بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره یوسف، جلسه‌ی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، دانشگاه شریف، سال ۱۳۸۵

در این جلسه در ادامه مباحث قبل در مورد تکنیک‌های ادبی در قرآن صحبت می‌شود و مثال‌های از سینما و داستان کوتاه مدرن و معاصر آورده می‌شود و به داستان یوسف در قرآن پرداخته می‌شود.

۱- مقدمه

کتابی به اسم «لاتاری، چخوف و داستان‌های دیگر» از هفت نویسنده که شش‌تای آنها، آدم‌های خیلی جدیدی‌اند و ترجمه‌اش هم از جعفر مدرس صادقی است که واقعاً به عنوان مترجم و نویسنده یکی از آدم‌های معتبر ادبیات ایران است. 7 تا داستان است که در آن یک داستانی هست به اسم «آن طرف خیابان» مربوط به جان آپدایک که ممکن است به آنجایی ارجاع بدهم. خوب است که بخوانید و ببینید که در داستان‌های جدید چه کار می‌کنند. کتاب مقدس را هم آوردم که معرفی کنم. بخوانید، دست‌کم انجیل را بخوانید. عده‌ای تا حرف کتاب مقدس می‌شود می‌گویند این‌ها تحریف شده‌اند، مثلاً فرض کنید درصد بالایی هم از آن تحریف شده باشد، هر کس قرآن را خوانده باشد، بعد تورات را بخواند نشانه‌هایی از الهی بودن در آن می‌بیند. داستان‌هایش و حرف‌های پیامبران، معلوم است که حرف پیامبران بوده، مثلاً یک داستان‌هایی هست که خیلی جالب‌اند و در قرآن هم نیامدند. خیلی‌های آن هم ممکن است – نمی‌خواهم توهین کنم – چرند و پرند باشد. مثلاً داستان یوسف خیلی متفاوت با آن چیزی هست که در قرآن است ولی این‌جور نیست که چون تحریف شده بیندازیمش دور. یک چیز مقدسی در آن وجود داشته باشد. مخصوصاً چهار تا انجیل متن‌های خیلی خوبی هستند. مثلاً اگر کسی شخصیت حضرت مسیح را در قرآن تا حدی درک کرده باشد و انجیل را بخواند درک می‌کند که جمله از حضرت مسیح است، می‌خورد به شخصیت حضرت مسیح. ممکن است که کاملاً منتقل نشده باشد، ولی رفتارها رفتار حضرت مسیح است و حرف‌ها، حرف‌های اوست. با نوع حرف زدن در قرآن ارتباط دارد. مخصوصاً که چون این داستان در اینجا هم هست و در واقع شروع داستان بنی اسراییل است، فکر می‌کنم که جالب باشد که داستان رو از روی این کتاب بخوانید. فاجعه است خیلی فضای غیرمذهبی دارد. یعقوب یک کارهایی می‌کند از تصور خارج است. مثلاً سر برادرش کلاه می‌گذارد. تجربه‌ی جالبی است و مقایسه جالبی است که این دو را از تورات و قرآن بخوانید. اختلاف سطح خیلی زیاد است. روایت‌های تورات خیلی به سبک قدیم و پر از جزییات بی‌خود، همه آدم‌ها اسم دارند، پدرشان کی بوده، کجا زندگی می‌کردند، یک عالم اطلاعات معمولی داده می‌شود که در قرآن اصلاً این‌جور نیست. مثلاً این برادر کوچک یوسف خیلی شخصیت خاصی است ولی اسم ندارد مثلاً جایی هست که «آن برادری که از پدر با شما یکی است را بیاورید». برای صرفه‌جویی بهتر بود که جایی اسمش را بگویید و بعد به آن ارجاع دهد.

قبل از این که شروع کنم بنا بر قرار فرض می‌کنم که همه داستان را در قرآن به عربی خوانده‌اید. اولین جلسه‌ای است که می‌خواهم به طور خاص در مورد یک بخش از قرآن صحبت کنم. می‌خواهم این قرار رو تکرار کنم، نمی‌خواهم در مورد تعابیر عرفانی داستان یوسف صحبت کنم که خیلی هم جالب است. هدف این است که این روایت را در قرآن بررسی کنیم. بفهمیم این داستان چیست؟ آدم‌ها چرا این کارها را می‌کنند؟ و چه اتفاقاتی می‌افتد؟ یعنی می‌خواهیم در سطح پایین‌تری درباره‌ی این داستان صحبت کنیم. شاید بعدها به آن‌ها اشاره کنم. در مورد داستان یوسف خیلی زیاد بحث شده است. طولانی‌ترین داستان قرآن است و هیچ داستانی نیست که این قدر طولانی باشد. یک سوره به آن اختصاص داده شده است و فقط همین جا آمده است و بعد هم به آن هیچ ارجاعی داده نمی‌شود. مثلاً داستان موسی در سوره قصص طولانی است ولی داستان موسی در خیلی از جاها تکرار می‌شود و به آن ارجاع داده می‌شود.

آخر سوره یک فلاش‌بک هست که در خیلی از جاهای قرآن پس از پایان داستان یک فلاش‌بک هست. این تکنیکی است که در ادبیات امروز خیلی از آن استفاده می‌شود و خیلی هم جالب است. نویسنده ترجیح می‌دهد که اول پایان داستان را بگوید. من می‌خواهم به «ماهی‌ها؟» ارجاع بدم که جز اولین فیلم‌های خوب بعد از انقلاب است ماجرا قصه یک دختر بچه‌سال است که قرار با یک مرد مسن ازدواج کند و دلش نمی‌خواهد این کار را بکند و به‌زور این کار انجام می‌شود. شروع فیلم به این صورت است که مادرش به دیدنش می‌رود و این اولین بچه‌اش را به دنیا آورده است؛ و شما می‌دانید که این اتفاق می‌افتد و شما نگاه می‌کنید که چگونه این اتفاق افتاد. این یک حس جالبی به آدم می‌دهد. اگر شما ندانید که آخرش چه می‌شود تمام مدت یک جوری از نظر احساسی می‌ترسید که این چرا این‌جوری می‌شود و امید دارید که شاید این اتفاق نیفتد. این کار بار تراژیک داستان را زیاد می‌کند. انگار شما دارید نگاه می‌کنید که چه جوری این اتفاق افتاد و فکرتان از این که چه می‌شود فاصله می‌گیرد. خیلی فرق دارد این حس. حس توجه به جبر در داستان به وجود می‌آورد. بعضی فیلم‌ها هستند که اگر آخرش را ببینید دیگر داستان کشش ندارد. ولی اکنون این تکنیک خیلی در ادبیات و سینما استفاده می‌شود. تماشاگر پایان داستان را می‌داند و توجه به چیزهای دیگر بیشتر می‌شود. مثلاً در این فیلم به شرایط اقتصادی می‌پردازد که این‌ها را مجبور می‌کند و نمی‌توانند از این جبر فرار کنند.

یک نمونه خوب دیگر داستان از تولستوی است به اسم «مرگ ایوان ایلیچ» ممکن است فیلم آن به این خوبی نباشد ولی داستان واقعاً داستان خوبی است. از رمان‌های تولستوی این داستان از نظر فنی بهتر است. شما از اسم داستان می‌دانید که ایوان ایلیچ مرده و شما فقط می‌بینید که چه جوری مرد. تمام حس داستان به خاطر این است که شما می‌دانید که او می‌میرد. بیان به این صورت خیلی تأثیرش فرق می‌کند. قدم‌به‌قدم می‌دانید که او می‌میرد و نمی‌تواند جلوی آن را بگیرد.

در سوره‌ی یوسف دقیقاً این طور است اولین جمله این داستان به شما می‌گوید که آخرش چگونه تمام می‌شود. با یک رؤیا شروع می‌شود. یعقوب رؤیا را تعبیر می‌کند و به او می‌گوید که تو تأویل احادیث یاد می‌گیری و به مقام بزرگی می‌رسی و آخر داستان هم همان می‌شود و پدرش و برادرانش به او سجده می‌کنند. این داستان که کاملاً خطی است با یک تکنیک خاص این حس ایجاد می‌شود و می‌بینید که خدا چه جوری آن کاری را که می‌خواهد انجام می‌دهد و کسی نمی‌تواند جلوی آن بایستد. مرتب در این داستان تأکید می‌شود روی این نکته که انداختنش در چاه از چاه درمی‌آید، عزیز مصر از او خوشش می‌آید. برادران فکر کردند که اگر او را در چاه بیندازند، در این روند خللی ایجاد می‌شود.

۱-۱ نکات کلی برای فهم داستان

من قبل از اینکه بروم سراغ داستان یک سری راهنمایی‌های کلی بکنم. هر داستانی که می‌خوانید و می‌خواهید خوب بفهمیم، هر چه قدر داستان بهتر باشد روش‌های نقد هم بهتر کار می‌کند. یک داستان بد را شما هرچقدر هم روی آن کار بکنید به هیچ نتیجه نمی‌رسید. مثلاً طرف از روی ندانستن یک تکنیک را اشتباه به کار برده. مثلاً یک بار می‌گویند در یکی از جشنواره‌ها فیلمی به اسم ضمیر اسمانی نمایش دادند که به اکران عمومی نرسید، این فیلم این قدر روشن‌فکرانه بود که هیچ‌کس هیچ‌چیز نمی‌فهمید. می‌گویند یک جایی آپاراتچی یکی از پرده‌ها را وارو گذاشت آدم‌ها سروته شدند، چند دقیقه طول کشید، کسی متوجه نشد و گفته‌اند خوب اینجایش هم این‌گونه است! همه‌ی چیزها پشتش دلیل نیست، می‌تواند به خاطر اشتباه باشد! چند نکته است که مهم است به آن دقت کنید:

یکی این است که داستان که تمام شد طرح کلی داستان و بخش‌بندی‌های آن را برای خودتان مشخص کنید. اگر عمیق‌تر می‌خواهید داستان را بفهمید. مثلاً هر داستان به طور طبیعی یک سری فصل جدا از هم دارد. این خیلی نکته‌ی مهمی است که آدم سعی کند یک داستان و یا فیلم را در یکی دو جمله خلاصه کند. درک کنید که این داستان در مورد چیست. علت این که می‌گویم این کار را باید کرد این است که جزییات خیلی زیادند و ممکن است حواس آدم را پرت کنند و به مفهوم عمیق و کلی اصلی داستان توجه نشود. از این بحث‌های مربوط به پست‌مدرنیسم که بگذریم سعی می‌کنند در اثر هنری یک نقطه‌ی تمرکز معنایی وجود داشته باشد. یک مفهوم اصلی دارد که به تمام اجزای داستان به نحوی ربط دارد. این مهم است که برای این که از جزییات فاصله بگیرید فصل‌بندی و جزییات داستان را مشخص کنید. مثلاً داستان یوسف را خیلی کلی بخواهید بگویید «یک پسری هست که آدم خوبی است برادرانش از روی حسادت او را از خانواده جدا می‌کنند ولی طبق یک چیزی که مقدر است می‌رسد به جایی و یک جوری هم در پایان برادرانش را می‌بخشد». این یک طرح کلی است که بیشتر داستان – به جز چند فصل میانی- متمرکز است بر رابطه بین یوسف و برادرانش. بگذارید فصل‌بندی را بگویم 1. فصل کودکی است که از اول داستان شروع می‌شود و سپس او را در چاه می‌اندازند. در واقع آن قسمت است که هنوز بلایی سرش نیامده است. خیلی خوب پیش خانواده‌اش زندگی می‌کند. 2. بخش بردگی که در خانه‌ی عزیز زندگی می‌کند تا به بخش بعدی 3؛ که زندان است می‌رسیم و بالاخره در فصل 4. به فرمانروایی می‌رسد و برادرانش بازمی‌گردند. در دو فصل میانی فقط یوسف است و آن دو فصل میانی توصیف آن است که یوسف چگونه رشد می‌کند و یوسف می‌شود. تأویل احادیث یاد می‌گیرد. اتفاقاتی که می‌افتد که نشان می‌دهد یوسف به کجا می‌رسد و به خاطر علمش به فرمان روایی می‌رسد و در قسمت چهارم هم معلوم می‌شود که کلاً دارد جه کار می‌کند. آخر فصل اول می‌رود در چاه در آخر فصل دوم می‌افتد در سیاه‌چال و در پایان فصل سوم از چاه درمی‌آید که این‌ها یک سری معانی نمادین هم دارد. آخر فصل اول به یوسف وحی می‌شود و یک نقطه‌ی عطف است. آخر فصل سوم هم شما آن اوج تأویل احادیث را می‌بینید. لحن صحبتش با پادشاه را می‌بینید. آن قاطعیتش که خیلی هم جالب است. انگار که همه‌چیز را به وضوح می‌بیند. به هر حال این 4 تا فصل داستان است.

فکر می‌کنم دو فصل میانی خیلی احتیاج به بحث ندارد و شما او را می‌بینید که دارد رشد می‌کند که به اوج آن قدرت خودش برسد. شما آن خطبه او را در زندان می‌بینید که فوق‌العاده است. ظاهراً در ابتدای زندانش هم هست، می‌بینید که در همان موقع به چه جاهایی رسیده است و این که تأویل احادیث که در انتهای زندان است. خلاصه داستان نسبتاً مشخص است برای این که فصل‌بندی‌ها معلوم است. من بیشتر می‌خواهم از فصل آخر صحبت کنم. این که یوسف دارد چه کار می‌کند.

این یک نکته، این که داستان که می‌خوانید، فصل‌بندی‌ها و طرح کلی داستان را خوب بفهمید. مثلاً در ادبیات عامیانه، داستان یوسف انعکاسش بیشتر در مورد گم‌شدن یوسف است ولی در قرآن خیلی در حاشیه است، به یک معنی یوسف اصلاً گم نمی‌شود. در ادبیات عامیانه یوسف را بیشتر از نقطه نظر یعقوب می‌بینیم نه از نقطه نظر قرآن. بیشتر شعرا که انگار در کنعان پیش یعقوب مانده‌اند و یک خورده به یوسف هم تهمت می‌زنند که به پدرش بی‌اعتنایی کرده و از دید یعقوب به ماجرا نگاه می‌کنند. در طرح کلی داستان، داستان زندگی یوسف از اول تا آخر روایت می‌شود و نکته‌ی اصلی رابطه‌اش با برادرانش است و یعقوب در حاشیه است و فقط روی محزون بودن آن تأکید می‌شود که برای این تأکید هم دلیل روایی خیلی خوبی وجود دارد. اول سوره که داستان شروع می‌شود. آیه‌ای می‌آید که داستان، داستان یوسف و برادرانش است نه پدرش.

یک نکته‌ی دیگر، هرچقدر داستان بهتر و حساب‌شده‌تر باشد، کنش شخصیت‌ها در داستان بهتر پرداخته شده است. شخصیت‌ها را یک خورده متمایز در نظر بگیرید. ببیند این‌ها چه کار می‌کنند و چه می‌گویند. معمولاً منجر به درک بیشتری می‌شود تا صرف گفتار؛ یعنی کار بهتری است که شخصیت را با رفتار نشان بدهید. تأثیر ناخودآگاه عمیق‌تری روی خواننده می‌گذارید. چیزی که می‌خواهم روی آن تأکید کنم این است که به نحوه‌ی ظاهر شدن شخصیت‌ها در داستان دقت کنید. مثلاً فیلمی هست به اسم؟ مثلاً در اپیزود اول این فیلم هر موقع زن سامورایی می‌بینید همیشه دارد کار می‌کند مثلاً تختش را مرتب می‌کند به دیگران کمک می‌کند، دیالوگ خاصی ندارد، ولی شما ناخودآگاه شخصیت او را در ذهن خود به عنوان آدم مطیع شکل می‌دهید. شخصیت فرد در داستان منطبق باشد با روایت داستان. خیلی وقت‌ها شخصیت‌ها خیلی خوب پرداخته نمی‌شوند.

در فیلم پالپ فیکشن یک چیز خیلی جالبی دارد اواخر آن یک شخصیت هست به اسم «مستر ولف». یکی از مشخصات تارانتینو این هست که بی‌نهایت شخصیت‌پردازی‌اش خوب هست، اگر آدمی یک ثانیه در فیلمش بیاید کاملاً کاراکتر دارد. مستر ولف که دارد خداحافظی می‌کند، یک نامزدی دارد و چون وقت کم است یا ایده‌ی خوبی ندارد، به هر حال به نظر می‌رسد که یک جوری از این قضیه ناراحت است، ویژگی‌هایش خوب درنیامده است یک جمله دارد که می‌گوید: من کاراکترم. در جوابش می‌گویند تو که اصلاً کاراکتر نداری. این‌گونه نارضایتی خودش را در این دیالوگ نشان می‌دهد. شخصیت‌پردازی ضعیف مثلاً این است که بخشی از فیلم اختصاص داده شود به این که با شخصیت آشنا شویم، یا این که یکی جمله‌ای بگوید و توصیفی از شخصیت برایمان بکند. اگر این شخصیت‌پردازی در روایت حل شود کار درست انجام می‌شود.

قدرت نویسنده به این است که روایت به‌گونه‌ای انجام شود که شخصیت‌ها را در لحظه‌های خاص ببینید، مثلاً ممکن است که یعقوب همیشه محزون نباشد ولی ما در داستان هرگاه او را می‌بینیم او در حال ابراز حزن است. آن یکی پسرش را هم بردند و آن هم گم شد. می‌خواهند یوسف را ببرند، می‌گویند چرا نمی‌دهی؟ می‌گوید چون دل‌تنگش می‌شوم. به دلایل خیلی روشن که در روایت توجیه دارد، شما یوسف و برادران را هر یک به‌گونه‌ای می‌بینید. برادران را در قسمت اول در لحظه‌هایی می‌بینید که دارند حرف از این می‌زنند که جنگ‌آور هستند و اسوه هستند، می‌خواهند بروند صحرا بازی کنند، در قسمت پایانی هم هرگاه آن‌ها را می‌بینید نگران آذوقه هستند، اهل‌وعیالشان چه می‌شود. کاراکتر این آدم‌ها تغییر کرده و آن آدم‌های سابق نیستند. این حس در صحنه‌هایی به شما منتقل می‌شود که صحنه‌هایی از خود داستان‌اند. نمی‌توانید بگویید که این صحنه‌ها خارج از متن داستان‌اند. اثر هنر قوی آن است که هر عنصرش چند کارکرد داشته باشد. مثلاً اول فکر می‌کنید که جنبه‌ی شخصیت‌پردازی دارد، بعد می‌بینید که نه نکته‌ی مهمی در روایت داستان هم هست، بعد می‌بینید که نه یک معنی نمادین هم دارد. چیزی که فقط یک کارکرد داشته باشد معمولاً ضعیف است. این مهم است که شما برای فهم شخصیت‌ها به نحوه‌ی ظاهر شدنشان در داستان دقت کنید. در داستان‌های متوسط به بالا هم دیگر این نحوه‌ی ظهور اتفاقی نیست. ۹۰٪ صحنه‌هایی که شخصیت ظاهر می‌شود تمی وجود دارد که شخصیت را بروز می‌دهد.

مثلاً چیزی که در شخصیت مهم است، اولین باری است که یک شخصیت ظاهر می‌شود. در زندگی معمولی نیز همین‌طور است با اولین برخورد اثر مهمی در ذهن شما می‌گذارد. مهم است که در اولین صحنه آدم را چگونه می‌بیند. در سینما چون وقت خیلی کمتر است این کار متداول است که قبل از اینکه شخصیت ظاهر شود مقدمه‌چینی می‌شود. کسی در مورد شخصیت حرفی می‌زند که دید شما را نسبت به او جهت‌دار می‌کند. مثلاً در همین داستان یوسف، شما قبل از این که برادران را ببینید اولین جمله‌ای که یعقوب به یوسف در تعبیر خوابش می‌گوید این است که این را به برادرانت نگو. کلمه‌ی شیطان هم در این جمله می‌آید. اولین جایی که برادران را می‌بینید دارند نقشه می‌کشند که یوسف را بکشند. در واقع با این شخصیت‌پردازی برادران به بدترین شکل ممکن در این داستان ظاهر می‌شوند.

من تا حال تجربه‌ام این بوده که مهم‌ترین ضعفی که آدم‌ها در فهمیدن یک اثر هنری دارند این است که جزییات خیلی توجهشان را به خود جلب می‌کند. همیشه اثر هنری این‌گونه است که از دور بایستید و به کل داستان نگاه کنید. ممکن است به دلیل علایق شخصی یک چیزی که در داستان خیلی هم کم‌اهمیت است، برای من بسیار مهم شود. مثلاً حزن یعقوب در چند تا آیه از این داستان آمده است در حالی که داستان درباره‌ی یوسف و برادرانشان است.

۲-۱ نحوه روایت قرآن

این دو نکته‌ی کلی بود حال می‌خواهم یک نکته‌ی خاص که مربوط به نحوه‌ی روایت در قرآن می‌شود بگویم.

 حضار:؟

مثلاً می‌توانیم آمار بگیریم که یعقوب چند بار در داستان آمده است. من نمی‌خواهم بگویم آمار همیشه درست است. مثلاً شما گاهی به نکته اصلی داستان خیلی گذرا اشاره می‌کنید. مثلاً همان داستانی که گفتم از جان اپدایک. اگر شما داستان را خوب بفهمید و بخواهید خلاصه کنید اولین چیزی که به آن اشاره می‌کنید همین نکته است. علت در حاشیه بودن یعقوب این نیست که تعداد آیات مربوط به او کم است، موضوع این است که تأثیر او در کل روایت کم است. باید دید که اگر سعی کنید خلاصه بگویید چه می‌گویید.

یک تکنیکی هست که در قرآن زیاد استفاده می‌شود، در ادبیات هم هست در سینما هم زیاد دیده می‌شود. مثلاً می‌توان با استفاده از الفاظ و اصطلاحات مشابه یک ارجاع به حالت قبلی داد. مثلاً یک صحنه‌ی خیلی اثرگذار در فیلم است، آدم‌ها بعد از نیم ساعت، یک ساعت همه دوباره آنجا جمع می‌شوند. این تداعی دفعه قبل می‌کند. عناصر مشترک در صحنه‌های مختلف تداعی معانی ایجاد می‌کنند. الفاظ مشترک تداعی معانی ایجاد می‌کنند. بگذارید از زنده باد زاپاتا یک مثال بزنم. هر کی این فیلم را دیده باشد این صحنه را به یاد می‌آورد که اول فیلم زاپاتا کشاورزی است می‌آید به فرماندار اعتراض می‌کند، وقتی فرماندار می‌گوید بروید کارتان را درست می‌کنم، زاپاتا می‌ایستد و باز هم حرف می‌زند، فرماندار اسم او را می‌پرسد احساس می‌کند که این آدم ناآرامی است. اسم او را می‌پرسد و دور اسمش خط می‌کشد. وقتی زاپاتا خودش فرماندار شد، در همان جریانی می‌افتد که آدم‌هایی که به حکومت می‌رسند گرفتارش می‌شوند. دوباره همان صحنه تکرار می‌شود. چند تا کشاورز می‌آیند و اعتراض می‌کنند. یکی‌شان پررویی می‌کند و حاضر نمی‌شود که برود. زاپاتا اسمش را می‌پرسد و می‌خواهد دور اسمش خط بکشد که یک دفعه با خودش می‌گوید من برای چه این کارها را کردم؟ انقلاب کردم؟ هر کس این فیلم را نگاه می‌کند تحت تأثیر قرار می‌گیرید و می‌بینیم زاپاتا به همان دامی افتاد که حاکمان می‌افتند، از اینجا روند فیلم عوض می‌شود و زاپاتا همان آدم قبلی می‌شود.

در ادبیات با دیالوگ مشترک و توصیفات مشترک می‌توان تداعی معانی ایجاد کرد، مثلاً با استفاده از نکته‌های مشابه می‌توان ارتباط ایجاد کرد. بگذارید من مثالی از خود قرآن بزنم. جایی که در داستان موسی می‌آید پیش شعیب در سوره‌ی قصص و قراردادی با شعیب می‌بندد یک عبارتی می‌گوید «… سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّالِحِينَ ‎﴿قصص:٢٧﴾‏»، مشابه این عبارت که عبارت خاصی است -که خودم بر همین اساس متوجه این نکته شدم- که جای دیگری هم همین عبارت آمده است، جایی که حضرت موسی می‌رود پیش حضرت خضر و قرار می‌گذارند، عبارتی کاملاً مشابه می‌گوید «قَالَ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ صَابِرًا وَلَا أَعْصِي لَكَ أَمْرًا ‎﴿کهف:٦٩﴾‏». چه چیز جالبی این دو تا لحظه را به هم پیوند می‌دهد. این دو لحظه، لحظه‌های خاصی در زندگی موسی هستند. در اولین، او نخستین استادش را پیدا می‌کند. بعد از این که ۱۰ سال پیش شعیب می‌ماند پیغمبر می‌شود. رابطه‌ی موسی با شعیب مانند رابطه‌ی او با خضر است، موسی دو بار شاگردی می‌کند، یک بار در نزد شعیب یک بار نزد خضر. یک نکته‌ی دیگر این که شما تأثیر شعیب را در مو سی می‌بینید. همان جمله‌ای را می‌گوید که شعیب می‌گوید. ارتباط بین این دو صحنه واضح است. من کنجکاو شدم و در المیزان نگاه کردم و دیدم که یک بار دیگر هم این جمله در قرآن آمده است. اسماعیل عین همین جمله را به ابراهیم می‌گوید. «فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قَالَ يَا بُنَيَّ إِنِّي أَرَىٰ فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَىٰ ۚ قَالَ يَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ ۖ سَتَجِدُنِي إِن شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ ‎﴿صافات:١٠٢﴾‏». در داستان خضر، او یک بچه را می‌کشد و آنجا هم ابراهیم اسماعیل را می‌خواهد بکشد. در واقع در هر دو یک قتل غیرشرعی اتفاق می‌افتد. مقایسه کردن این دو داستان ارتباطات دیگر را هم نشان می‌دهد. اولاً هر سه جا رابطه سرسپردگی بین استاد و شاگرد وجود دارد. اصلاً داستان اسماعیل معنی واقعی کلمه‌ی سرسپردگی است. عین این سرسپردگی که عرفا به آن اشاره می‌کنند، رابطه‌ی بین موسی و شعیب و خضر است. موسی و شعیب قرار ازدواجی می‌گذارند که در آن موسی به عنوان مهر هیچ‌چیز ندارد و قرارداد می‌بندند که ۱۰ سال کار کند، به نظر می‌آیند که این قرار خارج از محدوده‌ی شریعت دارند کاری انجام می‌دهند.

یک مثال خیلی ساده‌تر وجود دارد. خیلی از داستان‌ها یک فلاش‌بک یا یک لحن مشترک دارند. مثلاً آیه‌هایی هست که خیلی در قرآن دیده می‌شوند مانند «وما کنت لدیهم». داستان مریم در سوره‌ی آل‌عمران که تمام می‌شود، فلاش‌بک می‌خورد. می‌گوید تو نبودی هنگامی که اقوامشان داشتند قرعه می‌انداختند که سرپرستی مریم را به عهده بگیرند. «ذَٰلِكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ ۚ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يُلْقُونَ أَقْلَامَهُمْ أَيُّهُمْ يَكْفُلُ مَرْيَمَ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ يَخْتَصِمُونَ ‎﴿آل‌عمران: ٤٤﴾‏» مثل این که یک فیلم ببینی، یک صحنه‌ای که خیلی جالب است در داستان که قبلاً نبوده و به دلیلی دارد برجسته می‌شود. تکرار نیست بلکه برای اولین بار دارد نمایش داده می‌شود. مثلاً در داستان یوسف که تمام می‌شود می‌گوید «ذَٰلِكَ مِنْ أَنبَاءِ الْغَيْبِ نُوحِيهِ إِلَيْكَ ۖ وَمَا كُنتَ لَدَيْهِمْ إِذْ أَجْمَعُوا أَمْرَهُمْ وَهُمْ يَمْكُرُونَ ‎﴿یوسف:١٠٢﴾‏ وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ ‎﴿یوسف:١٠٣﴾‏». آن لحظه‌ای تکرار می‌شود که برادران دارند یوسف را می‌اندازند در چاه. می‌گوید تو آنجا نبودی که ببینی آن‌ها چه کار می‌کردند. همیشه به اتفاقات خوب ارجاع داده نمی‌شود. یا مثلاً می‌گوید «وَمَا كُنتَ بِجَانِبِ الْغَرْبِيِّ إِذْ قَضَيْنَا إِلَىٰ مُوسَى الْأَمْرَ وَمَا كُنتَ مِنَ الشَّاهِدِينَ ‎﴿قصص:٤٤﴾‏». لحظه‌ی وحی موسی نبودی. در همه داستان‌ها این عبارات به دلیل الفاظ مشترک به همدیگر ارتباط پیدا می‌کنند. این‌ها انگار لحظات مهم تاریخ‌اند و خداوند به آنها وزن می‌دهد. من نمی‌فهمم که در سوره‌ی آل‌عمران چرا هنگامی که اقلام را می‌ریزند چرا مهم است ولی به هر حال به نحوی برجسته شده است. من چون می‌خواستم در داستان از این مطلب استفاده کنم در مورد آن صحبت کردم.

حضار: موقعی که قرآن می‌خواهد یک الگوی رفتاری مشابه در انسان‌ها را نشان دهد مثلاً در داستان پیامبران کار مشابهی می‌کند. مثلاً می‌گوید نوح را فرستادیم بعد این کار را کرد بعد اذیتش کردند و نوح جمله‌ای می‌گوید. بعد نام پیامبر دیگر را می‌گوید و او هم همین جمله را می‌گوید.

ببینید من اگر به عنوان نویسنده بخواهم این کار را بکنم چه کار می‌کنم؟ اگر فلسفی‌تر نگاه بکنیم وقتی دو تا موقعیت مشابه هستند برای خداوند که یک موجود ثابت خارج از زمان و مکان است حتماً یک سری الفاظ مشترک به کار می‌برد. مثلاً آیه‌ای در قرآن هست که می‌گوید، این حرفی که این‌ها می‌زنند همان حرفی است که آن‌ها می‌زنند. برای خاطر این که محتوی یکی است. اگر فرض کنید که دو تا لحظه از یک واقعه‌ی مشترک داشته باشیم که توسط خداوند ترجمه می‌شوند به الفاظ، چون موقعیت‌ها مشابه هستند پس الفاظ و عبارات نیز مشابه می‌شوند. مثلاً می‌بینیم که پیغمبران عین هم مردم را دعوت می‌کنند و جواب‌های یکسان هم دریافت می‌کنند گاهی عین جمله تکرار می‌شود.

یک چیز دیگری که قبلاً گفته بودم تصویری بودن و ایجاز است. مخصوصاً سوره‌ی یوسف ایجاز خیلی زیادی دارد. مثل یک رمان هفتاد، هشتاد صفحه‌ای است که شما 10 صفحه از آن را برداشته‌اید. به همین خاطر بعضی جاها اطلاعات خیلی داده می‌شود. مثلاً یوسف که برادران را تجهیز کرد. «وَلَمَّا جَهَّزَهُم بِجَهَازِهِمْ قَالَ ائْتُونِي بِأَخٍ لَّكُم مِّنْ أَبِيكُمْ … ‎﴿یوسف: ٥٩﴾‏». چقدر چیز آدم از این می‌فهمد؟! این که این‌ها مدتی پیش یوسف بودند پذیرایی شده‌اند، همین جاست که ما می‌فهمیم که این‌ها برداری دارند که از پدر با این‌ها یکی است ولی از مادر یکی نیست. بعداً می‌فهمیم که این برادر تنی یوسف است؛ و همین جاست که می‌فهمیم که برادران آمده‌اند که آذوقه بگیرند و گرفتند. اکثر جملات این داستان همین‌طور هستند. مثلاً شما از همین جمله می‌فهمید که یوسف، مدتی را که این‌ها پیش او مهمان بوده‌اند کلی صحبت کرده‌اند و اطلاعات گرفته‌اند. خود را معرفی نمی‌کند ولی می‌داند که برادری دارند که فلان؛ و این‌ها هم شک نمی‌کنند پس قبلاً در مورد آن صحبت کرده‌اند. یوسف از حالا شروع می‌کند که کاری را که می‌خواهد انجام دهد. پس تعجب نکنید که اگر چرا بحث کردیم که چرا این جمله واوش اینجاست! هر جمله پر از نکات ریز است که می‌توان در مورد آن بحث کرد.

۳-۱ زبان ادبی

یک نکته‌ی دیگر، زبان ادبی یک خاصیت خیلی خوب دارد برعکس زبان علمی. شما می‌توانید در سطح‌های خیلی مختلف یک مطلب را بگویید. می‌توانید با صراحت اشاره کنید، تلویحاً اشاره کنید یا خیلی گنگ بگذارید. مثلاً با زبان می‌شود به چیزهای اشاره کرد و این اشاره صریح نباشد. من ارجاع به داستان خیلی خوب آپدایک را بگویم. این داستان یک آدمی است که بعد از ۳۰ سال چون مادرش مرده برای حل مشکل انحصار وراثت برمی‌گردد به شهر دنیای بچگی‌اش. می‌رود به خانه‌ی وکیلش و از پنجره، خانه‌ی دوران بچگی‌اش را می‌بیند. داستان این است که این‌ها مشغول انجام کارهای فرمال احمقانه‌ی مربوط به مرگ مادرش هستند. در این حین او مرتب یاد خاطرات دوران بچگی‌اش می‌افتد. کارهایی که می‌کردند، باغچه‌ی خانه‌شان… و یک حس نوستالژیک قوی هم به وجود می‌آید که گهگاه توسط حرف‌هایی که بین این دو آدم ردوبدل می‌شود قطع می‌شود و به نظر هم می‌رسد که انگار یک رابطه‌ای هم دارد شکل می‌گیرد. هیچ‌چیز صریحی نیست. یک تک جمله این حس را ایجاد می‌کند که رابطه از رابطه وکیل و موکل دارد خارج می‌شود. برتری ادبیات نسبت به فیلم همین است. چیزی را که نشان دادید دیگر نشان دادید. نمی‌توان کمرنگ و پررنگ نشان داد. یکی از خاطراتی که به ذهنش می‌رسد دختری که در دوران کودکی با هم بازی می‌کردند و یک دفعه حرف آن خانه همسایه پیش می‌آید که آن دختر هنوز ازدواج نکرده است. انگار منتظر او ایستاده است. تا آخر داستان آدم هی منتظر این است که ببیند که این مرد به سراغ این دختر می‌رود یا نه. با یک سری اشاره‌ی خیلی ظریف به این موضوع التهاب ما را بیشتر می‌کند و دیگر هیچ‌گاه صریحاً به آن نمی‌پردازد. این شخصیت یک شخصیت خاص بدون قید است و آخرین کاری که می‌کند این است که از آنجا می‌رود مبادا مسئولیت این رابطه‌ی جدید هم بر دوشش بیافتد.

این داستان خیلی جالب است که آن چیزی که مهم است صریح بیان نمی‌شود. اگر مستقیم بیاید بگوید که این دختر منتظر تو مانده است مثل فیلم هندی می‌شود. همین که نمی‌گوید و این ظرافت مبهم و این که شما فکر می‌کنید که ممکن است این‌گونه شده باشد، نشانه‌ها را خودتان پیدا می‌کنید، خیلی جذاب‌تر است. ادبیات مدرن، خیلی به این اهمیت می‌دهد که خواننده خود باید کاشف متن باشد. نکته‌ی اصلی داستان پشت تصاویر بی‌اهمیت است. اگر حرف‌های فرمال وکیل را وسط این که مرد دارد خاطراتش را مرور می‌کند بی‌مزه می‌شود. کاری که آپدایک می‌کند این است که تا می‌آید حس نوستالژیک شکل بگیرد آن را قطع می‌کند بدین ترتیب شما نیز آن حس را پیدا می‌کنید و می‌بینید که چیزهایی هستند که نمی‌توان به آنها رسید.

۲- نگاه کلی به داستان یوسف

باز قبل از این که بخواهم وارد بحث داستان بشوم بگویم که چرا این داستان از نظر تاریخی این قدر مهم است. ارزش ادبی آن را بگذاریم کنار. این‌ها پیامبران الهی‌اند و این داستان در تاریخ ادیان خیلی مهم است. یعقوب که لقبش اسراییل است در واقع رأس هرم بنی اسراییل است. ماجرای انتقال بنی اسراییل به مصر، حاصل همین داستان است. لحظه‌ای که برادران یوسف را به چاه می‌اندازند و کاروان او را به مصر می‌برد یک لحظه‌ی مهم در تاریخ ادیان است. ظاهراً در آن هنگام فرعون حاکم مصر نیست و بر اساس شواهد تاریخی نیز در دوره کوتاهی حکومت فرعون بر مصر قطع شده است و به نظر می‌رسد که ماجرا در زمان فراعنه اتفاق نمی‌افتد. این که به عنوان ملک به پادشاه مصر اشاره می‌شود نشان می‌دهد که از فراعنه نیست. رفت‌وبرگشت فرزندان اسراییل (یعقوب) و برگشتنشان از اتفاقات مهم تاریخ ادیان‌اند. این را هم می‌دانید که دو نسل مهم از فرزندان ابراهیم هستند فرزندان یعقوب و فرزندان اسماعیل که در شبه‌جزیره زندگی می‌کردند و پیغمبر از همین نسل است. برادران هم فرزندان یعقوب‌اند که ۱۲ شعبه می‌شوند و چند بار در قرآن نیز به آن‌ها اشاره می‌شود. جایی هست که موسی معجزه‌ای می‌کند که ۱۲ چشمه درمی‌آید.

۱-۲ چرا یوسف پیش خانواده خود بازنمی‌گردد؟

یک سؤال مهم این است که چرا یوسف پیش خانواده‌اش برنمی‌گردد؟ یک نفر در روزنامه پرسیده بود که خوب چرا یوسف برنمی‌گردد پیش پدرش؟ خوب به آن‌ها می‌گفت که پدرم مرا به قیمت بهتری می‌خرد؟ آقای بازرگان مقاله‌ای در مورد دارند که جوابی به این سؤال داده‌اند، این است که در اختیارش نبوده که برگردد. من می‌خواهم روشن کنم که یوسف نمی‌خواهد برگردد، وقتی که از سیاه چاه می‌آید بیرون کارش به جایی می‌رسد که شخص دوم مملکت است. یک جمله‌ای هست که هر نوع ابهامی که در مورد این که یوسف می‌تواند برگردد را بر طرف می‌کند، دست کم از اینجای داستان هیچ ابهامی نیست که یوسف می‌تواند برگردد ولی نمی‌خواهد. می‌گوید «وَكَذَٰلِكَ مَكَّنَّا لِيُوسُفَ فِي الْأَرْضِ يَتَبَوَّأُ مِنْهَا حَيْثُ يَشَاءُ ۚ نُصِيبُ بِرَحْمَتِنَا مَن نَّشَاءُ ۖ وَلَا نُضِيعُ أَجْرَ الْمُحْسِنِينَ ‎﴿یوسف:٥٦﴾». او می‌تواند هر جا در زمین که بخواهد می‌تواند مسکن کند. این جمله اشاره به آزادی و مکنت یوسف است. به نظر من کارکرد این جمله در این داستان همین است که این ابهام برطرف شود. حتی واضح‌تر آن که حتی وقتی برادرانش هم برمی‌گردند خود را معرفی نمی‌کند. می‌خواهم روشن کنم که یوسف نمی‌خواهد برگردد. در مقاله‌ی آقای بازرگان کلی استدلال عجیب غریب مثل این که اسب و شتر نبوده آمده است!

من روی این می‌خواهم وارد بحث شوم که خیلی هم مهم است. هر اثری که از کسی می‌خوانید این آدم یک جهان‌بینی دارد و مهم است که چگونه به جهان نگاه می‌کند. شما وقتی قرآن می‌خوانید برای اینکه بفهمید این چرا گفته شد چرا او این کار را کرد یا نکرد باید به جهان‌بینی قرآن توجه کنید. مثلاً حزن یعقوب مهم است؟ با جهان‌بینی دینی این که یک نفر پسرش پیشش نباشد و محزون باشد مهم نیست. کلاً دنیا مهم نیست. دنیا یک مرحله خیلی موقت است که بعد از آن یک زندگی بی‌نهایت داریم. این که یوسف دلش می‌خواهد که پیش پدرش برگردد و دلش برای او تنگ می‌شود اصلاً مهم نیست. همین است که در قرآن مرتب تأکید می‌شود که نگران یوسف نباشید ما هر کاری که دلمان بخواهد می‌کنیم. اگر از یک دید داستانی نگاه کنیم یوسف گم نمی‌شود برادرانش گم می‌شود. ما تمام مدت با یوسف هستیم، همیشه یوسف پیداست، ولی برادرانش 30 سال گم می‌شوند. یوسف آن قدر وزن دارد که اگر از برادرانش جدا شود آنها همه دست جمعی گم شوند. همه مشکلات مثل حزن یعقوب اصلاً مهم نیست. فقط یک چیز مهم وجود دارد این که نوه‌های ابراهیم یک گناه خیلی خیلی بزرگی مرتکب شدند. در خاندانی که قرار است مرکز یکتاپرستی باشد و بنیان گزار توحید هستند یک اتفاق وحشت ناک می‌افتد، ۱۰ نفرشان از روی حسادت برادر کوچکشان که مقام معنوی خیلی بالایی حتی نسبت به یعقوب دارد را به چاه می‌اندازند.

حضار: در مورد بزرگ‌تر بودن اسماعیل یا اسحاق و رابطه بین اسحاق و یعقوب

چیزی که مهم است این است که قوم بنی اسراییل به یک معنایی قوم برگزیده‌اند، تمام پیامبران ادیان تقریباً از آن‌ها می‌آیند. با جهان‌بینی دینی یک اتفاق مهم افتاده است. ۱۰ نفر از فرزندان ابراهیم برادرشان یوسف را به چاه انداخته‌اند، این گناه مربوط به آخرت است. این گناه اگر بخشیده نشود در زندگی اخروی آن‌ها تأثیر خیلی بدی می‌گذارد. این که یعقوب 30 یا 50 سال محزون باشد یا این که یوسف بخواهد پدرش را ببیند، مهم نیست. آن چیزی که خدا می‌خواهد این است که برادران متوجه بشوند که چه کار کرده‌اند. این کار چقدر زشت بوده است. گناهی کرده‌اند که گردن این‌ها را گرفته و این خاندان که خاندان توحید است این گناه از آن پاک شود. این به صراحت در قرآن آمده است که به محض این که یوسف را در چاه انداختند بر او وحی کردیم که یک روزی آن‌ها را آگاه می‌کنیم به کاری که کردند و آن‌ها اکنون نمی‌فهمند، این یک دلداری برای یوسف است. یوسف اصلاً نمی‌فهمد که آن‌ها دارند چه کار می‌کنند، برادرانش را دوست دارد ولی آنها لباسش را کندند و او را به چاه انداختند خوب یک شوکی به او وارد می‌شود. این لازم است که اینجا یک جوری پوشش داده بشود و او کینه‌ی برادران را به دل نگیرد و به شخصیتش لطمه وارد نشود. در ضمن دارد به او وحی می‌شود. در واقع یک حکم برای او نازل می‌شود، وظیفه دارد که آنها را آگاه کند که چه کار اشتباهی کرده‌اند.

بگذارید روی این نکات که گفتیم توافق کنیم. از اینجا برای یوسف یک هدف وجود دارد که برداران متوجه این اشتباه بشوند و تا حد ممکن اصلاح شوند. ۱۰ تا از اسباط از ۱۰ نفری هستند که این کار را کردند. یوسف از همان لحظه‌ی اول می‌فهمد که نباید برگردد و به کاروانیان هیچ نمی‌گوید برای این که این‌ها همان موقع که این کار را کردند، اسوه هستند، جنگاور هستند، تو باغ نیستند و نمی‌توانند درک کنند چه کار زشتی انجام داده‌اند. اگر یوسف در همان لحظه برگردد، خیلی وضع بدی پیش می‌آید، این برداران از معتبرترین آدم‌های این طایفه هستند، اگر معلوم بشود که برادران این کار را کرده‌اند آبروریزی می‌شود، این کار این قدر زشت است که نتیجه‌ی آن این می‌شود که این برادران از طایفه طرد می‌شوند، یوسف تا زمانی نباید برگردد یا پیغام دهد که زنده است دروغ برادرانش آشکار می‌شود، رسالت او آن نیست که برگردد و پیش پدرش باشد. رسالتش این است که به برادرانش بفهماند که عمق این کاری که کرده‌اند چه بوده است.

حضار:؟

بگذارید یک نکته بگویم، اصلاً قرار است که یوسف به مصر برود و از خانواده‌اش جدا شود، داستان یوسف یک محتوای عقیدتی پنهان‌ترش این است که هر اتفاقی که می‌افتد همان است که قرار بود اتفاق بیفتد، قرار بود یوسف برود مصر و فرمانروای یک جای بزرگی بشود. برادران جر این که به او کمک کنند به مصر بروند، کار دیگری نکردند. اصولاً شیطان به جز این که مسیر چیزها را عوض کند کاری نمی‌تواند انجام دهد، کارهایی که خدا بخواهد انجام شوند، انجام می‌شوند. مثلاً یوسف به طرق دیگری می‌توانست برود به مصر مثلاً کاروانیان او را بدزدند.

حضار: آیا هدف زندگی یوسف پاک کردن این گناه است؟

نه برادران مگر که هستند که یوسف بخواهد زندگی خود را برای آن‌ها بگذارد؟ این جز وظایفش است و نهایت سعی خود می‌کند که به برادرانش بفهماند. هر کاری که می‌کند در داستان برای همین است، برنگشتن، گرفتن برادر، فرستادن پیراهن.

حال می‌خواهیم ببینیم نقشه‌ی یوسف چیست؟ برنامه‌اش چیست؟ کار بسیار عجیب غریبی می‌کند. برادران را می‌فرستد با برادر کوچکشان را بیاورند، او را نگه می‌دارد، پیراهن خود را می‌فرستد تا یعقوب شفا یابد تا لحظه‌ی آخر که رؤیا تعبیر می‌شود. برای این که ببینیم که یوسف چه کار می‌کنند نگاهی به برادران بیندازیم و ببینیم چه کار می‌شود کرد. به چیزی که قبلاً گفتم دقت کنید برادرها دو بار در داستان ظاهر می‌شوند، دفعه اول تنها صحبت از جنگاوری می‌کنند و … و تنها نکته‌ی مثبت این است که پدرشان را خیلی دوست دارند. قسمت اول همش منفی است. نقشه‌ی قتل برادرشان را می‌کشند، یک نفرشان آوانس می‌دهد که او را نکشید و در چاه بیندازید. دفعه‌ی دوم آدم‌های بسیار معمولی و آرامی هستند در ظاهر و دارای تعلیمات دینی و یکتاپرستی هستند، مثلاً در حرف‌هایشان می‌گویند دزدی کرده‌اید به خدا قسم می‌خورند «قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ عَلِمْتُم مَّا جِئْنَا لِنُفْسِدَ فِي الْأَرْضِ وَمَا كُنَّا سَارِقِينَ ‎﴿یوسف:٧٣﴾‏». به خدا قسم می‌خورند که شما می‌دانید که ما برای فساد در ارض نیامده‌ایم و دزدی نمی‌کنیم. لحن حرف زدنشان با دوران جوانی فرق دارد که نام خدا را نمی‌بردند، کلمات حکیمانه‌ای را که یاد گرفته‌اند را می‌گویند. نکته کلی این است که این‌ها دیگر جوانان جنگ‌آور نیستند. عاقله مردانی هستند که مهم‌ترین کاری که دارند تهیه آذوقه برای زن و بچه‌شان است. کلمه‌ی اهل را زیاد به کار می‌برند، همواره در حال معاش‌اند. در بار اول دور از معاش بودند. آرام‌تر شده‌اند، از نظر دینی تربیت شده‌اند، مطمئناً در شرایطی نیستند که یوسف را دیگر در چاه اندازند. در سطح تعلیمات به جایی رسیده‌اند که سعی می‌کنند گناه نکنند، راستش را بگویند، وقتی برادر کوچک را می‌گیرند از جانشان مایه می‌گذارند برای خاطر پدرشان، فداکاری می‌کنند، احساس شرم دارند، برادر بزرگ می‌گوید: من از جای خودم تکان نمی‌خورم مگر این که پدرم به من اجازه دهد یا آنکه خدا به من حکم دهد. این حرف چقدر بار دینی دارد، نشان می‌دهد که این‌ها به حدی رسیده‌اند که ممکن است خدا به آن‌ها وحی کند، در روایات داریم که این‌ها به نبوت رسیده‌اند، من نمی‌دانم این حرف چقدر درست است ولی به هر حال از نظر معنوی در سطحی هستند که شاید حکم خدا را درک کنند. در عین حال در داستان هم می‌بینیم که یک نقطه‌ی عفونی در ذهنشان وجود دارد که بعد از ۳۰ سال هنوز هم در مورد آن مزخرفات می‌گویند.

در کنعان چه گذشت در این ۳۰ سال. به وضعیت برادرها نگاه کنید چرا این کار را کردند، چون می‌خواستند پدرشان بیشتر به آنها توجه کند، او را در چاه بیندازند تا با حذف او توجه پدر را جلب کنند، ولی وضع بدتر شد، یعقوب دیگر حتی به آنها دیگر نگاه هم نمی‌کرد، چیز وحشتناکی که اینجا وجود دارد این است که آن‌ها حتی به آن چیزی که می‌خواستند نرسیدند و همچنان حسادتشان نسبت به یوسف باقی ماند، یوسف غایبش حتی بیشتر از حاضرش مورد توجه پدر است. نکته‌ی وحشتناک دیگری که وجود دارد این است که یعقوب حرف این‌ها را هیچ‌وقت باور نکرد. به پدرشان آسیب رساندند، من یوسف را به شما سپردم و شما در مراقبت از او اهمال کردید. نکته‌ی دیگر این است که چون این‌ها پدرشان را خیلی قبول دارند و پدرشان می‌گوید که یوسف زنده است این‌ها ۳۰ سال هر روز نگران‌اند که مبادا یوسف برگردد. چنین موجوداتی هیچ‌گاه به کمال نمی‌رسند. شب خواب یوسف می‌بینند، صبح بلند می‌شوند و می‌بینند که یعقوب دارد گریه می‌کند تا آنجا که کور می‌شود و این‌ها پدرشان را واقعاً دوست داشتند. این حس وجود دارند که این‌ها کاملاً ضرر کردند و هیچ‌چیز به دست نیاورده‌اند.

بگذارید یک نکته‌ی ساده بگویم، این ناباوری یعقوب و به یعقوب گفته بودند که ما دیدیم که گرگ یوسف را خورد. به کلام این‌ها در قسمت دوم داستان دقت کنید، هر چه می‌گویند را قسم می‌خورند. آدمی که در شرایطی ناباوری زندگی می‌کند این‌گونه می‌شود، عادت می‌کند که قسم بخورد. نگاه کنید که «تالله» در زبانش است. مثلاً می‌گویند «قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ (یوسف:۹۱)» به خدا قسم که خدا تو را برای ما برگزید. این که دیگر قسم ندارد. این‌ها در بدترین شرایط این ۳۰ سال را گذرانده‌اند و حسادتشان نسبت به یوسف کم نشده است. یک نمونه از خود داستان، هنگامی که یوسف برادر کوچک خود را به دزدی متهم می‌کند این‌ها بلافاصله می‌گویند آری شاید دزدی کرده باشد، این برادری داشت که او هم دزدی کرده بود. ما می‌دانیم که یوسف دزدی نکرده، این‌ها هنوز در بچگی‌شان یک مشکلی هست. چندین سال قبل با آدمی یک کنتاکتی پیدا کردم. چند وقت پیش زنگ زد عذرخواهی کرد، من گفتم آخر من یادم نمی‌آید که آن موقع چه شده که تو حالا می‌خواهی عذرخواهی کنی. این‌ها هنوز بعد از ۳۰ سال با یوسف خردسال مشکل دارند و می‌خواهند ارزشش را پایین بیاورند.

برادران توبه نکرده‌اند چون هنوز نمی‌دانند یوسف چه موجودی بوده، کاری که کرده‌اند این بود که یوسف را هی پیش خود تخریب کرده‌اند. مثلاً فرض کنید خدای نکرده شما یک نفر را بکشید، بعد چه کار می‌کنید. یک نفر می‌نشیند و می‌فهمد چه کاری کرده و توبه می‌کند و این کارش پاک می‌شود. وگرنه یک سری مکانیزم­های روانی فعال می‌شوند برای توجیه کردن. آدم همیشه کارهای بدش را توجیه می‌کند. برادران یوسف اصلاً امکان این را ندارند بفهمند که یوسف که بوده و بالاتر از پدرشان بوده و آنها او را در چاه انداخته‌اند. حس این که یوسف آدم بدی بوده به خاطر آن حس حسادت و نفرتی است که در خود به وجود آورده‌اند. این یک مکانیزم روانی شناخته شده است که آدم‌ها بعضی چیزها را در زمان گذشته را تغییر می‌دهد و خاطرات را به‌گونه‌ای که می‌خواهد به یاد می‌آورد. یک کتابی هست به اسم خاطرات دوران کودکی این کتاب به این تئوری می‌پردازد. قدیمی‌ترین خاطرات شما از زندگی چیست؟ یک دلیلی دارد که شما یک چیزهایی را به یاد می‌آورید، یک سری فیلترهایی وجود دارد که در به یادآوری تأثیر می‌گذارند. شما چیزهایی را به یاد می‌آورید که با منش امروزتان سازگار باشد. آدم‌هایی که افسرده هستند از دوران کودکی خاطرات بدی به یاد می‌آورند. دو نویسنده خاطرات خود را با هم مقایسه کرده‌اند که خیلی جالب است یکی یک آدمی شادی است اولین خاطر زندگی‌اش این است که پدربزرگش او را در دستش گرفته و به بقیه نشان می‌دهد و به او می‌گوید خرس کوچولو، خیلی خاطره‌ی شادی است. نفر دوم اولین خاطرش آن است که طوفان سقف خانه‌شان دارد می‌کند و مادرش ترسیده است. خاطره دوم این است که سگ موردعلاقه‌اش له شده و او تنها رفته در یک کمد و ۸ ساعت در آنجا مانده است.

بعضی می‌گویند که این خاطرات تغییر شکل یافته‌اند، خوب بهتر نشان می‌دهد که جهت‌گیری ذهنی تو چگونه است. این برادران نیز دقیقاً همین کار را کرده‌اند. یوسف را پایین می‌آورند نسبت‌های بد به او می‌دهند و پسر خوبی نبوده و تا حدی حق داشته‌اند که این کار را بکنند. من از یک کلمه می‌خواهم استفاده کنم. یکجا هست که دارند تنها با هم صحبت می‌کنم و یوسف برادر کوچک را گرفته است و برادر بزرگ می‌گوید من از جایم تکان نمی‌خورم سپس می‌گوید این اهمالی که شما در حق یوسف کرده بودید. این حرف خیلی عجیب است، اولاً خودش را می‌گذارد کنار، دوما می‌گوید اهمال. آن‌ها تفریط نکردند افراط کردند. عملی که این‌ها انجام دادند با هیچ تعبیری تفریط نمی‌شود. این‌ها حتی با خودشان هم که نشسته‌اند حرف بزنند، نمی‌خواهند در مورد آن حرف بزنند. به قول فروید آن را پشت ناخودآگاه انداخته‌اند. تبدیل به یک عقده‌ی روانی شده است. در حدی این مسئله برایشان بغرنج است که به یک مسئله روانی تبدیل شده است. تمام کاری که یوسف می‌کند این است که سعی می‌کند همان شرایط اولیه را برای آنها بازسازی کند.

فروید می‌گوید تنها راه درمان کسانی که خاطره‌ی خود را تغییر شکل داده‌اند این است که آن را یاورند و بتوانند با آن مواجه شوند. کاری که یوسف دارد می‌کند این است که این‌ها با کاری کرده‌اند مواجه شوند. از یک جایی در داستان یوسف دارد یک نمایش اجرا می‌کند تا تمام آن چیزها برای برادرانش دوباره زنده شود. مثل شکستن استخوانی که بد جوش خورده تا درست جوش بخورد. تا برادرانشان فرصت این را پیدا بکنند که کاری را که کرده‌اند ببینند و به آنها فرصت جبران بدهد. این دفعه باید تنهایی برگردند ولی این بار باید به پدرشان راست بگویند، تمام صحنه‌های ۳۰ سال قبل دارد دوباره تکرار می‌شود به جز آن که به طور نمادین بنیامین جانشین یوسف شده است. برادران راهی برای جبران کاری که کرده‌اند نداشته‌اند مطمئناً از کاری که کرده‌اند پشیمان‌اند چون چیزی به دست نیاورده‌اند ولی تاکنون نمی‌توانستند کاری برای جبران آن بکنند. اگر می‌شد یوسف را از چاه برمی‌گردانند. یوسف برایشان یک راه باز می‌کند. این صحنه‌ای که این‌ها می‌آیند به عزیز مصر التماس می‌کنند ادا درنمی‌آورند. مسئله‌ی برده شدن تا آخر عمر است. همه به این نتیجه رسیده‌اند که حاضرند تا آخر عمر بردگی کنند ولی دست‌خالی پیش پدر خود برنگردند، این در واقع یک جور جبران کردن است. در واقع ذهنیت این آدم‌ها درست شده است ولی یک کاری در گذشته کرده‌اند که عمق آن را نمی‌توانند بفهمند و نمی‌توانند آن را جبران کنند، در واقع نمی‌توانند توبه کنند، نمی‌توانند راستش را بگویند. کاری که یوسف می‌کند این است که دارد یک نمایش اجرا می‌کند تا تمام آن چیزها برای برادرانش دوباره زنده شود و آن‌ها بتوانند کار درست را انجام دهند تا به نوعی این گناه شسته شود و آن‌ها راحت‌تر بتوانند بفهمند که کار بدی کرده‌اند. دیالوگ‌ها را در نظر بگیرید، هر چه که می‌گویند یک صحنه از حادثه اول تکرار می‌شود. این‌ها همان جمله‌ها را می‌گویند، یعقوب عین همان جمله را تکرار می‌کند. آدم‌های چیزهایی را که نمی‌خواهند ببینند نمی‌بینند، هر کس که بنیامین را ببیند می‌داند که دزدی نمی‌کند، اگر این‌ها آدم‌ها، آدم‌های سالمی بودند قبول نمی‌کردند که او دزدی کرده‌اند. این تکرار عین عبارت توسط یعقوب یک ارتباط ایجاد می‌کند بین دو صحنه. این که در هر دو جا امر خلاف واقعی را برادران نقل می‌کنند. کشته شدن یوسف و دزدی بنیامین. اینجا کسی تا حالا نفهمیده است که یوسف چه کار می‌کند از الفاظ و تکرار صحنه‌ها می‌تواند بفهمد. مسیری که این‌ها دفعه‌ی قبل با خوشحالی آمده‌اند این بار با ناراحتی می‌آیند. آن استخوان دارد دوباره ترک می‌خورد. یادشان می‌آید که چه به همدیگر گفتند چه کار کرده‌اند همه‌ی آنچه را که می‌خواستند فراموش کنند اکنون مجبورند که به یاد بیاورند. همه‌ی این اتفاقات تاریخی وحشتناک در ذهنشان تکرار می‌شود. آن‌ها حداکثر سعی خود را در این موقعیت جبران می‌کنند.

حال می‌ماند که این‌ها بفهمند که یوسف که بوده، یوسف تا توانسته به این‌ها خوبی کرده است. اگر از ایشان بپرسی که بعد از پدرشان چه کسی را از بقیه بیشتر دوست دارند می‌گویند عزیز مصر. تمام مدتی آمدند و رفتند گفته‌اند که این چه آدمی است و چه حسن کمالاتی دارد. برایشان تثبیت شد که او انسان بزرگی است و کراماتی دارد. کسی که خود و خانواده‌شان را از گرسنگی نجات داده است. این‌ها اصلاً رفته‌اند در مصر و فهمیده‌اند که اوست که ترتیب انبار کردن گندم‌ها را داده است. او در مصر مانند یک قهرمان خیلی بزرگ است. وقتی که یوسف خود را معرفی می‌کند بلافاصله قبول می‌کنند و می‌گویند «قَالُوا تَاللَّهِ لَقَدْ آثَرَكَ اللَّهُ عَلَيْنَا وَإِن كُنَّا لَخَاطِئِينَ ‎﴿یوسف:٩١﴾» هیچ شکی نیست که خداوند تو را بر ما برتری داد. ببینید که سطح روابط به جایی رسیده است که در سفر آخر دست‌خالی آمده‌اند و آمده‌اند که صدقه بگیرند. می‌گویند که ما هیچی نداریم و تو به ما آذوقه کامل بده. یوسف نه تنها به ایشان آذوقه می‌دهد بلکه به ایشان می‌گوید که با اهلشان بیایند و نزد او زندگی کنند، طبیعتاً به برادران یک شادی دست می‌دهد.

نکته‌ی آخر، چرا یوسف خود با آن‌ها برنمی‌گردد، این خبر نجات را برادران می‌برند، برگشتند و چشمان پدر را بینا کردند، خبر زنده بودن یوسف را هم آوردند. فضا را در نظر بگیرید. همه خوشحال‌اند و دارند باروبنه را جمع می‌کنند که بروند، کسی دیگر کاری ندارد که ۳۰ سال پیش چه اتفاقی افتاد و برادران دروغ گفتند. آنها اکنون نجات‌دهنده‌ی خانواده‌اند و دارند قوم را می‌برند که در قصر زندگی کنند. یوسف برنمی‌گردد که موقعیت اجتماعی برادرانش هم حفظ شود و حتی تقویت شود.

حضار:

اسوه یک جمعی است که خیلی با هم متحدند و در عین حال متعصبانه برای هم می‌جنگند.

حضار:؟

مثلاً یک نکته‌ای که اینجا هست این است که برای بار دوم که می‌خواهند برادر خود را با خود ببرند یعقوب به آنها توصیه می‌کند که از یک در وارد نشوند و به آنها القا می‌کند که خطر آنجا وجود دارد و با هم نروید. یعقوب آدم با فراستی است از این جریان که این‌ها رفته‌اند و برگشته‌اند و می‌خواهند برادر خود را ببرند یعقوب می‌داند که وقت پیدا شدن یوسف است. می‌فهمد که یوسف در همان شهر است. من نمی‌گویم چگونه می‌فهمد ولی یک علم سطح بالایی دارد. هنگامی که برادران برای آوردن بنیامین می‌روند به آنها می‌گوید که به دنبال یوسف و برادرش بگردید و او می‌داند که بنیامین سرانجام به یوسف جذب می‌شود. از اینجای داستان یعقوب می‌داند که یوسف همین نزدیک‌هاست و بنیامین پیش اوست. در همان باری که به آنها می‌گوید که از دروازه‌های مختلف وارد شوید، یعقوب می‌داند که یوسف در همان شهر است و می‌خواهد با متفرق شدن آنها در شهر احتمال یافتن یوسف بیشتر شود در واقع آن‌ها را به دنبال یوسف می‌فرستد تا شاید او آن‌ها را ببیند یا آنان او را. یعقوب از اینجا می‌داند که کار دارد تمام می‌شود. قاعده‌ای در سینمای هالیوود وجود دارد که در ۱۵ تا ۲۰ دقیقه‌ی آخر باید اتفاقی بیافتد که نشان دهد کار رو به پایان است مثلاً همه در محل دوئل جمع شوند، سرانجام یکی دیگری را می‌کشد و کار تمام می‌شود.

۲-۲ نقش برادر کوچک‌تر (بنیامین) در داستان

من در مورد برادر کوچک هنوز صحبت نکرده‌ام. به او در داستان نگاه کنید. خیلی کم ظاهر می‌شود، خیلی کم‌رنگ است ولی از آن نوع کم‌رنگی در ادبیات است که اصلاً به این معنی نیست که کم‌اهمیت است. این برادر کوچک را در چه حالتی می‌بینیم، اولین بار که صحبت از او می‌شود. برادرها پیش پدر می‌روند و به او می‌گویند که ما می‌خواهیم او را ببریم. انگار او هنوز وصل به پدر است با این که دیگر آدم بالغی شده است. موضوع بردن او به مصر است ولی هیچ حرفی از او به میان نمی‌آید. اصلاً با او صحبت نمی‌کنند. من می‌خواهم بگویم که برادر کوچک نابود شده، آسیب اصلی را برادر کوچک دید و دچار اختلال شد. هنگامی که یوسف با او روبرو می‌شود به او می‌گوید از کاری که این‌ها کردند ناراحت نباش، آن‌ها از کاری که کردند آگاه نیستند. همین الان که نزد یوسف است ناراحت است. آدم گوشه‌گیری است که انگیزه‌ی زندگی ندارد. این‌ها کم‌رنگ‌اند برای آنکه یک قسمتی از داستان است که قابل‌فهم نیست. مثلاً همه‌ی ما تا حدی می‌فهمیم که یعقوب چه رنجی کشیده، دل‌تنگی خیلی شدید. ولی برای برادر کوچک حتی واژه‌ای که مناسب باشد نداریم. این‌گونه نیست که صرفاً دلش تنگ شده باشد. همواره در مورد اشارات به بنیامین، یک چیز عجیب وجود دارد. مثلاً وقتی یوسف خود را معرفی می‌کند می‌گوید «قَالَ أَنَا يُوسُفُ وَهَٰذَا أَخِي ۖ … ‎﴿یوسف: ٩٠﴾». این جمله متعجبتان نمی‌کند؟ در تمام مدتی که با یوسف صحبت می‌کنند متوجه نمی‌شوند که او برادرشان است. یوسف را نمی‌شناختند و برادر کوچکشان را هم؟! بنیامین در این یک سالی که پیش یوسف بوده است خیلی تغییر کرده است. این نقشه‌ی یوسف است که بنیامین را یک سال پیش خود نگه دارد. اصلاً این خلوت بین دو برادر، این صحنه‌ای که پرداخته می‌شود انگار یک سال به طور تمثیلی در آغوش هم زندگی کرده‌اند. اگر با برادران دیگر برمی‌گشت شاید فرصت این خلوت پیش نمی‌آمد.

یک نکته‌ای که به آن اشاره می‌کنند و می‌گویند یوسف پدرش را فراموش کرد یکی این است که برنگشت، یکی این که می‌گوید «انا یوسف و هذا اخی» و متوجه رنج یعقوب نشده است. ولی خوب به وضوح این‌گونه نیست، یوسف با این احاطه‌ای که به همه‌چیز دارد می‌داند که پدرش چقدر زجر کشیده است ولی موضوع اصلی موضوع بین او و برادرانش است. حال می‌خواهم به سراغ آن تکنیکی که گفتم برویم. یک وقتی چیزی وجود دارد که اصلاً نمی‌توان آن را به درستی بیان کرد، مثلاً یکی زجری کشیده که اصلاً قابل توصیف و درک برای دیگران نیست. این دو تا وقتی که کوچک بودند یک جور همبستگی روانی شدید با هم دارند، یوسف آن را بهتر تحمل می‌کند ولی روی بنیامین تأثیر وحشتناکی می‌گذارد هر چند که پهلوی پدر باشد. دقت کنید که این حالت را در ادبیات چگونه می‌توان نشان داد. یک دل‌بستگی عاطفی شدید که در کودکی از هم جدا شده باشند. این را چگونه می‌توان نشان داد. یعقوب را که ما تا حدی می‌توانیم بفهمیم به ما نشان می‌دهد و بعد می‌گوید که یعقوب پیش بنیامین هیچ نبوده است. حرفی که یوسف در پایان می‌زند نشان‌دهنده‌ی همین است. زجر اصلی را برادر کوچک کشیده است، نه یعقوب که آدم بزرگی بوده و پسرش از پیشش رفته، رنج یعقوب را تا آنجا که می‌شود بزرگ می‌کند تا آنجا که کاروان به سمت آن‌ها راه افتاد گفت من بوی یوسف را می‌شنوم؛ و ما حد خیلی زیادی از دل‌تنگی را حس می‌کنیم. بعد می‌گوید که این رنج پیش بنیامین هیچ بوده است. چیزی را که نمی‌شود در موردش صحبت کرد وضع برادر است. به نظرم استدلال آخر واضح است این که برادرش را مثل خودش معرفی می‌کند، نشان می‌دهد که چقدر تغییر کرده است که برادران نمی‌توانند او را تشخیص دهند.

یک نکته‌ی دیگر، چرا این چیزها واضح‌تر در قرآن گفته نمی‌شوند. … حال یوسف این قدر بد است که کاروانیان امیدی به زنده بودن یوسف ندارند. از جدایی پدر و برادرش این قدر در رنج است. مثلاً فرض کنید که غذا نمی‌خورد و از شب تا صبح گریه می‌کند، این‌ها تروتمیزش می‌کنند و چون خوشگل است عزیز مصر می‌آید و او را می‌خرد. فروختن او به بهای اندک نشان‌دهنده‌ی همین وضع اسف‌بار یوسف است.

حضار: شما گفتید که برادران بخشیده نشدند؟

اولاً دوتا چیز را از همدیگر تفکیک بکنید. بخشیده شدن به معنی مورد غفران قرار گرفتن که خدا هرکسی را ببخشد؛ و دیگری این که تو توبه می‌کنی و یک چیز از گذشته‌ات پاک می‌شود. من می‌خواهم بگویم که این اتفاق برای برادران نیفتاد. مثلاً فهمیدند که کار بدی کردند، این حالت که گناهشان کاملاً شسته شده باشد، این‌گونه نبوده است. توبه کردن در ادبیات قرآنی، جدا شدن از گذشته‌ی خود است. برادران این کار را نکردند. یک دلیل خیلی واضحش این فلاش‌بک است. اگر این‌ها کاملاً بخشیده شده باشند در پایان داستان فلاش‌بک نمی‌خورد به جایی که این‌ها دارند این کار زشت را انجام می‌دهند. حسی که به شما دست می‌دهد چیست؟ همه‌ی داستان را خواندید و این‌ها را فهمیدید و به اینجا که رسیدید یک فلاش‌بک داریم. اگر یک نفر واقعاً توبه کرده باشد نیاز به کمک ندارد، ولی این‌ها از پدر کمک می‌خواهند. یعقوب هم نمی‌گوید بروید استغفار بکنید می‌گوید «قَالَ سَوْفَ أَسْتَغْفِرُ لَكُمْ رَبِّي ۖ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحِيمُ ‎﴿یوسف: ٩٨﴾». داستان که تمام می‌شود باز آن فلاش‌بک هست انگار از حافظه خداوند پاک نشده است. یعقوب در تورات سر برادر خودش را کلاه گذاشت، تقلب کرد اصلاً. میراث پدر خود را تصاحب کرد. ولی شما کوچک‌ترین اشاره‌ای از آن را نمی‌بینید برای آن که توبه کرد. وقتی به آن در قرآن اشاره می‌شود یعنی هنوز هم هست اگر توبه کنند دیگر پاک می‌شود. ولی بخشیده شدن موضوع دیگری است یک آدم می‌تواند مشرک باشد ولی بعداً بخشیده شود.

موضوع این است که یوسف هر کاری را که می‌تواند در نهایت استادی انجام می‌دهد. برادران هنوز مشکل دارند ولی مطمئناً مشکلشان به‌اندازه‌ی قبل نیست. همین که پشیمان هستند و از پدرشان می‌خواهند استغفار کند نشانه‌ی خوبی است.

حال یک بار به یوسف نگاه کنیم در داستان تا تأثیر اخلاقی این داستان را ببینیم. ببینیم یوسف چه کار می‌کند. فقط دارد برای دیگران کار می‌کند. برادرانش در چاه انداختنش، خودش را از دیدن پدرش محروم می‌کند تا گناه برادرانش را پاک کند، همش دارد به مردم چیز یاد می‌دهد، فقط رو به دوربین است، هیچ‌چیز برای خودش نمی‌خواهد، یک نکته‌ی خیلی ظریف نمادین در این داستان افتادن یوسف در چاه است، چاه نماد یک چیز زیرزمینی است، زیرزمین نماد ناخودآگاه است. چاه چیزی است که از زیرزمین از آن آب که نماد علم است درمی‌آید. یوسف مثل یک چشمه است مثل یک چاه است. نکته‌ی تأثیرگذار داستان یوسف خود یوسف است. مثلاً لحظه‌ای که زلیخا او را دعوت می‌کند به مراوده یک جمله‌ی خیلی جالب می‌گوید: «خدایا من زندان را بیشتر از وضعی که این‌ها پیش آوردند دوست دارم» مسئله این است که زندان را بیشتر دوست دارد نه این که به خاطر معذور اخلاقی از چیزی که دوست دارد چشم بپوشد.

یک نفر پرسید چرا وقتی او از زندان درمی‌آید در نهایت صراحت به فرمان روا می‌گوید که مرا صاحب خزانه‌ی خود گردان؟

اینجا یک مقطع خیلی خیلی بحرانی است و او می‌تواند که این کار را خیلی به خوبی انجام دهد. پس به وضوح باید این کار را انجام دهد. ما چون تعارف می‌کنیم. چون گهگاه به دروغ از خودمان تعریف می‌کنیم و گهگاه که لازم است دیگر از خودمان تعریف نمی‌کنیم یک شبه‌هایی وجود می‌آید برایمان! ثانیاً یوسف می‌داند که خداوند برادرانش را به سوی او خواهد آورد پس خوب است که جایی باشد که همه به او مراجع کنند. یک جایی در پایان داستان دارد شکر می‌کند، یکی از چیزهایی که شکر می‌کند این است که برادرانش را خداوند به سوی او آورد. این که نمی‌توانست برود، بهترین جایی که می‌توانست بایستد بالای همین برج آذوقه است.

حضار:؟

نه، پس از آن که بر پادشاه علم یوسف معلوم شد و دستور داد یوسف را نزد او بیاورند «او را بیاورید برای من» یوسف گفت بیرون نمی‌آیم تا از آنان بپرسید که قضیه چه بوده است. بدین ترتیب بر پادشاه معلوم می‌شود که یوسف مرد خیلی خوبی است و هیچ گناهی نکرده است. بار دوم «او را بیاورید برای من تا او را از نزدیکان خود فرار دهم» این دو جمله را با هم مقایسه کنید. ببیند که یوسف به چه منزلتی در نزد پادشاه می‌رسد. یک پادشاه داریم و یک عزیز داریم که این‌ها با هم فرق دارند.

حضار:؟

به نظر من این جمله را یوسف می‌گوید «برای اینکه عزیز مصر بداند که من به او خیانت نکرده‌ام و خداوند کید خائنین را هدایت نمی‌کند» عزیز دفعه‌ی اول می‌فهمد که یوسف کاری نکرده است و او به زندان نمی‌افتد، دفعه‌ی دوم یک سری توطئه‌هایی زن‌ها کرده‌اند، یک حرف‌هایی زدند و کارهایی کردند که او را به عنوان گناه‌کار به زندان انداخته‌اند. عزیز مصر جای پدر یوسف است و برای او مهم است که او بداند که یوسف به او خیانت نکرده است.

جلسه ۱ – سوره یوسف
1 1 vote
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو