بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره حج، جلسهی ۲۱، دکتر روزبه توسرکانی، سال ۱۳۸۹
یادم است چه چیزهایی جلسه قبل گفتم ولی این جلسه به دلایلی که در مقدمه میگویم حداقل نصف جلسه را میخواهم به بحثهای کاملاً مستقل اختصاص میدهم بعد به قیامت و به بخش اول سوره برمیگردیم.
۱- آسیبهای فرهنگی در کشور
۱-۱ مسائل فرهنگی سیاست
معمولاً جلساتی که در این سالها داشتم اینگونه بود هیچ وقت با توجه به شرایط روز هیچ حرفی زده نشده است. اینکه از این نظر این جلسه استثنائی است میخواهم حرفهایی بزنم با توجه به بعضی از مسائل روزی که در کشور میگذرد. طبق معمول بحث سیاسی نیست. نکته این است یک سری مسائل سیاسی در ایران بازتابهای خیلی واضح فرهنگی پیدا کردند. ممکن است علاقه نداشته باشم در مورد مسائل سیاسی حرف بزنم ولی وقتی جنبه فرهنگی پیدا کنند میتوان در مورد جنبه فرهنگی صحبت کرد. به نظر میآید آسیبهای فرهنگی در کشور میبینیم که به یک معنایی میشود گفت شاید بازتاب مسائل سیاسی باشد، شاید مستقلاً بتوان در مورد آنها صحبت کرد. در دو جلسه تعطیلی جو عجیب و غریبی از نظر سیاسی در ایران پیش آمد که تیتر درشت روزنامههای سیاسی پر تیراژ کشور در مورد جنگیری و رمالی باشد. جنگیرها را به خاطر روابط سیاسی دستگیر میکنند و کلاً حرفهای عجیب و غریبی که نقل نمیکنم ولی هم خندهدار است هم فوقالعاده تراژی است. کلاً کار مسائل سیاسی در ایران به جایی رسیده است که بعضی از آدمهای رسمی کشور که سمتهای رسمی دارند در مورد مباحث عجیب و غریبی اظهارنظر کردند.
احساسی داشتم و احساس اینکه ما در ۳۲-۳۳ سال بعد از انقلاب از نظر فرهنگی از یک جای خوبی شروع کردیم و تقریباً به صورت سقوط آزاد از نظر فرهنگی به سمت پایین حرکت کردیم. واقعاً به اوج آن رسیده است الان فضای فرهنگی که در ایران به وجود آمده است که بعضیها به جو سیاسی و جناح سیاسی که حاکم شده است و قدرت گرفته است لقب حکومت مداحان دادند. نمیدانم چقدر شما را اذیت میکند اینکه اینقدر مداحها در مورد مسائل سیاسی جدی سطح بالای کشور اظهارنظر میکنند. مداحها به رئیس جمهور نامه مینویسند، پس فوتبالیستها هم نامه بنویسند، فوتبالیستها از نظر فرهنگی با مداحها خیلی فرق دارند؟ به نظر من فوتبالیستها بنویسند کمتر ناراحت میشوم تا اینکه مداحها برای خودشان در این کشور شأنی قائل هستند که در کل مسائل سیاسی کشور اظهارنظر میکنند. در این ۲-۳ هفته واقعاً شور آن درآمده است و به بیفرهنگی رسیدیم. کل اظهارنظرهایی که میشود و مسائلی که پیش میآید به شدت عجیب و غریب است.
برای من که از اول انقلاب، آرمانهای خیلی بلند فرهنگی و سیاسی اجتماعی که اول انقلاب بود را شاهد بودم این ۳۲ سال رصد کردم فکر میکنم خیلی بیشتر از شماهایی که از اول نبودید تأثرانگیز است. چون خیلی خوب یادم است از کجا شروع کردیم. شاید اولین زمانی که علاقهمند شدید با مسائل سیاسی و اجتماعی و فرهنگی برخورد کنید وسطهای راه بودید. وقتی دبیرستان بودید شاید فرهنگ مداحی که هنوز به جنگیری و رمالی نرسیده بود به آنجاها رسیده بود یکی از المانهای عمده فرهنگی ایران مداحی باشد. زمانی که من دانشآموز بودم شخصیت فرهنگی درجه یکی که ما میشناختیم به عنوان کسی که دین را بیان کند مرحوم مطهری و علامه طباطبایی بود. شاید خود آقای خمینی بود با اینکه شخصیت سیاسی بود ولی همچنان شخصیت فرهنگی خودشان را داشتند. نمیخواهم الان اسم ببرم ولی مقایسه میکنیم با روحانیون یا شخصیتهای فرهنگی که الان در سطح کشور مطرح هستند. افت وضعیت فرهنگی را میتوانید ببینید که چه کتابهایی فروش میرود، چه سخنرانیهایی طرفدار دارد، چه تیپ حرفهایی در فضای فرهنگی کشور خریدار پیدا کرده است.
میل دارم در این جسله با توجه به اوضاعی که وجود دارد و نابسامانیهایی آدم میبیند که احساس خطر میکند حداقل دو نکته خیلی عمده بگویم. سعی میکنم بگویم به چه مکانیسمهایی از آنجا به اینجا رسیدیم، چه شده از یک جای نسبتاً خوبی شروع کردیم سعی میکنم بگویم حدوداً از کجاها شروع کردیم و به این سمت کشیده شدیم که به معنای واقعی کلمه لایههای خرافات و پایینترین رده فکری که ممکن است در یک جامعهای مانند ایران از دین به فرهنگ بازتاب پیدا کند به اینجا رسیدیم.
الان یک اصطلاح سیاسی جدید در ۲-۳ هفته کاملاً تثبیت شد، اینکه در لایههای بالای سیاست ایران یک جریان انحرافی وجود دارد که ویژگیهای آن رمالی و جنگیری و به اضافه تبلیغات ناسیونالیستی است. هر وقت این جریان انحرافی با اسم بردن از افراد یا بدون اسم بردن یاد میشود معمولاً از اینکه اینها حامی کوروش کبیر و مسائل ناسیونالیستی ایران هستند ذکری به میان میآید. جفت این مسائل را سعی میکنم با یک نگاه کلی بگویم که چگونه از نظر فرهنگی به چنین پدیدههایی در جامعه خودمان که قرار بود یک جامعه دینی ایدهآل با فرهنگ شود رسیدیم.
به عنوان مقدمه یک نکته کلی میگویم، وقتی تاریخ ادیان و پدیده دین را مطالعه میکنید و در کنار پدیده دین حتی پدیدههای دیگری که مکاتبی اگر ظهور کنند و بازتاب اجتماعی داشته باشند، معمولاً کنار بحثهای این تیپی را که میکنم (معمولاً بحثها را در این جلسات انجام نمیدهم در جلسات خصوصیتر میکنم) معمولاً وقتی با دوستان صحبت میکنم حرف از این میزنم که کنار دین بعضیها به من اعتراض میکنند که همیشه حرف از مارکسیسم هم میزنم. به نظر من مارکسیسم دین مدرن است، شباهتی که بین مارکسیسم و دین وجود دارد این است که مارکسیسم هم یک ایدئولوژی بود جامعه و حکومت مارکسیسمی تشکیل دادند از این نظر به ادیان ابراهیمی شباهتی دارد. با تودههای مردم ارتباط برقرار کرد شما نمیتوانید مکتبی مانند اگزیستانسیالیسم را با دین خیلی مقایسه کنید. اگر از یک جهاتی بخواهید بگویید شباهتهایی وجود دارد حتماً شاید از یک نظرهایی شباهت وجود داشته باشد ولی از نظر بازتابهای اجتماعی اگزیستانسیالیسم هیچ وقت مانند ادیان و مارکسیسم در تودهها نفوذ نکردند. در یک جامعه به عنوان ایدئولوژی قالب نشدند طوری که میلیونها نفر با آن تماس داشته باشند، یا حکومتی براساس آن ایدئولوژی بخواهد شکل بگیرد. اینجور مکاتب فکری اصولاً ایدئولوژی به آن معنا حساب نمیشوند و بیشتر حالت فرم حکومت دارند و عقیده حساب نمیشوند. مارکسیسم شباهتهای زیادی به دین داشت و اگر الان هم کسانی به آن معتقد باشند دارد. مثلاً در مورد آینده پیشگویی میکند، مثلاً در ادیان در مورد آخرت الزمان حرف میزنند در مارکسیسم هم در مورد آینده جهان صحبت میشود، وعدههایی داده میشود. به دنبال قدرت و تشکیل جامعه بودند و خیلی ویژگیهای مشترک دارد.
حرفهایی که میزنم واقعاً فکر میکنم خوب است جریان پدید آمدن عقایدی مانند عقاید مارکسیسمی و تبدیل شدن آن به پدیده سیاسی و حاکم شدن آن در جامعه را به موازات اتفاقهایی که در ادیان میافتد یک مقدار بررسی کنم. فکر میکنم این شباهت کمک میکند قواعد کلی را ببینیم، ممکن است ادیان ویژگیهای خاص خودشان را داشته باشند. سعی میکنم یک حرفی بزنم که شامل همه عقایدی که در جامعه حاکم میشوند، میشود. شاید بعضی از جنبشها و عقاید ناسیونالیستی اوایل قرن ۲۰ را بشود از این نظر بررسی کرد آنها خیلی کوتاه مدت بودند و به عمقی که ادیان و مارکسیسم داشتند نرسیم.
نکتهای که میخواهم بگویم این است وقتی یک دین ظهور میکند فرض ما این است اینها ادیان واقعی هستند و از طرف خداوند است و یک عقیده مقدس واقعی اول آن وجود دارد هرچند حرفهای من وابسته به این نکتهای که میگویم نیست. مثلاً وقتی الان حرف از دین میزنم یک چیزی مانند مسیحیت و اسلام و دین یهود در ذهن من است. وقتی ادیان ظهور میکنند واضح است مثلاً وقتی به اسلام نگاه میکنید در مرکز ادیان در سالهای اول نزول قرآن قرار دارد، از نظر فرهنگی یک کتاب پربار و شاید غامض برای فهم عموم است. شخصیتی مانند پیغمبر وجود دارد که یک چیزی فراتر از شخصیتهایی که به عنوان عارف میشناختیم. ارتباط با غیب دارد حکمت میگوید، اخلاق را ترویج میکند، گاهی سخنان غامضی از پیامبران شنیده میشود که ممکن است فهم آن برای مردم خیلی راحت نباشد. اطراف پیامبران معمولاً گروهی از نخبهها به وجود میآیند، همیشه در قرآن روایت اینگونه است یک پیامبر میآید و چند نفر افراد سطح بالا به او ایمان میآورند. وقتی جامعه تشکیل میشود دین به تودهای از مردم تسری پیدا میکند و همه آنها نخبه نیستند. به هر دلیلی بعد از حاکم شدن یک دین به عنوان قدرت سیاسی مردم به او ایمان میآورند. نکته همینجا است وقتی یک عقیدهای تبدیل به قدرت سیاسی و نهاد اجتماعی شد و در رابطه با توده مردم قرار گرفت هرچقدر که میخواهد هسته اولیه روشنفکرانه و عارفانه و سطح بالا باشد وقتی با توده مردم تماس پیدا میکند دچار مشکلاتی میشود.
[۰۰:۱۵]
شما نمیتوانید انتظار داشته باشید حرفهای پیامبرانه و عارفانه را درک کنند. قبلاً در جلسات مسیحت اشاره کردم یکی از مکانیسمهای تحریف ادیان که به صورت طبیعی اتفاق میافتد همین است، دین با توده مردم در ارتباط قرار میگیرد. فرض کنید واقعاً در زمان پیامبر تحول اخلاقی و روانی خیلی مثبت در جامعه عربستان اتفاق افتاد که یک دفعه همه ایمان آوردند هرچند که از قرآن برنمیآید حتی ایمان اولیه صدر اسلام هم خیلی ایمان واقعی نبود، حتی اگر فرض کنید این اتفاق افتاده باشد اینجور تحولات روانی سطح بالا در مورد توده مردم ممکن است لحظهای باشد. بعد از اینکه پیامبران خودشان میروند جامعه دوباره افت میکند و به وضعیت فرهنگی و اجتماعی و نقطههای تعادلی که قبلاً در آن قرار داشت برمیگردد. شما باید انتظار داشته باشید همیشه بعد از اینکه چنین عقایدی ظهور میکنند کم کم در نسلهای اول و دوم و سوم همینطور که جلو میروید بازگشت به عقاید سنتی همان جامعه را ببینید. بازتولید شدن سنتها نهادهای اجتماعی که آنجا وجود داشت و توسط پیامبران با آنها مبارزه شده است ببینید.
همه این اتفاقها در اسلام افتاده است، همه این اتفاقها در مارکسیسم و ادیان دیگر به نوعی افتاده است. کتابهای مارکس را میخوانید کتابها خیلی روشنفکرانه و سطح بالا است بعد دو یا سه نسل عقاید متداول مارکسیستها در روسیه و شوری را مطالعه کنید ببینید چگونه به ابتذال کشیده میشود. چون نمیشود عقاید سطح بالای جامعهشناسانه و فلسفی سیاسی را به مردم تعلیم داد. کم کم وقتی آموزش میدهید و سروکار شما با مردم عامی میشود یکی از سادهترین پدیدهها این است که سطح تعلیمات پایین میآید و کلاً عقاید از درخشش اولیه خودشان میافتند. به اضافه اینکه نهادهای اجتماعی که ریشه اقتصادی دارند در مقابل تغییر مقاومت میکنند، به راحتی نمیشود اینها را تغییر داد و بازگشتهای این فرمی و اینرسی که جامعه دارد خودش را در مسائل فرهنگی به نوعی نشان میدهد.
من کاملاً از موضع اعتقاد خودم صحبت میکنم ممکن است یک نفر حرفی که من میزنم را قبول نداشته باشد. از نظر من وقتی قرآن را میخوانید اساس دین اسلام، افرادی که نماینده واقعی دین هستند کسانی هستند که قطعاً مشرب عرفانی به معنای اینکه اهل معرفت هستند دارند. عرفان میگوییم نه اینکه خوانقاهنشینی به ذهن شما بیاید، آدمهایی که درک خیلی عمیقی از مسائل معرفتی دارند در عین حال متشرع هم هستند.
بارها صراحتاً این را گفتم یک بخش خوب تاریخ فرهنگ ما که من به آن علاقهمند هستم چیزی است که میتوان اسم آن را مکتب حله گذاشت. آدمهایی هستند که به وضوح عقاید عرفانی دارند اهل سیر و سلوک هستند ولی طریقت آنها شریعتی است که در اسلام وجود دارد. آدمهایی مانند علامه بحرالعلوم که کتاب سیر و سلوک دارد مقید به شریعت هستند. ما جریانهای عرفانی مستقل از شریعت هم داریم به نظر من به نوعی انحرافی است. کاملاً از دیدگاه خودم صحبت میکنم. هم یک آدمی ممکن است خیلی اعتقادات به شدت افراطی از نظر من داشته باشد، افراطی را باید ایتالیک کنم که نظر مؤلف است. پایبندیهای شرعی افراطی که یک عده اصولاً معنقد هستند که باید فقط به رساله عمل کنیم اعتقادی به اینکه این شریعت یک طریقتی است که باید با آن راهی را طی کنیم و به معرفت متعالی نسبت به جهان برسیم چنین اعتقادی ندارند. فکر میکنند دین اینگونه است که خداوند از ما کارهایی خواسته است و ما آن کارها را انجام میدهیم و ثمره آن را در آن دنیا میبینیم. این دنیا اگر به معرفت رسیدیم یا نرسیدیم مهم نیست. مشکل خیلی از عرفا این است ارزشی که باید برای شریعت قائل باشند را قائل نیستند، برای خودشان طریقتهایی ابداع کردند. ممکن است آدم بخواهد برای خودش ابداعاتی داشته باشد ولی مقید بودن به شرع جزء لازم دینداری است. همه چیز را ایتالیک و از نگاه خودم میگویم ممکن است یک نفر با من موافق نباشد.
هدف من این است بگویم هسته مرکزی و نورانی دین چیست، چیزی که پیامبر آورده است و در بالاترین سطح ممکن قرار دارد چیست، بعد بگوییم وقتی با توده مردم سروکار پیدا میکند تبدیل به چه چیزهایی میشود. اولین اتفاقی که میافتد از وضعیت اصلی دینی یک لول پایین میآید و به گرایشهای افراطی فقهی میرسد. سادهتر است تأکید روی ظواهر است، این اتفاق افتاده است. فقها اصولاً جمعی از متفکرین و دانشمندهای در فرهنگ اسلامی حساب میشوند که تأکید و شغل و کارشان استخراج احکام فردی و اجتماعی بود. معمولاً در اجتماع خیلی چیزها رعایت نمیشد و احکام فردی را درمیآوردند. وقتی آدمها به رساله عمل میکنند به جایی میرسند یا نمیرسند شغل فقها نیست. در توده مردم وقتی بازتاب دین را میبینید اکثریت قاطع مردم به همین فقه عمل میکنند واقعاً گرایش عرفانی در توده مردم نمیبینید. نباید هم انتظار داشته باشید که یک چیز خیلی سطح بالایی در توده مردم جا بگیرد و ماندگار شود. ممکن است به صورت لحظهای اتفاقهایی بیفتد ولی به صورت طبیعی ساده میشود، یک مرحله ساده شدن و پایین آمدن سطح دین در اسلام و یهودیت به صورت مشابه این بود که باطنها کمرنگ میشوند و ظواهر پررنگ میشوند. چیزهایی که به راحتی میتوان در مورد آنها صحبت کرد و آنها را آموزش داد و مردم هم به راحتی میپذیرند و به آن عمل میکنند اصل است و چیزهایی که گفتن آنها سختتر است، جا انداختن آن سختتر است و مردم هم به دلیل دشواری به آن میل ندارند کمرنگ میشود و کم کم تبدیل به چیزی میشود که انگار جزء مستحبات است. مثلاً معرفت به خداوند جزء مستحبات میشود ولی عمل کردن به یک نکته پیش پا افتاده شرعی به نظر برسد اصل است.
این اتفاق میافتد خیلی هم طبیعی است ولی دین خیلی دست و پا گیر شرعی هم حتی برای توده مردم مناسب نیست. مردم معمولاً کارهای دیگری هم میکنند، اگر به کل جریانهایی که ادیان یا ایدئولوژیها چطور به سطح پایین میرسند و با توده ارتباط برقرار میکنند نگاه کنیم حداقل یک لول دیگر باید متمایز شود، آن هم این است عقیده یا دینی که آمده است و با توده مردم ارتباط برقرار میکند رنگ عقاید و نیازهای مورد علاقه مردم را به خودش میگیرد. مثلاً شما در فرهنگ به اصطلاح شیعی ایرانی یک سنت بسیار بسیار پررنگ و عمیق عزاداری میبینید. این شرعی نیست از اول هم نبود، پیامبر مجلس عزاداری تشکیل نمیداد و ائمه هم طبق روایات شاید سالی یک جلسه عزاداری میکردند. ولی اینکه سینهزنی و زنجیرزنی که الان در توده مردم میبینید اصالت شرعی ندارد حکمی در مورد آن نداریم. یک چیزی است که از دل مردم و توده مردم درآمده است. توده مردم علائق خودشان را وارد عقاید و سنتهایی که به آنها به ارث رسیده است میکنند. معمولاً ادیان با فرهنگهای بومی هر منطقهای تلفیق میشوند یک چیزهای جدیدی به وجود میآید.
یک بار در سخنرانی شنیدم میگفت کسانی که میگویند اسلام ذاتاً دین خشنی است میتوانند ببینند در بوسنی هرزگوبین مسلمانها آدمهای خشنی هستند یا خیر؟ نیستند. شما مسلمان بوسنی هرزگوبین را با آدمهایی که به آنها وهابی میگوییم و در عربستان زندگی میکنند از نظر اخلاق و آداب مقایسه کنید اگر خشونت متر درست کنید و اینجاها بگذارید آنجا صفر است ولی اینجا صد است. اعراب در یک محیط خشنی زندگی میکردند و خشونت به عقاید دینی سرایت کرده است، آنها در جای آرامتری زندگی میکردند خشونت در آن نیست. ولی اینکه بگویید در سراسر قرآن خشونت است همانطوری که اعراب برداشت کردند و زندگی کردند، به وضوح این حرف غلط است. نمیخواهم وارد این بحث شوم، الان مخصوصاً بعد از فروپاشی شوروی این اصطلاح خیلی متداول شده است که مارکسیسم روسی میگویند، چیزی که آنجا به وجود آمد و سالها براساس آن حکومت کردند اصطلاح مارکسیسم روسی خیلی جا افتاده است. یک عقیدهای از محیط روشنفکری غربی به محیط کاملاً دور از اروپا مانند شوروی رفت که شاید فضای فرهنگی آن خیلی فضای اروپایی نبود و تبدیل شد به یک چیز جدیدی که یک مقدار با عقاید مارکسیستی و به اضافه تغییرات و تحریفاتی که با روحیه روسی و فرهنگ روسی سازگار است.
حضار: یک چیزی بین حرف شما و حرف خودم است، شما اینگونه صحبت کردید که دنیای جدید اینگونه شده است چیزی ارزش دارد و میتوان به آن تکیه کرد که بین الاذهانی و منطقی باشد. من باید به عنوان عالم دینی از یک چیزی تعریف کنم که مردم آن را بفهمند. اگر حرفهای عجیب و غریب بزنم نمیفهمند ؟؟
این حرف من است. نه سؤال و نه نقد است.
حضار: یک جورایی شاید به اجبار این اتفاق افتاده است
این سؤال از این نظر خوب است اگر یک نفر دیگر به غیر از شما این برداشت را از حرف من کرده است که من میگویم قابل پیشگیری است، اشتباه است. من میگویم این اتفاقات طبیعی است. شما نمیتوانید مسائل عرفانی را با مردم به راحتی بیان کنید ولی مسائل شرعی را میتوانید به راحتی تعلیم بدهید. جریانهای طبیعی وجود دارد که عقاید را اگر از آسمان هم آمده باشد وقتی در جامعه است زمینی میشود.
حضار: ؟؟
ولی آگاهی نسبت به جریانهایی که انحراف و تحریف را به وجود میآورند ممکن است بتواند به ما کمک کند انحرافات را بشناسیم. یک ایده خوب که چگونه میشود دین یا عقیدهای را حفظ کرد این است که به صورت دورهای بازسازی شود و هی رجوع کنیم به سرچشمههای اولیه، مطمئن باشیم اگر دین را ول کنیم سقوط میکند. بنابراین هر مدتی یک بار بگوییم اینها انحرافهایی است که به وجود میآید و به اصل برگردیم. دقیقاً حرفی که میزنید نه نقد است و نه سؤال است، این حرف من است.
[۰۰:۳۰]
حضار: قضاوت شما قضاوت دینی است اگر بخواهیم ببینیم دینی که منتقل میشود چه نتیجهای دارد باید بین کسانی که به این شرع عمل میکنند ببینیم. شما خودتان مثال میزنید ؟؟ این مثالی است که سعی میکنند یک معرفتی را ؟؟ یا به یک چیز شرعی تبدیل میکنند ؟؟ هیچ راه سلوکی نیست مگر اینکه از این شرع بگذریم. یک جورایی وجود دارد که مقصد سلوک است ولی راه آن شرع است.
کجا چنین تأکیدی وجود دارد؟
حضار: در کتاب تحریرالمسائل
امام خمینی آدمی است لااقل از نظر تئوریک وابسته به مکتب حله است. علامه طباطبایی کتاب سیر سلوک بحر العلوم درس میدهد، امام خمینی فقیه به معنای متعارف نبودند در حوزه علمیه یک آدم حاشیهنشینی بودند و فلسفه درس میدادند. مثلاً فلان مرجعی که خیلی آدم فقیهی است او هم این حرف را میزند؟
حضار: ؟؟
بعضیها رد میکنند و بعضیها رد نمیکنند ولی اصولاً فقیه این را شغل خودش نمیداند که این حرفها را بزند. اگر یک فقیهی یک کلاس تفسیر یا کلاس اخلاق بگذارد خارج از فقه است. فقه چیزی است که آن چیزها را به مردم یاد بدهد. سؤالهای شما اشکال نیست که بخواهم جواب بدهم تقریباً هم سو با چیزهایی است که من میگویم شاید با یک زبان دیگر باشد.
همانطور که شما گفتید بین الذهانی کردن است، این ربط ندارد فرهنگ دومی وجود داشته باشد که فرهنگ اول به سمت آن کشیده شود و با آن مخلوط شود. در مسیحیت پدیده مخلوط شدن فرهنگها فوقالعاده پررنگ است، مسیحیت اولیه به وضوح بعد از یک مدتی با فرهنگ هلنیستی که در آن دوران وجود داشت با بعضی از آداب مشرکانه شاید میترائیستی به طوری که خیلی نمیشود انکار کرد تلفیق شده است و ظرف چند قرن اولیه شکلی گرفته است. قطعاً در هر عقیده و دینی این اتفاق میافتد، همیشه یک فرهنگی وجود دارد مثلاً فرهنگ عربی وجود دارد شما به عنوان آدمی که اعتقاد دارید از آسمان این فرهنگ آمده است بحثهای دکتر سروش را کنار بگذارید اصلاً زبان آن هم مقدس است یک کتاب یا یک فرهنگی کاملاً مستقل از بشر وارد فرهنگ عربی شده است. انتظار ما این است بلافاصله ظرف چند نسل فرهنگ عربی با این فرهنگ تلفیق شود، جامعه عربی با نهادهای پیشنهادی این حکومت یا جامعه ایدهآلی که توصیف میشود تلفیق شود و به یک چیز میانگین برسیم. ممکن است وزن یکی بیشتر و وزن دیگری کمتر باشد. این پدیده خیلی پدیده بدیهی است مانند مسیحیت از محل نزول خودش، اورشلیم و جامعه یهود است وارد یونان و فرهنگ هلنیستی میشود و به روم میرود و یک سری آداب و رسومی که به یهودیها ربط ندارد وارد آن میشود.
تأکید من روی مثال مارکسیسم این است که همین الان هم که در دوران مدرن هستیم میبینیم این اتفاقها افتاده است چه برسد به چند هزار سال قبل. در قرن ۱۹ جمع روشنفکری خیلی آکادمیکی وجود دارد که بتواند مرجعیت پیدا کند که عقیده مارکس چه بود ولی این اتفاق نمیافتد. بلافاصله ورژنهای جدید مارکسیستی را به صورت موازی در هر کشوری یک چیزی میبینید، بنا به اقتضای فرهنگ و جامعهای که در آن مارکسیسم ترویج پیدا میکند. این یک چیز کلی است این دو حرکتی که انجام میشود رفتن به ظواهر یا بین الاذهانی شدن، پررنگ شدن شریعت و بعضی از آداب ظاهری یا تلفیق شدن با فرهنگ، کدامیک از اینها در دین اسلام یا تشیعی که در ایران داریم پررنگتر یا کمرنگتر است خیلی نمیخواهم وارد این شود. نکته واضح این است فرهنگ فقهی که مراجع تقلید شیعه نماینده آن هستند به درد توده مردم نمیخورد. آنقدر چیز باحالی نیست که مردم هیچ جای دنیا با آن حال کنند. فقط یک سری قواعد را رعایت کنید هیچ جا خیلی نمیگیرد. عزاداری باحالتر است تا اینکه در مراسم خشک عبادی شرکت کنید. اینکه چه چیزی لذتبخشتر است، حتی عزاداری آن چیزی که در کتاب اولیه روضه شهدا بود هم آنقدر از نظر مردم باحال نبود که خیلی بگیرد. روضه خوانی یعنی کتاب روضه الشهدا میخواندند، این کتاب از نظر تاریخی موثق نیست ولی سطح آن از چیزهایی که الان به عنوان روضههای عوامانه میشنوید خیلی بالاتر است. روضههای توهینآمیزی که نسبت به ائمه و افرادی که در کربلا بودند است، میگویند کمر من شکست، برادر یا بچه من چه شد. روضههایی که میشنوید بیشتر جنبه سوگواری برای خانواده دارد، ۷ برادر من از بین رفتند، سوگ عمومی است لازم نیست یک خانواده مقدس هم باشد ممکن است هر کسی از اینکه زنی ۷ برادر خود را جلوی چشم خود از دست بدهد گریه کند و ناراحت شود.
نشست کردن فرهنگ همانطور که به سمت لایههای پایینتر میآید یک پدیدهای است که همیشه در همه جاهایی که عقیدهای با تودهای تماس پیدا میکند اتفاق میافتد. نکتهای که میخواهم بگویم این است که ما یک لول آدمهایی داریم مانند عرفا که اینها اصولاً با توده مردم ارتباط ندارند. یک لول پایینتر نماینده شرعیات روحانیون مراجع تقلیدی هستند مثلاً فقهایی که در حوزه علیمه قم نشستند. یک بخش بزرگی از روحانیت آنهایی که از حوزه درمیآیند و بین مردم زندگی میکنند قبلاً به آنها روضه خوان میگفتند اکثر آنها روضه هم میخواندند. یک لول پایینتر مداحها آدمهایی که حتی ممکن است تعلیمات فقهی هم ندیده باشند به صورت طبیعی چیزی که در مورد آن صحبت میکنم در طول تاریخ نماینده پیدا کرده است. عرفا هستند که ارتباطی ندارند، مراجع، فقها، روحانیونی که بین مردم زندگی میکنند، همینطور پایینتر بیایید آدمهایی که شغل آنها مداحی است ممکن است رمالی و جنگیری باشد، کسایی که چیزهایی بگویند و مردم خوششان بیاید. یک اتفاقی که در همه عقاید و ادیان میافتد هر چیزی مثلاً هنر وقتی با توده مردم سروکار پیدا میکند اینکه مردم از چه چیزی خوششان میآید تأثیر میگذارد. آدمهایی بین عقیده و خواست مردم میانجی میشوند و یک چیز بینابین تولید میکنند. همانطور که جلو بروید ممکن است آن چیز بینابین بیشتر به خواستها و نیازهایی که مردم دارند و چیزهایی که مردم خوششان بیاید گرایش پیدا کند.
فرهنگی که الان در ایران است و فکر میکنیم تشیع است مقایسه کنید با کتابهای استانداردی که از نظر علمای موجود کتابهای موثقی هستند. مثلاً کتاب اربعه ببینید از نظر اخلاقیات و آداب چیزی که توده مردم به آن عمل میکنند چقدر شباهت دارد. مردم به دلایلی از امام زاده خوششان میآید، دوست دارند در محلشان و نزدیک شان یک محل مقدسی باشد با این حال میکنند. ببخشید اصطلاح حال کردن را به کار میبرم واقعاً همین است، مردم با یک چیزی سرشان گرم میشود و خوششان میآید. اعتقاد به یک خدای ندیدنی مجردی که شباهتی به انسان ندارد «لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَيْءٌ» شبیه هیچ چیزی نیست. برای توده مردم ثقیل است که فقط با موجودی که نمیدانم چیست و حوصله ندارم بدانم چیست ارتباط داشته باشم. ولی ارتباط داشتن با حضرت مسیح که میدانم آدم است، دست و پا دارد و راحت میتوانم با او حرف بزنم، حرف زدن با امامها، حرف زدن با امامزاده و حاجت خواستن از امام زاده، مشکلی برای من پیش آمده است و به آنجا بروم و بگویم، اینها خیلی راحتتر هستند و حس بیشتری ایجاد میکنند. دین آمده است این چیزها را از بین ببرد و حسهای متعالی ایجاد کند و عکسالعمل آن این است توده مردم هم حرف خودشان را میزنند، سعی میکنند به خواستهای خودشان برسند. میانجیگری هم انجام میشود، از فقهایی که در قم نشستند میتوانید بگویید یک لایههایی از آدمهایی وجود دارد که نیازها و احساسهای توده مردم را نمایندگی میکنند.
این مقدمه را گفتم چون فکر میکنم به نوعی وقتی سال ۵۷ انقلاب شد واقعاً فرهنگی که به عنوان فرهنگ دینی عامل انقلاب بود و در زمان انقلاب مطرح بود چیز سطح بالایی بود. کاملاً اساس حرف انقلاب این بود که انگار نگرش جدیدی به نگرشها اضافه کرده بود که نگرش سنتی غلط است و نتیجه امپرالئیسم بود و آمریکاییها این فرهنگ را برای ما درست کردند و دین یک چیز انقلابی است. یک طرف طیف انقلاب آدمهایی مانند شریعتی را دارید، یک طرف که بیشتر به مرکز عقاید انقلاب نزدیک بود آقای خمینی و اطرافیان ایشان بودند، از طرف دیگر نهضت آزادی بود که همه در یک چیز مشترک بودند که با دین توده مردم کاملاً مخالف بودند و این را یک چیز انحرافی میدانستند. امام خمینی از نظر تئوریک و فرهنگی به گرایشهای عرفانی همراه با شرع وابسته بود. یک فقیه به شدت معتقد به عرفان و اخلاق بود حتی در کلاسهای فقهی خودشان هم از این حرفها میزدند. شهرت امام خمینی بیشتر از اینکه به فقه باشد به مفسر فصوص الحکم است و شهرت ایشان به این بود بر خلاف نظر اکثریت قاطع علمای قم در قم، کلاس فلسفه تشکیل میدادند یا عرفان درس میگفتند. در نجف هم همین کارها را میکردند و همیشه فضای حوزهها نسبت به اینجور جریانها و نسبت به خود آقای خمینی کاملاً فضای منفی بود.
یک بار به نامهای اشاره کردم در مطبوعات نزدیکهای انتخابات هم نامه دوباره منتشر شد. سال آخر عمرشان یک نامهای نوشته بودند و در آن از علمای متحجر گلایه کرده بودند. جملهای در آن داشتند میگفتند اینها همان کسانی هستند وقتی پسر من از کوزهای آب میخورد ۷ بار میشستند میگفتند چون پدر او فسلفه درس میدهد پدر او نجس است پسر او هم نجس است. این فضایی بود که هم در قم و هم در نجف نسبت به این چیزها وجود داشت. انقلاب با دید اینکه میخواهیم اصطلاحات کنیم، مثلا آقای طالقانی نماینده این بودند قرآن باید در صحنه باشد و جای قرآن این نیست که بالای قبر مردهها بخوانید. چون فکر میکنم خیلی با فضای آن موقع تماس نداشتید مثال میزنم وگرنه اگر مطالعه کنید خیلی برای شما واضح میشود فضا و حرفها چه بود. کافی است مطبوعات آن دوره را مطالعه کنید و ببینید نوع نگرشی که به دین وجود دارد در آن فضا چیست.
[۰۰:۴۵]
اگر صحبتهای من حالت مثبت دارد واقعاً اینگونه تعبیر نکنید که میگویم خیلی چیز خوب و ایدهآلی بود. چنین فضایی وجود داشت، فضای اصلاحگری و فضای مخالفت با دین توده است و اینکه چقدر حساب شده بوده یا گرایشهای مختلفی که وجود داشته چقدر خوب بودند من خیلی با اینها کار ندارم. یک خاطره خیلی روشنی که من دارم و خوشبختانه به صورت تصادفی تلویزیون یک قطعهای از آن ماجرا را پخش کرد و به صورت تصادفی آن را دیدم. همیشه میگفتم چنین ماجرایی بوده و یادآوری میکردم که عاشورای سال ۵۸ دهه محرم که آمد چون سال ۵۷ عزاداری انجام نشده بود و مردم راهپیمایی کرده بودند. دستههای عزاداری تقریباً در سراسر کشور راه نیفتاد. فضا کشور اینگونه بود، وسط انقلاب بود و یکی از نقطههای عطف انقلاب راهپیمای بسیار بزرگ تاسوعا و عاشورای سال ۵۷ بود. بعد که انقلاب شد، سال ۵۸ نزدیک محرم که شد ابهام وجود داشت که راهپیمایی کنیم یا کار دیگری کنیم. تاسوعا و عاشورا شود آیا میتوانیم سینهزنی یا زنجیرزنی کنیم؟ چه کاری مجاز است؟ یک عده مخالف این بودند که عزداری به صورت سنتی انجام شود میگفتند اینها دینی است که قبول نداریم و دینی است که تودهها را به خواب میبرد ما یک دین انقلابی جدید میخواهیم. یک عده هم دوست داشتند عزاداری را به صورت سنتی انجام بدهند.
دقیقاً چیزی که در ذهن من مانده بود این بود که آقای خمینی در سخنرانی یا اطلاعیهای صراحتاً اظهارنظر کردند که اشکال ندارد دستجات مذهبی به صورت سنتی راه بیفتد. ولی آن چیزی که در تلویزیون به صورت تصادفی دیدم و شاید بشود در یوتیوپ آن را پیدا کرد مراسم بسیار جالب و بامزه عاشورای سال ۵۸ در میدان آزادی بود. دستجات عزاداری راه افتاد ولی راهپیمایی و دستجات بزرگ مانند سال ۵۷ هم انجام شد. یکی دلش میخواست در دستجات عزاداری سنتی شرکت کند میرفت وگرنه در مراسم عزاداری مدرنتر شرکت میکرد. این فیلمی که از این ماجرا وجود دارد فوقالعاده است، اینکه یک عده در میدان آزادی زنجیرزنی میکنند، یک عده سینهزنی میکنند، یک مجری است که سعی میکند اشعاری بخواند که هم عزاداری و هم انقلابی باشد. اینکه این نمیگیرد انگار نتوانستند ظرف یک سال فرهنگی به وجود بیاورند حفظ شود. این فرهنگ عزاداری هزار سال با مردم بود و به یک فرم مناسبی رسیده است که با مردم راحت ارتباط برقرار میکند. ممکن است یک سال ۵۷ مردم روحیه انقلابی دارند و شعارهای انقلابی میدهند و حس خوبی دارند ولی جالبی این مراسم این است که شعری که آنجا میخواند هم انقلابی و هم در وصف امام حسین است و شعارهایی که میدهند خیلی از جمع فیدبک نمیگیرند. در حالیکه آن طرفتر یک عده با شور و هیجان سینه و زنجیر میزنند.
اینها چیزهایی است که به نظر من نکات مهمی در سالهای اول انقلاب است که فضا را نشان میدهد. آقای خمینی در تلویزیون در پاییز سال ۵۸ یک تفسیر سوره حمد میگفتند چند نفر از شما این را دیدید؟ چند نفر میدانید چنین چیزی وجود دارد؟ اقلیت مطلق. ایشان با ذوق عرفانی فصوص الحکم در تلویزیون تفسیر سوره حمد میگفتند. اینقدر از حوزه علمیه اعتراض شد، خیلی نکته جالبی است این تفسیرها بعد از ۶-۷ جلسه قطع شد. امام خمینی با همه قدرت سیاسی که داشت ترجیح دادند این کار را نکنند و ادامه ندهند. به یک طریقی که معلوم نشود ماجرای پشت پرده چیست آن موقع از یک جایی به بعد این تفسیر ادامه پیدا نکرد. مقاومت وجود داشت، یک تحریکی به وجود آمده بود، خود شخصیت آقای خمینی، رهبرهای فکری مانند شریعتی که رهبر فکری جمع بزرگی از روشنفکرها و دانشجوها بود، پدیدههایی مانند آقای طالقانی که نهضت آزادی بودند همه آدمهایی بودند که ضد سنت مذهبی موجود بودند و با یک اختلافهایی با هم بودند. یکی تلفیقی از دین و دموکراسی در ذهن داشت، یکی تلفیقی از شریعت و عرفان در ذهن داشتند. به هر حال فضای فرهنگی اینگونه بود بین مطهری و علامه طباطبایی از یک طرف، بازرگان و افراد دیگری که اسم نمیبرم اختلافهایی باهم داشتند اینجاها دنبال یک کسی میگشتید که به عنوان یک آدم مذهبی بعد انقلاب عقاید خودتان را شکل بدهید.
کسی دنبال مداح برای اینکه عقاید خودش را شکل بدهد نبود، کسی دنبال فقهایی که شرع میگفتند به عنوان نکته اصلی دین نبود، یک جای دیگر دنبال دین میگشتند. اگر لحن من مثبت است شاید از این جهت است حداقل اگر خیلی هم چیز مثبتی نبود به آن چیز واقعی خیلی نزدیکتر از این بود که آدم به سراغ مداح یا روضهخوانی برود. روضه خوانی معلوم نبود حلال یا حرام است چه برسد به اینکه بخواهید به عنوان یک چیز ایدهآل یا اساسی به آن نگاه کنید.
حضار: خود کتابی که الان وجود دارد نوشته است بگذارید یک مقدار از این کفرها به گوش مردم برسد
جمله معروفی است که آقای خمینی از محروم شاه آبادی استاد خودشان نقل میکردند.
حضار: معلوم است که نگذاشتند این فضا باقی بماند.
بله ولی اینکه قطع شدن آن نتیجه اعتراضات پشت پرده بود آن موقع در جامعه مطرح نشده بود. همه فکر میکردند ناراحتی قلبی امام است که باعث شده است ادامه پیدا نکند. قطعاً در آدمهایی که با لولهای بالاتری ارتباط داشتند همه میدانستند ماجرا چیست ولی اینگونه نبود که در روزنامه و تلوزیون انعکاس پیدا کرده باشد. شروع شد و یک یا دو آیه جلو رفت همیشه در باب بسم الله بود. یک بحث خیلی عمده که چند جلسه طول کشید در مورد رابطه بین خالق و مخلوق بود، امام خمینی طرفدار عقاید وحدت وجودی بود که کفر حساب میشود. من این را از ایشان یاد گرفتم و الان هم در ذهن من است، یک تمثیل زیبا برای رابطه خالق و مخلوق رابطه دریا و موج دریا است. شما نمیتوانید بگویید موج دریا وجود ندارد ولی نمیتوانید بگویید چیزی به غیر از دریا هم وجود دارد. مخلوقات مانند تلاطمی در خدا است، به یک اعتباری میتوانید بگویید موج دریا یک شی است به یک اعتباری میتوانید بگویید چیزی جزء دریا نیست. بحثها اینگونه بود و کاملاً از یک دیدگاههایی کفرآمیز بود.
این ماجراها در سالهای اول انقلاب بود. بلافاصله بعد از ترور مرحوم مطهری در سال ۵۸-۵۹ ایدئولوگ مذهبی مورد تأیید چه تغییری کرد، شما میتوانید از روی تیراژ کتاب حساب کنید و ببینید چه اتفاقی در سی و چند سال افتاده است. در هر سال ببینید بین کتابهای مذهبی هر ماه و هر سال یک آمارهایی است که یک نفر میتواند مطالعه کند که چه چیزهایی بیشترین فروش را دارد. قطعاً در سالهای ۵۸-۵۹ مطهری شخصیت اصلی فکری جامعه است. من شخصاً فکر میکنم یکی از اتفاقهای مهمی که افتاد این بود که جنگ شروع شد و همانطوری که الان گفتم فیلم عاشورای سال ۵۸ خیلی فیلم جالبی است برای اینکه آدم ببیند فضا چگونه بود، این اصطلاحات و این نوع عقیده جدیدی که وجود داشت، آنقدر هنوز پیش نرفته بود و ساخته نشده بود که بتوان مردم را با آن به جبهه فرستاد. واقعاً یک نقطه عطف در فرهنگ بعد از انقلاب این بود که فرهنگی که در جبههها به وجود آمد بیشتر فرهنگ عاشورایی و مداحی، نوحهخوانی بود. ما سرود انقلابی ۲-۳ داشتیم که خیلی هم خوب نبودند ولی تا دلتان بخواهد میتوانستند نوحههای هیجانانگیز برای رزمندهها بگویند.
وقتی آدمها به یک جایی رسیدند که شما باید از نظر فرهنگی و احساسی یک عده را تهییج کنید که جان خودش را فدا کند یک بازگشتی به فرهنگ سنتیتر در سالهای بعد از جنگ اتفاق افتاد. شما با مطهری نمیتوانید آدمها را به جنگ بفرستید تا جان خودشان را فدا کنند، استدلال کنید هیچ معلولی بدون علت نیست و طبق فلان قاعده فلسفی هیچ موجودی معدوم نمیشود بنابراین نترسید مطمئن باشید بنا به قاعده فلسفی معدوم نمیشوید حیات جاودانی دارید. اینها که به درد ارتباط با رزمنده در شب عملیات نمیخورد. شب عملیات آهنگران به درد میخورد، یک آدمی که به آنجا برود و نوحه شورانگیزی بخواند این بازگشت به سنت بود. به نظر من سال ۶۲-۶۳ کتابهای دستغیب بیشترین تیراژ و فروش را دارد، نماینده کاملاً دین سنتی است شهید هم شده است احساسات خاصی هم نسبت به او وجود دارد. تمام سالهای ۵۸-۵۹ را نگاه کنید بیشترین سخنرانیهایی که رادیو پخش میکرد مطهری بود، از سال ۶۱-۶۳ کم کم با حجم خیلی زیاد سخنرانیهای دستغیب پخش میشد. سخنرانیهای کاملآً عامیانه در مساجد برای مردم بیسواد ایراد شده است. مطهری سخنرانی خوش را در حسینه ارشاد برای دانشجوها کرده است و دستغیب در مسجد برای مردم سخنرانی کرده است.
یک تلاشی برای فراتر رفتن از دین سنتی در سالهای اول بود و شکست خورد. من فکر میکنم جنگ خیلی مؤثر بود در اینکه به صورت ناگهانی و سریع به سمت همان چیزی که خوب بلد بودیم سوئیچ کردیم. یک بار در یک جمعی که همه خیلی اهل فوتبال بودند یک مثالی زدم اینجا اهل فوتبال نیستید شاید مثال خیلی مناسبت نداشته باشد. معمولاً خانمها خیلی اهل فوتبال نیستند ولی آن مثال در جمعی زده شده بود که همه اهل فوتبال بودند و بازی که در مورد آن صحبت کردم دیده بودند و این مقایسه برای آنها جالب بود. سن شما نمیرسد که بازی هیجانانگیز را مستقیم از تلویزیون دیده باشید. یک بازی تاریخی بین آرژانتین و انگلیس وجود دارد که مارادونا دو گل معروف خودش را زده بود. تاریخی بودن آن فقط به دلیل بازی فوتبال نیست بعد از جنگ مالویناس بود و مسئله به شدت سیاسی بود. یک جایی خوانده بودم بیست هزار نیروی پلیس در استادیوم بود، مردم کجا نشسته بودند معلوم نیست. اینقدر فضا فضای ملتهبی بود، انگلستان حمله کرده بود، جزایر مالویناس یک جزایری اطراف آرژانتین بودند که آرژانتین میگفت برای من است و انگلستان آنجا حاکمیت داشت آرژانتین آنجا را اشغال کرد و انگلستان با زور در زمان خانم تاچر لشکرکشی کرد، با شدت عمل زیاد آنجا را پس گرفتند. ملت آرژانتین هم به شدت تحقیر شدند و این شب شبی بود که آرژانتینیها میخواستند در زمین فوتبال تلافی کنند و هر طوری شده است این بازی را ببرند. نکته این است این سال سالی بود که انگلستان برای اولین بار داشت مدرن بازی میکرد. فوتبال انگلیسی همیشه این بود سانتر کنند و یک نفر با سر داخل دروازه بزند، همیشه به صورت سنتی همین بود و خوب هم اجرا میکردند. بازی شروع شد و آرژانتین در نیمه دوم دو هیچ جلو افتاد و انگلستان مدرن بازی میکرد. گوشههای کلاسیک نداشت، سانتر نمیکردند و قرار بود مانند تیمهای مدرن پاس کاری کنند و گلهای مدرن بزنند.
[۰۱:۰۰]
دقیقاً یادم است دقیقه ۸۰ بازی دو هیچ انگلستان عقب بود یک بازیکن سیاه پوستی به اسم بارنز داشتند. کسی که داشت گزارش میکرد گفت باز اینها به سراغ بازی خودشان رفتند. این آدم به زمین آمد و ظرف ۵ دقیقه انگلستان یک گل زد بازی یک دفعه برگشت و برگشتند تا کاری که خوب بلد بودند را انجام بدهند. من فکر میکنم در جنگ ایران و عراق همین اتفاق افتاد، یک انقلابی شده است و فرهنگ جدیدی در حال شکل گرفتن است وضعیت اضطراری پیش آمد و به سراغ چیزی رفتیم که بلد بدیم. نوحه خوانی خوب بلد بودیم، فرهنگی که میشد به راحتی از نظر احساسی مردم را تهییج کرد همین کار بود. خیلی خوب هم جواب داد و ورق برگشت و همش گل زدیم. از یک جایی فرهنگ جدید یک مقدار سنتیتر فرهنگ عاشورایی به وجود آمد، بسیجیها پدیدهای که از سال ۵۹ وقتی جنگ شروع شد در سال ۶۰ کاملاً جا افتاده بود یک فرهنگ جبههای جدید به وجود آمد که خیلی نزدیک به فرهنگ قدیمی سنتی خودمان بود. جنبههای انقلابی داشت نمیخواهم بگویم عیناً به فرهنگ قدیمی برگشتیم.
نمیخواهم زیاد وارد جزئیات و نقطههای عطف شوم که از چه چیزی رد شدیم. واقعاً از لحظهای که این انقلاب شروع شد یک شیب که متأسفانه خطی نیست و خیلی جاها شدیدتر از شیب خطی است به سمت فرهنگ مورد علاقه توده مردم رفتیم. وقتی یک نظام سیاسی دینی به وجود آوردید که قرار است هر ۴ سال یک بار برای ریاست جمهوری از آحاد مردم یعنی دموکراسی مستقیم از آنها رأی بگیرید و میخواهید نظر مردم را جلب کنید. نظر مردم را با شریعت نمیتوانید جلب کنید، اینکه چه چیزهایی وجود دارد که مردم بیشتر به آن جلب میشوند خود به خود فرهنگ را به این سمت میبرد که فرهنگ جذابی است. بخشی از فرهنگ که مورد قبول سیاست است این است که بیشتر جذاب برای مردم باشد. واقعاً ۵ سال بعد از انقلاب اثری از مسائل عرفانی و شریعتی را نمیبینید. کاملاً اینها در حاشیه هستند یک دوره اسلام رسالهای در جبهه بیشتر مطرح بود و بعد نشست کرده است. یک اتفاق طبیعی که افتاده است انگار جمیعت بزرگتری که یک چیزهایی را میخواستند پیروز شدند. این مانند این است که شما بخواهید در هالیوود فیلمهای روشنفکرانه بسازید بالاخره به یک بحران اقتصادی برمیخورید میگویید یک فیلم پرفروش میسازم ببینم مردم چه دوست دارند و همینطور ول میکنید و بعد از یک مدت همین چیزی که الان است میشود. شاید از اول قرار نبود هالیوود اینگونه شود.
آدم سیاستمدار مانند آدمی است که کالایی را میفروشد، میگویند وظیفه اصلی سیاستمدار این است که شعار تولید کند، شعاری که جذاب باشد. بالاخره مرجع تقلید برای توده مردم چقدر جذابیت دارد؟ بعد انقلاب که ببینید دوم خرداد اتفاقی که افتاد این بود یک چیزی انگار به همه ثابت شد که مرجعیت توانی که قبلاً داشت ندارد. همه مراجع گفتند به یک نفر رأی بدهید مردم به یکی دیگر رأی دادند. همه گفتند این آقا اصلح است ولی ۷ میلیون نفر به او رأی دادند. به نظر میآمد جامعه خیلی پذیرای مرجعیت به معنای مرجعیت به عنوان یک شخصیت سیاسی نیست. پس باید دنبال این برویم که چگونه باید توده مردم را با خودمان همراه کنیم. الان شما میبینید در سیاست ایران، اتفاق روشنی که افتاده است این است یک گروهی به صورت کاملاً واضحی میگردند ببینند پتانسیلهای رأی جمع کردن کجا است. خیلی حرفهای این کار را میکنند. فکر میکنند یک مقدار میشود از ناسیونالیسم رأی آورد، چه اشکالی دارد. به این نتیجه رسیدند که از شریعت و مرجعیت نمیتوان رأی آورد ماکسیمم ۷ میلیون به درد نمیخورد. در آمریکا وقتی رئیس جمهور میخواهد سخنرانی کند دو هنرپیشه هم کنار خودش میبرد ربطی هم ندارد. اینجا ارتباط با هنرپیشهها برقرار است، مداحها را با خودشان این طرف و آن طرف میبرند، مداحهایی که طرفدار دارند. اگر میبینند شعارهای ناسیونالیستی رأی بیاورد آن را میگویند. اگر یک جاهایی به شریعت تخفیف بدهند یک عده طرفدار آنها میشوند این کار را هم میکنند.
یک جریان پوپولیستی که دنبال این است ببیند از چه اهرمهایی میتواند استفاده کند و رأی جمع کند. فرهنگ روضهخوانی و مداحی و رمالی و جنگیری و عرفان هیچی، مرجعیت و شریعت رسیدیم به کف چیزی که توده مردم بیسواد روستایی ممکن است به آن علاقهمند باشند. این غیر از اقدامات اقتصادی است که ببینیم چگونه میشود به مردم پول دارد. آنها سیاسی است من کاری به مسائل سیاسی ندارم، اینکه چه اتفاقی افتاده است فرهنگ ایران اول از نظر دینی جهشی در انقلاب داشت که قرار بود به یک چیز فوقالعادهای برسیم. بعد از سی و چند سال به یک چیزی رسیدیم که قبل از انقلاب هم اینگونه نبود. الان فرهنگ مذهبی متداول، آموزشی که الان دانشآموزها میبینند، فضای فرهنگی دینی که است عقب افتادهتر از فضای فرهنگی قبل از انقلاب است. این فاجعه است، اینکه چگونه به اینجا رسیدیم برای اینکه یک عده را عصبانی کنم میگویم، این نتیجه دموکراسی مستقیم است. کار را دست مردم بدهید و از مردم رأی بگیرید و قدرت سیاسی را پخش کنید و وابسته به نظر آحاد مردم کنید نتیجه آن این است باید ببینیم مردم چه میخواهند و چه دوست دارند. آدمی که حرفهای قلمبه سلمبه بزند میگویند بعد از اینکه اَلگور به صورت شگفتانگیزی مقابل جورج بوش شکست خورد، خیلیها تحلیل میکردند چگونه این اتفاق عجیب افتاده است. این یک آدم خیلی موجهی بود ولی او آدم بیسواد و ابله است. از اول معلوم بود آدم ابلهی است فکر نکنید بعد از ۴ سال معلوم شد، مناظرههای الگور با بوش را ببینید از نظر سطح سواد وحشتناک است. تحلیل خیلیها این است که مردم حرف الگور را نمیفهمیدند آدم آکادمیک و باسوادی بود در مورد محیط زیست جهانی صحبت میکرد. چقدر توده مردم آمریکا میفهمند و به نظر آنها مهم است و آمریکاییها اینگونه فکر میکنند که میخواهند مالیات ما را برای لایه ازون خرج کنند به ما چه ربطی دارد. حرفهایی که بوش میزد این بود که پول را سر سفره شما میآوریم، مردم هم خوششان میآید.
سعی کردم یک توصیف خیلی خیلی از راه دور بدهم، اولاً یادآوری کنم فرهنگ دینی این انقلاب این نبود که شما الان میبینید، ضد این بود. از آن سر طیف شروع کردیم و به ته ماجرا رسیدیم، مقامات سیاسی در چاه عریضه میاندازند. حساسیت من در این دو سه هفته این است که اینها از حالت یک چیزهای حاشیهای درآمده است. همه شخصیتهای سیاسی تاپ مملکت در مورد رمالی و جنگیری صحبت میکنند، یک رمال و جنگیر را گرفتند و مملکت بهم ریخته است. سی دی ظهور بسیار نزدیک است، واقعاً وحشتناک است آدم باورش نمیشود. قبل از انقلاب اینها در حاشیه بود فکر میکنم در متن نبود اینگونه نگاه کردن به مسائل دینی، چیزهایی بود که خجالت میکشیدند که بگویند. اینکه در فضای فرهنگی کشور چنین چیزی منتشر میشود و به نظر میآید یک عده زیادی هم علاقهمند میشوند و استقبال میکنند. کی اتفاقی در این کشور افتاده است نگران کننده است از این جهت که ممکن است مسائل سیاسی را یک شبه حل کنید اگر مشکل سیاست کشور این باشد این آدم آدم خوبی نیست میتوانید این آدم را یک شبه بردارید و یکی دیگر را جای او بگذارید. ساختارهای سیاسی را نمیتوانید یک شبه حل کنید ولی همینطور مسائل سیاسی وقتی بازتابها و ریشههای اجتماعی پیدا میکنند مثلا اختلافهای سیاسی تبدیل به از هم گسیختگیهای اجتماعی میشود این را نمیتوانید راحت جمع کنید.
وقتی نشست میکنند و در مسائل فرهنگی ظاهر میشوند آن را اصلاً نمیتوانید حل کنید، واقعاً به این فکر میکنم چند سال طول میکشد ماجرایی که پیش آمده است و مشکل فرهنگی که در جامعه است را دوباره به شرایط اولیه خودش برگردانیم. فرهنگ دینی منحرفی که تبلیغ شده است و جا افتاده است ظرف چند سال میتوان آن را برگرداند. یک امیدی که بعضیها دارند این است چنان شکست بخورد که انگار همه پتانسیلهایی که وجود دارد از بین برود و به بی دینی یا به دین منزهتر برگردیم. ماجرای شگفتانگیزی اینجا وجود دارد.
جریانهایی که الان وجود دارد به چیزهایی مانند عقاید سطح پایینی که در همین سی دی میبینید یا مداحی و رمالی یعنی به پایینترین سطح و خرافیترین چیزی که هیچ وقت مورد تأیید علمای قم نبود میرسید. در لول خیلی پایینتر از چیزی هستیم که قبلاً بودیم برای همین علما معترض هستند. آنها هم قبول ندارند شما ممکن است آنها را قبول نداشته باشید ولی آنها هم این را قبول ندارند و این واضح است که دین نیست خرافه است.
۲-۱ ناسیونالیسم
نکته اول طول کشید ولی نکته دوم را مختصرتر میگویم در مورد مسئله ناسیونالیسم است. بین حرفهای خودم گفتم یک پدیده طبیعی در دموکراسی مستقیم است این است که آدمها مانند بنگاه آدمهای سیاسی و احزاب میگردند و نظرسنجی میکنند ببینند چه شعاری بدهند و چه حرفی بزنند رأی بیشتری میآورند. انگار جنسی را میخواهند بفروشند و باید بازاریابی کنند، هر شعاری که رأی بیشتری برای آنها بیاورد انتخاب میکنند. نمونه خیلی واضح آن آمریکا است دموکراسی مستقیمی که قرار نبود دموکراسی مستقیم باشد ولی عملاً به اینجا رسیده است. نتیجه اینجور دموکراسی این است که احزابی که به وجود میآیند عقیده و ایدئولوژی ندارند. شما اگر نخوانده باشید نمیتوانید حدس بزنید همین دو حزب یا اجداد آنها، حزب جمهوری خواه حزبی است که دیرتر از حزب دموکرات تشکیل شده است ولی پدری دارد. دو حزب بودند حزب جمهوری خواه از حزب دیگری است یکی منحل شد و این جایگزین آن شد. اگر مطالعه نداشته باشید نمیتوانید حدس بزنید در فلان ماجرای سیاسی چه کسی چی میگفت. الان اگر بدانید حزب دموکرات و جمهوری خواه چه میگوید اصلاً ربطی به این ندارد که ۴۰ سال قبل چه میگفتند. عقیدهای وجود ندارد، دموکرات و جمهوری خواه هم الکی است. اسم حزب دموکرات اول جمهوریخواه بود، اول اسم دموکراتها ریپاکلند است بعد دموکرات میشود بعد یک حزب دیگری به اسم جمهوری خواه به وجود میآید. فکر نکنید دموکرات یعنی دموکرات هستند، در آمریکا جمهوری خواه چه معنی دارد.
[۰۱:۱۵]
فکر میکنید دموکراتها طرفدار صلح هستند و جنگ شروع نمیکنند در سالهای اخیر اینگونه بود جمهوری خواهها حالت تهاجمی داشتند، ۵۰ سال قبل برعکس بود جمهوری خواهها اهل مذاکره بودند و دموکراتها حالت تهاجمی داشتند. زمان جنگ داخلی، مثلا جمهوری خواهها طرفدار آزادی بردهها هستند و دموکراتها طرفدار بردهداری هستند. مقاطع مختلف جنگهای اول و دوم جهانی دموکراتها وارد جنگ شدند. ایدئولوژی وجود ندارد، نظرسنجی میکنند یکی این شعار را میدهد و یکی شعار مخالف آن را میدهد و باهم رقابت میکنند. حرفی که زدم این بود ناسیونالیسم نتیجه این است که روی این حساب میکنند چند میلیون نفر هم ممکن است جذب آنها شوند. نکته دوم این است که به نظر من اینجا موضوع جدیتری وجود دارد. واقعاً بین عقاید مذهبی که در ایران در توده مردم وجود دارد ناسیونالیسم وجود دارد، پتانسیل چیزهایی که میشنوید واقعاً بازتاب یک چیزی در توده مردم ایران است. یک عده ناسیونالیسم را یک پدیده از زمان رضا شاه به این طرف میدانند که از طرف حکومت تبلیغ شد و یک عدهای به آن علاقهمند شدند. فکر میکردند ناسینالیسم در توده مردم گرایشی نداشت و نخبه گرایانه است که از رسانهها از بالا به فرهنگ ما تزریق شده است.
نکته دومی که میخواستم بگویم ولی نمیگویم این است که اینگونه نیست در فرهنگ تودهای شیعه ایرانی واقعاً ناسینالیسم وجود دارد. ممکن است اسم کوروش و داریوش را بلد نباشند و نگویند ولی اینکه حرف از مکتب ایرانی به جای اسلامی میشنوید به نظر من عمیقتر از این است که فکر کنید یک نظرسنجی انجام شده است میگویم یک حرف ظاهری بزنید تا ۴ رأی جمع کنیم. در دل فرهنگ تودهای مردم گرایشهای ناسیونالیستی وجود داشت و هنوز هم وجود دارد. توضیح دادن این طول میکشد برای همین صرف نظر میکنم.
دو سه هفتهای که شما را ندیدم چون همیشه بحث جنگیری و رمالی بود سیاست بازتاب فرهنگی آن بولد شد احساس کردم اگر اینجا در مورد مسائل روز حرفی نزنم دیگر هیچ جا نباید بزنم. این بحثها بحثهای روزی نیست که میگویم، همیشه در جمع دوستان که صحبت میکنیم از این بحثها زیاد میکنم که از نظر فرهنگی به چه سمتی میرویم. الان چیزی که داشتیم به سمت آن میرفتیم روشن است که به خرافاتیترین و سطح پایینترین نوع دین در جامعه خودمان میرسیم. این سراشیبی وجود داشت و به اینجایی رسیده است که الان میبینید. شرمآور شده است که در روزنامه و تلویزیون و مجله و روزنامه حرفهایی را بشنود که در این دو سه هفته اخیر شنیدیم هرچند که در سالهای اخیر هم خیلی چیزها شرمآور بود ولی شاید شرمآوری آن واضح نبود.
۲- زندگی بعد از جنینی
برای اینکه جلسه ما به چیزهای اولیه خودش برگردد یادآوری میکنم جلسه قبل چه بحثی در مورد قسمت اول سوره حج انجام دادیم و در مورد بقیه قطعه اول سوره صحبت میکنیم. نکتهای که جلسه قبل در مورد آن صحبت میکردیم این بود که در صفحه اولی که سوره حج را میخوانید چند آیه به وضوح وجود دارد که به نوعی در مورد اینکه قیامت و بعثی وجود دارد و مردهها زنده میشوند استدلال میکند. آیه ۵ با این عبارت شروع میشود که «یَا أَیُّهَا النَّاسُ إِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِنَ الْبَعْثِ» ای مردم اگر از برانگیختن بعد از مرگ در شک هستید «فَإِنَّا خَلَقْنَاکُمْ» به یک چیزی نگاه کنید تا مطمئن شوید و شک شما برطرف شود که بعث وجود دارد. بنابراین اینجا حداقل ۳ آیه وجود دارد که به صراحت کارشان این است قرار است در مورد مسئله قیامت استدلال میکند اگر بتوان اسم آن را استدلال گذاشت خیلی میانه با استدلال به معنای استدلال ریاضی ندارم به یک معنایی برهان برای اطمینان بخشی که چنین اتفاقی میتواند بیفتد و معقول است معتقد باشیم این اتفاق میافتد.
نمیدانم چقدر تأکید کردم و نمیدانم چگونه میتوانم تأکید کنم تا این تأکید را جدی بگیرید. برای خود من هم اینگونه است یکی از مهمترین نکات این است که این آیات یادآوری میکنند و بینهایت یادآوری مهمی است و چگونه بگویم تا آن را جدی بگیرید. سعی کنید این مسئله را لمس کنید اساس بحث اینگونه شروع میشد این دومین باری است که در دنیایی قرار گرفتیم که پایانی را که نامعلوم است میبینیم. این آیات یادآوری میکنند هرچند در حافظه و خودآگاهی ما ممکن است چیزی درج نشود ولی میدانیم این اتفاق افتاده است یک بار در دنیایی در رحم زندگی کردیم. چیزهایی در آنجا برای ما پیش آمد و پایان نامعلومی داشت. آن جلسه به شوخی گفتم اگر یک رحمی وجود داشت که همه جنینها در آن تشکیل میشد آنوقت خیلی بیشتر شبیه این دنیا میشد. جنینهایی را در نظر بگیرید که دوران جنینی را طی میکنند و یکی یکی از رحم خارج میشوند. برای کسانی که در رحم هستند معلوم نیست کجا میروند. ما یک بار این تجربه را داریم که در دنیایی قرار گرفتیم یک اتفاقهایی برای ما میافتاد و یک پایان نامعلومی داشت و آن پایان منجر به این شد که وارد دنیای دیگری شدیم. یک چیزی که مطمئناً یک جنین نمیتواند درک کند مگر اینکه خیلی باهوش باشد که در چه دنیایی قرار میگیرد. دنیای بعدی وجود دارد و این دنیا چیست، نور در جنین وجود ندارد، ما در دنیای دوم با یک پدیدههای فیزیکی مواجه هستیم که در دنیای اول وجود نداشت. اساس حیات و زندگی ما در دنیای دوم با دنیای اول تفاوت داشت.
این یادآوری بینهایت یادآوری مهمی است، این آیات این را یادآوری میکنند که دومین بار است در چنین موقعیتی قرار گرفتیم. دفعه قبل وارد دنیای دیگری شدیم از بین نرفتیم، گم نشدیم بلکه فقط یک تحول اساسی در نحوه حیات ما به وجود آمد. نمیتوانیم بگوییم از نظر فیزیکی وارد جهان فیزیکی دیگری شدیم. ولی از لحاظ زیستی وارد جهان دیگری شدیم حیات ما فرم دیگری پیدا کرده است.
جلسه قبل سعی کردم روی این بحث کنم چگونه ممکن است و یک جنین باهوش چگونه میتوانست بفهمد که از این دنیا که خارج شد وارد دنیای دیگری میشود. چیزی که در این آیات در مورد آن صحبت میشود این است که اتفاقی که آنجا میافتد این است که جنین یک پدیده رشد مداوم را تجربه میکند که یک بخش عمدهای از این رشد به درد زندگی آنجا نمیخورد. مثلاً جنین دهان پیدا میکند در حالیکه غذا نمیخورد، چشم دارد در حالیکه نمیبیند، جسم او اعضایی دارد که این اعضا کاری برای او انجام نمیدهند. اگر یک مقدار این جنین باهوش باشد و این را درک کند وقتی جنین را نگاه میکنید مکانیسم فوقالعاده پیچیده و حساب شدهای را مشاهده میکند. اگر یک جنین شعور داشته باشد در همان عالم جنینی میفهمد که نظم فوقالعادهای وجود دارد، حساب و کتاب فوقالعادهای وجود دارد. مثلاً یک جنین درک کند در رحم یک موجودی است که غذاها میآیند، تصفیه میشوند، از جفت منتقل میشوند کارخانهای عظیم با نظم فوقالعاده کار میکند. اگر باهوش باشد و درک فلسفی خوبی داشته باشد باید این را تشخیص بدهد خیلی عجیب است اگر استخوانها به درد او نخورند. این کارخانه کار میکند و یک محصولی تولید میکند که هیچ به درد آن عالم نمیخورد باید به این تصور برسد که انگار این کارخانه یک بخشی آن، الان من را زنده نگه میدارد و بخشی برای یک آیندهای است که نمیدانم چیست است.
اگر نمیشد آدم حدس بزند که به چه دنیایی میرود شاید یک جنینی خیلی خیلی باهوش بتواند حدس بزند که به چه دنیایی میرود. وقتی به دنیا آمدیم همه چیز به درد ما خورد، اگر استخوان نداشتیم چه کاری میخواستیم بکنیم؟ در این دنیا که زیر پای ما یک چیز سفتی وجود دارد، بالا خورشید، اکسیژن و نور است چیزهایی که در دنیای دوم تجربه کردیم یک عالمه چیز در دنیای اول به ما دادند که آنجا معنی نداشت ولی اینجا معنی پیدا کرد. ما آنجا رشد مداومی را تجربه کردیم و تمام چیزهایی که آنجا اتفاق افتاد بینهایت منظم و جالب و خوب بود و همه آنها هم به درد بخور بود.
وقتی میگویم استدلال چون شما دانشجوی فنی و ریاضی هستید از استدلال فقط قیاس میفهمید استدلال یعنی از کدام قواعد استفاده میشود. برهان هم اینگونه است همه این واژهها در علوم جدید و ریاضی مصادره شدند. تمثیل هم در خودش استدلال دارد من میگویم این پدیده شبیه آن پدیده است پس باید انتظار داشته باشم اتفاقی شبیه همان چیزی که آنجا برای من افتاده است بیفتد. این استدلال غیرشرعی است با شرع موجود ممکن است بگویند چون از شباهت استفاده میکنید استدلال حساب نمیشود. در قرآن وقتی برهان گفته میشود و یک چیزی توضیح داده میشود لزوماً قیاسی نیست و این مشکل قرآن نیست مشکل قیاس است. ما در فرهنگی زندگی میکنیم که وزن بیش از اندازهای به برهان قیاسی میدهیم. بارها این را تکرار کردم و بازهم میگویم اگر عقیدهای که در cognitive science الان یک عده دارند درست باشد که بیس همه دانش و معرفت ما استعاره است آنوقت همه دانش و معرفت قیاسی و چیزی که داریم زیر سؤال میرود. حتی در برهان قیاسی هم انگار بیس اصلی ذهن ما که بخواهد یک چیزی را درک کند از تشبیه و استعاره استفاده میکند.
یک آدمی به اسم لیکاف و دوستان است اینها مکتبی دارند که حرفشان این است و نه اینکه فکر کنید فقط حرف میزنند. ساینتیست هستند و بیشتر از زبانشناسی کمک میگیرند، در cognitive science از اطلاعات neuro science هم استفاده میکنند تا تئوریهای خودشان را تأیید کنند. محض احتمال میگویم اینگونه نیست که همه این را پذیرفته باشند من فکر میکنم احتمال خوبی وجود دارد که این مکتب حرف درستی میزند. لااقل اینگونه بگوییم اگر بیس همه چیز استعاره نیست استعاره نقش بسیار مهمی در درک بشر بازی میکند. بنابراین اینکه تمثیل و تشبیه را دور بریزیم و بگوییم اینها حرام هستند و از قیاس استفاده کنید خود این کار، کار حرامی بود که مدتها است انجام شده است. اینجا یک جور برهانی وجود دارد برهانی که اساس آن شباهت دورانی که الان در آن هستیم با یک دوره قبلی که برای ما یقین است که آن اتفاقهای افتاده است.
[۰۱:۳۰]
یک بار در عالمی زندگی کردیم نظم فوقالعادهای دیدم و پدیدههایی مشاهده میکردیم که به سرانجام نمیرسند، در آن دنیا خیلی معنی نداشتند و میشد از آن نتیجه بگیریم که این کارخانه عظیم و دقیق ما را برای یک زندگی دیگر آماده میکند. در این دنیا هم یک زندگی خیلی خیلی ناتمامتر از چیزی که در جنین را داشتیم تجربه میکنیم. همه چیز ناتمام است. اینجا رشد جسمانی یک مدتی ادامه پیدا میکند، متوقف میشود بعد رو به نزول میرود، چیز خیلی مهمی نیست. مهم این است که زندگی میکنیم و یک کاری اینجا میکنیم که در جنین نمیکردیم، عمل اختیاری انجام میدهیم. اعمال اختیاری ما یک سری رشتههای بیسرانجامی هستند شما به معنای واقعی کلمه اگر دقت کنید نتیجه اعمال خود را نمیبینید، انگار یک عالمه استعداد دارید که اینها به سرانجام نمیرسند. یک آیهای در قرآن است مخصوصاً برای زندگی شلوغ پست مدرن ما مناسب است. سوره لیل یک آیهای دارد که قسم میخورد و چند قسم میآید و نتیجه قسم این است «إِنَّ سَعيَكُم لَشَتّي» به راستی که تلاشهای شما خیلی پراکنده است. یک زندگی پراکنده بیسرانجامی را همه ما تجربه میکنیم، کارهایی انجام میدهیم که نتیجه آن را نمیبینیم. راههایی را میرویم که به سرانجام نمیرسند، فقط یک سررشتههایی شروع میشود و استعدادهای ذاتی داریم و میتوانیم گاهی حقایقی را کشف کنیم.
ما نیروهای درونی داریم به غیر از چشم ظاهری که میبیند، چشم جسمانی ما از زمانی که متولد شدیم بعد از مدتی train شد و فانکشن دیدن را انجام داد و تقریباً ثابت مانده است. در طول زمان ضعیفتر میشود. رشدهای جسمانی ما در یک سن و سالی به آخر میرسند ولی در درون ما به وضوح رشدهایی وجود دارد که به سرانجام نمیرسند. رشد عقلی، معرفت پیدا کردن به حقایقی که در عالم است، انگار استعداد آن را داریم یک چیزی شبیه چشمی که برای جنین وجود دارد و کار نمیکند همه ما انگار یک چیزهایی را میتوانیم ببینیم ولی چیزهای کمی را میبینیم. یک آیهای در قرآن در مورد قیامت و آخرت است «فَكَشَفْنَا عَنْكَ غِطَاءَكَ فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» پردهها را از جلوی چشم شما برداشتیم و هر کدام از چشمهای شما به خوبی میبیند تا دور را میبیند. نه این چشم ظاهری ما. انگار در وجود ما استعدادی وجود دارد گاهی حقایقی را میبینیم ولی خیلی کمرنگ و ناواضح است. انگار فقط میفهمیم این نیرو در درون ما بود میتوانست به فعلیت برسد. خیلی بیشتر از چیزی که در جنین بود ما پتانسیلهای بالفعل نشده در درون خودمان داریم. در موقعیتی قرار داریم و در دنیایی زندگی میکنیم یک عالم سررشتهها و پتانسیلها و ویژگیها داریم که به سرانجام نمیرسند، آرزوی به سرانجام رسیدن آن را هم داریم. همانطور که به معنایی میتوان گفت جنین آرزوی بالا رفتن دارد.
چرا جنین حرکاتی انجام میدهد؟ انگشتهای او درست میشوند شروع میکند به بازی کردن با انگشت، لگد میزند. ساختار جسمانی انگار دوست دارد راه برود، یک بچهای که به نزدیکی راه رفتن رسیده بود، پدرش او را نزدیک زمین میگرفت هنوز پای او آنقدر قدرت نداشت راه برود نمیدانم همه بچهها این کار را میکنند یا خیر، وقتی پای او نزدیک زمین میشد شروع میکرد تند تند راه رفتن و الکی پا زدن، انگار آدمی بود که روی دستگاه ورزشی پا میزند. انگار پا آرزوی اینکه فانکشن خودش را انجام بدهد دارد. ژنهایی وجود دارد انگار این فانکشنها در این است، خود عمل راه رفتن کاری که عضلات انجام میدهند خود این راه رفتن خاصیتش این است وقتی عضلات رشد میکند در جسم این موجود زنده است. به همین ترتیب ما از نظر مکانیسمهای روانی از وقتی که به دنیا آمدیم و در حال پیچیدهتر شدن رشد هستند یک عالم پتانسیل داریم که دوست داریم به تحقق برسند ولی نمیرسند. چشم حقیقتبین ما به شدت ضعیف کار میکند.
حضار: ؟؟
شما چقدر حقایقی که در مورد دنیا است را میفهمید؟ ما در دیدن یک سری چیزها مشکل نداریم، چقدر در تشخیص اینکه چه چیزی راست یا دروغ است موفق هستید؟ حقیقت چیست؟ ۴ گزاره برای شما مینویسم چقدر بصیرت دارید تا تشخیص بدهید این درست یا غلط است؟ ما یک پتانسیلی داریم مثلاً در مورد واقعهای که ادعا میکنم صبح اتفاق افتاده است برای شما توضیح میدهم. میگویم در خیابان دعوا شد یک نفر از طرف جناح سیاسی فلان جناح با باتوم نیروی انتظامی را میزد. یک چیزی در درون شما این حس را به شما میدهد که دروغ است، این چیست؟ تجربههای قبلی است؟ یا هر چیز دیگری حس میکنید دروغ است. در درون ما یک نیرویی است که انگار درست و غلط را تشخیص میدهد ولی خیلی بد کار میکند. در اکثریت موارد از مسائل ساینتفیک گرفته تا مسائل فلسفی مثلاً فلسفه یک رشتهای که قرار است کلیترین حقایقی که در دنیا وجود دارد را بیان کنیم. الان وضعیت فلسفه در دنیا چگونه است؟ هرچه جلوتر میرویم اوضاع بدتر میشود، نظریهها و ایدهها متفاوتتر است و انگار آدمها نمیفهمند کدام راست یا دروغ است. ولی این پتانسیل را در درون خودم میبینم و در بعضی موارد به وضوح کار میکند و راست را از دروغ میفهمم که نمیتواند راست باشد و شاید توضیح هم برای آن نداشته باشم.
یک چیز این است که راست را با استدلال و از راه ارسطویی اینگونه است که از راهی که میدانم راست است سعی کنم قیاس تشکیل بدهم و چیزهای دیگری که راست است نتیجه بگیرم که شاید بشود ۲-۳ گزاره را اینگونه نتیجه گرفت بقیه را نمیشود. ولی موضوع حس درونی است که میتوانیم حقیقت را از باطل تشخیص بدهیم، داریم، گاهی کار میکند و اکثراً کار نمیکند. این معنی همان آیه است که «فَبَصَرُكَ الْيَوْمَ حَدِيدٌ» قرار است حقایق را مشاهده کنیم غیر از دیدن اشیاء الان خیلی ضعیف است و یک روزی میتواند خیلی قوی باشد.
هر چیز دیگری که شما فکر کنید یک اصطلاحاتی به کار میبریم چون با مشابهت با جنین حرف میزنیم یک مطلبی را خواندم ولی هضم نکردم. ما یک هاضمه معنوی داریم، اطلاعات و چیزهایی از بیرون میآید اینها را هضم میکنیم و انگار به ما یک چیزهایی میدهد. انرژی یا دانش میدهد، یک اینفورمیشنی میآید و با بقیه اینفورمیشنهای دیگر قاطی میشود و ممکن است به دانش جالبی برسیم. اکثر چیزها را الان هضم نمیکنیم و وضعیت هاضمه ما شبیه هاضمه کودک است.
جنینها در ماههای آخر مدام مایع جنین داخل رحم را قورت میدهند و دفع میکنند و به هیچ دردی نمیخورد. جهاز هاضمه یک فعالیتی میکند ولی فعالیت ثمربخش نیست. ما هم از صبح دنیا را میبینیم، کتاب میخوانیم چقدر هضم میکنیم و اطلاعاتی که به ما میرسد جذب وجود ما میشود و دانشهایی به دست میآوریم؟ خیلی ضعیف است. چون عادت کردیم شاید احتیاج به تخیل داشته باشد که چقدر میتواند قویتر از این باشد. چرا من نباید همه چیز را بدانم، این احساس خیلی در من قوی است که هیچی نمیدانم به خاطر همین حرفهایی که میزنم در مورد آن خیلی حس دارم. تقریباً هیچی نمیدانیم، خیلی چیزها را دوست داریم بدانیم ولی چیزی نمیدانیم. از همه رشتههای علمی تا مسائل فلسفی و جهان، جهان از کجا آمده است و به کجا میرود همه نشانهها و اینفورمیشن کافی برای اینکه بفهمیم وجود دارد ولی نمیفهمیم. انگار گرد و خاکی در ذهن و فضا وجود دارد که مانع از این میشود بتوانیم راههای دور را ببینیم نزدیکهای خودمان را هم زیاد نمیبینیم.
ما پر از اینجور نیازها و پتانسیلهای ارضاء نشده در مکانیسمهای روانی نه جسمانی خودمان هستیم. با سابقهای که داریم میتوانیم حدس بزنیم انگار برای یک دنیای دیگری train میشویم در آن دنیا خیلی از چیزهای درونی ما بهتر کار میکند، برای آنجا ساخته شده است.
فقط یک نکته وجود دارد ما در عالم جنین چون اختیاری از خودمان نداریم همه ما رشدی را که باید بکنیم تقریباً میکنیم. رشد جسمانی جنین تقریباً پرفکت انجام میشود، خارج از اختیار است ژنها خودشان را بیان میکنند، غذا هم میرسد. جنین کاری نمیکند به غیر از اینکه این چیزها را میگیرد. پرفکت بودن آن درست نیست ولی تا حدود زیادی اعضاء ساخته میشود. کلیه آنطوری که باید ساخته شود ساخته میشود، ریهها ساخته میشوند، در موارد خیلی انگشت شماری ممکن است اشکالاتی پیش بیاید. خارج از اختیار جنین است که این رشد صورت بگیرد یا خیر. در این دنیا ما یک عاملی به اسم اختیار داریم، سررشتههایی که به هیچ جا نمیرسند ما در این دنیا کارهای اختیاری انجام میدهیم که اینها به سرانجام کافی نمیرسند. ممکن است کارهای خوب یا بد انجام بدهم، فکر کنید جنین کاری که انجام میدهم و در اختیار خودش نیست این است که همه اعضای خودش را تکان میدهد، انگار آزمایش میکند. اگر جنین این کارها را نکند اگر به دنیا بیاید نمیتواند زنده بماند انگار یک بخشی از رشد جنین به یک سری تحرکات او است. همینکه مایع را میخورد و دفع میکند گوارش او را آماده میکند تا بعداً بتواند غذا بخورد. اگر این کار را نکند ممکن است رودهها مسدود شوند و رشد نکنند و دستگاه هاضمه تکامل پیدا نکند.
ما در این دنیا این حرکاتی که میتوانیم بکنیم اختیاری است میتوانیم انجام بدهیم یا ندهیم. دین اساساً بری این آمده است تا به ما یاد بدهد که کارهایی که جنین اتوماتیک وار میکرد ما باید چه کارهایی را انجام بدهیم که به جایی برسیم وقتی وارد آن دنیا شدیم چشم ما خوب ببیند. معلوم نیست که به اینجا رسیده باشیم، مقدار انحراف کارهایی که باید در اینجا بکنیم خیلی بیشتر از انحرافی است که یک جنین ممکن است داشته باشد. این یک تفاوت عمده این دنیا با آن دنیا است که پدیدهای به اسم اختیار داریم که آنجا معنی ندارد، چیزهای کلی به خوبی انجام میشوند.
حضار: ؟؟ تنها کاری که میتوانم بکنم این است که از عقل خودم استفاده کنم اسم چیزی که دین میگذارید من دینی نمیبینم دین مهر خوردهای که مهر را خدا روی آن گذاشته است نمیبینم شاید من اشتباه میکنم من به آن عقل میگویم دین نمیگویم.
ما در کانتکس دینی حرف میزنیم. ادیان ابراهیمی وجود دارند یعنی شریعتهایی از طرف خداوند آمدند تا به ما آموزش بدهند تا چگونه زندگی کنیم.
[۰۱:۴۵]
ممکن است این ادیان درست یا غلط باشند. وقتی در مورد قرآن بحث میکنیم در قالب قرآن حرف میزنیم از دیدگاههای قرآنی بحث این است شریعتهایی از طرف خداوند آمده است الگوهایی برای زندگی آمده است. این الگوها قرار است چه کاری کنند؟ جوامع پیشرفته تشکیل بدهیم؟ تکنولوژیهای درجه یک داشته باشیم؟ خیر. اساس شریعت و نزول شریعت و ادیان این است که ما را برای زندگی بعدی آماده کنند. شریعت نقشه ژنتیکی است که جنین خود به خود یک سری کارها را انجام میدهد قرار است بازی کند. قرار است طوری زندگی کنیم که بعداً در آن دنیا چشم ما ببیند. در قرآن میگوید «وَمَنْ كَانَ فِي هَٰذِهِ أَعْمَىٰ فَهُوَ فِي الْآخِرَةِ أَعْمَىٰ» (اسراء:۷۲) کسی که در این دنیا چیزی نمیبیند در آن دنیا هم چیزی نمیبیند. ادیان به ما آموزشهایی میدهند حداقل یک چیزهایی در این دنیا ببینیم. مسئله این نیست همه حقایقی که در آن دنیا میفهمیم را برای بتوانیم این دنیا بفهمیم ولی لااقل چشم ما بخشی از حقایق ضروری را باید ببیند تا این چشم برای این دنیا آمادگی و پذیرش دیدن حقیقت را داشته باشد. حرف شما این است دین را باید با عقل تشخیص بدهید بله درست است. حقیقت اینکه دین پیامبر اسلام یا دین یهود یا مسیحیت ادیان الهی هستند یا نیستند بالاخره باید تشخیص بدهید. اگر اختلافی بین من و دیدگاه شما باشد باید این عقل، عقل ارسطویی است یا خیر. معمولاً در کانتکس مدرن وقتی عقل میگوییم منظور عقل استدلالی قیاسی است. عقل یک چیز فراتر است و شامل چیزهای دیگری برای شناخت میشود. باید دین را با عقل خودتان تشخیص بدهید که درست یا غلط است. حرف من این نیست که چگونه کشف کنیم چه چیزی درست یا غلط است حرف این است که شریعت برای ما چه کاری میکند؟ ما را برای یک دنیای دیگر آماده میکند.
حضار: عقلی که شما میگویید ما به یک جایی میرسیم که چیزی نمیدانیم، بعد باید از دین استفاده کنیم.
ببخشید من متوجه نشدم ما با عقل خودمان به یک جایی میرسیم که چیزی نمیدانیم؟
حضار: نه در علم به جایی میرسیم که چیزی نمیدانیم چنین حرفی را خودتان زدید.
نه من نگفتم
حضار: حقیقتی را درک نمیکنیم
این سوء تفاهم بزرگی است اینکه حجم چیزهایی که میدانیم کم است با اینکه چیزی نمیدانیم خیلی فرق دارد. چیزی نمیدانیم پست مدرن است چیزی نمیدانیم و نمیتوانیم بدانیم. حجم چیزهایی که میدانیم بینهایت کم است آدمیزاد مانند موجودی است که دهان بزرگی دارد برای خوردن ولی یک نخود به او میدهند تا بخورد. دانشی که الان داریم این شکلی است.
