بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره یونس، جلسهی ۲، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۲
۱- مقدمه و مرور جلسه قبل
جلسه قبل کاری با قرآن عثمان طه فکر میکنم صفحه اول سوره را خواندیم. غالباً اینگونه بود که سورهها را اول مرور کلی میکردیم بعد جزئیاتی در مورد آن میگفتیم، گاهی شده مثل سوره عنکبوت از تمثیلی که در سوره بود شروع کردیم از یک جای خاصی که به نظر میآمد مهم است شروع کردیم. این شاید اولین بار است که یک سوره را انگار میخواهیم خیلی مفصل در مورد آن بحث کنیم. ۵-۶ آیه اول را بحث کردیم. بستگی به این دارد که مفاهیم اصلی چه هستند. واقعیت این است خیلی تمایل ندارم که این جلسات یک فرمت مشخصی پیدا کند. یعنی همیشه شروعش یک کاری بکنیم. از یک جهاتی آنگونه خوب است ولی عملاً یک مقدار آزادتر باشیم یعنی بسته به اینکه آدم چه میخواهد بگوید اینکه از کجا شروع کنیم بهتر است برای اینکه به نتیجه برسیم همین آزادی عمل کمک میکند. به هر حال شاید این مقدمه را به این دلیل میگویم که ادامه جلسه هم همچنان غیرمتعارف است یعنی نه میخواهم بقیه این آیات را بخوانم نه آن قطعهبندی که معمولاً متعارف بود انجام میدادیم را انجام دهم، یک کار دیگری میخواهم بکنم, به همین دلیل زمینه میدهم که جلسه ممکن است یک جور دیگری پیش برود.
۱-۱ تناسب اسم و محتوای سوره
جلسه قبل در مورد اسم سوره که معمولاً با محتوای سوره هماهنگی خوبی دارد یک مقدار صحبت کردم و اینکه چه زمینه ذهنی به آدم میدهد با توجه به تک آیهای که در این سوره است و اسم حضرت یونس در آن آمده است. بعد محتوای ۶ آیه اول سوره بررسی شد که درباره نبوت است به اصطلاح متکلمین و نبوت عامه، اینکه خداوند کسانی را مبعوث کرده که برای هدایت مردم بیایند.
۲-۱ انتظار نبوت پس از پذیرفتن توحید و معاد
این یک واقعیتی است و سوره با این سوال شروع میشد که آیا این پدیده عجیبی است؟!، بعد در سه مرحله توضیح داده میشد که اگر به توحید به معنای قرآنی آن؛ (اینکه خالق آسمانها و زمین ربالعالمین است) اعتقاد داشته باشیم و به معاد اعتقاد داشته باشیم اینکه انسانها به جزای اعمال خودشان میرسند و تفاوت بین کسانی که هدایت شدند و کسانی که هدایت نشدند بینهایت زیاد است. اگر به این دو چیز معتقد باشیم اینها ارتباط دارند به اینکه ما به راحتی بپذیریم و برای ما طبیعی باشد که خداوند کسانی را برای هدایت بشر مبعوث کند. در انتها یک جور استدلال دیگری در مورد نبوت عامه وجود دارد درباره اصل هدایت تشریعی اینکه خداوند کسانی را میفرستد که به مردم بگویند چه بکنند و چه نکنند. در مورد این موضوع شاید آخر جلسه بود یک مختصری در مورد آن صحبت میکنم. این نگاه دیگری است یعنی بدون اینکه بخواهم به معاد ارجاع دهم میتوانم شواهدی را نشان دهم که باید برای ما طبیعی باشد که خداوند هدایت تشریعی کند.
۲- هدایت تکوینی مقدمه هدایت تشریعی
وجود معاد یک حسی از اینکه ضرورتی برای نبوت وجود دارد القا میکند. دلیل بعدی که در دو آیه ۵-۶ به نوعی به آنها اشاره شده, اینها استدلال دیگری هستند که طبیعی جلوه میدهند که هدایت تشریعی وجود داشته باشد. آن چیزی که در آیه ۵-۶ است اشاره به این است که شما اگر خداوند را از روی عالم تکوین شناخته باشید باید انتظار این را داشته باشید؛ من الله و رب خودم را از کجا میتوانم بشناسم؟ یک راه طبیعی که خیلیها از همین راه به خداوند میرسند, (حتی مشرکین هم ادعای این را دارند که با چنین روشی خداوند را کشف میکنند یا کردند و به الله اعتقاد دارند) این است که ما به عالم تکوین و خلقت نگاه کنیم؛ خیلی طبیعی است که من اگر بخواهم خداوند را بشناسم هم میتوانم به نشانههای خداوند در عالم خلقت نگاه کنم. یعنی اگر میخواهم صفات خداوند را درک کنم به خلقت خداوند نگاه کنم و ببینم خداوند چه اعمالی انجام میدهد و از روی اعمال به صفات آن پی ببرم. همانگونه که شما صفات یک آدم را چگونه درک میکنید؟! اینکه ببینید چه رفتارهایی از آن سر میزند و به نوعی استنتاج میکنید که این آدم چه صفتهایی دارد.
بنابراین اگر من نشان دهم که در عالم تکوین که شما خداوند را با استفاده از آن میشناسید، صفت هدایتکنندهبودن در این عالم متجلی شده و این احساس به من دست دهد که آن خداوندی که خالق آسمانها و زمین و ربالعالمین است؛ هادی هم است یعنی صفت هدایت دارد آنوقت طبیعی است که احساس کنم اگر در عالم تکوین هدایتها و جلوههای هدایت الهی را میبینم در عالم تشریع هم این جلوهها را باید به یک شکلی ببینم. اشارهای که در این آیات است همین است که به پدیده نور و چیزهایی که نور میدهند اشاره میشود. «هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا»(یونس:۵) اینکه خورشید درخشش دارد و قمر هم نورانی است هرچند که این قمر نور خودش را از جای دیگر میگیرد مهم نیست. چه در روز و چه در شب نورهایی وجود دارد و در عالم تکوین وجود پدیده نور و چیزی که در اطراف خود میبینم, نورهایی که از آسمان میآیند اینها هستند که یک جوری باعث میشوند که ما راه خودمان را به معنای واقعی کلمه پیدا کنیم(راه به معنای جاده را میگویم نه راه زندگی)، اینها را میتوانیم در پرتو این نور جلوی خود را ببینیم و بتوانیم از این نورها استفاده کنیم و ببینیم کجا هستیم و کجا میخواهیم برویم. سایر چیزهایی که به آن اشاره میشود مثلاً قمر منازلی دارد و آموزش «عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ»(یونس:۵) اینها پدیدههایی هستند که ما را هدایت و راهنمایی میکنند که خداوند اهل هدایت است. صفت هادی بودن در آن وجود دارد. بنابراین خیلی طبیعی است که فکر کنم اگر راههای زمین را به من نشان داده, راههای آسمان را هم به نشان دهد؛ اینجا راههای آسمان منظور راههای معنوی است؛ نه راه پرتاب موشک منظور نیست!
من فقط برای تکمیل این را بگویم که من بارها به این اشاره کردم که همه چیز در عالم؛ چه در طبیعت و چه در ماورای طبیعت تجلی اسماء و صفات الهی است. در عالم طبیعت شما هرچه که میبینید, این در عالم بالا انگار در عالم مثال, نماد یک چیزی است. با دیدگاه قرآنی (یا یک مقدار کلیتر) با نگاه دینی به جهان نگاه کردن مثل اینست که من به عالم طبیعت را مثل اثر هنری نگاه میکنم که معنایی در آن است نه مثل پدیدهای که میخواهم قواعد حرکت آن را کشف کنم که بعداً بتوانم روی آن کنترل داشته باشم. دیدگاه دینی نسبت به جهان اینگونه است که انگار من با یک اثر هنری سروکار دارم که توسط یک موجودی تعمداً اینجا گذاشته شده؛ همانطوری که وقتی یک اثر نقاشی یا یک داستان را میخوانم به خودم اجازه میدهم که تعبیر و تفسیر و تاویل داشته باشم, مثل اینکه بگویم این نویسنده این شخصیت را خلق کرده به این عنوان و برای اینکه مثلا این شخصیت نماد یک طبقه اجتماعی است… یک تعبیر و تفسیرهای سطح بالایی پیدا میکنم از یک متن هنری, همانطور نگرش دینی نسبت به جهان اینگونه است که ما یک دیدگاه نمادین داریم مثل اینکه داریم به یک اثر هنری نگاه میکنیم.
۱-۲ خورشید و ماه نماد نبوت و ولایت
من این را به عنوان مقدمه گفتم برای اینکه شما اگر به متون عرفانی نگاه کنید بارها این مسئله را میبینید که به طور نمادین خورشید نماد پیامبر و نبوت است و قمر و ماه نماد ولایت است. بارها این در روایات آمده است و در متون عرفانی هم روی این تأکید میشود. حرف خوب و درستی است. در همین آیات اگر بخواهم از قرآن یک نمونهای بیاورم که به چنین چیزی اشاره شده, اینکه شما وسط بحث مربوط به نبوت عامه حرف از خورشید و ماه میشنوید, برای اینکه واقعاً به طور تمثیلی در عالم تکوین, خورشید همان نقشی را بازی میکند که پیامبران در عالم تشریع بازی میکنند. همانطور امامت هم مانند قمر است. شاید یک آدمی که علاقه به بحثهای فرقهای داشته باشد بتواند برعکس بگوید و اینگونه استدلال کند که در بینابین بحث درباره نبوت عامه اشاره به خورشید و ماه شده، قطعاً اینجا خورشید نشانه نبوت است و آدمی که میخواهد استدلال برعکس درباره امامت کند (اینکه اگر یک نفر قبول دارد مناسبت این آیات با آیات قبل این است که خورشید و ماه اشاره به همان هدایت تکوینی هستند) باید بگوید مابهازای قمر چیست، اگر مابهازای شمس پیامبر است ما به ازای قمر چیست؟! قمر از آن جهت به عنوان نماد امامت, نماد مناسبی است که نور خودش را از نبوت میگیرد. یعنی یک جور انعکاس, یعنی امام جانشینهای انبیا کاری نمیکنند بهغیر ازاینکه همان هدایتی را که انبیا آوردند را استمرار میبخشند. ماه کاری نمیکند به غیر از اینکه وقتی که خورشید غایب میشود نور خورشید را در شب استمرار میبخشد و یک نوری در ظلمت میشود.
[۰۰:۱۵]
فعلاً تا اینجا نبوت را بررسی کردیم به معنای نبوت عامه اینکه خداوند پیامبرانی را میفرستد، صفت هدایت در خداوند است و این صفت هدایت در عالم تکوین و تشریع تجلی میکند که تجلی آن در عالم تشریع یعنی در عالم امر در عالمی که از نظر ما انسانها معنی آن این است که چه باید بکنیم و چه نباید بکنیم تبدیل میشود به انسانهایی که به عنوان هادی از طرف خداوند مبعوث میشوند و باید و نبایدهایی را برای بشر میآورند که راه رفتن به آسمان را به آنها نشان میدهد.
۳- ارتباط ابتدا وانتهای سوره
برای تکمیل بحث معمولاً وقتی اول سوره را میخواندیم یکی از راههایی که معمولاً سعی میکردیم محتوای یک سوره را بفهمیم این بود که ابتدا و انتهای سوره را نگاه کنیم. معمولاً نه فقط سورههای قرآن کلاً یک متن اگر متن منسجم و خوبی باشد معمولاً ابتدا و انتهای آن یک جوری باهم ارتباط دارند. یک جوری به محتوای اساسی که در آن متن است مربوط میشوند. ممکن است یک نفر با همین مسئله حتی بخواهد یک کار هنری بکند. این مثل یک قاعده است. طبیعی این است که ابتدا و انتهای یک متن به اصلیترین چیزهای یک متن اشاره کنند. ولی میشود با همین هم یک بازیهای جالبی کرد. نگاه کردن به ابتدا و انتهای متن در هر متنی جالب است و میشود کمک گرفت. مخصوصاً وقتی متن پیچیده است برای اینکه کلیت را سعی کنیم درک کنیم. من اگر بخواهم مفصل بحث کنم باید از آیه ۹۴ به بعد بخوانم منتها خیلی طولانی میشود. خیلی مختصرتر دو آیه آخر را میخواهم بخوانم که به نظر من کافی است قسمت پایانی سوره را ببینیم.
دو آیه آخر این سوره «قُلْ يَا أَيُّهَا النَّاسُ»(یونس:۱۰۸) بگو ای مردم «قَدْ جَاءَكُمُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّكُمْ»(یونس:۱۰۸) به راستی که حق از سوی پروردگار شما آمد «فَمَنِ اهْتَدَى فَإِنَّمَا يَهْتَدِي لِنَفْسِهِ»(یونس:۱۰۸) هرکس هدایت شود برای خودش هدایت شده است «وَمَنْ ضَلَّ فَإِنَّمَا يَضِلُّ عَلَيْهَا»(یونس:۱۰۸) هرکس هم گمراه شود بر علیه خودش گمراه شده است «وَمَا أَنَا عَلَيْكُمْ بِوَكِيلٍ»(یونس:۱۰۸) و من وکیل شما نیستم. (باز این از ترجمههایی بود که معنی وکیل چیست منظور وکیل دادگستری نیست!)
«وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ»(یونس:۱۰۹) پیروی کن از آنچه به تو وحی شده است «وَاصْبِرْ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ»(یونس:۱۰۹) و صبر کن تا خداوند حکم بدهد «وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ»(یونس:۱۰۹) و خداوند بهترین حاکمها است.
دو مضمونی که اینجا است اینکه هدایت از آسمان از طرف پروردگار آمده است و اشاره به نبوت عامه است. در اینجا چون خطاب به پیامبر است و از او خواسته میشود که برای مردمی که الان صدای تو را میشنوند, یک جوری به رسالت شخص پیامبر اشاره میکند میتوانیم بگوییم نبوت خاص است. اینکه هدایت از آسمان برای مردم آمده و مردم آزاد هستند که این هدایت را بپذیرند یا گمراه بمانند و گمراهتر هم شوند.
درباره «وَاصْبِرْ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ»؛ دو نکته در ابتدا گفتیم: یکی مربوط به اسم سوره بود که اشاره به یونس بود و اینکه خداوند بعد از اینکه پیامبران را میفرستد در انتهای کار اگر مردم ایمان نیاورند عذاب میشوند و اگر ایمان بیاورند نجات پیدا میکنند. این آخرین آیه سوره یک جوری به این محتوا اشاره میکند که تو هدایت را اعلام میکنی مثل همان ماجرایی که همیشه در طول تاریخ اتفاق افتاده است. هر پیامبری که آمده است نهایتاً خداوند حکم کرده و به غیر از حضرت یونس در بقیه موارد این حکم نابودی اقوامی بود که ایمان نمیآورند.
۱-۳ پایانبندی خوب یک اثر هنری
همیشه یک پایان خوب (در مورد قرآن نمیگویم در مورد متون ادبی و هنری میگویم) پایانی است که وقتی متن تمام میشود یک جوری متن در وجود آدم پایان پیدا نکند، یک اثر و طنینی از آن باقی بماند. وقتی یک فیلم میبینید اگر فیلم را دیدید و خیلی راحت رفتید به کار و زندگی خود رسیدید فیلم خوبی نبود تأثیر کافی نگذاشته است. اگر شما را مجبور کرد که یک مقدار در خیابان قدم بزنید و کارهای دیگری بکنید و از حالت طبیعی خارج شوید و اثر این در وجود شما تهنشین شود, این اثر هنری که اینگونه تمام میشود اثر هنری خوب است.
من خودم تجربهای که دارم اصطلاحاً میگویند بعضی از فیلمها اشکانگیز هستند، وقتی این فیلمها را میبینید و کارگردان به شما اجازه میدهد تأثیرات عاطفی که دلش میخواهد را وسطش تخلیه کنید به یک جای اشکانگیز که میرسد موسیقی پخش کند و ریتم فیلم را کند که شما با خیال راحت گریه کنید وقتی تمام میشود با خیال راحت سر زندگی خود میروید. یک تأثیر عاطفی میخواست که وسط آن گریه خود را کردید و تمام شد, ولی گاهی واقعاً اینگونه است که یک فیلم خیلی صحنههای تأثیرگذار دارد و سازنده آن اثر تعمداً در اوج آن لحظههایی که روی شما تأثیر میگذارد یک کارهایی میکند که شما نتوانید واکنش عاطفی خود را بروز بدهید. به جای اینکه ریتم را کُند کند, ممکن است ریتم را تند کند؛ نتیجه آن متفاوت است (وسط بحث جلسه قرآن اشکال ندارد به فیلمهای اجانب اشاره کنم). یک فیلمی به اسم دانتون است از کارگردان معروف لهستانی به اسم وایدا، به نظرم میآید قبلاً هم شاید به مناسبت مشابه همین یک اشارهای به این فیلم کردم. شما این فیلم را میبینید, دانتون قهرمان ملی و انقلاب فرانسه است, البته ما میدانیم با گیوتین اعدام شده ولی فیلم یک جوری ساخته شده؛ واقعاً همانطوری که در زمان وقوع این واقعه یعنی اعدام یکی از بزرگترین رهبرهای انقلاب رخ داده، شاید قیاس معالفارق حساب شود ولی اگر بخواهم یک حسی به شما دهم مثل این است که امام خمینی را بعد از انقلاب اعدام میکردند, چه احساسی به شما دست میداد؟! دانتون در این حد در انقلاب فرانسه بود یکی از بزرگترین رهبرها، منتها قیاس معالفارق آن این است که امام خمینی یک جوری در انقلاب ایران تقریباً همتا نداشت نزدیک به آن مثلاً آقای طالقانی؛ شاید نتوان گفت ۲-۳ نفر انقلاب ایران را رهبری کردند. به نظر میآید انقلابی بود که یک نفر آن را رهبری کرده است, ولی دانتون یکی از دو یا سه نفری بود که انقلاب فرانسه را به وجود آورد و رهبری کرد و در این حد آدمی است که حداقل اگر مساوی او آدمهایی بودند بالاتر از دانتون نداشتیم. اینکه چنین آدمی را بعد از انقلاب فرانسه اعدام کنند به جرم خیانت به انقلاب یک مقدار حالت وهمانگیز دارد! فیلم دقیقاً اینگونه ساخته شده با وجود اینکه ما این را میدانیم ولی این حسی که مگر میشود این را اعدام کرد. مدام در این فیلم این حالت است, این را گرفتند و دستگیر شده است ولی نمیتوانند دانتون را اعدام کنند. به یک جاهایی میرسد, همیشه جریانهایی است آدمی در این حد آزاد شود، خودش هم باورش نمیشود, او را دادگاهی کردند ولی با عصبانیت حرف میزند. کل ماجرا از جایی که رسماً میخواهند اعدامش کنند تا جایی که اعدام میشود در فیلم خیلی کم طول میکشد و فیلم همانجا تمام میشود و ظرف ۲-۳ دقیقه آخرش میگویند این را اعدام کنید و سوار گاری میکنند و خیلی سریع زیر گیوتین میگذارند و کله او قطع میشود و سرش را بلند میکنند و به مردم نشان میدهند. مردم هم آنجا جمع شدند و کسی هم اعتراض خاصی نمیکند و فیلم تمام میشود، تمام که میشود این احساس به آدم دست میدهد که آدم نمیخواهد بلند شود و میخواهد یک مقدار به ما وقت بدهید.
تمام فیلم یک جوری ساخته شده برای اینکه شما شگفتانگیز بودن آن را احساس کنید خیلی با ریتم تند انتهای فیلم اتفاق میافتد و فیلم تمام میشود. فیلم هم میخواهد همین تأثیر را روی شما بگذارد که یک جوری شگفتانگیز بودن ماجرا را حس کنید، من خودم قبل از اینکه این فیلم را ببینم میدانستم اتفاق عجیبی افتاده است. ولی واقعاً این فیلم این حس را به آدم میدهد که چقدر اتفاق عجیبی بود. یعنی کاملاً آدم این را با تمام وجودش احساس میکند که به این دلیل است.
ببخشید یک مقدار از بحث منحرف شدم، تمام این سوره که از اسم و عنوان بندی آن شروع میشود مثل تیتراژ آن تا شروع بحث درباره نبوت مدام درباره این صحبت میشود. شاید این جلسه خیلی روی این تأکید نکنم ولی جلسه آینده خواهم گفت تکرار مداوم اینکه وقتی پیامبران میآیند آخرش اینگونه است، که حکم داده میشود این اقوام نابود میشوند. الان هم یک پیغمبر آمده و آیات را برای شما میخواند و دوباره هی تکرار میشود. در مورد آن پیامبران, اینها اینگونه نابود شدند هر صفحه را ورق بزنید میبینید مانند ترجیعبند روی این تأکید میشود که میتوانید مانند قوم یونس نجات پیدا کنید ولی بقیه که ایمان نیاوردند نابود شدند. هی این تکرار میشود و پایان این سوره دقیقاً اینگونه است که یک آیهای میآید. چون هنوز این ماجرا تمام نشده, الان شما میدانید آخرش چه اتفاقی افتاده, قوم پیامبر به نوعی مانند قوم یونس شدند و کلاً نابود نشدند. یک بخشی از آن نابود شدند و بالاخره در یک لحظهای به هر ترتیب ایمان آوردند «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَالْفَتْحُ وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ أَفْوَاجاً»(نصر:۱و۲) فکر نکنید قوم یونس هم خیلی جدیتر از این ایمان آوردند آنها هم یک جوری «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ» کردند و اتفاق خاصی نیفتاد و قوم درخشانی نشدند. اینجا هم همینطور ما در بینابین نبوت پیامبر هستیم و یک جوری سرنوشت این قوم مبهم است و با این اطلاعاتی که ما داریم احتمال خیلی زیادی دارد که اینها نابود شوند و پایان سوره این آیه است که «وَاتَّبِعْ مَا يُوحَى إِلَيْكَ»(یونس:۱۰۹) تبعیت کن از آنچه که به شما وحی میشود «وَاصْبِرْ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ وَهُوَ خَيْرُ الْحَاكِمِينَ»(یونس:۱۰۹) صبر کن تا خداوند حکم بدهد و خدا بهترین حکم کنندگان است.
وقتی این سوره تمام میشود یک جوری آدم این دل آشوب را دارد. حداقل در آن زمان اینگونه بود. آدم باید سعی کند که آن حس را بگیرد. اینکه چیزی نمانده و تا چند سال دیگر یا چند ماه دیگر حکم میآید و اگر این آدمها به نبوت ایمان نیاورند مثل قومهای قبل کلاً ممکن است همه نابود شوند. الان ما میدانیم که اینگونه نشدند بنابراین در کنار استثنائی که مربوط به حضرت یونس است میتوانیم بگوییم که به غیر از یونس و محمد که قومهای آنها نابود نشدند بقیه نابود شدند. بنابراین پایان سوره در همان امتدادی است که آدم اول از عنوانبندی و از ابتدای سوره میفهمد, مسئله نبوت است و خطری که نبوت همراه خودش دارد, برای قومی که برای آن پیامبر آمده است. قومی که همینجوری میچرند و از دنیا استفاده میکنند و هدایت تشریعی به این معنای خاص برای آن نیامده است حداقل خطر آن اینست هر کسی که میمیرد در گمراهی مرده است و عاقبت خوبی ممکن است نداشته باشد. ولی در خطر این نیستند که یک سیلی بیاید و همه را ببرد. خداوند میگوید اقوام را وقتی عذاب میکنیم که با آنها اتمام حجت کرده باشیم، اتمام حجت هم به این شکل است که یک نفر میآید و حقایق را صراحتاً بیان میکند.
[۰۰:۳۰]
و حتی بیان میکند که این اتمام حجت است و قرار است اگر شما نپذیرید یک بلایی سر شما بیاید. همه اینها گفته میشود و بعداً نهایتاً آن اتفاقی که قرار است بیفتد میافتد. بنابراین انتهای سوره هم ما را با همین نکاتی که در جلسه قبل گفتیم نزدیک میکند.
۴- بررسی تواتر واژگان
یک کار دیگری که ما معمولاً در مورد سورهها میکردیم تا به محتوای یک متن نزدیک شویم این است که یک چیزی مانند مطالعه آماری انجام دهیم. کاری که من همیشه اشاره میکنم که آقای عبدالعلی بازرگان در نظم قرآن خود زحمت کشیده و زحمت ما را کم کرده است. البته الان با این نرمافزارها راحت میشود اما احتمالاً ایشان خیلی زحمت بیشتری کشیده. شمارش کلمات و اشتقاقها که ببینیم در یک سوره چه واژههایی تکرار بیشتری دارند. تکرار نه به این معنا که «و» را بشمریم که از همه بیشتر است, تکرار نسبی منظور است که ببینیم در این سوره چه واژهای است نسبت به سورههای دیگر فرکانس بالاتری دارد. حجم سوره را در نظر بگیرید مثل اینکه تعداد هر واژه را بشمارید و تقسیم کنید ببینید چه مقدار از حجم یک سوره را یک واژه اشغال کرده است. بعد مقایسه کنید با همین واژه در سورههای دیگر مثلاً فرض کنید ممکن است در این سوره واژه “رب” فکر میکنم طبق کتاب نظم قرآن واژه رب ۲۴ بار آمده است مثلاً فرض کنید بعد از الذی و واو بیشترین تکرار برای رب باشد. مهم این است که رب یک واژه خیلی پر استعمال در قرآن است مهم این است, که ۲۴ رب در این حجم تعدادش زیاد حساب میشود یا کم حساب میشود. من نمیدانم که یادداشت کردم یا خیر تعداد قابل توجهی “الله” در این سوره آمده است ولی طبق محاسبهای که آقای عبدالعلی بازرگان انجام میدهد تواتر الله کم است نسبت به سایر سورهها، مثل اینکه شما یک میانگینی از آمدن الله در سورهها دارید، یک سوره پیدا میکنید تعداد آیات آن ۱۰ است و ۲۰ الله دارد یعنی دو الله در هر آیه آمده است. بشمرید و ببینید ۲۰٪ کل واژهها “الله” است این مهم است نه اینکه من بشمارم و ببینم در صدر تکرار چیست.
واژه رب در این سوره به عنوان یکی از اسامی خداوند به طور نسبی زیاد آمده است، واژهای که مشخصاً خیلی زیاد آمده واژه “حق” است نه به عنوان اسم خدا که حق به معنای حقیقت است. ۱۷ بار واژه حق در این سوره آمده که فکر میکنم در نظم قرآن بیشترین تکرار باشد نسبت به طول سوره بالاترین تکرار را در کل سورههای قرآن دارد. واژه ظن به معنای گمان هم ۶ بار آمده است ولی واژهای نیست که در سورههای دیگر هم با این تواتر ببینید. اینها واژههای خاصی هستند که در این سوره زیاد تکرار شده است. یک کار دیگری که به نظر من جالب میرسد واژه حق که واضح است ارتباط آن با این محتوا که در این سوره است. بگذارید من این آیه را بخوانم آنطوری که حق در این سوره استعمال میشود, حق ممکن است به عنوان اسم خداوند در اشاره به خداوند در یک جایی آمده باشد. من یک آیه میخوانم که مشخص شود ارتباط این مفهوم با آن چیزی که ما به معنای نبوت عامه و هدایت میفهمیم چیست. در یک بخشی از این سوره که تعداد زیادی آیه وجود دارد که با قُل شروع میشوند و مثل آن آیاتی که در سوره انعام هستند یک جور مجادله و محاجه به مشرکین هستند در مورد مسائل اعتقادی که فکر میکنم از آیه ۳۱ شروع میشود. بعد از چند آیه این آیه آمده است, من اصرار دارم که اگر حق ۱۷بار هم در این سوره نیامده بود و فقط همین آیه آمده بود, یک آیهای که تعداد زیادی حق در آن آمده است یک چیزی را در نظر آدم پررنگ میکند؛ (من یاد گرفتم به جای بولد, پررنگ بگویم منظور من اینجا بولد بود!) این آیه را گوش دهید «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكَائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ»(یونس:۳۵) آیا از شرکای شما کسی است که هدایت به حق کند؟ حق استعمالش در این سوره به عنوان چیزی است که به آن هدایت میشویم یعنی زیاد بودن تکرار کلمه حق مانند پررنگ بودن مفهوم هدایت در این سوره است. آن چیزی که انبیا میآیند و میگویند آن چیزی که به عنوان حقیقت عرضه میشود. «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكَائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ»(یونس:۳۵) این آیه کلآً چند کلمه است؟ تشکیل شده از یک تعداد ماده هدایت و یک تعداد حق مثلاً از اول شروع میشود «مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ» سه بار هدایت به حق آمده است بعد میگوید «أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى» ۴ حق و ۵ هدایت در یک آیه نسبتاً کوتاه در حد دو خط آمده است. در ادامه میگوید چون واژه ظن به معنای گمان آمده است «وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ»(یونس:۳۶) ظن در مقابل حق «إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا» دو بار واژه ظن آمده است و یک بار واژه حق در این آیه تکرار شده است. آیات قبل و بعد هم بخوانید باز همینگونه است. اگر ۱۷ واژه حق در کل سوره هم باز پراکنده بود کمتر اینقدر به چشم میآمد که در یک محدوده خیلی کوتاهی هی تکرار میشود.
بنابراین موضوع سوره مفهوم هدایت به حق است آن چیزی که در نبوت اتفاق میافتد و این آیه که مشخصاً وقتی حرف از هدایت به حق میکند منظورش گذاشتن خورشید در آسمان نیست منظور وقتی میگوید کسی که هدایت میکند منظور پیامبران است. باز این آیه و تکرار واژه حق اشاره به نبوت و مفهوم هدایت تشریعی دارد.
در تکمیل بحثهای جلسه قبل با مقایسه کردن عنوان سوره و ابتدا و انتهای سوره و واژگانی که تراکم و تکرار بیشتری دارند سعی کردم نشان دهم که به نظر میآید مسئله اصلی سوره مسئله هدایت تشریعی است. مخصوصاً به دلیل پایان خاص و عنوان سوره, مسئله خطر اینکه قضاوت صورت گیرد در مورد یک قومی که هدایت تشریعی برای آنها آمده است و نابود شوند. انذار نسبت به این مسئله یکی از ارکان این سوره است.
فکر کنم یک کاری را تمام کردم یعنی از روشهای متداولی که داریم سعی کنیم نزدیک شویم به محتوای سوره یک چیزهایی گفتم معنی آن این نیست اصرار داشته باشیم که هیچ چیزی در این سوره به غیر از این چیزها نیامده است. اگر دیدیم که یک جاهایی وسط سوره گریزی به مطلب خیلی مهم دیگر زده باشد بررسی میکنیم. من راه استانداردی را که معمولاً طی میکردیم که آدم سوره را بخواند و واقعاً ببیند چه تأثیری روی آدم میگذارد و چه چیزی در محتوای اصلی سوره است؛ ولی گاهی مانند تکنیکهایی که بدون خواندن همه سوره ممکن است ما را یک مقدار راهنمایی کند به سمت اینکه محتوای کلی سوره چیست, همین کارهایی است که سعی کردم انجام دهم. ولی هنوز کار واقعی و اصلی مانده است. ممکن است شما یک سوره را بخوانید چیز مهمتری حتی نسبت به ابتدا و انتهای آن در آن آمده است و به یک دلایلی ابتدا و انتهای آن مستقیماً به آن موضوع اشاره نشده است مهم است دلایلی وجود داشته باشد.
۵- چرا افرادی که مومنانه زندگی نمیکنند آرامش دارند؟
من میخواهم یک بحث جدید باز کنم اینگونه نیست بخواهم آیات را به ترتیب بخوانم یا یک کار مشابه این کنم. مثل کاری که جلسه قبل کردم سوره با یک سوالی شروع شده بود و من سعی کردم این سوال را جدی مطرح کنم و در مورد آن بحث کنم. میخواهم یک سوال دیگر مطرح کنم که فکر میکنم خیلی مهم است و سعی میکنم این سوال را یک مقدار جدی مطرح کنم شاید قبلاً هم به این موضوع اشاره کردم. واقعاً برای خود من موضوعی است که حالت سوال برانگیزی دارد که خودم در مقابل یک چیزی دچار شگفتی میشوم. بنابراین بارها و بارها با روشهای مختلف سعی کردم یک جوابی برای آن پیدا کنم و یک توجیهی داشته باشم که چگونه چنین پدیدهای اتفاق میافتد. پدیده جالب که نظر من را خیلی جلب میکند این است که آدمهایی که اعتقاد دینی ندارند اینها مطمئن نیستند که اعتقادات دینی غلط است. میتوانیم مطالعه آماری کنیم معمولاً ادعای مطمئن بودن به اینکه خدا و جهان آخرت وجود ندارد نمیکنند؛ فیلسوفها هم نهایتاً میگویند ما نمیدانیم هست یا نیست. نمیشود با اطمینان بگویند خدا یا معاد نیست نهایتش اینست که میگویند ما قانع نشدیم که هست یا نیست، اگر معقول بخواهند بحث کنند معمولاً بحث این است. آماری هم نگاه کنید و حرفهای غیر فیلسوفها را هم نگاه کنید معمولاً حالت انکار ندارند، به اصطلاح فلسفی ادعای لاادری دارند و میگویند ما نمیفهمیم که هست یا نیست.
چیزی که ذهن من را خیلی مشغول میکند اینست که اینها با چه جرأتی زندگی میکنند. اگر واقعاً احتمال این را میدهند که آخرتی باشد چگونه زندگی خود را براساس غیر آن چیزی که پیامبران گفتند تنظیم میکنند اگر بشود کلمه تنظیم را به یک معنایی به کار برد چگونه زندگی میکنند. بد نیست که از یک زاویه دیگر هم نگاه کنیم، شما یک لحظه خود را بگذارید جای اینکه یقین دارید آخرت است و همه چیزهایی که در قرآن نوشته است درست است. هرچقدر شما بیشتر به یقین برسید بیشتر به این میرسید آدمهایی که خلاف این میکنند امکان ندارد یقین داشته باشند چون به باطل که نمیتوان یقین آورد. هرچقدر که شما اعتقاداتان محکمتر باشد بیشتر این برای شما حالت یقینی پیدا میکند که اینها براساس حقیقتی که کشف کرده باشند زندگی نمیکنند حتی اگر بعضی ادعا میکنند دروغ میگویند. امکان ندارد آدم یک چیزی که نادرست است کشف کند, نهایتش یک اشتباهی کردند فکر میکنند واقعیت طور دیگری است. بالاخره یک مسئلهای است در طول تاریخ و همین الان آدمهایی که اعتقاد دینی ندارند هیچ اعتقاد یقینی ندارند بنابراین احتمال اینکه آخرتی باشد در ذهن آنها به طور منطقی وجود دارد. چگونه این احتمال را کنار میگذارند و چرا اینقدر آدمهای راحتی هستند؟ نکته اصلی به نظر من این است شما یک مقدار به این تیپ آدمهایی که اعتقادات دینی ندارند و در زندگی دنیایی خود غوطهور هستند نگاه کنید شاید به آدمهای مذهبی نگاه کنید اینها بیشتر التهاب دارند.
[۰۰:۴۵]
اینها آدمهای ریلکس و راحتی هستند, واقعاً مثل آدمهایی هستند که انگار حقایق را کشف کردند و خیلی با یقین امورات زندگی را انجام میدهند. یک جوری زندگی میکنند انگار یقین دارند که چیزی به جز حیات دنیوی نیست به راحتی شب میخوابند.
۱-۵ استدلال پاسکال
تصور من اینست که آدم نباید شب راحت بخوابد برای اینکه یک لحظه اگر این در ذهن آنها چیزی مثل استدلال پاسکال بیاید که معروف است که میگوید اگر شما عاقلانه فکر کنید باید مومنانه زندگی کنید، یک آدمی اگر عقل داشته باشد باید مومنانه زندگی کند. استدلالش از این نظر شهرت دارد که استدلال خیلی جالب و خوبی است و شاید اولین استدلالی است که نظریه تصمیم در آن به یک معنایی در آن استفاده شده است، و مبانی نظریه تصمیم در آن وجود دارد. میگوید مثلاً شما فرض کنید در مورد اعتقادات دینی دو احتمال داریم اعتقادات دینی یا درست یا نادرست هستند، دو نوع زندگی هم داریم زندگی مومنانه و زندگی غیرمومنانه، فرض کنید اعتقادات دینی اگر درست باشد و شما زندگی مومنانه کرده باشید که به یک سود بینهایتی میرسید و اگر زندگی غیرمومنانه کرده باشید به یک منهای بینهایت و ضرر بینهایتی میرسید. اگر اعتقادات دینی درست نباشند و معادی وجود نداشته باشد شما مومنانه یا غیرمومنانه زندگی کرده باشید نهایتش در حالت غیرمومنانه یک مقدار بیشتر لذت بردید یک مقدار محدود، استدلال پاسکال اینست اگر آدمی عاقل باشد و احتمال اینکه عقاید دینی درست باشند در ذهن او یک هزارم باشد نه نصف_نصف و نه حتی اینکه این بیشتر از آن در ذهنش باشد، اگر یک به هزار باشد احتمال اینکه عقاید دینی درست هستند در مقابل اینکه عقاید دینی درست نیستند، این آدم اگر بخواهد عاقلانه رفتار کند باید مومنانه زندگی کند. برای اینکه طبق نظریه تصمیم اگر شما یک جدول بگیرید در هر سطح مومنانه زندگی کردن سودش را در احتمال آن ضرب کنید به اضافه سود اینکه مومنانه زندگی کنید و حقایق دینی درست نباشند آن هم در احتمالش ضرب کنید یک چیزی به شما میدهد. غیرمومنانه را هم همین کار را انجام دهید, معلوم است اگر مومنانه زندگی کنید امید سود بیشتری را دارید. اگر بخواهیم عاقلانه تصمیم بگیریم نظریه تصمیم یعنی همین! و مقدماتش همین است که یک وضعیتهای ممکنی در مقابل من است که در آینده ممکن است اتفاق بیفتد که من نمیدانم که کدامیک از اینها اتفاق میافتد ولی احتمالات آن را میتوانم محاسبه کنم. خودم یک استراتژیهایی دارم که یک کارها و انتخابهایی میتوانم بکنم, اینکه کدامیک از این انتخابها را بکنم معقول است بسته به این است که سود و زیان خودم را در هر مورد بسته به اینکه چه انتخابی کردم و چه اتفاقی افتاده است را محاسبه کنم و یک امید ریاضی حساب کنم و براساس آن تصمیم بگیرم.
یک مثال سادهای که در همه کتابها میگذارند اینست که احتمال دارد باران ببارد یا نبارد؟! شما میتوانید با خود چتر بردارید یا برندارید. بعد حساب کنید. یک آدمی فکر میکند اگر باران ببارد من چتر داشته باشم این چقدر برای من مطلوب است، اگر باران ببارد و چتر نداشته باشم این هم خیلی نامطلوب است. یک حالت هم است که چتر بردارم و باران نبارد وضعیت نامطلوبی است و یک حالتی هم است که چتر برندارم و باران هم نیاید, این از یک جهاتی مطلوب است. اینکه چقدر این چیزها برای من مطلوب یا نامطلوب است و چقدر احتمال دارد که باران بیاید یا نیاید یک جدولی میکشند و یک محاسباتی انجام میدهند و میگویند رفتار معقول این است که چتر بردارید یا برندارید. این برای هر آدمی فرق میکند. یک آدمی که خیلی خیسشدن برای او گران تمام میشود ممکن است هواشناسی گفته باشد احتمال یک درصد فردا باران میآید دو چتر بردارد!! ولی اگر برای او خیس شدن مهم نیست ولی از چتر برداشتن بدش میآید (بعضیها هستند وقتی چتر بر میدارند انگار یک وزنه خیلی سنگینی همراه آنها است و اذیت میشوند.) ممکن است طرف ۹۰ درصد احتمال میدهد فردا باران میآید ولی باز چتر بر نمیدارد چون از خیس شدن اذیت نمیشود و نمیترسد؛ یا بهار و تابستان است خیلی برای او خیس شدن همراه با سرما خوردن نیست و تصمیم خودش را میگیرد. هر آدمی یک محاسباتی برای منافع و ضررهای خودش دارد برحسب اینکه خودش چگونه فکر میکند و چه تمایلاتی دارد.
به هر حال نظریه تصمیم عقلانی همین است که پاسکال برای اولین بار در مسئله خودش مطرح کرد و محاسبات او کاملاً درست است. کسی نمیتواند بگوید چیزی که پاسکال میگوید غلط است بنابراین اگر احتمال اینکه حقایق دینی درست باشند و در ذهن یک نفر کم هم باشد باز اگر عاقل باشد نباید بتواند راحت زندگی غیرمومنانه بکند. ولی میبینیم که میکنند! چیزی که ذهن من را خیلی مشغول میکند, چون این یک سوال روانشناسانه است که آدمها چگونه زندگی میکنند؟ً نمیدانند آخرتی است یا خیر ولی گناهانی را مرتکب میشوند که در تمام ادیان گفته شده این گناهان قطعاً عذاب خلد است, ولی باز این کارها را میکنند و شب هم میخوابند. این برای خودش یک پدیدهای است، پدیدهای بحثبرانگیز است که اگر شما از دیدگاه دینی نگاه کنید خوب است که این را بفهمید و سعی کنید درک کنید که وضعیت روحی این آدمها چگونه است.
۶- اطمینان به حیات دنیا
علت اینکه من این موضوع را مطرح میکنم اینست که آیه بعدی که در ادامه است, آیه ۷ یک عبارتی در آن آمده و به موضوعی که من میگویم مربوط میشود و به دلیلی که الان به آن اشاره میکنم طرح این موضوع در این سوره است. آیه بعدی را اگر ادامه میدادیم این است «إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا»(یونس:۷) کسانی که به حیات دنیا راضی شدند و به حالت اطمینانی رسیدند نسبت به حیات دنیا، «وَالَّذِينَ هُمْ عَنْ آيَاتِنَا غَافِلُونَ»(یونس:۷) و اینها کسانی هستند که ماوای آنها نار است. این چیزی که توصیف کردم پدیده اطمینان به حیات دنیا است. یک حالت طمانینهای در آدمهایی که غرق در حیات دنیا هستند وجود دارد که جالب است. واقعیت این است که باید اینگونه باشد که «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ» ولی انگار یک منبع طمانینه دیگری هم وجود دارد که اینها از آن استفاده میکنند, آن هم رضایت و چیزی است که اینجا میگوید اطمینان به حیات دنیاست. حیات دنیا قابل اطمینان نیست, ولی اینها انگار به آن اطمینان و یک طمانینهای دارند و شب راحت میخوابند. یک آدم مومن شب در یاد خدا و با ذکر خدا میخوابد و اینها با یاد حیات دنیا و… اینکه به به! عجب کارهایی امروز کردیم! شب راحت میخوابند و هیچ احساس بدی ندارند و اصلاً هم به این ماتریس پاسکال فکر نمیکنند و اگر شنیده هم باشند این احتمالها را ضرب نمیکنند ببینند نتیجه آن چیست برای اینکه اینگونه راحتتر هستند.
حضار: یک سوالی داشتم که دقیقاً مرتبط با همین بحث است و در مورد کلیت سوره یونس است. در آیه ۳۶ این سوره است «وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ»(یونس:۳۶) بیشتر آنها جز از پی گمان نمیروند در صورتی که گمان برای رسیدن به حق هیچ بسنده نیست. یک آیه دیگر در سوره بقره دیدم که پیدا نکردم ولی مضمون فارسی آن اینگونه است که مومنان و کسانی که صلات به جا میآورند کسانی هستند که ظنی دارند، آنجا هم واژه ظن به کار رفته است و یک ظنی به خدا دارند. سوال خود من اینست که مفهوم ظن در این سوره چیست میخواستم آخر کلاس بپرسم دیدم اینجا بحث شد گفتم همینجا بپرسم. من حس میکنم شما یک جوری به رفتار این پدیدههای عجیب نگاه کردید آدمهایی که با خیال راحت و با طمانینه شب میخوابند یک جور رفتار اینها برای ما عجیب است که اینها با یک چیز دیگر آرامش میگیرند. من میخواهم یک جور دیگری نگاه کنم احتمالاً میشود یک کمیت به اسم ظن و گمان تعریف کرد و در این آیه گفته بیشتر آنها جز از پی گمان نمیروند. یعنی من حس میکنم در آیه بقره انگار مومنین هم یک گمانی میکنند که صلات به جا میآورند. من حس میکنم این گمان در این دو طیف برقرار است.
استاد: نکتهای که ایشان میگوید اینکه در قرآن چندین بار عبارت «يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ» اینکه اینها گمان میبرند که خداوند را ملاقات میکنند نه اینکه یظنون به معنی اینکه خداوند هست، نه اینکه یظنون حتی معاد هست، «يَظُنُّونَ أَنَّهُمْ مُلاقُوا رَبِّهِمْ» اینکه در آنجا هم یک چیزی است یقین ندارند. ظن یک جوری در مقابل علم و یقین است. شما حتی در قرآن میبینید دانش ما همراه و آمیخته با یک سری گمانها است ولی اینکه از چه چیزی تبعیت میکنیم یک جاهایی یک چیزهایی را عمیقاً درک کردید و انگار حق را دریافتید و همه رفتاری که انجام میدهید بر حسب گمان نیست. ولی یک بخشی از علم شما حالت گمان دارد و به یقین نرسیدید. در قرآن دقت کنید. من نمیخواهم بگویم این کاملاً درست است که ظن را در مقابل یقین بگذاریم و بگوییم اگر کسی یقین ندارد و ۱۰۰ درصد مطمئن نیست پس گمان دارد. گاهی اینگونه میگویند حتی پیامبر هم دعوت میشود به اینکه «وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّى يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ»(حجر:۹۹) عبادت بکن تا به یقین برسید.
میخواهم بگویم این پدیده از یک جهتی عمومی است ولی اینجا چیزی که اشاره میکند اینکه همه زندگی خود را براساس یک سری گمانهایی گذاشته باشید. یک نفر یک حقایقی را درک میکند و دنبال آن حقایقی که درک کرده میرود, یک چیزهایی هنوز در نظرش حالت گمان دارد و آن آیهای که در مورد پیامبر است یعنی شما وقتی از حقایق پیروی میکنید کمکم ظنها هم تبدیل به یقین میشوند و برطرف میشوند. ولی یک بار یک فرد هیچ حقی را نمیشناسد و براساس یک سری گمان زندگی میکند و پای او در هیچ جا روی زمین نیست و انگار روی هوا زندگی میکند، شگفتی هم همین است که این آدمها چگونه روی هوا ایستادهاند. مسئله این است که منطقی زندگی نمیکنند, اگر از دید منطق و عقل نگاه کنید اینها منطقی زندگی نمیکنند واقعاً پای آنها روی زمین نیست و روی هوا است.
حضار: دقیقاً سوال من این است منطقی زندگی کردن یعنی چه؟ چون با توجه به توضیحی که شما دادید این تئوری بیشتر در ذهن من تثبیت شد که گمان یک چیز صفر و ۱۰۰ درصدی است که گمان صفر درصد یعنی یقین و آنجا که خدا به پیغمبر میگوید به یقین برسید یکی از ترجمهها اگر اشتباه نکنم برای آقای الهی قمشهای بود که در ترجمه آیه نوشته بود به مرگ برسید و یقین را مساوی مرگ میداند.
استاد: ترجمه نیست تفسیر است، کلاً ترجمه آقای الهی قمشهای درواقع ترجمه و تفسیر قمشهای است. ایشان یک مقدار بیشتر از ترجمه گفتند و گاهی چیزی که فکر میکنند درست است یا براساس روایتی است که پرسیدند و گفتند منظور از این آیه چیست، امام گفته است منظور این است که تا از دنیا بروید, آن را به عنوان ترجمه گرفتند. آقای الهی قمشهای قیدی ندارد که ترجمه دقیقی از آیات قرآن به معنایی که ما از ترجمه میفهمیم ارائه بدهد و از این نظر خیلی مشکلزاست. فکر میکنم خوب است اگر بخواهید ترجمه بخوانید ترجمه الهی قمشهای نخوانید ولی اگر میخواهید در مورد مفاهیم بدانید ایشان چه گفتند مانند تفسیر و درک ایشان از آیه یا نظر ایشان یا مخلوطی از چیزی که در ترجمه است و روایات چیست میتوانید به ترجمه آقای الهی قمشهای مراجعه کنید. ترجمههای خوب قرآن برای اینکه میدانم خیلیها مدام مراجعه میکنند ترجمه آقای خرمشاهی فکر میکنم ترجمه نسبتاً معتبری است سعی کرده قواعد ترجمه را رعایت کند، ترجمه آقای آیتی خوب است، ترجمه آقای فولاوند خوب است اینها ترجمههای خوب قرآن است که سعی کردند دقیق باشند. اینکه در روایات چه آمده است و تفسیر آن چیست را خیلی دخالت ندهند. ترجمه یعنی اینکه یک مابهازای فارسی برای کلمه عربی پیدا کنند.
نکتهای که شما میگویید من فکر میکنم یک مقدار ما را دور میکند. به نظرم تا حدودی فهمیدم که شما چه میگویید یک جورایی یک چیزی گفتم که در حد فهم این سوره حل است منتها شما سوال فلسفیتری دارید.
[۰۱:۰۰]
حضار: در پاسخ به سوال شما میخواستم بگویم که این آدمهایی که اینگونه پای آنها در هوا است من حس میکنم آنها هم مثل ما و همه آدمها یک سطحی(level) از کمیت گمان دارند که گمانهای آنها خیلی زیاد است و برای ما چیزهایی مهمتر است و گمان کمتر است.
استاد: فرض کنیم که حرف شما درست باشد مثالی که از استدلال پاسکال زدم جواب سوال شما است. فرض کنید پای هیچ کسی روی زمین نیست, ولی ما کار خطرناکی نمیکنیم, مثل اینکه ما هم با وجود اینکه اطمینان نداریم حقایق دینی درست باشند, ولی زندگیای میکنیم که معقول است ولی در مجموع تصمیمی که میگیریم احتمال سود آن خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی است که اگر غیر از این زندگی کنیم. کلاً وقتی پاسکال استدلال خود را ارائه میدهد حرفش این نیست که کسی یقین دارد اتفاقاً حرفش این است که شما اگر یک درصد هم احتمال بدهید که حقایق دینی درست باشد نباید اینگونه درهوا زندگی کنید. فرض کنید ما هم نمیدانیم. زیرا هیچ قسمتی از عقاید ما هم یقینی نیست, حتی اگر اینگونه هم باشد باز سوال در مورد زندگی آنها است نه در مورد زندگی ما، ما به همان معنای نظریه تصمیم معقول زندگی میکنیم, ولی آنها یک جور خطرناکی زندگی میکنند مثل اینکه با آتش زندگی میکنند. مثل اینکه یک آدمی در جایی که بمب ساعتی کار گذاشتند هی بیدار میشود و میخوابد و بازی میکند و شب دوباره میخوابد و یک جورایی میداند که به یک احتمال خوبی اینجا بمب است و میتواند یک مقدار آن طرفتر برود ولی نمیرود و اینجا مشغول است. ولی ما یک جایی هستیم که حداقل ممکن است زیر آنجا هم بمب نباشد, اشکال ندارد. ما یک جایی زندگی میکنیم که کسی نمیگوید زیر آن بمب است یک جوری زندگی میکنیم که اگر بمبی هم وجود داشته باشد به ما آسیبی نمیرسد. سوال این است که این آدمها طبق این روال طبیعی تصمیمگیری, تصمیم خطرناکی گرفتند ولی احساس خطری نمیکنند. اینجا یک پدیدهای وجود دارد پدیده «وَاطْمَأَنُّوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا»
۱-۶ اهمیت نسیان در انسان
حضار: (؟؟) انسان ویژگی دارد که فراموش میکند. به نظر میآید اینی که صحبت میکنیم واقعاً خیلی از آنها اینگونه هستند که تمایل شدید دارند که فراموش کنند که حتی مرگ است. مثلا آن آیه که در سوره زمر است «وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ ضُرٌّ دَعَا رَبَّهُ مُنِيبًا إِلَيْهِ ثُمَّ إِذَا خَوَّلَهُ نِعْمَةً مِنْهُ نَسِيَ مَا كَانَ يَدْعُو إِلَيْهِ مِنْ قَبْلُ وَجَعَلَ لِلَّهِ أَنْدَادًا لِيُضِلَّ عَنْ سَبِيلِهِ قُلْ تَمَتَّعْ بِكُفْرِكَ قَلِيلًا إِنَّكَ مِنْ أَصْحَابِ النَّارِ»(زمر:۸) که فراموش میکند و چون فراموش میکند شریک قرار میدهد و بر او پوشیده میشود و کفر هم دارد و خدا میگوید اندکی بهرهمند شو!
استاد: اینها به دلیل کار خطرناکی که میکنند نسبت به حیات دنیا حقی پیدا میکنند. جدی میگویم! یک مقدار عادلانه فکر کنید. بالاخره دارند هستی خود را برای حیات دنیا به باد میدهند. ما نمیدهیم. ما نباید انتظار داشته باشیم که خیلی از حیات دنیا به ما سهمی دهند. حداقل بیچارهها که آنجا ماندند و این خطر هم تحمل کردند معمولاً اینگونه است که سهم بیشتری از حیات دنیا به آنها داده میشود و من که خوشحال هستم. بیچارهها گناه دارند که به چیزی نرسند و از دنیا بروند. نکتهای که ایشان گفت پدیده نسیان نکته مهمی است بالاخره ریشه خیلی چیزها در پدیدههای مربوط به انسان میشود. اگر توانایی فراموش کردن نبود مطمئناً آدمها اینگونه که زندگی میکنند زندگی نمیکردند و آثار مثبت و مفید و هم آثار مضر دارد. یکی اینکه آدمها حقایقی را میدانند و میتوانند آن را در طاقچه نسیان بگذارند. یعنی در یک جایی بگذارند و به آن رجوع نکنند. گاهگداری هم اگر تحت یک حوادثی به آنها یادآوری شد و ذکری آمد باز میتوانند از این پدیده نسیان استفاده کنند که این یک جریان مداومی در زندگی همه انسانها است. یعنی یک ذکر مداومی از طرف خداوند برای همه آدمها به طور عمومی یا به طور خاص در زندگی شخصی آدمها یک تذکراتی داده میشود و آدمها اینها را در لحظههایی میگیرند مثل اینکه یک چیزهایی یادشان میآید و دوباره برمیگردند به همان زندگی خودشان و اینها را فراموش میکنند. اینکه نسیان چنین پتانسیلی را ایجاد میکند حرف درستی است و مخصوصاً به دلیل اینکه بعضیها معتقد هستند که واژه انسان از نسیان گرفته شده است. اینکه هر وقت درباره یک ویژگی انسان بحث میکنیم آدم فکر کند اگر این درست باشد که انسان را از نسیان گرفتند مثل اینکه نسیان یکی از مهمترین ارکان وجودی موجودی به اسم انسان است. نکته ایشان نکته خوبی است.
حضار: میخواستم بگم اینکه بعضی از این آدمها چگونه فکر کنند که شب راحت بخوابند، ممکن است اینها اینگونه فکر کنند که یک سری آدمها گفتند اگر اینگونه زندگی کنید به سود زیادی میرسید و اگر اینگونه زندگی نکنید و طور دیگری زندگی کنید به یک ضرری میرسید. اولاً اصلاً معلوم نیست اینها ادعا باشد یا نباشد. درست و غلط بودن آن مشخص نیست، هر کدام یک جوری گفتند زندگی کنید من هم یک حد وسطی را میگیرم و براساس حرف خودم یک چیزی را انتخاب میکنم و آنگونه زندگی میکنم.
استاد: واقعیت این است اولاً استدلال پاسکال فقط وقتی میتواند جریان پیدا کند که بحث درباره اعتقادات دینی است چون حرف از بینهایت میزند. هر چیزی مربوط به زندگی محدود از تولد تا مرگ باشد را نمیتوانید بینهایت بگویید. وقتی حرف از اعتقاد به زندگی جاوید در بهشت و جهنم است آنوقت است که حرف از این میشود یک جوری ضرر و سود بینهایت دارید. بنابراین استدلال پاسکال در مورد تصمیمگیری اعتقاد به معاد و دینی زندگیکردن و غیردینی زندگیکردن است. واقعیت این است که ادیان در زندگی اخلاقی خیلی باهم اشتراک دارند اینکه آدم نکشید و این کارها را نکنید و این کارها را بکنید. در یک دنیای دیگری ممکن بود این استدلال شما کار کند. مثلاً ادیان خیلی متعارضی وجود داشتند. مثلا یکی میگفت اگر بخواهید به بهشت بروید باید هرچه میتوانید آدم بکشید یکی میگفت برای اینکه به بهشت بروید اصلاً نباید آدم بکشید.
حضار: مشترکاتش را انجام میدادند.
استاد: اگر دنیای خیالی داشته باشیم که در آن ادیانی با اعتقادات معاد و با اخلاقیات کاملاً متنافر در آن وجود داشته باشد آنوقت استدلال پاسکال کار نمیکرد. ممکن است شما بگویید چون هیچ وجه مشترکی وجود ندارد بین این چیزهایی که مربوط به آن سود بهشت و جهنم رفتن است بنابراین من نمیتوانم اینجا تصمیم درستی بگیرم و به هر دو عمل کنم، هم خیلی آدم بکشم و هم آدم نکشم. ولی واقعیت اینست همین دنیایی که در آن زندگی میکنیم اخلاقیات مشترکی تحت عنوان اخلاقیات دینی چه در ادیان ابراهیمی و چه غیرابراهیمی مثلا در بودایی هست. یعنی اگر شما بوداییها را هم نگاه کنید یک جور امساک نسبت به دنیا، غرق نشدن در زندگی دنیا است. اتفاقاً رضایت ندادن به زندگی دنیا وجه مشترک همه ادیان است. اینکه من خودم را غرق نکنم و یک اعمال معنوی هم داشته باشم و برای لذتهایی که در دنیا میبرم یک حساب و کتابهایی قائل باشم و یک جاهایی از یک لذتهایی بزنم. اینها یک چیز مشترک بین ادیان است که میشود فکر کنم در این دنیایی که ما زندگی میکنیم استدلال پاسکال را به کار برد و این تصوری که شما میگویید این آدمها ندارند. نمیدانم مگر اینکه خودشان را با یک توهمی گول بزنند که خیلی مسیحیت و اسلام و یهودیت با هم فرق دارند. من نمیدانم که به کدامیک از اینها عمل کنم پس یک کار دیگری میکنم یک جور شوخی است.
حضار: به مشترکات هم عمل کند.
استاد: اینکه یک آدم دیندار میشود اگر یک آدمی مشترکات ادیان را عمل کند آدم دینداری است و انتخاب درستی کرده است و معقول زندگی میکند و حق او است که شب خیلی راحت بخوابد. اتفاقاً این آدم شاید راحتتر از آدمی که خیلی متعصبانه به دین آبا و اجدادی خود چسبیده است شب بتواند بخوابد. این انتخاب معقولی است مثل اینکه در احکام فقهی میگویند اگر نمیدانید اعلم کیست به احتیاط عمل کنید. یعنی هرجا که باهم اختلاف دارند آن چیزی که سختتر است انتخاب کنید، یک نفر ممکن است بین یهودیت و مسیحیت و اسلام به احتیاط عمل کند زندگی او خیلی سخت میشود و قطعاً به معنای پاسکالی خیلی عاقلانه زندگی میکند و زندگی او اشکالی هم ندارد. یک آدمی که مسلمان است فرض کنید شنبهها سر کار نرود گناه که نکرده, اگر در خانه بماند و بگوید شنبه سر کار نمیروم. همه شنبهها را یک جوری مرخصی بگیرد و یک گواهی استعلاجی برای تمام عمر خود برای شنبهها بگیرد. دکتر بنویسد که این شنبهها حالش خوب نیست!! به هرحال میخواهم بگویم این فرضی که شما میکنید اگر این نتیجه آن باشد کاملاً زندگی عاقلانهای است و طرف هم شب راحت میخوابد. حرف از این است که آدمی نمیداند جهان آخرت هست یا نیست؟! منطقاً احتمالش را میدهد و گفتن اگر جهان آخرتی باشد یک بلایی سرت میآید، خلاف آن چیزی که گفتن بکن را میکند, ولی یک حس اطمینانی دارد. این مانند یک سوال و یک پدیدهای است که باید توجیه شود.
۲-۶ رفع نیاز دنیوی به شکل عملی بدون تئوری پیشینی
نکتهای که در اینجا وجود دارد این است که استفاده کردن از حیات دنیا یک حالت اطمینان بخشی دارد. یک کودک شیرخواری را در نظر بگیرید که گرسنه بود و از شیر مادر تغذیه کرده و به قول فروید به حالت خلسه فرو رفته از شدت لذت غذایی که مناسبش بود خورده و کاملاً سیر شده و الان هم با یک صورت گل انداختهای خوابیده است. یک نفر در عالم مثال این بچه را بیدار کند و بگوید تو مطمئن هستی این شیری که خوردی حلال یا درست بود؟ فکر کنم جواب بچه این است برو بابا!… زبرا لذت, احساس اطمینان برای آدم میآورد. این مثال فکر کنم مثال خوبی است, این اطمینان از اینجا نمیآید که تئوری پشت آن است اطمینان از اینجا میآید مثل اینکه یک نیازی از طریقی برآورده شده است. انگار طرف یک حقی احساس میکند که وقتی من این نیاز را داشتم و این نیاز را برآورده کردم, وقتی این کار را میکند و به حالت لذت میرسد انگار یک اطمینانی دارد که کار درستی انجام داده است. این فارق از این است که منطق و عقل او به او چه میگوید یا چه تئوری پشت این کاری که انجام داده است. آدمهایی که غرق در حیات دنیا هستند و به همین حالت اطمینان میرسند شباهتی به آن کودک دارند. یعنی وقتی که در این دنیا غرق میشوند و زندگی دنیوی همراه با لذت را انجام میدهند خیلی حق قائل نمیشوند برای یک آدمی که بیاید تئوری که پشت کارهایش است را بپرسد. مثل اینکه یک نیازهایی دارند و اینها را از طریقی برطرف میکنند و احساس لذت میکنند و احساس میکنند حق داشتند این کار را بکنند. واقعاً اگر با آدمهای اینگونه صحبت کنید خیلی وقتها پشت زندگی آنها چنین احساس حقی است. فرض کنید یک آدمی که از مشروبات الکلی استفاده کرده است و بعد از استفاده آن شبیه همان کودک به یک حالتی میرسند مثل اینکه یک نیازی در آنها برآورده شده است. اینکه خیلی جا برای این پرسش برای آنها نمیماند که آیا تو میدانی این درست یا غلط است؟ مانند یک آدم گرسنهای که از یک غذایی استفاده کرده یا یک آدم دم مرگی که به یک غذایی رسیده و خورده و حالا یک روحانی بیاید از او سوال و جواب بکند که این غذا حلال یا حرام بود آیا مال تو بود یا نبود، از گوشت خوک استفاده شده بود یا نبود. طرف یک جوری احساس حق میکند که از این استفاده کرده است. پشت این اطمینان به حیات دنیا منطق وجود ندارد، آن حس لذتی که همراه با استفاده است و احساس رفع نیازی که گاهی در غرق شدن در حیات دنیوی است, این احساس حق و اطمینان را ایجاد میکند.
[۰۱:۱۵]
۳-۶ انسان بالقوه منطقی و معقول است نه بالفعل (یعنی آدمها ابتدا زندگی میکنند و بعد براساس زندگی خود عقایدی را انتخاب میکنند نه برعکس)
نکتهای که میخواهم بگویم این است که کلاً اگر یک آدمی خیلی متعجب باشد از اینکه این آدمها چگونه زندگی میکنند و چرا شب خوابشان میبرد, شاید اشتباهی که در ذهن اوست اینست که فکر میکند آدمها کلاً منطقی زندگی میکنند و بشر یک موجود منطقی و عقلانی است. من میگویم انسان به طور بالقوه یک موجود منطقی و معقول است ولی بالفعل زندگی اکثر آدمها معقول و منطقی نیست. اشتباه است اگر فکر کنیم که مدل ما درباره زندگیکردن همه آدمها این باشد که اینها یک عقایدی دارند و براساس عقاید خود عمل میکنند، تقریباً در مورد اکثریت قاطع آدمها برعکس است. آدمها زندگی میکنند و بعد براساس زندگی خود عقایدی را انتخاب میکنند. در واقع برحسب اینکه کدامیک از عقاید با شیوه زندگی آنها سازگارتر است به آن عقاید متمایل میشوند. اگر میبینید یک آدمی تغییر عقیده میدهد, اکثر وقتها اینگونه است که سبک زندگی این آدمها عوض میشود عقاید آنها هم عوض میشود، تغییر عقیدهدادن پدیده جالبی است و دلایل مختلفی هم دارد. خیلی وقتها اینگونه است که ناشی از تغییر در رفتارهای یک نفر است. یک آدمی جور دیگری زندگی میکند در محیط دیگری قرار میگیرد و نتیجه آن است که جور دیگری فکر میکند. یک عقایدی که قبلاً برای او جالب نبود برای او جالب میشود و برعکس چیزهایی که برای او جالب بود دیگر برای او جالب نیست.
آن نکته پایهای در مورد این آدمهایی که غیردینی زندگی میکنند همین است ولی چیزهای دیگر و حواشی هم وجود دارد. هسته مرکزی اینست که انسانهایی که از حیات دنیوی بهرهمند میشوند و لذت میبرند عقایدی را که متناسب با این لذت از حیات دنیوی است که مطمئناً عقیده به معاد با اینها متناسب نیست در نظر آنها جالبتر و جذابتر است و همانها را یک جوری میپذیرند. چون این نوع سبک زندگی سبک باطلی است طبعاً عقایدی را که باید تولید کنند تا این سبک زندگی توجیه شود عقاید باطلی است.
مهمترین چیزی که آدم باید سعی کند در مقابل توحید درک کند پدیده شرک است، عقاید شرکآلود عقایدی هستند که با این سبک زندگی که این آدمها برای خودشان انتخاب میکنند سازگاری دارد. عقاید شرکآلود ممکن است عقیده به این باشد که معادی وجود ندارد یا مخصوصاً اعتقاد به این باشد که معاد وجود دارد ولی من یک شفیعی دارم که از من محافظت میکند, مستقل از اینکه چگونه زندگی میکنم همینکه یک بتی دارم این در یک جایی از من حمایت میکند بنابراین خیال من میتواند جمع باشد. کلاً اینکه عقاید باطلی وجود دارند که از این سبک زندگی حمایت میکنند چون این نوع زندگی آسانتر است. نوع زندگی که اکثریت آدمها به آن تمایل دارند. عقاید باطلی که اینها را ساپورت کنند متداول هستند. شما هر جوری سعی کنید جلوی آنها را بگیرید موفق نمیشوید. بعد از مدتی در هرجایی (حتی در خود جامعه دینی) این عقاید باطل یک جوری سربرمیآورند برای اینکه شیوه زندگی که آدمها دارند را یک جوری پشتیبانی کنند.
بنابراین اگر عادت کنید که اینگونه فکر کنید که واقعاً انسان به صورت بالفعل منطقی زندگی نمیکند, خیلی هم دچار شگفتی نمیشوید که آدمها چگونه زندگی خودشان را براساس عقاید غیردینی سامان میدهند و به حالت اطمینانی میرسند. انگار منشأ این چیزی که من میگویم, مربوط به تاریخ نیست همین الان هم عقاید غیردینی و عقاید باطلی وجود دارد.
۷- عقاید شرکآلود پنهان در جامعه
تصادفاً این سوره را بعد از سوره عنکبوت بحث میکنیم و میتوانم از آن حرفهایی که در سوره عنکبوت گفتم استفاده کنم. آنجا حرف از این بود که شرک به صورت تارهایی در روابط اجتماعی خودش را تثبیت میکند ولی سوالهای خیلی اساسی وجود دارد در مورد شرک، اینکه چگونه شرک خودش را در جامعه تثبیت میکند این یک بحثی است و اینکه شرک از کجا میآید و چه نیازی به این عقاید هست؛ اینکه یک سری توهمات وجود دارد و این توهمات در ساختار اجتماعی مانند تارهایی است که آدمها وصل به هم هستند و آن احساس امنیتی که لازم دارند را از ارتباطشان باهم میگیرند و این ارتباطها معمولاً منجر به این میشود که عقاید شرکآلود اجداد خودشان را بپذیرند. اینکه شرک چگونه خودش را تثبیت میکند شاید یک چیزی است که شما در سوره عنکبوت میبینید که پاسخ خوبی به آن داده شده است. اینکه این عقاید و توهمات از کجا میآیند و منشأ آنها کجاست و چگونه تثبیت میشوند و در بطن اجتماع جریان پیدا میکنند و چرا عقاید شرکآلود لازم هستند و چرا به طور مداوم بازتولید میشوند. شما اگر یک جامعهای را از عقاید شرکآلود تمیز کنید بعد از یک مدتی این اوهام خودشان را به صورتهای دیگر متجلی میکنند و باز با همان مکانیسمهای اجتماعی خودشان را تثبیت میکنند.
یکی از منشأهای تولید عقاید شرکآلود همین است, آدمی که با سبک زندگی که خلاف حق است زندگی میکند برای اینکه به زندگی خود ادامه دهد احتیاج به عقاید غیرحق دارد، باید یک چیزهایی را بپذیرد و یک عقایدی را خودش تولید کند که یک جوری این سبک زندگی را توجیه کند. زندگی واقعی و آن چیزی که ما خلق شدیم و باید آنگونه زندگی کنیم اینست که حق را بشناسیم و براساس آن زندگی کنیم. واقعیت اینست که اکثریت مردم زندگی میکنند, بعداً عقاید متناسب با زندگی خود را انتخاب میکنند. چون این سبک زندگی اطمینان به حیات دنیا سبک زندگی راحت است که اکثریت مردم انتخاب میکنند. و اینگونه زندگی میکنند درحالیکه زندگی حق نیست. اگر حقیقت را بشناسید و عقاید حقیقی داشته باشید نمیتوانید اینگونه زندگی کنید. چون اینگونه زندگی میکنید احتیاج به یک سری توهمات دارید. چیزهایی که بین شما و حقیقت حائل شود. در هر دورهای مردم از یک چیزی استفاده میکنند, از یک سری عقاید موهومی استفاده میکنند. فقط این نکته را فراموش نکنید وقتی من میگویم هسته مرکزی عامل تولید عقاید شرکآلود چنین سبک زندگی خلافی است, یعنی در واقع منشأ آن, انگار این است که ما میخواهیم از زندگی دنیوی بهرهمند شویم و لذت ببریم و یک چیزی را که دوست داریم بخوریم, بخوریم؛ یک چیزی که برای ما لذت دارد را. در همین زندگی مادی و دنیوی خودمان انجام دهیم؛ معنی آن این نیست که هرکسی مشرک است چنین بهرهمندیهایی دارد. شما ممکن است یک آدم مشرک مرتاض پیدا کنید! چرا؟! چون در مکانیسمهایی که در سوره عنکبوت درباره آن بحث کردیم به او به ارث رسیده است! یک آدمی ممکن است طبق این عقاید شرکآلود برای اینکه شبها راحت بخوابد به او میگویند اگر سالی یک نفر را قربانی کنیم این قربانی قوم را مصون میکند، یک نفر داوطلب میشود و قربانی میشود. این نقض غرض است و حیات دنیوی خود را نابود میکند, ولی بالاخره عقاید شرکآلود یک جوری تولید شدند و یک نفر آنجا قربانی شده است. کسی که قربانی شده اساس عقایدش ارثیبودن عقیده اس. حرفی که دارم میزنم مثل اینست که شرک به دلیل این سبک زندگی تولید میشود و بعد به ارث میرسد، وقتی به ارث میرسد معنی آن این نیست که همه آدمهایی که این عقاید را پیدا میکنند حتماً خیلی بهرهمند از حیات دنیوی هستند. ممکن است خیلی هم اهل لذت بردن نباشند, ولی آن عقاید شرکآلود دوران خودشان را پذیرفتند.
اینها مثل تمایز بین «الَّذينَ في قُلوبِهِم مَرَضٌ» با مومنین است. آدمهایی که در جامعه دینی زندگی میکنند دو دسته هستند آنهایی که با حقیقت ارتباط برقرار کردند و مومن هستند و بهره ایمان خود را هم میبرند و زندگی خیلی لذتبخشی دارند، اکثریت آدمهایی که در جامعه دینی هستند این عقاید را به ارث بردند و معمولاً بیشتر این عقاید مزاحم آنها است تا اینکه نه از عبادت لذت میبرند و نه بهره خاص معنوی میبرند ولی زندگی میکنند. در جامعه مشرک هم ممکن است شما چنین پدیدهای را ببینید شاید نسبت آدمها با نسبت آدمها در جوامع دینی یکسان نباشد, ولی یک عدهای هستند که زندگیشان همان سبک زندگی است که شرک را به وجود میآورد و غرق در لذتها هستند؛ یک عده هم ممکن است فقط مزاحمت آن عقاید به آنها برسد و جزو آنهایی هستند که سرشان پای بتها بریده میشود, ولی در آن جامعه زندگی میکنند و کاملاً ممکن است با همان آرامش مرگباری که عقاید موروثی را آدم میپذیرد اینها پذیرفتند و خیلی با آرامش خودشان را فدای عقاید شرکآلود خود کنند.
۸- تمثیل خاصی از حیات دنیا
یک نکته عمیقی در این سوره است که مدام به آن برمیگردیم؛ آن هم این مسئلهای است که در توصیف کسانی که مشرک هستند و پیام هدایت انبیاء را نمیپذیرند گفته میشود که اینها کسانی هستند که «رَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا»(یونس:۷) پررنگ بودن این مسأله در این سوره مخصوصاً به این دلیل است که شما یک آیه طولانی در این سوره درباره حیات دنیا دارید و تمثیل آن که وقتی سوره را میخوانید (مثل تمثیلی که در سوره عنکبوت اهمیت زیادی در آن سوره دارد) به این تمثیل باید دقت کنید. من این آیه را میخوانم «إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاءٍ أَنْزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاءِ»(یونس:۲۴) مثال حیات دنیا مانند آبی است که از آسمان فرو باریدیم. «فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الْأَرْضِ»(یونس:۲۴) یک تعبیر خاصی اینجا است انگار میگوید با گیاهان زمین مخلوط شد ولی منظور این است که گیاهان زمین از این آب سیراب شدند. «مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَالْأَنْعَامُ»(یونس:۲۴) نبات و ارضی که انسانها و چهارپایان میخورند. «حَتَّى إِذَا أَخَذَتِ الْأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَتْ»(یونس:۲۴) تا جایی که زمین سرسبز میشود و آرایش پیدا میکند تمثیل این است که یک آبی از آسمان میآید این در زمین به نباتهایی که در زمین هستند سیراب میشوند و رشد میکنند و سرسبز میشوند و زمین از این سرسبزی به یک زیبایی میرسد. «وَظَنَّ أَهْلُهَا»(یونس:۲۴) باز این واژه ظن یعنی گمان میکنند که گمانی باطل است. «أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا»(یونس:۲۴) و احساس میکنند که الان میتوانند از این زیبایی بهرهمند شوند.« أَتَاهَا أَمْرُنَا لَيْلًا أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَنْ لَمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ»(یونس:۲۴) اینجاست که امر ما میرسد و این از بین میرود انگار طوری که روز قبل اصلاً نبود و هیچوقت نبود. «كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»(یونس:۲۴) حیات دنیا اینگونه است یک چیزی که یک لحظهای میآید مثل اینکه یک جلوهای دارد و یک زیبایی و یک سرسبزی ایجاد میکند و بعد هم از بین میرود. چقدر واقعاً حیات دنیا چنین چیز موقتی است. این یک چیز یقینی است فکر میکنم همه ما به این اعتقاد داریم که حیات ما یک چیز موقتی است. به دنیا آمدیم و یک روزی میمیریم. این چندسالی که حیات اینجا باقی است و جلوه دارد و واقعاً درخششی دارد,
[۰۱:۳۰]
چقدر قابل اطمینان به معنای واقعی کلمه است؟! چیزی که من میدانم به زودی از بین میرود. چقدر میتوانم روی آن حساب باز کنم و از آن بهرهبرداری کنم و به این فکر نکنم که این چیزی است که انگار یک روزی میآید و میرود. اگر من واقعاً الان بدانم این چیزی که جلوی من است و این سبزهزاری که جلوی من است و ایجاد شده و خیلی شوق دارم از آن بچرم این یک ساعت بیشتر اینجا نیست یک مقدار شوق خود را از دست میدهم, فکر میکنم در این یک ساعت چندتا بیشتر از این سرسبزی نمیتوانم استفاده کنم. یک جوری زندگی خود را احتمالاً بر مبنای دیگر پایهگذاری میکنم. اگر واقعاً به این فکر کنم که با یک پدیده خیلی موقت سروکار دارم. نکته «وَاطْمَأَنُّوا إِنَّمَا» اینست که فراموش میشود پدیدهای که وجود دارد. انسان این قدرت را دارد که فراموش کند. اگر این حقیقت را شما به هر کسی تذکر بدهید نمیتواند بگوید اینگونه نیست. یک پدیده خیلی محدودی است و چندروزی در این دنیا هستیم. اشعار منسوب به عمر خیام یک حقیقت حکیمانهای در آن است. اگر یک آدمی مرگ را فراموش نکند نمیتواند از دنیا لذت ببرد. اگر هر لحظه جرعهای که مینوشد به آن فکر کند مثل شعر زیبای منسوب به خیام. من فکر میکنم یک آدمی به اسم خیام است و این خیام همان ریاضیدان مشهوری است که ما میشناسیم دو نفر هم نبودند. بعضی از اشعار هم ردخور ندارد ازاوست. اینقدر بعضی از اینها خوب هستند که ممکن نیست کسی توانسته باشد ادای او را به این خوبی دربیاورد. یک آدم بزرگی بوده که یک سری رباعیات گفته که در ادبیات فارسی همتا ندارند، یک شعری دارد که میگوید:
از من نفسی به سعی ساقـی مانده است وز جمله خلق بی وفاقی مانده است
از باده نوشیـــن قدحی بیش نمانـد از عمر ندانم که چه باقی مانده است
توصیفی که دارد این است که یک آدمی که همه شب را به شرابخواری گذرانده است از باده نوشین هم چیزی نمانده است و همه را خورده است. در اوج حالتی است که فکر نکند ولی هنوز این فکر از ذهنش خارج نشده است که از عمر ندانم چه باقی مانده است؟! مرگ را نمیتواند فراموش کند. یک آدمی که یک مقدار عقل داشته باشد, این پدیده موقت بودن این حیات همه عیشها را منقص میکند. اگر من هر لحظهای که لذت میبرم حس کنم که فردا میمیرم و نمیدانم بعدش چه میشود و فکر کنم که میدانم فنا میشوم؛ همین موقت بودن آن, و لذتی که نمیتوانم در آن غرق شوم, انگار همیشه آن هوشیاری که یک چیز موقتی است حفظ میکنم و لذت آن برای من یک جوری از بین میرود.
موضوعی که در این سوره به شدت به نظر میآید هی تکرار میشود از همینجا گرفته میشود که پدیده اطمینان به دنیا در یک لحظاتی از بین میرود. لحظات مواجه با مرگ, مثل مثالهایی که مدام در این سوره است, جایی که این آدمها در کشتی نشستند و باد و طوفانی میآید و احساس میکنند حیات آنها از بین میرود. یک لحظههایی برای انسانها آگاهی است اگر این مواجهه با مرگ را داشته باشند, اگر تذکر پیدا کنند به اینکه با یک حیات دنیوی خیلی محدودی مواجه بودند لحظهای که این را میبینند انگار به توحید نزدیک میشوند و از عقاید شرکآلود دور میشوند, چون این عقاید شرکآلود انگار برای همین بهرهمندی از حیات دنیا به درد میخورد. اگر این بهرهمندی از بین میرود آن عقاید سست میشوند و به توحید نزدیک میشوند.
در داستان انبیاء اینکه اینها مجازات شدند و از بین رفتند, فرعون در داستان موسی میآید، تنها جایی از قرآن که حرف از این است که حتی خود فرعون که رأس همه معاندین و کفار بوده در لحظه آخر ابراز ایمان میکند. وقتی این حیات میرود, لحظه مرگ که میرسد شما نمیتوانید موقت بودن آن را فراموش کرده باشید. بنابراین همه لذتهای موقتی که بردید, همه باد فنا میشود و این راه را باز میکند که انگار یک جوری حقیقت را ببینید.
اینکه پیامبران میآیند و به طور مداوم این چیزها را تذکر میدهند و این تهدیدی که در این سوره به طور مداوم تکرار میشود که الآن برای شما پیامبر آمده است, انذار به اینکه شما ممکن است از بین بروید؛ یک جوری مثل این است که سعی میکند یک قومی را با شواهد و دلایل تاریخی و چیزهای دیگر مواجه کند با آن اتفاقی که برای فرعون یا قوم یونس افتاد و اینها ایمان آوردند. قرآن سعی میکند با همین آیات بازسازی کند بلکه این آدمها یک جوری رشتههای اطمینان آنها به حیات دنیا پاره شود برای اینکه بتوانند حقیقت را درک کنند. یک مضمونی که در عمق این سوره وجود دارد مسئله اطمینان به حیات دنیوی و پاره شدن رشتههای اطمینان به این حیات موقت هنگام مواجهه با مرگ و تذکر به مرگ است، نه مواجهه واقعی حتی تذکر به اینکه ممکن است هلاک شوید و شما میدانید هلاک میشوید و مرگی هست که میتواند رشتههای پیوند را سست کند. این یک مضمونی است که مدام در سوره مانند یک ترجیعبند تکرار میشود به صورت ذکرکردن شواهد تاریخی در مورد پیامبران یا در مورد پدیدههایی که همه ما یک جوری در زندگی روزمره آشنا هستیم و سعی میشود که این واقعیت گفته شود. تمثیلی که در این سوره است تمثیل کاملاً پذیرفتنی و قابل قبول همه است و کسی منکر این نیست که این تمثیل تمثیل خوبی برای حیات دنیا است. چیزی که یک لحظهای میآید و مانند سرسبزی که از بین میرود انگار قبلاً نبود، واقعاً وقتی یک نفر میمیرد خیلی توصیف خوبی در مورد او است که بعد از یک مدتی واقعاً این حالت انگار وجود دارد که چنین کسی نبود، آمد مگسی پدید و ناپیدا شد. خیام خیلی مفسر خوبی برای این نکتهای است که در این سوره است، همه شعرهای او حالت اینکه یک مرگی است و بهرهمندی از دنیا یک چیز موقت و بیمعنی و بیخودی است منتها خیام دعوت نمیکند که موحد باشیم, به چیز دیگری دعوت میکند. ولی حس اینکه یک چیز موقت لذتبخش نیست؛ مثل یک آدمی که آنقدر آگاهی دارد که در عین حالی که حیات دنیوی خود را دارد (نمیدانم زندگی خصوصی خیام چگونه بود ولی فرض کنید یک آدمی همانگونه که در اشعارش میگوید اهل باده نوشیدن و بهرهمندی از حیات موقت است ولی آنقدر حکیم و آگاه است که موقت میداند) نکتهای که در این سوره گفته میشود وقتی چیزی موقت است نمیشود در آن غرق شد و به آن اطمینان کرد, خیام هم به این اطمینان نمیرسد. یعنی آنقدر حکمت دارد که «وَاطْمَأَنُّوا إِنَّمَا» نیست. بعد از اینکه این اطمینانش از بین رفته است به دلیل عقل یا به چی رسیده را کنار گذاریم ولی لااقل این است که اینقدر عقل دارد که نمیتواند به حیات موقت دنیوی اطمینان پیدا کند.
این بحث را جلسه آینده ادامه میدهم که جلوههای مختلف همین چیزی که در مورد آن صحبت کردم را در سراسر سوره نگاه کنیم و یک مرور کلی هم به سوره میکنیم تا انشاالله یک سری نکات خاص را در جلسه آینده میگویم.
حضار: (؟؟) برخی هم میدانند مرگ هست ولی بازم لذت میبرند. مثلا میگویند ما عمر زیاد نمیخواهیم که پیر و ناتوان شویم.
استاد: چون آخروقت است نمیخواهم بحث را زیاد کنم ولی این نکتهای که شما میگویید موضوع خوبی برای ادامه دادن است. حالت امنیت و اطمینانی که نهایتاً اکثریت قاطع آدمهایی که دیندار نیستند و به آن میرسند نتیجه همان پدیده امنیتی است که در سوره عنکبوت گفتیم. لحظهای که عقاید شرکآلود به وجود میآید مسئله اطمینان به دنیا مطرح است، آدمهایی که شما میبینید که لذت میبرند بیشترشان اطمینانشان اینگونه است تمام آدمها در غرب مثلا دانشمندها همه اینگونه زندگی میکنند. فضای ذهنی آدمهایی که الان غیردینی زندگی میکنند فضای تقلیدی است منتها تقلید از فرهنگ غرب است. اگر با آدمهایی که چنین حرفهایی میزنند صحبت کنید خیلی سر و ته ندارد خیلی احساسها, احساسهای واقعی نیست. اطمینانشان به این است که جمعیت انبوهی از آدمها که به نظر میرسد آدمهای پیشرفتهتری از ما هستند اینگونه زندگی میکنند.
حضار: و خوب زندگی میکنند.
استاد: و خوب زندگی میکنند و لذت میبرند و کسانی که این حرفها را میزنند همه آنها هشتشان گرو نه آنها است. خلاصه یک جوری به نظر میرسد که اطمینان از روابط اجتماعی و مسائل اتکای به والد است که میآید نه از یک جور تفکرات فردی، اگر واقعاً از یک چیز عمیق فردی آمده باشد و شما با آنها صحبت کنید تناقض در آن نیست. با این جور آدمها یک مقدار بحث را ادامه بدهید میبینید که احساسات, احساسهای واقعی نیست، همینهایی که به شما میگویند در کتابی یک نفر نوشته است و اینها خواندند. الان یک فرهنگی در جهان به وجود آمده است که این هم فرهنگ شرکآلودی است که بهرهمندی از حیات دنیوی را حمایت(support) میکند, خیلی هم قوی است. این آدمها هم به هنرمندها، دانشمندها و امثالهم اطمینان دارند و مخصوصاً به اینکه جمعیت انبوهی از آدمهایی که به نظر بهتر زندگی میکنند اینگونه زندگی میکنند به آنها اطمینان میدهد. این اطمینان, حاصل از اتکای به والد است، همانگونه آدمهایی که عقاید غلط دینی را در جوامع دینی میپذیرند به یک اطمینانی میرسند. من میخواهم این را اشتباه نکنید، اگر انبوه فکر کنید همیشه پدیده چه در جوامع دینی و چه در جوامع غیردینی یکی است. اکثریت غالب مردم از یک شنیدههایی پیروی میکنند و اجداد واقعی آنها یا بزرگان زمان حال یک چیزهایی گفتند و اینها به آنها اطمینان کردند. در قرآن یک عبارتی است که میگوید «سادَتَنا وَ كُبَراءَنا» منشأ این اطمینان این است که اینها پیروی از سادات و کبراء میکنند. این سادات و کبراء شامل دانشمندان و هنرمندان و مخصوصاً ستارههای موسیقی پاپیولار و اینجور چیزها میشود و ممکن است در جوامع دینی شامل علما و روحانیون بزرگ هم بشود. مگر میشود در کار فلان پاپ چنین اشتباهی وجود داشته باشد و نفهمیده باشد، مگر میشود در بزرگان ما چنین مشکل فقهی وجود داشته باشد و نفهمیده باشند. کلاً مکانیسم این اطمینان از والد است و با اطمینان میگویم این تیپ حرفهایی که زدید حرفهای شخصی برآمده از تجربههای زندگی یک آدم و تفکر شخصی او نیست یک چیزهایی خوانده است و یک چیزهایی اقتباس میکند و معمولاً نشانه آن این است با اینگونه آدمها یک مقدار صحبت کنید حرفهای خود را نقض میکنند و حرفهای آنها به جایی هم نمیرسد.
حضار: (؟؟)من حس میکنم خدا به ایشان کمک هم میکند.
استاد: اینکه هست. اینکه خدا کمک میکند مثلا همین مکانیسم نسیان است، مکانیسمهای آرامشبخشی وجود دارد که نتیجه رحمانیت خداست. اگر یادتان باشد یک آیهای در سوره مریم است که میگوید کسانی که گمراه هستند وقتی یک راهی را میروند رحمان به آنها امداد میکند. اسم رحمان آمده است. نتیجه رحمانیت خداوند، همین است. اگر آدمها در راههای غیر از آن چیزی که باید بروند رفتند هم خداوند به آنها آرامش میدهد. مکانیسمهایی وجود دارد و باید این مکانیسمها را کشف کنیم. هر مکانیسمی را توضیح بدهم این مکانیسمها را خداوند اجازه داده است که باشند. شیطان اینها را به وجود نیاورده، شیطان هیچ چیزی را به وجود نیاورده است، الکی برای خودش ادعاهایی میکند.
