بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره حج، جلسهی ۲۷، دکتر روزبه توسرکانی، سال ۱۳۸۹
۱- مرور جلسات قبل
بحث جلسه قبل را میخواهم ادامه بدهم، طبق معمول مرور کوتاهی به چیزهایی که گفتم میکنم. به بحث آیاتی که اجازه جنگ صادر شده است رسیده بودیم. یک نکته کلی، در مورد ارتباط دو سه بخش ابتداعی سوره بگویم و هم در مورد جهاد یک مقدار مفصلتر بحث کنم روی حساب اینکه جلسه قبل گفتم اصولاً وقتی قرآن حکمی را مطرح میکند خیلی مهم است که شما به جای اینکه دنبال این باشید مانند رساله توضیحالمسائل جزئیات حکم را بفهمید مثلاً جزئیات وضو گرفتن و نماز خواندن چیست دنبال این باشید که معنای حکم را بفهمید و ریشه و حکمت را یاد بگیرید. اینجا همانطوری که میبینید در مورد جهاد در قرآن جزئیات فقهی ندارید. ولی فضای کلی که در ذهن ما باید باشد که به چه دلیلی اجازه جنگ صادر شده است به خوبی از این آیات در میآید.
اول مقدمه کلی را میگویم تا اینجا وقتی سوره را میبینید همبستگی آیهها از نظر من خیلی روشن است، چند بار گفتم یک بار دیگر این را مرور میکنم. اول زندگی انسانها روی زمین، ناس، جمعیت مردمی که روی زمین زندگی میکنند را میبینید با تأکید روی پایان دوران زندگی بشر روی زمین است و اینکه روزگار دیگری میآید و عالم آخرتی است که بعد از تحولات عظیمی که به آن قیامت میگوییم بشر وارد زندگی دیگری میشود. به نوعی حرف از مرگ دورانی است که در آن زندگی میکنیم. اگر تولد نوزاد مانند مرگ و پایان دوران جنینی است کل زندگی انسانها یک مرگ شخصی تک تک آدمها است و یک مرگ کلی این دوره را داریم. انگار حوادثی رخ میدهد که این نوع زندگی از بین میرود و وارد مرحله دیگری از حیات بشر به صورت کلی میشود. تأکید اولیه روی زندگی جمعی انسانها و پایان جمعی است که این نوع زندگی که در آن هستیم، دوره دوم حیات ما به غیر از زندگی جنینی به آن پایان میرسد. من سعی کردم بگویم مناسبت دارد، هم اینکه از راه دور زندگی ناس را در زمین میبینید. بنابراین هماهنگی دارد با بزرگترین عبادت جمعی و مناسکی که برای مسلمانها مقرر شده است. زندگی جمعی را میگوید بنابراین مقدمه خوبی است تا وارد یک عبادت بزرگی مانند حج شویم. چشماندازی که داریم کل زمین است و حج عبادتی است که در زمین انجام میشود. مردم در خانههای خودشان انجام نمیدهند یک عبادتی است که جغرافیا در آن نقش خاصی دارد.
چیزی که میخواهم اضافه و روی آن تأکید کنم اصولاً بین مناسک شرعی و مسئله معاد و پایان زندگی یک تناسبی وجود دارد. یک لحظه فکر کنید زندگی بشر در همین زمین جاودانه بود و انسانها نمیمردند، اگر ما صرفاً با حیات روبرو بودیم و مرگی در کار نبود آرمان خواهیها و تلاش زایدالوصفی که در شریعت خودش را جلوه میکند بیمعنی بود. در اثر اینکه ما میدانیم مدت زمان محدودی زنده هستیم و بعد باید در مقابل زمان محدودی که حالت آزمایش دارد جواب پس بدهیم، آرمان به وجود میآید. این سؤال به وجود میآید که من چه کاری باید بکنم، انگار به این دلیل است که گرایشهای استعلایی داریم. میخواهیم از این زندگی معمولی خودمان فراتر برویم. شریعت نمونه واضح این آرمانخواهیها است.
فکر میکنم خیلی از آدمهایی که غرق در زندگی روزمره هستند با شگفتی به مناسک دینی و آدمهای مذهبی نگاه میکنند که اینها چه میخواهند و چه کاری میکنند. یک سؤالی که در ذهن بعضیها خیلی مطرح است مثلاً کسی که استایل زندگی غربی را پذیرفته است اینکه زندگی خودمان را میکنیم، این کارها چیست. مثلاً اینکه به بیابان برویم و دور یک خانه مکعب شکلی که حالت باستانی دارد و زیاد مدرن نیست بچرخیم. یا روزانه ۵ بار به یک سمتی بایستیم و الفاظی را بگوییم. این آیینها نتیجه این است انگار بشر به حیات روزمره خودش قانع نیست. چرا بشر این حس را دارد که به حیات روزمره خودش قانع نیست؟ چون مرگی در پیش رو است و حیات محدود است. اگر میتوانستیم غرق در این حیات شویم و این حیات تا ابد ادامه پیدا میکرد شاید هیچ وقت حس اینکه باید یک کاری بکنیم و یک کاری فراتر از جنب و جوش زندگی روزمره، پیش نمیآمد. بنابراین کلاً اگر بخواهید ذهنیتی را آماده کنید که دستور شاید بزرگترین عبادت و مناسکی که در شریعت است را از مردم بخواهید، اعلام و یادآوری کنید که از ابراهیم خواسته شده است که به مردم اذن حج بدهد و از مسلمانها بخواهید در طول عمرشان یک بار به بیابان بروند و دور خانه خدا طواف کنند، زمینه ذهنی که باید فراهم شود همین است، یادآوری اینکه این حیات حیات محدودی است و یک حیات نامحدودی در پیش است بنابراین جا دارد در این دام غرق شدن در زندگی روزمره نیفتیم.
انسانی که فراتر از تجربه زندگی روزمره کارهایی انجام میدهد آدم طبیعی است. من فکر میکنم بعضیها حسشان این است کارهایی مانند کارهای آدمهای مذهبی میکنند غیرطبیعی است. اگر مرگ نبود یا احتمال جهان دیگری نبود، بله درست است این کارها، کارهای طبیعی نبود، آدم زندگی خودش را میکرد و سعی میکرد در زندگی روزمره خودش به بیشترین لذت برسد. اینکه آدم خودش را به صورت موقت از لذتها جدا کند و به رنجی دچار شود، منطقی بودن آن از اینجا میآید که مرگ وجود دارد از اینکه حس مسئولیت نسبت به کل بازه متناهی که در آن زندگی میکنیم وجود دارد. بنابراین ذکر کردن مسئله بعثت و قیامت در ابتدای سوره مقدمه خوبی است برای اینکه به مسئله حج برسیم، تشریع بزرگترین عبادتی که از مردم خواسته شده است.
فکر میکنم این را به اندازه کافی توضیح دادم، طبیعی است که بعد از حج حکم جهاد است. چون تمام نکته جهاد همین است، مجدداً این را تأکید میکنم اگر عبادتهایی مانند حج نبود، عبادتهایی که جنبه علنی دارند و خارج از خانه به وجود میآیند میتوانست جنگی اتفاق نیفتد، میتوانست احکام جهاد و دفاعی وجود نداشته باشد.
اگر دین اسلام هم مانند دینیهای شرقی مانند هندوئیسم، دینهای خصوصی بودند خیلی کاری به این نداشتند که جامعه دینی تشکیل بدهند یا عبادتهای دستهجمعی انجام بدهند آنوقت میشد صلحطلب مطلق بود. کمااینکه هندوها چنین گرایشهایی دارند. اینها لازم و ملزوم هم هستند اگر خواستیم صدای یکتاپرستی را در زمین طنینانداز کنیم و بخواهیم بلند یکتاپرستی را فریاد بزنیم و عبادتهای دستهجمعی انجام بدهیم طبیعی است طرف مقابل میتواند عکسالعمل نشان بدهد و در مقابل عکسالعملی که او نشان میدهد اگر حالت تهاجمی داشت، قدرت این را داشته باشیم که ایستادگی کنیم. اگر میخواهیم خانه کعبه را به عنوان جایی که مالکیت الهی روی آن حاکم است حفظ کنیم باید قدرت نظامی داشته باشیم. اگر بخواهیم صلحجوی مطلق باشیم نباید خیلی عبادتهای خارج از خانه داشته باشیم. نباید یک مکانی را مکان مقدس اعلام کنیم. سیاستمدارها را مکان مقدس و غیرمقدس نمیشناسند. آدمهایی که نیروی نظامی دارند دوست دارند روی بیشترین قسمتهای زمین حکومت کنند. اینکه شما یک نقطهای را در نظر گرفتید که باید این برای ما باشد، باید راه آن باز باشد تا بتوانیم عبادتی مانند حج را سالانه انجام بدهیم این یعنی اینکه وارد فضایی شدید که در آن جنگ و درگیری است، وارد فضای سیاست شدید. وقتی در جغرافیای کل زمین چنین ادعایی میکنید وارد سیاست بینالملل شدید.
حرف من این است عبادتی مانند حج است جواب این سؤال را فراهم میکند که چرا باید بجنگیم، چرا احکام جهاد داریم. دو نوع تصور میتواند وجود داشته باشد، میتوانیم دینی را تصور کنیم مانند ادیان شرقی که احکام جهاد و دفاع نداشته باشند. لازمه آن این است که عبادتی مانند حج نداشته باشند، اگر داشتند حتماً باید چنین موضعی بگیرند و از سرزمینی که سرزمین مقدس اعلام کردند دفاع کنند و راههای آن را میخواهند باز نگه دارند برای اینکه مردم بتوانند هر وقت لازم شد به عبادت بروند. بنابراین قبلاً توضیح دادم وقتی در سوره احکام حج میآید بلافاصله بعد آن احکام جهاد است و خیلی روشن است که ارتباط آن با احکام حج چیست.
حضار: برای چنین عبادتهایی که وجود دارد و در نتیجه جهاد هم وجود خواهد داشت غیر از این هم جهادهایی داریم. امام حسین به خاطر حج نبود جهاد کرد.
[۰۰:۱۵]
حرف من این نیست جهاد فقط باز نگه داشتن راه خانه خدا است. مثلاً وقتی امام حسین میگوید برای دین جدم قیام کردم، فکر کنید دین جد امام حسین این است که مردم در خانه خودشان در دل خودشان یک سری اوراد و اذکار بگویند. حاکم شدن یزید خیلی منافی کاری که از مردم خواسته شده است نیست. براساس اینکه فکر میکنم این حرف را خیلی توضیح دادم وارد جزئیات نشدم. اساس آن این است از یک زمانی به بعد ادیان ابراهیمی از دوران موسی به بعد دستور این را دریافت کردند که جوامع دینی تشکیل بدهند. بنابراین ادیانی نیستیم که دنبال یک سری چیزهای فردی باشیم، دنبال آرمانهای اجتماعی هستیم. آرمانهای اجتماعی برای این است که میخواهیم عبادت علنی کنیم. شما فکر کنید یک جایی مانند مسجدالحرام به وجود میآید که قرار است همه مردم دنیا در آن عبادت کنند، تبعاً دور آن شهری به وجود میآید جایی که مردم در آن ساکن میشوند و محافظ آنجا هستند. در تمام طول سال ساکن پیدا میکند ولو اینکه در بیابان باشد. جوامع دینی به این قصد به وجود میآیند که ما میخواهیم توحید و یکتاپرستی در دنیا نمود پیدا کند. میخواهیم جامعههایی داشته باشیم که در آن یکتاپرستی تبدیل به یک عرف شود.
