بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره انبیاء، جلسهی ۴، دکتر روزبه توسرکانی، رمضان ۱۴۴۵، ۱۴۰۳/۱/۱۳
در جلسه گذشته تا انتهای داستان حضرت ابراهیم را خواندیم. در این جلسه، ابتدا نکاتی در مورد این داستان بیان کرده و سپس درباره ارتباط داستانهای دیگر با متن سوره و توالی این داستانها صحبت میشود.
۱- معنای «نُکِسوا»
اما قبل از شروع، بحث مختصری درباره آیه ۶۵ سوره انبیاء «ثُمَّ نُکِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ یَنْطِقُونَ» بیان می شود. یکی از دوستان تذکر دادند که در تفسیر المیزان «ثُمَّ نُکِسُوا» اینگونه تفسیر شده که: «ثم نكسوا على روسهم» كنايه و يا استعاره به كنايه است از اينكه باطل را در جاى حقى كه برايشان روشن شده جا دادند، و حق را در جاى باطل، گويا حق در دلهايشان بالاى باطل قرار داشت، ولى چون سر را پايين، و پاها را بالا گرفتند، قهرا باطل رو قرار گرفت و حق در زير آن، چون خود آنان به حق ظلم كردند، و آن وقت نسبت ظلم به حق را به ابراهيم داده گفتند: (لقد علمت ما هولاء ينطقون). و معناى اينكه گفتند: تو كه مىدانى كه اينها حرف نمىزنند اين است كه اين دفاع كه از خود مىكنى، خود دليل بر اين است كه كار زير سر خود تو است، و تو اين ظلم را مرتكب شدهاى.
نظر مرحوم علامه طباطبایی این است که «نُکِسوا» به معنای «سر به پایین انداختن و سرافکنده شدن» نیست بلکه به معنای «سر و ته شدن» است. اما به نظر من همان معنای «سرافکنده شدن و سر را به زیر انداختن» تعبیر مناسبتری است. قبل از شروع بحث، این نکته را بگویم که معنای دقیق «ثُمَّ نُکِسُوا» به کلیت بحث ما ارتباطی ندارد؛ یعنی آن چیزی که مرحوم علامه طباطبایی در المیزان نوشتند، با آنچه که ما از کلیت این داستان میفهمیم تفاوت چندانی ندارد. با توجه به این که هدف این جلسات آن است که سعی کنیم ارتباط بخشهای مختلف سوره را با هم بفهمیم و درکی از کلیت سوره پیدا کنیم، اکثر اختلافهای جزئی (از اختلاف در خواندن یک واژه گرفته تا اختلاف ترجمه یا تفسیر) معمولاً تأثیر زیادی بر فهم کلیت سوره نمیگذارد. مگر آنکه یک آیه خاص با محتوای اصلی سوره ارتباط نزدیکی داشته باشد و لازم شود که در مورد آن به صورت مفصل بحث کرد.
واژه «نُکِسوا» از ریشه «نَکَس» در قرآن سه بار آمده است. یک بار آن، آیه ۶۸ سوره یاسین «وَمَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَكِّسْهُ فِي الْخَلْقِ أَفَلَا يَعْقِلُونَ» (به کسی که عمر طولانی میدهیم او را در خلقت وارونه میکنیم، آیا پس نمیاندیشید) است. در این آيه «نُنَكِّسْهُ» به معنای واژگون شدن است. انگار خلقت واژگون میشود و تمام نیروهای جوانی که به دست آمده، یکی یکی از دست میرود. احتمالاً برای علامه طباطبایی، این آيه در تعبیر «نُکِسوا» معیار بوده است. تعبیر ایشان این است: با این که در آیه قبل «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» به نفس خود رجوع کردند و متوجه شدند که ظالم و ستمکار هستند (یا به اصطلاحی که من به کار میبرم به مقام « إِنَّا كُنَّا ظَالِمِين» رسیدند)، اما بلافاصله انگار خودشان را از داخل واژگون کردند و به یک معنایی حق را نپذیرفتند. به طور استعاری، یعنی اینکه در مقابل پذیرش این حق مقاومت کردند و گفتند «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ یَنْطِقُونَ» تو میدانی که اینها سخن نمیگویند. بنابر تعبیر علامه طباطبايي، مقاومت آنها در مقابل حقیقت از همینجا شروع شده است.
من کاملاً مخالف نظر ایشان هستم و اولین موردی است که به نظر من، علامه طباطبایی اشتباه واضحی کردهاند. به یاد نمیآورم که موردی پیش آمده باشد که اشتباهی واضح در المیزان باشد. معمولاً نظرات ایشان صائب و درست است. یکی از دوستان تذکر داد که آقای جوادی آملی، نظر علامه طباطبایی را در این مورد خاص قبول ندارند. اینکه در بقیه تفاسیر چه کسانی و به چه مقدار شبیه نظر علامه را دارند یا تفسیر دیگری کردهاند، جای کنجکاوی دارد.
دلیل اول من از نظر واژگان است. یکی دیگر از سه مورد استفاده واژه «نَکَس» در قرآن، آیه ۱۲ سوره سجده است؛ «وَلَوْ تَرَى إِذِ الْمُجْرِمُونَ نَاكِسُو رُءُوسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ» که روز حشر را تصویر میکند و میگوید «اگر ببینید که مجرمان در پیشگاه پروردگارشان سر به زیر افکندند، سرهای خود را پایین انداختند». در این جا واژگون شدن یعنی به جای آنکه سر آنها رو به بالا باشد، سرشان رو به پایین است. واژه «نَکَس» به مفهوم استعاری عجیب و غریبی در درونشان اشاره ندارد. مهم این است که در این آیه «نَاكِسُو رُءُوسِهِمْ» آمده است و به عبارت «نُکِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ» در آیه ۶۵ سوره انبیاء بسیار نزدیکتر است و بعید میدانم که بتوان طور دیگری ترجمه کرد. معنی آیه این است که مجرمین در مقابل پروردگار خودشان شرمگین هستند، سر خود را پایین انداختند و میگویند «رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ». با سرافکندگی اعتراف میکنند که ما دیدیم و شنیدیم؛ ما را به دنیا برگردان تا کار صالح انجام دهیم.
بنابراین اگر فقط به واژگان دقت کنید، تعبیر استعاری «نُکِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ» به مقاومت کردن در مقابل حقیقت، تعبیر مناسبی نیست. تفسیرها و ترجمههایی که «نُکِسُوا» را سرافکندگی ترجمه کردند، مناسبتر هستند.
ثانیاً دلایل متنی واضحی نیز وجود دارد؛ حتی اگر این واژه در قرآن هم نیامده بود و نمیتوانستیم با استفاده از کاربرد آن در جاهای دیگر قرآن استدلالی در مورد معنی آن بیاوریم، بازهم معنی «مقاومت کردن در برابر حقیقت»، با داستان و سیاق آیات جور در نمیآمد. سعی میکنم با استفاده از خود داستان بگویم که اگر آیه سوره سجده نبود و فقط آیه سوره یاسین بود (که در آن از فعل «نَکَس» به صورت استعاری استفاده شده)، باز هم داستان ما را مجبور میکرد که طور دیگری به این فعل نگاه کنیم و معنای سرافکندگی را در نظر بگیریم.
توجه کنید که آیه قبل «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» است. آنها متوجه اشتباه خود شدند، به فطرت خود برگشتند و به مقام «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِین» رسیدند. در این آیه نیز این محتوا وجود دارد و سرافکندگی آنها ادامه دارد. اینگونه نیست که از اینجا مقاومت آنها در مقابل حقیقت شروع شده باشد.
آنها «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ یَنْطِقُونَ» را در دل خودشان گفتند. بنابراین شما انتظار ندارید که «فَرَجَعُوا إِلَى أَنْفُسِهِمْ فَقَالُوا إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُونَ» را داد زده باشند؟ بلکه چیزی در درونشان بوده است. تصور من این است که «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ یَنْطِقُونَ» را قطعاً فریاد نزدهاند، بلکه شاید حتی به زبان هم نیاورده باشند. آنها سرافکنده شدند و در درون خود گفتند تو که میدانی که بتها حرف نمیزنند. همچنین توجه کنید که قبل آن «قالوا» نیست که این گونه فکر کنیم که این جملات را در بیرون میگویند. احتمالاً یک یا دو نفر خطاب به خود حضرت ابراهیم زمزمهای کرده باشند. ولی اینکه در جمع فریاد زده باشند، با محتوا سازگار نیست. از داستان حضرت ابراهیم در سورههای دیگر نیز اینگونه میفهمیم (جلسه قبل هم اشاره شد) که بتپرستان واقعاً ادعا داشتند که بتها به یک معنایی سخن میگویند. بنابراین منطقی به نظر نمیرسد که برای محکوم کردن حضرت ابراهیم فریاد بزنند که تو میدانی بتها حرف نمیزنند. آنها نمیخواهند به حرف نزدن بتها اعتراف کنند. جلوی جمعیت داد زدن و اعتراف به اینکه بتها نمیتوانند سخن بگویند، آن هم از کسانی که جزء بزرگان هستند، با داستان سازگار نیست. بلکه به نظر میرسد که اگر هم به زبان آورده شده، برای نرم کردن حضرت ابراهیم بوده تا کار خود را ادامه ندهد. انگار به او امتیازی میدهند و می گویند تو که میدانی اینها حرف نمیزنند، پس صدای آن را در نیاور.
چه دلیل سادهای غیر از پوشاندن حقیقت و اینکه نمیخواهند به حرف نزدن بتها اعتراف کنند وجود دارد؟ آنها نمی خواهند با صدای بلند جلوی جمعیت داد بزنند. اگر میخواستند مقاومت کنند، به جای اعتراف به ضعف بتها، میتوانستند هزار حرف دیگر بزنند. مثلاً به ابراهیم تهمتی زده یا در مورد نحوه حرف زدن بتها ادعایی بکنند. این آیه، حالت اعتراف دارد و با محتوای آیه قبل «إِنَّکُمْ أَنْتُمُ الظَّالِمُون» مرتبط است.
نکته دیگر که شاید دقت کردن به آن در اینجا مفید باشد، این است که فرض کنید از اینجا به بعد بتپرستان میخواهند در برابر حقیقت مقاومت کنند و تصمیم گرفتهاند که حرفهای ابراهیم را گوش ندهند. میخواهند به بتپرستی خود برگردند و در حالت تذکر نیستند. در این صورت بیایید و حرفهای ابراهیم در آیات ۶۶ و ۶۷ «قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ …» را بعد از آیه ۶۸ «قَالُوا حَرِّقُوهُ …» قرار دهید. پس بعد از آیه ۶۵ «ثُمَّ نُکِسُوا عَلَى رُءُوسِهِمْ لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ یَنْطِقُونَ» که با ابراهیم دعوا دارند که تو میدانی اینها حرف نمیزنند و شروع به مقاومت کردهاند، آیه ۶۸ «قَالُوا حَرِّقُوهُ وَانْصُرُوا آلِهَتَکُمْ» میآید که میگویند او را به آتش بکشید و به بتهای خود کمک کنید. اگر اینگونه تعبیر کنیم که آنها «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ یَنْطِقُونَ» را با تشدد و با حالت تهاجمی میگویند، «قَالُوا حَرِّقُوهُ» به خوبی به آن میچسبد. وقتی آیه ۶۸ را در آنجا میخوانید، میبینید که حرفهای حضرت ابراهیم (آيات ۶۶ و ۶۷) چقدر بیمعنی میشود؛ وقتی که تصمیم گرفتند او را به آتش بیندازند، میگوید «قَالَ أَفَتَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لا یَنْفَعُکُمْ شَیْئًا وَلا یَضُرُّکُمْ أُفٍّ لَکُمْ وَ لِمَا … ». پس حضرت ابراهیم این سخنان را در شرایطی میگوید که هنوز سر آنها پایین است و مقاومتی ندارند. به آن ها تشر میزند بلکه دست بردارند.
[۰۰:۱۵]
از دو آیهای که حرفهای حضرت ابراهیم را نقل میکند، اینگونه به نظر میآید که در آیه ۶۵ آنها هنوز در حالت آیه ۶۴ یعنی در حالت «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ» هستند و حضرت ابراهیم از این موقعیت استفاده میکند و با حالت تهاجمی برخورد میکند. تا اینکه آنها وقتی میبینند حضرت ابراهیم دستبردار نیست و کلاً بتها را زیر سوال میبرد، فریاد میزند و جلوی جمع چنین حرفهایی میزند، آنها هم تصمیم میگیرند که با او کاری نمیتوان کرد. نمیتوان با او کنار آمد، پس باید او را آتش بزنیم. در اینگونه مواقع هم یک فرعون مانندی کافی است که بگوید او را بسوزانید. آدمی که منافع او به خطر افتاده است، با اینکه فهمیده «إِنَّا کُنَّا ظَالِمِینَ». با اینکه فهمیده بتها حرف نمیزنند و ابراهیم حق دارد، ولی میخواهد موقعیت خود را حفظ کند. دقیقاً مانند فرعون که میفهمد حضرت موسی پیامبر است ولی مقاومت میکند. جمعیتی که آنجا هستند، متوجه صحبتهای حضرت ابراهیم و اتفاقی که افتاده هستند. حالت تذکر برای آنها پیش آمده است ولی یکی که میبیند اوضاع خراب است و حرفی برای گفتن ندارد، می گوید که او را آتش بزنید.
پس به طور خلاصه، من فکر میکنم که «نُکِسُوا» هم از نظر لفظی و هم از نظر محتوایی با معنای سرافکندگی سازگارتر است. حالت بتپرستان در آیه ۶۵، ادامه همان حالتی است که در آیه قبلش دارند و هنوز در همان شرایط هستند. سخنان حضرت ابراهیم هم در دو آیه بعد نیز همین را نشان میدهد.
به این هم فکر کنید که «لَقَدْ عَلِمْتَ مَا هَؤُلاءِ یَنْطِقُونَ» را با چه لحنی گفتند؟ از خودمان لحن نسازیم و شرایط آیه را نگاه کنیم. لحن آیه بیشتر به این میخورد که حالت کنار آمدن دارند تا اینکه بخواهند حضرت ابراهیم را محکوم کنند. جملههای حضرت ابراهیم هم نشان نمیدهد که آنها شروع به مقاومت کردن کرده باشند. این نکته درباره ابهامی بود که در مورد آیه ۶۵ وجود داشت، اگرچه این جزئیات در کلیت صحبت ما تأثیری نمیگذارد.
۲- آیا حضرت ابراهیم دروغ گفته است؟
نکته کوچک و بیتاثیر دیگری نیز وجود دارد که به محتوای سوره ارتباطی ندارد ولی چون در مورد آن زیاد بحث میشود، بد نیست که در اینجا به آن اشاره شود.
آیا جملهای که حضرت ابراهیم در آیه ۶۳ میگوید «قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ کَانُوا یَنْطِقُونَ» کذب حساب میشود؟ آیا حضرت ابراهیم دروغ گفته است؟ به نظر میآید که حضرت ابراهیم میگوید: بلکه بت بزرگی که شکسته نشده این کار را کرده، از او بپرسید. بعضیها «بل» را «شاید» معنی میکنند؛ برای اینکه اگر اینگونه بخوانید به نظر میآید که مشکل حل میشود و حضرت ابراهیم صراحتاً نمیگوید بت بزرگ این کار را کرده است. من که آیه را میخوانم از لحاظ لفظی احساس می کنم که اگر «بل» را «شاید» هم ترجمه نکنید، این جمله حالت یک گزاره شرطی را دارد، چراکه به «إِنْ کَانُوا یَنْطِقُونَ» ختم میشود. در گزاره شرطی اگر یک شرط نادرست را بیاورید، هر گزارهای را میتوانید بیان کنید و ارزش گزاره شرطی شما درست است. پس اینگونه بخوانید: «إِنْ کَانُوا یَنْطِقُونَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ» با شرط اینکه (اگر) این بتها حرف میزنند، پس (آنگاه) بزرگ آنها این کار را کرده، ازشان سوال کنید. «فَاسْأَلُوهُمْ إِنْ کَانُوا یَنْطِقُونَ» را به عنوان «اگر p (گزاره اول) آنگاه q (گزاره دوم)» نگیرید؛ «إِنْ کَانُوا یَنْطِقُونَ» را به عنوان p (گزاره اول) و کل عبارت «بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ» را به عنوان q (گزاره دوم) در نظر بگیرید. در این صورت ارزش گزاره شرطی درست است و بحث کذب هم پیش نمیآید؛ چراکه مبتدای گزاره شرطی (گزاره اول) نادرست است.
اما در آیات قبل حضرت ابراهیم میگوید «وَتَاللَّهِ لأکِیدَنَّ أَصْنَامَکُمْ». بحث کید کردن برای خیرخواهی پیش میآید؛ یعنی یک نفر کاری را انجام دهد که طور دیگری به نظر مردم برسد. در کید ممکن است حالتهایی شبیه کذب پیش بیاید. مانند کاری که حضرت یوسف در مورد برادر خود بنیامین میکند، وقتی که میخواهد او را پیش خود نگه دارد. آنجا هم از واژه کید استفاده میشود. خداوند در سوره یوسف میگوید که ما برای یوسف کید کردیم. آنجا هم تهمت اینکه شما دزدی کردید، حرف نادرستی است. حضرت یوسف این حرف را نمیزند ولی شرایط را طوری فراهم میکند که به برادرانش گفته شود که شما دزدی کردید. در آنجا جارچی میگوید شما سارق هستید و وسایلشان را میگردند. تهمت سرقت را بدون استفاده از لفظ «شاید» (بل) میزنند، درحالیکه برادران سرقت نکردهاند. منتها میتوان اینگونه گفت که حضرت یوسف خودش این جمله را نمیگوید، بنابراین دروغ نگفته است و آن کسی که میگوید، واقعاً فکر میکند که برداران یوسف سرقت کردهاند. طوری به او خبر دادهاند که به این نتیجه رسیده است و اینگونه با صدای بلند میگوید. نمیتوان در آن داستان، جمله دروغی را به حضرت یوسف نسبت داد. به نظر من نکته این است که کید در خود حالتی از کذب دارد؛ انگار چیزی را طور دیگری وانمود کنیم. چون با یک هدف خیر انجام میشود، شاید این مقدار وانمود کردن چیزی که وجود ندارد، قابل تحمل باشد. پس ایرادی که به این قسمت از داستان حضرت ابراهیم گرفته میشود را میتوان به داستان حضرت یوسف هم گرفت و کید را هم میتوان زیر سوال برد.
در مورد اینکه این جمله دروغ است یا خیر، واقعاً تصور من این است که میتوان به صورت گزاره شرطی به آن نگاه کرد. در عین حال چون کید است، در آن نوعی وانمود کردن و جلوه دادن چیزی برای اینکه به هدفی برسد، وجود دارد.
کسانی که این سخن حضرت ابراهیم را میشنوند، چه میفهمند؟ آیا حضرت ابراهیم واقعاً به آنها میگوید که بت بزرگ این کار را کرده است؟ یا به گونهای وانمود میکند (نه اینکه تمسخر کند) ولی میداند که آنها میفهمند که منظور او این نیست که بت بزرگ این کار را کرده است. «قَالَ بَلْ فَعَلَهُ کَبِیرُهُمْ هَذَا فَاسْأَلُوهُمْ» را در شرایط رئالیستی نمیگوید. آنها میدانند که او اعتقادی به بتها ندارد و به عنوان یک آدم کافر نسبت به بتها حرف میزند. حالت طعنه و کنایه در حرف او هست. بنابراین حتی اگر گزاره شرطی هم در نظر نگیرید، چون کنایهآمیز است و مخاطب میداند که کنایهآمیز است، دروغ محسوب نمیشود. مثل اینکه روز باشد و شما بگویید که شب است. از آنجاییکه همه میدانند روز است، گفتن اینکه شب است، دروغ نیست، بلکه میخواهید چیز دیگری را به آنها بفهمانید. حتی اگر در این گزاره شرطی، شرط را به کل آیه هم تسری ندهیم، دروغ (به معنای نرمال آن) محسوب نمیشود. چون برداشت مخاطب این نیست که حضرت ابراهیم واقعاً چنین حرفی را میزند و این گزاره به نظرش گزاره واقعی نیست، بلکه متوجه میشود که حالت طعنه و کنایه دارد.
توجه کنید که این نکته، اهمیتی در فهم این قسمت از داستان و یا فهم کل سوره ندارد. بلکه بحثی است که در مورد آن زیاد صحبت می شود. اینکه سخن حضرت ابراهیم در اینجا دروغ حساب میشود یا خیر و چه توجیهی برای آن میتوانیم داشته باشیم؟
بحث فرعی دیگری که از نظر محتوایی شاید مهمتر باشد، این است که در مهاجههای حضرت ابراهیم با بتپرستان، روی اینکه بتها حرف نمیزنند تأکید میشود. انگار واضح است که خداوند حرف میزند ولی بتها حرف نمیزنند. جا برای این پرسش متقابل از حضرت ابراهیم هست: بتپرستها هم به حضرت ابراهیم میتوانند بگویند که مگر الله حرف میزند؟ اگر این بتها حرف نمیزنند، الله هم حرف نمیزند. بنابراین در اینجا برتریای وجود ندارد. چون به آن معنایی که مردم انتظار دارند، الله سخنگو نیست. در داستان نقل شده در قرآن، بتپرستان این سوال را از حضرت ابراهیم نمیپرسند. اگر به آیه ۶۹ «قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلامًا عَلَى إِبْرَاهِيمَ» نگاه کنید، بلافاصله صحبت از سخن گفتن خداوند میشود. به آیه معروف «إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» (سوره یس آیه ۸۲) به معنی «چون پدید آمدن چیزی را اراده کند، فقط به آن می گوید: باش، پس بی درنگ موجود می شود»، نیز توجه کنید. خداوند با گفتن «كُنْ فَيَكُونُ» آنچه را که اراده میکند، به وجود میآورد. قول خداوند در این سوره « قُلْنَا یَا نَارُ کُونِی بَرْدًا وَسَلامًا» و در سوره یس «أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ» نشان دهنده این است که دلیل هر چیزی که به وجود میآید و هر اتفاقی که میافتد، اللهای است که خالق است. بتپرستها هم میپذیرند که او خالق است. سخنگویی به معنای خلق کردن و به معنای دخالت در جهان (سخن به صورت اراده تحقق پیدا کردن) مورد قبول آنها هم هست. سخن گفتن معنای تکوینی دارد. چون بتپرستها خلقت را به بتها نسبت نمیدهند، نمیتوانند بگویند که در بتها سخن گفتن به معنای اراده کردن و خلق کردن وجود دارد. ادعای بتپرستها ربوبیت بتها و توانایی رساندن خیر و شر است. انتظار میرود اگر بتها رب هستند، باید توانایی نطق را هم داشته باشند در حالی که آن را ندارند.
اما نکته اصلی جای دیگری است. حضرت ابراهیم جدای از سخن تکوینی که مربوط به خلقت است (سخن تکوینی خداوند در جهان)، درک بسیار عمیقتری از نطق کردن خداوند دارد. برای همین آنقدر تاکید دارد که بتها به چه دردی میخورند وقتی نطق نمیکنند. انگار حضرت ابراهیم به طور مداوم با خداوند سخنگویی در ارتباط است و شگفت زده است از اینکه بتپرستان چیزی را میپرستند که سخن نمیگوید. در اینجا برای حضرت ابراهیم سخن گفتن صرفاً خلق کردن نیست، (هر چند که خلق کردن هم بخشی از سخن خداوند است) بلکه بیشتر شبیه به آن چیزی است که ما از سخن گفتن مدنظر داریم.
چرا اینگونه است؟ چون طبق «أَنَّ اللَّهَ هُوَ الْحَقُّ»، هر سخنی که میگوییم، حق است. حق در درون ما است و هر چه که بگوییم حق جواب میدهد. در واقع بیشترین سخنی که در جهان است، سخن حق است. مثل اینکه ما میتوانیم در درون خود با الله مشورت کنیم، چون الله حق است.
[۰۰:۳۰]
وقتی که فکر یا مشورت میکنیم، آن چه که قوه شناختیمان درک میکند و آن چه که به ذهنمان میرسد، حق است.
ما به طور مداوم آنچه را که به ذهنمان رسد، مجهول میکنیم. اگر آنچه که در درونتان است را مجهول نکنید (آنگونه که در آثار ادبیات یونان باستان هم مجهول نمیگفتند)، انگار کسی در درونتان سخن میگوید. مثلاً وقتی فکر میکنید، یک دفعه حقیقتی برایتان روشن میشود و انگار عبارتی در درون شما به وجود میآید. اگر اینگونه نگاه کنید، حضرت ابراهیم به وضوح میبیند که در درون او خداوند به طور مداوم (نه با حضرت ابراهیم) در حال سخن گفتن است و اصل سخنها را خداوند (حق) میگوید.
وقتی چیزی در درون ما القا میشود، فکر میکنیم که با قوه شناختی خود فاعلیتی به خرج دادهایم یا اینکه سخن از درون خودمان جوشیده است. اما در واقع این خداوند است که سخن حق را القا میکند و حضرت ابراهیم نیز به آنچه که در درونش میگذرد، اینگونه نگاه میکند. حقایقی که برای او کشف میشوند، همان سخنان حق و الله هستند. بنابراین فقط و فقط یک سخن وجود دارد. مانند همان حالت که الله واجب الوجود است و تنها موجودی است که احتیاج به علت ندارد. الله حق است و یک حق بیشتر نداریم و اوست که همه چیز را خلق کرده و رب همه چیز است. آنچه که حضرت ابراهیم در نوجوانی خود کشف کرده، توحید به این معناست که الله حق و خالق است، رب همه چیز است و همه چیز از اوست. پس تمام سخنانی که در درون ما است، فریاد حقیقتی که در درون ما است، سخنان الله است. بنابراین سخنگوترین موجود جهان خداوند است. بت هر چیزی که هست غیر از حق است؛ بنابراین سخن گفتن او معنی ندارد.
آیا وقتی با بت حُبَل (خدای باد یا خورشید) مشورت کنند، میتواند سخن بگوید؟ نهایت یک حرف تکراری بزند که خورشید درمیآید، خورشید درمیآید … . فقط یک موجود در جهان هست که سخن او طنینانداز است، آن هم حق است. خلقت تکوینی، سخن گفتن خداوند است. همچنین آنچه که در درون ما میگذرد، و کشف حقیقت، نیز سخن گفتن خداوند است. حضرت ابراهیم با تمام وجود آن را درک میکند و برای همین هم تاکید دارد که بتها حرف نمیزنند و با چیزی غیر از حق هم نمیخواهد در ارتباط باشد. او فقط حق و حقیقت را میبیند و تنها تسلیم در مقابل اللهای (سخنگوی معادل با حقی) است که در درون خود کشف میکند.
تمام سخنان، سخنان جاری شده توسط خالق است. بنابراین اگر کسی حرفی بزند، میتواند حرف الله حساب شود که البته توضیح آن دارای پیچیدگی است. من بارها از ابن عربی نقل کردهام که هر سخنی سخن خدا است. اینکه چگونه میتوان باطل را به خداوند نسبت داد پیچیدگی دارد، هر باطلی مانند حباب روی آب که همان آب است، نمود دیگری پیدا کرده و پیچیده شده است. پس نه تنها خدا سخنگو است، بلکه تنها سخنگو هم است. حضرت ابراهیم دید توحیدی بسیار عمیقی دارد که این نکته را میفهمد و شاید نمیفهمد که بتپرستان اصلاً نمیتوانند بفهمند. بنابراین به طور مداوم سخنگو بودن خداوند را به بتپرستها میگوید.
از تکرار این حرف توسط حضرت ابراهیم میتوان فهمید که برای او بدیهی است که الله سخنگو است و بتهای آنها سخنگو نیستند. اینکه بتپرستان متوجه این مسئله هستند یا خیر، ممکن است باشند یا نباشند. ممکن است حضرت ابراهیم بتواند برای آنها توضیح بدهد یا نتواند توضیح بدهد. تکرار این حرف توسط حضرت ابراهیم نشان میدهد که از نظر او سخنگو بودن یکی از مهمترین ویژگیهای رب العالمین است. حضرت ابراهیم این ویژگی خداوند را به وضوح میبیند و یکی از ویژگیهای خداوند است که حضرت ابراهیم شاهد آن است.
۳- آیا قوم حضرت ابراهیم فهمیدند که او از آتش نجات پیدا کرده است یا خیر؟
یک نکته که برای خود من جالب است و نمیخواهم در مورد آن اظهارنظر قطعی کنم، این است که آیا قوم حضرت ابراهیم فهمیدند که او از آتش نجات پیدا کرده است یا خیر؟ انتظار میرفت که در این سوره به پاسخ این سوال اشاره شده باشد، ولی نه در این داستان و نه در جای دیگری از قرآن، صراحتاً چیزی گفته نمیشود و موضوع مسکوت میماند.
یک حالت این است که حضرت ابراهیم را در آتش پرتاب کردند، خداوند آتش را سرد کرد و به حضرت ابراهیم گفت که از آنجا برود. او هم قوم خود را بدون آنکه متوجه شوند که زنده مانده یا نه، ترک کرد. نهایت اینکه وقتی آتش خاموش شد، آنها جسد یا اثری پیدا نکردند. برایشان این سوال پیش آمد که چه اتفاقی افتاده، ولی متوجه این معجزه بزرگ نشدند.
حالت دیگر اینکه حضرت ابراهیم را دیدند ولی فکر کردند که در آتش نیفتاده و فرار کرده است. آیا قوم متوجه سردشدن آتش برای حضرت ابراهیم شده است یا خیر؟ تصور من این است که قوم نفهمیدند که یک معجزه بزرگ اتفاق افتاده و آتش به امر خداوند نسوزانده است. دلیلش هم این است که اگر چنین معجزه بزرگی را میدیدند و ایمان نمیآوردند، مستوجب عذاب بودند. ولی هیچ بلایی سر آنها نمیآید و در هیچ جای قرآن گفته نمیشود که قوم حضرت ابراهیم نابود شدند. در سایر متون دینی نیز چنین چیزی نیامده است. بنابراین مناسبت دارد که سرد شدن آتش برای حضرت ابراهیم را نفهمیده باشند. میتوان راجع به اینکه چگونه این معجزه را نفهمیدند، مقداری خیالپردازی کرد. اینکه چه اتفاقی افتاده، آیا قوم متوجه سرد شدن آتش شدند یا نه، را حداقل میتوان در حد سوال مطرح کرد. برای جواب به این سوال، آیا میتوان جزئیاتی از جایی پیدا کرد؟ نکته جالب این است که خیلی کمیاب است. غیر از قرآن مسئله سرد شدن آتش را در جایی نمیبینید. این مؤید آن است که اگر چنین اتفاقی افتاده بود، ثبت میشد و در داستانهای دیندارها و غیردیندارها یک چیزی مانند آن میآمد. به نظر میآید که به این شکل نبوده که قوم معجزه را ببینند و قرآن به ما درباره سردشدن آتش میگوید تا ما بدانیم که چنین اتفاقی افتاده است.
۴- چه شد حضرت ابراهیم را در آتش انداختند؟
سوال دیگری که می توان مطرح کرد، این است که چه شد حضرت ابراهیم را در آتش انداختند؟ آیا تناسبی بین کاری که انجام میدهند با داستان و یا خود حضرت ابراهیم وجود دارد؟ یا آن قوم عادتشان این بوده که مجرمین را میسوزاندند؟ میتوان از نظر تاریخی تحقیق کرد که در شهر اور آیا چنین مجازاتی بوده یا نه و اگر نبوده چرا این اتفاق افتاده است؟
وقتی داستان حضرت ابراهیم را میخوانید، مخصوصاً در این سوره بیشتر از هر جای دیگری از قرآن، متوجه میشوید حسی که در حضرت ابراهیم نسبت به الله و رب العالمین وجود دارد، یک حس عاشقانه است. او سر از پا نمیشناسد، چیزی کشف کرده و با تمام وجود فهمیده که رب العالمین کسی است که به او غذا میدهد، آب میدهد و … . غرق در دیدگاه توحیدی است و الله را میبیند که او را تغذیه میکند. یعنی تمام محبتی که از پدر و مادر و هر چه که ممکن است در جهان وجود داشته باشد، و همه خیر و خوبی را از الله میبیند. سخن حق و ادراکاتی که در درونش است را از الله میبیند و عاشق است. دقیقاً نوجوانی است که از عشق الهی سر از پا نمیشناسد. نفرت او از بتها و کارهایی هم که میکند، نتیجه این عشق است. نمیتواند تحمل کند که مردم محروم باشند و کس دیگری را بپرستند. واقعیت این است آدمی که به درک توحید برسد، احساس میکند کسانی که موحد نیستند، زجر میکشد. آنها این عشق را ندارند و از توحید که بزرگترین موهبت است دورند، در محرومیت محض زندگی میکنند. حضرت ابراهیم حس دلسوزی دارد که تا آخر عمر در دعاهای او هم آن را میبینید؛ از بتها نفرت دارد و میگوید آنها مردم را گمراه کردهاند. بر علیه بتها دعا میکند که نابود شوند. احساس او این است که وجود بتها مردم را گمراه کرده و اگر بتها نباشند مردم الله را میبینند. انگار که بتپرستی مانند پرده ضخیمی است که جلوی نور را گرفته و اگر بشود آن را پاره کرد، مردم میتوانند ببینند.
حس عاشقانه حضرت ابراهیم در این داستان بیشتر از هر چیز دیگری تجلی دارد. چرا؟ مهمترین و تأثیرگزارترین نکته در این داستان، تنهایی حضرت ابراهیم است. یک نوجوان در مقابل یک قوم بزرگ و قدرتمند در یک شهر بزرگ، تک و تنها بدون هیچ یار و یاوری برخواسته است. بر علیه بتها و بتپرستان مبارزه میکند، جلوی همه میایستد و حرف میزند. حالتی دارد که سر از پا نمیشناسد؛ مثل پروانهای که به سمت نور میرود. او میداند که به شعله میخورد و از بین میرود، ولی نمیتواند جلوی خود را بگیرد.
جدای از حرفهایی که میزند، مثلاً در آیه ۵۶ «قَالَ بَل رَبُّکُمْ رَبُّ السَّمَاوَاتِ وَالأرْضِ الَّذِی فَطَرَهُنَّ وَأَنَا عَلَى ذَلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ» و جمله فوقالعاده جالبی که میگوید «وَأَنَا عَلَى ذَلِکُمْ مِنَ الشَّاهِدِینَ»، حس عاشقانهاش در تمام داستان دیده میشود. همچنین حسی که نسبت به اصنام دارد و بداهتی که پرستیدن بتها غلط هستند و کس دیگری هست که باید او را پرستید، به وضوح در داستان دیده میشود. همیشه سخن این است که «أَنْتُمْ لَهَا عَاکِفُونَ»، چرا به پای این بتها افتادهاید، باید به پای کس دیگری بیفتید. مثل کسی که موجود زیبایی را دیده و عاشقش شده است. برای او پذیرش اینکه وقتی موجودی به این زیبایی هست، چرا مردم موجود بسیار زشتی را ستایش میکنند، سخت است.
این عشق الهی که بیشتر از هر پیامبری در قرآن در حضرت ابراهیم نمود دارد، به طور سمبلیک آتشی است که نمیسوزاند. اولاً خود این عشق، آتش است. ثانیاً نمیسوزاند به معنای اینکه آسیبی نمیرساند. در جلسات سوره طه هم در داستان حضرت موسی تأکید شد آن آتشی که در درخت است و نمیسوزاند، سمبل عشقیست که در درون موسی است. بنابراین حضرت ابراهیم به جایگاه واقعی خود از نظر سمبلیک میرسد یعنی در درون آتشی پرتاب میشود که نمیسوزاند؛ که با حقیقت هستی حضرت ابراهیم مناسبت دارد.
در بحثهای سوره یوسف، به صورت مفصل در جلسه چهارم، در مورد اینکه پرتاب شدن یوسف در چاه با حقیقت یوسف ارتباط دارد، صحبت شد. یوسف کسی است که به اعماق ناخودآگاه میتواند نفوذ کند؛ رفتن به چاه و دوباره از چاه درآمدنش یک هماهنگی با وجود یوسف دارد.
[۰۰:۴۵]
انگار این اطلاعات به ناخودآگاه برادرها منتقل میشود و به این دلیل است که در میان همه راههای دیگری که موجود بوده، این راه را انتخاب میکنند تا از دست یوسف خلاص شوند. وقتی موجودی، حقیقتی دارد، آن حقیقت در ناخودآگاه آدمها انعکاس پیدا میکند. شاید اینجا هم بتپرستان ناخودآگاه این تصمیم را گرفتند که ابراهیم را در جایی که باید بیندازند. او درون یک آتش است و آنها نمیدانند که این آتش نمیسوزاند. آنها فکر میکنند جایگاه ابراهیم در آتش است. واقعیت هم همین است؛ ابراهیم یک موجود آتش گرفته است، ولی حقیقتی که آنها نمیفهمند این است که این آتش، آتش خوبی است و سوزانده و مضر نیست.
به نکتهای رسیدم که باید در ابتدای بحث میگفتم. چیزی که تا به الان در لابهلای صحبتهای خود گفتم این بود که وقتی شما داستان را میخوانید، متوجه میشوید که تأثیرگزارترین نکته این است که حضرت ابراهیم تنها است. در یک شهر بزرگ، یک نفر هم همراه او نیست. به پدر و قوم خود میگوید که دست از پرستش بتها بردارند و بعد چنین کار متحورانهای انجام میدهد. نه کسی از اقصی مدینه به کمک او میآید، نه برادری دارد و نه پدرش از او حمایت میکند. تک و تنها این کار را میکند. وقتی تصمیم میگیرند او را در آتش بیندازند، هیچکس مقاومت نمیکند. داستان اینگونه روایت میشود. ممکن است یک نفر بگوید که شاید کسی هم گفته باشد که او را در آتش نیندازید، ولی ما باید به داستان نگاه کنیم. داستان، تنهایی حضرت ابراهیم در مقابل این قوم را تصویر میکند. حضرت ابراهیم، یک حس عاشقانه و شجاعت فوقالعادهای دارد. انگار سر از پا نمیشناسد و برای اینکه حق را به مردم بفهماند، خود را به چنین خطری میاندازد. قطعاً میداند ایستادن در مقابل چنین قومی کار بسیار خطرناکی است. بعید میدانم که به او وعده نجاتی داده شده باشد، لااقل در داستان جایی نیست که وعدهای به او داده شده باشد؛ که اگر تو را به آتش بیندازند ما تو را نجات میدهیم. خودش را به آب و آتش میزند، برای اینکه قوم هدایت شوند. این حس که ابراهیم به تنهایی این کار را میکند، به شدت تأثیرگزار است؛ مثل اینکه ابراهیم مبدأ ایمان است.
برای اینکه متوجه شوید چرا این نکته مهم است، به روند آیات دقت کنید. در آیه ۷۰ «وَأَرَادُوا بِهِ کَیْدًا فَجَعَلْنَاهُمُ الأخْسَرِینَ» این داستان تمام میشود. سپس در آیه ۷۱ گفته میشود «وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطًا»، یکی با او همراه شد و دوتا شدند؛ یعنی بعد از این ماجرا همراهی پیدا میکند؛ لوط کسی است که همراه او ایمان میآورد.
«وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطًا إِلَى الأرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ»، بخش اصلی جریان نبوت اینگونه شروع میشود؛ حضرت ابراهیم تنها است و مقابل قوم خود میایستد و این کار را شجاعانه انجام میدهد. مانند آزمونی است که از آن پیروز بیرون میآید. أرضی مبارک به موحدین و مؤمنین اختصاص پیدا میکند و پایگاهی برای انبیاء و بنیاسرائیل میشود. کل این جریان نبوت که به ظهور حضرت مسیح ختم میشود، و البته حضرت اسماعیل هم در همین جریان از حضرت ابراهیم به وجود آمده است، و نزول کتابهای آسمانی در اینجا کلید خورده است. از صحنههایی که حضرت ابراهیم تنهاست، شروع شده و انگار یک لحظه گشایشی شده و یک نفر با او همراه شده است.
«وَنَجَّیْنَاهُ وَلُوطًا إِلَى الأرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا لِلْعَالَمِینَ» آنها را به سمت سرزمین مقدسی بردیم که آن را برای همه جهانیان مبارک قرار دادیم. در ادامه، آیه ۷۲ میگوید «وَوَهَبْنَا لَهُ إِسْحَاقَ وَیَعْقُوبَ نَافِلَةً»، کمکم از دو نفر تبدیل به چهار نفر شدند و سپس آیه «وَکُلا جَعَلْنَا صَالِحِینَ وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاةِ وَإِیتَاءَ الزَّکَاةِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ» میآید.
۵- چه تناسبی دارد که در اینجای داستان نام نوح برده میشود؟
در ادامه آیات به حضرت لوط اشاره میشود و بعد ار آن نام حضرت نوح میآید. چه تناسبی دارد که در اینجای داستان نام نوح برده میشود؟ نوح برخلاف ابراهیم تنها نیست. حضرت ابراهیم تنها بود، سپس یک نفر به او گرایش پیدا کرد و با او همسفر شد. بعد دو نفر دیگر هم متولد شدند. اما حضرت نوح جزو پیامبرانی است که تنها نیست. در آیه ۷۶ «فَنَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ» گفته میشود که نوح و اهلش را نجات دادیم. اگر مسئله تنهایی، بعد دو تا شدن و کمکم سه تا شدن و چهارتا شدن را نگاه کنید، جای داستان حضرت نوح اینجا است. نوح پیامبری است که چند نفر همراه او نجات پیدا میکنند. بنابراین آنچه که در این داستان سیر صعودی دارد، این است که انبیاء چگونه از این تنهایی به سمت اینکه جمعیتی ایجاد شود، حرکت کردهاند. مخصوصاً تأکید میشود که سرزمینی پیدا کردهاند.
چرا در اینجا داستان حضرت نوح بعد از داستان حضرت ابراهیم میآید، در صورتیکه از نظر تاریخی باید داستان حضرت موسی و هارون آورده میشد؟ در آیات ۷۶ و ۷۷، داستان نوح را که میخوانید «وَنُوحًا إِذْ نَادَى مِنْ قَبْلُ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَنَجَّیْنَاهُ وَأَهْلَهُ مِنَ الْکَرْبِ الْعَظِیمِ وَنَصَرْنَاهُ مِنَ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیَاتِنَا إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ»، نهایتاً به اینجا میرسد که شما تصویری از حضرت نوح و اهل او دارید که نجات پیدا میکنند. در آخرین آیه «إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ» هم میگوید که سیلی آمد و همه را پاکسازی کرد. این تصویر دهشتناک که بلا و کرب عظیمی در زمین اتفاق افتاده، بخش بزرگی از زمین دچار سیل شده و همه غرق شدهاند، یک دفعه با تصویر اوج قدرت انبیاء در زمین کات میشود. من به شدت روی این نکته تأکید دارم که آیه ۷۷ به یکباره کات میشود و سپس آیه ۷۸ میآید که اوج قدرت انبیاء را نشان میدهد.
فکر کنید که دارید فیلم سینمایی میبینید. یک لحظه طوفان را در ذهنتان تداعی کنید، تصاویر عجیب و غریبی در ذهن شما میآید: موجها به اندازه کوه هستند. تمام زمین را آب فرا گرفته است. یک کشتی میرود و بقیه همه غرق میشوند. یک دفعه این تصویر را قطع کنید؛ تصویر داوود و سلیمان را میبینید که در مورد مشکلی که پیش آمده حکم میکنند. مشکل این دو نبی بزرگ چیست؟ مشکل این است که گوسفندانی به جایی رفته و چریدهاند که نباید میچریدند. مردم در محکمهای هستند که پیامبران قاضی هستند؛ سرزمین را پیامبران اداره میکنند. انبیاء به حکومت رسیدهاند؛ پادشاه، حاکم و قاضی هستند.
مشکل این است که گوسفندی علف دیگری را خورده است؛ کنجکاو نباشید که چه شده است، مهم نیست. مهم تصویر گوسفندها و آدمهایی است که مشکل آنها این است که گوسفندان دیگری از علف آنها خوردهاند. مانند بچههایی که باهم دعوا میکنند، مامان این دفتر من رو خط زده. مشکلات انبیا مانند طوفان نوح یا انداختن حضرت ابراهیم در آتش را نگاه کنید، بعد سیر داستان به کجا میرسد؟ به حالت صلح و قدرتی که انبیاء در زمین در زمان حضرت داوود و سلیمان داشتند، میرسد و دیگر هم تکرار نمیشود. این نقطه اوج حکومت و سلطه انبیاء در زمین است، و دیگر تکرار نمیشود. بعد از آن سیر نزولی دارد. در زمان پیامبر ما هم در یک شهر و نهایتاً یک قسمت از شبه جزیره عربستان حکومت تشکیل داده شد.
چیزی که در این تصویر مهم است، آرامش در سایه این حکومت است. اینکه چه اتفاقی افتاده بود، چه حکمی داده شد و چه شد که سلیمان فهمید، فرعی است. مهم تصویری است که بعد از طوفان میآید؛ تمام این اتفاقات افتاده و خداوند زمین را پاکسازی کرده است. یک حکومت پاک، حکومتی که حکومت انبیاء است و در آن خداوند حاکم است در زمین، در همان ارض مبارکی که حضرت ابراهیم و لوط به آن رفتند، به وجود آمده است.
بنابراین سیری که در این داستانها میبینید، توجیه میکند که چرا داستان حضرت نوح در اینجا آمده و چرا به صورت تاریخی روایت نشده است. جدای از اینکه حضرت نوح به آن معنایی که حضرت ابراهیم تنها است تنها نیست و حالت واسطهای دارد، نکته مهمتر این است که این کات تأثیرگزار است. شاید اگر در لحظهای که ابراهیم در آتش افتاد هم کات میشد، تأثیری به این شکل داشت ولی به نظر من، کات در داستان طوفان نوح تأثیر بیشتری دارد. در داستان حضرت ابراهیم، اول دو نفر شدند. بعد سه نفر و بعد چهار نفر شدند. بعد تصویری از نوح و طوفان میآید. در اوج طوفان در آیه ۷۸ «فَأَغْرَقْنَاهُمْ أَجْمَعِینَ وَدَاوُدَ وَسُلَیْمَانَ إِذْ یَحْکُمَانِ فِی الْحَرْثِ إِذْ نَفَشَتْ فِیهِ غَنَمُ الْقَوْمِ وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ»، واژههای حرث، غنم و نفشت (چریدن) میآید. پیامبران نشستهاند و حکم میکنند و خداوند میگوید «وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ» اینها پادشاهانی هستند که تحت نظر خدا حکومت میکنند. همانطوری که لازم بود خداوند در جهان یک بار خودش را به مردم و آدمهایی که لزوماً عارف نیستند، نشان بدهد و ماجرای کوه طور پیش آمد، انگار یک بار هم لازم بود که زمانی کسانی حاکم باشند که خداوند پشت سر آنها است.
در آیه ۷۹ «فَفَهَّمْنَاهَا سُلَیْمَانَ»، ماجرایی پیش آمد که حل آن سخت بوده و خداوند فقط به عنوان شاهد نبوده، بلکه حکم داده است؛ به سلیمان فهماندیم که حکم او چیست و سلیمان حکم را گفت. در ادامه هم میآید که «وَکُلا آتَیْنَا حُکْمًا وَعِلْمًا» به همهشان حکم و علم دادیم، «وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ» و … . اگر دقت کنید تا آخر قسمت داوود و سلیمان یعنی تا آیه ۸۲، حس سلطه انبیاء بر ارض مبارک نشان داده میشود و گسترش حکومت الهی در زمین به صورت فزایندهای تشدید میشود. تا آخر داستان سلیمان، شما متوجه میشوید که ماجرای داوود و سلیمان چه بوده و چه سلطه و سلطنت عجیبی داشتهاند. اوج قدرت زمینی انبیاء و حکومت خداوند در جهان بوده، که قرار نیست همیشه ادامه داشته باشد ولی انگار به عنوان نمونه یکبار چنین حکومتی باید تشکیل میشد.
در ادامه آیات «وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُدَ الْجِبَالَ یُسَبِّحْنَ وَالطَّیْرَ وَکُنَّا فَاعِلِینَ»، میفهمید که مسئله فقط حکومت بر مردم نیست، بلکه هماهنگی با طبیعت هم هست. کوهها و پرندگان همراه داوود در حال تسبیح هستند. در آیه ۸۰ «و َعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ مِنْ بَأْسِکُمْ» هم تصویری از امنیت وجود دارد. گفته نمیشود که به داوود یاد دادیم تا شمشیر بسازد، بلکه گفته میشود به او یاد دادیم که زره بسازد. حالت دفاع و بازدارندگی دارد. حکومتی تشکیل شده که آنقدر قدرت دفاعی دارد که مردم در صلح و آرامش هستند. چرا کار به اینجا رسیده بود که مشکل آنها فقط این بود که گوسفندان اشتباهی به زمین دیگری رفتند و از آن تغذیه کردند؟ چون حکومت قدرتمندی داشتند که از همه قدرتمندتر بودند. اگر مهاجم نبودند ولی مدافعین خوبی بودند که کسی جرأت نمیکرد به آنها حمله کند. بستری پر از آرامش به وجود آمده بود و مشکلات کشور تبدیل به چرای گوسفندان که از محدودهای رد شده بودند.
[۰۱:۰۰]
«وَعَلَّمْنَاهُ صَنْعَةَ لَبُوسٍ لَکُمْ لِتُحْصِنَکُمْ» و ما به او زره ساختن یاد دادیم برای اینکه شما را حفظ کنیم، «فَهَلْ أَنْتُمْ شَاکِرُونَ» آیا شکر به جای میآورید؟
در آیات ۸۱ و ۸۲ که توصیف حکومت حضرت سلیمان میآید، موضوع وسیعتر از این هم میشود. «وَلِسُلَیْمَانَ الرِّیحَ عَاصِفَةً تَجْرِی بِأَمْرِهِ إِلَى الأرْضِ الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ»، در مورد حضرت داوود هماهنگی با طبیعت ذکر میشود، ولی حضرت سلیمان مالک باد است و گفته میشود که تندباد به امر سلیمان جاری میشود. توجه کنید که بعد از اینکه ویژگیهای این حکومت عجیب گفته میشود، عبارتهایی به شکل «وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ» در آخر آیهها میآید. حس قدرت و سلطهای که خداوند از طریق حکومت انبیاء در ارض مبارک دارد، در پایان آیهها «وَکُنَّا لِحُکْمِهِمْ شَاهِدِینَ، وَکُنَّا فَاعِلِینَ، وَکُنَّا بِکُلِّ شَیْءٍ عَالِمِینَ، وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ» هست. حکومتی که از حضرت ابراهیم زمانی که تنها بود شروع شد. بتپرستان گفتند او جوانی است و چیزهایی میگوید. بتپرستان خود را قدرتمند حساب کردند و او را به آتش پرت کردند. اما در ادامه آیات مربوط به سلیمان میآید که اوج حکومت او را نشان میدهد؛ تندباد در اختیار سلیمان است و او میتواند از طبیعت استفاده کند. فقط مساله هماهنگی با طبیعت نیست. در آیه بعد هم «وَمِنَ الشَّیَاطِینِ مَنْ یَغُوصُونَ لَهُ وَیَعْمَلُونَ عَمَلا دُونَ ذَلِکَ وَکُنَّا لَهُمْ حَافِظِینَ» یک تصویر شگفتانگیز و استثنائی میآید. متوجه میشوید حکومت فقط بر انسانها و درخت و باد نیست، حکومت بر شیاطین هم هست. یک سری از شیاطین هستند که برای حضرت سلیمان غواصی میکنند. مخصوصاً واژه غواصی جالب است، تخیل آدم را به کار میاندازد که شیاطین زیر آب چه میکردند. دقیقاً به این عبارت توجه کنید «وَیَعْمَلُونَ عَمَلا دُونَ ذَلِکَ» و کارهای دیگر میکنند. کنجکاو نباشید که چه کار میکنند. موضوع این است که به این دقت کنید که حکومت الهی از طریق انبیاء در زمین به جایی میرسد که نه فقط بر انسانها حکومت میکنند، قانون خداوند را در مورد چرای گوسفندها اجرا میکنند، قدرتمندترین ارتش دنیا را دارند و زور کسی به آنها نمیرسد، بلکه بر طبیعت و باد و حتی فراتر از آن بر شیاطین هم حکمرانی میکنند. به معنای واقعی کلمه، خلافت خداوند در زمین را در سلطنت حضرت داوود و سلیمان میتوانید ببینید. انگار حضرت سلیمان یک درجه از حضرت داوود بالاتر است؛ آنچه که در مورد حضرت داوود گفته میشود، مقدماتیتر است. یک جور هماهنگی طبیعت با داوود و قدرت دفاعی پیدا کردن است. ولی در مورد حضرت سلیمان گفته میشود که او به تندباد امر میکند و شیاطین را در اختیار خود گرفته است.
این روند از داستان حضرت ابراهیم آغاز شده و پیش میرود تا به قلهای که بارزترین و نمایانترین لحظههای حکومت ظاهری خداوند در زمین است، برسد. منظور از حکومت ظاهری یعنی حکومت به آن معنایی که ما میفهمیم؛ سلطانی وجود دارد که ملحم از خداوند است و حکم خداوند را جاری میکند. به عنوان یک سلطان، قدرت زمینی دارد و قدرتهای غیبی و چیزهای عجیب دیگری هم دارد؛ انسانی است که انگار جای خداوند در زمین حکومت میکند. تا اینجا سیر خوبی از داستان انبیاء، از ابتدایی که ماجرا شروع میشود تا اینکه به نقطه اوج خود برسد، را میبینیم. این نقطه، نقطه اوج است و فراتر از این وجود ندارد. یعنی همینجا، داستان انبیاء از نظر قدرتمند شدن در زمین به اوج خود رسیده است و بالاتر از حضرت سلیمان از این لحاظ نداریم.
۶- صبر
بعد یک دفعه در ادامه آیات، بخش دیگری آغاز میشود. میل ندارم بگویم که یک پرانتز باز میشود، چرا که خود سه قسمت دارد و بخش جدیدی از داستان انبیاء است. در اینجا نکتهای که به همه تذکر داده میشود این است که ماجرای انبیاء و رسیدن به اینجا حاصل صبر است. اسم این پرانتز را پرانتز صبر بگذارید. یک دفعه اسم حضرت ایوب میآید، نبیای که همه ما او را به عنوان سمبل صبر میشناسیم. داستان او به صورت خلاصه نقل میشود.
تا قبل از آیه ۸۳، قدرت واقعی خداوند در جهان را میبینید. در آیه ۸۳ «وَأَیُّوبَ إِذْ نَادَى رَبَّهُ أَنِّی مَسَّنِیَ الضُّرُّ وَأَنْتَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ» تصویر دیگری میبینید. در اینجا اشاره میشود که «وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ»، یعنی اهل او آسیب دیده است. طبق آیات دیگر قرآن هم به وضوح میبینید که همه نعمتهایی که به او داده شده بود، مثل مال و جان و خانواده از او گرفته میشود. این داستان در خارج از قرآن آب و تاب زیادی دارد. مثلاً در کتاب مقدس درباره این داستان که چه شد اینگونه شد و چه بلاهایی سر ایوب آمد، مفصل توضیح داده شده است. ایوب نماد صبر است. کسی که در قدرت بوده ولی همه نعمتهایش گرفته میشود. مانند آزمونی برایش بوده که توانسته توحید، عبادت و عبودیت خود را حفظ کند و دوباره آنچه که از او گرفته شده بود، را به دست آورد. در مورد اینکه چه شد شیطان به ایوب دسترسی پیدا کرد و توانست این کارها را بکند، در قرآن سخنی نیامده، فقط ایوب میگوید که شیطان چنین کاری کرده است. چون در قرآن ماجرا به طور دقیق نقل نمیشود و از نظر درک این آیات اهمیتی ندارد، وارد جزییات داستان ایوب نمیشویم.
مسئله این است که قسمت مربوط به صبر اهمیت دارد که چرایی آن را بیشتر توضیح خواهم داد. این قسمت با ایوب که نماد صبر است، شروع میشود. در آيه ۸۴ ذکر میشود که «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ فَکَشَفْنَا مَا بِهِ مِنْ ضُرٍّ وَآتَیْنَاهُ أَهْلَهُ وَمِثْلَهُمْ مَعَهُمْ رَحْمَةً مِنْ عِنْدِنَا وَذِکْرَى لِلْعَابِدِینَ». برای اینکه متوجه شوید چرا ماجرای ایوب اینجا ذکر میشود، به آیه بعد دقت کنید. «وَإِسْمَاعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ» موضوع صبر است و سه نفر از پیامبران اسم برده میشوند. در مورد حضرت اسماعیل کم و بیش میدانیم که وقتی میگوید از صابرین است، منظور چه ماجرایی است. چون در سوره مریم هم به آن ماجرا اشاره شده است؛ زمانی که قرار بود حضرت اسماعیل قربانی شود به پدرش حضرت ابراهیم گفت «سَتَجِدُنِي إِنْ شَاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرِينَ». آن زمان صبر کرد و بعد هم به جای اینکه نبوت کند و قومی را دعوت کند، تنها در بیابان با اهل خود زندگی کرد، که آن هم صبر میخواست.
ماجرای صبر ادریس و ذالکفل را نمیدانیم و مهم هم نیست که بدانیم. آمدن این سه اسم همراه با عبارت «کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ»، نشان دهنده تأکید بر واژه صبر و اهمیت صبر انبیاء است. ابتدا داستان نبی که نماد صبر است را به صورت مختصر میگوید و بعد میگوید «وَإِسْمَاعِیلَ وَإِدْرِیسَ وَذَا الْکِفْلِ کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ وَأَدْخَلْنَاهُمْ فِی رَحْمَتِنَا إِنَّهُمْ مِنَ الصَّالِحِینَ». و در آخر هم داستان پیامبری (حضرت یونس) را میگوید که صبر نکرده است. اسم این سه بخش که در آیات ۸۳ تا ۸۸ هستند، را پرانتز صبر میگذاریم. واقعاً یک پرانتز نیست، بلکه ادامه همان ماجرا است.
داستان از صبر حضرت ابراهیم که به تنهایی در مقابل قوم خود ایستاد، شروع شده و به نقطه اوج میرسد. زیر این نقطه اوج و در باطن قدرتی که انبیاء در زمین به دست آوردند، صبر هست. انبیاء صبر کردند که به اینجا رسیدند. روند آيات اینگونه است: بعد از توصیف نقطه اوج، یک دفعه داستان انبیائی گفته میشود که نماد صبر بودند. ابراهیم، لوط و همه انبیاء صبر کردند. نمیشود صبر نکرد و به جایی رسید. صبر ویژگی کلی و واجب همه کسانی است که میخواهند رشد کنند. داوود و سلیمان هم صبور هستند. ولی در داستان سلیمان و داوود صبر را به عنوان نکته اصلی نمیبینید. انگار باطن اوجی که انبیاء به آن رسیدند را میبینید که پشت آن صبر است. بلاهایی پیش میآید، ممکن است دوران سختی به شما بگذرد. اگر داستانهای مفصل حضرت داوود و سلیمان را در کتب مقدس دیگر بخوانید، این احساس به شما دست میدهد که آنها مشکلات زیادی داشتند. در تصویری که در این سوره است، آنها به عنوان نماد قدرت نهایی انبیاء در زمین هستند ولی پشت پرده این است که همه انبیاء صبور هستند «کُلٌّ مِنَ الصَّابِرِینَ».
حال اگر پیامبران صبر نکنند، چه میشود؟ «وَذَا النُّونِ إِذْ ذَهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَنْ لَنْ نَقْدِرَ عَلَیْهِ فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ» داستان حضرت یونس در قرآن به طور شفاف نیامده و فقط اشاراتی به آن شده است. چیزی که ما قطعاً میدانیم این است که باید پیش قوم خود میماند، ولی بی صبری و عجله کرد و از آنجا رفت.
«فَنَادَى فِی الظُّلُمَاتِ أَنْ لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ»، «إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ»، همان مقام «انا کنا ظالمین» است که در مورد یک نبی به کار برده شده است. حضرت یونس تخلف کرده، از پیش قوم خود رفته و بلایی سر او آمده است. در واقع صبر نکرده و در ظلمات قرار گرفته است. به مناسبت واژه «ظلمات» با واژه «ظلم» دقت کنید. حضرت یونس ظلم کرده و در ظلمات قرار گرفته ولی این مقامی نیست که بعد آن برای او عذاب بیاید. بلکه این مقام، مقام توبه است و قبل آن «لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ» است. این دقیقاً مقامی است که اگر کسی به آن برسد از عذاب معاف میشود و اقوام گذشته به آن نمیرسیدند. حضرت یونس نمونه انسانی است که به مقام «انی کنت من الظالمین» رسیده است: رسیدن به این مقام، خشک و خالی و بدون اینکه همراه با توبه و بینش جدید و رسیدن به توحید باشد، کافی نیست. بلکه باید همراه با عبودیت و اعتراف به توحید باشد تا مورد اجابت واقع شود. «لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ».
۷- قرآن خطاب به پیامبر
یک نکته مهم را در ادامه این آیات میبینید که میخواستم در آخر داستانها روی آن تاکید کنم ولی در همینجا میگویم. اگر چه که قرآن برای هدایت ما است، ولی همیشه مد نظر داشته باشید که قرآن خطاب به پیامبر است. در قرآن (آیه ۳۲ سوره فرقان) با صراحت گفته میشود ما قرآن را پاره پاره برای تو میفرستیم تا «لِنُثَبِّتَ بِهِ فُؤادَكَ»، تا به تو اطمینان قلبی دهیم. این آیه را که میخوانید شگفتانگیز است، انگار آیاتی در قرآن برای تثبیت قلب پیغمبر نازل میشود. قرآن به پیغمبر کمک میکند که در مقابل مصائب صبر کند و تصمیم درست بگیرد.
[۰۱:۱۵]
قرآن همراه پیامبر در طول ۲۳ سال به عنوان کمک برای پیامبر نازل شده است. در قرآن، ربوبیت خداوند نسبت به پیامبر را میتوانید ببینید. آیات سوره انبیا را از ابتدا بخوانید و خودتان را جای حضرت رسول بگذارید. پیامبر در مکه تحت فشار است. کم و بیش تنها است ولی به تنهایی حضرت ابراهیم نیست. او میبیند که حضرت ابراهیم تک و تنها مقابل قومی ایستاده که قویتر از قریش در مکه هستند. انگار یکی از اقوام و تمدنهای بزرگ تاریخ هستند. ولی نوید میرسد که حضرت ابراهیم یار و اهلی پیدا میکند و با آنها به ارض مقدس میرود. این از اولین آیاتی است که به پیامبر نوید داده میشود که شاید او هم هجرت کند و از مکه به جای دیگری برود و اهل و یارانی پیدا کند. شاید عذابی نازل شود و بعضی از کفار مکه بمیرند (مانند اتفاقی که بعدا در جنگها افتاد)، و نهایتاً پیامبر به حکومتی برسد.
این داستانها با این روال که مطرح میشود، حسی از امید به اینکه همیشه اینگونه نمیماند، در خود دارند. اگر صبر کنید و مانند ایوب باشید، در اثر صبر به اینجا میرسید. بنابراین انعکاس این داستان در وجود پیامبر حالت تربیتی دارد، همانطوری که برای ما حالت تربیتی دارد. اما برای پیامبر مضاعف است. مخصوصاً وقتی پیامبر داستان «ذَا النُّون» در قرآن را میشود که گفته میشود حضرت یونس صبر نکرده و از پیش قوم خود رفته، بعد ماهی او را خورده و در ظلمات قرار گرفته و گفته است «لا إِلَهَ إِلا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنَ الظَّالِمِینَ». برای پیامبری که در حین پیامبری است، شنیدن این داستان بسیار ترسناک است. اگر خطایی کند، بی صبری به خرج دهد و خسته شود، ممکن است چنین بلایی سر او هم بیاید. همینکه پیامبری در دوران رسالت خود خطایی مرتکب شده که به چنین جایی رسیده است، برای پیامبر میتواند بسیار تأثیرگذار باشد. در عین حال همینجا نوید داده میشود که اگر خطایی هم از پیامبر سر بزند، بازهم تا وقتی که ایمان، دعا و توحید هست، امکان نجات حتی از دل ماهی و ظلمات وجود دارد «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَمِّ وَکَذَلِکَ نُنْجِی الْمُؤْمِنِینَ».
نکته دیگر همراهی لوط با ابراهیم و هارون با موسی است. مخصوصاً در سوره طه حضرت هارون اهمیت زیادی دارد. در اینکه حضرت هارون، آن طوری که در روایات هم آمده، منطبق بر حضرت علی است تردید نکنید. اینکه همراه و اهلی پیدا میکنید، شاید مهاجرت کنید، به جای دیگری بروید و آنجا حکومتی داشته باشید، ملموستر و مصداقیتر در ذهن حضرت رسول میتوانسته بیاید.
۸- پایان کار انبیاء
آنچه که باقیمانده، پایان کار انبیاء است. به نظر میرسد که انبیاء به نقطه اوجی از تسلط و قدرت، در زمان حضرت داوود و سلیمان رسیدند. بعد از آن، قدرت و حکومتشان حالت نزولی داشت. تا اینکه در پایان به جایی میرسیم که انتهای شاخه اسحاقی فرزندان ابراهیم است که حضرت زکریا دعا میکند، یحیی به دنیا میآید و به حضرت مریم هم حضرت عیسی داده میشود. به نظر میآيد که حکومت انبیاء در زمین کمرنگ میشود. ممکن است کسی چنین تصویری داشته باشد که انبیاء به یک اوج رسیدند، و سپس به حضیضی رسیدند. آخر داستان به اول آن رسیده چراکه حضرت مسیح را مانند حضرت ابراهیم به صلیب میکشند. آخرین صحنه انبیاء در این داستانها این است که دوباره به چنین وضعی رسید.
اما این دقیقاً همان اشتباهی است که یهودیان در مورد حضرت مسیح انجام دادند. حکومت ظاهری بعد از حضرت داوود و سلیمان در باطن عالم رفت، یعنی تبدیل به حکومت باطنی شد. کسی بالاتر و قدرتمندتر از حضرت مسیح وجود نداشته است. کسی که مرده زنده میکند، کارهایی میکند که از تسلط بر شیاطین و باد و … هم گذشته است. خلق میکند؛ مجسمه میسازد، در آن میدمد و تبدیل به پرنده میشود. در واقع، انبیاء اوج گرفتند.
اشتباهی که یهودیها کردند این بود که منتظر تجدید پادشاهی حضرت داوود بودند. یهودیها در تاریخ خود مدام این اشتباه را کردند که معنی وعدههایی که به آنها داده شده بود را خوب نفهمیدند. همه چیز را ظاهری میفهمیدند و در مورد مسیح هم اینگونه به اشتباه افتادند. فکر میکردند که قرار است پادشاهی حضرت داوود دوباره در زمین مستقر شود. پادشاهی داوود به آن معنی که کسی بیاید که کاخی داشته باشد و حکومت کند. در حالیکه حضرت مسیح چیزی بالاتر از پادشاهی داوود دارد. ملکوت آسمان به زمین آمده است. بنابراین اوج گرفتن انبیاء در سلسله فرزندان حضرت اسحاق تا انتها ادامه دارد تا اینکه به حضرت مسیح میرسد. این به معنایی نقطه اوج در باطن است. مثل اینکه ظاهر رها شده و قدرت پنهان شده است.
مطمئن باشید که پیامبر هم انتهای داستان را همینگونه میفهمد. حضرت مسیح را درک میکند و متوجه است که اینجای داستان، یک نقطه اوج است. اگر ظاهر و باطن جهان را باهم ببینید، متوجه میشوید که این نقطه اوج بزرگتر از آن نقطه اوج ظاهری است.
در آيه ۸۹ «وَزَکَرِیَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبِّ لا تَذَرْنِی فَرْدًا وَأَنْتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ»، حسی از تنهایی در ظاهر به وجود آمده است. در ادامه گفته میشود که «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ یَحْیَى وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ کَانُوا یُسَارِعُونَ فِی الْخَیْرَاتِ وَیَدْعُونَنَا رَغَبًا وَرَهَبًا وَکَانُوا لَنَا خَاشِعِینَ». این داستان حضرت زکریاست که از خداوند وارث و فرزندی خواست و استجابت شد. شاید این آیات را با فرزندخواهی حضرت رسول هم بتوانید ارتباط بدهید.
«وَوَهَبْنَا لَهُ یَحْیَى و َأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ»، یحیی را به او دادیم و همسرش را برای او اصلاح کردیم. جالب است که گفته نمیشود «و َأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ وَوَهَبْنَا لَهُ یَحْیَى». در سوره مریم این نکته بیان شد که حضرت یحیی را به زکریا میدهند. حضرت یحیی ثمره دعای حضرت زکریا است. مانند ماجرایی که قبلاً گفتم عرفا نکته مهمی دارند که میگویند آن کسی که در خلق اول است، در ظهور آخر است. یحیی خلق میشود و به زکریا داده میشود و بعد از آن گفته میشود «وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ». انگار برای ظاهر شدن حضرت یحیی در دنیا، باید همسر زکریا اصلاح شود و زایش خود را دوباره به دست بیاورد.
و نهایتاً آیه ۹۱، پایان بینظیر این داستانهاست. اینکه در این آیه اسم حضرت عیسی نمیآید، واقعاً شگفتانگیز است. فقط در مورد حضرت مریم صحبت میکند: «وَالَّتِی أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِیهَا مِنْ رُوحِنَا وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِلْعَالَمِینَ»، از روح خود در مریم دمیدیم و او و پسرش را نشانهای برای جهانیان قرار دادیم. چنان توجه به حضرت مریم در آیه غلبه دارد که فقط از حضرت مسیح به عنوان ابن مریم یاد میشود. در «و َجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِلْعَالَمِینَ» هم میبینید که حتی از نظر آیه بودن برای جهانیان هم، حضرت مریم تقدم دارد.
پایان داستانهای انبیاء که برای پیامبر و ما روایت میشود با حضرت مریم است، بیشتر از آنکه با حضرت عیسی باشد. اگرچه که مقام نبوت را حضرت عیسی دارد. جالب است که در سوره انبیاء حضرت مریم پررنگی عجیبی دارد، به دلیل اینکه در کنار او اسم حضرت عیسی آورده نمیشود و به صورت «وَابْنَهَا» از او نام برده میشود.
