بسم الله الرحمن الرحیم

سخنرانی کاپیتالیسم، جلسه ۱

۱- مقدمه

۱-۱ پیش مقدمه ۱ گرایشات عجیب به مارکسیسم

به عنوان پیش مقدمه خاطره‌ای از دوران دبیرستانم که در سالهای اول بعد از انقلاب بود تعریف می‌کنم. کسانی که در آن زمان حضور داشتند شاید بتوانند درک کنند که آن دوره چه خبر بود، جو دبیرستان‌ها چطور بود، مردم چطور شده بودند. یک قطب بندی خیلی اساسی وجود داشت بین آدم‌های مذهبی و آدم‌هایی که چپ بودند (به یک گروه یا یک تفکر چپ ارتباط داشتند) و چپ‌بودن هم به معنای مارکسیست‌بودن بود. همین دوتا قطب بزرگ وجود داشت و در همه‌ی کلاس‌ها، یا حتی در خیابان‌ها این تضاد وجود داشت. فیلم‌ها و عکس‌هایش هست، آدم‌هایی که جلوی دانشگاه تهران گروه گروه ایستاده‌اند و در حال بحث کردن هستند، از بحث فلسفی گرفته تا بحث سیاسی، بحث اجتماعی و بحث همه چیز می‌کردند. یک نفر آدم آن زمان باید معلوم می‌کرد که مذهبی است یا مارکسیست. من به طور بدیهی جزء آدم‌های مذهبی بودم. البته بعد از آن خیلی زود از این جور بحث‌ها جدا شدم، فکر کنم کمی بیش از آن اندازه‌ای که متعارف بود درجهت بحث‌ها مطالعه می‌کردم.

مذهبی‌ها می‌رفتند کتاب‌هایی را می‌خواندند که مذهبی‌ها نوشته بودند راجع به اینکه ایرادهای مارکسیسم چیست و مارکسیست‌ها هم معمولاً کتابهای خودشان را می‌خواندند و بعضی از کتاب‌ها هم بود که مثلاً درباره ایرادهای اسلام نوشته شده بود. این جور مطالعه با طبع من خیلی سازگار نبود، خیلی زود به مطالعاتی کشیده شدم که در جهت بحث‌کردن نبود و بحث‌کردن را هم گذاشتم کنار، و فکر می‌کنم جزو بهترین کارهایی بود که در عمرم کردم. مثلاً به اگزیستانسیالیسم علاقه‌مند شدم که چیز خیلی جالبی است و از مارکسیسم هم بهتر است! اما به تدریج متوجه شدم که اکثر روشنفکرها و شاعرهای ایرانی همه‌شان یا مارکسیست هستند یا یک موقعی مارکسیست بوده‌اند. از اینکه مثلاً فلانی هم چپ بوده، فلانی هم مارکسیست بوده تعجب می‌کردم. مارکسیسم در آن حدی که من اطلاع داشتم، اصلاً چیز جالبی نبود و آنچه که در بحثها مطرح بود، خیلی چیز پیش‌پا‌افتاده‌ای به نظر می‌رسید. چیزی که از مارکسیسم می‌دانستم بخش‌های به اصطلاح جهان‌بینی و فلسفه‌اش بود که در تصمیم‌گیری برای اینکه آدم می‌خواهد مذهبی باشد یا نه، حداقل از دید من مهم بود و برایم عجیب بود که چگونه این‌همه آدمهایی که به نظرم آدم‌های بافکری می‌آیند، حداقل یک روزی مارکسیست بوده اند.

من عاشق سارتر بودم، بعد فهمیدم که سارتر هم مارکسیست بوده است‌! به طور خیلی فشرده‌ای ظرف یک سال دیدم این هم مارکسیست است، آن هم مارکسیست بوده است، این اولش مارکسیست بوده است، آن آخرش مارکسیست شده است. واقعاً برای من تبدیل به یک سوال شد که چه چیزی وجود دارد؟ اینها مگر دیوانه بودند؟ مثلاً آیا جو اینطوری بوده است که اینها مارکسیست می‌شده‌اند؟ در این سخنرانی می خواهم بگویم یک جواب نسبتا معقولی وجود دارد که همه‌ی این آدم‌ها گرایش نسبت به مارکسیسم پیدا می‌کرده‌اند. اگر مارکسیسم را نه به عنوان صرفا تبعیت کردن از تعلیمات یک آدمی به اسم مارکس در نظر بگیریم، بلکه به عنوان مقابله کردن با کاپیتالیسم در نظر بگیریم، به عنوان یک الگویی که داشت به طرز عملی با کاپیتالیسم مقابله می‌کرد، آن وقت می‌بینیم کاپیتالیسم آنقدر چیز بدی هست که حتی اگر شما به همه مبانی مارکسیسم هم اعتقاد نداشته باشید، معقول است که بروید در اردوی مارکسیست‌ها و مثلاً سعی کنید در احزابشان فعالیتی بکنید، حداقل در اروپا این طور بود. در واقع مارکسیسم یک جنبش ضد کاپیتالیستی است و نه صرفا اعتقاد داشتن به یک شخص خاص در یک چارچوب‌ فکری خیلی‌خیلی مشخص.

یک جمله‌ی فوق العاده جالب از خود مارکس هست که خیلی معروف است، گفته است که «من مارکسیست نیستم». اصولاً کسی که مارکسیست است، مستقل از مارکس است. البته مارکس به نظرش می‌آمد که آدم‌هایی که خیلی خوب نمی‌فهمند دارند اطرافش زیادی ادعای مارکسیسم می‌کنند و احساسش این بود که به آن معنا مارکسیست نیست. بعداً هم این جریان ادامه پیدا کرد و به تدریج مارکسیسم دست یک عده افتاد که آن را تبدیل به یک نظریه کم قیمت و سبک کردند. من سعی می کنم بگویم چرا با توجه به مسائلی که در دنیا وجود دارد، معتقدم هر آدمی که روشنفکر است، شرط لازمش این است که حتماً باید یک خرده چپ باشد، چپ به معنای سیاسی-‌اجتماعی یعنی مقابله‌کردن با نظام سرمایه‌داری و ….

این مقدمه درواقع تاریخچه‌ای بود از این که من قبلا نمی‌فهمیدم و بعد کم‌کم متوجه شدم مارکسیسم برای چه این‌همه جاذبه دارد.

۲-۱ پیش مقدمه ۲ درک کاپیتالیسم لازمه درک جهان معاصر

تعریف روشنفکر به نظر من آدمی است که از شرایط زمانه خودش آگاه است و می داند در چه دنیایی و در چه محدوده‌ای در حال زندگی است و از نظر تاریخی در چه وضعیتی است. او آگاهی‌های سیاسی-اجتماعی دارد، البته ممکن است نتیجه‌ی خوبی هم از آن آگاهی‌ها نگیرد، مثلاً عقایدی که پیدا می‌کند درست نباشند. روشنفکران عقاید مشترک ندارند، اما همه‌شان سعی دارند مشکلات روز دنیا را بفهمند و در جهت حلش اقدامی بکنند یا حداقل از جهت نظری خوب درک کنند. فکر می کنم این موضوع کاپیتالیسم از ارکان فهمیدن دنیای ماست و کسی که اصلاً توجهی به این موضوع ندارد، یعنی سیستم را نمی شناسد و نمی‌داند که دارد چه می‌کند، پس به روشنفکر‌ بودنش به آن معنایی که گفتم شک می‌کنم. به نظر من باید شرایط فکری و سنت هایی را که در جغرافیایی که در آن زندگی می‌کنید وجود دارند، بشناسید. باید با سنتهای تاریخی‌ای که وجود دارند آشنا باشید و بتوانید از دستشان فرار بکنید. ما انسان ها همیشه در یک شرایط خاصی زندگی می‌کنیم، یک افکاری اطرافمان هست که اینها را بدون اینکه تحلیل درستی داشته باشیم، می پذیریم و این ریشه‌ی خیلی از انحرافات فکری است.

حداقل در دنیای مدرن فرار کردن از آن افکار و به اصطلاح سنت‌های فکری جغرافیایی خیلی‌خیلی راحت‌تر از سنت‌های تاریخی است. در مورد جغرافیا، شما مثلاً در ایران به دنیا آمده‌اید، اما مثل دنیای قدیم نیست که محدود باشید، ما تقریباً همه‌ی حرف‌هایی که در دنیا زده می‌شود را می‌شنویم. اسلام و تشیع، اینها چیزهایی است که ما در سنت فکری خودمان داریم، ولی شما به راحتی می‌توانید تمام حرف‌های دیگران را هم بشنوید. مثل قدیم نیست که یک نفر یک جا به دنیا بیاید و همان جا در همان جغرافیا محدود بماند. ولی فرار کردن از نوع دیدگاه‌ها و تفکرات تاریخی اصلاً کار ساده‌ای نیست، یعنی شناختن اینکه ما الآن در چه برهه‌ای از زمان به سر می‌بریم سخت است، چرا که همه‌ی آدمهایی که روی کره زمین در این تاریخ زندگی می‌کنند، یک جور خاصی فکر می‌کنند. این خیلی نامحسوس است. سنت‌های فکری فراروایت‌های تاریخی نامحسوسی هستند، به نحوی که خیلی‌ها معتقدند اصلاً نمی‌شود از آنها فرار کرد. به هر حال حتماً سخت‌تر از فرار کردن از عقاید جغرافیایی است.

معمولاً کاری که مردم انجام می‌دهند این است که یا همان چیزی که در جغرافیای خودشان هست را قبول می‌کنند یا به یک سنتی که همین الآن در یک جغرافیای دیگر هست پناه می‌برند و آن را قبول می‌کنند. مثلاً الآن دیگر در جامعه‌ی ما بحث مذهب و مارکسیسم وجود ندارد. ولی بحث اینکه با مدل مذهب زندگی بکنیم یا غربی زندگی بکنیم به وضوح هست. شما می‌توانید آدم‌ها را به دو دسته تقسیم بکنید که یا تا حدود زیادی به سنت‌های جغرافیایی خودشان پایبندند یا اینکه نه آن را رها کرده‌اند و از یک سنت مدرن تبعیت می‌کنند. سنت مدرن! مدرنیسم هم الآن دیگر برای خودش یک سنت است. یک نحوه‌ی لباس پوشیدن دارد. یک جور زندگی کردن دارد. این دوتا آدم‌ که پیرو این سنت‌ها هستند، موسیقی‌ای که گوش می‌دهند باهم فرق دارد. یکی یا موسیقی گوش نمی‌دهد یا سنتی گوش می‌دهد و آن یکی حتماً باید مثلاً موسیقی روز گوش بدهد. بنابراین تا اینجا تاریخ را هیچ‌کس کنار نمی‌گذارد، همه‌اش حرکت کردن از یک جغرافیا به یک جغرافیای دیگر است.

کاپیتالیسم از آن چیزهای مخفی تاریخی است، یک سیستمی است که اگر آن را بشناسید، شاید تصور خوبی پیدا بکنید از اینکه دنیا چطور بوده و اینکه چطور می‌تواند باشد. یک پیش‌فرض‌هایی در ذهن ما وجود دارد به دلیل اینکه همه‌ی جهان دارد در یک سیستمی زندگی می‌کند که یک سیستم کاپیتالیستی است و الآن فکر نمی‌کنم به آن معنایی که من سعی می‌کنم بگویم، جایی وجود داشته باشد که این آثار کاپیتالیسم نباشد. بنابر این به نظر من آگاهی خیلی مهمی است که آدم یک چنین چیزهای بزرگی مثل کاپیتالیسم و مردسالاری را بفهمد. این دو تا به نظر من از مهم‌ترین مشخصات فکری هستند که الآن در دنیا وجود دارند. حالا از داخل‌ آن یک چیزهایی مثل فهمیدن اینکه پست‌مدرینیسم و دوران پست‌مدرن یعنی چه، اهمیت دارد. واژه پست‌مدرن را ساخته‌اند که شرایط تاریخی ما را سعی کنند نشان دهند، که در چه شرایط خاصی قرارگرفته‌ایم. منتها کاپیتالیسم به عنوان یک سیستمی که از نظر اقتصادی حاکم است، خیلی نتایج فکری زیادی دارد که معمولاً اینها ناخودآگاه و نامحسوس هستند.

۲- نکات کلی بحث

۱-۲ منابع بحث

می‌خواهم قبل از اینکه وارد بحث بشوم یک دورنمایی بگویم از اینکه در مورد چه چیزهایی می‌خواهم بحث بکنم و در مورد چه چیزهایی نمی‌خواهم بحث بکنم. بحث نقد کردن کاپیتالیسم حداقل صد و پنجاه‌ سالی سابقه دارد و خیلی هم داغ بوده‌ است، افراد زیادی با حجم زیادی از انتشارات، مثل نهضت روشنفکری در اروپا، همه به نوعی در جهت نقد کاپیتالیسم حداقل از زمان مارکس فعال هستند. مثلاً انتشار کتاب کاپیتال مارکس ادامه داشته است و از جنبه‌های مختلف به کاپیتالیسم نگاه کرده‌اند و نقد کرده‌اند و من قصد ندارم که تمام این کارهایی که در صد و پنجاه سال کردند را در این حجم کم بگویم، چون یک سال زمان نیاز دارد. سعی می‌کنم خط خاصی را پیدا بکنم در نظریه انتقادی که در این چند صفحه بگنجد و دیدی از اینکه کاپیتالیسم چه هست و دارد چه کار می‌کند و چرا باید به فکرش بود به شما بدهم.

اصلاً قصد ندارم وارد بحثهایی بشوم که اصطلاحا جزء اقتصاد سیاسی محسوب می‌شوند، بیشتر بحثی که می‌خواهم بکنم از دید فرهنگی است، درباره‌ی کاپیتالیسم به عنوان یک سیستم اقتصادی که یک نتایج فرهنگی خاص دارد. نتیجه‌اش این است که من به دیدگاه‌های فردی مثل مارکس، خیلی نزدیک نمی‌شوم و در مورد آن بحث نمی‌کنم. او بیشتر بحثش اقتصادی سیاسی است هرچند جنبه‌های فرهنگی هم دارد. برای اینکه اسم ببرم که این بحثی که می‌کنم به چه کسانی نزدیک است، باید بگویم بیشتر به یک نهضت فکری مربوط می‌شود موسوم به مکتب فرانکفورت، که دو نماینده‌ی مهم دارد که بحثهای فرهنگی خیلی خوبی کرده‌اند. یکی از آنها اریک فروم است که روانشناس است و در نظریه انتقادی کار کرده است و دیگری هم یک آدمی است به اسم آدلمن. دو تا فرانسوی هم هستند که جزء فیلسوف‌های معاصرتر ما هستند که بعد از مکتب فرانکفورت آمده‌اند و اینها هم در آثارشان ایده‌های خوبی وجود دارد اگر خواستید بیشتر مطالعه کنید، آلتوسر و بودریار. یک آدم کمی قدیمی‌تر ایتالیایی به اسم گرامشی هم هست. اینها آدمهای مهمی در نظریه انتقادی هستند. من خیلی به اینکه هر نکته‌ای که می‌گویم به چه کسی مربوط می‌شود تاکیدی ندارم، ولی کلاً فضای بحث در مکتب فرانکفورت و مخصوصا اریک فروم به بخشی از بحثهایم خیلی نزدیک است.

۲-۲ عنوان دقیق‌تر بحث

من در این بحث‌ها کاملاً منفی صحبت می‌کنم در حالی که هرچیزی جنبه‌های مثبت هم دارد. در ابتدا که کاپیتالیسم به عنوان یک سیستم اقتصادی شروع شده، جنبه‌های مثبت هم داشته است. اما من در جهت آسیب‌های کاپیتالیسم می‌خواهم صحبت بکنم، اینکه چه آسیب‌هایی می‌رساند و تا حالا رسانده است و دارد روز به روز بدتر هم می‌شود. باز خودم را می‌خواهم محدود بکنم که آسیب‌شناسی فردی روی تک‌تک آدمها را در نظر بگیرم، نه اینکه به عنوان یک سیستم اجتماعی به آن نگاه بکنم. پس عنوان دقیق بحث می‌تواند آسیب شناسی فردی کاپیتالیسم با گرایش کاملاً فرهنگی باشد. آسیب‌شناسی فردی نه اینکه مثلاً مردم گرسنه می‌مانند برای اینکه یک عده پولدار هستند و یک عده فقیر. آنهم جزء آسیب‌شناسی‌های فردی است ولی من روی جنبه‌های فرهنگی‌اش بیشتر می‌خواهم کار کنم.

۳-۲ عدم بحث در مورد ایجاد و چرایی کاپیتالیسم

یکی از چیزهایی که فعلا نمی‌خواهم درباره‌اش بحث کنم این است که اصلاً کاپیتالیسم چرا و چگونه به وجود می‌آید، یعنی مثلا می‌شد به وجود نیاید؟ معمولاً یک دیدگاهی هست که اگر یک چیزی هست و ضروری بوده است که به وجود بیاید، خب پس هیچی، خوب است دیگر و اصلاً چرا آن را نقد بکنیم؟ احساس شخصی من این است که کاپیتالیسم تا قرن نوزدهم میلادی فوایدی داشته‌، ولی جدّاً احساس میکنم در قرن بیستم دیگر فقط ضرر داشته است‌، هرچه هم که دارد جلوتر می‌رود، دیگر آن فایده‌هایش را نمی‌بینیم و همه‌اش داریم مضراتش را می‌بینیم. یک سیستمی است که در واقع زیادی عمر کرده‌ و مثل اینکه اجبار شده ‌است که بماند.

۴-۲ بحثی صرفاً نظری بدون نتیجه عملی!

یک نکته خیلی مهم اینکه من از این بحث‌ها نمی‌خواهم هیچ نتیجه‌ی عملی بگیرم. مثلاً کسی حق ندارد بحث که تمام شد بپرسد که حالا چه کار باید بکنیم. هیچکس نمی داند که چه کاری باید بکنیم. تمام این صد و پنجاه‌ سال حرف همین بوده‌ که مشکل را بشناسیم و ببینیم که چه باید بکنیم. ولی به هیچ نتیجه‌ای نرسیده و همین طور پیوسته بدتر و بدتر شده است. بنابر این اگر کسی از من بپرسد حالا باید چکار بکنیم، می‌گویم بروید تمام این نکاتی که در این صد و پنجاه سال گفتند را بخوانید شاید یک نتایج جالبی بدست بیاورید. ولی واقعاً الآن ایده‌های خوبی برای اینکه چکار باید کرد وجود ندارد. مثلاً بعضی‌ها راجع به کاپیتالیسم بحث می‌کنند و بعد به این نتیجه می‌رسند که اساس کاپیتالیسم تکنولوژی است، پس تکنولوژی را باید بگذاریم کنار، یا مثلاً تولید نکنیم و در جریان تولید نباشیم، چون تولید کاپیتالیستی است. بحثهایی از این قبیل به هر حال غیر‌عملی است، همه می‌فهمند که در دنیای امروز مثلا اگر یک کشور تولید را بگذارد کنار، مصرف را باید بگذارد کنار. چطور می‌خواهند بدون اینکه تولید کنند مصرف کنند. اگر مصرف را هم بگذارد کنار، همین کافی است تا به آن حمله شود.از نظر سیاسی این کاملاً واضح است که اگر یک رژیم سیاسی بگوید ما واردات را تعطیل می‌کنیم، حتماً یک مشکل سیاسی خیلی اساسی برایش پیش می‌آید و با وضع موجود دنیا اتفاق بدی می افتد. به هر حال من در قید این نیستم که بگویم چه باید کرد، نه اینکه بحث‌هایی الآن در دنیا وجود ندارد، اما من وارد بحثهای سیاسی اجتماعی نمی‌شوم و بحثم کاملاً فردی است.

۵-۲ بحثی با حداقل پیش‌نیاز

من اکثرا با حداقل پیش‌نیازها صحبت می‌کنم. در بحثی که لازم نیست یک سری مفروضات را داشته باشد، آن فرض اضافه را اصلاً بگذاریم کنار. مثلاً انتظار نداشته باشیم که در اینجا اشاره‌ای به قوانین دینی بکنم. عمومی‌ترین بحث ممکن را سعی می‌کنم ارائه بدهم. فقط از هرم مازلو در روانشناسی استفاده می‌کنم که آن هم خیلی پذیرفته شده‌ است و در همه‌ی دانشگاه‌ها تدریس می‌شود، بنابراین به اصطلاح فرض محدود کننده‌ای نیست.

