بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره انبیاء، جلسهی ۵، دکتر روزبه توسرکانی، رمضان ۱۴۴۵، ۱۴۰۳/۱/۱۵
۱- مقدمه
این جلسه پنجم سوره انبیاء است. در این جلسه قصد دارم بحثهایی که باقی مانده است را بگویم و تمام کنم، قسمت پایانی سوره یعنی قسمت سوم را مرور کنیم. در جلسه سوم نکتهای در مورد قسمت انبیاء وجود دارد و میخواهم به آن برگردم. جلسه قبل بیشتر متمرکز روی ترتیبی که از حضرت ابراهیم شروع میشود و تا ملک سلیمان میرود، بودیم ، بعد قسمتی که اسم آن را پرانتز صبر گذاشتم به پیامبرانی اشاره میشود که صبوری کردند و پیامبری که صبر نکرد و دچار مشکل شد. نهایتاً قسمت انتهای پیامبران بنیاسرائیل که پیش از پیامبر بودند یعنی به حضرت زکریا و یحیی و حضرت مریم و عیسی اشاره میشود.
جلسه قبل بیشتر این سیر را مد نظر داشتم که نظمی وجود دارد. مثلاً میشود فهمید چرا از نظر زمانی به جای اینکه داستان نوح اول بیاید آنجا آمده است. کمک میکند آن حسی که در قسمت داوود و سلیمان است به وجود بیاید به اضافه اینکه حالت صعودی بودن را در پیروان انبیاء و حاکمیتی که در زمین داشتند حفظ میکند. نکتهای خارج از موضوع ترتیب در جلسات قبلتر گفته بودم که به نظرم خیلی مهم است.
۲- حیات طیبه؛نتیجه رابطه توحیدی با خداوند
آیهای که تعمداً جلسه قبل نخواندم و در مورد آن صحبت نکردم را باید با استفاده از حرفی که زدم بتوانیم توجیه کنیم. الان میخواهم در اینمورد صحبت کنم: “آیهای که در مورد قوم لوط است.” در جلسه دوم یا سوم گفتم اصولاً وقتی فصل اول تمام میشود نیاز است به اینکه انبیاء، پیروانشان، نتیجه توحید و نورانیتی که به وجود میآید، حیات طیبهای که همراه توحید است، موضوعی که به آن دعوت میشویم مطرح شود، فقط عقیده به اینکه خدا یکی است و شرک خوب نیست، کافی نیست. توحید ما را به حیات طیبه میرساند، انبیاء نماد حیات طیبه هستند. آنچه دراینجا میبینید جدای از رابطه بین انبیاء و پیروانشان، میزان قدرت آنها در زمین است و سلطهای که خداوند به آنها میدهد و جانشینی خداوند در زمین را بر عهده دارند، رابطه خود انبیاء با خداوند را در حیات طیبه میبینید: دعا میکنند مستجاب میشود، زندگی توحیدی آنها را میبینید، مقابل آنها خداوند قرار دارد و همه چیز را از خداوند میخواهند و خدا هم همه چیز را در اختیار آنها میگذارد. کراراً روی اینکه اینها دعا کردند و استجابت شد و نجات پیدا کردند تاکید میشود و رابطه توحیدی به چنین چیزی منجر میشود. ارتباط خصوصی با خداوند که قادر و دانای مطلق است. این زیبایی و خواستنی بودن چنین زندگی در بخش انبیاء است.
قرار است، بعد از دیدن مشرکین و رفتارهای آنها و حرفهای چرندی که میزنند، حرفهای خوب بشنویم و زندگی خوب را ببینیم. چرا مجدد روی این تأکید میکنم؟ چون فکر میکنم با توجه به صحبتهایی که در جلسه قبل گفتم یک نفر میتواند این سوال را بپرسد که طبق همان روالی که شما یک تئوری برای خود درست کردید و انبیائی که به آنها اشاره شد روال خیلی خوبی است و اینکه از اینجا شروع میشود و به اینجا ختم میشود هم خوب است، آیا همه آیات با تمام جزئیات، با توضیحاتی که دادیم جور در میآید یا خیر؟ فکر میکنم توضیح اولیهای که دادم،جدای از اینکه مثلاً این آیات چه تأثیری روی پیامبر میگذارد، ترتیب آن چه اهمیتی دارد؟ اینکه قرار است مثالی از زندگی نورانی و حیات طیبه با زندگی خصوصی پیامبر ببینیم، مثل چیزی که در مورد زندگی ایوب میبینیم، ببینیم، آیا اینها تأثیرگزار است؟: دیدن حضرت ابراهیم، نحوه برخورد او، شجاعت او در مقابل قومش و ذکر انبیاء به عنوان بخشی از جلوه حیات طیبه تأثیرگزاری دارد. در مقابل آن آیهای که در مورد حضرت لوط است: بعد از اینکه میگوید حضرت ابراهیم با لوط همراه شد و به ارض مقدس رفتند و اسحاق و یعقوب را دادیم «وَجَعَلْنَاهُمْ أَئِمَّةً یَهْدُونَ بِأَمْرِنَا» (انبیا:۷۳)دوباره به حضرت لوط برمیگردد.
۳- منشاء شرک: انجام اعمال خبیث
«وَلُوطًا آتَیْنَاهُ حُکْمًا وَعِلْمًا وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْقَرْیَةِ الَّتِی کَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ» (انبیا:۷۴) در این قسمت تأکید روی عمل زشت افرادی است که در آن قریه زندگی میکنند. زندگی کثیفی که دارند و تأکید میشود که فاسق بودند، گویا تأکید نمیشود که اینها مشرک بودند در حالیکه در مورد حضرت ابراهیم این تاکید را میبینید. دعوای پیامبران بر روی توحید و شرک است. ولی در عین حال فراموش نکنید همه قومهایی که توسط پیامبران به توحید دعوت میشدند، گناهها و خبائثی داشتند که پیامبران از آن نهی میکردند. نمونه بارز آن قوم لوط است که عمل خبیثی را انجام میدادند که حضرت لوط نهی میکرد، شعیب هم همینطور است. پیامبران با اقوامی درگیر هستند که مشکلات اخلاقی هم دارند. نکته این است که شرک نتیجه کوتاهی عقیدتی و نظری نیست. شرک نتیجه همین خبائث است، شرک نتیجه پیروی کردن از اباء و اجداد است و نتیجه این است که استایل زندگی آنها درست نبوده است. آدمی که حیات طیبه داشته باشد حقیقت را میبیند، به توحید میرسد و اگر از خبائث دوری کنند عقاید آنها اصلاح میشود و گرفتار شرک نمیشوند چون رشد میکنند. چیزی جلوی رشد آدمها را میگیرد که در نتیجهی آن حقیقت را نمیبینند، و لذا آنچه که به عنوان حقیقت (از سنت) به آنها عرضه میشود را میپذیرند.
من فکر میکنم لازم است بر «تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ إِنَّهُمْ کَانُوا قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ» (انبیا:۷۴) تاکید شود چون منشأ شرک همین است، آنچه که پیامبران از آن دوری کردند و به حقیقت رسیدند، و ما هم اگر دوری کنیم به حقیقت میرسیم. این است که اگر اعمال خبیث انجام نشود، فسخ صورت نمیگیرد. در اینجا دو آیه وجود دارد که میتوان گفت با توجیحات جلسه قبل اضافه هستند:( لوط همراه حضرت ابراهیم رفت بعد هم ذکر میشود اینها آدمهای خوبی شدند، بعد نوبت حضرت نوح است.) چرا مجدداً به قوم لوط برمیگردد؟، گویا تاکید میکند که اینها چنین موجوداتی بودند و دو بار با تأکید میگوید: «کَانَتْ تَعْمَلُ الْخَبَائِثَ» و سپس «قَوْمَ سَوْءٍ فَاسِقِینَ». تصویری از خباثتی که وجود دارد را در سوره ابراهیم نمیبینیم در این سوره تمرکز روی عقیده شرک و توحید است، در حالیکه آدمها به دلیل لهو و لعبی که گرفتار آن میشوند به سمت بدیها و رفتارهای نادرست میروند و به دلیل رفتارهای نادرست رشد نمیکنند و لذا به توحید نمیرسند و تابع سنتهای قومی خود میشوند و به بتها اعتقاد پیدا میکنند.
۴- توحید؛ زمینهساز و نتیجه رشد روانی
زمینه رشد کردن و رشد نکردن به وسیله سبک زندگی و کارهای نادرست ایجاد میشود، خلاف حق رفتار کردن باعث میشود که این انسانها حق را نبینند و پذیرشی برای توحید نداشته باشند. قلب آنها به شرک متمایلتر است که نتیجه تضادهای درونی است که در درونشان به وسیله اعمال ناشایستی به وجود میآید. نسخه رشد طبیعی از نظر روانی این است که باید اعمالی را انجام داد و یا اعمالی را انجام نداد تا اینکه به رشد روانی رسید. اگر این قاعده بهم بخورد درون انسان بهم میخورد و از هم گسیختگی روانی ایجاد میشود و از هم گسیختگی روانی در بیرون روی شرک پروژکت میشود. انگار تمایل داریم دنیای بهم ریختهای را در بیرون هم ببینیم که همین پایگاه واقعی شرک در وجود آدمها است. اینگونه که نگاه کنید دو آیهای که به صورت معترضه است و بعد از حضرت ابراهیم و لوط و اسحاق و رفتن به ارض مقدس آمده است به نظر میرسد که خیلی بجا است که به آن اشاره شده است.
مسئله اصلی در دعوت به توحید و مخالفت با شرک، مخالفت با اعمال خبیث و سبک زندگی نادرست و در مقابل آن دعوت کردن به حیات طیبه است: لایه اساسی برای شرک و توحید.
توحید نتیجه رشد روانی و زمینهساز رشد روانی است. انگار شما باید از یک حدی عبور کنید تا بتوانید حداقل با توحید آشنا شوید و آن را در درون خود جذب کنید. وقتی آن را جذب کنید زمینه خیلی خوبی برای رشد پیدا میشود. دو آیه ۷۴ و ۷۵ هم مناسبت دارد و بجا است که در اینجا آمده است، اشاره به چنین چیزی در سوره لازم بود، حداقل این است که هماهنگی خوبی با چیزی که باید گفته شود دارد.
۵- اشاره به ذکر: نزول وحی و قرآن
اما نکته دیگر که به نظر من عمیقتر از آن چیزی است که در جلسات گذشته مخصوصاً در جلسه قبل به آن اشاره کردم این است که وقتی فصل اول این سوره تمام میشود و وارد بخش پیامبران میشویم اشاره به موسی، هارون و کتابی که آوردند میشود. تمام بحث فصل اول این است که قرآن نازل میشود و از نظر قوم پیامبر سحر و اصغاث احلام(خوابهای پریشان) است و مطالیی میگویند. سخنانی را که از طرف پیغمبر میشوند به عنوان معجزه قبول ندارند، معجزه میخواهند. بدون اینکه کلمه قرآن بیاید ولی واژه ذکر میآید، مرتب اشاره به وحی میشود، کلام خداوند که به حضرت رسول داده میشود، اینموارد در این فصل خیلی پررنگ است. مخصوصاً در ۱۵ آیه ابتدایی که در جلسه اول در مورد این آیات صحبت کردم، گویا مسئله اصلی همین موضوع است: وحی میشود، کتابی نازل میشود، که معجره است ولی آنها به عنوان معجزه قبول ندارند و تهمتهایی میزنند و الی آخر. پررنگ بودن مسئله وحی و نزول قرآن در قسمت اول به این آیه میچسبد. وقتی وارد قسمت انبیاء میشوید پیامبری که خیلی از این نظر شبیه پیامبر ما است، کتاب و شریعت با خود آورده است و آیات ۴۸ و ۴۹ را میخوانید. اولاً به دلیل کتاب مخصوصاً واژه ذکری که در آن میآید به فصل اول وصل میشود. از طرف دیگر چون وارد ذکر انبیاء دیگر شدیم به قسمت دوم وصل میشود. سه آیه ۴۸ و ۴۹ و ۵۰ به نوعی انتهای فصل اول هم هستند چون وقتی میخوانید «وَلَقَدْ آتَیْنَا مُوسَى وَهَارُونَ الْفُرْقَانَ وَضِیَاءً وَذِکْرًا لِلْمُتَّقِینَ» (انبیا:۴۸) کلمه ذکر که مرتب در آن فصل آمده بود اینجا نیز هست. «الَّذِینَ یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَهُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ» (انبیا:۴۹) مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ با آیه اول «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ» (انبیا:۱) با هم همنشینی دارند چون کلمه ساعه با حساب همنشینی دارند. ساعه در قرآن مانند حساب حالت ابهام دارد: هم مرگ است که به سمت ما میآید، قیامت شخصی هر کسی مرگ او است و به قیامت کلی با واژه ساعه به آن اشاره میشود. هم مرگ است که به سمت ما میآید و هم قیامتی است که به سمت جهان میآید چون ساعه از سعی میآید و معنی شتابنده دارد، چیزی که به سمت ما میآید و ما را وارد مرحله حسابرسی میکند.
محتوای این آیات به دلیل تأکیدی که روی کتاب و مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ است و تأکید روی اینکه اگر متقی باشند به طور عملی جواب این است. اگر آدمهای متقی بودند و درست زندگی میکردند میفهمیدند که این کتاب برای آنها ذکر و فرقان و ضیاء است اینها جزو متقین و کسانی که «یَخْشَوْنَ رَبَّهُمْ بِالْغَیْبِ وَهُمْ مِنَ السَّاعَةِ مُشْفِقُونَ» (انبیا:۴۵) نیستند. اینان در حال لهو و لعب هستند و متوجه ساعت و حساب نیستند در نتیجه جزو متقین نیستند لذا کتاب را نمیفهمند. این در جواب به ادعاهای نادرست آنها است بنابراین به انتهای آن فصل میچسبد و پایان خوبی برای آن فصل است. در عین حال با اشاره به موسی و هارون انگار سلسله انبیاء شروع میشود. چه مناسبتی دارد که با موسی و هارون شروع شود؟ توجیهی کردم و فکر میکنم توجیه خوبی است که چرا نوح از نظر زمانی جابهجا میشود و به آنجا رفته است. تأثیر ادبی خیلی خوبی دارد به اضافه اینکه سیر صعودی که از ابراهیم شروع میشود را میبینید.
۶- سیر انبیاء؛ از تشریع به تکوین: از حضرت موسی به حضرت عیسی
در ذکر انبیاء، سیری است که از موسی و هارون شروع شود و به حضرت عیسی و مریم و زکریا ختم میشود. بنابراین اینجا خودبهخود سیری به وجود میآید، بین نبوت و ولایت به معنای باطنی، از بخشی از دین که تأکید بر شریعت است و حالت تشریعی دارد با اوجی که مربوط به تشریع میشود. ، دفعه قبل هم گفتم اگر موسی و هارون را هم کنار بگذاریم، حسی از حکومت ظاهری انبیاء که اوج آن در زمان داوود و سلیمان است ایجاد میشود و به نظر میرسد بعداً وارد قسمت دوم بعد از داوود و سلیمان یعنی بخش انبیاء میشویم به نظر میآید این انبیاء آدمهایی تک و تنها هستند. ممکن است یک نفر دچار این توهم شود که انگار سلسله انبیاء شکست خورده است، زکریا را بنا به روایات کشتند، یحیی هم همینطور است، میخواستند حضرت عیسی را هم بکشند. بنابراین انگار سلسله انبیاء از قدرت و اوج به حضیزی رسیدند در حالیکه اینگونه نیست.
آنچه که ما از قرآن میفهمیم این است که سلطه باطنی حضرت مسیح به معنای ولایت تکوینی است که به اوج رسیده است، در واقع حضرت مسیح اوج باطنی انبیاء(تکوین) است. بنابراین سیری از بخش ظاهری به بخش باطنی انبیاء میبینید: در ابتدا موسی (تشریع) و در انتها عیسی(تکوین). اینها دو طرف طیف هستند، یعنی حضرت موسی نماد تشریع است و حضرت عیسی نماد تکوین است، جنبه تکوینی انبیاء، جنبه ولایتی است که خارج از ارتباط انسانها به صورت کلامی ممکن است اتفاق بیفتد. حضرت عیسی موجودی است که میلاد او جهان تکوین را متحول کرده است و تحول در زمینه تکوین اتفاق افتاده است.
داستان موسی و هارون با تأکید بر داشتن کتاب با انتهای فصل نیز مناسبت دارد، چرا میگوییم انتهای فصل؟ چون بعد از دو آیهای که در مورد موسی و هارون است دوباره میگوید «وَهَذَا ذِکْرٌ مُبَارَکٌ أَنْزَلْنَاهُ أَفَأَنْتُمْ لَهُ مُنْکِرُونَ» (انبیا:۵۰) اگر این آیه در مورد قرآن و زمانی که وحی نازل میشود و آدمهایی که مقابل حضرت رسول ایستادند و انکار میکنند نبود، میشد گفت این شروع ذکر انبیاء است در حالیکه وقتی آیه ۵۰ را میخوانید خود پیامبر را میبینید. این مناسبت را ایجاد میکند انگار آیه ۵۰ انتهای آن فصل باشد.
قبلاً در بحثهایی که کردم اشاره کردم که یک یا چند آیه حالت لولا دارند یعنی هم با قسمت قبل و هم با قسمت بعد مناسبت دارند. آیه ۵۰ دقیقاً وصل به فصل اول است، آیه ۴۸ و ۴۹ انگار شروع این قسمت هستند و این دو مانند قلاب درهم رفتهاند مثل اینکه دو زنجیر را بهم وصل میکنند آیات ۴۸ تا ۵۰ این حالات را دارند، ذکر موسی و هارون به عنوان شروع این قسمت به نظر من خوب است از این نظر که سیر از تشریع به تکوین، از ظاهر به باطن را در قسمت میانی میبینید، برای همین از داوود و سلیمان به زکریا و مسیح و حضرت مریم میرسیم. زنها باطن هستند حضرت مریم جزو انبیاء به معنای متعارف نیست ولی واقعاً اینگونه است. حضرت مریم در بخش تکوینی بزرگترین آدم بخش تکوینی است که حضرت مسیح را به دنیا آورده است.
خیلی جالب و کنجکاویبرانگیز است و یک نفر میتواند روی این فکر کند. توضیحاتی که میدهم شاید به طور کامل توجیه برای هیچ آیهای نباشد. من همیشه گفتهام که در مورد سورهای، چند جلسه صحبت میکنم و سعی میکنم نقشه و مفهوم کلی از ابتدا تا انتهای سوره را ترسیم و بیان کنم. ولی صحبت و شرح در مورد تک تک آیات، جملات و کلمات نیاز به جلسات بیشتری دارند. در مورد تک تک آیات همچنان میتوان سوال کرد که چرا اینجا این واژه آمده است، ممکن است توضیحاتم توجیه کاملی را ارایه ندهند بعضی از آیات در توضیحات من ممکن است توجیه کافی پیدا نکنند و اگر بشود با دقت تمام موارد و جزییات سوره و آیات را توضیح داد مجاب میشویم که سوره اعجاز دارد و غیرقابل تکرار است و انسان نمیتواند چنین متنی را تولید کند.
۷- پایان عجیب بخش میانی سوره: نام نبردن از حضرت عیسی و حضرت مریم در ذکر انبیاء
ما از دور نگاه میکنیم و سعی میکنیم قطعهها و آیات را به طور کلی توجیه کنیم. از این جهت این مطالب را میگویم برای اینکه فکر میکنم بی دلیل نیست که در این آیات اسم حضرت مسیح نمیآید، و فقط به حضرت مریم اشاره میشود؛ مخصوصاً تأکید روی «فَنَفَخْنَا فِیهَا مِنْ رُوحِنَا» (انبیا:۹۱) است. انگار سلسله انبیاء باعث شد خداوند روح خود را در کالبد جهان بدمد: حس خاصی از اینکه انبیاء با وجود آمدن حضرت مریم زمینهای را فراهم کردند، سیر انبیاء به جایی رسید که اتفاق مهمی افتاد. حتی اسم حضرت مریم نمیآید، وقتی حرف از «آیَةً لِلْعَالَمِینَ» میشود این عبارت جالب است که «وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا» (انبیا:۹۱)، حضرت مریم و پسر او، تأکیدی که روی حضرت مریم است به نظر من فوقالعاده جالب است. درست است تا حدودی توجیه میشود چون میخواهیم روی جنبه تکوینی که در انتهای سلسله انبیاء است و در مقابل تشریع اولیه در سیر انبیاء تأکید شود ولی باز به نظر من شگفتانگیز است که اسم حضرت عیسی نمیآید. اسم حضرت مریم هم نمیآید آیه ۹۱ طور عجیبی مجموعه ذکر انبیاء را در این سوره میبندد. از دو مرد شروع میشود و به یک زن و پسر او ختم میشود. به نظر من جا برای فکر کردن در قسمت انبیاء خیلی زیاد است.
۸- پرهیز از همزاد پنداری با پیامبر(ص)در درک معنای آیات قرآن
اشارهای داشتم به اینکه معمولاً هرجای قرآن را میخوانیم، روی ما تأثیر میگذارد و حس ما این است که خداوند این را میگوید تا ما بشنویم و چیزی یاد بگیریم. ما قرآن را به واسطه پیامبر میشنویم، مخاطب اصلی قرآن پیامبر است، حتی جایی که خطاب به یا ایها الذین آمنوا است به پیامبر گفته میشود و پیامبر به ما میگوید. منظور از خطاب این نیست که همیشه با پیامبر صحبت میشود خیلی جاها مخاطبی وجود ندارد. لزوماً معنی مخاطب این نیست که یعنی به او خطاب میشود. به کسی که وحی میشود پیامبر است و واسطه است و ما از طریق او این چیزها را میبینیم و میشنویم. گاهی خیلی واضح است و گاهی هم ممکن است خیلی واضح نباشد که سخن برای پیامبر است. مثلاً به پیامبر خطاب میشود که اینقدر غصه نخور، یا «عَبَسَ وَتَوَلَّى» (عبس:۱) شما نمیتوانید این آیات را بفهمید، بدون اینکه حال پیامبر را درک کنید، بدون اینکه اتفاقی که افتاده و چیزی که گفته میشود را درک کنید. گاهی اینگونه است و ممکن است ما متوجه نباشیم. وقتی داستان انبیاء در قرآن ذکر میشود آن چیزی که ما میفهمیم و استفاده میکنیم با آنچه که پیامبر میفهمد فرق دارد چون پیامبر جزو انبیاء است. یعنی من حضرت ابراهیم را میبینیم از او خوشم میآید، او را ستایش میکنم و از او به عنوان پیامبر (که با مشرکین زمان خودم اینگونه برخورد کنم). یاد نمیگیرم، ولی پیامبر اینگونه میشنود و عمل میکند. ابراهیم برای من الگوی انسانیت و موحد کامل است ولی برای پیامبر الگوی نبوت است. من وقتی میشنوم حضرت یونس بیصبری کرد و در ظلمات شکم ماهی قرار گرفت برای من یک معنی دارد و برای پیامبر که این را میشنود حالت تهدیدآمیز دارد، که ممکن است برای من نداشته باشد. من حس نمیکنم اگر بیصبری کنم ماهی مرا میخورد ولی برای پیامبر خیلی جدیتر است. نمیدانم متوجه نکتهای که میخواهم بگویم هستید یا خیر.
گاهی اوقات بد نسیت وقتی داستان پیامبران را میشنویم متوجه این باشیم که اینها برای شخص حضرت رسول یک معنای ثانوی شخصی هم دارد چون وقتی این آیات نازل میشود پیامبر خیلی نزدیک به موقعیت حضرت ابراهیم است. تقریباً تنها است و هارونی ندارد، یک اهل کوچکی دارد که مقابل یک جمعیت بزرگ ایستادهاند. یا وقتی حرف رفتن به ارض مقدس میشود اینکه مهاجرتی توسط حضرت ابراهیم و لوط صورت میگیرد ممکن است برای پیامبر زمینهساز این باشدکه باید از سرزمینش کوچ کند و آماده چنین اتفاقی باشد ولی برای من این معنا را ندارد. یا وعده اینکه فرزندانی به حضرت ابراهیم داده میشود، حضرت رسول در انتظار فرزند است بنابراین داستان زکریا ممکن است برای او معنای دیگری هم داشته باشد، این آیات معنای ثانوی برای حضرت رسول دارند: اینکه نسلی به وجود بیاید، تغییرات تکوینی اتفاق بیفتد و ولایتی باشد، همه اینها میتواند برای پیامبر ما کمی پررنگتر از آنچه که ما میفهمیم باشد.
از ایوب اهلش را گرفتند و پیامبر فرزندانی را از دست داد، ولی باید به دعا کردن ادامه بدهد. بعد مریم مانندی در خاندان پیامبر ظاهر شد که موجودی نزدیک به مسیح را متولد کرد. دعای زکریا «لا تَذَرْنِی فَرْدًا وَأَنْتَ خَیْرُ الْوَارِثِینَ» (انبیا:۸۹)ممکن است دعایی باشد که پیامبر از آن درس اختصاصی برای خود بگیرد. این حرف را تکرار میکنم چون واقعاً ممکن است بعضی از جزئیاتی که در این داستانها آمده است برای پیامبر معنی خاص داشته باشد و ما بتوانیم بفهمیم. اشکالی ندارد من یک لحظه از طرف پیامبر سعی کنم بفهمم فلان آیه که خطاب به پیامبر هم نیست ممکن است یک داستان باشد یا خطاب آن به صورت کلی برای مؤمنین باشد برای پیامبر چه معنایی داشته باشد. چیزی که میخواستم روی آن تأکید کنم و دوباره تکرار کردم این است که مواظب این باشید تا دچار مشکل خودپیامبرپنداری نشویم، زیادی این داستانها را به خودمان نگیریم. نکتهای که میخواهم بگویم این است که گاهی اوقات انحرافی برای بعضی از افرادی که مؤمن هم هستند به وجود میآید وقتی داستانهای پیامبران را میخوانند انگار این احساس به آنها دست بدهد که مانند حضرت ابراهیم جلوی ظلم و شرک قیام کنند و بگویند شما اشتباه میکنید و بت بشکنند و از این کارها کنند. بعد گرفتار شوند و آنها را در آتش بیندازند و آتش سرد نشود، چه کسی گفته است که شأن ما مانند حضرت ابراهیم است؟ خودابراهیمپنداری گناه است، من از نظر درک و فهم جزو شاهدین توحید رب العالمین نیستم ولی خودم را اضافه از آن چیزی که هستم میبینم.
عرفا یک اصطلاحی برای خودپیامبرپنداری دارند، هر فردی که معرفتی پیدا میکند و برایش کشف شهودی رخ میدهد حالتهای سطفه برایش پیش میآید ممکن است زیادی ذوق زده شود. در خواندن قرآن هم ممکن است اینگونه شود، چرا روی این تأکید میکنم؟ بارها و بارها در تبلیغات تلویزیون میبینیم که مدام از تمثیل مسائل روز و حکومتی با حکومت علی صحبت میشود و کسانی که مخالف هستند را مانند مخالفین حضرت علی در نظر میگیرند، چه کسی گفته است اینگونه است؟ فرض کنیم آدمهایی قیام کردند که مانند موسی در مقابل فرعون بایستند ولی آنها موسی نبودند و آن طرف هم فرعون نبود. اینها ۷۰ درصد مانند موسی بودند و آنها هم ۵۰ درصد مانند فرعون بود. پیامبر است که حق دارد این داستانها را اینگونه بفهمد که همزادپنداری با ابراهیم و ایوب کند و نتایجی بگیرد. ما حق نداریم این کار را بکنیم وقتی به ما وحی نشده است و مأموریتی نداریم، شباهت زیادی هم به ابراهیم نداریم، چیزکی فهمیدیم و طرف مقابل هم فرعون نیست. بنابراین تطبیقهایی که ممکن است یک مؤمن زمانی که قرآن میخواند بطور مثال از حضرت یوسف درس بگیرد که من باید مثل او فلان کار را بکنم درست نیست. در این درس گرفتنها باید احتیاط کرد، باید درس بگیرم ولی آیا میتوانیم خودمان را جای پیامبران بگذاریم و به مردم فحش بدهیم و بگوییم شما مشرک هستید؟ اتفاقهای اینگونه میافتد و آدمها احساس میکنند که پیام قرآن را گرفتند و فکر میکنند موسی هستند و افرادی که ظلم میکنند فرعون هستند و من باید کاری کنم. نه معجزه داری نه به معنای واقعی معرفت آن را پیدا کردهاید، نه آن طرف به اندازه کافی فرعون است، نه شرک آنها این شرک است. در تطبیق دادن، پیامبر است که حق دارد وقتی آیات را میشنود، در موضع ابراهیم و زکریا قرار بگیرد. ما به صورت ثانوی میشنویم، باید احتیاط کنیم، همانطوری که نباید خودفرعونپنداری کنیم، خودپیامبرپنداری هم نباید داشته باشیم، بلکه اینها را به صورت الگو پروتوتایپ(نمونه اولیه) بفهمیم بعد ببینیم خودمان چند درصد اینگونه هستیم. در درون ما هم موسی و هم فرعون وجود دارد باید از هر دو درس بگیریم، همانطوری که عرفا میگویند موسای درون خود را که واقعاً موسی است بر علیه فرعون درون خود وارد کارزار کنیم اگر فرعون درون خود را شکست دادید شباهت بیشتری از بیرون به موسی پیدا میکنید و آنوقت میتوانید به دنبال فرعونهایی که بیرون هستند بروید.
نباید عجله کرد و بیگدار به آب زد، این داستانها یک معنای ثانوی برای پیامبر دارد، پیامبر در جایگاهی است که ممکن است اینها را طور دیگری بشنود و بفهمد. حکومت داوود و سلیمان برای پیامبر ممکن است نویدی از آینده داشته باشد ولی ما چیز دیگری میفهمیم: به عنوان پیروان انبیاء سلسله انبیاء را میبینیم که چگونه رشد کردهاند و به کجا رسیدهاند و در نهایت به حضرت مسیح و ولایت کامل میرسیم. به ظاهر که نگاه کنید داوود و سلیمان از همه به خلیفه به معنای سلطان که بعداً مسلمانها به کار بردند نزدیکترند و در چنین معنایی خلیفه الله اینگونه است ولی واقعاً خلیفه اصلی خداوند همان مسیح است که در آخر سلسله انبیاء ظاهر شده است. جنبهای از فهم بعضی از قسمتهای قرآن موکول به این است که این ظرافت را داشته باشید که علاوه بر اینکه خودتان با گوش خود گوش میدهید یک بار هم با گوش پیامبر هم گوش بدهید شاید بعضی از جزئیات برای شما حل شود که مثلا چرا در این آیات اینگونه صحبت شده است.
در بعضی از آیات که صراحتاً خطاب به پیامبر میشود، به غیر از اینکه با گوش پیامبر میشنوید، درک آیه ممکن نیست. جاهایی ممکن است صراحت نباشد و اگر با دید پیامبر نگاه نکنید، معناهای ثانوی را از دست میدهید. در این سوره این جنبه (فهم آیات از نگاه پیامبر) مهمتر از خیلی جاهای دیگر قرآن است. فکر میکنم خیلی مهم است که این جنبه از درک قرآن را هم مد نظر داشته باشیم.
۹- خلاصه فصل اول و دوم سوره
به پایان این سوره که میرسید پیامبر همانطوری که در ابتدا وی و بحث او با معاصرین را دیدید در پایان، مورد خطاب بودن پیامبر تشخصی پیدا میکند. فرض کنیم میخواهیم وارد قسمت سوم شویم، جایی که داستان پیامبران تمام میشود. در فصل اول پیامبر را در مقابل معاصرین خود میدیدم که شباهت زیادی به پیامبران دیگر داشت. در انتهای آن فصل، در پنج آیه آخر قسمت اول (۱۱تا۱۵) انگار یک الگوی کلی وجود دارد:. قریههایی بودند، در فصل اول بر روی وعده و احتمال اینکه عذاب نازل شود تأکید میشود، معجزه همین قرآن است، کتاب داده میشود، به پیامبران دیگر هم وحی میشد، آنها هم سخن میگفتند، معجزه داشتند، در مورد پیامبر معجزهخواهی وجود دارد ولی معجزه پیامبر کلام خدا است که برای مردم آورده است، اما آنها میخواهند به عنوان سحر به آن نگاه کنند چون مشخص است که روی آنها تأثیر میگذارد، به آن اضغاث احلام میگویند و الی آخر.
اینها مباحثی است که در فصل اول دیدیم، در وسط آن استدلالهایی برای توحید یا بحثهای عقیدتی در درست بودن سخن پیامبر ارائه میشود که در میانه آن فصل آمده است. ولی اساس این است که پیامبر را به عنوان نبی میبینید که ظهور کرده، به او وحی میشود، مردم را به توحید دعوت میکند که نمیپذیرند، بهانه میآورند، در حال لهو و لعب هستند و مانند بقیه قریهها به آنها وعده عذاب داده میشود و ممکن است عذاب هم نازل شود. بعد فصل پیامبران است.
۱۰- موضوع فصل سوم سوره، بخشبندی فصل
مبحثی که در این فصل باقی مانده است و موضوعی که تقریباً در همه سورهها است وارد قسمت آخرت میشویم، خود این فصل هم چند قطعه دارد. ولی بیشتر در جهت این است که پیامبران میآیند، نهایتاً روز حساب به معنای واقعی کلمه میرسد و کسانی که مشرک بودند در جهنم هستند و توصیفهای اینگونه میآید، و کسانی که عمل نیک انجام دادند به بهشت میرسند. تا آیه ۱۰۶ ذکر از قیامت، حسابرسی و عاقبتی که به آدمها در اثر حسابرسی داده میشود، هست. خیلی طبیعی است که در این سوره چنین مباحثی باشد، این همه بحث در مورد اینکه حساب و کتابی وجود دارد، یعنی اینکه آخرتی وجود دارد، بهشت و جهنمی هست. این تصاویر خیلی خیلی طبیعی در انتهای سوره آمده است. اگر بخواهیم فصل نهایی و قسمت آخر را به چند قسمت تقسیم کنیم قطعاً تا آیه ۱۰۶ باید یک قطعه باشد و از «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» (انبیا:۱۰۷) خطاب به پیغمبر میشود که «قُلْ إِنَّمَا یُوحَى» (انبیا:۱۰۸) یا «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُکُمْ» (انبیا:۱۰۹) سخن به خود پیامبر برمیگردد و دوباره به معاصر برمیگردیم یعنی به قسمت اول سوره برمیگردیم. بنابراین فصل نهایی به صورت مشخص به دو قسمت تقسیم میشود؛ از آیه ۱۰۷ تا ۱۱۲ یک قسمت کوچک است که حالت مؤخره دارد. شاید بهتر باشد بگوییم بحثی جدا است یعنی درحدی در فصل سوم مشخص است که میتوان مانند مؤخرۀ سوره به آن نگاه کرد و مثلاً بگوییم سوره ۴ قسمت است؛ بگوییم فصل در آیه ۱۰۶ تمام میشود و از ۱۰۷ تا ۱۱۲ قسمت انتهایی است ولی داستان انبیاء وسط آمده است و سایز قسمت اول و دوم و سوم به نظر من خوب است که بگوییم این فصل سوم است و آن هم مؤخرۀ فصل سوم است که در انتهای فصل سوم آمده است.
اگر این قسمت را هم جزء آن بگیریم خود این فصل باز یک قسمت مقدماتی دارد که از آیه «إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ»(انبیا:۹۲) شروع میشود و با آیه ۹۵ تمام میشود. «حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ» (انبیا:۹۶) شروع قسمتی است که توصیف قیامت و بهشت و جهنم میآید. از آیه ۹۶ به بعد کاملاً این شکلی است که وعدهای که داده شده و وعده و حساب نهایی که از آن باید خیلی حساب ببریم در مورد آن صحبت میکند. بنابراین سه بخش قابل تشخیص است از ۹۲ تا ۹۵، از ۹۶ تا ۱۰۶ و از ۱۰۷ تا ۱۱۲ است.
۱۱- مؤخره سوره: تاکید بر عذاب اقوام سرکش
فکر میکنم با حرفهایی که تا الان زدیم اول مؤخره را بخوانیم، چون در این قسمت به غیر از یک یا دو آیه دشوار حتی از نظر ترجمه که اختلافاتی در آن وجود دارد ولی از نظر محتوا اشاره میکند به اینکه قیامت برپا میشود، یا به بهشت و جهنم میروند خیلی ساده است. فکر میکنم عجیبترین جای سوره پایان آن است، فکر میکنم در اینمورد صحبت کنم، اهمیت بیشتری داشته باشد و با صحبتهایی که کردم مناسبت دارد ( قبل از اینکه حرفهایی را که در مورد پیامبر گفتم فراموش شود) اول مؤخره را بخوانیم بعد بقیه آیات را نگاه میکنیم. به پیامبر خطاب میشود، مخصوصاً فصل اول را در ذهن خود داشته باشید داستانهای پیامبران هم تازه مرور کردیم مخصوصاً به خود پیامبر هم پیامی از داستان انبیاء میرسد این هم مد نظر داشته باشید.
آیه ۱۰۷ خطاب به خود پیامبر است «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» (انبیا:۱۰۷) تو را نفرستادیم به غیر از اینکه رحمتی برای همه جهانیان باشی. آیه انتهای قسمت انبیاء: «وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آیَةً لِلْعَالَمِینَ» (انبیا:۹۱) بود، که با آن قافیه دارد، به پیامبر رسیدیم و اینکه پیامبر رحمه للعالمین است. این حرفها قبلاً در فصل اول هم گفته شده است که پیامبران کسانی بودند که به آنها وحی میشد، یادآوری میکنم: «وَمَا أَرْسَلْنَا قَبْلَکَ إِلا رِجَالا نُوحِی إِلَیْهِمْ»، آیه ۷، «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ قَبْلِکَ مِنْ رَسُولٍ إِلا نُوحِی إِلَیْهِ أَنَّهُ لا إِلَهَ إِلا أَنَا فَاعْبُدُونِ» (انبیا:۲۵)، «قُلْ إِنَّمَا أُنْذِرُکُمْ بِالْوَحْیِ» (انبیا:۴۵)، حداقل ۳ بار در فصل اول تأکید روی این است که پیامبران کسانی هستند که به آنها وحی میشود و آنچه که وحی میشود توحید است؛ به مردم این پیام را برسانند که خداوند واحد است و از شرک دوری کنند. بنابراین در اینجا این آیه به عنوان آیات انتهایی دوباره به پیام اصلی انبیاء برمیگردد. «قُلْ إِنَّمَا» من کسی هستم، بگو من یُوحَى إِلَیَّ» به من وحی میشود، «أَنَّمَا إِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» (انبیا:۱۰۸)؛ آیا مسلم به معنای تسلیم حق شدن و حقیقت را پذیرفتن هست؟. تکرار اینکه من نبی هستم و مانند انبیاء دیگر به من وحی میشود و چیزی که به شما میگویم توحید است، آیا این را میپذیرید «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُلْ آذَنْتُکُمْ عَلَى سَوَاءٍ وَإِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ» (انبیا:۱۰۹) نمیدانم وقتی میخوانید چه احساسی به شما دست میدهد ولی برای من خیلی ترسناک است. نمیدانم این حس را چگونه منتقل کنم، تکرار ساده این حرفها «قُلْ إِنَّمَا یُوحَى إِلَیَّ أَنَّمَا إِلَهُکُمْ إِلَهٌ وَاحِدٌ فَهَلْ أَنْتُمْ مُسْلِمُونَ» (انبیا:۱۰۸) مانند این است که برای آخرین بار یک چیزی را میگوید. «فَإِنْ تَوَلَّوْا» اگر برگشتند «فَقُلْ آذَنْتُکُمْ عَلَى سَوَاءٍ» (انبیا:۱۰۹) بگو من به شما گفتم و به گوش همه شما رساندم «وَإِنْ أَدْرِی أَقَرِیبٌ أَمْ بَعِیدٌ مَا تُوعَدُونَ» (انبیا:۱۰۹) نمیدانم آن چیزی که به شما وعده داده میشود نزدیک یا دور است. «إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتُمُونَ» (انبیا:۱۱۰) آیا وقتی این آیات را میخوانید نمیترسید؟ اینها چه گفتند، میخواهند یک کاری بکنند؛ مثلاً نقشه قتل پیغمبر را بکشند یا حرفهایی میزنند «إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتُمُونَ وَإِنْ أَدْرِی لَعَلَّهُ فِتْنَةٌ لَکُمْ وَمَتَاعٌ إِلَى حِینٍ» (انبیا:۱۱۰، ۱۱۱) موقعیتی که در اختیار شما قرار گرفته است فتنه است و تا مدتی مطاعی برای شما است.
خوشبختانه ما در آن زمان نیستیم و لازم نیست خیلی بترسیم این آیه خیلی عجیب است «قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ» (انبیا:۱۱۲) یک دفعه پیامبر گفت خدایا )با حق( حکم بران «وَرَبُّنَا الرَّحْمَنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ» (انبیاء:۱۱۲) پایان خیلی عجیبی برای این سوره است و سعی میکنم بگویم چرا. در داستان حضرت ابراهیم وقتی فرشتهها میآیند که به او بگویند قوم لوط را میخواهند عذاب کنند. به نظر میآید حضرت ابراهیم مقاومت میکند و از طرف خداوند هم ستایش میشود که چقدر حلیم و بردبار است. ولی نهایتاً میگویند حکم او قطعی شده و جای بحث کردن نیست. چند بار در سورهها که صحبت میکردیم به این اشاره کردم. خیلی جالب است اینکه فرشتهها قبل از اینکه این کار را بکنند به حضرت ابراهیم اطلاع میدهند. مانند این است که عرفا میگویند یک نفر در زمین ولایت دارد انگار حضرت لوط و قوم حضرت لوط از نظر تکوینی زیرمجموعه ابراهیم هستند. وقتی حضرت ابراهیم مجادله میکند یعنی حق مجادله دارد و میتواند به تأخیر بیندازد و سعی خودش را میکند. انگار قبلاً هم مقاومت کرده است و هنوز هم سعی میکند، فرشتهها آمدند ولی میخواهد وساطت کند که این کار انجام نشود ولی به او میگویند کار تمام شده است. گاهی در قرآن به حضرت مریم هم گفته میشود «قضی الامر» کار تمام شده است و جای بحث و مجادله نیست. در عین حال حضرت ابراهیم تخلف نمیکند بلکه کاری که میکند که او میستایند.
در این سوره از اول حالت تهدید وجود دارد؛ که اینها لهو و لعب میکنند، در خطر هستند، حساب نزدیک است و ممکن است سر آنها بلایی بیاید. پیامبری که در ابتدای قسمت انتهایی تأکید میشود که او «وَمَا أَرْسَلْنَاکَ إِلا رَحْمَةً لِلْعَالَمِینَ» (انبیا:۱۰۷). همه ما میدانیم شاید پیامبر از نظر حالت رحمت از حضرت ابراهیم هم نسبت به قوم خود رحمت بیشتر دارد. بنابراین باید این تصور را داشته باشید که اگر پیامبر امکان مجادلهای مانند حضرت ابراهیم داشته باشد حتماً مجادله کرده است، میخواهد برای این قوم عذابی نازل نشود. من آیه پایانی را اینگونه میبینیم، انگار به پیامبر گفته میشود برای آخرین بار بگو و نهایتاً به این آیه میرسیم که پیامبر چیزی میگوید. انگار رضایت میدهد «قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ» نه به رحمۀ به حق است. در قرآن در مورد عذاب بارها گفته میشود «حَقَّت عَلَيهِم كَلِمَتُ عذاب» حق آنها است اگر خدا قومی را نابود و مجازات کند و بلایی سر آنها آید. پیامبر این را میگوید و از قول پیامبر ثبت شده است «قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ». «وَرَبُّنَا الرَّحْمَنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ» (انبیا:۱۱۲) در ربنا حالت رحمت را میبینید انگار پیامبر میگوید خدایا به حق حکم بران و این خبر خوبی برای قوم معاصر پیامبر نیست که پیامبر این حرف را میزند انگار پایان مجادله است. در عین حال پیامبر میگوید «وَرَبُّنَا الرَّحْمَنُ» کلمه رب را میآورد و آن را به مردم نسبت میدهد از واژه رحمان استفاده میکند «وَرَبُّنَا الرَّحْمَنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ». واقعاً «وَرَبُّنَا الرَّحْمَنُ الْمُسْتَعَانُ عَلَى مَا تَصِفُونَ» (انبیا:۱۱۲) به معنای اینکه خدا به داد شما برسد است که این در انتهای سوره است و پیامبر همچنان از رحمت خداوند انتظار دارد که خیلی سخت نگیرد. ولی پایان این سوره را که میخوانم احساسم این است این حکم که اتفاقی میافتد و احتمالاً بعد از این ماجرا هجرت و عذابی که توسط جنگها به معاصرین پیامبر نازل شد پیش بیاید و شکست تحقیرآمیز و مرگ تعداد زیادی از ایشان در جنگ که زمینهساز آن هجرت پیامبر بود.
بنابراین در پایان این سوره آن چیزی که از ابتدا گفته میشد که نزدیک است، مقدمات آن تکمیل میشود. آیه پایانی و قطعه پایانی خیلی این حالت را دارد که تمام شده است، انگار به پیامبر گفته میشود بگو و پیامبر هم به آنها آخرین ابلاغ را میکند و در عین حال از قول خود پیامبر میآید «قَالَ رَبِّ احْکُمْ بِالْحَقِّ» (انبیا:۱۱۲). این آیه خیلی عجیب است چون اصولاً حرفهای پیامبر در قرآن سوم شخص نقل نمیشود بنابراین خیلی خیلی به این آیه تشخص میدهد به اضافه اینکه یکی از موارد استثنائی که قال از طرف پیامبر به صورت سوم شخص آمده است ابتدای این سوره، آیه ۴؛ «قَالَ رَبِّي يَعْلَمُ الْقَوْلَ فِي السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ ۖ وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ» بود و روی آن تأکید خاصی نکردم ولی بعد از اینکه گفته میشود «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ» (انبیا:۱) عبارتی است که دقیقاً این قال به آن قال وصل میشود. وقتی چیزی خیلی غیرعادی است و در ابتدا آمده است در انتها که تکرار میشود حس پایان را دارید. آیه ۴ «قَالَ رَبِّی یَعْلَمُ الْقَوْلَ فِی السَّمَاءِ وَالأرْضِ وَهُوَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ» (انبیا:۴) بود. مطلبی از پیامبر به صورت سوم شخص در ابتدای سوره نقل شده بود که درباره سخنانی بود که آنها به صورت پنهانی میگفتند «وَأَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذِینَ ظَلَمُوا» (انبیا:۳) بعد میگوید «قَالَ رَبِّی یَعْلَمُ الْقَوْلَ فِی السَّمَاءِ وَالأرْضِ» (انبیا:۴). پایانبندی با یک قال دیگر جالب است که در آیه به انتها برمیگردد.
من از این پایان حسی میگیرم که خیلی ترسناک است. وقتی ابهام وجود دارد و مطالبی گفته میشود مانند این آیه «إِنَّهُ یَعْلَمُ الْجَهْرَ مِنَ الْقَوْلِ وَیَعْلَمُ مَا تَکْتُمُونَ» (انبیا:۱۱۰) است. چیزهای آشکاری که میگویید و چیزهایی را که پنهان میکنید خداوند میداند. اینها چیزهایی را پنهان میکنند و کارهایی میکنند و خدا، و پیامبر میداند و به اینها میگوید. این تکرار قال اول از نظر محتوا است و در اینجا در وسط این آیات حالت ابهام و رعبانگیزی دارد. وقتی کسی به جمعی برگردد و یک جملهای بگوید که مبهم است، حسی از غیرعادی بودن اوضاع به وجود میآید. فکر میکنم آیات انتهایی خیلی کوبنده هستند و چه بصورت لفظی و چه بصورت محتوایی بازگشت به ابتدای سوره بر میگردد و تهدیدی هستند که حساب نزدیک است و اینها در حال غفلت هستند. پیامبر رحمت للعالمین هم حکم حق را در انتهای این سوره از خداوند خواست.
بنابراین تأکید میکنم به حجم آیاتی که مربوط به امکان نزول عذاب در قوم معاصر پیامبر است دقت کنید. آیات پایانی هم به آن اضافه کنید و میبینید که در سوره این موضوع خیلی برجسته است. از جلسه دوم روی این تأکید کردم تمام آیات درهم کوبیدن قریهها به، آیات ابتدایی سوره «اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ» به طور مداوم برمیگردیم. از جمله انتهای فصل آخر هم به قریههایی که هلاک شدند اشاره میشود. مخصوصاً از آیه ۳۶ تا ۴۷ مسئله اینکه عجله نکنید و حساب نزدیک است مرتب در سوره آمده است. فصل انتهایی شروع نسبتاً نرمالی دارد که به نظر من خیلی عجیب نیست به غیر از یک آیه که خیلی روی آن بحث است و من هم نمیدانم چقدر خوب است در مورد این آیه بحث کنیم. چون معمولاً وقتی وارد جزئیات آیۀ خاصی میشویم که اهمیت زیادی در درک سوره داشته باشد یا تأییدی بر این باشد که محتوای سوره چیست و اگر آن را خوب نفهمید ممکن است چیزی از سوره را از دست بدهید مثلاً در سوره بقره آیهای که میگوید به تو میگویند اوزون، یا بگویید ما شنیدیم و اطاعات کردیم. بنابراین فکر میکنم در آنجاها باید روی تک تک الفاظ بحث شود و سعی کنیم ثابت کنیم این آیه این معنی را که میخواهیم بگوییم دارد چون میخواهیم از آن استفاده کنیم.
۱۲- بخش اول فصل سوم: امت واحده
در مورد آیه ۹۵ که ابهام زیاد دارد واقعاً اینگونه نیست، اگر آیه ۹۵ را بخوانید یا نخوانید در کل سیر سوره خیلی تأثیر خاصی نمیگذارد. یا اینکه بفهمید یأجوج و مأجوج که هستند، تأثیری در درک سوره نمیگذارد. قسمت ابتدای فصل آخر صحنههایی از قیامت میآید. شروع آن شروع خیلی طبیعی و نرمالی است، داستان انبیاء که تمام میشود باز این قسمتها را میتوانید انتهای فصل انبیاء یا ابتدای این فصل در نظر بگیرید. میتوانید بگویید آخر فصل انبیاء این است «إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ» (انبیا:۹۲) امت شما امت واحده است همه این ادیان و انبیاء، یهودی و مسیحی و پیروان ابراهیم امت واحده هستند همه حرف توحید و دوری از شرک و حیات طیبه و رشد را میزدند. انبیاء یک چیز بیشتر نگفتند و اختلافی بین آنها نیست «إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ» (انبیا:۹۲) اصل ماجرا هم این است که خداوند پروردگار ما است و باید او را بپرستیم غیر از خدا را نپرستیم. امت واحده حول توحید شکل میگیرد.
اگر بحث در مورد سوره بقره را شنیده باشید سوره بقره جایی است که امت و شریعت جدید با حفظ این نکته اعلام میشود. حرف امت جدید همین است که ما امت واحده هستیم، حرف اسلام این است همه کسانی که موحد هستند مسلم هستند و رستگار میشوند. اسلام نمیخواهد خودش را مانند دینی در عرض یهودیت و مسیحت و سایر ادیان توحیدی قرار بدهد بلکه میخواهد در طول آنها قرار بدهد دینی که حرف اصلی او این است هر کسی که حرف توحید میزند و به توحید اعتقاد دارد مستقل از اینکه کدام پیامبر را قبول دارد، مسلم هستند و حرف ما یکی است و با هم متحد و امت واحده هستیم. این سوره به صورت قطع مکی است قبل از سوره بقره نازل شده است و قبل از اعلام شریعت و دین جدید نازل شده است. مفهوم امت واحده را دارد. از ابتدا هرچند هنوز شریعتی نیامده است شاید موقعی که این سوره نازل میشود هنوز مسلمانها به سمت بیت المقدس نماز میخوانند ولی این محتوا همیشه وجود داشت «إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّکُمْ فَاعْبُدُونِ وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ بَیْنَهُمْ کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ» (انبیاء:۹۲،۹۳). اینها اختلاف ایجاد کردند و از هم جدا شدند و کارهای خود را جدا کردند و ادیان مختلف به وجود آوردند «کُلٌّ إِلَیْنَا رَاجِعُونَ فَمَنْ یَعْمَلْ مِنَ الصَّالِحَاتِ وَهُوَ مُؤْمِنٌ فَلا کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ» (انبیاء:۹۳،۹۴) با اینکه اینها فرقه فرقه شدند ولی نهایتاً نزد ما میآیند و هر کسی که کار صالحی انجام داده باشد و مؤمن باشد («وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ»: سخنی که بارها بارها در قرآن آمده است) هر کسی که ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام بدهد جای او در بهشت است و به او پاداش داده میشود. حرفهای بیهودهای که یهودیها میگویند فقط یهودیها به بهشت میروند، مسیحیها میگویند فقط مسیحیها به بهشت میروند یا مسلمانها میگویند حتماً باید مسلمان شوید تا به بهشت بروید اینها همه چرند و پرند است. هر کسی که ایمان داشته باشد و عمل صالح انجام بدهد «فَلا کُفْرَانَ لِسَعْیِهِ وَإِنَّا لَهُ کَاتِبُونَ» (انبیا:۹۴) این چیزی است که هزار بار در قرآن آمده است. کسی که خلاف این بگوید چگونه میخواهد حرف خود را توجیه کند: تمام این آیات نسخ شدند و بعداً روایتی آمده است که چیز دیگری میگوید. این پیام اصلی و مهم قرآن است که مرتب تکرار شده است.
اینکه آیا این قطعه را انتهای فصل دوم یا ابتدای این قسمت بعد از داستان انبیاء در نظر بگیریم باز حالت لولا مانند دارد که اینها را بهم وصل میکند. واقعاً عبارت «إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُکُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً» (انبیا:۹۲) به سختی میشود از آن آیات جدا شد، هَذِهِ أُمَّتُکُمْ به پیامبران اشاره میکند در عین حال اگر این را به عنوان شروع فصل در نظر نگیرید معلوم نیست کجا باید شروع فصل باشد. بعد میگوید «وَتَقَطَّعُوا أَمْرَهُمْ، فَمَنْ یَعْمَلْ، وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ» (انبیاء:۹۳–۹۵) «ف» و «و» ادوات ربطی است که اینها را بهم میچسباند و جداکردنی نیست. همینجا شروع فصل سوم است چون مقدمات این را فراهم میکند که در آخرت چه اتفاقی میافتد. فصل سوم در مورد آمدن انبیاء است و وضعیت آخرت عدهای که قبول کردند و عدهای که دعوت را قبول نکردند.
۱۳- ابهام و اختلاف در معنای آیه ۹۵: «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ»
به آیه دشوار ۹۵ میرسیم «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» (انبیا:۹۵) چرا دشوار است؟ من آمار نگرفتم ولی حداقل خودم یادم نمیآید کلمهای در قرآن دیده باشم و به اندازه کلمه حرام روی آن اختلاف قرائت وجود داشته باشد. یک دلیل پیچیدگی این است که از لحاظ لفظی بیش از ده قرائت در مورد حرام وجود دارد. حِرم، حُرم، اختلاف قرائتها از اینجا میآیند کتابتی که در ابتدا انجام شده است، خطی که با آن قرآن را مینوشتند اعراب و نقطه نداشته و حتی الفها را مانند قرآنی که الان عثمان طه نوشته است در خیلی از موارد الفها را نمیگذارند. بنابراین چیزی که نوشته شده است و دست مردم بود چیزی شبیه کلمه حِرم یا حُرم است. اینکه اِعراب آن چیست و الف آنجا وجود دارد یا خیر مورد اختلاف است. فکر میکنم بیش از ده قرائت در مورد آن وجود دارد، تقریباً کامینیوتال هر طور اِعرابی بگذارید خوانده شده است. این یک دلیل پیچیدگی است و اینکه آدم با آیهای مواجه شود که روی یک واژه باشد. دقیقاً واژهای است که یک مقدار عجیب است یعنی چه «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا» (انبیا:۹۵) حرام بر قریههایی که هلاک کردیم. دلیل اصلی ابهام این است که خیلیها سر اینکه معنی «أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» چیست ابهام دارند. چون بقیه قرائتهایی که وجود دارد: حرام حُرِمَ باشد، حِرمٌ باشد همه اینها از ریشه حرمت و حرام بودن است و طبق معمول خیلی تفاوت معنایی ایجاد نمیکند. اینگونه نیست که به جای حرام حِرم بگذاریم و حِرم هم معنی حرام را میدهد، حُرِمَ بگذاریم یعنی حرام شد، از نظر نقش دستوری فرق میکند. ولی نهایتاً معنی آن خیلی فرق نمیکند. به نظر من مشکل اساسی در حرام نیست مشکل اساسی در فهمیدن «أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» است. معمولآً بطور نرمال اینگونه ترجمه میشود که بر قریههایی که هلاک شدند حرام است به دنیا برگردند، ابهام معنایی وجود دارد، مثلاً بر قریههایی که هلاک نشدند حرام نیست که به دنیا برگردند؟ یعنی آنها برمیگردند و اینها حالت استثنائی دارند که برنمیگردند بعد به دنیا برمیگردند چه معنی دارد؟ کسی که میمیرد قرار است دوباره به دنیا برگردد، بین کسانی که آنگونه مردند و کسانی که اینگونه مردند فرقی است؟ یک عده این را ربط دادند به مفهوم رجعت که در شیعیان خیلی متداول است. مثلاً در آخر زمان اقوام گذشته برمیگردند، میگویند قریههایی که آنگونه هلاک شدند در رجعت برنمیگردند. این عقیده خاصی است و از این آیه چنین چیزی فهمیده نمیشود ولی چون رجعت را به همین معنا گرفتند به این مشکل برخوردند که چه معنایی دارد. اگر مسئله رجعت در قیامت است معلوم است قریههایی که هلاک شدند برمیگردند، نیست و نابود که نشدند. یعنی اینها در قیامت هم برنمیگردند. اگر قبل از قیامت است بنا به عقیده عمومی که کسی برنمیگردد. اگر مفهوم رجعت را نپذیرید کسی برنمیگردد. بعلاوه در مفهوم رجعت من ندیدم کسی اعتقاد داشته باشد که همه مردم روز حشر برمیگردند و فقط استثناءهایی وجود دارد. مثلاً حضرت عیسی رجعت میکند، اینکه بگوییم همه مردم قبل از برپا شدن قیامت برمیگردند به غیر از قریهها؟ این هم حرف خیلی عجیب و غریبی است.
از نظر من اگر توضیحاتی که در مورد آیات ۱ تا ۱۵ که دو جلسه قبل دادم را قبول کرده باشید، کل ماجرا عجیب و غریب است که چرا لایرجعون را به معنای رجعت به جهان و بعد از هلاک شدن میگیرند؟ این آیهای که اینجا است «قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا» آنجا آمده است. «وَکَمْ قَصَمْنَا مِنْ قَرْیَةٍ کَانَتْ ظَالِمَةً وَأَنْشَأْنَا بَعْدَهَا قَوْمًا آخَرِینَ فَلَمَّا أَحَسُّوا بَأْسَنَا إِذَا هُمْ مِنْهَا یَرْکُضُونَ لا تَرْکُضُوا وَارْجِعُوا» (انبیاء:۱۱،۱۲،۱۳) فرار نکنید و برگردید «وَارْجِعُوا إِلَى مَا أُتْرِفْتُمْ فِیهِ وَمَسَاکِنِکُمْ لَعَلَّکُمْ تُسْأَلُونَ» (انبیا:۹۷) مفهوم رجعت قبلاً به این قریهها نسبت داده شده است. کاری که اینها نمیکنند و باید بکنند این است که باید به مساکن خود برگردند، مانند مفهوم توبه کردن است. جای فرار کردن نیست وقتی فهمیدید انا کنا ظالمین باید رجعت کنید و برگردید و جبران کنید و توبه کنید. به زندگی خود برگردید و این دفعه درست عمل کنید، این کاری است که آنها انجام نمیدهند.
در انتهای بخش اول، قریههایی که هلاک شدند و رجعت نمیکنند و باید رجعت کنند این چیزی است که در آنجا گفته شده است. بنابراین اینکه این آیه اینجا بیاید و ما از این رجعت همان را نفهمیم به نظر من خیلی عجیب است که فکر کنیم این به معنای رجعت کردن بعد از هلاک شدن و برگشتن به دنیا است. هرچند در هر صورت رجعت را به هر معنایی بگیرید این آیه از لحاظ ادبی شگفتانگیز است «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» (انبیا:۹۷) از نظر گرامری بر قریههایی که هلاک شدند حرام است که برگردند. من اینگونه میفهمم که شاید یکی از ورژنهای کلمه حرام با این تعبیر سازگارتر باشد تا بتوانیم استدلال کنیم که آن ورژن درست است. من آیه را اینگونه میفهمم این قریهها که لایرجعون بودند، «أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» وصف قریههایی است که هلاک شدند نه به این معنا که قرار است بعد از مرگ به دنیا برگردند.
یکی از دوستان شباهتهای لفظی بین این قطعه با آن قطعه را دقت کرده بود، در آیه ۹۷ «فَإِذَا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا» (انبیا:۹۷) مثل این است که میگوید «أَحَسُّوا بَأْسَنَا» آنجا آمده است یا گفتن «یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ» (انبیا:۹۷) این هم وصفی است که آنجا آمده است. ارتباط بین آیات ۹۵ و ۹۶ و ۹۷ با آیات ۱۱ تا ۱۵ خیلی روشن است و حس من این است که رجوع معنی خوبی نمیتواند داشته باشد مگر به همان معنایی که در آن آیات آمده است. منتها همچنان شکل گرامری این آیه یک مقدار عجیب است شاید نتیجه اختلاف قرائتهای موجود باشد. هیچ وقت نشده حتی برای خودم اختلاف قرائتها را نگاه کنم و به این نتیجه برسم که آن اختلاف قرائت از نظر معنایی بهتر از دیگری باشد. در آن هم اختلاف قرائت وجود دارد بنابراین ممکن است بتوان یک ورژن اختلاف قرائتها را به صورت جدی پیدا کرد که از نظر جملهبندی «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» (انبیا:۹۵) به همین معنی که من میگویم نزدیک شود که لایرجعون وصف قریههایی است که هلاک شدند.
در قرآن نحوه بیان با همین قرائتی که اینجا آمده است آنقدر غیرعادی نیست، در قرآن گفته میشود وقتی میخواهیم قومی را هلاک کنیم به مطرفینش میگوییم کارهای بد کنند. انگار وقتی حکم صادر میشود که قرار است هلاک شوند کار از کار گذشته است و اینها راهی ندارند که کارهای خوب انجام بدهند. خودبه-خود به این سمت میروند که بدتر و بدتر کنند تا اینکه « حَقَّت عَلَيهِم كَلِمَتُ عذاب» (یونس:۹۶) بر خودشان و همه ثابت شود که اینها باید از بین بروند. من آیه را اینگونه میفهمم که بر اینها وقتی میخواهند عذاب شوند انهم لایرجعون حرام میشود و خداوند تشخیص میدهد که از یک حدی گذشتهاند. وقتی عذاب نازل میشود اینها نمیتوانند برگردند. نمیتوانند برگردند را خداوند میتواند به خودش نسبت بدهد یا آنها برنمیگردند، یعنی خداوند میداند اینها از حالت رجعت و امکان توبه گذشتهاند که عذابشان میکند. بنابراین بر آنها حرام است برگردند یعنی رجعت به آن معنایی که در آیات است انجام بدهند انگار عدم رجوع را خداوند میگوید ما بر آنها حرام کردیم، چرا؟ چون از یک حدی گذشتند. کارهای بدی که آدمها انجام میدهند در قلب آنها مرض است و خداوند مرض آنها را افزایش میدهد. همه کارها را خداوند انجام میدهد همه اتفاقهای بدی که برای این آدم ها میافتد را خداوند انجام میدهد ولی مسئله این است که خودشان کارهایی میکنند که به اینجا میرسند. اینکه خداوند میگوید یک عده را گمراه میکنم یعنی آدمی که بد است و بدی از یک حدی که میگذرد قرآن هم بخواند گمراه میشود. نه اینکه فرد صلاحیت آن را دارد ولی خداوند او را گمراه میکند.
اینکه خداوند ابر و باد و ماه و خورشید و همه چیز را به خود نسبت میدهد، حالات درونی ما هم به خودش نسبت میدهد. همانطوری که فوت نمیکند تا ابر و باد بیایند به همان معنا اتفاقاتی که در درون ما میافتد بنا به صلاحیتها و کارهایی است که خودمان انجام میدهیم. آدمی که گمراه میشود خودش را به جایی رسانده است که قرآن وی را گمراه میکند، و صراحتاً گفته میشود کسی که متقی است هدایت میشود و کسی که فاسق است گمراه میشود. اقوامی که حکم هلاکت برایشان صادر میشود، برنمیگردند همانطوری که در آن آیات گفته شده است یا خداوند حرام کرده است که برگردند. اینان کاری کردند و به اینجا رسیدند که توبه برای آنها حرام شده است و فرصت رجعت ندارند چون قابلیت آن را ندارند.
فکر میکنم به لحاظ شباهتهایی که در هر دو مورد وجود دارد باید رجعت را مانند ارجعوا در آنجا در نظر گرفت. بحثی در مورد این آیه خیلی طول کشید، خوب شد اختلاف قرائتها را نگاه نکردم، فکر کرده بودم که در مورد آن بحث کنم ولی واقعیت این است آیه را به هر معنای برگشت از قیامت یا قبل از قیامت در نظر بگیرید در محتوای سوره تأثیر اساسی نمیگذارد. به نظر من اگر آن آیات با دقت خوانده و فهمیده شده باشند، این آیه را هم میتوان فهمید. هر کس که عمل خوب انجام دهد پاداش میگیرد و قریههایی که هلاک شدند برنمیگردند. شاید بعضیها ابهام را اینگونه گرفتهاند که بعد از «انهم لایرجعون»، «حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ» (انبیا:۹۶) آمده است و به این معنا در نظر گرفتند که آنها برنمیگردند تا یأجوج و مأجوج ظهور کنند و قیامت شود. لزومی نمیبینم که واژه حتی را ادامه لایرجعون به این معنا بگیریم. از اینجا توصیف روز قیامت است «حَتَّى إِذَا فُتِحَتْ یَأْجُوجُ وَمَأْجُوجُ وَهُمْ مِنْ کُلِّ حَدَبٍ یَنْسِلُونَ وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذَا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ» (انبیا:۹۶، ۹۷) اتفاقی که برای هر قریهای که هلاک شد افتاد برای هر کسی که در روز قیامت زنده باشد و شاهد قیامت باشد همان وضعیت برای او نیز پیش میآید.
مثلاً مشغول لهو و لعب بوده و به ناگهان اتفاقهایی برایش رخ میدهد، «وَاقْتَرَبَ الْوَعْدُ الْحَقُّ فَإِذَا هِیَ شَاخِصَةٌ أَبْصَارُ الَّذِینَ کَفَرُوا یَا وَیْلَنَا قَدْ کُنَّا فِی غَفْلَةٍ مِنْ هَذَا بَلْ کُنَّا ظَالِمِینَ» (انبیا:۹۷) این دفعه مسئله بهشت و جهنم است. این افراد و کسانی که غیر از خدا را میپرستیدند سوزانده در جهنم هستند و به جهنم وارد میشوند و اگر الهی بودند وارد نمیشدند. بتها نهتنها طبق آیهای که آنجا است در نشر سهمی ندارند بلکه خودشان هم وارد جهنم میشوند. «وَکُلٌّ فِیهَا خَالِدُونَ» همه در آن خالد هستند «لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَهُمْ فِیهَا لا یَسْمَعُونَ» (انبیا:۱۰۱). یکی از دوستان اشاره کرد ورود اینها به جهنم قرینه انداختن ابراهیم در آتش است. بله میشود اینگونه در نظر گرفت «إِنَّ الَّذِینَ سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنَى أُولَئِکَ عَنْهَا مُبْعَدُونَ لا یَسْمَعُونَ حَسِیسَهَا وَهُمْ فِی مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خَالِدُونَ» (انبیا:۱۰۱، ۱۰۲) توصیفی از بهشت میآید «لا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الأکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلائِکَةُ هَذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنْتُمْ تُوعَدُونَ» (انبیا:۱۰۳) طبق معمول بعد از آیات عذاب برای کسانی که کار خوب کردند «سَبَقَتْ لَهُمْ مِنَّا الْحُسْنَى» توصیف آرامشبخشی از اینکه فزع اکبر آنها را محزون نمیکند و به بهشت وارد میشوند. چنین توصیفی وجود دارد: «یَوْمَ نَطْوِی السَّمَاءَ کَطَیِّ السِّجِلِّ» (انبیا:۱۰۴) با آیه رتق و فتقی که از آن عبور کردیم ارتباط دارد، انگار آسمانی که جدا شده بود دوباره درهم پیچیده میشود «لِلْکُتُبِ کَمَا بَدَأْنَا أَوَّلَ خَلْقٍ نُعِیدُهُ» (انبیا:۱۰۴) مانند اول آن را برمیگردانیم «وَعْدًا عَلَیْنَا إِنَّا کُنَّا فَاعِلِینَ» (انبیا:۱۰۴) و این آیه که «وَلَقَدْ کَتَبْنَا فِی الزَّبُورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکْرِ أَنَّ الأرْضَ یَرِثُهَا عِبَادِیَ الصَّالِحُونَ» (انبیا:۱۰۵) در مورد این آیه و جزئیات دیگر در جلسه آینده صحبت میکنم. در مورد آیه «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْیَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَنَّهُمْ لا یَرْجِعُونَ» (انبیا:۹۵) اگر تمایل به بحث باشد بدم نمیآید بحث کنم. فکر میکنم وزن زیاد دادن به آیهای که در فهم سوره تأثیر ندارد ممکن است سبق و سیاق جلسات را بهم بزند احتیاط میکنم. وگرنه بد نیست همه احتمالها و تفسیرها را ببینیم شاید به یک نظر قطعی رسیدیم. حس من این است وقتی به سوره نگاه میکنیم لایرجعون با رجعتی که اینها قرار بود انجام بدهند ارتباط دارد. بحث را در این جلسه تمام میکنیم انشاالله جلسه آینده قسمتهایی از فصل را که در مورد آن صحبت نکردم، آیات ۱۰۴ و ۱۰۵ و آیاتی که از فصل اول مانده است را صحبت میکنیم. شاید دوباره در مورد آیه ۹۵ صحبت کردیم، در مورد یأجوج و مأجوج هم شاید اشاره کردم. این موارد خیلی به فهم سوره ارتباط نزدیک ندارند و هنوز لایهای از بحث سوره مانده است که باید به آن اشاره کنیم و مهمتر از جزئیاتی است که بخواهیم در مورد این آیات مطرح کنیم. انشاالله در جلسه آینده در مورد این آیات صحبت میکنیم و چیزی هم برای انسجام کلی سوره اضافه میکنم.
