بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۶۴، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۵/۳۰
۱- موضوعیت نداشتن تعطیلی روز جمعه در بحث نماز جمعه
در مورد نماز جمعه صحبتی کردم که احساس کردم شاید برداشت اشتباهی شده است که معنی اینکه گفتم نماز جمعه جایگزین شریعت یهود در مورد شنبه است این است که جمعه باید تعطیل باشد، یا حتی ساعاتی از جمعه باید تعطیل باشد، شاید اشتباه میکنم و این برداشت وجود ندارد ولی چون فکر میکنم ممکن است وجود داشته باشد میخواهم روی این تأکید کنم همانطور که در قرآن آمده است برداشت من این است که نماز جمعه جانشین مراسم شنبه است. حس بریدن از دنیا در آن وجود دارد، میگوید بیع را رها کنید و وقتی اذان گفته میشود به نماز جمعه بیایید. بعد میگوید سر کار خود برگردید. اولاً از اینجا برمیآید که مطلقاً حکمی در مورد تعطیلی روز جمعه وجود ندارد، اگر حکمی وجود داشت اینها سر کار نبودند که بخواهند بیع را ول کنند و بیایند. هیچ نتیجهای هم در مورد وجوب کار کردن در مورد نماز جمعه نمیتوان گرفت، مردم خسته هستند میخواهند جمعه تعطیل باشد یا نباشد.
بنابراین ربطی به تعطیل کردن کار ندارد به غیر از زمانی که قرار است نماز جمعه بخوانید. فرض کنید یک یا دو ساعت از روز اجبار است که کار و زندگی خود را رها کنید. این چیزی است که جانشین شنبه است، من احساس کردم شاید این شبهه به این دلیل وجود آمده است که گفتم برای خودم برنامه شخصی دارم که صبح جمعه تا ظهر کار نمیکنم، چون نماز جمعه نمیروم این کار را انجام میدهم، جایگزین آن به خودم چیزی را تحمیل کردم که اگر به نماز جمعه نمیروم در عوض آن کاری کنم. کاری که میکنم این است سه-چهار ساعت کار نمیکنم به جای یک-دو ساعت بلند شدن و رفتن و جایی جمع شدن و نماز خواندن. این به ذهن من رسیده است. کسی را دعوت نمیکنم که به این عمل کند، قبلاً هم گفتم و تا آخر میگویم ممکن است در این جلسات اشارههایی به کارهایی که خودم میکنم باشد. شما را تشویق میکنم کاری که به فکر شما میرسد و برای شما مناسب است انجام بدهید. حرف من این است که نمیشود به نماز جمعه نروید و زندگی شما در روز جمعه هیچ فرقی نداشته باشد وقتی چنین حکمی وجود دارد.
چه کاری میخواهید بکنید؟ یک تعطیلی کار در حد یک-دو ساعت باید داشته باشید، صراحتاً در قرآن این را گفته است. فکر کنم قاطی شده است با بحثهایی که یک عده میگویند شنبه را اگر تعطیل کنیم حرام است چون یهودیها شنبه تعطیل هستند. چون همیشه حرف تعطیل شدن و نشدن جمعه و شنبه است شاید این برداشت به وجود آمده است. اصل ماجرا این است ما حکمی داریم که به نظر من جانشین حکم روز شنبه است و به معنایی خیلی سادهتر است آن هم این است که در روز جمعه مسلمانها در یک ساعاتی که به نماز جمعه میروند باید کار و زندگی خود را ول کنند. باید آمادگی این را داشته باشند که زندگی خود را طوری تنظیم کنند که آن ساعتها سر کار نباشند.
همانطور که در قرون اول اسلام نماز جمعه نمیرفتند شاید بنده هم به دلایلی تصمیم گرفتم در نماز جمعههای فعلی شرکت نکنم. حال باید چه کاری انجام بدهم؟ نکته این است که باید کاری کرد. جدا شدن از دنیا به مدت یک-دو ساعت، نماز طولانیتر خواندن در ظهر روز جمعه، برنامهای باید برای خودتان داشته باشید. نمیشود این حکم را کلاً کنسل کرد، طوری رفتار کنیم که انگار نیست با گفتن اینکه نماز جمعه در زمان ظهور امام زمان واجب میشود. کلاً بحث نماز جمعه را بستیم تا زمان ظهور! به نظر یک نکته اخلاقی در نماز جمعه وجود دارد که خوب است به آن عمل کنیم. علت اینکه این موضوع را مطرح کردم علاوه بر اینکه حکم معطل مانده شریعت است که خیلی به آن فکر نمیشود این بود که خواستم به عنوان مثال از اینکه میشود از شریعت یهود و شرایع گذشته الهامی گرفت به آن اشاره کنم به اضافه اینکه بگویم با فهمیدن معنای یک حکم از نظر اخلاقی اگر ظاهر آن را به هر دلیلی حفظ نمیکنید میشود سعی کرد محتوارا حفظ کرد.
احتمالاً میدانید که نماز جمعه خصوصی برقرار کردن هم جرم است بنابراین به فکر این کارها هم نمیتوانید باشید. باید فکرهای دیگری بکنید. حتی نماز ظهر در مسجد خواندن هم به نظر میرسد که مجاز نیست. آقای مصطفی طباطبایی را مدتی پیش دستگیر کردند. فکر میکنم در جرائم او قید شده بود که به صورت خصوصی با شاگردهای خود در خانه خود نماز جمعه برگزار کرده است. اگر هم جزو جرائم او نبود قبلاً شنیده بودم که این کار را میکند و نارضایتی وجود دارد. پس موضوع نماز جمعه امیدوارم با تعطیل شدن یک روز هفته قاطی نشود. شریعت ما مانند شریعت یهود نیست بلکه عموماً تخفیفها و سادهسازیهایی در شریعت اسلام وجود دارد ولی بیربط هم نیست. مشابه چیزهایی که در آنجا بود به نحوی در اسلام وجود دارد، امکان اینکه اختلاف قطعی وجود داشته باشد به هیچ وجه منتفی نیست، به نظر من وجود دارد، ولی باید به آنها فکر کرد. اگر مطمئن هستم که در شریعت یهود چیزی بود ولی الان در شریعت اسلام نیست اتفاقاً آنها خیلی مهم هستند و خیلی باید کنجکاویبرانگیز باشد و آدمها باید فکر کنند چرا اینگونه است. آیا نتیجه تغییر شرایط و زمان است؟ آیا حکمی جنبه تاریخی داشت؟ آیا معنی آن این است که این حکم همچنان سیال است و میتواند تغییر کند یا دلیل دیگری دارد؟ جای خوبی برای فکر کردن است.
۲- تفاوتها و شباهتهای شرایع آسمانی
بارها به دلایل مختلف اشاره کردم، به این دلیل که این مسئله خیلی شیوع دارد: در مورد شباهتهای شریعت و آیینها و عقاید و چیزهایی که در اسلام هست حتی داستانهای قرآن با کتب و شرایع که در منطقه بود میگویند اقتباس صورت گرفته است. در حالیکه این شباهتها نه تنها برای مسلمانها عجیب نیست بلکه تأیید کننده چیزی است که بارها در قرآن گفته میشود که این کتاب تأیید کتابهای قبلی است. اگر منشأ وحیانی داشته باشد انتظار داریم که نه فقط شبیه باشد بلکه انتظار اولیه یک آدم مخصوصاً آدمهایی که فکر میکنند شریعت چیزی است که در یک لحظه از زمان میآید و تا قیامت قرار است بدون هیچ تغییری فرم آن ثابت بماند ممکن است این باشد که از روز اول خداوند شریعت ثابت ابدی را به همه داده است. وقتی باید تعجب کنند که برای آنها ثابت شود تفاوتی وجود دارد، مانند تعطیلی روز شنبه که در مقابل آن شاید نماز جمعه است. این چیزی است که در قرآن هم ثبت شده است که آنها تعطیلی روز شنبه داشتند و خیلی هم مسئله جدی بود ولی الان وجود ندارد. نه شنبه و نه جمعه هیچ روزی را مسلمانها تعطیلی اجباری ندارند.
توجه کردن به شباهتها و مخصوصاً اختلافها در بین شرائع آسمانی – که ما میدانیم آسمانی هستند – میتواند خیلی مهم باشد. به صورت کلی به نظر میرسد که توجهی به آنها نمیشود، فکر میکنم غالباً گرایش افراد متعصب سنتگرا که تصور آنها این است که شریعت چیزی است که همه کارهای خوب و بد و شیوه انجام دادن آنها به بهترین وجه در آن آمده است و تا قیام قیامت هم همین است و قابل تغییر نیست این است که بگویند شریعت موسی هم همین بود و به علت تحریف به نظر میرسد فرق میکند. بیشتر تمایل آنها به این است، اگر به آنها بگویید که در شریعت حضرت موسی خوردن شراب ممنوع و حرام نبود فکر میکنم به شما خواهند گفت در اصل بود بعداً تحریف کردند. در همه موارد گرایش آنها بیشتر به این است که بگویند نه، چون با عقل آنها جور درنمیآید که شریعت متفاوتی بود و هزار سال بعد شریعت دیگر یا احکام جدید آمده است.
حضار: در دید عرفانی که اسماء ظهور تاریخی دارند این تفاوتها قابل توجیه میشود.
استاد: ممکن است توجیههای دیگری داشته باشد ولی چیزی که در ذهن من بود همین بود. جای بحث آن در اینجا نیست. میتوانید معتقد به این باشید که اولاً خداوند دین اسلام را نفرستاده است که دینهای دیگر را کنسل کند بلکه قرار است همزیستی داشته باشند. شاید بتوانید خیلی عملگرایانه اینگونه توجیه کنید – این جدای از مسئله عرفانی است – که بگویید خداوند برای دو یا سه شریعت برنامهریزی کرده است و با این تفاوتها به ترکیب بهتری از جوامعی که براساس این شرائع کنار هم زندگی میکنند میرسیم. میشود اینگونه فکر کرد که این نتیجه همان چیزی است که اسماء در طول تاریخ به تدریج ظهور میکنند و ظهور شریعت هم در حضرت موسی تفاوتهایی دارد و اینکه باقی میماند حسنی دارد. مانند توجیهی که برای بسم الله الرحمن الرحیم کردم، رحمان و رحیم اسمائی هستند که با تکوین و تشریع متناسب هستند و با مسیحیت و یهودیت هماهنگی دارند. انگار مانند مثلثی است و اینها مانند پایهای هستند که جامعیت اسم الله در کنار آنها بهتر معنی میدهد. همینطور یک شریعت میتواند در کنار شرائع دیگر معنای بهتری بدهد و پایدارتر باشد و میشود چنین بحثی کرد. لااقل فعلاً میل ندارم چنین بحثی را مطرح کنم.
[۰۰:۱۵]
۳- نگاهی به داستان آفرینش – با تاکید بر نقش ابلیس – و تاریخچه جوامع دینی
در مورد موضوعی که یک مقدار سخت و چالشبرانگیز است یعنی جنبههای اجتماعی و سیاسی شریعت صحبت کنیم. قبل آن فکر میکنم لازم است تذکری بدهم که ما در شرایطی زندگی میکنیم که چه از نظر جغرافیایی در کشوری که زندگی میکنیم و چه در دوره تاریخی که در آن به دنیا آمدیم طبق معمول ویژگیهای خاصی دارد. فکر میکنم هر آدم عاقلی در سراسر تاریخ و در همه جغرافیاها باید دنبال این باشد که از تأثیرهایی که این دوران تاریخی و این جغرافیا روی او میگذارد فرار کند. یکی از چیزهایی که عقل را تحت الشعاع قرار میدهد – اگر نگوییم مهمترین چیز – این است که شما در محیطی زندگی میکنید که چیزهای کاملاً غلط به عنوان بدیهیات پذیرفته شده هستند و اینها مانع فکر کردن و دیدن حقایق میشود. مشرکین در جایی به دنیا آمدند که به آنها از بچگی چیزهایی گفتند و اختلاف سر این است که این بت قویتر است یا آن بت قویتر است. یکی بگوید که اینها کلاً وجود ندارند! برای افرادی که در آن شرایط که زندگی میکنند اینکه بتها هستند و امور را اداره میکنند از بدیهیات است. اختلافات سر جزئیات است که مکان عبادت این بت اینجا یا آنجا است. بهم زدن پیشفرضهایی که بدیهی فرض شدند در جغرافیا یا تاریخ خیلی کار پر زحمتی است که معمولاً آدمها موفق نمیشوند، اکثریت بدیهات را میپذیرند.
هر دو شرایط تاریخی و جغرافیایی از نظر من مسئلهای که میخواهم امروز در مورد آن صحبت کنم را چالشبرانگیز میکند. مخصوصاً در دورانی در ایران زندگی میکنیم که حکومت اسلامی تشکیل شده است و حرف از این است که حکومت قرار است شرع را پیادهسازی کند و به اوضاعی به معنای واقعی کلمه عجیب و غریبی رسیدیم که کلمه حکومت و جامعه را کنار دین آوریم همه رم میکنند. تا حدودی هم حق دارند. باید سعی کنیم از این جدا شویم، اینکه در این شرایط هستیم و اوضاع اینگونه است فکر ما را تحت تأثیر قرار ندهد. مانند بعضیها که الان میگویند دین کلاً یک امر فردی و اخلاقی است و ربطی به حکومت ندارد. هشدار اولیه ما این است که واقعاً چالشی وجود دارد. به نظر من نباید چالشبرانگیز باشد ولی هست. حکومت دینی یا حتی جامعه دینی به نظر میرسد مقابل چیزی مانند سکولاریسم است که جزو بدیهات است که سکولاریسم خوب است. البته اگر یک نفر بخواهد واقعاً به معنی دقیق سکولاریسم توجه کند خیلی ربطی به این ندارد که جامعه بخواهد براساس احکام دینی با رضایت مردم اداره شود. یک مقدار فاصله وجود دارد بین چیزی که سکولاریسم نفی میکند با آن چیزی که ممکن است بخواهیم در مورد آن صحبت کنیم.
موضوع سادهای نیست، جهانی است. نه اینکه فقط در ایران وجود دارد در جامعه جهانی هم به هر معنایی که حکومت جنبه دینی داشته باشد زیر سوال است و به شدت به نظر میرسد نسبت به آن حساسیت وجود دارد. حداقل در ایران ما یک مقدار حق داریم که نسبت به چنین مسائلی حساسیت داشته باشیم. میخواهم مدلسازی سادهای انجام بدهم که فارغ از مسائل تاریخ و جغرافیای فعلی خود شویم تا بدیهی بودن آن موضوع یا حداقل نابدیهی بودن اشتباه بودن آن را بفهمیم. از اینجا شروع میکنم که اساس تفکر دینی ما در داستان آفرینش به نوعی بیان شده است. اگر یادتان باشد در انتهای داستان آفرینش به اینجا میرسد که به زمین بروید، پیامبرانی خواهم فرستاد و شما را هدایت میکنند و اگر از هدایت پیروی کنید هیچ خوف و حزنی نخواهید داشت. انگار یک جوری به بهشت برمیگردید. ما موجودات بهشتی هستیم در حضور خداوند بودیم و خلق شدیم و دوران موقتی را خارج از بهشت زندگی میکنیم. همه ما چه دین دار و چه غیر دیندار آرزوی بودن در بهشت را داریم، معنی بهشت ممکن است برای آدمها فرق کند ولی اینکه همه آدمها دنبال این هستند که در شرایط مطلوب و لذتبخشی زندگی کنند جزء ذات انسان است.
در آثار فروید مخصوصاً آثار اولیه او وقتی نگاه میکنید چون عصبشناس بود به شدت تأکید میکرد که شدت عصبی اصولاً گرایش کلی دارد به اینکه به حالت بدون تنشی برسید. برای همین انسان گرایش به لذت دارد که تنش را از بین میبرد و دوری از رنج دارد و جزء بدیهات است. اگر آدمی پیدا شد که گفت من رنج را دوست دارم و از لذت بدم میآید یا نمیفهمد که چه میگوید یا از نظر روانی دچار اختلالی است که احتیاج به تراپی یا مصرف قرص دارد. نرمال این است که آدمها دوست دارند در شرایط لذتبخشی زندگی کنند. بنابراین ما یک ایده کلی داریم که خداوند انسان را خلق کرده است و انسان در زمین در دوران موقتی زاده میشود و میمیرد و در این دوران زمینههایی فراهم میشود که به بهشت موعود که فقط باغی پر از درخت نیست برسد. ما در دورانی که در زمین هستیم قرار است رشد کنیم، مهمترین ایده دینی این است که انسان یک مسیر رشد طولانی دارد و قرار است به مقاماتی برسد. میخواهید اسم آن را مؤمن شدن یا مسلم شدن بگذارید یا از اصطلاحات عرفانی که در قرون بعد یا در مکاتب دیگر به وجود آمده است استفاده کنید. بالاخره انسان قرار است همانطوری که در دوران جنینی رشد میکند و از موقعی که به دنیا میآید از زمان کودکی تا نوجوانی از نظر جسمانی رشد میکند، رشد روانی خود را ادامه بدهد و به جایی برسد. میزان رشدی که میکند آینده او را در آخرت تعیین میکند. اگر از یک حدی پایینتر یا بالاتر باشد جایگاه او در آخرت تغییر میکند.
برای انسانی که در زمین زندگی میکند و قرار است رشد کند قرار است انبیاء بیایند، همانطوری که در انتهای داستان گفته میشود برای او هدایتی از نظر عقاید و اخلاقی و اینکه کارها را به چه صورتی انجام بدهد یا چگونه انسانها باهم تعامل کنند بیاورد. چیزهای ضروری که لازم است تا انسان در زمین با پاکی زندگی کند و به رشد برسد را به انسان انتقال میدهد. این داستان انگار قرار است نگاه ما را به جهان شکل بدهد. یک شخصیتی در این داستان به اسم ابلیس وجود دارد. آدمها روی زمین نمیآیند که به خوبی و خوشی زندگی کنند. اینجا به اندازه کافی درخت و میوه بود. از همان روز اول این یکی آن یکی را به تحریک ابلیس میکشد.
همیشه وسط صحبتهای خود به این تأکید میکنم که اصلاً مهم نیست کسی به اینها اعتقاد داشته باشد یا خیر. فکر کنید آدمی که اصولاً اعتقاد دینی ندارد ولی باید بفهمد دیندارها چه میگویند و چگونه به دنیا نگاه میکنند هستید. مهم نیست که شما به این اعتقاد داشته باشید که ابلیس یک موجود فیزیکی یا موجود ماورائی است یا شبهگونه است و وجود دارد یا خیر، این داستان تمثیل است یا خیر. مهم این است که ذهنیت افراد دیندار این است که یک موجودیت گمراه کننده، چیزی که نمیخواهد بگذارد انسان به رشد برسد و نمیگذارد انسان با خداوند ارتباط برقرار کند وجود دارد. انسانها به زمین آمدند و موجودی هست که قسم خورده است همه آنها را گمراه کند و نگذارد اینها به بهشت برگردند. این خیلی مهم است. این خیلی مهم است که تصور شما این باشد که انسانهایی که در زمین زندگی میکنند دشمن دارند، دشمنی که تواناییهایی دارد. میخواهید بگویید تمثیلی است و معنی آن این است که در ذهن انسان یا در روان انسان یک غریزه مرگ وجود دارد، هر چیزی که دلتان میخواهد بگویید. مهم این است که نمیشود یک نفر داستان آفرینش را در تورات یا قرآن بخواند و این در ذهنش نباشد که ما آمدیم در زمین زندگی کنیم و دشمن داریم، دشمنی که گمراه کننده است.
به این عبارت دقت کنید که میگوید به زمین بروید «بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ» اصلاً فکر نکنید که آدمها میتوانند به زمین بیایند و با آرامش زندگی کنند برای اینکه انسان طوری است که راحت گمراه میشود و خرابکاری میکند و کار به خونریزی و فساد میکشد. انسان چنین موجودی است و چنین پتانسیلی دارد و دشمن نسبتاً قدرتمندی پیدا کرده است. بنابراین کار در زمین به خوبی پیش نخواهد رفت. پیشبینی فرشتهها درست است. اینجا خونریزی و فساد و جنگ میشود، رفتن انسان به زمین همانا و عداوت و دشمنی و برادرکشی همانا. اولین اتفاق مهمی که در زمین افتاده است این است که یکی از فرزندان آدم دیگری را کشت. این تصور از زندگی انسان در زمین انگار جزء بیس عقاید ادیان ابراهیمی است. من از این جهت این مقدمه را میگویم که آدمهایی فکر میکنند که میشود همه جا صلح باشد چرا باید حکومت داشته باشیم. مانند ترانه معروف جان لنون. تصور کن همه آدمها به خوبی و خوشی زندگی میکنند، مالکیتی نیست، آدمها همه خوب هستند و تصور رویایی از اینکه انسانها با چنین شرایطی در زمین زندگی میکنند. خیلی تصور خوبی است ولی نمیشود! این را به عنوان اصل موضوع ادیان ابراهیمی قبول کنید. تصور ادیان ابراهیمی از جهان این است که انسان موجود آسیبپذیری است که دشمنی دارد که همه را به جان هم میاندازد.
اکثریت آدمها در طول تاریخ گمراه بودند و هستند. داستانهای قرآن را که میخوانید چه احساسی به شما دست میدهد؟ یک پیامبر به شهر بزرگی میآید و در آخر سه نفر به او ایمان میآورند و بقیه نابود میشوند. نابود میشوند یعنی اینکه مستحق نابودی هستند، جامعه دینی هم تشکیل بدهید همین اتفاق درون جامعه دینی میافتد که اکثریت آنها آدمهای گمراهی میشوند و عدهای شاید بیشتر از آنان که دنبال پیامبران راه میافتادند هدایت میشوند. به هر حال شرایط شرایطی است که در آن جنگ و عداوت و دشمنی و خونریزی وجود دارد.
[۰۰:۳۰]
این در ذات انسان و تصوری که وجود دارد از اینکه انسان قرار است رشد کند و موجودی هست که نمیخواهد بگذارد انسان رشد کند وجود دارد. فردی با تکتک آدمها کار دارد و تبعاً اگر جماعتی را گمراه کرده باشد از آنها هم استفاده میکند. اگر یوسف به وجود میآید که یک موجود استثنائی است و میتواند به مقامات بلندی از نظر معنوی برسد برادرها را بر علیه او تحریک میکند که او را از بین ببرند و او را بکشند. اگر نه که لااقل توافق کنند که او را به چاه بیندازند تا برود و کنار پدر خود نباشد و رشد نکند. تصور دینی موجود در ادیان ابراهیمی و در قرآن نسبت به شرایط انسان این است که یک عامل گمراه کننده هوشمند وجود دارد. فکر میکنم بشود برای عامل گمراه کننده هوشمند تعبیرهای تکاملی پیدا کرد، چون تقریباً برای همه چیز میشود چیزهای تکاملی پیدا کرد برای این هم که چرا از نظر تکاملی بهتر بود در ذهن انسانها یک عامل ضد رشد باشد در حالیکه عوامل رشد دارد میشود توجیه تکاملی آورد. این را کلاً به شوخی گفتم! یک لحظه به ذهن من رسید کسانی که میخواهند بگویند ابلیس تمثیلی است و در درون انسان است ممکن است مواجه با چیزی مانند ایرادی که به دوره دوم افکار فروید میگیرند بشوند که دوگانگی غریزی مرگ و زندگی خیلی سازگار نیست با بیس زیستشناسی که قرار بود نظریه روانشناسی فروید داشته باشد. برای آن هم احتمالاً میشود توجیهاتی پیدا کرد.
اینکه اکثریت گمراه هستند و عدو هستند را کنار بگذارید، بالاخره در آرامش زندگی نمیکنیم. اینکه آدمها یک روزی خوب باشند و همه چیز خوب شود تصور باطل است. ما در تاریخ جهان چنین چیزی نداشتیم و الان هم نداریم، ما الان در دورانی زندگی میکنیم که یکی از بزرگترین جنایات تاریخ حداقل در یک یا دو قرن اخیر در جریان است و فرق آن با دفعات قبل این است که آن را میبینیم. همه مردم دنیا میبینند که چنین جنایت نسلکشی وجود دارد، دادگاه لاهه تشکیل میشود و از نظر حقوقی اعلام میکنند که این نسلکشی است، کسی که آمر آن است مجرم است، ولی میبینید که همچنان انجام میشود. فکر میکنم این شرایط ایدهآلی است برای آدمهایی که تصورات مثبت نسبت به جهان دارند که دنیا مانند سابق نیست و خیلی قانونمند شده است و همه چیز گل و بلبل شده است و سازمان ملل داریم. رئیس سازمان ملل تنها کاری که در سالهای اخیر کرده است این است که ابراز نگرانی کند. ماجرای ترور آقای هنیه که پیش آمد یک بار خواستم به شوخی در گروهی بنویسم که تعجب میکنم آقای گوترش ابراز نگرانی نکرده است، معمولاً ابراز نگرانی میکرد.
هیچ کاری از دستشان برنمیآید، درست است حقوق بینالملل وجود دارد ولی واقعیت این است که زور حرف اول را میزد و هنوز هم میزند. منتها اینکه هیچ پیشرفتی حاصل نشده است حرف افراطی است، برای زورگویی در این زمان و در حضور رسانهها میبینید که موانع وجود دارد، افکار عمومی دنیا تحریک میشود. کمتر از صد سال قبل در اروپا جنایاتی اتفاق افتاد از جمله بلاهایی که سر یهودیها آوردند و این کار را آلمانیها و تابعین آنها میکردند، واقعاً مردم آلمان خبر نداشتند. خیلی از مردم آلمان بعد از اتمام جنگ فهمیدند که در ارودگاهها چه اتفاقهایی افتاده است. چون طبیعی است آن زمان به این شکل رسانه نبود، الان هر کسی یک موبایل دارد با بیست سال پیش هم فرق کرده است و از اتفاقها را فیلم میگیرند و میتوانند مانند یک رسانه منتشر کند.
به هر حال پیشرفتهایی حاصل شده است و خیلی مهم است که این پیشرفتها مورد استقبال آدمهایی که صلح دوست هستند قرار بگیرد و به عنوان ابزار از آنها استفاده شود، نفی نشود. خیلی اشتباه است که بگوییم الان هم مانند صد یا دویست یا هزار سال قبل است. واقعیت این است که اگر ما صلح دوست هستیم باید استقبال کنیم که اهرمهایی به وجود آمده است برای آدمهایی که صلح و آرامش میخواهند و باید از این اهرمها استفاده کنند. بله زور هست و میبینید که یک اتفاق فجیعی هم میافتد خیلی نمیشود کاری کرد ولی اینکه اوضاع هیچ تغییری نکرده است و در آینده هم نمیشود کاری کرد به نظر من منفی بافیهایی است که ممکن است باعث ناامیدی شود و اینکه آدمها کاری را که باید بکنند را انجام ندهند.
ما انسانهایی هستیم که به اینجا آمدیم تا رشد کنیم و زندگی پاک و طیبی داشته باشیم، این چیزی است که انبیاء ما را به آن دعوت میکنند ولی دشمن داریم. این دشمن در ذهن ما هست که انگار بدیها را در همه افراد الهام میکند و اینکه میتواند از یک جمعی مانند برادران یوسف برای از بین بردن یک نفر استفاده کند یا از قابیل برای از بین بردن هابیل استفاده کند و میتواند جنگ راه بیندازد و آدمها را به جان هم بیندازد و فجایع به وجود بیاورد. هیچ کدام از آدمها ذاتاً بدخواه نیستند. همه وقتی میخواهند جنگی راه بیندازند فکر میکنند باید این کار را بکنند و معقول این است و سعی میکنند حقی را بگیرند. آلمانیها هم فکر میکردند یهودیها شیاطین هستند و اگر اینها از بین بروند زمین آباد میشود. بالاخره آدمها دچار اوهام میشوند و کارهای زشت و پلید انجام میدهند و این چیزی است که از اول خلقت انسان بود و تا روز قیامت هم خواهد بود. شما نه میتوانید ابلیس را از بین ببرید و نه میتوانید دخالتهای شیطانی را در جهان از بین ببرید. باید با این کنار بیاییم. اگر آدمی میخواهد پاک زندگی کند یعنی میخواهد جلوی دخالتهای شیطانی را در زندگی خودش بگیرد. جامعه اگر میخواهد جامعه پاکی باشد باید بداند از بیرون فشاری روی آن است. اینگونه نیست که فکر کنید آدمهای خوبی پیدا شوند و برای خودشان زندگی کنند و کسی هم کاری به کار آنها ندارد. یوسف هم زندگی خودش را میکرد و کاری به کسی نداشت، موجودی هست که دیگران را تحریک کند که به اینها کار داشته باشند. این تصور خیلی فرق میکند با تصور جهان بدون ابلیس و شیطان. موجودی هست که کمین کرده است که ببیند اگر آدمی رشد میکند چه کاری با او کند.
اگر جامعهای خیلی ایدهآل میشود همسایه را تحریک کند که این قسمت از سرزمین را بگیرد و چنین جریانهایی در طول تاریخ بود. این تصویر با تصویر غیردینی از زندگی انسان در جهان که الان در این دوران تبلیغ میشود که انسانها میتوانند در صلح و صفای عمومی زندگی کنند و جنگی نباشد تفاوت دارد. بالاخره آدمها چنین ضعف و دشمنی دارند و جهان به سمت یک صلح پایدار خیلی ایدهآل نمیرود. شاید در این جلسه نرسم ولی میخواهم روی این تأکید کنم که معنی آن این نیست که شما بگویید هیچ پیشرفتی در این جهت نمیشود داشته باشیم و همان مقدار که در چهار هزار سال پیش زندگی صلحآمیز غیرممکن بود الان هم در همان شرایط قرار داریم. فکر میکنم اینگونه نیست و خیلی مهم است که این را بفهمیم و قسمت مهمی از درکی است که از جهان و اوضاع بینالملل باید داشته باشیم اگر بخواهیم یک جامعه دینی به معنای مثبت آن در جهان تشکیل بدهیم. باید بشناسیم که در چه فضایی زندگی میکنیم. اگر در دوران گذشته اهرمهایی وجود نداشت – رسانه وجود نداشت – الان وجود دارد. یک اهرم مهم است. چقدر میتواند مورد استفاده قرار بگیرد؟ چگونه میتواند مورد استفاده قرار بگیرد در جهت اهدافی که جنبه الهی دارند؟ خیلی چیزهای دیگر از حقوق بینالملل گرفته تا مکانیسمهایی که در روابط بینالملل به وجود آمده است اگر جامعهای میخواهد با جوامع دیگر ارتباط داشته باشد. کمکم جامعه را که در این جلسه میگویم انگار حرف از حکومت میزنم، لزوماً اینگونه نیست ولی بحث به همین جا نزدیک میشود.
حضار: اول در ذهن ما وسوسه ایجاد میشود…
استاد: امروز قبل از اینکه بیایم به دلیل حسی که دارم که این حرف ممکن است چالشبرانگیز باشد به نظرم رسید که کلاس را غیرعادی اراده کنم. یعنی سعی کنم نظر بگیرم و افرادی که اینجا نشستند حرف بزنند. هم برای خودم خوب است و هم ممکن است جنبه مثبتی برای کسانی که میشنوند داشته باشد، بنابراین حرف شما را قطع کردم که بگویم خیلی دوست دارم حرف بزنید. گاهی در ابتدای جلسه اعلام میکنم سوال نکنید چون حس من این است که باید چیزی را از اول تا آخر بگویم بعداً سوال کنید. امروز عکس آن است. دلم میخواهد چالش ایجاد شود، سوال بپرسید یا اگر نظر مخالف یا موافق دارید مطرح کنید.
حضار: مکانیزم اینگونه است که انگار اول از درون وسوسه میشویم بعد از بیرون آدمها به سراغ ما میآیند. اینگونه است؟
استاد: ترکیبی است. اگر مکانیسم آن معلوم باشد میتوانیم مکانیسمهای دفاعی خوب برای آن بچینیم. جداً این نکته مهمی است که شما یک مکانیسم هوشمند گمراه کننده در جهان فرض میکنید یا خیر. گمراهیها با مکانیسمهای فیزیکی به وجود میآیند و قاعده دارند یا یکی فکر میکند اگر شما به این نتیجه برسید که قواعدی دارد میتواند طور دیگری عمل کند؟ اعتقاد به ابلیس را اگر میخواهید تمثیلی در نظر بگیرید اینکه هوشمند و مانند موجود زنده است را نباید از آن حذف کنید. باید بگوییم یک مکانیسم گمراه کننده هوشمند وجود دارد که میتواند گیم بازی کند. اگر پیشبینی کند که شما بخواهید حرکتی کنید حرکت دیگری کند.
داستان معروف عبرتانگیز هست که عالمی درباره کیدهای شیطان یک کتاب تالیف میکرد تا مردم بدانند شیطان چگونه مردم را گمراه میکند. یک تعداد راه نوشته بود که اگر اینها را بدانید گمراه نشوید. یکی از طلاب هم خیلی هیجانزده بود که استاد ما این را منتشر میکند و شیطان بدبخت میشود. شب شیطان را در خواب دید گفت بدبخت شدی استاد ما کتابی مینویسد که همه کلکهای تو را به مردم یاد میدهد. شیطان به او گفته بود من خودم به او گفتم بنویسد، اگر مردم فکر کنند کلکها فقط همین هستند کلکهای جدید میتواند ابداع کند و موجود هوشمندی است.
[۰۰:۴۵]
موضوع این است که انبیائی آمدند و میخواهند برای انسان در زمین راهکار زندگی طیبی که بتواند راه رشد خود و ارتباط خودش با خداوند و قربت به خداوند به معنای کمال به سمت کمال مطلق رفتن را بیاورند که راه حیات و خوشبختی همه انسانها است. تعداد زیادی از آدمها هستند که اهل این حرفها نیستند و حرف ابلیس را گوش میدهند. ولی خداوند انبیاء را طبق تعهدی که از ابتدای خلقت انجام داده است که این انبیاء بیایند و مردم را راهنمایی کنند که چگونه زندگی کنند فرستاده است. زندگی پاک و طیب برای رشد کردن چگونه اتفاق میافتد، عقاید درست را به آنها بگویند. همه اینها درون انسان است و انسان میتواند بدون کمک به انبیاء هم به خیلی چیزها برسد ولی هم از درون عقل ما این چیزها را به ما میگوید و هم از بیرون انبیاء میآیند و این را تشدید میکنند و کتاب به وجود میآید تا آدمها بتوانند بخوانند، زبان که خیلی چیز مهمی است پیراسته شود، آدمها گمراه نشوند. این جریانی است که در طول تاریخ بشر در روی زمین بود. ما اعتقاد داریم که انبیاء آمدند تا به انسانها درس زندگی بدهند و از یک جایی در این درس زندگی فقط این نبود که آدمها به صورت فردی چه کاری کنند بلکه از شرع حضرت نوح هم که خیلی چیز مختصری بود و میگویند پنج اصل داشت علاوه بر جنبههای اخلاقی چیزهایی مربوط به روابط انسانها باهم بود. انسانها در غار زندگی نمیکنند. در ارتباط باهم هستند و تنظیم روابط انسانها باهم از چیزهایی است که در هدایت انسان خیلی موثر است، از روابط خانوادگی شروع میشود که بچهای به دنیا میآید و با پدر و مادر و برادر و خواهر خود روابطی دارد که این روابط سالم چگونه است. پدر و مادر باید بدانند که با فرزند خود چه کاری کنند و روابط بین برادرها و خواهرها چگونه تنظیم شود. تا آخر زندگی این روابط خانوادگی وجود دارد.
رابطه با همسایه و جامعه هم هست که اینها خیلی مهم هستند، خیلی از پلیدیهایی که در وجود انسان ظاهر میشود اتفاقاً به دلیل روابط اجتماعی است. مثلاً حسادتی که باعث میشود در ابتدای خلقت قتل به وجود بیاید نتیجه رابطه بین دو برادر باهم است. اگر هابیل و قابیل را در غار نگه میداشتند حسادتی هم به وجود نمیآمد. این قربانی میکرد و پذیرفته نمیشد و خبر نداشت که برای برادر او پذیرفته شده است و در غار خودش بود. دوباره چهار قربانی دیگر میکرد شاید پذیرفته میشد، اگر آدمها را از هم جدا کنید قتل از بین میرود. آدمها را در کپسولی نگه دارید که دست آنها به هم نرسد و نتوانند همدیگر را بکشند. قبلا در جلسات در مورد این صحبت کردم که انسان از پدر و مادری متولد میشود. میگویند انسان نارسترین موجود زندهای است که در کره زمین به وجود میآید. بعضی از پستانداران بچههایی به دنیا میآورند که نابینا هستند، هنوز مو در نیاوردند و ضعفهایی دارند. ولی تقریباً همه که به دنیا میآیند بعد از یک مدتی میتوانند راه بروند و غذا بخورند. آنقدری که فرزند انسان نارس است پدیدهای از نظر زیستشناسی است.
همینکه چنین موجودی به دنیا میآید و تا چند سال مطلقاً نمیتواند از خودش مراقبت کند، نمیتواند غذا به دست بیاورد، باید در یک دوره طولانی پدر و مادر باید بالای سر او باشند، در خانواده یا در جامعه باید زندگی کنند. به یک پرورشگاه بسپارید یا در محیط جایگزین خانواده، باید تغذیه شود تا دوران بلوغ برسد و سالها طول بکشد تا بتواند روی پای خودش بایستید. راه رفتن هم بلد نیست و روی پای خود ایستادن از نظر روانی هم خیلی طول میکشد. ما موجوداتی خانوادگی هستیم بنابراین روابط اجتماعی داریم، مانند کپسول به دنیا نمیآییم و بزرگ نمیشویم. بسیاری از پلیدیهایی که در درون انسان به وجود میآید در روابط نادرستی است که شکل میگیرد، بیعدالتی، تبعیض، حسد، کلی از احساسات منفی آدمها نتیجه روابط نامطلوب و نادرستی است که در جامعه وجود دارد و از خانواده شروع میشود و تا کل جامعه کشیده میشود. اکثر گناهها را طرف مقابل دارد، گناههای بزرگ قتل و.. همه در جامعه اتفاق میافتد.
بنابراین انبیاء آمدند و همانطوری که ابلیس گمراه میکند اینها عامل خارجی هستند که در مقابل کاری که ابلیس انجام میدهد کارشان هدایت کردن است. ابلیس حرفها و فرهنگ نادرست ایجاد میکند، زبان کج و معوج درست میکند و یک جوری روی ذهن آدمها تأثیر میگذارد که گمراه شوند. اصل گمراهی به دلایلی که در خیلی از جلسات صحبت کردم شرک است، چیزی که انسان را به کمال میرساند درک توحید و مطابق با توحید زندگی کردن است. انبیاء میآیند که همین را به انسانها تذکر بدهند و انگار میخواهند در مقابل کاری که ابلیس انجام میدهد بایستند. به صورت طبیعی به نظر من کار انبیاء از هدایت فردی به هدایت جمعی هم میرسد و فکر میکنم به صورت طبیعی نتیجه کار انبیاء این است که جوامع پاکی تشکیل شوند. شما وقتی به داستانهای انبیاء در قرآن نگاه میکنید تا قبل از حضرت موسی ماجرا این است که پیامبری میآید و دعوت میکند و یک عده به آن ایمان میآورند، عدهای که ایمان آوردند از آنجا مهاجرت میکنند و آن قوم از بین میرود یا نمیرود. مهم این است کسانی که مهاجرت میکنند و سوار کشتی نوح میشوند وقتی پیاده میشوند یک جامعه آرمانی دینی هستند. ممکن است بگویید جمع کوچکی هستند ولی چند چادر کنار هم زدند و چند خانه درست کردند و یک روستای کوچک آرمانی ساختند. حضرت ابراهیم از محل خود کوچ کرد و به جایی رفت و خانوادهای تشکیل داد، از حضرت اسحاق و یعقوب و فرزندان آنها بنیاسرائیل به وجود آمد و اسماعیل فرزند بزرگتر خود را به جای دیگری برد که آنجا هم جامعه توحیدی کوچکی تشکیل شده است.
پس نتیجه کار انبیاء تشکیل جوامعی کوچک یا بزرگ است با دیدگاههای توحیدی، با شرعی که از زمان حضرت نوح هم وجود داشت. «شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّى بِهِ نُوحًا» حداقل از زمان حضرت نوح شرعی وجود داشت. میگویند شرع حضرت نوح خیلی ساده بود و از چند حکم ساده که بیشتر اخلاقی بود تشکیل شده بود. تکمیل شده آن ده فرمان است ولی میبینید بعد از ده فرمان که به حضرت موسی داده میشود جزئیات شرعی هم میآید که در تورات موجود که به نظر نمیرسد خیلی تحریف شده باشد ثبت و ضبط شده است؛ میتوانید در پنج فصل اول کتاب مقدس یهود ببینید. بنابراین تشکیل یک جامعه نتیجه کار انبیاء است، همیشه بود. اگر جامعه کوچک باشد شما نمیتوانید حرف از این بزنید که حکومت آنها پادشاهی یا ریاست جمهوری است یا پارلمان دارند، چند خانواده با هم زندگی میکنند. ولی اگر این بزرگ شود کمکم اینکه چه کسی رئیس قبیله است و چگونه جامعه اداره میشود، اگر اختلافی بین دو نفر به وجود بیاید چه کسی قرار است قضاوت کند، اینها وجود دارد. شما در جامعه کوچک انبیاء بعد از سوار شدن در کشتی نوح و پیاده شدن یا وقتی حضرت ابراهیم کوچ میکرد و جامعه به وجود میآمد تا وقتی پیامبر زنده است حرف او را گوش میکنند، اختلافی پیش بیاید قضاوت بر عهده خود پیامبر است. ولی کمکم در زمان حضرت موسی جامعه دینی بزرگتر تشکیل میشود و مکانیسمهایی پیدا میکند. چه کسانی قرار است متولی شرائع باشند، چه کسانی قرار است قضاوت کنند، فقط حضرت موسی نمیتواند جوابگوی چند صد هزار نفر باشد.
بنابراین مکانیسمهای شبیه به حکومت به وجود میآید، مانند اینکه قوه قضائیه یا قوه مجریه به وجود بیاید. اگر یک نفر مرتکب یک کار اشتباه یا مرتکب قتل شد چگونه باید مجازات شود، چه کسی باید او را دستگیر کند. خود به خود وقتی جامعه بزرگتر میشود این ضرورتها هم در آن وجود دارد، همانطوری که در تمام حکومتهای تاریخ و همین الان چنین چیزهایی وجود دارد. در هر جامعه مکانیسمهایی برای قضاوت کردن، مجازات کردن، برقراری نظم و اینکه اگر قانونی وجود دارد قانون اجرا شود، اگر اجرا نشد چه کاری بکنیم وجود دارد. اینها چیزهای بدیهی است که در هر اجتماعی به وجود میآید.
در جوامع خیلی کوچک میتواند مکانیسمهای خیلی روشنی نداشته باشد، الان لفظ مذمومی هست که میگویند به صورت کدخدامنشی حل شود. یک روستای کوچک یک کدخدایی دارد که مردم به او اعتماد دارند و مشکلات را حل میکند و معمولاً در جامعه کوچک اتفاقهای عجیب و غریب نمیافتد. بنابراین شما در یک روستا قوه قضائیه و مجریه لازم ندارید تا روستا اداره شود. مانند یک کشور نیست اگر مفهوم کشور را بپذیریم چون تا حدودی مفهوم جدیدی است، به این معنایی که ما به کار میبریم نتیجه دوران تحولاتی در روابط سیاسی جهان است که مفهوم دولت و ملت به معنای مدرن آن به وجود آمده است. نتیجه این وعده الهی که پیامبران را میفرستد این است که جوامعی تشکیل میشود و این جوامع میخواهند براساس چیزی که خداوند برای انبیاء گفته است زندگی کنند، زندگی پاکی داشته باشند. تصور این است که اینها موجوداتی هستند که به دلیل تعهدی که نسبت به فرامین الهی دارند رو به رشد هستند. با تصوری که اول روی آن تأکید کردم جوامع اطراف چندان علاقهای به این جوامعی که تشکیل میشود ندارند.
۱-۳ ایجاد توهم در مشرکین هنگام مواجهه با انبیاء درباره تهدید تزلزل نظم جاری حاصل سنت مشرکانه
اگر بشود آن موجود گمراه کننده به طریقی افرادی را بر علیه اینها تحریک میکند که تصور بدی از اینها پیدا کنند و اینها را از بین ببرند. اینگونه نیست که فکر کنید اینها به گوشهای بروند و زندگی کنند و خیلی راحت میتوانند ادامه حیات بدهند. یک نمونه خیلی روشن داریم، فکر میکنم مثال خیلی روشن آن که در قرآن هم انعکاس پیدا کرده است جامعه دینی است که اطراف خود پیامبر تشکیل شده است. تصور شما چیست؟ چیزی که الان تقریباً از آن مطمئن هستیم این است پیامبری در شبه جزیره عربستان در شهر مقدس مکه ظهور کرده است و فقط حرف توحید میزند. حرف توحید زدن یعنی بتهای شما هیچکاره و غلط هستند. بنابراین یک مقدار تجارت آنجا هم زیر سوال میرود. قدرت مکه به این است که بتها آنجا هستند، حرف سادهای مانند اینکه ما موحد هستیم و دعوت کردن به توحید مشکل سیاسی و اجتماعی ایجاد میکند.
[۰۱:۰۰]
در دنیای قدیم نظم مستقری وجود داشت که مشرکانه است و پیامبری میآید که حرفی میزند که با نظم مستقر کاملاً درگیر است بنابراین جامعهای که در آن ظهور کرده است همه با او دشمن هستند و او را تحمل نمیکنند. تبعاً تعداد افرادی که به او ایمان میآورند به دلیل خطری که وجود دارد خیلی کم است. یک جور از جانگذشتگی میخواهد، آدم این داستانها را که میخواند کلاً داستان انبیاء اینگونه است که خود انبیاء تهدید به قتل میشوند و به بر علیه آنها چنین سوء نیتی وجود دارد، تبعاً افرادی که به آنها ایمان میآورند در چنین شرایطی قرار میگیرند. پیامبر در مکه مردم را دعوت به توحید میکند، به مکارم اخلاق، دروغ نگویید، چیز خاصی نمیگوید. نه ادعای حکومت دارد و نه میخواهد کاری انجام بدهد. همینکه یک عده به او اعتقاد پیدا میکنند مانند خاری است در چشم کسانی که به او اعتقاد ندارند. وقتی میگوییم موجود فعالی هست که آدمها را تحریک کند اصلاً اینگونه نیست که فکر کنید یک نفر از بزرگان قریش پیش خودش میتواند فکر کند که بگذارید اینها کار خودشان را بکنند، ممکن است چند نفر به آنها ایمان بیاورند؟ اگر اعتقاد به این داشته باشید که یک موجود گمراه کننده هوشمندی وجود دارد که میداند الان پیامبری اینجا آمده است و به دلیل اینکه خداوند پشت سر او است ممکن است مشکلات عظیمی برای این جامعه ایجاد کند بنابراین از اول ممکن است اورلودی وجود داشته باشد نسبت به آنها که به آنها سخت بگیرند.
این آدمها تا وقتی که در مکه هستند، در جامعه کوچک مانند یک خانواده که چند نفر هستند و یک مقدار رشد میکند، مورد هجوم هستند، کشته میشوند، شکنجه میشوند. تلاش میشود جوی به وجود بیاید که هزینه ایمان آوردن بالا باشد تا مردم ایمان نیاورند چون احساس میکنند اختلالی در نظم و توهین به عقاید اجداد آنها است. چنین شرایطی وجود دارد و بعد تحریم اقتصادی میکنند که از گرسنگی شاید از ایمان خود دست بردارند. بعد که به یک شهر دیگر میروند باز مسئله حل نمیشود اتفاقاً بدتر شده است، آنها به آنجا رفتند و قدرتی هم به دست آوردند! مدام میبینید که در طی چندین و چند سال فشارها بیشتر میشود. مثلاً بعد از اینکه اینها به مدینه رفتند اموال آنها را غارت میکنند، فشار میآورند، لشکرکشی میکنند.
یک بار این حرف را به مناسبتی گفتم که این موضوع که پیامبر جنگها را شروع میکرد یا مشرکینی که در مکه بودند خیلی احتیاج به تحقیق تاریخی ندارد: هیچ وقت جمیعت کوچکی که در موضع ضعف است دنبال جنگ نیست. کسی که احساس قدرت میکند جنگ را شروع میکند. علاوه بر این همه جنگها نزدیک مدینه اتفاق افتاده است، همین دو اطلاع که یکی اطلاع عقلی است که احتیاج به تحقیق تاریخی ندارد کفایت میکند. مکان جنگها کجا بود؟ آنها میآمدند میجنگدیدند، جنگ احزاب و احد و بدر همه اطراف مدینه اتفاق افتاده است و اطراف مکه نیست. یک بار که مکه را فتح کردند جنگی اتفاق نیفتاد و یک لشکرکشی مسالمتآمیز بود که به دلیل جمعیت زیاد عملاً طرف مقابل تسلیم شد.
در این جلسه میخواهم به شدت روی این مسئله تأکید کنم: وقتی شریعت را میخواهید بررسی کنید و میخواهید ببینید معقول یا نامعقول است حتماً باید در آن دوره بررسی کنید. اینکه آیا میشود آن احکام را الان اجرا کرد یک موضوع کاملاً خارج از بحثی است که ما انجام میدهیم. از اولین نکاتی که در شروع بحث احکام گفتم به صورت قضیهای که برهان داشت و سعی کردم برای آن اثبات بگویم این است که اگر قرار است کسی نقضی در مورد شریعت بگوید باید بگوید در آن دوران چیز خوبی نبود. اگر بگوید یکی از آن احکام در این دوران حکم خوبی نیست به موضوع ربطی ندارد. ممکن است من بگویم ممنون از تذکری که دادید آن حکم در این دوران چیز خوبی نیست و برای من ثابت کردی پس من این کار را انجام نمیدهم. انتقال احکام بدون هیچ تشریفات و عیناً کاشتن آن در این زمان خارج از موضوع است. الان هم سعی میکنم ذهن شما سمت این باشد که زمان پیامبر را تصور کنید، یک عده از افراد اعتقاد به توحید پیدا کردند، آدمهای پاک و خوب جامعه خودشان هستند که میخواهند با شیوه اخلاقی پاکیزهای که پیامبر به آنها یاد میدهد زندگی کنند و باهم مراوده داشته باشند و نمیخواهند حق کسی را در بیرون از جامعه خودشان ضایع کنند. به اضافه اینکه میخواهند سعی کنند عبادت انجام بدهند، یکی از آنها در مورد دعوت پیامبر این است که حکمی تحت عنوان حج وجود دارد که باید در محلی که مشرکین نسبت به آن حساس هستند عبادت انجام شود. میخواهم در مورد این مفصل صحبت کنم.
این جامعه و بزرگان قریش به دلایل معقول – عقل به معنای متعارف آن، عقل به معنای سیاسی – که یک حکومت و جامعه سعی میکند قدرت خود را حفظ کند و اعمال قدرت کند و جلوی فروپاشیدن نظم مستقر را بگیرد – ولو اینکه ممکن است این نظم نتیجه چیز بدی باشد – اینکه یک عقیده جدیدی به وجود آید و آدمها طور دیگری رفتار کنند را به عنوان خطر برای خودشان محسوب میکنند. همه جوامع دقیقاً مانند بدن انسان آنگاه که موجود خارجی وارد آن میشود یک سیستم دفاعی دارند که این را از خودش دور کند. جامعهای که میخواهد طبق فرامین الهی که پیامبر آورده است زندگی کند در یک جامعه شرکزده مانند موجود خارجی است که سعی میکنند آن را دفع کنند. بعد از اینکه دفع میکنند اینگونه نیست که دست بردارند چون احساس خطر میکنند. میبینند خبر میرسد که تعداد مسلمانها در آن شهر زیاد میشود، اوضاع در آنجا خوب است. فرار کردند و تبعیدی هستند ولی در عین حال خیلی خوب میدانند اینها میل دارند برگردند. این خیلی مهم است یک نفر که در مکه زندگی میکند آسوده نشده است از اینکه توانسته است اینها را دفع کند و چند کیلومتر آن طرفتر زندگی میکنند. لااقل آنهایی که از اینجا رفتند دوست دارند برگردند. بنابراین احساس خطر نسبت به آنها وجود دارد.
این الگوی زمان پیامبر به نظر من در خودش پیامی برای ما دارد. میخواهم با وضعیت زمان حال مقایسه کنم: در دوران گذشته خیلی واضح است پیروی از فرامین پیامبر و تشکیل دادن جامعهای که مقررات دینی در آن برقرار باشد کاری نیست که فکر کنید به راحتی قابل انجام است. حتی اگر مانند ابراهیم به جایی بروید و خانواده خود را تشکیل بدهید، بالاخره این جامعه از حدی که بزرگتر شود با جوامع اطراف خود درگیری پیدا میکند و نسبت به رشد این جامعه بیتفاوت نیستند. با موردی که قبلاً هم در کلاس صحبت کردم میخواهم مقایسه کنم: الان در دنیا به نظر میرسد که میشود چنین کارهایی انجام داد. روستایی در آمریکا وجود دارد که یک عده آدم مذهبی سنتی مسیحی به سبک قرن هجدهم در آن زندگی میکنند و عقاید مذهبی خاصی دارند و حکومت موجود در آمریکا هم مانند بزرگان قریش نیستند که اینها را اذیت کنند، حتی حالت حفاظت نسبت به اینها دارند. اگر الان یک عده آدم بخواهند بنا به فرامین الهی در یک جای کوچکی در کشوری مانند آمریکا جایی را بگیرند و دور آن حصار بکشند و بگویند ما میخواهیم در اینجا طبق مقررات خاص خودمان زندگی کنیم بهنظر نمیرسد خیلی کسی کاری به کار آنها داشته باشد. حداقل الان چندین دهه است که آمیشها در آمریکا زندگی میکنند. اینکه روستاهای اطراف آنها را مسخره کنند یا گاهی مزاحمتهایی برای آنها فراهم کنند وجود دارد ولی فکر نمیکنم پلیس آمریکا به عنوان پلیس فدرال بخواهد با آنها کاری داشته باشد. یک مقدار مقررات را رعایت کنند مشکلی نیست، یکی از مشکلات آنها این است که از درشکه استفاده میکنند و اسب میبندند، بعد برای خرید به شهرهای اطراف که میروند مشکلات ترافیکی ایجاد میشود. اینجا ممکن است پلیس اسب را جریمه کند.
اتفاق بامزهای برای اقوام ما در آمریکا افتاده بود که در جاده بود و تگرگ خیلی بزرگ بارید و باعث شد شیشه ماشین خرد شود. گفت تنها چیزی که به ذهن من رسید این بود که شیشه ماشین را لگد زدم و پرت کردم چون نمیتوانستم رانندگی کنم و کاملاً شکسته بود. شیشه ماشین وقتی میشکند دید ندارید. شیشه را دور انداختم و آمدم، پلیس من را گرفت، گفت شیشه ندارید غیرقانونی است و نمیتوانید رانندگی کنید. من به او گفتم شما که میدانید تگرگ شده است و شیشه ماشینها شکسته است. ماشین من را خواباند و من یک ماشین گرفتم و به شهر رفتم و با بساطی ماشین را ترخیص کردم. این ماشین به دلیل اینکه شیشه ندارد و قانون اجازه نمیدهد نگذاشتند رانندگی کند. واقعیت این است که اگر به شهر میرسید شیشه ماشین را درست میکرد ولی پلیس این کار را کرد. شما فکر کنید اگر یک نفر با درشکه هم وارد شهر شود ممکن است مشکلاتی برای آن شهر پیش بیاید.
جهان به جایی رسیده است که به این راحتی نمیتوانید به یک جامعه دینی تهاجم کنید. نمیگویم نمیتوانید، میگویم به این راحتی نمیتوانید. در دوران پیامبر بزرگان قریش هیچ احساس محدودیتی میکردند که با این آدمها چه کار کنند؟ محدودیتی وجود داشت؟ در بعضی از روایات تاریخی به نظر میآید یک جور اخلاق و آداب قبیلهای وجود داشت و بعضی از کسانی که ایمان به پیامبر نیاورده بودند هم از بدرفتاریهایی که با اینها میشد ناراحت میشدند و ممکن بود در افکار عمومی آن موقع تنشهایی ایجاد کند. ولی خیلی آزادتر بودند و میکشتند یا گرسنگی میدادند به آنها و خیلی اتفاق خاصی نمیافتاد. الان شما نمیتوانید بگویید چون آمیشها از تلفن استفاده نمیکنند و عقاید مذهبی خاصی دارند آنها را بکشیم یا بلایی سر آنها بیاوریم و به آنها گرسنگی بدهیم. یک مقدار قانونمندی در جهان به وجود آمده است، رسانه به وجود آمده است و اینها نکات مهمی است که باید به آنها توجه کرد. فعلاً باید ذهن خودمان را معطوف کنیم به دورانی که این چیزها در آن وجود ندارد، یک جامعه دینی میخواهد به وجود بیاید و اصطکاک وجود دارد. دشمنی وجود دارد که اگر هیچ کاری هم اینها نداشته باشند و اینها در روستای دورافتاده هم زندگی میکردند باز هم احتمالاً اصطکاکهایی توسط قبایل به وجود میآمد. بالاخره اینها عنصر نامطلوب اعتقادات آن زمان بودند و روی آنها فشاری بود.
[۰۱:۱۵]
۲-۳ قبله و مناسبات جامعه دینی
خلاصه میگویم: انبیاء وقتی میآیند چه جامعه دینی کوچک و چه جامعه دینی بزرگ بالاخره یک جامعه به وجود میآورند و روابطی ایجاد میشود بین جوامع دینی و جوامع اطراف و نباید خوشبین باشیم به اینکه جوامع اطراف که اصولاً فرض بر این است که جوامع مشرک یا گمراه هستند رفتار خوبی نسبت به آنها داشته باشند. این بنیاد خیلی شسته و رفته و انتزاعی است. اگر این مدل ذهنی را بخواهیم واقعیتر کنیم که ببینیم چه اتفاقی میافتد باید حداقل در مورد شریعت اسلام به دو نکته توجه کنیم. اصلاً شریعت اسلام دنبال این نیست که یک زندگی مانند آمیشها از جوامع دینی درست کند. در همین مقدار شریعتی که در قرآن آمده است احکامی وجود دارد که به نظر من خیلی روشن است که انتظار خداوند از پیروان اسلام و ادیان ابراهیمی دیگر این نیست که به گوشهای بروند و جامعه کوچکی مانند جامعه روستایی درست کنند. چرا؟ چون هم در شریعت یهود و هم در شریعت اسلامی نسبت به جغرافیای مقدسی حس مالکیت وجود دارد. اگر به یک حداقل پایه بخواهید اشاره کنید در اینکه مسلمانها نسبت به اینکه شهری به اسم مکه وجود دارد و مسجدالحرامی هست که سالانه باید به آنجا بروند و زیارت کنند و یکی از مهمترین اعمال شرعی خود را انجام بدهند حس مالکیت به معنای حداقل اینکه آزادی عمل داشته باشند و راه باز باشد به سمت مکه وجود دارد. این با زندگی کردن در روستا به صورت ایزوله متفاوت است.
شما احتیاج به حاکمیت دارید، احتیاج به این دارید که قدرت داشته باشید که این راه را باز نگه دارید که هر کسی از هرجای دنیا بخواهد ممانعت کند راه باز باشد. منظور من این نیست در همه جای دنیا دخالتی کنیم. باز بودن راه یعنی اینکه آدمها بتوانند در صورتی که تمایل دارند بیایند. مثلاً حکومتی در عربستان نباشد که مرزها را ببندد و بگوید اجازه نمیدهم کسی از خارج بیاید و اینجا عبادت کند. از اول که اسلام آمده است تا الان همیشه مکه دست مسلمانها بود. یک لحظه فکر کنید این اتفاق در دنیا اینگونه نباشد. یک حکومت غیردینی و نه مسلمان و نه مسیح آنجا تشکیل شود. فکر کنید اسرائیلیها آنجا را بگیرند و بگویند مسلمانها را راه نمیدهیم که حج انجام بدهند. مسلمانها دعوت شدند به اینکه در کره زمین قدرتی داشته باشند که بتوانند عمل عبادی بزرگ انجام بدهند که با اینکه هرکسی در خانه خود نماز بخواند فرق دارد.
در روستا تا نماز جمعه را میتوانید اجرا کنید ولی حج چیزی است که از مسلمانها خواسته شده است و مسلمانها به وسیله چنین مناسک بزرگی که جنبه انگار جهانی دارد تبدیل به عنصری در روابط بینالملل میشوند. تفاوت پایهای بین شرایع ابراهیمی با زندگی که آمیشها در روستا میکنند وجود دارد. اصرار من این است که بخش اصلی و اساسی دین فردی است و مربوط به رشد فردی میشود ولی این قسمت سیاسی میشود و مربوط به روابط بینالملل است. شما میخواهید موجودیتی در جهان اعلام کنید که بتوانید یک عمل عبادی بینالمللی را در کره زمین انجام بدهید.
نکته دیگر این است که قرنها است که جامعه اطراف ما همه ادیان ابراهیمی هستند. بیشفکری که داریم – الگوی زمان پیامبر – که یک جامعه توحیدی در یک جامعه مشرک به وجود آمده است و آنها را آزار میدهد خیلی خوب است در ذهن ما باشد ولی اگر عملیتر بخواهیم نگاه کنیم و از دوران پیامبر به این طرف بیاییم بیشتر باید اینگونه فکر کنیم که یک جامعه دینی شکل میگیرد که جوامع اطراف آن هم اصولاً دینی هستند و مشرک نیستند. همانطوری که این جامعه ادعا میکند من اسلامی هستم آن جامعه هم ادعا میکند مسیحی است. بنابراین یک مقدار مسئله رابطه جوامع با هم تا حدودی تبدیل میشود خیلی وقتها به رابطه جامعه با جوامع دینی اطراف خودش، باید در مورد این بیشتر صحبت کنیم.
به موضوع اول برمیگردیم که جامعه دینی اسلامی یا یهودی قرار نیست جامعهای در روستا باشد. مانند دورانی که حضرت ابراهیم با خانواده خود در کنعان به سر میبرد و یک تعداد خانه درست کرده بودند و یک روستایی برای خودشان داشتند و موحد بودند. هم در شریعت اسلام و هم در شریعت یهود میبینید که مکان مقدس وجود دارد. در مورد یهودیت اگر یک نفر تورات را تحریف شده میداند همیشه سعی میکنم استنادی نکنم به کتب مقدسی که یک نفر ممکن است ته ذهنش باشد که اشتباه است. این در قرآن هم منعکس شده است که از بنی اسرائیل خواسته میشود که جایی را اشغال کنند. برای اشغال کردن آنجا بجنگند، یعنی اینگونه نیست که ساکنان شهری که قرار است اشغال شود راضی هستند، راضی نیستند خارجیها وارد شهر شوند. شما این را در قرآن میبینید که خداوند میخواهد، حضرت موسی از اینها میخواهد که بجنگید و اینها نمیجنگند و توبیخ میشوند برای اینکه با گروهی که آنجا مستقر هستند نجنگیدند. مثل اینکه مکان مقدسی وجود دارد که اینها باید به آنجا بروند و مستقر شوند حتی اگر با جنگ باید این کار را انجام بدهند.
در مورد مسلمانها در سوره بقره یا سوره حج که اولین ندا برای جنگیدن میآید مدام حرف حج و مسجدالحرام است. سوره حج اولین جایی است که میگویند آیهای آمده است که به مسلمانها اجازه جنگ داده است «أُذِنَ لِلَّذينَ يُقاتَلونَ بِأَنَّهُم ظُلِموا» چرا این در سوره حج آمده است؟ مانند جنگی که حضرت موسی پیروان خود را به آن دعوت کرد انگار مکان مقدسی هست که باید تحت سیطره مسلمانها باشد و موحدین آنجا را داشته باشند. تحمل نمیشود در خانه خدا که حضرت ابراهیم بنا کرده است یک عده بت گذاشتند و بگوییم خانه خدا را جای دیگری درست کنیم و با اینها کاری نداشته باشیم. خودمان یک روستا درست میکنیم یک مکعب هم در آن میسازیم و به عنوان خانه خدا. اینگونه نیست. واقعیتی است که هم در مورد یهودیها و هم در مورد مسلمانها جغرافیای مقدس وجود دارد که انگار آدمها دعوت میشوند که اگر لازم شد بجنگند برای اینکه این را به دست بیاورند و راه آن را باز کنند و بتوانند عبادت را انجام بدهند.
در سوره بقره آیات مربوط به حج که واجب است و حج را به جا بیاورید در بیان شریعت میآید و بعد این آیات میآید «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» انگار این فضا ایجاد میشود این حکم که آمد دردسر درست میکنند. فردا آنها نمیگذارند شما بروید و شما میخواهید بروید، بالاخره نسبت به اینکه به مکه برگردید و راه مسجدالحرام را باز کنید و حج را به جا بیاورید این دغدغه هست. جغرافیای مقدس وجود دارد که میخواهم آنجا مستقر باشم و عبادت کنم، این در شریعت اسلامی هم است. در هر دو شریعت موجود مهم ادیان ابراهیمی که ما به آن اعتقاد داریم چنین فضایی هست. قسمت چالشبرانگیز آن این است که الان در دوران جدید به نظر میآید اینکه ما بجنگیم و یک جایی برای ما است به نظر معقول نمیآید، فکر میکنم فضای تاریخی اینگونه است که آمیشها موجودات بهتری هستند تا کسی که بخواهد عبادت کند و برای اینکه عبادت کند شمشیر خود را برداشته است که اگر نگذارید عبادت کنم از شمشیر خود استفاده میکنم. آنها موجودات آرام و صلحدوستی هستند، با اسبهای خود به خرید میروند و برمیگردند، تلفن و موبایل ندارند، شمع روشن میکنند و برق ندارند، به نظر موجودات نایس و خوبی هستند.
ماجرای نسلکشی غزه که پیش آمده است مرتب از خاخامها و روحانیون یهودی کلیپهایی بیرون میآید، حتی سیاستمدارهای آنها، که به قسمتهایی از تورات اشاره میکنند که گفته است بکشید. انگار آنها را زنده کردند و مدام این کلیپها در فضای مجازی میآید که اینها چه موجودات رذل و خشن و قاتلی هستند. مثلاً در فلان قسمت از تورات نوشته است فرزندان آنها هم بکشید، بنابراین یک عده از اینها از ته دل خود اینکار را میکنند. تندروهای اسرائیلی فکر میکنند به همان دستور خداوند عمل میکنند. همانطوری که داعش فکر میکند به دستور خداند آدم میکشد، اینها هم همینطور هستند. آن فلسطین کجا این فلسطین کجا. تو کجا و پیروان حضرت موسی کجا. خدا به او گفته است به تو نگفته است. چیزی که آنجا نوشته است من باید امروز اجرا کنم؟ فلسطینی کیست؟ اینها فلسطینی هستند، خودشان میگویند فلسطینی هستیم. مدرک از این بالاتر؟ پس احکام تورات را میتوانیم در مورد آنها انجام بدهیم!
یک قسمت چالشبرانگیز این است که چرا اینگونه است؟ چرا جوامع دینی هم همانگونه کار خود را ادامه ندادند؟ چرا به مدینه رفتند؟ از طرف بزرگان قریش میگویم: معلوم است که اینها میخواستند برگردند. اگر نمیخواستند برگردند میرفتند به جاهای خوش آب و هوا مانند یمن، در شمال عربستان کلی روستاهای خوب بود. به آنجا میرفتند و یک روستا درست میکردند و زندگی میکردند. اینها کمین کردند و باید برگردند بنابراین باید حمله پیش دستانه به آنها کرد.
[۰۱:۳۰]
ذهنیت مدرن انگار دین غیرسیاسی بیآزار آمیش را به دینی مانند اسلام ترجیح میدهد که سابقه تاریخی آن را بخواهید حساب کنید اصولاً کمتر حرف زدند و بیشتر شمشیر کشیدند. نهایت این است که بگویید برای تبلیغ حرف زدند، در مورد شمشیر دست گرفتن به نظر نمیآید هیچ ربطی به تبلیغ داشته باشد ولی آن چیزی که مسیحیها و یهودیها از مسلمانها دیدند این است که بیشتر از اینکه حرف بزنند شمشیر میکشند. خیلی از جاها اینگونه بود. اینگونه نبود که مبلغ بفرستند و به بهانهای حمله کنند. اصولاً ترویج دین و گسترش چیزی که فکر میکردند دین است و درواقع گسترش قلمرو مسلمانها بیشتر با جنگ و شمشیر انجام شده است. حداقل چیزی که ما میدانیم این است که در مواردی مسلمانها مانند یهودیها امر به اینکه خشونت کنند دارند، برای بازپس گرفتن مسجدالحرام، یا مستقر شدن در آن جغرافیا. جغرافیا چه اهمیتی دارد؟ اگر یک کعبه متحرک درست میکردند خوب میشد! یک عده فکر میکنند این ساختمان مقدس است، در حالیکه این مکان مقدس است، جایی که این ساخته شده، جغرافیای آن مقدس است. ذاتاً آن نقطه قابل حمل نیست، آن خانه را خراب کنید فرقی نمیکند در آنجا آن مکعب باشد یا شش ضلعی. آن مکان یک مکان مقدس است که مسلمانها باید به آنجا بروند و اعمال حج انجام بدهند و باید از آن دفاع کنند.
یک نکته چالشبرانگیز این است که ما در دورانی زندگی میکنیم که اصولاً چنین فکری که برای به دست آوردن جغرافیایی که برای ما مقدس است و اینکه عقاید و ایدئولوژی داریم که میگوییم اینجا برای من است هرطوری شده است میجنگم نکوهش میشود. به نظر میرسد این با فضای فکری امروز مردم خیلی سازگار نیست کما اینکه اسرائیلیها میتوانند بگویند ما هم میجنگیم و اورشلیم برای ما مقدس است و باید این را به دست بیاوریم. همانطوری که وقتی من میگویم شما احساس خوبی نسبت به آن پیدا نمیکنید اگر مسجدالحرام را یک گروه غیراسلامی گرفته بودند و مسلمانها با طرفندهایی سعی میکردند آنجا را پس بگیرند به هر قیمتی که شده است، آدمها میتوانستند نسبت به آن حساسیت نشان بدهند. حداقل یک آدم غیرمسلمان نسبت به این عقیده که مسلمانها باید یک جایی از دنیا را مال خودشان بکنند ممکن است حس خوبی نداشته باشند.
نکته دوم این است که مسلمانها از راه باریکی که به سمت خشونت وجود داشت چنان اتوبانی رد کردند که الان شما باید حق بدهید به یک آدم مسیحی و یهودی و خداناباور که وقتی بشنود یک مسلمان میگوید کوره راهی به سمت خشونت هست بگوید اگر به او اوکی بدهید لشکر خود را راه انداخته است و به سمت کشورگشایی میروند.
حضار: چون چند بار تکرار کردید شما میگویید اگر دست کس دیگری باشد، اینگونه نیست که دست کس دیگری باشد موضوع این است که آنها سد کنند.
استاد: بله منظور من همان است، یعنی آدم بدی بیاید آنجا را بگیرد و نگذارد مسلمانها عبادت خود را انجام بدهند همانطوری که الان یهودیها عبادات خود را انجام نمیدهند، معبد آنها همچنان متروک است. نکته این است که اصولاً یک ایدئولوژی در جهان پیدا شود بگوید اینجا برای من است، یک ایدئولوژی دیگر هم پیدا میشود میگوید آنجا برای من است لازم نیست که دینی باشد. ممکن است کمونیستها بگویند موسکو شهر مقدس ما است بنابراین ما مجاز هستیم هر وقت دیدیم زور ما میرسد برویم لشکرکشی کنیم و موسکو را بگیریم. بالاخره چالش فکری وجود دارد که آیا این ضروری است؟ این جزء احکام قطعی است و در قرآن اجازه برای جنگ آمده است و اینکه مسجدالحرام راهش باید باز باشد جزء بدیهات شریعت است.
قصد من این بود در این جلسه چالش را مطرح کنم و در مورد آن بحث کنم ولی شاید بد نباشد سوال مطرح کنم که در ذهن شما باشد بعد در مورد آن بحث کنیم. چرا باید اینگونه باشد و چرا در شریعتهای ابراهیمی باید مکان مقدس داشته باشند در حدی که مجوز جنگ و شمشیر به دست گرفتن در مورد آن داده باشند؟ این چیزی است که فکر میکنم جا برای بحث در جلسه آینده دارد.
در داستان انبیاء حداقل دو بار در قرآن تکرار میشود که وقتی پیامبر یا پیامبرانی میآیند مردی من اقصی المدینه میآید. انگار قبل از ظهور ادیان ابراهیمی حضرت موسی و حضرت عیسی و پیامبر جهان گذشته اینگونه بود که همه مشرک بودند و یک نفر اگر آدم اهل حق و توحید و آدم رشدیافتهای بود نمیتوانست در آن شهر زندگی کند. دقیقاً زندگی آمیشگونه است، آمیشها در اقصی المدینه زندگی میکنند. چالش اینجا است چرا از این دوران عبور کردیم؟ این دوران میتوانست به همین شکل ادامه پیدا کند. موحدین میتوانستند آدمهای بیآزاری باشند که در اقصی المدینه زندگی کنند. هرچقدر هم دنیا به جلو رفته است امکان این کار بیشتر شده است، اگر در زمان پیامبر راحت نبود و اگر حتی به یک روستایی میرفتند ممکن بود به آنها آزار برسد الان به نظر میرسد جهان قانونمندتر است و میشود این کار را انجام داد.
بنابراین چالش این است چرا از این عبور کردیم به سمت جوامع دینی که ممکن است حتی بانی جنگ باشند نه اینکه فقط دفاع کنند. در قرآن میخوانید که بنیاسرائیل هستند که میخواهند به جایی حمله کنند و آنها در شهر خود زندگی میکنند. این واقعیتی است که حداقل در شریعت موسی چنین چیزی وجود دارد و در اسلام تلطیف شده است، زمان پیامبر را که نگاه میکنید میتوانید بگویید همه جنگها دفاع بود و یک دفعه هم که به مسجدالحرام رفتند و آن را گرفتند جنگی واقع نشده است. من به عنوان یک آدم بدجنس به کسی که این جواب را میدهد میگویم اگر واقع میشد و اگر دفاع میکردند چه میشد؟ برمیگشتند؟ رفته بودند فتح مکه را انجام بدهند حالا اینکه اینقدر اختلاف قدرت زیاد بود و وضع قریش طوری بود که نمیتواسنت بجنگد خیلی اتفاق خوبی بود ولی به نظر من رفته بودند مکه را فتح کنند ولو اینکه مقاومتی صورت میگرفت. میتوانید بگویید این خیلی از زکاوت و صلحدوستی پیامبر بود که گذاشت کار به جایی برسد که جنگ نشد. اینقدر مسلمانها رشد کردند که کسی در مقابل آنها نمیتوانست شمشیر به دست بگیرد. نکته من این است اگر صد نفر هم آنجا عملیات شهادتطلبانه برای شرک انجام میدادند مسلمانها قطعاً با آنها میجنگیدند.
پرسش و پاسخ
حضار: با توجه به اینکه این جغرافیای مقدس در جاهایی بودند شرائع بزرگ در آنها بودند چرا توصیه مسالمتآمیز زندگی کردن در قرآن نشده است؟
استاد: چطور؟
حضار: شما میفرمایید توصیه به جنگ برای گرفتن…
استاد: نسبت به مسجدالحرام به نظر میآید اینگونه است. یک مقدار دقیقتر شاید از روی آیات توضیح بدهم.
حضار: «وَلَا تَعَاوَنُوا عَلَى الْإِثْمِ وَالْعُدْوَانِ»…
استاد: من به این نتیجه میرسم که اگر رفتار تاریخی مسلمانها را ملاک قرار ندهید و کنار بگذارید یک راه باریکی برای خشونت باز شده است که باید این را توجیه کنیم ولی بیشتر از این نیست. مخصوصاً سوره توبه که معمولاً به عنوان سوره خشونت از آن یاد میشود که انگار همه را دعوت به جنگ و نابودی میکند اصلاً اینگونه نیست. وقتی شما سوره توبه را با دقت بخوانید – چیزی پرسیدید که مطالبی که باید در جلسه آینده بگویم الان باید بگویم – واقعاً اینگونه نیست. نکته این است که اسلام دعوت به صلح و دوستی و رفتار مسالمتآمیز دارد به غیر از این یک مورد که باید توجیه شود. در مورد یهودیها هم اگر منطقی که اینجا وجود دارد را بفهمید آنجا هم میفهمید که دلیل رفتار آنها چه بود و چگونه است و چرا آن مکان مقدس است و میتوانند برای آن بجنگند. هیچ کدام از اینها توجیه برای خشونتی که از نظر تاریخی در ادیان ابراهیمی به خرج دادند نیست.
حضار: چون خشونت علیه مشرکان قابل توجیه است.
استاد: میخواهم بگویم حتی خشونت عیله مشرکان نیست، اینگونه نیست که فرض کنید مسلمانها حق داشته باشند نسبت به مشرکینی که زندگی خودشان را میکنند تهاجم کنند.
حضار: مثلاً قریش که آنجا مستقر است.
استاد: آنجا مستقر است و مانع حضور مسلمانها در آنجا است و بر علیه آن خشونت مجاز میشود.
حضار: اگر مسجدالحرام را ملاک قرار بدهیم همین الان هم مصادیقی میتوانیم پیدا کنیم صرفاً چون حکومت عربستان آنجا حکومت اسلامی است باعث نمیشود این مسئله پاک شود. مثلاً ما الان نمیتوانیم از مرز رد شویم و به مسجدالحرام برویم، علاوه بر آن قوانینی در کشورها هست که کسی که سربازی نرفته است نمیتواند از مرز خارج شود. این سد راه مسجدالحرام است. اینها باعث میشود آن مشکلی که شما گفتید بزرگتر شود.
استاد: یک اتفاق تاریخی که افتاده است این است که یک بار مسلمانها را طبق نقل معروف تاریخی سد عن سبیل کردند و صلح حدبیه امضا شد. نگذاشتند در آن سال مسلمان بروند.
[۰۱:۴۵]
اینکه شما بگویید امسال نیایید، تا سربازی نرفتید نروید، شرایط بگذارید که مثلاً یک روزی بگویند یمنیها حق ندارند با خنجر وارد کشور شوند ویزا به آنها نمیدهیم یا آنها را دیپورت میکنیم فرق دارد با اینکه مانع از انجام عبادت حج شوید، اینکه یک شرایطی بنا به دلایلی بگذارید فکر میکنم تا حدودی معقول است. نمیدانم روایت ساختند یا خیر. میتوانیم خودمان بسازیم. یکی داشت میآمد پیامبر گفت اینگونه درست نیست وارد مسجدالحرام شوید.
حضار: چالش دیگر در مورد اقصی المدینه است، انگار رسول به شهر میآید اینها به اینجا میآیند. این نکته هم به نظر من خیلی مهم است.
استاد: ولی کشته میشوند…
حضار: دلیلی هم ندارد واقعاً کسی هم به آنها ایمان نمیآورد. اگر بخواهیم بگوییم فکر کردند که خیلی مؤثر هستند به نظر من خیلی منطقی نیست.
استاد: فکر کردند مؤثر هستند و هیجانزده شدند، پیامبر آمده است این بیچارهها عمری در اقصی المدینه زجر کشیده بودند. اتفاقاً اگر اشاره شما به داستانی است که در سوره یاسین آمده است واقعاً این آدم علاقه دارد یعنی از روی احساس و اینکه یک موقعیتی پیش آمده است ممکن است بلایی سر آنها بیاید آمده. شما از کجا میدانید تأثیر نگذاشته است؟
حضار: روی ما تأثیر گذاشته است.
استاد: منظور ایشان تأثیر گذاشتن در مردم آن زمان است. روی ما که خیلی تأثیر گذاشته است هر وقت میخوانیم کلی حال میکنیم که عجب آدمی بود.
حضار: یک سوال در مورد داستان آفرینش دارم. قربانی قابیل چرا پذیرفته نشد؟
استاد: این داستان بعد از آفرینش است، شرایط معنوی آن را نداشت و پذیرفته نشد.
حضار: نیت هم مهم بود
استاد: مسائل معنوی بود واقعاً هابیل آدم خوبی بود، تقوا داشت، با یک نیت خوبی آمده است. در روایات اینگونه بود که بهترین گله خود را جدا کرد و قربانی کرد ولی این بدترین را آورد. به هر حال مسئله این است که پذیرفته نشد مثل اینکه یک نفر نماز بخواند و نماز او پذیرفته نشود برای اینکه حضور قلب و نیت عبادت نداشت.
حضار: براساس پدیده رشد که شما میفرمایید مگر آنها بشر اولیه حساب نمیشدند؟ در کدام مراحل رشد بشر میتوان آنها را دستهبندی کرد؟
استاد: رشد فردی در دوران غارنشینی هم بود.
حضار: معنویت به مفهومی که ما میشناسیم در آن موقع هم وجود داشت؟
استاد: بله صد درصد.
حضار: معنویت ؟؟
استاد: واقعاً در تاریخ به گذشته بروید اینگونه نیست که بگوییم اینها معنویت نمیفهمیدند. ممکن است زبان محدودی داشتند ولی اینکه بگوییم نمیفهمیدند نباید کسی را بکشند درست نیست. چیزهایی در درون آدمها است که از بدو خلقت در وجود خود داشتند. انشاالله در جلسه آینده در مورد جغرافیای مقدس و جواز جنگیدن برای جغرافیای مقدس صحبت میکنیم و شما هم صحبت میکنید.
