بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره کهف، جلسه‌ی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، جلسه‌ی مجازی، رمضان ۱۴۴۱، ۱۳۹۹/۲/۱۱

بحثمان دربارۀ سورۀ کهف است. واقعاً اینکه چند جلسه قرار است بشود هیچ ایده‌ای ندارم؛ یعنی ممکن است تا آخر ماه رمضان طول بکشد؛ همین امروز هم می‌توانم تمامش کنم؛ یعنی به یک جایی برسانم. این جلسۀ اول را آن فرمی که یک جلسه‌ای را در واقع اداره می‌کردم، یعنی یک شمای کلی از سوره می‌دادم، بدون اینکه وارد جزئیات شوم انجام می‌دهم؛ بنابراین همینجا هم می‌تواند تمام شود، منتها حسم این است که بیشتر وارد بعضی از جزئیات شویم.

بگذارید آیات اول را بخوانم. «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَٰنِ الرَّحِيمِ؛ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجًا؛ قَيِّمًا لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِّن لَّدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ الَّذِينَ يَعْمَلُونَ الصَّالِحَاتِ أَنَّ لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا».

مثل خیلی از سوره‌ها با ذکر اینکه کتاب نازل شده، گاهی اوقات این اصطلاح مثلاً «کتاب حکیم» می‌آید. گاهی همین‌طور اصطلاحاتی مثل «وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجًا» و ذکر اینکه این کتاب نازل شده برای اینکه کسانی که مشرک هستند را انذار بدهد و کسانی که مؤمن هستند را بشارت بدهد. یک مقدمه‌ای گفته می‌شود که تا حدود زیادی می‌شود گفت که حداقل آیات اول مشابه بعضی از سوره‌های دیگر هستند اما خود سوره واقعاً یکی از سوره‌های بسیار بسیار خاص قرآن است که هیچ شباهتی به هیچ سورۀ دیگری ندارد. بعضی از سوره‌ها مثل سوره‌هایی که به آن‌ها حوامیم سبع می‌گویند. واقعاً هفت‌ تای آن‌ها شبیه هم هستند یا بعضی از سوره‌های مدنی شباهت‌هایی به همدیگر از نظر ساختار دارند. ولی کهف سوره‌ای است که نه محتوایش و نه ساختارش کلاً شباهتی به سوره‌های دیگر ندارد و ویژگی‌هایی دارد که همین امروز می‌خواهیم دربارۀ این ویژگی‌ها صحبت کنم. آن کاری که همیشه انجام می‌دادیم که اینجا خیلی ساده است؛ یک‌طوری قطعه‌بندی کنیم و وارد این بحث شویم که این قطعات کنار همدیگر چطور یک مفهوم کلی را احتمالاً می‌رسانند. من فرضم بر این است که کسانی که قرار است الان این جلسه را گوش دهند، بحث‌های جلسۀ قبل را که در دفاع عقلانی است را نشنیده­اند ولی در عین حال نمی‌توانم هیچ اشاره‌ای هم به آنجا نکنم. همان‌طوری که در آن جلسه گفتم کلاً یکی از ویژگی‌های سورۀ کهف حالت رازآلود بودنش است. داستان‌ها داستان‌های اسرارآمیزی هستند. این خیلی یک فضای خاصی به سورۀ کهف می‌دهد که استثنایی است. شاید تنها سوره‌ای که شباهت‌هایی به این دارد، سورۀ ص باشد؛ منتها آنجا هم از نظر ساختار، هم از خیلی جهات دیگر تفاوت‌های عمده‌ای هم با سورۀ کهف دارد.

۱- تقسیم ­بندی سوره

سورۀ کهف یک ساختار خیلی جالبی هم دارد. یکی از ویژگی‌هایش این است که یک تعداد، چهار داستان و یک تمثیل در این سوره است و لابه‌لای آن متن می‌آید؛ یعنی تقسیم‌بندی آن حالت اجبار دارد؛ یعنی طور دیگر اصلاً به نظر من نمی­شود تقسیم کرد. حالا مگر یکی از قطعه‌ها را شاید بشود یک مقدار کوچکتر کرد ولی چیزی که شما وقتی سوره را می‌خوانید، می‌بینید این است که یک متن می‌آید، داستان اصحاب کهف. دوباره یک متنی می‌آید، تمثیل باغ، مجدداً یک متن می‌آید، داستان موسی و خضر، داستان عبد صالح و داستان ذوالقرنین و نهایتاً یک متن دیگر. فقط مسئله این است که بین داستان عبد صالح و ذوالقرنین فاصله نیست؛ مثل اینکه این دو داستان انگار یکی حساب شدند، به همدیگر چسبیدند؛ بالاخره این حالت یک متن یک داستان، یک متن یک داستان در این سوره وجود دارد که تقسیم‌بندی‌اش را خیلی روشن می‌کند، برعکس خیلی از سوره‌ها که شاید در ابتدای کار اصلاً فهمیدن اینکه از کجا تا کجا را باید یک قطعه بگیرید در موردش بحث کنید، ممکن است سخت باشد، این سوره این طور نیست. در عین حال خود این قطعه‌ها ممکن است، به بخش­هایی تقسیم شوند. مثلاً داستان عبد صالح به وضوح لااقل دو قسمت دارد، یعنی یک مقدمه دارد و یک جایی که خود داستان همراهی موسی و خضر شروع می‌شود یا قطعۀ متن سوم را ممکن است بشود به دو بخش تقسیم کرد یا متن‌های دیگر را هم همین‌طور. ولی به هر حال از دور که نگاه می‌کنید یک ساختار خیلی روشن به این شکل که متن‌هایی که کنار داستان‌ها هست می‌آید. تقسیم‌بندی ساده است ولی مشکلی را حل نمی‌کند. وقتی مشکل شما با این سوره حل می‌شود که بفهمید که این داستان‌ها چه ربطی با همدیگر دارند و آن متن‌هایی که لابه‌لای این‌ها می‌آید چه ربطی به داستان‌ها دارد؛ این چیزی است که در واقع معمای این سوره است. قطعه‌بندی گاهی اوقات خیلی ممکن است کمک کند ولی اینجا این قطعه‌بندی بسیار ساده وجود دارد در عین حال شاید کمک چندانی نکند برای اینکه نهایتاً شما باید داستان‌ها را بفهمید، ارتباطشان را با هم بفهمید و اینکه این متن‌ها لابه‌لای آن قطعه‌ها چکار دارند می‌کنند.

۲- داستان ­های خاص سوره

یکی از ویژگی‌های این سوره این است که داستان‌هایش مخصوص این سوره هستند. غالباً داستان‌های قرآن بارها یا لااقل دو بار تکرار می‌شوند. این سه داستان و یک تمثیلی که در این سوره است مطلقاً تکراری نیستند؛ یعنی همینجا فقط به آن‌ها اشاره می‌شود و تمام می‌شود.

نکتۀ دیگر اینکه تقریباً اجماع بر این است که این‌ها قصص انبیاء نیستند؛ این‌ها افراد مؤمنی هستند که آدم‌های صالحی هستند، جزء اولیای خدا هستند ولی پیامبر به معنای متداولش نیستند. شما اگر چنین متنی را امروز ببینید؛‌ یک متنی ببینید که یک متن آمده، یک داستان، یک متن؛ من بگویم الان یک چنین متنی وجود دارد: متن، داستان، متن، داستان، متن، داستان؛‌ انتظارتان چیست؟ متن اول یک مقدمه‌ای به کل ماجرا باشد، بعد احتمالاً هر داستانی که می‌آید متن بعدی یک نتیجه‌گیری از آن داستان باشد؛ یک‌طوری به آن داستان ربط داشته باشد. بعد دوباره داستان بعدی که می‌آید، متن قبلی یا بعدی آن یا مقدمۀ داستان بعد باشد یا مؤخرش باشد؛ و این سوره را که می‌خوانید این احساس به شما دست نمی‌دهد. من حالا کم‌کم در مورد اینکه در متن‌ها چه می‌گذرد، صحبت می­کنم. من آن قطعه‌های غیر داستانی را فعلاً متن می‌گویم، نمی‌دانم به آن‌ها چه بگویم. کلش که متن است ولی حالا فعلاً به همین اسم از آن یاد می‌کنیم. مشکل در واقع فهمیدن ارتباط داستان‌ها و این متن‌ها با این داستان‌هاست.

۳- خلاصه­ ای از کل سوره

این متن و داستان‌ها را اگر بخواهیم در دو دقیقه مثلاً خلاصه کنیم، متن اول که شروع می‌شود که همین آیۀ‌ اول را خواندم؛ کتابی است از طرف خدا نازل شده است، انذار می‌کند برای کسانی که درستکار و تبهکار هستند که این‌ها به جهنم می‌روند، این‌ها به بهشت می‌روند؛‌ انذار نسبت به شرک و یک آیۀ خاص که به پیامبر خطاب می‌کند که این‌قدر خودت را به رنج نینداز برای اینکه این‌ها ایمان نمی‌آورند؛ و یک آیۀ دیگر در مورد اینکه چیزهایی که در زمین قرار داده شده زینت است و این زینت پایدار نیست و از بین می‌رود. این مقدمه‌ای است که در این سوره است؛ فعلاً هنوز وارد سوره نشدیم، خیلی معلوم نیست کجایش به چه چیز ربط دارد.

جلوتر که می‌روید، داستان اصحاب کهف؛ چند جوان که ایمان آوردند. در یک غاری به مدت ۳۰۹ سال هستند، همراه با یک سگی و بعد بیرون می‌آیند و داستانی که همه می‌دانیم. دوباره یک متن می‌آید. متن بعدی قسمت عمده‌اش مجدداً دربارۀ این است که آدم‌های درستکار به بهشت می‌روند، آدم‌های بدکار به جهنم می‌روند و اینکه آن بهشت و جهنم یک مقدار توصیف می‌شود. بعد آن تمثیل باغ می‌آید؛ یک مردی هست که مغرور شده است به باغ خودش؛ فکر می‌کند که این ابدی است در حالی که دوستش به او تذکر می‌دهد که این‌طور نگاه نکن. شکرگذار باش، خداوند این را داده و اگر بخواهد می‌گیرد. نهایتاً این ماجرا این‌طور تمام می‌شود که این نعمت از او گرفته می‌شود. صراحتاً گفته می‌شود که این داستان نیست و تمثیل است.

مجدداً یک قسمتی می‌آید که باز شاید غلبه در قسمت بعدی هم احوال آخرت است؛ اینکه حشر اتفاق می‌افتد و مجدداً‌ در قطعۀ دوم، در متن دوم این موضوع تکرار شده بود. در متن سوم هم به این زینت‌بودن حیات دنیا اشاره می‌شود تا اینکه دوباره دو داستان موسی و خضر و ذوالقرنین می‌آید. آخرش هم یک متنی است که به مجازات و آخرت اشاره می‌شود، به مسئلۀ توحید هم اشاره می‌شود.

این چیزی است که شما در این سوره می‌بینید. مطلقاً به نظر می‌رسد داستان‌ها ارتباطی با آخرت ندارند. نمی‌شود گفت به توحید ارتباط ندارند ولی داستان‌هایی هستند با یک فضایی جدای از آن چیزهایی که انگار در این متن‌ها داریم می‌بینیم. نکاتی که در سوره است که معمولاً ما در موردش داریم صحبت می‌کنیم، اینکه آن مفاهیم و واژه‌هایی که واژه‌های اصلی هستند چه هستند، چه مفاهیم عمده‌ای هستند؛ قطعاً یکی از واژه‌های مهم این سوره زینت است. قطعاً یکی از واژه‌های مهم سوره رشد است که در داستان‌ها بیشتر می‌آید. اصحاب کهف رشد می‌خواهند. موسی به خضر می‌گوید که از او تبعیت کنم که رشد پیدا کنم؛ و قطعاً یک نکتۀ خیلی مهم این است که تکرار واژۀ رب که با رشد ارتباط دارد در این سوره بسیار‌بسیار زیاد است؛ بیشتر از واژۀ «الله» تکرار شده است. یک‌طوری در بین تمام سوره‌های قرآن شاید از این نظر یک ویژگی‌ مهم برایش به نظر برسد. خیلی واژه‌ها هم هست که واژه‌های اختصاصی این سوره است؛ من نمی‌خواهم به همۀ آن‌ها اشاره کنم برای اینکه در این جلسه نمی‌خواهم وارد خیلی از جزئیات شوم. کاری که می‌خواهم بکنم این است که الان یک شمای کلی از سوره دیدیم و اینکه قرار است چه چیزی را از این سوره بفهمیم. بین داستان‌ها باید هماهنگی ایجاد کنیم و بین داستان‌ها و این متن‌ها.

۴- نام سوره و ارتباط آن با کل سوره

کاری که می‌خواهم بکنم این است که برخلاف جلسه‌های قبلی که در مورد سوره‌ها بود که معمولاً در انتهای بحث سعی می‌کردم نشان بدهم که نامی که برای سوره انتخاب شده، نام مناسبی است، این دفعه می‌خواهم بحث را از همین واژۀ کهف شروع کنم و اینکه سعی کنم نشان دهم که این واژه نامی است که در واقع خیلی از چیزها را در این سوره دنبال همدیگر ردیف می‌کند و ارتباطشان با همدیگر روشن است.

این واژه از داستان اصحاب کهف آمده است و معنی غار می‌دهد؛ جایی است که این جوان‌هایی که تازه ایمان آورده بودند به آن پناه می‌برند و مدت‌ها در خواب می‌مانند تا اینکه خداوند این‌ها را بیدار می‌کند در یک جهانی که کاملاً تغییر پیدا کرده و امنیت دارد. یک لحظه از سوره و واژه‌هایش و آیه‌هایش دور شویم. یک واقعیت خیلی ساده‌ای را که به نظر من آن مفهوم کهف در واقع به صورت تمثیلی دارد به آن اشاره می‌کند را در موردش صحبت کنیم، بعداً وارد داستان اصحاب کهف و بقیۀ داستان‌های سوره شویم. من می‌خواهم بگویم الان کلاً این حرفی که دارم می‌زنم، جدای از این است که در مورد سورۀ کهف داریم صحبت می‌کنیم. ببینید یک واقعیت دربارۀ ایمان‌آوردن این است که وقتی که شما ایمان می‌آورید، نمی‌خواهم بگویم ایمان‌آوردن یک لحظه است ولی بالاخره در یک جایی وقتی یک نفر اطمینان پیدا می‌کند، حضور خداوند را حس می‌کند و از لحاظ ایمانی یک جهشی پیدا می‌کند که دیگر می‌شود به او یک مؤمن واقعی گفت. مثل این است که نسبت به حقایق ایمانی خودش به شهود می‌رسد. واقعاً اتفاقی که برایش می‌افتد این است که انگار وارد یک دنیای جدید می‌شود؛ مثل این است که حالا چیزهایی را در نتیجۀ ایمان خودش می‌بیند که قبلاً‌ نمی‌دیده است. دنیا را یک‌طور دیگری می‌بیند. به معنای واقعی کلمه همان‌طوری که وقتی قرآن شروع می‌شود این اصطلاح است که «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ»؛ انگار وارد یک بخش پنهانی‌ای از جهان می‌شود. چیزی که همه نمی‌بینند را دارد می‌بیند. غیب به معنای چیزی که برای همه مشهود نیست. چیزی که انگار حداقل در تاریکی قرار گرفته است؛ ‌مردم آن را نمی‌بینند نه اینکه وجود ندارد. من می‌خواهم بگویم این کهف تمثیل بسیار خوبی برای این فضا است. شما وقتی که ایمان می‌آورید مثل این است که به غیب می‌روید؛ وارد یک فضای جدیدی می‌شوید که قبلاً در آن نبودید. نه اینکه آنجا وجود نداشت،‌ شما واردش نمی‌شدید. برای شما انگار در تاریکی قرار داشت. تاریکی در واقع نور ایمان است که باعث می‌شود که آنجا روشن شود و یک چیزهایی را ببینید؛ بنابراین من می‌خواهم بگویم که این اتفاقی که برای اصحاب کهف می‌افتد به طور تمثیلی برای هر مؤمن واقعی‌ای می‌افتد. از یک درجه‌ای ایمان‌ یک مؤمن که فراتر می‌رود، انگار به یک کهفی رسیده است؛ وارد یک فضای جدیدی شده است. یک فضای غیب و پنهانی که تا حالا آن را نمی‌دیده است. آن در آن فضای پنهانی ماجراهایی اتفاق می‌افتد. حالا بسته به درجۀ ایمان یک آدم،‌ در یک حد خیلی ساده، یک کسی که ایمان دارد به معنای واقعی کلمه، دعا می‌کند، می‌داند که صدایش شنیده می‌شود، می‌داند که استجابت دعا هست و خیلی چیزها در واقع که برای آدم عادی‌ای که ایمان ندارد اصلاً ممکن است معنی‌دار نباشد برایش معنی‌دار می‌شود تا اینکه اصلاً در آن فضا آدم‌های عجیب و غریبی انگار زندگی می‌کنند. یک چیزی که فراتر از درک معمول انسان‌ها هست ممکن است اتفاق بیفتد. قدرت‌هایی پیدا کند یا در نهایت به یک جایی برسد که برای افراد عادی قابل فهم نیست.

چیزی که اینجا شما در این داستان می‌بینید دقیقاً همین است که یک جوانانی هستند، تازه ایمان پیدا کردند و از جهان اطراف خودشان انگار بریدند. نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است، این‌ها ویژگی‌های کلی ایمان‌آوردن است. هر کسی حتی اگر در بین مؤمنین باشد، وقتی ایمان می‌آورد، یک مقدار از جهان اطراف خودش دور می‌شود؛‌ تمایل پیدا می‌کند؛ این اصطلاح «يُؤْمِنُونَ بِالْغَيْبِ» را یادتان بیاید؛ تمایل پیدا می‌کند انگار به رفتن از شهادت به سمت غیب. تمایل پیدا می‌کند به اینکه خلوتی داشته باشد؛ این خلوت می‌تواند نقش همان غار را برایش ایفا کند. شما در داستان زندگی پیامبر ما می‌بینید که واقعاً به غار می‌رود. در غار به ایشان وحی می‌شود. مؤمن تمایل دارد از دیگران جدا شود. حضرت مریم می‌رود در مکان شرقی‌ای، حجابی ایجاد می‌کند. مؤمن وقتی خداوند را کشف می‌کند و نسبت به خداوند یک عشقی پیدا می‌کند، تمایل به عبادت پیدا می‌کند و یک تمایل به خلوت‌کردن با خدا پیدا می‌کند. به این شکل پایش به یک جهان دیگری باز می‌شود؛ جهانی که خودش است، خدا هست و حالا بعداً آنجا یک اتفاق‌هایی هم ممکن است بیفتد. من منظورم از این اتفاق که می‌گویم، اتفاق‌های خاصی است، اتفاق‌های معنوی در واقع؛‌ این‌طور فکر کنید. یک زندگی جدید، یک فضای جدیدی برای رشد‌کردن ایجاد می‌شود که شما به معنای واقعی کلمه در زندگی خیلی‌ها می‌بینید. ده سالی که موسی نزد شعیب می‌ماند مثل رفتن در غار است، دورۀ رشدش است. پیامبر به غار می‌رود. حضرت مریم… و این‌ها خیلی‌هایشان می‌بینید بعداً از غار درمی‌آیند. رسالتی پیدا می‌کنند و از داخل غار درمی‌آیند. ولی اساس این در غاررفتن، از دید دیگران انگار پنهان شدن، به یک عالم نادیدنی گرایش پیداکردن، ویژگی کلی ایمان است.

نکته‌ای که در واقع در این سوره است، همان‌طور که جلسۀ قبل به آن اشاره کردم که از همین داستان اصحاب کهف شما وارد این فضا می‌شوید، این است که در واقع این سوره می‌خواهد آن فضا، این جهان غیب موجود در همین کرۀ زمین که انسان‌ها دارند زندگی می‌کنند و همه به آن دسترسی ندارند را انگار یک پرده‌ای از رویش کنار بزند و شما ببینید که آنجا چه اتفاق‌هایی می‌افتد. آدم‌های عجیب و غریبی وجود دارند که ممکن است شما با آن‌ها در این گرایشی که به غیب پیدا می‌کنید حتی برخورد کنند. اولیایی هستند که شناخته‌شده نیستند؛ ممکن است با آن‌ها آشنا شوید. کسانی هستند که کرامت‌هایی دارند، اصلاً هم پیامبر نیستند. به طور کلی حالت مؤمنینی هستند، اولیایی هستند ساکنین این جهان غیب انسانی؛‌ من حالا نمی‌دانم چه اصطلاحی برایش بکار ببرم، منظورم آدم‌هایی است که انگار دیگر به آن جهان انتقال پیدا کردند، دارند زندگی می‌کنند؛‌ گرایش به همان عالم غیب دارند؛ این‌ها رابطه‌شان با عالم شهادت به این معنای خیلی ضعیف شده است که به اصطلاحی که عرفا بکار می‌برند، خداوند این‌ها را پنهان می‌کند. ببینید خداوند اصحاب کهف را پنهان می‌کند. این‌ها را داخل غار می‌برد، امنیت دارند در داخل غار، از دیگران دور شدند و بعد این‌ها را دوباره به داخل جمعیت برمی‌گرداند. خیلی از آدم‌هایی که جزء اولیای خدا هستند، شناخته‌شده نیستند؛ این‌ها مثل پیامبران نیستند؛ ممکن است مقام خیلی بالایی هم داشته باشند، هیچ رسالتی هم ندارند که بیایند تبلیغاتی انجام دهند، مثلاً مردم را به توحید دعوت کنند؛ پنهان‌شده هستند. این‌ها مفهوم غار به همان چیزی است که من به آن می‌گویم غیب انسانی.

نقطۀ مشترکی بین سه داستانی که اینجا وجود دارد این است که شما در این سه داستان در واقع همین فضای عجیبی را می‌بینید که در بقیۀ سوره‌ها کم و بیش غایب است. شما ممکن است رابطۀ پنهانی بین پیامبران و خداوند را ببینید ولی آنجا مسئلۀ ارتباط بین خدا با انسان است، مسئلۀ ارتباط آدم و اولیاء با همدیگر یا کارهای عجیب و غریبی که می‌توانند بکنند اصلاً نیست، مسئلۀ وحی است. شما اگر چیزی از رابطۀ پنهانی پیامبران با خدا می‌بینید در واقع دارید پدیدۀ وحی را می‌بینید؛ اینجا مسئله وحی نیست، یک چیز دنیایی‌تری است. رابطۀ بین موسی و خضر یک رابطۀ استاد و شاگردی است. رابطۀ ذوالقرنین با آن اقوامی که می‌بیند، به هیچ وجه رابطۀ پیامبری به معنای متداولش نیست؛ بنابراین این سوره با همان داستان اولش که داستان اصحاب کهف است و نامی که برای سوره انتخاب شده است؛‌ ما داریم آن غاری که مؤمنین واردش می‌شود و چیزهای عجیبی که آنجا هست را در واقع می‌بینیم؛ که حالا اینکه چقدر عجیب است یا نیست را برای اینکه اول داستان کهف با حالت انکار سؤال پرسیده می‌شود که آیا فکر می‌کنید که داستان اصحاب کهف «مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا»؛ جزء نشانه‌های عجیب ماست. در حالی که احتمالاً به نظر ما این‌طور هست. سیصد و نه سال خوابیدن و بیدارشدن اتفاق خیلی خیلی عجیبی است ولی سؤال حالت انکاری دارد یعنی این‌طوری فکر نکنید، این چیز خیلی عجیبی نیست؛ چیزهای خیلی عجیب‌تر از این احتمالاً وجود دارد که بعداً شاید در داستان‌های بعدی این را می‌بینید. ماهی مرده زنده می‌شود، به دریا می‌رود. یک آدمی است که تا دلتان بخواهد، عبد صالحی که کارهایی انجام می‌دهد که بسیار عجیب، غیرمتعارف به نظر می رسد تا اینکه می‌رسد به داستان ذوالقرنین که آن هم از دو داستان قبلی عجیب‌تر است. پس یک فضای کلی در این سه داستان در واقع وجود دارد که این‌ها را به همدیگر ربط می‌دهد و موضوع خاص این سوره هم هست؛ یعنی جای دیگر نداریم. از این نظر یک حس خوبی در مورد این داستان می‌توانیم داشته باشیم که یک ارتباط و یک انسجامی بین آن‌ها می‌توانیم حس کنیم که مربوط به مفهوم کلی این سوره هم می‌شود. اینکه این عالمی که داریم در موردش صحبت می‌کنیم چه ویژگی‌هایی دارد یا احتمالاً این را بارها شنیدید که عرفا روی آن تأکید می‌کنند، چرا خداوند اولیاء را پنهان می‌کند؟ می‌توانیم انتظار داشته باشیم که بعضی از سؤال‌هایی که ممکن است به ذهن آدم برسد را با مطالعۀ همین سوره در واقع به نوعی بتوانیم جواب دهیم.

قبل از اینکه من این را ادامه بدهم می‌خواهم روی این تأکید کنم که همین الان یک چیز روشن این است متن‌هایی که لابه‌لای این داستان‌ها می‌آید تقریباً هیچ اشاره‌ای به این موضوع ندارد. این‌طور به نظر می‌رسد. حداقل اگر داستان‌ها را بتوانیم به همدیگر ربط بدهیم اما از آن طرف به نظر می‌رسد شاید از متن‌هایش حتی داریم دور می‌شویم برای اینکه کلاً متن‌ها چندان به این موضوع حداقل در ظاهر توجهی نمی‌کنند. من اینجا یک یادداشتی کردم غیر از آن مثال‌های غار حرا و این‌ها، همۀ پیامبران، مثلاً فرض کنید حضرت عیسی قبل از سی‌سالگی‌اش کجاست؛‌ مثل اینکه در همین پردۀ غیب است؛ یعنی نه اینکه از دید مردم پنهان است ولی کاری نمی‌کند، یعنی رسالتی ندارد و یک ارتباط پنهانی مثل اینکه در همان عالم غیب با خداوند دارد. در داستان کهف این نکته وجود دارد که یک به اصطلاح بیداری یا به قول عرفا یک صحو بعد از محو هم وجود دارد، یعنی این آدم‌ها می‌روند و بعد برمی‌گردند. شما در این رفت و آمد فکر می‌کنم جواب یک سؤال را شاید در پایان سورۀ کهف می‌گیرید و آن هم این است که ظاهرشدن این آدم‌هایی که به رشد رسیدند، می‌تواند یک مشکلی ایجاد کند. وقتی که یک عده می‌آیند می‌گویند که باید بر این‌ها مسجدی بسازیم؛ یک حسی از اینکه آدم‌هایی که جزء اولیا هستند، علم‌هایی دارند که دیگران ندارند، کارهایی می‌توانند بکنند که دیگران نمی‌توانند بکنند، اگر ظاهر شوند؛ اگر این دانش و توانایی‌هایشان بر مردم ظاهر شود، شبهه‌هایی از لحاظ توحید و ایمان مردم ایجاد می‌شود. فکر می‌کنم اینجا بالاخره یک اشاره‌ای به این هست که چرا اصلاً عالم به صورت پنهانی است؛ یعنی خیلی از آدم‌ها از یک درجاتی از ایمان که می‌گذرند، انگار وارد یک فضایی می‌شوند که قرار نیست خیلی دیگر با مردم ارتباط داشته باشند و چیزی از خودشان ظاهر کنند؛ و بعضی‌هایشان فقط به عنوان پیامبر برمی‌گردند. این اصطلاح برگشتن در عرفان خیلی زیاد است؛ یعنی اسفار اربعه‌ای که می‌گویند، نهایتش این است که در یک مرحله‌ای خدواند به افرادی که سیر کردند و رشد کردند، دستور می‌دهد که برگردند و دیگران را با خودشان بیاورند که خیلی کار دشواری است. همه این مأموریت را پیدا نمی‌کنند. پیامبران آن اولیایی هستند که از این سفر به غیب برمی‌گردند.

من مرتب اشاره به اصطلاحات عرفا می‌کنم. محتوای این سوره یک‌طوری انگار دربارۀ جهان اولیاء و عرفایی است که عرفا آدم‌هایی هستند که حداقل در حد ادعا از همین جنس هستند، آدم‌هایی که پیامبران نیستند ولی مدارجی از رشد را طی کردند و به یک جایی رسیدند و کارهایی می‌توانند بکنند و دانش‌هایی دارند و چیزهایی می‌بینند. مکاشفات دارند. چیزهایی می‌بینند که دیگران نمی‌بینند و همین‌طور کارهایی می‌توانند بکنند که دیگران نمی‌توانند بکنند؛ به اصطلاح کرامت دارند. بازهم این ویژگی سورۀ کهف اینکه تقریباً هیچ جای قرآن، نه یک سوره، بلکه حتی یک مجموعه آیه‌ای که بتوانیم بگوییم به یک چنین چیزی مستقیماً اشاره می‌کند، نداریم. شاید به همین دلیل است که این سوره و مخصوصاً داستان موسی و خضر بسیار بسیار زیاد مورد توجه عرفا بوده است؛ شرح‌های خیلی زیادی در موردش نوشته‌اند و به معنای واقعی کلمه هم خیلی داستان مهمی است. من بدون شک فکر می‌کنم داستان موسی و خضر در قرآن… هیچ داستانی در قرآن نیست که در این حد جا برای فکرکردن داشته باشد. خیلی از داستان‌ها از نظر احساسی روی آدم یک تأثیراتی خیلی قوی می‌گذارند؛ ممکن است باعث هدایت شوند. موسی و خضر تا دلتان بخواهد سال‌ها می‌توانید بنشینید به این داستان فکر کنید، سعی کنید بفهمید و از آن یک نتیجه‌هایی دربیاورید. دربارۀ مسئلۀ شرع، دربارۀ مسئلۀ رابطۀ استاد و شاگرد؛ هر چیز. عرفا هم کلی از زاویه‌های مختلف در مورد داستان موسی و خضر مطلب نوشتند و شعر گفتند و بحث کردند؛‌ حالا بگذریم از اینکه با بعضی از داستان‌های غیر قرآنی قاطی شده است.

این سه داستان ارتباطشان با همدیگر این گونه است که داستان اول، داستان معرفی غار است. کهفی وجود دارد که مؤمنین مخصوصاً جوانان مؤمن می‌توانند وارد آن شوند. انگار یک دروازه‌ای است که می‌شود از آن عبور کرد و به یک عالم پنهانی رسید. شما در داستان اول انگار درون غار را نمی‌بینید، این‌ها فقط می‌روند آنجا می‌خوابند. سگشان حتی در دهانۀ غار است. این‌ها هم خیلی داخل نرفتند. من دارم به حالت تمثیلی از داستان صحبت می‌کنم. اصلاً زاویۀ دید مثل این است که انگار داستان دارد از بیرون غار تعریف می‌شود. ما فقط می‌بینیم که این‌ها به غار می‌روند. در درون غار چیزی به ما نشان داده نمی‌شود؛ آن‌ها آنجا می‌روند می‌خوابند و درمی‌آیند. ما هم انگار رفتن به داخل و بیرون‌آمدنشان را می‌بینیم. در داستان موسی و خضر انگار دارید داخل غار را می‌بینید؛ یعنی همراه با موسی شما وارد غار شده‌اید، وارد آن فضای غیبی‌ای که نمی‌شود دید شده‌اید. دارید یک ارتباط عجیبی بین موسی با خضر را می­بینید. ببخشید من این اصطلاح خضر را بکار می‌برم ولی اصطلاح قرآنی نیست، باید بگویم عبد صالح. منتها آن‌قدر شهرت پیدا کرده است که اشکال ندارد. من هیچ اعتقادی به اینکه عبد صالح لزوماً باید خضر باشد ندارم، هر چند روایت‌هایی وجود دارد که به هر حال این دو چیز را به همدیگر ربط می‌دهد؛ اصلاً اینجا مهم نیست، عبد صالح یا حالا با اسم خضر از او یاد کنیم. شما آنجا ماجرا‌هایی را می‌بینید که در عالم غیب دارد – عالم غیب که می‌گویم منظورم آن عالم غیب انسانی شاید بتوانم به آن بگویم- دارد اتفاق می‌افتد، بین این اولیاء چه دارد می‌گذرد و می‌بینید که چقدر عجیب و غریب است؛ و نکته‌ای که می‌خواهم بگویم این است که به مراتب وقتی به داستان ذوالقرنین می‌رسید این مسئله تشدید می‌شود، دیگر انگار به ته غار رسیدید؛ یعنی این روند غیرعادی‌شدن در داستان اول بسیار بسیار انگار حالت ابتدایی دارد. وقتی که به داستان دوم می‌رسید به یک چیزهای خیلی عجیبی می‌رسید. یک عبد صالحی که کشتی مردم را سوراخ می‌کند. پسربچه‌ای را می‌کشد و بعد بیهوده می‌خواهد مثلاً یک دیوار در حال فروریختن را تعمیر کند. همۀ این‌ها مورد اعتراض موسای عاقل که عاقلانه دارد به ماجرا نگاه می‌کند قرار می‌گیرد. منتها ببینید فرق بین داستان ذوالقرنین با داستان عبد صالح این است؛ لااقل وقتی من داستان عبد صالح را می‌خوانم اولاً می‌فهمم که این‌ها چکار می‌کنند و ماجرا چیست. سوار یک کشتی شدند و خضر دارد آن را سوراخ می‌کند. نمی‌فهمم که خضر چرا دارد این کار را می‌کند ولی اینکه چکار دارد می‌کند را که می‌فهمم. می‌دانم که یک پسربچه‌ای را می‌بیند می‌کشد. نمی‌دانم چرا می‌کشد ولی می‌دانم که چکار دارد می‌کند و همین‌طور دیوار. اولاً بنابراین روشن است. فضا به این اندازه روشن است که اتفاق‌هایی که دارد می‌افتد برای ما قابل فهم است. ثانیاً اینکه بعداً در انتهای داستان اصلاً حتی چرایش را هم می‌فهمیم یعنی کاملاً برای ما همه چیز روشن می‌شود. ولی داستان ذوالقرنین در یک عمقی از این غار قرار دارد که اصلاً شما نمی‌فهمید دارد چه اتفاقی می‌افتد. مسئله این نیست که ذوالقرنین چکار دارد می‌کند. اصلاً معلوم نیست که ذوالقرنین به کجا رفته است، چه چیزی دارد آنجا مشاهده می‌کند؛ یعنی چه خورشید دارد به چشمۀ گل می‌رود؛ یعنی چه این‌ها به آن سمت می‌روند که خورشید بر مردمی که طلوع می‌کند که ستر ندارند. اصلاً شما داستان ذوالقرنین را اگر انصاف داشته باشید باید بگوییم که اصلاً نمی‌فهمیم چه اتفاقی دارد می‌افتد. نه از چراهایش… یأجوج و مأجوج چه هستند. حالا یک چیزهایی شنیدیم؛ ولی یک آدمی که دارد قرآن می‌خواند، مثلاً فرض کنید حالا یک سری اطلاعاتی این‌ور و آن‌ور نداده باشند،‌ چیزی از این داستان دستگیرش نمی‌شود. اصلاً دیگر هیچ شباهتی به واقعیت ندارد. می‌بینید آنجا کشتی است، قتل است، تعمیر دیوار است؛ چرایی این است که این افعال چرا دارند صورت می‌گیرند. فضا را می‌فهمیم، افعال را درک می‌کنیم، مشابه‌ش را می‌بینیم که انجام می‌شود ولی مشکل داریم که چرا؟ از نظر اخلاقی آیا ایراد دارد یا ندارد؟! داستان ذوالقرنین در یک عمقی دارد اتفاق می‌افتد که رک و راست، ما اصلاً نمی‌فهمیم چه خبر است و هیچ توضیحی هم در موردش داده نمی‌شود. داستان ذوالقرنین تفاوتش با داستان موسی و خضر این است که دیگر موسایی در این داستان وجود ندارد. در داستان موسی و خضر ما چون همراه موسی هستیم، همراه یک پیامبری هستیم. دقت کنید پیامبر دقیقاً آن آدمی است که واسطۀ بین غیب و شهادت است. آدمی است که غیب رفته است، برگشته است و یک چیزهایی دارد به ما می‌گوید. حضور موسی در داستان موسی و خضر باعث می‌شود که ما مثل مخاطب درجۀ دوم نسبت به داستان باشیم. ما همراه موسی هستیم، موسی است که در این داستان همراه با خضر دارد این‌طرف و آن‌طرف می‌رود و چون می‌پرسد، خضر را به سخن درمی‌آورد. تقریباً می‌شود گفت که داستان دوم وقتی تمام می‌شود، همه چیز را فهمیدیم. با خیال راحت به داستان سوم می‌رویم. داستان سوم هیچ پیامبری همراه ما نیست و یک چیزهایی می‌بینیم؛ هم عمق آن حالت غیبی‌اش زیاد شده است، هم اینکه چون هیچ کس سؤالی از ذوالقرنین نمی‌کند که چه می‌گویی خورشید در این… «وَجَدَهَا» چه چیزی را وجدان کردی، چه چیزی را اینجا دیدی، چه فکری می‌کنی؛ هیچ سؤال و جوابی نیست، فقط ما رها شده همراه با ذوالقرنین یک چیزهایی را که دارد بینید و انجام می‌دهد را ما انجام‌دادنش را می‌بینیم و از هیچ‌کدامش هیچ سر درنمی‌آوریم و داستان همانجا تمام می‌شود؛ بنابراین این سه داستان در واقع یک نظمی دارد؛ یکی از دهانۀ غار شروع می‌شود که انگار دارد به ما می‌گوید یک غاری است؛ جوانان مؤمن دنبال رشد را به غار می‌بریم؛ من و شما را هم می‌برند. آدم‌های در حال رشد، تازه مؤمن می‌توانند وارد این فضا شوند؛ این چیزی است در داستان اول می‌بینیم. داستان دوم یک مقدار عمیق‌تر و داستان سوم اصلاً استثنایی‌ترین داستان قرآن است که نامفهوم‌ترین داستان قرآن است که توضیحی نامفهوم است، عمیق است و هیچ توضیحی هم در موردش نیست. حالا من به شوخی می‌گویم که مثل این است که اصلاً کلاً سوره را خوانده‌اید فهمیدید ماجرا چیست؛ داستان موسی و خضر را می‌خوانید، راه‌حل‌های آن را مثل حل‌المسائل آخرش خضر به شما در مقابل موسی توضیح داده است؛ حالا آخرش داستان ذوالقرنین می‌آید، این دیگر homework است. باید بروید خودتان حلش کنید؛ هیچ توضیحی هم لااقل در داخل داستان داده نشده است که اصلاً‌ این اتفاق‌هایی که برای ذوالقرنین افتاد چه بود و معنی‌اش چیست.

بنابراین این سه داستان هم محتوای مشترک به یک معنایی دارند، حالا وارد جزئیاتشان که نشدیم. بالاخره وارد جزئیات که می‌شوید، هر کدامشان یک چیزی دارند می‌گویند؛ جنبه‌ای نه از عالم غیب انسانی، بلکه یک جنبه‌ای از جهان را یک چیزهایی در مورد انسان را آنجا شما می‌توانید ببینید که شاید در عالم شهادت نبینید و به این وضوح نتوانید ببینید؛ بنابراین حالا وارد جزئیات نشدیم. از دور که نگاه که می‌کنیم سه داستان هستند، به هم مرتبط هستند، سلسله مراتب دارند. از وقتی آقای فرهادی در ایران معروف شده، این اصطلاح پایان باز خیلی در مورد فیلم‌ها به کار می‌رود که این داستان ذوالقرنین هم مثل پایان باز است؛ از این نظر که اصلاً معلوم نیست آخرش نمی‌فهمید چه شد. داستان که تمام می‌شود، بیشتر سؤال در ذهنتان مانده تا اینکه جواب بگیرید. در حالی که جواب‌های داستان موسی و خضر را به شما دادند.

پس بگذارید من الان از اول تا اینجا… آن تمثیل را فعلاً کنار بگذاریم، این سه داستان را می‌توانیم بگوییم یک چیزکی، یک ارتباطی بین آن‌ها توانستیم برقرار کنیم که در سورۀ کهف یک بی‌نظمی به آن معنا که سه داستان پراکنده و عجیب و غریب، فقط مثلاً رابطه‌شان این باشد که خیلی شگفت‌انگیز هستند، این‌طور نیست. محتوای مشترکی دارند و یک حالت سیر و روال خاصی هم دارند. من کار بعدی‌ای که باید بکنم این است که برگردم به متن‌ها اشاره کنم و سعی کنم بگویم که متن‌ها چه ارتباطی با این داستان‌ها دارند و آن تمثیل.

۵- واقعی یا تمثیلی بودن داستان ­ها

یک موضوعی که در گروه تلگرامی هم مطرح شده و خوب است همین الان در موردش بحث کنم این است که این داستان‌ها واقعی هستند یا نیستند. اصولاً داستان‌های قرآن واقعی هستند چون اگر کاندیدی برای غیرواقعی‌بودن وجود داشته باشد، مهم‌ترین کاندیدها، کاندیدهای همین داستان‌های سورۀ کهف هستند. من می‌خواهم فقط قبل از اینکه وارد این موضوع واقعی‌بودن و غیرواقعی‌بودن شوم که بحث تئوری‌ است، لزوماً هم در سورۀ کهف اجبار نداریم در موردش بحث کنیم، ولی برای این بحث جای مناسبی است؛ قبل از این که این را شروع کنم می‌خواهم اگر کسی تا اینجا نکته‌ای می‌خواهد بگوید، لطفاً بگوید. اگر سؤالی مطرح است تا اینکه بعداً ادامه بدهیم. کسی چیزی می‌خواهد بگوید؟

حضار: قسمت اول داستان دوم، مجمع البحرین و … خیلی مبهم است…

که مجمع البحرین کجاست و آن ماهی چه شد. بله یک قسمت‌هایی از آن مبهم باقی می‌ماند ولی واقعاً داستان که تمام می‌شود آدم یک حسی از اینکه سبک شده یعنی مثل اینکه سؤال‌های اصلی‌ای که در داستان ایجاد شده بود را پاسخش را گرفته است. معنی حرف من این نیست که شما داستان که تمام می‌شود، می‌فهمید که خضر چه کسی است، مجمع‌البحرین کجاست. ماهی چرا زنده شد. نمی‌خواهم بگویم همۀ این جزئیات روشن می‌شود ولی چون سؤال‌های اصلی‌ای که در واقع خود داستان دارد مطرح می‌کند این است که خضر کارهای عجیبی دارد انجام می‌دهد و چرا دارد انجام می‌دهد، حداقل بگوییم در قسمت اصلی داستان، مقدمه را کنار بگذاریم، این‌ها را جوابش را می‌گیریم. یک حس خوبی از اینکه یک نوری در لااقل این بخش اصلی داستان پاشیده می‌شود را داریم ولی همان‌طوری که شما می‌گویید خیلی از سؤال‌های دیگر می‌ماند. اصلاً علت اینکه من می‌گویم بیشترین داستانی که بیشترین فکر را می‌شود در موردش کرد، یکی از فلسفی‌ترین، عرفانی‌ترین داستان‌های قرآن به این معناست که به مسئلۀ ربط دارد، به خیلی از مسائل عمده‌ای که در عرفان و شناخت ما از جهان مربوط است، ارتباط پیدا می‌کند؛‌ این‌ها همه ابهامش باقی می‌ماند، یعنی همچنان شما می‌توانید بپرسید که چطوری است که یک عبد صالح یک پسری را می‌خواهد بکشد. می‌خواهم بگویم جواب‌ها داده می‌شود، یک نوری می‌آید ولی همچنان چیزهای دیگری در داستان است که جای سؤال دارد. در مورد اصحاب کهف هم همین‌طور است. ممکن است یک نفر سؤال اصلی‌اش این باشد که چطور این‌ها سیصد و نه سال زنده ماندند. سؤال علمی داشته باشد یا تعدادشان چند تا بوده است که این سؤال هم بیشترین سؤالی است که تا به حال در تاریخ پرسیده شده است. ولی می‌خواهم بگویم حرفتان درست است، همه چیز روشن نمی‌شود ولی آن سؤالی که خود داستان انگار مطرح کرده جواب داده می‌شود. ولی خب حواشی‌ای دارد که همچنان مشخص نیستند. در واقع نکته‌ای که شما دارید می‌گویید این است که اول داستان یک شباهتی یک خرده به ذوالقرنین دارد. نه اینکه ما اصلاً نمی‌فهمیم چه اتفاقی افتاده است. اول داستان نمی‌فهمیم این‌ها اصلاً چه کسی هستند. مجمع البحرین چکار می‌خواهند بکنند. حالا اجازه بدهید من در مورد خود داستان که در جلسات آینده صحبت می‌کنیم از لحاظ همین فرم بیان و این‌ها نکات زیاد و جالبی دارد. به هر حال نکته‌ای که می‌گویید درست است. اتفاق‌هایی در آن داستان قبل از آشنایی موسی و خضر می‌افتد که ما می‌توانیم همچنان مثل داستان ذوالقرنین به عنوان مجهول به آن نگاه کنیم.

بگذارید من نه خیلی مفصل ولی یک توضیحی کلاً بدهم. الان این سورۀ کهف را هم همان‌طور که قبلاً گفتم با این فرض در موردش بحث می‌کنم که داریم در مورد داستان‌های واقعی صحبت می‌کنیم. این‌ها آدم‌های واقعی هستند، اتفاق‌هایی که برایشان شرح داده می‌شود، واقعاً افتاده است؛ حالا شاید هر چند جلو برویم کلمۀ واقعاً یک خرده معنی‌اش از حالت عادی یک ذرّه خارج شود ولی واقعاً معنی‌اش این است که تعدادی جوان وجود داشتند، غاری وجود داشته، این‌ها به آنجا رفتند و بعد بیرون آمدند. خوابیدند، سگی وجود داشته است. داستان، اصولاً یک داستان تمثیلی به معنای اینکه حکایتی برای ما گفته شود نیست. همین‌طور ذوالقرنینی وجود داشته است، عبد صالحی وجود داشته است. این‌ها داستان‌هایی هستند شبیه همین چیزهایی که می‌بینیم. حالا من یک مقدار فقط یک چیزی را باز می‌گذارم برای اینکه ممکن است مفهوم واقعی یک مقدار با آن چیزی که در حالت طبیعی هست، بتوانیم بگوییم که می‌تواند تفاوت داشته باشد. ولی نکته این است؛ این‌ها تمثیل نیستند که بحث کنیم که واقعیتشان چه نوع واقعیتی است فرق می‌کند. تمثیل نیستند. این‌ها یک اتفاق‌هایی افتاده است، دارند روایت می‌شوند. چرا باید یک چنین فرضی کنیم؟ چرا راحت‌تر نیستیم که در نظر بگیریم که مثلاً اصحاب کهف یک داستان است که به ما مثل هر داستان دیگری می‌تواند یک چیزهایی یاد بدهد به طور تمثیلی. همین حرف‌ها و نتایجی که من گرفتم. اگر این داستان تمثیلی باشد و اصحاب کهف یک داستانی باشد در مورد اینکه جوانانی به غار می‌روند و برمی‌گردند و این حرف‌ها، همین چیزهایی که من گفتم را می‌شود کم و بیش در موردشان گفت؛ بنابراین در عین حالی که دیگر لازم نیست که بحث علمی کنیم که این‌ها چطور سیصد و نه سال به خواب رفتند، چون تمثیل است، داستان است دیگر، مشکلی ندارد اگر اتفاق عجیبی افتاده باشد. من نکاتی که دارم که چرا اصرار دارم که این‌ها را به عنوان داستان واقعی در نظر بگیریم این است که شما وقتی یک متن را می‌خوانید – هر متنی می‌خواهد باشد – الان شما قرآن را که باز می‌کنید، داستان‌ها را کنار بگذارید، احکام قرآن را دارید می‌خوانید، حستان این نیست که این‌ها یک چیزی تمثیلی است. مثلاً فرض کنید احکام وضو را که دارید می‌خوانید مثلاً منظور از اینکه دستتان را بشویید این است که مثلاً دست از جهان بشویید؛ منظورش این نیست که بروید روی دستتان آب بزنید؛ یعنی احکام را شما تمثیلی نمی‌فهمید هر چند وضوگرفتن به معنای دست و صورت‌شستن از جهان هست، توجه خودمان را از جهان قطع کنیم هست ولی معنایش این نیست که آب به دستمان نزنیم؛ هیچ کس به طور عادی این‌طور نمی‌فهمد. شما وقتی که مثلاً فرض کنید غیر از احکام، دربارۀ حقایق، مثلاً توحید و قیامت و حشر و این‌ چیزها می‌خوانید، احساستان نیست که دارید دربارۀ… مثلاً فرض کنید منظور از قیامت این است که… می‌شود این‌طور خواند. کسانی که کارهای بد می‌کنند مجازات می‌شوند، در همین دنیا هم مثلاً حالت‌های بدی به آن‌ها دست می‌دهد که انگار آتش گرفته‌اند. واقعاً همۀ مؤمنین این‌گونه می‌فهمند که دارد دربارۀ جهان بعد از مرگ صحبت می‌کند. تصریحاتی هم در قرآن هست. شما متن را اصولاً این‌گونه می‌خوانید که دارید واقعیت می‌خوانید مگر اینکه خلافش ثابت شود. داستان‌ها هم همین حالت را دارند. داستان‌ها این‌گونه هستند که شما به وضوح می‌دانید که یعنی اعتقاد دارید، احتمالاً همۀ آدم‌هایی که قرآن می‌خوانند، ابراهیمی وجود داشته، موسایی وجود داشته، عیسایی وجود داشته، این‌ها واقعاً یکی در دربار فرعون بوده، یکی در زمان روم زندگی می‌کرده نزدیک اورشلیم، اتفاقاتی برای این‌ها افتاده است؛ این‌ها واقعیت‌های تاریخی است. وقتی داریم در مورد این داستان‌های پیامبران صحبت می‌کنیم اصولاً احساسمان این است که داریم حقایقی دربارۀ زندگی پیامبران می‌خوانیم و اتفاقاً تأثیرگذاری بیشترش وقتی است که این‌ها آدم‌های واقعی هستند؛ یعنی اگر ابراهیم یک شخصیت داستانی ساخته‌شده توسط ذهن یک آدم باشد من آن‌قدر تحت تأثیر قرار نمی‌گیرم که واقعاً این آدم یک انسانی است که دارد این کارها را می‌کند. معجزات پیامبران را وقتی که در قرآن می‌شنوم اگر حالت تمثیلی داشته باشد آن‌قدر تحت تأثیر قرار نمی‌گیرم اگر من واقعاً به عنوان یک آدم مؤمن دارم نگاه می‌کنم و انگار این معجزه‌ها را دارم می‌بینم.

یک نکتۀ خیلی مهم؛ وقتی در خود این کتاب، داستانی مثل همین داستان باغ هست که گفته می‌شود که مثل است، آن‌وقت این اصلاً نقض در واقع بلاغت است که اگر همه چیز مثل است، این یکی را پس بگویی مثل است، بقیه را نگویی مثل است و طوری رفتار کند که انگار واقعی است. حالا چطور ما می‌توانیم بفهمیم که کدام‌ها داستان واقعی هستند، کدام‌ها مثل هستند. خب اگر تصریحی وجود داشته باشد که مثل است، یعنی متن دارد به ما می‌گوید مثل است یا متن دارد به ما می‌گوید که چیزهایی که در مورد بهشت و جهنم در قرآن گفته می‌شود در مورد یک جهان دیگری است که با جهان ما فرق می‌کند بنابراین ما انتظارمان این است که به حالت تمثیل دارد صحبت می‌کند، کما اینکه در متن هم می‌بینیم که جاهایی به طور صریح اشاره می‌کند که این‌ها مثل هستند؛ بنابراین دربارۀ احوال بهشت و جهنم، دربارۀ مثلی که در این سوره است، جاهای دیگری که تمثیل‌هایی به کار برده شده و همین‌طور به نظر من در مورد داستان آدم و حوا که مربوط به پیش از این عالم است؛ باز چیزی که من قبل از اینکه به این دنیا بیایم بر من گذشته است حالا در عالم زر یا هر چیزی، قبل از هبوط به ارض، تصورم این است که، دیفالت من این است که باید به صورت تمثیلی بیان شود برای اینکه من آن عالم را نمی‌بینم و نمی‌فهمم و ارتباطی با آن ندارم. کما اینکه نشانه‌های متنی هم وجود دارد که این‌طور است که من قبلاً در موردش بحث کردم. اگر دلیل موجهی ندارم، نشانۀ متنی هم وجود ندارد؛ بنابراین هیچ دلیلی نیست که من یک چیزی را به عنوان داستان واقعی در نظر نگیرم. شما هزار فیلم ببینید، در آن قتل اتفاق می‌افتد، کوچکترین اثری روی شما نمی‌گذارد، چون می‌دانید دارید فیلم می‌بینید. یک قتل بسیار بسیار خفیف‌تر از آن قتل‌هایی که در فیلم‌های داستانی دیدید مستند می‌بینید و تا یک هفته ذهنتان مشغول است، برای اینکه واقعیت را دیدید. واقعیت است که تأثیرگذار است؛ یعنی فرض واقعی‌بودن باعث می‌شود که این داستان‌ها تأثیر عمیقی بگذارند. شواهد متنی وجود دارند که این‌ها داستان‌های واقعی هستند. فقط من نکته‌ای که قبلاً گفتم، الان هم تأکید می‌کنم؛ داستان‌های سورۀ کهف به دلیل اینکه حالت سورئال پیدا می‌کنند، مخصوصاً داستان ذوالقرنین، جا را برای فکرکردن باز می‌کند که آیا به اندازۀ کافی نشانۀ متنی و خارج متن داریم که این‌ها مثل هستند و واقعی نیستند؟ من جوابم این بود و هست که به اندازۀ کافی دلیل نداریم. من گفتم این در مورد داستان‌های سورۀ کهف جای بحث هست. در مورد داستان یوسف واقعاً جای بحث نیست؛ یعنی خیلی بسیار بسیار عجیب است یک نفر بیاید بگوید آن داستان‌ها، داستان‌های همین موسی و فرعون داستان تمثیلی است. حالا به هر حال فرض ما واقعی‌بودن است. واقعی‌بودن نشانه‌های متنی به له آن وجود دارد. اساساً اعتقاد به واقعی‌بودن در واقع دیفالت و پیش‌فرض ماست. خلاف این را باید یک نفر ثابت کند. من فقط می‌خواهم به این اشاره کنم که خود این نکته جالب است که یکی از دوستان که در این گروه این مسئله را مطرح کرده بود و من شاید به همین دلیلی که اینجا دارم در موردش صحبت می‌کنم… خود ایشان هم اگر دقت کنید دارد سعی می‌کند دلیل بیاورد که این‌ها تمثیل هستند. خب من هم حرفم همین است اگر دلیل قانع‌کننده بیاورید ما قانع می‌شویم. من نمی‌گویم که همه چیز الا و بلا واقعی است. هر داستانی را دلیل به اندازۀ کافی آوردید… مثلاً یک نفر می‌تواند بیاید بگوید من از لحاظ علمی مطمئنم که مرده زنده نمی‌شود؛ بنابراین اگر در یک داستانی بیاید که مرده زنده شد، پس این داستان تمثیلی است. خب این یک دلیلی است، دلیل خارج از متن است. یا مثلاً یک نفر بیاید بگوید: آقا من که می‌دانم خورشید در چشمه غروب نمی‌کند پس این داستان تمثیلی است، نمی‌تواند واقعی باشد؛ یک دلیل محتوایی است. من مطلقاً مشکلی ندارم با اینکه دلایلی کسی بیاورد و بخواهد بگوید که بعضی از داستان‌ها یا بعضی از قسمت‌های داستان‌ها تمثیلی هستند به معنای اینکه واقعی نیستند.

من حسم این است که همۀ کسانی که از جمله مثلاً آقای دکتر عبدالکریم سروش… همۀ کسانی که علاقه به این دارند که یک مقدار بار واقعی‌بودن داستان‌‌ها در قرآن کم کنند، اولاً مسئلۀ تعارض با علم و این‌ها کلاً پیش نمی‌آید که برای خیلی‌ها این مسئله ممکن است مهم باشد. یک نکتۀ مهم دیگر که بارها من گفتم، تصور یک عده انگار این است که اگر یک داستان واقعی باشد دیگر تأویل ندارد؛ خطای اصلی به نظر من اینجاست که اگر فرض کنیم که حضرت عیسی واقعاً معجزاتش واقعی بوده، دیگر معنای پنهانی و تأویل عرفانی برایش نمی‌توانیم بیاوریم در حالی که مطلقاً این‌گونه نیست؛ یعنی من صد بار تا حالا فکر کنم این نکته را گفته‌ام. در قرن بیستم این روانکاوی یونگ که به وجود آمده، آن‌طوری هم می‌شود که یک نگاه علمی به مسئله داشت که وقایعی که واقعاً اتفاق می‌افتند بار تمثیلی دارند. در واقع تمام علم همۀ احادیثی که تا حالا حادث شدند را خداوند دارد، بنابراین می‌تواند حدیثی را برای ما بیاورد که داستانی را روایت کند که بار تمثیلی مورد نظر را داشته باشد و واقعی هم باشد. ما برای اینکه یک مفهومی را به طور تمثیلی بیان کنیم باید داستان بسازیم. یک نکته‌ای را فقط فراموش نکنیم که داستان‌های واقعی را هم خداوند ساخته است؛ یعنی یک خداوند راوی یک چیزی نیست که خارج از انشائش باشد؛ یعنی خود این واقعیت‌هایی که در عالم می‌بینیم روایت‌های داستان‌هایی هستند که خداوند این‌ها را ساخته و برای ما روایت می‌کند. دو بار روایت می‌کند، یک بار به صورت واقعیت درمی‌آورد، یک بار هم واقعیت را در کتاب ذکر می‌کند.

۶- ارتباط بین متن ­های میانی

۱-۶ متن اول و دوم

برویم سراغ این متن‌ها، ببینیم می‌توانیم بین متن‌ها و این داستان‌ها یک ارتباطی برقرار کنیم. من خیلی مختصر، بدون اینکه باز وارد جزئیات شوم می‌خواهم این متن‌ها را مرور کنم. چهار متن است؛ یک متن در مقدمه است. یک متن مؤخره است. یک متن بین اصحاب کهف و تمثیل باغ وجود دارد و یکی هم بین تمثیل باغ و دو داستان موسی و خضر و ذوالقرنین. اگر بخواهیم محتوای مقدمۀ سوره را نگاه کنیم، می‌گوید: ستایش برای خدایی که کتابی را فرستاده «وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجًا؛ قَيِّمًا لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا»؛ کتابی است که برای انذار آمده که تبهکاران مجازات می‌شوند و مؤمنین بشارت داده می‌شوند که اجر خوبی به آن‌ها داده می‌شود. «مَّاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا»؛ تا ابد؛ و بعد همین‌جا مشخصاً انذار کسانی که مشرک هستند و از جمله اینکه اشارۀ مستقیم به اینکه فرزندی برای خداوند قائل شدند. پس یک اشاره به کتاب و وحی داریم و یک انذار به بهشت و جهنم برای نیکوکاران و تبهکاران.

بعد یک قطعه‌ای داریم که خطاب به پیامبر می‌گوید که: «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ عَلَىٰ آثَارِهِمْ إِن لَّمْ يُؤْمِنُوا بِهَٰذَا الْحَدِيثِ أَسَفًا». دوباره چیزی دربارۀ پیامبر و اینکه بسیار در اینکه کسانی که کافر هستند، همین‌هایی که به آن‌ها انذار داده می‌شود، این‌ها به مجازات نرسند، ایمان بیاورند و این حالتی که پیامبر نسبت به آن افراد دارد که این‌گونه اینجا از آن تأویل می‌شود که «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ»؛ انگار داری خودت را می‌کشی، از بین می‌بری برای اینکه این‌ها ایمان نمی‌آورند. دوباره یک اشاره‌ای به پیامبر و این حالتی که در پیامبر است.

نهایتاً این مسئلۀ تم زینت «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»؛ خداوند هر چه در زمین است را زینت قرار داده که انسان‌ها را آزمایش کند و «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا»؛ و اینکه این زینت از بین‌رفتی است. این گیاهان همه خشک می‌شوند، از بین می‌روند. این حیات، حیات موقتی است که نابود می‌شود. این تم‌هایی که هست:‌ وحی، پیامبر، کتاب یک تم. انذار به بهشت و جهنم. دوباره مسئلۀ زینت حیات. نکته‌ای که من می‌خواهم بگویم؛ الان می‌خواهم مرور کنم، سعی کنم که به شما این را نشان دهم که کلاً این چهار متن، همین تم‌ها را دارند؛ یعنی لااقل یک ارتباطی بین این متن‌ها وجود دارد که به انحاء مختلف این چند تم را کنار همدیگر می‌آورد؛ حالا گاهی جابجا می‌شوند. متن دوم را نگاه کنید که باز متن کوتاهی است. مثل همین مقدمه، در همین حد است که بعداً یک متن طولانی‌تر می‌آید تا اینکه متن پایانی هم باز خیلی طولانی نیست. متن دوم از آنجایی در واقع شروع می‌شود. می‌گوید: «وَاتْلُ مَا أُوحِيَ إِلَيْكَ مِن كِتَابِ رَبِّكَ لَا مُبَدِّلَ لِكَلِمَاتِهِ وَلَن تَجِدَ مِن دُونِهِ مُلْتَحَدًا»؛ خیلی شبیه همان آیۀ اول است. اشاره می‌کند به وحی و انزال کتاب که کلماتش هم تبدیل‌ناپذیر است. مثل همان «وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجًا». مثل اینکه با یک عبارات دیگر انگار آن آیه نوشته شده است. این آیه «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ» مثل ادامۀ «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ» است. یک لحظه دقت کنید که این آیۀ 28 که می‌گوید:‌ «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ» می‌تواند برود بعد از آیۀ 6 قرار بگیرد. خیلی معنی‌دار هم هست. می‌گوید:‌ تو می‌خواهی خودت را بکشی که این‌ها بعضی‌هایشان ایمان نمیآورند، این کفار مثلاً مشرکینی که در مکه هستند. این بارها در قرآن تکرار شده و پیامبر حتی گاهی مورد عتاب قرار گرفته که خیلی مشتاق این است که این رؤسای مکه ایمان بیاورند. بارها به پیامبر این اخطار می‌شود که دست از این‌ها بردار، به پیروان خودت مثلاً، به این آدم‌های ساده‌ای که اطرافت هستند، ایمان آوردند بیشتر توجه کن. اگر این‌گونه نگاه کنید اصلاً این آیه مثل ادامۀ آن آیه است. اینکه می‌گوید: «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ مَعَ الَّذِينَ يَدْعُونَ رَبَّهُم بِالْغَدَاةِ وَالْعَشِيِّ يُرِيدُونَ وَجْهَهُ وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ عَن ذِكْرِنَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ وَكَانَ أَمْرُهُ فُرُطًا». هم آن افرادی که «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ» اینجا به طور «وَلَا تُطِعْ مَنْ أَغْفَلْنَا قَلْبَهُ» معرفی می‌شوند. دستور صبر با کسانی که ایمان آورده‌اند داده می‌شود و یک ارتباطی که تا حالا نمی‌دیدیم بین این موضوع با زینت حیات دنیا برقرار می‌شود. آنجا خیلی در مقدمه معلوم نبود که چرا بعد از «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ» می‌گوید «إِنَّا جَعَلْنَا مَا عَلَى الْأَرْضِ زِينَةً لَّهَا لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا». اینجا یک ارتباط این‌گونه برقرار می‌شود که به خود پیامبر می‌گوید: «وَلَا تَعْدُ عَيْنَاكَ عَنْهُمْ تُرِيدُ زِينَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا». مثل یک عتابی به پیامبر است که اینکه این ثروتمندان و سران قریش که این‌قدر نگران ایمانشان هستی و دوست داری این‌ها ایمان بیاوری، مثل یک‌طور انگار گرایش به زینت حیات دنیاست. پس الان این قطعۀ دوم یک‌طوری تکمیل همان دو بخش از چهار بخش قطعۀ اول است. بعد می‌گوید: «وَقُلِ الْحَقُّ مِن رَّبِّكُمْ فَمَن شَاءَ فَلْيُؤْمِن وَمَن شَاءَ فَلْيَكْفُرْ». این هم که آنجا «أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلًا»؛ اینکه آزمایشی است که آدم‌ها در واقع مختارند. خداوند دنیا را طوری خلق کرده است که ببیند چه کسی بهتر عمل می‌کند، چه کسی بد عمل می‌کند. این هم مثل در واقع بازکردن آن مفهومی است که آنجا آمده است؛ و «إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلظَّالِمِينَ نَارًا أَحَاطَ…» دیگر تا پایانش همان موضوعی که دوباره در آن اول انذار به جهنم و بهشت بود تفصیل پیدا کرده، جهنم چیست، بهشت چیست؛ یک توصیفی از بهشت و جهنمی که آنجا به طور خلاصه گفته بود «لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا» و در مؤمنین گفته بود «أَجْرًا حَسَنًا»؛ آن «اجر حسن» و «بأس شدید» را شما در این آیات یک مقدار مفصل‌تر می‌بینید. به نوعی به نظر می‌رسد این متن تکمیل متن اول است. همان موضوعات در آن هست، همه‌اش هم هست؛ یعنی تقریباً بدون استثنا چهار محوری که آنجا وجود دارد، مسئلۀ نزول کتاب و وحی، مسئلۀ انذار بهشت و جهنم، مسئلۀ نگرانی پیامبر در وظایف پیامبری‌اش که نگران چه کسی باید باشد و این حرف‌ها هست، به اضافۀ مسئلۀ زینت حیات دنیا و یک ارتباط‌هایی هم بین آن‌ها برقرار می‌شود. حالا متن سوم…

باید ببینیم الان داستان‌ها به یک‌طوری بهم مربوط شدند. فرض کنید متن‌ها را بهم مربوط کردند. نهایتاً هم من باید بگویم حالا این متن‌ها چه ربطی به داستان‌ها دارند. مثلاً چطور قبل از داستان کهف آن آمده، بعد این‌ها رفتند درون غار و بیرون آمدند، این چه ربطی به این چهار موضوع قبل آن دارند. دوباره بعد آن هم این‌ها تکرار می‌شود؛ داستان کهف بین این دو متن مشابه قرار گرفته و قرار است ما از این چه بفهمیم. این متن‌ها چه چیزی به داستان‌ها اضافه می‌کنند یا برعکس. یک نفر هم می‌تواند بگوید: آقا این برای تنوع است.

۲-۶ شأن نزول سوره

بگذارید من یک ذکر شری بکنم از این ماجرای شأن نزول که معمولاً بالاخره ذکر شرشان را می‌کنند. شاید شنیده باشید که یک شأن نزولی درست کردند برای سورۀ کهف که مثلاً یهودی‌ها آمدند از پیامبر پرسیدند که تو دربارۀ داستان اصحاب کهف و موسی و خضر و ذوالقرنین چه می‌دانی؟ به ما بگو. بعد این سوره نازل شده و این سه ماجرایی که از ایشان سؤال شده بوده را خداوند به پیامبر گفته است. قرینه‌اش هم این است که یک جایی می‌گوید: «وَيَسْأَلُونَكَ عَن ذِي الْقَرْنَيْنِ»؛ سؤال می‌کنند… ما الان برای شما توضیح می‌دهیم که ذوالقرنین چه بوده است. از آنجا ایده گرفتند. می‌خواهم بگویم وقتی می‌گوید ذکر شر به جای ذکر خیر، کلاً وقتی یک چنین چیزی را یک نفر باور کند دیگر فکر نمی‌کند که این‌ها با همدیگر چه ارتباطی دارند. به راحتی شما می‌گویید این سه داستان است، این‌ها سؤال کردند. آن‌ها سؤال کردند اگر بی‌ارتباط هستند، مربوط به یهودی‌ها می‌شود. چکار کنیم دیگر، سؤال کردند، این جواب‌هایش هم این‌طور است. احتمالاً ترتیبش هم همان است که آن‌ها پرسیده بودند. مثلاً یک یادداشتی به پیامبر دادند، یک، دو، سه، پیامبر هم این یادداشت را به جبرئیل داد. جبرئیل هم رفت این داستان‌ها را آورد. بین آن هم یک چیزهایی در مورد توحید و معاد و این‌ها هم معمولاً باید گفته بشود دیگر. آن‌ها می‌بینید که بینشان یک چیزهایی گفته شده است؛ بنابراین در سوره به چیزی فکر نکنید. خیلی از شأن نزول‌ها در واقع این‌گونه است که راه فکر را می‌بندند. چیزهایی که باید دقیقاً به آن‌ها فکر شود را فرض می‌کنیم که دیگر حل کردیم و قرار نیست به آن‌ها فکر کنیم.

۳-۶ متن سوم

خب برویم به قسمت متن طولانی‌تر که از اینجا شروع می‌شود که بعد از تمثیل «وَاضْرِبْ لَهُم مَّثَلَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا»؛ که باز مسئلۀ یک بار دیگر با تفصیل و این دفعه با یک تمثیل بسیار جالب دربارۀ حیات دنیا. این آیۀ 44 و 46 به شما خیلی عمیق می‌گویند که حیات دنیا چیست. زینت‌بودن حیات دنیا چیست. وقتی داریم دربارۀ زینت صحبت می‌کنیم از چه صحبت می‌کنیم. «الْمَالُ وَالْبَنُونَ زِينَةُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَالْبَاقِيَاتُ الصَّالِحَاتُ خَيْرٌ عِندَ رَبِّكَ». این چیزی است که مجدد می‌بینید که یکی از چهار تم اصلی‌ای که در آن قسمت بود، اینجا عیناً به آن اشاره شده و تکرار شده است. باز دوباره تم حشر و قیامت. «وَيَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبَالَ وَتَرَى الْأَرْضَ بَارِزَةً». اینکه این‌ها می‌آیند، به اعمالشان عرضه می‌شود. کتاب اعمالشان می‌آید که «لَا يُغَادِرُ صَغِيرَةً وَلَا كَبِيرَةً». یک بخش میانی در واقع اینکه انذار انجام شده است. قبل از اینکه این‌ها به بهشت و جهنم برسند صحنه‌هایی اینجا می‌آید که تکمیل می‌کند آن چیزی را که در قبل گفته شده است. این تمی که از نظر حجم بیشترین حجم را دارد همین تم آخرت است. در هر چهار قطعه شما انذار می‌بینید، این مسئلۀ جزئیات بهشت و جهنم را می‌بینید. اینجا مثلاً دارد دربارۀ حشر صحبت می‌شود که چه اتفاق‌هایی می‌افتد و این‌ها قضاوت می‌شوند و این حرف‌ها. من قبلاً گفتم که بعضی‌ها ممکن است در تقسیم‌بندی این سوره یک اختلافی داشته باشند که آیا این تک آیه‌ای که به داستان آدم و سجدۀ ابلیس اشاره می‌کند را یک داستانکی بگیریم و این متن را دو قطعه کنیم یا نه. علی الظاهر خیلی پیشنهاد خوبی نیست. چون داستانی که نیست، یک اشاره‌ای می‌شود به مسئلۀ سجدۀ ابلیس بر آدم بلافاصله نکته‌ای که می‌آید «أَفَتَتَّخِذُونَهُ وَذُرِّيَّتَهُ أَوْلِيَاءَ مِن دُونِي» که مسئلۀ شرک است، مسئلۀ ولدگرفتن است، مسئلۀ ولایت است که در واقع یکی از همان تم‌هایی است که وجود داشته است. داستان را نمی‌خواهد تعریف کند به این معنا که حالا بخواهیم بگوییم که این را جدا کنیم. اصلاً این تعادل هم از بین می‌رود دیگر؛ یعنی متن قبل از این داستان دو تا از آن تم‌ها را دارد و متن بعد از آن هم برنمی‌گردد به همین چهار تم؛ بنابراین یک مقدار به نظرم پیشنهاد خوبی نیست. این در واقع مشخصاً در مورد مسئلۀ اتخاذ اولیاء، ولدگرفتن، شرک، آن چیزی که در واقع در موردش انذار دارد انجام می‌شود، صحبت می‌کند؛ یعنی می‌خواهم بگویم این قسمت میانی‌ای که نباید جدا بشود، برای اینکه از «وَيَوْمَ نُسَيِّرُ الْجِبَالَ» تا پایان آیۀ 53 مسئلۀ باز بهشت و جهنم و قیامت و آخرت است که تم اصلی این متن‌های چهارگانه‌ای است که داریم در موردش صحبت می‌کنیم. از نظر حجم حداقل، وزن بیشتر در مورد اینکه این انذار چیست. انذار به شرک دارد تعلق می‌گیرد و بشارت به مؤمنین داده می‌شود؛ این‌ها چطور قضاوت می‌شوند، چه احوالی دارند، بهشت چطور است و جهنم چطور است. اصل ماجرا این است. یک تم کتاب و وحی داریم و یک تم زینت و حیات دنیا داریم و یک چیز بینابین هم که آن حالتی که در مورد پیغمبر نقل می‌شود که در واقع مثل پیوند بین کتاب و زینت است برای اینکه الان دیدید که چطور این نگرانی پیامبر در مورد ایمان بعضی‌ها به زینت دنیا ارتباط پیدا کرد. خب دوباره بعد از آیۀ 53 «وَلَقَدْ صَرَّفْنَا فِي هَٰذَا الْقُرْآنِ لِلنَّاسِ مِن كُلِّ مَثَلٍ وَكَانَ الْإِنسَانُ أَكْثَرَ شَيْءٍ جَدَلًا» مجدداً برمی‌گردیم به مسئلۀ کتاب و توضیح اینکه چه می‌شود که انسان‌ها ایمان نمی‌آورند و در مقابل آیات خدا می‌ایستند و اینکه آن کفر و آن آدم‌هایی که مؤمن نمی‌شوند چرا مؤمن نمی‌شوند تا اینکه ممکن است دچار هلاکت دنیایی شوند؛ بنابراین باز برمی‌گردیم به مسئلۀ وحی و اینجا یک بخشی دربارۀ اینکه کسانی که مؤمن نیستند، آن‌هایی که مورد انذار هستند چرا این موضع را در مقابل وحی می‌گیرند که دچار این مشکلات می‌شوند.

نهایتاً قسمت پایانی مجداً آخرت است «وَتَرَكْنَا بَعْضَهُمْ يَوْمَئِذٍ يَمُوجُ فِي بَعْضٍ وَنُفِخَ فِي الصُّورِ فَجَمَعْنَاهُمْ جَمْعًا». یک تصویری از حشر است. آیۀ بعد از این که می‌گوید: «أَفَحَسِبَ الَّذِينَ كَفَرُوا أَن يَتَّخِذُوا عِبَادِي مِن دُونِي أَوْلِيَاءَ» مجدداً مسئلۀ شرک است. یک جا به صورت اتخاذ ولد بود. یک جاهایی به این صورت همین مستقیماً گفته می‌شود که گرفتن اولیاء است. آیات پایانی، آیه‌ای که «قُلْ هَلْ نُنَبِّئُكُم بِالْأَخْسَرِينَ أَعْمَالًا» که مثل همان آیۀ قسمت قبل در واقع حالت این افرادی که جهنم می‌روند را دارد توصیف می‌کند و کسانی که به بهشت می‌روند. مجدداً «أُولَٰئِكَ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآيَاتِ رَبِّهِمْ وَلِقَائِهِ فَحَبِطَتْ أَعْمَالُهُمْ فَلَا نُقِيمُ لَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ وَزْنًا»؛ «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ كَانَتْ لَهُمْ جَنَّاتُ الْفِرْدَوْسِ…» مجدداً مسئلۀ خیلی شبیه به همان چیزی که در قطعۀ اول بود، این تبشیر و انذار دارد انجام می‌شود. من ترجیح می‌دهم بگویم که این دو آیۀ آخر را کلاً از این ماجرا بیرون بگذاریم. اصولاً این آیۀ آخر مثل یک «الم»‌ای که اول است، آن پایان یک آیه‌ای است، لازم نیست که من به عنوان یکی از آیه‌های… یک وزنی دارد، آن‌قدر در واقع اهمیت پیدا می‌کند که جداگانه به آن می‌توانم نگاه کنم. یا حتی از جایی که قل شروع می‌شود می‌توانم این کار را بکنم. سه قل این آخر است؛ ولی این دو آیۀ آخر «قُل لَّوْ كَانَ الْبَحْرُ مِدَادًا» و این آیۀ معروف «قُلْ إِنَّمَا أَنَا بَشَرٌ مِّثْلُكُمْ يُوحَىٰ إِلَيَّ أَنَّمَا إِلَٰهُكُمْ إِلَٰهٌ وَاحِدٌ» که آیۀ بیان توحید است. می‌خواهم بگویم چهار تم است که کلاً این چهار متن را نگاه کنید، انگار هی یک واریاسیون‌هایی روی این تم‌ها دارند ایجاد می‌کنند. همان‌طوری که آن سه داستان یک وجه مشترک‌های خیلی واضحی دارند که به همدیگر مربوطشان می‌کند، این چهار قطعه هم هی انگار همدیگر را دارند توضیح می‌دهند. در واقع این‌گونه فکر کنید که می‌توانسته یک متن طولانی باشد و همه چیز یک دفعه توضیح داده شود؛ مثلاً آن آیه‌ای که مربوط به این است که «وَاصْبِرْ نَفْسَكَ…» با کسانی که ایمان آوردند صبر کن، می‌توانست همان‌طور که گفتم بعد از «فَلَعَلَّكَ بَاخِعٌ نَّفْسَكَ» بیاید و مثلاً چهار پنج آیه منسجم باشد، یک موضوع را تمام کند ولی این محتوا پخش شده یک‌طوری که همدیگر را تکمیل می‌کنند و یک‌طوری در واقع شاید بتوانیم بگوییم حالتی که موعظه‌اش بیشتر شده به علت اینکه بحث ایمان به آخرت و انذار است و هی این انذار دارد تکرار می‌شود.

۴-۶ تم مشترک بین متن ها

نکته‌ای که من می‌خواستم اشارۀ به محتوای این چهار متن بکنم این است که این را ببینید که این متن‌ها چقدر تم‌های مشترک دارند. تقریباً می‌شود گفت که چهار تم در هر چهارتایشان دارد تکرار می‌شود با یک چیزهایی. یک جا یکی خلاصه است. یک جا بعداً توضیح داده می‌شود. برعکس یک چیزی که یک جایی یک خرده مفصل بوده بعداً… مثلاً فرض کنید در قسمت اول، این اتخاذ ولی و… مثلاً به صورت اینکه برای خداوند ولد قائل شدند، یک شرک مشخص آنجا مفصل‌تر آمده است. در یکی از قطعه‌ها فقط یک اشاره‌ای شده که این‌ها اولیا از دون خدا می‌گیرند و به جهنم می‌روند. تم مشترک و تم غالب در هر چهار تا مسئلۀ انذار و بهشت و جهنم است؛ یعنی مسئلۀ آخرت است. اصلاً علت اینکه این را من می‌گویم این است که وقتی شما یک سوره را آیه اولش را شروع می‌کنید، می‌گوید: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي أَنزَلَ عَلَىٰ عَبْدِهِ الْكِتَابَ وَلَمْ يَجْعَل لَّهُ عِوَجًا؛ قَيِّمًا لِّيُنذِرَ بَأْسًا شَدِيدًا مِّن لَّدُنْهُ وَيُبَشِّرَ الْمُؤْمِنِينَ…»؛ از اول، آیه این است که این را فرستادیم که به شما انذار کنیم «بَأْسًا شَدِيدًا» و اینکه مؤمنین «…لَهُمْ أَجْرًا حَسَنًا؛ مَّاكِثِينَ فِيهِ أَبَدًا» این می‌شود یک تمی که در ذهنتان این سوره می‌ماند به صورت پررنگ حتی اگر حجمش این‌قدری که الان هست نبود هم این مسئله این کتاب اصلاً آمده، بنابراین این سوره هم همین کار را قرار است برای شما بکند که ایمان داشته باشید، کار خوب کنید، اگر کار بد کنید دچار مشکل می‌شوید؛ این چیزی است که در واقع دعوت به ایمان به آخرت و اینکه نتیجۀ اعمال را بعداً در یک جهان دیگری می‌بینیم، این چیزی است که در این سوره بسیار پررنگ است. می‌بینید در هر چهار متن مفصلاً در واقع اشاره به حشر، اشاره به اینکه چطوری اعمال را می‌سنجند، اشاره به اینکه در بهشت و جهنم چه خبر است. می‌بینید که هی بسط پیدا می‌کند این چیز مختصری که اینجا به صورت «بَأْسًا شَدِيدًا» و «أَجْرًا حَسَنًا» را در قطعۀ بعد می‌بینید. اینکه چطور قضاوت می‌شود. اینکه عمل صالح را در مقابل کسانی که عمل صالح ندارند، مشرک هستند چطور قضاوت می‌کنند؛ این‌ها را همه‌اش را به طور مبثوت در قسمت‌های بعد می‌بینیم.

۷- ارتباط تمثیل با سایر بخش­  ها

بگذارید آن تمثیل هم یک ارتباطی بدهم. برویم حالا سعی کنیم که یک دورنمای کلی از سوره بدست بیاوریم. این داستان‌ها را به غیر از اینکه من به طور کلی بگویم که داستان‌ها توحیدی هستند و اینجا هم طبق همه جای قرآن به توحید در این قطعه‌ها مشخصاً اشاره شده در این چهار متن، واقعاً نمی‌توانم بگویم آن محتوایی که در مورد داستان‌ها گفتم مستقیماً با این متن‌ها چه ارتباطی دارند ولی آن تمثیل به شدت مربوط است. آن تمثیل چیزی نیست به غیر از بیان داستانی مفصل اینکه زینت حیات دنیا چیست و چگونه آدم‌ها را به شرک می‌کشد و چه خطری در واقع وجود دارد وقتی شما حیات دنیا را ابدی فرض کنید. قبل از آن مسئلۀ زینت گفته شده بلافاصله بعد از آن، آن تمثیل آبی که از آسمان می‌آید و این زینت حیات دنیا را انگار به وجود می‌آورد و… در قسمت اول، شما اصلاً عین این «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا» آخرین آیۀ متن اول است و چیزی که در آن تمثیل هم می‌بینید همین است دیگر، یک باغ‌هایی به شدت زینت‌داده شده، مال؛ مالی که طرف دارد به آن این‌گونه نگاه می‌کند، احساس ابدی‌بودن به او دست داده و همین که «وَإِنَّا لَجَاعِلُونَ مَا عَلَيْهَا صَعِيدًا جُرُزًا». می‌گوید: من فکر نمی‌کنم این‌ها از بین بروند. این را شما می‌بینید که تمثیل با حس خیلی شدیدی این را بیان می­کند. در واقع تقابل بین این آدم‌هایی که دارند انذار می‌شوند و تبشیر می‌شوند در مورد زینت حیات دنیا آنجا دارید می‌بینید؛ بنابراین اگر آن سه داستان نبود، این چهار متن را بگذارید کنار آن تمثیل، خیلی به نظر روشن می‌رسد که آن تمثیل با این چهار متن خیلی ارتباط واضح و خوبی دارند. ولی چه ارتباطی بین تم‌های داخل متن است با همدیگر است؟ ولی کم و بیش می‌شود گفت این خیلی مبهم نیست ولی بین آن محتوایی که در داستان‌ها هست با این چیزی که اینجا می‌بینیم در واقع در آن متن‌ها وجود دارد.

– حضار: من یک موردی به ذهنم رسید در مورد تمثیلی بودن داستان­ها، آن آیه­ای که می­گوید تو فکر می­کنی آیا اینها آیات عجیب ما هستند، اگر اینها تمثیلی بود دیگر لازم نبود که اینها چیز عجیبی به نظر بیاید که خداوند بخواهد آن را انکار کند.

بله ولی طرف داستان عجیب هم بگوید. مثلاً من یک داستان بنویسم بگویم آقا شما فکر می‌کنید داستان عجیبی نوشتم. مثلاً شما بگویید. آخر یکی دو نشانه نیست. ببینید اصلاً من و شما نباید دلیل بیاوریم. من نکته‌ام این است. توپ در زمین کسی است که می‌خواهد بگوید یک چیزی واقعی نیست. اگر یک نفر می‌خواهد بگوید وضو واقعی نیست، غسل واقعی نیست، داستان‌ها واقعی نیستند، او باید توضیح دهد. من چرا توضیح بدهم که چرا این‌ها واقعی هستند. الان من دارم با شما صحبت می‌کنم، فرضمان این است که داریم دربارۀ واقعیت‌ها صحبت می‌کنیم مثل این دیفالت ارتباط کلامی بین آدم‌ها این است و اگر کسی دلیلی نداشته باشد نباید از این خارج بشود. من نکته‌ام این است که کسی که می‌خواهد بگوید تمثیلی است باید دلیل بیاورد. صد تا چیزهایی مثل همین که شما می‌گویید که نمی‌خورد به اینکه اینها تمثیلی باشند.

مثل این دعوی‌های عبدالعلی بازرگان در مقابل آقای دکتر عبدالکریم سروش و این نظریۀ رؤیاگونه‌بودن وحی و این حرف‌ها… یکی از چیزهایی که می‌گوید، می‌گوید: اینکه در سورۀ قیامت آمده که «لَا تُحَرِّكْ بِهِ لِسَانَكَ لِتَعْجَلَ بِهِ؛ إِنَّ عَلَيْنَا جَمْعَهُ وَقُرْآنَهُ»؛ اینکه پیامبر نگران این است که این چیزها را هی تکرار می‌کند که به او خطاب می‌شود که این کار را نکن؛ این نشان می‌دهد که کلماتی وجود داشته است. من فکر می‌کنم که کسانی که یک نظریه‌ای می‌دهند و دلیل مشخصی هم برایش ندارند به معنای واقعی کلمه، یعنی حتی یک دلیل موجه به نظر من برای این نظریات به این شکل ارائه نشده است؛ خب توپ باید در زمین این‌ها بماند؛ یعنی من بلافاصله احساس وظیفه نکنم که برای واقعی‌بودن داستان یا برای اینکه وحی کلام نازل می‌شود و این‌ها دلیل بیاورم. مثل اینکه این‌ها یک دیفالت‌های تثبیت‌شده‌ای هستند نه توسط آکادمیسین‌های مسلمان، به وسیلۀ بشر اینکه من یک چیزی دارم می‌گویم فرض بر این است که دارم در مورد واقعیت صحبت می‌کنم. نکته‌ای که می‌گویید کاملاً درست است. من یک نکته‌ای گفتم حالا به شما می‌گویم که دلیل نیاورید ولی سعی کردم انگار خودم هم یک دلایلی ناخودآگاه آوردم. آن‌وقت اثر این داستان‌ها از بین می‌رود. فیلم مستند ‌دیدن فرقش با فیلم داستانی چقدر است. یک واقعه را اگر واقعاً اتفاق افتاده، این‌ها واقعاً درون غار رفتند، سیصد و نه سال خوابیدند. برای همین به قول شما دارد می‌گوید آیا فکر می‌کنید این اتفاق عجیبی بوده است؟ «مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا» جزء آیات خداوند است. چطور داستان حکایت بسازیم، چطور جزئیات آیات الهی محسوب می‌شد؛ لابد واقعیت دارد که جزء آیات الهی است. به هر حال اصل ماجرا آن است. هیچ کس انکار نمی‌کند که ممکن است بعضی از داستان‌ها یا حتی احکام قرآن تمثیلی باشد. خیلی خب ممکن است باشد؛ دلیل بیاورید ما را قانع کنید که اینجا را باید تمثیلی در نظر بگیریم یا از داخل متن ترجیحاً یا خارج از متن. یک نفر بیاید این‌طور بحث کند که آقا ذوالقرنین تمثیلی است چون ما خارج از متن می‌دانیم که خورشید در گل فرو نمی­رود. اگر آنجا در داستان نوشته بود که ذوالقرنین به جایی رسید، نه اینکه مشاهده کرد «وَجَدَهَا». در داستان آمده بود که یعنی خداوند به ما می‌گفت: ذوالقرنین به جایی رسید، جایی که خورشید در چشمه‌ای غروب می‌کرد. خب می‌توانست این یک دلیل خارج از متن باشد که داستان تمثیلی است، چون ما می‌دانیم یک چنین واقعیتی وجود ندارد پس نمی‌توانیم داستان را به عنوان واقعیت بخوانیم. نکته‌ای که گفتید من شاید اول خیلی دقت نکردم. اینکه می‌گوید: «مِنْ آيَاتِنَا عَجَبًا» نه اینکه داستان عجیبی است. چطور یک حکایت می‌تواند آیت خداوند باشد؛ لابد یک واقعیتی است که جزء آیات الهی بوده است. مردم مثلاً دیدند اصحاب کهف رفتند و برگشتند این جزء آیات الهی است.

۸- ارتباط بین داستان ­ها و متن ­ها

برویم سراغ اینکه آیا ارتباطی بین داستان‌ها و این متن‌ها هست. بگذارید من این‌طور بگویم که به نظر من ارتباط اصلی این است؛ تم اصلی این متن را بگیرید آخرت که واقعاً هم همین‌طور است؛ یعنی اگر بخواهیم یک تم بین این سه چهار تم انتخاب کنیم، آخرت است. حالا مفصل‌تر وقتی وارد جزئیات سوره شویم من سعی می‌کنم این را توضیح دهم. تم اصلی را بگیرید آخرت و وقایعی که قرار است در جهان دیگری برای ما اتفاق بیفتد. حشر و قیامتی است و بهشت و جهنمی گذاشته می‌شود و ما اعمالمان نتیجه‌اش به ما برمی‌گردد. دقیقاً نکته این است که در فضای اعتقادی قرآنی، آخرت باطن همین جهان است. بهشت و جهنم در واقع باطن اعمال خودمان را مشاهده می‌کنیم. این‌طور نیست، این تصور، تصور قرآنی نیست که فرض کنید یک دادگاهی تشکیل می‌شود و بعداً آدم‌ها آنجا به یک مجازات‌های قراردادی‌ای محکوم می‌شوند. آن‌هایی که به بهشت می‌روند، اعمالشان به آن‌ها داده می‌شود. آن‌هایی که به جهنم می‌روند، اعمال خودشان را می‌بینند. اعمال زشتشان به این شکل در واقع به آن‌ها داده می‌شود؛ بنابراین آخرت غیب همین جهان است. ما در یک جهان شهادتی داریم زندگی می‌کنیم که بعد از یک مدتی اسرارش هویدا می‌شود؛ پشت پردۀ آن هویدا می‌شود. همین الان این مال یتیم را که یک نفر دارد می‌خورد، قرآن می‌گوید که: دارد آتش می‌خورد؛ یعنی اگر چشم بصیرت داشت می­دید. احتمالاً این را شنیدید که یکی از مراحل رشد عرفانی این است که آدم‌ها به جایی می‌رسند که حقیقت اعمال را می‌بینند. علت اینکه گناه نمی‌کنند این است که واقعاً می­بینند. واقعاً اگر یک آدمی ببیند که مال یتیم‌خوردن یعنی آتش‌خوردن، باطنش این است، خب نمی‌تواند بخورد. به همین دلیلی که آتش نمی‌تواند بخورد؛ بنابراین یک ارتباط نه چندان پیچیده‌ای اینجا وجود دارد بین نمایش غیب در داستان‌ها و نمایش غیب در متن­ها.

ما یک مقدار عادت کردیم به این آیاتی که در مورد آخرت صحبت می‌کند و این‌ها را به صورت پرده‌برداری از غیب انگار نمی‌بینیم در حالی که همین‌طور هستند. در واقع بخش بزرگی از قرآن پرده‌برداشتن از غیب عالم است. بگذارید من این‌گونه به شما بگویم برای اینکه این ارتباط را ببینید؛ به اصطلاحات عرفانی ما یک عالم کبیر داریم که کل جهان داریم و یک عالم صغیر داریم که انسان است. مثل اینکه داستان‌ها غیب آن عالم صغیر هستند. همین عالم انسانی که داریم در آن زندگی می‌کنیم، این جامعۀ ما حتی یک پرده‌ای است که یک آدم‌هایی پشتش دارند یک کارهایی می‌کنند. یک حقایقی در واقع بین خود این آدم‌ها اتفاق می‌افتد و یک عالم واقعی هم وجود دارد که این به یک سمتی باطنی دارد، یک ملکوتی دارد، باطنی دارد، غیب است و این‌ها یک روزی آشکار می‌شوند. حقایق اعمال به صورت بهشت و جهنم آشکار می‌شوند. کل این جهان در واقع اصلاً تبدیل به یک چیز دیگری می‌شود مثل اینکه اسرار هویدا می‌شود؛ بنابراین می‌شود یک نفر این‌گونه بگوید که ما با یک سوره‌ای مواجه هستیم که به طور معمول آن‌طوری که در قرآن بارها و بارها از این صحبت‌ها شده از یک غیبی در واقع پرده‌برداری می‌کند که همان غیب جهان آخرت است. سعی می‌کند این را بر ما ظاهر کند و در داستان‌ها یک غیب دیگری هم وجود دارد که آن هم همان آدم‌های اولیاء و کارهای پنهانی‌ای هستند که انجام می‌دهند که از چشم ما پنهان هستند. در واقع درون آن غار دارد انجام می‌شود. آن را هم در واقع در داستان‌ها دارد به ما نشان می‌دهد. ارتباط بین این متن‌ها و داستان­ها این است که هر دو پرده‌برداری از غیب هستند، منتها از دو وجه مختلف چیزهایی که در مقابل یک آدمی که وارد آن غار نشده و هنوز به جایی هم نرسیده که غیب این عالم و آخرت را همین الان ببیند، این را در واقع دارد به ما نشان می‌دهد. نمایش آخرت بی‌نهایت چیز مهمی است. در تمام سوره‌های قرآن به نوعی هست در حالی که نمایش آن غیب فقط در این سوره هست برای اینکه آن‌قدری که نمایش آخرت عمومی است و همه باید از آن اطلاع داشته باشند. مهم نیست کسی نداند، باور هم نداشته باشد اینکه اولیاء در آن غار یا در پس پرده کارهایی می‌کنند و حقایق عجیب و غریبی هست، ایمان خودش را به خدا و آخرت که چیزهای اصلی هستند را از دست نداده و نمی‌دهد؛ بنابراین یک ارتباط حداقلی بین داستان‌های سوره و متن‌ها وجود دارد؛ آن تمثیل هم با آن متن‌ها به وضوح یک ارتباط روشنی دارد. همان‌طوری که مثلاً فرض کنید سه داستان یک چیزی را دارند می‌گویند به یک معنایی، یعنی می‌خواهند وجود آن غار پشت آن پرده را برای ما روشن کنند و یک مراتبی در واقع دارد. سه داستان گفته شده که هم جلوه‌های بیشتری ببینیم، هم اینکه انگار لول‌های مختلفش را تجربه کنیم. در اینجا هم شما می‌توانید بگویید که چهار متن وجود دارد که آن حقایقی که قرار است به آن ایمان پیدا کنید دربارۀ غیب این عالم را با مراتب و با یک زیاد و کم‌کردن و حالت هنری این را بیان می‌کند؛ بنابراین می‌توانیم بگوییم که با یک سورۀ منسجمی که کارش پرده‌برداری از دو نوع چیز پنهان در دنیا، یکی از آن‌ها در این زمان اتفاق می‌افتد، یکی در زمان آینده اتفاق می‌افتد. این دو غیب، غیب موجود که همین الان آدم‌هایی هستند که با آن‌ها آشنا نیستیم و غیب ناموجودی که موجود دارد و به یک معنایی موجود که بعداً قرار است در یک زمانی آشکار بشود، به ما دارد نمایش می‌دهد.

این کلاً فکر می‌کنم مقدمۀ من بود در این جلسه که یک فضای کلی از سوره را سعی کنم به شما انتقال بدهم. فکر می‌کنم دیگر از جلسۀ آینده احتمالاً کاری که باید انجام بدهیم این است که برویم و شروع کنیم به ترتیب. من الان ایده‌ای ندارم که جلسۀ بعد به ترتیب از آیات اول شروع کنم. ممکن است یکی از داستان‌ها را بگویم. هر طوری که حس کنم چیزی که می‌خواهم بگویم بیانش راحت‌تر باشد.

جلسه ۱ – سوره کهف
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو