمی را برداشتم و غذا خریدم و خوردم یا یک مالی را که خودم زحمت کشیدم و به دست آوردم تبدیل به غذا کردم و خوردم. چقدر شما در این دنیا بین این دو تمایز میبینید، نتایج آن چقدر باهم فرق دارد؟ در ظاهر هر دو میخوریم و سیر میشویم فکر نمیکنم کسی معتقد باشد این دنیا طوری است که عمل شنیع نتیجه آن با عمل متعالی تغییری داشته باشد. یک چیز ناتمام به وضوح در دنیا وجود دارد مکانیسمهایی که در این دنیا میبینم انگار کارهایی انجام میدهیم و اتفاقهایی میافتد که پتانسیلهایی ایجاد میشود که به فعلیت نمیرسد. نکته اصلی تمایز بین کار خوب و بد و حق و باطل است. مثلاً در قرآن میخوانید کسی که مال یتیم میخورد آتش میخورد ولی جهان ما طوری نیست وقتی مال یتیم میخورید نتیجه آن طوری باشد که ببینید.
[۰۱:۱۵]
حسی که نسبت به جهان داریم و در جهانی زندگی میکنیم که حق ندارد سازگار نیست با اینکه اعمال ما و نتایجی که به دست میآوریم براساس حق و باطل به معنای واقعی کلمه باشد. عمل باطل نتایج باطل به بار بیاورد و عمل حق نتایج حق داشته باشد. ظاهراً در این دنیا فرجهای داریم که خیلی کارها ممکن است بکنیم و نتیجه آن را نبینیم.
یک مثال خیلی واضح میزنم یک عملی انجام میدهم نوع عملی که انجام میدهم مانند خوردن نیست. مثلاً یک سری سخنرانی میکنم ممکن است این سخنرانیها، سخنرانیهای خیلی خوبی باشد و سالهای سال بعد از اینکه من مردم همچنان یک عده گوش میدهند و هدایت میشوند یا برعکس سخنرانیهایی است که مردم را گمراه میکند. حداقل بدیهی است نتیجه این عمل من بعد از اینکه من مردم به من نمیرسد این چه میشود؟ چیزی که در این دنیا میخوریم و با آن رشد میکنیم عمل کردن است، مکانیسمهای روانی ما با دانش و درک کردن حقایق و عمل کردن رشد میکند. یک آدمی از نظر روانی رشد کامل نکرده است به خاطر اینکه رفتارهای او رفتارهای درستی نبود. بیمار روانی شده است، در موقعیتهایی قرار گرفته است و عکسالعملهای درستی نشان نداده است و آسیب دیده است.
مکانیسمهای روانی ما به شدت تحت تأثیر کارهایی که ما میکنیم هستند. با آنها رشد میکنند یا به قهقرا میروند. نکته این است نه تنها در زمان حیات خود نتیجه واقعی کارهایی که میکنم را نمیبینم در حالیکه این کارها کاملاً معنیدار هستند یک عالمه از کارهای من بعد از مرگ من همچنان نتایجی دارند. مثلاً من یک مقاله بنویسم و در صندوق امانات بگذارم و بگویم بعد از مرگ من این مقاله منتشر شود. این مقاله من همه مردم دنیا را هدایت یا گمراه کند، واضح است اگر من مردم و نابود شدم هیچ اثری در من نمیگذارد. پس من توانستم یک کاری انجام بدهم که تأثیر فوقالعادهای گذاشته است بدون اینکه نتیجهای به من برسد. این با اساس نظم و چیزی که در دنیا میبینم و حس میکنم سازگار نیست. اینکه نتایج رفتارهای من در این دنیا معلوم نیست و من انتظار دارم این بخش ناتمام زندگی من به فعلیت برسد و تمام شود. این دقیقاً مانند اعضای جنین است که کاری انجام نمیدهند. من کارهایی انجام میدهم که نتایج آن را نمیبینم و به پتانسیلهایی تبدیل میشوم که به فعلیت نمیرسند و این خارج از مدار حقیقت در جهان و کامل بودن جهان است که چنین اتفاقی در آن بیفتد.
بنابراین اگر در زندگی دوم به جسم نگاه کنید چیزی که در جنین به وضوح به آن نگاه میکردید معلوم بود که تکامل پیدا میکند و به یک جایی میرسد و نمیشود نابود شود جسم جنین بود در حالیکه در این دنیا باید به چیز دیگری نگاه کنید. این جسم خیلی زود به بلوغ خودش میرسد و بَلَغَ أَشُدَّه اتفاق میافتد ولی زندگی ادامه پیدا میکند با رفتارهایی که انجام میدهیم رشد میکنیم و نهایتاً در یک جایی میمیریم. یا در اثر یک اتفاقی قبل از اینکه به ارذل العمر برسیم یا بعد از اینکه به آنجا رسیدیم است. نکته این است که در جهان زندگی من ناتمام است به وضوح وقتی به اعمال خودم نگاه میکنم بیشتر پتانسیل میبینم تا فعلیت و جهان نمیتواند اینگونه باشد. نمیتواند زندگی من اینگونه تمام شود در حالیکه ممکن است یک درصد از نتیجه اعمال خودم را ندیده باشم. پس احساس میکنم کارهایی که انجام میدهم آثار آن یک جایی جمع میشود بعدا نتایج آن به من داده میشود. همانطوری که در جنین ممکن است نتوان حدس زد که جهان بعدی چگونه است شاید بدون وحی الهی نتوان فهمید که جهان سوم چگونه است. ولی نتایج اعمال من یک جوری به من میرسد پتانسیلهایی که ایجاد کردم یک جایی به فعلیت میرسد.
نکتهای که ایشان گفتند ممکن است زندگی همین دنیای ما چون لذتبخش است کافی باشد این مشکل را حل نمیکند. اولاً مثالی که در ذهن خودمان داریم شادترین و کاملترین و لذتبخشترین زندگی برای بشر احتمالاً زندگی دوران جنینی است. اگر یک نفر بگوید در این دنیا آدمهایی که کارهای خوب میکنند واقعاً به آنها خوش میگذرد کافی نیست. شخصاً این را قبول دارم، آدمهایی که کار خوب میکنند، به آنها خوش میگذرد. اگر جسمانی آنها را نگاه نکنید لذتهای معنوی برای خودشان دارند. ولی موضوع این نیست همانطوری که دست و پای جنین در آنجا کاربردی نداشت و بعداً کاربرد پیدا کرد اینجا یک سری پتانسیل ایجاد میکنیم که به ما برنمیگردد و فعلیت پیدا نمیکند. نقص و عدم فعلیتی که مشاهده میکنیم حالت معنوی دارد و مربوط به صرفاً جسم ما نیست.
حضار: ؟؟ یک سری مکانیسمهایی است که در روان ما است مانند عذاب وجدان بیشتر تأکید روی این است که اعمال ما ناتمام میماند
چند جایی که اگر نگاه کنید ناتمام بودن را احساس میکنید، دفعه قبل نکتهای که به آن اشاره کردم این بود که ما مانند چشم جنین که ندیده است یک جور چشم باطنی که حقیقت را از باطل تشخیص میدهد داریم ولی خوب کار نمیکند. هم شوق دیدن حقیقت را داریم و هم اینکه تا حدودی به صورت محو گاهگداری میبینیم و خیلی جاها نمیبینیم. دفعه قبل به پتانسیلهای روانی که داریم و خوب کار نمیکنند اشاره کردم الان به نظر من چیزی که من میگویم واضحتر است چون نتایج تأثیرهایی که عمل من بعد از مرگ من دارد به وضوح اثری روی من نمیگذارد. یکی ممکن است چشم من که خوب نمیبیند بخواهد بگوید اگر کار خوب کرده بودید بهتر هم میدید. اتفاقاً آیهای که میگوید «فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» خطاب به پیغمبر است چون کسی فکر نکند اگر در حد پیغمبر هم بود چشم او خوب میدید. این دنیا، دنیایی است که یک پردهای روی دید ما است، پیامبر بعد از اینکه وارد آن دنیا شود تازه انگار چشم او میبیند و تیزبینی که باید تجربه کند را تجربه میکند.
یک نکته پتانسیلهای درونی ما است، یک نکته مسئله عملهای ما است که باهم متفاوت هستند، پتانسیلهایی ایجاد میکنند که نتایج آن را نمیبینیم. این یک جورایی واضحتر است و در فرهنگ قرآنی و دینی ما روی نکته دومی که میگویم بیشتر تأکید میکنند. دلیلی که جلسه قبل اول آن را گفتم این بود که مشابهت آن به حالت جنینی بیشتر است. انگار یک عوضی دارم که کار نمیکند چون از تمایز این زندگی با آن زندگی استفاده میکنم از فعل اختیاری و معنادار بودن افعالی که انجام میدهیم که آنجا وجود ندارد. ولی اگر مفهوم کلی ناتمام بودن را در ذهن خودتان داشته باشید به عنوان قسمت اصلی استدلال و عبث بودن را داشته باشید آنوقت این قسمت حالت ناتمام بودن و عبث بودن آن در زندگی این دنیا واضحتر است.
حضار: کسانی که کار خوب میکنند به یک معنایی ممکن است خودشان هم لذت ببرد میشود این را بسط داد و به عنوان مخالفت استفاده کرد. اینکه بگوییم آخرت باطن دنیا است اگر به چنین چیزی معتقد باشیم میتوانیم این را خیلی بسط بدهیم.
بسط بدهید
حضار: مثلاً بگوییم کسی که مال یتیم میخورد آتش میخورد، انگار در خودآگاه شما اتفاقی نمیافتد ممکن است در ناخودآگاه خود خواب بد ببینید. بالاخره یک جایی این آتش به او رسیده است.
الان واقعاً میخواهید ادعا کنید آدمهایی که کار خیلی زشت میکنند در زندگی که میکنند خیلی زجر میکشند و کسانی که کار خوب میکنند در زندگی خیلی لذت میبرند؟ حرف ایشان این است که زجر میکشند ولی نمیفهمند!
حضار: بله اگر اینگونه بحث کنیم اینکه میگوید « وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي…»
اگر اینگونه است پس زجرهایی که نمیفهمیم را بکشیم.
حضار: نتیجه بد را یک جای دیگر میبینند
در همین زندگی میبینند؟ اگر هزار نفر را کشتند و فردا مردند چه میشود؟
حضار: «وَمَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِكْرِي فَإِنَّ لَهُ مَعِيشَةً ضَنْكًا» این بیمعنی نیست که بگویم زجر میکشند ولی نمیفهمند. زندگی خیلی پستی دارند ولی نمیفهمند، همین نفهمیدن هم یک لول پستی است.
حضار: ؟؟
آیهای که خواندید این شبهه برای آن وجود دارد منظور معیشت به صورت کلی است و معیشت این دنیایی نیست. مثالی زدم که این بحثها پیش نیاید من عملی انجام میدهم ولی تأثیرات آن در زمان حیات به من نمیرسد. حالت اکستریم این است که یک مقاله بنویسم و مردم را گمراه کنم ولی بعد از مرگ من باشد، یا یک کارهایی بکنم که مردم بعد از من مال یتیم بخورند. اعمال من است انگار قبل از اینکه بمیرم مهره اول دومینو را بزنم و دومینو راه بیفتد و نتایج مخربی داشته باشد و دنیا منفجر شود. من در حیات خودم چیزی در مورد کاری که انجام دادم نمیبینم.
حضار: شما همیشه جنبه بد را میبینید، شما که کار خوب کردید همان موقع لذت آن را بردید ولی اینکه به این هدف بوده باشد که اگر فردا هم مردم باید نتیجه آن را ببینم. کسی که معتقد است یک کاری خوب است خوب است نتیجه آن هم به بقیه میرسد. این باعث این دید میشود که همه کار خوب و بد است به خاطر اینکه حتماً یک نتیجهای در یک دنیای دیگر بگیرم کار خوب میکنم به خاطر اینکه یک جای دیگر نتیجه آن را میگیرم یا کار بد نمیکنم به خاطر اینکه اگر کار بد بکنم حتی اگر این دنیا نتیجه آن را نبینم یک جای دیگر من را مؤاخذه میکنند.
دوباره به نحوه خوبی بیان این استدلال در قرآن برمیگردم، من میگویم جنین وقتی انگشتهای خودش را تکان میدهد وقتی به یک کمالی رسید یا وقتی دستگاه گوارش او تکمیل شد مایع جنین را میخورد و دفع میکند از این کار خوبی که انجام میدهد لذت میبرد. آیا این کافی است یک دستهایی به من داده شد اینها را حرکت دادم و لذت بردم یا مایع جنین را خوردم؟ پتانسیلی که اینجا وجود دارد استفاده نشده است. فرض کنید از همه کارهای خوبی که کردم هم در همین دنیا هم لذت بردم، یک لذتی بردم یا نبردم، ناتمام بودن، یعنی وجود یک پتانسیلی که تحقق پیدا نکرده است این است که اساس استدلال است. کاری که دستگاه گوارش را برای جنین انجام داد این مایع را خورد و دفع کرد، لذت برد ولی دستگاه گوارش با آن پیچیدگی که دارد من میفهمم کار او این نیست این مانند تمرین ساده است. علت اینکه آن موضوع را دفعه قبل گفتم ما یک مکانیسمهای شناختی داریم که خوب کار نمیکنند حتی برای پیغمبر هم در این دنیا خوب کار نمیکنند. حق و باطل در این دنیا بهم آمیخته شدند و ما خوب نمیتوانیم اینها را تفکیک کنیم.
نکته این است که ما پتانسیلهای به فعلیت نرسیده میبینیم، یک چیزهای ناتمام میبینیم. چیزی که شما میگویید اگر من همه را قبول کنم همه آدمهایی که خوب هستند و کارهای خوب میکنند اثر آن را میبینند ولی واقعیت این است این همه اثری که باید ببینند نیست. مثلاً یک آدمی که بنایی را میگذارد و قرنها بعد از خودش هم همینجور به عنوان نکته مثبت نتیجه میدهد عمداً نتیجه کار خودش را نمیبیند. پتانسیلی اینجا وجود دارد مثلاً یک شر یا خیری وجود دارد که مبدأ آن من هستم و معلوم نیست برای کیست. در دنیا یک چیزی به وجود آمده است که به جایی وصل نیست و باید قبول کنم این چیزها بهم وصل هستند، نتایج عمل من به من متصل است.
مطلقاً این معنی را نمیدهم که بگویم در این دنیا هیچ اثری از کارهای خودمان نمیبینیم. آدمهای بد دچار عذاب وجدان میشوند، آدمهای خوب رشد روانی میکنند ولی مسئله ناتمام بودن این تأثیرات است. مخصوصاً این مثال استفاده کردم که فعل من بعد از مرگ من انجام شود و آثاری از خودش به وجود بیاورد. مطلقاً این آثار در زندگی من هیچ تأثیر مثبتی از خودش نگذاشته است. فقط ممکن است در حد کار خوب یک چیزی را شروع کرده باشم. اینکه چقدر بزرگ شده است و رشد کرده است چیزی به من نمیرسد.
[۰۱:۳۰]
در محیط زندگی انسانی برای همه انسانها یک جور ناتمامیت وجود دارد، یک جور به هدف نرسیدن وجود دارد. انگار کارهای مختلفی میکنیم که خیلی مشخص نیست نتیجه آن چیست و چگونه به ما ربط دارد. چون فکر میکنم استدلالهایی که در مورد معاد میکنم این نکته را خوب توضیح نمیدهند و معمولاً استدلالها خیلی انتزاعی است الان دومین جلسه است که در مورد ناتمامیت در دنیا حرف میزنم. دفعه قبل یک چیزی گفتم و در مورد اعمال صحبت کردم و فکر میکنم در قرآن به این جنبه اهمیت زیادی میدهد. اگر باز هم توضیحات و مثالهای واضح به ذهن من رسید در جلسات بعد میگویم چون فکر میکنم این قسمت استدلالهایی که در کتابها مینویسند خیلی روی آن تأکید نمیشود در حالیکه خیلی مهم است.
مهم این است ما به حسی شبیه احساسی که به جنین تکامل پیدا کرده در رحم داریم برسیم. همانقدر که برای ما واضح است اگر زندگی جنین در آنجا تمام شود و از بین برود یک فعل عبث در جهان اتفاق افتاده است باید برای شما بدیهی و واضح شود اگر در این دنیا زندگی کنید و بمیرید و تبدیل به خاک شوید یک چیز عبث اینجا اتفاق افتاده است. فکر میکنم مثالهای من واضح است کسانی که بحث میکنید شما شاید بتوانید آن مشکل را رفع کنید و اگر در جلسه آینده به ذهن شما رسید چگونه میتوان مشکلات را حل کرد تئوری خودتان را بگویید. من هم سعی میکنم چیزهای بدیهیتر و واضحتر بیاورم که این ناتمامیت چگونه دیده میشود.
۳-۲ متلاشی شدن جسم
یک نکتهای در مورد مسئله بعث در انتهای این آیه است من فکر میکنم توجیه آن را گفتم. مشابهتی که ما با وضعیت جنین برقرار میکنیم یک نفر ممکن است اعتراض سطحی انجام بدهد که جنین از بین نمیرود و در رحم غایب میشود. به دنیا آمدن متلاشی شدن نیست یک حرکت فیزیکی از داخل به خارج رحم است. ولی اینجا شاهد متلاشی شدن جسم هستیم و این یک پدیده جدید است. سعی کردم بگویم پایان این آیه جواب این توهم که متلاشی شدن قابل برگشت نیست، اشاره میکند ما مکانیسمهای برگشت را در همین دنیا میبینیم. ممکن است در جنین چنین مکانیسمهایی وجود نداشته باشد این دنیای دومی که در آن زندگی میکنیم در مورد گیاهها به وضوح میبینیم متلاشی میشوند و دوباره از خاک سربرمیآورند اگر محیط آماده شود و باران ببارد. بنابراین ما در جهانی زندگی میکنیم از علم جدید استفاده میکنیم حتی یک سلول استخوان اگر از یک نفر باقی مانده باشد یک DNA در آن است و قابل بازسازی است. کلاً نقشه ژنتیک انسان امکان بازسازی شدن را از نظر علمی تأیید میکند. نمیگفتم بهتر بود چون کشف ژنتیک مهم است که ما همه اجزای نقشه بدن ما یک جایی به صورت رشته ثبت شده است. این پدیده کشف عجیبی است هرچقدر به آن فکر کنید اینکه چنین اتفاقی میافتد یعنی ساخت بدن از روی جنین انگار از روی کتابی خوانده میشود جزء به جزء ساخته میشود.
اینکه واقعاً این رشته وجود دارد و یک کدی است که به یک زبانی نوشته شده است پدیده عجیب و غریبی است. کلاً در کشفیات علمی اشاره کردن به ژنتیک همیشه را دوست دارم معمولاً به دانشجوها در هر رشتهای هستند توصیه میکنم که حتماً یک کتاب ژنتیک مقدماتی بخوانند. چون فکر میکنم اصولاً بدون ژنتیک سؤالهای خیلی بدیهی میتوان پرسید ولی نمیپرسید. وقتی ژنتیک میخوانید تازه میفهمید که چقدر اتفاقهای عجیبی میافتد نمیدانم چگونه این را بگویم. همین الان خیلی سؤالهایی در ژنتیک است که جواب داده نشده است.
اگر ژنتیک نمیدانید یک مقدار فکر کنید چگونه جنین شکل میگیرد کلیه چگونه با ساختار پیچیده خودش ساخته میشود. قبل از دوران ژنتیک نمیدانم چگونه فکر میکردند که اجزای بدن با این پیچیدگیها چگونه ساخته میشوند. الان ما میدانیم در سلول ابتدایی یک کتابخانهای وجود دارد که دستورالعمل ساخت کلیه در آنجا نوشته شده است. یکی یکی حروفی که در آنجا وجود دارد با کد چهارتایی خوانده میشود و یک پروتئینهایی تولید میشود و اینها در جاهایی قرار میگیرند و به تدریج کلیه و کل بدن شکل میگیرد. واقعاً از روی یک دستورالعمل جزء به جزء خوانده میشوند این خیلی حیرتانگیز است. این در تمام طول زندگی ما خوانده شدن یک قسمتهایی مثلاً هر عملی که انجام میدهید، حرکتهای ماهیچهای، بازسازی قسمتهای بدن به آن کتابخانه مراجعه میشود و یک اطلاعاتی خوانده میشود و اتفاقهایی در بدن شما میافتد. همه به وجود آمدن و رشد و تمام اتفاقهایی که در بدن ما میافتد بینهایت پیچیده است با یک رشته بینهایت بزرگی که با کد چهارتایی نوشته شده است شکل میگیرد.
خیلی خیلی جالب است. به بچههای کامپیوتر همیشه میگویم این را بخوانید کسانی که ماشین تورینگ خواندهاند خیلی شگفت زده میشوند این مکانیسم خواندن شبیه ماشین تورینگ است. دقیقاً مانند چیزی است که آنها را میخواند بعد علامتهای هالت (halt) هم وجود دارد. وقتی این خوانده شد کجا این پروتئین تمام میشود و رشته پروتئین ساخته میشود. اگر همه کتابها را پشت هم بخواند همه چیز پشت هم وصل میشوند. دقیقاً یک علامتی وجود دارد که از یک جایی شروع کنید شروع به خواندن میکند بعد یک جایی هالت وجود دارد بریده میشود و یک پروتئین تحویل داده میشود. اینها اجزای بدن را شکل میدهند، مکانیسمهای بدن را که هورمونها چگونه ترشح شوند، هر چیزی که در بدن میبینید با یک مکانیسم جالبی به وجود میآیند. ما از نظر علمی ساپورتهایی داریم که از نقشه ژنتیک این فروپاشی جسم به نوعی قابل برگشت است. در طبیعتی که زندگی کردیم خوابیدن و بیدار شدن، یا زمستان بهار یا از بین رفتن یک گیاه و دانههای آن رشد کند چیزهای مشابه زنده شدن در طبیعت را دیدیم. بنابراین اشکالی به استدلال وارد نمیشود که بگوییم این قسمت شبیه جنین نیست، این دنیا هم شبیه دنیا جنینی نیست. آنجا شاید این بازیابی حیات به این شکل مشاهده نشده بود و وجود نداشت ولی الان اینجا وجود دارد بنابراین بازسازی کل آن هم خیلی عجیب نیست.
۴-۲ تخیل در مورد دنیای جدید
در تمثیل و تصوری که از جنین داریم به نظر من نکته خیلی مهمی است بعضیها شاید به دلیل ضعف قوه تخیل، تقریباً همه ما نوع آموزشهایی که دیدم قوه تخیل ضعیفی داریم، یک مقدار در مورد اینکه جهان بعدی چگونه باشد باشد ذهنشان بسته است. میخواهم چند نکته بگویم، واقعاً اگر خودتان را در عالم رحم به صورت جنین تصور کنید جنین چقدر میتوانست تصوری داشته باشد از اینکه دنیای بعدی چگونه است؟ دنیایی که در آن زندگی میکنیم با دنیای جنینی چقدر تفاوت دارد؟ تصور من این است زندگی سوم خیلی اختلاف آن بیشتر از زندگی دوم با اول است، از توصیفهای قرآن اینگونه برمیآید. جنین در فضای بسته است و نمیداند در رحم و در یک دنیای بزرگی روی کره زمین و کهکشانهایی قرار گرفته است. تصور من این است تصوری که از قرآن برمیآید، وقتی وارد آن دنیا شویم میزان اختلاف بیشتری نسبت به وضعیتی که داریم احساس میکنیم. یک جنین میتواند در مقابل جنینهایی که استدلال میکنند باید دنیای دیگری وجود داشته باشد و به دنیا آمدن پایان زندگی نیست، میتواند بگوید به نظر میرسد فعالیت تغذیه جفت در پایان دوران جنینی به پایان میرسد. واقعاً جنینها چقدر میتوانند تصور داشته باشند که اگر جفتی وجود نداشته باشد چگونه میتوانند به حیات خودشان ادامه بدهند. همه زندگی و حیات جنین وابسته به جفت است یعنی مستقیماً انرژی و مواد غذایی همه چیز را از یک جایی میگیرد و اگر این نباشد چگونه ممکن است حتی ممکن است یک جنینی استدلال عقلی بیاورد که ما نمیتوانیم حیات خودمان را ادامه بدهید چون اگر انرژی نداشته باشیم نمیتوانیم کاری کنیم. همه دنیای رحم فقط اتصال خارج رحم از طریق جفت است که همه چیز را تأمین میکند، فقط مواد غذایی نیست همه چیز است.
نکته این است که ما وارد یک حیاتی شدیم که پایه آن فرق میکند آن جفت جدا میشود و به صورت شگفتانگیز کودک شروع به نفس کشیدن میکند. از ریه و دستگاه گوارش که تا الان استفاده نکرده بود استفاده میکند و حیات جدیدی را تجربه میکند که در آن لذتهایی را از دست میدهد ولی به لذتهای جدید میرسد.
اول از مسئله جفت استفاده میکنم. جسم ما شبیه جفت در این دنیا عمل میکند اتفاقاً افول آن را میبینیم. وقتی به پیری میرسیم این جسم بدتر کار میکند به انتهای خودش میرسد. ما از طریق این جسم تغذیه کردیم، از طریق این جسم به همه چیز وصل بودیم. برای ما سخت است فکر کنیم این جسم ما از بین رفته است به آن وصل نباشیم چه کاری بکنیم. فکر میکنم تمثیلی که میگویم در جهت این است که تقویت میکند بیس (base) حیات در آن دنیا متفاوت است. این تصور که ما دوباره به آن دنیا میرویم باغهایی آنجا است و میوه میخوریم و میوههای آن بهتر است این تخیل خوبی در مورد زندگی آخرت نیست. بارها این را گفتم از قرآن این برنمیآید که زندگی آخرت همین زندگی دنیا است ولی غذاها خوشمزهتر هستند. اگر اینگونه بود این آیه معنی پیدا نمیکرد «وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» شما وارد آخرت شوید احساس میکنید چیزی که اینجا تجربه کردید زندگی نبود، حیات چیزی است که آنجا تجربه میکنید اینقدر قویتر است.
از حرفهای من به این نتیجه نرسید که جسمی در آن عالم وجود ندارد، کمااینکه بعضی از حکمای اسلامی چنین اعتقاداتی دارند که معاد جسمانی نیست. تصور من این است جسم ما در آن دنیا شبیه ناف ما در این دنیا است. یک اثری از چیزی که قبلاً بود و خیلی به آن احتیاج داشتیم است. شما نمیتوانید بگویید اثری از جفت باقی نمانده است چون بدن شما یک چیزی است که مربوط به جفت است و از آن جدا شده است. فکر میکنم در آن دنیا جسم داریم ولی این محوریتی که جسم برای ما در این دنیا دارد در آن دنیا هم باقی میماند فکر میکنم درست نیست.
حضار: ؟؟
بعضیها معتقد هستند که جسم داریم ولی از این نوعی که الان میبینیم نیست جسم مثالی است. کاری به این ندارم که وارد این بحث شوم جسم داریم یا خیر. یک چیز جسم مانند حداقل داریم، از قرآن این برمیآید که معاد جسمانی داریم. ولی نکته میزان اهمیت این جسمانیت در این دنیا است فکر میکنم یک جوری اهمیت خودش را از دست میدهد. همه مکانیسمهای روانی ما سوار این جسم هستند، اگر این جسم را از بین ببرید به نظر میآید هیچی کار نمیکند
[۰۱:۴۵]
نه علمی به وجود میآید همه چیز مانند جفت عمل میکند، همه حیات ما وابسته به همین جسم است. من فکر میکنم تحول همین است یک جور حیاتی که وابسته به جسم نیست، شما میتوانید بگویید جسم هم وجود دارد. یا یک جسم ماورایی غیرعادی که نمیدانم چگونه اسم آن را جسم گذاشت. بعضیها معتقد هستند که جسم مثالی داریم این بحثی نیست که بخواهم وارد آن شوم.
فقط میخواستم این نکته را تذکر بدهم پدیدهای شبیه به جفت در این دنیا میبینیم همانطوری که در آن دنیا نمیتوانید از یک جنین انتظار داشته باشید نوع حیات پیچیده و جدید خودش را در دنیای دیگر بفهمد برای اینکه یک حیات سطح پایینتری را تجربه کرده است عیناً برای آن دنیا هم همین وضعیت را داریم. آنقدر تغییرات بزرگ هستند و آنقدر شیوه حیات در آن دنیا طور دیگری است که نمیتوانیم الان هرچقدر هم فکر کنیم آن را تخیل کنیم. کاری که قرآن میکند به صراحت این است که با تمثیل یک چیزهایی را برای ما بیان میکند.
یک چیزهای مطلقی را قرآن در مورد آن دنیا بیان میکند مثلاً وقتی میگوید «يَوْمَ تُبْلَى السَّرَائِرُ» تمثیل نیست. اینکه باطل از بین میرود و رازها آشکار میشوند و تنها چیزی که میماند حق است. اینجا مخلوطی از حق و باطل است که در آن دنیا فقط حق است الی آخر. اینها احکام کلی هستند که هرچقدر بهتر درک کنیم عمیقتر میفهمیم آخرت چه معنایی دارد. در مورد حیات اخروی در عین حالیکه که میگوید « وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» بینظیر بودن آن را بیان میکند لذتها و عذابهایی که در آن دنیا است به صورت تمثیلی بیان میکند. بارها این را تأکید کردم وقتی یک آیهای در قرآن دارید که میگوید «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ …» مثل بهشتی که وعده داده شده است مانند باغهایی است که زیر آن نهر است باید از این آیه بفهمید که از باب تمثیل این حرفها گفته میشود. لازم نیست هربار که قرآن میگوید جنات تجری من تحت النهار بگوید مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ همینکه دو بار گفته است اگر یک بار هم میگفت کافی است چیزی که بیان میشود از نوع تمثیل است. مثل باغهایی که در زیر آن نهرهایی جاری است.
مرحوم محمدباقر جعفری میگفتند این چه تصوری است مثلاً ابن سینا میمیرد و به بهشت میرود و به او پرتقال میدهند. ابن سینا به لذت معقول رسیده است ولی پرتقال برای او مهم نیست بنابراین نباید کسی چنین تصوری در مورد لذتهای بهشتی داشته باشد که از نوع لذت پرتقال خوردن است. واقعاً فکر میکنم اینجا سوء تفاهمهای زیادی وجود دارد و حرفهای بدون سند و مدرک زیادی هم زده شده است. از قرآن برمیآید جسمانیت در آن دنیا وجود دارد فکر میکنم چیزی که من میفهمم آن مقدار وابستگی که الان کل حیات ما وابسته به جسم است از بین میرود. مانند عدم وابستگی زندگی ما به جفت است ولی اینکه جسم وجود ندارد یا جسم مثالی وجود دارد از قرآن نمیفهمم خودمم نمیفهمم.
شنیدید در فیزیک خیلی مدرن، حرف از ابعاد اضافه است؟ فیزیک کلاسیک سه بعد مکانی یک بعد زمانی و یک فضا زمان چهاربعدی دارد معادلات فرمال که کار میکنند خیلی نسبت به استرینگ تئوری خوشبین نیستم حرف من را به عنوان عقیده من در نظر نگیرید فقط مثال میزنم. وقتی الان فیزیک به اینجا رسیده است شاید استرینگ تئوری غلط است ولی این حرف درست باشد. تئوریها جواب نمیدهند مگر اینکه فضا زمان ابعاد اضافی داشته باشند. معادلاتی مینویسم که اینها فقط در فضای ده بعدی جواب میدهند الان فیزیکدانهای main stream فیزیکدانهای دنیا که استرینگ تئوری کار میکنند همه معتقد هستند ۶ بعد اضافی مکانی وجود دارد. وقتی از آنها میپرسند این ۶ بعد چیست و چرا سروکار نداریم میگویند اینها ابعاد مؤثری نیست انگار ابعاد مکانی قابل صرف نظر کردن است.
مثالی که آقای پرفسور وفا بزرگترین دانشمند ایرانی حال حاضر دنیا است که واقعاً در فیزیک نظری نه به دلیل ایرانی بودن من خیلی عِرق ایرانی ندارم فکر کنم جزء سومین فرد اول دنیا است. ده تا که حتماً هست ایشان به ایران آمدند و مثال استانداردی که زدند این بود مثلاً یک شیلنگ را از راه دور نگاه میکنید یک بعدی است یک مقدار نزدیک بیایید ممکن است دو بعدی به نظر برسد ولی واقعاً سه بعدی است. ما ابعاد اضافه را به دلیل نوع ادراک ما از جهان نمیبینیم. فکر کنید معنی آخرت از نظر فیزیکی این باشد، ابعاد اضافه در کار باشد. مثلاً به دنیا ده بعدی برویم از این دنیا ده بعدی چه چیزی میفهمیم و اینکه چه مقدار اختلاف دارد. تازه میفهمیم بعضی از اجزای درونی ما در بعدهای دیگری رفتند ولی خودمان خبر نداریم.
میخواستم تأکید کنم وقتی این آیات قرآن را میخوانید و حرف از قیامت میزند از دو مرحلهای بودن زندگی ما یعنی زندگی جنینی و زندگی این دنیای ما استفاده میکند به این توجه کنید و فکر کنید چقدر احتمالاً زندگی سوم با زندگی دوم غیرمشابه است و غیرقابل تصور برای ما است. حداکثر این است که با یک مثالهایی بتوانیم توضیح بدهیم قرآن کاری که برای ما انجام میدهد همین است.
۵-۲ جمعبندی
جلسه آینده اگر باز برای ناتمامیت مثالهای جدیدی به ذهن من رسید میگویم. در کتابها نگاه کردم احساس کردم استدلالهایی که در مورد معاد میگویند خیلی از سبک استدلال قرآن پیروی نمیکنند. یکی این است از این نکته مهم که ما زندگی جنینی داشتیم استفاده نمیکنند و دیگری اینکه واقعاً بدیهی فرض میکنند اگر کسی کار خوب یا بد کرده است آن را به وجدان اخلاقی آدمها میسپارند. خوب نیست اگر یزید و امام حسین بمیرند یک جا باشند، هر دوی آنها همانجا زندگیشان تمام شود. از این استفاده کنند یزید واقعاً آن عذابی را که باید در آن دنیا میکشید را نکشیده است.
از این حس استفاده میکنند من سعی میکنم این بخش را به جای اینکه به وجدان اخلاقی خودمان مراجعه کنیم و از احساسات خودمان کمک بگیریم جنبه عقلانیتر به آن بدهم و به تجربه واقعی خودمان ربط بدهم. اگر مثال دیگری به ذهن من رسید در جلسه بعد میگویم، ایشان هم قرار شد اگر بعضی از مشکلات خودشان را رفع کند بحث را ادامه بدهیم.
حضار: اگر ناتمامیت شامل چیزهای دومی که ایشان میخواهند استفاده کنند ممکن است فقط به نسخ برسیم. ؟؟
استدلالی که من در مورد ناتمامیت میکنم از نظر شما چیزی که ثابت میکند این است که مرگ پایان نیست.
حضار: ؟؟ ایشان فقط خواستند شاهد دوم را قبول کنند. ؟؟
شما میگویید اگر من به صورت دیگری به دنیا بیایم این هم چیز عجیبی است. باید به یک تناسخی معتقد باشید که وقتی به دنیا میآیم کارهای خوب نفر قبلی در زندگی من مؤثر باشد. یک جور تناسخ جدید است فکر نمیکنم الان بوداییها چنین اعتقادی داشته باشند.
حضار: آنها میگویند خوبها گیاه میشوند و بدها حیوان میشوند.
چیزی که ثابت میکنیم و از عبث بودن استفاده میکنیم که مرگ پایان زندگی نیست یک چیزی مانند تناسخ هم باقی میماند.
حضار: شاهد اولی که شما گفتید ؟؟
متوجه هستم که منظور شما چیست ولی استدلال ما به این سمت میرود اگر مرگ پایان زندگی باشد عبث است بنابراین یک چیزی مانند آخرت وجود دارد یا یک زندگی دوباره وجود دارد. این میتواند شامل یک چیزی مانند تناسخ باشد سؤالی که کردید خوب است. جلسه آینده سعی میکنم شواهدی بیاورم که بیشتر این را رد کند که مسئله با تناسخ حل شود. خودشان نکتهای که میگویند این است این نوع شواهدی که مثلاً مربوط به این بود که پتانسیلهایی مانند دیدن حقیقت و باطل داریم و در این دنیا به جایی نمیرسد تناسخ با این سازگار نیست. یک جوری به نفع شواهد نوع اول فکر میکنم حرفی که زدم چنین فضایی داشت.
حضار: یک سؤال دارم و یک جمله میخواهم بگویم. سؤال من این است ما همچنان در آخرت همان موجودی هستیم که «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» یعنی همچنان زمانه است و فهم ما نسبت به اسماء ادامه دارد ؟؟
قطعاً اینگونه است «وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا» ماهیت انسان است. چگونه ممکن است یک نفر تصور کند که
حضار: ناتمامیت همینجا نیست ؟؟ چیزی نیست که با مرگ
شما در استدلال از یک چیزی استفاده میکنید که سطح بالا است. اگر یک نفر به این شهود رسیده باشد که انسان وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا است ناتمامیت این دنیا بدیهی است حرف نداریم. سعی میکنیم با حداقل اطلاعات استدلال کنیم اگر شما به اینجا رسیدید که این را میبینید مسئله حل است. آن را میبینید یا اعتقاد قرآنی شما است؟ اگر اعتقادات قرآنی است معاد هم جزء اعتقادات قرآنی است.
