بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره یونس، جلسه‌ی ۳، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۲

۱- مقدمه و مروری بر جلسات پیشین

جلسه سوم بحث درباره سوره یونس است، من اشاره کوتاهی به بحث‌های دو جلسه قبل می‌کنم و بحث این جلسه را ادامه می‌دهم. روشن بود که آیات اول صفحه اول سوره به مسئله نبوت عامه اشاره داشت و همراه با استدلال‌هایی بود که من در مورد آن بحث کردم. با این سوال شروع می‌شد که آیا شگفت‌انگیز است خداوند انسانی را برای هدایت مردم مبعوث کند و در همین صفحه سعی می‌کرد بگوید چرا شگفت‌انگیز نیست. برای اینکه ما باید انتظار دیدن چنین پدیده ظاهراً عجیبی را داشته باشیم و سعی می‌کرد استدلالی برای این داشته باشد. معمولاً شروع و انتهای همه قرائنی که به آن نگاه ‌کردیم درباره مسئله نبوت هستند به اضافه اینکه اگر به واژه‌های پرتکرار در سوره نگاه کنیم؛ مخصوصاً من تأکید کردم که واژه حق زیاد تکرار شده مثلا آیه‌ای که اینجا قرار دارد که می‌گوید «قُلْ هَلْ مِنْ شُرَكَائِكُمْ مَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ قُلِ اللَّهُ يَهْدِي لِلْحَقِّ أَفَمَنْ يَهْدِي إِلَى الْحَقِّ أَحَقُّ أَنْ يُتَّبَعَ أَمَّنْ لَا يَهِدِّي إِلَّا أَنْ يُهْدَى فَمَا لَكُمْ كَيْفَ تَحْكُمُونَ» (یونس:۳۵) این آیه پر از واژه حق و هدایت و هدایت به حق است. محتوای سوره که به طور کلی مربوط به نبوت است، نبوت مبعوث شدن یک آدم برای هدایت انسان‌ها به سمت حق است. بنابراین اگر به واژه‌ها هم نگاه کنیم یا به آن آیه‌هایی که واژه‌ها را به طور متراکم در خودشان دارند باز هم همین محتوای کلی که در جلسه اول به آن اشاره کردیم به دست می‌آید.

۱-۱ یادآوری سوال مهمی از جلسه گذشته

جلسه گذشته را با آیه ۷ سوره ادامه دادم و یک سوالی را مطرح کردم که اطراف آن یک مقدار بحث شد. کمی همین بحث را ادامه می‌دهیم و سعی می‌کنم ادامه سوره را بخوانم. آیه ۷ «إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا وَرَضُوا بِالْحَيَاةِ الدُّنْيَا وَاطْمَأَنُّوا بِهَا»(یونس:۷) یک مقدار روی این مسئله راضی شدن و اطمینان پیدا کردن به حیات دنیا به عنوان یک پدیده بحث کردم که در این سوره به آن اشاره شده؛ مجدداً برمی‌گردد به حیات دنیا و رابطه انسان با آن که یک تمثیلی در سوره است. تکرار می‌کنم که موضوع این بود من این سوال را طرح کردم که چگونه آدم‌هایی که ایمان دینی ندارند شب‌ها راحت می‌خوابند. من از جواب‌هایی که بعد از کلاس مخصوصاً چند ایمیلی که داشتم احساس کردم خوب است همینگونه سوال را دوباره تکرار کنم. خیلی چیزها من گفته بودم ولی همین جمله انگار به عنوان سوال اصلی در ذهن یک عده ماند که اینها چگونه شب می‌خوابند، مسئله مربوط به خوابیدن افراد است.

۲-۱ آرامش ناشی از والد و زندگی جمعی

شما وقتی به افراد مومن نگاه کنید شاید یک مقدار بی‌قراری بیشتری در آنها ببینید تا آدم‌هایی که ایمان ندارند. البته شاید در جمع مومنین هم آدم‌هایی که بی‌قراری در آنها دیده نمی‌شود زیاد است. درواقع عموماً شما اگر بخواهید حالت اطمینان را تحلیل کنید (چه در افراد مذهبی و چه غیرمذهبی) به مسئله تبعیت از والد برمی‌گردد. تیپ آدم‌هایی که هیچ ناآرامی ندارند, معمولاً حالت اطمینان و استقرار خودشان را از تکیه کردن به سنت‌ها و چیزهایی که در جامعه خودشان است به دست می‌آورند. فرق نمی‌کند در جامعه مذهبی باشند یا نه. آدم‌هایی که خیلی به خودشان و عقاید خودشان مطمئن هستند. یک اطمینان, یک حالت طمأنینه‌ای وجود دارد که انسان با دشواری می‌تواند به آن برسد و درصد بسیار ناچیزی از آدم‌ها به این حالت می‌رسند. طمأنینه حقیقی و واقعی است که اولیای خدای به آن می‌رسند که حزن و خوفی هم ندارند و نفس آنها نفس مطمئنه است و در قرآن صراحتاً می‌گوید «أَلا بِذِكْرِ اللَّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ». حالت اطمینان واقعی وجود دارد برای افرادی که به حقیقت واصل شدند. بقیه آدم‌ها اگر اطمینانی در آنها دیده می‌شود این جای سوال است، یعنی فقط یک جور می‌شود به اطمینان واقعی رسید آن هم با واصل شدن به حق است.

اینکه افراد مذهبی زیادی هستند که خیلی حالت طمأنینه دارند ولی شما می‌توانید به راحتی بفهمید که افراد واصلی نیستند بلکه طمأنینه غیرواقعی دارند به اضافه افرادی که اهل حیات دنیا هستند و ایمان مذهبی ندارند ولی حالت طمأنینه را می‌بینید. این احتیاج به توجیه دارد. این حالت استقرار و اطمینان و طمأنینه از کجا می‌آید. اینها معمولاً آدم‌هایی هستند از جمعیت عظیمی از مردم که سرسپرده یک عقاید موروثی یا یک چیزی که در جامعه خودشان وجود داشته, شدند و به همان ترتیب هم به آن حالت اطمینان می‌رسند. البته این حالت اطمینان خیلی مطلوب است و من در بحث‌هایی که در مورد سوره عنکبوت داشتم سعی کردم این نکته را بگویم که ما به والد نیازی داریم که از دوران کودکی شروع می‌شود و ناشی از نیازی است که به احساس امنیت داریم. حالت طمأنینه هم نتیجه امنیتی است که یک نفر احساس می‌کند. بنابراین چون ما به احساس امنیت در حد نیازهای اولیه مثل احتیاج به غذا و آب خیلی نیاز داریم؛ این نیاز به امنیت است که این سنت‌ها را می‌سازد، جامعه را به وجود می‌آورد و در آن یک سنت‌هایی را مستقر می‌کند, آداب و رسومی به وجود می‌آورد و یک جوری این احساس امنیت از تعلق به جمع برای آدم‌ها حاصل می‌شود.

وقتی یک جمعیت انبوهی یک عقیده اشتباهی را داشته باشند و شما عضو آن گروه می‌شوید یک جوری احساس امنیت می‌کنید. فکر می‌کنم همانجا بحثی که در مورد سوره عنکبوت کردم این تشبیه را به کار بردم که چهارپایانی که به صورت گله‌ای زندگی می‌کنند گرچه هرروز شیرها به این گله حمله می‌کنند و یکی یا دو تای آنها از بین می‌رود؛ ولی بودن در یک جمعیت بزرگ, یک احساس امنیتی برای این چهارپاها به همراه دارد. تنها زندگی کردن همراه با احساس عدم امنیت است. این زندگی گله‌ای دلیل معقولی هم ندارد, شاید بشود گفت شیرهایی که در آنجا زندگی می‌کنند و مقدار غذایی که مصرف می‌کنند مشخص است؛ بنابراین اگر این چهارپایان در گله هم زندگی نکنند احتمالا تعداد خورده شدن چهارپا یک مقدار ثابتی باقی می‌ماند, ولی در جمعیت زندگی کردن حس امنیت را به همراه خود دارد. ما آدم‌ها هم همینطور, یک ساختارهایی به وجود می‌آوریم؛ ساختارهای اجتماعی و یک عقایدی که می‌توانیم در پناه آن احساس امنیت و آرامش کنیم. بنابراین اگر دنبال این هستیم بفهمیم آدم‌هایی که اعتقادات دینی ندارند از کجا احساس اطمینان می‌آورند و راحت زندگی می‌کنند, واقعیتش این است که جمعیت آنها زیاد است، می‌بینند همه اینگونه زندگی می‌کنند. ممکن است در یک لحظه‌هایی مانند حیوان‌هایی که در درون گله مورد حمله شیرها واقع می‌شوند یک احساس عدم امنیت‌هایی بوجود بیاید. مدل روانشناسانه این مسأله را شاید بتوانیم اینگونه توصیف کنیم که استدلال پاسکال را که مبنای بحث من بود در ذهن خود بیاورید, اینکه بالاخره آدم‌هایی که رفتارهایی که در زندگی می‌کنند برخلاف ایمان به این است که زندگی ابدی وجود داشته باشد. در حالیکه مطمئن نیستند زندگی ابدی وجود ندارد.

اساس برهان پاسکال این است که ما مطمئن نیستیم زندگی ابدی وجود نداشته باشد. همین کافی است برای اینکه اگر بخواهیم عاقلانه زندگی کنیم یک مقدار محدودیت‌هایی را تحمل کنیم که در صورت وجود زندگی ابدی, مانع عذاب ابدی و باعث خوشبختی ابدی می‌شود؛ و معقول است که اینگونه زندگی کنیم. من دوباره استدلال معروف را تکرار نمی‌کنم که باز یادآوری می‌کنم همانطوری که پاسکال پدر علم احتمالات است به دلیل این استدلالی که در آثارش است پدر نظریه تصمیم هم به حساب می‌آید. دقیقاً این مدل همان مدلی است که ما در نظریه تصمیم در حالت‌های ساده به عنوان مدل معقول تصمیم گیری از آن استفاده می‌کنیم.

۳-۱ احساس عدم امنیت گاه‌به‌گاه و گذرا

از نظر روانشناسی آدم‌ها یک عدم اطمینانی دارند و گاهی احتمال می‌دهند که بد زندگی می‌کنند و ممکن است دچار عواقب سنگینی شوند, این حس هرچندوقت یک بار سراغ آدم‌ها می‌آید. هر آدمی هر مدتی یک بار با یک فرکانسی که ممکن است فاصله‌ آن زیاد و زیادتر شود یک احساس ترسی تجربه می‌کند از اینکه مبادا اتفاق‌هایی می‌افتد و انگار یک لحظه این مسئله را یادآوری می‌کند که شاید چنین مشکلاتی برای او به وجود بیاید و دچار تشویش و ناراحتی می‌شود. ولی موضوع این است وقتی در گله زندگی می‌کند در آن لحظه‌ای که این تشویش و ناراحتی به‌وجود می‌آید, اطرافیان او همزمان این تشویش و ناراحتی را ندارند. آنها سرشان به کار خودشان گرم است و این آدم هم به دلیل اینکه با آنها زندگی می‌کند انگار یک جوری اطمینان می‌کند به اینکه همه زندگی خود را می‌کنند, من هم مانند آنها زندگی خودم را کنم. هر کدام آنها ممکن است در یک لحظه‌هایی همین حالت را داشته باشند, ولی این لحظه باهم در یک زمان واحد اتفاق نمی‌افتد, بنابراین یک جوری می‌توانند با اتکای به اینکه دیگران هم همه این کار را می‌کنند و دیدن اینکه همه با آرامش زندگی می‌کنند به آنها آرامش ‌دهد. در گله هم همین اتفاق می‌افتد, یعنی اگر یک لحظه کسی بترسد و صدایی بشنود و احساس کند شیری می‌آید, نگاه می‌کند می‌بینید اطرافیان همه از این علف‌ها استفاده می‌کنند و دوباره برمی‌گردد و به خوردن علف مشغول می‌شود. هر مدتی یک بار شاید یکی صدایی بشنود و بترسد, ولی بالاخره اینکه همه این کار را می‌کنند و هنوز فرار نکردند این باعث می‌شود به همان فعالیت خود ادامه بدهند.

بنابراین کلاً احساس‌ اطمینان (یا شاید اطمینان جهنمی) از اینجا می‌آید که به یک سنتی و به یک جایی وابسته هستند، یک جمعیتی هستند و گذشتگانی وجود دارد و مخصوصاً اینکه بزرگانی وجود دارند. شما نمی‌توانید به راحتی به یک آدمی که در یک فرقه مذهبی زندگی می‌کند و عقیده دارد و با او راحت است, بگویید که همه کسانی که در این فرقه بودند و هستند همه اینها به جهنم می‌روند. اینها یک بزرگانی دارند و یک پاپ‌هایی بودند؛ نمی‌خواهم بگویم خدای نکرده تمام مسیحیان به جهنم می‌روند. فرقه‌های عجیب و غریب دیگر را در نظر بگیرید، انشاالله هیچ فرقه‌ای نیست که همگی‌شون به جهنم بروند ولی شاید لازم نیست بگوییم به جهنم هم می‌روند

[۰۰:۱۵]

شما به افراد فرقه‌ای بگویید همه کسانی که در این فرقه بودند این عقایدشان اشتباه بود و گمراه بودند, مثلا پاپ‌ها هم اشتباه می‌کردند اگر اعتقاد داشتند خدا مسیح است و مسیح خدا است. این برایشان سخت است که قبول کنند بزرگان و کسانی که جزو آباء و اجداد و آدم‌های مقدسی هستند همه اینها خطا می‌کردند. نه فقط اطرافیان ما, به ما احساس اطمینان می‌دهند, بلکه تبلیغاتی هست که اسطوره‌هایی از یک شخصیت‌هایی ساخته می‌شود اینها هم به ما یک احساس اطمینانی می‌دهد.

من دوست دارم این مسئله که جلسه قبل مطرح کردم که چگونه کسانی که ایمان مذهبی ندارند آسوده می‌خوابند را واقعاً تعمیم بدهم. این احساس اطمینان و آسوده خوابیدن خیلی چیز خوبی نیست! آدم‌های مذهبی را در نظر بگیرید که به دلیل عقاید مذهبی خود به راحتی مرتکب جنایت‌ها و قتل می‌شوند و شب راحت می‌خوابند. همیشه در طول تاریخ چنین وضعیت‌هایی و کسانی بودند که دست به شکنجه می‌زدند؛ آدم فکر می‌کند اگر یک نفر مرتکب قتل یا شکنجه شود خیلی ناآرام می‌شود. ولی واقعیت این است که اینگونه نیست خیلی‌ها بودند احکام قتل صادر کردند و می‌کنند و مرتکب قتل می‌شوند و همچنان به نظر می‌آید وجدان آنها آسوده است! و اتفاقاً عقاید مذهبی از این نظر که خیلی می‌تواند وجدان‌ها را در یک حالت اطمینانی نگه دارد, امکانات خاص دارد. برای همین است در فرقه‌های مذهبی شاید بیشتر اینجور مسائل پیش می‌آید. در فرقه‌های مذهبی و غیرمذهبی بوده ولی آن احساس آرامش فکر می‌کنم برای افراد مذهبی است که می‌تواند فجیع‌ترین رفتارها را از خود نشان بدهد و نه فقط احساس آسودگی بلکه احساس خوبی هم داشته باشد مثلاً اینکه به بهشت نزدیک شده است. چون عقایدی که به او تلقین شده است می‌گوید تو کافری را کشتی و خیلی هم باید خوشحال باشی و خداوند از تو راضی است.

باز به این نکته چون نکته معاصر ماست یک اشاره‌ای می‌کنم. ما با پدیده‌ و مسئله ترورها و انفجارهای انتحاری در دنیا مواجه هستیم که روزانه می‌شنوید در عراق و افغانستان و پاکستان اتفاق می‌افتد. آمار دقیق ندارم و مطالعه هم نکردم ولی فکر می‌کنم شهرت عملیات انتحاری در دنیا بیشتر از عملیات‌هایی که شیعیان بیشتر در لبنان و فلسطین انجام دادند شروع شده است. مثلا قبل از بعضی از عملیات‌هایی که در فلسطین انجام می‌دادند پیام ضبط می‌کردند که طرف تصمیم خود را گرفته برود و کشته شود و شهید شود. بعداً بعضی از این فرقه‌های افراطی اهل سنت هم فرهنگ شهادت طلبی را اقتباس کردند به فرم دیگری آنها هم این کار را انجام می‌دهند. نکته‌ای که می‌خواهم اشاره کنم و خوب است به آن دقت شود این است که شاید رسانه‌های ما بیشتر دوست داشته باشند که اینگونه جلوه دهند (هرچند معمولاً بحثی در این مورد نمی‌شود ولی گاهگداری شنیدم) که اینها آدم‌های بدبختی هستند که در ازای یک پولی که می‌گیرند این کار را می‌کنند، می‌دانم که اکثریت شما می‌دانید اینگونه نیست. اینها آدم‌های بسیار معتقدی هستند برای اینکه به بهشت بروند این کار را می‌کنند، اکثریت آنها این تیپی هستند. آدم‌هایی که برای رفتن به بهشت از جان خود می‌گذرند به دلیل اعتقاداتی که دارند و مثلاً به کسانی که فکر می‌کنند مشرک و منحرف هستند و در حال عزاداری برای امام حسین هستند حمله می‌کنند و یک عده را می‌کشند.

تأکید می‌کنم بر اینکه اینها را همینگونه تصور کنید و همیشه یادتان باشد. فکر کنید و تصمیم بگیرید این آدم‌ها در آن دنیا باید کجا روند، به نظر شما باید بهشت یا جهنم بروند؟ آدم‌هایی که در این حد اعتقاد دارند که حاضر هستند از جان خود در این راه بگذرند! به نظر می‌آید این یک ارزشی است. ولی اینکه اشتباهی یک جای دیگری که نباید بمب بگذارند بمب را می‌گذارند یا خودشان را منفجر می‌کنند مسئله دارد. ازخودگذشتی در راه خدا چقدر ارزش دارد؟ البته هیچ ربطی به جلسه ما ندارد و به عنوان سوال مطرح می‌کنم چون به این موضوع نزدیک شدیم و به نظر من موضوع جالبی است به این موضوع فکر کنید. صرف اینکه یک آدم‌هایی به جایی برسند که از نظر روانی توانایی این را داشته باشند که از زندگی خود و از حیات خود در راه خدا و اعتقادات دینی خود بگذرند این ارزشمند است و اینها لایق بهشت می‌شوند یا باید یک مقدار هوشیاری و آگاهی هم داشته باشند و اینکه ایمان آنها درست یا غلط است، چیزی که از آنها خواسته شده درست یا غلط است.

فکر کنم مشابه اینجور رفتارها را خوارج هم داشتند، کسی که حضرت علی را مضروب کرد فکر می‌کرد عبادت می‌کند. من از این جهت روی این تأکید می‌کنم که از یک طرف ما این پدیده‌ها را می‌بینیم و ماجرای خوارج هم در ذهن ما هست و آنجا تعلیمات رسمی به ما می‌گوید که اینها در انتهای جهنم جای دارند. از طرف دیگر خیلی روی این تأکید می‌شود که این ارزش خیلی بزرگی بود. فرض کنید شما به این نتیجه برسید که هیچ ارزشی ندارد اگر یک نفر آگاهی نداشته باشد و راه خود را درست انتخاب نکرده باشد, هیچ ارزشی ندارد که از جان خود بگذرد. مهم این است که راه درست را پیدا کرده باشد و از جان خودش بگذرد! آنوقت تمام این حرف‌هایی که زده می‌شود در مورد اینکه مثلاً شهدای ما در جنگ روی مین رفتند و این کار را کردند و اینها افراد بزرگی بودند که از جان گذشته بودند؛ همه این حرفها روی هوا می‌رود! مهم این است که جنگ, جنگ درست یا غلطی بود! من فقط صورت مسئله مطرح می‌کنم قصد ندارم در مورد آن بحث کنم. اینجا یک چیزی وجود دارد. آیا ازجان گذشتگی صرفاً خودش مطلوب و کافی است؟ یا باید همراه با چیز دیگری باشد؟ فکر می‌کنم خیلی تنوع افراد از جان گذشته در طول تاریخ زیاد بوده است. تقریباً در همه فرقه‌های انحرافی و غیر انحرافی افراد از جان گذشته داشتیم، اینکه این ارزش است یا خیر؟! به نظر می‌آید از دنیا و از جان گذشتن یک جور ارزش حساب می‌شود. اینها به عنوان سوال همینجوری به ذهن من رسید که مطرح کنم, فی البداهه هم نبود قصد داشتم که بگویم.

پس مسئله‌ای که من در جلسه قبل مطرح کردم جوابش این است: علت اینکه این آدم‌ها راحت می‌خوابند چه آن‌هایی که اهل دنیا هستند یا در بین افراد و جوامع مذهبی زندگی می‌کنند و عقاید انحرافی دارند و کارهای خیلی اشتباهی می‌کنند ولی باز راحت می‌خوابند، این آرامش از همان پناه بردن به سنت و والد می‌آید. یکی از دوستان ایمیل زده بود و گفت (ای کاش ایمیل را پرینت می‌گرفتم که دقیق‌تر نقل کنم چون شاید دقیق در ذهن من نمانده باشد. محتوای آن این بود که) گفت من در مورد همین مسئله با این جور افراد زیاد صحبت کردم و تقریباً می‌دانم همه آنها یک جواب این شکلی به این مسئله می‌دهند و می‌گویند ما به آدم‌های مذهبی و کسانی که غیر از ما رفتار می‌کنند نگاه می‌کنیم و می‌بینیم که چه آدم‌های ناجوری هستند و چه زندگی بدی دارند و خیلی از آنها آدم‌های فاسدتری هستند و خیلی فسادها دارند. یعنی ملاک رفتار آدم‌های مذهبی است که به جایی نمی‌رسند تا اینها یک احساس اطمینانی بکنند که آن طرف خبری نیست. این نوع جواب از آن نوع جواب‌های آدم‌هایی است که تحت تأثیر والد هستند، ملاک تصمیم‌گیری در مورد اینکه من چه کاری کنم و چه کاری نکنم همینکه ارجاع بدهیم و نگاه کنیم آنها چگونه هستند و ما چگونه هستیم. کل فضای ذهنی که من باید انگار یا در این گله باشم یا در آن گله باشم، می‌بینم کسانی که در آن گله هستند مگر چه علفی خوردند که ما نخوردیم. مسئله این نیست! مبنای استدلال من این بود که پاسکال یک استدلال ساده‌ای دارد که اگر آدم اهل تعقل باشد خیلی آشوب‌برانگیز است. اگر یک آدمی رفتارهای مذهبی ندارد و از همان نوع رفتارهایی دارد که در مذاهب گفته می‌شود منجر به جهنم می‌شود و کوچکترین احتمالی بدهد که جهنمی وجود داشته باشد و مذاهب بر حق باشند بالاخره باید دچار آشوبی در ذهن خود شود؛ ولی می‌بینیم که این آشوب وجود ندارد. اگر تمام آدم‌های مذهبی آدم‌های بدی بودند یا هر جوری که می‌خواهید فکر کنید, این نوع جواب‌ها به نظر من نشان‌دهنده این است که این آدم‌ها از همان تیپ آدم‌هایی هستند که به دنبال انتخاب یک گله برای خودشان می‌گردند نه اینکه از عقل خود استفاده کنند. این یک نکته کلی در مورد همان چیزی بود که دفعه قبل گفتم.

من دنبال جواب این سوال به این معنا نیستم که بگویم این احساس اطمینان در بین توده آدم‌هایی که معتقد یا غیر معتقد هستند عملاً از کجا می‌آید، اینها از والد می‌آید و قبلاً هم به اندازه کافی در این مورد صحبت کردیم. یک نکته‌ای که در قرآن روی آن تأکید می‌شود و من همین الان مقدمه آن را فراهم کردم که به این نکته اشاره کنم اینکه باز جلسه قبل هم خیلی به این نکته نپرداختم منظور من از طرح این سوال چیز دیگری بود.

۴-۱ تعطیلی قوای شناختی در اثر غرق شدن در لذات دنیوی

غرق شدن در لذت‌های دنیوی و رفتارهایی که از نظر دینی گناه شناخته می‌شوند و رفتارهای خاصی هستند و رندوم انتخاب نشدند و رفتارهایی که بر مبنای حق نیستند روی قوای شناختی انسان تأثیر می‌گذارد. این چیزی است که روی آن در قرآن خیلی تأکید می‌شود، آدم‌هایی که در حیات دنیا غرق می‌شوند عقل اینها کم‌کم تعطیل می‌شود. اگر من بخواهم به حرف‌های جلسه قبل خود یک حالت استدلالی بدهم این است که یک استدلال آشوب‌برانگیز پاسکالی وجود دارد, این آدم‌ها مثلاً آدم‌های معقولی هستند بنابراین استدلال عقلی باید اینها را دچار یک آشوبی کند, پس اینها چگونه شب می‌خوابند. یک راه حل مسئله این است که اینها آدم‌های معقولی نیستند، ممکن است من آدمی هستم که ذهن من در مورد اینکه چه چیزی حق است و چه چیزی حق نیست فعالیت می‌کند و فکر می‌کنم همه آدم‌ها در چنین وضعیتی هستند. بنابراین باید در مقابل چنین استدلال‌هایی دچار آشوب شوند. یک واقعیت مسلم این است که اکثریت آدم‌ها بعد از مدتی که در شرایط چهارپایان زندگی می‌کنند یعنی در لذت‌های دنیوی غرق می‌شوند قوای شناختی آن‌ها حساسیت‌های خود را از دست می‌دهد. شما نمی‌توانید با استدلال‌های عقلی اینها را خیلی دچار آشوب کنید. این نکته‌ای است که در قرآن زیاد در مورد آن تأکید می‌شود، افرادی که دچار کفر هستند, در واقع یک جوری قوای شناختی آنها به حالت تعطیلی می‌رسد و به حالت تعطیلی نزدیک می‌شود. یعنی روی چشم‌های آنها یک پرده‌ای است, روی گوش‌ها و قلب‌های آنها مهر خورده است. این چیزی است که بارها این را در قرآن می‌بینید این هم یک حقیقت روانشناسانه است که غرق شدن در لذت‌ها قوای شناختی را تضعیف می‌کند. این یک نکته دیگر چون جلسه قبل به آن اشاره نکردم, فکر کردم بد نیست فراموش نشود چون نکته‌ای است که در قرآن روی آن زیاد تأکید می‌شود.

[۰۰:۳۰]

۵-۱ حس اطمینان بخش حیات دنیا

نکته‌ای که می‌خواستم جلسه قبل بگویم درمورد اطمینان به حیات دنیوی اینکه خود حیات دنیا یک خاصیتی دارد برای افرادی که از آن استفاده می‌کنند, یک حس اطمینان بخشی به وجود می‌آورد. به این اشاره کردم فکر می‌کنم که با محتوای سوره یک هماهنگی داشت, به دلیل اینکه در این سوره درباره حیات دنیا تمثیلی وجود دارد و یکی دو بار اشاره می‌شود به اینکه ویژگی این آدم‌ها این است که به حیات دنیا راضی هستند و حالت اطمینانی دارند. تمثیل این است حیات دنیا با وجود اینکه حالت موقتی دارد ولی یک جلوه‌ای می‌کند که انگار آدم‌ها دچار توهمی نسبت به آن می‌شوند. به این تمثیل دقت کنید که می‌گوید مثل حیات دنیا مانند آبی است که از آسمان نازل می‌شود روی زمین می‌آید و این گیاهان رشد می‌کنند و یک زیبایی به وجود می‌آید. آدم‌ها که به آن نگاه می‌کنند می‌گویند «وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا» (یونس:۲۴) حتی اینکه انگار خود این جلوه زیبای حیات دنیا یک گمانی را ایجاد می‌کند «فَاخْتَلَط‌َ بِه‌ِ نَبَات‌ُ الْأَرْض‌ِ مِمَّا يَأْكُل‌ُ النَّاس‌ُ وَالْأَنْعَام‌ُ حَتَّي‌ إِذَا أَخَذَت‌ِ الْأَرْض‌ُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَت‌ْ» (یونس:۲۴) یک زیبایی در حیات دنیا وقتی جلوه می‌کند همراه با یک حالت زیبایی و سروری است که این ظن را به وجود می‌آورد که «أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا» در خود این حیات دنیا ادامه آن این است که در یک لحظه همه نابود می‌شود. ما می‌دانیم و مطمئن هستیم که حیات دنیا یک حالت ناپایدار و غیرقابل اطمینان و یک چیز خیلی خیلی موقت است و ما یک زمان کوتاهی از این حیات دنیا بهره‌برداری می‌کنیم. ولی انگار یک خاصیتی اینجا وجود دارد که انگار یک گمانی از پایداری مانند سرابی به وجود می‌آورد. چون در این تمثیل در این سوره به این اشاره شده بود انگار زیبایی که خود این حیات دنیای دارد وقتی که جلوه می‌کند و شما از حیات دنیا استفاده می‌کنید یک حس پایداری وجود دارد که گمراه کننده است. در حالیکه ما می‌دانیم این حس نادرست است، می‌دانیم که حیات دنیا یک چیز موقتی است.

من جلسه قبل روی این نکته تأکید کردم به دلیل اینکه فکر کردم با آن تمثیل اطمینان به دنیا و آن «وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا» (یونس:۲۴) یک ارتباط معنایی دارد بنابراین به این نکته اشاره کردم. وگرنه جلسه قبل هم گفتم اگر به توده مردم نگاه کنید حالت اطمینان آنها (نه اطمینان به حیات دنیا) اینکه شب راحت می‌خوابند را از کجا می‌آورند این را از والد خود می‌گیرند و قوای شناختی آنها دیگر تیزی و حالت بیداری خود را ندارد. غرق شدن در حیات دنیا و استفاده نکردن از قوای شناختی کم کم حالت غفلت را به وجود می‌آورد.

۲- دوگانگی سرنوشت آدم‌ها

شروع کنیم از این آیه و چند صفحه را بخوانیم. کل صفحه اول و دوم این سوره مانند یک مقدمه است که برسیم به اصل مطلبی که در سوره به آن اشاره می‌شود. محتوای اصلی همچنان به مسئله نبوت ارتباط دارد. صفحه دوم را می‌خوانیم و وارد آیاتی که متن اصلی سوره است می‌شویم تا هرجا توانستیم پیش می‌رویم و الان نکته خاصی مد نظر من نیست به عنوان مقدمه برای خواندن سوره به آن اشاره کنم.

صفحه اول را که خواندیم و این آیه «إِنَّ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا»(یونس:۷) را خواندیم ادامه آن اینگونه است که «أُولَئِكَ مَأْوَاهُمُ النَّارُ بِمَا كَانُوا يَكْسِبُونَ» (یونس:۸) در آیات هفتم به بعد یعنی آیات ۷ تا ۱۴ را می‌خوانم که دقیقاً صفحه دوم است. تقریباً می‌توان گفت دو صفحه اول این سوره حالت مقدمه دارد و دقیقاً ۶ آیه اول که در صفحه اول جا شده است مانند قطعه اول مقدمه است و ۸ آیه بعدی که در صفحه دوم جا شده است (در خط عثمان طه) در قسمت دوم مقدمه است. کل این دو صفحه یک مقدمه‌ای برای این سوره تشکیل دادند. این آیات یعنی آیات اول در صفحه دوم مجدداً یک بار دیگر بر می‌گردند به همان دوگانگی سرنوشت آدم‌ها در آن دنیا که یک عده آنهایی هستند که «لا يَرْجُونَ لِقاءَنا وَ رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا وَ اطْمَأَنُّوا بِها» (یونس:۷) اینها کسانی هستند که «ومأواهم النار»(یونس:۸) و کسانیکه «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ» (یونس:۹) اینها «تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ» (یونس:۹) من آیات را نخواندم, یک قطعه‌ای از دو آیه خواندم. می‌خواهم یک مقدار سریع‌تر جلو برویم. در مورد آنها گفته می‌شود «دَعْوَاهُمْ فِيهَا سُبْحَانَكَ اللَّهُمَّ وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ» (یونس:۱۰) اینها وقتی به بهشت می‌رسند یعنی گروه دوم آنجا دعواهم سبحانک است و «وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ وَآخِرُ دَعْوَاهُمْ أَنِ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ» (یونس:۱۰) ۴ آیه در ابتدای این آیات است که دوباره همان دوگانگی را بیان می‌کند. دو آیه راه بد می‌روند و به جهنم می‌رسند و دو آیه به کسانی که راه درست می‌روند و هدایت می‌شوند و به بهشت می‌رسند.

اینکه گفته می‌شود «وَتَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ» (یونس:۱۰) بعداً یک جایی در این سوره اشاره می‌شود که به بهشت تحت عنوان دارالسلام اشاره می‌شود. می‌تواند اشاره مخفف به همین ویژگی بهشت شود که تحیت اهالی آن سلام است.

این دوگانگی خیلی جاها در قرآن است و در این سوره هم به شدت اینگونه است که قطعه‌های سوره را که کنار هم بگذاریم خیلی از آنها با اشاره به اینکه یک عده به بهشت می‌روند و یک عده به جهنم می‌روند شروع می‌شود. تأکید زیادی روی دوگانگی است به دلیل محتوای سوره‌ و اینکه آدم‌ها در حیات دنیا دو راه می‌روند، یک عده راه هدایت و یک عده راه ضلالت را می‌روند و نهایتاً باهم اختلاف عظیمی پیدا می‌کنند. از اول روی این تأکید شد برای اینکه این روی استدلال ضرورت نبوت خیلی مهم است و روی آن بحث کردم. با نکته دیگری که به محتوای سوره خیلی مربوط است نزدیک است که همین الان در آیه بعدی می‌خواهیم به آن اشاره کنم.

همیشه بحث از این است که یک آدم‌هایی اهل هدایت هستند و یک آدم‌هایی اهل ضلالت هستند و نهایتاً به چنین سرنوشت‌های دور از همی می‌رسند. نکته این است خداوند مهلت می‌دهد تا این آدم‌ها به آنجا برسند. یعنی اینگونه نیست هر کسی کار بدی کرد بلافاصله مجازات شود. انگار پدیده‌ای که وجود دارد که همه ما با آن آشنا هستیم که آدم‌ها مهلت دارند برای اینکه مدتی ممکن است در حالت ضلالت بمانند و تا پایان عمر خود, یک اجل و مهلتی دارند که در این دنیا بمانند. ممکن است در انتهای عمر خود حتی هدایت شوند و اهل هدایت و ایمان شوند و این چیزی است که همه ما می‌دانیم. اینکه خداوند عجله‌ای برای پاداش دادن به مومنین و مجازات کفار ندارد. شما وقتی از ابتدای سوره این را می‌خوانید که این راه‌ها از هم جدا می‌شود و در آن دنیا آدم‌ها به دو اردوی کاملاً متفاوت تقسیم می‌شوند, آیه بعدی پاسخ این است که چرا اینگونه است و چرا احاله به آینده می‌شود. اینکه آیا همیشه این یک قاعده‌ای است که انگار هیچ مجازات دنیوی نیست. آیاتی که در ادامه می‌آیند یک جوری پاسخ این مسئله است. «وَلَوْ يُعَجِّلُ اللَّهُ لِلنَّاسِ الشَّرَّ اسْتِعْجَالَهُمْ بِالْخَيْرِ لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ» (یونس:۱۱) اگر خداوند هم مانند آدم‌ها که شوق به خیر دارند عجله داشت زودتر در مورد آدم‌ها قضاوت می‌شد. مثل اینکه زودتر به آن نتیجه نهایی که باید برسند می‌رسیدند ولی خداوند عجله ندارد و شتاب نمی‌کند که کسی را مجازات کند یا پاداش بدهد. «فَنَذَرُ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا» (یونس:۱۱)  کسانی که در بالا به آنها اشاره شد که سرنوشت بدی پیدا می‌کنند «الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ» (یونس:۱۱)  اینها را در طغیان خودشان و در حالت سرگردانی فعلاً رها کن. اینکه خداوند عجله‌ای ندارد اینها را بلافاصله مجازات کند.

آیه بعدی «وَإِذَا مَسَّ الْإِنْسَانَ الضُّرُّ دَعَانَا لِجَنْبِهِ» (یونس:۱۲) وقتی خداوند انسان را گرفتار یک آسیبی می‌کند ما خداوند را می‌خوانیم. «لِجَنْبِهِ أَوْ قَاعِدًا أَوْ قَائِمًا» (یونس:۱۲) انسان در حالت‌ ایستاده، نشسته، دراز کشیده, در تمام حالات متوجه خدا است و ما خداوند را می‌خواهیم. «فَلَمَّا كَشَفْنَا عَنْهُ ضُرَّهُ مَرَّ كَأَنْ لَمْ يَدْعُنَا إِلَى ضُرٍّ مَسَّهُ» (یونس:۱۲) وقتی این ضرری که به او رسیده بود از بین می‌رود طوری رفتار می‌کند که انگار هیچ ضرری نبود و هیچ دعایی نبود و آدم‌ها دوباره بر می‌گردند به همان شرایطی که قبل از نیاز آنها وجود داشت. «كَذَلِكَ زُيِّنَ لِلْمُسْرِفِينَ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ» (یونس:۱۲) در واقع این مانند تعلیقی است که چرا این مجازات‌ها به تأخیر می‌افتد. ما در دنیایی هستیم که انسان‌ها قدرت دعاکردن دارند, در عین حالی که کارهای خطایی می‌کنند و کارهای دیگری هم انجام می‌دهند, از جمله می‌توانند از خداوند رفع شر را بخواهند و اینها هم تأثیر می‌گذارد. واقعاً آدمی نیست که همینجوری یک ضرب در سراسر زندگی خود اعمالی انجام دهد که نتیجه آن مجازات باشد. آدم‌ها اصولاً اهل نیاز و دعاکردن هستند و حتی مشرکینی که در قرآن از آنها یاد می‌شود, چه در زمان پیامبر و چه قبل از آن, اینها به الله اعتقاد دارند و در مورادی به خداوند رجوع می‌کنند. این عدم خلوصی که در رفتار آدم‌هاست که همه آنها خوبی و بدی را در این دنیا در کنار هم دارند, مانع از این می‌شود که بلافاصله مجازات اعمال خود را ببینند. به هر حال این دو آیه به این اشاره می‌کند که چرا مجازات‌ها و پاداش‌ها به دنیای دیگری احاله می‌شود؛ در این دنیا به صراحت گفته می‌شود که خداوند شتابی ندارد. هر کسی یک اجلی دارد «لَقُضِيَ إِلَيْهِمْ أَجَلُهُمْ» (یونس:۱۱) اجلی برای هر کسی قرار داده شده است, مهلتی در این دنیا دارد. و بعد می‌گوید «فَنَذَرُ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا فِي طُغْيَانِهِمْ يَعْمَهُونَ» (یونس:۱۱) اینکه مدتی این آدم‌ها به حال خودشان واگذار شدند به اضافه اینکه انسان‌ها به دلیل اینکه دعا می‌کنند و نیاز دارند مورد رحمت خداوند هم هستند. هر کار بدی که می‌خواهند بکنند یا هر جوری که می‌خواهند زندگی کنند. این دو آیه می‌گوید در این دنیا عجله‌ای نیست و بلافاصله آدم‌ها مجازات نمی‌شوند. در عین حال به این اشاره می‌شود اینگونه هم نیست که هیچ مجازاتی در این دنیا اتفاق نیفتد. از ابتدای سوره تأکید روی این بود که آدم‌ها در نهایت در آن دنیا و در ابدیت به مجازات‌های خود می‌رسند و این هم دلیل روشنی دارد که خداوند اینگونه رفتار می‌کند.

[۰۰:۴۵]

در انتهای این مقدمه گفته می‌شود «وَلَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ» (یونس:۱۳) مواردی هست که اقوامی نابود شدند, علاوه بر مجازات اخروی که ما می‌دانیم اصولاً خداوند عجله ندارد تک‌تک آدم‌ها را مجازات کند, ولی این هم واقعیتی است که موردهای نزول عذاب در تاریخ وجود داشت. در انتهای مقدمه به این اشاره می‌شود «وَلَقَدْ أَهْلَكْنَا الْقُرُونَ مِنْ قَبْلِكُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَجَاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّنَاتِ وَمَا كَانُوا لِيُؤْمِنُوا» (یونس:۱۳) پیامبران با بینات آمدند و اینها ایمان نیاوردند و مورد مجازات قرار گرفتند و هلاک شدند به دلیل اینکه ظلم کردند. «كَذَلِكَ نَجْزِي الْقَوْمَ الْمُجْرِمِينَ» (یونس:۱۳) بنابراین یک مدلی از نزول عذاب در این دنیا و هلاک وجود دارد, هرچند اینگونه نیست هر کسی کار بد انجام دهد بلافاصله عذاب شود. این هم مانند یک قاعده فرعی است؛ وقتی برای یک قومی یک رسولی می‌آید و با بینات آنها را دعوت می‌کند اگر ایمان نیاورند قاعده این است که اینها هلاک می‌شوند. این غیر از این است که خداوند در مجازات عجله کرده باشد. خداوند در مجازات انسان‌هایی که کار بد می‌کنند عجله نمی‌کند ولی در یک مورد آن هم اینکه اقوامی که در مقابل پیامبران خود می‌ایستند و ایمان نمی‌آورند مورد مجازات دنیوی قرار می‌گیرند, یعنی کار آنها در این دنیا ختم می‌شود. این هم چیزی است که مانند یک قاعده در طول تاریخ وجود داشت. «ثُمَّ جَعَلْنَاكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ» (یونس:۱۴) مستقیماً اشاره می‌کنند به آدم‌هایی که مورد خطاب همین قرآن هستند. تا الان از اول سوره یک جوری انگار یک کلیاتی گفته شد از اینجا شروع شد که «تِلْكَ آيَاتُ الْكِتَابِ الْحَكِيمِ» (یونس:۱)

۳- ضرورت نبوت و عذاب کافران

مثل اینکه قرآن به خودش مدام اشاره می‌کند اینها آیات کتاب حکیم است. بعد یک کلیاتی گفته شد در مورد اینکه چرا نبوت وجود دارد و چرا طبیعی و ضروری است, بعد حرف این شد که خداوند کلاً عجله‌ای برای مجازات نمی‌کند، مجازات برای ابدیت باقی می‌ماند به غیر از مواردی که برای یک قومی رسول می‌آید که اگر اینها ایمان نیاورند هلاک می‌شوند. خطاب برمی‌گردد به زمان حال به کسانی که همین قرآن را می‌شنوند. «ثُمَّ جَعَلْنَاكُمْ خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ» (یونس:۱۴) قبلی‌های شما اینگونه کردند و هلاک شدند و شما را جانشین آنها کردیم. «خَلَائِفَ فِي الْأَرْضِ مِنْ بَعْدِهِمْ لِنَنْظُرَ كَيْفَ تَعْمَلُونَ» (یونس:۱۴) که ببینیم شما چه کار می‌کنید. این مقدمه این سوره است که مسئله پیامبری معقول و جدی و ضروری است، می‌توانید بفهمید. آن چیزی که در صفحه اول آمده بود یک جوری حالت استدلالی دارد که چرا نبوت وجود دارد و می‌بینید که خداوند در همه موارد چیزها را به آخرت احاله می‌دهد به غیر از حالتی که رسول می‌آید و دعوت می‌کند و آیات بینات دارد. مردم باید ایمان بیاورند وگرنه هلاک می‌شوند و خداوند عده زیادی را هلاک کرده است حالا نوبت شما است.

تا اینجا مانند مقدمه است, مثل اینکه همه چیز را آماده کرده می‌گوید «وَ إِذا تُتْلى‌ عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ» (یونس:۱۵) خطاب به پیغمبر می‌گوید به همین مردم کسانی که خلائف هستند وقتی آیات بینات را می‌خوانید «قَالَ الَّذِينَ لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا ائْتِ بِقُرْآنٍ غَيْرِ هَذَا أَوْ بَدِّلْهُ» (یونس:۱۵) اینها حالت انکار دارند. مقدمه گفته شد برای اینکه بحث از نبوت عامه می‌آید به چیزی که از نظر کلامی به آن نبوت خاصه می‌گویند. بحث سوره درباره همین پیامبری است که همین الان مبعوث شده است و همین قرآن را تلاوت می‌کند و در این قرآن آیات بینات است. همان چیزی که در آیات قبل گفته بود «جاءَتْهُمْ رُسُلُهُمْ بِالْبَيِّناتِ» (یونس:۱۳) معجزاتی که پیامبران قبلی می‌آوردند از نوع شتر صالح و عصای موسی بود، معجزات پیغمبری که الان مبعوث شده است آیات بینات دارد و تلاوت آیات بینات می‌کند. معجزه پیامبر همین است و قرآن را برای شما می‌خواند اینها بینات هستند ولی کسانی که «لَا يَرْجُونَ لِقَاءَنَا» اینها می‌گویند قرآن را عوض کن و قرآن دیگری برای ما بیاور. مثل اینکه بینه بودن این قرآن برای آنها روشن نیست. موضوع سوره همین است و یک قاعده‌ای وجود دارد وقتی پیامبری می‌آید خطر هلاک برای آن قوم وجود دارد که اگر ایمان نیاورند در این سوره تأکید می‌شود به غیر از قوم یونس همه هلاک شدند. اسم سوره هم یونس است و به همین پدیده اشاره می‌کند و حالا موضوع و متن سوره از اینجا شروع می‌شود که همین پیامبر است و ظهور کرده است و بینات دارد و اینها انکار می‌کنند, بنابراین در خطر هلاکت قرار دارند. مثل دو راهی است یا مانند قوم یونس شوند یا مانند بقیه اقوامی که هلاک شدند اینها هم هلاک شوند. فرصتی دارند برای اینکه ایمان بیاورند.

من جلسه قبل به این اشاره کردم که نهایتاً ما الان فرق داریم با آن موقعی که این آیات خوانده می‌شود و مردم انذار می‌شوند به اینکه شما در چنین موقعیتی قرار گرفتید؛ معلوم نیست که آینده آنان چه می‌شود. اتفاقاً یک آیه در همین سوره است که گویی به خود پیامبر می‌گوید ممکن است قوم را هلاک کنیم و بعضی از این چیزهایی که وعده دادیم, در زمانی که حیات داری اتفاق بیفتد, یا تو از دنیا بروی و به آن دنیا احاله شود. وضعیت این قوم نامشخص است. الان ما می‌دانیم در آن زمان چه اتفاق‌هایی افتاد, اما در زمانی که این آیات نازل می‌شود واقعاً این ابهام وجود دارد که آیا این قوم مثل قوم یونس می‌شود یا از نوع کسانی که هلاک شدند یا شاید یک پدیده جدیدی اتفاق بیفتد. تقریباً می‌توان گفت شاید یک پدیده جدید اتفاق افتاد نه مانند یونس شدند و نه مانند بقیه.

در بحثی که در سوره انفال کردم روی این تأکید کردم که یکی از مسائل اصلی سوره این است که انگار از زمان پیامبر یک اتفاقی افتاده. معجزه کتاب است و عذاب آسمانی هم به فرم دیگری است, مثلاً درگیری نظامی پیش می‌آید و یک عده کشته می‌شوند. شکست نظامی آنها مانند نزول عذاب الهی در زمان پیامبر است. اگر اینگونه به ماجرا نگاه کنید یک عده محدودی از سران مشرکین هلاک شدند و بقیه ایمان آوردند. اگر فکر کنیم که قوم یونس اینگونه بود که همه سران آنها همراه با کل قوم, ایمان آوردند, اینجا در مورد قوم پیامبر نمی‌توان گفت دقیقاً همین اتفاق افتاده است؛ چون یک عده‌ای در مدت کوتاهی در این جنگ‌ها کشته شدند, هلاکتی که قرار بود برای آنها اتفاق بیفتد, اتفاق افتاد؛ بعداً بقیه آنها نجات پیدا کردند.

در مورد حضرت موسی هم یک چیز مشابهی وجود دارد، سران فرعونی‌ها همراه با یک عده از نزدیکان آنها در آن ماجرا کشته شدند, بنی اسرائیل که قوم حضرت موسی بودند نجات پیدا کردند. اگر قوم مورد خطاب موسی را فرعونیان در نظر بگیریم, آن مدل با هیچ کدام اینها نمی‌خواند, سران آنها کشته شدند و بقیه هم ایمان نیاوردند، مومنین رفتند و انگار مهاجرت کردند. به هر حال در سوره یونس نکته اصلی این است که امکان دارد همان پدیده دوباره اتفاق بیفتد و مقدمه گفته شد برای اینکه به اینجا برسیم که الان ما در همان موقعیت هستیم. رسولی آمده و آیات و بینات می‌خواند و شما در حال انکار هستید، اینها می‌گویند قرآن را عوض کن و یک قرآن دیگر بیاور «أَوْ بَدِّلْهُ قُلْ مَا يَكُونُ لِي أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقَاءِ نَفْسِي» (یونس:۱۵) به آنها بگو که من از طرف خودم نمی‌توانم این را عوض کنم، من فقط از وحی تبعیت می‌کنم. «إِنِّي أَخَافُ إِنْ عَصَيْتُ رَبِّي عَذَابَ يَوْمٍ عَظِيمٍ» (یونس:۱۵) من هم می‌ترسم از اینکه اگر عصیان کنم دچار عذاب الهی شوم.

در این قسمت که اولین بخش از سوره است به تقابل پیامبر با قوم مشرک با مرکزیت قرآن اشاره می‌کند و تأکید من روی این است که هرجا دوباره این تم تکرار میشود و دوباره به آن بر می‌گردیم اینکه قرآن متن رسالت است که هدایت به حق می‌کند و مدام روی این تأکید می‌شود. آن چیزی که پیامبران تحت عنوان بینات می‌آوردند اینجا قرآن است که به وضوح به حقیقت راهنمایی می‌کند. یک آیه تحدی هم در این سوره است که اگر فکر می‌کنید این درست نیست مشابه آن را بیاورید. به هر حال تأکید روی رسالت پیامبر است نسبت به این قوم و مرکز رسالت پیامبر همین قرآنی است که تلاوت می‌شود. در قسمت اول این استدلال است تا به اینها اطمینان دهد که قرآن را از طرف خودم نمی‌گویم. به او می‌گویند تو این قرآن را عوض کن, می‌گوید به آنها بگو که من از طرف خودم نمی‌توانم عوض کنم. در واقع از طرف خودم نمی‌خوانم. می‌گوید به آنها بگو که من سال‌ها در بین شما زندگی می‌کردم و قرآنی در کار نبود. بگو «إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلَيَّ» (یونس:۱۵) باورشان شود این چیزی که تو می‌خوانی از طرف خودت نیست این وحی است به این نشانه که «لَوْ شَاءَ اللَّهُ مَا تَلَوْتُهُ عَلَيْكُمْ وَلَا أَدْرَاكُمْ بِهِ» (یونس:۱۶) اگر خدا می‌خواست من این را تلاوت نمی‌کردم و شما این را درک نمی‌کردید. «فَقَدْ لَبِثْتُ فِيكُمْ عُمُرًا مِنْ قَبْلِهِ أَفَلَا تَعْقِلُونَ» (یونس:۱۶) من در بین شما عمری زندگی کردم در آن ۴۰ سال قبل هیچ چیزی از من مشابه این نشنیدید.

۴- کلام دوگانه پیامبر در انتقال وحی و بیان قرآن و زندگی روزمره

من می‌خواهم به شما بگویم که اینجا واقعاً یک چیز قانع کننده‌ای وجود دارد. اینجا به یک پدیده‌ای اشاره می‌شود. فعلاً انسان مورد اشاره که پیغمبر است را کنار بگذارید. یک انسانی ۴۰ سال زندگی کرده و حرف زده و مردم او را می‌شناختند. یک دفعه از یک روز خاصی یک جور خاصی حرف زده و یک اشعار فوق‌العاده‌ای گفته که در ادبیات آن هیچ‌کس شک نداشته و ندارد, با یک محتوای خاصی از یک روز خاصی شروع کرده و این را گفته است. فرض کنیم یک توجیه این است که این وحی است, این یکی از نشانه‌های موید است که این یک وحی است و از عالم غیب به او چیزی گفته می‌شود. خودش هم ادعا می‌کند اینها را به من می‌گویند و من به شما می‌گویم, اینها حرف‌های من نیست. یادم افتاد که قبلاً هم به این نکته اشاره کردم یک چیزی هم اضافه کنید که همین آدم از این ۴۰ سال به بعد یک فرم دیگر هم حرف می‌زند که حرف‌های خودش است. اینگونه نیست که یک دفعه یک جور خاصی حرف بزند. شما الان قرآن را دارید و یک چیزی تحت عنوان نهج‌الفصاحه هم دارید که کلام خود پیامبر است. می‌بینید که اینها از نظر ادبی و فرم کاملاً متفاوت دارند. دو جور مختلف هستند. شما چه توجیهی می‌توانید داشته باشید که یک نفر اینگونه است؟ یک توجیه این است که یک نفر می‌رفت در غار و این یک توطئه‌ای بود و فکر کرده که من ۴۰ سال یک جور دیگری رفتار کنم و با یک لحن دیگری حرف بزنم و وقتی می‌گویم به من وحی می‌شود از یک جایی شروع کنم و اشعار خود را برای آنها بخوانم. خیلی حساب شده ۴۰ سال اول را صبر کرده, بعد یک دفعه کتاب خود را نوشته و خیلی هم احتیاط کرده که چیزهای شبیه این در ۴۰ سال اول نگفته باشد! چون به نظر می‌آید هیچکس ادعا نمی‌کند پیامبر در ۴۰ سال اول زندگی خود کسی را دعوت کرده باشد, یا مثلا در یک مجلسی حرفهای مشابه آیات قرآن یک دفعه از دهان او پریده باشد که بگویند این سابقه چنین حرف زدنی را داشت.

یک توجیه دیگر مثلا بعضی‌ها می‌گویند پیامبران کلاً آدم‌هایی بودند که از نظر روانی شبیه آدم‌های اسکیزوفرنی بودند. یک دفعه می‌دیدند واقعاً آدمی آمده و به آنها یک چیزهایی می‌گوید و در این حالت مانند دو شخصیت در یک شخصیت‌اند, از یک جایی به بعد به دلیل روان‌رنجوری که دارند ممکن است حرف‌های قلمه سلمبه بزنند.

[۰۱:۰۰]

من نمی‌خواهم خیلی روی این مکث کنم می‌خواهم بگویم این آیه حداقل به یک پدیده‌ای اشاره می‌کند که برای ما خیلی راحت است بگوییم ادعای پیامبر است یک روزی خداوند وحی کرده است و از آن به بعد این وحی جاری شده است و خیلی طبیعی است که پیامبر وقتی خودش حرف می‌زند یک جور حرف می‌زند, قرآن که می‌خواند لحنش فرق می‌کند و از نظر ادبی یک سبکی دارد. خود پیامبر هم زیبا صحبت می‌کند مجموعه کلام ایشان را که جمع کردند به آن نهج‌الفصاحه می‌گویند برای اینکه فصیح است ولی از نظر سبک ادبی شبیه قرآن نیست و یک جور دیگری حرف زدند. همانطوری که سبک سخن گفتن حضرت علی شبیه قرآن نیست، وسعت واژگان نهج‌البلاغه خیلی بیشتر از قرآن است، قرآن خیلی واژگان محدودی دارد زیبایی‌های آن یک چیز دیگری است. سخن و لحن کلام حضرت علی یک چیزی دارد من نمی‌دانم از نظر تاریخی چقدر می‌شود برای نهج‌البلاغه اعتبار قائل شد که سخن حضرت علی است, برای اینکه مانند خیلی از کتاب‌های حدیث ما اسناد و مدارک روشنی ندارد. جالب این است مرحوم سیدرضی که جمع‌آوری کننده است می‌گوید من لحن حضرت علی را می‌شناسم. کمااینکه یک عده مصححین رباعیات خیام دلیل روشنی ندارند, ولی می‌گویند این برای خیام نیست و معلوم است که از خیام نیست. آدمی که رباعیاتی با آن استحکام را گفته است این رباعی برای خیام نیست، حالا نه از نظر محتوا ولی واقعاً رباعیات خیام هم یک شباهت‌هایی از نظر نحوه تصحیح دیوان با نهج‌البلاغه دارد. یعنی اگر این ادعای سیدرضی درست باشد که می‌گوید برای بعضی‌ها اصلاً سند ندارم ولی وقتی می‌خوانم احساس می‌کنم این کلام حضرت علی است و کس دیگری اینگونه حرف نمی‌زند. رباعیات خیام هم اینگونه است. اگر اشتباه نکنم علی دشتی در کتاب “دمی با خیام” خود چنین چیزی نوشته است. سی و خورده‌ای انتخاب کرده است می‌گوید اینها را مطمئن هستم که برای خیام است یک جور استحکام و یک چیز ادبی در آن است که کس دیگری اینگونه رباعی نمی‌گفت که خیام می‌گفت اینها هسته مرکزی است. یک چیزهای دیگر به عنوان درجه دو هم به عنوان اسناد و مدارک اضافه کرده, ولی انگار بعضی‌ها را بعنوان هسته مرکزی مطمئن هستند که به دلیل سبک آن, سبک خیام است.

چیزی که من جلسه قبل در مورد خیام گفتم یکی از دوستان انگار احساس توهین به خیام کرد و یک ایمیلی به من زد و یک مقاله‌ای فرستاد که خیام چیز قابل دفاعی هم دارد و آدم بدی نبود. خیلی احساس من این نبود چیزهایی که گفتم بد خیام بوده, خودم الان اعتراف می‌کنم خیلی به رباعیات خیام حداقل از نظر ادبی فوق‌العاده علاقه‌مند هستم. فکر می‌کنم یک سنتی است که ادبا در ایران می‌نشینند و تاپ فور(top4) معرفی می‌کنند در ادبیات اروپا هم اینگونه است. مثلا ۴ رکن ادبیات اروپا چه کسانی هستند. در ایران هم لیست‌های چهار نفره وجود دارد. از مهمترین شعرای تاریخ ما که شاید آمار بگیرید حافظ و فردوسی و سعدی و نظامی و مولوی و خیام ۷ نفر هستند که ۴ نفر از آنها انتخاب می‌شوند هر کسی نظر خودش را می‌گوید. اگر از من بپرسند احتمالاً خیام را جزو ۴ تا می‌گویم در این حد به نظر من آدم مهمی است. در مورد خودش که نه, ولی اشعارش یک محتوایی دارد. محتوای اینکه میل به لذت بردن از دنیا همراه با یادآوری مرگ و تعارضی که بین این دو است. اینکه ممکن است به قول بعضی‌ها عارف واصلی بوده, اشعار خود را به یک دلیلی اینگونه گفته است. من نمی‌دانم. مثلا چیزهای تمثیلی برای می ‌قائل شویم. من خیلی به این چیزها مسلط نیستم و فکر نمی‌کنم که خیلی احتیاج به توجیه وجود داشته باشد, ولی شاعر فوق‌العاده و بی‌نظیری در ادبیات فارسی است که با این تعداد خیلی خیلی کم شعر خود, خیلی‌ها را قانع کرده که جزو ارکان ادبیات فارسی است.

من از این جهت می‌خواهم روی این آیه تأکید کنم که این پدیده که در این آیه به آن اشاره می‌شود پدیده مهم و جدی است. شواهد تاریخی مسلم این است که پیامبر ۴۰ سال اینگونه حرف نزد و بعد یک دفعه اینگونه حرف زد. محتوای جدیدی در کلام ایشان است. من دو تئوری به غیر از تئوری وحی گفتم سعی کنیم توجیه کنیم. همینجوری نیست که یک نفر یک تئوری بدهد و آدم به راحتی دست از سرش بردارد. آدمی که توجیه او این است که پیامبران آدم‌هایی بودند که دچار اسکیزوفرنی می‌شدند باید نمونه‌های روشنی از آدم‌های اسکیزوفرن در زمان حاضر بیاورد که مثلاً اشعار ناب با صناعت ادبی گفته باشند. برای من قابل تصور است آدمی که دچار حالت‌های روانپریشی است و دچار اسکیزوفرنی است, محتوای سورئالیستی جالبی در اشعار او باشد. ولی چون در حالت ناهوشیاری است و همزمان با تفکر و عقل خود کار نمی‌کند و دچار پریشانی است اینگونه نیست اشعار او خیلی صنعت ادبی داشته باشد. آنگونه که بطور فوق‌العاده‌ای در قرآن است. بنابراین باید دفاع کنند! ما می‌گوییم این متن را گفته است، شما یک آدم اسکیزوفرن بیاورید که اینگونه بگوید. در این متن نه فقط خیلی حرف‌ها معقول هستند و استدلال در آنها هست, این یک متن سئورئالیستی نیست که من بخواهم به یک بیماری اسکیزوفرنی احاله دهم. اسکیزوفرنی یک پدیده‌ای است, آدم‌های زیادی هم داریم و از نظر علمی و پزشکی هزاران نفر را می‌توانیم بیاوریم که اینها آدم‌های اسکیزوفرنی هستند. آدم‌هایی را می‌بینند صداهایی را می‌شنوند، اگر کسانی تئوری این شکلی می‌دهند باید توجیه کنند که واقعاً چنین آثاری از آدم‌های اسکیزوفرن به وجود آمده است! مثلاً اشعار مشابه این را کسی گفته؟ من نمی‌خواهم بحث را ادامه دهم؛ فقط می‌خواهم بگویم کسی همینجوری یک تئوری بپراند که این اسکیزوفرنی است ما از موضع خود با او بحث می‌کنیم که ویژگی‌های این متن اینست؛ شما مشابه آن را داری بیاور! واقعاً آیا از نظر علمی می‌شود کسی از طریق اسکیزوفرنی به چنین متنی برسد یا خیر. یا آدم‌هایی که می‌گویند قصد پیامبر هرچه بوده مثلا می‌خواست به قدرت برسد یا واقعاً می‌خواست مردم را هدایت کند؟ نشسته و فکر کرده و گفته من ادای پیامبران را در بیاورم, بعد ۴۰ سال تمرین کرده و یک دفعه این اشعار را گفته است. در مورد همین تئوری خیلی سوال می‌توان پرسید! واقعاً چقدر یک آدم می‌تواند خودش را کنترل کند و چنین کاری بکند. تئوری عجیبی است! همینجوری که می‌گویم همه با لبخند گوش می‌دهند که یک نفری ۴۰ سال در غار باشد, آدمی که ما می‌دانیم سواد نداشت. یک بار می‌گوییم یک نفر برای خودش پنهانی کتابی می‌نویسد البته اگر پیچیده کنیم طرف می‌گوید نه این سواد هم داشت. خیلی چیزها را نسبت می‌دهند به مسافرت تجاری که پیغمبر دو بار از مکه رفت، خیلی مجهولات در زندگی پیغمبر است. سخت است توضیح اینکه یک آدمی که سواد ندارد مثلا پیغمبر داستان‌های انبیا را از کجا شنیده است؟ بالاخره دو سفر رفته که ما خیلی نمی‌دانیم کجا رفته, معمولاً همه را نسبت می‌دهند به همان دو سفر تجاری که با یک کاروانی رفته و آنجا یک عده مسیحی‌ زندگی می‌کردند, حتماً از آنها شنیده است. لابد آنجا سواد هم یاد گرفته است! دو سفر در زندگی پیامبر وجود دارد از نظر کسانی که پیامبر را پیامبر نمی‌دانند خیلی نکته مهمی است! هر چیزی که مجهول است: این را از کجا آورده؟! آن را از کجا می‌داند؟! و این را از کجا یاد گرفته است؟! معمولاً می‌گویند ما نمی‌دانیم چه اتفاقی افتاده است, لابد در آن سفر یک آدم‌های دانشمندی بودند و اینها را دید و حقایقی را به او گفتند و اینها را روی هم گذاشت و یک کتابی نوشت و به تدریج برای مردم خواند!! به هر حال اگر یک نفر این تئوری را دارد پیامبر را فرد زیرک و استثنائی فرض کرده است. یعنی یک کلکی که کمتر کسی موفق می‌شود چنین کاری کند.

من این نکته را می‌گویم به خاطر اینکه فقط مسئله وحی نیست که باید توجیه شود؛ قبلاً به این نکته اشاره کردم و اگر قرار است جلسات دیگری تشکیل شود و مفصل‌تر در این مورد بحث می‌کنم. شما اگر یک تئوری دادید که مثلاً قرآن را توجیه می‌کند, بقیه چیزها را هم باید با این توجیه کنید. پس تثبیت شد که پیغمبر آدم خیلی زیرکی است، من نمی‌خواهم بحث را ادامه دهم, بعد همین آدم‌هایی که چنین تئوری دارند بعد یک چیز بچگانه‌ای را به پیغمبر نسبت می‌دهند! دیگر حق ندارند و تا آخر باید التزام داشته باشند که این تئوری را پیش ببرند، از تئوری اولی که گفتم برمی‌آید که پیغمبر بی‌نهایت آدم زیرک و باهوشی است و با حساب و کتاب کار می‌کند. باید بگویند که هدف او از این حساب و کتاب چیست، ادامه بدهند. نکته من این است وقتی یک تئوری می‌سازند که مثلا اینجا یک پدیده‌ای است, احتیاج به توجیه دارد و هر کسی هر توجیهی آورد باید عواقب تئوری خود را تحمل کند, نمی‌تواند نصف آن را بگوید برای اسکیزوفرنی و نصف دیگر را بگوید اینجا آدم خوبی شده بود این کار را کرد. خیلی از تئوری‌هایی که در مورد پیغمبر است مثل داستان دکتر جکیل و مستر هاید است که یک دفعه شب بد می‌شود و روز خوب می‌شود. در تئوری‌های آنها چند مستر دیگر هم است!! چرا این کار را کرد؛ اینجا یک دفعه حالت‌های شهوانی داشت و این کار را کرد! آنجا قدرت طلب بود! اینجا خیرخواه بود می‌خواست مردم خوب شوند! بالاخره تکلیف باید روشن باشد یک شخصیتی که مشابه آن در تاریخ غیر از خود پیغمبر نمی‌توانید پیدا کنید که هر روز هر کاری که کرده ما یک توجیهی برای آن داریم.

آدم باید یک تئوری داشته باشد که به آن التزام داشته باشد و پیش برود، پدیده‌های دیگر و آیات دیگری که در قرآن است که بعضی‌ها را نشان دهنده این می‌دانند که پیغمبر خیلی قدرت طلب بود و در عین حال خیلی جاها حرفشان این است که نه به شدت آدم مصلحی بود و خیر مردم را می‌خواست. خلاصه شخصیت پیغمبر باید یک چیز یکپارچه باشد و یک نفر یک تئوری داشته باشد و همه چیز را توجیه کند. من فقط تأکید می‌کنم که این پدیده, پدیده خیلی مهمی است اولین چیزی که خوب است در تئوری‌ها به آن فکر کنند این است که بالاخره یک پدیده خاصی در مورد پیغمبر وجود دارد. یک مردی که همه شواهد تاریخی می‌گویند که اصلاً سواد ندارد, تحت تعلیم قرار نگرفته است و هیچ شعری تا ۴۰ سالگی از او شنیده نشده است. یک دفعه این همه حکمت و شعر بر زبان او جاری شده، یک تئوری برای آن بسازند, بعد بقیه اتفاق‌ها که در ۲۳ سال افتاده است را سعی کنند با تئوری خود توجیه کنند.

بنابراین محتوای سوره از اینجا شروع شد که تو الان این آیات را می‌خوانی و این همان آیات بینات هستند بنابراین این قوم در موقعیت هلاک قرار گرفتند اگر ایمان نیاورند. می‌بینید که برخورد آنها از همان نوعی است که ایمان نیاوردند. می‌گویند قرآن را عوض کن، پیغمبر جواب می‌دهد که من عوض نمی‌کنم, چون از طرف خودم نمی‌گویم. بعد این آیه می‌آید که «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ» (یونس:۱۷) به نظر می‌آید این آیه برمی‌گردد به اینکه اگر پیغمبر چیزی از جانب خودش بگوید افترا بر خداوند زده است. «فَمَنْ أَظْلَمُ مِمَّنِ افْتَرَى عَلَى اللَّهِ كَذِبًا أَوْ كَذَّبَ بِآيَاتِهِ» (یونس:۱۷) اینها تکذیب می‌کنند. اگر پیغمبر چیزی را به خدا نسبت بدهد افترا می‌زند و چه کسی ظالم‌تر از کس است که افترا به خدا می‌بندد یا آیات خدا را تکذیب می‌کند. «إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْمُجْرِمُونَ» ولی این آیه در عین حالی که ادامه آیات قبلی است یک جوری به آیه بعد هم وصل می‌شود. برای اینکه در قرآن شرک افترا است، اینکه شما کسی را فرزند خدا بدانید یا شریک خدا در امور بدانید افترای علی الله حساب می‌شود.

[۰۱:۱۵]

بنابراین از یک طرف به آیه بعدی وصل می‌شود که می‌گوید کسانی که این حرف‌ها را می‌زنند «وَيَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ مَا لَا يَضُرُّهُمْ وَلَا يَنْفَعُهُمْ وَيَقُولُونَ هَؤُلَاءِ شُفَعَاؤُنَا عِنْدَ اللَّهِ» (یونس:۱۸) این افترایی است که اینها می‌زنند و می‌گویند اینها شفیعان ما نزد خدا هستند که ما می‌پرستیم. «قُلْ أَتُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِمَا لَا يَعْلَمُ فِي السَّمَاوَاتِ وَلَا فِي الْأَرْضِ» (یونس:۱۸) آیا خدا را به چیزی که در آسمان و زمین نمی‌داند آگاهی می‌دهید. خدا نمی‌داند که چنین شفیعانی از طرف او وجود دارد و شما به خدا می‌گویید که چنین شفیعانی هستند؟ «سُبْحَانَهُ وَتَعَالَى عَمَّا يُشْرِكُونَ» (یونس:۱۸)  آیه افترا بین عقیده مشرکانه هم به اینور می‌چسبد و هم به قسمت بالا که درخواست است. مثل اینکه اینها اهل افترا هستند, بنابراین خیلی راحت است برای آنها که به پیغمبر می‌گویند چیز دیگری بگو، خودشان هم عقاید مشرکانه‌شان افترا است و از پیغمبر هم می‌خواهند که به خداوند افترا بزند.

«وَمَا كَانَ النَّاسُ إِلَّا أُمَّةً وَاحِدَةً فَاخْتَلَفُوا» (یونس:۱۹) مردم امت واحده بودند و اختلاف پیدا کردند. «وَلَوْلَا كَلِمَةٌ سَبَقَتْ مِنْ رَبِّكَ لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمَا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» (یونس:۱۹) و اگر این کلمه که از قبل تعیین شده نبود که خداوند صبر می‌کند و عجله نمی‌کند «لَقُضِيَ بَيْنَهُمْ فِيمَا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ» (یونس:۱۹) اینها اجل مشخصی نداشتند. آنچیزی که تعیین شده و خداوند تا آن‌موقع مجازات نمی‌کند همه آنها مجازات می‌شدند. صفحات این سوره خیلی خوب درآمده است. اکثراً اینگونه است که یک موضوع ته یک صفحه تمام شده و صفحه دیگر شروع می‌شود, تا اینجا اینگونه است ولی بعداً اینگونه نیست.

۱-۴ انکار کافران از بینه بودن آیات قرآن و طلب بینه دیگری

آخرش می‌گوید «وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» (یونس:۲۰) به تو می‌گویند چرا از طرف خداوند آیه بر او نازل نشده؟ این خیلی در قرآن است که قرآن را می‌شنوند و ادعای قرآن این است که آیات بینات این پیامبر همین است. هر پیامبری بینه‌ای می‌آورد و آیاتی که پیامبر می‌خواند بینات این پیامبر است, که باید باعث ایمان شود؛ و باعث ایمان یک عده شده و اکثریت هم طبق معمول ایمان نیاوردند. مدام هم از پیامبر آیه می‌خواهند. اینکه چنین چیزی اینجا گفته می‌شود و ادعای اینکه این حالت معجزه‌آسا دارد اگر فکر می‌کنید از طرف خدا نیست مشابه آنرا بیاورید و مدام این تکرار می‌شود که برای آنها این قابل قبول نیست و انگار این ادعا را نشنیدند. می‌گویند «وَيَقُولُونَ لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آيَةٌ مِنْ رَبِّهِ» (یونس:۲۰) چرا هیچ آیه و نشانه‌ای از طرف خداوند بر این پیامبر نازل نشده است. «فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ» (یونس:۲۰) غالباً هم جواب همین است و یک یا دو مورد است که صراحتاً اشاره می‌شود که آیاتی که می‌خواهید همین آیات بینات قرآن است. اکثراً هم اینگونه است که این آیه در جواب می‌آید «فَقُلْ إِنَّمَا الْغَيْبُ لِلَّهِ» (یونس:۲۰) بگو غیب در دست خدا است. «فَانْتَظِرُوا إِنِّي مَعَكُمْ مِنَ الْمُنْتَظِرِينَ» (یونس:۲۰)  شما صبر کنید و در انتظار باشید و من هم همراه شما در انتظار هستم.

یاد این جوک می‌افتم، ببخشید گاهی جسارت آمیز است که یک چیزی را تشبیه کنم ولی برای اینکه بتوانید آن حس را بگیرید یک چیز اغراق‌آمیز می‌خواهم بگویم. به طرف می‌گویند پدر یکی مرده است و به او خبر دهید، چه کسی می‌تواند بگوید که او ناراحت نشود؟ یکی می‌گوید من می‌گویم. می‌رود در خانه او را می‌زند می‌گوید که بابای تو خانه است؟ یارو می‌گوید: نه. رفته بیرون و می‌آید، می‌گوید بشین تا بیاید! این لحن این آیات است. اینقدر این ادعا حرف بدی است که چرا آیه نمی‌آید، هی قرآن خوانده می‌شود و هی آیات می‌آید و اینها آیات بینات هستند و یک عده هم به همین دلیل به پیامبر ایمان می‌آورند. یک عده می‌گویند چرا هیچ آیه‌ای نمی‌آید و هیچ نشانه‌ای نیست. می‌گوید شما منتظر باشید! این “شما منتظر باشید” یعنی باشد شما منتظر آیه باشید! من هم منتظر هستم! یعنی این حرف را می‌زنید یک بلایی سر شما می‌آید. نه اینکه من منتظر هستم یک آیه‌ای بیاید؛ شما انتظار بکشید من هم انتظار می‌کشم. بالاخره ممکن است یک اتفاقی بیفتد, اگر آیه‌ای بیاید از آن نوعی است که ابری بیاید یا یک زلزله‌ای بیاید احتمالاً از اینگونه آیات است که باید انتظار آن را داشته باشیم.

من سه صفحه بیشتر جلو نرفتم. یک قسمت دیگر این سوره که با این آیه شروع می‌شود «وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ» (یونس:۲۱) بارها به این مسئله اشاره شده، در خود این سوره قبلاً این زمینه فراهم شده که وقتی برای انسان‌ها شر نازل می‌شود و یک بدی به آنها می‌رسد دعا می‌کنند و رفع می‌شود. در این قسمت که از «وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ» (یونس:۲۱) شروع می‌شود باز تقریباً انتهای صفحه همین پدیده را می‌گوید که آدم‌ها دچار مشکل می‌شوند و دعا می‌کنند و مشکل آنها برطرف می‌شود, ولی باز دوباره به دنیا می‌چسبند و شیوه رفتار قبلی خود را ادامه می‌دهند. این به تفصیل بیان شده است. این نکته مهمی است, چون محتوای سوره, انذار نسبت به این است که بعد از آمدن رسول اگر شما دعوت پیامبر را نپذیرید, هر لحظه باید انتظار داشته باشید که ممکن است این قوم هلاک شود. (درواقع کسانی که دعوت را پذیرفتند نجات پیدا کنند و بقیه هلاک شوند.) نکته‌ای که در این آیات است ادامه پیدا می‌کند و وصل می‌شود به تمثیلی که در مورد حیات دنیا است. اینکه مدام اتفاق‌هایی برای آنها می‌افتد, یک هوشیاری‌هایی به آنها دست می‌دهد و خداوند رحمت خود را به آنها نازل می‌کند دوباره دچار فراموشی می‌شوند. این را ارتباط می‌دهد به حالت سکرآوری که در حیات دنیاست که این ظن را ایجاد می‌کند «أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا»(یونس:۲۴) این آیات شبیه تمثیلی است که بارها در قرآن آمده که انسان‌هایی در کشتی نشستند و کشتی دچار طوفان می‌شود, اینها مخلصانه خدا را می‌خوانند و نجات پیدا می‌کنند بعد همه چیز را فراموش می‌کنند.

۵- تمثیل حقیقی زندگی

قبلاً هم چندجا در سوره‌هایی که بحث کردیم به این تمثیل اشاره کردم. نکته این است که اگر ما به طور واقعی درکی از زندگی خود داشته باشیم گویی ما همشیه در آن کشتی هستیم, و همیشه این حالت طوفان‌زدگی و خطر غرق برای ما وجود دارد. واقعاً وقتی اینها در کشتی قرار می‌گیرند و دچار طوفان می‌شوند مانند این است که حقیقتی را می‌بینند. یک ناپایداری که هر لحظه حیات را تهدید می‌کند, حیات ما در دنیا همیشه اینگونه است، هیچ وقت نباید آدم این احساس را داشته باشد که پای خود را جای سفتی گذاشته است. هر لحظه ممکن است یک اتفاق‌هایی بیفتد, انگار ما در شرایطی این را به وضوح می‌بینیم و در آن لحظه‌ها به حالت اخلاص می‌رسیم و دعا می‌کنیم بعداً فراموش می‌کنیم. درواقع خاصیت حیات دنیا است که باعث می‌شود دوباره به آن شرایطی برگردیم که احساس اطمینان می‌کنیم و آن حالت آدمی که در کشتی است و دچار طوفان شده است را نداریم. این قسمت تمثیل کشتی و طوفان را می‌گوید بعد هم تمثیل حیات دنیا بعد از آن می‌آید. انگار این جزو ویژگی‌های دنیا است وقتی که این آب نازل شد و گیاهان سرسبز شدند یک گمانی از پایداری را ایجاد می‌کند که واقعی نیست. این برای خودش یک قطعه‌ای است که این آیات از صفحه ۲۱۱ (عثمان طه) شروع می‌شوند تا انتهای تمثیلی که مربوط به حیات دنیا است. آیه آخر صفحه را می‌توانیم بگوییم که در قطعه بعدی سوره قرار می‌گیرد.

این قطعه را اگر اجازه دهید نخوانم. قسمت حیات دنیا را کامل خواندم و محتوای قسمت‌های دیگر این است که می‌گوید وقتی به آنها ضرری می‌رسد, بعد رحمتی جلوی آنها را می‌گیرد دوباره به شرایط اولیه برمی‌گردند. جلسه را با خواندن این آیات تمام می‌کنم «وَإِذَا أَذَقْنَا النَّاسَ رَحْمَةً مِنْ بَعْدِ ضَرَّاءَ مَسَّتْهُمْ» (یونس:۲۱) اگر انسان‌ها بعد از اینکه آسیب‌هایی به آنها رسید رحمتی به آنها نازل شود. «إِذَا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آيَاتِنَا» (یونس:۲۱) در نشانه‌های ما مکر می‌کنند. مانند اینکه در یک لحظه‌ای می‌گویید اگر این کشتی نجات پیدا کند من ایمان می‌آورم و در آن لحظه هم دروغ نمی‌گویید. بعد به طور معجزه‌آسایی طوری که اصلاً فکرش را نمی‌کنید نجات پیدا می‌کند و یک موجی وسط طوفان می‌آید و کشتی را به ساحل می‌رساند. یک روز خیلی تحت‌تأثیر هستید و ممکن است ایمان داشته باشید, روز بعد هم همینطور است, بعد می‌گویید خوب یک موجی بود ما به ساحل آمدیم خیلی هم معجزه نبود. «مَكْرٌ فِي آيَاتِنَا» (یونس:۲۱) آدم‌ها یک آیه‌ای را می‌خواهند و می‌گویند ما اگر این را ببینیم ایمان می‌آوریم بعد همان را می‌بینند بعد آن را به اصطلاح امروزی‌ها می‌پیچانند و توجیهاتی می‌آورند که خیلی هم لازم نیست خدا این کار را کرده باشد. تصادفاً یک اتفاق‌هایی می‌افتد گاهی موج این طرف می‌آید و گاهی به آن طرف می‌رود. بعد از ضرر وقتی رحمت می‌آید «إِذَا لَهُمْ مَكْرٌ فِي آيَاتِنَا قُلِ اللَّهُ أَسْرَعُ مَكْرًا» (یونس:۲۱) بگو خداوند در مکر سریع‌تر است. «إِنَّ رُسُلَنَا يَكْتُبُونَ مَا تَمْكُرُونَ» (یونس:۲۱) مکری که می‌کنند فرستادگان ما می‌نویسند.

بعد تمثیل می‌آید؛ تمثیلی که چندین‌بار در قرآن تکرار شده «هُوَ الَّذِي يُسَيِّرُكُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ» (یونس:۲۲) خداست که شما را در بر و بحر سیر می‌دهد. «حَتَّى إِذَا كُنْتُمْ فِي الْفُلْكِ» (یونس:۲۲) تا جایی که در کشتی نشستید. «وَجَرَيْنَ بِهِمْ بِرِيحٍ طَيِّبَةٍ» (یونس:۲۲) باد موافق و خوب و نسیمی می‌آید. «وَفَرِحُوا بِهَا» (یونس:۲۲) شاد می‌شوند «جَاءَتْهَا رِيحٌ عَاصِفٌ وَجَاءَهُمُ الْمَوْجُ مِنْ كُلِّ مَكَانٍ وَظَنُّوا أَنَّهُمْ أُحِيطَ بِهِمْ» (یونس:۲۲) یک دفعه باد شدیدی می‌آید و از هر طرف موج می‌آید و اینها احساس می‌کنند کار تمام است و در طوفان غرق می‌شوند. «دَعَوُا اللَّهَ مُخْلِصِينَ لَهُ الدِّينَ» (یونس:۲۲) خدا را می‌خوانند و صدا می‌کنند در حالیکه کاملاً در حالت اخلاص هستند و فقط به خدا توجه دارند. شفیعان را کنار گذاشتند و فقط به الله توجه می‌کنند، برای اینکه فطری است در آن حالت‌هایی که آدم واقعاً با مرگ مواجه می‌شود اوهام کنار می‌رود و آدم به طور فطری می‌فهمد که به یک جایی می‌شود تکیه کرد و یک نفر هست که بتوان از او نجات خواست. «لَئِنْ أَنْجَيْتَنَا مِنْ هَذِهِ لَنَكُونَنَّ مِنَ الشَّاكِرِينَ» (یونس:۲۲) که اگر ما را از این نجات بدهی از شاکرین خواهیم بود.

«فَلَمَّا أَنْجَاهُمْ إِذَا هُمْ يَبْغُونَ فِي الْأَرْضِ بِغَيْرِ الْحَقِّ» (یونس:۲۳) وقتی آنها را نجات می‌دهیم دوباره برمی‌گردند به کارهای غیرحقی که می‌کردند. «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّمَا بَغْيُكُمْ عَلَى أَنْفُسِكُمْ مَتَاعَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا» (یونس:۲۳) ظلمی که می‌کنید به خودتان می‌کنید، متاع حیات دنیاست. «ثُمَّ إِلَيْنَا مَرْجِعُكُمْ» (یونس:۲۳) سپس به سوی ما بر می‌گردید. «فَنُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ» (یونس:۲۳) آگاه می‌کنیم شما را به آنچه که کردید. بعد تمثیل حیات دنیا می‌آید که حیات دنیا مانند آبی است. مثل اینکه این تمثیل این پدیده را که آدم‌ها یک لحظه هوشیار می‌شوند و دوباره خوابشان می‌برد را توجیه می‌کند که حیات دنیا می‌آید و همه‌چیز سرسبز می‌شود «اَخَذَتِ‌ الْاَرْضُ زُخْرُفَها وَ ازَّیَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَا» (یونس:۲۴) احساس قدرت و پایداری نسبت به آن به وجود می‌آید. حیات دنیا یک ویژگی سکرآوری دارد که آدم‌ها به آن مبتلا می‌شوند، اگر درست زندگی نکنند و حرف‌هایی که به آنها زده شده آنطور عمل نکنند دچار چنین مشکلاتی می‌شوند.

فکر می‌کنم چون مقدمات را گفتم در جلسه آینده تمام شود. حدود ۶-۷ صفحه مانده ممکن است همه را نخوانم و تکه تکه اشاره کنم که محتوا چیست.

جلسه ۳ – سوره یونس
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو