بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۶۶، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۷/۳
۱- یادآوری از جلسه قبل: چرا ما نباید مانند آمیشها زندگی کنیم
یک یادآوری از جلسه قبل میکنم، نکته اصلی جلسه قبل از نظر من این بود که چون بحث درباره شریعت را که شروع کردیم به مدت نسبتاً طولانی درباره احکامی صحبت کردیم که خیلی جنبه فردی و حالت عبادی و معنوی دارند. دو جلسه قبل این موضوع را شروع کردم تقسیمبندی استانداردی که تحت عنوان فروع دین است را اگر به عنوان بحثهای مهم مربوط به شریعت در نظر بگیریم که چه چیزهایی در مومنین واجب است ممکن است کسی خیلی جدا کردن این احکام را به عنوان فروع دین و اصلی بودن آن را قبول نداشته باشد. منتها خیلی مهم نیست، همه ما میدانیم احکامی مانند حج و جهاد هم جزو احکام دین است؛ در فروع دین که گفته میشود اینها هم ذکر میشود. بنابراین از دو جلسه قبل این مقدمات را شروع کردم که به نظر میرسد شریعت فقط یک مجموعه احکام فردی برای رشد فردی و رسیدن به معنویت، یک چیزی مانند رسیدن به نحله عرفانی که بخواهد به ما یک تعلیماتی بدهد که چگونه به صورت فردی رشد کنیم و به خداوند نزدیک شویم، فقط این نیست. مخصوصاً این مهم است چون الان در دوران مدرن این گرایش به وجود آمده است که بگویند دین یک چیز شخصی است و مربوط به قلب انسان میشود و معنوی است. در حالیکه در ظاهر آن چیزی که میبینیم این است که در احکام شریعت احکامی وجود دارد که جلسه قبل سعی کردم این را بگویم خواسته یا ناخواسته، مسلمانها را طوری نه فقط وارد عرصههای اجتماعی میکند بلکه وارد سیاست بینالملل هم میکند.
اگر شما این را بپذیرید که قرار است یک جامعه اسلامی تشکیل شود و یک ارتشی داشته باشد و از حریم حرمهایی بخواهد دفاع کند مانند این است که بگوییم کشورهای اسلامی وجود دارند باید با همسایههای خود تعامل کنند. به هر حال اینگونه به نظر میرسد و نیاز به توجیه است که چرا اینگونه است. جلسه قبل، موضوع اصلی صحبت من از نظر خودم فکر میکنم این بود که چرا ما نباید مانند آمیشها زندگی کنیم؟ سؤال اصلی این است کافی نیست که یک شریعت فردی داشته باشیم چرا؟ چون خانواده و تعاملات اجتماعی است، بالاخره انسان تنها در غار زندگی نمیکند. چرا یک جوامعی کوچکی در دل جوامع بزرگتر تشکیل ندهیم و خیلی هم بیآزار باشیم و کاری به کسی نداشته باشیم و زندگی خودمان را بکنیم؟ یک روستاهایی باشند و مردم آن مؤمن باشند و به نظر میرسد بد هم نیست، نسبتاً لذتبخش است، کار کشاورزی کنیم تلفن هم نداشته باشیم، پیجر نداشته باشیم و اینگونه خطرات را تحمل نکنیم و راحت برای خودمان کشاورزی کنیم. با اسب به این طرف و آن طرف برویم و از تکنولوژی هم استفاده نکنیم. اینها لازم نیست میتوانید از تکنولوژی که امن باشد استفاده کنید ولی دولت و کشور تشکیل ندهید.
جلسه گذشته سعی کردم بگویم جواب این چیست. اولاً یک نفر ممکن است به این خدشه وارد کند و بگوید لزوماً از شریعت اسلامی برنمیآید که غیر از این رفتار کنیم. من فکر میکنم برمیآید یک جوری احکام شریعت ما را به این سمت میبرند که باید قدرت نظامی هم داشته باشیم تا بتوانیم از خودمان دفاع کنیم. یک چیزی شبیه حکومت شاید حتی باید داشته باشیم، خیلی با اطمینان نمیگویم چون اگر بخواهیم مبتنی بر قرآن صحبت کنیم حداقل این است که جای بحث است. اینگونه نیست که بشود صراحتاً گفت همه این چیزها را بتوان از رفتار پیامبر آنگونه که در قرآن ذکر شده است نتیجه گرفت.
۱-۱ بایدها و نبایدها
یک پرانتز باز میکنم و در مورد چیزی که قبلاً گفتم الان هم تکرار میکنم. فکر کنم در طول همه سالهایی که بحث میکردم قبل از ورود به بحث احکام همیشه اینگونه بود که بحثهای در مورد باید و نباید و احکام طفره میرفتم. یک توضیحی در شروع جلسه احکام دادم، واقعاً دلیل آن این است که اینها پیچیدهتر از بحث کردن در مورد هست و نیست است. وقتی شما بخواهید در مورد این صحبت کنید که امور واقع چگونه هستند با اینکه بخواهید در مورد این صحبت کنید که چه باید کرد، دومی خیلی پیچیدهتر است. من سعی کردم در جلسهای این را توضیح بدهم اوضاع چگونه است مانند این است که یک نقشه جغرافیایی به شما نشان بدهم و بگویم جغرافیا این است ولی اینکه از کدام مسیر باید رفت به این برمیگردد که روی جغرافیا توافق کرده باشید اینکه به کجا میخواهید برسید توافق کرده باشید و اینکه روی این توافق شود که بهترین راه کدام است و این دو به شدت مورد اختلاف است. اینکه هدف ما چیست و چگونه میتوان به آن رسید مخصوصاً قسمت دوم هزار راه دارد. اینکه بهترین راه کدام است مهم است.
قسمت باید و نباید به روانشناسی افراد برمیگردد در حالیکه هست و نیست کمتر اینگونه است. مثلاً من میخواهم به سفر بروم از مپها استفاده میکنم و یکی از نرم افزارهایی که مسیر را به میدهد جستجو میکنم و چند راه به من پیشنهاد میکند. یک مقدار به روانشناسی من ربط دارد راه سریعتر را انتخاب کنم یا امنیت برای من مهم است. برای من امنیت اتومبیل از امنیت خودم مهمتر است، مثلا در چاله و چوله نیفتد. حدود ده سال پیش برای کنفرانسی به اروپا رفته بودم و از طریق بوداپس رفته بودم. آن موقع هنوز خیلی این نرم افزارها متداول نشده بود. مجارها استاد نظر گراف هستند، نصف بیشتر نظریه گراف را ریاضیدانها مجار به وجود آوردند. بنابراین در مسیریابی خیلی حرفهای بودند، فکر نمیکنم در آن موقع خیلی از شهرهای مهم دنیا چنین چیزی داشته باشند. یک سایتی زده بودند که در آن تعیین میکردید که از کجا به کجا میخواهید بروید و بعد هزار تا سوال میپرسید. مثلا با اتوبوس میخواهید بروید، با ماشین میخواهید بروید، قیمت برای شما مهم است، سرعت برای شما مهم است، گزینههای مختلف میداد و شما انتخاب میکردید که من سریعترین راه را میخواهم مثلاً با اتوبوس. میگفت از اینجا سوار شوید و در آنجا پیاده شوید، خط فلان را بگیرید و به مقصد میرسید. راهحلهای عجیب و غریب میداد و تنوع آن زیاد بود.
شما در انتخاب مسیر اینکه، چقدر میخواهید ریسک کنید یا نکنید، و خیلی فرق میکند. الان بحثهای مربوط به جنگ، معلوم است آدمها احساساتی نسبت به این دارند. اگر یک احکامی را بپذیرم و بگویم اینگونه است ممکن است در زندگی من الزاماتی پیش بیاید و نخواهم آنها را قبول کنم و برای من ریسک داشته باشد. بحث کردن در مورد احکام پیچیدگی هایی دارد و توافق کردن سختتر است و اصلاً تعجب نمیکنم بحث هایی که الان در جلسات میکنیم، بیشتر آدمها اختلاف پیدا کنند و نظرهای مختلف وجود داشته باشد.
نکته اصلی که در جلسه قبل تأکید کردم این است که به نظر میآید زندگی مانند به وجود آمدن روستا از مؤمنین، از این گذشتیم. از زمان حضرت موسی به بعد در زمان پیامبر انگار نکته دیگری است که جوامعی تشکیل شوند و جوامع قدرتمندی حتی تشکیل شوند و از خودشان قدرت دفاع داشته باشند یا قدرت دفاع از اماکن مقدس داشته باشند. چنین چیزی به نظر میآید که از آیات قرآن اینگونه بر میآید که چنین چیزی از ما خواسته شده است. به طور مشخص اینکه یک مکان مقدسی به اسم مسجدالحرام است و مسلمانها باید سالانه به حج بروند و این راه باید باز باشد و اینجا باید تطهیر شده باشد و بتپرستها آنجا را اشغال نکرده باشند، به نظر میآید اینها از ما خواسته شده است. بنابراین به صورت طبیعی برمیگردیم به همین که مسلمانها احتیاج به قدرتی دارند و اصطلاحی که من به کار میبرم، مجبور هستند در روابط بینالملل وارد شوند چون باید مکانی را حفظ کنند. آنجا باید تطهیر شده باشد، راه باید باز باشد و الی آخر.
۲-۱ داستان هابیل و قابیل
قبل از اینکه بحث را دوباره اصولی پیش ببرم یک یا دو نکتهای که احساس کردم حالت سوء تفاهم دارد. جلسه قبل را گوش نکردم که چه چیزهایی گفتم و چه جمله هایی به کار بردم که سوء تفاهم به وجود آمده است. اول دو نکته خیلی ساده را بگویم که اگر طوری گفتم که این سوء تفاهمها به وجود آمده است رفع شود. یکی در مورد داستان هابیل و قابیل است که ظاهراً این سوء تفاهم پیش آمده است که هابیل از خودش در مقابل قابیل دفاع نکرده است؛ یعنی اجازه داده است که قابیل او را بکشد. چیزی که هابیل بنا به نقل قول قرآن میگوید و ما به آن اطمینان داریم میگوید این است که اگر تو میخواهی من را بکشی من دست خود را دراز نمیکنم که تو را بکشم. نمیگوید از خودم دفاع نمیکنم یا فرار نمیکنم و اجازه میدهم که من را بکشی. پیام هابیل به قابیل این نیست که بیا من را بکش و آماده مرگ هستم ولی یک محدودیت مهمی برای خودش قائل است. اگر تو بخواهی با سنگ به سر من بزنی یا من فرار میکنم یا سعی میکنم سنگ را از دست تو در بیاورم یا ضربهای به تو میزنم که بیهوش شوی. نمیخواهم تو را بکشم و من اراده قتل تو را نمیکنم. ریسکهایی که ممکن است منجر به این شود که من کشته شوم را تحمل میکنم ولی حاظر نیستم ریسک آدمی را که بخواهم بکشم را تحمل کنم. کشته شدن برای من مطلوبتر است تا اینکه بخواهم بکشم.
نکتهای که میگوید این نیست که از خودم دفاع نمیکنم یا اجازه میدهم تو من را بکشی حتی تو را تشویق هم میکنم من آماده هستم؛ من اینجا نشستم و سنگ را بردار و به من بزن. درگیری یا دفاعی پیش بیاید اینها از این آیه برنمیآید که این کارها را نکرده است یا نمیخواست بکند. فکر میکنم خیلی روشن است میگوید اگر تو قصد کشتن من را بکنی من قصد کشتن تو را نمیکنم، چه پیش دستانه بگویم من مطمئن شدم که میخواهی من را بکشی پس من زودتر اقدام میکنم و تو را میکشم. این کار را نمیکند، حتی در درگیری هم مواظب است که مرتکب قتل نشود. فکر کنم از این بیشتر نامعقول است، یکی از دوستان این پیام را داده بود که علامه طباطبایی هم گفته است معنی آن دفاع نکردن نیست. دفاع نکردن نامعقول است و من هم این را قبول دارم. مشکل چیست و چرا هابیل اینگونه رفتار میکند؟ چون قتل خیلی بد است. اگر طوری رفتار کنید تا کسی تشویق شود، شما را بکشد کار خیلی بدی کردید و نامعقول است و انگار قتل را ترویج کردید.
[۰۰:۱۵]
یک آدمی صراحتاً بگوید من نه سلاح دارم و نه اگر به من حمله شود از خودم دفاع میکنم، بداند که در اطراف او آدمهایی هستند که اگر اینگونه او را گیر بیاورند او را میکشند، انگار شریک قتل خودش است. انگار این زمینه را آماده کرده است که قتل اتفاق بیفتد، ما نمیخواهیم در زمین خونریزی شود و خون دیگران را اصلاً نمیخواهیم بریزیم، خود خودمان هم بهتر است ریخته نشود.
۳-۱ صلحطلبی مسلمانها
نکته دیگر اینکه یکی از دوستان نوشته بود که صلحطلبی اولیهای که مسلمانها از خودشان نشان دادند اختیاری نبود یعنی زور آنها نمیرسید و چارهای به جزء صلحطلبی نداشتند. بنابراین از اینکه در ابتدا مسلمانها یک کاری کردند نمیشود نتیجهای در مورد اینکه مسلمانها چگونه باید رفتار کنند گرفت. من این را میپذیرفتم اگر در قرآن آیات کلی که مسلمانها و همه انسانها را به صلح دعوت میکند وجود نداشت. گاهی اینگونه است که من نمیتوانم وارد جنگ شوم چون عِده و عُده ندارم بنابراین امکان آن را ندارم و تو سری خور باقی میمانم. به محض اینکه قدرت پیدا میکنم وارد جنگ میشوم. اگر در قرآن تعداد زیادی آیه نبود که به صلح دعوت میکند، به آرامش دعوت میکند، به اینکه اگر به شما تجاوز کردند بیشتر از آن حق ندارید تجاوز کنید. اگر این مجموعه آیات نبودند میشد فکر کرد عملی که نقل میشود که مسلمانها اینگونه رفتار کردند نتیجه بی عِده و عُده بودن آنها بود و امکانش را نداشتند و بعداً طور دیگری رفتار کردند.
اگر قرآن را کنار بگذاریم و فقط به رفتار مسلمانها نگاه کنیم شاید یک نفر بتواند این حرف را بزند ولی وقتی به قرآن نگاه میکنید میبینید که قرآن پر از آیاتی است که نشان میدهد ما اهل جنگ نیستیم و ما صلح میخواهیم و اگر به عهد خود وفا کنید کاری به شما نداریم. در طول آیات مکی و مدنی این آیات را میبینید، از اینها به نظر میآید که صلح طلبی زورکی نیست بلکه برعکس است جنگهایی که اتفاق افتاده است، زورکی است و به آنها تحمیل شده است. به نظر من تفسیر اینکه چرا مسلمانها یک کاری کردند و یک کاری نکردند بیشتر از هر چیزی برمیگردد به اینکه به قرآن نگاه کنید و ببینید که قرآن چگونه ماجرا را نقل میکند، در مورد احکام مسلمانها چه احکامی را صادر میکند و الی آخر.
یک چیزی گفتم الان بحثی که مربوط به ۴۰-۵۰ دقیقه بعد است حس من این است که میتوانم الان بگویم. احتمالاً این را میدانید علیرغم بحثهایی که در حاشیه این جلسات انجام میشود به نظر میآید افرادی که به جلسات من گوش میدهند همه آنها آدمهای خیلی صلحطلبی هستند. دعوا سر این است حرفی که من زدم که یک مقدار برای حفظ مسجدالحرام و تطهیر آن میتوان کار تهاجمی انجام داد بحث این است که آن مقدار را هم میتوان انجام داد یا نمیتوان انجام داد. در حالیکه اگر به حوزههای علمیه بروید بحث این است که هر سال باید جهاد کنیم و به جاهای دیگر حمله کنیم یا خیر یک سال در میان هم میتوان به کشورهای دیگر حمله کنیم. این جالب نیست. فکر میکنم در شنوندههای این جلسات افرادی که به حرف فقها بیشتر اعتماد دارند وجود دارد ولی فکر میکنم جَو طوری است که حرف نمیزنند.
پیامها را که میخوانم میخواستم یک پیام بدهم و آنها را دعوت کنم که حرف بزنند، اینکه بحث بین این است که کل جنگها فقط و فقط باید دفاعی باشد یا یک مقدار در موردهای خاص میتواند تهاجمی باشد این چیزی نیست که شما در جمع مسلمانها ببینید. شما با اهل سنت یا شیعیان بحث کنید فضای ذهنی آنها اینگونه نیست. فکر میکنم خیلی بیشتر از این را برای جنگ تهاجمی میپذیرند. یک طیفی وجود دارد از این عقیده که جنگیدن فقط و فقط در حالتی که مورد حمله قرار گرفته باشیم و فقط جهاد دفاعی است، تا اینکه ما وظیفه داریم سالانه جهاد انجام بدهیم. همانطوری که وظیفه داریم سالانه روزه بگیریم، دقیقاً عقیدهای است که میگویند با توجه به مکتوباتی که دست ما است توسط شافعی بیان شده است. شما اگر به کتب فقهی شیعه هم نگاه کنید میبینید که در قرنهای متأخر در قرنهای ۶-۷ یا شاید زودتر عیناً در کتب فقهی شیعه هم آمده است. در حد کپی پیست چیزی که شافعی گفته است در علمای بزرگ فقهای بزرگ شیعه میبینید که همین حرف زده است که وظیفه حاکم اسلامی است که سالی یک بار جهاد کند. جهاد حکمی نیست که بتواند معطل بماند و یک سال برای مسلمانها بگذرد و جهاد نکرده باشند چرا؟ چون جزء فروع دین است.
یک سر طیف آنهایی که حالت تهاجمی دارند و اصولاً احساس کند حمله کردن قبحی ندارد. اساس آن هم آیه ۵ سوره توبه خیلی مورد استناد قرار میگیرد که میگوید بعد از اینکه ماههای حرام تمام شد مشرکین را هرجا دیدید بگیرید و بکشید و برای آنها کمین کنید. یک آیه خیلی شدید لحنی برای علیه مشرکین است که عهدی با آنها نیست میتوانید بر علیه آنها قتال کنید. میدانید احتمالاً از قرن دوم هجری، کم کم مسیحیها و یهودیها را جزء مشرکین حساب کردند، در قرآن به نظر میآید یک تمایز خیلی روشنی بین مشرکین و اهل کتاب است ولی کم کم به نظر میرسد آن هم از بین رفت و بالاخره همه همسایههای کشورهای مسلمان به نوعی جزء مشرکین بودند. مسیحیها که قطعاً به دلیل اینکه ۳ تا پدر و پسر و روحالقدس قبول داشتند متهم به شرک میکردند. یک جوری مجوز اینکه میتوان با همه جنگید، مسلمانها تنها کسانی هستند که انگار ریختن خون آنها حرمتهایی دارد کم کم اینگونه شد خیلی راحت شد که بتوانیم بجنگیم.
قطعاً سیره به جا مانده از خلفا خیلی مؤثر بود، کارهایی انجام شده بود که به نظر میآید خیلی محدودیتی وجود ندارد. انتهای طیف که تهاجم را خیلی سهل و ساده میگیرد اگر در نظر بگیرید و این طرف هم همه چیز دفاعی باشد واقعاً میتوان گفت این وسط میتوان عقاید مختلف بیان کرد و فقهایی پیدا کرد که اینگونه باشد. یک پله پایینتر از تهاجم بدون دلیل احتمالاً یک حالت میانهرویی وجود داشته که بعضی از فقها میگویند شما باید یک دلیلی داشته باشید. مبلغ بفرستید یک جایی بخواهند توحید را برای مردم بیان کنند آنجا افرادی باشند که مانع باشند و بکشند. مثلاً مبلغین اسلام را بکشند شما میتوانید برای باز کردن راه تبلیغ، جهاد کنید. حمله کنید به جایی برای اینکه نمیگذارند پیام شما به مردم آنجا برسد، مردم در گمراهی هستند و اجازه هدایت به شما نمیدهند بنابراین راه برای حمله کردن باز میشود. یا افرادی آنجا هستند که به آنها آزار رسانده میشود، مسلمانها را کشتند، اکثریتی هستند که به اقلیتی ظلم میکنند و ما برای دفاع از آنها میجنگیم. همینطور میتوانید بگویید یک طیفی است از دفاع کامل تا تهاجم بدون مانع، میتوان انواع احکام فقهی را دید.
نکتهای که گفتم الان به ذهن من رسید با توجه به مسئلهای که صلحطلبی اولیه اختیاری بوده یا نبوده و ملاک رفتار مسلمانها این بود که ما نمیتوانیم از خودمان دفاع کنیم یا نمیتوانیم حمله کنیم. شما افرادی را میبینید که در یک زمانی هیچ حرکت نظامی و تهاجمی انجام ندادند کشته شدند و چیزی نگفتند. میبینید که قدرتمندتر شدند تا کارشان به جایی رسیده طبق آیهای که به نظر من رسید سوره توبه است کاملاً حالت تهاجمی پیدا کردند. میگوید مشرکین را هرجا دیدید بکشید بنابراین یک نفر میتواند این رفتار را اینگونه توجیه کند که ما هم الان بخواهیم الگو بگیریم اینکه کجای این طیف قرار بگیریم اینکه حتی از خودمان دفاع نکنیم و به اصطلاح تو سری خور باشیم تا حملهور شویم و بخواهیم همه را به زور مسلمان کنیم، بستگی به قدرت ما دارد. رفتار مسلمانها این را نشان میدهد اگر قدرتمند باشند باید اینگونه رفتار کنند و اگر ضعیف باشند طور دیگری رفتار کنند. حرف من این است اگر قرآن نبود شاید میشد چنین نتیجهای گرفت ولی وقتی آیاتی نازل شده است که دعوت به صلح میکند نشان میدهد رفتار اولیه اصیل است.
۲- نسخ
چه چیزی گفتم که میخواستم جلوتر بگویم ولی الان به آن میخواهم اشاره کنم؟ ماجرای نسخ است، از نظر من بزرگترین فاجعه تئوریک شاید در تاریخ اسلام در زمینه استخراج احکام و مخصوصاً به حاشیه رانده شدن قرآن به وجود آمدن مفهوم نسخ در تاریخ کلام و تفسیر و فقه اسلامی است. اینکه پذیرفتن آیاتی وجود دارد که آیات دیگر را نسخ میکند، من بارها این را گفتم که اگر یک مقدار فکر کنیم واضح است که این حرف عاقلانه نیست. اینکه خداوند یک حرفی زده است بعد فردا یک حرف دیگری زده است این چیزی نیست که با عقل آدم جور در بیاید که چگونه ممکن است حرف و عقیده خدا تغییر کرده است. اگر بگویید شرایطی بود که در آن حکمی آمده است بعداً این شرایط عوض شده است و حکم دیگری آمده است این نسخ به آن معنایی که ما میخواهیم حساب نمیشود. اینکه یک نفر بگوید صورت مسئله عوض شد راه حل هم عوض شد این معنی ندارد.
اینکه یک چیزی تحت عنوان نسخ به وجود آمد و معنی آن این بود که مثلاً آیه ۵ سوره توبه تمام آیاتی که قبلاً نازل شده بود،
[۰۰:۳۰]
که به مسلمانها میگفت صلح کنید و صلح خوب است در صلم کافه باشید و میتوانید حتی با آدم هایی که موحد نیستند میتوانید طرح دوستی بریزید، همه اینها نسخ شدند. انگار آن آیات وجود ندارند، اعتقاد به چنین چیزی انگار جنون است. اینکه چگونه در مسلمانها جا افتاد که قرآن را اینگونه بخوانند که به هر آیهای میرسند شک کنند که این منسوخ است یا منسوخ نیست. شما یک لحظه به آیه ۵ سوره توبه فکر کنید، میگویند رئیس ناسخات، میگویند دویست و خوردهای آیه را نسخ کرده است. من هم میگویم هر کسی این حرف را میزند دیوانه است و عقل او کار نمیکند. دویست و خوردهای آیه در قرآن وجود دارد که چیز دیگری میگوید و یک آیه در قرآن وجود دارد که چیز دیگری میگوید. این همه آنها را نسخ کرده است، آیا شما مطمئن هستید که از نظر زمانی این آیه، آیه آخر بود؟ خیر. چه کسی میداند ترتیب نزول این آیات چه بود؟ بحث عجیبی است که ترتیب نزول سورهها چه بود، همه ما میدانیم که سورهها یک دفعه نازل نمیشدند، قطعه ششم سوره بقره ممکن است بعد فلان قطعه سوره آل عمران نازل شده است، قطعه پنجم آن قبل آن نازل شده است، قطعه هشتم بعد از آن است. ما چه میدانیم که این قطعهها نازل میشدند شما تاریخ نزول یک سوره را بخواهید تعیین کنید معنی ندارد چون چند سوره کوچک و چند سوره بزرگ هستند که معروف هستند که یک باره نازل شدند. اینگونه نبود که قطعات سوره بقره نازل میشد، چیزی از سورههای دیگر نازل نشده است. فکر نمیکنم کسی چنین اعتقادی در طول تاریخ تفسیر اسلامی داشته باشد.
مفهوم نسخ از نظر من اشکال عقلی دارد، انگار یک آیاتی وجود ندارند، پس چرا نازل شدند، خداوند اگر یک حکمی را که بدرد نمیخورد چرا در قرآن آورده است؟ اگر میگفت پیغمبر آن حکم را به مردم میگفت و مؤمنین هم تابع پیغمبر بودند چرا در قرآن ذکر شده بود بعد یک چیزی بیاید که آن پاک شود. خوب بود که آن منسوخها را اصلاً نمینوشتند، پیغمبر میگفت این آیه که آمد دویست و خوردهای آیه را پاک کنید چون آیه جدیدی آمده است. جدای از اینکه این نامعقول است و توجیه عقلی به نظر من ندارد، دومین نکته اینکه ما نمیدانیم ترتیب نزول آیات چگونه بود حتی اگر بدانیم و بپذیریم که چنین چیزی ممکن است و بدانیم که ترتیب آیات چه بود از لحاظ عقلی چرا آن چیزی که دیرتر نازل شده است اگر تعارض دارد بقیه را نسخ کرده است. این نکتهای است که اخیراً در ۳۰ یا ۴۰ سال اخیر در بین نواندیشان دینی در مسلمانها بحث مطرح شده است. بحث معقولی است چرا؟ خدا رحمت کند یک نواندیش دینی و البته سیاستمدار سودانی به نام محمدطاها بود، یک نظریهای را تحت عنوان نسخ معکوس مطرح کرد، نمیدانم شنیدید یا خیر. اولاً از حرفهای او به نظر میآید با کل مسئله نسخ مشکلی نداشت، مشکل او اینجا بود میگفت در طول تاریخ اینگونه بود آیات مدنی را ناسخ آیات مکی میگرفتند ایشان استدلالهایی داشت که برعکس عمل کنیم آیات مکی هستند که ناسخ آیات مدنی هستند.
استدلال او این بود که آیات مکی آیات کلی هستند، مثل اینکه بیزمان و مکان هستند. آیات مدنی در یک شرایط خاصی یک اتفاقهایی افتاده است و حکمی آمده است، مثلاً در آیات مکی میبینید که دعوت به صلح است یعنی خداوند مؤمنین را دعوت به صلح میکند. بعد از اینکه آنها هزار کار کردند، حمله کردند، عهدشکنی کردند این کار یا آن کار را کردند، حالا این آیه نازل شده است که بزنید و اینها را از بین ببرید و اینها قابل عهد بستن نیستند. اینکه این را کلی در نظر بگیرید که از این به بعد مسلمانها همه را باید از بین ببرند در حالیکه یک تاریخچهای پشت آن است که کار به اینجا رسیده است و چنین آیهای نازل شده است. آنجا تاریخچه ندارد و کلی است، پیامبری است و خداوند در مورد توحید صحبت میکند، درباره نبوت صحبت میکند و در ضمن میگوید با هم برابر و برادر باشید و باهم صلح کنید.
پس دیدگاه خداوند این است که اصل آن است مگر اینکه خلاف آن ثابت شود. بنابراین اینکه اصولاً مدنی را ناسخ مکی بگیریم این زیر سؤال است. خوب است که مکیها ناسخ مدنیها باشند. از نظر من که اصولاً نسخ معنی ندارد. یک چیز خیلی واضحی است چیزی که کلی است کلی است در بافت و کانتکس کلی گفته است «ٱدخُلُواْ فِي ٱلسِّلمِ كَآفَّة» (بقره:۲۰۸) هیچ اتفاقی هم نیفتاده است و خداوند با مؤمنین صحبت میکند و حرفهای اخلاقی میزند از جمله اینکه صلح خوب است و باهم در صلح زندگی کنید، عهدهای خود را رعایت کنید. شما سوره توبه را که از اول میخوانید، کاملاً زمانبندی دارد، «یوم حج اکبر» همین امروز اتفاقهایی افتاده است تاریخچهای وجود دارد و کار به اینجا رسیده است و اینها نقض عهد کردند. اینها المشرکین، این مشرکین
حضار: «عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»
«عاهَدْتُمْ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» یک جاهایی گفته میشود آنها عهد کردند و نقض عهد کردند اینها را بکشید. این هم نسخ نشده است! آقای محمدطاها طوری میگوید انگار این نسخ شده است. معنی آن این است که اگر همان شرایط پیش آمد و شرایط مشابه پیش آمد میتوانم تندروی هایی بکنم، میتوانم با آنها وارد معاهده نشوم اگر ده بار عهد خود را شکستند. نسخ معنی ندارد شما باید هر چیزی را درک کنید که در چه ظرفی از نظر زمانی و مکانی گفته شده است. این حرف محمدطاها درست است میگوید آیات را نگاه کنید آنهایی که در ظرف زمان و مکان خاصی با اشاره به اتفاقهای خاصی نازل نشدند و لابهلای توصیههای کلی دعوت به بِر و تقوی و دعوت به صلح، اینکه عهد نگه دارید اینها کلی هستند، بارها هم تکرار میشوند. اتفاق بامزه است رئیس ناسخات شمردند دویست و خوردهای آیه وجود دارد که نزنید و نکشید.
میگویند یک آیه در سال نهم هجرت با مقدمات که اینها اینگونه کردند و آنگونه کردند حالا بکشید مسلمانها گفتند این ناسخ دویست و خوردهای آیه صلحآمیز قبل است، پس بکشیم. نسخ اساساً وجود ندارد و معنی ندارد. هیچ آیهای نسخ نمیشود، همه آیات را باید درک کنید. کار پیچیدهای است، مطمئناً عامل اصلی بحثهای ناسخ و منسوخ قطعاً بدون شک این است که مسلمانها طوری رفتار کردند که مخالف قرآن بود و میخواستند آن را رفع و رجوع کنند. زدند و کشتند و کارهایی با اهل کتاب و مشرکین کردند که مخالف توصیههایی بود که به آنها شده بود، نتیجه آن این است که یک آیه پیدا کنند بدون اینکه علم داشته باشند فرض کنند که این آخری است و یک تئوری درست کنند برای اینکه از دست یک سری آیات خلاص شوند.
چه شد که قرآن در فقه به حاشیه رانده شد؟ یکی از دلایل اصلی آن بحث ناسخ و منسوخ است. فقیه نگاه میکند این آیه اینگونه میگوید و معلوم نیست این آیه نسخ شده است یا خیر. وقتی یک آیه به تنهایی دویست و خوردهای آیه را از کار انداخته است، ده آیه دیگر هم پیدا کنید تقریباً همه آیات از کار میافتند! بنابراین ما نمیدانیم ناسخ و منسوخ چگونه است. یک ابهاماتی به وجود آوردند در متنی که به نظر من هیچ ابهامی در آن نیست خیلی روشن است کدام احکام، احکام کلی هستند و کدام در ظرف زمانی و مکانی خاص و به چه دلیلی باید انجام شوند. همان سوره توبه را که شما میخوانید عملاً توضیح میدهد که چه شده کار به اینجا رسیده است. ولو اینکه مفصل نگوید ولی با توجه به اینکه ماجرای روابط بین مؤمنین و مشرکین را در همین قرآن جاهای دیگر دیدیدم میدانیم چه شده است کار به اینجا رسیده که شدت عملی به خرج میدهند. بنابراین اصولاً نه فوروارد و نه ریورس چیزی وجود ندارد، انگلیسی گفتم چون نمیدانم به جای فوروارد چه باید بگویم معکوس،
حضار: رو به جلو
نه یک نظریه نسخ معکوس داریم آن یکی چه میشود؟
حضار: غیر معکوس
دست شما درد نکند غیرمعکوس بود و الان معکوس آن را آوردند. مثلا نسخ مستقیم بگوییم؟
حضار: ناسخ پسین و ناسخ پیشین
نظریه آقای محمدطاها واقعاً چون اصل آن را نخواندم جاهایی دیدم که در مورد آن صحبت میکنند شاید نظر اصلی او این نباشد. اگر نظر او این است که آیات مدنی را باید کنار بگذاریم چون نسخ شدند این هم اشتباه است. کلی چیزی که در قرآن آمده است یک چیزی به شما میگوید، در شرایط خاصی ممکن است بتوان آنگونه هم عمل کرد. شهرت دارد هدف آقای محمدطاها این بود که حقوق اسلامی را با حقوق بشر تطبیق بدهد، چنین انگیزه هایی داشت و به نظر میآمد آیات مدنی را نمیتوان تطبیق داد. نظریه نسخ معکوس را به عنوان شیوه قرائت قرآن و احکام از روی قرآن که میشود از آن احکامی استخراج کرد که با حقوق بشر سازگار است، ارائه کرد.
حضار: بدتر آن این است که میگویند در سیره میتواند ناسخ باشد.
در سیره هم قطعاً، کار به اینجا هم رسید. سیرهای که دویست سال فاصله دارد هر کاری که کردید میتوانید برای آن سیره بنویسید. یکی از نکاتی که در بحثهای مربوط به جلسه قبل مطرح شد این بود که بعضی از تاریخچه جنگها را باید نگاه کنیم و ببینیم همه دفاعی بودند یا فقط فتح مکه بود که تهاجمی بود. مثالی زدند که به نظر میرسد جنگ تبوک، تهاجمی است، یا جنگ با بنیقُرَیْظه. فکر میکنم قبلاً در جلسهای اشاره کردم که درباره تحقیقات بعضی از کسانی که در مطالعات اسلامی قرآن کار میکنند تحت عنوان تجدیدنظرطلب شناخته میشوند مانند خانم کرون، کوک، ونزرو کسانی که در آکسفور بودند و کتاب هیگریزم را نوشتند. کل وقاعی تاریخی که مسلمانها تحت عنوان سیره جمع کردند به کل قبول ندارند.
[۰۰:۴۵]
دلایل آنها از نظر تاریخی این است که اینقدر فاصله دارند و آنقدر انگیزههای فرقهای و سیاسی به وجود آمده بود که به نظر میرسد خیلی از چیزها کاملاً ساختگی است. من فکر میکنم در آن جلسه به این اشاره کردم که مسلمانها اول با یهودیها بر علیه مسیحیها متهد بودند از نظر تاریخی به اندازه کافی سند و مدرک داریم. در سیرهها زیاد روی این تأکید نشده است ولی این را از نظر تاریخی میدانیم که در فتح اورشلیم یهودیها همراه با مسلمانها جنگیدند. بعضی از محقیقن جدید معتقد هستند که داستان بنی قریظه و اینکه مسلمانها با یهودیها چه کاری کردند و چه کاری نکردند بعد از این ساخته شده است که مسلمانها با یهودیها اختلاف پیدا کردند و درگیریهایی به وجود آمد و یهودیها سرکوب شدند و برای آن سیره ساخته شد که میتوان یهودیها هم بلایی سرشان آورد. کلاً اعتقاد خیلی از جدیدها، شاید اعتقاد افراطی آنها این است کل تاریخی که ساخته شده برای توجیه بعضی از اتفاق هایی است که میافتاده یا افتاده بود بنابراین قابل استناد نیست.
در مورد جنگ تبوک با تردید کلی که دارم در مورد همه چیزهایی که نسبت میدهند و در قرآن انعکاس پیدا نکرده است. چند آیه در سوره توبه را میگویند مربوط به غزوه تبوک است که اشاره به انگیزهها و جنگ نمیکند چون جنگی اتفاق نیفتاده است، ولی اینکه یک عده تخلف کردند چون راه دشوار بود و نیامدند این چیزی است که در قرآن انعکاس پیدا کرده است بنابراین بیشتر از این فکر نمیکنم که میدانم ماجرا چه بود. چیزی که خود مسلمانها در سیرهها و تاریخ نقل کردند روایت غالب آن این است خبر آمد که رومیها به مرزهای مسلمانها نزدیک شدند و پیامبر هم ۳۰ هزار از مؤمنین را جمع کرد و مسیر طولانی را رفتند تا جلوی رومیها بایستند رفتند دیدند آنها آنجا نیستند یا خبر راست نبود یا رفته بودند و اینها هم برگشتند. کجای این مثال جنگ تهاجمی است، اگر این روایت را بپذیریم، به نظر شما این معقول است؟ یک خبری رسیده است که یک عده آنجا هستند پیغمبر ۳۰ هزار نفر را جمع کرده است و یک مسیر بسیار طولانی گرمای تابستان که «…ا تَنْفِرُوا فِي الْحَرِّ…» (توبه:۸۱) رفتند و کلی اذیت شدند بعد دیدند کسی آنجا نیست برگشتند. پیامبر هم از علم و غیب خود استفاده نکرده هیچ، به نظر میرسد در این مسیر که میرفتند از کسی سؤال نکردند که آنها جلوتر هستند یا خیر، تا ته رفتند و برگشتند.
جالب است در اکثر روایت مربوط به جنگ تبوک گفته میشود در عین حال پیامبر در طول مسیری که میرفت و میآمد با خیلی از قبایل قرارداد امضاء کرده است. به نظر شما اگر چنین اتفاقی افتاده است آیا هدف همین بود؟ این همان بازدارندگی است شما یک لشکر راه بیندازید بگذارید قبایل اطراف شما را ببینند که یک بار خیال بد نکنند و چیزی به سر آنها نزند. مانند تور قدرتنمایی است، رفتند دور زدند و تا عراق و شام رفتند و برگشتند، در روایات آمده است که رفتند بجنگند ولی نشد. بایپروداکت آن این بود که یک سری قرارداد امضاء کردند، قراردادهای صلح با قبایل. فکر میکنم هدف همین بود که یک لشکرکشی شود، اگر اتفاق افتاده است یا خیر، شاید بعضی از مسلمانها که تخلف کردند خیلی حسی نداشتند انگار سفری بود که خیلی درک نمیکردند چرا این کار انجام میشود. به نظر یک مقدار پیچیده بود که چرا این کار انجام میشود.
دوستانی که اینگونه بحث کردند حرفشان این بود که میتوان اینگونه به آن نگاه کرد آنها چون ظلم کردند و ما را اخراج کردند این عکسالعملی در مقابل ظلم آنها بود و همیشه جنگ و همان آیه «أُذِنَ لِلَّذِینَ یُقاتَلُونَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَنَّهُمْ ظُلِمُوا» در مقابل ظلم انجام میشود حالت دفاعی دارد. نه اینکه آنجا مکان مقدسی بود که میخواستیم حفظ کنیم بنابراین حق داشتیم حالت تهاجمی هم بگیریم. میتوانم اینگونه جمع کنم انگار یک نفر حمله کرده است و سالهای قبل خانه شما را اشغال کرده، اگر چند سال بعد شما حمله کنید برای اینکه خانه خود را پس بگیرید این را تهاجمی حساب میکنید یا تدافعی است؟ میتوانم بگویم آنجا خانه توحید بود و اشغال شده و از خانه خدا دفاع میکنم و اسم آن را جنگ دفاعی میگذارم. من به جایی حمله نکردم همانطوری که خانه و زندگی مسلمانهایی که مهاجرت کردند مکه بود و میتوانیم به آنها حق بدهیم که برگردند میتوانم به مسلمانها حق بدهم پایگاه توحیدی که توسط بتپرستها اشغال شده است را پس بگیرم و اسم آن را دفاع بگذارم.
این زیاد مسئله مهمی نیست که اسم آن را چه بگذاریم و چگونه به ماجرای فتح مکه فکر کنیم. مسئله این است عدم ظهور طرفدارهای کسانی که تهاجمیتر فکر میکنند نباید باعث شود من هم وجود آنها را نادیده بگیرم. اگر شما به کل این طیف نگاه کنید، خیلی به نظر میآید واگرا است از یک جور صلح طلبی مطلق تا جنگطلبی ادامه پیدا میکند. سوال این است من چگونه میتوانم استدلال کنم و به یک تفاهمی برسیم؟ یکی اینکه بحث عقلی کنیم بگوییم صلح خوب است لازم نیست آیه قرآن بیاورم کلاً نباید بجنگیم، خونریزی بد است، قتل بد است، آنقدر بد است که هر کاری در مقابل آن انجام شود توجیه شدنی نیست. یا به متن قرآن رجوع کنم یا به وقایع تاریخی که در زمان پیغمبر اتفاق افتاده است رجوع کنم.
حرف من این بوده و هست خیلی به وقایع تاریخی که نقل میشود با شک و تردید نگاه کنم، فکر میکنم حق دارم و فضای آکادمیک دنیا هم همینطور است، به سختی میشود اعتماد کرد به خیلی از چیزهایی که در مورد صدر اسلام گفته شده است. ممکن است ده یا بیست سال دیگر اینگونه نباشد، با این تحولاتی که سالهای اخیر اتفاق افتاده است که عربستان باز کرده است و اجازه کاوشهای باستانشناسی داده است و هر روز یک چیزهایی در میآید ممکن است شما به یک اسناد و مدارکی برسید که خیلی قدیمی و قابل اعتماد باشند. مثلاً سنگ نوشتههایی پیدا شود، این احتمال وجود دارد فضایی که الان وجود دارد از بین برود.
فعلاً در زمانی که من بحث میکنم فکر میکنم واقعاً استدلال کردن با استفاده از وقایع تاریخی نقل شده توسط مسلمانها در ۲۰۰-۳۰۰ سال بعد از فوت پیامبر خیلی پایه محکمی ندارد که من بخواهم چنین کاری انجام بدهم. ولی تا جایی که میشود میتوان به قرآن و وقایع تاریخی که در قرآن نقل شده است میتوان رجوع کرد. از اول بحث هایی که من شروع کردم مرکزیت قرآن یکی از چیزهایی بود که به عنوان یک اصل آن را پذیرفتم. اینجا هم همینطور است، میتوان بحث عقلی کرد، میتوان از قرآن یک شاهد و مثالی آورد.
نکتهای که گفتم و زودتر بیان کردم این است که مهمترین مانع به نظر من در رجوع به قرآن، مسئله نسخ است. تمام کسانی که تئوریهای تهاجمی دارند کسانی هستند که به نسخ معتقد هستند، یعنی معتقد هستند دویست آیه میگفت که حمله نکنید ولی یک آیه گفت حمله کنید این را ملاک بگیریم و ابدی کنیم. واقعاً از نظر عقلی این نحوه استدلال کردن به غیر از اینکه آدم فکر کند شوق رسیدن به نتیجهای باعث شده است که خطاهای واضح استدلالی به وجود بیاید چیز دیگری آدم فکر نمیکند. طرف میخواهد به این نتیجه برسد که یک چیزی سرهم کند.
اگر به نسخ معتقد باشید و معتقد باشید به زمان نگاه کنیم که ببینیم چه آیهای متأخر بود، این تئوری باید شما را به شدت به سمت یک فقه پویا ببرد. وقتی ظرف ۲۳ سال این همه خداوند تغییر عقیده داده است بعد از هزار و خوردهای سال که هیچ، معلوم نیست از خدا بپرسید ممکن است بگوید خودتان را بکشید به جای اینکه دیگران را بکشید این سر و ته ندارد! یعنی یک سری آیات نازل شده است و یک سری احکام که بیست و چند سال مردم سر کار بودند و چیزهایی به آنها گفته شده است و روز آخر یک چیزهایی گفته است که همه قبلیها را برده است. این را از اول میگفت! کسی که به نسخ معتقد است چه توجیهی دارد که چرا خداوند بقیه را در قرآن آورده است. احتمالاً برای آزمایش ایمان مؤمنین که اگر خداوند دویست آیه را نسخ کند اینها تبعیت میکنند یا خیر.
چیزی به اسم نسخ وجود ندارد وقتی که یک نفر به نسخ معتقد باشد و به نسخ غیرمعکوس معتقد باشد بدون اینکه بداند آیات اول و آخر کدام هستند این قرآن را از حیز انتفاع ساقط میکند. شما را وارد این فضا میکند که بروید از روایات و احادیث و سیرههای دویست یا سیصد سال بعد از پیغمبر استفاده کنید که بیشتر به نظر میرسد مبنای آن رفتار خود مسلمانها است.
من قبول ندارم حرفی که چند بار نقل کردم از محقق معروف که در زمینه فقه اسلامی کار کرده است کتاب معروف آن هم به زبان فارسی ترجمه شده است آقای شاخت. در این حرف افراط وجود دارد ولی باور کنید خیلی دور از حقیقت نیست. ایشان معتقد است تمام چیزهایی که تحت عنوان روایات و احادیث فقهی میشناسیم اول فقه به وجود آمده است بعد اینها ساخته شدند. کلاً اینگونه نبود یک چیزهایی باشد بعداً اینها بیایند. یعنی اول در قرون اولیه فقه اجرا شده است بعد نیاز بود اینها را مستند به پیامبر کنند و یک چیزهایی درست کردند قطعاً این عقیده به این شکل افراطی است ولی اینکه خیلی از این جریانها وجود داشت به نظر من حقیقتی است که آدم را دچار تردید میکند.
نکته این است که اگر به قرآن رجوع کنیم، کجای این طیف بدون پدیده نسخ باید بایستیم. هر آیهای که در قرآن وجود دارد همین الان هم آن را قبول داشته باشید. فرق آن را در همین ببینید که اگر اینجا میگوید «ٱدخُلُواْ فِي ٱلسِّلمِ كَآفَّة» بعد اینجا میگوید با مشرکین فلان کنید اولی در شرایط کلی است، دومی در شرایط خاص است. اگر همین الان در شرایط مشابه قرار بگیریم به ما اجازه شدت عمل داده شده است. اگر معاهدات را نقض کنند، میشود این شدت عمل را به خرج داد. سؤال این است که اگر بدون نسخ به قرآن نگاه کنیم کجای این طیف قرار میگیریم؟ چیزی که دفعه قبل گفتم فکر میکنم همین است، نزدیک به این سر طیف قرار میگیریم توصیه کلی به صلح است، توصیه قطعی به این است معاهداتی که میبندید اجرا کنید و اگر طرف مقابل نقض نمیکند شما هم نقص نکنید. اگر نقض کرد میتوانید کار دیگری انجام بدهید.
[۰۱:۰۰]
این آیه در سوره توبه است که اینها قابل عهد بستن نیستند. مثل اینکه از فضایی که میشد یک عهدی دیگر با آنها ببندیم خارج شدند با کارهایی که انجام دادند.
جلسه گذشته به داستان رفتار تهاجمی بنیاسرائیل اشاره کردم به عنوان اینکه یک نفر ممکن است این را نقض آشکار حالت دفاعی بگیرد که به نظر من مهم است در مورد آن فکر کنیم. یک اشارهای کردم به داستان سلیمان و ملکه سبا، که در آنجا به نظر میرسد بدون اینکه حرف از یک مکان مقدسی حتی باشد، پادشاهی است که به پادشاه اطراف خود میگوید باید تسلیم من شوید. در مورد بنیاسرائیل میتوان گفت مسئله ارض مقدس مطرح است شاید در قالبی که من گفتم بگنجد. مسئله نسخ را گفتم بنابراین صورت مسئله تبدیل میشود به اینکه قرآن را بدون نسخ و بدون سیره ببینیم چه چیزی از آن در میآید و مشکلاتی که وجود دارد مانند بعضی از آیاتی که در سوره توبه است. روی سوره توبه خیلی بحث نکردم چون وقتی از اول تا آخر آن را میخوانید خیلی واضح است در یک شرایط خاص، بعد از یک تاریخچه فاجعهآمیز بارها و بارها حمله کردن و نقض عهد کردن آیاتی نازل شده است. بنابراین نتیجهگیری کلی کردن از آن که مسلمانها حق دارند که با کشورهای اطراف، آن کارها را کنند، از آن در نمیآید، مگر اینکه بگویید یک کشوری در اطراف مسلمانها همان کارهایی که مشرکین با مؤمنین کردند را انجام بدهند. شما با آنها پیمان صلح ببندید، آنها دوباره حمله کنند و ده بار این کار را تکرار کنند، معاهدات خودشان را نقض کنند شاید بتوان طبق آیات سوره توبه شدت عمل انجام داد.
واضح است وقتی میگوید المشرکین یعنی کسانی که طرف مقابل شما در این سالها بودند است. این الف و لام مشرکینی که در مکه و اطراف مکه بودند است. مدام میگوید کسانی که با شما عهد کردند، کسانی که این کار را کردند، نه مشرکینی که در هند زندگی میکنند. آیه سه میگوید بعد از اینکه ماههای حرام تمام شد این کار را بکنید منظور او این است که به مشرکین هند حمله کنید؟ ماههای حرام را با افرادی که این ماههای حرام را میشناسند گفته و به آنها فرصت میدهد.
۳- سوره توبه
یک ویژگی در سوره توبه است که جالب است و جا برای فکر کردن دارد که چرا لحن سوره توبه اینگونه است. استثنائاً بسم الله الرحمن الرحیم ندارد. به یک چیزی در سوره توبه دقت کنید، یک آیه را میخوانید که خیلی شدیدلحن است بعد به آخر که میرسید میبینید که آنقدر هم به نتیجه بدی نرسید. مثلاً میگوید با اهل کتابی که ایمان ندارند قتال کنید «حَتَّى يُعْطُوا الْجِزْيَةَ». اول آیه اینگونه شروع میشود که با اهل کتاب بجنگید ولی بعد میبینید موضوع این است که اینها مالیات خود را بدهند. اگر از ته سر میگفت یعنی اگر آیه اینگونه میگفت اهل کتاب موظف هستند که یک مالیات خاصی را به مسلمانها بدهند. علت آن هم روشن است خمس و زکات نمیدهند، مالیات مخصوص خودشان را دارند. خیلی از چیزهایی که بر مؤمنین واجب است مانند اینکه در دفاع شرکت کنند از آنها خواسته نمیشود یک مالیاتی باید بدهند.
اگر آیه را از آن طرف میگفت که باید اهل کتاب مالیات بدهند و اگر ندادند به زور از آنها بگیرید حتی اگر لازم شد با آنها قتال کنید. ولی برعکس میگوید وقتی شروع میکند میگوید بزنید آنها را بکشید تا اینها جزیه خود را بدهند.
در مورد مشرکین آیهای که دویست و خوردهای آیه را نقض کرده است میگوید وقتی ماههای حرام تمام شد «فَاقْتُلُوا الْمُشْرِکِینَ حَیْثُ وَجَدْتُمُوهُمْ» مشرکین را هرجایی دیدید اینها را بکشید. فقاتلو با فاقتلوا فرق دارد، فقاتلو یعنی با آنها بجنگید فاقتلو یعنی اینها را بکشید. «وَخُذُوهُمْ وَاحْصُرُوهُمْ وَاقْعُدُوا لَهُمْ کُلَّ مَرْصَدٍ فَإِنْ تَابُوا وَأَقَامُوا الصَّلاةَ وَآتَوُا الزَّکَاةَ» یک دفعه اینگونه میشود اگر نماز خواندند کاری به آنها نداشته باشید. یک مقدار که جلوتر میروید میگوید اگر یکی آمد، نماز هم نمیخواند، آمد که بشنود شما چه چیزی میگویید، حرف شما را بشنود این هم اجازه بدهید تا بشنود. آیه بعدی میگوید «کَیْفَ یَکُونُ لِلْمُشْرِکِینَ عَهْدٌ عِنْدَ اللَّهِ وَعِنْدَ رَسُولِهِ إِلا الَّذِینَ عَاهَدْتُمْ عِنْدَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ» اینگونه به نظر میرسد یک استثنائی است یک عده که در مسجدالحرام عهد بستند آنها هم استثناء هستند.
سوره توبه اینگونه است، شدید لحن است. مثل اینکه بیش از آنکه وقتی شروع به خواندن میکنید بیش از چیزی که واقعاً قرار است شدت عمل به خرج داده شود، شدت لحن وجود دارد. از اول بسم الله ندارد، فکر میکنم ویژگی استثنائی سوره توبه است که فهم سوره توبه برمیگردد به اینکه این را بفهمیم چرا اینقدر شدید لحن است ولی هر چیزی که با شدت لحن بیان میشود میبینید که هی تلطیف میشود و دوباره استثناءهایی میخورد. در شروع اینگونه است که همه مشرکین را بکشید، بعد جلو میگوید اگر اینگونه شد هیچ، اگر آنگونه شد آنها هم هیچ. در حالیکه در شروع با یک حکم شدید کلی است.
من سوره توبه را در بحثی که جلسه قبل گفتم به عنوان نکاتی که از قرآن میخواهیم در این مورد یاد بگیریم نیاوردم چون فکر میکنم به وضوح مربوط به شرایط خاص است و تاریخچه دارد که کار به اینجا رسیده است. نتیجه کلی از آن گرفتن خیلی خیلی سخت است در حالیکه آیات کلیتری وجود دارد که اگر به نسخ معتقد نباشید آنها بدیهیتر است. طبق آیهای که محمدطاها میگوید آنهایی که زودتر نازل شدند کانتکس کلی هستند کلیت آنها باقی است. بنابراین مسلمانها امر شدند به صلح طلبی، امر شدن به اینکه تجاوز نکنند، امر شدند به اینکه معاهدات خود را رعایت کنند و الی آخر. ماجرای تهاجم بنیاسرائیل سر جای خودش است، ماجرای سلیمان و ملکه سبا هم سر جای خودش است.
۴- ماجرای حضرت سلیمان
آیات مربوط به سوره ماجرای حضرت سلیمان را بخوانم. سعی میکنم توضیحاتی بدهم شاید بعضی از سوء تفاهمها رفع شود. نکته اول از قول آدمی صحبت میکنم اگر بخواهیم دقت کنیم مخصوصاً اگر به استقلال شریعت اسلامی اعتقاد داشته باشیم لزوماً اینکه یهودیها در زمان حضرت موسی چه کاری کردند از آن نمیتوانم حکم شرعی نتیجه بگیرم. به نظر میرسد آنها شنبه داشتند ما نداشتیم، مشروب خوردن برای آنها حرام نبود برای ما حرام شد، بنابراین لزوماً اگر بگویم نکتهای در شرع یهود است و چیزی از آنها خواسته شده است پس ما باید جوابگو باشیم و از آن نتیجه شرعی بگیریم این زیر سؤال است. همینطور اینکه در زمان حیات حضرت موسی که وحی مستقیم میشد از آنها خواسته شده است که به جایی حمله کنند از این بخواهیم در زمانی که پیامبری حضور ندارد و مسائل سیاسی هم بی نهایت پیچیده است، تصمیم گرفتن در مورد اینکه اینجا فلان شرایط برقرار است یا خیر میتوانم حمله کنم یا خیر، این هم به نظر میآید هم داستانهای حضرت سلیمان و داستانهای مربوط به داستان موسی هم در زمان پیامبر زنده حاضری که به او وحی میشود و ارتباط با خدا دارد اتفاق افتاده است، بنابراین لزوماً نمیتوانم از آن نتیجه برای خودم بگیرم به اضافه اینکه نهایت شما بگویید اینها شرع یهود هستند و نمیشود مستقیم از آن نتیجه گرفت.
اما ذکر شدن آن در قرآن برای اینکه به عنوان یک چیز تاریخی به ما نشان داده میشود اینگونه نیست که شما نتوانید به آن فکر کنید و نگویید یک چیزی در آن است که جالب است باید بفهمم که سلیمان چرا این کار را کرده است. مثلاً سلیمان به عنوان حاکم یک کشوری برای چه میخواهد کشور دیگری که کوچکتر است و در اطراف آن قرار دارد تسلیم خود کند. یا چه معنی دارد خداوند به حضرت موسی فرمان داده است که وارد یک جایی شوند با حالت جنگ و کسانی که تخطی کردند مجازات شدند ۴۰ سال دچار سرگردانی شدند. اینکه این چیز در قرآن آمده است و از آن حکم شرعی مستقیم نمیتوانم بگیرم باشد چون نمیخواهم آن را بفهمم. اتفاقاً یک چیز خیلی مهمی برای فهمیدن در آنجا است بنابراین باید در مورد آن فکر کنیم.در مورد داستان سلیمان، روی بحثهایی که شد میخواهم چند نکته متنی بگویم. استنتاجهایی که از روی متن میشود چقدر دقیق است.
داستان این است هدهد از سرزمین سبا یک خبری آورده است «مِن سَبَإٍ بِنَبَإٍ يَقِينٍ» (نمل:۲۲) جایی که نکته مهم و اصلی دارد روی آن تأکید میکنم، ولی همینجوری یک نکاتی میگویم ممکن است یک نفر به نظرش برسد که خیلی قطعی نیست. یک نگاه ممکن است این باشد که ممکن هدهد رفته باشد و یک سرزمینی را کشف کرده باشد و برای اولین بار خبر میدهد. لحن عبارت اینگونه نیست، به نظر میآید ما میدانیم آنجا یک عده آدم زندگی میکنند و حتی اینکه میگوید به نبأ یقین اینگونه به نظر میرسد اخبار غیریقینی یک کسانی یک خبرهایی آوردند و اینجا به صورت معجزهآسا ارتباطی که حضرت سلیمان با همه موجودات زنده انگار برقرار کرده است
[۰۱:۱۵]
یک خبر یقینی به او میرسد که بعضی از چیزهایی که قبلاً به او گفتند درست نیست میگوید من یک چیز قطعی به تو میگویم که آنجا کسانی زندگی میکنند، شاید اخبار قبلی این بود که آنها موحد هستند، اخبار قبلی این بود که موجودات عجیب و غریبی هستند. میگویند آنجا زنی است که برای آنها حکمرانی میکند «وَ أُوتِيَتْ مِنْ كُلِّ شَيْءٍ وَ لَهَا عَرْشٌ عَظِيمٌ وَ يَسْجُدُونَ لِلشَّمْسِ مِنْ دُونِ اللَّهِ» مشرک هستند. خبر قطعی این است که در آنجا زنی حاکم است و این مردم مشرک هستند و بر خورشید سجده میکنند و گرفتار اوهام شیطانی هستند. این خبری است از یک سرزمینی که از نظر جغرافیایی دور است و در یمن است، حضرت سلیمان در اورشلیم است و این فاصله زیاد، طبیعی است اخبار خیلی دقیق منتقل نمیشده و حالا خبر قطعی آمده است. سلیمان یک نامه مینویسد که به نظر من در محتوای این نامه یک مقدار سوء فهم وجود دارد. یک نامهای مینویسد و میگوید این را به ملکه سبا بدهید، هد هد این کار را انجام میدهد. ملکه سبا میگوید «قالَتْ یا أَیُّهَا الْمَلَأُ إِنِّی أُلْقِیَ إِلَیَّ کِتابٌ کَرِیمٌ إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ»
نمیدانم چرا ولی به نظر من یکی از دوستان گفتند ملکه سبا دیده است هدهد نامه را آورده است. سلیمان میگوید برو این را بینداز، میگوید من یک نامهای پیدا کردم، اینکه به طور عجیب و غریبی به او رسیده است از آیات برنمیآید. بلکه برعکس، چون کمی جلوتر سلیمان به هدهد میگوید برو در گوشهای بایست و ببین اینها چه میگویند. نکته دیگر اینکه به نظر میآید میدانند سلیمان کیست « إِنَّهُ مِنْ سُلَيْمَانَ وَإِنَّهُ بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ» سلیمان نامه را نوشته است یک نامهای دریافت کردم که امضای سلیمان را دارد و شروع آن با بسم الله الرحمن الرحیم است. بسم الله الرحمن الرحیم خیلی دوستانه است اینکه از طرف خداوند مهربان برای شما نامه مینویسم. محتوای آن چیست؟ «أَلَّا تَعلُواْ عَلَيَّ وَأتُونِي مُسلِمِينَ» منظور چیست؟ من از این عبارت اینگونه میفهمم ملکه سبا و یک عدهای از اطرافیان او نزد من بیایید. بعد چه اتفاقی میافتد؟ او نزد سلیمان میآید. مسلیمن را میتوانید تسلیم شده معنا کنید یا در حال صلح معنا کنید مهم نیست. من یک نامه نوشتم او را دعوت کردم که نزد من بیایید «أَلَّا تَعلُواْ عَلَيَّ » میدانند قدرتمند است.
من در این نامه این را نمیبینم که خراجی به من بدهید یا کشور خود را در اختیار من بگذارید. در اینجا فعلاً نامهای است که آنها را دعوت میکند که نزد او بیایند. بعداً اتفاقی که میافتد، آنها پیش سلیمان میآیند. ملکه سبا میآید قبل از او عرش را میآورند و آن اتفاقها میافتد. اینکه یک حسی از تهدید در آن است «أَلَّا تَعلُواْ عَلَيَّ» اینکه نسبت به من برتری جویی نکنید من خیلی از شما قدرتمندتر هستم. میخواهد با آنها قرارداد ببندد یا آنها را هدایت کند، نمیدانم، آنها را دعوت کرده است که سرتان را پایین بیندازید نزد من بیایید. اگر نیایید من لشکری تهیه میکنم و کاری با شما میکنم. آنها میگویند ما چه کار کنیم؟ بعد میگویند «بَأْسٌ شَدِيدٌ»، ملکه سبا میگوید «الْمُلُوكَ إِذا دَخَلُوا قَرْيَةً أَفْسَدُوها» خراب میکنند و آدمها آنجا را زیرورو میکنند. نتیجه چه است؟ تصمیم میگیرند هدیه بفرستند. اگر واقعاً از نامه اینگونه فهمیده میشد که بیایید کشور شما را در اختیار من قرار بدهید یا حکومت آنجا مال من است، میخواهم آنجا اشغال کنم هدیه فرستادن چه معنی دارد؟ حالت ملویی که دارد و عکسالعمل آنها در مقابل نامه این است که یک هدیه بفرستیم تا ببینند منظور آنها چیست.
هدیه میفرستند اینجا است که «فَلَنَأْتِیَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لا قِبَلَ لَهُمْ بِهَا» شما در این آیات اینگونه میفهمید که لشکرکشی کرد و به آنجا حمله کرد؟ چه شد؟ میگوید من این کار را میکنم و بلافاصله قطع میشود به اینجا و میگوید عرش آن را بیاورید بعد ملکه سبا به اینجا آمده است. آیا واقعاً حمله شد و جنگی صورت گرفت، خونریزی شد؟ فرض کنید آیات مربوط به یهودیها نیست و مربوط به مسلمانها است. فرض کنید مسئله اینکه سلیمان پیامبر است و ارتباط دارد و اینها را کنار بگذارید، فرض کنید میخواهید از این نتیجه شرعی بگیرید. از این آیات، نتیجه حمله کردن به یک کشور و اشغال کردن درنمیآید، نامهای نوشته شده است دعوت شدند که بیایند بعد از اینکه نمیآیند و تمکین نمیکنند و جای آن هدیه میفرستند، تهدید میکند، من این کار را میکنم حمله میکنم.
میخواهم این را به مسئله فتح مکه ربط بدهم و اگر کسی حساسیت دارد که فتح مکه تهاجمی بود یا خیر. فتح مکه چگونه اتفاق افتاده است؟ اگر لشکر شما آنقدر بزرگ است و میدانید اگر راه بیفتید طرف با شما نخواهید جنگید و تسلیم میشود این فرق میکند. اگر پیامبر یک سال زودتر حمله میکرد جنگ میشد آنقدر اختلاف قدرت به وجود نیامده بود که بتوانند مسالمتآمیز مکه را فتح کنند. نکته جالب به نظر من این است، اتفاقی که برای سلیمان و ملکه سبا میافتد چنین چیزی است. اختلاف قدرت در حدی است، صرف اینکه این لشکر جمع شود و از دور دیده شوند آنها قبول میکنند که جا برای جنگیدن نیست. از اینکه سلیمان تهدید میکند حالا که اینگونه شد من میروم «وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ» بعید به نظر میرسد که این اتفاق واقعاً افتاده باشد. رفتاری که بعداً با ملکه سبا میبینید خیلی با این نمیخورد مانند اسیر جنگی باشد. ملکه سبا نزد سلیمان آمده است در حالیکه انگار شرایط را پذیرفته است. جنگی نمیبینیم همانطور که در فتح مکه نمیبینیم.
بنابراین اگر کسی بخواهد حکم شرعی هم بگیرد جفت اینها چه در فتح مکه و چه در ماجرای سلیمان بیشتر شبیه ماجرای بازدارندگی است. یعنی در زمانی، فتح مکه اتفاق افتاده است که خونریزی نمیشود. همین سلیمان به امپراطوری بزرگتر از زمان خودش حمله نکرده است که آنها با او بجنگند، این حکومت کوچکی است و سلیمان چیزهایی در مورد آنها میداند که من نمیخواهم در مورد خود این داستان نکات خاصی بگویم. به نظر میآید با قدرتنمایی این مسئله حل شده است و این آدم امکان هدایت داشته و سلیمان او را آورده است و هدایت شده و تسلیم پروردگار شده است. از هیچ کدام از این دو ماجرا، نه فتح مکه و نه ماجرای سلیمان شما جنگ به معنای واقعی کلمه را نمیبینید بلکه قدرتنمایی است که باعث میشود طرف مقابل سلاح خود را زمین بگذارد. بنابراین چیز خلاف صلح اتفاق نمیافتد، در هر دو مورد مسئله هدایت شدن ملکه سبا و در آنجا مسئله تطهیر مسجدالحرام است.
بنابراین، نکات اصلی این است که اول گفتم اصولاً شما میتوانید یک حکم شرعی به صورت مستقیم از چنین ماجرایی نتیجه بگیرید یا خیر به نظر من خیر. درک آن خیلی مهم است که بفهمیم چرا این اتفاقات افتاده است. آن چیزی که فکر میکنم در مورد داستان لازم است آدم بفهمد این است که نامه اول خیلی نامه دوستانهای است. با بسم الله الرحمن الرحیم شروع شده است و از آنها دعوت شده است نزد او بیایند، سران آنها از ملکه تا اطرافیان دعوت شدند نه اینکه همه مردم سبا راه بیفتند، خطاب به آنها است «یَأْتُونِی مُسْلِمِینَ» نه اینکه همه شما بیایید یا حرف از این باشد که میخواهم آنجا را اشغال کنم. آنها میگویند وقتی ملوک میآیند اینطور و آنطور میکنند، به نظر نمیآید در نامه سلیمان چنین چیزی نوشته شده باشد. میدانند سلیمان خیلی قدرتمند است. سلیمان هم احتمالاً میداند که آنها این موضوع را میدانند حداقل در یک شعاعی میداند حکومت شناخته شدهای دارد. چیزی که از آنها میخواهد این است که نزد او بیایند، اتفاقی که نهایتاً میافتد همین است ولی با یک تأخیر، اول یک هدیه میفرستند احتمالاً یک لشکری آماده میکند احتمالاً یا خبر به آنها میرسد و چیزی که ما نهایتاً میبینیم این است که آمدند نامهای که نوشته شده بود تحقق پیدا کرد.
۵- نحوه بازپسگیری مکه
من یک نکته میگویم و جلسه را تمام میکنم به دلیل اینکه برای اولین بار ساعت کلاس طوری شد نتوانستیم طوری تشکیل بدهیم روی اذان مغرب نباشد، امیدوارم هفتههای آینده اینگونه نشود. من در دفاع از اینکه همچنان فکر میکنم فتح مکه و تطهیر مسجدالحرام جزو وظایف مسلمین بود و اگر لازم بود باید برای آن میجنگیدند حتی اگر آنها جمعیت مسلمانها را موقع حمله میدیدند و مقاومت هم میکردند اشکالی نداشت جنگی صورت بگیرد. به نظر میآید بعضیها مقاومتی در مقابل این نکته دارند. این تفسیر که علت حمله به مکه و فتح مکه این است که آنها ظلم کردند و اینها را اخراج کردند اینگونه نگاه کنید. مسئله مسجدالحرام را اصل نگیرید و فرع هم نگیرید، اینجا ظلم هایی اتفاق افتاده بود و نتیجه این شد که اینها این کارها را انجام دادند.
سوال من این است بتپرستهای خیلی دموکراتی را در نظر بگیرید که در مکه حضور داشتند. واقعاً قرآن را که میخوانید آیات سوره حج را که میخوانید، فرمان هایی که به ابراهیم داده میشد «طَهِّرَا بَيْتِيَ لِلطَّائِفِينَ وَالْعَاكِفِينَ» فکر کنید که بتپرستها خیلی دموکرات بودند و مسلمانها را اذیت نمیکردند. از اول pluralistای برخورد میکردند و میگفتند چقدر جالب ما بتپرست هستیم شما میخواهید هر سال حج بیایید بیایید اشکالی ندارد شما را اخراج نمیکنیم و کسی هم نمیکشیم. هر سال به حج بیایید. اصلاً لازم نیست به مدینه بروید در مکه زندگی کنید و محترمانه با هم دوست هستیم، بتهای ما هم در آنجا است. ما بتها را در مکه نگه میداریم کار خودمان را میکنیم شما هم کار خودتان را بکنید. پیغمبر با این موضوع چه کاری باید میکرد؟ به نظر شما باید این را میپذیرفت؟ سؤال من این است هیچ ظلمی اتفاق نیفتاده بود به نظر من نه.
[۰۱:۳۰]
به نظر من آنجا باید پاکسازی میشد. خداوند به ابراهیم دستور داده است یک خانهای اینجا بساز برای توحید، یک عده آدم میگویند ما هم یک سری بتهای خودمان را داریم اینها را میپرستیم اشکالی ندارد شما هم تشریف بیاورید و خدای خود را بپرستید. اگر میخواهید یک مجسمه اضافه هم برای الله نصب کنید ما مشکلی نداریم خوشحال میشویم. این مشکل را حل نمیکرد، وقتی این مشکل را حل نمیکرد شما فکر میکنید باید با آنها خیلی حرف میزدیم؟ برای توحید تبلیغ میکردیم که کار بدی میکنید؟ لطفاً این بتها را بیرون ببرید، کار درستی نیست. آیا بیرون میبردند؟ نمیبردند! دعوا میشد، این چه بحثی است نمیشد بتهای آنها را بشکنید و در صحرا بیندازید و بگوییم حق ندارید وارد مسجدالحرام شوید چون بتپرست هستید. بدون دعوا نمیشد به اینجا رسید. با بت پرست دموکرات هم به تفاهم نمیرسیدیم و با آنها دعوا میکردیم.
ممکن است یک نفر بگوید نه، به نظر من از قرآن این برمیآید این خانه توحید است ابا و اجداد ما وسط بیابان کلی زحمت کشیدند این را برای توحید ساختند. شما غلط کردید آمدید و این یک جایی که ما برای توحید ساختیم شما هر اشغالی در آن نصب کردید. در تمام روستاها و خانهها این هست و میخواهید اینجا هم کثیف کنید، به ما امر شده است که اینجا را مطهر نگه داریم. دعوا هم میخواهید میکنیم اگر بخواهد خونریزی هم شود اشکالی ندارد. یک چیزی است که باید به آن برسیم ممکن است یکی بگوید نه، مشترک استفاده میکردیم یا آنقدر صبر میکردیم تا اینها سر عقل بیایند. چه کسی سر عقل آمده است تا بتپرستهای قریش سر عقل بیایند. بهترین کار ممکن انجام شده است، آنقدر بزرگ شدند که بدون خونریزی گرفتند و بتها را بیرون انداختند. اگر ایمان میآوردند بیایند و عبادت توحیدی کنند، اینجا جای بتپرستی نیست. این هیچ ربطی به این ندارد که اینها چه رفتاری با مسلمانها کردند، نمیکردند هم به نظر من آخر دعوا میشد. یک چیزی است که میگوید آخر دعوا میشود از اول که پیامبر مبعوث شد میدانستم آخر دعوا میشود.
بهترین طور ممکن دعوا شد، بعد از اینکه آنقدر قدرتمند شدند مانند سلیمان و اینها مانند ملکه سبا شدند. آنقدر بزرگ شدند که توانستند مکه را بگیرند. بعد نه تنها بتهای آنها را انداختند بلکه آمدن آنها را به مسجدالحرام ممنوع کردند، نه به خاطر اینکه قبلاً ظلم کرده بود «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ» این نیست که اینها به شما ظلم کردند، شرک پلیدی است، مشرک پلید است. جزو تطهیر مسجدالحرام به غیر از اینکه بتها را بیرون بیندازیم بلکه کسانی که بتپرست هستند اینجا راه ندهیم. این را تبدیل کردند به اینکه اهل کتاب را هم راه نمیدهند، به کل به مکه راه نمیدهند. چیزی که در قرآن آمده است این است که بت پرست را داخل مسجدالحرام راه ندهید. الان چند کیلومتر حرم است، مسیحیها و یهودیها را راه نمیدهند میگویند احتیاطاً! الحمدالله مسلمانها، شیعیان را راه میدهند. با اینکه فکر میکنند ما هم مشرک هستیم ولی مشمول نرفتن به مسجدالحرام نیستیم. من فکر میکنم حفظ مکانهای مقدس میخواهید اسم آن را دفاع بگذارید مثل اینکه این خانه من بود شما از من گرفتید و من از شما پس میگیرم بنابراین از خانه خودم همچنان دفاع میکنم. اینکه دو قرن است دست تو است مانع از این نمیشود این کار را انجام ندهم.
یک تذکر میدهم در تمام بحثهایی که شد حس کردم تذکری که اول جلسه قبل با تأکید زیاد و مدت زیاد صحبت گفتم اینکه یک مدل فرضی نگاه کنید، ذهنیت آدمها در این بحثها مدام سراغ این میرود که اگر این را بگوییم الان پس هندوها هم میتوانند بیایند. یک لحظه این را از ذهن خود دور کنید که نتیجه این حرفها امروز چه میشود. یک لحظه فارغ از جزئیات و چیزهای روزمره اگر بتوانید به ماجرا نگاه کنید به نظر من ماجرای پیچیدهای نیست. ما مومنین بعضی از مکانها را موظف هستیم حفظ کنیم، در مورد مسلمانها اگر به قرآن رجوع کنید ما در مقابل قبله اول مسلمین هیچ تعهدی نداشتیم و نداریم. فکر نمیکنم قرار بود آنجا مسجد بسازیم، میگویند آنجا زباله دان شده بود مسجد را ساختند برای اینکه حرمت آن حفظ شود. زبالهها را بیرون میریختید و آنجا را درخت میکاشتید حرمت آن حفظ میشد. وسط مکان مقدس آنها یک مسجد بسازید به نظر من از نظر سیاسی معنی آن کاملاً روشن است که چرا این کار انجام شده است.
به هر حال مسلمانها نسبت به مسجدالحرام وظایفی دارند که به نظر من میتواند منجر به جنگی شود که شاید کسی تهاجمی آن را حساب کند، میتوانید تدافعی هم حساب کنید. این ملک پدر من است از آن دفاع میکنم، اسم تهاجم و تدافع را نمیآوریم ولی اینجا مسلمان وظیفه دارند اگر امکان آن را دارند و میتوانند این کار را انجام بدهند ولو با دعوا و جنگ باید پاکسازی کنند و سعی کنند آن را پاک نگه دارند. جلسه آینده باز همین بحثها را ادامه میدهیم، من خوشحال هستم از اینکه بحثها بعد از جلسات ادامه پیدا میکند امیدوارم این اتفاق ادامه پیدا کند.
پرسش و پاسخ
حضار: ؟؟
در قرآن مسجد به این معنایی که ما میگوییم نیست
حضار: آنطوری هم آمده است «لَّهُدِّمَتْ صَوَامِعُ وَبِيَعٌ وَصَلَوَاتٌ وَمَسَاجِدُ يُذْكَرُ فِيهَا اسْمُ اللَّهِ كَثِيرًا» (حج:۴۰) انگار ؟؟
مسجد یعنی سجدهگاه اتفاقاً همان اصطلاح مسجد القصی به وضوح نشان میدهد معبدهایی که مربوط به یهودیها و دیگران هم بود در قرآن به آن مسجد گفته شده است.
حضار: ؟؟
قطعاً نبود، به معبد آنجا اشاره میکند مسجدالقصی، اینها یک مسجدی آنجا ساختند و اسم آن را مسجدالقصی گذاشتند. یک بار یکی چیزی از من پرسید و این را به او گفتم خیلی تعجب کرد تا حالا چرا به این نکته ظریف دقت نکرده بود. اینکه شما یک چیزی آنجا ساختید بعد اسم آن را مسجدالقصی گذاشتید منظور قرآن این نیست. قرآن به معبد آنها میگوید مجسدالقصی، مسجدی که دور است، مسجد به معنای اینکه محل عبادت است و جای سجده بر خداوند است و هیچ ربطی به مسلمانها ندارد.
حضار: ؟؟
بله برای اصحاب کهف هم میگوید یک مسجدی بسازید، عبادتگاه بسازید.
حضار: در آیه سوره توبه چرا از واژه مشرکین استفاده شده است؟ همن الان هم اگر جنگی است میگوییم آدمهای نظامی کشته میشوند. شرک یک مفهوم عمیق معنوی است چگونه میشود به صورت مصداقی بگوییم اینها مشرک هستند ملاک یک فرد مشرک چیست؟ یک حالت قتل هویه دارد مشرکی کشته شود. هرچند در آن بازه زمانی خاص باشد. علت این واژه را میخواهم بگویم، چرا نگفت افرادی نظامی حاضر در آن حیطه کشته شوند.
حضار: کسانی که با آنها عهد بستیم
من هم فکر میکنم مصداق مشخص است، اولاً با زن و بچه قرار نیست بجنگیم، اگر جنگ شود با زن و بچه نمیجنگند
حضار: چرا از این آیه در میآید چون المشرکین
نه چون فاقتلوا میگوید ولی فقاتلو نمیگوید ممکن است یکی بگوید از آیه اینگونه برمیآید کلاً قرار است مشرکین کشته شوند. ولی بقیه را بخوانید اول اینگونه شروع میشود بقیه این است که به آنها فرصت داده میشود که بیایند و بشنوند، به آنها فرصت داده میشود اگر ایمان نیاوردند یا بگویند ما در حال تحقیق هستیم و میشنویم. همینطور که جلوتر میروید حرف از عهد میشود یک استثناءهایی کسانی که عهد در مسجدالحرام بستند. آیات سوره توبه ویژگی آن این است که شدت لحن در آن وجود دارد ممکن است سوء تفاهم ایجاد کند. نمونه این است که آیه شروع میشود با اینکه مشرکین را بکشید، زن و مرد و گربه و سگ فرقی نمیکند. چون نمیگوید فقاتلوا حداقل در این قرائت مشهور فاقتلوا میگوید. فاقتلوا یعنی هر کسی که مشرک است بکشید. اینکه شامل بچهها شود به نظر من بعید است چون کسی به سن قانونی به معنای امروزی نرسد معنی ندارد مثلاً بگوییم بچه نوزاد مشرک، منظور بتپرستها است. یک جوری معلوم است که در مورد چه صحبت میکند ولی موضوع این است وقتی شما به ته آن میرسید همانطور که حکم جنگیدن با اهل کتاب نیست ولی در شروع انگار میگوید با اهل کتاب بجنگید، بعدش یه جور دیگری است. در قرآن همه جا برعکس است، چیز کلی که میخواهد به آن برسد زودتر گفته میشود. من فکر میکنم درک اینکه چرا اینگونه است و این لحن چرا در سوره توبه تغییر کرده است. تبعاً سوء تفاهم به وجود میآورد، نمونه آن که شما چیز خوبی گفتید. ممکن است یکی بگوید گفته است مشرکین را بکشید این شامل همه آدمهای آن اطراف میشود همه را بکشید. فکر میکنم نکته اصلی سوره توبه این است هر آیهای را شروع میکنید یک مقدار به خودتان فرصت بدهید پایین بیایید بعد از اینکه یک سری چیزهای دیگر خواندید در آخر حکمی که نازل میشود چیست. نه فاقتلوا مشرکین است نه جنگ با اهل کتاب است هیچ کدام نیست. جدای از آن بحث که سوره توبه تاریخچه دارد و از آن حکم کلی به این معنا که همه مشرکین را بکشید مطلقاً در نمیآمد و نمیآید.
