بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره حج، جلسهی ۲۰، دکتر روزبه توسرکانی، سال ۱۳۸۹
۱- شباهتهای بین احوال قیامت با احوال مرگ
جلسه قبل در مورد ابتدای سوره حج صحبت کردم، یک نکتهای گفتم خیلی آن را شرح بسط ندادم. نمیخواهم خیلی شرح و بسط بدهم ولی در این جلسه یک مقدار بیشتر در مورد آن بحث میکنم. شباهتهای بین احوال قیامت با احوال مرگ است. مخصوصاً تأکید کردم واژه ساعت در قرآن به نظر میرسد در هر دو مورد استفاده میشود. گاهی به وضوح در مورد قیامت به معنای تحول کلی در جهان استفاده میشود و گاهی در مورد مرگ انسانها است. از نظر لغوی شاید بهترین ترجمه برای واژه ساعت با توجه به کاربردی که در قرآن دارد نه اینکه همه را دقت کرده باشم ولی کلاً آیههایی که واژه ساعت در آن آمده است شاید واژهای به معنای وقت که اینگونه به کار میبریم میگوییم وقت یک چیزی نشده است، هنگامی که وقت آن شود دنیا اینگونه میشود. ساعت یک جاهایی از قرآن وقتی با الف و لام استفاده نمیشود به معنای پریود زمانی کوتاه هم آمده است. کلاً انگار یک چیزی مربوط به زمان است، به نظر میآید اگر بخواهیم ترجمه کنیم واژهای مانند وقت و هنگام بتوان جای آن گذاشت. از این نظر در ترجمه باید سعی کنید یک واژهای جای واژهای که ترجمه میشود بگذارید که جای همه کاربردهای بتوانید با تغییر شکلهایی به کار ببرید. یک مقدار سخت است برای ساعت یک واژه فارسی که بتوانیم جملههای درست و معنیدار با آن بسازیم به کار ببریم.
به هر حال یک واژه خاص و اصطلاح قرآنی است، جلسه گذشته این موضوع را گفتم خیلی مثال نزدم. چند آیه میخواهم بگویم نه لزوماً در همه آیهها واژه ساعت باشد ولی چند چیز مربوط به اینکه قیامت و مرگ یک شباهتهایی باهم دارند چند آیه است. یکی در سوره یوسف آیه ۱۰۷ است «أَفَأَمِنُوا أَنْ تَأْتِيَهُمْ غَاشِيَةٌ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ» آیا ایمن شدند از اینکه یک عذاب پوشانندهای از جانب خدا برای آنها بیاید. «أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً» عذاب نازل شود یا بمیرند، نه عذاب نازل شد یا قیامت به وجود بیاید. به یک قوم میگوید شما ایمن شدید که «غَاشِيَةٌ مِنْ عَذَابِ اللَّهِ أَوْ تَأْتِيَهُمُ السَّاعَةُ بَغْتَةً وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ» این شبیه آیههایی است که در مورد نزول عذاب برای یک قوم است نه برای قیام قیامت. در ترجمهها نگاه کنید همین آیهای که الان خواندم همه ترجمه کردند که مرگ آنها فرا برسد نه اینکه قیامت برپا شود. آیه ۸۵ سوره حجر «وَإِنَّ السَّاعَةَ لَآتِيَةٌ فَاصْفَحِ الصَّفْحَ الْجَمِيلَ» به پیغمبر دلداری میدهد که ساعت میآید پس صبر کن. چه دلداری است که آدم به پیغمبر میدهد که یک روزی قیامت میآید، دعوت به صبر بعد از اطمینان دادن به اینکه ساعت میآید چقدر هماهنگی دارد؟
آن روز موعود فرا خواهد رسید شاید آن روز موعود برای پیغمبر روز پیروزی است یا اینکه خود پیغمبر یک روزی از این دنیا میرود. انگار میگوید مدت موقتی هستید صبر کنید، این خیلی معنیدارتر است تا اینکه بگویم یک روز قیامت برپا خواهد شد پس تو صبر کن یک مقدار معنی آن خوب درنمیآید. چند آیه دیگر که لزوماً در مورد ساعت نیستند سوره انعام آیه ۴۰ و ۴۱ بعضیها به نظر من جالب است. «قُلْ أَرَأَيْتَكُمْ إِنْ أَتَاكُمْ عَذَابُ اللَّهِ أَوْ أَتَتْكُمُ السَّاعَةُ» آیا میبینید که بر شما عذاب یا ساعت شما میآید «أَغَيْرَ اللَّهِ تَدْعُونَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ» آیا غیر خدا را میخوانید اگر صادق هستید. باز شبیه آیهای است که در سوره یوسف بود عذاب خدا را کنار ساعت گذاشته است و به نظر من اینجا ترجمه کردن به قیامت سختتر از این است به یک چیز نزدیک به خودشان است ترجمه کنیم. سوره اعراف آیه ۱۸۵، این آیه را به این دلیل میگویم شبیه کاربردی که برای ساعت در این آیهها دیدید اینجا با واژه اجل است. یک چیز دیگری که آن را یادداشت کردم این است یک آلترناتیو برای اینکه این حرفها را بزنیم و دقیقاً به مرگ اشاره میکند واژه اجل است. اجل برای امتها به کار میرود و برای اشخاص هم به کار میرود. هر چیزی یک اجلی دارد یک مدت زمانی است وقتی به آنجا میرسیم اجل تمام میشود و کار تمام میشود.
میگوید آیا به ملکوت سماوات و ارض نگاه نمیکنید «أَوَلَمْ يَنْظُرُوا فِي مَلَكُوتِ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ» «وَمَا خَلَقَ اللَّهُ مِنْ شَيْءٍ وَأَنْ عَسَى أَنْ يَكُونَ قَدِ اقْتَرَبَ أَجَلُهُمْ» شاید اجل آنها نزدیک شده است «فَبِأَيِّ حَدِيثٍ بَعْدَهُ يُؤْمِنُونَ» قطعاً منظور از اجل قیامت نیست ولی ساعت میتواند اشاره به هر دو باشد. در ترجمهها گاهی مرگ و گاهی قیامت در نظر میگیرند. در حالیکه احساس نمیکنم اگر همیشه به معنای قیامت بگیریم هیچ آیهای نیست، مثالهایی وجود دارد در قاموس قرآن کتابی که واژهها را توضیح میدهد نگاه کنید آنجا صراحتاً میگوید گاهی به معنای مرگ است. بعد چند آیه مثال زده است مثلاً آیه سوره یوسف است. به نظر من جایی نیست که صراحت داشته باشد و نتوانید قیامت ترجمه کنید ولی شاید نزدیکتر باشد به اینکه وقت و موعدی نزدیکتر از قیامت هم در نظر بگیرید. مرگ قیامت صغری است و خود قیامت، قیامت کبری است. در اصطلاحات عرفا هم است که مرگ هم قیامت فردی است. جلسه گذشته سعی کردم بگویم چه مفهوم مشترک بودن مرگ و قیامت در واژه ساعت قبول داشته باشیم و چه نداشته باشیم به دلایل واضحی احوال مرگ با احوال قیامت اشتراکاتی دارد. دلیل آن نظام نمادین کلی است که در جهان است، تناظری به اصطلاح حکما بین عالم صغیر و عالم کبیر است. انسان عالم صغیر است و هر چیزی که در عالم انسان است انگار در بیرون یک متناظری دارد و برعکس.
اینکه قیامت صغری و کبری میگویند متناظر مرگ در عالم خارج تحول نهایی است که در جهان به وجود میآید. اینکه بخواهیم حرف از این بزنیم هر چیزی که در مرگ اتفاق میافتد عیناً آنجا نظیری دارد یا برعکس فکر میکنم این دقیقاً چیزی است که ابا دارم خیلی وارد جزئیات بشوم. چون فکر میکنم اینجور تناظرها احتیاج به درک خیلی عمیقی از تناظر بین عالم صغیر و کبیر دارد و ممکن است برای یک کسی شبهانگیز باشد اگر خیلی بخواهد وارد جزییات شود بدون اینکه حس آن را داشته باشد. در استعارهها و تمثیلها و تشبیهها آدمها باید یک چیز عمیقی را فهمیده باشند تا تناظرها را درک کنند. همانطوری که هیچ جور نمیتوانید تفسیر رویا و تمثیلهای ناخودآگاه را با درست کردن دیکشنری آموزش بدهید یک آدم باید حس آن را داشته باشد که این نماد به آن معنا است یا خیر. شاید خیلی خیلی عمیقتر از این بعضی از تناظرهای تمثیلی در عالم را بین انسان و جهان را درک کند احتیاج به یک درک خیلی عمیقی دارد که کجاها باید متناظر وجود داشته باشد و کجاها نداشته باشد.
عالم صغیر اختصاصات خودش را دارد، مثلاً یک نفر بگوید در عالم صغیر که نگاه میکنم ما مو داریم موی عالم کبیر کجاست؟ چه چیزی متناظر با اعضای انسان در عالم کبیر است؟ اینکه چگونه باید نگاه کنیم و به کجای عالم صغیر باید نگاه کنیم تا در عالم کبیر مشابه آن را ببینیم این خیلی چیز روشن و استانداردی نیست که تبدیل هندسی معرفی کنم که به صورت یک به یک یک چیزی را به آنجا ببرد. بنابراین احتیاج به عرفان دارد، تناظر از اینجا میآید که هر دو از یک جا آمدند. شما اگر جای اصلی که اسماء و صفات خدا است را بفهمید شاید این تناظر برای شما روشن شود که چرا وجود دارد و کجاها باید دنبال متناظر بگردید و با چه کیفیتی باید باشد. ذوق خاص عرفانی میخواهد تا یک نفر وارد این بحثها شود. مشکل من این است اگر خیلی وارد جزییات شویم ممکن است سؤالهای غیرمتعارف پیش بیاید. ولی با این حال دفعه قبل مثالهایی زدم شاید این جلسه هم مثال بزنم که چگونه میتوانیم درک کنیم احوال قیامت با احوال مرگ انسان یعنی قیامت صغری و کبری باهم شباهتهایی دارند نه اینکه همه چیز متناظر باشد.
۲- تناظر بین جهان درون و جهان بیرون
ما وقتی به جهان نگاه میکنیم یک چیزهای معنیداری میبینیم. انگار جهان درون ما با جهان بیرون ما شباهتهایی دارد. مثلاً اگر ما در دنیا و عالم انسانی که زندگی میکنیم و زن و مردم داریم
[۰۰:۱۵]
در عالم کبیر هم مثلاً ماه و خورشید که به نظر میآید متناظر با نر و ماده بودن است از نظر تمثیلی ماه تمثیلی از زنانگی است و خورشید تمثیل مردانگی است. خیلی چیزهای دیگر است تمام عالم انسانی را که نگاه میکنید انگار در عالم کبیر هم پدیدههای مشابه وجود دارد. وقتی به درون خودمان نگاه میکنیم یک چیزهای مشابه میبینیم. یک بار توضیح کلی دادم و الان هم تکرار میکنم، به یک معنایی همه موجودات انگار وقتی به جهان نگاه میکنند یک چیزی میبینند. نه اینکه خورشید و ماه را میبینند، من به عنوان یک انسان وقتی به جهان نگاه میکنم جهانی را میبینم که انگار برای من ساخته شده است. نیازهایی که در درون من است در بیرون پاسخهایی برای آن است، اگر دهانی دارم بیرون غذایی است. حالت ارتباط بین من و جهان خارج یک ارتباط خیلی خیلی کاملی است طوری که من به عنوان یک موجود میتوانم فرض کنم انگار دنیا را برای من ساختند. ممکن است دچار این شبهه شوم که در مرکز عالم واقع هستم. کمااینکه قرنها به یک معنای جغرافیایی مردم به همین شبهه دچار بودند. به دنیا نگاه میکردند و احساس میکردند به معنای ستارهشناسانه زمین مرکز عالم است.
من فکر میکنم وقتی سنگها هم به دنیا نگاه میکنند احساس میکنند دنیا برای اینها ساخته شده است و یک جورایی ممکن است دچار این شبهه شوند که در مرکز عالم هستند. چیزی که در جهان وجود دارد این است که خداوند هر چیزی را ساخته است به میزانی که درک میکند، جهانی را که میبیند خیلی متناسب با خودش است. انگار جهان برای این ساخته شده است. شاید این تناظر بین عالم کبیر و صغیر برای همه موجودات وجود داشته باشد. منظور من موجودات زندهای که در کرات دیگر هستند نیست، همه موجودات در دنیا به اندازهای شعور دارند و جهانی را که در بیرون خودشان میبینند یک حالت مکمل بودن و شباهتهایی ادراک میکنند.
یک چیز جالبی که در فیزیک قرن ۲۰ پیش آمد کشف شدن نظریه نسبیت است. نظریه نسبیت از نظر فیزیکی مشابه حرفی است که میزنم. همه ناظرها هر جوری که در دنیا ناظری وجود دارد به عنوان اینکه اندازهگیری میکند اینکه جهانی را که میبیند و قوانینی که به دست میآورد با اینکه ممکن است اندازهگیریها باهم متفاوت باشد ولی قوانین جهانی که به دست میآورد همه باهم ثابت هستند. نظریه نسبیت این است که قوانین جهان چگونه باید باشند که همه ناظرها ثابت به نظر برسند.
این پدیده عجیبی است، من ناظری هستم به دلیل نوع حرکت نسبی که نسبت به شما دارم همه اندازهگیریهایی که میکنم با اندازهگیریهای نتایج با اندازهگیریهایی که شما انجام میدهید متفاوت است. طولها را یک چیز دیگری به دست میآورم، زمانها طور دیگری است ساعت من طور دیگری کار میکند. ولی در آخر وقتی قوانین را مینویسیم یک جهان را میبینیم و قوانین را یک جور به دست میآوریم. انگار جهان طوری طراحی شده است که ناظرها به یک نتایج مشابهی در مورد جهان میرسند و اختلافی نمیبینند. دقیقاً وقتی نگاه میکنید اختلاف در سطح مشاهدات وجود دارد ولی یک لول بالاتر در سطح قوانین وجود ندارد. شاید یک قانونی مانند نسبیت برای همه موجودات بتوان گفت معنی اینکه جهان را همه یک چیز میبینند و یک جور تجربه میکنند این نیست که سنگ مشاهدات من را انجام میدهد. ولی انگار یک لول بالاتر همان چیزی را میبیند که من میبینم. دلیل آن از نظر دینی این است که همه با خداوند مواجه هستند. ما به یک معنایی همه تجربیاتی که میکنیم انگار در خداوند زندگی میکنیم و تجربه میکنیم. یک عارف کسی است که میتواند مشاهدات خودش را به اسماء و صفات الهی برساند. بنابراین همه چیزهایی که میبینم در یک تحلیلی به اسماء و سلسله مراتب اسماء بر میگردد و رابطهای بین این اسماء و صفات وجود دارد که برای من جلوه کرده است. موضوع این است که همه همین را میبینند سنگ هم همین را میبیند. ستارهها هم رب خودشان را میبینند رب آنها رب من است فقط فرق آن این است هر کسی به میزان وسعت وجودی خودش میتواند درک کند و همه اسماء و صفات را نمیبیند. این تفاوت وجود دارد لزوماً الله به صورتی که بر انسان تجلی میکند با همه اسماء و صفاتش، در آنجا تجلی نمیکند ولی آن چیزی که میبینند حداقل میتوان گفت باهم قابل تطبیق است. نهایتاً اگر از مرحله اسماء و صفات هم بگذرند و به اسم جامع برسند همه آنها به یک چیز رسیدند.
اتفاق نسبتاً عجیبی که شاید برای ما میافتد که یک چیزهایی در عالم انسانی است آسمان بالای سر خودمان را هم میبینیم انگار تنظیم شده است. این همان نکتهای است که یک عده احساس میکردند خداوند همه چیز را برای انسان خلق کرده است. هنوز هم یک عده این باور را از نظر دینی دارند که انسان به یک معنایی در مرکز آفرینش قرار دارد. چون احوال من در آسمانها بازتاب پیدا میکند، وقتی به آسمان نگاه میکنم خورشید و ماه میبینم. در درون خودم نگاه میکنم جسم و مرحله بالاتر از جسم عالم معنوی میبینم و به عالم هم نگاه میکنم زمین و آسمان را میبینم و الی آخر. این تناظرها به نظر میآید همه چیز برای من تنظیم شده است. ولی استدلال خوبی نیست اگر کسی بخواهد اینگونه استدلال کند ما در مرکز عالم هستیم یا جهان برای ما خلق شده است. این منافات با این ندارد که بقیه موجودات هم همین تجربه مشابه را داشته باشند. آنها هم به زمین و آسمان خودشان نگاه کنند و ببینند به نظر میرسد همه چیز برای من خلق شده است و همه چیز مشابه چیزهایی است که من در درون و بیرون خودم میبینم.
یک چیز کلی وجود دارد چون همه موجودات غرق در خداوند هستند و چیزی که با آن مواجه هستند خداوند است به نوعی همه یک تجربه انجام میدهند به شرط اینکه از مشاهدات سطح پایین مانند اندازهگیریهای فیزیکی بگذرند و یک لول بالاتر بیایند. مانند کاری که فیزیکدان میکند از مشاهدات به قوانین میرسد قوانین ثابت هستند و ربطی به مشاهده ندارند ولی خود مشاهدات وابسته به ناظر هستند. شاید همه موجودات در چنین قانون نسبیتی صدق میکنند به همان معنا که اگر یک مقدار لول مشاهدات و تجربه خودشان را بالاتر ببرند آن وقت با چیزی که مواجه هستند فقط خداوند است.
۱-۲ قیامت
یک جایی که در مورد قیامت است را میخوانیم، سوره قیامت یا تکبیر خیلی فرقی نمیکند. یک جاهایی در قرآن است مخصوصاً در یک یا دو جزء آخر قرآن در مورد احوال قیامت چیزهایی میگوید. جلسه گذشته شفاهاً بدون اینکه به جای خاصی اشاره کنم یک چیزهایی گفتم. چند آیه پشت هم را میخوانیم سعی کنیم تناظرهایی پیدا کنیم.
سوره قیامت بد نیست یا تکویر و انفکار یک مجموعه سوره داریم احوال قیامت را بیان میکنند. در سوره قیامت «فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ وَخَسَفَ الْقَمَرُ» در شروع میگوید «يَسْأَلُ أَيَّانَ يَوْمُ الْقِيَامَةِ» رز قیامت کی است؟ اولین توصیف میگوید «فَإِذَا بَرِقَ الْبَصَرُ» به یک چیزی در انسان اشاره میکند. «وَخَسَفَ الْقَمَرُ» من فکر میکنم آدم انتظار دارد بگوید فَإِذَا کَسَفَ الشَمس وَخَسَفَ الْقَمَرُ بصر با شمس تناظر دارد. اولین توصیف در مورد بصر و انسان است روز روزی است که چشم برق میزند و ماه میگیرد. ما میدانیم در آن روز خورشید هم خاموش میشود ولی اینجا از حالت انسانی بعد به حالت طبیعی اشاره میکند. «وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ» اینجا خیلی این آیات طولانی نیست این آیه از نظر طبیعی چه معنی میدهد؟ یعنی خورشید و ماه باهم جمع میشوند. یک مقدار فهمیدن اینکه اتفاق طبیعی که به آن اشاره میشود دقیقاً چیست سخت است. اتفاق درونی آن چیست؟ اگر شمس و قمر به معنای نرینه و مادینه در عالم انسانی باشد، نماد این دو باشند، انگار در مرگ اگر بخواهیم دنبال یک تناظر بگردیم «وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ» انگار در دورن انسانها بخش مادینه و نرینه قسمت تفکر و عاطفه باهم یکی میشود. انگار جنسیت منحل میشود. در زمان مرگ این اتفاق میافتد، جنسیت به معنای واقعی کلمه منحل میشود. انسان که میمیرد مرد و زن برای او معنی ندارد جسم متلاشی میشود چیزی که از انسان باقی میماند روح است که زن و مرد نیست زنانگی و مردانگی بسته به این است که روح روی چه مرکبی سوار است اگر مرکب از بین برود روح زن و مرد ندارد.
حضار: ؟؟
مثل اینکه بله
سوره «إِذَا ٱلشَّمسُ كُوِّرَت وَإِذَا ٱلنُّجُومُ ٱنكَدَرَت وَإِذَا ٱلجِبَالُ سُيِّرَت» یک آیاتی در قرآن است میگوید جمل را در تناظرهای عالم انسانی و عالم بیرون به معنای عینیت میگیرند. چون جبل در زمین باعث ثبات است بنا به توصیفی که قرآن میکند. تأویل تمثیلی تأویل این آیات که موسی رفت و گفت من خدایا تو را ببینم و خدا گفت «لَنْ تَرَانِي وَلَكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ» وقتی خداوند بر جبل تجلی کرد «جَعَلَ الرَّبَّ بِتَجَلِّیهِ الجَبَلَ دَکّاً» میگویند عینیت موسی از بین رفت. نه اینکه آنجا کوهی نبود معنای درونی آن این است در اثر این واقعه، عینیت به معنای اینکه منی وجود داشته باشد بر اثر تجلی الهی از بین رفت. این تفسیر عرفانی است. در قرآن یک توصیف در مورد قیامت که اینجا میگوید «وَإِذَا ٱلجِبَالُ سُيِّرَت» یک توصیف در مورد قیامت این است کوهها حرکت میکنند و زمین صاف میشود و کوهها از بین میروند. این اتفاق با این تأویل جبل در مرگ اتفاق میافتد و انگار عینیت انسان از بین میرود. اگر کسی برای خودش هویتهایی قائل است و هویتهایی که وصل به اسم و روابط بین انسانها باهم است. یک نفر خودش را رئیس جمهور میداند وقتی مردید نه رئیس جمهور هستید، نه کس دیگری هستید. من عینیت دارم چون در جمع زندگی میکنم و یک نسبتی با جمع دارم، رابطه من با جمع از بین برود این عینیت هم به درد نمیخورد. اسم روی من گذاشتند و به چیزی که به عنوان خودم اشاره میکنم و اسم خودم انگار هویت من در مقابل دیگران است.
[۰۰:۳۰]
وقتی دیگرانی نیستند خیلی از چیزهایی که هویت ما است کلاً از بین میرود. معمولاً خیلی متوجه این نیستیم که هویت ما چقدر وابسته به دیگران است. تا حدود زیادی چیزی که به آن من میگوییم انگار انعکاس یک چیزی در چشم دیگران است که برای ما چنین هویتی میسازد از اول هم وجود ندارد. هر دفعه به اینجا میرسم میگویم لکان از این حرفها زده است، یک بخش عمدهای از شروع بحثهای روانکاوی لکان بحثهای این است که چگونه «من» شکل میگیرد. چیزی که میخواهید به آن ایگو یا هر چیز دیگری بگویید، من چگونه شکل میگیرد. قائل به این است که یک مرحله آینهای وجود دارد که انگار انعکاس وجود خودمان را یک جایی میبینیم بعد این هویت را برای خودمان میسازیم. جالبی آن این است در روانکاوی لکان انگار شروع یک انحرافی است مانند یک اشتباه است نه اینکه چیز درستی پیش میرود. اینکه این انعکاس در آینه به معنای واقعی کلمه است یا در چشم مادر است و چشم دیگران است. یعنی دیگری به من نگاه میکند و من در این نگاه هویت پیدا میکنم میتواند مانند نگاه کردن بازتاب در آینه باشد.
از بین رفتن کوهها و صاف شدن سطح زمین که در بعضی از آیات است در سوره تکویر میگوید «وَإِذَا الْجِبَالُ سُيِّرَتْ» اشارهای به زمین نمیکند ولی چند جای دیگر چنین اشارهای است اینها به نوعی شاید با تمثیلی که عرفا برای جبل و ارض در نظر میگیرند سازگار میشود و با احوال مرگ نسبتی داشته باشد. اگر دریاها تمثیل منبع عظیم به قول روانکاوها ناخودآگاه جمعی ما است «وَإِذَا الْبِحَارُ سُجِّرَتْ» با «إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ» باهم تناسب دارد. بخش خودآگاهی که نتیجه تفکر است خاموش میشود و انگار دریاها همه جا را میگیرند. اگر دریا نشانه منبع معرفت ازلی باشد فکر میکنم بعد از مرگ که خودآگاه خاموش میشود چنین اتفاقی شاید تمثیل خوبی باشد برای اتفاقی که برای انسان میافتد. خیلی میل ندارم جزء به جزء این چیزها را جلو بروم حس آن را ندارم ولی میدانم یک عده این حس را دارند تمثیلها را خوب درک کنند که ارتباط بین مرگ و قیامت چیست. در همین حدی که قرآن اشارههایی میکند ما شباهتهایی میبینیم باید احتیاط کنیم خیلی جلو نرویم و نتایج عجیب و غریب نگیریم.
علت اینکه این بحث را کردم در سوره حج به معنای واقعی کلمه ابهام وجود دارد اگر کلمه ساعت اصولاً بیشتر به معنای قیامت نبود تا مرگ و واژه ناس هم اینجا نیامده بود چیزهایی که در اینجا توصیف میشود برای مرگ یک انسان هم درست درمیآید. در مرگ انسان هم در جسم زلزلهای است و در مرگ انسان هم هر شیر دهندهای چیزی را که شیر میدهد رها میکند و هر کسی که باری برداشته است بار را زمین میگذارد و «وَتَرَى النَّاسَ سُکَارَى وَمَا هُمْ بِسُکَارَى» همین الان هم در عرف از حالت سکر زمان مرگ صحبت میکنیم و الان اصطلاح علمی هم پیدا کرده است. خوشی دم مرگ مانند واژههای آر ای ام یا ای تی ام آمریکاییها یک واژه مخفف هم برای آن گذاشتند، خوشی در زمان مرگ است. آزمایشهایی که روی مغز انجام میدهند نشان میدهد یک جور حالت خوشی زاید الوصفی در لحظه آخر انگار تجربه میشود. هورمنهایی که هورمنهای خیلی خوشحال کنندهای است لذت آنها بالا میرود. میگویند اشتباه است اگر فکر کنید وقتی شیر یک آهو را میگیرد خیلی زجر میکشد میگویند سریع به این حالت میرود حیوانی که شکار میشود تا یک جایی میدود و فرار میکند ولی وقتی کار تمام شد قطعاً شکار شده به شدت این اتفاق در بدنش میافتد و حالی میکند.
یک نفر به من میگفت در برنامه تلویزیونی این حرف را شنیده است منبعی به من نداد ولی حرفش جالب بود. میگفت در هواپیماها یک اکسیژنی است که اگر هواپیما در حال سقوط باشد میگویند این اکسیژن را جلوی دهان برای تنفس بگذارید میگفت این یک چیز ثابت شده است غلظت زیاد اکسیژن و تنفس کردن در آن حالت، آدم را به حالت آرامش مصنوعی نزدیک میکند. حرف این است که ربطی به سقوط هواپیما ندارد کمکی نمیکند به غیر از اینکه کار را راحت میکند! وقتی هواپیما در حال سقوط است یک حال مصنوعی به شما میدهد که چند ثانیه مانده تا به زمین بخورید خیلی زجر نکشید. نمیدانم چقدر درست است. هواپیماییها میگویند فشار داخل هواپیما تغییراتی میکند ولی هواپیمای در حال سقوط این چیزها را ندارد فکر میکنم تئوری درستی باشد فقط آرامشبخش است.
سکر زمان مرگ هم دقیقاً وجود دارد و مواجه شدن با احوال قیامت قطعاً این حالتها را ایجاد میکند. مشترک بودن به وضوح در این آیات بیشتر از هر جایی اینکه میتوان دو جور این را قرائت کرد هم برای مرگ و هم برای قیامت وجود دارد. جاهای دیگر شاید سخت باشد و احتیاج به نمادپردازی باشد تا شما بفهمید بعضی از احوال قیامت شباهت به احوال مرگ دارند. البته آنجاها اگر درک درستی داشته باشید فکر میکنم معرفتهای عمیقتری هستند که چه اتفاقی زمان مرگ برای انسان میافتد. برعکس شاید از بعضی احوال مرگ بشود به بعضی اتفاقهای قیامت رسید به وضوح برای هر دو حالت قابل بیان است.
حضار: ؟؟ یک قسمتهایی کلاً تمثیل است چیزهایی که در مورد ذر است یا در مورد حضرت آدم گفته شده است کلاً تمثلی هستند لزومی ندارد واقعی باشد.
قبلاً به صورت کلی قبل از اینکه وارد بحثهای خاصی شویم در مورد اینکه میشود یک چیزی تمثیلی است یا خیر بحث کردم. یک جاهایی قرآن میگوید این مثل است متن به شما میگوید به صورت تمثیل بخوانید. مثلاً میگوید مثل دو مردی که یکی باغ دارد و دیگری باغ ندارد برای شما میگوییم. یا چیزی که بعضیها روی آن خیلی اصرار دارند این است که در قرآن دو مورد به صراحت گفته شده است که «مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِي وُعِدَ الْمُتَّقُونَ جَنَّاتٌ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» بنابراین از آیات مربوط به توصیف بهشت و جهنم نمیتوانید استدلال کنید آنجا یک باغی به معنای همین باغی که ما میبینیم وجود دارد. چون در قرآن دو مورد به صراحت گفته است اینها مثل است. ولی اگر نگفته باشد مثل است و شما بگویید مثل است توپ در زمین شما است چرا این حرف را میزنید. مثلاً یک نفر میگوید چیزی که در مورد حضرت آدم و آفرینش انسان گفته میشود تمثیل است باید دلایل خودش را بیاورد. ممکن است یک نفر بگوید همه چیزهایی که در مورد قیامت گفته میشود تمثیل است مثلاً ادعا کند مرگ انسانها قیامت آنها است. بعد از اینکه همه آدمها مردند اتفاق خاصی نمیافتد و همه وارد صحرای محشر میشوند. اگر یک نفر چنین ادعایی کرد باید از روی متن دلیل بیاورد. در فقه یک چیزی وجود دارد فقها حرف حجیت ظواهر را خیلی میزنند. شما یک متنی میخوانید ظاهر آن یک چیزی به شما میگوید این حجت است، اگر میخواهید بگویید این نیست شما باید یک دلیلی داشته باشید.
الان این آیات را میخوانم از متن اینگونه میفهمم یک قیامت به معنای پدیده کلی در عالم است، حرف از شمس و قمر میزند شما میخواهید بگویید این شمس و قمر آن شمس و قمری که شما میگویید نیست، دلیل خود را باید بیاورید. همین الان هم هی کوتاه میکنم از این آدمها گلهمند هستم که هرچه دلشان میخواهد یک چیزی را خوششان نمیآید میگویند تمثیلی است، اگر خوششان میآید میگویند تمثیلی نیست. باید قاعده داشته باشید تا یک چیزی را تمثیلی اعلام کنید. فکر میکنم قواعد هم صرفاً برای متون مقدس نیست. شما باید بگویید متون با چه شرایطی تمثیلی قرائت شوند و با چه شرایطی غیرتمثیلی باشد. میتوانید برای قرآن نشانههای خاصی اگر به نظرتان میرسد بگویید. داستان آدم را تمثیلی در نظر بگیرید راه باز میشود اگر قاعده نگذاشتید هر کسی هر چه دلش میخواهد در مورد بقیه چیزها هم میگوید اگر قاعده هم بگذارید ممکن است آن قاعده شما را مجبور کند که داستان حضرت موسی را تمثیلی بخوانید. ممکن است بعضی از داستانهایی را که نمیخواهید هم تمثیلی بخوانید، لااقل وقتی قاعده میگذارید قاعده به شما اجبار میکند که همه جا آن قاعده را رعایت کنید.
من فکر میکنم مشکلی که در تفسیر قرآن بود و هنوز هم است این است که چندان قاعدهای را فیکس نمیکنند. مثلاً واژهها را چگونه باید معنا کنیم، کجاها را باید تمثیل در نظر بگیریم و کجاها را نگیریم، کجا به شأن نزول مراجعه کنیم و کجا نکنیم، میخواهیم بکنیم یا نکنیم. باید از اول مفسر تکلیف خودش را با یک چیزهایی روشن کند بعداً با یک متد مشخص تا آخر تفسیر کند. به دلیل چیزهایی که میگویم تفسیر المیزان مقدمه خیلی جالبی دارد، فکر میکنم علامه طباطبایی نمیخواهم بگویم مقدمه مفصلی نوشته است ولی این احساس که با یک اسلوب تا آخر پیش برود را در مقدمه دارد. کجاها تفسیر یک آیه قرآن با یک آیه قرآن میکند توضیح داده است که چگونه سعی میکنم تفسیر کنم متد من چیست ولو اینکه وارد خیلی از جزئیات نشده است. مشکلی با این ندارم بعضی از جاها قرآن از تمثیل استفاده کرده است یک جاهایی صراحتاً گفته است ولی یک جاهایی ممکن است نگفته باشد ولی از متن و سیاق آیات واضح باشد که حالت تمثیل دارد. بالاخره شما برای جایی که صراحتی وجود ندارد دلیل بیاورید وگرنه همه چیز همین چیزی است که میخوانید.
۳- شکزدایی از بعث
بعد از توصیف اولیه قیامت که در سوره حج است یک آیهای میآید که به معنایی تکرار میشود. انسانهایی هستند که بدون علم در مورد خداوند بحث میکنند و بعد از اینکه این آیه میآید که اینها انسانهایی هستند که بقیه را گمراه میکنند و شیطان اینها را گمراه میکند، بعد یک آیه طولانی آیه ۵ است بعد آیات بعدی به نوعی استدلال است برای اینکه ما را قانع کنند قیامت و آخرتی وجود دارد. میخواهم این جلسه در مورد این نوع برخورد قرآن صحبت کنم. اینگونه شروع میشود «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ» در مورد برانگیخته شدن بعد از مرگ در شک به سر میبرید به وضوح اعلام میکند برای رفع شبه و شک شما به اینجا نگاه کنید بعد چیزهایی گفته میشود واژه استدلال را دوست ندارم به کار ببرم شکزدایی میگوییم. «فَإِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» اینجا نشانههایی گفته میشود که ممکن است فرم استدلال به معنای استدلال قیاسی مرسوم نداشته باشد ولی قرار است شما را به این نتیجه برساند بعثی وجود دارد. چیزی که به آن اشاره میشود در درجه اول این است همه ما میدانیم وقتی گفته میشود خَلَقْنَاکُمْ مِنْ تُرَابٍ نه اینکه تک تک ما از گل آفریده شدیم اولین لحظهای که وجود انسان شکل میگیرد
[۰۰:۴۵]
نطفه یک تیکه جسم جامد و بیجان است که از آنجا وجود شما شروع میشود «مِنْ تُرَابٍ ثُمَّ مِنْ نُطْفَةٍ» میتوانید بگویید قبل از اینکه لقاحی صورت بگیرد انسانها غذاهایی را میخورند و از اینها نطفه شکل میگیرد. به هر حال از خاک آفریده شدن انسان به این معنا است همه غذاهایی که میخوریم درختها این خاک را تبدیل به یک چیزی میکنند ممکن است حیوانات آنها را بخورند و نهایتاً تبدیل میشود به چیزی که ما میخوریم. اینها تبدیل به اجزای بدن ما میشود و بدن ما تولید میشود بنابراین منشأ خاکی داشتن یک چیز خیلی واضحی است اگر منظور این نباشد انسانها را تک تک از گل خلق کردند و به صورت مجسمهای ساختند همانطوری که حضرت عیسی پرندهها را از گل خلق میکردند و در آن میدمیدند به وضوح منظور این نیست بعد میگوید «مِنْ نُطْفَةٍ». اشاره به سیر طبیعی تولید نطفه و جنین است، بالاخره انسان از خاک آفریده میشود در زمین و اجزاء زمین ملات اولیه به وجود میآید.
در اینها شکی وجود ندارد چیزهایی که میشنوید بدیهی است «فَإِنَّا خَلَقْنَاکُمْ مِنْ تُرَابٍ» بعد تبدیل به نطفه میشود. اگر برای یک آدم چند هزار سال قبل بدیهی نبود ما اینها را دیدیم و فیلم آن هم است. میتوانید فیلم جنینشناسی یا عکسهای آن را ببینید یکی یکی مراحل آن را اینکه جنین چگونه رشد میکند و چه کاری میکند همه را به رای العین دیدیم. قدیمها مطمئن بودند ولی این جزئیاتی که در قرآن آمده بود آگاهی نداشتند «نُطْفَةٍ ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ لِنُبَیِّنَ لَکُمْ» از خاک خلق کردیم بعد نطفه شد بعد نطفه به علقه تبدیل میشود بعد مضغه است معنی اینها مهم نیست ولی به تطور جنین اشاره میکند. انسان در حالت جنینی از یک چیز خیلی ریزی شروع کرده است و کم کم بزرگ شده است «وَنُقِرُّ فِی الأرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلا ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ» سعی میکنم بگویم چرا قرار است با نگاه کردن به این شکزدایی صورت بگیرد.
اینگونه این بحث را پیش میبرم، معمولاً جنین یک چیز خصوصی است گاهی ممکن است ۲-۳ جنین در یک رحم جا بگیرند. ولی معمولاً در مرحله جنینی در فضای خصوصی زندگی میکنیم. یک سناریویی در نظر بگیرید که تعداد جنینهای زیادی در یک رحم مشترک زندگی میکنند و به نوبت هم به دنیا میآیند. فکر کنید چنین دستگاهی وجود دارد و جنینها هم رشد یافتهتر در نظر بگیرید که بتوانند باهم ارتباط برقرار کنند. شما به عنوان یک جنین چگونه به جنینهای دیگر توضیح میدادید که از این رحم خارج شدید تازه شروع یک زندگی دیگر است. جدی میپرسم. فرض کنید همه ما ۲-۳ ماهه هستیم ولی عقل و هوش داریم و میتوانیم باهم حرف بزنیم. یک جنینی ادعا میکند دوران ۹ ماههای که ما و اجداد ما اینجا زندگی کردیم اینها مرحله مقدماتی است تازه آماده میشویم وقتی از اینجا رفتیم یک زندگی جدیدی شروع میشود که اصل زندگی آن است. چگونه میشد به جنینها چنین چیزی فهماند؟ اولآً یک سری جنینهای ملحد وجود دارند بلافاصله شما را مسخره میکنند میگویند هیچ کدام از اینهایی که رفتند برنگشتند تا خبری از عالم عجیب و غریبی که تو میگویی بدهند. تازه حرفهایی که میزنید خیلی عجیب و غریب است، یک جایی است که خورشید و ماه است اینها چیست. چگونه میشود جنینها را قانع کرد؟ راهی به ذهن شما میرسد؟
شما جنین پیامبر هستید و پیغامی برای بقیه جنینها آوردید که زندگی خیلی خوشی هم دارند و به آنها در رحم خیلی خوش میگذرد و بعد از یک مدتی میروند. همه جنینها تا موقعی اینجا هستند بعد محو میشوند و هیچ وقت برنمیگردند. هیچ عالمی غیر از این عالم دیده نشده است و خبری از آن نیست، شما که میگویید جنینی هستید که به شما وحی شده است معلوم نیست حرفهای شما درست باشد. نشانههایی معرفی کنید و سعی کنید به او توضیح بدهید بنا به این شواهد از اینجا بیرون رفتن تازه مرحله جدیدی از حیات را تجربه میکنید. توضیح دادن این سخت است جنینهای ملحد اگر نخواهند قبول نمیکنند. چگونه میشود به چنین موجودی نگاه کنید و این احساس به شما دست بدهد زندگی همینی نیست که اینجا تجربه میکند. یک جنین باید نگاه کند به اینکه رشد میکند و تکامل پیدا میکند و به اوج کمال که میرسد از اینجا خارج میشود. خیلی از چیزهایی که اینجا به او داده میشود به نظر میآید اینجا خیلی به دردش نمیخورد. انگار مقدمه برای چیز دیگری است، مثلاً جنین چشم دارد ولی چشم خود را باز نمیکند که چیزی را نگاه کند نوری آنجا نیست. انگار اعضایی به او داده میشود و به صورت مداوم رشد او در حال پیشرفت است شاید بتواند حدس بزند وقتی یک جایی مانند رحم که دم و دستگاه آن پیشرفته است و اینقدر هماهنگیهای جالب در آن وجود دارد به ذهن یک جنینی برسد که اینها مقدماتی است.
یک جنین باهوش شاید از دیدن سیر تکاملی که در جنین وجود دارد اینکه از یک چیز خیلی کوچک شروع کرده است و تطور وجود دارد و یک چیزهایی به او اضافه میشود و به یک اوجی که میرسد از رحم خارج میشود به نظر برسد انگار اینها مقدمه یک چیزی هستند. آیا این استدلال برای جنینها قانع کننده است؟ اگر من به یک جنین بگویم میبینی که اینقدر حساب و کتاب در کار است اینقدر خوب تغذیه میشوی اینقدر این محیط برای زندگی تو مناسب است این هماهنگیها را که میبینید چگونه فکر میکنید همه اعضا و بدن که به تو دادند واقعاً دست و پا و چشم و روده خیلی به درد جنین نمیخورد. آیا اینها چیزهای اضافی و الکی است یا چیزهایی است که بعداً به درد شما میخورد. اگر یک جنین خیلی جنین باهوش خوبی باشد و به حرف پیامبران گوش کند شاید بتواند به این یقین برسد که یک چیز ناتمامی اینجا در عالم رحم وجود دارد. انگار وقتی پیشرفت خودش را میبیند به صورت طبیعی هماهنگی و پرفکت بودن محیطی که در آن زندگی میکند شاید بتواند به این نتیجه برسد که اینها مقدمات یک چیزی است.
ما در یک عالمی هستیم که مجدداً تجربه شبیه دوران جنینی را داریم. اگر دوران جنینی حرف پیامبران را باور نکردیم پیامبرانی که برای جنینها آمده بودند و در آن عالم نفهمیم که به دنیا میآییم و وارد عالم دیگر میشویم یک بار این اشتباه را کرده باشید دوباره به عالم دیگری آمدید باز هم همان اتفاق میافتد. طفل وارد شدید بعد بزرگ شدید، دوران نوجوانی آمد بعد چیزهایی به شما اضافه شد دوران جوانی آمد. حداقل تا میانسالی به وضوح یک چیزهایی در شما شکل میگیرد که پیش میروید به یک تواناییهایی میرسید که قبلاً نداشتید. من یک بار مرحله رشد را دیدم باورم نشد چیزهایی که میبینم به جهان دیگری منتقل میشوم. اگر یک بار اشتباه را کردید و نفهمیدید در دوران جنینی چگونه است دوباره این اشتباه را نکنید. اینجا واقعاً پیامبرانی آمدند آنجا نیامده بودند آنجا احتیاج به ایمان نداشتید ولی اینجا احتیاج به ایمان دارید. ولی خیلی شبیه همان تجربه را تکرار میکنید تجربه رشد و تطور را تکرار میکنید.
خیلی چیزها در وجود شما است که به نظر میرسد الان شاید به درد شما نمیخورد. مثلاً این همه حالت عذاب وجدان که در کانتکس روانکاوی به آن حالتهای جبرانی ناخودآگاه میگویند. کارهای اشتباهی که میکنید یک عالمه از داخل چوب میخورید، پیامهایی به شما میرسد، کابوس میبینید و دچار احساسات بد میشوید. اگر جهان به این منظمی و کاملی است قرار نیست راهی را طی کنید و از نظر روانی به یک چیزهایی برسید این چیزهای بیخود برای چیست؟ اگر قرار باشد بخورم و بخوابم و بمیرم و تجزیه شوم و اتفاق دیگری نیفتد این همه مکانیزمهای جبرانی روان ما چرا ما را اذیت میکند و نمیگذارد به خوبی از زندگی لذت ببریم. وقتی خیلی غرق در لذتهای مادی میشوید انگار یک چیزی از درون شما مخالفت میکند. در ضمن شما اگر همه چیز را در عالم جسمانی میبینید واقعاً رشد تا دوره نوجوانی تمام میشود و بیشترین لذت هم از نظر جسمانی در همان دوران است. بقیهاش چیست؟ به نظر میرسد از دوره نوجوانی و جوانی تا میانسالی مراحل رشد، پختگی روانی به وضوح دیده میشود. اگر یک نفر در مسیر رشد به معنای واقعی کلمه قرار گرفته باشد هر کسی اعتقاد داشته باشد نمونههای جالبی از رشد وجود دارد تا آخرین دمی که در حیات هستند در حال رشد هستند. اینگونه نیست رشد جسمانی من متوقف میشود، رشد مکانیسمهای روانی متوقف شود. همانطوری که یک آدم به سمت پیری میرود یک چیزهایی در وجود او انگار رشد میکند.
استدلالی که اینجا است و چیزی که حسی از اطمینان نسبت به وجود عالم دیگر بدهد این است که ما یک عالمی را به معنای واقعی کلمه، عالم زندگی کردن در رحم را قبل از اینکه به این دنیا بیاییم تجربه کردیم و تجربه بسیار عجیبی بود اگر الان به آن فکر کنیم. بدون اینکه از عالم بعد خبر داشته باشیم آنجا زندگی کردیم و زندگی خیلی پرفکت و خوبی بود و هی رشد کردیم و آماده شدیم تا وارد جهان دیگری شویم. اینجا هم وارد جهانی شدیم و میبینیم که اندی (end) وجود دارد آنجا موجودات به حدی میرسیدند بزرگ میشدند و از رحم خارج میشدند اگر میتوانستم آنها را مشاهده کنم، اینجا هم یک چیزی به اسم مرگ وجود دارد که به معنای خروج از این دنیا است. اینجا با قبلی تفاوت دارد ولی اینکه هر دو مسیر مسیرهای رشد هستند و هر دو به نابودی منجر میشوند فقط نابودی آنجا یک جور خروج است در حالیکه اینجا اینگونه نیست که یک نفر غیب شود، میمیرد و او را دفن میکنند و تجریه میشود.
این تفاوت را کنار بگذارید مسئله تجزیه شدن و خروج را، حس من این است ما به یک تجربه مشابه تجربه جنینی میرسیم. آنجا اگر آگاه نشدیم بعد از دوران جنینی باید عالم دیگری وجود داشته باشد در این تکرار تجربه در این دنیا به نظر میرسد خوب است این دفعه بفهمیم این زندگی مقدمه است. اگر ما در عالم درست و حسابی زندگی میکنیم آن جایی مقدماتی نیست که ثبات وجود داشته باشد. اگر با همین وضعیتی که دارم در دنیایی وارد شوم و ثبات را تجربه کنم
[۰۱:۰۰]
میتوانم فکر کنم چیزی بعد از این نیست. ولی وقتی تحول را تجربه میکنم و به سمت یک چیزی پیش میروم و در آخر کات میشود بیشتر به نظر میرسد مانند حالت جنینی انگار آماده شدم تا وارد فاز بعدی شوم. وگرنه همه تجربهها و تطورها به نظر میرسد پوچ و بیخود است. چیزی که در این آیات به آن اشاره میشود و فقط هم اینجا نیست خیلی جاها وقتی حرف از بعث و قیامت است به این نکته اشاره میشود یادآوری این است که انسان تجربه مشابهی در دوران جنینی از سر خود گذرانده است. یعنی یک جایی از یک چیز کوچکی شروع کرده است و بزرگ و بزرگتر شده است و به یک جایی که رسیده است کات شده است و مرحله جدیدی شروع شده است، دوباره این تجربه را در عالمی که الان هستیم تکرار میکند. از یک مرحله مقدماتی «وَنُقِرُّ فِی الأرْحَامِ مَا نَشَاءُ إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى» یک اجل مسمی برای خودمان میبینیم «ثُمَّ نُخْرِجُکُمْ طِفْلا» وارد این دنیا که میشوید طفلی هستید «ثُمَّ لِتَبْلُغُوا أَشُدَّکُمْ» و به اوج بلوغ جسمانی خودتان میرسید. «وَمِنْکُمْ مَنْ یُتَوَفَّى وَمِنْکُمْ مَنْ یُرَدُّ إِلَى أَرْذَلِ الْعُمُرِ لِکَیْلا یَعْلَمَ مِنْ بَعْدِ عِلْمٍ شَیْئًا» یک عده در میانه و یک عده در پیری از دنیا میروند.
موضوع این است همه به نوعی تتور را احساس میکنند، چه تفاوت عمدهای است که ممکن است یک نفر ادعا کند اینجا با دوران جنینی یک تفاوت عمده وجود دارد؟ اینکه اینجا یک جور نابودی را مشاهده میکنیم. به اضافه اینکه ممکن است یک نفر بگوید این رشد را تا جوانی و میانسالی میبینیم بعد نزول وجود دارد. این اشکال اشکال جدی نیست چون مثلاً یک عارف را در نظر بگیرید اینگونه نیست تا یک جایی به تکاملی برسد و نزول کند و به نوعی انگار رشد او تا آخر زندگی در حال ادامه پیدا کردن است ولو اینکه از نظر جسمانی سقوط میکند. چیزی که جدیتر است این است در عالم جنینی خروج را میدیدیم انگار یک چیز کاملی از آنجا غیب میشد ولی اینجا ما متلاشی شدن را میبینیم. متلاشی شدن ممکن است به نظر برسد پایانی است که آغازی ندارد. آیه بعد همین را جواب میدهد «وَتَرَى الأرْضَ هَامِدَةً» در همین دنیایی که الان زندگی میکنید میبینید که یک زمینی است «فَإِذَا أَنْزَلْنَا عَلَیْهَا الْمَاءَ اهْتَزَّتْ وَرَبَتْ وَأَنْبَتَتْ مِنْ کُلِّ زَوْجٍ بَهِیجٍ» این پدیده مثلاً یک گیاهی یک دوره زندگی کرده است کاملاً از بین میرود دوباره که باران میآید دوباره جان میگیرد و از خاک درمیآید. متلاشی شدن و دوباره از نو سربرآوردن را در همین دنیا میبینیم. نظام این جهان اینگونه است که متلاشی شدن مهم نیست انگار بذری وجود دارد که اینها در دل خاک میروند و در شرایط مشخصی بیرون میآیند.
اینکه انسان را مانند اینکه کشاورزی میکنند جسم را در خاک میگذارند و با خاک میپوشانند و یک روزی یک شرایطی پیش میآید که این میتواند دوباره از خاک در بیاید. در جنین مشاهده نکرده بودیم موجوداتی هستند متلاشی میشوند و دوباره شکل میگیرند و یک چیز مشابه آن ساخته میشود. ولی در این عالم عالمی است که دیدیم متلاشی شدن به معنای پایان نیست. یک بذر میتواند از زمینی که چیزی در آن نیست دوباره گیاه زندهای شود. اگر اختلاف عمدهای بین دو حالت جنینی و این عالم وجود دارد در پایان است که متلاشی شدن وجود دارد ولی آنجا وجود ندارد. ولی موضوع این است متلاشی شدن به همین دلیل است که پایان آیه میگوید در این دنیا دقیقاً مشابه اینکه چیزهای متلاشی شده دوباره شکل میگیرند شاهد بودیم بنابراین نباید از نظر ما اشکال مهمی باشد.
نگاه کردن این دو دوره زندگی کنار هم به نوعی باید آدم را به این احساس برساند که در هر دو مورد مسیری طی میشود و به یک جایی میرسیم که در هر دو محو شدن و دوباره سر برآوردن و وارد یک دنیای دیگری شدن هم است. یک عالمه خارج از محدوده چیزهایی که در جسم خودمان تجربه میکنیم کارهایی انجام میدهیم و احساسات درونی و شهودی نسبت به خودمان داریم که به نظر نمیرسد دقیقاً به جسم ما به معنای واقعی کلمه وابسته باشد. تصور اینکه اینها همراه با متلاشی شدن جسم از بین میروند خیلی چیز درستی نیست.
نکته این است یادآوری تجربه جنینی تجربهای که یک بار همه ما در یک دنیایی زندگی کردیم که در آخر نمیدانستیم چه میشود و یک بار این تجربه را داریم یک جایی شروع به رشد کردیم به یک مرحلهای رسیدیم و از آنجا بیرون آمدیم و وارد جهان دیگری شدیم. اگر با آمار و احتمالات حساب کنید اگر یک بار تجربهای کرده باشم دفعه دوم هم یک چیز مشابه آن را انجام میدهم باید ذهن من متمایل به این باشد که این تجربه هم به نتیجه مشابه آن میرسد. من یک بار در عالم جنینی تجربه مشابه چیزی که در این دنیا است یعنی یک زندگی همراه با دگرگونی را تجربه کردم پایان آن مرگ و نابود و نیست شدن از آن عالم بود و به عالم بزرگتری پرتاب شدم. دوباره یک چیزی شبیه آن را تجربه میکنم که میتواند این حس را برای من به وجود بیاورد بعد از اینکه از این عالم پرتاب شدم این دفعه به صورت دیگری است مردن تجزیه شدن است راه برای اینکه وارد عالم دیگری شوم باز است. چون همان مراحل دگرگونی را در این عالم هم تجربه میکنم.
این فقط یک جور مشابهت است که بیشتر به ما اینجوری القاء میکند احتمال خوبی وجود دارد که چنین اتفاقی بیفتد. نه اینکه مطمئن شوم این اتفاق میافتد، ممکن است بگویم اینجا از خیلی جهات شبیه عالم جنین است پایان آن اینگونه بود دلیل ندارد بگویم حتماً پایان این هم آنگونه است و وارد عالم دیگری میشوم. فقط ذهن من تمایل پیدا میکند به احتمال خوبی اینجا هم میتواند اینگونه باشد. آیهای که بعداً میآید «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ». جنین ابزارهایی دارد که اصلاً استفاده نشده است اگر اینها به هیچ دردی نمیخوردند، جنین از روده و دهان خود استفاده نمیکند غذا نمیخورد اگر چنین چیزی آنجا است و بیاستفاده است اگر جنین بداند مبنای عالم حق است اگر به خداوند اعتقاد داشته باشد و خداوند همه چیز را با اهدافی پیش میبرد دچار تناقض میشود از اینکه یک سری دست و پا و دهان و روده دارد و به درد او نمیخورد. میتواند اینها را نشانه این بگیرد در عالم دیگری باید به درد بخورند چون «بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» ناحق و چیز بیخودی وجود ندارد. استدلال یک جنین باهوش برای اینکه عالم دیگری است میتواند اینگونه باشد اگر عالم دیگری نباشد یک عالمه چیزهای اضافه دارم که هیچ به درد من نخورده است بنابراین اعتقاد پیدا میکنم به اینکه حتماً در جای دیگر به درد من میخورد. تا ۹ ماه آدمهایی را دیدم که رفتند بدون اینکه رودهها و شش آنها به درد بخورد یک عالمه اعضا وجود داشت که به درد نخورد.
در این عالم کاری که میکنیم شناختهایی پیدا میکنیم و اعمالی انجام میدهیم. اینها آثاری دارد که به وضوح میبینید خیلی آدمها به یک معنایی کارهای خوب میکنند و به دیگران کمک میکنند و هیچ نتیجهای نمیگیرند و اثری به آنها مترتب نیست. خیلی کارها و معنویاتی انجام میدهند که هیچ نتیجهای ندارد و ممکن است دچار عذاب و رنج هم باشند. شما با یک استدلال مشابه استدلال جنینی داشته باشید اعمالی که انجام میدهند و رفتارهایی که میکنند و دگرگونیهایی که در این دنیا پیش میآید اینها ناتمام در این عالم است. احساس اینکه این عالم بسته شده است و همه چیز تمام شده است را نداریم وقتی به این جهان نگاه میکنیم. انگار خیلی از نتایج به ما نمیرسد و به یک آیندهای حواله میشود. اینگونه نیست وقتی زندگی میکنیم احساس من در این دنیا این باشد همه کارهایی که کردیم و رفتارهایی که از من سر زده است و چیزهایی که به من رسیده است بر مبنای توجیه شدهای است یعنی به اینها نگاه کنم و بگویم به حق خودم رسیدم. همانطوری که یک جنین در رشد جسمانی خودش یک چیزهایی مشادهده کند که ناتمام به نظر میرسند و این با مبنای حق داشتن جهان با اعتقاد به خداوند و در آن سناریو اگر جنین معتقد به خداوند باشد سازگار نیست و یک عالم چیز بیخود در اینجا ببینیم خیلی چیزهای بی خود در این دنیا است که حالت باز بودن و بسته نشدن و پرفکت نبودن را آدم احساس میکند. مخصوصاً در مورد رفتارهایی که آدمها انجام میدهند.
«ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ» این بخشی است که نه فقط از روی شباهت ذهن ما متمایل شود که چیزی را بپذیریم بلکه به نوعی حالت استدلال دارد. در هر دو مورد اینگونه میشود به کشف اینجا رسید چون چیز ناتمامی وجود دارد و عالم بر اساس حق و تمامیت است من باید به این معتقد باشم این عالم پایان کار نیست. نه فقط شباهت وجود دارد بلکه استدلال وجود دارد. «ذَلِکَ بِأَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ وَأَنَّهُ یُحْیِی الْمَوْتَى وَأَنَّهُ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیرٌ» در عالمی زندگی میکنم که مبنای آن حق است و یک قدرتی وجود دارد که در همه عالم میبینم قدرت عظیمی است و این همه کارهای بزرگ انجام میدهد. بنابراین ایمان پیدا میکنم به اینکه موجوداتی که میمیرند اینها زنده میشوند و زندگی دوم ما مقدمهای برای زندگی سوم بود. اساس استدلال، شباهت این دو دنیا و مفهوم دگرگونی در هر دو دنیا است. یک بار این تجربه را کردیم و این دومین بار است که این تجربه را انجام میدهیم. نکته اصلی استدلال این است که حق در عالم حاکم است بنابراین حالت ناتمامیتی که زندگی ما در این دنیا دارد به نوعی نباید اینگونه باشد.
«وَأَنَّ السَّاعَةَ آتِیَةٌ لا رَیْبَ فِیهَا وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ» این از آیاتی است که اگر کلمه ساعت را به معنای مرگ در نظر بگیریم راحتتر هستیم. هیچ شکی در اینکه ساعت میآید نیست، اگر اینگونه بود همه شما میمیرید و هیچ ریبی در آن نیست در مورد مرگ ریبی وجود ندارد بعد میگوید وَأَنَّ اللَّهَ یَبْعَثُ مَنْ فِی الْقُبُورِ کسانی که مردند هم زنده میشوند. اگر به معنای قیامت هم بگیرید یعنی کل عالم به پایانی میرسد و همه از قبرها برانگیخته میشوند هم کاملاً درست است. اینجا مفهوم ساعت را به هر دو صورت ترجمه کنید درست است.
یک نکتهای در مورد سناریویی که در مورد جنین گفتم است جای فکر کردن دارد در دوران جنینی اگر آدم احتیاج داشت که ایمان پیدا کند که عالم دیگری بعد از دوران جنینی است یا خیر چگونه میشد به چنین ایمانی برسیم و چگونه میشد جنینهای دیگر را قانع کرد آنها هم برای خودشان استدلالهای خودشان را داشتند. یکی از استدلالهایی که جنینهای ملحد میتوانستند بکنند به غیر از اینکه استدلالی که الان وجود دارد آدمهای ملحد میکنند کسی از سفری که شما میگویید برنگشته است تا به ما از آن عالم خبر بدهد مسئله حق بودن مبنای همه چیز را این شکلی میتوان زیر سؤال برد که ما جنین ناقصه الخلقه هم داریم.
[۰۱:۱۵]
در جامعه جنینی در آن سناریو بعضی از جنینها سقط شوند یا ناقصه الخلقه باشند. در این عالم زیر سؤال بردن مبنای حق داشتن جهان غالباً اینگونه است که به شروع اشاره میکند چیزهای بد و ناقصی هم به نظر میآید در این دنیا اتفاق میافتد. شاید به این دلیل است به این نکته اشاره میشود در عالم جنینی هم نه اینکه جواب مسئله شرع بخواهد داده شود در عالم جنینی هم اینگونه بوده «ثُمَّ مِنْ عَلَقَةٍ ثُمَّ مِنْ مُضْغَةٍ مُخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ» انگار بعضیها خوب و درست خلق شدند و بعضیها غیر مخلقه بودند. در عالم جنینی هم یک چیزهایی وجود داشت گاهی جنینی از مسیر تکامل جنینی خودش منحرف شده است و به صورت بد رشد کرده است. اگر بخواهیم از این شباهت استفاده کنیم آن وقت اینکه اینجا بعضی از آدمها به صورت بدی زندگی میکنند حق بودن همه چیز را زیر سؤال نمیبرد، شباهت بین این دو عالم را زیر سؤال نمیبرد. این را به این عنوان گفتم تا توجیه کنم چرا عبارت «مُخَلَّقَةٍ وَغَیْرِ مُخَلَّقَةٍ» اینجا آمده است. اگر عالم جنینی پرفکت بود و هیچ جنینی مشکلی نداشت و اینجا وارد عالمی شده بودیم که پرفکت نیست میتوانستیم این را تفاوت بزرگ بین این عالم و آن عالم در نظر بگیریم. ولی این شکلی نیست. مسئله شرع در عالم جنینی هم وجود داشت. فکر کنید مسئله شرع از نظر فلسفی و دینی برای ما حل شده است مسئله وجود شرع در این عالم توازی و مشابهت این عالم با عالم جنینی را از بین نمیبرد. آنجا هم حالتهای غیرعادی از خلقت را میتوانیم مشاهده کنیم.
معمولاً چیزی که مانع این میشود که آدمها به آخرت معتقد شوند این است که شاید مشکل اصلی این است آن عالم چیست و چگونه از قبر درمیآییم. این تصور که واقعاً با قرآن تعارض دارد اگر کسی فکر کند ماجرا این است یک روزی میرسد در صور میدمند و همین موجوداتی که به خاک رفتند به همان شکلی که بودند در همین زمینی که میبینیم با همین آب و هوا زنده میشوند و همه جا باغ میشود و باهم زندگی میکنند. این با متن قرآن در تعارض است در قرآن میگوید «یَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ» به غیر از اینکه میگوید «مَثَلُ الجَنَّهِ الَّتِی وَعِدَ المُتَّقُونَ» میگوید حرفهایی که از آخرت میزنیم از باب تمثیل است به صراحت این را میگوید. به صراحت میگوید «یَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَیرَ الاَرضُ» خورشید و ماه و خیلی دگرگونی بیشتر از این حرفها است بیشتر از این است که زمین صاف شود. شاید اگر بخواهیم به زبان روزمره خودمان حرف بزنیم قوانین فیزیک تغییر میکند تحول بزرگی در عالم اتفاق میافتد. فکر میکنم خیلی بزرگتر از تفاوت زندگی این دنیای ما با زندگی جنینی است. وقتی در جنین هستیم از نظر جغرافیا عالم بعدی وجود دارد فقط وارد این میشویم ولی این دفعه کل عالم تبدیل به چیز دیگری میشود که در آن زندگی میکنیم. توصیف قرآن از آخرت این را به ذهن آدم میآورد که نظم عالم به هم میخورد و نظم نوین جهانی ایجاد میشود.
شاید با عرف روزمره بگوییم بعضی از قوانین فیزیک تغییر میکند و جهان چیز دیگری است. تغییر عمدهای است که مسئله برخواستن از قبور است، الان مسئله ریورس (reverse) در طبیعت وجود ندارد. طبیعت تغییراتی میکند که معکوس میشود برعکس اینکه یک چیزی خاک شده است دوباره میتواند تبدیل به یک موجود زنده شود. در آن دنیا ثباتی وجود دارد عالم را اگر به همین صورت تصور کنید ثبات در آن بیمعنا است. تصور دقیقی نمیتوانیم از احوال آن عالم داشته باشیم همانطوری که در مرحله جنینی نمیتوانیم از دنیای دیگر تصوری داشته باشیم مگر یک جنین باهوش و عارف باشد از اینکه دست و پا دارد و از اینکه چشمی دارد که از آن استفاده نکرده است یک سرنخهایی به دست بیاورد که قرار است بعداً چگونه زندگی کند. فکر میکنم عرفا هم به درون خودشان نگاه میکنند شاخکهایی درمیآورند، در مراحل باطنی وجودشان تغییراتی میبینند که احساسی به آنها دست میدهد که دنیایی که باید در آن باشند چگونه است که اینها باید به دردشان بخورد. بعضی از اندامهای لطیف درونی خودشان را مشاهده میکنند شاید بتوانند بفهمند که عالم باید چگونه باشد تا اندامها سر جای خودشان قرار بگیرند و کار کنند. این نکتهای بود که به نظر من بد نبود به آن اشاره میشد.
مشکلی که وجود دارد عدم تصوری است که از عالم بعدی داریم و این حالت استبعاد به ما میدهد. اینکه حرکت ریورس را در مورد انسانها ندیدیم هر چند که شبیه به این را در مورد گیاهان دیدیم ولی تصوری از آن عالم نداریم. ممکن است این سؤال به نظر ما برسد چطور اینگونه میشود؟ مرتب میگویند چطور چیزی را که پوسیده است دوباره میتواند زنده کند. حتی پیامبران هم از خداوند سؤال میکنند که چگونه مردهها را زنده میکنید. مثلاً سؤال یک جنین میتواند این باشد چطور میگویید ما به یک دنیای دیگری میرویم بدون جفت زندگی میکنیم. اینقدر زندگی جنین وابسته به این جفت است شاید تصور اینکه میشد بدون جفت زندگی کرد بی معنی باشد. برای ما تصور اینکه بدون جسم زندگی کنیم به نظر میآید بیمعنی است. نمیخواهم بگویم در عالم بعدی جسم نیست به نظر من از قرآن برمیآید وقتی میگوید از قبرها برانگیخته میشوید یک چیز جسمانی وجود دارد. ولی شک دارم از توصیف قرآن به این برسیم که جسم به همین معنا است. اگر فیزیک و طبیعت تغییرات اساسی کنند ممکن است این فرمی که الان دارید را نداشته باشید و ممکن است داشته باشید.
برای یک جنین، ناباوری نسبت به جهان دیگر میتواند این دلیل را داشته باشد فکر کنید همه زندگی او وابسته به جفت است و شما به او میگویید در آن عالم بدون جفت زندگی میکنید و جفت شما از بین میرود. جفت میدانید چیست؟ همه چیز جنین مستقیماً از مادر با واسطه جفت منتقل میشود. الان هم ممکن است در این عالم به خیلی چیزها عادت کردیم و وابسته هستیم و مانع از این است تصوری داشته باشیم که ممکن است تغییرات عمدهای باشد. به نظر من کفرآمیز است با توجه به متن قرآن یک نفر فکر کند آخرت یعنی اینکه همه آدمها همینگونه از قبر بیرون میآیند و دنیا همین است و زمین صاف شده است و کوه وجود ندارد و یک جاهایی باغ است و یک جاهایی زغال ریختند و آتش است و اینها را در آتش میاندازند. این تصور اصلاً با قرآن سازگار نیست همیشه حرف از این است تحول اساسی در جهان اتفاق میافتد. میبینید آسمان هم دیگر این شکلی نیست، زمین اینگونه نیست «یَومَ تُبَدَّلُ الاَرضُ غَیرَ الاَرضُ» وقتی میبینید انگار زمین نیست غیرزمین است تبدیل به چه چیزی میشود معلوم نیست.
یک عالم با قواعد و قوانین دیگری است تجربه زندگی در این دنیا از نظر شناخت و آزادی و عمل و رفتار چقدر غنیتر از تجربه زندگی جنینی است؟ همینطور در مورد آن دنیا نسبت به این دنیا در قرآن میگوید «وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» (عنکبوت:۶۴) حیات آن است وقتی ما به عالم آخرت منتقل شدیم تازه میفهمیم چیزی که زندگی کردیم و میگفتیم ما زنده هستیم و حیات داریم حساب نمیشود در مقابل حیاتی که در آنجا به ما داده میشود. شدت و میزان کمال یافتن مفهوم حیات و زندگی یک چیز فراتر از اینجا است، در عالم دیگر و با یک قواعد دیگر تجربه میشود. اگر همین عالم بماند نمیفهمم چگونه با همین اجسام با همین زمین و با همین اوضاع زندگی کنیم و فقط درخت و … بیشتر باشد و بگوییم این حَیوان است. وقتی میگوید «وَإِنَّ الدَّارَ الْآخِرَةَ لَهِيَ الْحَيَوَانُ» یعنی چیزی که زندگی کردید بی خود به آن زندگی میگویید آن زندگی است معنی این آیه این است آخرت زندگی است این در مقابل آن حیات حساب نمیشود. با یک مقدار بیشتر شدن درخت با این آیه سازگار نیست که بتوانیم بگوییم در آنجا تجربه فوقالعادهای اتفاق میافتد.
نکته اساسی در انکار آن دنیا این است همانطوری که در عالم جنینی به یک چیزهایی وابسته هستیم، یک تصوری از زندگی داریم که زندگی دیگری را نمیتوانیم تصور کنیم همین الان هم ممکن است نسبت به آن جهان در چنین وضعیتی باشیم که نمیتوانیم تصوری از آن عالم داشته باشیم. نکته اساسی این است دوران جنینی به یک معنایی اختیار نداریم برای همین همه کارها را درست انجام میدهیم، همه کارهای درست را انجام میدهیم. برای همین جنینها پیغمبر ندارند چون جایی نیست کاری باید بکنند که انجام ندهند. همه جنینها دست دارند ولی دست در رحم به درد آنها نمیخورد ولی به صورت مداوم از یک جایی به بعد با دست خودشان کارهایی که لازم است انجام میدهند برای اینکه عضلات آنها شکل بگیرد لازم است دست و انگشتهای خودشان را حرکت بدهند. برای اینکه رودهها وقتی شکل گرفت کارایی پیدا کند به صورت مداوم بدون اینکه برای آنها فایدهای داشته باشد و در آن لحظه اثری ببینند مایع داخل جنین را به صورت مداوم میخورند و پس میدهند. هیمنطور هر کار دیگری که فکر میکنید، جنین پرفکت زندگی میکند، دستورالعملهایی که باید چه کاری بکند به او داده شده است و همه آن کارها را به خوبی انجام میدهد. همه رفتارهایی که از جنین سر میزند با رشد او متناسب است.
فرق این دنیا با عالم جنینی این است که ما در چنین وضعیتی نیستیم. مثلاً اگر قرار است مراحل تکاملی را طی کنیم که اندامهای درونی ما رشد کنند که در آن عالم به درد ما میخورد چون ما نمیفهمیم به چه درد میخورد کارهایی که باید بکنیم تا آنها رشد کنند را نمیکنیم. شما اینگونه فکر کنید حتی ممکن است کارهایی که برای رشد جسمانی خودمان لازم داشته باشیم هم نکنیم. هی میگویند سیگار نکشید و ورزش کنید ولی مردم انجام نمیدهند حتی به جسم خودشان لطمه میزنند و به نهایت رشدی که از نظر جسمانی میتوانند برسند نمیرسند. ما در وضعیتی هستیم که احتیاج به گوش کردن پیامهای بیرونی داریم برای اینکه از جسم خودمان تا اندامهای داخلی انگار یک چیزهای داخلی داریم ممکن است الان در زندگی عادی این دنیا خیلی به چشم نباید که به چه درد میخورد ولی در آن دنیا لازم است. یک جنین کافر اگر اختیار داشت ممکن بود یکی از انگشتهای خودش را بکند و بگوید به چه درد من میخورد بعد وقتی به دنیا میآمد میدید انگشت ندارد انگشت شصت خودش را کنده است و هیچ کاری نمیتواند بکند. ما دقیقاً در این دنیا همین کار را میکنیم. شما میخندید ولی اکثر شما الان انگشت شصت ندارید!
[۰۱:۳۰]
دقیقاً مشکل همین است شما وارد آن دنیا میشوید ولی یک عالمه چیزهایی که باید داشته باشید ندارید چون کارهایی که باید میکردید تا یک چیزهایی رشد کند نکردید. من نمیدانم شما چقدر میترسید از این آیه خیلی میترسم میگوید کسی که در این دنیا کور باشد در آن دنیا هم کور است. منظور از کور بودن در این دنیا چشم ظاهری نیست یعنی کسی که حقایق را در این عالم نمیبیند، من الان در این دنیا هستم خدا و آخرت را نمیبینم و حق را مشاهده نمیکنم. این آیه صراحتاً به من میگوید یک چشم باطنی وجود دارد به معنای واقعی کلمه ممکن است اینگونه نباشد که در کجای بدن قرار گرفته است ولی یک جور مکانیسمهای روانی، شناختی میتواند در این عالم به وجود بیاید اگر یک کارهایی بکنم رشد کند طوری که حقایق را ببینم. اگر در این عالم طوری زندگی کردم که این حقایق را ندیدم با اطمینان این آیه به شما میگوید در آن دنیا یک چیز بدتر از نداشتن انگشت شصت است چشم ندارید و اینگونه محشور میشوید. فرق این عالم با زندگی جنینی این است که ما تخطی میکنیم از اینکه رفتارهای مناسب رشد خودمان را انجام بدهید. تمام نزول پیام انبیاء و به وجود آمدن شریعت این است که به ما یاد بدهند در این دنیا چگونه زندگی کنیم، نسخههایی برای ما پیچیده شده است تا طوری زندگی کنیم که زندگی معنوی که باید به آن برسیم در این دنیا داشته باشیم تا برای زندگی آن دنیا آماده شویم.
دقیقاً کاری که میکنیم کندن انگشتهایمان، کور کردن چشم و گوش است. وقتی در قرآن میگوید روی چشم آنها پرده است، گوش نمیشنود به معنای واقعی کلمه این اتفاقها افتاده است. آدمها این شکلی محشور میشوند و نه گوش و نه چشم دارند در آن دنیا به نوعی مجدداً به آنها اعطاء شود و بخشیده شوند خیلی قواعد آن را نمیدانم. ولی در زمان محشور شدن این چیزها را ندارند. غفران یعنی اینکه بخشش خداوند به این معنا که اثر عمل را از بین ببرد. چون خداوند میگوید این کار را میکنم کارهای بدی که کردند و باعث میشود این اتفاقها برای آنها بیفتد، اثر آن از بین میرود و دوباره ممکن است چشم و گوش خودشان را پس بگیرند. ولی بالاخره موقع محشور شدن اکثر آدمها به معنای واقعی کلمه ناقص الخلقه محشور میشوند چون مراحل رشد را در این عالم طی نکردند. چون این دنیا آن دنیایی بود که به ما اختیار دادند در قسمت جنینی آخرت خوب است اختیار نداریم چند سالی که اختیار داشتیم ماکسیمم بلایی که میشد سر خودمان آوردیم، از نظر جسمانی و روانی به وضعیت غیرمتعارفی رسیدیم.
در جلسات قبل خیلی روی این تأکید کردم بحث بین کسانی که دیندار هستند و در مورد دستورالعمل اینکه در این دنیا چگونه باید زندگی کنیم با آدمی که دیندار نیست بدون وارد کردن مسئله آخرت از نظر من بیمعنی است. اساس دین آماده کردن ما برای زندگی اخروی است قبلاً این را گفتم و دوباره اخطار میکنم آدم دینداری که سعی میکند قوانین شریعت را یک جوری توجیه کند که بهترین شیوه زندگی در این دنیا است مثلا وضو گرفتن باعث میشود دست انسان پاک شود، غسل جنبه بهداشتی دارد، نمیخواهم بگویم چیزهایی که در شریعت است آثار دنیوی ندارد ولی اساس همه شریعت آماده کردن انسان برای آخرت است و اساس آن مبنای این رفتارها به نوعی این است که برای دنیای دیگری خودمان را آماده میکنیم. بعضیها میگویند در زمان پیغمبر مسلمانها بهداشت را بهتر رعایت میکردند طرف جواب شما را میدهد آن موقع مسواک برقی نبود ولی الان برقی آن را داریم، شما وضو میگرفتید ما روزی ده بار خودمان را ضدعفونی میکنیم. اینجور بحثها به غیر از اینکه دینداری را تحقیر میکند که بخواهد بگوید بهترین نوع حکومت سیستم سیاسی هم همانی است که در زمان پیغمبر بود، همیشه توجیهها برای اینکه ثابت کنیم شیوه زندگی دیندارانه منهای آخرت هم اگر نباشد بهترین شیوه است، به نظر من نیست. خودم شخصاً مخالف این هستم اگر آخرتی نبود این بهترین شیوه زندگی بود. شریعت خودمان را نمیگوییم که سوء تفاهم پیش بیاید کارهایی که یهودیها میکنند شنبه کارهایی میکنند یا هزار رفتار عجیب و غریب انجام میدهند که هیچ کدام به نظر نمیآید به درد بخورد. اینکه تصور کنیم اگر مرگ پایان بود این بهترین شیوه زندگی بود به نظر من غلط است.
همه بحثهای دیندارها با غیر دیندارها به غیر از سبک زندگی مبنای آن باید این باشد که به آخرت معتقد هستیم. گوش و چشم دیگری را تربیت میکنیم روزه میگیریم میخواهیم این دهان را ببندیم تا دهان دیگری باز شود. میگویند روزه برای سلامتی خیلی خوب است شاید خوب باشد ولی ممکن است با همان استدلالی که روزه برای سلامتی خوب است یک نفر به شما ثابت کند که بالای ۱۴ ساعت خوب نیست. مثلاً استدلالهای پزشکی بیاورید که در تمام طول سال دو بار غذا بخورید در طول سال خوبیهایی که شما میگویید بهینهسازی میشود.
واقعاً یک نفر را میشناسم که یک کتاب خوانده بود و خیلی روی او تأثیر گذاشته بود در مورد فواید روزه بود. که مواد شیمایی در طول سال تولید میشود وقتی روزه میگیریم اینها دوباره جذب بدن میشود خیلی هیجانزده شده بود. واقعاً به نظر من پارامترهایی که در کتاب نوشته است فواید روزه است با یک جور شبه روزه متفاوتی که تعداد روزها و ساعتهای آن فرق میکند را نشان بدهد که بهتر میتوان آن کارها را کرد. از این حرفها نزنید و از این کتابها نخوانید! همه این کارهایی که ما میکنیم ممکن است فواید دنیوی هم داشته باشد ولی محدود کردن خودمان و استدلال کردن با فواید دنیوی خلاف اساس اعتقاداتی است که ما داریم.
حضار: این دنیا را با دنیای آخرت مقایسه میکردیم ؟؟ در دنیای قبل هم اختیار داشتیم؟ چون یک آیه قرآن وجود دارد که خدا میگوید که من از فرزند آدم گواه گرفتم که من پروردگار شما هستم و ته آن گواه است که از شما بازخواست میکنم.
اگر حرفهای قبلی من را گوش کرده باشید اعتقاد من این است ماجرای آدم و گناه اولیه برای همه انسانها در جنین اتفاق میافتد بنابراین یک لحظههایی باید بگویید اختیار وجود دارد. اگر بخواهید زندگی آدم و حوا را در جنت را با زندگی جنینی تطبیق کنید که من به شدت سعی کردم بارها در بحثها بگویم در پایان زندگی جنینی به یک نوع اختیار رسیدیم. چون مفهوم گناه معنی پیدا میکند و هبوط اگر متناظر با به دنیا آمدن به معنای واقعی است باید قبول کنیم. وقتی از من میپرسید جواب من روشن است در پایان دوران جنینی حتماً اختیار به معنای کوچک هم باشد باید وجود داشته باشد. اینگونه نیست جنین در لحظه مشخص وقتی به دنیا میآید تازه یک درکی پیدا میکند به تدریج تغییر میکند قوای شناختی او تا حدود زیادی در جنین شکل میگیرد. حتی پدیده بسیار عجیبی که الان مشاهده شده است این است که جنین در روزها و ماه اخیر در دوران جنینی در حالت REM یعنی حرکات سریع چشم که نشانه خواب دیدن است، سؤال این است چه چیزی میبیند؟ جنینی که تا الان چشم او باز نشده است رویا دیدن چه معنی دارد. همه چیزها به تدریج در اواخر شکل میگیرد بنابراین لااقل در پایان دوران جنینی چیزی شبیه اختیار وجود دارد.
نکتهای که شما میگویید به نظر من دقیقاً همین معنی را دارد. انسان موجودیتی به آن معنا قبل از دوران جنینی ندارد، همه چیزهایی که در مورد انسان ماقبل تولد گفته میشود به دورانی جنینی برمیگردد. تعلیم اسماء و شهادت بر ربوبیت خداوند هم در همان مرحله معنی دارد. بنابراین یک نوع اختیار در پایان، ممکن است بگویید در ماههای اول در نطفه و علقه است هیچ چیزی تحت عنوان اختیار ندارد ولی وقتی مغز و سیستم عصبی شکل میگیرد و کامل میشوند در لحظه تولد که کامل نمیشوند، تمام قوای ابزارهای شناختی و ابزارهایی که مربوط به اراده میشود همه اینها به شدت در ماه آخر کاملاً وجود دارد. وقتی اینها کامل شد همزمان با آن شکلی از اختیار هم به وجود میآید. به توجه به حرفهایی که قبلاً زدم جواب من این است که یک جور در پایان اختیاری وجود دارد ممکن است محدود باشد.
حضار: منظور من فقط در دوران جنینی نیست
من چیزی به قبل از دوران جنینی اعتقادی ندارم اینکه ذر به معنای عالم ارواح باشد یک مقدار برای من عجیب است. منکر نیستم ولی از آیهها هم برنمیآید مستقیماً که باید به چنین چیزی معتقد باشیم. ممکن است عرفا توضیحاتی داشته باشند و تقریب به ذهن کند که چه معنی دارد. اینکه ارواح وجود دارند و به جنین افاضه میشوند ممکن است چنین چیزی باشد. دلیل روشنی برای اعتقاد به اینکه ارواح اول خلق میشوند و عالم ذر به این معنا است که ارواح در یک عالمی زندگی میکنند و معنی آن آیه این است من از قرآن صراحتاً این را نمیفهمم. ولی ممکن است اینگونه باشد میگویم اعتقاد ندارم نه اینکه به خلاف آن هم معتقد هستم برای من دلایل کافی وجود ندارد که بگویم این جزو اعتقادات قرآنی باید باشد. نوع اعتقاد به عالم ذر که متداول است لزوماً از آن آیه درنمیآید.
حضار: چون منطقی نیست جنینی که شعور ندارد چگونه ممکن است به وجود خدا…
جنین هیچ شعوری ندارد؟
حضار: من نمیفهمم وقتی به دنیا میآید بچه شعور دارد؟
بله معلوم است وقتی به دنیا میآید شعور دارد، میبیند سیستم ادراکی او کار میکند
حضار: منطق دارد؟ آدم احساس میکند اجبار است، چه استدلالی وجود دارد تو خدای من هستی؟
مشکلی که شما دارید این است که احتمالاً برای حیوانات هم شعور قائل نیستید، شما برای سنگ و خورشید هم شعور قائل نیستید و این خلاف چیزی است که در قرآن وجود دارد. چون شما دنبال شعوری که الان میبینید میگردید در بقیه موجودات نمیبینید و فکر میکنید ذی شعور نیستند. قرآن به صراحت به ما میگوید که همه موجودات ذی شعور هستند از ستارهها سیارات گرفته تا بقیه چیزها.
[۰۱:۴۵]
نمیدانم چقدر حرفهای من قانع کننده است ولی فکر میکنم جنین به صورت بدیهی شعور دارد مانند هر موجود زنده و غیر زنده، در حد خودش شعور دارد. شما دنبال یک چیزی مشابه منطق میگردید لزوماً شعور به معنای منطق و تفکر آگاهانه که ما فکر میکنیم نیست. جنین تجربههایی میکند، لذت میبرد… لذت بردن شعور است و یک چیزی احساس میکند. اولین جلسهای که میخواستم بگویم در جنین اتفاقهایی میافتد بحث را با این شروع کردم که تصور شما از زندگی اسفنج چیست. اسفنج یک تیکه ابر بدون اسکاج است که یک جایی افتاده است و نه تکان میخورد و نه کاری میکند برای خودش تغذیه میکند لذت میبرد و رشد میکند و تولید مثل میکند و همه اینها همراه با یک حسی است. ممکن است خیلی ضعیف و محدود باشد ولی همه موجودات زنده به وضوح احساس دارند، یک چیزهایی درک میکنند. اسفنج از بیرون سیگنالهایی میگیرد حرکتی که سالی یک سانتیمتر میکند براساس یک سری پروسسهایی است. سیستم عصبی ندارد ولی یک سلول هم یک چیزی برای خودش پروسس میکند. جنین به وضوح حس دارد و از رشد کردن خودش لذت میبرد، الان فهمیدیم دنیای جنینی خیلی دنیای شلوغی است، همیشه کارهایی میکند و از یک جایی به بعد به شدت فعال است. همه اینها همراه با لذت و همراه با یک جور ادراک است ولی ادراک سطح پایینتر از ادراک آگاهانهای است که ما داریم.
بنابراین شهادت دادن به خدا و تعلیم اسماء سعی کردم حتی یک بار گفتم تعلیم اسماء چگونه میتواند اتفاق بیفتد. اگر تعلیم اسماء در دوران جنینی صورت میگیرد و داستان آدم در جنین تکرار میشود مکانیسم آن چگونه میتواند باشد. یک توضیحاتی داشتم به نظر من توضیحات واضحی هستند فکر میکنم نباید دنبال این شعور باشد باید دنبال شعور سادهتر باشید.