در قرآن میبینید یکتاپرستها در طول تاریخ انگار در اقصی المدینه زندگی میکنند، همه شهرها انگار پر از شرک و کفر است و یک عدهای هستند که بیرن شهر به تنهایی یکتاپرستی میکنند. ما نمیخواهیم اینگونه باشد از زمان موسی به بعد قرار نیست دنیا اینگونه بماند. ادیان ابراهیمی به جایی رسیدند، حضرت موسی جامعه دینی تشکیل داده است و بعد به همین ترتیب پیش رفته است. ما مسلمانها هم همین دستورها را دریافت کردیم. سوره بقره بیان این است که باید جامعه دینی داشته باشید، شما در کنار یهودیها و مسیحیها دینی هستید که جوامع و احکام و شریعت خودتان را دارید. ریشه اینکه چرا میخواهیم جوامع دینی دشته باشیم برای اینکه میخواهیم یکتاپرستی علنی باشد. اگر کافی بود یک عدهای در قلب خودشان یکتاپرست بوند و خیلی نمودی نداشتند شاید خیلی ضرورتی نداشت، نمیخواهم بگویم ضرورتاً اینگونه است. چون تشکیل جامعه دینی آثار تربیتی دارد، انسانهایی در جامعه دینی میتوانند رشد کنند و به حدی از رشد برسند که خارج از جامعه دینی احتمال آن کمتر است. بنابراین کلاً برای تشکیل جوامع دینی چنین دلیلی قائل هستیم.
مسئله فریاد کردن و علنی کردن یکتاپرستی است، بالاترین چیز آن این است که مناسک عمومی داریم. تمام دنیا خبردار شوند که آدمهایی هستند که این مناسک را در بیابانهای عربستان انجام میدهند. همانطوری که یهودیها مناسک و سرزمین مقدس داشتند جایی که شبیه مناسک حج را انجام میدادند و باید انجام بدهند. این دین را وارد سیاست میکند، وارد این میکند که باید قدرت دفاعی داشته باشید. شما حکومت تشکیل میدهید نمیتوانید بگویید من یک حکومت صلح دوست هستم وقتی حکومت تشکیل دادید مقابل شما اسکندر است، مقابل شما حکومت روم و ایران است بنابراین وقتی حاکمیتی تشکیل دادید آنها رعایت این را نمیکنند شما صلح یا جنگ دوست دارید. یک قسمتی از منابع زمین را در اختیار گرفتید و تبعاً امپرطوریها دوست ندارند شما استقلالی داشته باشید و یک قسمتی از زمین را در اختیار داشته باشید. علنی بودن یک عبادت و علنی بودن یکتاپرستی از ما خواسته شده است، تشکیل جامعه دینی از ما خواسته شده است و معنی آن این است که باید وارد این پروسه شویم که در سیاست وارد شدیم. انگار کشوری تشکیل شده است، این کشور مرز دارد، کسانی هستند که دوست دارند این مرزها را مخدوش کنند بنابراین نیروی نظامی میخواهد.
در این آیات به صراحت خیلی خیلی زیاد این را میبینید.
اولاً اعلام میشود اجازه داده شده است قتال کنید «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقَاتَلُونَ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» به آنها ظلم شده است بنابراین اجازه پیدا میکنند که قتال کنند. حکم جهاد برای این نیست که دیگران را مسلمان کنیم، ولی بعداً اینگونه شد. از یک قرن بعد از پیامبر که میبینید جهاد وسیله تبشیری است. یک جاهایی را اشغال میکنند و مردم آنجا را مسلمان میکنند ولی حکم جهاد برای این نیامده بود. اذن داده شده است قتال کنید «بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ الَّذِینَ أُخْرِجُوا مِنْ دِیَارِهِمْ» همه ماجرا این است که مسلمانها باید در مکه باشند. اگر یک جایی در دنیا است که ما روی آن ادعای مالکیت و حاکمیت داریم مکه است. اینها اذن قتال میگیرند برای اینکه از دیار خودشان اخراج شدند و ظلمی است که به آنها شده است. «بِغَیْرِ حَقٍّ إِلا أَنْ یَقُولُوا رَبُّنَا اللَّهُ» این آیه جان کلام است «وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» اگر این جنگها نبود و مردم همدیگر را دفع نمیکردند، «لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ یُذْکَرُ فِیهَا اسْمُ اللَّهِ کَثِیرًا». چرا این جنگها وجود دارد؟ برای اینکه آن مکانهای مقدس حفظ شوند. انگار این اراده وجود دارد جاهایی وجود دارد که ذکر کثیر خداوند در آنجا همیشه وجود داشته باشد. مساجد یا صوامعی باشند و اوج آن مسجدالحرام یا معبد سلیمان برای یهودیها است. جاهایی که اختصاص پیدا کردند برای عبادت دستهجمعی برای اینکه در آنجا به صورت مداوم ذکر خدا گفته شود. این مهم است که این جاها باشند برای همین است که خداوند باید بعضیها را دفع کند.
اینکه آیا همیشه بعضی به بعضی دیگر دفع میشوند یعنی مؤمنین با کفار وارد جنگ میشوند؟ خیر. ممکن است یک جایی دو گروه غیریکتاپرست به جان همدیگر بیفتند ولی نتیجه آن این است یک بخشی از اراضی که امکان انهدام آن است مفروض بماند. اینجا حرف از این نیست که صرفاً حرف از جنگ بین مؤمنین و غیرمؤمنین است. «وَلَوْلا دَفْعُ اللَّهِ النَّاسَ بَعْضَهُمْ بِبَعْضٍ» ممکن است یک گروهی گروه دیگری را دفع میکنند که اگر اینگونه نباشد «لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ».
اهمیت این آیهها به این است از نظر تاریخی قول معروف این است که این آیهها اولین آیههایی هستند که در آن اجازه جنگ صادر شده است. به صراحت و وضوح میگویند منشأ جنگ چیست، اگر این آیهها را خوب بفهمید اینکه ریشه اذن جهاد چیست. معنی آن این نیست که فقط برای باز نگه داشتن راه مسجدالحرام باید بجنگیم. ما برای باز نگه داشتن راههای یکتاپرستی علنی در زمین میجنگیم. مسجدالحرام و راههایی که به مسجدالحرام ختم میشود همانطوری که قبل این سوره هم دیدید انگار نمادهای روشنی از راه خدا هستند که در روی زمین تجلی پیدا کردند. ما برای باز نگه داشتن این راهها میجنگیم نه برای اینکه حمله کنیم یک کشوری را بگیریم و حاکمیت پیدا کنیم و بگوییم میخواهیم دین را تبلیغ کنیم. فکر نمیکنم در قرآن شما بتوانید چنین منشأیی برای جهاد پیدا کنید.
این آیهها به دلیل اینکه اولین آیات هستند فکر میکنم خیلی روشن انگیزههای جنگ و جهاد و اجازه قتال را که قطعاً از نظر دینی، خونریزی یک امر مکروهی است و اگر دلیل کافی و قاطعی وجود نداشته باشد نباید زیر بار آن رفت ولی اجتنابناپذیر است. تأکید من روی این بود که اینها مناسبت دارد بعد از آیات مربوط به حج بیاید که همان نوع دستورات است که درگیری ایجاد میکند. مخصوصاً آیه خیلی روشن میگوید انگار همه حرفها برای این است مکانهای مقدسی داشته باشیم تا علنی در آن یکتاپرستی را ببینیم.
حضار: «بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» مستقل از این است یک دلیل این است که مکانهای مقدس بمانند و یک دلیل دیگر این است که به هر کسی ظلم شده است در برابر ظلم بتواند دفاع کند.
بله آن انگیزه دینی نیست، انسانی است. اختصاصاً چرا در دین احکام جهاد داریم، کسانی که به آنها ظلم شده است به صورت غریزی از نظر انسانی حق دفاع دارند. مانند هندوها فکر کنید بگویید حتی اگر به شما ظلمی شد، خودتان را کنار بکشید. خونریزی و جنگ آنقدر بد است که برای یک انگیزه فردی که به شما ظلم شده است درست نیست خونریزی یا انتقام گیری کنید. من میتوانم تصور کنم اگر قرار نبود یکتاپرستی در زمین جلوه کند، احکام جهاد صادر نمیشدند.
حضار: اگر یک یکتاپرست در کشوری است که اهل آن یکتاپرست نیستند و یک کشور دیگر به آنها حمله میکند آن یکتا پرست از آن مرز دفاع نمیکند.
انگیزههای انسانی سر جای خودش است، یک نفر از خانواده خودش در مقابل کسانی که تهاجم کردند میخواهد دفاع کند. احکام جهاد اینگونه نیستند.
حضار: از خانواده نه
از سرزمین خودش یا جایی که در آن زندگی میکند یا از همسایههای خودش دفاع میکند. چون ظلم میشود و یک عده اینها را میکشند و شما در مقابل این کشتن عکسالعمل نشان میدهید. احکام جهاد از این نوع نیستند اینها را میتوانید به عنوان حق انسانی خودتان بپذیرید یا نپذیرید. جهاد به عنوان حکم دینی چه کاری میکند؟
حضار: خدا نمیگوید اگر به یک سری آدم ظلم شد دفاع کنید میگوید هر کاری دوست دارید انجام بدهید؟
منشأ دینی حکم جهاد مسئله یکتاپرستی است. من میتوانم تصور کنم خداوند از مردم بخواهد حتی در صورتی که به آنها ظلم شد آرامش خودشان را حفظ کنند. این هم منش است. اگر نخواهم یکتاپرستی را علنی کنم ممکن است از حق انسانی خودم بگذرم و بگویم در مقابل ظلم شخصی که به من شده است عکسالعمل تند نشان نمیدهم که کار به جنگ برسد. این میتواند اینگونه باشد، تناقضی نمیبینم ولی حکم جهاد انگار میآید، به جزء منشأ انسانی در دین برای این است که میخواهیم عبادتهای دستهجمعی کنیم و میخواهیم جامعه دینی داشته باشیم. مثلآً در یک جامعه دینی باید نیروی نظامی داشته باشیم این خیلی با مسئله اینکه اگر به یک نفر ظلم شود و او از خودش دفاع کند سازگار نیست. نیروی انتظامی داخل جامعه با نیروی نظامی فرق دارد، مانند فرق نیروی انتظامی با ارتش است. ما اینجا حرف از این میزنیم که جامعه دینی باید ارتش داشته باشد باید قدرت دفاعی به عنوان نیرویی که از جامعه حمایت میکند داشته باشد. این غیر از این است که قضاوت داشته باشم و یک نیروی انتظامی داشته باشم تا احکام قضایی که صادر میشود را اجرا کنم و الی آخر. اینها چیزهای داخل جامعه است ما در مقابل کسانی که بیرون جامعه دینی هستند انگار میخواهیم موضع بگیریم. به جهاد اینگونه نگاه کنید، نه داخل جامعهای که کسی به کسی ظلم کرده است. به نظر میآید منشأ اصلی احکام جهاد این است که میخواهیم یکتاپرستی علنی باشد. اگر برای ما کافی باشد در اقصی المدینه آدمهایی باشند که خداوند را به خوبی عبادت میکنند و نخواهیم تشکیل جامعه بدهیم و عبادتهای دستهجمعی انجام بدهیم آنوقت لزوماً حکم جهادی هم صادر نمیشود.
