بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره یونس، جلسهی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۲
۱- سوره یونس پس از سوره توبه به عنوان فصل جدیدی در قرآن
امروز قرار بود سوره یونس را شروع کنیم. اول به چند نکته در مورد سوره اشاره کنم و بعد چند آیه اول آن را بخوانیم و یک بحثی را که برای امروز در نظر گرفتم شروع کنیم.
من احساس کلی خود را میگویم که شاید با توجه به محتوای سورهها یک نفر واقعاً دوست داشته باشد که قرآن را فصلبندی کند. مثلاً فرض کنید حدوداً از یک جایی تا یک جایی را بگوید در مورد یک محتوایی است یعنی همینطوری فقط به قرآن نگاه نکنیم که ۱۱۴ سوره است و بدون هیچ تقسیمبندی کلی دیگری باشد. فرض کنید اگر کسی بخواهد این کار را بکند، (میگویم فرد دیگری چون خودم خیلی حس قوی ندارم.) ولی اگر بخواهیم چنین کاری انجام دهیم سوره حمد را که کنار گذاریم و از سوره بقره شروع کنیم. یک کاندید خوب برای اینکه یک فصلی تشکیل شود ۴ سوره اول قرآن است. یعنی سوره بقره، آل عمران، نسا و مائده. واقعاً وقتی سوره مائده تمام میشود مثل اینکه این ۴ سوره کنار هم یک کلیتی پیدا میکنند. شاید از یک نگاه دیگر اگر بخواهیم فصل اول را مشخص کنیم چون در مورد سورههای اول صحبت کردم بدون اینکه تکرار کنم این اجازه را به خودم میدهم که سوره انعام هم به یک معنایی ادامه ۴ سوره اول میتواند باشد و میتواند شروع فصل دوم هم باشد. اگر قرار باشد یا مجبور باشیم چنین کاری کنیم من ترجیح میدهم بگویم از ابتدای قرآن تا انتهای سوره توبه یک فصل است و سوره یونس شروع فصل جدید است. از لحاظ فرم و محتوا یک چیزی دارد مثل اینکه اینجا یک چیز جدیدی در قرآن شروع میشود. از لحاظ فرم سوره یونس ابتدای مجموعه سورههایی است که با الر شروع میشوند که قبل آن نبود و ۴ سوره پیاپی داریم که الر را دارند. به اضافه اینکه از نظر محتوایی هم شاید بتوان گفت فاصله آن با سوره توبه اینگونه است. منظور من از فصلبندی این است یک جایی شما بگویید یک بحثهایی شروع شده است و تمام شده است و بحثهایی جدیدی شروع میشود. اگر بین یک سوره با سوره بعد فاصله زیادی باشد مثل این است که سرفصل جدیدی را شروع میکنیم.
من فقط خواستم این را تذکر بدهم که انگار از نظر من سوره توبه یک جوری انتهای یک چیزی است ، خیلی موافق با فصلبندی نیستم مگر اینکه یک آدمی ایدههای خیلی روشن و خوبی داشته باشد ولی با این موافق هستم که سوره یونس یک جوری با سوره توبه فاصله زیادی دارد. سوره توبه خیلی به سوره انفال چسبیده است ولی از این طرف با سوره یونس فاصله دارد. سوره یونس شبیه یک سورهای که ماقبل خودش باشد شبیه سوره انعام است و نه سوره توبه و این مسئله فرمی یعنی وجود الرها که البته در سوره رعد المر است ولی بالاخره این شباهت را این ۶ سوره پیاپی دارند این هم یک جوری آدم را ترغیب میکند به این که انگار این ۶ سوره را از نظر محتوایی باهم بررسی کنیم.
این یک نکته در مورد اینکه حروف مقطعه در ابتدای سوره ارتباط دارد و با سورههای قبل خودش اشتراک ندارد ولی با سورههای بعد خود اشتراک دارد.
۲-۱ توجه به اسم سوره
اسم این سوره هم جالب است، شما در این ۶ سوره, سوره هود را دارید، سوره یوسف را دارید مثلاً اگر سوره یوسف را با سوره یونس مقایسه کنید سوره یوسف اسمش یوسف است و کلاً در مورد داستان یوسف است. تقریباً میتوان گفت که از ابتدا تا انتهای آن بحث درباره زندگی حضرت یوسف است و با یک مقدمه و موخره است. در سوره یونس تقریباً هیچ چیزی در مورد حضرت یونس ندارد یعنی عنوان برخلاف بعضی از سورهها که عنوان از موضوع عمدهای که در خود سوره مطرح شده میآید به نوعی با محتوای سوره یا با یک بخشی از سوره ارتباط خاصی ندارد. نام حضرت یونس یک بار در این سوره در یک آیهای به عنوان یک استثناء آمده است. همه سورهها این شکلی نیستند مانند سوره یوسف که اگر اسم سوره یوسف است در مورد آن پیامبر یا هر چیز دیگری که عنوان از آن گرفته شده زیاد بحث شده باشد کمااینکه سوره بقره هم اینگونه نیست، سوره عنکبوت هم اینگونه نیست. من هم در سوره بقره و هم در سوره عنکبوت که در مورد آنها بحث کردم روی این خیلی تأکید کردم که این عنوانها یک چیزی را برجسته میکنند. شما وقتی این سوره را میخوانید و عنوان سوره را میبینید که یونس است خود به خود توجه بیشتری به آن آیهای میکنید که اسم حضرت یونس در آن آمده است. توجه بیشتری میکنید به یونس آن طوری که در این سوره به آن اشاره شده است یونس به عنوان استثنائی در بین همه پیامبران که قوم آن از عذاب نجات پیدا کردند ما یونس را به این میشناسیم و در این سوره هم به همین عنوان نامش آمده است و به آن اشاره شده است. همه پیامبران دیگری که قبل از پیامبر اسلام آمدند و در قرآن از آن ذکر شده, یک جوری نهایتاً کار به اینجا رسید که قوم آنها دچار عذاب شده است. البته اگر بگوییم “همه”, یک مقدار بیدقتی است ولی بالاخره عمدتاً اینگونه هستند حداقل شما نمیبینید که هدایت شده باشند گاهی اوقات اینگونه است که پیامبر قوم خودش را ترک میکند ممکن است عذاب خاصی هم بر قوم نازل نشود. آن هم یک توضیح دیگری دارد اگر بخواهیم مثال بزنیم از حضرت ابراهیم یاد کنیم که من در مورد حضرت ابراهیم قبلاً این بحث را مطرح کردم که به معنی واقعی کلمه قوم حضرت ابراهیم وجود ندارد یعنی حضرت ابراهیم پیامبر قوم خودش به آن معنا نیست. اولین پیامبری است که یک جوری انتخاب شده است برای رسالت جهانی. بنابراین میتوان گفت استثنائی نیست در اینکه قومش از بین نرفتند بعد از اینکه دعوتشان کرد، به جای آن حضرت ابراهیم است که قوم خود را ترک میکند. اصولاً انگار سنتی که به وجود آمده این بود که وقتی پیامبران میآمدند اقوام ایمان نمیآورند. تقریباً هیچ قومی نیست که دسته جمعی ایمان آورده باشند همیشه یک تعداد خیلی محدودی به پیامبران ایمان میآوردند و نهایتاً اتفاقی که میافتاد این بود که به نوعی آن قوم از بین میرفت.
ولی قوم یونس در بین همه اقوام یک جور حالت استثناء دارد. آنهایی که در قرآن ذکر شده و اینجا هم در این سوره به آن اشاره میشود که قومی است نزدیک به عذاب شدند ولی ایمان آوردند و آن عذاب از آنها برداشته شده است. بنابراین اگر عنوان این سوره یونس است از همین الآن باید انتظار داشته باشیم که به این نکته و به این پدیده به عنوان یک استثناء توجه خاص کنیم. اگر این را قبول داشته باشید که عنوان سورهها با محتوای آنها یک ارتباط تنگاتنگی دارد بنابراین باید به آن آیه و به این پدیدهای که مربوط به حضرت یونس و قومش میشود در کشف محتوای سوره بیشتر توجه کنیم.
۲- شروع سوره
دو آیه اول سوره را میخوانیم تا من وارد بحث شوم. طبعاً همانطوری که در جلسات قبل گفتم چون اسم جلسات تک جلسه در مورد تک سوره نیست من خیلی عجله ندارم. یک مقدار ریلکستر بحثهایی را مطرح میکنم بعد سعی میکنم از سوره در مورد بحثهایی که مطرح شده یک نکاتی را بگویم تا انشاالله به یک تصور کلی به محتوای سوره یونس برسیم.
سوره اینگونه شروع میشود «بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ(یونس:۱) أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُبِينٌ»(یونس:۲) روی قسمت «الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ» خیلی مانور نمیدهیم برای اینکه الر که هیچی «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ» هم مدخل خیلی از سورهها است. اگر بخواهیم به ویژگیهای یک سوره برسیم مثلاً یک نفر بخواند «الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ» و بگوید لابد این سوره در مورد کتاب حکیم است یا درباره قرآن است یک مقدار عجله است. مثلاً اول سوره بقره هم میگوید «ذَلِكَ الْكِتَابُ لَا رَيْبَ فِيهِ» نمیتوان گفت سوره بقره در مورد کتاب قرآن نازل شده است. ولی دومین آیه مناسبت دارد اگر «الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ» را کنار بگذاریم آیه دوم میگوید «أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ» آیا برای مردم عجیب است که خداوند بر یکی از خودشان وحی فرستاده است.
۱-۲ تعجب از وحی
جواب این سوال که آیا برای مردم عجیب است که خداوند برای یکی از مردم وحی فرستاده است چیست؟ مثبت یا منفی است؟ مثلا شما به عنوان ناس, آیا برای شما عجیب است که خداوند بر یک نفر از انسانها وحی فرستاده است؟ عجیب نیست؟ پس ما در جواب این آیه که میگوید آیا برای مردم عجیب است که خداوند بر فردی از خودشان وحی فرستاده, میتوانیم جواب دهیم بله از نظر مردم عجیب است.
فکر میکنم مهم نیست که نظر من و شما چه باشد اگر شما میگفتید نه برای شما عجیب نیست, فکر میکنم جواب این سوال مثبت است. یعنی اگر کلاً آمار بگیرید برای مردم عجیب است مگر اینکه به موضوع توجه نکنند و فکر نکنند. یک عده از آدمها از هیچ چیزی تعجب نمیکنند. معمولاً کسانی که خیلی تحت تأثیر بخش والد خودشان هستند کلاً از هیچ چیزی و هیچ اعتقادی که به آنها گفته میشود تعجب نمیکنند. این نشانه خوبی نیست! بویژه در مورد بعضی از حقایق! شما اگر ذهن فعالی داشته باشید یعنی یک ذهنی که به قول امروزی عقلانیت انتقادی در آن تقویت شده باشد بالاخره یک تئوریهایی دارید و انتظار دیدن یک چیزهایی را دارید و انتظار دیدن یک چیزهایی را هم ندارید. بنابراین یک جاهایی که خلاف آن چیزی که فکر میکنید باید اتفاق بیفتد, اتفاق میافتد تعجب میکنید. ولی اگر عقلانیت انتقادی نباشد (و معمولاً اینگونه است) آدمهایی که به این مقدار عقلانیت نرسیدند یک حالت کرختی دارند و از هیچ چیزی هم تعجب نمیکنند.
[۰۰:۱۵]
این هم شامل کفار میشود و هم شامل مومنینی که با تقلید, ایمان خودشان را به دست آوردند. بنابراین اگر مثلاً توده مردم مذهبی را دیدید گفتید که برای شما عجیب نیست که خداوند بر کسی وحی کرده است؟ میگویند خیر عجیب نیست و خیلی طبیعی است که خداوند با یک انسانی سخن گفته شاید خیلی این را نتوانیم ملاک بگیریم. به هر حال برای مردمی که در زمان انبیاء زندگی میکردند و بعد یک کسی از میان آنها بلند میشد و میگفت خداوند با من سخن گفته است و از من خواسته که شما را دعوت کنم, برای آنها این حرف خیلی عجیب بود. بنابراین جواب این سوال به یک معنایی بله است. ولی میدانیم منظور این است که نباید برای شما عجیب باشد. درست است که برای مردم عجیب است و میخواهم یک مقدار در مورد عجیب بودن یا نبودن آن بحث کنم چون فکر میکنم مدخل خوبی برای محتوای سوره است.
سوره خیلی روشن با همین سوالی که در ابتدا مطرح میکند اینکه یک زاویه دید مشخصی نسبت به خودش ایجاد میکند و بعد خیلی ملایم و بدون دستانداز این مسیری را که با این سوال باز میشود را طی میکند. بنابراین جا دارد که در مورد این مسئله صحبت کنیم که اگر جای تعجب است برای اینکه اعتقاد داشته باشیم که خداوند با بشر سخن گفته این تعجب از کجا میآید و چقدر میتوان بیان کرد و به طور عقلانی دفاع کنیم. من موقتاً میخواهم سعی کنم دفاع کنم از اینکه با یک پدیده عجیبی مواجه هستیم بعد ببینیم میتوانیم به طور عقلانی تعجبی را که فکر میکنیم باید داشته باشیم را از بین ببریم یا خیر.
۲-۲ تعجب مسلمانان از اعتقاد مسیحیان مبنی بر تجسم خداوند در مسیح
اول از شما اینگونه سوال میکنم اگر شما از همان توده مردمی که به راحتی ممکن است پذیرفته باشند که خداوند با بشر سخن گفته است و تعجب نکنند و از همان دسته افرادی هستند که کلاً از هیچ چیزی تعجب نمیکنند. این شامل وقایع سیاسی و اجتماعی و همه چیز میشود و فقط مسئله اعتقادات نیست، یعنی کلاً هیچچیز, بعضیها را به تعجب و حیرت نمیاندازد.
(یاد این بحث قدیمی افتادم که در یونان بحث از این بود که آدم حکیم و کسی که به نهایت عقلانیت رسیده, کلاً آدم متعجبی است در مقابل پدیدهها و حالت تعجب دارد یا خیر. یک اختلاف نظر جدی در آنجا وجود داشت که یک عده میگفتند کسی که به مقام عقلانیت میرسد باید به اینجا رسیده باشد که از هیچ چیزی تعجب نکند. فیلسوفهایی که معروف به رواقیون بودند اینها معتقد بودند که حکیم اینگونه است که از همه چیز شگفتزده میشود، همه چیز برای او حالتی از شگفتی ایجاد میکند. من نمیخواهم بگویم منشأ بحث آنها چه بود و چه کسی راست میگفت و چه کسی دروغ میگفت مهم هم نیست ولی سعی کنیم ببینیم این پدیده عجیب است یا خیر.)
از آدمهایی که از هیچ چیزی تعجب نمیکنند مثلا در بین جامعه خودمان, اگر سوال کنید که آیا به نظر شما عجیب است یک عده معتقد باشند که خداوند به صورت بشر در بین آدمها ظاهر شده، مثلا اعتقادات مسیحیها به اینکه خداوند به صورت بشر ظاهر شده است آیا اعتقاد عجیبی است؟ قطعاً جواب آنها مثبت است. خیلی عجیب است که یک نفر معتقد باشد که خداوند از عالم بالا به صورت یک بشر ظاهر شده باشد و روی زمین راه رفته باشد.
شاید به نظر میرسد این نوع ارتباط برقرارکردن یا اینکه خداوند به این شکل خودش را ظاهر کند یک جوری با تجرد و حسی که ما نسبت به خداوند به عنوان یک موجود ماورایی داریم سازگار نیست. من هم میگویم این اعتقاد عجیبی است که یک نفر معتقد باشد که خداوند به صورت بشر ظاهر شده باشد. ولی از طرف دیگر نگاه کنید اعتقادات دینیای وجود دارد که در آن خداوند سخن نمیگوید و مردم هم با خداوند سخن نمیگوید. همین الآن در کل دنیا افرادی هستند که به این نوع خدا اعتقاد دارند.
۳-۲ ادیان شرق که به خدای صامت اعتقاد دارند (و تعجب از وحی)
شاید بشود در یک تقسیمبندی کلی به دو دسته تقسیم کرد. اسم یکی را پیروان ادیان ابراهیمی بگذاریم که دقیقاً آنهایی هستند که معتقد هستند پدیده وحی وجود دارد و به نسل ابراهیم وحی شده و هر کدام از این ادیان به یکی از پیامبران اعتقاد دارند که سه دین بزرگ هستند و اکثریت مردم دنیا را تشکیل میدهند.
یک جمیعت بزرگی هم هستند مانند هندوها که اینها هم به خدا اعتقاد دارند ولی خداوند آنها صامت است. در واقع وقتی شما به اعتقاد هندیها نگاه میکنید خداوندی موجود است که شاید بتوان گفت شباهت زیادی دارد به اعتقاد فلسفی به واجبالوجود، یک حقیقت و هستی محض ماورای همه چیز که منشأ همه چیز است ولی حالتهای بشری مانند سخن گفتن یا خشم گرفتن یا دخالت کردن در تاریخ بشر ندارد. یک موجود مجردی است و یک واجب الوجودی است و هستی محضی که مبدأ همه موجودات است و همه جای این هستی که جاری و ساری است از خداوند است و انگار در لحظه همه این هستی را از خداوند میگیرند. ولی دخالتی در کار بشر و هیچ جای دیگر نمیکند. البته میتواند اینگونه باشد که اگر دخالتهایی وجود دارد توسط موجوداتی است که در سلسله مراتب پایینتر هستند. مثلا ادیان هندویی یک مقدار اینگونه هستند که خالق اصلی آنها یک چیزی است و بالاخره در سلسله مراتبی انگار خداوندهای دیگری وجود دارند که بعداً بعضی از کارها را انجام میدهند و بعضی از امور طبیعی را در اختیار خودشان میگیرند.
ولی بعداً بودیسم که دین هندی صادراتی است از این هم فاصله میگیرد، به نظر میآید یک مقدار فلسفیتر میشود. خداوند مانند انرژی جهانی و مانند هوشیاری کیهانی و هستی محض وجود دارد و در شأن آن هم نیست که از شأن خود تنزل کند و در تاریخ بشر بگوید شما این کار را نکنید یا این کار را بکنید و چنین دخالتهایی در امور بشر داشته باشد. شما اگر بودایی باشید یا با یک بودایی برخورد کنید فکر میکنم همانقدری که برای ما دور از ذهن است که خداوند به شکل مسیح ظاهر شده و به عنوان یک انسان روی زمین راه رفته است و اولین چیزی که آدم به ذهنش میرسد این است که کسر شأن خداوند است که چنین چیزی را به آن نسبت بدهیم. یا بالا بردن شأن انسان است اگر به آن نسبت بدهیم که خداوند از بین همه موجودات انسان را انتخاب کرده و به صورت انسان ظاهر شده و به صورت موجودات دیگر هم علیالظاهر ظاهر نشده است یا حداقل در اعتقاد مسیحیها اینگونه نیست.
۴-۲ ما در وسط طیف
ما در میانه این طیف قرار گرفتیم. فکر کنم شاید بتوان طیف را اینگونه توصیف کنیم آنهایی که به خداوند به عنوان چیزی مثل واجبالوجود معتقد هستند و هستی محض را به عنوان خداوند و خالق و مبدأ هستی قبول دارند و بعد اینکه این تا چه حدی تنزل کرده است این را ملاک قرار دهیم, مسیحیها در این سر طیف معتقد هستند که خداوند به شکل بشر تنزل کرده است و آن سر طیف ادیانی قرار میگیرند که خداوند را در حالت تجرد خود پذیرفتند و قبول دارند و خیلی هم آن را پایین نمیآورند, نه به سمت انسان و نه به سمت چیز دیگری. اگر هم مانند هندوها بخواهند دخالتهایی از خداوند را در جهان توصیف کنند در اثر یک سلسله مراتبی به چیزهای دیگری نسبت میدهند نه به خود آن وجود محض اولیه، آن سر جای خود ثابت مانده و انگار هیچ تنزلی ندارد.
ما در این میانه هستیم. یک جوری قبول نداریم که خداوند از شأن بالای خود تنزل نکرده و اینقدر هم(در حد مسیحیان) قبول نداریم و یک چیز بینابین را قبول داریم. اگر از دیدگاه فلسفیتر مثلا از دیدگاه بوداییها به مسئله نگاه کنید برای آنها فوقالعاده شگفتانگیز است که بگوییم هستی محض که خالق همه جهان است, یک جوری با یک انسان خاصی در یک زمان خاصی تکلم کرده است.
۵-۲ تعجب عقلانی از وحی
من سعی میکنم بگویم به طور عقلانی یک شگفتی اینجا وجود دارد. اینکه ما به خدا به عنوان واجبالوجود و هستی محض اعتقاد داشته باشیم که در یک لحظهای از زمان با یک انسان به یک زبانی که آن انسان میفهمید صحبت کرده. فکر کنم احتمالاً تصور عمومی معتقدان به ادیان ابراهیمی این است که تکلم خداوند با حضرت موسی به زبان عبری اتفاق افتاده است. شما چگونه معتقد هستید؟! روشنفکرانهاش اینگونه است که بگوییم یک حسی در قلب پیامبر به وجود میآمد و او ترجمه میکرد به زبان خودش ولی فکر کنم اعتقاد عمومی ادیان ابراهیمی اینست که این وحی واقعاً زبان داشته است. الفاظ و کلماتی در کار بود و این یک مقدار شگفتی را بیشتر میکند. ارتباط خداوند عزوجل با یک انسان محدود و کوچکی در یک کره کوچکی در یک لحظهای از تاریخ یک مقدار برای یک آدمی که سعی میکند عقلانی به مسائل دینی نگاه کند میتواند تعجبآور باشد مگر اینکه مقدماتی بیچینیم که سعی کنیم این تعجب را برطرف کنیم.
۶-۲ تعجب غیرعقلانی مردمان زمان پیامبران از وحی
البته واقعیت این است اگر بخواهیم خیلی عملی نگاه کنیم تعجب مردم از سخن گفتن خداوند با انسان یا از پدیده وحی خیلی عقلانی نبوده, یعنی معمولاً کسانی که مقابل پیغمبرها بودند تعجب آنها مقدمات اینگونه نداشت, اینگونه بود که اصولاً برای هر چیز غیرمشهودی مشکل داشتند. افرادی که در سطح پایینی از ادراک قرار دارند, یعنی عقل آنها خیلی به آنها در زندگی کمک نمیکند یا آنها از عقل خود کمک نمیگیرند. وقتی آدمها در سطح محسوسات گرفتار شده باشند و ادراکات آنها در همین حد مانده باشد, طبعاً از هر چیزی که مربوط به عالم غیب باشد دچار تعجب میشوند و ناباوری دارند نسبت به اینکه عالم غیبی وجود دارد و مخصوصاً اینکه اگر یک عالم غیبی در پشت پرده وجود داشته باشد خیلی اذیتشان نمیکند, ولی یک انگشت یا دستی یا ندایی از آن سمت پرده به این سمت پرده بیاید که یک جوری عالم غیب را در محسوسات دخالت دهد, این برای آنها ممکن است شگفتانگیز باشد و نسبت به آن حالت ناباوری داشته باشند. واقعیت تاریخی افرادی که در مقابل پیامبران دچار تعجب بودند از این نوع عقلانی که من گفتم نبود, از نوع بیعقلی آن بود. یعنی در اثر غرقشدن در محسوسات و مشهودات کلا هیچچیز ماورای محسوسات برای آنها طبیعی جلوه نمیکرد و قابل قبول نبود و به این دلیل بود که باورشان نمیشد. مخصوصاً الفاظی که از آنها در قرآن نقل میشود, حس آنها این است که آدمی که ادعا کرده که با الله در ارتباط است یکی از خود ما است.
نکتهای که گفتم این بود که شگفتی واقعی زمان پیامبران را کنار بگذاریم, در قرآن نقل میشود شگفتی آنها از این است که آدمی که این ادعا را میکند در کنار ما در بازارها راه میرود، غذا میخورد, و این چیزهای سطح پایینی که در خود میبینند. چگونه ممکن است با یک مقامی مانند مقام پیامبری و سخن گفتن با خداوند جور در بیاید. ولی در عین حال سعی کردم جنبه معقول آن را بیان کنم. همین الان آدمهایی هستند که اعتقادات دینی به سبک بودایی معقولتر از اعتقادات ابراهیمی به نظرشان میرسد.
[۰۰:۳۰]
مخصوصاً اینکه ممکن است شما بتوانید اعتقادات دینی بودایی, یعنی آن خداوند مجرد و هستی محض را یک مقدار با علم هم یک جوری سازگار کنید. یعنی خداوند به معنای انرژی کیهانی که همه چیز از آن مبعث شده و حداکثر اینکه هستی را به وجود آورده و قوانین طبیعت را وضع کرده است و بعد هم کنار نشسته است. چون علم اینگونه است که دوست داریم بگوییم یک محدوده از موجوداتی که با آنها سروکار داریم به طور اتوماتیک تحت یک قوانینی کار میکنند. اینگونه نیست که در یک لحظهای مبدأ دخالت کند و یکی از آدمها را به دریا بیندازد و دیگری را آنجا بگذارد و دخالتهای غیبی خارج از قاعده و قانون (حداقل قانونهای طبیعی) انجام دهد یا معجزاتی به وجود بیاید یا آدمها بتوانند دعا کنند و روالهای طبیعی که پیش میرود را به هم بزند. مثلاً یکدفعه باد بنا به قوانین علمی از آن طرف میآید و یک نفر دعا کند که این باد به آن طرف برود. یا طبق پیشبینیهای هواشناسی قرار است باران نیاید و یکی نماز بخواند و از یک جایی که معلوم نیست کجاست یک سری ابرها در آسمان ظاهر شوند و باران ببارد.
بودیسم یک جوری با فضای ذهنی که تحت تأثیر علم مدرن است به نظر سازگارتر میرسد و الان هم مد است و خیلیها اگر هم صراحتاً خودشان ندانند یا نگویند که اعتقادات آنها شبیه به اعتقادات بودایی شده, ولی چنین روالی در آدمهای معتقد به ادیان ابراهیمی هم وجود دارد که به طور کلی اعتقاد به خدا دارند. ممکن است اعتقاد به اخلاقیات هم داشته باشند, ولی خیلی اهل دعاکردن نیستند و باورشان نمیشود که بتوانند با دعا تأثیری ایجاد کنند. و خیلی اهل اینکه قرآن بخوانند و فکر کنند مستقیماً کلام خدا را میشنوند, ممکن است اینگونه نباشند, ولی به خدا اعتقاد دارند. انگار یک جوری میل میکنند به اینکه خداوند را در ماورای موجودات نگه دارند و خیلی نزدیکش نکنند و اگر از واژگان قرآن بخواهیم استفاده کنیم اینکه خداوند تنزل و نزولی از آسمان به سمت زمین نداشته باشد. چیزی که اینجا در مورد آن بحث میکنیم همین است که بالاخره پدیدهای در قرآن توصیف میشود, خود قرآن نتیجه این پدیده است که خداوند وحی میکند و انگار چیزهایی را از آسمان به زمین نازل میکند.
من فعلاً سعی کردم بگویم این شگفتی میتواند ریشه عقلانی داشته باشد. درست متقارن از آن طرف که نگاه کنیم همان شگفتی که در مورد وحی وجود دارد, در مورد دعا هم وجود دارد. این دو هم ردیف هستند یک چیزی که از زمین بتواند به آسمان برود بعد هم تأثیراتی بگذارد, خداوند با من سخن بگوید, یا من با خداوند سخن بگویم. اینکه ارتباط اینگونه بتوان با خداوند داشت, این دو ( شاید دعا کمتر و وحی بیشتر) حالت شگفتی را ایجاد میکند. اگر به دعا خوب فکر کنید آنجا هم به همان دلایلی که گفتم میتوانید دچار شگفتی شوید که انسان در یک لحظه خاص مثلا من اینجا نشستم خداوند هم هست و من یک کلامی میگویم و ارتباط برقرار میکند و از آن طرف هم عکسالعملهایی ایجاد میشود. این هم میتواند برای بعضیها شگفتانگیز باشد.
حضار: خدای ادیان ابراهیمی با خدای هندوها فرقش این است که میتواند دخالت مستقیم یا لحظهای داشته باشد میخواهم بدانم استناد آن چیست؟ چون به نظر میشود خدای مثلاً ادیان ابراهیمی را یک جوری تعبیر و تفسیر کرد که شبیه خدای ادیان بوداها شود. مثلاً بگوییم دخالتهایی که میکند همه اینها تحت یک قانون کلی است ؟ فرض کنید یک بنده خوب خدا یک دعایی بکند این خودش یک قانون است که این اتفاق میافتد. نمیدانم توانستم منظور خود را بگویم یا خیر.
استاد: منظورشان این است که وحی هم نظاممند است, یعنی مثلاً فرض کنید اینگونه نگاه کنیم که در یک لحظهای شرایطی فراهم میشود و نیازهایی وجود دارد و وحی میشود. من کلاً خودم دچار شگفتی نیستم, بالاخره شما یک جوری شروع کردید که پاسخ دهید این شگفتی چگونه ممکن است برطرف شود. اینکه من میتوانم به خداوند قادر متعال عزوجل و هستی محض اعتقاد داشته باشم و احساس من هم این نباشد که خداوند مانند یک بشر با بشر دیگر در ارتباط است. مثل اینکه مثلاً فرض کنید طبق یک نظام کلی, آن هستی محض با انسان ارتباط برقرار میکند. نکته این است شما یک بیانی دارید شاید حالت شگفتی را به این دلیل کم کنه. انگار این پوشیده میشود که بالاخره یک لحظهای از زمان است که موسی رفته در پای کوه طور و صدای خداوند را میشنود.
حضار: اینکه صدای خدا را میشنود یا دقیقا تکلم خداوند…..
استاد: اعتقاد ادیان ابراهیمی همانطوری که در قرآن هم توصیف میشود اینست که بالاخره خداوند با موسی سخن میگوید. شما میگویید لزومی ندارد اگر خداوند با موسی سخن میگوید ما تصویری که از خداوند پیدا میکنیم مانند آدمی است که سخن میگوید، بله! من هم قبول دارم و این تصویر لزوماً نباید ایجاد شود. ایشان یک پاسخی دارند برای اینکه ما در عین حالی که خداوند ما, الله به معنای قرآنی میتواند باشد, اعتقاد ما همان باشد که هستی محض است و دسترسناپذیر به یک معنایی است.
حضار: فکر نمیکنم به جایی بر بخورد. خواستم از شما بپرسم آیا به جایی برمیخورد که ما خدایی را که در ادیان ابراهیمی میبینیم یک خدایی شبیه خدای بوداها باشد و به جایی هم بر نخورد.
استاد: ما بالاخره خدایی را که به عنوان آفریننده قبول داریم خیلی شبیه هستی محض است و همانی است که ادیان هندی و بودایی به آن اعتقاد دارند. مسئله میزان تنزل کردن و دخالت کردن است، شما میگویید با فرض اینکه مکانیسمهایی وجود دارد و نظامی وجود دارد که تحت آن نظام, این دخالتها اتفاق میافتد یک مقدار میتواند شگفتی آن کم شود یا کلاً از بین برود. به هر حال قطعاً اینگونه است. ما و همه کسانی که در ادیان ابراهیمی هستند اعتقادشان به این است که خداوند همه کارهایی که انجام میدهد از روی نظام و حکمتی است. در کنار نزول کتاب معمولاً این واژه حکیم را هم میبینید که خداوند براساس حکمت, این کارها را انجام میدهد. جنبه شگفتی آن که موجود ماورایی و خالی از مکان و زمان, در زمان و مکان یک جوری ظاهر میشود, این به یک نحوی ممکن است از بین برود. شما یک چیز کلی به عنوان یک پادزهری برای شگفتزدگی مردم از تنزل خداوند به طور کلی گفتید؛ ولی چقدر این مسئله را حل میکند. خداوند چرا نمیتواند به صورت انسان ظاهر شود یا تا چه حد میتواند ظاهر شود؟ یک بحثهایی است که خوب است وارد آن شویم.
من دوباره به سوره بر میگردم، فقط این را یادآوری کنم که تصور من این بود و هست و براساس همین هم بحث را ترتیب میدهم. سوال اولیه «أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ»(یونس:۲) والی آخر… مدخل خوبی برای این سوره است. امیدوارم یک مقدار بحث کنیم بعد یک مقدار سوره را بخوانیم و حداقل تا یک جایی از سوره ما را خیلی خوب پیش میبرد.
مسئله اصلی سوره و چیزی که در ابتدا مطرح میشود اینست که خداوند واقعاً با انسانهایی ارتباط برقرار کرده و اینها را برای هدایت بشر و افراد دیگر مأمور کرده و قوانین و مقرراتی هم به آنها داده است که ابلاغ کنند و این پدیدهای است که اتفاق افتاده است. خیلیها حالت ناباوری دارند و این سوره یک جوری در ابتدا این مسئله را مطرح میکند و میخواهد بگوید این ناباوری را به چه دلیلی میشود از بین برد.
قبل از اینکه وارد بحث شوم این را بگویم که یک تفاوت اساسی بین اعتقادات هندویی یا اعتقادات بودایی وجود دارد به غیر از مسئله وحی، آن هم مسئله معاد است. آنها یک جوری عموماً به تناسخ یا به زنده بودن ارواح به یک نحوی معتقد هستند. هرچه بیشتر به سمت شرق بروید یک جوری این تناسخ ممکن است کمرنگ شود و اعتقادات دیگری در مورد روح به وجود بیاید. بالاخره به آن معنایی که ما اعتقاد به بهشت و جهنم و معاد داریم مثلاً در ادیان بودیسم و هندویی وجود ندارد. اعتقاد هندوها این است که آدمها زندگی میکنند, میمیرند و دوباره به شکل دیگری به حیات خود در همین جهان مادی ادامه میدهند و در یک چرخهای از حیات به یک جایی میرسند. اعتقاد ادیان ابراهیمی این است که انسانها میمیرند و دیگر چرخه متناوبی از حیات وجود ندارد, میمیرند و در یک روزی همه باهم زنده میشوند و علاوه بر این پدیده (یعنی زنده شدن دوباره همه آدمها باهم و پدیده حشر) پدیده دیگری که وجود دارد این است که مورد قضاوت قرار میگیرند و حداقل به دو دسته بهشتی و جهنمی تقسیم میشوند. این تفاوت, تفاوت اساسی دیگری است که وجود دارد. اگر قبول کنیم که اعتقاد به خدای آنها تا یک جایی مشترک است, و در مورد اعتقاد به مبدأ, اشتراک زیادی دارد؛ در مورد معاد اختلاف وجود دارد و در مورد نبوت هم به آن شکلی که ما به نبوت اعتقاد داریم آنها اعتقاد ندارند. البته یک چیزهایی در اعتقادات آنها هست مثل همین چیزی که به آن بودا میگویند, انگار برای آنها نقش هدایتگر و انسان برتر را بازی میکند, ولی معنی آن این نیست کسی که به مرحله بوداشدن میرسد کلام خداوند را دریافت کند. بنابراین در این سه اعتقادشان، (اعتقاد به مبدأ و معاد و نبوت) این اختلافها را بین این دو تئوری بزرگی که در مورد مسائل دینی وجود دارد میبینید.
۳- یکی بودن الله و رب
من به یک چیز دیگری هم اشاره کنم که قبلاً در بحثهای من بود. دو تئوری را به عنوان دوگانگی در نوع نگاه کردن به مسئله مبدأ و معاد و نبوت مطرح کردم که همین الان وجود دارد و میخواهم به یک چیز دیگر هم اشاره کنم که در قرآن زیاد روی آن تأکید شده است و آن هم تفاوت دیدگاه آدمهاست نسبت به آن چیزی که در قرآن به آن “الله” میگوییم در مقابل آن چیزی که “رب” میگوییم. یک دوگانگی بین الله و رب وجود دارد که من فکر میکنم در بحثی که در مورد سوره غافر انجام دادم به مناسبتی که آنجا خیلی روشن و واضح بود به این موضوع اشاره کردم. اگر رجوع کنیم به اعتقاداتی که مثلاً همزمان با پیامبر وجود داشت یا در خیلی از اقوام گذشته بود.انها معتقد بودند به یک چیزی تحت عنوان الله یا اسمهای مشابه، اینکه یک موجودی است که جهان را خلق کرده است و خالق همه چیز است.
[۰۰:۴۵]
یک جوری هم اعتقاد داشتند به اینکه وقتی خودشان به عنوان انسان زندگی میکنند اینکه یک ربی دارند و یک موجودی مواظب آنها است و یک سری از کارهای آنها را انجام میدهد و میتوانند به آن رجوع کنند. معمولاً در مشرکین این ربها همان بتهای خاص خودشان بودند یا یک موجودات و الهههایی بودند که میشد به آنها رجوع کرد. بامزهگی آن به این بود که خیلی میتوانست تنوع پیدا کند, برعکس عبادات توحیدی که خیلی نمیتوانند پیچیده شوند, اینها اینگونه بود که بعضی از الههها به درد یک کارهایی میخوردند، بعضی از الههها محلی بودند, بعضیها استانی و کشوری بودند. یک تنوعی از خدایان وجود داشت که با ذهنیت آدمهایی که با محسوسات و مشهودات سروکار دارند هماهنگتر بود؛ به اضافه اینکه اینها معمولاً تمثالهایی هم داشتند, یک جایگاههایی هم داشتند و میشد به آنجا رفت, و به زیارت آنها رفت و یک قربانی کرد و یک چیزی از آنها خواست. مخصوصاً درخواست از الههها برای اینکه این آدمها را از شر یک چیزهایی حفظ کنند خیلی درخواست خوبی است, برای اینکه هر بلایی هم سر آنها بیاید میتوانند بگویند اگر این کار را نمیکردیم بلای خیلی بزرگتری سر ما میآمد. این بلایی که سر ما آمده است خیلی چیز مهمی نیست. یا اگر چیز محسوسی بخواهید که به من بدهد, بعد میبینید نداد, معلوم میشود نداده است، ولی اگر یک چیز کلی بگویید که من را حفظ کن (خیلی از مراسم اینگونه بود که در مقابل طوفان و بلایا آدمها را حفظ کنند که) خیلی هم نقض نمیشد. اگر یک طوفانی هم میآمد میگفتند این الهه لطف کرد و این طوفان که قرار بود ۱۲۰ کیلومتر در ساعت سرعت داشته باشد الآن تبدیل به ۱۰۰ کیلومتر شده است.
در قرآن خیلی روی این دوگانگی تأکید شده که تمام اعتقاد توحیدی اینست که این رب همان الله است. هیچ آدم و هیچ موجودی در دنیا ربی ندارد به غیر از کسی که همه چیز را خلق کرده است. تفاوت بین اعتقاد توحیدی و اعتقاد شرکآمیز را میتوان اینگونه بیان کرد که اعتقاد به اینکه الله, همان رب العالمین است. هیچ چیز محلی وجود ندارد، هیچ ربوبیتی به غیر از ربوبیت الهی وجود ندارد. خداوند است که همه چیز را خلق کرده و همه چیز را تدبیر میکند و همه نیازها را برآورده میکند، رزق را خداوند میدهد، طوفان را خدا میفرستد و هر اتفاق دیگری که میافتد همه به همان مبدأ برمیگردد.
۴- عجیب نبودن وحی و دعا در اثر توحید واقعی
به عنوان ورود به بحث, اگر یک مقدار به اعتقاد توحیدی دقت کنید اگر آدم واقعاً به توحید به این معنا معتقد باشد ذهن او آماده میشود. همین الآن ما به طور مداوم با خداوند سروکار داریم. شگفتانگیز بودن پدیده وحی رفع میشود بعد از اینکه به یک معنای واقعی به توحید رسیدید و به این رسیدید که “الله” و همان “هستی محض” یا آن چیزی که مبدأ عالم است همان است که “ربوبیت” شما را (به عنوان یک فرد خاصی که اینجا به دنیا آمدید و یک نیازهایی دارید و در یک مدت کوتاهی در زمین زندگی میکنید) به عهده گرفته است. اگر به معنای واقعی کلمه به آن اعتقاد پیدا کرده باشید آن وقت خیلی نزدیک شدید به اینکه میتوانید با خداوند حرف بزنید یا خداوند جواب شما را بدهد.
دقیقاً اگر در هندوئیسم شاید بتوان گفت مشکلی که وجود دارد, در اکثر شعبههای هندوئیسم یک جوری ربهای محلی وجود دارند. یعنی اعتقادات مشرکانه است, برای همین است که شاید ارتباط با هستی محض خیلی برای آنها معنی ندارد. توحید به معنای واقعی کلمه تا حدود زیادی شگفتی مربوط به پدیده وحی را از بین میبرد. یا کسانی که اعتقاد به هستی محض دارند, (مثل مشرکین) یک سلسله مراتبی قائل شدند که فکر میکنند از پایین با هستی محض ارتباط برقرار کردن خیلی چیز عجیبی است یا اینکه اصلاً به نوعی ربوبیت یا ربهایی قائل شدند یا ربوبیت برای آنها کمرنگ است و مثل بودیسم است. شما اگر در یک اعتقاد توحیدی باشید, “الله” و “رب” هر دو برای شما معنی داشته باشد و باهم متحد شده باشند آنگونه که اعتقاد توحیدی در ادیان ابراهیمی است آنوقت ارتباط با خداوند به نظر میآید خیلی چیز راحتتر و معقولتری است.
فکر میکنم یک مقدار از نظر فکری توحید به آن معنایی که در ادیان ابراهیمی است با اعتقاد به خدا مثلاً در ادیانی مثل هندو و بودیسم و ادیان شرقی تفاوت دارد. آنها رب یا حسی که ما نسبت به ربوبیت داریم را به این معنایی که ما درک میکنیم اصلاً ندارند یا اگر دارند این را به چیزهای واسطهای نسبت میدهند. برای همین انگار فاصله بین خدا و انسان زیاد است، آن چیزی که در قرآن تبلیغ میشود اللهای است به همان معنایی که آنها به آن اعتقاد دارند و خالق جهان است و یک موجود ماورایی است و اینکه این الله, همان رب العالمین است. نه فقط من و شما بلکه موجودات دیگر همه تحت ربوبیت همین خداوند هستند و همه با خداوند ارتباط دارند.
حضار: کلید کم کردن شگفتی درواقع یکی دانستن رب و الله است …
استاد: توحید به معنای قرآنی همین است، در قرآن تأکید زیاد روی این نیست که دو الله نداریم. از نظر فلسفی یک جور حالت خندهداری است که دو واجبالوجود داشته باشیم. در اعتقادات عامیانه هم بحثی در مورد دو خالق داشتن جهان مطرح نیست, بحث سر این است که آیا الله همان است؟ من واقعاً با افراد و دانشجوهایی که در همین جلسات با من ارتباطاتی داشتند مکالمههای اینگونه داشتم، یک دانشجویی صراحتاً شاید تقریباً با همین الفاظ، میگفت: “من رب را, اینکه انگار کسی هست که با من ارتباط دارد و من میتوانم با حس درونیام با او ارتباط داشته باشم را خیلی خوب میفهمم ولی آیا این همان است؟”
ربوبیت خداوند نتیجه حس درونی ما است که یک کسی ما را خلق کرده است و کسی است که نیازهای من را برطرف میکند. مثل الفاظ فوقالعاده زیبایی که ابراهیم میگوید، اینکه کسی من را خلق کرده است و غذای من را میدهد و مریض میشوم, من را شفا میدهد، این حس درونی ما است. اگر ما اصلاً دنیا را ندیده باشیم و در مورد چیزهایی که در آفاق اتفاق میافتد هم زیاد فکر نکرده باشیم و ستارهها هم نباشند, من یک حس درونی از اینکه یک نفر من را خلق کرده و پرورش میدهد دارم. به جهان هم که نگاه میکنم یک حس عظیمی دارم که یک موجود عظیمی, این عظمت را خلق کرده و یک چیز کلی در جهان است. راحت نیست که من بگویم این دو یکی هستند،
موضوع دیالوگی که میگویم با یک دانشجو داشتم همین بود، اتفاقاً اگر دوتا را خوب درک کنید یک جوری نشانه پیشرفت است و یکی این سوال برای او مطرح شده که حس کند واقعاً از نظر احساسی به اینجا نرسیده که ربی در درون خودش احساس میکند همان چیزی است که عالم را خلق کرده است. این خیلی احساس عظمت به آدم میدهد و هم به یک معنایی که من با خداوند با آن عظمتش در ارتباط هستم و به من توجه میکند و به طور مداوم من را خلق کرده و نیازهای من را روزانه برطرف میکند. این یک حس عظمتی به آدم میدهد؛ ولی اینکه رب العالمین است و همه هم اینگونه هستند یک حس یکسانی از همه جهان به آدم میدهد و آن چیزی است که از نظر حسی اگر شما به چنین درکی از توحید برسید به همان احساس مشابهی که عرفا توصیف میکنند اینکه همه چیز باهم یکسان است و در واقع به یکساننگری میرسید.
یک بار در حد اعتقادات مجرد است. آدم خیلی راحت در مورد آن حرف میزند. ولی اگر واقعاً اینها را عمیقاً بخواهید در درون خود حس کنید یعنی همان رب را در درون خود داشته باشید و یک احساس واقعی نسبت به خالق جهان داشته باشید حالا اینکه این دو یکی هستند این اعتقادی است که همان چیزی است که ما در قرآن به آن دعوت میشویم.
انتهای سوره غافر روی این تأکید کردم که دو سه صفحه بحث در مورد توحید این است که از دو طرف استدلال کنید. آنی که الله است و شما به این دلیل به آن اعتقاد دارید, همانی است که رب است و برعکس. آنی که رب است همانی است که الله است. از دو طرف میشود استدلالهایی آورد که اینها باهم یکی هستند و این همان چیزی است که شما در آن آیات الهی که مشاهده میکنید یک جوری به این برسید که احساس شما نسبت به این دو یکی شود و معرفت خیلی بزرگی است که قرار است ما به آن برسیم.
حضار: نظرتون این بود که بودیسمها چیزی به اسم رب را حس نمیکنند و حسی نسبت به رب ندارند.
استاد: ضعیف است. خیلی تأکید بر آن حالتی که الان یک نفر است و مواظب من است و الان یک نفر است که میتوانم با او ارتباط برقرار کنم این حسها در بودیسم خیلی وجود ندارد. اتفاقاً همین هم از نگرش علمی ما به جهان دور است، قسمت “اعتقاد به الله به عنوان خالق” خیلی با علوم جدید و فلسفه سازگار است. شما در فلسفه واقعاً چیزی که به عنوان واجبالوجود اثبات میکنید و یک تئوری کلی دارید در مورد اینکه جهان از واجبالوجود نشأت گرفته است؛ واجبالوجود بیشتر الله است تا اینکه رب باشد. در فلسفه فکر نمیکنم خیلی نزدیک شوید به اینکه رب را توصیف کنید, ولی یک چیزی را توصیف میکنید که موجود و خالق همه چیز است. من فکر میکنم در بودیسم همانطوری که شما میگویید خیلی تأکید روی احساسات مربوط به ربوبیت نیست, در عین حالی که خیلی تأکید دارند که مسیر تکاملی را طی کنند ولی اینگونه نیست که در این مسیر تکامل در ارتباط با خداوند باشند، دعا کنند و از خداوند کمک بخواهند. همانطوری که ممکن است یک آدمی ورزش کند و آدم ورزیدهای شود و قهرمان وزنهبرداری دنیا شد و هیچ کمکی هم از خداوند نخواسته باشد؛ یک آدمی هم میتواند در قوای شناختی خودش ورزشهایی انجام بدهد و به یک جایی برسد, بدون اینکه فکر کند من تمریناتی میکنم مطابق با این قواعد و میدانم اگر این تمرینها را خوب انجام دهم به این قدرتها میرسم. به معنای واقعی کلمه نوع تکامل دینی در نگرش بودایی یک مقدار مکانیکیتر است. تا اینکه در ادیان ابراهیمی شما هر قدمی که برمیدارید انگار یک جوری با عنایت خداوند است. خداوند در عرفان اسلامی اینگونه است که تجلیاتی بر قلب عارف دارد که جنبه ربوبی دارد. مثلاً امشب با یک اسمی بر قلب این عارف تجلی میکند، فردا ممکن است به یک صورت دیگری ظاهر شود. مثلا اسماء حسنی در آن طرف وجود ندارد, یعنی تجلیات متنوع خداوند آنگونه که ما درک میکنیم. یعنی یک بار با این تجلی سروکار داشته باشیم و یک بار با تجلی دیگر, اینگونه نیست.
پس نکتهای که گفتم یکی تفاوت بین دیدگاههای معاد بود؛ به اضافه اینکه این موضوع را ربط دادم به دوگانگی الله و رب در قرآن که اساس اعتقاد توحیدی به معنای قرآنی آن است که خداوند یا الله همان رب العالمین است. چیزی است که ما به عنوان توحید به آن معتقد هستیم.
۵- تمایل آیات انفسی به رب و آیات آفاقی به الله
من خیلی نمیخواهم روی این مانور بدهم, ولی یک جوری این اصطلاحی که در قرآن هم آمده است و در تفکر دینی ما جا افتاده
[۰۱:۰۰]
که حرف از آیات آفاقی و انفسی میزنیم. شاید بتوان گفت که آیات انفسی بیشتر به سمت رب متمایل هستند و آیات آفاقی به سمت الله متمایل هستند. انگار آن چیزی که بیشتر در درون خودم کشف میکنم مثلا بر اثر تجربههای زندگی خودم یا اتفاقهایی که گاهی برای آدمها میافتد و یک اعتقاد عمیقی پیدا میکنند به دخالت ماورای طبیعت، یا یک موجود برتر، اینها بیشتر به اعتقاد به رب مربوط میشوند. در حالیکه وقتی به آفاق نگاه میکنند انگار بیشتر به سمت الله نزدیک میشوند. یک نفر واقعاً میتواند در خودش نگاه کند و الله را هم بینند و اینکه الله همان رب است. صرفاً با نگاه کردن به درون خودم میتوانم توحید را کشف کنم. صرفاً با نگاه کردن به بیرون خودم میتوانم ربوبیت خدا و خالقیت خدا را ببینم و اینکه این دو یکی هستند را درک کنم. آدمها هم فکر میکنم فرق دارند از اینکه بیشتر متمایل به این آیات آفاقی یا انفسی هستند. ولی شاید دیدن این آیات آفاقی ربوبیت یک جوری در آنها راحتتر باشد و در آیات انفسی دیدن خالقیت راحتتر باشد. نمیدانم این حرف چقدر درست است به عنوان یک نکته و توجه کردن به آن بد نیست.
حضار: مثالی که از حضرت ابراهیم زدین, اینکه ابراهیم هم شروه میکنه به گشتن دنبال رب اش…
استاد: ببخشید حرف شما را قطع میکنم, سوال ابراهیم همین است. رب خود را میداند دنبال این میگردد که این رب کیست و به بیرون نگاه میکند. فکر میکنم یک چیز خیلی عظیمی در بیرون است که رب اوست، چیزی که تحت عنوان برهان ابراهیمی میشناسیم خورشید و ماه و ستاره نه؛ یک چیزی که همه اینها را خلق کرده است آن رب من است. توحید را اینگونه کشف میکند یا به دیگران عرضه میکند. مثل اینکه یک قسمت بدیهی آن اینست که ربی وجود دارد و من میخواهم دنبال این بگردم که این رب کیست. از حس درونی خیلی قوی به اینجا رسیدم و در کلام او هم میبینید. برای ابراهیم کسی است که او را خلق کرده، کسی است که به او غذا میدهد و تیمارش میکند و اینکه یک موجودی اینجاست که هیچ کدام از این آدمها لااقل نیستند, این موجود کیست؟ دنبال این میگردد و بعد به توحید به معنای واقعی میرسد که موجودی که این کارها را برای من میکند آنی است که همه دنیا را خلق کرده است و این کارها را برای همه میکند.
۶- نتیجه توحید
برای آدمهایی که دوست ندارند با دیگران در یک سطح قرار بگیرند توحید خوب نیست، برای من کارهایی بکند و برای دیگران نکند شاید دلچسبتر باشد، توحید ویژگی یکسانسازی دارد که آدمها را با سوسک به یک معنایی یکسان میکند! نمیخواهم بگویم آدمیزاد با سوسک یکی میشود ولی همه تبدیل میشوند به مخلوقات خداوند و تحت ربوبیت آن هم هستند. خدا شما را اینگونه خلق کرده و دیگری را جور دیگری خلق کرده است. یک جور یکسانشدن همه مخلوقات است، مخلوقات را در مقابل خداوند که نگاه میکنید انگار به یک چیز واحدی نگاه میکنید, به یک چیز یکسانی نگاه میکنید که برای یک عده ممکن است دلچسب نباشد با توجه به اینکه چقدر دوست دارند متمایز باشند. این یکی از مشکلاتی است که آدمها با توحید راحت نیستند و قبلاً هم به اندازه کافی به این اشاره کردم.
۷- ادامه سوره – رفع شگفتی با اعتقاد به یکی بودن رب و الله
من یک مقدماتی فراهم کردم با بحث کردن در مورد آیه دوم، سوالی که با آیه آن شروع میشود. دوست دارم آیات صفحه اول این سوره را بخوانم و دنبال این باشیم که ببینیم آیا واقعاً به سمت پاسخی به این سوال در این سوره میرویم یا خیر. من سعی میکنم نشان دهم که در ابتدای این سوره این سوال مطرح شده است و به یک معنایی پاسخی هم به آن داده میشود. بگذارید از اول سوره بخوانم و ترجمه کنم هرچند که امیدوارم همه قبلاً این سوره را خوانده باشند و با آن آشنا باشند.
«بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ الر تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ»(یونس:۱) این آیات کتاب حکیم است. «أَكَانَ لِلنَّاسِ عَجَبًا أَنْ أَوْحَيْنَا إِلَى رَجُلٍ مِنْهُمْ»(یونس:۲) آیا برای مردم شگفتانگیز است که خداوند مردی از میانشان وحی کرده است «أَنْ أَنْذِرِ النَّاسَ وَبَشِّرِ الَّذِينَ آمَنُوا»(یونس:۲) که مردم را برحذر بدار و بشارت بده به کسانی که ایمان آوردند «أَنَّ لَهُمْ قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَ رَبِّهِمْ»(یونس:۲) که برای آنها قدم صدقی نزد پروردگارشان است. البته قرار نیست با این مقدار رزولوشن (=ریزدانگی) سوره را بخوانیم و کلمه به کلمه بگوییم. آیه به آیه هم بگوییم خوب است. معمولاً در جلسات تکسوره و تکجلسهای قطعه به قطعه صحبت میکردیم و آیهها را هم میگفتیم محتوای این چند آیه, آن است. «قَالَ الْكَافِرُونَ إِنَّ هَذَا لَسَاحِرٌ مُبِينٌ»(یونس:۲) کسانی که کافر هستند میگویند (مردانی که از میان ما ادعا میکنند که به آنها وحی میشود) جادوگران و ساحران آشکاری هستند.
اولین آیه بعد از آیه مقدماتی این است «إِنَّ رَبَّكُمُ اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَى عَلَى الْعَرْشِ»(یونس:۳) رب شما همان اللهای است که آسمانها و زمین را در ۶ روز خلق کرده است. دورترین تصوری که شاید مردم از الله دارند اینست که خالق آسمانها و زمین است. آن کسی که پروردگار شماست و امور زندگی شما دست اوست همانی است که آسمانها و زمین را در ۶ روز خلق کرده است. «يُدَبِّرُ الْأَمْرَ»(یونس:۳) امور را تدبیر میکند. اعتقاد به توحید این است که همان الله است که در حال تدبیر امور است و نظام عالم در دست او است و هیچ گوشهای را به کسی واگذار نکرده است. برخلاف اعتقاد مشرکین، اعتقاد توحیدی اینست که خداوند همانی که همهچیز را خلق کرده است پروردگار انسانها است و همه تدبیر امور عالم هم در دست خداوند است. «مَا مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ»(یونس:3) هیچ کسی مگر به اذن خداوند شفاعت نمیکند. «ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ»(یونس:۳) الله رب شما است پس او را بپرستید. «أَفَلَا تَذَكَّرُونَ»(یونس:۳)
اولین نکته برای رفع شگفتی تأکید روی این است چیزی که شما تحت عنوان رب به آن اعتقاد دارید با آن الهی که همه چیز را خلق کرده است یکی است. همه امور شما را تدبیر میکند، همه امور عالم را تدبیر میکند و کس دیگری در بین نیست و جایی به کسی واگذار نشده است. اینکه شفیعی وجود ندارد, اینکه هیچکسی به اذن خداوند هیچ قدرتی ندارد و هیچکاری برای شما نمیتواند انجام دهد. «ذَلِكُمُ اللَّهُ رَبُّكُمْ فَاعْبُدُوهُ»(یونس:۳) فکر میکنم این اولین قدم است، اعتقاد درست توحیدی اولین قدم است که شما به نبوت بتوانید به معنای واقعی کلمه بدون اینکه برای شما شگفتانگیز باشد اعتقاد پیدا کنید.
نکته دوم که من خیلی روی آن تأکید نکردم و میخواهم تأکید کنم اینست که «إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًا»(یونس:۴) همه شما به سوی او بر میگردید. «وَعْدَ اللَّهِ حَقًّا إِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ وَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ»(یونس:۴) من اینها را ترجمه نمیکنم همه شما به سمت او بر میگردید، این وعده خدا است که حق است، اوست که همه را خلق کرده است و به سمت خود بر میگرداند، برای اینکه به کسانی که ایمان آوردند و عمل صالح انجام دادند جزایی بدهد به عدل، کسانی که کافر شدند برای آنها شرابی از حمیم و عذاب الیم داده شده است، به دلیل اینکه کفر میورزیدند.
۸- اعتقاد به معاد زمینهساز مهمی برای اعتقاد به نبوت
نکته دوم که میخواهم تأکید کنم اینست که اعتقاد به معاد به عنوان زمینهساز اعتقاد به نبوت خیلی مهم است؛ اگر من به چیزی مثل تناسخ اعتقاد داشته باشم شاید بتوانم حتی اعتقاد توحید هم داشته باشم. اگر من واقعاً به یک شهودی برسم که الله, رب ماست و تکتک انسانها تحت ربوبیت الله هستند, آنوقت ممکن است شگفتی من از اینکه وحی شود یک مقدار کم شود، یعنی انتظار چنین پدیدههایی را داشته باشم. انتظار داشته باشم که انسان بتواند دعا کند و از خداوند چیزی بخواهد و پاسخ بگیرد. اگر این ارتباط را برقرار کنم حالا اینکه من که این همه حرف زدم از آنطرف هم جوابی به صورت کلام بیاید یک مقدار پذیرفتنیتر میشود. ولی ممکن است نتوانم بگویم به اینجا میرسم از اعتقاد به توحیدی به “لزوم” وحی شاید نرسم. آیه بعدی که تذکر در مورد معاد است اینست که شما اگر به توحید به معنای واقعی کلمه اعتقاد داشته باشید و به معاد هم به معنای واقعی کلمه اعتقاد داشته باشید, مثلا اینکه اعتقاد داشته باشید یکروزی در مورد شما داوری میشود و اگر کافر یا مومن بودید یک آینده ابدی بینهایت متفاوت برای شما رقم میزند. اگر اعتقاد داشته باشید و مومن باشید و هدایت شده باشید و اعتقادات درست داشته باشید و بر اساس آن اعمال خوب انجام داده باشید تا ابد به بهشت میروید. اگر کارهای بد انجام داده باشید تا ابد به جهنم میروید؛ اینست که ضرورت وحی را پیش میآورد. توحید, “امکان” وحی را به ذهن آدم نزدیک میکند. اینکه الله رب ماست و با ما سخن بگوید, ما بتوانیم با او سخن بگوییم و او هم بتواند به ما جواب دهد. ولی اینکه “ضرورت” داشته باشد که هدایتی در میان باشد واقعاً از اینجا میآید.
اگر یک نفر اعتقاد توحیدی داشته باشد و فکر کند آدمها وقتی میمیرند زندگی آنها تمام میشود و حیات آنها همین است. شاید خیلی احساس نکند چنین چیزی لازم است. یکی اینگونه زندگی میکند و یکی جور دیگری زندگی میکند. نهایتش این است کسانی که بد زندگی میکنند بعضی از احساسات خوب را در زندگی خود پیدا نمیکنند.
اگر تفاوت و نتایج بین کارهای بد و خوب خیلی هم در زندگی زیاد نباشد مثل اینست که فرض کنید یک عده غذاهای خوب بخورند و بهتر رشد کنند و یک عده غذای بد بخورند و یک مقدار رشد جسمانی آنها کمتر باشد. شاید خیلی ضرورتی نداشته باشد در چنین عالمی که از ملکوت, فرشتههایی مأمور شوند که بیایند و یک نفر پیدا شود و به او یک چیزی بگویند که به مردم بگویید. این غذاها را بخورید و این غذاها را نخورید، خودشان ببینند کسانی که غذای بهتر خوردند, وضع آنها چگونه است و من که غذای بدتر خوردم وضع من چگونه است، تصمیم بگیرم. اگر به نتیجه خوبی هم نرسیدم و غذای ایدهآلی پیدا نکردم خیلی اتفاق عجیبی نیفتاده است. بنابراین لازم نیست یک نظامی مأمور شود و یک فرشته مقربی بیاید و با یک انسانی سخن بگوید. “ضرورتی” ندارد. ولی اگر واقعاً اعتقاد شما این باشد که ما آدمها در دوره محدودی در این عالم زندگی میکنیم و بینهایت مهم است که در این دوره بفهمیم چه کار باید میکردیم و چه کاری نباید میکردیم. نه اینکه یک دفعه آن دنیا برویم و بفهمیم. فکر کنید هیچ نبوتی نبود و هیچ وحی نشده بود و مردم هم این خبرها را نداشتند, میمردند و یک دفعه یکی یقه آنها را میگرفت و میگفت تو به دلیل اینکه اعتقادات توحیدی نداری بیا برو در شراب حمیم و با گرز گران باش. در حالی که طرف تصوری از اینکه آن دنیا چیست و چه اتفاقی ممکن است بیفتد نداشته و چیزی هم نشنیده است. اگر واقعاً معاد را به معنای واقعی کلمه باور داشته باشید, بینهایت حساس است که آدمها در این دنیا یک چیزهایی از این حرفها شنیده باشند.
[۰۱:۱۵]
هدایت به آنها رسیده باشد. در واقع آیه دوم بحث درباره این است که معاد هست و تفاوت بین آدمی که هدایت شده و آدمی که هدایت نشده بینهایت زیاد است. یک عده مومن هستند و به یک جاهای خیلی خوب میروند و یک عده کافر هستند و به ایمان نرسیدند و به جاهای خیلی بد میروند. حس اینکه یک ضرورتی است که اینجا اتفاقی بیفتد و اخبار مربوط به آن دنیا که یک مقدار پوشیده است عرضه شود, در واقع ضرورت وحی از اینجا شاید بیشتر روشن شود.
من تصور خود را میگویم که دو آیه ۳ و ۴ به نوعی برطرفکننده شگفتی مربوط به وحی و حتی هدایتکننده به سمت اینکه وحی فقط شگفتانگیز نیست خیلی طبیعی است. دو آیه این را میگویند اگر به توحید اعتقاد دارید، اگر به معاد اعتقاد دارید نبوت امر طبیعی است. طبیعی است که چنین اتفاقی افتاده باشد. بنابراین در جواب اینکه اگر مردم از پدیده نبوت دچار شگفتی هستند به نوعی میشود گفت که این شگفتی از یکی از این جاها ناشی میشود، یا به اعتقاد واقعی در مورد توحید نرسیدند یا به یک اعتقاد واقعی در مورد معاد نرسیدند. این دو را باهم داشته باشند نه تنها دچار شگفتی نیستند بلکه انتظار چنین پدیدهای را هم دارند.
حضار: استدلال دوری است. ما معاد هم از طریق وحی میفهمیم.
استاد: جزئیات را از طریق وحی میفهمیم. ولی اتفاقاً من فکر میکنم یکی از طبیعیترین احساسات درونی بشر این است که رفتارش در این دنیا خیلی مهم است که کار خوب کند. این حس درونی ماست. یک آدم به طور درونی این احساس را دارد که کارهای بد عاقبتهای خیلی بد میتواند داشته باشد، کارهای خوب عاقبت خوب دارد. معاد واقعاً نتیجه اعتقاد به نبوت مطلقاً نیست، اگر اعتقاد یک نفری به معاد به معنای اصل کلمه اینکه زندگی ابدی است و آدم خوب و بد از هم جدا میشود, این را از شنیدههایش از پیامبران داشته باشد در ایمان او یک نقصی است. همانطوری که اگر یک نفر اعتقاد به توحید را از شنیدههایش داشته باشد. تا این حدی که در این آیه در مورد معاد صحبت میشود و در مورد توحید اینها مستقل از نبوت هستند باید مستقل از نبوت باشند. اینها باید جزو مشهودات یک آدم مومن باشند.
حضار: پس اینها ضرورت وحی را اثبات نمیکنند…
استاد: ضرورت وحی این است که اگر آدمها به اعتقاد معاد و توحید رسیده باشند وحی برای آنها طبیعی جلوه میکند بلکه ضروری جلوه میکند این ادعایی است که من میگویم. اگر شما به اعتقاد توحید و معاد رسیده باشید و این دو را قبول داشته باشید, نبوت یک امر طبیعی است. من نمیگویم اعتقاد به معاد وابسته به نبوت است یا چون ما به توحید و معاد میتوانیم اعتقاد داشته باشیم پس نبوت لازم نیست. من نمیگویم اعتقاد به نبوت و معاد ساده و راحت و خیلی طبیعی است، اصلا یک نفر ممکن است بگوید توحید هم برای من شگفتانگیز است اشکال ندارد. استدلال این است اگر یک نفر به توحید و معاد برسد آن وقت نبوت شگفتانگیز نیست. حرف این نیست که رسیدن به توحید و معاد خیلی سرراست و راحت و خوب است, آدمها در شرایطی که فطرت آنها سالم است, این چیزها را میبینند وگرنه توحید و معاد را فراموش میکنند. اگر حرف من این باشد که اعتقاد به توحید بدیهی است و اعتقاد به معاد هم بدیهی است, آنوقت اعتقاد به نبوت بدیهی است؛ اینجا این اشکالی که شما میگویید وارد است که نبوت دیگر به چه درد میخورد؟ چرا ضروری است وقتی بدیهی است؟! من نمیگویم اینها بدیهی هستند, میگویم گزاره شرطی است, اگر شما توحید را درک کنید، اگر شما معاد را درک کنید و به این دو اعتقاد داشته باشید, آنوقت اعتقاد شما به نبوت طبیعی است. باید انتظار داشته باشید که نبوتهایی در بین افراد بشر وجود داشته باشند، میتوانید بگویید من به این دو اعتقاد ندارم، بوداییها میتوانند بگویند ما به توحید به آن معنایی که شما قبول دارید اعتقاد نداریم, بنابراین به نبوت هم اعتقاد نداریم اشکالی ندارد.
حضار: کسی که توحید و معاد را قبول دارد به همان معنایی که فرمودید طبیعی است, ولی نبوت را قبول نداشته باشد و فرضش این باشد که همانطوری که من تشخیص میدهم معاد وجود دارد خودم این قدرت را دارم یا خدا قدرت تشخیص رو به من داده کدام کار را کنم که فرداروز خدا یقه من را میگیرد.
استاد: این استدلال شما به این دلیل درست نیست که نهایتش شما میگویید برای منی که توحید و معاد را خیلی خوب درک کردم نبوت لازم نیست, برای مردم چطور؟ وقتی استدلال شما درست است که بگویید همه مردم توحید و معاد را بهخوبیِ من درک میکنند پس چرا نبینیم، این را نمیتوانید بگویید. شما حتی اگر یک عارف باشید مثلا در یک جزیرهای یک نفر به وجود آمده و خودش هم به همهچیز رسیده است، فرضا با شهود به جزئیات معاد هم رسیده است، این آدم ممکن است بگوید من قبول دارم و برای من لازم نیست, اما اگر من تنها آدم دنیا هستم نبوت لازم نیست. ولی برای توده مردم قبول دارید که نبوت لازم است؟! فکر میکنم همان آدمی که به اینجا رسیده, بهراحتی این را درک میکند که یک نفر باید به این مردم بگوید. فکر کنم پیغمبرها آدمهایی بودند که همه این احساس را داشتند که یکی باید به این مردم بگوید، خیلی از پیغمبرها یک آدمهایی بودند که قبل از اینکه به آنها وحی شود به همین دیدگاهها رسیده بودند. میدانستند که توحید و معاد است و میدانستند مردمی که دارند با آنها زندگی میکنند با این سبک زندگی که دارند به شدت درخطر هستند. بنابراین به آنها وحی میشد که به مردم بگویند که خطر بزرگی شما را تهدید میکند. استدلال شما وقتی درست است که شما تنها آدم دنیا باشید ولی نیستید و اکثریت قاطع مردم به وضوح آن شهودی که شما میگویید ممکن است داشته باشید را ندارند، پس نبوت ضرورت دارد.
۹- آیات تکوینی هدایت دلیلی بر اثبات هدایت تشریعی
آیه بعدی «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللَّهُ ذَلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ»(یونس:۵) خداست که خورشید و قمر را نورانی قرار داده است. ترجمه دقیق آن این است که شمس را ضیا قرار داده و قمر را نور قرار داده است. خورشید را درخشان قرار داده و قمر را نورانی، قمر را در منازلی منتقل میکند تا شما تعداد سالها و حساب را یاد بگیرید. خداوند اینها را به غیر از حق خلق نکرده است، آیات را خداوند تفصیل میدهد برای کسانی که علم دارند.
«إِنَّ فِي اخْتِلَافِ اللَّيْلِ وَالنَّهَارِ وَمَا خَلَقَ اللَّهُ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ»(یونس:۶) در اختلاف بین روز و شب و آنچه خداوند در آسمانها و زمین خلق کرده است «لَآيَاتٍ لِقَوْمٍ يَتَّقُونَ»(یونس:۶) نشانههایی است برای مردمی که تقوا پیشه میکنند. این دو آیه مشابه هم هستند. تذکر به آیات الهی میدهند تا آیه بعد که با اینها کاملاً متفاوت است و درباره حالات کفار چیزی میگوید. این دو آیه، در تکمیل آیه چهارم یکجور استدلال دیگر درباره نبوت در آن است که احساس من این است از استدلالی که به ضرورت نبوت در آیه چهارم است یک جور جالبتر هم است. استدلال این است که شما اگر الله و خدا را قبول دارید و اعتقادات توحیدی دارید یک مقدار به جهان نگاه کنید، دنیا پر از نشانههای هدایت تکوینی خداست, انسانها در ظلمت زندگی نمیکنند و در نور زندگی میکنند. خداوند همین الآن به صورت تکوینی نظام عالم را طوری خلق کرده که شما چیزهایی را میبینید و راه خودتان را میتوانید پیدا کنید. ماه و ستاره وجود دارد, وقتی که خورشید نیست با استفاده از نور آنها و با استفاده از ستارهها یک چیزهایی میفهمید. هدایت تکوینی هست. جهان طوری خلق شده که ما چشم داریم و نوری در بیرون است که با آن میتوانیم ببینیم و راه خودمان را پیدا کنیم. این آیات به جنبههایی از خلقت اشاره میکند که شما میتوانید ببینید خداوند برای راه رفتن معمولی (از یک جایی به یک جایی), در عالم مقدماتی فراهم کرده است. قرار دادن خورشید در آسمان یک جلوهای از هدایت الهی است که میخواهد شما ببینید و راه خود را پیدا کنید. اینجا “راه” به معنای تشریعی نه، به معنای تکوینی است. در همین زمین فکر کنید اگر خورشید نبود و ما در ظلمات زندگی میکردیم نمیتوانستیم راه خود را پیدا کنیم. خداوند نه فقط خورشید را خلق کرده, بلکه مثلاً ماه را با اطوار مختلف به ما نشان میدهد به خاطر اینکه ما میتوانیم یک چیزهایی یاد بگیریم، مثلاً میگوید شما یک جوری حساب یاد میگیرید. هرچند کاملاً در پرانتز پررنگی است ولی فکر میکنم بد نیست اگر اینجا حساب را به معنای حساب معمولی در نظر بگیریم. آیه میگوید: «وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ»(یونس:۵) ماه در حالتهای مختلف هلال و نیمه و بدر به شما ظاهر میشود و این باعث میشود شما عدد سنین و حساب یاد بگیرید. اگر به درست یا غلط این حساب را به معنای دانش حسابکردنِ هر چیزی فرض کنید فکر میکنم اینجا یک تئوری است. یک بحثی وجود دارد بین علمای ریاضی که بشر شمردن را چگونه یاد گرفته است، فکر میکنم شاید این حداقل قابل طرح باشد. شاید بشر مفهوم عدد و شمردن را از ماه یاد گرفته باشد! چرا؟ برای اینکه ریاضیات از اینجا میآید که نه فقط من مفهوم عدد را بفهمم, بلکه یاد بگیرم اعداد را با یک نمادهایی نشان دهم. ماه دقیقا همین کار را در آسمان میکند یعنی مثل اینکه وقتی هلال است یعنی یک، یکمقدار کلفتتر باشد دو است, حداقل سی حالت مختلف در یک ماه است که شما انگار نماد آن را میبینید. “شاید…!” نمیخواهم بگویم قرآن این حرف را میزند, ولی ایده جالبی است که شاید اولین الهام سیستمهای عددنویسی یک جوری با نگاه کردن به ماه و این تغییرات شبانه آن است. و بعد اینها در ذهن آدم این ایده را ایجاد کند که این تغییرات ۱-۲-۳-۴ را با این نمادها نشان دهند. شاید اگر یک شواهدی به دست بیاید که سیستمهای عددنویسی اولیه از نظر نماد شباهتهایی به هلال ماه داشتند بشود گفت که از اینجا الهام شده است.
چیزی که این آیه میگوید اینست که اگر حساب را به معنای حساب بگیریم بالاخره نگاه کردن به ماه برای بشر که نیازی داشته که بفهمد الآن در چه زمانی قرار دارد مفید بوده چون با ماه به خوبی میتوانست حساب کند. «عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ» با گردش تغییرات ماه میتوانست بفهمد که الان چقدر به زمستان مانده یا چقدر به تابستان مانده و الیآخر. با خورشید بهراحتی نمیتوانید این چیزها را بفهمید, مگر اینکه اول حساب را یاد بگیرید بعداً با سال شمسی یک جوری باید بشمارید تا اینکه بفهمید فصل کجا تمام میشود.
[۰۱:۳۰]
ولی ماه شمارندهای است که خودش به خوبی این کار را میکند. من اگر ماه را نگاه کنم میتوانم بفهمم که زمستان بعدی کی میآید, کافی است یک حسی داشته باشم که دوازده ماه که میگذرد همیشه اینگونه است که یک مقدار معمولاً دیرتر و چند روز بعد, به آن میرسیم؛ به همان جایی که قبلاً از نظر آب و هوایی بودیم، آن ده روز را راحت میتوان شمرد, ولی شمسی یک مقدار سختتر است. من اگر یک تقویم شمسی داشته باشم که فصلها را بتوانم نگه دارم, یک مقدار مهارت بیشتری میخواهد نسبت به نگه داشتن اوضاع و احوال سال و ماه با استفاده از خود ماه. این آیات اشاره به آیات تکوینی هستند که نشان میدهد انگار خداوند میخواهد انسانها ببینند و راه خودشان را پیدا کنند و هدایت شوند. مثلاً در قرآن اشاره شده به اینکه ستارهها به شما کمک میکنند که وقتی سوار کشتی هستید راه خودتان را پیدا کنید. انگار در عالم نشانههایی وجود دارد از تمایل الله و کسی که ستارهها را خلق کرده است تا توسط محیطی که ما در آن زندگی میکنیم بتوانیم به طور تکوینی راه خود را پیدا کنیم. اگر یک نفر این اشارهها را در آسمان و زمین ببیند این احساس به او دست میدهد که نیت هدایت بشر و راهیابی و نشان دادن راه به طور تکوینی وجود دارد. پس اگر برای خداوند تا این حد مهم است که من از اینجا و از این نقطه کره زمین بتوانم به آن نقطه بروم, پس اینکه در عالم معنا هم بتوانم مسیر خود را پیدا کنم و راه زندگی خود را پیدا کنم باید برای او مهم باشد. بنابراین از آیات تکوینی و نشانههای هدایت الهی و هادی بودن خداوند در امور تکوینی باید برسیم به اینکه خداوند در امور تشریعی هم هدایتگر است. بنابراین باید پدیدههایی شبیه وحی و ارسال انبیا و سخن گفتن و راه درست را نشان دادن در کار خداوند دیده شود.
