بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره حج، جلسهی ۱۵، دکتر روزبه توسرکانی، سال ۱۳۸۹
من بحثی را از جلسه گذشته شروع کردم و قرار شد ادامه بدهیم که به نوعی مربوط به بخش اول آیات سوره حج است. مناسبت آن این است که در قسمت اول این آیات از ابتدا تا شروع جایی که اسم مسجدالحرام و حج میآید یک تصویری از آینده و حال آدمهایی که روی زمین زندگی میکنند میبینید. نکتهای که میخواهم مطرح کنم و چیزی که به نظر میرسد جا برای بحث کردن دارد این است چقدر تصویری که از وضعیت آدمها در روی زمین در این سوره ارائه میشود، با وضعیت فعلی آدمها روی زمین تطبیق میکند. نکته اصلی این است اینجا حرف از این است که مردم به سه دسته تقسیم میشوند کسانی که مؤمن هستند تکلیف آنها روشن است و آدمهایی که مؤمن نیستند مجادله در مورد خدا میکنند گروهی اولی هستند که از آنها یاد میشود. حرف از این است که «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَیَتَّبِعُ کُلَّ شَیْطَانٍ مَرِیدٍ» یا مجدداً در مورد همین آدمها حرف از این است که «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلا هُدًى وَلا کِتَابٍ مُنِیرٍ» شما اگر این آیات را بخوانید فضای فعلی را دنیا را در نظر نگیرید حرف از این است انگار یک عده هستند که خداشناس هستند و میدانند خدا است. یک عده هم هستند که هیچ علمی ندارند و بیخود در حال مجادله کردن هستند. ممکن است حرفهایی را مطرح کنند که از روی جهل است. کتاب منیری ندارند و هرچه کتاب منیر است در جهت بیان عقاید متناسب با دین و الهایات و خداشناسی است. یک عده هم هستند که اینگونه نیستند و الکی مسائلی را مطرح میکنند و مجادله به غیر علم میکنند.
سؤال این است آیا الان هم در دنیا در چنین وضعیتی هستیم؟ یک عده انسان خداشناس وجود دارند و افرادی که مقابل اینها هستند آدمهایی هستند که جاهل هستند و کتابی ندارند و بدون اینکه دانشی داشته باشند مجادلاتی میکنند؟ فرض کنید در زمان پیغمبر در مکه بدیهی است این حرف درست است. به غیر از مؤمنین آدمهایی که کافر هستند و بت میپرستند حرف عالمانهای برای گفتن ندارند. کلاً نمیشد از بتپرستی به آن معنایی که در بین اعراب جریان داشت دفاع عالمانهای کرد واضح است کسانی که بتپرست هستند آدمهای جاهلی هستند. بتپرست هستند چون اجداد آنها بتپرست بودند و اینها هم از سنتهای اجدادی خودشان حمایت میکنند. تصویری که از قرآن از افراد مشرک ارائه میشود و کسانی که مخالف پیامبران بودند اصولاً اینگونه است. هر جایی که مجادلات بین پیامبران و مخالفین آنها را میبینید به وضوح حرفی برای گرفتن ندارند.
سؤال این است آیا ما در همین وضعیت هستیم؟ ظاهر مطلب نشان میدهد اینگونه نیست و کسانی که مخالف با دین و حتی خداشناسی هستند اتفاقاً مدعی علم هستند مدعی این هستند که حتی کتابهای منیری در اختیار دارند که کتابهای مهمی هستند. اگر شما کتاب منیر خاصی در مخالفت با دین میشناسید اسم ببرید. به نظر میرسد فضای دنیا اینگونه نیست که یک عده افراد دانشمند متدین وجود دارند و یک عده مخالفین جاهل مجادله کننده به غیر علم هستند که احتمالاً بیسواد باشند. چند جلسه قبل هم این حرف را زدم شاید برعکس به نظر برسد که یک عده آدم دانشمند ملحد وجود دارند و یک مشت آدم سنتگرایی که چون اجداد آنها یک دینی داشتند اینها هم از اجداد خودشان گرفتند و چندان حرفی برای گفتن ندارند. حداقل اگر شما از بعضی از ملحدین زمان بپرسید تصور آنها از دیانت و دینداری چنین چیزی است. فکر میکنند کسانی که اعتقاد به خدا دارند اعتقاد به مسیح دارند، اعتقاد به این دارند که مسیح در آسمانها است و یک روز برمیگردد و داوری میکند و الی آخر. ادعاهایی که بین مسلمانها هم است اینها یک مجموعه حرفهای بدون سند و مدرک و دلیل است که یک عده پذیرفتند.
فعلاً نمیخواهم قضاوت کنم واقعیت چیست ولی حداقل این واقعیت وجود دارد. بعضی از افراد ملحد به خودشان به عنوان افراد دانشمند و دانا نگاه میکنند و به افراد دیندار به عنوان افراد جاهل نگاه میکنند. به نظرشان میرسد اینها یک مشت حرفهای بیربط و بیدلیل و بیاساس است. یک مجموعهای از آدمها را ببینید که حرف عجیب و غریب میزنند تنها چیزی که به ذهن شما میرسد این است که اینها آموزشهایی بود که در سنتی دیدند و همان را تکرار میکنند. اگر شما وارد جماعتی شوید و ببینید اینها داستانهای عجیب غریبی در مورد پیدایش جهان نقل میکنند و معتقد هستند خورشید و ماه خواهر و برادر بودند بعد باهم اختلاف پیدا کردند و خورشید که روزها درمیآید ماه فرار میکند وقتی خورشید میرود ماه در میرود. از این حرفها میزنند و خیلی هم جدی هستند احساس شما چیست اینها براساس یک تحقیقات به این نتیجه رسیدند؟ داستانی بود که در بچگی شنیدند و همان را هنوز هم تکرار میکنند. فکر میکنم احساس خیلیها نسبت به ادعای دین چنین چیزی است حداقل آدمهایی وجود دارند که حس میکنند ادعای دینی هم از همین سنخ است. یک مجموعه حرفهایی که از قدیم مانده است سینه به سینه و کتاب به کتاب نقل میشود شما در آموزشهای دوران کودکی خود یک چیزهایی را میشنوید و نهایتاً در ذهن شما میماند و در سن بزرگسالی هم نمیتوانید از آن دل بکنید.
غالباً تصور بعضیها این است که رابطه متدین با دین با دیانت خودشان کاملاً یک رابطه عاطفی و احساسی است. این تشدید میشود با اینکه کم و بیش در تعلیمات دینی مسیحی پذیرفته میشود که رابطه ایمانی کلاً یک رابطه عاطفی و احساسی باشد. چیزی که سعی میکنم کنجکاوی شما را تحریک کنم این بخش از آیات سوره حج که دوبار حرف از این زده میشود کسانی که مؤمن نیستند و مخالف دین هستند، سردمداران کفر کسانی هستند که «یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ» دوباره تکرار میشود « یُجَادِلُ فِی اللَّهِ بِغَیْرِ عِلْمٍ وَلا هُدًى وَلا کِتَابٍ مُنِیرٍ» نادان بودن و از روی جهالت بحث کردن طرف مقابل را به صراحت ذکر میکند. بنابراین آدمها تقسیم میشوند به یک عده آدم مؤمن که اینها دانا هستند و یک عده آدم جاهلی هستند که این مخالفتها را میکنند و یک عده آدم هم وجود دارند که بینابین هستند. ادعای ایمان میکنند ولی قلب آنها به نور ایمان روشن نشده است و یک جهالتهایی هم دارند.
نکته این است انگار تفاوت بین ایمان و کفر تفاوت بین علم و جهل است، تفاوت بین بحث کردن از سر علم و بحث کردن و مجادله کردن از روی جهل تعصب است. مجدد تأکید میکنم شما برای اینکه این آیات قرآن را بخوانید و بفهمید و احساس کنید درست است به یک معنایی کافی است که در زمان پیامبر درست باشد. به یک معنای کافی است که تا زمان پیامبر درست بوده باشد بنابراین ممکن است یک نفر مؤمن باشد و ادعا کند بگوید این آیات را قبول دارم قرآن هم میخوانم و میپذیرم ولی قبول ندارم این تصویر همچنان تصویر درستی در مرد جهان فعلی ما است. فرض نمیکنم آیاتی که در مورد مؤمنین و کفار صحبت میکند به نوعی در مورد آدمها و وضعیت زمین در همه زمانها صحبت میکند. من میگویم تا یک موقعی اینگونه بود بعداً اتفاقهایی افتاده است و الان اینگونه نیست مؤمنین عالم باشند و کفار و ملحدین آدمهای جاهل باشند. فرض کنید کسانی هستند که ملحد هستند و براساس فلسفه کانت بحث میکنند کتاب منیر آنها نقد عقل نظری کانت است و کتاب خیلی سنگینی از کتب دینی حوزههای علمی ما کتاب علمیتر و مشعشعتری است. بنابراین بعضیها ممکن است از روی کتاب منیر میشل فوکو بحثهای الهادی بکنند و الی آخر.
نکته جالب این است خیلیها هستند که ملحد هستند و ادعای آنها این است که ساینتیست هستند. وقتی میگوییم علم منظور ما ساینس است ممکن است مشکل این باشد علم به معنای ساینس نیست ولی ادعای آنها این است به دلیل علم و عالم بودنشان است که عقاید دینی را نمیپذیرند. فکر کنم فضای این شکلی وجود دارد که چرا در جهان دیانت کمرنگ شده است و وضعیتی که شاید قرنها در جهان حکمفرما بود در جهان از بین رفته است. یک چیزی به اسم ساینس وجود دارد پیشرفت کرده است و خیلی از چیزهایی که قبلاً معلوم نبود معلوم شده است و الان در وضعیت جدیدی قرار گرفتیم. طرح مسئلهای که میکنم در حاشیه آن روی این تأکید میکنم که میشود یک نفر به قرآن اعتقاد داشته باشد و این آیات را بخواند و درست بداند و تصویر خوبی از جهان ارائه شده باشد ولی برای زمان الان نباشد. اگر یک نفر حرف از این بزند این کار درست بود و این سؤال را مطرح کند این کار درست یا اشتباه بود که در اسلام یا در قرآن با بردهداری برخورد تحریمی نشده است من که نباید جواب بدهم این کار الان درست یا غلط است؛ باید جواب بدهم آن موقع کار درستی بود که تحریم نشده است. ممکن است الان معتقد باشم ۱۰۰٪ باید یک پدیدهای مانند بردهداری تحریم شود و درستش این است ولی در زمان پیامبر درست این بود تحریم نشود.
چیزی که باید دفاع کنم و برای درست بودن آیات لازم است این است که بگویم در زمان پیامبر این نگاه نگاه درستی بود و کاری که انجام شده است کار درستی بود. ممکن است با بعضی از تغییراتی که در دنیا اتفاق افتاده است بعضی از واقعیتهای اجتماعی و مقررات اجتماعی تغییراتی کرده باشند
[۰۰:۱۵]
و این منافاتی با این ندارد که قرآن را به عنوان کتاب منیر بپذیرم. فکر میکنم وقتی قرآن میگوید آنها کتاب منیر ندارند به وضوح از این طرف خود قرآن کتاب منیر است. بحث روشن است سؤال این است آیا این تصویر از جهان که مؤمنین اهل علم هستند و کفار جاهل هستند و جاهلانه بحث میکنند و کتاب هم ندارند و افراد بینابین وجود دارد این تصویر تصویر درستی است. اینکه سه دسته داریم به وضوح درست است میشود گفت حذف عقلی است ولی نکته اصلی این است آیا نسبت دادن علم به مؤمنین و جهل به کفار الان در جهان صدق میکند یا خیر؟ من یک هدف مشخصی از بحثی که ارائه میکنم دارم. جلسه قبل به نکتهای اشاره کردم که آدمها گاهی در ذهن خودشان میتوانند چند حجره داشته باشند و در این حجرهها زندگی کنند. وقتی به دانشگاه میآیند انگار در یک حجره خودشان با یک شخصیت و با یک نوع نگاه و رفتار ظاهر میشوند، در خانه خودشان ممکن است طور دیگری باشند و الی آخر. یک آدم ممکن است مذهبی باشد تا یک محدودههایی ولی ممکن است در مورد مسائل علمی یا سیاسی و اجتماعی بحث میکند کاری به مبانی دینی خودش ندارد و متوجه بعضی از تعارضهای عمدهای که مبانی حرفهایی که میزند نباشد.
خیلی از آدمها اینگونه هستند وقتی عقاید آنها به اندازه کافی عمیق نیست متوجه تعارضهای عمیقی که بین نگاههای مختلفی که به مسائل کلی دنیا میشود کرد نیستند. متوجه این نیستند بعضی از مباحثی که در مسائل سیاسی و اجتماعی نگاههایی که وجود دارد چقدر با مبانی دینی سازگار است یا خیر. تصمیم بگیرند و به نظرشان آن حرفها درست است بدانند که این با بعضی از مبانی فکری آنها نمیخواند و حداقل تعارض را درک کنند. این در حجرههای مختلف زندگی کردن آدمهایی که تحت تأثیر والد خودشان هستند اصلاً اینگونه است. در ذهن خودشان افکار متعارض میتواند به نوعی کنار هم زندگی کند. نوع تفکرشان اینگونه است که انگار قطعههای مختلفی از عقاید و افکار را از جاهای مختلف کپی میکنند اصولاً آدمی که تحت تأثیر والد است، کپی میکند. یک بخشی از عقاید را از پدر و مادر خودش گرفته است یک گوشه ذهنش با دیدگاههای جدید نوروساینسی نورنهایی در مغزش است اینها تعالیم مربوط به چیزهایی است که از پدر و مادر از بچگی شنیده و دیده ذخیره شدند بعد مدرسه چیزهای دیگری گفتند آن هم در جای دیگری ذخیره شده است بعداً بزرگ شده است کتابهای دیگری خوانده است و آنها هم یک جاهایی کپی شدند. خیلی قسمتهای مختلف مغز باهم ارتباط ندارند از هر موقعیتی از یکی ممکن است جواب حاضر و آمادهای به شما بدهد.
از علم بپرسید یک چیزی به شما میگوید ممکن است یک سؤال را در کانتکسهای مختلف بپرسید و با الفاظ دینی بپرسید از یک گوشه مغز خودش در بیاورد و به شما جواب بدهد و اگر با الفاظ مدرنتر بپرسید از جای دیگری جواب بدهد. جلسه قبل که تمام شد این حرف را زدم واقعاً این تجربه را داشتم برای اولین بار خودم دبیرستان که بودم یک همکلاسی داشتم که برای اولین بار این تجربه را برای من ایجاد کرد. آن موقع خیلی کتاب میخواندم و خیلی زود عادت کرده بودم که هر کسی یک چیزی میگوید. مارکسیستها یک چیزی میگویند، آدمهای مذهبی چیز دیگری میگویند و اصولاً کتاب خواندن خارج از مدرسه این معنی را نمیدهد که چیزهایی در آن نوشته است درست است. در مدرسه عادت ما این است چیزهایی که در کتاب علوم نوشته است درست است. کتاب ریاضی ابتدایی یا راهنمایی را به حالت دید انتقادی نمیخوانیم که ببینیم این چیزهایی که به ما یاد میدهند راست یا دروغ است. فرض میکنیم هر چیزی که آقا یا خانم معلم میگویند ۱۰۰٪ درست است ممکن است یک بار اشتباه کند ولی کتاب ممکن نیست اشتباه کرده باشد، آموزش و پرورش تصویب کرده است.
دوست من بعد از عمری یک کتاب خوانده بود کتابهای ایدئولوژیکی که آن موقع در بازار بود و یک جوری از آن نقل و قول میکرد انگار کتاب درسی است. دلیل میآورد میگفت در آن کتاب یک چیز دیگری نوشته است، نوشته باشد یعنی چه. مثلاً یک چیزی در مورد فیزیک بگویم بگوید در کتاب مدرسه چیز دیگری نوشته است این حجت است در کتاب فیزیک سال دوم دبیرستان فلان چیز را نوشته است بنابراین حرف تو غلط است. این یک جوری از کتاب که کتاب ایدئولوژیکی که مکتب خاص بود اینگونه نقل و قول میکرد که فلانی در فلان کتاب اینگونه گفته است حرفی که تو میزنی غلط است. یک تجربه جالب دیگری داشتم با یک دانشجوی رشته پزشکی در دوران دانشجویی خودم آشنا شدم که یک کتاب سینمایی خوانده بود، یک کتابی از بازار تهیه کرده بود و خوانده بود. هر چیزی از سینما میگفتید به سبک دانشجوهای پزشکی تقریباً کتاب را حفظ کرده بود. اگر میگفتید در مورد نورپردازی یک جمله خیلی دقیق از آن کتاب میآورد که نورپردازی این است اگر از بالا بیاید این است و اگر از پایین بیاید یعنی این، همه چیز قواعد مشخصی داشت. تصور من این است خود نویسنده کتاب هم اینقدر به چیزهایی که این نوشته بود اعتقاد نداشت ولی این دانشجوی پزشکی که اهل این بود کتاب بگیرد و حافظه خوبی داشت و راحت حفظ میکرد یک کتاب هنری گرفته بود و اینگونه برخورد میکرد. تعریف همه چیز را میداند کاربرد انواع تکنیکهای سینمایی را میداند. این کتاب ۲۰۰ صفحه هم نبود، کل سینما انگار در همان کتاب خلاصه شده بود. اتفاقاً کتابی بود که به درد این کار میخورد و در مورد همه چیز مختصر و مفید یک چیزهایی میشد در آن کتاب پیدا کرد.
همین الان در اطراف خودتان و در خودتان میتوانید این ویژگی را ببینید وقتی یک کتاب میخوانید انگار یک جایی از ذهن شما این کتاب نگاشته میشود و لزوماً با بقیه چیزهایی که در ذهن شما بود مخلوط نمیشود و هماهنگ نمیشود. ممکن است بین مفاهیمی که در این کتاب سیاسی که خواندید با مفاهیم دینی که در ذهن شما است کاملاً تعارضهایی وجود داشته باشد، مثلاً بالاخره یک مطلبی که شما در کتاب سیاسی یا اجتماعی میخوانید اساساً براساس تصوری از ماهیت انسان بیان میشود. لزوماً اینکه ما براساس چه تصوری از انسان بحثهای سیاسی و اجتماعی را میکنیم صراحتاً بیان نمیشود. ولی هر آدمی وقتی درباره انسان صحبت میکند در ذهن خودش تصوری از انسان دارد از اینکه نیروهای محرکه انسان چیست، قرار است آینده او چه باشد، و براساس همان هم ممکن است تصوری از زندگی سعادتمندانه انسان داشته باشد و براساس همان در کتابهای سیاسی نسخههایی بپیچد. نظامهای اجتماعی و سیاسی را پیشنهاد کند و برتر بداند. شما در یک کتاب سیاسی و اجتماعی نباید انتظار داشته باشید یک نفر همه مبانی فکر خودش را بیان کند، چون ممکن است خیلی از آنها برای خودش هم روشن نباشد.
بارها در جلساتی که در دانشگاه تهران بود شاید یک بار سر همین جلسات سعی کردم بگویم به نوعی دیدگاههای مارکس و فروید باهم تعارضی دارند. شاید اینگونه بتوان به آن نگاه کرد انگار مارکس غریزه خوردن و بقای فردی را مبنای اصلی میگیرد و فروید بقای نسل و مسائل جنسی را مبنای اصلی میگیرد. نگاه فروید از نگاه داروینی به حیات است که آنجا هم بقای نسل خیلی اولویت دارد و وزن زیادی دارد. ولی مارکس اینگونه نیست، انسانها به شغل و معیشت خودشان اهمیت درجه یک میدهند براساس این معیشت طبقات اجتماعی شکل میگیرد که منافع مشترک معیشتی دارند و اینجا تعارضهایی ایجاد میشود و میشود کل جامعه را تحلیل کرد. ولی مطمئناً اگر بخواهید از فروید بپرسید انسان و تبعاً به جامعه اینگونه نگاه و تحلیل نمیکند. شاید دلیل اینکه خیلیها سعی کردند از این دو متفکر بزرگ قرن ۱۹ و اوایل قرن ۲۰ دیدگاههای تلفیقی ارائه بدهند و شاید خیلی کار خوب پیش نرفت و آدمی مانند مارکوزه یک مقدار میخواهد دیدگاههای سیاسی و اجتماعی را با دیدگاههای فرویدی بیان کند کاملاً از مارکسیست دور میشود در حالیکه اوایل آن عقاید مارکسیستی دارد حرفهای دیگری میزند. نمونه آن این است که جنبش دانشجویی چپ دهه چپ از دیدگاه مارکسیستها مارکسیستی نیست. چون در آن حرفهای جدیدی آمده است و ایدهآلها و ایدههای جدیدی در آن وجود دارد.
احساس من این است شاید یک دلیل عمده این است که تفاوتها از جای اساسی و دوری میآید از مبانی خیلی خیلی ابتدایی تفکر میآید. این مبانی نه در ذهن مارکس خیلی روشن است ممکن است از او بپرسید کدامیک از این دو در رفتارهای انسان اولویت دارد محرکهایی که مربوط به معیشت و ادامه حیات فردی هستند یا محرکهایی که مربوط به مسائل جنسی و ادامه و بقای نسل هستند. من فکر میکنم اگر از مارکس بپرسید به شما جواب میدهد که معیشت است. از فروید هم بپرسید همین جواب را میدهد ولی اینکه بخواهید اینها چنین بحثی را صراحتاً مطرح کنند یعنی مارکس اول کتاب خودش بنویسد براساس این فرض که خوردن و بقای فردی مهمترین عامل محرک انگیزههای روانی انسان است شما چنین عبارتهایی را از مارکس پیدا نمیکنید. به شدت روی این میخواهم تأکید کنم هر نوع جامعه شناسی و بحث سیاسی بالاخره براساس یک تصور خودآگاه یا ناخودآگاه از انسان شکل میگیرد. تقریباً همیشه اینگونه است در کتابهای علوم اجتماعی و سیاسی تصورات اولیه و مبانی انسانشناسی قید نمیشود غالباً در خود متفکرها هم حالتهای خیلی خودآگاهانهای ندارد. یک نفر فکر میکند انسان شبیه به گرگ است، یک نفر فکر میکند شبیه فرشته است براساس این تصوری که از انسان دارد ممکن است برای جامعه هم قضاوتهایی بکند و نسخههایی برای شما تجویز کند.
نکته این است ممکن است شما یک کتاب سیاسی اجتماعی بخوانید و خیلی هم خوشتان بیاید وقتی بحثهای سیاسی و اجتماعی میکنید از بحثهایی که آنجا است خیلی استفاده کنید و به کار ببرید و کاملاً ممکن است مبانی کتابی که خواندید با مبانی دینی که جاهای دیگر به کار میبرید مثلاً ایمان دینی دارید متعارض است و شما اینها را با هم به خوبی نتوانستید در ذهن خودتان کوهرنت (coherent) بکنید. ذهن بالغ ذهنی است که تمام ایدههای و افکاری که در آن است در هماهنگی با هم قرار دارند. دقیقاً ذهن تحت تأثیر والد ذهنی است که قسمتهای مختلفی دارد که ممکن است هر کدام از آنها مبانی مختلفی داشته باشند و با هم سازگار نباشند. اگر والدی وجود نداشته باشد و شما کتابی نخوانده باشید بلکه براساس تجربهها و تفکرات شخصی خودتان ایدههایی را در ذهن خودتان ایجاد کرده باشید به احتمال خیلی زیاد یک ذهن منسجم و سازگاری دارید. دقیقاً ناسازگاریها از اینجا میآید که از منابع مختلف دانش میگیرید و کتاب میخوانید و هر کدام آنها ممکن است بدون اینکه شما متوجه باشید براساس مبانی متعارضی نوشته شده باشد. گاهی نتایج خیلی متعارض به بار میآورند آنوقت شما احساسی از اینکه ناسازگاری به وجود آمده است و اینکه منشأ آن کجا بود به شما دست بدهد.
[۰۰:۳۰]
بحثی که الان مطرح میکنم انگیزه من این است فکر میکنم همه ما با فرض اینکه در سنت دینی پرورش پیدا کرده باشیم، هر آدمی که در جامعه ایرانی زندگی کرده تحت تأثیر سنتهای دینی جامعه ایرانی قرار گرفته ولو اینکه خودش نداند اگر این یک بخشی از ذهن ما باشد که فکر میکنم هست بدون شک همه ما آدمهایی هستیم که به دانشگاه آمدیم و درس خواندیم تحت تأثیر یک نوع سنت دیگری که از غرب آمده است هم قرار گرفتیم. فکر میکنم خیلی وقتها ممکن است آدمها متوجه تعارضهایی که بین این سنتها وجود دارد نباشند. یک مقدار انگیزه من از حرفهایی که میزنم که خارج از بحث مستقیم در مورد سوره حج است این است که شاید تلنگرهایی به ذهن شما بزنم که حداقل در مورد این دو بخش مهم کپی شده در مغز خودتان بیشتر فکر کنید و متوجه بعضی از تعارضهای عمیقی که ممکن است وجود داشته باشد باشید. اگر بتوانم ذرهای چنین انگیزهای ایجاد کنم که متوجه این تعارضها باشید و سعی کنید ذهن سازگارتری داشته باشید خیلی اتفاق خوبی است.
انگیزه شخصی من از این بحثها این است. بحثهایی که در لیست جدید سیاسی اجتماعی که از لیست میلینگ کیولیست منشعب شده است که اسم آن آنقدر عجیب است هیچ وقت یاد نگرفتم نمیدانم چیست و چگونه تلفظ میشود.
شاید بعضی از بحثهایی که آنجا دیدم بیشتر این احساس را در من ایجاد کرد. بعضی از افرادی که قطعاً مبانی دینی را قبول دارند وقتی بحثهای سیاسی و اجتماعی میکنند به نظر آنها بدیهی میرسد نگاههای مدرن غربی به مسائل سیاسی و اجتماعی یا نظامهای ایدهآل، به نظر آنها بحث سیاسی و اجتماعی نظام لیبرال دموکراسی است در عین حال کاملاً فعالانه در کلاسهای قرآن شرکت میکنند. هیچ احساس بدی نسبت به این ندارند که چقدر لیبرال دموکراسی از نظر مبانی با مبانی دینی سازگار است یا خیر.
کلاً خارج از بحثهای عقیدتی نکته مهم این است از نظر من تعارض وجود دارد بین اینکه شما وضعیت فعلی جهان غرب را یک وضعیت ایدهآل، نزدیک به ایدهآل یا برای ما قابل تقلید در ذهن خودتان فرض کنید و در عین حال در گوشه دیگر ذهن خودتان مبانی دینی داشته باشید. جلسه قبل سعی کردم از اینجا شروع کنم اگر شما به مبانی دینی به هر معنایی معتقد هستید وضعیت فعلی جهان روندی که در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر در دنیا اتفاق افتاده است و به این جایی رسیدیم که هستیم این روند را میتوان مورد تأیید قرار داد؟ از یک آدمی که شیفته دنیای مدرن است ممکن است بپرسید و کاملاً حس او این باشد بهترین اتفاقهای تاریخ بشریت در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر افتاده است. بشر با کشفیات علمی و جلو رفتن تکنولوژی به یک جهان مدرن پیشرفتهای رسیده است و فضا را فتح کرده است و در اعماق ماده اتم را شکافته است ارتباطات را توسعه داده است و بشر به یک اوجی در دوران حیات خودش رسیده است.
چنین فضای ذهنی به شدت وجود دارد ممکن است در شما شدید نباشد ولی در خیلیها چنین چیز بدیهی وجود دارد. ما بشر پیشرفته هستیم و بشر ۵۰۰ سال پیش، بشر عقب افتاده است و چه چیزی این را ایجاد کرده است؟ احتمالاً جواب این است پیشرفت علم است. چه چیزی مخالف پیشرفت علم بود؟ دین. اینها ایدئولوژی کم و بیش درب و داغونی است که خیلی در یک کتاب منیر صراحتاً بیان نمیشود ولی فضای آن وجود دارد. خیلی از آدمها به دنیا اینگونه نگاه میکنند، به شدت حس مثبتی دارند. آدمهایی میشناسم حسرت این را میخورند چرا ۵۰ سال دیگر به دنیا نیامدند. فکر میکنند هر لحظه دنیا بیایند و بمیرند دنیای عقب افتادهتری را دیدند. نسلهای آینده کامپیوتر را ندیدند و اتفاقهای جالب و هیجانانگیز بعدی که در دنیای تکنولوژی اتفاق افتاده است را ندیدند. جلسه قبل سعی کردم در مورد این صحبت کنم چقدر این حس در مورد دنیا با نگاه دینی به دنیا با بشر سازگار است. عمیقاً ناسازگار است اگر شما با مبانی دینی به انسان نگاه کنید و به جامعه بشری نگاه کنید به هر دینی معتقد باشید اصولاً حس شما نسبت به دین و دینداری این باشد که مهمترین چیز در حیات بشر ارتباط با خدا و شناختن خدا است و دانش پیدا کردن نسبت به جهان پس از مرگ و این نوع اعتقادات دینی است بشر در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر در این زمینهها پیشرفتی کرده است؟ یا برعکس به نظر میرسد حداقل توده مردم ولو به صورت تقلیدی توجه بیشتری به این چیزها داشتند و این مسائل در زندگی آنها سهم بیشتری داشت.
شما با مبانی دینی اگر به دنیا نگاه کنید فرض کنید شیطانی نبود و خدا انسانها را در زمین گذاشته بود و چیزی هم برای گمراهی وجود نداشت وضعیت ایدهآل زمین بدون فریبهای شیطانی و بدون «کل شیطان مرید» که مردم از او تبعیت کنند و گمراه شوند وضعیت مردم در زمین چه بود؟ تصوری که پیدا میکنیم این است انسانها به خوبی و خوشی بدون اینکه دشمنی با هم داشته باشند در خانه مشترک خودشان با هم زندگی میکنند و حتماً روزانه خداوند را عبادت میکنند و همیشه به یاد خدا هستند و حتماً عبادتهای دسته جمعی برای خدا به شرکانه نعمتهایی که در زمین به آنها داده شده است. این یک تصور ایدهآل از یک جهان با اعتقادات دینی است. مردم متوجه این هستند که توسط خداوند خلق شدند و در اینجا به چه منظوری آمدند و بعد از اینجا قرار است به کجا بروند و در این زمین هم به غیر از اینکه امرار معاش کنند و خداوند را بشناسند و معرفت پیدا کنند و عبادت کنند. زمینی را در نظر بگیرید همه آدمهایی که در آن هستند به معنای واقعی کلمه عارف به خدا هستند و غرق در اسماء الهی هستند و همیشه خودشان را در محضر خداوند میبینند و غرق در لذت بردن از نعمتهای الهی هستند.
الان مردم زمین چقدر شبیه این توصیف زمین ایدهآل دینی هستند. کلاً از چنین وضعیتهایی دور شدیم که به این سمت در حال حرکت هستیم. به نظر در این ۲۰۰-۳۰۰ سال مردم بیشتر در حالت غفلت نسبت به حقایق دینی هستند یا اینگونه نیست. فکر میکنم جواب واضح است اگر برای کسی واضح نیست حاضر هستم یک مقدار صحبت کنم. اگر اولین بار نباشد که صحبت من را گوش میدهید چون چهره جدید میبینیم این شک در من ایجاد شده است اگر اولین بار نباشد میدانید که کلاً نسبت به جهان ۳۰۰-۴۰۰ سال قبل هم حس خوبی ندارم. فکر نمیکنم ۵۰۰ سال قبل مردم خیلی مردمهای عابد و زاهدی بودند ولو اینکه همه هم ظاهراً اعتقادات دینی داشتند اعتقادات دینی آنها بیشتر از جوامع دینی گذشته بیشتر آدمهای آن از نوع سوم هستند آدمهایی که ایمان واقعی ندارند. بنابراین کلاً حس من این نیست دورانی در زمین بود که اکثریت قریب به اتفاق مردم عارف به خداوند و اهل ذکر بودند. مگر اینکه بعد از طوفان نوح چند نفری که باقی ماندند آدمهای مؤمنی بودند باید همه مردم از بین بروند تا یک جامعهای که همه مردم مؤمن باشند وجود داشته باشد.
حضار: ؟ بعضی هاشون ناخالصی دارند؟
شما کسی را میشناسید؟
حضار: بعضی ها هم صرفا به دلیل ترس وارد کشتی نوح شدند….
ایشان یک بخشهای کپی شده از کتاب دینی را به ما گفت. کتاب دینی درسی است کتابهای دینی که شما خواندید تبعاً من نخواندم. تا الان چند بار نقل قولهای عجیبی از کتابهای دینی که شما خواندید شنیدم این هم یک مورد بامزه بود. بنابراین در کشتی نوح هم ناخالصی داشت و احتمالاً اهل سنت از آنها است. این را در کتاب ننوشته است ولی در توجیه یک چیزهایی است کفاری که الان هستند از آنجا نشأت گرفتند. خلاصه احساس میکنم پشت این حرف انگیزهای وجود دارد و اینکه همه آدمهایی که در کشتی نوح بودند آدمهای خوب و محترمی باشند الان انگار مشکل ایجاد میکند. آن را آنجا نوشتند بعداً یک جایی از آن استفاده شود. دارم حدس میزنم ممکن است چه استفادهای از آن شود.
حضار: بین ۴۰۰ سال پیش تا الان تفاوتی که گفتید ؟؟ ارزشگذاری هم میکنید یا خیر؟
سؤال من این است شما باید یک تصوری داشته باشید از یک جهان ایدهآل آنطوری که خدا میخواهد. انسانها در زمین چگونه باید زندگی کنند؟ در جوامع باید عدالت برقرار باشد و به کسی ظلم نشود یک تصوری داریم و آدمها باید در زندگی خودشان مشغول چه کاری باشند. بیشتر از هر چیزی مشغول به خداوند باشند، عبادت کنند و زمین را آباد کنند. خلیفه خدا در زمین هستند تصور دینی از سکونت انسان در زمین به عنوان خلیفه خدا داریم. باید کارهای الهی کنند صفات و رفتارهای آنها مشابه صفات و اعمال خداوند باشد، زمین را آباد کنند. یک آیهای در قرآن است «ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ بِمَا كَسَبَتْ أَيْدِي النَّاسِ» خداوند در ۱۴۰۰ سال پیش از آلودگیهایی که بشر در بر و بحر ایجاد میکند چندمین بار است به این آیه اشاره میکنم و همیشه میگویم اگر الان این آیه نازل میشد اینگونه میشد ظَهَرَ الْفَسَادُ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ والجو! آن زمان هنوز بشر قدرت این را نداشته که جو را آلوده کند ولی ما که در تهران زندگی میکنیم جو را باید اول بگذاریم. بشر زمین را آلوده میکند نباید بکند، بشر با همنوع خودش میجنگد نباید بجنگد، میکشد خداوند هیچ کدام از اینها را نخواسته است. همه اینها از نظر دینی نشانههای نفوذ شیطان است هر رفتار بد و زشتی که در زمین میبینید از آلودگی تا خونریزی و بیعدالتی همه اینها نشانههای نفوذ شیطان در بین انسانها است.
لحظهای که ما را از بهشت اخراج میکردند گفتند به زمین بروید «بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» دشمنی بین شما خواهد بود چون یک عده پیرو شیطان هستند و هر تعداد هم پیرو حق باشند پیرو باطلی وجود دارد و پیروان باطل هستند. تصور دینی و الهی که از زمین داریم همانطوری که خدا خواسته در زمین زندگی کنیم سؤال من این است که به کدام سمت رفتیم؟ من از کانتکس دینی از نگاه قرآن صحبت میکنم شریعتی وجود دارد هدایتی که «وَمِنَ النَّاسِ مَنْ يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ وَلَا هُدًى وَلَا كِتَابٍ مُنِيرٍ»
[۰۰:۴۵]
کل نگاه دینی این است خداوند ما را به اینجا فرستاد گفت برای شما هدایت میفرستم، منظور انبیایی بود که ارسال شده است کتاب هم فرستاده است و قرار است طبق چیزهایی که از ما خواسته شده است یک سبک زندگی دینی داشته باشیم. اساس ادیان ابراهیمی این است که شریعتی وجود دارد قرار است عبادتهایی انجام بدهیم، کارهایی حلال و کارهایی حرام است، یک چیزهایی را بخوریم و یک چیزهایی را نخوریم. چیزهایی که میخوریم در ازای آن شکرگزارهایی بکنیم، عبادتهای دسته جمعی انجام بدهیم و الی آخر. یک چیزی تحت عنوان شریعت وجود دارد. الان دنیا به سمت این میرود که این شریعت اجرا شود یا از آن دور میشویم، به روابط انسانها نگاه کنید. سؤال میپرسم شما میگویید در این سؤال ارزشگذاری است یا خیر؟ فعلاً نیست. شریعت را مبنا در نظر بگیرید و یک سبک زندگی معرفی شده است و مردم به آن سمت نزدیک میشوند، مثلاً به غذا خوردن آدمها نگاه کنید. میزان مصرف مواد سکرآور و مواد مخدر به نظر میآید چیزهای خوبی نیستند. از این بگذریم. یک چیز مشترک بین همه ادیان، روابط جنسی آدمها را ببینید. هیچ شکی نیست در همه ادیان یک چیزهای تحریم شده جنسی وجود دارد رابطه جنسی خارج از خانواده و منظور از خانواده هم رابطه مرد و زن است نوع ازدواج دیگری نداریم، خارج از خانواده تحریم شده است. الان وضع دنیا چگونه است؟ در ۲۰۰-۳۰۰ سال اخیر در دنیا چه میبینیم؟ شیوع هر رابطه آزاد جنسی که خلاف چیزی است که خداوند از بشر خواسته است، غذا خوردن که هر چیزی دلشان میخواهد بکنند، شکرگزاری در مقابل غذا خوردن است.
تا ۳۰۰ سال پیش، خیلی دور میروم برای اینکه ضریب اطمینان بالا برود، اکثریت خانوادههای آمریکایی وقتی سر سفره مینشینند دعایی برای شکرگزاری برای شروع غذا دارند. حداقل در ایالتهایی که به جمهوری خواهها رأی میدهند اینگونه است. در دوران اخیر، سبک غذا خوردن مردم و میزان توجه آنها به اینکه این غذا از کجا آمده است را ببینید. فقط مسئله این نیست چه چیزی میخوریم، نحوه غذا خوردن هم مهم است. مثلاً در مقابل خوردن حلال بودن بهیمه النعام در شریعت ما و همه شریعتها اکیداً گفته میشود مناسکی قرار داده شده است، یک چیزی شبیه حج است. مردم غذا میخورند، هر چیزی که دوست دارند میخورند، بیشتر از هر چیزی علاقه به گوشت خوک دارند، شراب و مواد مخدر مصرف میکنند و هیچ شکرگزاری هم نمیکنند. به نظر میآید سنتهای ور افتاده است. در مورد مسائل جنسی، همجنسگرایی مد روز در غرب است. آدمهایی هستند که همجنسگرا نیستند ولی تظاهر به همجنسگرایی میکنند برای اینکه کول (cool) است.
یک گروه معروف که دو خواننده دختر به اسم تاتو که هنوز هم شهرت دارند در دهه اخیر از سال ۲۰۰۰ ظهور کردند خیلی خیلی شهرت پیدا کردند. بعد به شدت از اول به عنوان دو دختر همجنسگرا ظاهر میشدند در عکسهای تبلیغاتی، نحوه ظاهر شدن در کنسرتهایی که اجرا میکردند. این حرف را همان موقعی زدم که این مطلب اظهار شده بود حدود ۱ سال پیش در مصاحبهای گفتند که همه اینها بازی بود و ما با هم هیچ وقت هیچ نوع رابطهای نداشتیم. تهیه کنندهها از ما خواستند تا فروش بیشتری داشته باشند، چون تمایزی پیدا کنید و یک عده به شما علاقهمند شوند این بازیها را اجرا کنید، ما کاری به هم نداریم. اینکه به دنیایی رسیدیم که در آن دو آدم برای اینکه محبوبیت پیدا کنند و بامزهتر باشند و پرپول باشند ادعا میکنند که با هم رابطه همجنسگرایانه دارند. یک هنرپیشه هالیوودی که استریت (straight) است به چه درد میخورد؟ پیچیدگیها و یک چیز جدید باید باشد، الان بای سکشوال (bisexual) خیلی مد شده است. طرف بگوید من هم گی (gay) و گاهی هم استریت (straight) هستم بعداً ممکن است چیزهای دیگری پیش بیاید که تصور آن را نمیکنیم. جدید باشد و مد شود.
دنیا را اینگونه نگاه کنید که مردم چقدر به یاد خدا هستند. یک اتفاقی در دنیا افتاده است. جوامع غربی شبیه جوامعی شدند که در قرآن پیامبران در آن ظهور میکنند و میگویند چه کارهایی میکنید، تقوا داشته باشید، حرف خدا را چرا گوش نمیدهید. اگر الان پیامبری در اروپا ظهور کند فکر کنم خیلی حرف برای گفتن دارد. در قرآن اینگونه است هر پیامبری در جامعهای که ظهور میکند یک جرم بزرگی آنها انجام میدهند، مثلاً میگوید کم فروشی نکنید. الان یک پیامبر بیاید به چه چیزی در جامعه غرب باید گیر بدهد، همجنسگرایی نکنید، آدم نکشید، سرمایهداری بد است، به هزار چیز ممکن است بتواند گیر بدهد. ما جامعه مولتی گناهکار هستیم همه گناههایی که شما در قرآن میبینید که اقوام گذشته انجام میداند در دنیای پست مدرن مد است به نظر میرسد جالب است. مثلاً هنر به چه سمتی رفته است؟ به سمت تعالی رفته است؟ نوع هنری که الان مد است و خیلی هم فروش میکند از نوع معدود آثار هنری دوران گذشته است که معمولاً داستانهای عامیانه بودند. در فرهنگ ما داستان هزار و یک شب، در فرهنگ آنگلوساکسون (Anglo-Saxons) کانتربلیتیز، مجموعه داستانهای فکاهی سبک پر از شوخیهای جنسی است. مانند ماجراهایی که اتفاقهای بامزه یا جالب این شکلی میافتد. اینها هنر ترد شده دوران قدیم است چون بی ادبانه است و انسان را به یاد خدا نمیاندازد، ملاکهایی وجود داشت. هنر متعالی هنری بود که شما را به یاد خداوند بیندازد و نقاشی متعالی قرون وسطی نقاشی صحنههای مذهبی و دینی است و کنار آن نقاشی مبتذل شهوانی هم وجود دارد.
مستهجنترین صحنه ۶۰-۷۰ سال قبل را اگر انتخاب کنید و یک فیلم از سینمای مدرن دنیا به صورت رندوم انتخاب کنید احتمالاً خیلی صحنه بدتر از چیزی که آنجا است در خودش دارد. ما به سمت این رفتیم که بشر از قید هر قیدی خودش را آزاد فرض کند و افتخار فرهنگ غرب همین است. دین و هدایت آمده بود تا برای بشر قید بیاورد بگوید یک کارهایی را بکنید و یک کارهایی را نکنید و افتخار فرهنگ مدرن غربی آزاد کردن انسانها از همه قیدها است. چرا یک رابطه جنسی خوب و یک رابطه جنسی بد است چرا یک جور رفتاری خوب و یک جور رفتاری بد است؟ آخر این است که چرا یک گزاره درست و یک گزاره غلط است؟ اوج پست مدرنیسم این است که یک چیزی درست یا غلط است چه معنایی دارد؟ این اتفاق در این سطح، بدیع است. در طول تاریخ چنین چیزی نداشتیم. خودم نسبت به خیلی از چیزهایی که متفکرین پست مدرن گفتند سمپاتی دارم. یک مقدار ارزشی شده است ولی یک مقدار جلوتر برویم مطلقاً به این معتقد نیستم که اتفاقا نگاه آدمهای سنتی کسانی که نگاه دینی آنها نگاه سنتی است و تعارض را میبینند و به نظرشان میرسد همه چیزهایی که در سنت به آنها گفته شده است درست است و هر چیزی که آن طرف است مزخرف و شیطانی است. شیطان فرهنگ غرب را ایجاد کرده است و ما هم فرهنگ پاک و منزهی داریم که توسط اجداد گرامی ما به خوبی هرچه تمامتر حفظ شده است و ما هم به خوبی هرچه تمامتر آنها را کپی کردیم و فهمیدیم.
قطعاً نگاه من این نیست. در دل چیزی که به آن پست مدرنیسیم میگوییم یک عالمه حرفهای جالب و خوب و حقیقت وجود دارد. تفاوت دوران پست مدرن با مدرن این است که مدرن حرف از درست و غلط میزند، فقط معیارهای آن معیارهای عقلی به یک معنای خاص است. سعی میکند بشر را از طریق یک چیزی به اسم عقل که به آن اعتقاد دارد و از طریق علم به دانش صحیح در مورد جهان برساند، برخلاف نگرشهای سنتی است. هر چه گذشته است به این سمت رفتیم و هیچ معیار اخلاقی وجود ندارد، معیاری که شما بگویید یک چیزی خوب یا بد است وجود ندارد، یعنی چه همجنسگرایی بد است و اجباراً باید همه دگرجنسخواه باشند. چرا آدم باید دگرجنسخواه باشد، همجنسخواه که بهتر است از قدیم هم گفتند کبوتر با کبوتر باز با باز کند همجنس با همجنس پرواز! بنابراین دو موجود که با هم همجنس هستند بهتر همدیگر را درک میکنند چرا انسانها با حیوانات هستند دگر نوعخواه نمیشوند دگرجنسخواه میشوند. اگر دگرنوعخواهی بد است چرا دگرجنسخواهی خوب است؟ به نظر میآید به سمت فرهنگی رفتیم که ادعا و افتخار آن این است که انگار همه آدمهایی که میگفتند این خوب یا این بد است گمراه بودند خوب و بد یا درست و غلط چه معنایی دارد. فکر میکنم این جنبه پست مدرن غلیظتر از فضای مدرن است.
اینکه خداوند گفت هدایت میفرستم چه معنایی دارد؟ یعنی به شما میگویم چگونه خوب است و درست است زندگی کنید؟ چگونه راه تعالی را طی کنید. الان در دنیا، در فرهنگ غرب چیزی تحت عنوان تعالی انسان مطرح است؟ شما میتوانید بگویید بنا به فرهنگ غرب الگوی انسان کمال یافته چیست؟ اصلاً این حرفها در کانتکس فرهنگی که الان مد روز است معنادار است؟ سعی میکنم نظر شما را جلب کنم به اینکه دو قسمت کپی شده ذهن خودمان را با هم درگیر کنیم. اگر با مبانی دینی به دنیا نگاه کنیم به نظر میرسد یک فاجعهای در دنیا اتفاق افتاده است. خیلی نگران هستم که از حرفهای من تعبیرهای ارزشی به معنایی که شما گفتید نشود. اگر این حرف من درست است و با نگاه دینی اوضاع دینی خیلی خوب نیست آنوقت باید به یک آدم دیندار حق بدهید که خیلی به چیزهای نظام و فرهنگ غرب با شک و تردید نگاه کنید. مثلاً به نظام سیاسی و اجتماعی آنها، در نظام لیبرال دموکراسی که این فرهنگ رشد کرده است بنابراین به یک آدم دیندار باید حق بدهید مشکوک باشد به اینکه نظام لیبرال دموکراسی چیز خوب یا بدی است.
[۰۱:۰۰]
برای من طبیعیتر است که یک آدم دیندار ببینم و ببینم نسبت به نظامهای سیاسی اجتماعی غرب بیشتر حالت شک و تردید دارد. حرف من این نیست که نظام لیبرال دموکراسی با مبانی دینی تعارض دارد. وقتی شما جامعهای را دیدید و احساس کردید راه دیگری غیر از راهی که خداوند میخواست و توسط انبیاء سعی کرده است انسان را به سمتش ببرد میرود، جهان غرب یک فرهنگ و جامعهای است که به سمت دیگری میرود کلاً حس شما نسبت به این جامعه و ارکان آن با شک نگاه کردن است. بنابراین وقتی آدمی را میبینیم که خیلی شیفته جوامع غربی و نظام سیاسی اجتماعی آنها است نزدیک آقای فوکویاما که حس ایشان این است به آخر تاریخ بشر رسیدیم و از این بهتر نظام سیاسی اجتماعی نمیتواند تولید شود. شاید اغراق است که بگوییم فوکویاما وقتی حرف از پایان جهان میزند حرف از این است که خیلی نگاه ارزشی داشتن و نداشتن نیست. انگار به جایی رسیدیم که آخرین نظام سیاسی است مارکسیست که از بین رفت لیبرال دموکراسی است. پیروزی لیبرال دموکراسی است و این پایان تاریخ است به نظر میرسد تا پایان تاریخ چون وضعیت پایدار است اینگونه باقی میماند چه خوشتان بیاید و چه خوشتان نیاید. ممکن است فوکویاما با شیفتگی این حرف را بزند یا نزند خیلی نکته مهمی نیست. به نهایت رسیدن رشد نظامهای سیاسی اجتماعی بشر است و رقیبی برای آن وجود ندارد و پیدا نخواهد شد.
لیبرال دموکراسی همان نظام سیاسی اجتماعی است که این جوامع در آن زندگی میکنند بنابراین من حداقل با شک به آن نگاه میکنم. اگر یک آدمی را ببینم که خیلی شیفته لیبرال دموکراسی است و فکر میکند واقعاً آنها به اوج تشکیل جوامع بشری رسیدند من به این آدم با شک نگاه میکنم. فکر میکنم قسمت کپی شده در ذهنش که از کتابهای آن طرف آمده است آن است باعث میشود که چنین حس خوبی داشته باشد. فکر میکنم اگر این آدم در عین حال دیندار هم است از این نوع آدمهایی است که در دو حوزه زندگی میکند وگرنه در یک حجره نمیتوان خیلی به هر دو چیز با نگاه مثبت نگاه کرد، تعارضهای موجود را ندارد. همه این چیزهایی که میگویم حق میدهم که با شک نگاه کند معنی این حرف این نیست که باید رد کند با تردید نگاه کند ممکن است تعمق کند بعد متوجه شود نظام سیاسی اجتماعی آنها نیست که مشکل ایجاد کرده است چیز دیگری است. با شک نگاه کردن یعنی وقتی به غرب نگاه میکنم انگار به یک جامعه مشکلدار نگاه میکنم بنابراین دنبال این هستم که ببینم ریشه مشکل کجا است. مثلاً شک میکنم نظام سیاسی اجتماعی یا دموکراسی آنها مشکل دارد، نظام تولید اقتصادی کاپیتالیسم مشکل دارد. اینکه کدامیک از اینها منشأ اصلی شری است که به وجود آمده است. وقتی به آن جامعه نگاه میکنم رو به بالا نگاه نمیکنم بلکه به عنوان پدیدهای که مشکلدار و مشکلزا است نگاه میکنم و دنبال مشکلات آن میگردم که ببینم این مشکلات از کجا این مشکلات به وجود آمده است.
بنابراین اگر یک نفر دیندار باشد و غرب را با شیفتگی نگاه کند نمیفهمم چگونه این دو نگاه با هم سازگار است. فکر میکنم خیلی از آدمها اینگونه هستند دیندار هستند ولی وقتی بحث سیاسی اجتماعی میکنند شیفته غرب هستند. اگر از آنها بپرسید مشکلات غرب از کجا میآید فکر نمیکنم جوابهای خیلی روشنی به شما بدهند و قبول داشته باشند مشکلی وجود دارد یا خیر. شاید بگویند این مشکلات خیلی ظاهری است عمیقاً خداوند همین را از بشر میخواست، جوامع آزادی داشته باشد.
گاهی صحبت میکنم میگویم سؤال کردن ممنوع است گاهی در این جلسات میگویم لطفاً خیلی سؤال نکنید ولی جلسه قبل گفتم دوست دارم حالت محاوره پیدا کند. من حرف میزنم تا یک بخشهایی از ذهن شما را با بخشهای دیگر درگیر کنم.
حضار: چیزی که در مورد ارزش گفتید در ذهن من این میآمد که شاید کسی که الان جامعه غرب را با تمام مشکلاتی که گفتید کنار چند سال پیش میگذارد و مقایسه میکند و این دو را وقتی در ترازو میگذارد با هم مقایسه میکند به این نتیجه نمیرسد ارزش آن بیشتر است ولو اینکه ظاهرش ؟؟ دورتر شده باشد.
من جامعه موجود بشری و تحولات به وجود آمده در جامعه مدرن غربی را فرهنگ زاییده شده آنجا را مقایسه میکنم با چیزی که خداوند میخواست در زمین باشد، نه با آن چیزی که در یک دوران خاصی بود. یک ذهنیتی دارید از اینکه خداوند انسان را به زمین فرستاده است پیامبران را فرستاده است، اگر شیطانی نباشد و کسی آدم را گمراه نکند زمین چه شکلی است و مردم در زمین چه کاری میکنند. این چیز موجود را با این مقایسه میکنم و میگویم آدم دیندار کلاً باید به فرهنگ و جوامع غرب با تردید نگاه کند. اینکه یک جامعهای به وجود بیاید که اساس آن لیبرالیسم است و لیبرالیسم غیر سیاسی است به یک معنای فلسفیتر یعنی آزادی، واژه لیبرال را به کار نمیبرم چون در کانتکس سیاسی اجتماعی، افتخار فرهنگ غرب این است انگار معیارهای اخلاقی که وجود داشت له کرده است. مردم توسط سنتهایی، مقید به رابطه غیرهمجنس شده بودند و الان غربیها از رابطه همجنس دفاع میکنند. خیلی آدمها در غرب هستند که همجنسگرا نیستند ولی طرفدار آزادی همجنسگراها هستند. احساس میکنند به وظیفه انسانی خودشان عمل میکنند که چرا همجنسگراها آزاد نباشند. آیا خداوند دوست داشت همجنسگراها آزاد باشند یا نباشند؟
حضار: واضح است که دوست نداشت.
به نظر میآید اصلاً دوست نداشت، مقرراتی وضع کرده بود و ابلاغ کرده بود که حداقل ظهور اجتماعی نداشته باشد.
حضار: ؟؟
یعنی اگر یک نفر در ملأ عام مرتکب عمل همجنسگرایی شود حکم آن مرگ است در همه ادیان ابراهیمی اینگونه است. یکی ممکن است بحث فقهی کند که این موقت بود ولی اینگونه بود، اینگونه نیست؟
حضار: ؟؟
حضار: قوم لوط را خدا عذاب میکرد
پیغمبر فرستاده است برای آنها که این کار را نکنید
حضار: بله
حکم مرگی که من گفتم را کنار بگذارید. در کتاب مقدس تورات حکم مرگ آمده است ولی در قرآن نیامده است، در سنت بوده است. من نمیخواهم وارد بحث فقهی شوم ولی وقتی شما قرآن را میخوانید جرم قوم لوط این است. حداقل اینکه یک جرم و انحراف است و خداوند یک پیامبری برای قومی فرستاده است تا به آنها بگوید این کار را انجام ندهید. این کار زشت و بد است. دقیقاً کلمه منکر را به کار میبرد «نادِيكُمُ الْمُنْكَرَ» شما در ملأ عام این عمل زشت را انجام میدهید. یک قومی عذاب و ریشهکن شدند چون بانی این رفتار زشت بودند و اصرار داشتند این کار را انجام بدهند. من بدون اینکه قصد داشته باشم چنین حرفهایی را بزنم و چنین مسئلهای را الان مطرح کنم چند جلسه قبل گفتم صحنهای که در قرآن است قوم لوط میآیند فرشتهها را از لوط مطالبه میکنند، این از کثیفترین صحنههایی است که انسان به وجود آورده است و در قرآن ثبت شده است. اینکه هلهله کنان و با شادی آمدند گفتند اینها را به ما بده بعد گفتند قبلاً نگفتیم که تو را از همه جهانیان قطع کردیم و گفتیم امان نده و از دست ما خارج نکن.
نمیخواهم وارد جزئیات شوم خیلی چیزها است که نشان میدهد ما از یک جهاتی به انحراف رفتیم. یک دفاع میتواند این باشد سعی من این است شما را متوجه این کنم سمتگیریهای فرهنگ و جامعه غربی در آن جهتهایی نیست که خداوند انسان را به سمتش میبرد نکات منفی آن را میگویم. معنی آن این نیست نکات مثبتی در جامعه غربی یا در فرهنگ غربی نمیبینم. تصور من این است چه در فرهنگ مدرن و چه در پست مدرن و چه در جامعه غربی ۱۰۰ سال قبل و چه الان نکات مثبتی وجود دارد و یک پیشرفتهای واقعی وجود دارد.
حضار: ؟؟
چیزی که الان میگویم عقیده خودم را میگویم و ارزشگذاری میکنم ولی نکتهای که میگویم سعی میکنم بدون وارد شدن به جزئیات بگویم این است که شما نمیتوانید نگاه دینی به جهان داشته باشید و زندگی انسان روی زمین اعتقاد داشته باشید خداوندی است و پیامبرانی فرستاده است (ممکن است طور دیگری نگاه کنید بگویید خدا هست ولی پیامبرانی نفرستاده است فرق میکند) خدایی بوده است پیامبرانی فرستاده است و شریعتی نازل کرده است و الان جامعه غربی از نظر شما جامعه ایدهآلی است که قابل تقلید است. حسرت این را داشته باشید که جامعه ما مانند جامعه اروپایی شود. به نظر من این تعارض وجود دارد نمیشود واقعاً ایمان دینی داشته باشید ببینید که در آنجا همه ارکان شریعت نقض میشد. عبادتهای دسته جمعی که در چند قرن قبل انجام میشد در حال اضمحلال است. شما آمار بگیرید اخیراً میگویند تغییراتی ایجاد شده است ولی روند کلی ۲ یا ۳ قرن را ببینید به نظر میرسد تعداد آدمهایی که به کلیسا و مساجد میروند کلاً اینگونه است. اگر ملاک فرهنگ آزادسازی بشر از همه قیدها باشد تبعاً مسائل دینی در شیب نزولی قرار میگیرد. حرف من این است این تعارض را ببینید نمیشود جامعه غربی را مدح کرد و دیندار بود. آن لحظهای که با متن نگاه میکنید در حجره دیگری هستید، با نگاه دینی به دنیا نگاه نمیکنید. به نظر من خیلی مهم است سعی کنید ببینید از نظر خداوند برای خودتان تصوری بسازید که زمین ایدهآل چیست. مردم چگونه زندگی میکنند و خدا خواسته است که انسان در زمین چگونه زندگی کند.
اگر تصوری از زندگی ایدهآل انسانها بدون دخالت شیطان وقتی که حرفهای خدا را گوش کردند یعنی حرف حق را میزنند و عمل میکنند چنین چیزی را اگر مد نظر داشته باشید فکر میکنم زمین تا آسمان الان چیزی که در غرب است فاصله دارد. ممکن است یک نفر بگوید الان در جامعه خودمان نزدیکتر به حالت ایدهآل هستیم، مثلاً در ایران یا جامعه دینی دیگر نزدیکتر هستیم و یکی میتواند بگوید نه وضعشان بدتر از جامعه غربی است. این خارج از موضوعی است که صحبت میکنم، ربطی ندارد، قضاوتی در مورد این طرف دنیا نمیکنم در مورد آن طرف دنیا صحبت میکنم که با ایدهآل فاصله دارد و انگار فاصله آن بیشتر هم میشود.
[۰۱:۱۵]
پست مدرنیسم از یک جهاتی از مدرنیسم آن طرفتر است.
حضار: ؟؟
جهات آن را نمیدانم از نظر فرهنگی به نظر میرسد بیشتر در حال انکار است. گاهی من میگویم حقیقت این نیست که شما میگویید، گاهی هم میگویم حقیقتی وجود ندارد. با آدمهای مدرن ممکن است راحتتر بتوانم بحث کنم. آو میگوید حرف تو اشتباه است حرف من درست است با هم بحث میکنیم. اگر یک نفر بگوید تو حقیقت خودت را داری چه بحثی داریم هر که هر کاری دلش میخواهد بکند راه بحث بسته میشود. آدمهای مدرن حداقل قبول دارند حقیقتی است که باید کشف شود.
حضار: ؟؟
از عقلانی بودن یا مطابق واقع بودن، اول میخواستم بگویم عاقلانه باشد بعد گفتم مطابق واقع باشد. این چیزی نیست که بتوانید.
حضار: آدمی که وارد دنیای مدرن میشود چرا نباید به ابتدای خودش شک کند
من میگویم این دو قسمت کپی شده با هم تعارض دارد.
حضار: اگر بخواهد تصمیمگیری کند چگونه باید بفهمد عقلانی است بعد چه میشود.
عقلانی بودن یک ملاک است نمیدانم ملاک عقلانی بودن چیست.
حضار: میخواهیم بفهمیم کدام حقیقیتر است اعتقاد داشته باشد که کتاب مقدسی است یا دنیایی که پیشرفت میکند.
یک مقدار اکراه دارم وارد این بحث شوم چون خیلی دور میشویم از چیزی که قرار است در مورد آن صحبت کنم. مختصر جواب میدهم، هر آدمی به فکتهای مسلمی در زندگی خودش رسیده است. ممکن است فکتهایی که برای من مسلم است و درست است با چیزهایی که شما تجریه کردید و مطمئن هستید درست است فرق کند. ممکن است فکتهایی که من به آن رسیدم تجربی باشند یا براساس یک سری اصول عقلانی که مطمئن هستم اینها درست هستند باشد. تصمیمگیری من در مورد اینکه چه عقیدهای به صورت کلی داشته باشم این است که کدامیک از این نوع نگاهها با چیزهایی که من مطمئن هستم درست است سازگارتر است. اگر بخواهیم یا نخواهیم به این روش تصمیم میگیریم، براساس اینکه حرفهای چه کسی نزدیکتر به کسانی است که شهوداً درک میکنم قطعاً درست هستند تصمیم میگیرم. عقلانی بودن یعنی چنین ملاکهایی را رعایت کنیم، یعنی پرهیز کردن از ناسازگاری و رفتن به سمت حداکثر سازگاری عقاید با فکتهایی که من میشناسم. مانند کاری که در تئوریهای علمی میکنیم، من یک مدل علمی درست میکنم که سازگاری درونی دارد و حداکثر فکتهای موجود را که میدانم درست است توجیه میکنم. اگر یک تئوری علمی بهتر این کار را انجام بدهد جانشین میکنم.
تقریباً شبیه مدل عقلانیت انتقادی است که کوپر ارائه میکند. کوپر یک مقدار خاصتر این حرف را میزند ولی کلاً اینگونه است دنبال سازگاری و تطبیق با واقعیت هستم وقتی میخواهم بگویم یک چیزی درست یا غلط است. عقاید کلی خودم را هم اینگونه انتخاب میکنم. اگر دو کتاب مختلف خواندم و دو جای ذهن من کپی شده است اگر مجبور باشم بین این دو تئوری که با هم متعارض هستند یکی را انتخاب کنم این ملاک خوبی است. ببینم کدام سازگارتر هستند و در درون خودشان سازگار هستند و چقدر با حقایقی که برای من مسلم هستند سازگاری بیشتر نشان میدهند. کوپر برای علم خیلی خاصتر حرف میزند هرچه به اواخر عمر خود رسید حرفهای او کلیتر و به نظر جالبتر شد. خارج از موضوعی است که ما بحث میکنیم. من میگویم چیزی که به عنوان ادیان ابراهیمی میشناسیم مانع از این است که جامعه و فرهنگ فعلی غرب را به عنوان یک چیز ایدهآل و جالب و خوب به آن نگاه کنیم. قطعاً پر از ایراد است و قطعاً آدمی که نگرش دینی دارد وقتی به آن طرف دنیا نگاه میکند با نگاه انتقادی نگاه میکند و دنبال این میگردد چگونه این انحرافها ایجاد شده است.
من میبینم که خیلی از آدمهای دیندار وقتی وارد بحث در مورد جوامع انسانی میشوند به نظرشان میآید همانطوری که غربیها به خودشان با افتخار نگاه میکنند اینها هم تحت تأثیر اینها و کتابهایی که خواندند جامعه غربی را با افتخار نگاه میکنند که چه تاجی به سر بشریت زدند و به اینجایی رسیدند که الان رسیدند. مثلاً یک چیزی تحت عنوان لیبرال دموکراسی ایجاد کردند که پایان تاریخ است و لابد وضعیت فرهنگی جامعه بشری آخر آن است و به اوج شکوفایی رسیده است. نمیخواهم این بحث را ادامه بدهم که وارد این شویم که در مورد ملاکهای کشف درست و غلط از نظر تصمیمگیری بحث کنیم.
حضار: ؟؟
آن هم خیلی به حرفهای من ربط نداشت. در موارد حواشی حرفهای من حرف نزنید تا بحث خودمان را جمع کنیم. در یک لحظهای از جلسه هستیم که به فکر همگرا کردن جلسه هستم و میخواهم جلوی واگرایی را بگیرم.
برای دومین بار در این جلسه با زبان دیگری با تأکید دفعه قبل بیشتر تأکید من روی این بود که فضای ذهنی دینی نسبت به جامعه ایدهآل را توصیف کنم. شما وقتی قرآن میخوانید چه حسی دارید که آدم و جامعه ایدهآل چیست. امروز سعی میکنم بگویم چقدر از این تصویر دور شدیم و بالاخره نمیتوانید به راحتی این دو تصویر از جهان را با هم سازگار کنید. ناسازگاریهای خیلی عمیقی وجود دارد، اینکه چگونه قضاوت کنم کدام غلط یا درست است این فعلاً حداقل جزء موضوعهای مورد بحث من در اینجا نیست. خیلی نگران هستم این حرفهای را در زمانی میزنم بحثهایی در بیرون در جریان است که ممکن است این بحثها به نوعی هم سو با آن بحثها باشد. نه علوم انسانی حتی علوم تجربی هم مبانی دینی و غیردینی میتوانند داشته باشند ولی من با عرض معذرت بدون اینکه بخواهیم آن بحثها را دنبال کنیم فکر میکنم قبلاً هم از من شنیدید.
بارها این حرف را زدم الان میخواهم تأکید بیشتری کنم وقتی به مدرسه ابتدایی میروید و علم یاد میگیرید. درسی به اسم علوم داشتیم آنجا هم مبانی متعارضی وجود دارد در ابتدایی اغراق است ولی یک مقدار که جلوتر میآیید یک فضایی در آموزش علم نه خود علم وجود دارد که در آن تعارضی با نوع نگاه دینی به جهان وجود دارد. اگر از آدمهای غربی بپرسید که این فرهنگ چگونه ایجاد شده است فکر میکنم معمولاً اینگونه است در دفاع از خودشان خیلی حرف از پیشرفت دانش بشر میزنند و روشن شدن یک مجهولاتی را باعث این میدانند انسان نسبت به چیزی که در غرب به آن معتقد بودند به اعتقادات کلیسایی شک کرده است و به وضعیت جدیدی رسیده است.
هیچ عجلهای ندارم که این بحث را ببندم فکر نمیکنم با یک اشاره کردن در حد ۵ دقیقه کانفلیکتها در ذهن شما روشن شده باشد. اگر یک مقدار معطل کنیم شاید بیشتر این حس به شما دست بدهد که باید تصمیم بگیرید به اعتقادات خودتان اینگونه نگاه میکنید یا طور دیگری نگاه میکنید. ارزشگذاریهایی در این طرف است که با یک چیزهایی در آن طرف ناسازگار است.
به سمتی برمیگردم که بیشتر مربوط به این سوره است تا این جلسه به سرانجامی برسد. اینکه به نظر میآید آدمهایی که در مخالفت با دین صحبت میکند خودشان را دانشمند میدانند و از موضع علمی صحبت میکنند و برعکس آدمهایی که در طرفداری از دین صحبت میکنند آدمهای جاهل هستند. سؤالی که مطرح کردم این بود آیا در استیت جدیدی هستیم؟ الان در دنیای فعلی این آیات و این توصیفی که در قرآن در مورد انسانها در زمین دارد کاملاً تفاوت کرده است؟ یعنی اینگونه نیست مؤمنین عالم هستند و ملحدین جاهل هستند و به غیر علم و بدون کتاب منیر صحبت میکنند. چیزی که میخواهم روی آن تأکید کنم به یک معنایی کاملاً این تصویر در مورد جهان حال حاضر غلط است اگر شما وقتی حرف از متدینین میزنید منظور شما آدمهایی باشد که ادعای دیانت دارند. اگر کلیسا را نماینده دین در نظر بگیرید یا روحانیت اسلام را نماینده دین در نظر بگیرید و جای این توصیفات که اینجا است بگذارید. اینجا توصیف مؤمنین است که در آخر از عاقبت آنها صحبت میکند. اگر آدم مؤمن به خدا که از روی علم صحبت میکند را جای آن کلیسا بگذارید و مخالفین کلیسا را کسانی فرض کنید که «يُجَادِلُ فِي اللَّهِ بِغَيْرِ عِلْمٍ» این تصویر مخدوش است.
نکته این است تعارض به وجود آمده و بحثهایی که انجام میشود معمولاً این شکلی است که بین آدمهایی که وابسته به سنت مدرن غربی هستند اصرار دارم به مدرنیسم و پست مدرنیسم سنت بگویم. گاهی طوری رفتار میکنند انگار اینها عقاید سنتی نیستند، سنت چیزی بود که از قرن ۱۷ به آن طرف وجود داشت. در هر نوع نظام فکری که آمد در لحظههای اول ممکن است سنت نباشد ولی یک سنت فکری ایجاد میکند، آدمهایی را تربیت میکند به آدمها آموزش میدهد و اینها سنتها را کپی میکنند. اینکه این همه متفکر مدرن و پست مدرن در دنیا داریم در این سنت فکری رشد میکنند غرب هم برای خودش در دوران مدرن یک سنت فکری جدید درست کرده است. تعارض ظاهری و بحثهایی که میبینید بحثهای بین آدمهای معتقد به سنت قدیم و آدمهای معتقد به سنت جدید است. هر دوی اینها ممکن است به معنای قرآن جزء غیرمومنین باشند. لزوماً آدمی که از جانب کلیسا بحث میکند و کاملاً ممکن است جاهلانه حرف بزند اگر بخواهید این را در این تکست بگذارید به جای آدمی که از طرف مؤمن است، مؤمن را دیندار بگویید به معنای کسی که ادعای دین میکند بعد بگویید کسی که در مقابل آن است این ملحد است این عالم است و آن جاهل است ۱۰۰٪ اشتباه میکنید. در تطبیق اینکه منظور این آیات از کسی که مؤمن است یعنی چه؟
بحث بین کلیسا و روشنفکری دوران انقلاب فرانسه را بخواهید تطبیق بدهید و بگویید آنها مؤمنین بودند و اینها از روی جهل بحث میکردند و گروه سومی که به آنها کار نداریم اینگونه بخواهید این تصویر را از بعد انقلاب فرانسه در اروپا تطبیق بدهید ۱۰۰٪ اشتباه میکنید، منظور این نیست. به یک معنایی کلیساییها گروه سوم هستند آدمهایی که بدون اینکه علم داشته باشند از اجداد خودشان یک چیزی را گرفتند و اسم آن دین بود. الان آدمهایی که خیلی ملحد هستند و خیل بحثهای غیردینی میکنند به شدت در این سنت جدید پرورش پیدا کردند و مبانی آن را نمیشناسند، علم را میپرستند و فکر میکنند علم مبانی ندارد. یک آدمی به اسم داوکینز است یکی از فعالترین ملحدین زمان ما است
[۰۱:۳۰]
این آدم انگار در عمر خودش فکر نکرده است ساینس مبانی دارد و از یک جایی آمده است و ممکن است مبانی آن اشتباه باشد، نوع نگاهی که نسبت به جهان است غلط باشد. کاملاً در کانتکس عامیانهای که هر چه علم میگوید درست است و چیزهای کوچه بازاری است. علم درست میگوید و دین غیرعلمی است، یک چیزی علمی و یک چیزی غیرعلمی است، آن چیزی که علمی است درست است و چیزی که غیرعلمی است نادرست است. مانند اکثریت ساینتیستهایی که یک ذره فسلفه علم نخوانند، ذرهای با مبانی ساینس آشنا نیستند. به شاخهای رفتند و با سرعت خیلی زیاد پیش رفتند تا آن شاخه را یاد بگیرند بدون اینکه بدانند علم چیست و مبانی آن چیست، فلسفهای دارد، یک جا ابهاماتی وجود دارد اگر میخواهید نتایج فلسفی از علم بگیرید. یکبار من شیمی یاد میگیرم فلسفه هم نمیخواهم یاد بگیرم هدف من این است دو چیز را قاطی کنم تا ببینم رنگ آن چه میشود. اگر از من بپرسید خیلی از ساینتیستها اینگونه هستند و هیچ ادعایی ندارند که از این آزمایشهای من نتیجه فلسفی درمیآید. فقط نتیجهای که در میآید گاهی ظرفها آبی یا قرمز میشود و من اینها را گزارش میدهم و نتیجه آزمایشهای من در تکنولوژی تأثیر مهمی ممکن است داشته باشد. هیچ حسی ندارم که اینجا بحث فلسفی وجود دارد، نه به مبانی آن کار دارم نه نتایج فلسفی میگیرم. ولی عدهای هستند که از علم استفاده میکنند و نتایج فلسفی میگیرند مانند آقای داوکینز به کل حرفهای او نگاه میکنید کوچکترین تصوری انگار ندارند که آیا از علم میتوان نتیجه فلسفی گرفت یا خیر، علم مبنای فلسفی دارد یا خیر.
بحث او اینگونه است که علم چیز خوبی است ما مدیون علم هستیم و چیزی که علمی است خوب است و چیزی که غیرعلمی است غلط است. چیزهای علمی درست هستند و چیزهای غیرعلمی نه غلط بلکه بیمعنی هستند. یک دیدگاهی بود که اوایل قرن فیلسوفان اینگونه نگاه میکردند پوزیتیویستهای افراطی کلاً میگفتند گزارههای غیرعلمی محک تجربی برای درست و غلط بودن آنها نداریم نه غلط بلکه بیمعنی هستند کاملاً مهمل هستند. بنابراین مجموعه بزرگی از حرفهایی که زده میشد و زده میشود اصولاً درست و غلط بودن آن معنی ندارد و اینها مهملات است.
بالاخره چیزی که میخواهم بگویم این است اگر بخواهید تصویری که از جهان در قرآن است را به این معنا بگیرید الان بحث بین دیندارها و غیردین دارها بحث علم و جهل است ۱۰۰٪ اشتباه میکنید. بلکه شاید خیلی جاها برعکس باشد، دیندارها جاهلتر از غیردیندارها باشند. حرفهایی که در مورد خدا میزنند بیربطتر از حرفهای آنهایی باشد که میگویند خدا وجود ندارد. خداوند راضی باشد که یکی بگوید وجود ندارد تا اینکه مهملاتی را در مورد خداوند بگوید و تصورات کودکانهای را در مورد خداوند ترویج کند. بالاخره چیزی که الان در دنیا میگذرد بحث بین دیندارها و غیردیندارها بحث علم و جهل نیست، به نظر میآید بیشتر بحث بین یک نوع جاهل با یک نوع جاهل دیگر است. اینها نسبت به یک چیزهایی جهل دارند، آنها نسبت به چیزهای دیگری جهل دارند.
اگر الان در دنیا، عارفی وجود داشته باشد که حقایق را به وضوح میبینید و حقایق دینی را خارج از بحثهای مدرسهای به وضوح مشاهده میکند این نمونه یک آدم عالم از نظر قرآن است، آدمی که علم دارد. هر کسی که غیر از این است چه ادعای دینداری کند و چه مخالف دینداری باشد جاهل است چون این علم به این معنایی که در قرآن میآید نه ساینس است و نه علم مدرسهای است که آدمها براساس آن چیزی یاد میگیرند. این علم به معنای واقعی یعنی روشن بودن حقایق است یک آدمهایی حقایق جهان را به دلیل وضعیت روحی خاصی که دارند میبینند و درک عمیقی از جهان دارند نه اینکه خیلی سواد دارند و مطالعه کردند به دلیل شرایط روانی خاصی که دارند است. صلاحیتهای عملی و نظری که دارند است. فضایی که الان در دنیا است اینگونه به آن نگاه نکنید هنوز هم کسانی که ملحد هستند اینها آدمهای جاهل هستند و دیندارها آدمهای عالم هستند. چیزی که قطعی است آدمی که ملحد است حتماً جاهل است، شما نمیتوانید ایمان دینی داشته باشید و بگویید یک آدم ملحد عالم پیدا کردید چون سادهترین و مهمترین علم این است که بفهمید فکر کنید شما میبینید خدایی است شما یک چیز خیلی واضحی را میبینید ولی یک آدمی آن را انکار میکند، آدم جاهلی است چون یک چیز واضح را نمیبینید، هر چقدر هم بپیچاند استدلالهای رنگارنگ و عجیب و غریب بیاورد شما احساس نمیکنید این جاهل نیست و عالم است. از یک گزاره غلط نمیتوان دفاع عالمانه کرد.
جملهای از ابن سینا نقل میشود که نمیدانم درست یا غلط است، اینکه نسبت دادن آن به ابن سینا درست یا غلط است شک دارم. میگوید اگر برای یک حرف غلط هزار دلیل بیاورید میشود هزار و یک غلط، یعنی دلایل شما همه غلط است. اگر ایمان دینی دارید هر آدم ملحدی همه حرفها و استدلالهایی که میکند علاوه بر ادعای او غلطهای جدیدی هستند بنابراین کاملاً جاهلانه بحث میکند، نمیداند و حرف میزند.
حضار: ؟؟
پیامبران نمونه آدمهای عالم هستند و علم دارند. خداوند ملکوت آسمانها را به ابراهیم نشان داده است. اینها علم دارند به معنای واقعی کلمه یعنی جهان را میشناسند تبعاً علمی که از همه مهمتر است این است که خداوند را میشناسند. اگر شما این را علم بدانید با اعتقاد دینی شما سازگار نیست که فرض کنید ملحدی است که عالمانه وارد بحث الهادی خودش میشود. ملحد یعنی کسی که مانند آقای داوکینز ادعا کند خدایی نیست و علم نشان میدهد خدایی نیست از این حرفها بزند. ولی ممکن است یک آدمی بحثهای عالمانهای بکند مثلاً بگوید وجود خداوند قابل اثبات نیست. من فکر میکنم یک نمونه از بحثهایی که الان وجود دارد با عرض معذرت که بیشتر طرفهای ملحد هستند که عالمانه بحث میکنند یک عده آدمهای سنتی مذهبی فکر میکنند که اثبات وجود خدا شبیه اثباتهای ریاضی دارند و یک عدهای ملحد سعی میکنند به آنها بگویند اثباتهای شما کار نمیکند. اینها عالمانه بحث میکنند یعنی یک ادعای گزافی وجود دارد که نه در قرآن است نه در کانتکس ادیان ابراهیمی است از یک جایی آمده است، از یونان یا قبل از یونان بعضیها میگویند از مصر آمده است یک عده فکر کردند برهانهای عقلی برای اثبات وجود خدا دارند شاید حرف خوب و درستی میزدند برای اینکه منظور آنها از برهان عقلی برهان ریاضی نبود.
در طول تاریخ مفهوم برهان یک مقدار تغییر کرد هی به چیزی گفتیم هر چند صد سال یک بار ملاک ما برای اینکه برهان دقیق چیست و به چه چیزی برهان میگوییم عوض شد تا به قرن ۱۹ نرسیدیم که برهان یعنی یک نظام اصل موضوعی فرمال داشته باشید و در آن نمادهای تعریف نشدهای در روابط منطقی صدق کنند و گزارهای را نتیجه بدهند و همه چیز هم با نماد نوشته شده است. معنی برهان خاصتر شد به یک چیزی برهان دقیق میگوییم که در چنین چیزی صدق کند. الان وقتی یک آدمی میآید و ادعا میکند که میخواهم اثبات کنم اگر فکر میکند به این معنا میخواهد چیزی را اثبات کند یعنی در حد برهانها با این ملاکهای سختگیرانهای که الان در مورد برهان داریم میتواند چیزی را ثابت کند نه در مورد خدا بلکه در مورد جهان، فرقی نمیکند شما در مورد هر چیزی در جهان فکر میکنید چیزی را میتوانید ثابت کنید. اگر اینگونه فکر میکنید پست مدرنها عالم هستند به شما میگویند نمیتوانید ثابت کنید. گاهی یک بحثی ممکن است بین راسل و کاپلسون باشد راسل به چیزی که میگوید عالمتر باشد که اگر بحث فلسفی است و میخواهید اثبات کنید، منظور از اثبات چیز مدرنی است که از اثبات داریم آن درست میگوید که این اثباتها به نتیجه نمیرسد.
پس هر بحثی که بین آدم دیندار و آدم بیدین باشد این معنی را ندارد که این عالم و آن جاهل است. کسی که موضع ملحدانه مانند داوکینز دارد حتماً جاهل است و جاهلانه بحث میکند. ولی موضع لاادریگری ممکن است گاهی عادلانهتر از موضع کسانی باشد که یک مجموعه نماد مینویسند و خداوند را ثابت میکنند. نمیدانم این چیست وجود خودشان را نمیتوانند ثابت کنند وجود هیچ چیزی را نمیتوانند ثابت کنند نسبت دادن یک ویژگی به یک شی را هم نمیتوانند در بیاورند. فقط اثبات در آن ساختار اصل موضوعی معنی دارد و نکته این است به یک معنایی اثبات وجود خدایی که ارسطو یا ابن سینا میگفتند اثباتهای خوبی بودند چون معنی اثبات این اثباتی نبود که الان با آن سر و کار داریم. وقتی برهان فلسفی را میآوردند مانند این بود که یک راهنمایی به شما بکنند خطوط این برهان را که میخوانید و به جلو میروید یک تصوری به شما بدهند که حقیقتی را ببینید. نه به معنای اثبات ریاضی که گزارههایی از هم نتیجه بشوند، برهان حرکتی که ارسطو میآورد مانند این بود که به شما راهنمایی میکند شهود احتمالاً ضعیفی در شما را قوی کند. یک چیزی که میبینید اینگونه به شما با یک روش تا حد ممکن منطقی انتقال میدهد.
فکر نمیکنم فلاسفه گذشته براهین عقلی میگفتند اقامه میکنیم برای وجود خدا منظورشان چیزی شبیه برهان به معنای امروزی آن بود. هرچه از این ادعاها گذشت، نظام آنها که فرمال نبود واضح بود که از زبان روزمره و یک مقدار تخصصی استفاده میکردند. گاهی بحثهایی بین متدین با غیرمتدینین کاملاً نوع برعکس آن هم وجود دارد آدم متدینی را میبینید که بحثهایی را در مورد خداشناسی یا هر چیز دیگری مطرح میکند و ۱۰۰٪ جاهلانه است و نمیفهمد چه میگوید و طرف مقابل او عالمانهتر بحث میکند. اکستریم در مورد بحث خداشناسی گفتم، در بحثهای غیرخداشناسی سیاسی و اجتماعی فبها. کسانی که در مورد دین صحبت میکنند معمولاً صورت مسائل را نمیدانند پا برهنه وسط هستند. چون مطمئن هستند همه حقایق در دستشان است وارد همه بحثها میشوند و همیشه درست میگویند و هر کسی که خلاف آن چیزی که میگویند احتمالاً ملحد است.
چیزی که به شدت شما را برحذر میدارم از اینکه دچار آن شوید اینکه فکر کنید تطبیق دادن این آیات به دنیا یعنی دیندارها کسانی که ادعای دین میکنند علما هستند، کسانی که ادعای دین نمیکنند مخالف دین هستند اینها جاهل هستند. معمولاً هر دو طرف جاهل هستند. تصویر دنیا این نیست، تصویر دنیا این است که یک عده به معنای قرآنی عرفایی وجود دارند اینها عالم هستند کسانی شبیه پیامبران هستند. حقایق را دیدند و بقیه چرند و پرند میگویند به غیر علم بحث میکنند و ندیدند بحث میکنند، نمیدانند و حرف میزنند، ظن و گمان است. هرکدام هم تحت تأثیر سنتی هستند، دیندار تحت تأثیر تعالیم دینی خودش است.
[۰۱:۴۵]
اگر الان به یک آدم دیندار سنتی درس دین خوانده بگویید فلان برهان ملاصدرا کار نمیکند همانقدر عصبانی میشود که بگویید یک آیه از قرآن اشتباه است. برهان ملاصدرا هم انگار جزء دین او است شما اگر بگویید در این برهان اشکالی وجود دارد یا برهان حرکت مشکلی دارد فکر میکند شما دین را زیر سؤال میبرید. یک آدمی فکر کرده است و برهان درست کرده است شاید غلط باشد شاید درست باشد مگر پیامبران برهان حرکت یا برهان وجوب امکان برای بشر آوردند مگر اینها جزء دین هستند. سنتهای یونانی وارد جامعه اسلامی شد خیلی خوششان آمد نمیخواهم بگویم درست یا غلط هستند جزء دین نیستند چیزی است که در سنت اسلامی رشد کرده است ممکن است خیلی هم جالب باشد. ولی اینکه من تفکیک نکنم بین آموزههای دینی خودم با آموزههای دیگری که کنار آن بحثهای فلسفی و کلامی یاد گرفتند. اگر کسی آن گزارهها را هم انکار کند من این را به معنای اصل دین قلمداد کنم اینها واقعاً نشانه جهل است. نشانه این است وقتی این آدم وارد بحث فلسفی هم میشود یا بحث دینی میشود عالمانه بحث نمیکند.
سعی کردم در این جلسه دو نکته را با تأکید زیاد با وارد شدن در جزئیات بیان کنم. یکی اینکه نمیتوانید دیندار باشید، سؤال اصلی این است این نگاه به دنیا که در این سوره مردم سه دسته هستند عالم هستند، یک عده بحث ملحدانه میکنند و جاهل هستند چقدر صدق میکند؟ نکته اول این بود سعی کردم با طول و تفصیل بگویم نمیتوانید دیندار باشید و نسبت به جامعه غرب خوشبین باشید و احساس کنید اتفاقهای خیلی خوبی در آنجا افتاده است و به سمت ایدهآل میروند. به نظر میرسد در بسیاری موارد کاملاً در جهت خلافی که خداوند بشر را توسط پیامبران به سمتش هل داد حرکت میکنند. همه چیز آزاد میشود و خداوند توسط پیغمبرها برای بشر قید آورده بود، حکم آورده بود که یک چیزهایی حلال و یک چیزهایی حرام است، کارهایی را انجام بدهید و کارهایی را انجام ندهید. همه هدف این بود که باید راهی را طی کنید.
وقتی حلال و حرام معنی پیدا میکند اینکه کارهایی را بکنید خوب است و کارهایی را بکنید بد است که میخواهید راهی را طی کنید. مثلاً ورزشکاری هستید میخواهید پرورش اندام کار کنید و قهرمان شنا شوید. مربی شنا به شما میگوید این غذاها را نخورید و اینها را بخورید، این حرکت سنگین ورزشی را انجام ندهید. اگر میخواهید پینگ پونگ باز شود نباید خیلی دمبل بزنید سرعت حرکت دست در این ورزش خیلی مهم است. شما پینگ پونگ بازی دیدید که بازوی بزرگی داشته باشد؟ یا چاق باشد؟ وقتی یک کاری میخواهید انجام بدهید و در آن کار بخواهید به اوجی برسید یک کارهایی را حتماً باید انجام بدهید و یک کارهایی را نکنید. یک کارهایی با راهی که میخواهید بروید سازگار است و یک کارهایی با راهی که میخواهید بروید سازگار نیست. خداوند میخواست انسان را به خودش از راهی ببرد بنابراین به او دستوراتی داد که کارهایی انجام بدهید و یک کارهایی انجام ندهید.
جامعه و فرهنگ غربی و بشر امروز راهی را نمیخواهد برود، تعجب میکند چرا یک کاری را انجام بدهم یا یک کاری را انجام ندهم. چرا نباید یک چیزی را بخورم؟ چه فرقی بین همجنسگرایی و غیرهمجنسگرایی است؟ جایی نمیخواهد برود اگر لذت بردن است بگذارید هر کسی از هر چیزی میخواهد لذت ببرد، ببرد. فراموش شد که انسان قرار است رشد کند انسان یک راه طولانی را باید طی کند تا به جایی برسد معلوم است که فراموش شد حلال و حرامی باید وجود داشته باشد. اگر معتقد به رشد انسان نباشید به نظر من غربیها درست میگویند فرهنگ مدرن درست است. غلط درستی در رفتارهای شما وجود ندارد چه فرقی میکند اگر جایی نمیخواهید بروید. نمیخواهید پینگ پونگ باز شوید هیچ کاری نکنید بخورید چاق شوید مهم نیست. اگر هدفی ندارید بگویید از این نرمش خوشم نمیآید از آن نرمش خوشم میآید انجام دهید هر کدام را بیشتر دوست دارید انجام دهید فرقی نمیکند به جایی نمیخواهید برسید.
نکته اول این است نگاه دینی به زندگی بشر این است که بشر قرار است راهی را طی کند خداوند این راه را نشان داده است. بنابراین ما ملاکی داریم که ببینیم جامعه بشری در این قرن به ایدهآلهای الهی نزدیک شده است یا خیر. ببینید چقدر آدم رشد یافته وجود دارد، ببینید چقدر آدم وجود دارد کارهایی که نباید بکنند را نمیکنند، کارهایی را که باید بکنند میکنند. جامعه غربی از این نظر وضع خوبی ندارد بنابراین اگر دینی نگاه کنید نمیتوانید به جامعه غرب به عنوان ایدهآل چیزی نزدیک به ایدهال نگاه کنید. این منافاتی با این ندارد که نکات خیلی مثبتی در جامعه غربی وجود داشته باشد، در نظامات اجتماعیشان از ما بهتر باشند و به ایدهآل نزدیکتر باشند. حرفهای من منافات با اینکه نقاط روشنی در فرهنگ و جامعه غربی وجود دارد مطلقاً منافات ندارد.
نکته دومی که در مورد آن بحث کردم این بود که سؤال را اگر میخواهید جواب بدهید اینکه آیا تصویری که از جهان در این سوره و کلاً در قرآن است الان تطبیق میکند یا خیر؟ بله تطبیق میکند به شرط اینکه آدمهای عالم و مؤمن را به یک آدمهای خیلی خاصی محدود کند، نه به کل جامعه دینی و جامعه دیندارها و مدعیان دین داری که عموماً جاهل هستند. بحثهایی که الان در دنیا میشود معمولاً بحثهای بین جاهلها است. مرتب این را میگویم دعواها بین سنتهای جغرافیایی با سنتهای تاریخی است. من این گوشه به دنیا آمدم اینجا از قدیم یک سنتی وجود داشت یک تعالیمی اینجا دیدم یک سنتی تاریخی مدرن هم وجود دارد که از جغرافیای خودش جدا شده است مربوط به دورانی است که در آن زندگی میکنم و مربوط به جغرافیای من نیست. ۹/۹۹ درصد بحثها و جدلها بین آدمهای وابسته به این سنتهای محلی با آن سنتهای گلوبال تاریخی است که با فضای زندگی بشر سازگارتر است. هر دوی آنها به شدت جاهل و مقلد هستند و مبانی حرفهای خودشان را نمیدانند و مانند آدمهایی هستند که به دو والد متخاصم وابسته هستند و باهم دشمنی میکنند. اینگونه بخواهید تطبیق بدهید این آیات صدق نمیکند ولی اگر آدمهای عالم و مؤمن را به معنای خاصتر همیشه در قرآن اینگونه است وقتی حرف از مؤمن میزند همیشه مؤمنین اقلیت خیلی خیلی نخبه و خاص هستند. اینگونه نگاه کنید البته ملحدین جاهل هستند بدیهی است و اکثریت دیندارها هم جاهل هستند بدیهی نیست ولی درست است.
حضار: چیزی نماند
تقریباً حرفهای من به جایی میرسد که نمیماند. آقای شهریار چند نفر ایمان میآوردند وقتی یک پیغمبر در قوم بزرگی ظاهر میشد و تبلیغ میکرد؟
حضار: خیلی کم
الان هم هیچ فرقی نکرده است بلکه کمتر هم شده است.
حضار: ؟؟
علم نوری است که در قلب انسان میتابد و آدم با آن میبیند.
حضار: ؟؟
بله چون جلسه تمام شده بقیه بحثها را برای بعد بگذارید.
در حال پیاده سازی …