[۰۰:۳۰]
قبل از حضرت موسی حکم جهاد و ارتشی ندارید، درگیری نظامی ندارید. حداکثر حرف مردم این است که تبلیغ میکنند دیگران این کارها را نکنند… کشته میشوند… اینگونه نیست که وارد جنگ با جامعه مشرکین شوند جامعه دینی هم تشکیل نمیدهند. نهایتاً از آنجا به جای دیگر کوچ میکنند. وقتی جامعه دینی تشکیل دادید حرف از این است باید از هویت اجتماعی خودتان قدرت دفاع داشته باشد. جامعه دینی چرا تشکیل میشود؟ چون میخواهیم یکتاپرستی علنی شود. این چیزهایی است که بلافاصله بعد از حج آیات جهاد میآید نتیجه میشود. در سوره بقره بلافاصله بعد از اینکه اعلام میشود شما یک جامعه جدید هستید حرف از این میشود که باید آماده این باشید بجنگید. این روند کلی اینجور آیات است. وقتی قتال مشروع دانسته شد شما مانند هندوها نیستید ممکن است برای حقوق شخصی خودتان هم وارد درگیریهایی شوید. صلحطلبی مطلق شکسته شده است فکر میکنم مرزی وجود دارد که مهم است تصمیم بگیریم این مرز را رعایت کنیم یا خیر، صلحطلب مطلق باشیم یا خیر.
قبلاً حرف از این زدم خیلی راحت نیست این حکم را بپذیریم و برای ما طبیعی باشد باید روی آن فکر کنیم که چرا انسانها مجاز هستند حیوانها را بکشند و بخورند. در قرآن نگاه میکنید به این راحتی نیست. عبادت عظیم حج یک جوری ما به ازای این است که چنین مجوزی صادر شده است. کشتن کار سادهای نیست که بگویید چون زور من میرسد و گرسنه هستم پس حق دارم حیوانات را بکشم. از بین بردن حیات یک موجود زنده تصمیم ساده نیست. در مورد کشتن انسانها هم همینطور است مرزی وجود دارد. ما میتوانیم تصور کنیم با یک شرایطی زیر این مرز قرار بگیریم و بگوییم اصلاً نمیکشیم و مخالف خونریزی هستیم. ادیانی وجود دارند که صلحطلبی مطلق را ترویج میکنند. آنها ادیانی هستند که اعتقادی به تشکیل جامعه دینی و عبادتهای بزرگ ندارند. احساس من این است میتوانستیم زیر آن مرز بمانیم اگر این احکام نبود. میتوانستیم ظلم را تحمل کنیم و خیلی صلح طلب باشیم. مانند حضرت هابیل که به قابیل گفت «لَئِنْ بَسَطْتَ إِلَيَّ يَدَكَ لِتَقْتُلَنِي مَا أَنَا بِبَاسِطٍ يَدِيَ إِلَيْكَ لِأَقْتُلَكَ» اگر تو دست خودت را دراز کنی و من را بکشی من دست خودم را برا کشتن تو دراز نمیکنم. میتوانست سیاست اینگونه وجود داشته باشد برای من دور از ذهن نیست. ولی از یک لحظهای در تاریخ از این مرز گذشتیم، از جایی که به حضرت موسی گفته شد بنیاسرائیل را حرکت بده ادیان ابراهیمی وارد دوران جدیدی شدند که جامعه دینی تشکیل دادند و عبادتهای علنی میکنند. به عنوان یک مکتب فکری در دنیا اعلام حضور کردند و میتوانست اینگونه نشود ولی خداوند اینگونه خواسته است. یعنی بهتر بود که اینگونه باشد. در جوامع دینی حضرت عیسی به وجود میآید، در جوامع دینی انسانها یک رشدهایی پیدا میکنند که خارج از جامعه دینی نمیتوانند پیدا کنند. هم درصد آدمهای رشدیافته بیشتر میشود و هم به رشد بیشتری میرسند. این سیاست کلی است که نتیجه آن این است که باید ارتش داشته باشند، باید اهل این باشیم در برابر نیروهای متجاوز نیروی نظامی داشته باشیم.
حضار: شما میگویید قبل از حضرت موسی هیچ پیامبری دنبال این نبود که جامعه دینی تشکیل بدهد؟
اگر بود شما میشناسید؟
حضار: بعد از پیامبران اولوالعزم ولی وقتی پیامبری میخواست خودش را رشد بدهد کنار قدرت حاکم قرار میگرفت. مثال آن حضرت یوسف است ولی آن چیزی که بعد از حضرت موسی میبینیم این است که برای اینکه رشد کنند مقابل قدرت حاکم قرار میگیرند
قبل از حضرت یوسف مثال دیگری ندارید حضرت ابراهیم چه کاری کرده است؟ در کنار قدرتهای زمان خودش بود. حضرت یوسف در زمانی زندگی میکرد که پادشاه خوبی در آنجا بود و سعی میکرد از بالا یک سری کارها انجام بدهد. معیشت مردم در خطر بود و مسئولیت آن را قبول کرده است، به وضوح حکم کلی در مورد پیامبران نیست، کار حضرت یوسف در آنجا پیامبری نیست. مثلاً یک پیامبری نجار است و یک پیامبری مسئول تغذیه کل مردم مصر شده است، اینگونه نیست که در آنجا پیامبری جلوه کرده است. کلاً فقط یک مثال زدید جای دیگر نداریم همیشه دوری از حکومت بود بیشتر حالت کوچ کردن داشت. اینکه تبلیغ میکردند میتوانید بگویید چرا تبلیغ میکردند که جامعه دینی تشکیل بدهند.
حضار: حضرت سلیمان چطور؟
اینها بعد از حضرت موسی هستند، کلاً قبل از موسی مانند ابراهیم و نوح در اقوام خودشان تبلیغ میکنند یک عده کوچکی را جمع میکنند و ایزوله زندگی میکنند و معمولاً قومشان نابود میشود. فرآیند اینکه یک جایی مستقر شوند و حاکمیتی داشته باشند نیست. مسئله شریعت است ما یک جامعهای داشته باشیم که مردم براساس شریعت زندگی میکنند. قبل از حضرت موسی شریعت به این معنا وجود ندارد، یک سری احکام اخلاقی خیلی ساده است و خیلی جنبه اجتماعی ندارد. قبل از شریعت حضرت موسی، شریعت حضرت نوح را دارید که میگویند ۵ حکم است خون نریزید، ظلم نکنید، دروغ نگویید و… مانند زیرمجموعه ده فرمان بزرگ حضرت موسی است. اینها به وضوح احکامی نیستند که مربوط به تشکیل جامعه باشد ولی وقتی حضرت موسی میآید یک قومی را کوچ میدهد و یک قومی را سرپرستی میکند و جامعهای تشکیل شده است، یک شریعت با جزئیات زیاد میآید و روابط بین آدمها را تنظیم میکند، قضاوت بین مردم وجود دارد. تورات مجموعه مبسوطی از احکام دارد که برای زندگی فردی و اجتماعی مردم تنظیم شده است. این پدیده بعد از حضرت موسی اتفاق افتاده است و به وضوح قبل از آن نیست.
حضار: فرمودید که میخواهیم حاکمیت دینی داشته باشیم باید روی یک جامعهای تسلط داشته باشیم مثلاً گفتید ؟؟ مکه است
آنجا یک جای بدیهی است، مثلاً اگر یک قسمتی از عربستان به جزء مکه از دست برود، عبادات مسلمین تحت الشعاع قرار نمیگیرد ولی مکه جزء دین ما است که آنجا بتوانیم برویم و عبادت کنیم.
حضار: این را دین گفته است اسلام گفته است مکه باید برای ما باشد کس دیگری میآید میگوید مکه باید برای ما باشد
اینجا جنگ میشود.
حضار: خیلی دلیل قانع کنندهای نیست چون از خود دین آمده است.
دلیل قانع کننده چیست؟ شما یک دلیل قانع کننده برای اینکه یک جایی برای کسی است بیاورید، یک جایی را بگویید به دلیل قانع کنندهای برای کسی است. اصولاً قانع نمیشوید یک پروسهای تعریف کنید که ما شما را قانع کنیم یک جایی برای یک عدهای است. اگر یک دین به این بزرگی میلیاردها آدم یک جای خوش آب و هوای کره زمین که وسیع هم بود روی آن احساس مالکیت داشته باشند ممکن بود یک نفر معترض باشد که به حساب یک سری چیزهای عقیدتی خودشان میخواهند یک جای حاصلخیز را به دست بیاورند. یک جای بیابانی است از آن بیابانیتر پیدا نمیشود نکته همین است، خداوند ابراهیم را به جای بی آب و علفی برده است که لم یزرع است و کسی به آن نگاه و چشم طمعی نداشت یک چیزی ساخته است میگوید من میخواهم اینجا عبادت کنم. باز مردم دنیا حرف دارند که اینجا جای عبادت است یا خیر؟ همینکه آن خانه آنجا است و هزاران سال است که آنجا است و یک نفر به آنجا رفته است محلی برای عبادت ساخته است آیا مشکلی وجود دارد؟ الان یک نفر بیاید آنجا اعلام حاکمیت کند شما او را محکوم نمیکنید که این همه جا در زمین است شما دقیقاً به جایی آمدید که ۳-۴ هزار سال کعبه ساخته شده است ادعا میکنید.
نکته این است یک جای بی آب و علف است و جمعیت ما هم خیلی بزرگ است اگر دموکراسی باشد و رأی بگیرید در خیلی جاها میتوانید ادعا کنید. در داخل حرم اطراف بیت الله هم ادعایی دارد اگر کسی ادعایی دارد یعنی میخواهد بجنگد. اگر من روی سرزمین مقدس یهودیها ادعا کنم معنی آن این است که میخواهم بجنگم. یک بار در آمریکا این اتفاق افتاده است. روحیه کاپیتالیستی است. یک آدمی اواخر قرن ۱۹ تاریخ دقیق یادم نیست موقعی بود که روزنامهها گسترش پیدا کرده بودند. یک آدمی رسماً ادعای مالکیت مریخ را کرده بود و یک جایی در آمریکا آن را ثبت کرد. در یک دفتر اسناد رسمی یک یا دو کره را به اسم خودش ثبت کرد و این خیلی هیاهوی رسانهای ایجاد کرد که آیا میشود؟ چون اولین کسی بود که ادعا میکرد میتوانست بگوید مال کسی نبود من در اختیار گرفتم. آمریکاییها همینگونه زمینها را گرفتند، اگر زمینی است که کسی روی آن ادعا ندارد میتوانید آن را ثبت کنید. در همان حول و حوشی که این اتفاق در آمریکا افتاده بود بعد از جنگ داخلی آمریکا ظاهراً یک نفر هم مریخ را ثبت کرده است. میتواند طرف بگوید اول من ثبت کردم مریخ برای من است ممکن است حالت شوخی داشته باشد ولی کلاً اینکه این همه مسلمان روی یک قسمت کوچک از خاک لم یزرع زمین ادعا دارند فکر میکنم اگر کسی مقابل این ادعا بایستد منظور او این است که میخواهد با مسلمانها درگیر شود و مسلمانها هم باید آماده باشند تا درگیر شوند.
حضار: قابل مقایسه نیست ولی تشکیل بیت المقدس چه میشود؟
من نمیدانم آن را از یهودیها بپرسید، یهودیها از این ادعاها دارند. چند بار این حرف را زدم برای ابهام وجود دارد که سیاست مسلمانها در مقابل سرزمین مقدس یهودیها چه باید باشد. برای من اصلاً واضح نیست شعار القدس لنا از نظر دینی درست است یا خیر. ما میدانیم آنجا مانند مسجدالحرام آنها است، مسلمانها چگونه روی آن ادعا پیدا کردند نمیدانم. این ادعا نتیجه این است مسلمانها از یک جایی به بعد حق حیاتی برای یهودیها و مسیحیها قائل نبودند. حرفشان این بود که همه باید مسلمان باشند، این ایده را داشتند که ظهور دین جدید یعنی ملغا شدن ادیان قبل از خودش است. شما اگر این تفکر را داشته باشید درست است قداست سرزمین مقدس آنها ملغا شده است پس میتوانید آنجا را تصرف کنید. این ایدهای است که به نظر من بعدها به وجود آمد و در قرآن نیست ظهور دین اسلام معنی ملغا شدن یهودیت و مسیحیت نیست. در قرآن اینگونه است که انگار این سه دین باید باهم همزیستی داشته باشند ولی بعداً از یک جایی این ایده به وجود آمد و نتیجه آن ایده این بود که سرزمینهای مقدس و غیرمقدس را گرفتند. از نظر من ابهام وجود دارد که اینها از کجا آمده است و قابل تأیید است یا خیر.
اینجا کاری به یهودیها نداریم، در مورد مشکل خودمان صحبت میکنیم. ما یک دینی مانند مسیحیها و یهودیها داریم که اعتقاد به یکتاپرستی علنی و تشکیل جامعه دینی داریم و اینها برای ما مهم است.
۲- ادامه آیات سوره حج
بعد از آیه «لَهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِیَعٌ» تجلیل از آدمهای مؤمن در زمین است. «الَّذِینَ إِنْ مَکَّنَّاهُمْ فِی الأرْضِ» کسانی که وقتی در زمین مکنت و سکونت در جایی پیدا کنند
[۰۰:۴۵]
«أَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ وَأَمَرُوا بِالْمَعْرُوفِ وَنَهَوْا عَنِ الْمُنْکَرِ وَلِلَّهِ عَاقِبَةُ الأمُورِ» نماز میخوانند و زکات میدهند و امر به معروف و نهی از منکر میکنند. این تجلیلی است از آدمهایی که وقتی به آنها یک جایی را بدهیم آنها اینگونه رفتار میکنند. خداوند این را میخواهد آدمهایی که اینگونه رفتار میکنند وقتی یک جا مستقر میشوند، نماز میخوانند و عبادت میکنند اینها در زمین حضور داشته باشند. نتیجه آن جنگ است. مرتب روی این تأکید میکنم، این خواست خداوند که ذکر کثیری در یک نقطه از جهان باشد معنی آن این است باید ارتش داشته باشیم. نمیشود صلح دوستانه باشیم و مانند هندوها زندگی کنیم.
۳- همیشه پیروزی با مؤمنین است
بعد از این آیات که اذن قتال است و آیههای خیلی مهم است، یک مجموعه آیات میآید. در ابتدای این آیه یک آیهای است که میگوید «إِنَّ اللَّهَ یُدَافِعُ عَنِ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ اللَّهَ لا یُحِبُّ کُلَّ خَوَّانٍ کَفُورٍ» وعده این را میدهد خداوند از کسانی که مؤمن هستند دفاع میکند. این مقدمه این است که قرار است دستور جنگ صادر شود که خداوند کمک میکند. آیه اول هم میگوید «وَإِنَّ اللَّهَ عَلَى نَصْرِهِمْ لَقَدِیرٌ» بنابراین وعده یاری خداوند همراه مؤمنین و اذن قتال است. بلافصله بعد از آن تاریخچهای را مرور میکند که همیشه این اتفاق در طول تاریخ افتاده است. همیشه خداوند مؤمنین را پیروز کرده است و کسانی که مؤمن نبودند به نوعی از بین رفتند. یاد میکند از اینکه قوم نوح و عاد و ثمود و ابراهیم و لوط و اصحاب مدین بود. «وَکُذِّبَ مُوسَى فَأَمْلَیْتُ لِلْکَافِرِینَ» و به کافرین مهلت دادیم «ثُمَّ أَخَذْتُهُمْ» و آنها را اخذ کرد. در این آیات از صحنههایی مانند قیامت شروع شد بعد به عبادت حج رسید کم کم وارد بحثهای متداول همان دوره میشود. مؤمنین تحت فشار هستند به آنها اجازه قتال داده میشود. هر چه که این سوره پیش میرود به مسائل همان زمان پیغمبر توجه خاص میکند. این آیات به مؤمنینی که به آنها برای اولین بار اذن قتال داده شده است بنابراین جنگی در پیش است، این را یادآوری میکند همیشه پیروزی با مؤمنین بود. از اقوام گذشته یاد میکند «فَکَأَیِّنْ مِنْ قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا وَهِیَ ظَالِمَةٌ فَهِیَ خَاوِیَةٌ عَلَى عُرُوشِهَا وَبِئْرٍ مُعَطَّلَةٍ وَقَصْرٍ مَشِیدٍ» تصویری از یک مکانی که آدمهایی با قدرت زیاد در آنجا ساکن بودند و در اثر زلزله و عذابی که نازل شده است ساختمانهای آنها خراب شده است و چاههایی که داشتند متروکه مانده است.
«أَفَلَمْ یَسِیرُوا فِی الأرْضِ فَتَکُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا» آیا سیر نمیکنند در زمین تا ببینند و قلوبی داشته باشند، این خیلی نکته مهمی است. بارها این را گفتم تعقل در قرآن، عقل غیر از چیزی است که ما به آن عقل میگوییم. میگویند برهان عقلی، منظور آنها برهان قیاسی تا حد ممکن فرمال است. عقل در قرآن یک چیزی ورای تفکر منطقی است. انگار هدایتهایی که از طریق عواطف خودمان داریم، آن هم جزء عقل است. تعقل قدرت کلی شناخت حقیقت در انسان است و به جایی که نسبت داده میشود قلب است. «لَهُمْ قُلُوبٌ یَعْقِلُونَ بِهَا» اتفاقاً به قلب بیشتر عواطف را نسبت میدهیم تا تفکر قیاسی باشد. تفکر در قرآن بیشتر شبیه به چیزی است که به آن تعقل و تفکر در فرهنگ خودمان میگوییم. وقتی میگوید «افلا یتفکرون» انگار یک گزاره را با یک چیزی ترکیب کنند این در مفهوم تفکر صدق میکند. فکر کردن یک چیزی است که در قالب کلام میتواند اتفاق بیفتد، میتوانم افکار خودم را بنویسم ولی تعقل خودم یا چیزی که در قلب من میگذرد را نمیتوانم بنویسم.
این مجموعه آیات بعد از آیات جهاد به وضح حرف از این میزنند. وعده پیروزی مؤمنین را میدهند «وَیَسْتَعْجِلُونَکَ بِالْعَذَابِ وَلَنْ یُخْلِفَ اللَّهُ وَعْدَهُ» به تو میگویند عذاب را زودتر برسان و خداوند خلف وعده نمیکند. «وَإِنَّ یَوْمًا عِنْدَ رَبِّکَ کَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّونَ» روزی در نزد پروردگار تو مانند هزار سالی است که شما شماره میکنید. مانند چیزی که شما عجله دارید و فکر میکنید زمان گذشته است… گاهی آدم کتابهایی را میخواند که مربوط به پیدایش کیهان است خیلی این احساس به آدم دست میدهد کلاً تمدن بشر از اول تا آخر، ۱۰ هزار سال سابقه ضبط شده دارد اگر انسان و غارنشینها را روی زمین حساب بیاورید میبینید صد هزار سال است. در برابر عمر کیهان و اتفاقهایی که در جهان افتاده است این یک لحظه گذرا است. من از دید انسانی که تاریخ جهان را بهتر میداند نگاه میکنم. خداوند میگوید چیزی که شما به آن یک روز میگویید، یک روز نزد خداوند هزار روز شما است.
اینکه آدمها فکر میکنند وعده عذاب دادید چه شده است یک روز گذشته است چرا عذاب نمیآید کلاً مردم چقدر صبر کردند تا پیامبر پیروز شد. کل رسالت پیغمبر ۲۳ سال بود الان ۳۳ سال از جمهوری اسلامی گذشته است ۲۳ سال خیلی کمتر است. ما هم خیلی پیروزی بزرگی به دست آوردیم مخصوصاً ماهواره در مدار زمین قرار دادیم! چیزی که در این آیات است وعده قریب الوقوع بودن پیروزی است که مطمئناً در زمان نزول این آیات وعدهی تا حدودی غیرقابل تحققی شاید به نظر میرسید.
یک نکته را یادآوری میکنم در قرآن یک سری پیشگوییها وجود دارد، برای ما شکی وجود ندارد که این آیات حدود چه سالی در مدینه نازل شده است. قطعاً میتوانیم بگوییم آیه سوره روم که وعده پیروزی کشور روم را میدهد حدوداً کی نازل شده است. این خودش میتواند از وجوه اعجاز قرآن شمرده شود که بعضیها این ادعا را دارند. در قرآن پیشگوییهای عجیب تحقق یافته داریم. مردم مسلمان بسیار بسیار ضعیفی که در مدینه هستند، زمانی که این آیه نازل میشود به آنها وعدههایی داده شده است اتفاقهایی میافتد شما باقی میمانید و آنها از بین میروند. وعده این نبود که وضع زندگی شما بهتر میشود وعده پیروزی در مقابل مخالفین داده میشود. از زمانی که این آیه تا پیروزی نازل شده است چند سال بیشتر نیست، حداکثر ۷-۸ سال است. اگر ما آن زمان زندگی میکردیم خیلی حالت اعجاز داشت و الان هم همین قرآن سند ما است که این پیشگویی در چه تاریخی زمانی که مسلمانها چه وضعی داشتند صورت گرفته و این وعدهها عملی شده است.
مانند آیهای که در مورد پیروزی روم از ایران در سالهای قریبالوقوع در آینده است. خود وعدههایی که بارها در قرآن آمده است در حالیکه مؤمنین به شدت در حالت ضعف هستند قاطعانه به آنها گفته میشود شما پیروز هستید و آنها شکست میخورند و مطلقاً شکست خوردند. مکه به صورت کامل فتح شد، مسجدالحرام در اختیار مؤمنین قرار گرفت و بتها را شکستند و کل شبه جزیره عربستان با حکومت اسلامی بیعت کردند، فوقالعاده این اتفاقها، اتفاقهای عجیبی بود. اگر در ابتدای روزی که پیغمبر مخفیانه از مکه حرکت میکرد و رد گم کرده است و حضرت علی جای پیغمبر خوابیده است این گروه که اینگونه از مکه خارج میشوند ادعا کنند ما ده سال دیگر کل شبه جزیره عربستان را گرفتیم و در مقابل ایران و روم هم عرض اندام هم میکنیم. فکر میکنم خندهآور بود که چقدر اینها آدمهای خوش خیالی هستند که فکر میکنند اینگونه میشود. پیروزی مسلمانها در مقابل کفار در زمانی که این وعدهها وجود داشت و طرف مقابل هم باور نمیکرد… شاید میشد اینگونه فرض کرد این وعدهها، وعدههایی است که روحیه خودشان را حفظ کنند و ایمان خودشان را از دست ندهند. بالاخره این وعدهها از نظر تاریخی قطعی است که داده شده است و نهایتاً به نتیجه رسیده است نکته مهمی است. شاید بعضیها بیش از اندازه روی آن تأکید میکنند ولی جزء وجوه اعجاز میتواند در نظر گرفته شود.
۴- معنی جهاد در طول تاریخ
چیزهایی در مورد جهاد گفتم حول و حوش آن بحث خارج از موضوع سوره بد نیست که مطرح کنم. معنی جهاد در طی چند دهه، نه چند قرن تغییر کرده است. در حالیکه قرآن از مؤمنین خواسته بود تبلیغات دینی کنند تقریباً در طول تاریخ اسلام، مسیونری پیدا نکردیم. مسیونرهای ما با شمشیر تبلیغ کردند. پدیدهای شبیه مسیونرهای مسیحی مذهبی به این شکل نمیبینید. سازماندهی داشته باشند و یک عدهای در سرزمینهای غیرمسلمان تبلیغ داشته باشند. گاهی اینگونه بود وقتی یک جایی مستقر شدند در اثر خوشرفتاری که مسلمانها با ادیان دیگر کردند یک عده مسلمان شدند. این ادعا کذب است که بگوییم هر کسی خارج از محدوده عربستان مسلمان شده است حتماً بعد از جنگ بود. ولی اصولاً گسترش پیدا کردن قلمرو مسلمانها خیلی حالت نظامی داشت. به نظر نمیآید چیزی بود که در قرآن از مسلمانها خواسته شده باشد. در قرآن صراحتاً از مسلمانها خواسته شده بود که مسیونر داشته باشند و دین را تبلیغ کنند و از آنها خواسته شده باشد جایی که به آنها تعدی شده است بجنگند. جایی خواسته نشده بود که به جایی حمله کنند برای اینکه آنجا را بگیرند و مردم را مسلمان کنند. این اتفاقی است که در طول تاریخ اسلام افتاده است.
بارها این را گفتم در عین حالیکه یک سری حرفهای این شکلی میزنم، تأکید میکنم احتیاج به بررسی تاریخی دقیق دارد. این ادعا وجود دارد در قرنهای اول شیعه موافق با جهاد ابتدایی نبود. هنوز هم بین علمای شیعه، مسئله جهاد ابتدایی مسئله واضح و و روشنی نیست. جهاد ابتدایی یعنی اینکه حملهای به ما نشده است و مسلمانها خودشان حمله کنند و یک جایی را بگیرند. یک حکم خیلی خیلی شدیدی از طرف شافعیها وجود دارد که جهاد ابتدایی را نه فقط یک چیز مباح بلکه وظیفه حکومت اسلامی دانسته است. فتوای شافعی این است همانطور که در سال یک ماه باید روزه گرفت یک بار هم باید جهاد کرد. حکومت اسلامی اگر باشد باید جهاد کنیم، جهاد نباید تعطیل شود.
[۰۱:۰۰]
ما این را میدانیم بدون اینکه مجوزهای شرعی خیلی روشنی وجود داشته باشد بلافاصله بعد از پیامبر حداقل از زمان خلیفه دوم یک عالم لشکرکشی و جنگ داشتیم که خیلی روشن نیست اینها چقدر از نظر اسلامی مجوز داشتند. امامهای ما هم چیزی در تأیید این جنگها نگفتند شرکت هم نکردند، این هم میتواند دلیلی باشد برای اینکه خیلی موافق با این جنگها نبودند. آنطوری که حضرت علی در صف مقدم جهاد در زمان پیامبر همیشه حضور دارند شما نمیبینید در جنگ زمان عمر با ایران حضرت علی در جبهه شرکت کرده باشد. کلاً یک سؤال است اگر این جهاد مقدسی است امامهای مقدس ما چرا در صف مقدم جبهه نیستند. همینها برای شیعه شاید دلیل این بود که این جنگها چندان وجه شرعی روشنی ندارند.
حرفهایی که میزنم را گوش بدهید نتیجهای که میگیرم مستقل از این است چیزهایی که میگویم را قبول کنید یا خیر. شیعه یک مشکلی با اهل تسنن دارد، مسئله خلافت بعد از پیامبر است. شیعه معتقد است پیامبر به جانشینی حضرت علی اشاره کرده است، اهل سنت به این شکل قبول ندارند و معتقد هستند روندی که پیش آمد و خلفا جانشین پیامبر شدند روند درستی بود. نسبت به هر ۴ خلیفه مخصوصاً شیخین خیلی ارادت دارند. اگر از شیعیان بپرسید حسشان این است اگر این توطئهها نمیشد و قبول میکردند حضرت علی جانشین پیغمبر میشد اسلام در یک شرایط دیگری قرار میگرفت. شاید ادعا کنند الان اسلام عالمگیر شده بود، اگر رشد اسلام متوقف شد علت آن این بود.
شیعیان معتقد هستند اتفاق خیلی بزرگی افتاده است، این همه اختلاف… مسئله کوچکی نبود. یک تحریف بزرگی در اسلام در اثر اینکه حضرت علی جانشین پیامبر نشد به وقوع پیوست. به این اتفاق به عنوان یک اتفاق تاریخی که لطمهای به اسلام خورده است نگاه میکنند. مسئله کوچکی نیست. مشکلی پیش نیامد آنها به خوبی حکومت کردند بعداً حضرت علی حاکم شد. میبینید به خوبی حکومت نکردند، همینکه سال ۶۰ میلادی، نوه پیامبر به آن وضع کشته میشود نشان دهنده این است جهتگیریهای کلی جامعه اسلامی تغییر کرده است و انحرافهای بزرگی به وجود آمده است. حضرت علی و امام حسین به آن وضع کشته میشود. چند دهه بعد از پیامبر آدمهایی مانند معاویه و یزید و امویها سر کار هستند که احکام شرع هم رعایت نمیکنند و بیشتر حاکمهای کشورگشا در حال جنگ و غنیمت گرفتن و زراندوزی هستند. انحراف بزرگی که به وضوح از نظر تاریخی از زمان خلیفه دوم به وجود آمده است، فرق گذاشتن بین عرب و عجم است. به وضوح وقتی قرآن را میخوانید اگر کوچکترین آشنایی داشته باشید چنین تقسیمبندی بین عرب و عجم در دین اسلام وجود ندارد بلکه قطعاً مخالف با این نوع نگاههای نژادپرستانه بود. ولی میبینیم در جامعه عربی بعد از خلافت بنی امیه خیلی رسمیت پیدا کرده است.
منشأ این انحرافات از نظر شیعه چیست؟ شما از اول نپذیرفتید، اگر حضرت علی آمد وارثهای اصلی پیامبر این حکومت را پیش میبردند ما به جامعههای آرمانی میرسیدیم و سرنوشت بهتری برای اسلام به وجود میآمد. شیعه اینگونه نگاه میکند و این مسئله کوچکی نیست، در اسلام انحرافهای بزرگی به وجود آمده است. نکته این است حرفی که میخواهم بزنم مستقل از درست یا غلط بودن این فرض است.
فرض کنید واقعاً یکی از بزرگترین انحرافاتی که در اسلام به وجود آمده است مسئله جنگ با اهل کتاب است. ایزوتسو از نظر واژهشناسی در کتاب معروف خدا و انسان در قرآن میگوید این است که واژه مؤمن را وقتی در قرآن میبینید مسلمین و مؤمنین مجموعهای از آدمها هستند که در همه ادیان وجود دارند. ولی ایشان میگوید از قرن دوم هجری به بعد، دیاگرامی کشیده است که عوض میشود. مؤمنین همان مسلمین میشوند و هر کسی که بیرون دایره اسلام است کفار میشوند. مشخصاً در قرآن اینگونه نیست، کفر و ایمان یک مفهوم کلی است. یک یهودی میتواند مؤمن باشد و یک مسلمان هم میتواند کافر باشد و اگر جز «لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» است به آنها نسبت کفر داده میشود و حقایق را نمیبینند. یک لحظه فرض کنید این نگاهی که مسلمانها خودشان را مطلقاً برحق میدانند، خودشان را مؤمن میبینند و بقیه را کافر میبینند و به خودشان حق میدهند که با دیگران بجنگند. فرض کنید این از قرن دوم به وجود آمده باشد، یک لحظه میگویم فرض کنید ریشههای آن در زمان عمر به وجود آمده باشد. مسلمانها به خودشان اجازه میدهند که همه را کافر بدانند و با همه وارد جنگ شوند و خون همه مردم غیرمسلمان را مباح بدانند. همه این چیزها فرضی است یک حرفی میخواهم بزنم که مستقل از فرضی که میکنم حتی خودم قبول دارم یا خیر.
فرض میکنم و یک انحراف بزرگ را در نظر میگیرم فکر کنم این انحراف اصلی است. از شیعیان بپرسید انحراف اصلی که وقتی حضرت علی را بزرگان عرب به عنوان جانشین پیغمبر نپذیرفتند برای اسلام چه اتفاقی افتاد. فکر کنید بزرگترین اتفاق بدی که افتاد این بود رابطه بین اسلام و اهل کتاب طور دیگر تعریف شد و مسلمانها خودشان را محق دانستند که خون بقیه مردم را بریزند. فرض کنید انحراف بزرگ این است. هر انحراف دیگری هم دوست دارید تعریف کنید ولی یک نمونه برداشتم تا حرف خودم را بزنم. فرض کنید این نوع نگاه به تدریج در طول تاریخ در علمای شیعه هم پیدا شده است. مردمی که الان ادعای تشیع میکنند همینطور به دنیا نگاه میکنند. به بقیه کافر میگویند، به خودشان مسلمان میگویند و اصلاً هم ناراحت نیستند که عمر به جاهای مختلف حمله کرده است و امویه چه کاری کردند. باز این را فرض کنید ممکن است یکی بگوید هنوز علمای شیعه مقاومت میکنند و اینگونه نگاه نمیکنند. فرض کنید این انحراف، بزرگترین انحراف بعد از پیامبر بود این نوع نگاه جدیدی که مسلمانها به خودشان به عنوان مؤمن و به بقیه دنیا به عنوان کافر پیدا کردند و جواز جهاد بر علیه کفار هم به صورت بدیهی صادر کردند. حق حیاتی برای یهودی و مسیحی هم قائل نشدند، سرزمین مقدس یهودیها را گرفتند و آن را صاف کردند و جای آن مسجد درست کردند. با این نگاه بود که ما مؤمنین هستیم و آنها کفار هستند. باید مسلمان شوند و نباید دین دیگری در دنیا باشد «لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ» همین است قرار است دین اسلام دنیا را بگیرد.
به هر طریقی ما این را پیش ببریم به صورت طبیعی اعراب تنها چیزی که به ذهنشان میرسید استفاده از شمشیر بود. سؤال من این است اگر این را به عنوان انحراف اصلی در نظر بگیرید نگاه کنید ببینید جامعه شیعه هم اینگونه به دنیا نگاه میکند. انحراف اصلی که در اثر نپذیرفتن حضرت علی به وجود آمده است در همه مسلمانها سنی و شیعه وجود دارد. آن انحراف را چه کسی به وجود آورد؟ خیلی از شیعیان در محافل خصوصی میگویند عمر این کار را کرده است. پس ما شیعیان هم الان پیرو عمر هستیم. نکتهای که میخواهم بارها به یک زبانی در یک مناسبتی گفتم. اگر ما آن انحرافها را در خودمان پذیرفته باشیم، ما بالاخره شیعه یا سنی هستیم. معنی شیعه بودن این است که آن انحرافها را نپذیریم، سیره امامها را نگاه کنیم و حرفهای امامها را گوش بدهیم بنابراین به اسلام به عنوان دین خالص همانطوری که در ابتدا بود معتقد باشم. اگر یک نفر گفت این ۴ انحراف انحراف اصلی است هر چهارتای آن را شیعیان مانند سنیها قبول دارند. به نظر میرسد حکم جهاد ابتدایی را از قرن ۴ به بعد یک عده از علمای بزرگ شیعه تأیید کردند. الان خیلی از علمای شیعه موافق با جهاد ابتدایی هستند ایرادی نمیبینند حتی توجیهاتی هم میآورند.
فرض کنید اینگونه باشد آنوقت شیعه بودن چیست؟ این ادامه بحثهای عزاداری من است. اینکه من سالی یک بار روی سر خودم بزنم و بگویم امام حسین را کشتند و لباس سیاه بپشم کمکی میکند؟ ذاتاً از نظر درونی، اعتقادات، انحرافات روی آنها تأثیر گذاشته است و پیرو همان سیاستهای بنیامیه هستند. همه اینها فرض است یک نفر میتواند بگوید انحرافها آنها نبود اینها بود و اینها در شیعه به وجود نیامده است بنابراین شیعه بودن یعنی فلان اعتقاد داشتن است. همه حرف من این است به اینجا برسیم که بگوییم شیعه بودن یعنی به این انحرافات معتقد نبودن و به این اعتقادات درست عقیده داشتن است. به چیزهایی که امامها میگفتند و همانطور زندگی کردند، از نظر اعتقادی و اخلاقی باید مانند آنها باشیم. هیچ چیزی درست نمیشود با اینکه من سالی یک بار تظاهرات راه بیندازم، علم بردارم و ابراز ارادت کنم. حس من این است بالای ۹۰٪ چیزی که شیعیان به عنوان شیعه بودن خودشان انجام میدهند یک سری کارهای ظاهری بدون محتوا است. در سر خودشان بزنند که امام حسین کشته شده است ولی امام حسین کی بود؟ اختلاف او با بنیامیه چه بود را کسی نمیداند. در عزاداری مسائل محتوایی مطرح نمیشود صرفاً مانند این است که آدمهایی بودند که ما اینها را دوست داشتیم اینها را کشتند و ما ناراحت هستیم. خانواده او را کشتند، ما ناراحت هستیم.
این شیعه بودن نیست حرف خودم را در ادامه بحثهایی که در کلاس کردم که بعداً بیرون کلاس ادامه پیدا کرد این بود عزاداری چیز مهمی است یا خیر یا چقدر مهم است. حس شیعه بودن خودمان را به دلیل علاقه به امامهایی که نمیشناسیم و نمیدانیم اختلاف آنها با بقیه چه بود است. صرف یک علاقه و ابراز ارادت، یک سری تظاهرات تشکیل میدهیم. از نظر روانی افراط کردن در عزاداری اتفاقاً نشانه بیمحتوایی است. فکر میکنم خیلی از شیعیان نگاه میکنند اگر از نظر محتوا از آنها بپرسید با اهل تسنن چه فرقی دارید؟ عبادتهایی میکنید که آنها نمیکنند؟ دستورات اخلاقی دارید که آنها ندارند، اعتقادات خاصی دارید که آنها ندارند؟ حرف خاصی ندارند. برای من جالب است در زمان آقای بروجردی دانشگاه الازهر، جمعیت تقریب مذاهب که به آن مجمع تقریب مذاهب میگفتند یک روزی تشکیل جلسه داد و فقه جعفری را در کنار فقه چهارگانه به عنوان پنجمین فقه معتبر پذیرفت. این برای شیعیان خوشحالی دارد یا ناراحتی دارد؟ اگر فقه شما همان فقه است و اختلافات در حد جزئی است که آنها میپذیرند پس این همه دعوا برای چیست. پذیرفتند چون فقه شیعه را میبینند متوجه میشوند اختلافی ندارد شیعیان همان حرفها را میزنند، در باب جهاد اختلافات تاریخی وجود داشت و به نظر میرسد الان تقریب مذاهب از نظر من به این معنا که فقه شیعه به فقه اهل سنت به مرور زمان نزدیک شده است. اختلافهای عمدهای وجود ندارد و از نظر من خوشحالی برای شیعیان وجود ندارد مگر اینکه شما معتقد باشید انحرافهای بزرگی در اسلام به وجود نیامده است و فقه اهل سنت همان فقه پیامبر است.
من به این معتقد نیستم و خوشحال هم نیستم که اختلافات بین شیعه و سنی تقلیل پیدا کرده است به حد اینکه به امامها احترام بگذاریم یا دوست داشته باشیم یا نداشته باشیم، چیز محتوایی ندارد. من فکر میکنم نکات محتوایی مهمی وجود داشت و باید وجود داشته باشد و از نظر من دارد و نمونه آن موضوعی است که گفتم. فکر میکنم یک انحراف بزرگی در اسلام بود که مسلمانها کم کم خودشان را تنها مؤمنین دانستند همه ادیان دیگر را کافر دانستند و به خودشان اجازه دادند که به مال و اموال آنها تجاوز کنند. این اتفاق انحراف بزرگی بود که من دوست دارم بگویم شیعه در این ماجرا نبود.
[۰۱:۱۵]
اهل تسنن گرفتار عواقب این انحرافات هستند. بارها این را گفتم بزرگترین مزیت شیعه این است که التزامی ندارد و نباید داشته باشد که بعد از پیامبر از تاریخ اسلام دفاع کند. از اینکه اعراب به این طرف و آن طرف حمله کردند لزومی ندارد دفاع کنیم. امامهای ما در این ماجراها نقشی نداشتند و دخالت نکردند و در زمان حکومت حضرت علی این اتفاقها نیفتاده است. بنابراین آزاد از این قید هستیم این همه اتفاقهای بدی که در تاریخ اسلام افتاده است را برای آن صحه بگذاریم. اهل تسنن گرفتار این ماجرا هستند حداقل در زمان ۴ خلیفه اول از همه چیز نه تنها دفاع میکنند و باید بکنند بلکه اتفاقهای آن دوران را منشأ فتوا برای خودشان میدانند. سیره شیخین، برای اهل سنت مانند سیره نبوی است، همانطوری که ما حرفهای امامها یا گفتار و رفتار پیامبر برای ما منشأ فتوا برای فقه است برای آنها هم سیره شیخین چنین حالتی دارد. خیلی از فتواهایی که دادند بر همین مبدأ صادر شده است.
۵- تقسیمبندی سهگانه همیشگی قرآن
بعد از آیاتی که نکات تاریخی را میگوید و وعده برای پیروزی مسلمانها میگوید به آیاتی میرسیم که با این آیه شروع میشود «قُلْ یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا أَنَا لَکُمْ نَذِیرٌ مُبِینٌ فَالَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ لَهُمْ مَغْفِرَةٌ وَرِزْقٌ کَرِیمٌ» یک بار دیگر تقسیمبندی سهگانه همیشگی قرآن که بارها در قرآن آمده است اینجا در همین سوره هم در ابتدا بود تکرار میشود. اینکه یک عده مؤمن هستند، یک عده کافر هستند که در این سوره، تأکید روی حالت تهاجمی کفار است. یک عده هستند که ایمان ندارند و میخواهند بر علیه ایمان دیگران اقدام کنند. انگار میگوید «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلا هُدًى وَلا کِتَابٍ مُنِیرٍ» در سوره بقره ویژگی که به کفار نسبت داده میشود این است که اینها نمیفهمند و حقیقت را درک نمیکنند و هر کاری هم بکنید نمیفهمند، قدرت شناخت حقیقت را ندارند. اینجا از تلاشی که بر علیه ایمان میکنند صحبت میکند. اینجا وقتی از کفار یاد میکند میگوید «وَالَّذِینَ سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ» کسانی که بر علیه ایمان دیگران فعالیت دارند «أُولَئِکَ أَصْحَابُ الْجَحِیمِ» مجدداً آدمهایی که لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ هستند و پیچیدهتر هستند و درون آنها یک جور است و روکش آنها طور دیگری است حجم بیشتری را به خودشان اختصاص میدهند.
چند آیه مجدداً در مورد «لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» است که با این آیه شروع میشود «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ وَلا نَبِیٍّ إِلا إِذَا تَمَنَّى أَلْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ» هیچ وقت نبود قبل از تو رسولی بفرستیم… فکر کنید معنی تمنا، آرزو کردن باشد. آرزو کردن یا یک چیزی را برای آینده در نظر گرفتن باشد. آقای عبدالعلی بازرگان مثالهایی از قرآن میآورد و میخواهد بگوید هسته مرکزی معنی تمنا برنامهریزی منظم در آن است. نه آرزو کردن به معنای اینکه یک چیز خیالی را بخواهم. انگار یک آیندهای را برای خودم در نظر بگیرم. یک رسولی میآید و فکر میکند یک برنامه تبلیغی دارد و امیدوار باشد و آرزو داشته باشد طی یک روندی ده سال دیگر یک عدهای را به دین خدا درآورده باشد. بعضی از مفسرین به نظر من متأسفانه تمنا را به دلیل شواهد نه چندان روشنی به معنای قرائت در نظر گرفتند و میگویند معنی آیه این است وقتی کسی آیات را قرائت میکند آنوقت شیطان دخالتهایی میکند؛ به عنوان اینکه در ذهن مردم یک چیزهایی را تغییر بدهد. به دلایلی که اوایل گفتم چگونه میشود واژهها را درآورد خیلی برای من روشن نیست که بتوان چنین معنایی را به تمنا نسبت داد.
معنی آن را آرزو کردن یا چیزی را برای آینده پیشبینی کردن در نظر بگیرید معنی آیه این میشود هر وقت که پیامبرانی میآمدند و برنامهای برای آیننده در ذهن خودشان داشتند «أَلْقَى الشَّیْطَانُ فِی أُمْنِیَّتِهِ» شیطان این آرزوها را خراب میکرد و موانعی به وجود میآورد. انگار رسول میخواهد مردم ایمان بیاورند ولی حتماً موانعی توسط شیطان به وجود میآمد. کسانی بودند که ظاهر میشدند «سَعَوْا فِی آیَاتِنَا مُعَاجِزِینَ» تلاش میکردند دلایلی که پیامبر میآورد را مخدوش کنند، سعی میکردند موانع فیزیکی ایجاد کنند. شیطان نه خودش، بلکه نیروهای شیطانی که در اختیار او است این کار را انجام میداد. «فَیَنْسَخُ اللَّهُ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ» خداوند چیزهایی که شیطان به وجود آورده بود را از بین میبرد. «ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ» خداوند آیات خودش را محکم میکرد «وَاللَّهُ عَلِیمٌ حَکِیمٌ». شاید نسبت دادن معنی خواندن به تمنا به این دلیل است که اینجا ثُمَّ یُحْکِمُ اللَّهُ آیَاتِهِ آیات را به معنای کتاب گرفته باشند.
نکتهای که میگوید مانند مثالهایی که از قبل آمده است پیامبران میآمدند و یک عده مخالفت میکردند و از بین میرفتند با تفصیل میگوید پیامبران میآمدند و برای قوم خودشان آرزویی داشتند و شیطان موانعی را به وجود میآورد و خداوند موانع را از بین میبرد. «لِیَجْعَلَ مَا یُلْقِی الشَّیْطَانُ فِتْنَةً لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» چون خداوند چیزهایی که شیطان القاء میکرد فتنهای قرار بدهد برای کسانی که در قلب آنها مرض است. آیات مجموعاً در مورد افراد سوم است، یک عده مؤمن هستند و آدمهای ثابتی هستند، یک عده کافر هستند و آنها هم وضعیت ثابتی دارند ولی یک عده وسط هستند، کسانی که با کوچکترین مانعی که پیش میآید ممکن است ایمان آنها تحت تأثیر قرار بگیرد و آزمایشهایی است که باید پس بدهند. جاهایی به سختیهایی میخورند ممکن است لازم شود بجنگند و نهایتاً پیروزی با اینها است ولی کسی که ایمان ضعیفی دارد همه دشواریهایی که پیش میآید برای او حالت آزمون دارد و ممکن است نتواند از این آزمون عبور کند. «وَالْقَاسِیَةِ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ الظَّالِمِینَ لَفِی شِقَاقٍ بَعِیدٍ» این ظالمین به «لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» گفته میشود چون باطن آنها کفر است.
«وَلِیَعْلَمَ الَّذِینَ أُوتُوا الْعِلْمَ» کسانی که اهل علم هستند بدانند «أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّکَ» وعدههایی که داده شده است و چیزی که دنبال آن هستند به آن میرسند و حق است. «فَیُؤْمِنُوا بِهِ فَتُخْبِتَ لَهُ قُلُوبُهُمْ وَإِنَّ اللَّهَ لَهَادِ الَّذِینَ آمَنُوا إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِیمٍ» وقفههایی که در خواندن من پیش میآید برای این است فونت این قرآن ریز است و به زحمت میتوانم بخوانم. یک جاهایی در قرآن مانند اول این سوره یک تقسیمبندی کلی از جامعه بشری میکنیم که واضح است اینها سه دسته هستند. دوباره تکرار شدن آن در اینجا الان در جامعهای که وجود دارد همین الان کفاری وجود دارند که «سَعَوْا فِی آیَاتِنَا» الان مؤمنینی وجود دارند که «لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» هستند. اینها همانهایی هستند که مشکلات پیش آمده است، مثلاً حکم جهاد آمده است جا میزنند. بیشترین چیزی که در قرآن برای شناسایی منافقین در جامعه اسلامی زمان پیامبر ملاک است اینها آنهایی هستند که وقتی حرف جنگ میشود خودشان را در گوشهای قائم میکنند و بهانه میآورند که ما نمیتوانیم به جنگ بیاییم و الی آخر. بلافاصله بعد از اینکه آیات جهاد آمده است وعده میدهد همانطوری که همه مؤمنین در طول تاریخ پیروز شدند شما هم پیروز میشوید بعد این آیات میآید همیشه اینگونه است شیطان موانعی پیش میآورد و وعدههای خدا محقق میشود. آدمهایی که در جامعه اسلامی هستند و ایمان واقعی ندارند آزمون میشوند و ماهیت آنها روشن میشود.
نگاهی که الان به این آدمها است انگار به زمان حال و همین جامعه نگاه میکند و تأثیری که اذن قتال در آینده نزدیک انگار میگذارد است. اذن قتال برای یک جمعیتی صادر شده است که خیلی خیلی از نظر قدرت در سطح پایینتری از طرف مقابل خودشان هستند. بنابراین یک آدم واقعاً باید ایمان داشته باشد و به این وعدهها باور داشته باشد که احساس کند میتواند بجنگد و پیروز شود. مؤمنین حتی سلطه کامل در مدینه ندارند وقتی این آیات میآید، یهودیها آنجا هستند، مخالفینی داخل مدینه هستند که گرایشهای بتپرستانه دارند، چه برسد به شهرهای بزرگ مکه که کلاً همه آنها بتپرست هستند و به خون اینها تشنه هستند. همان مسئله «لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» با این نگاه به آنها مجدداً تکرار میشود که اینها آدمهایی هستند همیشه در مقابل موانعی که پیش میآید مورد آزمون قرار میگیرند و مؤمن نبودن آنها پیدا میشود.
«وَلا یَزَالُ الَّذِینَ کَفَرُوا فِی مِرْیَةٍ مِنْهُ حَتَّى تَأْتِیَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً أَوْ یَأْتِیَهُمْ عَذَابُ یَوْمٍ عَقِیمٍ» در مورد کفار میگوید اینها دست برنمیدارند تا اینکه دچار عذاب شوند و روزی میآید که حکومت با خدا است و مؤمنین دوباره به جنت میروند. اگر این را یک قطعه در نظر بگیرید تقارنی در این قطعه است، شروع آن دو آیه در مورد مؤمنین و کفار است بعد بدنه اصلی آن در مورد «لِلَّذِینَ فِی قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ» است. دوباره در انتها دو آیه کوتاه در مورد کفار و مؤمنین تکرار میشود.
اگر بخواهم جلسه آینده تمام کنم، لازم است یک قطعه دیگر از این سوره را بخوانم قبلاً در مورد آن صحبت مختصری کردم. قصد ندارم مبحث جدید در دو یا سه صفحه آخر باز کنم.
«وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ ثُمَّ قُتِلُوا» این آیهها، آیههای کلی نیستند در مورد شرایط حاضر بحث میکنند وقتی آیات حج آمد اذن قتال به آدمهایی که ایمان آوردند داده میشود. درست است این وعده به وعدههای الهی به صورت کلی گره میخورد ولی با مردمی صحبت میکند اقلیتی که ایمان آوردند و ضعیف هستند به آنها وعده پیروزی میدهد. در مورد همین آدمهایی صحبت میکند که مهاجرت کردند و همراه پیامبر آمدند این بحثها از یک جایی به بعد، بعد از اینکه کلیات و دیدگاه راه دور مردم را از روی زمین دیدیم حالا در مورد همین اتفاقهایی که اطراف پیغمبر میافتد بحث میکند. هرچند لحن همیشه لحن کلی است و تشابه بین این وقایع با وقایع گذشته را مرور میکند. مانند این آیات به آیات خداوند در طبیعت ارجاع میدهد که همیشه بوده و است. «وَالَّذِینَ کَفَرُوا وَکَذَّبُوا بِآیَاتِنَا فَأُولَئِکَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ وَالَّذِینَ هَاجَرُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ» کسانی که در راه خدا مهاجرت کردند «ثُمَّ قُتِلُوا أَوْ مَاتُوا لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا» و کشته شدند یا مردند خداوند به آنها رزق حسنی میدهد «وَإِنَّ اللَّهَ لَهُوَ خَیْرُ الرَّازِقِینَ» و خداوند بهترین رزق دهندگان است. منظور از این رزق مانند رزقی است که در آیه معروف «وَلَا تَحسَبَنَّ ٱلَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ ٱللَّهِ أَموَتَا بَل أَحيَاءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقُونَ» است کسانی که شهید میشوند یا مهاجرت کردند در اثر این مهاجرت کشته میشوند
[۰۱:۳۰]
انگار هنوز رزقی برای آنها در این دنیا باقی مانده بود چون در راه خدا جهاد کردند به آنها نرسیده است. مرگ آنها مانند مرگ آدمهای عادی نیست بعد از مرگ همچنان در حال رشد هستند. به صورت طبیعی یک آدم وقتی میمیرد انگار کار او تمام شده است و حیات او ادامهای پیدا نمیکند. ولی کسی که در راه خدا کشته میشود انگار حیات او ادامه پیدا میکند و همچنان از خداوند رزق میگیرد و رشد میکند و به جایی میرسد. قبل از اینکه روز محشر در پیشگاه خداوند بایستد تکاملی پیدا کرده است. تبعاً رزق حسن است و مستقیماً از خداوند میگیرد بنابراین به نفع آدمها است هرچه زودتر شهید شوند که بقیه رزقشان را از رزق اختصاصی خداوند استفاده کنند. منظور از «لَیَرْزُقَنَّهُمُ اللَّهُ رِزْقًا حَسَنًا» مانند همان آیه یک چیز استثنائی است که برای رضای خدا کشته میشوند در نظر گرفته میشود. مانند جبران زمانی است که از دست دادند زمانی که باید به صورت طبیعی در زمین میماندند.
۶- آیات صفات دوتایی خداوند
«لَیُدْخِلَنَّهُمْ مُدْخَلا یَرْضَوْنَهُ وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ» خداوند اینها را در جایی که راضی باشند به بهشت میرساند و خداوند علیم و حکیم است. این آیات را قبلاً در ۲-۳ جلسه اول که کلاً سوره را مرور میکردیم گفتم. ویژگی خاص آن این است شاید در هیچ جای قرآن به این شکل نباشد که ۷ آیه پشت هم است که با صفات دوتایی خداوند تمام میشود. مثلاً «وَإِنَّ اللَّهَ لَعَلِیمٌ حَلِیمٌ»، «إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ»، «وَأَنَّ اللَّهَ سَمِیعٌ بَصِیرٌ »، «هُوَ الْعَلِیُّ الْکَبِیرُ»، «إِنَّ اللَّهَ لَطِیفٌ خَبِیرٌ»، «لَهُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ»، چگالی اسماء خداوند در این آیات بالا است. مانند آیات آخر سوره حج که فقط از اسماء الهی تشکیل شدند اینجا هم اینگونه است.
آقای گودرزی هم که هست به این اشاره میکنم یک بار دیگر دانشجوهای این کلاس لطف کردند روز معلم امسال به من یک هدیهای دادند. یک تابلویی بود که روی آن یک آیهای را نوشتند و همان آیه را نوشتند. فکر میکنم ایشان آن آیه را داده بود، قبل از اینکه به من بدهند متوجه این شدند یک نفر به آنها گفت سری قبل که هم تابلو دادند همین تابلو بود. بگذریم که آن تابلو کلاسیک بود ولی این مدرنتر است. احساسشان این بود که ممکن است من بگویم چه بد شد من خوشم آمد آیه خوبی است. سری اول که نوشتند به من دادند خیلی خوشحال شدم، این دفعه از تکرار خیلی خوشحالتر شدم. آیه فوقالعادهای است از نظر محتوا اینکه یک جایی در قرآن یک قطعهای است که اسماء الهی پشت سرهم میآید یک جای اسثنائی در قرآن است و شخصاً علاقه خاصی به آنجا داشتم. گفتم بگویم ناراحتی که ندارد بلکه جای خوشحالی هم دارد.
مجموعه آیاتی که اینجا میآید بعد از بحثهای پیروزی و شکست و نصرت الهی است بعد از آیات جهاد به مردم خبر این را میدهد همیشه اینگونه بود و این موانع به وجود میآمد و همیشه هم همانطوری که تاریخ نشان میدهد خداوند کمک میکند و مؤمنین پیروز میشوند. در این آیات از یک جایی به بعد اسماء الهی و ارجاعی که پیامبر میدهد طور دیگری استدلال تکرار میشود. لازم نیست تاریخ را تکرار کنید به همین دنیا نگاه کنید میبینید دنیا چگونه است. خداوندی که این دنیا را ساخته است و مداراین دنیا طوری است که باطل در آن جایگاهی ندارد شما باید مطمئن باشید حق پیروز میشود. انگار نگاه جدید به این است اگر ایمان آوردید به طبیعت که نگاه کنید جلوههای خداوند در طبیعت است. اگر کسی خداوند را درک کند و اسماء الهی را بفهمد و ببیند و شناخت خوبی داشته باشد میداند که خداوند به مؤمنین کمک میکند و عاقبت پیروزی حق بر باطل است.
«ذَلِکَ وَمَنْ عَاقَبَ بِمِثْلِ مَا عُوقِبَ بِهِ ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ» وقتی به او عقوبتی وارد شد مثل همان را به طرف مقابل وارد کند و طرف مقابل واکنش بدتری نشان بدهد «لَیَنْصُرَنَّهُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ لَعَفُوٌّ غَفُورٌ» خداوند به او کمک میکند و خداوند عفو کننده و غفور است. اولاً حرف از این است این رسمی است که قرآن از ما میخواهد، وقتی به شما تعدی شد حق دارید همانقدر تعدی کنید. یک سیاست، سیاست بازدارندگی است. بگویم اگر کسی سنگ به طرف من پرت کرد من با توپ او را میزنم تا خودش و تمام نسل او سنگ پرت نکنند. این چیزی نیست که مجاز باشیم انجام بدهیم، چیزی که خداوند میگوید این است اگر کسی تجاوزی به شما کرد و سنگ پرت کرد و حمله کردند و یک نفر از افراد شما را کشتند شما در همان حد حق دارید مقابله کنید. نه اینکه اگر قدرت داشتید بگویید باید او را ریشه کن کنم. دقیقاً انگار منطق این آیه همین است این ابهام وجود دارد اگر یک نفر سنگ پرت کرد و شما هم سنگ پرت کنید درس نگیرد و مجدداً کارش را ادامه بدهد. میگوید اگر اینگونه شد «ثُمَّ بُغِیَ عَلَیْهِ» دوباره به او ستم شد خداوند به او کمک میکند. نگران این نباشید که اگر من بازدارندگی شدید اعمال نکنم اتفاق بدی میافتد. ممکن است اگر مقابله به مثل کنید طرف درس نگیرد ولی خداوند پشتیبان شما است. انگار وعدهای میدهد اگر دوباره تکرار شد خدا یک کاری میکند. خداوند نمیخواهد این باب را باز کند شاید آن موقع مسلمانها این آیه را میشنیدند خیلی احساسشان این نیست به اندازهای که «عَاقَبَ» «عُوقِبَ بِهِ» بتوانند بکنند. الان در موضعی نیستند که اگر بلایی سر آنها بیاید بتوانند همان مقدار هم جواب بدهند. ولی وقتی به قدرت رسیدند این امکان را دارند. انگار خداوند به علم اینکه اینها به زودی قدرت مطلق پیدا میکنند و آدمی که قدرت دارد امکان چنین قدرتی را دارد. اینکه در مقابل ضعیفتر، کوچکترین کاری که انجام میدهد شدت عمل زیادی انجام بدهد. این چیزی است که از آن منع شدیم.
حضار: وقتی آدم اینها را میبیند پس تکلیف نفی انجیل چه میشود که میگوید ؟؟
من الان باید به عنوان اُسقُف باید جواب بدهم؟ من به این سرعت میتوانم سوئیچ کنم. شما معتقد هستید که حرف انجیل واقعاً مستند است؟ اول باید به این اعتقاد داشته باشید.
حضار: مطمئن نیستم
باید به این اعتقاد داشته باشید که همه ادیان قرار است یک چیز بگویند. سختگیریهای دین یهود دروغی است آنقدر سخت نبود. یک تئوری میتواند این باشد واقعاً شریعت دین یهود سختتر از شریعت ما است و دین مسیح آسانتر از شریعت ما است. سیاستهای یهودی و مسیحی با اسلام فرق دارند، میتوانید به این اعتقاد داشته باشید یا به چیز دیگری اعتقاد داشته باشید. عرف این است که اعتقاد داشته باشید همیشه همه ادیان یک چیز گفتند و اختلافات در اثر تحریف به وجود آمده است. من از عقیده اول دفاع کردم که اینگونه نیست، قرار است سه دین داشته باشم. یکی اینگونه است، دیگری طور دیگری است و دیگری اسلام است که حالت وسط دارد. از نظر من اشکالی ندارد حتی اگر آن حرف مستند باشد بگوییم این جزء سیاستهای صلح طلبانهتر دین مسیحیت است. مسیحیت جلوه رحمانیت خدا است، یهودیت رحیمیت است و اسلام جامع است. چند بار گفتم عبارت بسم الله الرحمن الرحیم در آن این سه چیز است. از این دفاع کردم که اسلام در کنار یهودیت و مسیحیت دین با ثباتی میشود. علت اینکه نباید آن ادیان را از بین برد و قرار است باهم همزیستی داشته باشند یک استراکچری است که اسلام را به حالت ثبات میرساند.
مانند توجیه اینکه چرا وقتی قرآن را شروع میکنیم سه اسم خدا را میبریم. انگار این سه اسم کنار هم یک کاری میکنند و ترتیب آن همانی است که به ترتیب اسلام و مسیحیت و یهودیت برمیگردد. چون اینها را قبلاً گفتم یادآوری میکنم که اگر دوست داشتید مفصلتر گوش بدهید. من به عنوان مسلمان مشکل ندارم چه برسد به اینکه اُسقُف باشم و به راحتی میتوانم دفاع کنم. خدای مسیحیت چیزی است که به آن رحمان میگوییم، جنبههای غضب را ندارد. برای همین مسئله شر در محیط مسیحی اینقدر پررنگ است. تمام فلاسفه و مسیحیها درگیر مسئله شر هستند چون وقتی خداوند شما رحمان بود آنوقت شر معنی ندارد. بعضی از اتفاقهایی که میافتد بی معنی میشود، با رحمانیت خداوند سازگار نیست. خداوند ما الله است از دید خودم مشکلی ندارم حتی اگر مستند باشد در مورد مستند بودن آن کاملاً شک دارم.
چند آیه از این قطعه ماند که جلسه آینده توضیح میدهد. از یک جایی خداوند به آیات طبیعی استناد میکند برای اینکه وعدههایی که داده است توجیه شوند. آیات طبیعی و اسماء خداوند در طبیعت هستند آنطوری که اگر خداوند را شناخته باشیم باید به این اسماء قائل باشیم نتیجه اینها این است که این وعدهها راست است و امیدوارم بتوانم در جلسه آینده، دو صفحه آخر را بخوانیم و بحث ما در مورد این سوره تمام شود. جلسه بعد نیمه شعبان است تعطیل است، یک جلسه ۲۲ شعبان داریم اگر تمام نشد سعی میکنم یکشنبه آخر شعبان جلسه داشته باشیم.