۳- هرم مازلو برای سلسله مراتب نیازهای انسان

آبراهام مازلو روانشناس معروفی است که یکی از معروف‌ترین کارهایی که انجام داده، بررسی سلسله مراتب نیازهای انسان است. یک هرم سلسله مراتب مازلو وجود دارد که پایه‌ی آن از نیازهای فیزیولوژیکی شروع می‌شود و همین طور بالا می‌آید (تصویر ۱). ما فقط با کلیت این هرم کار داریم و اگر تغییراتی هم پس از مازلو در هرم صورت گرفته باشد، در بحث ما خدشه‌ای وارد نمی‌کند. سلسله مراتبی در نیازها وجود دارد و طبقه اول نیازهای فیزیولوژیک هستند، مثل خوردن و به اندازه کافی خوابیدن. نیازهایی که فیزیولوژی شما را آماده می‌کنند که زندگی کنید، اینها نیازهای حیاتی هستند. در طبقه بعدی نیازهای مربوط به امنیت هستند. همه آدم‌ها علاوه بر اینکه می‌خواهند زنده باشند، میل دارند که در محیط امنی زندگی بکنند. این‌ها نیازهای کودکانه است، نیازهایی که از کودکی وجود دارد. کودک علاوه بر غذا به حس امنیت به شدت احتیاج دارد، به پدر و مادر و احساس حمایت شدن. طبقه‌ی بعدی‌ نیاز به تعلق به گروه و به یک جمع است، که تقریباً نیازی سطح پایین است و همچنین نیاز به عشق، به یک رابطه خیلی صمیمانه بین دو نفر. طبقه بعدی نیازهای به عزت نفس و احترام را شامل می‌شود. اینها قاعده هرم را تشکیل می‌دهند. بعد از اینکه نیازهای اولیه تا حدودی رفع شدند، نیازهای ثانویه شروع می‌شوند، نیازهایی که متعالی‌تر هستند، یعنی جنبه فیزیولوژی و خیلی ساده ندارند، مثلاً نیاز به دانش و فهم، نیازهای زیبایی‌شناسی و نیازهایی که مربوط به تحقق فردیت هستند. و آخرین نیازی که در قله‌ی هرم است، یک چیزی است که خیلی گنگ است و هر کس می‌تواند یک تعبیری از آن داشته باشد: نیاز به تعالی، اینکه احساسی از تعالی در زندگی فرد باشد. حالا یک آدم مذهبی می‌تواند این را با دید مذهبی یا عرفانی نگاه کند، به هرحال انسان نیاز دارد به اینکه احساس کند فراتر از زندگی روزمره و خوردن و خوابیدن کاری انجام می‌دهد یا یک احساس متعالی داشته باشد.

۱-۳ هرم نیازهای مازلو

برای ما جزئیات ترتیب این نیازها چندان مهم نیست، اما این اهمیت دارد که معنای این سلسله مراتب این است که نیازها باید به ترتیب پر شوند، یعنی اولویت با پایین هرم است، پس آدمی که گرسنه است، زیاد به تعالی فکر نمی‌کند، حتی به امنیت هم فکر نمی‌کند، ممکن است یک کار خیلی‌خیلی خطرناک را قبول کند برای اینکه خودش را سیر کند. پس از رفع نیازهای سطح پایین‌تر می‌توانیم به بخشهای بالاتر هرم برسیم، و سلسله مراتب به معنای این است که چقدر آن نیاز برای ما اولویت دارد. دقیقاً هم این سلسله‌مراتب بر اساس نیازهای کودکی ترتیب پیدا می‌کند، یعنی مثلاً اولین نیاز کودک در فرایند رشد خوردن است، و حس تعالی آخرین چیزی است که شما در دوران زندگی به عنوان یک نیاز به آن می‌رسید. یک نفر در دوران بعد از نوجوانی ممکن است نیاز پیدا بکند به اینکه مثلاً در زندگی‌اش آرمانی داشته باشد و احساس کند که زندگی‌اش باید در یک جهت خاصی باشد. پس طبیعتا یک نیاز هرچه پایه‌ای‌تر باشد، شما باید زودتر آن را ارضا بکنید. اگر آدمی را ببینید که نیازهایش به بالای هرم نزدیک‌تر شده است، معنایش این است که آدم رشد‌یافته‌تری است و توانسته این مراحل را طی کند. آدمی که فقط تا آخر عمرش نیازهای فیزیولوژیک دارد و در حال رفع اینهاست، یک آدم خیلی سطح پایینی به نظر می‌رسد.

دو مشکل در راه رشد کردن انسان وجود دارد، یکی تأمین نشدن یک نیاز و یکی هم فوق‌اشباع کردن یک نیاز است. پس از دو راه، آدم می‌تواند جلوی رشد خودش را بگیرد: یکی اینکه یک نیازی اصلاً تامین نشود، مثلا گرسنه بمانید. آدمی که به طور مضمنی گرسنه است، بدیهی است که نه به علم، نه عشق، به هیچ چیز دیگری فکر نمی‌کند و اصلا وارد این وادی‌ها نمی‌شود، یعنی وارد جنبه‌های متعالی‌تر روان خودش نمی‌شود. یکی هم فوق‌اشباع‌‌کردن است، مثلاً کسی که تمام زندگی‌اش فقط توجه به مسائل فیزیولوژیک است، طبیعی است که اصلاً وقت اینکه به نیازهای بالاتر برسد را ندارد.

این نمودار به طور تقریبی در علم روانشناسی مورد توافق است و لازم نیست وارد جزئیات آن بشویم. در مورد موضوع روانشناسی رشد هم، مثلاً فروید را که مطالعه می‌کنید، می‌بینید که اصلاً مفهوم رشد در آن وجود ندارد. یک نقطه‌ضعف است که در واقع به نحوی همه معترف هستند که روانشناسی فروید خیلی‌خیلی اثر کمرنگی از مفهوم رشد در آن هست. اما در روانشناسی‌ای که بعداً به وجود آمده، حداقل یک شاخه روانشناسی رشد داریم که در این مورد بحث می‌کند. اما قبول دارید که مفهوم رشد کردن یک مفهوم ایدئولوژیک است، اینکه در آن طبقات بالاتر چه باید بگذاریم کاملاً بستگی به این دارد که شما چگونه به انسان نگاه می‌کنید. مبانی انسان‌شناسی تعیین می‌کنند که شما چقدر به طبقات بالا اهمیت بدهید، مثلا نگاه مذهبی و … .

ما در این بحث کاری به مراحل نهایی نداریم و با مراحل پایینی کار خواهیم داشت. اصطلاحی هست که مازلو به کار می‌برد، به چیزهایی که در قاعده هرم هستند، «نیازهای کمبود» می‌گوید و به نیازهای طبقات بالاتر «نیازهای رشد» اطلاق می‌کند، چون نیازهایی که در قاعده هستند توسط دیگران و کسانی که بیرون از فرد هستند می‌توانند تامین شوند مثل غذا یا امنیت. می‌توانید به طریقی حس امنیت را از خارج بگیرید، ولی از جایی به بعد رفع نیازها کاملاً فردی است. مثلا کسی نمی‌تواند به شما حس خود‌شکوفایی یا حس تعالی بدهد، چیزی است که کاملاً در درون خودتان اتفاق می‌افتد.

۲-۳ تعریف کاپیتالیسم

پس از تمام این پیش زمینه‌ها به بحث اصلی می‌رسیم و باید کاپیتالیسم را تعریف کنیم. خود تعریف کاپیتالیسم به وضوح یک مساله‌ی ایدئولوژیک است. یعنی کسی که کاپیتالیست است، یکجور آن را تعریف می‌کند و کسی که مارکسیست است، یک جور دیگر آن را تعریف می‌کند و همین‌طور آدم‌های مختلف. اینکه کدام ویژگی‌ها را در کاپیتالیسم به عنوان ویژگی‌های ذاتی بگیرند فرق می‌کند. مثلاً آنها که خیلی کاپیتالیست هستند، معتقدند که اصلاً چیزی به نام کاپیتالیسم وجود ندارد و تمام این بحث‌ها بیهوده است. یک مناقشه تاریخی هم هست که شما به چه کاپیتالیسم می‌گویید؟ مثلاً اگر منظور مالکیت خصوصی است که همیشه وجود داشته ‌است. اگر فلان چیز است که این هم قرن‌ها است که با آن مواجه هستیم. چه ویژگی‌ای مثلاً در یک قرن خاصی به وجود آمده است که شما می‌گویید یک نظام اقتصادی برداشته ‌شده‌ است و یک نظام دیگر جانشین آن شده ‌است. آدم باید خیلی کاپیتالیست باشد که نداند چیزی به نام کاپیتالیسم وجود دارد. حداقل فکر می‌کنم یک توافقی هست که یک نظام اقتصادی به نام کاپیتالیسم هست.

ابتدا تعریف‌های کمی مثبت را بیان می‌کنیم، یعنی تعریف‌هایی که می‌شود به آنها گفت تعریف‌های کاپیتالیستی. البته این تعریف که من دارم‌ می‌گویم معروف به تعریف نئوکلاسیک است، این را نمی‌گویند تعریف کاپیتالیستی. بعد از دوران تعریف‌های کلاسیک اقتصادی مکتبی به اسم نئوکلاسیسم هست که تعریفشان در دانشگاه‌ها خیلی مورد قبول است، و فکر می‌کنم چیزی است که همه‌تان کم و بیش در ذهنتان دارید. می‌گوید: کاپیتالیسم یک سیستم اقتصادی است که در آن مالکیت خصوصی وجود دارد. آدم‌ها مالک ابزارهای تولید هستند و تولید با روش‌های به یک معنایی خصوصی انجام می‌شود. نکته خیلی مهم این است که یک سیستم اقتصادی یک مجموعه از ورودی‌ها را می‌گیرد، این مجموعه ورودی می‌تواند قدرت کار کارگران باشد. مثلاً یک کارخانه‌ را در نظر بگیرید که کارگر و مواد اولیه را می‌گیرد و مالکیت در آن خصوصی است و خروجی‌هایی را تولید می‌کند، و در این نظام یک بازار آزاد وجود دارد که آدم‌هایی که تولید کردند و آدم‌هایی که مصرف‌کننده هستند، به طور آزاد وارد آن بازار می‌شوند و با هم مبادله انجام می‌دهند. یک سیستم عرضه و تقاضای کاملاً طبیعی هم وجود دارد که قیمت‌ها را تعیین می‌کند، مثلاً اجباری وجود ندارد. افراد تولید‌کننده هستند که چیزهایی که دوست دارند و فکر می‌کنند مفید است را تولید می‌کنند و به بازار می‌آورند. هیچ سیستمی، مثلاً دولت نمی‌آید تعریف کند که کالاها به چه قیمتی باشند. آدم ها به شکل کاملاً بدون اصطکاک این مبادلات اقتصادی را انجام ‌می‌دهند و اجناس به فروش می‌رود. این یک دید خیلی مثبت است. مفهوم اساسی کاپیتالیسم با این دید، آزادی است. هرکسی هرچه دلش می‌خواهد تولید می‌کند و می‌آورد، اگر خریداری وجود داشته ‌باشد، به قیمتی که هردو بر روی آن توافق می‌کنند به فروش می‌رود.

پس مفاهیم اساسی کاپیتالیسم در این تعریف، یکی وجود مالکیت خصوصی است برای اینکه کار تولید در یک روند خصوصی انجام می‌شود، دوم اینکه تصمیم‌گیری‌های یکپارچه وجود ندارد که ما چه تولید بکنیم و چه تولید نکنیم، و سوم اینکه حتماً باید بازاری وجود داشته باشد، یک بازار آزاد که بشود در آن کالاها را مبادله کنند و تاکید هم روی آزاد بودن و رقابتی بودن است. در نظام کاپیتالیستی کسی که بهتر تولید می‌کند و جنس بهتری دارد و ارزانتر می‌دهد، برنده‌‌ی بازار است و می‌تواند سرمایه‌ای را که گذاشته‌ بود، جمع کند و برود و کار خودش را ادامه بدهد. با این دید، این نظام ایرادش کجاست؟ به نظر می‌رسد که الآن خیلی‌ها طرفدار بازار آزاد هستند و طرفدار این هستند که مثلاً همه‌چیز خصوصی‌سازی بشود. کشور ما هم الآن به این شکل است. به نظر می‌آید که خیلی سیستم موفّقی است و دارد همه جای دنیا کار می‌کند، از این دید نگاه کنید به نظر خیلی جالب می‌آید.

۴- انتقادات

۱-۴ بی‌عدالتی، سیستم آزاد واقعی وجود ندارد

یک چیزی که فکر می‌کنم آنهایی که دانشگاهی هستند و طرفدار کاپیتالیسم هستند هم نمی‌توانند انکار کنند، این است که حتی در این تعریف مفهوم بازار آزاد رقابتی خیلی قابل دفاع نیست. ما سیستم کاپیتالیستی که در آن یک بازار آزاد کاملاً رقابتی باشد، نداریم. همه می‌دانند که در بازار معمولا رقابت خیلی سالمی صورت نمی‌گیرد، یعنی آنکه قوی‌تر است اجازه نمی‌دهد آنکه کوچکتر است وارد بازار شود. بنابر‌این اینکه در تعریف کاپیتالیسم از اصطلاح «بدون اصطکاک» استفاده می‌کنند، یعنی بازار آزاد، یعنی یکجایی که آدمها مزاحم همدیگر نیستند به غیر از اینکه آنجا تولیدات خودشان را عرضه می‌کنند، خیلی قابل قبول نیست.

مثال اول

شاید همه ماجرای شرکت مایکروسافت با شرکت نت‌اسکیپ را شنیده‌ باشید، اینکه چه شد که نت‌اسکیپ نابود شد. مایکروسافت چگونه این کار را کرد؟ شرکت مایکروسافت در رقابت آزاد این کار را نکرد. مایکروسافت شرکتی است که چند سال پیش اعلام کرده‌ پنجاه میلیارد دلار سرمایه‌ی به اصطلاح در دسترس دارد. یعنی سرمایه‌ای که یا نقد است یا چیزهایی مثل اوراق که بلافاصله می‌شود نقد کرد. خب وقتی یک شرکت پنجاه میلیارد دلار سرمایه‌ دارد، به راحتی هر رقیبی را می‌تواند از بازار بیرون کند. مایکروسافت نرم‌افزار اکسپلورر را مجانی به مردم داد، و افرادی که نرم‌افزار نت‌اسکیپ را نوشته ‌بودند و آدم‌های کوچکی بودند، احتیاج داشتند به اینکه آن ‌چیزی که نوشتند به فروش برود. بنابر این کلاً در بازار کاپیتالیستی اگر یک آدم گنده به وجود بیاید، به راحتی می‌تواند دیگران را نابود کند.

روش‌هایی وجود دارد که اینها دیگر کاملاً بررسی شده است و روشهای رقابت ناسالم در بازار است و هیچ‌جوری هم نمی‌شود اینها را از بین برد. چه کسی می‌خواهد به مایکروسافت بگوید چرا نرم‌افزار اکسپلورر را مجانی به مردم می‌دهی؟ بعداً وقتی که آن رقیب نابود شد، جبران می‌کند و هیچ مشکلی هم پیش نمی‌آید. این کار اسمش دامپینگ است. مثلاً فرض کنید یک شرکت بزرگ اتومبیل الآن بخواهد بازار ایران را قبضه کند، یکی دو سال محصول را نصف قیمت می‌دهد. حتی نصف قیمت تمام شده برای خودش در بازار ایران می‌ریزد. شرکت‌های داخلی در ایران اگر خصوصی باشند و سرمایه کوچک داشته باشند، همه ورشکست می‌شوند و نمی‌توانند رقابت کنند، اجناس برایشان می‌ماند و ورشکست می‌شوند، و بعد از اینکه اینها ورشکست شدند آنها به راحتی می‌آیند و اگر جنس را به سه برابر قیمت هم بدهند، دیگر رقیبی ندارند و جنسشان فروش می‌رود.

مثال دوم

ماجرایی که در برزیل اتفاق افتاد و جنرال الکتریک این کار را کرد خیلی بامزه است. یک شرکت برزیلی یخچال‌های خیلی خوبی تولید می‌کرد و به نظر می‌رسید دارد بازار یخچال در برزیل به دستش می‌افتد. جنرال الکتریک به آنها پیشنهاد کرد که کارخانه را به او واگذار کنند، به این معنی که همین کارخانه با همین مدیریت باشد، ولی آرم جنرال الکتریک را روی یخچال‌هایشان بزنند و جنرال الکتریک در کاری که این‌ها می‌کنند سهیم باشد. به نظر می‌آید مدیر کارخانه خیلی آدم وطن‌پرستی بود و توسعه و اینجور‌ چیزها در فکرش بود و حاضر نشد با یک شرکت آمریکایی وارد چنین معامله‌ای بشود و کارش را ادامه داد. در مرحله بعد جنرال الکتریک یکسری دلال برزیلی وارد بازار کرد که تمام محصولات تولید این شرکت را بلافاصله می‌خریدند و این کار را به مدت یکی دو سال ادامه داد. چون محصولات آنها مرتباً فروش می‌رفت، آن شرکت کارش را توسعه داد، غافل از اینکه این یخچال‌ها به دست مردم نمی‌رسید، چون در حال انبارشدن بود.

برای جنرال الکتریک اینکه چند میلیارد صرف کند و این کار را انجام دهد که سرمایه‌ای نیست، به راحتی این کار را می‌کند، ضرر هم که نمی‌کند، حداکثر اگر نقشه‌اش هم عملی نشد، یخچال‌ها را بعدا می‌فروشد. این شرکت کارش را توسعه داد و وارد فاز جدیدی در کارخانه شد و سرمایه‌گذاری کرد. اما سری بعد یخچال‌هایی را که خیلی نیاز داشت فروش بروند تا سرمایه‌ای که وام گرفته‌ بود را تامین بکند، دیگر جنرال الکتریک نخرید. مردم هم دیگر کم‌کم این مارک را فراموش کرده ‌بودند. این مارکی بود که سه سال پیش می‌خریدند. نتیجه‌اش اینکه شرکت ورشکست شد، بعد جنرال الکتریک با قیمت خیلی کمی، تقریباً مجانی، کارخانه را خرید و همین یخچال‌هایی که در انبار داشت را با مارک جنرال الکتریک در برزیل فروخت.

پیچیدگی اینکه کسی که سرمایه‌دار است چه کاری می‌‌تواند در این بازار انجام دهد بسیار زیاد است و بازار بدون اصطکاک آزاد هیچ وقت در دنیا به وجود نیامده و نخواهد آمد. همه‌ی کسانی که این تعریف کاپیتالیسم را به عنوان اصل می‌گیرند، حداقل قبول دارند که ما یک مشکل این طوری در کاپیتالیسم داریم. این رویای آمریکایی که یک نفر آدم بااستعداد اگر خیلی خوب کار کند، می‌تواند به هر جایی برسد، اصلاً درست نیست. مگر در موارد استثنایی معمولاً این جوری در نمی‌آید که یک نفر بتواند از صفر شروع بکند و به همه‌ چیز برسد.

۵- مصرف‌گرایی

آن‌کسی که نسبت به کاپیتالیسم حس مثبت دارد، آن قسمت معصومانه‌ای را که به نظر خیلی عیب ندارد، به عنوان پایه قبول می‌کند. اما دیدگاه‌ها و تعاریف دیگری هم وجود دارد. من می‌خواهم اول اشاره کنم که در دیدگاه مارکسیستی چگونه به این موضوع نگاه می‌شود و در واقع ایراد کار کجاست؟ چگونه می‌شود که این سیستم حتی دچار تناقض می‌شود. یک نکته‌ی خیلی اساسی و در واقع سوال اصلی این است که کاپیتالیسم چگونه ادامه‌ی حیات می‌دهد. ما یک چیزهایی را تولید می‌کنیم، می‌فروشیم و دوباره تولید می‌کنیم. چه چیزی باعث می‌شود که کاپیتالیسم وارد فازهای جدیدی بشود و پیوسته به عنوان یک سیستم اقتصادی گسترش پیدا کند؟ نکته‌ی اصلی این است که شما باید مبلّغ مصرف‌گرایی باشید. باید سطح مصرف را بالا ببرید که بتوانید بیشتر تولید کنید. رشد کاپیتالیسم بستگی به این پیدا می‌کند که مردم چقدر مصرف می‌کنند. قطعا یک سیستم کاپیتالیستی این کار را انجام می‌دهد و جزء ذاتش است. باید مصرف را افزایش بدهد چون می‌خواهد که تولید افزایش پیدا کند. پس یک ایرادی تحت عنوان مصرف‌گرایی از همان اول به طور خیلی کلاسیک به عنوان نقد کاپیتالیسم بوده است. اینکه من مردم را به چیزهایی عادت می‌دهم مثل همین دامپینگ انجام‌دادن برای مردم است، می‌دانیم که کار هم می‌کند. مثلاً کیوی را به عنوان میوه‌ای که مردم نمی‌شناسند، هیچ‌کس نمی‌خرد. اول که وارد بازار می‌کنند با قیمت پایین وارد می‌کنند که مردم عادت کنند به مصرف کردنش. بعداً با قیمت اصلی‌اش می‌شود به مردم فروخت چون دیگر احساس می‌کنند به مصرف آن میل دارند.

۱-۵ نقد مارکس

اما نکته‌ی اساسی که مارکس خودش خیلی‌خیلی بر روی آن تاکید داشت، چیز دیگری بود. اینکه اینجا اصلاً یک مساله‌ی اقتصادی خیلی خاصی وجود دارد. تحلیل‌های این‌چنینی مارکس است که باعث می‌شود بعد از صد و پنجاه سال مردم هنوز اسم او را ببرند، تحلیل‌های اقتصادی سیاسی‌اش که مخصوصا در همان کتاب کاپیتال موجود است. او یک مفهومی را معرفی کرد به اسم ارزش افزوده. اینکه اصولاً این سود از کجا به دست می‌آید؟ سرمایه‌دار چگونه صاحب سرمایه شده است و سرمایه‌اش را افزایش می‌دهد. اگر من یک مجموعه کالاهایی را بیاورم و بعد کارگری را استخدام بکنم، اینجا چه چیز باعث سود می‌شود؟ کالاها را که به یک قیمت‌های مشخصی از یک آدم‌هایی می‌خرم. در واقع تنها کاری که سرمایه‌دار می‌تواند برای گسترش سرمایه‌ی خود بکند، این است که ارزش افزوده را از کارگر بردارد. چیز دیگری وجود ندارد که سر آن بتوانید مبلغی را اضافه بکنید و سود ببرید.

در واقع از نظر مارکس با تحلیلی که او می‌کند، بالانسی که اینجا وجود ندارد این است که کاری که کارگر می‌کند، ارزش اقتصادی‌ای دارد که شما مجبورید آن را به کارگر ندهید و ارزش اقتصادی کمتری را به او بدهید، چون او در بازار عرضه و تقاضای کالا نیست و این است که باعث می‌شود که طبقه‌ای به وجود بیاید که پیوسته ثروتمندتر می‌شود. بنابراین اصلاً در ذات کاپیتالیسم است که شما یک طبقه‌ی تولیدکننده داشته باشید و یک طبقه‌ی کارگر که برای آنها کار می‌کنند و ارزش افزوده همیشه به آنها تعلق می‌گیرد. در واقع از دید مارکس یک تناقض در ذات کاپیتالیسم وجود دارد، اینکه تولید یک پدیده اجتماعی است که همه در آن به طور شدیدی درگیرند و کارگر از همه بیشتر درگیر است، در حالی که کارگر کمتر از چیزی که باید می‌گیرد. در واقع قطعاً نظام کاپیتالیستی نظام طبقاتی‌ای می‌شود، چیزی نیست که بشود از آن فرار کرد. یک طبقه‌ای به وجود می‌آید که طبقه کاپیتالیست و بورژوا هستند، یک طبقه‌ای به وجود می‌آیند که طبقه کارگر و کسانی هستند که سرویس‌هایی می‌دهند، و پایداری نظام کاپیتالیستی به این است که این نظام طبقاتی به نوعی پایدار باشد. نظر مارکس این بود که این پایدار نمی‌ماند برای اینکه مرتّباً این شکاف عمیق‌تر می‌شود و بالانس جمعیت هم به نفع کسانی است که کارگر هستند و این به یک انقلاب منجر می‌شود، و حالا البته می‌بینید که اینگونه نشد.

به هر حال یک چیزی در کاپیتالیسم هست که برای تلاش برای سود بیشتر همیشه باید به دنبال تولید‌کردن کالایی رفت که ارزش افزوده‌ی بیشتری داشته ‌باشد. این در ذات کاپیتالیسم است و وقتی یک آدمی سرمایه‌گذاری می‌کند، به طور طبیعی جایی سرمایه‌گذاری می‌کند که سود بیشتری می‌برد. اصلاً من هیچ‌کاری به آن مسائل طبقاتی که پیش می‌آید ندارم. اینها چیزهای سیاسی-اجتماعی هستند و من فقط بعداً از این استفاده می‌کنم که این جزء بدیهیات نظام کاپیتالیستی است که چیزی که تعیین می‌کند هر کس چه چیز را تولید کند، کاملاً بستگی به این دارد که مقدار ارزش افزوده و نرخی که دارد به سرمایه‌اش اضافه می‌شود، چقدر است. این است که مردم را تشویق می‌کند که در یک زمینه‌ای سرمایه‌گذاری کنند. این جزء بدیهیات است دیگر نه؟ مثلاً شما سهامی را می‌خرید که به نظرتان رشد بیشتری داشته‌ باشد.

۲-۵ نقد: ایدئولوژی کاپیتالیسم در ورای نظام اقتصادی

نکته‌ی سومی که در نقدهای خیلی قدیمی هم وجود داشت (این نقدها قسمت دومش خیلی پررنگ بود، قسمت اول و سوم مثلاً در کارهای خود مارکس کمی کمرنگ‌تر است) اینکه همیشه وقتی که یک نظام اقتصادی حاکم می‌شود، به طور ناخواسته یک ایدئولوژی هم همراه خودش می‌آورد. کاملاً ناخودآگاه، یعنی یک فرهنگی در جامعه استوار می‌شود که با آن سیستم اقتصادی هماهنگی داشته باشد. چیزی است که همه در واقع به آن اعتقاد دارند. مکانیزم‌هایی هم وجود دارد که چرا این اتفاق می‌افتد. مثلاً در نظام فئودالیته یک عقایدی مثل عقاید عمومی که الآن در نظام کاپیتالیستی هست، نمی‌توانست خیلی پا بگیرد. مارکس خیلی اعتقاد به این داشت که سیستم اقتصادی زیربنا است و تمام فرهنگ روبناست. آن است که تعیین می‌کند اینها چه باشند. بنابراین وقتی سیستم اقتصادی سیستم درستی نیست، سیستم معقولی نیست، ما یکی از آسیب‌هایی که می‌بینیم این است که دچار یک فرهنگ کاذب می‌شویم که در جهت نگه‌داشتن آن سیستم است. من فکر می‌کنم بعداً با مثالهایی که می‌زنم معلوم می‌شود که این حرف یعنی چه. در واقع کاپیتالیسم فرهنگ برای خودش ایجاد کرده و می‌کند. طبیعی هم هست که فرهنگی متناسب با نظام اقتصادی حاکم به وجود بیاورد.

۳-۵ اصالت سرمایه

حالا سعی می‌کنیم خیلی از شاخ و برگ‌ها را کنار بگذاریم و نکته‌ی خیلی مضرّی که در کاپیتالیسم وجود دارد را پررنگ‌تر نشان بدهیم. فرض کنید در یک نظام کاپیتالیستی که مستقر شده است، با همان تعریف نئوکلاسیک چه اتفاقی می‌افتد؟ کاپیتالیسم یعنی اینکه اساس فکرهای اقتصادی ما این باشد که یک سرمایه‌ای داریم و می‌خواهیم آن را افزایش دهیم، هر فردی در نظام کاپیتالیستی همین کار را انجام می‌دهد. الآن واقعاً این نظامی که ما هم در آن زندگی می‌کنیم و اصلاً تفکر عمومی در دنیا هم همین است. طبیعی هم هست که فرد جایی سرمایه‌گذاری کند که امنیت بیشتری داشته باشد و سود بیشتری به دست بیاید. پس اتفاق واقعی که در کاپیتالیسم می‌افتد و همه هم ( فکر کنم از جمله نئوکلاسیست‌ها) قبول دارند این است که آحاد آدم‌هایی که در این نظام زندگی می‌کنند، به فکر سود بیشتر و بنابراین سرمایه‌گذاری‌های سودآورتر هستند، و نظام کاپیتالسیتی به طور مرتب می‌رود به سمت اینکه تولید را افزایش دهد. کاپیتال است که تعیین می‌کند چه اتفاقی بیفتد. چه فرد و چه کل نظام همه‌ در جهت افزایش کاپیتال تلاش می‌کنند. تولید باید افزایش پیدا کند، بنابر این مصرف باید افزایش پیدا کند. من می‌خواهم روی قسمت اول حرف‌هایی که در زمان مارکس بود، ولی کمرنگ بود کمی بیشتر تاکید کنم. واقعاً به واژه‌ی کاپیتالیسم هم دقت کنید، چون آنچه که می‌گویم دقیقاً با این واژه منطبق است، اینکه اصالت با سرمایه است. شما فقط به سرمایه نگاه کنید. می‌خواهید ببینید چه عمل اقتصادی باید انجام بدهید، ببینید چه بلایی سر سرمایه‌تان می‌آید، روحیه‌ای که الآن در همه جای جهان هست. در چین هم فکر می‌کنم همه همین طور به دنیا نگاه می‌کنند. همه‌ی آحاد ملت نه فقط سرمایه‌داران. ما اگر یک سرمایه داریم و می‌خواهیم سرمایه‌گذاری کنیم، می‌خواهیم سود به دست بیاوریم.

۴-۵ دوران مبادله‌ی کالا

اینقدر این سیستم در نظر ما بدیهی است که احتمالا تصوری ندارید از اینکه طور دیگری هم بشود زندگی کرد. همیشه انگار همین‌طوری بوده ‌است. خیلی جالب است که سعی کنید تصور کنید قبل از اینکه نظام کاپیتالیستی وجود داشته باشد، چگونه بوده‌ است و مردم چکار می‌کردند. سرمایه‌گذاری و حتی سرمایه وجود نداشت. دورانی در تاریخ بشر وجود دارد که حتی مبادله‌ی کالا هم وجود ندارد. یک دورانی وجود دارد که به آن می‌گویند نظام اقتصادی هدیه دادن. همه تقریباً خودکفا زندگی می‌کردند و چیزهایی که می‌خواستند مصرف بکنند، تولید می‌کردند. اگر چیز مازادی هم داشتند، به یک نفر می‌دادند و در مقابل آن به طور اخلاقی از آن شخص یک چیزی می‌گرفتند و اصلاً هم جنبه‌ی مبادله‌ی اقتصادی نداشت. در ادبیاتِ به اصطلاح مدرنِ نظریه‌ی انتقادی، توجه به نظام هدیه خیلی زیاد است، مثلاً آلتوسر و بودریار هر دو با نظام هدیه با حس نوستالژیک برخورد می‌کنند. فردی به اسم مارسل موس از اطرافیان دورکیم هم در این زمینه تحقیق مفصلی دارد. راه حلی که در نظام هدیه وجود دارد، چیز پیچیده‌ای است. فکر نکنید که فقط هدیه دادن و گرفتن است، واقعاً نظام است و امنیت برای آدم‌ها می‌آورد. ممکن است شما فکر کنید چرا یک نفر هدیه می‌دهد؟ دیوانه است مگر؟ این ‌طور هم نیست که حتماً هدیه‌اش را به او پس دهند یا معادل آن را پس بدهند. این در واقع نظامی است که یک آدم دیگران را مدیون خودش می‌کند و با این کار قدرت پیدا می‌کند، آدم‌هایی به او وابسته می‌شوند. یک روزی اگر فرض کنید مشکلی پیش بیاید (مثلا یک کشمکشی در جامعه‌ای که نظم ندارد و جامعه نشده ‌است پیش بیاید)، آدم‌هایی هستند که از این فرد حمایت می‌کنند، چون قبلا مورد حمایت او قرار گرفته‌اند. پس امنیت جامعه در اثر همین روندی که هدیه‌ها داده‌ می‌شود، تعیین می‌شود و یک چیز اخلاقی خیلی متعالی هم نیست. واقعاً مثل یک نظام اقتصادی است.

۵-۵ فرانروایی کاپیتال بدون هیچ هدایتی

شما نظام کاپیتالیستی را به عنوان یک سیستم می‌توانید نگاه بکنید که در آن واقعاً مثل یک موجود انتزاعی یک چیزی به اسم کاپیتال وجود دارد و همه‌ی این نظام کار می‌کند که کاپیتال را افزایش دهد، چه به طور فردی و چه به طور عمومی. نظام کاپیتالیستی را از دور که نگاه کنی، دقیقاً اینگونه است. باز این چیزی است که مورد توافق است. در این نظام آدم‌ها تبدیل می‌شوند به چیزی که در نظریه‌ی سیستم اصطلاحاً به آن می‌گویند کارگزار، یک سیستم است که خودبه‌خود کار می‌کند و هدفش هم مشخص است، می‌خواهد کاپیتال را به طور کلی افزایش دهد. آدم‌هایی که در این سیستم موقعیت‌ها را اشغال می‌کنند مثل کارگزار هستند، چه کارگر باشد، چه سرمایه‌دار. اولین اتفاقی که می‌افتد این است که اینکه شما تصمیم بگیرید که چه کالایی تولید کنید بر اساس اینکه چقدر جای مصرف‌ در بازار دارد، انجام می‌شود. ببینید چه آسیب‌هایی به وجود می‌آید.

این نظام خیلی ساده‌ای ‌است، یک نظام خیلی بدیهی است. قرار است مردم بر اساس سرمایه خودشان سرمایه‌گذاری کنند و آن را افزایش بدهند. اولین نکته این است که صاحب سرمایه نگاه می‌کند به اینکه بیشترین چیزی که مصرف‌کننده دارد و خریدار دارد چه است؟ این است که تصمیم می‌گیرد که چه را تولید کند، باید بازار داشته باشد. نکته‌ی دیگر این است که چیزی را تولید می‌کند که ارزش افزوده‌ی بیشتری داشته ‌باشد. به جز این دو نکته، هیچ ملاحظه‌ی فکری، اخلاقی و هیچ چیز دیگری در نظام کاپیتالیستی وجود ندارد. من چیزی را تولید می‌کنم که بازار داشته ‌باشد و بیشترین سود را به من بدهد. پس فقط به دو نکته خیلی دقت می‌کنم. باید تعداد مصرف‌کننده‌های چیزی که من تولید می‌کنم زیاد باشد، بنابر‌این یک چیز خاص برای یکی دوتا آدم خاص تولید نمی‌کنم. در حالی که در نظام قبل از کاپیتالیسم اینگونه بود. اصولاً کاپیتالیسم از آنجایی شروع می‌شود که تولید به مصرف ارتباطشان معکوس می‌شود.

در نظام قبل از کاپیتالیسم یک پیشه‌ور مثلاً یک کفاش، کفشی را درست می‌کند که یک نفر به او سفارش داده‌ است. خط تولید ندارد، تولید انبوه ندارد. سفارش می‌گیرد و به طور طبیعی تولید می‌کند. تازه اگر قرار باشد که کفشی اصلاً در جامعه‌ای تولید بشود، جمعیت به حدی رسیده باشد و افراد مرفهی وجود داشته باشند که سفارش اینچنین چیزی را بدهند. در نظام کاپیتالیستی این روند برعکس است. من تولید می‌کنم، مصرف‌کننده خودش پیدا می‌شود. من دیگر یک چیز خاص را تولید نمی‌کنم، چون خریدارش را ندارم، اگر هم بکنم با ارزش افزوده‌ی بسیار بالا تولید می‌کنم، مثل تولید کردن یک کفش با اندازه ۵۲. این را در صورتی تولید می‌کنم که آن کسی که بخواهد بخرد یک نرخ خیلی بالایی بدهد، چون دیگر نمی‌توانم تولید انبوه بکنم، ارزش افزوده‌ی زیادی حاصل نمی‌شود.

یک نکته اینکه در یک نظام کاپیتالیستی ملاکهای تولید مستقل از این می‌شود که من چگونه به دنیا نگاه می‌کنم. نظام‌های تولیدی بستگی به این پیدا می‌کنند که چقدر مردم یک چیزی را مصرف می‌کنند، و اینکه یک چیز خوب یا بد است، یک آدم در نظام کاپیتالیستی به این فکر نمی‌کند و خوب و بدی وجود ندارد. الآن در دنیا اینجوری است. یک کالا را تولید می‌کنند برای اینکه می‌دانند خیلی فروش می‌رود. بازارش وجود دارد و هرچقدر ارزش افزوده‌ی بیشتری داشته باشد، حتماً یک سرمایه‌دار روی آن سرمایه‌گذاری می‌کند.

۶-۵ اشکال اساسی کاپیتالیسم، گرایش محض به کالا

اینها (بازار و ارزش افزوده) نکته‌های اول و دوم هستند در مورد اینکه گرایش طبیعی در نظام کاپیتالیستی به چه سمتی است، اما من می‌خواهم یک نکته‌ی صفر بگویم که این از همه مهمتر است. می‌خواهم این را جدا کنم چون ماهیتا به نظر من عمیق‌تر از یک و دو است. نکته این است که اصولاً تمام نظام به سمت چیزهایی می‌رود (اولین بار که بشنوید شاید معنی نداشته باشد)، می‌رود به سمت کالاها. وقتی به بازار فکر می‌کنم، به نیازهایی که وجود دارد فکر می‌کنم، به نیازهایی که می‌شود کالایی برای رفع آنها تولید کنم و در بازار روی آن نرخ بگذارم و بفروشم. مثلاً به نیازهای بالای هرم که فکر نمی‌کنم، اینها را که نمی‌توانیم در بازار بفروشیم. مثلاً میتوانیم تعالی بفروشیم؟ نکته‌ی اساسی به نظر من اینجاست. وقتی شما معیارتان سودآوری باشد و دنبال این باشید که چیزی تولید کنید که آن را به بازار ببرید و بفروشید، اصولاً به دنبال چیزهایی می‌روید که قابل تبدیل به کالا باشند.

پس این در نظام کاپیتالیستی به صورت غیر‌قابل اجتنابی پیش می‌آید، که توجه ما به چیزهای قابل خرید و فروش که قابل نرخ‌گذاری هستند، زیاد می‌شود. اساس نظام کاپیتالیستی پس این می‌شود که من کالا تولید کنم. پس این که بگویم من تولید می‌کنم با اینکه بگویم من کالا تولید می‌کنم فرق زیادی ندارد. بنابراین در این نظام اساس، چیزهایی هستند که قابل تبدیل به کالا باشند. اگر یک نیازی وجود داشته باشد که به صورت کالا قابل ارائه نباشد، در نظام کاپیتالیستی اصلاً مورد توجه نخواهد بود. وقتی که یک نظامی همه‌ی جهان را می‌گیرد، طبیعی است که در این صورت به‌ کل دیگر به آن نیاز توجهی نخواهد بود. من کم‌کم سعی می‌کنم برایتان توضیح بدهم که همه‌ی چیزهایی که ما می‌بینیم، کاپیتالیسم دارد تعیین می‌کند که اینگونه باشد یا نباشد. خوب است که یک موسسه‌ای وجود داشته ‌باشد که این را بررسی کند.

همه‌چیزهایی که در دنیا هست خلاصه دارد سرمایه‌گذاری انجام می‌شود، اگر یک شرکتی هست که عام‌المنفعه هم هست، با یک سرمایه‌ای تاسیس شده ‌است. دولت‌ها روی یک چیزهای خاصی دارند سرمایه‌گذاری می‌کنند، ولو اینکه فرهنگی باشد. بنابراین در یک سرمایه‌گذاری به غیر از یک سری امور خیریه و یک سری تصمیمات استراتژیک دولت‌ها، همیشه مناسبات کاپیتالیستی حکم می‌کند که چه باشد و چه نباشد. خیلی نامحسوس‌تر از آن چیزی است که به ذهنتان می‌رسد. این کنترلی که وجود دارد براساس همین چیز خیلی ساده است که تمام ملاک در دنیا افزایش سرمایه است که چه افراد و چه کل نظام در این جهت دارند حرکت می‌کنند. بنابراین سرمایه‌گذاری‌ها در جهتی صورت می‌گیرد که این اتفاق بیفتد. من می‌خواهم نتایج این را بررسی بکنم. نکته‌ی صفر به نظر من نکته‌ی خیلی مهمی است.

۷-۵ بررسی هرم مازلو، توقف در طبقات پایین

بیایید به همین نمودار سلسله مراتب نیازها نگاه کنیم. کجای این سلسله مراتب نیازها است که به راحتی به عنوان کالا در دسترس آدم قرار می‌گیرند؟ نیازهای کاملاً پایه. شما می‌توانید خوراکی برای مردم تهیه بکنید که بخورند. تا یک حدودی نیازهایی که مربوط به امنیت است را هم می‌شود تهیه کرد. مثلاً شما مَسکن می‌توانید تهیه بکنید که به احساس امنیت ربط دارد. هرچه بالاتر برویم شیئیت نیازها و چیزهایی که به صورت کالا می‌شود تهیه کرد، کمتر می‌شود. در مورد عشق نمی‌شود کالا ارائه کرد، ولی مثلاً در مورد تعلق داشتن می‌توانید ارتباط مردم را با همدیگر زیاد کنید و ارتباطات ایجاد کنید. حس با هم بودن را در واقع تقویت می‌کنید، مثلا آدم‌ها احساس می‌کنند وقتی موبایل دارند خودشان در دسترس هستند، دیگران هم در دسترس هستند. کالاهای ارتباطی به یک نحوی دارند سعی می‌کنند این نیاز را رفع کنند. خیلی نمی‌شود در مورد احساس تعلق‌ داشتن کالا تولید کرد. باز هر چه که بالاتر بیایید، مثلاً فرض کنید به قسمت دانش برسید، دانش خیلی به صورت کالا در آوردنش سخت است. هرچقدر که بالاتر می‌آییم و به قله‌ی هرم می‌رسیم، می‌بینیم که برای «احساس تعالی کردن» اصلاً نمی‌توانیم کاری انجام دهیم. ایده‌ای دارید که با چه کالایی می‌شود این کار را انجام داد؟ ایده ندارید؟ من به شما ایده می‌دهم!

پس چه اتفاقی می‌افتد؟ اولین اتفاقی که در یک نظام کاپیتالیستی می‌افتد این است که همه‌چیز تا حد ممکن در این سطح پایه تقویت می‌شود. نه فقط این سطح الآن در جهان اشباع شده‌ است، بلکه فوق‌اشباع شده است، فوق فوق‌اشباع شده ‌است. مثلاً چقدر عادت دارید به اینکه چیزهای شیرین مصرف کنید؟ این کاملاً یک چیز مصنوعی است. مثلاً شکلات. فقط به خوراکی‌ها نگاه کنید، ببینید چقدر چیزهای لوکس وجود دارد که احتیاج به پردازش دارد و همینطور پردازش آن پیچیده‌تر می‌شود، برای اینکه قیمت آن افزایش پیدا بکند.

وقتی به نیازها نگاه بکنید، پایه‌ترین سطح نیاز که همان نیاز فیزیولوژیک است، به بهترین نحو توسط کاپیتالیسم رفع می‌شود. پس جهان پر از کالاهایی می‌شود و شده ‌است که از طریق فیزیولوژیک کار می‌کنند. شما به پزشکی نگاه کنید، پزشکی تقریباً به صورت فیزیولوژیک کار می‌کند. شما اگر مثلاً در زمینه‌ی بیماریها احساس عدم امنیت کنید، نظام کاپیتالیستی چه کار می‌کند؟ سعی می‌کند واکسن درست بکند. اگر شما مریض شدید، قرص به شما می‌دهد که در بازار قابل عرضه‌کردن هستند. مثلاً فرض کنید نظام پزشکی هندی که اساسش این است که سیستم دفاعی بدنتان را درحدّی قوی بکند که دیگر مریض نشوید، اصلاً در کاپیتالیسم جایی ندارد. اگر یک چنین چیزی اثبات بشود که می‌شود انجام داد، من فکر می‌کنم نظام کاپیتالیستی با تمام وجود در مقابلش می‌ایستد. اگر بخواهد داروخانه‌ای نباشد و مردم خیلی کم به بیمارستان بروند. صنعت پزشکی، یک صنعت است که برای خودش تبدیل به یک صنعت خیلی خیلی بزرگ شده ‌است. داروهای پیوسته گران‌قیمت‌تر به طریق‌های خاص تولید می‌کنند و وارد بازار می‌کنند.

خلاصه همه‌چیز در امنیت در مقابل بیماری تبدیل می‌شود به خوردن و تزریق‌کردن و یک کالایی را مصرف ‌کردن. اگر شما یک کارهایی بکنید که سیستم ایمنی بدنتان تقویت بشود، اینها با روح نظام کاپیتالیستی هماهنگ نیست. من کم کم می‌خواهم این را به شما بگویم که این نظام کاپیتالیستی با این تعریف ساده یک روحی دارد، یک چیزهایی با آن هماهنگ است و یک چیزهایی با آن هماهنگ نیست. توجه به یک سری نیازها با آن هماهنگ و توجه به یک سری نیازها با آن هماهنگ نیست. بهترین نیازهایی که هماهنگ است نیازهای پایه‌ی پایه است، نیازهای فیزیولوژیک. اینها به طور کامل قابل خرید و فروش کردن هستند، بنابر‌این نظام کاپیتالیستی تا جای ممکن اینها را اشباع می‌کند. الآن ما در یک همچون شرایطی هستیم. منتها در مورد بقیه نیازها چه؟ ببینید نظام کاپیتالیستی اینگونه است: نیازی وجود دارد که من نمی‌توانم اشباع کنم، اما چگونه می‌توانم یک کاری بکنم که خلاصه یک چیزی بفروشم؟ هدف این است دیگر! یک جایی یک نیازی هست، اگر می‌شود یک کالایی تولید کنم و بفروشم، خب من تولید می‌کنم. اگر اولین نفری باشم که این ایده به ذهنم می‌رسد، طبیعتاً بیشترین سود را هم می‌برم. در هر صنعتی شما پیشگام باشید، معمولاً بیشترین ارزش افزوده را در سالهای اول می‌توانید به دست آورید.

تمام طبقات نیازها را نگاه کنید، من به شما ایده می‌دهم که چه کارها می‌شود کرد و چه کارها تا حالا کرده‌اند. مثلاً برای امنیت چه کارهایی می‌شود انجام داد؟ الآن در نظام کاپیتالیستی یک صنعت بسیار بزرگ به اسم صنعت بیمه وجود دارد. شاید از نظر روانی احمقانه باشد که یک نفر که خودش را بیمه عمر کرده ‌باشد، در خود احساس امنیت کند، چون اگر بمیرد یک چیزی به وراثش می‌رسد. اما خودش می‌میرد و احساس عدم امنیت در مقابل مرگ را نمی‌شود با بیمه عمر جبران کرد، ولی یکجور شبیه‌سازی است. مثل این است که هیچ کاری نمی‌تواند بکند و تنها چیزی که در بازار دارد عرضه می‌شود یک چیزی به نام بیمه عمر است، بنابر این شما آن را می‌خرید. یا مثلاً بیمه‌ی آتش‌سوزی می‌خرید، یک عالم از خطراتی را که ممکن است پیش بیاید، صنعت بیمه پوشش می‌دهد، اما نه تضمین می‌کند که پیشگیری بکند و نه هیچ. در واقع فقط برای اینکه احساس امنیت به صورت کاذب بکنید، این ایده را می‌دهد که بعد از اینکه شما این بیمه را کردید من خسارتتان را تا حدودی جبران می‌کنم. در مورد مرگ خنده‌دار است ولی در مورد بقیه موارد بد نیست. آدم یک مقدار احساس امنیت به او دست می‌دهد که اگر مثلاً خانه‌ام آتش بگیرد، این شرکت یک مقدار خیلی زیادی به من پرداخت می‌کند.

من یک نکته‌ای در مورد این نیازهای پایه نگفتم. برایتان واضح است و همه می‌دانند که یک چیزهای زیادی در خوراکی‌ها مضر است و کسی جلوی آن را نمی‌گیرد. مثلاً در مورد اینهمه مصرف قند هیچ پزشکی نیست که شما از او بپرسید و نگوید که این‌همه شیرینی و شکلات خوردن مضر است. به وضوح مضر است. یک عادت جدید است دیگر، این عادت که در قدیم وجود نداشت. به خاطر اینکه اصولاً تهیه‌ی شکر یک کار تکنولوژیک است. اینطور نیست که در هشتصد سال قبل مردم می‌توانستند اینقدر شکر بدست بیاورند و اینقدر شیرینی و شکلات با آن به وجود بیاورند. ما یک عالم چیز شیرین مصرف می‌کنیم که مضرند. مثلاً نوشابه‌های گازدار، کاملاً مضرند، کسی هم نمی‌گوید که مضر نیست. ولی در نظام کاپیتالیستی وقتی من یک چیزی را تولید کردم، مردم این را ‌خوردند و استفاده کردند و عادت کردند، اصولاً بنابه تعریف چیزی وجود ندارد که بیاید جلوی من را بگیرد. یک بازاری است و در آن یک نیازی وجود دارد و این تولید غیر قانونی نیست.

به ندرت شما می‌بینید که یک چیزی در نظام کاپیتالیستی غیر قانونی اعلام شود، آن هم وقتی غیرقانونی اعلام می‌شود، آنقدر ارزش افزوده و سود بالایی پیدا می‌کند که مسائلی از قبیل قاچاق آن پیش می‌آید و تجارت این کالا برای قاچاقچی باز هم صَرف می‌کند و باز هم از بین نمی‌رود. مثلاً مواد مخدر در دنیا ظاهراً ممنوع است دیگر، تجارت آن جایی غیر از هلند آزاد نیست. ولی کجاست که در تمام دنیا پیدا نشود؟ در هر خانه‌ای اگر بگردید، خودش یا همسایه‌اش خلاصه یک نفر که دسترسی به یک آدمی که مواد مخدر داشته باشد پیدا می‌شود. نکته‌ای که می‌خواهم در مورد نیازهای فیزیولوژیک بگویم این است که نه تنها شما عادت کرده‌اید بیشتر از نیاز طبیعی مصرف بکنید، بلکه عادت کرده‌اید که چیزهایی مصرف بکنید که اصلاً نیاز به آن ندارید و فقط عادت است. چیزهای کاملاً مضری که جزء نیازهای فیزیولوژیک واقعیتان نیست را هم به شما می‌دهند و می‌خورید، همه ما داریم این کار را انجام می‌دهیم. در مجموع خوردنی‌هایی که الآن از سوپرمارکت در ایران می‌توانید تهیه بکنید، مثلاً نود درصدش اقلام قابل حذف‌کردن هستند که به نیازهای فیزیولوژیک ربط ندارند، یعنی در جهت ادامه حیات و اینها نیستند، بیشتر در جهت لذت بردن هستند.

کاپیتالیسم مثل یک سیستمی است که سعی می‌کند تا حد ممکن ثابت‌شدن در یک نیاز را در این قسمت سطح پایین ایجاد بکند. حالا مثال‌های خیلی قوی‌تر از خوردنی‌ها هم هست. کم‌کم داریم به آنها اشاره می‌کنیم. بنابراین شما در این قسمتی که مربوط به قسمت امنیت می‌شود، به نوعی با صنعت بیمه یک حسی از امنیت به مردم می‌توانید بدهید. نیازی بوده ‌است و نظام کاپیتالیستی چیز قابل عرضه‌ای که توانسته ‌است برایش پیدا بکند این است، همه ما می‌دانیم که این امنیت به آدم نمی‌دهد. اصلاً امنیت به آن معنایی که مازلو در روانشناسی مطرح می‌کند، یک حالت روانی است که خیلی بستگی به وضعیت کلی روان آدمی دارد، یکجوری حس امنیت به او دست دهد. آدم‌هایی هستند که همیشه تشویش دارند، اضطراب دارند، برای آنها قرص تجویز می‌شود. اینجوری است دیگر: اضطراب داری؟ قرصهای ضد اضطراب بخور! کلاً این نظام اینجوری دارد کار می‌کند، من در مورد احساس تعلق‌پذیری گفتم که شاید بشود گفت که ارتباطات دارد این کار را به نحوی انجام می‌دهد.

۸-۵ نیاز تعلق به گروه

یک‌ پدیده‌ای در ایران خیلی متداول نیست ولی فکر می‌کنم در یک دورانی از رشد کاپیتالیسم خیلی در دنیا فراگیر بود و همه‌جا بود. کلوپ، کلوپ‌هایی که عضویت پولی داشتند، کلوپ‌های خیلی سطح بالا که افراد خاصی را می‌پذیرفتند. شما پول خیلی زیادی می‌دادید که عضو یک کلوپ بشوید، این دیگر واقعاً یک دیدگاه کاپیتالیستی است، این تعلق به گروه یک حس روانی خیلی ساده‌ای نیست، ولی می‌شود اینگونه آن را شبیه‌سازی کرد. شما یک جایی درست می‌کنید، یک گروه مصنوعی که یک آدم‌هایی می‌آیند وارد این کلوپ می‌شوند و برای حق عضویت پول پرداخت می‌کنند. شما یک درآمدی دارید کسب می‌کنید، یک امکاناتی هم در اختیارشان می‌گذارید و احساس می‌کنند که به یک جاهایی متعلق‌اند. مثلاً الآن تمام تیمهای فوتبال کلوپ هواداران دارند، به هر حال ببینید چرا اینقدر اصلاً تیمهای فوتبال هوادار دارند و این هواداران منسجمند؟ برای خاطر همین نیاز است دیگر. تیم‌های ورزشی اطراف خودشان گروههایی تشکیل می‌دهند که این گروه‌ها احساس انسجام می‌کنند، با همدیگر ممکن است از نظر فیزیکی درگیر بشوند، کتک‌کاری بکنند. با همدیگر خرج‌هایی می‌کنند، با همدیگر شاد می‌شوند، ناراحت می‌شوند و نیاز به تعلق به یک گروه را دارند رفع می‌کنند. اینها پدیده‌هایی هستند که جانشین نیازهای طبقات بالاتر می‌شوند.

۹-۵ نیاز به عشق و محبت

یکی دیگر از نیازهای انسان‌ها، احتیاج مبرم به عشق است، چه به معنای عشق بین زن و مرد و چه به معنای عشق در مفهوم کلی‌اش. حالا عشق به معنای معمولی‌اش بین زن و مرد در نظر بگیریم. اگر انسانها نیاز به عشق دارند، این را چه کار می‌شود کرد؟ چه چیزی شبیه به عشق وجود دارد که قابل خرید و فروش است؟ سکس. یکی از بزرگترین تجارت‌‌های جدید جهان، صنعت سکس است. ببینید برای سکس چقدر کالا می‌شود تولید کرد. شما نمی‌توانید عشق را به صورت کالا وارد بازار کنید، مثلا قرص عشق بسازید، فکر نمی‌کنم کسی بخرد، خیلی دیگر مصنوعی است. ولی تا دلتان بخواهد سکس را می‌شود تبدیل به کالا کرد. از قدیم هم بوده ‌است، می‌شود خرید و فروش کرد. این را از اینترنت به راحتی می‌شود به دست آورد. می‌دانید کلاً چه حجمی از سرمایه در صنعت سکس دارد جابجا می‌شود؟ وحشتناک است. الآن تجارت سکس یک بخشی دارد به نام پورنوگرافی که با ارزش افزوده‌ی خیلی بالا فیلم تولید می‌کند، اصلاً خرجی هم ندارد. به راحتی شما می‌توانید آن را تولید کنید. بگذارید یک آمار بدهم که این را من حفظ شده‌ام چون خیلی سرراست است. طبق آماری که در خود آمریکا منتشر شده ‌است، فقط در سال ۲۰۰۲ بیش از یک میلیون دقیقه فیلم پورنوگرافیک در آمریکا تولید شده است. یک میلیون دقیقه یعنی اگر هر فیلم صد دقیقه هم باشد، می‌شود ۱۰۰۰۰ تا فیلم. کل محصولات سینمایی جهان ۱۰۰۰۰ تا فیلم در سال نیست. سکس شاپ داریم که ابزارهایی آنجا فروخته می‌شوند. سکس شو داریم، کلوپ‌هایی داریم که مخصوص سکس است.

در واقع یک نیازی در انسان هست که یک بخش خیلی پایه و سطح پایین آن مربوط به سکس می‌شود، ولی این واقعاً عشق نیست، تنها قسمت قابل فروشی است که به آن عشق مربوط می‌شود. این روندِ کلیِ نظام کاپیتالیستی است. برای هر نیازی که دارید، یک جوری یک کالای قابل خرید و فروش سعی می‌کند به شما عرضه کند. نتیجه‌اش چی است؟ نتیجه‌اش این است که در آن قسمتی که واقعاً می‌تواند کار انجام بدهد (سطح پایین و فیزیولوژیک)، ما دچار اشباع بیش از ‌اندازه می‌شویم. یعنی همیشه در قاعده‌ی این هرم نیازها فوق اشباع می‌شوند و در سطوح بالاتر نیازها ارضا نمی‌شوند، برای خاطر اینکه دارد جنس تقلبی به شما می‌دهد. شما عشق می‌خواهید ولی یک چیز دیگری در بازار دارد خرید و فروش می‌شود.

این به نفع نظام کاپیتالیستی است که ما را فریب بدهد و چیزی عرضه کند که نیازمان را به طور موقّت ظاهراً رفع کند. با این روش شما دوباره مجبورید که نیازتان را یکبار دیگر رفع بکنید، نیاز چون واقعاً رفع نشده، مصرفتان می‌رود بالا دیگر. مثل اینکه من به شما یک غذایی بدهم که شما را سیر نمی‌کند، پیوسته باید آن را بخرید و بخورید. بنابراین اتفاقی که می‌افتد این است که در این قسمت پایه ما الآن در جهان فوق‌ اشباع داریم، مثلاً در زمینه‌ی سکس آیا فوق‌اشباع نداریم؟ بیشتر از این می‌شود که مثلاً در جهان توجه به سکس وجود داشته باشد و مردم در همین حالت نیاز فیزیولوژیک خیلی خیلی ابتدایی خودشان بمانند؟ ببینید نظام کاپیتالیستی ما را به این شکل در می‌آورد، گرچه هیچکس نیست تصمیم بگیرد، این نظام این کار را خودش به صورت خودکار انجام می‌دهد. و ما گرفتار یک چنین نیازهایی می‌شویم.

الآن در اروپا (در ایران اینگونه نیست) قدم به قدم تصاویر پورنوگرافیک روی دیوار به عنوان مثلاً تبلیغ یک کالا نصب می‌شود، بنابراین یک بچه‌ از سنین خیلی پیش از بلوغ، وارد یک عالمی می‌شود که وقتش نیست واردش بشود، پس او هم یک نیازهای کاذبی پیدا می‌کند. وقتی که او به یک سنی رسید، شروع می‌کند به مصرف کردن تصاویر، اول از پورنوگرافی شروع می‌کند و بعد شروع می‌کند رفتن به یک مراحلی …. می‌بینید دیگر چون صنعت است روز به روز پیچیده‌تر می‌شود. مثلاً کلوپ‌هایی وجود دارد که در آنها چه چیزهایی عرضه می‌شود، واقعاً آدم تعجب می‌کند که چه‌ها ممکن است. مثلاً در فیلم Paris Texas یک کلوپی هست که قهرمان فیلم می‌رود در آن و این کلوپ درواقع به نحوی است که )تکنولوژی است دیگر، پیشرفته ‌است!( مرد مراجعه‌کننده، یک جایی می‌نشیند که در آن کابین جلویش یک زنی می‌آید. شیشه‌ای جلوی مرد است و چون آنجا تاریک است، مرد او را می‌بیند ولی زن این طرف را نمی‌بیند. مشتری‌ها می‌آیند و هر کاری که بخواهند به طور زنده برایشان انجام می‌دهد. یک پورنوگرافی زنده ‌ است که مرد می‌تواند تعیین بکند که چه کار بکند. خوشبختانه در این فیلم چون همسرش می‌آید، او خیلی چیزی نمی‌خواهد. خلاصه من الگوی کلی را دارم می‌گویم، شما هرجای این نمودار را نگاه کنید، حتماً چون نیازی وجود داشته است، تا جای ممکن کالا برایش تولید شده ‌است. هیچ کدام این نیازها از یک جایی به بعد دیگر ارضا نمی‌شوند، شما مجبورید درواقع به نحو وسواس‌آمیزی کالا مصرف کنید، این اتفاقا برای نظام کاپیتالیستی خوب است.

۱۰-۵ نیاز به دانش و فهم

فکر می‌کنید نیاز به دانش با چه دارد پر می‌شود؟ دانش یعنی علم داشتن و فهمیدن. ما الآن چه داریم در دنیا که جای دانش به آن معنای واقعی را گرفته‌است؟ «اطلاعات» (information) یعنی نازل‌ترین نوع دانستن. اطلاعات، دانستن به معنای واقعی نیست، چون شما چیزی نمی‌فهمید. مثلاً شما چقدر درباره فوتبال اطلاعات دارید؟ منچستر یونایتد امتیازش در لیگ انگلستان چند است؟ اینها اطلاعات است دیگر. شما رادیو و تلوزیون را باز می‌کنید، به شما یک سری اخبار می‌دهند، اینها علم نیست. به شما می‌گویند که جاهای دیگر دنیا چه حوادثی اتفاق افتاده ‌است. تیم‌های فوتبال با همدیگر مسابقه داده‌اند، مثلاً دیشب چلسی و آرسنال با هم مساوی کردند! این الآن یک اطلاعاتی است که ذهن ما را اشغال می‌کند ولی نیاز به دانستن را که رفع نمی‌کند. بنابر‌این یک میلیون اطلاعات هم که به من بدهید، مثل تنقلات خوردن می‌ماند، هی می‌خورم و سیر نمی‌شوم، باز هی می‌خورم. الآن یک صنعت بزرگ صنعت اطلاعات است که شما می‌بینید همه‌ی دنیا را پر کرده ‌است. اطلاعات مبادله می‌کنند. هیچ دانشی هم در کار نیست، هیچ علمی هم در کار نیست، این آن قسمتی از طبقه‌ی دانش است که می‌شود خرید و فروش کرد.

