بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای فلسفه مطالعات قرآنی، جلسهی ۳، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۱۱/۳۰
۱- مروری بر پاردایمها
همانطور که در جلسه قبل اعلام کردم میخواهم مروری کنم بر تاریخ مطالعات قرآنی در غرب، با هدف اینکه تغییر پارادایمها را ببینیم، با پارادایمهای مختلف آشنا شویم. این موضوع خیلی مفصلی است و تبعاً قصد ندارم وارد خیلی از جزئیات شوم ولی فکر میکنم الان که بحث در مورد این است که پارادایمها در مورد چه هستند و چگونه شکل گرفتند مفید است و کمک میکند به فهمیدن اینکه چه هستند و از کجا آمدند. بحثهایی در جلسات اول و دوم شد که خوب است ادامه پیدا کند ولی اگر بخواهم در این جلسه صحبتی کنم تصمیمم این است موضوع مرور تاریخ مطالعات قرآنی را بگویم و اگر وقت اضافه آمد نکاتی در مورد بحثهایی که مطرح شدند در انتهای این جلسه مطرح کنم.
به اندازه کافی توضیح دادم که پارادایمها چه هستند، چگونه کار میکنند، چرا مهم است آدمها بدانند که در چه پارادایمی کار میکنند، پیشفرضهای خود را بدانند، بدانند که چرا به پرسشهای مختلفی که در آن زمینه است وزنهای متفاوتی میدهند و پرسشهایی را مهمتر میداند. چطور یک چیزی را فکت حساب میکنند یا فکت قویتر حساب میکنند؟ اینها برمیگردد به اینکه در چه فضایی کار را انجام میدهیم. مانند توافقها و قراردادهایی است بین افرادی که آن مطالعات را انجام میدهند که در یک رشته دانشگاهی به وجود آمده است. شما نمیتوانید بدون پارادایم کارهای پژوهشی را پیش ببرید چون نهایتاً به پایههای مشترکی احتیاج دارید برای اینکه باهم بتوانید تشریک مساعی کنید، همدیگر را قانع کنید. همه انواع پژوهشها در رشتههای مختلف در پارادایمهایی صورت میگیرند. نکته مهم در مورد پارادایمها این است که غالباً افرادی که در یک زمینه کار میکنند خیلی خودآگاه نیستند نسبت به اینکه چه پیشفرضهایی دارند. غالباً احساسشان این است که تنها کار ممکن را انجام میدهند. از حوزه علمیه قم تا حوزه مطالعات اسلامی یا حوزه مطالعات فیزیکی فرقی نمیکند حس همه آنها این است که همین است.
غالباً احساسی از موفقیت خیلی زیاد پشت اینها است، همه رشتهها خودشان را موفق احساس میکنند. مثلاً الان در فیزیک چه کاری باید انجام بدهید؟ همه چیز نزدیک به اتمام است مانند اینکه در یک بازی که برنده شدند دقیقه نود یک نفر به مربی بگوید تغییرات اساسی در ترکیب خود بده. چرا؟ بازی را بردیم همینطور ادامه میدهیم گل هم میزنیم. احساس گل زدن در همه رشتهها وجود دارد، در مطالعات قرآنی احساسشان این است که این دهه کجا دهه قبل کجا، دهه قبلتر آن کجا، خیلی پیشرفت کردیم. بالاخره در حال پیشرفت هستند، شما هر خطی را درست یا غلط بگیرید در آن جهت در حال پیشرفت هستید. واقعاً الان مطالعات قرآنی مثلاً از نظر دسترسی به منابع مخصوصاً با دنیای دیجیتال شده خیلی پیشرفت کرده است. مطالعات قرآنی را در قرون اولیه بعد از اسلام نگاه کنید: مسیحیها عربی بلد نبودند و قرآن را نمیتوانستند بخوانند و ترجمهای هم وجود نداشت و مطالعات قرآنی انجام میدادند. ردیهنویسها در مورد اسلام اظهارنظر میکردند در حالیکه واقعاً سواد اینکه بدانند در آنجا چه نوشته است وجود نداشت. اولین ترجمه قرآن برای قرن دوازدهم میلادی است، یعنی حدود پانصد سال بعد از اینکه با اسلام و قرآن آشنا شدند به زبان لاتین درآمده است که فاجعه است.
کسی در این شک ندارد که آن ترجمه یک ترجمه بسیار بسیار غلط و ناجوری است، شاید اولین ترجمههایی که بشود به عنوان ترجمه دقیق روی آن حساب کرد مربوط به قرن شانزدهم است، نزدیک هزار سال گذشته است. در تمام این مدت در حال کار کردن روی اسلام و قرآن بودند و ردیه مینوشتند و بحث میکردند. اینها را مقایسه کنید با مطالعات قرآنی بعد از قرن نوزدهم، قرن نوزدهم با قرن بیستم را باهم مقایسه کنید، آدمهایی که مطالعات قرآنی میکنند تقریباً همه آنها عربی و عبری بلد هستند و خیلیها سریانی بلد هستند، یونانی بلد هستند. ژورنالهای مطالعات قرآنی و اسلامی و شرقشناسی را ببینید خیلی از آنها چند زبانه هستند. در حدی این متداول است که همه آنها فرانسه و آلمانی و انگلیسی و… چند زبان بلد هستند که اینگونه نیست که طرف در ژورنال مقید کند همه مثلاً فرانسوی بنویسند. مقاله انگلیسی و آلمانی در یک مجلد به عنوان شماره چندم مجله بیرون میآید چون همه این زبانها را بلد هستند. این سطح کار با این مقدار دسترسی به منابع قابل مقایسه با قبل نیست بنابراین به نظر میرسد تحولاتی به وجود آمده است و پیشرفت احساس میشود. متأسفانه در همه رشتههای علمی اینگونه است که کسی برنمیگردد چارچوبهای کلی مفهومی رشته خودش را نگاه کند و ببیند در جهت درستی پیش میرویم یا خیر. پیش میرویم ولی به چه سمتی میرویم و آیا جهت درستی است یا خیر؟ ممکن است در خیلی از رشتهها نیاز باشد آدمهایی که بیرون آن رشته هستند تحت عنوان فلسفه مطالعات قرآنی و فلسفه روانشناسی چارچوبها را مشخص کنند و پارادایمها را روشن کنند که در چه پارادایمی فکر میکنند.
در زمینههایی مانند فیزیک خیلی وقتها طرف تصوری از نوع نگاه دیگر ندارد. ولی در علوم انسانی در زمینههایی مانند مطالعات اسلامی و قرآنی پاردایمهای موازی وجود دارند بنابراین تا حدودی طرف احساس اینکه طور دیگری میتوان به مسائل نگاه کرد را دارد ولی در همین مورد خاص غالباً خود این اختلافها هم تحت پوشش پارادایمهای بزرگتری است که خیلی دیده نمیشوند. از جلسه اول تأکید من این بود که آن چیزی که خیلی مهم است این است که هر آدمی هر جایی کار میکند پارادایمها را بشناسد و بداند با چه پیشفرضهایی کار میکند و چه مقدار این پیشفرضها در پیدا کردن فکتها، نحوه استدلال کردن یا اهمیت دادن به پرسشها تأثیر گذاشته است. چون من میخواهم در مورد تغییر و تحولات پارادایمهای مطالعات قرآنی که پیش آمده است صحبت کنم بد نیست از اول به عنوان مقدمه بگویم اصولاً پارادایمها چگونه تغییر میکنند، موضوعی که توماس کوهن تحت عنوان انقلاب علمی بررسی کرد، چگونه یک دفعه در یک رشته انقلاب به وجود میآید. غالباً تصور آنها این است که پارادایمها بر اثر بحرانها تغییر میکنند، یک دفعه در یک زمینه مطالعاتی مانند فیزیک آزمایشی میآید که قابل توجیه نیست، مجبور میشویم دوباره پیشفرضها را بررسی کنیم، نگاههای جدیدی داشته باشیم تا اینکه بحران برطرف شود. مانند اتفاقی که برای نظریه نسبیت یا مکانیک کوانتوم در فیزیک افتاده است.
ولی موضوع خیلی پیچیدهتر از این حرفها است چون پارادایم واقعاً صرفاً یک مسئله معرفتی نیست، یک جور توافق اجتماعی بین پژوهشگران یک رشته است. بنابراین تحت تأثیر چیزهای دیگر هم میتواند قرار بگیرد و قرار میگیرد. یک چیزی که به وضوح تأثیر میگذارد و خیلی وقتها دیده نمیشود تغییرات تکنولوژیک هستند. ابزارها تغییر میکنند، ممکن است بحرانی در رشته به وجود نیاید ولی به دلیل اینکه ابزارهای جدید آمده است، شیوهها و روشهای جدید به وجود میآید که ممکن است این شیوهها پارادایم را تغییر بدهند، فکتهای جدید به وجود میآید، مثلاً فکر کنید بتوانید با هوش مصنوعی کارهای خیلی اساسی روی متون برای نقد متنی و مقابله متون انجام بدهید و یک دفعه چیزهایی پیدا شود. کشفیات جدیدی که نتیجه ابزارهای جدید است، روشهای جدید، فکتهای جدید در اثر تغییرات تکنولوژی به وجود میآید. مثلاً بزرگترین انقلاب علمی انقلاب کوپرنیکی بود و یک تغییر خیلی بنیادی بود و تغییر سوپرپارادایم بود و دیدگاههای ارسطویی تبدیل به دیدگاههای مدرن شد، معمولاً کسی خیلی به این اشاره نمیکند که تلسکوپها به وجود آمدند و خیلی مؤثر بودند که این اتفاق بیفتد. اگر گالیله تلسکوپ خود را نساخته بود شاید این اتفاق در آن زمان نمیافتاد.
ابزارهای اندازهگیری دقیق مانند ساعتهای دقیق باعث شد که بتوانیم کارهای جدید کنیم که این کار را نمیشد کرد. وقتی ابزار به دست میآورید تواناییهای شما بیشتر میشود تبعاً کارهای جدید میکنید. یک عده تعجب میکنند که چرا یونانیها این کارها را نکردند. جواب این است که به اندازه کافی ساعت دقیق نداشتند. تکنولوژی که بتوانند عدسیهای تا این حد دقیق و صیقلی و خوب بسازند وجود نداشت. در هلند برای اولین بار این پیشرفتهای تکنولوژیک به وجود آمد و گالیله تلسکوپ خود را ساخت و چیزهایی دید که نتیجه آن این شد که باور پیدا کرد تئوری کوپرنیک درست است. کوپرنیک تا آن موقع یک دیدگاه تئوری محاسباتی جالب بود ولی پشتیبانی تجربی به آن صورت نداشت. بنابراین تغییرات تکنولوژیک مؤثر هستند. جایگزینی سوپرپارادایم علمی ساینتفیک به جای ارسطویی تا حدود خیلی زیادی وابسته به تغییرات اجتماعی که در اروپا به وجود آمد بود. الان کسانی که تاریخ علم و فلسفه علم کار میکنند فکر میکنم شکی در این ندارند که اینها حاصل این بود که نگاه شناختی تحت سیطره نگاه تکنولوژیک است. هدف از شناخت به تسلط پیدا کردن بر طبیعت تغییر کرد. پارادایم به این دلیل عوض شد. آزمایش و مطالعه ریگولاریتی تبدیل شدند به مسائل اصلی و روش جدید علمی به وجود آمد. نه فقط ابزار جدید داشتیم میخواستیم کار جدیدی انجام بدهیم. کاری که در ساینس انجام میشود از نظر هدف کاملاً متفاوت با کاری است که ارسطو میخواست انجام بدهد.
اینکه نهایتاً در فیزیک به جایی رسیدیم که نامفهوم است اصلاً چیز عجیبی نیست چون از روز اول دنبال فهم نبودیم وقتی این روش جدید علمی را به وجود آوردیم. روش جدید علمی این است که بتوانیم از ریگولاریتیها استفاده کنیم و ریگولاریها را بشناسیم و بتوانیم نتایجی را پیشگویی کنیم و براساس آن پیشگوییها بتوانیم تکنولوژی به دست بیاوریم. اینکه من یک مدل ریاضی بسازم تا بتوانم یک چیزی را با آن محاسبه کنم واضح است مستقیماً لزوماً منجر به شناخت نمیشود. من یک سری پارامتر اندازه میگیرم و برای من مهم نیست زمان چیست و نمیخواهم زمان را بشناسم فقط احساس من این است که این ساعت کار میکند. تعجب نکنید وقتی انشتین رسماً زمان را تعریف میکند آن چیزی که با ساعت اندازه میگیریم. مفاهیم فلسفی و عمیق وقتی میخواهیم ببینیم بیرون چه خبر است و طبیعت چگونه کار میکند در حاشیه است.
[۰۰:۱۵]
از زمان گالیله به بعد شما کار دیگری انجام میدهید: هر جایی که ریگولاریتی میبینید و میتوانید برای آن فرمول بنویسید و محاسبه انجام بدهید مدل ریاضی تولید کنید که بتوانید با آن نتیجه آزمایش را پیشبینی کنید. این را به عنوان موضوع مطالعه خودتان قرار دادید. این در قرون وسطی مطالعه نمیشد. در یونان چنین مطالعهای انجام نمیشد. یک عده بیکن را پدر علم جدید میدانند برای اینکه مبانی را که باید به طبیعت مسلط شویم و باید اکسپریمنت انجام بدهیم، قبل از اینکه گالیله و.. ظهور کنند داده بود. بنابراین شما وقتی کل تاریخ اروپا را میبینید فضا اینگونه است که به قدرت برسیم. پروتستانتیسم که ظهور کرد اینکه وظیفه داریم طبیعت را تغییر بدهیم و به طبیعت مسلط شویم مانند ایدئولوژی در اروپا به وجود آمد و فضایی به وجود میآید که ممکن است آدمها نسبت به آن خودآگاه نباشند ولی نهایتاً تبدیل میشود به تغییر پارادایمهایی در مطالعات علمی که در یک زمینه انجام میدهیم.
مسئله خیلی پیچیدهتر از آنطوری که خیلی از آدمهایی که در آن رشته هستند فکر میکنند هست که تغییر پارادایم اینگونه است که چیزی را مطالعه میکنیم و وقتی تغییر پارادایم پیش میآید که به یک فکت علمی جدیدی در اینجا میرسیم و بعداً مجبور میشویم پارادایمها را عوض کنیم. واقعیت اینگونه نیست و نیازهای اجتماعی و فرهنگی و تفکرات فلسفی که از بیرون آمده است مؤثر هستند مانند اتفاقی که در اروپا افتاد. تغییرات ایدئولوژی باعث تغییرات میشود. شخصاً فکر میکنم شاید گفتن آن خیلی درست نباشد ولی چون خیلیها به آن اشاره میکنند یکی از عوامل تغییر پارادایم ظهور دانشمندهای استثنائی است. در یک رشته یک نفر میآید آنقدر کارهای مهم انجام میدهد که یک دفعه پارادایم تغییر میکند. معمولاً اندیشه خود آن آدم تحت تأثیر یک سری از چیزهایی که الان گفتم هست. حس من این است اگر آن آدمهای بزرگ ظهور نکنند تغییرات پارادایم احتمالاً با تأخیری اتفاق میافتد. به هر حال مسئله ساده نیست و پیچیده است.
۲- مروری بر مطالعات قرآنی در غرب
میخواهم از روز اولی که مطالعه قرآن در غرب شروع شد یک بررسی کلی کنم و نشان بدهم در چند مرحله چه پارادایمهایی به وجود آمده است و الان در مطالعات قرآنی در غرب در چه دورانی هستیم و چندتا پارادایم رقیب وجود دارد و اختلافهای آنها باهم چه است. دو کار میخواهم انجام بدهم که مورد رضایت افرادی که الان در مطالعات قرآنی غرب هستند نیست. یکی اینکه از اول شروع کنم، از زمانی که در قرن هفتم-هشتم مسیحیها در مورد قرآن اظهار نظر کردند، یهودیها کمتر و مسیحیها بیشتر. دوران طولانی است و قرنها طول کشیده است و میتوانیم اسم آن را دوران ردیهنویسی بگذاریم یعنی مطالعات قرآنی و مطالعه اسلام به قصد نوشتن ردیه است که میخواهند بحثهایی مطرح کنند و بگویند این دین جعلی است، دین خوبی نیست، مسیحیت یا یهودیت بهتر است و الی آخر.
معمولاً کسانی که مطالعات قرآنی کار میکنند دوست دارند تاریخ خودشان را از بعد از رنسانس و بعد از دوران روشنگری شروع کنند و بگویند ما وارث مطالعات قرآنی دوران روشنگری هستیم. بنابراین از اینکه خیلی عقب برویم خوششان نمیآید ولی از نظر من کار خوبی است چون بالاخره این گرایش و این پارادایمی که وجود داشت تا قرن نوزدهم به موازات مطالعات قرآنی که بعد از رنسانس و روشنگری شکل گرفت حضور داشت و هنوز هم حضور دارد و تأثیرات جدی گذاشته است. ممکن است یک نفر خوشش نیاید چون اینها به نظر مفتضحانه میرسد برای اینکه کلاً جانبدارانه است و جنبه علمی ندارد ولی تأثیر خودش را گذاشته است و این هم یک پارادایم بود. من دفاع میکنم از اینکه خوب است که این را جزء تاریخ مطالعات قرآنی بیاوریم.
دومین کاری که میکنم که باز ممکن است خیلی مورد رضایت نباشد این است که یک بخشی از بحث را اختصاص بدهم به تاریخ مطالعات کتاب مقدس برای اینکه از نظر من خیلی واضح است و از نظر کسانی که مطالعات قرآنی کار میکنند ممکن است خیلی گفتن این حرف مطلوب نباشد که به شدت مطالعات قرآنی تحت تأثیر مطالعات کتاب مقدس بود. در مطالعات کتاب مقدس که از رنسانس به بعد شروع شده است تقریباً هر کاری که آنها کردند با تأخیری در مورد قرآن هم انجام شده است. خیلی از مفاهیم، چارچوبها، روشها به ارث رسیده است. شاید یک مورد است که بتوانیم بگوییم مطالعات قرآنی نسبت به مطالعات کتاب مقدس در آن قدیمیتر و پیشروتر است که آن هم خیلی نکته مثبتی شاید حساب نشود ولی اصولاً ریشه انواع نقدها و رویکردهایی که در مطالعات قرآنی وجود دارد را میتوانید پیدا کنید و یک قرن یا دو قرن یا سه قرن به عقبتر بروید و ببینید در مورد کتاب مقدس همان کارها انجام شده است و خیلی مورد توجه قرار گرفته است و بعداً مشابه آن را در مطالعات قرآنی انجام دادند.
اینکه میگویم خوششان نمیآید به این دلیل است که معمولاً افرادی که در این زمینه کار میکنند دوست ندارند بگویند زائدهای بر رشته بزرگتری هستیم و حس استقلال را بیشتر دوست دارند. آنقدر این واضح است که منکر این نیستند ولی معتقد هستند الان مستقلاً کار میکنند. آگاه هستند به اینکه کجاها تأثیر پذیرفتند. اینگونه نیست که تمام کارهای خود را از کارهای آنها کپی کرده باشند. اگر در گذشته خیلی از کارهای آنها حالت استقلال نداشت ولی الان به حالت مستقلی رسیدند. بنابراین مرور تاریخی که میخواهم بکنم این دو ویژگی در کنار هم را دارد که شاید از جهاتی غیرعادی باشد که از خیلی وقت قبل شروع میکنم و دیگری اینکه وقت نسبتاً خوبی را به مرور مطالعات کتاب مقدس در اروپا اختصاص میدهم.
۱-۲ مطالعه قرآن در قرون ابتدایی پس از نزول قرآن
عنوان خوب برای دوران اول که از قرن هفتم میلادی شروع میشود و تا دوران رونسانس است دوران ردیهنویسی است. همه ادیان بر علیه هم ردیه مینویسند، پدیدههای خیلی جالبی وجود دارد. واقعاً مرور کردن اینها مفید است ولی شخصاً به این دوران چون علاقه دارم نمیتوانم از آن صرفنظر کنم. خیلی کتابهای جالبی نوشته شده است، خیلی بحثهای جالبی از سمت طرفین انجام شده است. پدیده خیلی جالب که روی آن بحث است که چرا اینگونه است این است که در قرون اولیه تا مدتها بسیار به ندرت ردیه از طرف یهودیها بر علیه اسلام میبینید، تقریباً همه ردیهها را مسیحیها مینویسند. دلیل این چیست؟ یهودیها سنت علمی بسیار قوی دارند، اگر بخواهند ردیه بنویسند من فکر میکنم از مسیحیها بهتر ردیه مینویسند، ولی تقریباً خاموش هستند. خیلی بحث وجود دارد که چرا اینگونه بود، آیا بود و از بین رفته است؟ تقریباً این محال است چون هیچ دلیل خاصی وجود ندارد که انبوهی از ردیههای مسیحی باقی مانده است ولی از یهودیها باقی نمانده است. به نظر میرسد قطعی است که نه اینکه اصلاً ننوشتند یا هیچ کاری نکردند ولی خیلی کم بود. موضوع خوبی برای فکر کردن است و نظریههایی هم وجود دارد که چرا اینگونه است.
شخصاً به عنوان شروع مطلب فکر میکنم بد نیست تفاوت موقعیت یهودیها و مسیحیها را درک کنیم، شاید خوب بفهمیم که مسیحیها چرا اینقدر فعال هستند و چرا این کار را قرنها انجام میدهند. اسلام در زمانی ظهور کرد که مسیحیت به نوعی نمیخواهم بگویم اوج موفقیت ولی به موفقیتهای بزرگی دست پیدا کرده بود. دین رسمی امپراطوری روم شده بود. تمام مناطق شامات و جاهایی که مسلمانها فتوحات انجام دادند دست مسیحیها بود. بنابراین در جنگ مسلمانها با مسیحیها یهودیها جایی نداشتند، یهودیها اقلیت منفوری در سرزمین مسیحیها بودند. بنابراین یک مقدار سیاسی فکر کنید یهودیها از ظهور اسلام ناراحت نبودند که بخواهند اسلام را تضعیف کنند. دشمن اصلی آنها مسیحیها بودند و مسلمانها اینها را شکست میدادند و خوار و خفیف کرده بودند. طبیعی است که یهودیها شاید بیشتر میل داشتند ساپورت کنند. نه اینکه اسلام را بپذیرند و ترویج کنند ولی چرا باید به اسلام لطمه بزنند؟ دشمن دشمن آنها است و با آن دوست هستند. تقریباً از نظر تاریخی مسلم است یهودیها حتی در لشکر مسلمانها که اورشلیم را فتح کردند سرباز داشتند و همراه مسلمانها با مسیحیها برای فتح سرزمین مقدس جنگیدند. بنابراین مسلمانها را به مسیحیها ظاهراً ترجیح میدهند برای همین انگیزه نداشتند که اسلام را زیر سؤال ببرند یا ایمان آنها را تضعیف کنند.
نکته دوم فکر میکنم این است که مشکل اصلی مسیحیها چه بود که ردیه مینوشتند؟ سرزمینهای آنها که اکثریت مسیحی بودند فتح شده بود و این مسیحیها تحت آن سرزمینها دین خود را تغییر میدادند و آمار دقیقی وجود ندارد اما حدسیات این است که به تدریج از قرن دوم هجری تعداد مسیحیهایی که به هر دلیلی مسلمان میشدند به شدت افزایشی بود. دلایل آن خیلی طبیعی است. حداقل این است که از نظر منافع اقتصادی و رتبه اجتماعی به نفع شما است وقتی در آنجا زندگی میکنید مسلمان باشید. زمینه فراهم بود و این اتفاق داشت میافتاد که اینها مسلمان شوند. یهودیها کمتر تغییر دین میدادند. جنس دین یهودی به دلیل قومی بودن اینگونه نیست که امروز بگویید من یهودی هستم، یهودی بودن در ذات اینها است. همانطوری که نمیشود یهودی شد راحت هم نمیشود از یهودیت دست بردارید، شما یهودی به دنیا میآیید، یهودی بودن یعنی عضو یک قوم بودن و اصولاً یهودیها خیلی در طول تاریخ در پی تغییر دین نبودند.
پس چه خطری الان یهودیها را تهدید میکند که بخواهند ردیه بنویسند و بخواهند بر علیه اسلام بلند شوند؟ من در یک تحقیق این را ندیدم و خودم هم به اندازه کافی به این قصد ردیهها را نگاه نکردم ولی به نظرم میآید دو خط جدا از هم در ردیهها وجود دارد. یک سری ردیهها برای مسیحیها نوشته شدند که تغییر دین ندهند و بعداً با تأخیری یک سری ردیهها نوشته شدند که مخاطب آنها مسلمانها هستند. کتابهایی نوشته شده است نه برای اینکه مسلمانها بخوانند بلکه مبلغین مسیحی از این ردیهها استفاده کنند و مسلمانها را جذب مسیحیت کنند.
[۰۰:۳۰]
نمیخواهم تفکیک کنم ولی کلاً آنهایی که برای کانورت کردن مسلمانها نوشته شده است معمولاً مؤدبانهتر هستند. آنهایی که برای مسیحیها است پر از بدوبیراه به شخص پیغمبر است و ادبیات تندتری دارند. یک آمار سردستی دیدم برای اینکه در ذهن شما تثبیت شود که واقعاً این اتفاق میافتاد: در قرن اول هجری حدود ده درصد جمعیت جاهایی که فتح شده بود مسلمان بودند و در قرن چهارم حدود پنجاه درصد و در قرن ششم اکثریت مطلق بودند. بنابراین ظرف حدود چهار-پنج قرن تمام این جمعیت از جمله مسیحیهایی که در این مناطق زندگی میکنند تغییر دین میدهند. بنابراین خطر جدی دین مسیحیت را تهدید میکند، بنابراین جوش و خروش فوقالعادهای از قرن هفتم دارند که بر علیه اسلام مطلب بنویسند و یهودیها کمتر این کار را کردند.
حضار: این نکته هم نیست که کلاً مسیحیها شریعت را کنار گذاشته بودند ولی مسلمانها به شریعت یهود نزدیکتر بودند؟
استاد: یعنی یهودیها احساس نزدیکی بیشتری به مسلمانها میکردند؟ نمیدانم هر دو دین اسلام را یک دین جعلی میدانستند، پیامبر آن را پیامبر نمیدانستند و فکر میکنم هر دوی آنها این احساس را داشتند که اینها از نشانههای آخرالزمان است و قرار است مسیح ظهور کند. قطعاً احساس خوبی نداشتند. شما در قرآن هم میبینید میگوید یهودیها دشمنتر هستند، حداقل در توصیف چیزی که در آن زمان هست بیان میکند نه اینکه تا ابد اینگونه خواهد ماند. جا برای فکر کردن دارد. این یک پدیده است که ردیهنویسی بین یهودیها متداول نبود و بین مسیحیها بسیار متداول بود. اینکه چرا این اتفاق افتاده است بحثی است که مقاله و کتاب میتوانید در مورد آن پیدا کنید که بحث میکنند.
از همینجا یک پارادایمی شکل میگیرد. از دیدگاه مسیحی میخواهیم در مورد قرآن بحث کنیم. اینکه ردیهها روی چه چیزهایی انگشت میگذاشتند و چگونه استدلال میکردند و چه چیزهایی را پیشفرض میگرفتند قابل مطالعه است. شما میتوانید از مجموعه فعالیتی که نزدیک ده قرن مسیحیها انجام دادند خطوط و چارچوب کلی در بیاورید که براساس آن مینوشتند و بحث میکردند. از نظر تاریخی دو ردیه خیلی مهم نزدیک ظهور اسلام وجود دارد که هر دو در منطقه عراق و شامات نوشته شده است. اولی ردیهای که تحت عنوان الرساله یک مسیحی عرب به نام عبد المسیح اسحاق الکندی نوشته است. داستان آن این است که در مکاتبه با یک عرب مسلمان سعی کرده است توضیح بدهد چرا اسلام دین بدی است و مسیحیت بهتر است. بارها در مجموعههایی که در قرون وسطی چاپ میشد تجدید چاپ شده است و خیلی تأثیرگذار بود. ردیه دیگر که بیشتر با آن آشنا هستم ردیه خیلی معروفی است که یوحنای دمشقی نوشته است. آدم بسیار بسیار مهمی است، جزء آباء کلیسا است. آدم خیلی معتبری است و خیلی به او احترام میگذاشتند. کتاب بسیار مفصلی نوشته است که بخشی از آن در مورد اسلام است. جالب است که کتاب بر علیه بدعتهایی که در مسیحیت پیش آمده است نوشته شده است و یکی از این بدعتها اسلام است. کاملاً اسلام را به عنوان فرقهایی که بدعتی در مسیحیت ایجاد کردند نگاه میکند. این نشان میدهد از نظر افکار و عقاید نزدیکی دارد. مسلمانهایی هستند که مسیح را قبول دارند ولی میگویند پیغمبر تثلیث را قبول ندارند. چون همه اینها قبلاً در بدعتهای دیگر در مسیحیت بود یعنی افرادی تثلیث را قبول نداشتند و مسیح را به صورت انسان و پیغمبر میدیدند.
چیزی که در تمام این ردیهها به شدت دیده میشود این است که وقتی قرآن را میخوانند تمرکز آنها روی آیاتی است که مربوط به مسیحیت و مریم است. اینجاها برای آنها برجسته است که اسلام در مورد مسیح و در مورد حضرت مریم چه گفته است. تا حدودی آشنا هستند به اینکه بعضی از فرقههای حاشیهای مثلاً در مورد ولادت حضرت عیسی و مریم داستانهایی که در انجیل نیست را نقل میکنند. چون در قرآن چیز مشابه آن را میدیدند حس اینکه اینها جزء بدعتگذارهای نزدیک فلان فرقه هستند نظرشان را جلب میکرد. بیشتر از هر چیزی عقاید توحیدی و ضد تثلیثی که در قرآن روی آن تأکید شده بود قرآن را نزدیک میکرد به بعضی از فرقههایی که در خود قرآن وجود داشتند و در حاشیه بودند. سعی کردم خلاصهای از بعضی ردیهها که روی چه چیزهایی تأکید میکردند جدا کنم.
نکته دیگر که به بحث قبلی مربوط است: مسیحیها به عنوان دینی که خودشان را دین آخر میدانستند و منتظر ظهور مسیح بودند انتظار اینکه دین جدیدی بیاید و اینگونه شکست بخورند را نداشتند. خیلی برای خودشان و پیروانشان شوکآور بود. تقریباً بدون استثناء ردیهنویسهای اولیه پیغمبر اسلام را معادل با دجال یا Anti Christ میگرفتند. در روایتهای آخرالزمانی که نزدیک به آخرالزمان است دجالی ظهور میکند و همه را گمراه میکند. احساس اینها این بود که این همان چیزی بود که به ما وعده داده شده و این میتوانست خیلی در حفظ ایمان مسیحیها مؤثر باشد که این شکست را زمینه ظهور حضرت مسیح قرار بدهند که ظهور خیلی نزدیک است. در ایران هم هر وقت اوضاع خیط میشود بحثهای ظهور داغ میشود. مردم به جای اینکه احساس شکست کنند حس پیروزی نهایی و قریبالوقوع دارند. این خیلی در ردیهها شایع است که در مورد پیغمبر با بدترین اوصاف صحبت میکنند و لحن مودبانه و توهینآمیز نوسان دارد ولی کلاً این عقیده که پیامبر تابع شیطان است خیلی متداول است.
میخواهم در مورد محتوای ردیهها که به چه چیزهایی ایراد میگیرند و چگونه بحث میکنند نکاتی بگویم. تقریباً در ردیههای اولیه چیزی که خیلی غلبه دارد و خیلی پررنگ است در مورد شخصیت پیامبر است؛ سعی میکنند شخصیت پیامبر را مخدوش نشان بدهند. اولین نکته این است از نظر مسیحیها و تبعاً یهودیها که بدیهی است دین خودشان حقیقت محض است بنابراین هر اختلافی ببینند مثلاً داستانی در کتاب مقدس نقل شده باشد و داستان مشابه در قرآن نقل شده باشد و اختلافهایی داشته باشد نشان میدهد که ایراد دارد. برای آنها بدیهی است اگر چیزی کم گفته شده است نشان میدهد داستان را خوب بلد نبودند. اگر اختلاف دارد اشتباهی داستان را فهمیدند. اگر اضافه دارد هم معلوم است که آن را تغییر میدهند و اهدافی دارند. اگر اسحاق اینجا اسماعیل شده است یا نمیدانستند و اشتباه کردند یا در این مورد کلکی در کار است. میخواهند بگویند جد ما ذبیح بود جد شما نبود. کلاً خودشان و یپروان خودشان در چارچوب فکری ایمانی صد درصدی زندگی میکردند که این اخلاق بهترین است و این عقاید قطعی هستند، تمام جزئیاتی که در بایبل آمده است درست است. آنها میخواستند از ما تقلید کنند ولی بد فهمیدند، عقاید را بد نقل کردند.
بنابراین اساس آن این است که اختلافهایی پیدا کنند و روی آن دست بگذارند و این را به عنوان انحراف و اشتباه برجسته کنند. در مورد خود شخصیت پیغمبر با توجه به اینکه قرار است با حضرت مسیح مقایسه شود بحث این است که پیغمبر تعداد زیادی زن دارد. به پیروان خود گفته است چهار زن بگیرید ولی خودش بیشتر از چهار زن گرفته است. اگر بگویم در همه ردیهها به این موضوع اشاره میشود اشتباه نکردم. در کتاب مقدس ازدواج با همسر پسرخوانده حرام است، رسماً آیه وجود دارد کسی با همسر پسرخوانده خود ازدواج کند مرتکب زنا شده است. بنابراین داستان ازدواج پیغمبر با زینب هم پای ثابت ردیهها است. اصولاً اینگونه است که این کتاب مقدس است بنابراین چیزی که آنجا خلاف این است نادرست است و میتوانیم به آن ایراد بگیریم. خودشان در شرایط دوری از ازدواج بودند و این را جزء تقدس میدانستند بنابراین پیغمبر نمیتواند آدم مقدسی باشد با این زندگی که خود مسلمانها در مورد او نقل میکنند یا بعضی از چیزها در قرآن مانند ماجرای زینب که به آن اشاره شده است.
فکر میکنم پای ثابت بامزه ردیهها مسئله بهشت مسلمانها است که در آن مسائل جنسی مطرح است. این افتضاح است که بهشت معنوی که باید جای پاک و تمیز باشد هم با امیال جنسی که آنجا حور و غلمان هست آلوده شده است. عبارتها در ذهن من هست ولی چون زشت است نمیگویم که در مورد بهشت مسلمانها با چه عبارتهایی در این آثار صحبت میشود. چیزی که روی آن تأکید میکنم این است که بخش ثابت و مهم این نگاه این است که چیزی که در کتاب مقدس آمده است و چیزی که در عقاید خودشان هست یک چیز فیکس شده و حقیقت مطلق است و این با آن مقایسه میشود. برای اینکه شدت ماجرا را ببینید یک نقل قول برای شما میگویم. عیناً این مسئله در یکی از ردیهها است که از قصه اصحاب کهف در قرآن ایراد میگیرد، چه ایرادی میگیرد؟ تعداد اصحاب کهف در قرآن مشخص نشده است. گفته میشود سه-چهار-پنج-شش و خودشان هم نمیدانند این چندتا است.
[۰۰:۴۵]
تعداد سالهایی که گفته شده است آنجا خوابیدند با چیزی که ما میدانیم فرق میکند. سیصد و نه سال گفته شده است در حالیکه ما میدانیم سیصد و بیست و چهار سال بود. داستان اصحاب کهف درست نقل نشده است و نمیدانستند تعداد آن چندتا است و نمیدانستند چند سال اینها خوابیدند. اطلاعات حاشیهای در مورد تاریخ و جغرافیا داده نشده است. تنها همین یک نمونه نیست و کلاً ادعا این است که داستانهای قرآن ناقص هستند. شیوه نقل داستانها در قرآن که تاریخ و جغرافیا حذف میشود و حاشیهها کنار میروند و فقط هسته مرکزی نقل میشود نه تنها به عنوان یک تمهید ادبی جالب در نظر گرفته نمیشود بلکه نشان جهل و نادانی کسی است که داستان را میگوید. چرا ماجرای اصحاب کهف را گفتم؟ چون در قرآن ماجرای اصحاب کهف این است که به شما ایراد میگیرد که وسواس دارید بفهمید چند نفر بودند. کسی که ردیه مینویسد حرف او این است که معلوم نیست اینها چند نفر بودند بنابراین داستان ناقص است و تا نگویید چند نفر بودند داستان کامل نمیشود.
این فضای کلی بررسی چیزهایی است که در قرآن آمده است و قرنها ادامه پیدا کرده است. داستان آدم و حوا را در تورات بخوانید و بعد در قرآن بخوانید، اینجا حالت فلسفی جالبی دارد. برای آدمی که کتاب مقدس را خوانده است خندهدار است که در قرآن فرشتهها در مورد خلقت مجادله میکنند، چه حرف احمقانهای است! این اتفاق نیفتاده است، یا فرشتهها که بحث نمیکنند. خود آن داستان خیلی شاخ و برگ دارد و اینجا شاخ و برگها زده شده است و اینها نشانه نقص است. این در مورد همه داستانهای پیامبران هست و همه جا کوتاهیهایی وجود دارد یا تغییراتی که عمداً یا سهواً نشانه نقص است. یک چیز بسیار مهم که در هفتصد-هشتصد سال تاریخ ردیهنویسی روی آن انگشت گذاشتند این بود که همه پیغمبرها معجزه داشتند و پیغمبر اسلام به اعتراف خودش معجزه نداشت. مثلاً در خود قرآن نه مردهای زنده کرده است و نه چیزی را شکافته است. چنین آدمی نمیتواند پیغمبر باشد چون معجزه ندارد. چون به شدت معجزات مسیح در الاهیات مسیحی مرکزیت دارد بنابراین طبیعی است با آن نگاه وقتی به این پیغمبر نگاه میکنید باید کاری برای اثبات کردن پیغمبری خود کرده باشد. حتی در قرآن آمده است که مرتب درخواست معجزه بود و ابا داشت که معجزهای نباید انجام شود. نشاندهنده این است که نمیتوانیم چنین پیغمبری را بپذیریم.
مثال دیگر که قبلاً به آن اشاره کردم و مفصل درباره آن بحث کردم از ردیه یوحنای دمشقی الی آخر هر جایی که میخواهند به اشکالها و تناقضها و چیزهای نادرستی که در قرآن آمده است اشاره کنند که نشان میدهد این کتاب نمیتواند کتاب خدا باشد چون در آن چنین ایرادهایی است به مسئله اخت هارون اشاره میکنند. یکی از نکات ثابت ردیهها است، نویسنده قرآن نمیداند این مریم آن مریم نیست، مریمی که خواهر هارون و موسی است برای آن زمان است و این مریم برای این زمان است و به این مریم در قرآن اخت هارون گفته شده است.
کلی از این چیزها وجود دارد، چیزهای خوبی هم هست. خوب از این نظر که مثلاً اخلاق مسیحی که در آن محبت و عشق هست را در اخلاق مسلمانها نمیدیدند. میگفتند آنها چگونه پیروان پیغمبری هستند که مانند ما نیستند، خودشان را از نظر اخلاقی متعالیتر نسبت به مسلمانها میدیدند، اینها اهل جنگ و خونریزی هستند، اهل زورگویی و ظلم هستند. چیزی که از مسلمانها میدیدند به عنوان اینکه دین آنها اینگونه است و به آنها امر شده است در نظر میگرفتند. مثلاً آیات جهاد دارند و خشونتی میدیدند که به عنوان نقطه منفی به پای اسلام نوشته میشد و خودشان را از چنین چیزهایی منزه میدانستند. روی مسائل اخلاقی هم در این ردیهها کار میشود که ما اخلاق بهتری داریم.
هدف من این است چارچوب کلی بحث مشخص شود: اول اینکه هر چیزی که در قرآن وجود دارد با کتاب مقدس مقایسه میشود و این اصل فرض میشود و قرآن حالت فرعی دارد، هر اختلافی داشته باشد اشتباه حساب میشود و این شیوه اصلی پیدا کردن ایراد در شریعت و اخلاق و کتاب مسلمانها است. مثلاً اگر نکتهای در شریعت هست مانند ازدواج با همسر پسرخوانده که در قرآن ذکر میشود حرمت آن درست نیست و برداشته شده است، اگر آن را اصل در نظر بگیرید در اینجا با وجود اینکه خود مسیحیها کل شریعت یهود را کنار گذاشتند ولی روی این نکته خیلی تأکید میکنند که این خطایی بود که به وجود آمد.
یکی از ویژگیها بدون شک عدم دقت است، شما اگر بخواهید در این ردیهها به چیزی اشاره کنید که خیلی مشخص است این است که به دلیل عدم دسترسی به متون اصلی و اینکه مطالعات خیلی عمیق نیست پر از اشتباهات واضح است. مثلاً گفته میشود در قرآن اینگونه آمده است در حالیکه اینگونه نیست. در این حد خطا وجود دارد که اینکه مسلمانها چه میگویند و در قرآن چه چیزی نوشته شده است را یکی میگیرند یا به احادیث عجیب و غریب و داستانهای ساختگی اشاره میشود. الان چیزهایی به ذهن من میآید ولی گفتن آن مناسب نیست و خیلی توهینآمیز هستند.
یک مثال خیلی خوب آن که نسبت به دو ردیه اول متأخر است ادعا میشود مسلمانها خدا را مادی فرض میکنند و این خطای الاهیاتی بدیهی است. دلیل آن این است که صفت صمد را در مورد خداوند استفاده میکنند و صمد را ترجمه میکند چیزی که سوراخ ندارد، بنابراین جسم تصور کردند. خودشان صمد را به عنوان واژهای که معنای کاملاً مادی دارد اینگونه تعبیر میکنند و از این نتیجه میگیرند مسلمانها خدا را مادی فرض میکنند و این خطای روشنی است. یک خط جالبی در این ردیهها هست که اصطلاحاً گرایش به فایت-بک دارند، چیزی که خودشان به آن متهم هستند را به طرف مقابل نسبت بدهند. مثلاً وقتی خودشان متهم هستند به اینکه مسیح را خدای متجسد در نظر گرفتند تمایل دارند بگویند طرف مقابل از من بدتر است و میگوید خدا سوراخ ندارد. ردیهها اینگونه هستند. مسلمانها هم بر علیه مسیحیها فعالیت میکنند و ردیهنویس میخواهد از مسیحیها در مقابل هجوم فکری مسلمانها محافظت کند بنابراین خوب است ایرادی که میگیرند را به خودشان بگوید. به هر حال اینها کاربردی دارند، نوشته میشوند برای اینکه یک فضای فکری شکل بدهند که در آن کانورت اتفاق نیفتد، اگر بشود مسلمانها برعکس به این سمت بیایند که به نظر من این دو نوع ردیه با دو مخاطب مختلف باید از هم جدا شوند.
حضار: درباره جسمانگاری خداوند یک باوری در جوامع اسلامی بود…
استاد: این موضوع را کنار بگذارید. مثال را برای عدم دقت زدم، صمد به آن معنا نیست.
حضار: …میگوید صمد یعنی توپر، در مورد خدا میگوید.
استاد: فکر نمیکنم منظور توپ پر باشد، کسانی که اهل این بودند که خداوند را به صورت جسم…
حضار: در ردیههای شیعه به سنی یا سنی به شیعه جفت آنها میگویند طرف مقابل خداوند را جسم در نظر گرفته است.
استاد: در قرآن اینگونه است؟ میدانم از نظر کلامی اقلیتی وجود داشتند و چنین اعتقادی داشتند ولی تا جایی که من میدانم هیچوقت غلبه نداشتند، اعتقاد عمومی مسلمانها نبود. اتفاقاً مسیحیها بیشتر از این حرفها زدند که خداوند در آسمان است و مسیح از روی ابرها میآید. قرآن و اسلام از اول حالت تنزیهی در آن قوی بود. «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوری:۱۱) و عقاید کلامی بیشتر متمایل به این بود که…..
حضار: در قرآن بعضی از آیات است که از آن در میآید…
استاد: مثلاً یدالله. در مسلمانها چنین اعتقادی غلبه نداشت. هر حرفی در مورد خدا بزنید آیاتی مانند «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوری:۱۱) نشان میدهد دارید تصوری ایجاد میکنید که درست نیست و همین آیه و خیلی آیات شبیه آن به نظر میآید باید مسلمانها را اجتناب میداد که اگر حرفهایی زده شده است مانند «عَلَى الْعَرْشِ اسْتَوَى» (طه:۵) فکر کنند منظور جسمانیت خدا است. یکی از متکلمین که معتقد به جسمانیت خداوند به نوعی بود میگویند یک روزی بالای منبر رفت و گفت خدا همانطوری بر عرش استوا پیدا کرد که من الان اینجا نشستم. وقتی یک چیزی را بخوانید به قصد اینکه رد کنید دنبال یک چیزی میگردید. نگاه نمیکنید که کل قرآن حالت تنزیهی دارد یا خیر، سبحان الله داریم، «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» (شوری:۱۱) و هزار چیز دیگر داریم که میتوانید به راحتی از آن استخراج کنید که خدای قرآن موجود منزه دور از ذهنی است. فضای ردیهها اینگونه است که مثلاً اگر صمد معنی توپر میدهد پس خدا را مانند توپ یا جسمی در نظر گرفتند که سوراخ ندارد، میشود این حرفها را زد. بیدقتی و شتابزدگی ویژگی این ردیهها است. در ردیههای مسلمانها نسبت به مسیحیت و یهودیت هم این را میبینید، اینگونه نیست که کتاب مقدس را بخوانند و خیلی عمیق بفهمند. دنبال خطا میگردند و هرجایی که به نظر آنها خطایی باشد میگویند.
[۰۱:۰۰]
۲-۲ ترجمه قرآن
از این جزئیات میگذرم، تاریخ ردیهنویسی اینگونه است که بالاخره یک روزی در قرن دوازدهم قرآن ترجمه شده است و ترجمه بسیار بدی داشت، بعداً متن عربی قرآن را چاپ کردند و چیزهای جالبی آوردم که شک دارم این چیزها را بگویم یا خیر. بعد از اینکه چاپ اختراع شد هم عربی و هم ترجمه لاتین آن را چاپ کردند. از یک چیزی نمیتوانم صرف نظر کنم، سر چاپ قرآن مشکل پیش آمد. وزارت ارشاد آنها اجازه نمیداد که قرآن را چاپ کنند و مسیحیها بخوانند. لوتر یک پادرمیانی کرده است و نامهای نوشته است که باعث شده است قبول کنند، سالهای آخر عمر او بود و ۱۵۴۳ اگر اشتباه نکنم. دقیق نمیدانم، همین حدودها بود. مسئله چاپ آن در بازل بود. قبول نکردند. لوتر نامهای نوشته است و این عین بخشی از متن نامه است. این بعد از فتح قسطنطنیه است. در آثار مسیحی اروپایی بعد از فتح قسطنطنیه – و کمی قبل از آن – کلاً به مسلمانها ترک هم گفته میشود. طرف مقابل آنها به عنوان مسلمان ترکها و عثمانیها هستند. پیامبر ترکها، از این اصطلاحات در کتابها و نوشتههای آنها زیاد است، در نامه لوتر هم اینگونه است. این چند جمله را میخوانم، دفاع میکند که خوب است قرآن را چاپ کنیم. میگوید «به نظر من کاری بدتر از این نمیتوان با محمد یا ترکها کرد و هیچ سلاحی نمیتواند بیشتر از این به آنها آسیب بزند جز اینکه قرآن آنها را در روشنایی روز به مسیحیها نشان دهیم تا ببینند این کتاب چقدر سه نقطه و سه نقطه – فرض کنید گفته است نفرتانگیز – و مأیوس کننده است. پر از دروغ، افسانهها و همه پلیدیهایی که ترکها پنهان میکنند و توجیه میکنند…». ایده لوتر این است اگر میخواهید مسیحیها از اسلام دور شوند قرآن را چاپ کنید تا ببینند در آن چه نوشته است. این نامه باعث شد قرآن را چاپ کنند، نهایتاً در بازل برای اولین بار ترجمه لاتین قرآن را که همان ترجمه قرن دوازدهم بود که خیلی ترجمه ضعیف و بدی است و پر از اشکال و اشتباه است چاپ کردند.
۳-۲ تاریخچه بحث اشتراکات قرآن و کتاب مقدس
از روز اول و از اولین ردیهها – مثلاً در ردیه یوحنی دمشقی این مسئله هست – یک سوالی وجود دارد که پیامبر عربها کتاب مقدس را از کجا یاد گرفته است؟ و احتمالاً اگر بدعتگذار هستند منبع اطلاعات آنها چه بود که توانستند چنین کتابی بنویسند و داستانها را در آن نقل کنند؟ از همان قرن هفتم این مسئله در تمام ردیهها اشاره میشود که پیامبر معلمینی داشت. یک شخصیتی به اسم بحیرا هست که یک راهب مسیحی است و یکی از کاندیدهایی است که معلم حضرت رسول بود. به احتمال زیاد برای خودشیرینی و داستان درست کردن و نسبت دادن تقدس به پیغمبر، داستانی در یکی از سیرههای قدیمی نقل شده است که پیامبر در کودکی و نوجوانی به سفری که همراه با کاوران تجاری رفته بود راهبی به اسم بحیرا او را دیده است و تشخیص داده است که پیغمبر میشود، این در سیرهها آمده بود. این دستاویز ردیهنویسها است که بحیرا جزء بدعتگذارها بود و راهبی بود که به پیغمبر چیزهایی گفته است و پیغمبر اطلاعات خود را از اینجا آورده است.
سلمان فارسی هم هست، ورقة بن نوفل پسرعموی حضرت خدیجه هم هست، کسانی که دور پیامبر بودند و به نظر میرسد در سیرههایی که مسلمانها نوشتند اشاره شده است یهودی یا مسیحی بودند و بنابراین پیغمبر میتوانست از آنها این چیزها را یاد بیگرد. به هر حال مجموعه اطلاعاتی که پیغمبر در قرآن نسبت به مسائلی که در کتاب مقدس مطرح شده است دارد خیلی زیاد است بنابراین مانند آدمی است که آموزش درست و حسابی دیده است. بنابراین باید دنبال این بگردیم که چگونه و از چه کسی آموزش دیده است. نکاتی میخواستم بگویم ولی فعلاً صرف نظر میکنم. در طی هفتصد – هشتصد سال افرادی بودند که خیلی با انصاف بیشتر نسبت به بقیه، مسائلی که در قرآن و اسلام بود را بررسی کردند. مثلاً راجر بیکن آدم فوقالعادهای است – فردی متفاوت از فرانسیس بیکن است. این آدم قدیمیتر است و آدم بینظیری است، در دهههای اخیر که تاریخ علم را خیلی با دقت زیاد بررسی میکنند و آثار قرون وسطی را دقیق میخوانند یکی از مهمترین شخصیتهای علمی تاریخ اروپا است و خیلی آدم پیشرویی است. در مورد اسلام و قرآن عقیده او این بود که باید خیلی با دقت خواند و باید عربی یاد بگیرید و خود متن قرآن را بخوانید و از این حرفها زیاد زده است.
ویژگی پارادایم این است که اصالت با کتاب مقدس است و به قرآن مانند کپیبرداری از آن نگاه میشود که چگونه این اتفاق افتاده است، آموزگارهایی بودند که خوب آموزش ندادند و یک چیز بیدقتی به وجود آمده است. این یک نگاه کلی است. حقیقت اینجا است و قرآن حقیقتی است که در آینههای شکسته افتاده است و بد بازتاب یافته است. چیزی که میخواهم روی آن تأکید کنم و بعداً لازم میشود این است که خیلی کم بحث تحریف قرآن در این ردیهها است و خیلی کم بحث این است که مثلاً حرفهایی که مسلمانها میزنند بیاعتبار و ساختگی است. هرچه حجم چیزهایی که دنبال خطا در آن میگردند بیشتر باشد طبیعی است که کارشان راحتتر است. مثلاً کسی نمیگوید در سیرههای پیامبر دروغ نوشتند بلکه میگردند در آن داستان بحیرا را پیدا میکنند و سعی میکنند در جهت اهداف خود استفاده کنند. به ندرت شما در ردیهها میبینید که بگویند اصل قرآن این نبود، اگر بگویند اصل قرآن این نبود شاید در اصل آن ایرادی که شما میگیرید نبود و تغییر شکل پیدا کرده است.
اگر آن را به عنوان یک پارادیم نگاه کنید، معمولاً وثاقت قرآن و اینکه کتابی که پیغمبر آورده است همین است و چیزی که مسلمانها در مورد تاریخ خود میگویند اصولاً درست است یک پیشفرض است. حتی عمل مسلمانها مطابق با شریعت خودشان است، اگر میجنگند پیغمبر آنها گفته است بجنگند که این کار را میکنند. شک و تردیدی در ذهن آنها نیست که کاری که مسلمانها میکنند، داستانهایی که مسلمانها و قرآن میگویند ممکن است تغییر شکل پیدا کرده باشد و مطابق با اصل نباشد. اورجینال همین است و به همین هر ایرادی که ممکن است میگیرند. طبیعی است که این یک دیدگاه محققانه نیست، از نظر دقت در زبان و تاریخ امکاناتشان کم است و هدفشان این نیست که شناخت عمیقی پیدا کنند. در طول هفتصد – هشتصد سال ردیهنویسی افرادی بودند که روشنفکرانهتر و متعادلتر برخورد کردند. این بحث را کلاً کنار میگذاریم. یک پارادایم کلی برای ردیه نویسی وجود دارد که در چارچوب خاصی این کار را انجام میدهند.
۴-۲ رنسانس و تحول در مطالعات قرآنی
تحولی که در مطالعات قرآنی پیش میآید که من میگویم تحت تأثیر مطالعات کتاب مقدس است از رنسانس به بعد است. برای اروپاییها متن کتاب مقدس مهمتر بود و افراد بیشتری روی آن کار میکردند، طبعاً اولین تحولات در آنجا اتفاق افتاده است. اولین اتفاق مهم در رنسانس در مورد متن کتاب مقدس به وجود آمدن چیزی است که به آن نقد متنی میگویند، یعنی مقابله کردن نسخههای قدیمی و تلاش کردن برای اینکه نسخه اصلی را بازسازی کنید. در قرون وسطی معروفترین آدمی که این کار را شروع کرده است و به سرانجامی رسانده است شخصی به اسم اراسموس است که نسخه مقابله شده کتاب مقدس را چاپ کرده است با مقابله متون یونانی و چیزهای قدیمی که در دسترس او بود. این خیلی مؤثر بود چون بایبلی که شاه جیمز چاپ کرده است و خیلی استاندارد شده است وابسته به تصحیحی است که اراسموس انجام داده است.
این اولین تکانی است که مطالعات بایبلی در اروپا خورده است. تا آن موقع چنان وثاقت متن جزء بدیهات است که کسی به این فکر نمیکند شاید اصل کلمهای طور دیگری بود. امکانات هم به اندازه کافی نداشتند، عدم دسترسی به نسخهها و چند زبانه بودن هم خیلی شاید اجازه نمیداد. در عین حال شاید شور و شوق اینکه این کار انجام شود را نداشتند. بنابراین بعد از بحثهای تفسیری اولیه که به آن اشاره نمیکنم اولین حرکت نسبتاً مدرن و مهم تشکیک نسبت به الفاظ بود و اینکه ببینیم در نسخههای اصلی چه نوشته است، مثلاً اکثریت نسخهها را ببینیم و کشف کنیم این واژه چه باید باشد و بالاخره شروع یک کاری است که هنوز مسلمانها انجام ندادند. دفعه قبل گفتم این کاری است که در آلمان انجام میشود، مسلمانها یک روایت حفص از عاصم مطابق با چاپی که زمان سلطان عثمانی انجام شده است را اصل گرفتند. شما حافظ را میتوانید تصحیح کنید ولی قرآن را نه که مثلاً ببینید نسخههای قدیمی چه نوشتند یا قرائات را با هم مقابله کنید و به این نتیجه برسید که بهتر است این واژه اینگونه قرائت شود.
بنابراین این حس را بگیرید که این حرکت در اروپا کار خیلی پیشرویی بود که در قرن پانزدهم در مورد کتاب مقدس انجام شده است. در دوره رنسانس است و قبل از روشنگری است که تحولاتی اتفاق میافتد. چیزی که خیلی مهم است و آثار آن الان هم هست و خیلی محتواییتر است نسبت به نقد متنی چیزی است که به آن نقد تاریخی میگویند. مهمترین شخصیتی که در شروع آن نقش بازی کرده است اسپینوزا است.
[۰۱:۱۵]
اسپینوزا یهودی بود و آدمی طردشده است، اعتقاد فلسفی خاصی داشت، دئیست بود، به خدا اعتقاد داشت ولی اعتقادی به معجزات و دخالت خداوند در تاریخ نداشت. بنابراین نسبت به بایبل با شک نگاه میکرد، اولین بار در رساله معروفی که نوشته است به صراحت میگوید بر خلاف عقیده عامی که وجود دارد تورات نوشته حضرت موسی نیست و بعد از حضرت موسی یک عده آن را نوشتند. اینکه منبع آن چه بود را کنار میگذاریم. کارهایی که اسپینوزا شروع کرد در فضای خاصی که در ابتدای روشنگری به وجود آمده بود منجر شد به کارهایی که به آن نقد منبع میگویند و مهمترین آدم نقد منبع آستروک است که با مطالعه کتب پنجگانه تورات چیزی را تشخیص داد و اعلام کرد که حداقل دو نویسنده دارد و در دو زمان مختلف نوشته شده است. قبلاً شاید در جلسات یهودیت به این موضوع مفصلتر اشاره کردم که در جاهایی نام خداوند یهوه است و جاهایی الوهیم است و این دو مربوط به متنهای جدا از هم هستند. نویسندگان مختلف دارند و در زمانهای مختلف هستند. چیزی که به آن نقد منبع میگویند و بخشی از نقد تاریخی است که میخواهید به عنوان پدیده تاریخی ببینید کتاب چگونه پیدا شده است و تحول پیدا کرده است و کی و در چه تاریخی استاندارد شده است و پنج کتاب را قانونی کردند، از کارهای اسپینوزا شروع شد. آستروک کار خیلی مهم انجام داد. بعداً کار به اینجا رسید که نویسندههایی – مخصوصاً آدمی به اسم یولیوس ولهاوزن – چهار قطعه در تورات مشخص کردند: D، E، J، P. با استدلالهای زبانشناسی از نظر تفاوت واژگان و تفاوت استایل به این نتیجه رسید که اینجا چهار نویسنده مختلف وجود دارد که فصلهای اول کتاب مقدس را نوشتند.
اعتقاد در تمام طول تاریخ این بود که این پنج کتاب انگار از آسمان آمده است، حضرت موسی جلوی مردم گذاشته است. نهایتاً با کاری که از نظر زبانشناسی کردند و با استفاده از دادههای باستانشناسی که در طول تاریخ به وجود آمده است و نوشته شده است، نهایی شدن آن را به بعد از اسارت بابلی نسبت میدهد، به نظر میآمد شواهدی دارند که نشان میدهد نسخه استاندارد این پنج کتاب بعد از اسارت در بابل به وجود آمده است. عین همین کارها بعداً در مورد اناجیل هم صورت گرفته است. از اول میدانیم و مسیحیها هم انکار نمیکردند که انجیلهای فراوانی وجود داشت و نهایتاً در قرن چهارم میلادی کلیسا این چهارتا را به عنوان انجیل رسمی اعلام کرده است و بقیه را غیررسمی اعلام کرده است. اینکه این چهار انجیل چهار نویسنده داشت جزء بدیهیاتی بود که همه میدانستند. ولی در مورد اینکه اینها در چه تاریخی نوشته شدند، توسط چه کسانی نوشته شدند و آیا واقعاً حواریون نوشتند یا افراد دیگری نوشتند، تاریخ نگارش و جغرافیای نگارش، همه اینها زیر سؤال رفت. مثلاً در قرن نوزدهم آدمی به اسم برونو بروئر از اولین کسانی است که سعی کرد بگوید انجیلها حتی در قرن اول هم نوشته نشدند و در قرن دوم نوشته شدند و سعی کرد دلایلی بیاورد که اصطلاحاً جزء نظریههای رادیکال حساب میشود ولی بالاخره این حرفها در مورد انجیل هم زده شده است، با شواهد – قوی یا ضعیف – زبانی درون متنی و شواهد تاریخی که از بیرون آمده است.
من این کتاب را آوردم و میدانستم که نمیتوانم خیلی بحث کنم، این کتابی است که اخیراً چاپ شده است از خانم فاطمه توفیقی. نمیخواهم بگویم کتاب درجه یک و معتبری است ولی مرور خوبی است به روشهای تفسیر متون مقدس، همین چیزهایی که گفتم و تاریخچه آن و ادامه آن – نقد فرمی، حتی نقدهای فمنیستی، پسااستعماری و چیزهایی که الان متداول است – فصلهای مختلف دارد، به انواع نقدها و ریشه آنها که از کجا شروع شدند اشاره میکند. کتاب مروری خوبی است. ضعف آن این است که سعی کرده است اینها را به قرآن منطبق کند. آخر هر فصل یک یا دو صفحه بیشتر نیست که کارهای مشابه در مورد قرآن انجام شده است یا نشده است یا میتواند بشود. به هر حال کتاب خوبی است برای اینکه این تغییر و تحولات و انواع نقد و روشهای نقدی که در مورد کتاب مقدس به وجود آمد در این کتاب میتوانید ببینید.
۵-۲ بعد از روشنگری
ابزارهای که در مطالعات کتاب مقدس به وجود آمده بود نتیجه پیشرفتهایی بود که از نظر علمی در خیلی زمینهها در اروپا داشت انجام میشد. آشنایی اروپاییها با زبانهای شرقی روز به روز بیشتر شد، کار به جایی رسید که عربی را از خود عربها هم بهتر میدانستند. عربها زبان خودشان را بلد هستند ولی طرف متخصص زبان عربی بود، عبری و سریانی و چند زبان اطراف عربها را هم بلد بود بنابراین خیلی بهتر میتوانست بگوید کدام واژه از کجا آمده است، این واژه دخیل است، کارهایی میتوانستند بکنند که دانمشندهای مسلمان نکرده بودند و نمیتوانستند بکنند. در مجامع آکادمیک اروپا یک دفعه از قرن هجدهم به بعد مخصوصاً در قرن اوج که قرن نوزدهم است زباندان بودند، زبانشناس بودند، فیلولوژی خیلی پیشرفت کرد و تبعاً همانطوری که در مطالعات کتاب مقدس تأثیر گذاشت روی مطالعات اسلامی هم تأثیر گذاشت. آنجا دادههای باستانشناسی آمد و اینجا هم آمد. بنابراین به صورت طبیعی شما انتظار دارید همان اتفاقها در اینجا هم بیفتد. الان ما مدیون دانشگاه برلین هستیم که از چند قرن قبل شروع به جمعآوری نسخههای خطی قرآن کرد و زمینه را آماده کردند برای اینکه نقد متنی دقیقی در مورد قرآن بتوان انجام داد که الان در حال انجام آن هستند.
نقد منبع هم به نوعی در مورد قرآن با تأخیر انجام شده است و همینطور همه انواع و اقسام چیزهایی که در بررسی کتاب مقدس بود. واقعاً نمیدانم چرا ولی قرن شانزدهم و هفدهم فعالیت قرآنی بیشتر است. قرن هجدهم سکوت است و خیلی کار مهمی انجام نشده است و قرن نوزدهم مخصوصاً در نیمه دوم آن فوقالعاده کارهای مهم در اروپا انجام شده است. فکر میکنم درست میگویم، عدم اطلاع من نیست، واقعاً قرن هجدهم کار خیلی اساسی انجام نشده است. در قرنهای قبلتر لااقل ترجمههای مختلف به زبان اروپایی میبینید یا دیکشنری در آلمان از الفاظ قرآن چاپ شده است. ولی در قرن هجدهم خیلی کار شاخصی وجود ندارد، سکوت که قطعاً نیست همین الان میتوانم چند کار اسم ببرم ولی در مقابل قرن نوزدهم به نظر میرسد قرن ساکتی است. قرن نوزدهم دو آدم مهم در مطالعات قرآنی اروپا ظهور کردند که چند روز یا چند هفته پیش یک جایی در مورد اثر یکی از آنها چیز جالبی نوشته بود. یکی از آنها یک یهودی به اسم گایگر است که کتابی تحت عنوان محمد چه چیزهایی از یهودیت وام گرفت نوشت. دومی قطعاً نولدکه است که اسلامشناس و قرآنشناس فوقالعادهای است که کتاب عظیمی تحت عنوان تاریخ قرآن نوشته است که ما مشابه آن را در کشورهای اسلامی نداریم. همین الان خود مسلمانها از کتاب نولدکه استفاده میکنند. کتاب خیلی محققانهای است که سالها روی آن کار شده است. خود نولدکه که پیر شد شاگردهای او روی آن کار کردند و واقعاً همچنان مرجع است و به آن ارجاع داده میشود هرچند که قدیمی شده است، در حد اطلاعاتی که در آن زمان وجود داشت کارهایی انجام داده است.
کار گایگر احیای آن سنت است که چیزهایی که در قرآن و اسلام هست از کجا آمده است، اما در دوران بعد از روشنگری. ردیهنویسها این کار را میکردند با قصد اینکه بگویند تقلید کرده است و خوب هم تقلید نکرده است. در دوران روشنگری گایگر این سنت را احیا کرد و خیلی هم ادامه پیدا کرد، یعنی پیدا کردن اینکه چیزهایی که در قرآن آمده است در کدام کتابها و کجاها هست، گایگر یهودی بود، آدم دانشمندی بود. گلدزیهر هم مربوط به قرن نوزدهم است که واقعاً دانشمند بینظیری است و فقط هم اسلامشناس و قرآنشناس نیست، از نوابغ استثنائی است که به اندازه ده نفر در زندگی خودش کار کرده است.
چند روز پیش خواندم یک نفر نوشته بود خود گایگر فکر نمیکرد کتابی که مینویسد اینقدر تحول ایجاد کند و تأثیرگذار باشد. واقعاً تبدیل شده است به یکی از تأثیرگذارترین کتابهایی که در زمینه مطالعات قرآنی در اروپا نوشته شده است. از اسم آن معلوم است که موضوع آن چیست، داستانها و احکام شریعت از کجا آمدند و تلاش برای اینکه نشان بدهد همه اینها ریشه یهودی دارند. نزدیک یک قرن این فرضیه که منشأ اصلی قرآن سنت یهودی است دوام آورد. حداقل هفتاد – هشتاد سال این ایده غلبه داشت. الان غلبه ندارد. پارادایمشیفتی که اتفاق افتاد این است که الان در مطالعات قرآنی احساس آنها این است که قرآن و اسلام نزدیکتر به فرقههای مسیحی هستند تا یهودی ولی کتاب گایگر با شواهد خیلی زیاد این فضا را ایجاد کرده است.
نولدکه و گلدزیهر هم آدمهای مهم نیمه دوم قرن نوزدهم هستند. گلدزیهر مشخصاً کتاب قرآنشناسی به آن معنا ندارد ولی در زمینه اسلام کتاب دارد و کار کرده است. خیلی مختصر اگر بخواهم بگویم نقش مهم گلدزیهر این است که در وثاقت احادیث و سیره خیلی خدشه وارد کرد. شما اگر از یک آدم اسلامشناس آکادمیک بپرسید فکر میکنم اجماع وجود دارد که بعد از گلدزیهر هیچکس به احادیث آنطوری که اعتماد میشد نتوانست اعتماد کند. به اندازه کافی شواهد نشان داد مخصوصاً در مورد فقه.
[۰۱:۳۰]
خیلی از احادیث از نظر گلدزیهر بعد از اینکه یک قانون شریعت رواج پیدا کرد و اجرا شد ساخته شدند که قانون شریعت را به پیغمبر نسبت بدهند. این ایدهای بود که گلدزیهر داشت و با شدت بیشتر در دهه شصت میلادی قرن بیستم شاخت این را یک درجه قویتر کرد و اعتبار احادیث فقهی را به کلی زیر سوال برد. گلدزیهر نسبت به احادیث و سیره با شک و تردید نگاه میکرد و خیلی تأثیرگذار بود. جسته و گریخته به کار نولدکه اشاره کردم. کتاب تاریخ قرآن را نوشته است که سعی میکند از اسناد و مدارک تاریخی استفاده کند و بگوید قرآن چه زمانی نوشته شده است، چگونه نوشته شده است، آیا در زمان پیغمبر نوشته شده است؟ در زمان عثمان جمعآوری شده است؟ و الی آخر. علت اینکه مسلمانها هم این کتاب را همچنان ترجمه میکنند و میخوانند و به آن ارجاع میدهند این است که نتیجه میگیرد اینکه در زمان عثمان این کتاب جمعآوری شده است درست است. برای مسلمانان چیزی که در سیره ابن هشام آمده است معتبر است. ولی نولدکه علیرغم اینکه با شک و تردید به احادیث و سیره نگاه میکند این چارچوب کلی در مورد تاریخ قرآن را میپذیرد. در مورد اینکه قرآن به پیغمبر قطعهقطعه وحی شده است احساس او این است که بررسی خود کتاب این را تأیید میکند.
ویژگی کار نولدکه این است که بیشتر از احادیث سعی میکند به خود کتاب وابسته باشد. اگر بخواهد تعیین کند چه چیزی مکی یا مدنی است، اگر بخواهد بگوید آیا این قطعه قطعه نازل میشد یا یک دفعه آن را روی میز گذاشتند، به بررسی زبان و استایل قرآن بیشتر اعتماد میکند تا اینکه در سیره ابن هشام چه چیزی مسلمانها چه گفتند.
حضار: هدف او ردیه نوشتن نبود؟
استاد: نه اصلاً، در فضای بعد از دوران روشنگری ردیهنویسی به آن معنایی که مسیحیها انجام میدادند نبود. چون گایگر وابستگی به دین یهود دارد شاید بگویید میخواهد تضعیف کند. عنوان این است که محمد چه چیزهایی از یهودیت وام گرفته است و اقتباس کرده است. مانند ایده ردیهنویسها است. استانداردهای پژوهشی خیلی بالاتری نسبت به ردیهها دارند. این تفاوت مطلقاً وجود دارد ولی شاید درباره گایگر بتوانید بگویید در ادامه سنت ردیهنویسی این دفعه از طرف یهودیها است. نولدکه اینگونه نیست.
حضار: نولدکه یهودی است؟
استاد: بله فکر میکنم. کاری که انجام میدهد بررسی اسناد و مدارک و بررسی خود قرآن است. مهمترین چیزی که کتاب به آن شهرت دارد این است که سعی کرده است ترتیب نزول در بیاورد و مکی و مدنیها را از هم جدا کرده است. همینکه مکی و مدنی را از هم جدا میکند یعنی به اینکه پیغمبری بود و مکه بود و هجرت کرد به مدینه آمد و این قرآن به تدریج نازل میشد باور دارد. پارادایمی به اسم نولدکه وجود دارد. به پارادایم سنتیتر در مطالعات قرآنی بعضیها میگویند پارادایم نولدکه. چون نزدیک صد سال در حال و هوای حرفهایی که زده است یک سری مطالعات قرآنی انجام دادند. یعنی پذیرش چارچوب کلی چیزی که مسلمانها در مورد نزول قرآن و پیدایش قرآن گفتند. نولدکه در کتاب خود تأیید کرده است و وارد جزئیات شده است. شما در آثار اسلامی نمیبینید که سورههای مدنی به سه دوره تقسیم شوند، دوره اولیه، میانی و متأخر. نولدکه دقیقتر سورهها را در سه دوره در مکه میچیند، تفاوتهای سورههای مکی و مدنی را از نظر استایل بررسی میکند بدون اینکه لازم باشد به اسباب نزول که جنبه حدیثی دارند تکیه کند، سعی میکند از روی خود متن مدنی بودن و مکی بودن را مشخص کند. کلاً کار تحقیقاتی خیلی مفصلی انجام داده است.
شوالی شاگرد او ادامه داده است و الان مولفین کتاب تاریخ قرآنی که چاپ میشود را نولدکه و شوالی مینویسند. دانشجوهای دیگری بودند که کار کردند. این کار کار خیلی بزرگی بود و بعد از نولدکه هم ادامه پیدا کرده است. این یک پارادایم است.
از دوران روشنگری تحت تأثیر مطالعات کتاب مقدس پارادایمی در مطالعات قرآنی شکل گرفته است. به ردیهنویسی فکر کنید: آنجا چیزی تحت عنوان کتاب مقدس وجود دارد که اصل و حق و حقیقت است، کتاب قرآنی وجود دارد که انسانی است و پر از اشتباه است و ادای آن را درآورده است و در مورد این حرف میزنیم. بعد از روشنگری اینگونه است که آن انسانی است و این هم انسانی است. کسی در آکادمی بعد از روشنگری اعتقادی به وحی ندارد مخصوصاً در مورد قرآن، چه طرف وابسته به ادیان ابراهیمی باشد یا نباشد مسلمان نیستند و اعتقاد به وحی ندارند. بنابراین قرآن را خود نولدکه و همه به عنوان کتابی که یک آدم یا آدمهایی نوشتند مطالعه میکنند همانطوری که در مورد کتاب مقدس از دو یا سه قرن پیش چنین ایدهای به وجود آمد و چنین کارهایی کردند. بنابراین یک مطالعه تاریخی انتقادی است. ما با کتابی طرف هستیم که فرض ما بر این است که انسان یا انسانهایی این را به وجود آوردند. میخواهیم ببینیم چگونه به وجود آمده است، در چه قرنی، چه کسانی و کی جمعآوری شده است. همان سؤالهایی که در مورد کتاب مقدس جواب دادیم: آیا یک نویسنده داشت یا دو نویسنده داشت؟ از نظر نولدکه موضوع چند نویسنده در مورد قرآن مطرح نیست، جمعآوری آن هم بد نبود و تقریباً بلافاصله بعد از زمان پیغمبر جمعآوری شده است.
اگر این را با پارادایم سنتی اسلامی مقایسه کنید که آنجا به وحی اعتقاد دارند تفاوت اساسی این است که احادیث اینجا معتبر هستند ولی برای نولدکه معتبر نیستند. نولدکه به راحتی استناد نمیکند که در فلان سیره یا فلان حدیث چنین چیزی گفته شده است یا فلان شأن نزول نشان میدهد این آیه مدنی یا مکی است. کلاً این تفاوت عمده وجود دارد: انسانی فرض کردن به اضافه عدم اعتماد به سنت کتب حدیث و روایت و سیره.
در پارادایم نولدکه لزومی ندارد فرض کنید قرآن تحریف نشده است ولی به نظر میآید اگر بخواهید یک پارادایم نولدکه تعریف کنید اینگونه است که قرآن تغییرات عمدهای نداشت. همینکه بپذیریم که این در زمان عثمان جمعآوری شده است، زمانی که صحابه حضور داشتند، نتیجه آن این است که قرآن تغییر عمدهای نداشت. ولی اینکه ممکن است تغییرات کوچکی داشته باشد چیزی نیست که قابل انکار باشد توسط کسانی که در این پارادایم کار میکنند. از اینجا به بعد تا اینجا که میرسیم آدمهای مهمی آمدند تا دهه هفتاد میلادی که به تدریج از این پارادایم دور شدند. در نیمه اول قرن بیستم حداقل دو آدم خیلی مهم وجود دارند. یکی مینگانا است که روی نسخههای خطی خیلی کار کرده است. اولین کسی است که خیلی جدی این مسئله را مطرح کرده است که قرآن در زمان عثمان جمعآوری نشده است و در زمان عبدالملک مروان به حالت نهایی خودش رسیده است. نمیتوانیم بگوییم پارادایمشیفتی با حرفهایی که مینگانا زد اتفاق افتاده است با اینکه آدم معتبری بود ولی خیلیها معتقد هستند پارادایمشیفتی که از دهه هفتاد به بعد در قرن بیستم اتفاق افتاد مبتنی بر ایدههای مینگانا بود. نطفه اینگونه تفکرات در آثار مینگانا وجود دارد.
یک کتاب خیلی مهم دیگر در نیمه اول قرن بیستم کتاب آرتور جفری است که به فارسی هم تحت عنوان واژههای دخیل در قرآن ترجمه شده است. واژههای غیرعربی که وارد قرآن شدند را بررسی کرده است، واژههایی که از فارسی، سریانی و حبشی و… آمدند. کتاب خیلی معروف و معتبری است هرچند که الان شاید تاریخ مصرف آن تمام شده باشد ولی خیلی کتاب مؤثری بود.
چیزی که بارها به آن اشاره کردم پارادایمشیفتی است که ایجاد شده است و الان پارادایمهای موجود را تعیین میکند: از دهه هفتاد میلادی بعد از اینکه جان ونزبرو دو کتاب منتشر کرد تحت عنوان مطالعات قرآنی و محیط فرقهای و کتاب خیلی معروف حاجریسم تحت تأثیر کارهای ونزبرو منتشر شد، اینها اگر پارادایمشیفت هستند به این دلیل است که هیچ اعتمادی مطلقاً ندارند و احادیث و همه چیزهای که تحت عنوان تاریخ اسلام هست را میگویند باید کنار بگذاریم. از روی شواهد باستانشناسی، از روی سکهها، اظهار نظرات دیگران درباره مسلمانها و شواهدی از این دست نظر میدهند. اینطور فرض کنید: مسلمانها هرچیزی که گفتند داستان نوشتند و توجیه کردند، برای خودشان تاریخ درست کردند. به قول ونزبرو – این واژه را از مطالعات کتاب مقدس میگیرد – تاریخی که مسلمانها نوشتند تاریخ نجات است، همانطوری که مسیحیها داستانی دارند که مسیحی آمد و مصلوب شد و به آسمان رفت و خداوند اینگونه میخواست در تاریخ دخالت کند که ما را هدایت کند و نجات بدهد، شاید به زبان قرآنی بخواهیم بگوییم میشود تاریخ هدایت. خداوند پیغمبر فرستاد و جنگهایی شد و پیروز شدند و مکه را فتح کردند و قرآن نازل شد و خداوند ما را هدایت کرد. کلاً اینها داستان است. پارادایم جدیدی که تعریف میشود که نمیتوان گفت همان پارادایم قدیمی نولدکه است این است که نه فقط قرآن یک کتاب انسانی است و نه فقط نمیتوان به احادیث اعتماد کرد بلکه نباید به احادیث کوچکترین توجهی کنید. اینها داستانهای ساختگی است و باید تاریخ اسلام را از روی شواهد تاریخی که وجود دارد و قابل اعتماد هستند بازسازی کنید مخصوصاً در کتاب حاجریسم به صورت افراطی – چون همه قبول دارند افراطی بود – اعتماد کردند به گزارشهایی که غیرمسلمانها در مورد تاریخ اسلام دادند.
فضای جدیدی در مطالعات اسلامی و قرآنی ایجاد شد. دیروز هم یک یادداشت کوچکی در تلگرام نوشتم داستانهای سورئال عجیب و غریب در مورد اینکه اسلام چگونه به وجود آمده است میبافتند. یکی از مصاحبههای آخر عمر خانم پاتریشیا کرونه که یکی از نویسندههای حاجریسم است را دیدم که خیلی جالب بود، یک مقدار با شرم و خجالت میگفت ما در آن موقع جوان بودیم اینها را نوشتیم. نویسنده دوم مایکل کوک – منظور من از نویسنده دوم این نیست که کرونه اول بود، دو نویسنده داشت – کلاً برگشت و صد و هشتاد درجه تغییر موضع داده است؛ از پارادایم جدید تجدیدنظرطلبی کلا خارج شده است.
[۰۱:۴۵]
جزو گروهی حساب میشود که به آنها نوسنتگرا میگویند. اصولاً داستانهای اسلامی را قبول دارند. خانم کرونه شاید به این شدت تغییر عقیده نداده است ولی کسی نیست که الان حاجریسم را به عنوان کتاب قبول داشته باشد. حالت افراطی داشت. مثل این است که یک دفعه بدون اینکه دلیل موجهی داشته باشید بگویید مسلمانها هرچه گفتند را کنار بگذاریم و چیزهایی که غیرمسلمانها گفتند را معیار بگیریم، آنها هم غرض و مرض داشتند معلوم است از اینجا نمیتوانید چیز خوبی دربیاورید. اکثر یهودیها و مسیحیهایی که در آن اطراف زندگی میکردند کسانی هستند که در جنگ شکست خوردند و ممکن است به آنها ظلمی شده باشد، اینها در مورد اسلام چه نوشتند؟ اینها چه نگاهی داشتند؟ که این دجال است و آخرالزمان میشود. این اعتباری ندارد. اگر نامعتبرتر از نوشتههای مسلمانها نباشد قطعاً معتبرتر هم نیست. آنها بنا به عقاید خودشان یک چیزی دیدند و تحلیلی کردند، ممکن است چیزهای بدی که نبود را نوشتند و چیزهای خوب را پنهان کرده باشند. بنابراین اصولاً این رویکرد در حاجریسم رویکرد درستی نیست.
میزان منابعی که به آن دسترسی داشتند مانند الان نیست. دلایلی که حالت افراطی از بین رفت این بود که منابع جدید پیدا کردند. خود حاجریسم خیلی تکاپو در مطالعات اسلامی و قرآنی ایجاد کرد از جمله اینکه تمام دایرةالمعارف همه منابع غیراسلامی در مورد اسلام را جمع کردند. آقایی به اسم هایلند کتاب مفصلی نوشته است که حتی در آن منابع چینی هم هست، جمعآوری متون به زبانهای مختلف از افرادی که در یک یا دو قرن اول در مورد مسلمانها چیزی نوشتند، بعضی از آنها نامه است. نامهای که یک اسقفی به یک نفر نوشته است و در آن در یک پاراگراف اشاره به مسلمانها کرده است. همه اینها را سعی کردند مانند دایرةالمعارف جمع کنند. الان که نگاه میکنید منابعی که نویسندههای حاجریسم به آن رجوع کردند بخش کوچکی از این منابع است و کاملاً هم گزینشی به نظر میرسد و خیلی چیزهای دیگر هست که در آن کتاب نیامده است.
حاجریسم خیلی مؤثر بود در اینکه جنبشی در مطالعات اسلامی ایجاد کرده است و منشأ آن هم نوشتههای ونزبرو بود. همینطور ادامه پیدا کرد و افراطیتر هم شد. مثلاً به اینجا رسید که پیغمبر وجود ندارد. برای اینکه بفهمید استدلالهای آنها چگونه است: مثلاً اولین سکههایی که روی آن محمد رسول الله نوشته شده است در چه تاریخی است؟ اواخر قرن اول هجری. بنابراین تا آن موقع یک کلمه در مورد محمد نوشتهای ندارید. تیپ استدلالها اینگونه است. چگونه بفهمم پیغمبر وجود داشت یا خیر؟ کجا چیزی ثبت شده است؟ در دهه هفتاد قرن بیستم، نه الان، الان پنجاه سال گذشته است و چیزهایی پیدا شده است. در چند سال اخیر حکومت عربستان اجازه کاوش داده است و مرتب چیزهایی پیدا میشود. در صخرهای کتبیهای وجود دارد که طرف نوشته است سال بیست و چهار هجری قمری عمر مرده است. دهه هفتاد میلادی این نبود.
قرآن بیرمنگام یا قرآن صنعا که خیلی قدیمی هستند اخیرا کشف شدند. اینها میگفتند نه نسخه قرن اولی از قرآن داریم – در آن زمان نداشتند – و نه اشارهای به قرآن در این مکاتبات میبینیم. مسلمانها را کنار بگذاریم، چرا در چیزهایی که مسیحیها نوشتند و اشاره به مسلمانها کردند ننوشتند اینها کتابی به اسم قرآن دارند؟ بنابراین قرآن وجود نداشت. ونزبرو میگفت اواخر قرن دوم یا اوایل قرن سوم قرآن به وجود آمده است. نه اینکه چیزی وجود نداشت، به تدریج داشت به وجود میآمد و نهایی شدن آن مربوط به آن دوران است. افراطیترین حرفها اینها است. نه عثمان، نه عبدالملک مروان، دوران عباسی هم باید بگذرد تا قرآن نهایی شود. این یک پارادایمشیفت بود، در آن انسانی بودن قرآن و همه دیدگاههایی که در دیدگاه نولدکه هم بود وجود داشت ولی ناگهان کنار گذاشتن تاریخ اسلام به صورت کامل و بازنویسی کردن آن ایده جدیدی بود که در مطالعات کتاب مقدس بود. به همین دلیل به برونو بروئر اشاره کردم، همین ایدهها را در مورد انجیلها داشت که دو قرن بعد نوشته شدند. حرفهای شبیه این یعنی اینکه ما نمیتوانیم اعتماد کنیم که مسیحیها در مورد حضرت مسیح چه چیزی گفتند. دین آنها است و ایمانی صحبت میکنند، چون اشاره به مسیح یا انجیلها در کتابهای دیگران نیست و انعکاس پیدا نکرده است بنابراین ما نمیتوانیم اعتماد کنیم به اینکه که خودشان گفتند که حواری عیسی بود که این را نوشته است. یوحنا چه کسی بود؟ چه کسی گفته است انجیل یوحنا مربوط به یکی از حواریون مسیح است؟ قدیمیترین نسخهای که داریم برای قرن دوم است بنابراین چه دلیلی دارد که باور کنیم این مربوط به آن دوران بود؟ همین حرفها را میتوانیم در مورد اسلام هم بزنیم. عین اصطلاح تاریخ نجات که ونزبرو روی آن تأکید دارد در ادبیات مطالعات کتاب مقدس به وجود آمده بود بنابراین عجیب نیست همان حرفها یک روزی به قرآن و تاریخ اسلام هم برسد: عدم اعتماد به مؤمنین چون اینها ذینفع هستند وقتی تاریخ میگویند و عدم اعتماد به نسخههایی که وجود دارد.
به عنوان خاتمه بحث از روی کتاب بسیار معتبری که به فارسی هم ترجمه شده است، کتاب مصحف صنعا که آقای صادقی و گودرزی نوشتند، بخشی را میخوانم. حاصل کاری است که روی این نسخه انجام دادند. برگههایی که در مصحف صنعا بود را پیادهسازی کردند. کتاب قابل خواندنی نیست. کتاب تحقیقاتی است. مقدمهای دارد که از روی اعتمادی که به این نویسندهها دارم میخواهم از آن نقل کنم. میگویند الان چهار پارادایم در کنار هم وجود دارد بعد از ماجرای تجدیدنظرطلبی که افراطیتر از آن میگویند پیغمبر وجود ندارد – ونزبرو نمیگوید پیغمبر وجود ندارد یا در حاجریسم این ایده وجود ندارد. بعداً کسانی آمدند که منکر وجود پیامبر در چارچوب تجدیدنظرطلبی شدند، از دهه هشتاد میلادی یا حتی نود میلادی از این ادعاها وجود داشت – یک دیدگاه سنتی وجود دارد که دیدگاه سنتگرایان است. نولدکه در آن گروه قرار میگیرد. قرآن به تدریج به آدمی نازل میشد و این قطعات به صورت مصحفهایی جمعآوری شده است بعداً اختلافهایی به وجود آمده است و چند سال بعد از فوت پیغمبر جمعآوری شده است و تبدیل به کتاب قرآن شده است. چیزی که به صورت سنتی مسلمانها به آن معتقد بودند و نولدکه هم تا حدود زیادی با یک تاویلی به همین اعتقاد داشت.
تجدیدنظرطلبها تاریخ اسلام را مطلقاً قبول ندارند و اعتقاد آنها این است که قرآن بسیار متأخرتر از آن چیزی است که مسلمانها میگفتند. به تدریج به وجود آمده است، با نیازهای قرن اول یا دوم کمکم وقف دادند و چیزهایی اضافه شده است و به کتابی به اسم قرآن رسیدیم. گروهی را اسم میبرند به نام شکاکان – چیزی که میخواهم به آن اعتماد کنم این است. اینها در آن جامعه زندگی میکنند، آدمها را میشناسند – اینها میگویند در حال حاضر اکثریت با شکاکها است، شکاکها کسانی هستند که روایت سنتی را قبول ندارند و تجدیدنظرطلب هم نیستند، حرفهای این شکلی را افراط میدانند. شکاک هستند به این معنا که سنتگرایی را رد هم نمیکنند. علت اینکه اینها زیاد نمود ندارند این است که وارد این بحثها نمیشوند چون نتیجه قطعی ندارند. اکثریت کسانی که در مطالعات قرآنی هستند اگر بخواهیم پارادایمی برای آنها تعریف کنیم کسانی هستند که هیچ کدام از این دو پارادایم را قبول ندارند و سعی میکنند از دادههای تاریخی استفاده نکنند و کارهای مستقل انجام میدهند. بنابراین طرف ممکن است صد مقاله بنویسد و هیچ وقت قضاوت هم نکند که نظر من این است که قرآن در زمان عثمان جمع شده است یا زمان عبدالملک مروان جمع شده است یا به قول آقای ونزبرو در اواخر قرن دوم یا اوایل قرن سوم جمع شده است.
این عین عبارتی است که اینجا نوشتند (ما از مجموعه کسانی که مطالعات قرآنی در غرب انجام میدهند آمار نداریم. چیزی که الان میخوانم مربوط به گروه چهارم است): ”جماعت اندکی در میان محققان اروپا و آمریکای شمالی هستند که خطوط کلی روایت سنتی را تأیید میکنند. در جهان اسلام همچنان پذیرفتن روایت سنتی متداول است ولی عموم محققان ساکن اروپا و آمریکای شمالی این روایت سنتی را نمیپذیرند. (بدان معنا نیست که مردود میشمارند ولی اعتماد نمیکنند که براساس آن بخواهند استدلال کنند)”. روایت سنتی جمع قرآن که نولدکه هم به آن اعتقاد داشت را عموم نمیپذیرند ولو اینکه مردود هم ندانند. جزء گروه شکاکها میشوند، کسانی که تجدیدنظرطلب هستند مخالف و منکر این هستند که مصاحفی وجود داشت و بعد زمان عثمان یا هر وقت دیگری جمعبندی کردند. کلاً این داستان را قبول ندارند. کلاً احساسشان این است که یا قرآن به تدریج نوشته شده است یا تغییرات عمده در در قرون بعد به وجود آمده است. قرآن خیلی متأخر است، متأخرتر از چیزی است که سنتگراها فکر میکردند.
”دومین گروه از محققان یعنی شکاکان به مراتب در تعداد نسبت به هر دو گروه تجدیدنظرطلب و سنتگرا بیشتر هستند…”. عملاً میگویند سنتگراها در غرب وجود ندارند بنابراین از سه پارادایم موجود در مطالعات غربی تجدیدنظرطلبها و شکاکها از نظر این دو نویسنده اکثریت هستند و نهایتاً نوشته است جماعت اندکی که احتمالاً کمتر از تجدیدنظرطلبها هستند کسانی هستند که خطوط کلی روایت سنتی را میپذیرند. آدم بسیار معروف در این گروه هارالد موتسکی است. شاید مهمترین حدیثشناس حال حاضر دنیا است که میگوید سلسله روات بیاعتبار نیست. یک شیوه نقد حدیث دارد و نتیجه تحقیقات او این است که تا حدودی میتوان به چیزی که در روایات آمده است اعتماد کرد، چیزی مانند اعتقادی که شاید نولدکه داشت. نکته جالب این است که مایکل کوک یکی از دو نویسنده حاجریسم در این گروه در این مقدمه ردهبندی شده است. به اینها نوسنتگرا میگویند.
[۰۲:۰۰]
گفته است تعداد آنها اندک است. بنابراین سنتگرایی به معنای نولدکهای میگویند وجود ندارد، بعد تجدیدنظرطلبها هستند، و بعد اکثریت شکاکها هستند که تصمیمی ندارند و جزء هیچ دو گروهی نیستند، و بعد نوسنتگراها، سنتگراهایی هستند که محتاطانه به سنت نگاه میکنند. جلسه آینده در مورد تفاوتهای پارادایمیکی که هست صحبت میکنم. شاید نکته اصلی که میخواهم از این حرفها به آن برسم را در جلسه آینده بگویم. از اول قرار این بود که در چهار جلسه این بحثها را جمع کنم، سعی میکنم پیشنهادی برای اینکه مسلمانها در چه پارادایمی میتوانند کار کنند، چگونه میتوانند به این پارادایمها نزدیک شوند و بدون بحث سنتگرایی و اینکه قرآن وحی است یا خیر کجا میشود خودشان را جا بدهند و چگونه میشود پارادایمی در مطالعات اسلامی شکل داد مطرح کنم. نقد پارادایمها و امکان اینکه طور دیگری به پارادایمها نگاه کنیم را در جلسه آینده میگویم.
این هم کتابی دیگر است که نویسنده ایرانی دارد ولی واقعاً خوب است برای جریانهای تجدیدنظرطلب و شکاکیت نوین، اسم آن مطالعات قرآنی معاصر در غرب است. نویسنده آن آقای دکتر سعید شفیعی است که انتشارات دانشگاه تهران چاپ کرده است. به نظر من هرچند که به تحولات اخیر نگاه میکند و کلاً به نولدکه نمیپردازد، ولی برای فهمیدن اینکه الان چه حرفهایی مطرح است کتاب خوبی است اما جنبه نقد دارد، اشکالاتی که گرفته شده است را بیان میکند.
