بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۳، دکتر توسرکانی، دانشگاه تهران، ۱۳۹۴
این سومین جلسه است که من همچنان دربارهی طرح کلّی دفاع عقلانی از دین صحبت میکنم و به شدّت هم اصرار دارم که این بحثهای اوّلیه مهم است و ان شاء الله در ادامهی جلسات به اهمّیت آن پی خواهیم برد. ابتدا با ذکر مثالی یک جمعبندی از موضوعات ذکر شده ارائه میدهم و سعی میکنم اهمّیت و معنای دفاع عقلانی از دین را روشن کنم.
۱- مقدمه
فرض کنید قرار است یک مسابقهی وزنهبرداری برگزار شود و من یک وزنهبرداری هستم که میتوانم رکوردهای یکضرب و دوضرب را به راحتی شکست بدهم. در صورت شرکت در این مسابقه طرح من بلندکردن وزنهی چهارصد کیلوگرمی با یک دست و پرتاب آن به سمت بالا است و طرح خود را قبل از مسابقه اعلام میکنم. بنابراین برای من رقبای مسابقه اصلاً مهم نیستند. همانطور که میدانید در مسابقات وزنهبردای استراژیهای مختلفی برای انتخاب وزنهی اوّل وجود دارد. به طور مثال سنگینترین وزنهای که ممکن است وزنهبردار انتخاب کند، انتخاب میکنند. مربی این استراتژیها را بر اساس مطالعه و بررسی رقبا و روحیهی وزنهبردار خود طرّاحی میکند. ما در گذشته یک مربی وزنهبرداری داشتیم که وزنهبرداری ایران از تقریبا صفر تحویل گرفت، در فاصلهی کوتاهی دو مدال طلای المپیک برای ایران به ارمغان آورد و البته همچنان وزنهبرداری ایران در دنیا کموبیش مطرح است هرچند افت کرده. من خودم وارد نیستم ولی اینطور که شنیدم، میگفتند این مربی در انتخاب وزنه عالی عمل میکرده، به طوری که رقبا را در انتخاب وزنهی اوّل خود به اشتباه میانداخت. در هر حال اگر من یک وزنهبرداری با اعتمادبهنفس بالایی باشم به هیچ کدام از این موارد فکر نمیکنم و از هیچ روش و تکنیک خاصی هم استفاده نمیکنم. به راحتی وزنه را با یک دست بلند میکنم و میچرخانم و مطمئن هم هستم که برندهی مسابقه خواهم بود. بنابراین در این شرایط دوپینگکردن رقبا و عدم صلاحیت داوران مسابقه برای من اهمّیت ندارد. وقتی میدانم که از بقیه بهتر هستم به هیچکدام از این موارد و حاشیهها فکر نمیکنم. میروم وزنه را به راحتی بلند میکنم و با جابهجا کردن رکوردهای دنیا برندهی مسابقه خواهم شد.
اکنون فرض کنید در مسابقهای شرکت کردهام که اعتماد به نفس کافی ندارم و با احتیاط وزنه انتخاب میکنم. در این حالت شرایط رقبا را بهتر میدانم و سعی میکنم تمام موارد را کنترل کنم که در بهترین شکل ممکن باشد تا از برنده شدن مطمئن باشم. در این حالت بدن خود را در بهترین شکل ممکن حفظ میکنم و تکنیکهای فنی را هم به صورت دقیق رعایت میکنم. رقبا را مورد مطالعه و بررسی قرار میدهم و در مورد داوری و قضاوت حساس هستم. در مورد آزمایش دوپینگ رقبا نیز حساس هستم که اگر رقیبی دوپینگ کرده حتماً مشخص شود. بنابراین در این حالت شرایط مختلفی را بررسی میکنم و با احتیاط وارد مسابقه خواهم شد. به نظر میرسد که متکلّمان و حکمای گذشته که وارد مسئلهی دفاع از دین میشدند تا حدودی مانند وزنهبردار با اعتمادبهنفس رفتار میکردند، یعنی احساس میکردند که رقیبی ندارند. به طور مثال ادعا میکردند که میتوانند جزئیات دین را اثبات حکیمانه کنند.
۲- هدف دفاع عقلانی از دین
یک فیلسوف معاصر ادعا کرده است که میتوان از اصل عدم امتناع تناقض، تمام حقایق را نتیجه گرفت. یعنی نه تنها وجود خدا بلکه بسیاری از مسائل ثابتشده در حکمت را میتوان از این اصل بدیهی و ساده «اگر چیزی هست در همان لحظه نمیتواند نباشد» اثبات کرد. این حرف خیلی همان حالت وزنهدار با اعتمادبهنفس را دارد، که خیلی از خود مطمئن است. هدف من در این رویکرد اصلاح این حالت موجود در سنت دفاع عقلانی از دین است. به طور مثال اثبات درستی عقاید من ضروری نیست. بلکه کافی است که به این سمت بروم که این مجموعه عقاید از بقیهی عقاید بهتر است و اعتقاد به این عقاید موجّه است. به طور مثال در مسابقه وزنهبرداری کافی است وزنهبردار وزنهای سنگینتر از بقیه بلند کند و لازم نیست خیلی وزنهی عجیبوغریبی بلند کند.
در سنت دفاع عقلانی از دین مواردی وجود دارد که نتیجهی یک اعتماد به نفس نسبتاً کاذب است، که همچنان این سنتها در شیوهی دفاع عقلانی از دین در کشور ما و دیگر مناطق اثرگذار هستند و نه تنها در حال حاضر بلکه در دوران گذشته روی شیوههای دفاع عقلانی از دین اثرگذار بودهاند. حتّی بر انتظارات مخالفین از متدیّنین هم تأثیر گذاشته است، به طوری که برای حقّانیت اثبات وجود خدا را مطالبه میکنند. به طور مثال وزنهبرداری قبل از مسابقه ادعا میکند که میتواند وزنه مشخصی را بلند کند و در مسابقه اندکی کمتر از آن را بلند میکند، حال با وجود اینکه از بقیه بیشتر بلند کرده به او اعلام میشود مورد قبول واقع نشده. زیرا طرح و برنامهی او وزنه سنگینتری بوده است.
برنامههای اعلامشده از آنچه لازم است سنگینتر هستند، بنابراین ادعاهای بزرگ نداشته باشیم که اگر از عهدهی آن برنیامدیم به نقطهی ضعف تبدیل نشود. همچنین باید مخاطب را توجیه کنیم که در مسابقه برنده کسی است که بهترین عملکرد را داشته است. متأسّفانه شنوندگان این بحثها نیز در درون خود این توقّع را دارند. به طور مثال یک نفر احساس میکند که در مورد عقاید دینی خود دچار مشکلی است و این احساس از آنجا نشات میگیرد که یک شبههای شنیده است ولی جوابی برای آن ندارد. یعنی این فرد فرض کرده که اعتقاد به یک مکتب در صورتی موجّه است که هیچ ایرادی در ذهن او وجود نداشته باشد. این یک توقّع بیجا است.
هیچ تئوریای وجود ندارد که بدون سؤال و شبهه باشد. مهم آن است که بیشتر تئوریها را با توجّه به نکات مثبتی که دارند بپذیریم و نکات منفی و اشکالهای آنها نیز قابل چشمپوشی باشد. بنابراین سعی کنیم زمین بازی و مقرّرات بازی را خوب تنظیم کنیم به طوری که بیش از حد لازم موردی را بر خود تحمیل نکنیم. در واقع نباید انسانهای متدیّن مغرورانه و مانند گذشته عمل کنند. واقعیت این است که در دوران گذشته در مقابل دفاع عقلانی از دین افراد قدرتمندی قرار نمیگرفتند. به طور مثال در دورهای از تاریخ، مسیحیان به شدت به دنبال اثبات برتری مسیحیت بودند در حالی که در آن زمان افراد متفکّر بزرگی در مقابل آنها قرار نداشتند و مخالفان آنها هیچ توجیه معقولی نداشتند. طرف مقابل آنها مثلا مشرکین معتقد به اساطیر یونان و روم بودند و کسانی بودند که از نظر تفکر در سطح پایینی بودند. امّا امروزه افراد خیلی باهوشی در مقابل افراد متدیّن مینشینند و در مواردی ممکن است بحثهایی را ببینید که فرد مخالف باهوشتر است ولو اینکه موضع درستی ندارد ولی میتواند کمی با شلوغکاری معلوم نکند که حق با کدام طرف است. بنابراین سعی میکنیم در شرایط مساوی و در رقابت معمولی و با حداکثر دقّت شرکت کنیم و نشان دهیم که بهتر از سایرین کار میکنیم. بنابراین عمده کار من در جلسات قبل این بود که بگویم قرار نیست در دفاع عقلانی از دین، به اثبات اصول و احکام اسلام مانند توحید و معاد و نبوت عامه و نبوت خاصه و اینها بپردازیم. لازم نیست به جایی برسیم که ادعا کنیم هیچ شبههی موجّهی وجود ندارد. «جوابی ندارم» هم میتواند جزء برنامهی دفاع عقلانی از دین باشد. نقاط ضعف را بنویسیم و به طور رسمی اعلام کنیم؛ در این صورت ممکن است فردی بتواند جواب محکمی برای یک شبهه ارائه دهد.
هدف ما رسیدن به نقطهی بدون شبهه نیست و اصلاً رسیدن به چنین نقطهای ممکن نیست. در مورد روشها تأکید کردیم که حکمای گذشته را به روشهای استدلالی و عقلی محدود میکردند. به نظر میرسد که در شرایط کنونی و با وجود پیشرفت در زمینهی اثبات نمیتوانیم حقایق جهان خارج را اثبات کنیم و تنها در مورد دستگاه اصل موضوعی میتوانیم برخی مسائل را اثبات کنیم. بنابراین مقام اثبات و برهان وقتی در جهان خارج به کار برده میشود، در حد سایر روشهای بیانی تنزّل پیدا میکند. در واقع برهان روشی برای انتقال یک شهود است که میتواند به هر صورتی باشد. پس وزنه را سبک و محتاطانه انتخاب میکنیم و روشهای محدود و عجیب و غریب را به کار نمیگیریم. هدفها را خیلی سنگین در نظر نمیگیریم و در مسابقهای با شرایط برابر و بدون تقلّب و دوپینگ شرکت میکنیم. مشکلی که وجود دارد این است که اصولاً مخالفان و مواضع آنان و همچنین داور مشخّص نیست. در اینجا مانند مسابقهی وزنهبرداری فیلمبرداری وجود ندارد که بتوانیم حقّانیت خود را اثبات کنیم. ممکن است اشکالاتی از طرف مسیحیان و یهودیان مطرح شود، مانند بحثهای ضدّ اسلامی که اگر مطالعه کرده باشید متوجّه خواهید شد هر دسته از اشکالات از سوی چه گروههایی بیان میشود. خود این صحبتها با یکدیگر در تناقض هستند. به طور مثال مسیحیان از آزادیهای جنسی در اسلام اشکال میگیرند در حالی که اتئیستهای مدرن محدودیتهای اسلام را ایراد میدانند. بنابراین یک تفکر واحد وجود ندارد که بخواهیم یک بحث با اشکالات آن را پیش ببریم و بگوییم عمدهی شبهات حل شده است. مسئله این است که داوری وجود ندارد که برنده را اعلام کند. یعنی اینگونه نیست که نمایندگان مکاتب مختلف در جهان با یکدیگر بحث کنند و در پایان یک فرد بیطرف برنده بحث را اعلام کند. بنابراین تنها شنوندگان باید بشنوند و قضاوت کنند. معمولاً در این گونه بحثها بر خلاف مسابقات ورزشی هیچ کدام از طرفین برد طرف مقابل را قبول نمیکند. در این فضا طرف مقابل و رقبا مشخّص نیستند و بنابراین فضای این بحثها به صورتی نیست که مطمئن باشیم بهترین عملکرد را خواهیم داشت.
در این فضاها باید ملاکهای برد را قبل از ورود به بحث مشخّص و قطعی کرد. به طور مثال اگر بخواهیم دو تئوری را دربارهی جهان با یکدیگر مقایسه کنیم؛ مثلاً دین اسلام در مقابل اتئیستها (مخالفان مذهبها به طور کلی یا خدا)، اسلام این ویژگی را دارد که حرفهای زیادی زده است. به طور کلّی ادیان ابراهیمی به این شکل هستند. به طور مثال اگر بخواهم از اسلام دفاع کنم باید از بیش از ششهزار آیهی قرآن دفاع کنم و طرف مقابل به هر کدام از آنها میتواند ایرادی وارد کند. اسلام در مورد جهانبینی و نحوهی ادارهی جامعه و زندگی فردی دستورالعملهایی ارائه کرده است. در جلسهی قبل گفتم که منظور من از اتئیست کسی است که میگوید مذهب درست نیست،وگرنه کسی که به خدا اعتقاد ندارد ممکن است حرفهای خوبی برای زدن داشته باشه. ولی اینجا اتئسیت یعنی کسی که موضع مخالف دارد و مجموعه حرفهایی که میزند تهی است. اتئیستهای مطلق (مخالف مذهب و نه خدا) نکتهی مثبتی بیان نمیکنند و تنها مخالفت میکنند. در بحث داوری باید ببینیم که آیا برای جامعیت یک تئوری امتیازی قائل میشویم یا نمیشویم. اگر برای جامعیت یک تئوری مانند تئوری هیت اعتباری قرار ندهید، کم حرف زدن به نفع انسانهاست. به طور مثال در یک مسابقه به هر فرد بر اساس گزارهای که ارائه میکند یکدهم امتیاز بدهیم و اگر مشخّص شود آن گزاره درست است یک امتیاز بگیرد. بنابراین افراد را تشویق کنیم که زیاد حرف بزنند و نظریات خود را دربارهی جهان، انسان، شیوهی زندگی، جامعه و در تمام زمینهها صحبت کنند. امّا اگر ملاک کم حرف زدن باشد کسی که هیچ حرفی نداشته باشد از ابتدا برنده خواهد بود. باید مجازاتی برای کم حرفزدن در این مسابقه باشد. به طور کلّی یک سری ملاکهایی وجود دارد که جامعیت را یک نکتهی مثبت در نظر میگیرد. حتّی مواردی جدا از درست و نادرست بودن ممکن است ملاک باشد. مثلاً ملاک این باشد که موافق طبع بشر باشد. میدانید که در مسابقات قوانین tie-break وجود دارد که در شرایط مساوی، چگونه فرد برنده را اعلام کنیم. چیزی که میگویم مانند همین است، که مثلا اگر دو تئوری در ملاکها مساوی شدند و نتوانستیم مورد بهتر را تشخیص دهیم امّا یکی از آنها موافق طبع ماست، در این شرایط موردی که زیباتر و جالبتر است انتخاب میکنیم. برخی در این مورد معتقد هستند که ملاک موافقت با طبع بشر ارزش بسیار بیشتری دارد. مثلاً زیبایی تئوری ملاک مهمی است امّا اصل این است که ببینیم کدام حرف و سخن دربارهی جهان به حقیقت نزدیکتر است.
با مثال وزنهبرداری سعی کردیم یک زمینهی روانی ایجاد کنیم که توقّع بیش از اندازه و احساس نارضایتی اشکال دارد. خیلی از نارضایتی و مشکلاتی که انسانها با مکتب فکری خود دارند نتیجهی همین توقع بیجا است. فرض کنید یک نفر با خواندن برهان اثبات خدا دیندار شده است (معمولاً دیندارشدن به این صورت نیست ولی فرض کنید کسی واقعا با خواندن یک اثبات دیندار شده است)، و یک مقالهای میخواند که آن اثبات را دچار مشکل میکند و واقعا هم موجه باشد. چنین فردی معتقد است اثبات باید وجود داشته باشد و در این شرایط که اثباتی وجود ندارد از اعتقاد به دین دست میکشد. بنابراین در شنوندگان باید مقرّرات موجهبودن درونی شود. به طور کلّی اگر از دیدگاه یک نظریه و در قالب علمی بخواهیم بیان کنیم، باید به این نتیجه برسید که در طرح کلّی دفاع عقلانی از دین یا مکاتب بشری، ملاک پذیرش عقاید، بر خلاف تصوّر سنتی، اطمینان از صحت آنها نیست. در فضای مدرن امروزی هیچموقع با ابزارهایی مانند تعقّل و ابرازهای بینالأذهانی و قابل بیان (معجزه و ارتباط با موجودات ماوراء طبیعی مانند فرشتگان)، نمیشود به یک اطمینان صد در صدی رسید. بنابراین باید بپذیریم که برخلاف مدل سنتی پذیرش یک مجموعه عقاید و یا یک مکتب مساوی با درک صحت آن عقاید نیست. در واقع پذیرش یک مکتب به تصمیم ما در یک لحظه بستگی دارد. یعنی بر اساس مطالعه و بررسی به این نتیجه برسیم که مکتب مورد نظر از بقیهی مکاتب بهتر است و در آن لحظه تصمیم میگیریم که از آن پیروی کنیم.
بنابراین برای پذیرش حقیقت مجبور به اثبات آن نیستیم و باید در فضای احتمالی به این نتیجه برسیم که احتمال درستی آن مکتب از سایرین بیشتر است و زندگی عملی خود را بر اساس موجّه کردن رفتار و انتخاب خود پیریزی کنیم. در واقع رفتار معقول همین است. کسی که به دنبال اثبات صد در صد اسلام برای پذیرش آن است انسان معقولی نیست. کسی که برای پیروی از یک مکتب نیازمند براهین عقلی صد در صد درست است فرد معقولی نیست. زیرا عقل انسان میگوید که برای زندگی خود باید برنامهای داشته باشد و نمیتواند در یک زمان کوتاه به یک موضوع صد در صد برسد. بلکه باید یک مهلتی برای خود در نظر بگیریم که تا آن زمان به یک تصمیم قطعی برسیم. انسانی که یک شرط غیرممکن برای خود میگذارد و تا آخر عمر در حال مطالعهی آن است انسان معقولی نیست، زیرا هیچ موقع به یک برهان صد در صد نمیرسد. بنابراین هر نوع برخوردی که به این صورت نباشد غیرعقلانی است.
۳- نظریهی تصمیم
در واقع میتوان گفت که دفاع عقلانی در نهایت وارد بحثهای نظریهی تصمیم میشود. یعنی هدف نهایی تصمیمگیری عاقلانه در بین روشهای مختلف زندگی و بینشهای متفاوت در یک زمان کوتاه است. بنابراین در یک فضای تصمیمگیری قرار داریم، و نظریهی تصمیم یک نظریهی موجّه علمی و ریاضی است و دارای اصول و مبانی روشن است. یک مثال استاندارد که در یک کتاب مقدّماتی ممکن است دیده شود این است: من میخواهم تصمیم بگیرم امروز چتر ببرم یا نبرم؟ جواب دو گزینه دارد و بستگی به احتمال بارش باران دارد. مثلاً اگر مطمئن باشم باران میبارد یا در حال حاضر هوا بارانی است آنگاه چتر میبرم. امّا اگر از وضعیت بارش باران اطّلاع نداشته باشم و بر اساس احتمالات و پیشبینی هواشناسی احتمال بارش باران سی درصد باشد در این شرایط از نظر ریاضی و علمی چگونه تصمیم میگیرم؟ در این حالت باید ببینیم که اگر چتر ببریم و باران نبارد چقدر اذیت میشویم و به این حالت یک عدد نسبت بدهیم. افراد مختلف اعداد مختلفی نسبت میدهند. بنابراین یک جدول با چهار خانه داریم: در سطر اوّل جدول امتیازات بردن چتر بر اساس بارش باران و عدم بارش باران و در دومین سطر جدول امتیازات نبردن چتر بر اساس بارش باران و عدم بارش باران قرار میگیرند. این چهار امتیاز خوبی یا بدی اتفاق را مشخّص میکنند. به طور مثال افرادی که با خیس شدن زیر باران مشکلی ندارند برای حالت چتر نداشتن و بارش باران امتیاز خیلی پایینی قائل نمیشوند که نشاندهندهی ناراحتی آنها باشد. یا حتّی ممکن است افرادی علاقهمند به حمل چتر باشند، یا ممکن است افرادی چتر را وسیلهی سنگینی بدانند و دوست نداشته نباشند آن را حمل کنند. در هر حال هر کسی باید در چنین موردی، کاملاً شخصی احساس خود را بیان کند. در انتها بر اساس یک قاعدهی ساده برای هر استراتژی ارزش (Pay off) را حساب میکنیم. در واقع امید ریاضی (میانگین) هر گزینه را به دست میآوریم و میبینیم کدام استراتژی امید ریاضی بیشتری دارد و در نهایت آن استراتژی و تصمیم را انتخاب میکنیم. در اینجا نکتهای وجود دارد. اگر بحث و کار ما تصمیمگیری معقول است و نمیتوانیم به نتیجهی صد در صد برسیم و نمیتوانیم دربارهی مکاتب تصمیم بگیریم، بر خلاف تفکّر سنتی باید عواقب تصمیم را در نظر بگیریم. در رویکرد سنتی صفر و یک عمل میکنیم و پیرو مکتبی میشویم که امتیاز یک را داشته باشد. در حالی که در نظریهی تصمیم به عواقب تصمیم هم فکر میکنند که مطلوبیت هر تصمیم چقدر است.
در نظریهی تصمیم ملاک تصمیمگیری تنها احتمال درست بودن نیست. پاسکال استدلال خیلی مشهوری دارد. پاسکال نظریهی احتمال را بنیانگذاری کرد و یک انسان خیلی متدیّن بود به طوری که در اواخر عمر گوشهنشینی را انتخاب کرد و به عبادت پرداخت. پاسکال کتابی دربارهی مسائل دینی دارد که شاید مهمتر از کارهای علمی او باشد، و یک مجموعه یادداشتها و نوشتههایی دارد که شاید از کارهای علمی و ریاضی او برجستهتر باشد. او یک مسیحی خیلی متدیّن بود و با ابزارهای ریاضی استدلالی را بیان کرده است. پاسکال استدلال میکند که اگر یک درصد احتمال بدهیم که ایمان درست است و نود و نه درصد غلط است، باید مطابق ایمان زندگی کنیم. این صحبتها در مقدّمه لازم است امّا در ادامه به این سمت پیش نمیرویم. در عصر پاسکال نظریهی تصمیم وجود نداشته، ولی همین موارد را توضیح داده است. اگر کتابهای قدیمی ریاضی مانند کتاب جبر و مقابلهی خوارزمی را ملاحظه کنید، مثلاً بدون استفاده از ایکس و توان میگوید که اگر دو برابر مکعب چیزی به اضافهی سه برابر مربع آن منهای خود مساوی با چیزی شود… در واقع یک متن عربی بدون هیچگونه معادله و نماد ریاضی است. در تاریخ ریاضی مشخّص نیست چه کسی برای اوّلین بار از نمادهای ریاضی استفاده کرده است امّا استفاده از نمادهای ریاضی یک نقطهی عطف در تاریخ ریاضیات است. ابتکار استفاده از حروف بجای اعداد مجهول یا استفاده از فرمول و حروف بجای مثالها یک اتفاق خیلی مهم در تاریخ ریاضی بوده است که در ایتالیا قبل از گالیله رخ داده است. پاسکال به صورت شفاهی استدلال کرده است که اگر در شرایط احتمالی مساوی باشید، و دین از نظر احتمالی نسبت به غیردین درست نباشد، فکر کنید که بهشت و جهنم وجود دارد. یعنی یک زندگی نامتناهی وجود دارد که در صورت دیندار بودن به موردی بینهایت ارزشمند برسید و در صورت بیدین بودن به بینهایت عذاب برسید و اکنون حالتی را در نظر بگیرید که دیندار هستید و زندگی بعد از مرگ وجود نداشته نباشد. تصوّر کنید در زندگی کوتاه خود دیندار باشید و چند خوشگذرانی خاص را کنار گذاشته باشید. پاسکال میگوید به میزان بدی این حالت هرچهقدر میخواهید نمره منفی بدهید. در کنار این نمره منفی، یک مثبت بینهایتی نوشته شده که من دیندار زندگی کنم و در دنیای پس از مرگ به درستی دین برسم و در این صورت به لذّت بینهایتی میرسم. تصوّر کنید بیدین زندگی کردید و در آن دنیا به این مسئله پی بردید که واقعاً خبری نبوده است در این حالت چقدر نمره مثبت میدهید که در زندگی کوتاه خود چند کار ممنوع را انجام دادهاید. [شرطبندی پاسکال]
چون بحث ما در مورد یک فضای نامتناهی احتمالی است پاسکال میگوید شرط عقل این است که دینداری را انتخاب کنیم. یعنی مطابق نظریهی تصمیم، سطر اوّل جدول یا دینداری را انتخاب کنیم. چون احتمال در ارزشهای داخل جدول (Pay off) ضرب میشود و وقتی یک عدد خیلی بزرگ در مقابل یک عدد کوچک باشد، حتّی در شرایط نامساوی و کمتر عقل حکم میکند که در زندگی دنیوی محتاطانه عمل کنم و دیندار باشم. هدف من پیشروی در این بحثها نیست ولی این استدلال خیلی قوی است و حتّی در حالت پنجاهپنجاه به شما میگوید که تصمیم عاقلانه انتخاب دینداری است. تصوّر کنید در یک جاده پنجاهدرصد دره وجود ندارد ولی برای دیدن مناظر جالب آن وارد جاده میشویم. هیچ انسان عاقلی این کار را نمیکند! یک انسان عاقل حتّی ده درصد هم احتمال بدهد در دره میافتد این کار را نمیکند چه بسا اینکه پنجاهدرصد احتمال افتادن در دره وجود داشته باشد. استدلال پاسکال خیلی قوی است و به نظر میرسد که این زمینهی ذهنی را آماده میکند که افراد بیدین اصولاً کار عاقلانهای انجام نمیدهند. تصوّر من این است که افکار احساسی این افراد آنها را به سمت انتخاب زندگی کاملاً غیردیندارانه سوق میدهد، یا به طور کلّی افرادی هستند که بدون فکر و استدلال همرنگ جامعه و محل زندگی خود شدهاند.
فردی که بر خلاف این استدلال پاسکال زندگی بدون دین را انتخاب کرده و یا با پذیرش این استدلال هیچ احتیاطی نمیکند در هر دو حالت نامعقول است. هیچ راهی برای اطمینان از وجود جهان بعد از مرگ وجود ندارد و ادعای معقولی هم در این زمینه وجود ندارد و مخالفان جهان بعد از مرگ در نهایت میتوانند بگویند شواهد کافی برای اثبات جهان بعد از مرگ وجود ندارد. اینکه فرد دینی را انتخاب نکند معقول نیست و در یک جا اشتباه بزرگی کرده و اگر هم احتمال میدهد که جهان پس از مرگ وجود دارد به نظر شرایط نرمالی ندارد. بنابراین برهان پاسکال در بحث دفاع عقلانی از دین یک برهان بسیار موجّه و قوی است. با این برهان میشود بحث را تمام کرد و گفت حداقل دینداری بهتر از بیدینی است! پاسکال واقعاً چنین احساسی دارد که اگر یک درصد احتمال درستی دین را بدهید مشکل حل است. اگر با این فرض که آخرتی در کار است زندگی کنیم خیلی از مشکلات حل میشود. مثلاً با یکی از مکاتب معتقد به آخرت زندگی کنید. در عین حال که برهان پاسکال خیلی مهم است ولی دوست دارم این احتمالات را محاسبه کنم. سعی کنیم به اینجا برسیم که عقایدی که بر اساس آنها زندگی میکنیم بیشترین احتمال را دارند نه اینکه فقط ده درصد درست هستند.
۴- شبهات و پاسخ به آن
وارد بحث شبهات شویم. اثبات مبانی دین یا مکتب نه لازم و نه ممکن است. یک انسان معقول وظیفه دارد که این موضوع را از ذهن خود خارج کند. اینکه بخواهیم همهچیز را اثبات کنیم یک توهّم و نیت نامعقول است. نکتهی دوم در مورد شبهه است. میخواهیم به بحثهای نظری درباره شبهه و نحوهی پاسخ دادن به شبهات بپردازیم. یک مقدّمه در جلسهی گذشته گفتیم که وقتی قصد رد یک تئوری را دارید یک راه این است که نشان دهید از درون ناسازگار است. یک تئوری مطابق با واقعیت یا با حداکثر انطباق را در نظر بگیرید، در واقع دنیایی از حقایق داریم و پذیرفتهایم که درست هستند. آزمایشهایی انجام دادهایم و تجربههایی داریم و حقایقی دربارهی جهان میدانیم و قصد داریم یک مدل ذهنی بسازیم که این موارد را توجیه کند. مثلاً در علم فیزیک خیلی مهم است که یک مدل محاسباتی داشته باشیم و بتوانیم نتایج آزمایشها را به صورت عددی بدست آوریم. در بحثهای علوم انسانی یا بحثهای فلسفی نیازی به محاسبه نداریم ولی داشتن یک مدل ذهنی برای توجیه حقایق دربارهی جهان و امکان پیشبینی با آن مهم است. به طور مثال وقتی یک مدل جامعهشناسی دارید، فکر میکنید جامعهی بشری این قواعد را دارد، ممکن است محاسباتی نباشد ولی میتوان با این مدل و دادههای درست آیندهی جامعهی ایران را پیشگویی کرد. مثلاً این مدل بتواند بگوید در دههی پنجاه این جامعه در حال انفجار است و یک انقلابی در آن ایجاد میشود. مارکس تحوّلات اساسی در نظام سرمایهداری را پیشگویی میکرد. او زمان تعیین نمیکرد ولی بحران و راه حل آن را پیشگویی میکرد. هر مدل ذهنی درباره واقعیت و هر تئوری ممکن است محاسباتی نباشد ولی به گونهای نیست که خروجی نداشته باشد. این مدلها مواردی را توجیه میکند و اتفاقاتی را میتواند پیشگویی کند. به طور مثال کسی که در علم سیاست متخصّص روابط خارجی است باید بتواند بر مبنای تئوریهایی که میداند برای روابط ایران و عربستان پیشگویی کند و مثلاً بگوید که ظرف یک ماه آینده این دو کشور وارد جنگ میشوند. این شواهد بر اساس این تئوریها این نتیجه را میدهد و یا نمیدهد. در هر حال یک مدل ذهنی به گونهای قابل آزمایش است و بر اساس تجربه نمود پیدا میکند. یکی از بهترین روشهای تشخیص حرف درست، بررسی نتایج پیشبینیشده مدل است که ببینیم کدام بهتر است. در روشهای علمی بیشتر به این صورت بحث میکنند. برای رد یک تئوری، میتوانید تناقضهای داخلی آن را نشان دهید و میتوانید نشان دهید که این تئوری با واقعیتها تناقض دارد، مثلاً یک سندهایی دارم که تئوری مخالف آن است. اگر مکتب فکری شامل یک دستورالعملهایی باشد مثلاً بگوید اگر فلان چیز را بخورید خوب است، نشان میدهم که خوردن آن ضرر دارد. بنابراین ادعای این مکتب فکری اشتباه است. یعنی قضاوتهایی بر اساس خوب و بد در بایدها و نبایدها وجود دارد که میتواند ملاک رد یک مکتب باشد.
۵- فاصلهی دین و معرفت دینی
در جلسهی قبل توضیح دادم که همیشه باید در نظر داشته باشید که بین دین و معرفت دینی تمایز وجود دارد. دین را موقّتاً یک مجموعه از کتب کهن و مقدّس معادل بدانید، مثلاً اسلام یعنی قرآن و مجموعهای از احادیث. در واقع خود این متون مقدّس، دین هستند. من این متون مقدّس را میخوانم و برداشتهایی از آن دارم. ممکن است پیغمبر حرفی زده باشد و به صورت اشتباه ضبط شده باشد. میدانم بعضی از این روایتها غلط است. هر کدام با یک احتمالی درست است و با یک احتمالی غلط. حتّی ممکن است فردی بگوید من در درست بودن قرآن هم شک دارم. این یک ادعا هست و باید شواهد تاریخی برای درست یا غلط بودن آن را بررسی کنیم. از نظر منطقی نمیشود اثبات کرد که قرآن تحریف نشده است و باید شواهد تاریخی داشته باشیم. اگر استدلال کنیم خود قرآن گفته خداوند این کتاب را از تحریف حفظ میکند، ممکن است طرف بگوید این آیه را بعداً اضافه کردهاند. در هر حال در صحت و سقم تطبیق متن موجود با واقعیت شبهات منطقی وجود دارد. مخصوصاً در مورد احادیث این شبهات وجود دارد که ممکن است درجه احتمال درستی آنها کم شود. بعضی از احادیث متواتر هستند و احتمال صحت بالایی دارند.
اگر فرض کنیم متن عین حقیقت است، معلوم نیست چقدر متن را درست متوجّه شدهام. بنابراین آن چیزی که از دین در ذهن منعکس میشود واقعاً خود دین نیست. اگر منظور از مارکسیسم مجموعهی عقاید مارکس است هم میتوانم به تطبیق آنها با حرفهای واقعی مارکس شک کنم، و همچنین میتوانم به میزان درک خود از آنها شک کنم. هر چند درک کتابهای مارکس از کتابهای دینی راحتتر است ولی هماکنون مارکسیسمها در دیکتاتوری پرولتاریا از دیدگاه مارکس اختلاف نظر دارند. آیا خشونت به کار برده شده در روسیه مطابق سخنان مارکس بود یا خلاف آن. نه در حال حاضر که مارکسیسم از نظر قدرت سیاسی به حالت ضعف رسیده، بلکه زمانی که روسها بودند مارکسیستهای اروپای غربی کار آنها را خلاف نظر مارکس میدانستند. در مارکسیسم هم مکاتب ارتدوکس و غیرارتدوکس وجود داشته است. مثلاً روسها خود را ارتدوکس میدانستند و برعکس آنها احساس میکردند مارکسیستهای اصیل هستند و روسها برای قدرت سیاسی خود سوءاستفاده میکنند. در مورد آثار فوکو در مواردی اختلاف نظر وجود دارد که منظور فوکو چه بوده است. بنابراین هیچ آدم عاقلی فکر نمیکند آنچه در ذهن اوست عین آن چیزی است که خدا گفته است. همیشه بین دین و معرفت دینی فاصلهای وجود دارد. در جغرافیای معرفت دینی در مورد بعضی از جزایر شک بیشتری وجود دارد و بعضی قسمتهای آن شک کمتری. این طور نیست که یک احتمال کلّی بخواهیم نسبت بدهیم. مواردی را میفهمم، حکمی از احکام شرع را میفهمم و شواهد ضعیفی برای اثبات درستی آن دارم. به طور مثال پیامبر اسلام گفته در روز پنج وعده نماز بخوانید این جزء احکام قطعی و در حدود نود و نه و خردهای درصد احتمالاً درست است. فکر میکنم هیچ چیزی رو صد در صد نبینم بهتر است. بالاخره هر چیزی با کنکاش زیاد، یک مقدار کوچکی با صد در صد فاصله دارد. اگر یک نفر ادعا کند که پیغمبر وجود نداشته است و از نظر تاریخی قصد اثبات وجود پیامبر را داشته باشید چگونه میتوانید این اثبات تاریخی را ارائه بدهید؟ یکی از بحثهای تئوری دربارهی مسیحیت انکار وجود مسیح است. میگویند شواهد تاریخی کافی نیست، عدهای مکتبی را ساختهاند و یک قهرمانی برای خود درست کردند. اتئیستها (که خدا را قبول ندارند) در مورد تورات میگویند: تورات، تاریخ افسانهای ساختهی یهودیان است. یهودیان در جنگها شکست میخوردند و بعد در تاریخ خود مینوشتند که رفتیم و از آسمان سنگ روی سر آنها بارید و نابود شدند. کسی که به ماوراءالطبیعه اعتقاد ندارد وقتی تورات را میخواند احساس میکند افرادی با ذهن بیمار چیزهایی برای خود ساختهاند که بگویند ما پسران و قوم برگزیدهی خدا هستیم که احساس خوبی نسبت به خود پیدا کنند.
بنابراین وقتی وجود مسیح منکر میشود با یک درصد احتمالی و با توجّه به تاریخ دو هزار سال پیش میتوانید به راحتی وجود موجوداتی را انکار کنید. هزار و چهارصد سال قبل کمی سختتر است امّا بالاخره یک نفر میتواند داستانپردازی کند و حرفهایی بزند که وجود پیامبر و موارد دیگر را زیر سوال ببرد که یک درصد احتمال شبهه در همهچیز وجود دارد. به طور مثال اگر پیغمبر وجود نداشته باشد هیچ کدام از این احادیث با یک احتمال ضعیفی منتسب به پیامبر وجود نخواهند داشت. در نتیجه همیشه میتوانیم در هر چیز یک احتمال ضعیفی قائل شویم که هیچ چیز صد در صد نیست. در مورد جهان هم اینگونه نیست که حقایق در یک لحظه به ذهن من وارد شده باشد. در واقع جهانی و معرفتی در من از جهان وجود دارد. یک مجموعه متن هستند و یک جهانی هم در مقابل من است که تجربه میکنم و در مورد آن به شناخت میرسم. اگر فردی فکر کند که دانستههای او از دنیا صد در صد درستتر هستند، همان قدر میشود گفت که دچار جهالت است. همیشه باید بین جهان و معرفت من از جهان تمایز قائل باشم. جهان نمیآید در ذهن من بنشیند و من سخنگوی جهان بشوم. از حقایق عملی تا سادهترین چیزهایی که از جهان میفهمم همه با یک درصد احتمالی ممکن است اشتباه باشند. چون قصد دارم به زبان ریاضی یا هر زبانی بیان کنم، باید ابتدا خوب بفهمم و بعد بیان کنم و بالاخره بین چیزی که از دین میفهمم و بیان میکنم با چیزی که از جهان میفهمم و بیان میکنم ممکن است دچار تضاد شوند. در چنین فضایی میخواهیم یک مقدّماتی برای بحث کردن در مورد شبهات ایجاد کنیم. فرض کنید بین معرفت من از جهان با معرفت من از دین یک تضادی به وجود بیاید. مثلاً در متن دین نوشته شده که هفت آسمان وجود دارد و در حال حاضر با توجّه علم ستارهشناسی در جهان اطراف ما هفت آسمان وجود ندارد. یک تئوری معمولی این است که منظور از هفت آسمان، خورشید و ماه و پنج سیارهی مرئی دیگر است که قابل دیدن هستند. طبق تئوریهای بطلمیوس، زمین در وسط قرار داشت بعد به ترتیب فلک ماه، فلک عطارد، فلک زهره، فلک خورشید و افلاک دیگر قرار داشت. در فلک آخر هم ستارهها را میخ کرده بودند. اینها میچرخیدند. مثل یک اسباببازی پیچیده و جالب است که این افلاک دور زمین میچرخیدند. افلاک خود موجودیتی داشتند، مثلاً فلک بیرونی که میچرخید ستارهها هم با آن حرکت میکردند که نظم حرکت ستارهها ایجاد میشود. فکر میکردند هفت فلک وجود دارد و در قرآن همین تئوری بطلمیوس منعکس شده است. ما در حال حاضر میدانیم این تئوری غلط است بنابراین تناقضی پیدا کردیم بین جهان با دین. حرف اوّل این است که بین تعبیر هفت آسمان در قرآن با معرفت از جهان طبق ستارهشناسی مدرن تناقض وجود دارد. بله درست است یک گونه تناقض وجود دارد. این یک نمونهی استاندارد از نحوهی ساخت یک شبهه است.
۶- روش ایجاد شبهه
شبههساختن کار بدی نیست! منظور از شبههساختن، توطئهسازی نیست. یک شبهه چگونه به وجود میآید؟ در علم چیزی میبینید و در قرآن چیز دیگری میبینید و به نظر شما با یکدیگر تعارض دارند. این بحثهای مقدّماتی خیلی واضح است. یک لحظه ذهن خود را از ابهامات خالی کنید و فرض کنید که صد در صد مطمئن هستید. فرض کنید فرشتهای آمده و به شما متن قرآن با مجموعهای از احادیث را داده و گفته اینها سخنان خدا و پیغمبر خداست و صد در صد مطالب آن درست است. شما یک کتابی دارید که صد در صد مطمئن هستید درست است. اگر در این شرایط قرار داشته باشید و یک چنین شبههای ایجاد شود چه تصمیمی میگیرید؟ مطمئن هستید که دنیا در خارج مشکل ندارد و باید سعی کنید آن را درک کنید، این کتاب هم که درست است. بنابراین مطمئن هستید که یا دنیا را بد متوجّه شدهاید یا کتاب را. کتابی که توسّط فرشته مفروض تایید شده است.
چون متون دینی و کهن، ادبی هستند و درککردن آنها سخت است، از فضای آنها خارج شویم و یک مثالی بزنم. فکر کنید بیست سال پیش یک دانشمند در بزرگترین مرکز تحقیقاتی دنیا با مدرنترین ابزارآلات آزمایشگاهی یک سری آزمایش انجام داده است. بزرگترین دانشمند دنیا هم بوده و آزمایشگر دقیق با دستگاههای بینظیر بوده است. یک دفترچه از نتایج این آزمایشها نوشته که در آب افتاده و بعضی از قسمتهای آن تا حدودی ناخوانا و مبهم است. بعضی قسمتها صد در صد خوب خوانده میشود و بعضی قسمتهای آن اصلاً خوانده نمیشود. من به عنوان یک دانشمند درجهی دو در ایران با دستگاههای فرسوده آن آزمایشها را تکرار کردهام و یک دفترچه مشابه آن نوشتهام. وقتی این دو دفترچه را کنار هم قرار میدهم، میبینم که نتایج آزمایشات من با نتایجی که در آن دفترچه است در بعضی جاها تطابق زیادی ندارد و به شبهه میرسم. شبهه این مدلی است. گزارشی از حقیقت به دست میرسد ولی ابهاماتی دارد و در کنار آن گزارشی هست که با ابزارهای خود تهیه کردهام. اگر صد در صد مطمئن هستید متن دینی از طرف خدا است و هیچ غلطی در آن نیست امّا به فهم خود شک دارید یا در نحوهی انتقال متن به خود شک دارید؛ آنچه که از متن دینی برداشت میکنید مانند همان دفترچهی نسبتاً مخدوش است. یک آزمایشی انجام میدهم و صفحهی آزمایش آن دانشمند در این مورد کاملاً سالم مانده است و میبینیم که او در اینجا عدد دوازده میلیولت را ثبت کرده است، در حالی که عدد من یازده یا هشت به دست آمده است. در این حالت اگر عاقل باشم چه کار میکنم؟ صد در صد نتیجه میگیرم که عدد درست دوازده بوده و اشتباه از من بوده است. اگر متن مخدوش باشد و آثاری از آن باقی مانده، مثلاً عدد مورد نظر کاملاً واضح نیست و مبهم است که این عدد شش است یا عدد دیگری است، در این حالت اگر عدد آزمایشی که من انجام دادهام هشت به دست آمده است؛ به نظر میرسد که عدد من صحیح بوده است. در مجموع از تطبیق این دو دفترچه یک دفترچهی سومی میتوانم درست کنم که قطعاً از هر دوی آنها بهتر است.
اگر فرد متدیّن فرشتهای را دیده باشد و پس از آن صد در صد به دین اعتقاد پیدا کرده باشد، باید در مورد شبهات این چنین رفتار کند. یعنی گاهی اوقات باید بپذیرد آن قسمتی از دین که ظاهراً با حقایق در تعارض است قسمتی است که من خیلی خوب نمیفهمم. اگر فکر میکنم که این داستان این معنی را میدهد و چنین چیزی به نظر میرسد که در این کتاب نوشته شده شاید درست نباشد و بعداً در مطالعاتی که انجام میدهم به نتیجه میرسم که مطلب مغایر با فهم من درست بوده است. در این حالت آنچه که احتمال ضعیفی دارد را کنار میگذارم و سعی میکنم معرفت دینی خود را اصلاح کنم. بر عکس در جایی هم پافشاری میکنم که موردی را قاطعانه اینجا نوشته و واضح است، هزار نفر هم مخالفت کنند که جامعهشناسی مدرن اینطوری میگوید، فلسفهی مدرن اینطوری میگوید، فیزیک اینطوری میگوید، ستارهشناسی اینطوری میگوید، اگر آنچه که اینجا نوشته برای من وضوح صد در صد دارد روی حرف خود میمانم که این درست است و همه دارند اشتباه میکنند و بعداً پی خواهند برد.
فرض کنید که افراد بیدین وجود ندارند. همهی انسانها مذهبی هستند و آن فرشته را دیدهاند. مشکلی وجود ندارد، شبهات باعث تصحیح معرفت دینی میشود، باعث تصحیح جهان میشود و شبهه چیز خوبی است. این دفترچه سوم را به وجود میآورد. از تطبیق معرفت دینی با معرفت ما از جهان نتیجهی خیلی خوبی حاصل میشود. مشکل شبهات در جهانی که مخالفان در آن هستند این است که بخواهند روی قسمتهای متضاد انگشت بگذارند و اثبات کنند آن دانشمند انسان نادانی بوده و دستگاههای بدی داشته یا این متن دینی تقلّبی است و خدایی هم وجود ندارد یا اگر وجود دارد این متن از طرف خدا نیست. در مقابل مخالفان نمیشود با آرامش صحبت کنیم که این فهم من در اینجا درست است و تمام دانشمندهای دنیا اگر مخالف فهم من صحبت میکنند اشتباه میکنند.
۷- بررسی داستان حضرت یوسف در قرآن
یک مثال خوب در اینجا این است که فرض کنید آدم متدیّنی در قرن نوزدهم هستید، قرآن میخوانید و به آن اعتقاد قلبی دارید. وقتی قرآن میخوانید به طور مثال سورهی یوسف را میخوانید احساس نمیکنید که سورهی یوسف واقعی است؟ یعنی وقتی قرآن را میخوانید احساس میکنید از یک شخصیت واقعی و زندگی او صحبت میکند و تمثیلی در کار نیست. گمان میکنم هر کسی که قرآن را میخواند همینطور فکر میکند. نه اینکه صد در صد به این شکل باشد، وجه تمثیلی داستانهای پیامبران هم قابل طرح است. ولی هنگامی که متن را میخوانیم حس میکنیم که اینها نیز انسان بودند. منظور قرآن این است که این پدر او بود، به دنیا آمد و در کودکی این حرف را زد و پدرش این را به او گفت و بعد او را در چاه انداختند. ممکن است فردی بگوید که این وقایع تمثیلی هستند و انداختن در چاه، از چاه درآمدن و به پادشاهی رسیدن یک داستان تمثیلی خیلی زیبا است. ولی قرآن را که میخوانید به نظر میرسد سلسلهی انبیا واقعی است. مثلاً به پیامبر میگوید که تو از همین سلسله هستی. این پیامبر که واقعی است و موجود افسانهای نیست، این کتاب را آورده و میگوید از همین نسل و از فرزندان اسماعیل هستم. با احتمال خیلی زیاد و تا حدودی واضح متوجّه میشویم که این داستان واقعی است و به احتمال خیلی خیلی زیاد این قسمت آنکه زندانیان یا پادشاه خواب میبینند و به یوسف میگویند و یوسف علم تعبیر رویا بلد است و برای آنها تعبیر میکند هم منظور این است که این اتفاقات واقعی است. پادشاهی خوابی دید و یوسف تعبیر کرد و مورد توجّه پادشاه قرار گرفت و بعد از پرسوجو مطّلع شد که اشتباهی در زندان است و او را از زندان بیرون آورد. به نظر خیلی تمثیلی نمیآید. از داستان یوسف در قرآن با احتمال زیاد به این نتیجه میرسید که علم تعبیر رویا وجود دارد. رویاها دارای معنیهایی هستند که اگر کسی علم تعبیر رویا داشته باشد میتواند دربارهی خود شخص و آیندهی او موضوعاتی را بفهمد.
۸- شبهه در مورد خواب و رویا
همانطور که قبلاً گفتیم در این برداشت من احتمال خطا وجود دارد، یعنی ممکن است کل داستان حضرت یوسف تمثیلی باشد و در این قسمت بد متوجّه شده باشم. ولی این از آن قسمتهایی است که نوشتههای آن دانشمند وضوح خوبی دارد و به احتمال زیاد از این داستان به این نتیجه میرسم که علم رویا وجود دارد؛ فرض کنید من در قرن نوزدهم زندگی میکنم و همهی دانشمندان جهان با اتفاق آرا معتقدند که رویا مزخرفاتی است که در شب به ذهن انسان میآید و در کل تعبیر رویا خرافه است.
یکی از شبهات در قرن نوزدهم این است که متدیّنین خرافی معتقدند که رؤیاها تعبیر دارد. هم مسلمانان، هم مسیحیان و هم یهودیان. در تورات هم در داستان حضرت موسی علم تعبیر رویا وجود دارد. بنابراین عقیدهی مشترکی میان متدیّنین اروپا و خاورمیانه و دیگر مناطق جهان در مورد وجود علم تعبیر رویا دیده میشود. حتّی شرقیها و ادیان غیر ابراهیمی هم به آن اعتقاد دارند. و همهی اینها خرافه است و این یکی از دلایلی است که نشان میدهد که این ادیان غلط هستند. شما اگر در قرن نوزدهم زندگی بکنید چه کار میکنید؟ من میگویم که بر اساس این قواعدی که گفتم این قسمت دارای وضوح بسیاری است و همانطور که در کتاب مقدّس نوشته، من به علم تعبیر رویا اعتقاد دارم. یکی از ابهاماتی که میتواند صد در صد بودن آن را پایین آورد این است که خوارج اعتقاد به تحریف قرآن داشتند و بزرگترین سورهای که ادعا میکردند در قرآن نبوده و بعداً اضافه شده سوره یوسف است. دلیل آن هم این است که موضوع زلیخا در شأن قرآن نیست. بنابراین ممکن است حتّی از خوارج شروع کنیم که ما جزء خوارج هستیم و به سوره یوسف شک کنیم. امّا در تورات هم این داستان به همین شکل آمده است. وقتی با وضوح این موضوع را در قرآن میبینم و به آن فرشته مفروض صد در صد اعتقاد دارم، نتیجه میگیرم که دانشمندان امروزی در اشتباه هستند و بعداً معلوم خواهد شد. اگر این نظر من به عنوان یک انسان متدیّن در قرن نوزدهم بود، در قرن بیستم میتوانستم به مخالفان به شرط قید حیات اعلام کنم که دیدید علم روانکاوی به وجود آمد و فروید و یونگ آمدند و اکنون مبانی علمی پیدا کرده است. در فروید اغلب حقایق درونی افراد از رؤیاها استنتاج میشود و در یونگ اطّلاعاتی دربارهی جهان و آینده و پیشگوییها و مواردی از این قبیل به دست میآید. یونگ به عنوان یک روانکاو مبانیای دارد که توضیح میدهد که چگونه رویا در مورد آینده است، کما اینکه فروید هم تا حدودی چنین اشاراتی دارد. مثلاً فروید معتقد است که آدمها میتوانند مرگ قریبالوقوع خود را در رویا ببینند. در کارهای فروید رویاهایی وجود دارد که معنی مرگ میدهند. بیماریهای آینده ممکن است در رویا ظاهر شوند که در حد معقولی در فروید دیده میشود و در یونگ هم بسیار نامحدود و با جزئیات زیاد به عنوان شاخهای از روانکاوی تایید شده که این احتمال وجود دارد. در قرن نوزدهم خیلی قاطعانه در برابر اعتقادات متدیّنین قرار میگرفتند، امّا در قرن بیستم شدّت این تقابل کمتر شد. به طور مثال از اواخر قرن نوزدهم نوشتههایی وجود دارد که همین حالت را دارد که رویا نتیجهی بخارات تولیدشدهی از غذا در خواب است! یا پتو از روی بدن کنار رفته است و احساسات فیزیکی پیدا کردهاید و بر اساس آن چیزهایی میسازید و میبینید! برخورد آنها با ماجرای رویا مثل زبالههای انباشتهشده در ذهن، تحقیرآمیز بود. بنابراین برخورد منطقی دیندارها با مسئلهی شبهه میتواند منجر به حلنشدن شبهه شود. یعنی بگویید که من به این موضوع اعتقاد دارم و با این سندی که شما ارجاع میدهید تناقض دارد و قبول دارم این درست است. یا ممکن است احتمال درستی معرفت دینی شما کم باشد و آن سند ارائه شده خیلی قوی است در این صورت میگویید که من بد متوجّه شدهام. در کل دو تا فهم خود را از دو منبع مختلف اصلاح میکنم. واضح است که روش طبیعی اصلاح این است که هر کدام احتمال صحت بیشتری دارد نگه دارم و مورد دیگر را کنار بگذارم. ممکن است در اغلب موارد این گونه باشد که متن را با احتمال زیاد خوب متوجّه میشوم و به چیزی که علمی است و از طبیعت یا جامعه درک کردهام شک دارم. برعکس آن هم ممکن است.
۹- علوم عصری و معرفت دینی
به نظر میرسد یک تقارنی بین حقایق استنتاجشده از متن با موارد استنتاجشده از طبیعت وجود دارد و این تقارن به گونهای من را مجبور میکند که مرتّب رویکرد خود را بین آنها تغییر دهم. به این خاطر این حرف را میزنم که یکی از تئوریهای معاصر حلّ شبهات ارائهشده توسّط دکتر سروش که تحت عنوان قبض و بسط شریعت ارائه میکند، که ادعای کلّی این است که موظّف هستیم معرفت دینی خود را با علوم عصری تطبیق بدهیم و اصلاح کنیم. ایرادی که این تئوری دارد عدم وجود تقارن در آن است. البته ایشان دلایلی برای بحث خود دارد. به نظر من ایشان یک راه حل کلّی ارائه کرده است. بگویید معرفت دینی تابع معرفت عصری است، تابع آن علمی که از جهان خارج پیدا میکنم. فکر میکنم ایشان توصیه میکنند که اگر در قرن نوزدهم زندگی میکنید از اعتقاد به تعبیر رویا دست بردارید. علوم عصر میگویند که تعبیر رویا خرافه است و هر زمان که گفتند خرافه نیست میتوانید دوباره آن را برگردانید. بدین صورت جلوی تضاد بین علم و دین گرفته خواهد شد. ایشان دلایلی برای حرف خود دارد که از نظر من غلط است ولی اگر کمی عمیقتر بخوانید شاید غلط بودن آنها واضح نباشد. ادعایی که ایشان میکند و باید بکند نامتقارن بودن اوضاع است. مثلاً ادعا میکند همهی متون را با علوم عصری میفهمیم چه بخواهیم و چه نخواهیم. ایشان تفکیک اوّلیه را انجام میدهد، دین یک چیز است و معرفت دینی چیز دیگری است. ممکن است هزاران سال پیش فردی چیزی از قرآن فهمیده که اگر در عصر حاضر حضور داشت آن را نمیفهمید! من باید خودم را به آنچه که در حال حاضر از جهان میفهمیم ملتزم بدانم و اگر علوم عصری (مباحثی که در عصر حاضر بشر به آن رسیده است)، را قبول کنم آنگاه متن را در سایهی این میخوانم بنابراین به تناقض نمیرسم. اگر تناقضی وجود دارد یک معرفت قدیمی در هزار سال پیش شخصی یک چیز دیگر فهمیده و قصد من حفظ آن است و من باید قرآن را دوباره در قرن بیستم و در قرن بیستویکم بخوانم و هر لحظهای مطابق آنچه از جهان میفهمم متن را درک کنم.
هنگامی که نظریههای دکتر سروش را میخوانید، به نظر ایشان فهم از متن، تابع معرفتهای دیگری است. به نظر من یک ایراد واضح این است که ما علوم عصر را هم از آن متنها میفهمیم. گویی من علوم عصر را مستقیماً از جهان چیزی میفهمم و متن دینی یک چیزی از متن دارم میفهمم. ما کلاً همه چیز را از متن داریم میفهمیم. منظور از متن نوشتار و گفتار نیست. یک نفر گفته است یعنی متن تولید کرده است. وقتی از علوم عصری صحبت میکنیم یعنی این کتابهایی که امسال منتشر شد. یعنی علوم فیزیک و شیمی در حال حاضر و آنچه در مقالات و کتابها نوشته شده است. بنابراین میشود گفت تضادی بین علوم و عصری و تضادی بین متون دینی و متون. بدین صورت تقارن آن واضحتر میشود. اگر ایشان بخواهد ادامه دهد باید بگوید این متنها از نظر نوع با آن متنها فرق میکند. آنها شاعرانه هستند اینها نیستند. در نهایت اینکه بگوییم تقارن کامل وجود ندارد. به نظر من در متن دینی مهم این است که چهقدر از صحت فهم خود اطمینان دارم. به طور مثال شک ندارم مجموعه سخنرانیهای فاینمن همین است که نوشته شده و خود او در زمان حیات بررسی کرده و این جلد کتاب در کتابخانهی من از خود فاینمن است و آنچه درک میکنم به آنچه منظور فاینمن است خیلی نزدیک است. روابط ریاضی که معلوم است ولی بعضیجاهای آن را شاید نتوانم درک کنم زیرا فهم درک فاینمن از جهان فیزیکی خیلی راحت نیست. مثلاً بحثی در مورد انرژی میکند و ممکن است ده بار بخوانید و باز هم به طور کامل متوجّه منظور او نشوید که چرا مفهوم انرژی در فیزیک لازم است یا نیست. نکته این است که در مورد متون عصری، احتمال خطا در تطبیق درک فاینمن با جهان است. در متون دینی اگر متن تحریف نشده باشد، صد در صد با حقیقت منطبق است و مشکل این است که شاید آن را بد بفهمم. علوم عصری ممکن است با واقعیت خیلی فاصله داشته باشند و مدام در حال تغییر هستند ولی متن آن را راحت میخوانم و میفهمم. در هر صورت در هر دو احتمال خطا وجود دارد و اصلاً جنس متون مهم نیست.
مهم این است که علوم عصری احتمال خطا دارند و معرفت دینی من هم احتمال خطا دارد. در فضای بدون ترس و بدون توجّه به احساسات برخورد معقول این است که هر کدام احتمال صحت بیشتری دارد را نگه داریم. بنابراین شرایطی وجود دارد که در این بحثها حقیقتی که همه آن را قبول دارند با این آیهی قرآن نود و نه درصد تناقض دارد و من طرفدار این هستم که آیهی قرآن را نگه داریم چون این آیه را با وضوح بیشتری درک میکنم هرچهقدر هم میخواهند به ما ناسزا بگویند که اینها خرافاتی هستند. اگر من به متن دینی واقعاً ایمان دارم و با احتمال زیادی آن را میفهمم، به محض اینکه فردی شبههای وارد کرد آن متن را کنار نمیگذارم. منظور این است که هر شبههای قابلحل نیست. و ممکن است علوم عصری و متن دینی حرفهای متضادی بزنند و گاهی درست مطمئن نیستم که متن را متوجه شدهام و علوم عصری را میپذیرم و گاهی برعکس. بنابراین رفع شبهه به معنای رفع کامل آن نیست. ممکن است نتوانم علّت اشتباه بودن علم عصری را اثبات کنم و هم نتوانم خود را قانع کنم این چیزی که دارم میفهمم اشتباه است. بنابراین ممکن است جوابی برای یک شبهه نداشته باشم و هیچ اشکالی هم ندارد. به عنوان حسن ختام عرض میکنم اگر همهچیزهایی که با عقل خود به آنها میرسیم یا رسیدهایم با آنچه دین میگوید تطبیق داشته باشد این معنی را میرساند که وجود دین لازم نبوده و میتوانستیم صبر کنیم انسانها خود به این حقایق برسند. یعنی جهان پیچیدگیهایی دارد که درک آن بدون کمک وحی ممکن نبود.
باید انتظار داشته باشیم که گویی چیزهایی وجود دارد که عقل بشر به آن نمیرسد یا حداقل تاکنون به آن نرسیده است. مثلاً در مورد تعبیر رویا در قرن نوزدهم هنوز علم به جایی نرسیده بود که آن را بفهمد. گاهی باید بپذیریم که علوم عصری باید منتظر باشند که به یک حقیقت برسند. یعنی اگر دین آنقدر ساده بود که درک همه چیز آن با عقل ممکن بود و با علوم عصر ما هیچ تناقضی نداشت به نظر میرسید که وجود دین بیهوده بود و بشر با رسیدن بلوغ فکری همه چیز را میفهمید. فکر میکنم هیچ عصری نباشد که علوم عصری آن با دین تعارض نداشته باشد. بنابراین این نقطهی ضعف نیست بلکه باید انتظار این تعارضات را داشته باشیم و اگر چیزی از متن قدرتمندانه میفهمیم این شجاعت را داشته باشیم که جلوی علوم عصری قرار بگیریم مگر اینکه یک نفر مصلحت نداند. مثلاً در یک جلسه در حوزهی علمیهی قم بگویند که تعبیر رویا درست است ولی با هم قرار بگذاریم که درست نیست تا مخالفان اذیت نکنند و بعداً خود به آن پی خواهند برد. این خارج از موضوع بحث ما است که چه استراتژیای در مقابل ملحدین داشته باشیم. احتمال درست و غلط بودن دین در نظر شما در احتمالهای بعدی ضرب میشود بنابراین احتمالها را کاهش میدهد. هیچ کدام از ما احتمالاً فرشتهای را ندیدهایم که یک جلد قرآن را تقدیم ما کند و بگوید این کتاب خداست، بنابراین همیشه اینطوری است که معرفت دینی ما تابع احتمال خطاها است.
به مرور که جلو میرویم قواعد تمام میشوند و مثالها بیشتر شروع میشوند. مثلاً الان یک مثال زدم. جلسهی قبل هم یک مثال از شبهه زدم منتها در مورد آن بحث نکردم. در مورد اینکه خداوند زمین و آسمان را در دو روز آفریده یا در شش روز. یک آیهای در قرآن وجود دارد که میگوید در دو روز آفریده [« بِالَّذِي خَلَقَ الْأَرْضَ فِي يَوْمَيْن» (فصلت/۹)] یک آیهای وجود دارد که میگوید [«الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ» (حدید/۴)]. این یک مثال از شبههای است که تعارض درونی را نشان میدهد. اصلاً کاری به این نداریم که جهان در چند روز خلق شده است. یک نفر میتواند شبهه ایجاد کند و بگوید در قرآن شما دو تا چیز متفاوت نوشته شده است. این را در کتابی خواندهام که پیغمبر حواسجمع نبوده و جایی شش گفته و جایی دو گفته است و به این راحتی حرفهای خود را نقض میکند! اکنون قصد جواب دادن به این شبهه را ندارم. فقط قصد دارم به معنی شبهه و حلّ شبهه بپردازم. ان شاء الله در آینده بیشتر مثال میزنیم.