۱۱-۵ نیاز به زیبایی

نیاز به زیبایی را چگونه می‌شود شبیه‌سازی و مثلاً خرید و فروش کرد. اصلش هنر است دیگر، ما نیازهای زیبایی‌شناسی‌مان توسط هنر ارضا می‌شود. الآن ببینید در دنیا چقدر کالای هنری ریخته شده که همه‌اش هم مبتذل است. چرا مبتذل است؟ به دلیل آن خاصیت دومی که در تولید کاپیتالیستی وجود دارد. چیزی در صنعت هنری (مثلاً سینمای آمریکا) تولید می‌شود که به اندازه‌ی کافی بیننده داشته باشد. آمریکایی‌ها دیوانه نیستند که مثل زمانی که شوروی کمونیستی بود بیایند به یک کارگردان امکاناتی بدهند و بگویند تو یک فیلم بساز. هنر را نگاه بکنید، موسیقی را نگاه بکنید، سینما را نگاه بکنید، چرا هنر به چیزهای سطح پایین کشیده شده است؟ برای اینکه تعداد آدمهای بیشتری مصرف می‌کنند. صنعت است دیگر. مگر شما نمی‌گویید صنعت سینما؟ هر تهیه‌کننده وقتی که پولش را می‌گذارد، برایش مهم است که این کالای هنری وقتی تولید شد، مشتری و درآمد داشته‌ باشد.[۱]

 آیا قبلا اینجوری بوده است؟ هنر به آن معنای قدیم از یک زمان به قبل، اصلاً هیچ شباهتی با هنر به این معنا نداشت. یک مقاله‌‌‌ی تاریخی هست از فردی به اسم والتر بنیامین، که از اقمار مکتب فرانکفورت است[۲]. عنوان مقاله «بازتولید مکانیکی اثر هنری» است، واقعاً مقاله‌ی فوق‌العاده خوبی است، برای اینکه وضع هنر را در چنین جهانی نشان می‌دهد. ببینید نکته این است که در گذشته، نسخه‌ی بدل در آثار هنری نبود و اثر هنری تکثیر نمی‌شد. اثر هنری یگانه بود، یک نقاشی که یک‌ نفر می‌کشید، یک جایی در دنیا بود و شما باید می‌رفتید و آن را می‌دیدید. در مورد موسیقی، بنیامین در خاطراتش تعریف می‌کند که وقتی جوان بود، چه شور و حالی داشت وقتی می‌فهمید یک ارکستری دارد از وین می‌آید و در دو تا از شهرهای اسپانیا قرار است که مثلاً سمفونی نهم بتهوون را اجرا کنند. الآن اینجوری نیست دیگر، الآن موسیقی یک کالا است که به اندازه‌ی کافی تکثیر می‌شود و به همه هم داده می‌شود. اخیراً حق کپی را رعایت نمی‌کنند، ولی به هر حال نظام کاپیتالیستی سیاستش در مورد هنر این است که به دنبال چیزی می‌رود که مردم بیشتر بپسندند. سلیقه‌ی عموم مردم را هم که قبول دارید خیلی هنرمندانه نیست. بنابراین بلایی که سر زیبایی‌شناسی می‌آید، این است که چیزهایی به خوردمان می‌دهند که حس نیاز به زیبایی را ارضا نمی‌کند، بنابراین این نیاز هم به طور اشباع نشده باقی می‌ماند.

۱۲-۵ نیاز به تعالی و عرفان

من در مورد این طبقه آخری (اشاره به بالای هرم) می‌خواهم یک ایده بدهم. چه چیزی جانشین تعالی می‌شود؟ چه چیزی در جهان مدرن جانشین عرفان می‌شود که بشود خرید و فروشش کرد؟ کلاس عرفان می‌شود گذاشت ولی آیا کسی می‌رود کلاس عرفان؟ بروید پیش یک استادی به شما بگوید که شما باید سی سال بیایید اینجا، آخر هم معلوم نیست چه بشود. استادی هم که خودش عارف باشد که پول نمی‌گیرد. نه اینگونه عرضه نمی‌شود. چه چیزی الآن جای عرفان را گرفته ‌است که خیلی هم صنعت بزرگی است؟ صنعت مواد مخدر، برای اینکه یک جوری به طور شیمیایی آن حس‌های تعالی به شما دست می‌دهد. شما یک چیزی می‌خورید و یک احساسات عارفانه هم به شما دست می‌دهد. مثلاً همه کسانی که ال‌اس‌دی مصرف می‌کنند، یک حس‌هایی به آنها دست می‌دهد که از نظر روانی مثل اشباع عرفانی است. مثلاً این مفهوم نعشه شدن، یک چیز عرفانی بوده‌ است دیگر! آدمها در یک شرایطی روانشان به طور کامل اشباع می‌شد، مثلاً در اثر کشف و شهود. الآن کشف و شهود با ال‌اس‌دی، با مواد توهم‌زا، با قرص‌هایی که موجود است عوض می‌شود. این یکی از چیزهایی است که در نظام کاپیتالیستی جانشین حس تعالی می‌شود. شما می‌خواهید از نظر روانی به یک اشباع کامل برسید و نظام کاپیتالیستی هم از هیچ نیازی نمی‌گذرد. یک بخشی را که می‌تواند فوق‌اشباع می‌کند، برای بقیه نیازها هم شما را فریب می‌دهد.

هرچقدر اتفاقا حس‌هایی که این کالاهای مصنوعی ایجاد ‌می‌کنند موقت‌تر و ضعیف‌تر باشند، بهتر است. مثلاً در مواد مخدر، اگر واقعاً یک کسی مواد مخدری را مصرف بکند و یک سال در حالت به اصطلاح شبه ‌عارفانه خودش باشد، به درد نمی‌خورد، همین خوب است که چند دقیقه طول می‌کشد و این چند دقیقه که تمام شد، بعد از یک مدت کوتاهی نیاز دوباره پیدا می‌کند. اتفاقا مواد مخدر خوبیش برای نظام کاپیتالیستی این است که هی دوزش را باید بالاتر ببرند تا اینکه شخص بمیرد و بعد مصرف‌کننده‌های دیگر به وجود بیایند و جایش را بگیرند. اصلاً کلاً نظام کاپیتالیستی به همه‌چیز مثل کارگزار نگاه می‌کند. حالا این که فرد می‌میرد یا زنده می‌ماند یا برایش مضر است مهم نیست. یک کسی که دنبال سرمایه‌گذاری مفید است به این چیزها فکر نمی‌کند. اصولاً نظام کاپیتالیستی مخالف این است که دولتی با یک مرکزیت وجود داشته باشد و تصمیم بگیرد ما چه کار بکنیم و چه کار نکنیم. این را مخالف لیبرالیسم می‌دانند، اینکه یک جایی مثل کشورهای سوسیالیستی دولت بیاید بگوید فلان‌چیز را مصرف نکنید، اینها را تولید نکنید، اینها را می‌گویند مخالف لیبرالیسم است. مردم باید آزاد باشند که معصومانه هرچه می‌خواهند تولید کنند.

الآن آن تعریف نئوکلاسیک را ببینید چقدر چیز خوبی بود: یک عده آدمِ خیلی معصوم و بی‌گناه هستند، خب یک مالکیتی دارند، یک چیزی تولید می‌کنند، بعد هم آزادانه می‌روند و عرضه می‌کنند، هرکس هم نخرید، نخرید. ولی واقعاً اینگونه نیست و خیلی زود نقدها شروع شد. اصلاً ماجرا این نیست. ماجرا این است که وقتی که کاپیتال، یعنی یک موجود انتزاعی، تصمیم گرفت که آدم‌ها چه کار کنند، قطعاً دنیا به سمت جالبی پیش نمی‌رود، فکر نکنم پیش هم رفته باشد. پس فعلا یک ایده این است که همه‌چیز را تصویر کنیم پایین، به صورت خوردنی در بیاوریم، به صورت چیزهای مصرف‌کردنی در بیاوریم و برای یک چیزهایی هم شبیه‌سازی انجام دهیم. هر نیازی را تا جایی که می‌شود برایش کالا تولید کنیم به نحوی که محصولی جایش را موقتا بگیرد.

۱۳-۵ نشانه گذاری

حالا یک مقدار می‌رویم سراغ ایده‌های مدرن‌تر، کاپیتالیسم خیلی ایده زیاد دارد. این نظام خیلی نظام باهوشی است و خوب خودش را حفظ می‌کند. یک کار دیگر هم می‌شود کرد، من می‌خواهم یک شبیه‌سازی خیلی‌خیلی جالب‌تر بگویم که اصلاً کالایی هم در آن تولید نمی‌شود. اگر می‌خواهید بروید این چیزهایی که می‌گویم را مطالعه کنید، کسی که بیشتر روی آنها تاکید دارد، ژان بودریار است. خب ببینید چه کار می‌شود کرد؟ من می‌خواهم مثال خیلی خوبی بزنم که فهمیدنش ساده باشد، در مورد نیاز به علم. بودریار یک اصطلاحی دارد، می‌گوید که جهان کاپیتالیستی به جایی رسیده است که ما اصلاً دیگر مصرف نمی‌کنیم، ما نشانه‌ها را مصرف می‌کنیم. من می‌خواهم یک مقدار توضیح بدهم که این حرف یعنی چه. وقتی که متوجه شوید، می‌بینید که خیلی پیشرفته‌تر از فقط به شکل کالا درآوردن، به آن معنایی که من گفتم است.

حرفی که بودریار و الآن خیلی‌های دیگر می‌زنند (از حرف‌هایی که الآن مُد روز است) این است که درواقع نظام کاپیتالیستی برای ما یک سیستم نشانه‌ها تولید کرده است، که در آن بالا و پایینی وجود دارد و ما همه این را می‌پذیریم، ما داریم در یک سیستمی از نشانه‌ها زندگی می‌کنیم و دلیلی که مصرف می‌کنیم یک چیز کاملاً مجازی است، اصلاً نیاز واقعی نیست. اینکه مدل ماشین شما چه باشد، چیزی نیست که به نیازهای شما خیلی ربط داشته باشد. چه چیزی تعیین می‌کند که مردم همه در حال ارتقاء دادن به مسکن و مدل ماشین و …. هستند و یک شوقی در همه آدم‌ها، وجود دارد که الآن در همه‌جای دنیا هی کالاهای لوکس‌تر و سطح بالاتر مصرف کنند؟ برای اینکه یک نظام نشانه‌ای وجود دارد. بنز نشانه‌ی یک چیزی است، یعنی شما به عنوان وسیله نقلیه نگاه نمی‌کنید.

افراد نه برای اینکه رفاه بیشتری داشته باشند، بلکه برای خاطر اینکه ارتقاء بیشتری در این سیستم پیدا کنند، کالاهای بیشتری مصرف می‌کنند. شما مثلاً خانه‌تان را از یک جایی شروع کردید در تهران، سعی می‌کنید پیوسته در خیابان‌های بالاتر بروید خانه بگیرید. مثلاً در خانه گرفتن در تهران ممکن است خانه قبلی‌تان راحت‌تر از این خانه باشد، ولی مسئله ارتقاء پیداکردن در یک نظام نشانه‌ای است. بالای شهر داریم، پایین شهر داریم. کاری که در واقع در نظام کاپیتالیستی با ظرافت‌های خیلی زیاد انجام شده‌ است، این است که یک سیستمی که این نیازها را به طور قراردادی و نشانه‌ای شبیه‌سازی می‌کند، وجود دارد و همه‌ی آدمها در این نظام نشانه‌ای سعی می‌کنند پیشرفت کنند. اما پیشرفت‌کردن در این سیستم و نظام نشانه‌ای اصلاً هیچ ربطی به رشد کردن به معنای فردی و واقعی ندارد.

بگذارید یک مثال دیگر برایتان بزنم: اگر بخواهید برای علم نشانه‌گذاری بکنید، می‌توانید مدرک بدهید، به مردم مدارج علمی بدهید. به علم آدم‌ها می‌توانید به طور قراردادی یک مدارجی منتسب کنید. آدم‌ها مدرک‌هایی می‌گیرند، وارد یک شغل دانشگاهی می‌شوند، بعد مثلاً استادیار می‌شوند، بعد دانشیار می‌شوند، بعد استاد می‌شوند. احساس می‌کنند از نظر دانش به آخر خط رسید‌ه‌اند و با خیال راحت می‌نشینند و می‌گویند من کار علمی خودم را انجام دادم، در حالی که این آدم ممکن است به طور واقعی هیچ کار علمی در عمر خودش نکرده‌ باشد، ولی حس می‌کند که در یک نظام تا ته خط رفته است. نظام دارد به دلایل نشانه‌ای به او حس دانش می‌دهد، برای اینکه استاد شدن یعنی به آخر دانش رسیدن، کاملاً مجازی است، واقعی نیست.

بودریار می‌گوید که در همه چیز اگر دقت کنید (به نظر من دقت‌کردن شاید خیلی راحت نباشد) ما دیگر در دنیا چیزی غیر از نشانه مصرف نمی‌کنیم. یعنی همیشه با یک چیزهایی که جانشین یک چیز واقعی شده‌اند، سر و کار داریم. مثلاً شما حتی وقتی خوراکی تهیه می‌کنید، به آن جنبه‌های نشانه‌ای بیشتر توجه دارید، کجا خرید بکنید و چه چیزهایی بخرید. یک چیزهای لوکس‌تری وجود دارد که گران‌قیمت‌تر است و شما آنها را می‌خرید به دلیل اینکه نشانه رفاه است. دقت می‌کنید؟ کسی مثلاً نمی‌گوید که گوشت فلان قصابی در جنوب شهر بهتر است، امکان ندارد کسی این کار را بکند. شما می‌روید به یک سوپرمارکت باکلاسی که در نزدیکی شما وجود دارد و محصول بسته‌بندی شده دارد، نه به دلیل کیفیتش بلکه به دلیل اینکه نشانه‌ی رفاه است.

خوراکی‌ها شاید خیلی مثال پایه‌ای است ولی در مورد دانش، در مورد اعتماد به نفس، همه چیز را می‌شود برای آدم‌ها در نظام‌های قراردادی طراحی کرد و آدم‌ها را درگیر سیستم کرد، یک سیستم قراردادی. همه آدم‌ها در نظام کاپیتالیستی احساس می‌کنند در یک سیستمی در حال رشدند، در حال پیشرفتند و در تمام عمرشان هم این پیشرفت را سعی می‌کنند ادامه بدهند و این هیچ ربطی به رشد واقعی ندارد. یعنی حس رشد‌ کردن را ما به آدم‌ها القاء می‌کنیم بدلیل سیستمی که برای این طراحی شده است. مثل همان استاد شدن، در حالی که این واقعاً ربطی به علم و دانش ندارد. آن آدم هیچ‌وقت نمی‌آید بنشیند پیش خودش چک بکند، بگوید من که پروفسور شدم، الآن بیشتر از آن موقعی که استادیار بودم مطالعه می‌کنم؟ کار علمی‌ام سطح بالاتر شده‌ یا نه؟ مهم نیست. مهم این است که طبق یک قراردادهایی عنوان گرفته‌ است، مدرک‌ گرفته‌ است.

ما الآن در مورد خیلی از چیزهایی که جزء نیازهای واقعی است، مدرک می‌گیریم. ممکن است که مثلاً یک کاغذ هم بدهند. بازنشستگی را در نظر بگیرید: یک حسی وجود دارد که آدم کار بکند و خودش را تحقّق دهد، وقتی یک نفر بازنشسته می‌شود احساس خودارضایی می‌کند، حس اینکه به هدف زندگی خودش رسیده و کار خودش را در دنیا انجام داده ‌است و حالا به راحتی می‌تواند بمیرد، مخصوصاً که بیمه‌ی عمر هم داشته باشد. کلاً در دنیا یک سیستم مجازی وجود دارد که ربطی به نیازهای ما ندارد، ربطی به واقعیت وجودی ما ندارد. من هم هیچ‌وقت عادت نمی‌کنم که بررسی کنم ببینم که الآن از سال قبل بیشتر رشد کردم یا نکردم. دیگر اینها اصلاً از دنیا پاک شده‌ است.

بودریار مصاحبه‌ی معروفی دارد که در یک کتابچه چاپ شده‌ است به اسم «فوکو را فراموش کن»، فوکو خودش یک روشنفکر خیلی معروف فرانسوی است، من اولین برخوردم با بودریار در این مصاحبه بود که دیدم او اصلاً چه می‌گوید. هرچه از او می‌پرسند، مثلاً می‌گویند نظرت راجع به پایان تاریخ چیست؟ می‌گوید دیگر تاریخی وجود ندارد. می‌گویند نظرت راجع به فلان شخص؟ می‌گوید او دیگر اصلاً وجود ندارد. هیچ چیز دیگر وجود ندارد. همه چیز دیگر مجازی است. ما در دنیایی مجازی از تصاویری که (اصلشان) وجود ندارند زندگی می‌کنیم. دنیایی از یک نشانه‌هایی که به یک چیز واقعی اشاره نمی‌کنند، همین‌جور در این سیستم داریم پیش می‌رویم و این دومین روش خیلی اساسی است که سیستم کاپیتالیستی رشد فردی انسانها را متوقف کرده‌ است. واضح‌ترین نشانه‌ی متوقف‌شدن رشد فردی، این است که شما دیگر حرفی از این رشد فردی نمی‌شنوید.

مثلاً اگر جهان قدیم را نگاه بکنیم، یک مفهوم خیلی واضحی است که آدم‌ها باید به یک جایی برسند، در زندگی‌شان به طور فردی به یک چیزی برسند. مثلاً شما تمدن هندی را نگاه بکنید، تمدن چینی را نگاه بکنید، اساس فرهنگ این است که انسان یک موجودی است که باید به یک جایی برسد. الان اصلاً فرهنگ موجود (به اصطلاح می‌گوییم فرهنگ غربی، ولی کلمه غربی را بهتر است به کار نبریم، فرهنگ کاپیتالیستی مناسب‌تر است) فرهنگی نیست که در آن رشد معنا داشته باشد، کسی حرف رشد را بزند، فقط یک حاشیه‌هایی از روانشناسی است که از این بحث‌ها می‌کنند. مفهوم رشد جزو مفاهیم اساسی جهان نیست، شما چقدر از رادیو تلوزیون هرجای دنیا را می‌خواهید بگیرید، از رشد می‌شنوید؟ فکر می‌کنید مثلا در آمریکا، رسانه‌ها و تلویزیون مرتب با مردم در مورد رشد صحبت می‌کنند؟!

چیزی که تا الآن به طور خلاصه گفتیم این است که سیستم کاپیتالیستی یک کاری را به طور سیستماتیک انجام می‌دهد، بدون اینکه یک آدم خاصی نشسته باشد و فکر کند. سیستم ماهیتاً و ذاتاً طوری است که به طور سیستماتیک جلوی رشد بشر را می‌گیرد و گرفته است و لحظه به لحظه این اتفاق دارد بیشتر می‌شود. بنابراین اصلاً سیستم معصومی نیست. همه‌ی آدم‌هایی که مالکیت خصوصی دارند هم اگر معصوم باشند، در بازار هم اصطکاک نباشد، مشکل اصلی جای دیگری است، مشکل این است که شما وقتی بر اساس افزایش سرمایه تصمیم‌گیری می‌کنید، همینی می‌شود که هست و به یک چنین جایی می‌رسید. همه‌ی اینها در واقع آسیب عملی ناشی از مصرف‌گرایی است. الان مصرف پایه‌ی همه چیز را تشکیل می‌دهد، هرچه بیشتر مصرف بکنید، نظام کاپیتالیستی بیشتر تنومند می‌شود.

۱۴-۵ هدایت استعدادهای دنیا و تکنولوژی توسط ارزش افزوده

یک نکته‌ی دیگر می‌خواهم بگویم که به نظر این هم نکته‌ی جالبی است. ارزش افزوده هم یک نقش خیلی جالبی در دنیا ایفا می‌کند: اینکه سرمایه‌گذاری جایی انجام می‌شود که بیشترین ارزش افزوده را داشته باشد. می‌دانید بیشترین ارزش افزوده را چه کالایی دارد؟ از نظر اقتصاددان‌ها الآن همیشه بیشترین ارزش افزوده متعلق به تولید کالاهای تکنولوژیکی جدید است. شما سرمایه‌گذاری بکنید، تکنولوژی جدید به وجود بیاورید و با استفاده از آن یک کالایی را (مثلاً تلفن همراه) تولید بکنید. یک چیزی که تا حالا نبوده‌ است. بیشترین مقدار ارزش افزوده در سرمایه‌گذاری‌های تکنولوژیکی است. تکنولوژی کمک می‌کند به اینکه شما ارزش افزوده بیشتر پیدا بکنید و انبوه‌تر بتوانید تولید بکنید. واضح است که نظام کاپیتالیستی خیلی به تکنولوژی علاقه‌مند است، خیلی سرمایه‌گذاری می‌کند و جزء مشخصات نظام کاپیتالیستی، پیشرفت تکنولوژیک است.

نکته‌ای که نمی‌دانم چقدر تا به حال به آن فکر کرده‌اید این است: چه کسی تعیین می‌کند که کدام تکنولوژی، تکنولوژی بعدی باشد؟ چند نفر مثلاً پنجاه سال قبل فکر می‌کردند که تکنولوژی آینده، تکنولوژی اطلاعات و کامپپوتر و ارتباطات است؟ فکر می‌کنم در دهه‌ی پنجاه همه فکر می‌کردند تکنولوژی بعدی تکنولوژی فضاست، ولی اینجوری نشد. نیمه‌هادی‌ها کشف شدند. ترانزیستور ساختند، بعد از یک مدتی دیدند که این کار را می‌شود کرد. یک همچین مدارهایی می‌شود بست. بعد این تبدیل شد به تکنولوژی‌ای که همه‌ی دنیا را گرفت. چه کسی این را تعیین می‌کند؟ به نظر تصادفی می‌آید. اینکه کشف بعدی بشر که از آن یک تکنولوژی مهم در بیاید چیست، قابل پیش‌بینی نیست. نیمه‌هادی‌ها می‌توانستند دیرتر کشف بشوند. یک چیز دیگری می‌توانست کشف شود. اصلاً اینگونه نیست که نظام کاپیتالیستی برنامه‌ریزی دارد برای این‌که تکنولوژی به چه سمتی برود. سمتی وجود ندارد، هرچه که کشف شد، همان تعیین می‌کند.

اولین تکنولوژی جالب بعدی که به وجود بیاید و بر اساسش یک کالا تولید می‌شود، اگر خیلی جالب باشد، یکدفعه انقلاب صنعتی ممکن است به وجود بیاورد مثل همین انقلاب مربوط به ارتباطات. منظور من‌ را می‌فهمید؟ اصولاً راهنما و نقشه‌ی راهنمایی برای پیشرفت تکنولوژیکی وجود ندارد. یعنی من الآن در دنیایی زندگی می‌کنم که اصلاً نمی‌دانم پنجاه سال دیگر چه اتفاقی می‌افتد. برای خاطر اینکه یک نفر نمی‌نشیند فکر کند که من دنیا را به چه سمتی می‌خواهم ببرم، همین جوری پیش می‌آید. برای اینکه سرمایه‌گذاری می‌رود سمت تکنولوژی جدیدی که کشف شده است. الآن مثلاً موبایل، مضر است یا مفید؟ اکثر پزشکان نظرشان این است که ممکن است به مغز آسیب برساند، حداقل یک مقدار باید احتیاط کرد. ولی آیا کسی می‌تواند جلوی تولید موبایل را بگیرد؟ تمام شد دیگر. اصلاً کنترلی نیست.

هیچ مؤسسه‌ای، هیچ آدمی نیست که کنترل داشته باشد روی اینکه چه کسی چه چیزی را کشف بکند، چه چیزی را کشف نکند. یک رقابتی بین شرکت‌ها هست و سرمایه‌گذاری می‌کنند، همین الآن ممکن است یک کشف بزرگ در صنعت اتفاق بیفتد که صنعت را به کل دگرگون بکند، شکل دنیا عوض شود. این اصلاً چیزی نیست که به طور عاقلانه به آن فکر شده ‌باشد. ما نمی‌دانیم اصلاً کجا داریم می‌رویم. وقتی که شما عقل خودتان را دادید دست یک چیزی به اسم کاپیتال، کاپیتال یک موجودی است که خودش را می‌خواهد بازتولید بکند، به هر نحوی که بتواند این کار را انجام می‌دهد. از کسی نمی‌پرسد من چه کار کنم چه کار نکنم؟ بنابراین راه آینده‌ی تکنولوژی، خیلی به نظر می‌آید که تصادفی تعیین می‌شود. مثلاً ممکن بود نیمه‌هادی‌ها کشف نشوند و یک فناوری دیگری کشف شود و جهان را تا حدود زیادی اشغال بکند. من نمی‌دانم واقعاً پنجاه سال دیگر اگر در دنیا باشیم، این دنیا چه چیزی نکته اصلی‌اش است؟ قبلاً قرار بود صنعت فضا باشد. در تخیلات مردم صنعت بزرگ انتهای قرن بیستم قرار بود فضا باشد. رفتند فضا، ولی آن چیزی که قرار بود، پیش نیامد. هیچ چیزی آنجا نبود. فقط یک کشور است که گاه‌گداری یک چیزهایی می‌فرستد. یک چیز دیگری که اصلاً کسی تصورش را نمی‌کرد پیش آمد.

بنابراین توجه به ارزش افزوده یک جوری دنیا را به طور جهانی هدایت می‌کند به یک سمت‌هایی که تکنولوژی تعیین می‌کند و این هم اصلاً چیز فکر‌شده‌ای نیست و هیچ نمی‌دانند به چه سمتی می‌روند. الآن می‌گویند تکنولوژی‌ای به وجود آمده است که می‌شود آدم‌ها را شبیه‌سازی کرد. برای اولین بار فکر می‌کنم یک تکنولوژی است که اکثریت مخالفند ولی می‌بینید که اتفاق می‌افتد. یعنی کنترلی وجود ندارد. برای خاطر اینکه یک مؤسسه خودش می‌گوید من این کار را انجام می‌دهم، فوقش مخفیانه انجام می‌دهد. نمی‌دانم این صنعت پا می‌گیرد یا نه، ولی مثلاً می‌تواند جای رباتیک را بگیرد. شما جهانی را تصور بکنید تا چند سال آینده موجوداتی باشند که این‌ها موجودات واقعی اصلی نیستند، مثلاً یک ایده‌ی خیلی شیطانی که در کاپیتالیسم وجود دارد این است که می‌شود ژن‌ها را طوری دستکاری کرد که کارگرهای ایده‌آل به وجود بیایند. کارگرهایی که مغزشان دیگر کار نمی‌کند، ولی نیروی جسمانی خیلی فوق‌العاده‌ای دارند. می‌شود ژن‌هایشان را طوری دستکاری کرد که نه به فکر انقلاب باشند و نه حتی اصلاً فکر کنند. مغزشان در حد یک گنجشک باشد ولی قدرت بازویشان در حد یک فیل باشد. به جای اینکه این همه بنشینیم رباتیک کار بکنیم و چیزهایی را تقریباً شبیه‌سازی کنیم، یک دفعه یک موجودی بسازیم که هرچه هم به او بگوییم، انجام دهد!

حالا ببینیم چه چیزهایی توسط کاپیتالیسم در دنیا کنترل می‌شود؟ چه هدایتی در تکنولوژی، مثلاً در مورد دانش وجود دارد؟ می‌خواهم در مورد دخالت کاپیتالیسم در این چیزهایی که به نظر می‌رسد کسی دخالت نمی‌کند، مقداری صحبت کنم. ما در سراسر جهان به تدریج یک نظام آموزش اجباری پیدا کرده‌ایم، به اصطلاح نظام آموزش و پرورش (این اسم پرورش هم باید رویش باشد) که یک چیزهایی به ما آموزش می‌دهد. چه به ما آموزش می‌دهد؟ مثلاً نظام آموزش و پرورش چقدر به ما کمک می‌کند که به عنوان یک فرد خوب رشد بکنیم و زندگی بهتری داشته باشیم؟ چقدر به ما حتّی اطلاعات می‌دهد؟ مثلاً در دوران آموزشی خودمان از اول تا حالا در مورد مسائل خیلی اساسی زندگی مثل ازدواج‌کردن چقدر به ما یاد داده‌اند؟ فکر می‌کنم صفر، تقریباً صفر.

الآن بیایید اینگونه فکر کنید: از مجموعه کتاب‌هایی که در بازار هست، فکر کنید می‌خواهید یک انتخابی انجام دهید و یک چیزهایی که به نظرتان ضروری می‌رسد را یاد بگیرید، هیچ اجباری هم بر روی شما نیست. فکر می‌کنید چقدر اشتراک با تعلیمات درسی دارد؟ مثلاً کتاب شیمی انتخاب می‌کنید؟ من همیشه از اینکه شیمی خواندم یک احساس بدی دارم، به هیچ دردم نخورد. از شش هفت سالگی بچه‌های معصوم مردم را نظام کاپیتالیستی وارد یک قیفی می‌کند که آخرش از داخل آن چند تا تکنسین در‌می‌آید. از داخل مدارس این شهر آخرش دو نفر به درد این نظام کاپیتالیستی می‌خوردند و بقیه له می‌شوند. حالا بقیه هر کار که می‌خواهند بکنند. بچّه‌ها در این مدارس کتک می‌خورند. در آموزش رسمی یک‌خرده دقت‌ کنید ببینید محتوایش چیست؟ علوم، ریاضی، فیزیک، شیمی، و چیزهایی که منجر به تکنولوژی می‌شود را به طور انبوه یاد می‌دهند.

این قیف در واقع رشته‌های اصلی‌اش را مثل پزشکی و رشته‌هایی که در نظام کاپیتالیستی موقعیت‌های خوبی اشغال می‌کنند، هدایت می‌کند. یک‌عدّه هم می‌روند به رشته‌هایی مثل رشته‌های فرهنگی و عملاً هم چیزی در آنجا آموزش داده‌ نمی‌شود، حالا اگر طرف خودش استعداد داشته باشد، یک کاری می‌کند. نظام عملاً آنها را ول می‌کند. نظام آنهایی را انتخاب می‌کند که برای یک هدف خاص به دردش می‌خورند. کاملاً اینجوری است دیگر. من بیشترین چیزی که از آن شاکی‌ هستم این است: از شش سالگی وقت من را گرفتند، تا سال‌های سال، من یک چیزهایی خواندم و الآن فکر می‌کنم که اگر دست خودم بود، وقتم را به یک چیزهای دیگر ممکن بود صرف بکنم. تعلیمات رسمی، تعلیمات به وجود آوردن آدم‌هایی است که در جاهای خالی این سیستم می‌توانند خوب جایگزین بشوند.

نکته‌ای بگویم که مبتلا به بعضی‌ها در همین روزهای اخیر است. کل این قیف، در همه‌ی جهان درواقع گسترش پیدا کرده ‌است و آنهایی که خیلی‌ خوب از این قیف در می‌آیند، آخرش منتقل می‌شوند به مرکز کاپیتالیسم. یعنی یک نظام آموزش در سراسر دنیا طراحی شده‌است که در کشور ما هم هست، که آدم‌هایی را گزینش می‌کند که خیلی به درد نظام می‌خورند. اینها چرا از اینجا منتقل می‌شوند آنجا؟ مثلاً مسائل مالی و رفاه هم فرض کنید نیست. اصلاً این طرف در آن زمینه‌ها چون خیلی استعداد دارد و دانشجوی برجسته‌ای بوده ‌است، حس می‌کند که هیچ کاری در ایران برایش نیست که از استعداد و توانایی خودش بتواند استفاده کند. طبیعی است، این همان آدمی است که خیلی به درد موقعیت‌های سطح بالایی می‌خورد که آنجا وجود دارد. در کشور خودش که وجود ندارد. پس به طور طبیعی نظام آموزشی کاری که می‌کند، انتخاب این آدم‌‌ها برای مراکزی است که به قلب کاپیتالیسم نزدیک‌تر هستند. برای اینکه تکنولوژی تولید بکنند و غیره.

مثلاً الآن یک آدمی وجود دارد به اسم محمّد مهدیان که دو تا مدال المپیاد کامپیوتر دارد و یک مدال ریاضی، و من تازگی شنیدم که دارد در مایکروسافت کار می‌‌کند، یعنی به قلب نظام کاپیتالیستی منتقل شده ‌است. در حالی که فکر می‌کنم وقتی داشت می‌رفت، فکر می‌کرد برمی‌گردد. اگر از او بپرسید، فکر نمی‌کنم ایده‌اش این باشد که مثلاً چون آنجا خیلی مرفه هستم و پول خوب می‌دهند، مانده‌ام. حس می‌کند اگر اینجا بیاید، کاری برایش نیست. واقعاً هم نیست دیگر. ببینید، نظام آموزشی را که ما در ایران طراحی نکرده‌ایم. این نظام آموزش به طور اتوماتیک دارد آدم‌هایی را به وجود می‌آورد که آدم‌های برجسته‌اش می‌توانند کارهای به اصطلاح جبهه‌ی اول تکنولوژی را انجام بدهند. خب جبهه‌ی اول تکنولوژی کجاست؟ کشورهای پیشرفته‌ی کاپیتالیستی هستند دیگر، جای دیگری که نیست.

بنابراین نظام آموزشی آموزش‌های بسیار پرتی به ما می‌دهد که به درد زندگی‌مان نمی‌خورد. وقت اکثریت قریب‌ به ‌اتفاق آدم‌ها را به کلی تلف می‌کند و از داخل آنها یک مجموعه آدم‌ها را انتخاب می‌کند که در درجه‌ی اول خوب‌هایشان می‌روند آنجا و در موقعیت‌های نظام کاپیتالیستی پخش می‌شوند. اینجا که کشور هم دیگر مطرح نیست. این یک ایده‌‌ی دیگری است که چگونه نظام کاپیتالیستی به آدم‌ها ضربه می‌زند. برای اینکه نظام آموزشی را کنترل می‌کند و بنابراین کل فرهنگ را کنترل می‌کند.

۱۵-۵ آسیب های نظری و هژمونی

همه نکاتی که تا اینجا گفتم تقریباً به این برمی‌گشت که آسیب‌های فردی که به طور عملی دچارشان می‌شویم یعنی چیزهایی که اختلال در رشد ما ایجاد می‌کنند، چه چیز‌هایی هستند. اما به جز اینها آسیب‌های نظری هم می‌بینیم، یعنی دیدگاهمان نسبت به دنیا کنترل می‌شود. می‌خواهم بگویم نظام کاپیتالیستی چگونه دیدگاه‌های نظری افراد را کنترل می‌کند. ما نه تنها از نظر عملی هیچ راهی را در زندگی‌مان در نظام کاپیتالیستی طی نمی‌کنیم و همه‌چیز فقط فریب است، از نظر نظری هم ذهن ما در واقع تحت کنترل است. من می‌خواهم یک مقدار توضیحاتی بدهم که این در چه سطحی اتفاق می‌افتد. سطح اولش همان چیزی است که احتمالاً همه‌تان شنیدید، چیزی که به آن هژمونی می‌گویند. هژمونی یک اصطلاحی است که به همین لفظ در روزنامه‌ها استفاده می‌کنند. ترجمه‌اش یعنی استیلا یا سلطه. طبقه‌ای که حاکم می‌شود، یکی از کارهایی که می‌کند این است که از نظر فرهنگی در جامعه دخالت می‌کند تا موقعیت خودش را حفظ کند. هژمونی سازوکارهای اجتماعی دارد، سازوکارهای سیاسی دارد و سازوکارهای فرهنگی دارد.

هر طبقه‌ای و هر نظامی روشنفکرهای خودش را دارد که افکاری که متناسب و مورد نیاز خودش هستند را تولید می‌کنند. الآن نظام کاپیتالیستی به اصطلاح روشنفکرانی دارد. البته من قبول ندارم که آنها روشنفکر هستند، ولی شما در رادیو و تلویزیون ممکن است اسم آنها را بیشتر بشنوید. مثلاً یکی از اینها آدمی ژاپنی است در آمریکا به اسم فوکویاما، نمی‌دانم کسی اسمش را شنیده ‌است یا نه. یک مشت چرندیات می‌گوید و اینقدر هم معروف است. یک آدم دیگری هم هست به اسم هانتینگتون که نظریه‌ی برخورد تمدن‌ها را داده ‌است. یا مثلا جامعه‌شناسان را نگاه‌ کنید، آدمهایی مثل گیدنز. الآن گیدنز شاید معروف‌ترین جامعه‌شناس در دنیاست، برای چه؟ اقتصاددان‌هایی که نوبل می‌گیرند را نگاه کنید، اینها چه کسانی هستند؟ آیا کسانی که بر روی اقتصاد سوسیالیستی دارند کار می‌کنند؟ نه، بلکه کسانی که برای بازار آزاد دارند یک مقدار محاسبه انجام می‌دهند، یک سری کارهای جزئی انجام می‌دهند.

بدیهی است که هر نظامی سعی می‌کند فرهنگ خودش را ایجاد کند. حق طبیعی‌اش هم هست، نمی‌توانید ایراد بگیرد. یک عدّه‌ای سلطه پیدا کردند و حرف خودشان را دارند می‌زنند. فوکویاما می‌گوید که «لیبرال دموکراسی، پایان تاریخ است». یعنی دیگر از این بیشتر نمی‌شود پیشرفت کرد، به ته خط رسیده‌ایم. یعنی اینکه تاریخ را به شکل یک روند رو به رشد در نظر بگیرید، دیگر به تهش رسیدیم، این بهترین و پایدارترین نظام است، همه‌ی دنیا هم به سمت لببرال‌ دموکراسی می‌روند و بعد کلاً تمام می‌شود. خیلی جالب است، می‌گوید دموکراسی همراه با نظام لیبرال (یعنی لیبرال اقتصادی هم باشد)، درست همین چیزی که در آمریکا هست، پایان تاریخ است. بهتر از این نمی‌شود. واقعاً این آدم جزء روشنفکرهای مهم نظام کاپیتالیستی است!

ببینید، رسانه‌های گروهی به طور طبیعی تحت کنترل طبقه‌ی حاکم هستند، ولو اینکه محسوس نباشد، الآن ممکن است به نظر بیاید شما می‌توانید رسانه‌های خصوصی داشته باشید، ولی واقعیت اینگونه نیست، همیشه کنترل بر رویشان وجود دارد و سیاستمداران خودشان را دارند، روشنفکران خودشان را دارند. یک جهان ارتباطی خیلی خوب هم داریم. واقعاً کشف تکنولوژی‌های‌ مربوط به ارتباطات داروی درد کاپیتالیسم است. من نمی‌دانم چرا خیلی به موقع هم کشف شد. در اوج بحران‌های کاپیتالیسم رادیو به وجود آمد. هژمونی به این معنایی که الآن از نظر فرهنگی وجود دارد، بدون این رسانه‌های همگانی مثل رادیو و تلویزیون امکان نداشت به وجود بیاید. واقعاً بزرگترین اختراع بشر که به نفع کاپیتالیسم تمام شد، به وجود آمدن رسانه‌هایی بود که باعث شدند نظام کاپیتالیستی در هر خانه چندتا کارگزار داشته ‌باشد.

تلویزیون را که باز می‌کنید با شما حرف می‌زنند، اخبار را آنگونه که خودشان می‌خواهند به شما می‌گویند و در واقع افکار عمومی را می‌توانند توسط یک سیستم رسانه‌ای کنترل کنند. این را خیلی شنیده‌اید حتما. تبلیغاتی که در رسانه‌ها پخش می‌شوند و اخباری که به طور کلی کذب هستند، تولید می‌شود. حتی یک اتفاق‌هایی را تولید می‌کنند، برای اینکه به خبرش نیاز دارند. در جهان دخالت می‌کنند که خبر تولید شود و مدارکش هم هست که واقعاً تولید شده ‌است. من می‌خواهم به یک چیزهای دیگری در مورد هژمونی اشاره کنم که بامزه هستند. ببینید یک سری کارهایی در نظام دانشگاهی انجام می‌شوند که در جهت هژمونی کاپیتالیسم عمل می‌کنند، اما نه خیلی محسوس. شما ممکن است بگویید کجا؟ مثلاً در دانشکده‌های مدیریت و اقتصاد، الآن  چه دروسی دارد تدریس می‌شود؟ هیچ‌کس منکر این نیست که کتاب «کاپیتال» مارکس یکی از مهم‌ترین کتاب‌های اقتصادِ سیاسی تاریخ است. ولی لوکس است دیگر. در کتابخانه هم ممکن است بگذارند، ولی اصولاً جهت‌گیری در دانشگاه اینگونه نیست که کسی برود اقتصاد سوسیالیستی بخواند. فقط اقتصاد کاپیتالیستی می‌خوانند.

هرچقدر که درس معنی‌دارتر باشد، هژمونی آنجا بیشتر دارد عمل می‌کند. اصلاً پاکسازی می‌شود. یک آدم به طور لوکس ممکن است یک تکدرس مثلاً اقتصاد سوسیالیستی بدهد، ولی روند کلی در دانشگاه‌ها در جهت همین چیزی است که می‌بینید. توجیه خیلی واضحی هم دارد که ما اقتصاد سوسیالیستی که نداریم، کاپیتالیستی داریم، همین را داریم درس می‌دهیم. چون هست، داریم درس می‌دهیم. اما واقعاً اینگونه نیست، این یک مدل ارزشگذاری است. می‌گویند این اقتصاد یک اقتصاد واقعی و قابل‌ اجرا است! یک مثال خوب که بارها تا به حال گفته‌ام این است که نظام دانشگاهی چگونه بین فروید و یونگ انتخاب کرد؟ و فروید تبدیل به یک اسطوره‌ی بزرگ و پدر روانکاوی شد؟ در حالی که یونگ از هر نظر، چه از نظر روش، چه از نظر نتایج، امتیاز بالاتری دارد. حداقل از نظر روش به وضوح علمی‌تر است.

قرار است که محیط دانشگاهی بر اساس مسائل علمی تصمیم بگیرد. اما من خیلی ساده به شما می‌گویم، انتخاب فروید دلیل واضحی دارد: اساس روانشناسی فروید بر این است که انسان یک موجودی است که دنبال لذت است. اساساً انسان در روانشناسی فروید یک موجود مصرف‌کننده و دنبال لذت است. درحالی که تصور یونگ از انسان یک موجودی است که دقیقاً می‌خواهد مراحلی را طی کند. معلوم است یک چنین نگاهی در نظام کاپیتالیستی به عنوان یک نگاه علمی گزینش نمی‌شود. دقت کنید، انتخاب یونگ یعنی یک روانشناسی را در نظام دانشگاهی در سطح جهان حاکم بکنیم که می‌گوید آن چیزی که نظام کاپیتالیستی دارد از بین می‌برد، اصل اساسی بشریت است. همه‌ی مردم اگر اینگونه به ماجرا نگاه بکنند که احساس بدی به آنها دست می‌دهد. پس حتی در جایی مثل روانشناسی، در نگاه به اینکه انسان چیست، یک نظریه به کایپتالیسم می‌خورد و یک نظریه به آن نمی‌خورد. اینجا هژمونی می‌آید و بر روی نظریه موافق تبلیغات می‌کند. تبلیغ هم حق ‌آن‌ها است دیگر، قدرت دستشان است و از این نظریه خوششان می‌آید. ولی چیزی که حق ندارند و دروغ می‌گویند این است که همیشه تاکید دارند که همه ‌چیز علمی است.

شما الآن اگر بیایید در روانشناسی، می‌بینید هیچ‌کسی اعتراف نمی‌کند، و حتی اصلاً نمی‌دانند که گزینش غیرعلمی صورت گرفته است. با استاد روان‌شناسی سه ساعت هم صحبت کنید، قبول نمی‌کند که اینجا گزینشی صورت گرفته‌ است. اصلاً احساس او این است که به طور طبیعی اینگونه شده ‌است. حتی خود آدم‌های فرویدی و کسانی که در دانشگاه دارند روانشناسی درس می‌دهند، به هیچ ‌وجه احساس نمی‌کنند انتخاب‌های معناداری انجام گرفته ‌است. در حالی که روی آن علمی که معنایش برای کاپیتالیسم بهتر است، سرمایه‌گذاری بیشتری صورت می‌گیرد، جایزه می‌گیرد، از یک جاهایی حمایت می‌شود، برای اینکه (برای نظام) خوب است دیگر! اگر شما یک تحقیق اقتصادی بر روی کاپیتالیسم و بازار آزاد بکنید، از هزار جا به شما کمک مالی می‌کنند، ممکن است جایزه نوبل هم بگیرید، پس می‌روید آن‌جاها کار می‌کنید. کسی نمی‌گوید که چرا به آن تحقیق جایزه نمی‌دهید؟ می‌گویند آن واقعی نیست، چیز جالبی نیست.

بگذارید من یک سؤال بکنم: چه توجیهی برای تولید این‌ همه سلاح وجود دارد؟ سلاح‌های خیلی خیلی پیشرفته؟ هر کدامشان می‌توانند به تنهایی قسمتی از جهان را نابود کنند. چه ذهنیتی وجود دارد که به من بقبولاند که آمریکایی‌ها حق دارند این ‌همه سلاح تولید کنند؟ چکار می‌شود کرد؟ همه‌ی آدم‌ها ممکن است به ذهنشان برسد که ما به عنوان یک عدّه موجود زنده داریم در زمین زندگی می‌کنیم، به نظر هم نمی‌رسد که در جنگ خیلی بزرگی درگیر شویم. آمریکا به اندازه کافی سلاح دارد ولی پیوسته دارد بیشتر تولید می‌کند. چه چیزی این را توجیه می‌کند؟ من می‌خواهم یک چیز خیلی فانتزی بگویم: در هنر و رسانه‌ها بر روی یک نکته کار می‌شود: امکان وجود موجودات ماورای زمینی. یک فیلم‌هایی هر از چندگاهی تولید می‌شوند که مثلاً مریخی‌ها می‌آیند، حمله می‌کنند. جدی یا شوخی فرق نمی‌کند، این توهّم وجود دارد که ممکن است مورد تهاجم یکسری موجوداتی قرار بگیریم که اصلاً بر روی کره زمین نیستند. همیشه در این فیلم‌ها یک آدم شجاع آمریکایی با سلاح‌های پیشرفته‌‌ی آمریکایی این موجودات را نابود می‌کند و زمین نجات پیدا می‌کند. این ذهنیت دادن در جهت این است که هرچقدر هم من سلاح پیشرفته تولید بکنم، یک موقعی ممکن است لازم شود.

هرکاری که نظام کاپیتالیستی انجام دهد، یک اسطوره، یک روایت در اطرافش توسط رسانه‌ها، توسط هنر، بین مردم توزیع می‌شود تا حسّش را ایجاد کند، یک توجیه برایشان ایجاد کند. اگر الان من دارم سلاح پیشرفته تولید می‌کنم، شاید یک روزی یک یوفویی بیاید و مثلاً یک جنگی در بگیرد. من این نکاتی را که قبلا گفتم، نمی‌خواهم دوباره تکرار بکنم. تصوری که شما از قرون وسطی دارید و فکر می‌کنید خیلی بی‌طرفانه است، از کجاست؟ قرون وسطی چگونه بوده‌ است؟ اصلاً واژه‌ی قرون وسطی به عنوان یک چیزی که فقط خشونت در آن است، استفاده می‌شود. تصوری دارید از اینکه گالیله را محاکمه کردند، کوپرنیک را مجبورش کردند که از نظریه‌ی خودش دست بردارد، اما همه‌ی اینها دروغ است. اینها جزء هژمونی این نظام است. نظام کاپیتالیستی جانشین نظام قبل از خودش شده ‌است و تا بتواند، نظام قبل از خودش را و همین طور همه مناسبات آن دوران را سیاه نشان می‌دهد.

آیا می‌شود اصلاً قرون وسطی را اینگونه ندید؟ یک آدمی هست به اسم پازولینی، آدم معتبری هم هست، خب طبیعی هم هست که چپ است. مارکسیست هم هست، عضو حزب کمونیست ایتالیا هم بوده است. او یک تصور خیلی شاد از قرون وسطی در فیلم‌هایش هست، آدم‌هایی سرخوش که در نظام خیلی هماهنگی دارند زندگی می‌کنند. به نظر می‌آید که تصویر او خیلی واقع‌بینانه‌تر از این تصویر سیاهی است که در ذهن ما وجود دارد. این تصویر سیاه از کجا آمده ‌است؟ از فیلم‌ها، از اخباری که شنیدیم. برای اینکه واژه‌ی قرون وسطی همزمان با یک چیزهای دیگری دارد در فرهنگ استعمال می‌شود که صرفاً معانی خشونت و شکنجه آنجا بوده‌ است. هژمونی یعنی این. هژمونی کاپیتالیسم تعیین می‌کند که ما چگونه به تاریخ نگاه کنیم، به گذشته‌مان نگاه کنیم، به آینده نگاه کنیم. به ذهن ما جهت می‌دهد و اصلاً اینگونه نیست که این چیزهایی که در ذهن ما شکل گرفته‌اند، درست باشند. ولی ما فکر می‌کنیم تصور درستی از تاریخ داریم.

فرض کنید شما الآن یک کتاب تاریخی برمی‌دارید که می‌خواهد یک سیری از تاریخ از ابتدای بشر تا الآن را نشان بدهد. مثلاً یک کتاب معروفی هست به اسم «سیر جوامع بشری»، مال دو تا نویسنده آمریکایی (گرهارد لنسکی و جین لنسکی) است. این کتاب چگونه بررسی می‌کند؟ از انسان نخستین شروع می‌شود، شما یک عکسی می‌بینید از آدم نخستین که یک نیزه‌ای به دستش گرفته ‌است و شروع تاریخ اینگونه است. بعد کسانی که ابزار کشتن ماموت را داشتند و یک ماموت هم یکی‌ از آنها به دستش گرفته ‌است. بعد وارد یک دورانی می‌شوید که دوران سیاهی است و مردم در سختی زندگی می‌کنند، دوران برده‌داری است، بعد دوران فئودالیته است، بعد تکنولوژی می‌آید، بعد یک عکس‌هایی از شهرهای زیبای مدرن می‌بینید. مثلا سیر پیشرفت جوامع بشری را دارید می‌بینید. در اینجا هژمونی چگونه دخالت کرده‌ است؟ چه کسی می‌گوید که ملاک نگاه کردن به تاریخ این است که تکنولوژی چقدر پیشرفت کرده ‌است؟ این یک چیزی است که کاپیتالیسم در آن خوب پیشرفت کرده‌ است. ولی شما همه‌تان تاریخ را اینگونه نگاه می‌کنید، در کتاب‌های درسی هم به این صورت دیده‌اید. ملاک پیشرفته ‌بودن، ابزار تولید و میزان تسلط به طبیعت است. چرا؟ چون به شما این حس را می‌دهد که الآن در اوج قلّه‌ی تاریخ هستید.

فرض کنید که همه‌ی‌ ما آدم‌های مذهبی هستیم و یقین داریم که خداوند وجود دارد و مهم‌ترین نکته در تاریخ بشر این است که بشر چقدر در دوره‌های تاریخ خودش متوجه معنویت و خداوند بوده‌ است و به عرفان رسیده است. در این صورت الان سرازیری است دیگر. شما از اول که نگاه بکنید یک آدم‌هایی بودند که وضعشان بد نبود، همه به آخرت اعتقاد داشتند، همه به خدا اعتقاد داشتند. بعد به یک جایی رسید که یک عدّه داشتند و یک عدّه نداشتند. بعد به یک جایی رسیده است که این اعتقاد به خدا را ممکن است در جهان اصلاً مسخره بکنند. بعد از مرگ چیزی هست؟ نه چیزی نیست! پس اگر ملاک‌ها اخلاقی باشد، الان سراشیبی است. اگر عقیدتی باشد، باز سراشیبی است. با همه‌ی ملاک‌ها سراشیبی است به غیر از یک زاویه که سربالایی است و ما آموزش دیده‌ایم که از آن زاویه نگاه کنیم.

هر کدام از شما توانست این اسطوره‌ی به اصطلاح پیشرفت را از ذهن خودش پاک کند، فکر می‌کنم به بزرگترین موفقیت زندگی خودش دست پیدا کرده‌ است. اصلاً اینقدر برایمان بدیهی است که در یک جهان پیشرفته داریم زندگی می‌کنیم که انگار هیچ شکی در آن نیست. این جزء بدیهی‌ترین چیزها است: بشر پیشرفت کرده ‌است و ما در جهان پیشرفته‌ای داریم زندگی می‌کنیم. نمی‌گویند جهان که پیش رفته، از لحاظ تکنولوژی پیش رفته، می‌گویند مطلقاً پیش رفته است. در حالی که این کاملاً تقلب است دیگر، پیشرفته از چه نظر؟ اینکه چقدر به طبیعت مسلّط باشیم، این اصلاً به نظر ملاک معقولی نیست. اینکه جامعه‌ای چقدر سلسله مراتب رشدی‌اش تحقق پیدا می‌کند، این ملاک است. ما داریم در وحشتناک‌ترین تمدن و در قهقرای تاریخ زندگی می‌کنیم.

فکر می‌کنم خیلی از روشنفکران دنیا هم این را قبول دارند، بدون اینکه مذهبی باشند. همه‌چیز به ابتذال کشیده‌ شده‌ است، ابتذال رسمی شده ‌است. البته ما همیشه یک هنر مبتذل داشتیم که بین مردم جریان داشت، ولی یک چیزهای متعالی وجود داشت که حالا اگر متعالی بودند یا نه، به هر حال یک موجوداتی بودند که اینها را به عنوان موجودات متعالی می‌شناختیم. مفهوم تعالی در جهان امروز اصلاً وجود ندارد، الآن شما چه آدمی را می‌خواهید به عنوان آدم رشد‌یافته و متعالی معرفی بکنید؟ اصلاً در تمدن غرب، در آن چیزی که به عنوان تمدن غرب می‌شناسیم، چیزی به عنوان انسان متعالی وجود ندارد. همه‌ی آدم‌ها هم‌سطح و در یک سطح مشترک دارند کار می‌کنند. مثلاً مثل تمدن ما یک چیزی به عنوان عرفان که در یک دوره‌ای وجود دارد و یک آدمی به عرفان می‌رسد، وجود دارد؟ در تمدن بودایی هم یک آدم‌هایی وجود دارند که بودا می‌شوند. اصلاً این مفهوم رشد دیگر در کاپیتالیسم وجود ندارد و یک چیز حذف‌شده است. اولین بار است که در تاریخ بشر این اتفاق می‌افتد و این وحشتناک است. به نظر من این سیاه‌ترین دوره‌ی فرهنگ بشر است که دیگر حرف رشد را هم نمی‌زنند، الگوی رشد هم نداریم.

لیبرالیسم یعنی هرکس هرچه دلش خواست مصرف کند. من یک نکته می‌گویم و از بقیه نکات صرف‌نظر می‌کنم.

یک بخش از تاثیر کاپیتالیسم بر روی فرهنگ، هژمونی است که خودآگاهانه است. یعنی نظام این کار را انجام می‌دهد و اگر از آنها بپرسید هم ممکن است بعضی‌ها انکار نکنند. مثل رفتاری که نظام کاپیتالیستی با مارکسیسم انجام داد. الان واژه‌ی مارکسیسم را که می‌شنویم، یک جوری اسم خاصی نیست که مثلاً یک رنگ خاصی در ذهن آدم دارد؟ اگر مثلاً من بگویم نظریه‌ی سیستم‌ها، شما احساس خاصی ندارید، فقط یک نظریه‌ی علمی است. اما مارکسیسم یک نظریه علمی نیست، یک نظریه مشکوکی است که نسبت به آن این احساس را داریم که می‌خواستند بیایند همه‌ی ما را بخورند. این هژمونی است. مارکسیسم یکی از علمی‌ترین و کتاب کاپیتال مارکس یکی از مهم‌ترین کتاب‌های تاریخ اقتصادِ سیاسی دنیا است. هنوز هم فکر می‌کنم همه قبول دارند که مهمترین کتاب است. ولی به آن به عنوان یک اثر علمی نگاه نمی‌کنند. به عنوان یک چیز خطرناک نگاه می‌کنند. خطرناک است دیگر! برای آن‌ها خطرناک است! این هژمونی تنظیم می‌شود، رسانه‌ها این کار را انجام می‌دهند، آنتونیو گرامشی شهرتش به این است که برای اولین بار متوجه این نکته شد. یک آدمی است در اوایل این قرن که بیشتر عمرش را هم در زندان گذرانده و آنجا یک سری کتاب‌ها و مقاله‌هایی نوشته ‌است. او اولین کسی است که متوجه شد کاپیتالیست‌ها از نظر فرهنگی چکار دارند می‌کنند. اینکه رسماً دارند فرهنگ جدیدی تولید می‌کنند برای اینکه جلوی انقلاب را بگیرند، و اینکه رسانه‌های عمومی این کار را برایشان تسهیل می‌کنند.

اما یک بخش از دخالت کاپیتالیسم در فرهنگ هست که این دخالت از طریق ایدئولوژی و به صورت ناخودآگاه است، نه رسانه‌ای دخالت می‌کند و نه هیچ‌چیزی. من یک مثال می‌زنم، فکر می‌کنم مثال در این مورد خیلی زیاد است. یک نظام اقتصادی یا هر موجود ارگانیک، چیزهایی که با آن هماهنگی دارند و یا ندارند را به طور طبیعی انتخاب می‌کند، بدون اینکه هیچ فکری پشت آن باشد. یک ایده‌هایی الآن به نظام کاپیتالیستی می‌خورد و به دل مردم می‌نشیند و یک ایده‌هایی هماهنگ نیست. فرض کنید شما یک جایی دارید در یک سیستمی زندگی می‌کنید و یک مقتضیاتی دارید. شما یک جور خاصی دارید امرار معاش می‌کنید. بسته به اینکه چگونه امرار معاش می‌کنید، ذهنیتتان به طور ناخود‌آگاه آماده‌ می‌شود که بعضی از افکار را بپذیرید و بعضی از افکار را نپذیرید. لازم نیست کسی اینجا از طریق رسانه‌ها اعمال نظر بکند.

یک فرهنگی با نظام کاپیتالیستی جور است یک فرهنگی نیست، مثل همین موضوع یونگ و فروید. من بعید می‌دانم بشود این را جزء هژمونی گذاشت، به نظر من این جزء ایدئولوژی است. اصلاً حس خوبی وجود ندارد که یونگ چه دارد می‌گوید. یک حرفی شبیه حرف‌هایی که بودایی‌ها و هندی‌ها دارند می‌گویند. می‌گوید انسان باید برود و فرایند فردانیت را طی کند. اصلاً در دنیا این حرف‌ها نیست. فضای زندگی ما اینگونه نیست. بنابراین به دل آدم‌ها نمی‌نشیند. احساس می‌کنی دارد پرت و پلا می‌گوید. ولی ما چون داریم در یک سیستمی زندگی می‌کنیم که از ما می‌خواهد و ما هم تقریباً پذیرفته‌ایم که مطابق همان مدل فروید زندگی کنیم، همان واقعی‌تر به نظر می‌آید. نحوه‌ی معیشت و سیستم اقتصادی نسبت به فرهنگ بی‌تفاوت نیست. به طور طبیعی با بعضی از نظریات سازگار است و با بعضی سازگار نیست. این است که اطراف هر سیستم اقتصادی اگر هیچ فعالیت هژمونیکی هم انجام نشود، یک ایدئولوژی به وجود می‌آید که با حال و هوای آن سیستم اقتصادی هماهنگ است.

۱۶-۵ کاپیتالیسم و مردسالاری

من می‌خواهم فقط یک مثال بزنم. من شخصاً علاقه خاصی به بررسی مناسبات بین کاپیتالیسم و مردسالاری دارم. تحول جدید در نظریه‌ی انتقادی این است که ما در نظام سرمایه‌داری زندگی نمی‌کنیم، بلکه در نظام سرمایه‌داری مردسالار زندگی می‌کنیم. یعنی در نگاهمان به دنیا همانقدر که کاپیتالیسم چیزهایی را تعیین می‌کند که ما نمی‌خواهیم و به ما آسیب می‌رساند، یک چیزی هم به اسم مردسالاری هست که همان‌قدر مهم است و فرهنگ و نصف چیزهای مضری که اطرافمان هست را آن به وجود می‌آورد. من می‌خواهم یک مثال بزنم از اینکه چگونه نظام کاپیتالیستی مردسالاری را تقویت می‌کند و چگونه یک چیزی به اسم فمنیسم در این نظام به وجود می‌آید و اوج می‌گیرد، منتها فمنیسم مبتنی بر شباهت. فمنیسمی که در تمام دنیا پخش شده فمنیسمی است که تمام آرمانش این است که زنان هم مثل مردان بشوند. دلیلش خیلی واضح است چون یک نظام اقتصادی داریم که بیش از هرچیزی احتیاج به کارگر و کارگزار دارد و واضح است که کارگزار مرد بیشتر به درد کاپیتالیسم می‌خورد.

اصلاً مردها این نظام را به وجود آورده‌اند، نظام از اصلش توسط مردان ساخته شده ‌است، بنابراین کارگر مرد بهتر از کارگر زن است. من یک نظام دارم که در موقعیت‌های کاری‌اش مردها بهتر از زنان جواب می‌گیرند، خوب چه کار باید بکنم؟ اینجا نصف آدم‌ها زن هستند و در خانه‌ها هستند. اولین کاری که باید انجام بدهم این است که آنها را از خانه‌ها در بیاورم و در این موقعیت‌ها قرار بدهم. چون موقعیت زیاد دارم، پس یک حس باید ایجاد بکنم که اگر در خانه باشید، عقب‌افتاده می‌شوید، فلان می‌شوید و اینها. واقعیت این است که نارضایتی‌هایی وجود داشته ‌است ولی شما مطمئن باشید که از نظر تاریخی زنان به زور وارد محیط‌های کار شدند، خودشان تمایل نداشتند. اینقدر حقوق مردان کم بود که زنان نیز به این نظام مردسالار کشیده‌ شدند. حتی بچه‌ها به موقعیت‌های کاری کشیده‌ شدند. زن وقتی در یک موقعیت قرار می‌گیرد که آن موقعیت برای مرد ساخته شده ‌است، احساس می‌کند که هرچقدر بیشتر شبیه مرد باشد بهتر است، با سیستم هماهنگ‌تر است.

بنابراین اینکه زنان همانند مردان هستند و فرقی ندارند، یک ایدئولوژی است که هرچقدر ما بیشتر روی آن تاکید بکنیم، بیشتر به نفع کاپیتالیسم است. می‌گویند اینها سنت‌های تاریخی و اجتماعیِ جامانده از گذشته است که می‌گویند زن و مرد فرق دارند. هیچ فرقی ندارند. می‌گویند تفاوت زن و مرد فرهنگی است. اینها gender است، sex نیست. یعنی ما اینگونه آموزش می‌بینیم که زن یا مرد باشیم و بعد می‌بینید که در نتیجه زن‌ها وزنه‌برداری می‌کنند، زن‌ها سعی می‌کنند که قدرت بازوی خودشان را زیاد کنند. اگر به همه‌ی تحولاتی که در دنیا از آن حمایت می‌شود، نگاه کنید، نتیجه این است که زنان مثل مردان بیایند کار کنند. نگویند که کارکردن در این سیستم با طبیعت من سازگار نیست. می‌گویند این طبیعت تو نیست، تو فکر می‌کنی که این طبیعت تو است. در واقع ایدئولوژی فمینیسم (به معنای تشابه) با روح کاپیتالیسم خیلی هماهنگی دارد.

الان دو تا فمینیسم داریم، مبتنی بر تفاوت داریم و مبتنی بر تشابه. آنهایی که مبتنی بر تشابهند،به آنهایی که مبتنی بر تفاوتند می‌گویند مرتجع. هزارتا انگ می‌زنند و آنها در اقلیت هستند. آنها از این دفاع می‌کنند که زن‌ها با مرد‌ها فرق دارند و باید دنیای خودشان را داشته باشند. و آنوقت ما باید فکر کنیم که به نظام کاپیتالیستی پیشنهاد بشود که شما برای زنان یک دنیای جداگانه‌ای درست کنید، سودش چی است؟! کاپیتال چه می‌شود! همین است دیگر، کارخانه است، همه باید در آن کار کنند! پس فرض می‌کنیم که همه مرد هستند. من می‌خواهم بگویم که این فکر تشابه با کاپیتالیسم هماهنگ است و آن یکی فکر هماهنگ نیست. اولی در این نظام به طور ناخودآگاه تقویت می‌شود. زنان اصلاً به طور کلی تمایل پیدا می‌کنند که مثل مردان باشند. خودشان هم این را می‌پذیرند و می‌پسندند. به آنها می‌گویند که شما مثل مردان هستید، چون موقعیت‌های کاری کارهایی از آنها می‌خواهد که با جنسیتشان سازگار نیست. هرچه بیشتر خودشان را انکار کنند، بیشتر جایگاه خودشان را حفظ می‌کنند، کمتر انگار احساس کمبود می‌کنند.

۶- نتیجه گیری

نتیجه اول ( از دو بخش اول صحبت‌ها) این است که کاپیتالیسم یک نظام اقتصادی خیلی بی‌گناهی است که به طور سیستماتیک و منظم و با شدت تمام جلوی رشد فردی بشر را گرفته ‌است و اصلاً این مفهوم رشد برای اولین بار در طول تاریخ از بین رفته ‌است. ما اصلاً کاری به رشد فردی‌مان نداریم مگر اینکه به یک ایدئولوژی خاصی وابسته باشیم. نتیجه دوم اینکه این نظام ذهنیت ما را به طور سیستماتیک تحریف می‌کند. شناختی را که ما از جهان پیدا می‌کنیم، کاملاً هم از نظر عملی و هم از نظر ذهنی طوری که به نفع خودش است تغییر می‌دهد. مثلاً یک روایتی وجود دارد که یک کلوپ سیصد نفری وجود دارد در دنیا که دنیا را اداره می‌کند. از این حرف‌ها شنیده‌اید، پشت پرده مثلاً فراماسونرها هستند و …. چرا اینگونه است؟ برای اینکه تمام تحولات دنیا هماهنگ به نظر می‌رسند. به نظر می‌رسد که یک عده فکر کرده‌اند و این کارها را انجام داده‌اند. این مسئله‌ی فرهنگی که اینجا وجود دارد با آن تحول تکنولوژیک هماهنگ است. همه‌چیز با هم هماهنگ است و بعضی‌ها این را به نحوی توجیه می‌کنند که یک انجمن سری وجود دارد. من فکر نمی‌کنم که نیاز به تصور یک انجمن باشد. یک سیستمی راه افتاده ‌است. یک سیستمی است که دیگر ما سوارش نیستیم، سیستم سوار ماست. ما کارگزارهای این سیستم هستیم. معلوم هم نیست دارد کجا می‌رود.

حسن ختام: نگاه یک سرخپوست به اروپاییان

یک نکته به عنوان حسن ختام بگویم. الآن اگر یک آدمی از مریخ بیاید و از مردم روی کره‌ی زمین بپرسد که شما موجودات زنده‌ای هستید، همنوع هم هستید، در کره‌ی زمین چه کار دارید می‌کنید؟ ما چه جوابی می‌دهیم؟ ما زمین را به یک سری کشور تقسیم کرده‌ایم، و روی چیزهای تکنولوژیک کار می‌کنیم که به نظر می‌آید مخرب هم شده‌ است. کره‌ی زمین را دارد نابود می‌کند. اصلاً هدفی وجود دارد در دنیا؟ شما چیزی می‌بینید؟ ما واقعاً کجا داریم می‌رویم؟ اگر یک موجودی از یک کره‌ی دیگر بیاید بگوید ما در این کره چه کار می‌کنیم چه می‌گوییم؟ مثلاً در قرون وسطی یک جریانی بود و نهایتاً کاری که می‌کردند، ساختمان‌ها و آثار هنری را برای خداوند به وجود می‌آوردند. حس این بود که ما کاری نداریم در این کره زمین به غیر از اینکه خداوند را ستایش کنیم و اگر یک نفر می‌آمد، جوابی وجود داشت. الان ما تنها کاری که داریم می‌کنیم، این است که کاپیتال را داریم افزایش می‌دهیم و کاپیتال یک چیز قراردادی است، اصل مطلب این است، سعی کنید این را بفهمید. مالکیت خصوصی قراردادی است. اینکه این مال من است، ربط واقعی به من ندارد، تحولی در درون من ایجاد نمی‌کند. بر اساس قرارداد یک چیز‌هایی را به خودمان نسبت می‌دهیم و در اختیارمان قرار می‌گیرد و در همه‌ی جهان این چیز قراردادی (کاپیتال) پیوسته دارد رشد پیدا می‌کند، آن است که تعیین می‌کند این تمدن به چه سمت‌هایی می‌رود و چه کارهایی انجام می‌دهد. هیچ چیز دیگری تعیین نمی‌کند.

یک جمله‌ای هست که بر روی من تاثیر گذاشته ‌است، شاید به دلیل عواطف خاص باشد. یونگ نقل می‌کند که با رئیس یک قبیله‌ی سرخپوست، که یک روزی خیلی با او نزدیک شده ‌بود، داشت صحبت می‌کرد. اینقدر اعتماد این سرخپوست جلب شده ‌بود که یک حرفی را که مدّت‌ها می‌خواست بزند، به یونگ گفت. او پرسید: «این سپیدپوست‌های دماغ نوک‌تیز (ظاهرا اروپاییان به نظر آنها یک ویژگی جسمانیشان این بوده که دماغشان نوک‌تیز است) دنبال چه می‌گردند؟» نمی‌دانم متوجه این سؤال می‌شوید یا نه؟ اصلاً سرخپوست‌ها نمی‌فهمیدند که این آدم‌هایی که از اروپا آمدند، در آمریکا چه کار دارند می‌کنند؟ خیلی از فکر آنها دور بود. ببینید یک اتفاق جالبی که افتاده این بوده که یک تمدن بسیار کهن در امریکا باقی مانده و یک دفعه با کاپیتالیسم مواجه شده است. خیلی اتفاقاً جالب بود اگر آدم‌هایی می‌رفتند و به جای اینکه اینها را بکشند، نگاه می‌کردند که مثلاً اینها زمین را هیچ‌وقت حصار نمی‌کشیدند. مالکیت بر روی زمین نداشتند. لازم نبود، برای چه این کار را بکنند؟ هیچ نمی‌فهمیدند این سپیدپوستان چکار دارند می‌کنند. فکر می‌کردند که حتما یک چیزی هست که اینها نمی‌فهمند و آنها دنبال آن هستند مثلاً.

سرخپوستان اصلاً نمی‌فهمیدند این هجوم یعنی چه؟ هی به آنها می‌گفتند از اینجا بروید آنجا. می‌رفتند آنجا و بعد دوباره می‌گفتند بروید آن‌طرف‌تر، آخر هم می‌زدند همه را می‌کشتند. بعد دوباره با آن ‌یکی قبیله همین کار را می‌کردند، چه‌کاری می‌خواستند بکنند؟ از نظر سرخپوستان مانعی وجود نداشت، می‌گفتند خب بیایید اینجا زندگی کنید. زمین زیاد است، هر کاری که دلتان می‌خواهد بکنید. حس می‌کردند اینها دنبال یک چیزی هستند، یک تلاش دیوانه‌واری دارند می‌کنند. از صبح پا می‌شوند، پیوسته کار می‌کنند، می‌آیند این طرف، می‌روند آن طرف، به نظر می‌آید که باید یک هدفی داشته باشند، ولی واقعاً هدفشان چه بود؟ زدند آنها را کشتند. الآن دارند مرثیه‌سرایی می‌کنند که یک فرهنگی بود و حیف شد که از بین رفت. اما نهایتا در آمریکا سرخپوستانی هم که مردند اگر زنده‌ شوند، باز نمی‌فهمند اینها چه کار دارند می‌کنند. یکسری تغییر شکل به وجود آوردند، زمین‌ها را خط‌کشی کردند، گفتند این مال این است، آن مال آن است و بعد یک چیزهای تکنولوژیک ساختند که معلوم هم نیست خیلی به درد بخورد. مثلاً لذت زندگی را از نظر سرخپوستان شاید کم هم بکند تا اینکه زیاد بکند.

در یک نظام قراردادی، ما داریم به طور قراردادی یک کاری را که از ما خواسته‌ شده ‌است و به نفعمان هم نیست ادامه می‌دهیم، معلوم هم نیست به کجا می‌رویم. کره‌ی زمین هم ممکن است نابود بشود. درواقع به نظر من روشنفکری لازمه‌اش اعتقاد به چپ‌بودن به معنای مخالفت با کاپیتالیسم است. من احساس می‌کنم یکی از چندتا واقعیت بزرگ جهان معاصر این است که یک سیستمی به طور افسارگسیخته‌ هرروز قوی‌تر از روز قبل یک کارهایی می‌کند که از دست بشر خارج شده‌ است. آمریکایی‌ها هم نمی‌توانند به نظر من با آن کاری بکنند. یک روحیه‌ی همگانی است دیگر، همه دارند این کار را انجام می‌دهند که در سیستم کاپیتال افزایش پیدا کند.

پرسش و پاسخ

خلاصه سوال: چه کار باید بکنیم!؟

خلاصه جواب: معلوم نیست چه کار باید بکنیم. یک جریانی است که همه به آن فکر می‌کنند و راه‌حل عملی به نظر نمی‌رسد که پیدا کرده ‌باشند. آخرین راه‌حل عملی که همه بر روی آن کار کردند این بود که انقلاب کمونیستی بکنند، خیلی از آن گذشته که بشود بروی آن کار کرد.


خلاصه سوال: ما با کسانی که طرفدار کاپیتالیسم هستند روبرو نشده‌ایم، مسلما آنها هم در قبال این حرف‌ها جواب‌های خودشان را دارند.

جواب: واقعاً این‌طور نیست که گمان کنید در قبال نظریه انتقادی، پاسخ‌های خیلی خیلی جالبی وجود دارد، ولی چیزی که می‌گویند این است که ما پیشرفت کردیم، تکنولوژی داریم، مثلاً در قدیم پر از بیماری بود و الآن نیست، یک چیزهای تبلیغاتی می‌گویند ولی در بحث نظری که خیلی محکم باشد، واقعاً هیچ شخصیتی در دنیا نیست. با اینکه یک هژمونی وجود دارد به سمت آدم‌هایی مثل فوکویاما یا هانتینگتون، ولی هیچ کدام اینها حرف‌های خیلی اساسی نزده‌اند. اول جلسه گفتم که چرا همه‌ی روشنفکران و همه‌ی آدم‌های معروف دنیا چپ هستند، واقعاً اینجوری است، شما آدم کاپیتالیست خیلی معروفی ندارید که مثلاً ایده‌های خیلی جالبی داشته ‌باشد. اساس دفاعشان این است که رئالیستی فکر کنید و همین است که هست. مثلاً چرا اقتصاد کاپیتالیستی کار می‌کنید؟ برای اینکه خب اقتصاد کاپیتالیستی واقعی است. و یک حس مثبتی وجود دارد و هر مشکلی که گفته ‌می‌شود، می‌گویند اینها بالاخره حل می‌شود.

یک مثالی هم طرفداران کاپیتالیسم دارند و آن این است: مدتی یک نظریه انتقادی سطح پایینی مطرح بود که همه‌اش بر روی عدالت اجتماعی تاکید می‌کرد. نظریه می‌گفت اشکال کاپیتالیسم این است که آدم‌ها را به طبقات مختلف تقسیم می‌کند و در نهایت یک‌عده از فقر می‌میرند. الان جواب می‌دهند که می‌بینید که اینگونه نشد، الان مثلاً اقتصادمان پیشرفت کرده و همه احساس رفاه می‌کنند. آنها همیشه توجیه‌شان احاله دادن به آینده است، که ما اگر همین‌گونه پیش برویم، خلاصه همه مشکلات حل می‌شود، ولی واقعیت این است که همه روشنفکران دنیا چپ هستند. این مشکلاتی که من دارم می‌گویم، اصلاً به اینها جوابی داده نمی‌شود. به نظر من اینها یک واقعیاتی است که هست. من هیچ نکته‌ای نشنیده‌ام که حالت جواب دادن به این انتقادها را داشته باشد.

خب هژمونی وجود دارد دیگر! شما هم اگر حکومت را در دست بگیرید، هژمونی خودتان را دارید. ایدئولوژی هم که دست آنها است. می‌گویند این نظام اینگونه است، شما اگر نظام بهتر اقتصادی دارید جایگزینش کنید! می‌گویند که شما راه عملی ارائه بدهید. مثلاً تکنولوژی‌ها را چه کسی بگوید که چه چیزی کشف بشود و چه چیزی کشف نشود، یک هیئت امنا بگذاریم در دنیا، اینکه عملی نیست، بر رویش توافق صورت نمی‌گیرد. اصولاً یک موانعی وجود دارد و طرفداران کاپیتالیسم حرفشان این است که ما رئالیستی فکر می‌کنیم. همین است که هست. راه دررو هم که ندارد، بیخود هم نق نزنید دیگر. همین‌جوری است! مثلاً شما بگویید مواد مخدر، می‌گویند ما جلوی مواد مخدر را سعی می‌کنیم بگیریم، ولی مردم هی می‌گردند و مصرف می‌کنند! شما بگویید نظام نشانه‌ای، می گویند خب چکار کنیم؟ نظام نشانه‌ای مجبوریم به وجود بیاوریم! این آدم‌ها را از نظر علمی می‌خواهیم سوق بدهیم، هرکار بکنیم غیر واقعی می‌شود، تقصیر ما چه است؟! شما چکار می‌خواهید بکنید؟ دفاع‌ها معمولاً این‌طوری است که راه‌حلی چون ارائه نمی‌شود، بنابراین همین است که هست. نه اینکه این بدی‌ها را ندارد.

خلاصه‌ سوال: از منافعی که نظام کاپیتالیستی داشته چیزی نگفتید.

جواب: من در ابتدا گفتم که فقط چیزهای منفی می‌گویم، نگفتم که چیزهای مثبت وجود ندارد. من احساسم این است که از قرن بیستم دیگر نظام کاپیتالیستی چیز زایدی است. یعنی حُسن آن دیگر به پایان رسیده ‌است. حُسنش چه بود؟ در قرون وسطی مردم از بیماری طاعون، قلع و قمع می‌شدند. نیاز به پیشرفت‌های تکنولوژیک‌ داشتند. از نظر کارکردن محیط مرده‌ای بوده ‌است. مردم انگیزه‌های فردی نداشتند. کاپیتالیسم یک حسنش این است که به مردم انگیزه‌های فردی می‌دهد. بنابراین یک جنب و جوشی به وجود آمد و رفتند دنبال تکنولوژی و یک کشفیاتی کردند و یک کارهای مثبتی انجام شد. ولی موضوع این است که کاپیتالیسم الآن دارد در دنیا چه کار می‌کند؟ تا قرن نوزدهم شاید یک اتفاقات مثبتی می‌افتاد، ولی دقیقاً مشکل این است که این سیستم زیادی ماندگار شده ‌است. نباید اینقدر می‌ماند. آیا نمی‌شود آدم‌ها عاقلانه فکر کنند و یک سیستم جدید در دنیا طراحی کنند؟ چه چیزی مانع آن است؟ همین سیستمی که حاکم است، مانع آن است. برای خاطر اینکه تغییرات ناگهانی، مثلاً اینکه کاپیتال را رها کنیم، قابل تصور نیست. این هم قابل تصور نیست که این سیستم خودش از بین برود. جهان طوری است که انقلاب هم نمی‌شود کرد. پس چه می‌شود کرد؟ کارهای فرهنگی؟ پیشنهاد وجود دارد، الآن هم مسئله جهان است دیگر………

[۱] برای تهیه‌کننده‌ها زمان تولید هم بسیار مهم است. مثلاً تارکفسکی در شوروی فیلم می‌ساخت، ممکن بود دو سال طول بکشد. کسی هم نه تنها به او چیزی نمی‌گفت، خوششان هم می‌آمد، می‌گویند اولین بار که رفت خارج از شوروی فیلم بسازد، در ایتالیا دو روز از چهره‌ی یک سگ فیلم‌برداری کردند که آن جوری که او می‌خواهد نگاه کند، می‌گویند دیگر تهیه‌کننده داشت سکته می‌کرد که ای بابا این که اینقدر کار ندارد؟ دیگر بس است. تارکوفسکی در سوئد هم یک فیلمی تهیه کرده ‌است که می‌گویند چندبار یک گروه فیلم‌برداری رفتند بالای یک تپه‌ای تا یک ابرهای خاصی در آسمان ظاهر شوند که تارکوفسکی اینها را لازم داشت و اینها هم خوب ظاهر نمی‌شدند و او هم امکان نداشت یک ابری غیر آن ابری که در ذهنش بود قبول بکند. چقدر طول می‌کشید؟ کسی چک نمی‌کرد. می‌گویند در دوران کمونیست در شوروی استودیوهای دولتی که وجود داشته ‌است، خوششان می‌آمد که کارگردان کار را کش دهد، چون در برنامه‌شان همان‌ها را می‌نوشتند و لازم نبود که چیز جدید تعریف کنند.

[۲] می‌گویم جزء اقمار مکتب فرانکفورت است، نه اینکه چون کوچک است جزء اقمار است. یعنی اینکه رسما عضو مکتب فرانکفورت نیست. از همه‌شان هم به نظر من بزرگتر است. قمر که گفتم یعنی حول و حوش مکتب فرانکفورت بوده ‌است. مثلاً می‌گویند ویتگنشتاین هم جزء اقمار حلقه‌ی وین است. ولی به او می‌گفتند بیا، خودش نمی‌رفت. در حلقه‌ی وین، کارناپ و امثال او آدمهایی نبودند که مورد پسند ویتگنشتاین باشند. از اینها خوشش نمی‌آمد.

جلسه ۱ – کاپیتالیسم
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو