بسم الله الرحمن الرحیم

درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسه‌ی ۹، دکتر توسرکانی، پژوهشگاه دانش‌های بنیادی، ۱۳۹۷/۵/۲

یک یادآوری از هشت جلسه گذشته می­کنم و امروز فکر می­کنم بحث‌ها مقداری حال و هوای دیگری پیدا بکند و از جلسه­ی آینده هم شاید اصلاً از این مجموعه بحث­هایی که کرده­ایم، مقداری دور شویم و وارد موضوعات دیگری شویم. چندین بار دوستانی درباره این جلسات با من صحبت کرده­اند که جلسات خوبی است و من گفتم اصلا منظور من از «دفاع عقلانی از دین»، این هفتهشت جلسه­ای که برگزار شد، نبود که بخواهیم در رابطه با اصول دین و این قبیل موارد حرف بزنیم. فقط چون ضروری بود، چیزهایی درباره آن گفتم. یک مقدّمات منطقی گفتم. من خیلی مختصر می‌خواهم چیزهایی را یادآوری کنم، و اگر نکات خیلی مهمی در ذهن کسی هست که من در یادآوری نمی­گویم و به نظر می­آید که لازم است، اشاره بکنید.

فکر می­کنم مهم‌ترین مسئله­ای که در جلسات اوّل گفتم، معنای «دفاع عقلانی» بود و اینکه منظور از «عقلانیت» آن نیست که چیزی را به معنای کلاسیکش، اثبات عقلانی بکنیم. سعی کردم بگویم که اصلاً اثباث منطقی و عقلانی درمورد جهان هستی، به هیچ وجه معنی ندارد اگر اثبات منطقی را به این معنایی بگیریم که الآن در دنیا فهمیده می­شود. و ضرورتی هم ندارد برای این که عقلانی بودن یک اعتقاد را قبول داشته باشیم، یک اثبات منطقی صد در صد برایش پیدا کنیم.

نکته‌ی اصلی در جلسات اوّلیه این بود که «عقلانی بودن» به نوعی یک مفهوم رقابتی است؛ یعنی فرض کنید به همان معنایی که مثلاً در علم فیزیک، مکانیک کوانتوم را به عنوان یک نظریه می­پذیرم، بدون این که مطمئن باشم و اثباتی داشته باشم که درست است، بلکه در بین نظریات موجود بهترین و معقول­ترین است، این کافی است. من برای این که بگویم به چیزی اعتقاد دارم و آن را قبول دارم کافی است بگویم که از این معقول­تر چیزی پیدا نکرده­ام. انسان نامعقول، کسی است که با وجود یک نظریه‌ی بهتر، به نظریه‌ی ضعیف‌تری چسبیده است و این قابل دفاع عقلانی نیست. نکاتی که در جلسات اوّلیه گفتم این بود که اولاً اعتقاد به یک نظریه درباره‌ی جهان برای زندگی کردن لازم است. برای هیچ نظریه‌ای، چه دینی و چه غیردینی، نمی توانیم اثبات منطقی بیاوریم. بنابراین صورت ساده مسئله این است که از بین تئوری­های موجود ببینیم که کدام معقول­تر است و برای کدام [نظریه] شواهد منطقی و حسّی بیشتری وجود دارد. و این روال صحیح بحث درباره دفاع عقلانی از یک اعتقاد است. این رویکرد با رویکرد کلاسیک تفاوت زیادی دارد.

مثلاً در کلام قدیم فکر می­کردند که می­توانند همه چیز را اثبات بکنند و از اثبات اصول دین به اثبات فروع دین برسند. امّا امروزه چنین اثباتی به معنای قدیمی پذیرفته شده نیست و با این معنای جدیدی که از اثبات داده­ایم، به هیچ وجه نمی­توان چیزی را در جهان خارج اثبات کرد. تنها در سیستم اصل موضوعی می‌توان عمل اثبات را انجام داد. بنابراین هر چیزی که ثابت بکنید فقط در دستگاه اصل موضوعی که اثبات در آن صورت گرفته است معتبر است. بنابراین برای جهان خارج هیچ وقت نمی­توانید اثبات بیاورید. [فقط] می‌توانید یک مدل بسازید و در مدل خود چیزهایی را اثبات کنید و سعی کنید بگویید که این مدل با جهان خارج به گونه‌ای تطبیق می­کند، ولی به آن معنایی که بخواهیم برای عقایدمان اثبات منطقی بیاوریم، برای هیچ نوع عقیده­ای نمی­توان اثبات آورد. این [مسئله] بیش­تر از آن که نقطه­­­ی ضعف عقاید ما باشد، نقطه­ی ضعف اثبات است. مثل این که یک سوراخ، در حدی ریز است که هیچ چیز از آن رد نمی­شود. بنابراین برای قضاوت در مورد عقاید و حقایق باید راه دیگری پیدا کرد. این حقایق شامل حقایق علمی، طبیعی، فلسفه و همه چیز می‌شود. بنابراین اثبات ریاضی و منطقی به معنای امروزی کاربرد ندارد.

در واقع برای افراد خداناباور دو پناهگاه وجود دارد:

۱. اشکال وارد کردن در مسئله‌ی اثبات؛ یعنی سعی می­کنند بگویند که اثبات‌های خداشناسی و حقایق مذهبی معتبر نیست.

خوب است که از ابتدا با آنها توافق بکنیم که اگر اثبات به معنای متداول امروزی است، بله، هیچ اثباتی درباره‌ی جهان خارج معتبر نیست. بنابراین چیزی علیه دین گفته نمی­شود. اگر من بگویم که «اثبات‌ها معتبر نیست» در مورد خود مفهوم «اثبات» صحبت می‌کنم. نه تنها «اثبات‌های دینی» معتبر نیست، «اثبات­های علمی» هم نداریم، «اثبات­های غیر دینی» هم نداریم، آتئیست­ها هم چیزی اثبات نمی­کنند؛ بنابراین مفهوم اثبات است که باید به نوعی کنار گذاشته شود، نه عقاید دینی.

۲. خداناباوری را متکی می­کنند به شواهد علم مدرن!

در جلسات آخر بیشتر متمایل شده­ام [پاسخ بدهم] به این پناهگاه که خداناباوری را متکی می­کنند به شواهد علم مدرن! [یعنی می­گویند] علم مدرن است که به نوعی دارد از خداناباوری حمایت می­کند. فکر می­کنم به اندازه کافی در این مورد صحبت کرده­ام که مطلقاً چنین اتفاقی نیفتاده است. در هیچ برهه ای از زمان این اتفاق نیفتاده است و الآن هم این طور نیست. یعنی فقط سوء تفاهم و سوء برداشت است. به طور مثال یک استدلال عامیانه وجود دارد که به خداوند به عنوان گرداننده کُرات آسمانی و سبب نظم در طبیعت اعتقاد داشتند. بعد که نیوتون چگونگی نظم منظومه‌ی شمسی را توجیه کرد، خداوند دست و پایش را از آنجا جمع کرد و گفتند که خب، حالا درمورد «حیات» به وجود خد اعتقاد داریم. بعد از آنکه داروین مسئله‌ی حیات را حل کرد، گفتند برای مورد دیگری به خدا اعتقاد داریم. بنابراین با پیشرفت علم، خداوند هم دارد پشتیبان­های خودش را از دست می­دهد و چیزی نمانده است که علم همه چیز را توضیح بدهد و خداوند هم جایی برای ماندن ندارد و بهتر است که خداوند و خداباورها بساطشان را جمع کنند و بروند! و این کلاً یک حرف تخیّلی نامربوط است.

اگر کسی ذره­ای فلسفه‌ی علم خوانده باشد؛ یعنی درباره علم مقداری عمیق فکر یا مطالعه کرده باشد، اولاً می‌داند که علم بدون اتکا به مفهوم «قانون»، که خودش یک مفهوم توضیح داده نشده است، نمی‌تواند چیزی را توضیح بدهد و چون مفهوم [خود] قانون توضیح داده نشده هیچ چیز توسط علم توضیح واقعی پیدا نمی­کند. بنابراین اگر بگوییم که نیوتون نظم و قوانین کُرات را پیدا کرده حرف کاملاً نامربوطی است. اگر از نظم جهان به وجود خداوند ناظم برسیم نسبت به اینکه از قانونمندی جهان به قانونگذاری خداوند برسیم استدلال ضعیف‌تری است. کلاً توجیه کردن وجود یک سیستم منظّم، راحت‌تر است از اینکه یک سیستم منظّم به دلیل قوانین مشخّصی، نظم پیدا کرده است. کلّ آن مفهوم قانون که دارد به نوعی حکم می­کند مفهومی فوق العاده انتزاعی است که باید درباره‌ی آن، توضیح داد. تمام افرادی که این حرف­ها را می­زنند به نظر می­رسد که مطلقاً ذهنشان خالی از این است که باید چیزی درباره مفهوم قانون بگویند. از کودکی چیزی تحت عنوان «قانون علمی» به آنها گفته شده، من نمی­خواهم بگویم که به آنها خورانده شده، یا تلقیق شده، ولی واقعیت این است که در سن کودکی به راحتی می­گویید «قوانین نیوتون» و او هم یاد می گیرد «قوانین نیوتون» و نمی­پرسد که «قانون یعنی چه؟!».

در جلسات مختلف چندین بار اشاره کرده‌ام که مفهوم Law درباره‌ی Nature، یعنی قانون طبیعی، از قرون وسطی آمده که معقتد بودند خداوند قوانینی نوشته است، همان طور که مثلاً برای بشر قانون نوشته، برای طبیعت هم قانون نوشته است، بنابراین طبیعت دارد از قوانین الهی پیروی می‌کند. خب حالا اگر خدا را بگذارید کنار، این قانون چه می­شود؟ از کجا آمده است؟ از نظر الهی­دان­ها این که طبیعت قانون دارد، مفهوم ساده­ای بود. همان­طور که خداوند برای ما قانون نوشته است، برای طبیعت هم به معنایی که ما نمی­فهمیم چه طور، ولی قانون نوشته است. حالا بیاییم خدا را بگذاریم کنار ولی بگوییم هنوز قوانین هستند. مقاله‌ای از خانمی به نام کارترایت (CartWright) معرفی کردم. اصرار کردم که آن را ببینید. حتّی خانم کارترایت که ملحد است هم این را می­فهمد و آنقدر حساسیت اُنتولوژیک (Ontologic: هستی شناسانه) دارد که وقتی از قانون حرف می­زنیم، باید بگوییم که قانون چیست. حرف ایشان در مقاله این است که که اگر خدا را قبول ندارید قانون را هم نباید قبول داشته باشید. بنابراین برمی­گردیم سر جای اوّلمان. اگر قانون را قبول نداریم، پس قوانینی وجود ندارد که علم آن­ها را کشف کند، که بعداً کشف این قوانین باعث شود که نیاز به خدا نداشته باشیم. دوباره می­رسیم به جهانی Regular که Regularity آن نیاز به توضیح دارد. اگر قانونی نیست، پس برمی­گردیم به همان تصورات قدیمی! قانونی که وجود ندارد، پس این کرات چگونه دارند منظم حرکت می­کنند؟! [که یکی از این دو پاسخ را می­توان داد که یا] خدایی هست که دارد این ها را حرکت می­دهد یا باید مفهوم قانون را استفاده بکنید. بدون این که [مفهوم قانون را] توضیح بدهید، چیزی را توضیح نداده­اید، بنابراین علم کلاً چیزی را توضیح نمی­دهد. فقط می­گوید «اگر بپذیرید». گزاره‌های علمی به این صورت هستند. برای مثال اگر بپذیرید قوانین نیوتون (یعنی یک سری قوانین ریاضی با یک سری مفروضات) برقرار هستند آنگاه منظومه‌ی شمسی مطابق آن قوانین منظّم حرکت می‌کند و با پذیرفتن مکانیک نسبیتز، توضیح بهتری برای جزئیات دیگر آن خواهیم داشت که نیوتون نمی­توانست توضیح دهد. گزاره­ی شرطی است دیگر: «اگر بپذیرید که قانونی وجود دارد و مفهوم آن قانون چیست، این­ها [حرکات کرات] توضیح داده می­شود». بنابراین اصل این است که توضیح بدهید که آن قانون از کجا آمده است. من یکبار به این اشاره کرده­ام که حتی در فیزیک­دان­ها کسانی هستند که کمی عمیق­ترند و می­فهمند که اینجا حداقل باید توضیحی درباره این بدهند که «این قوانین چرا برقرارند؟» خانم کارترایت و خیلی­ها از جمله خود من تأکیدمان بر این است که اصلاً اُنتولوژی آن باید مشخص شود. قانون چیست؟ جنسش چیست؟ به طور مثال در خطاب به یک ماتریالیست، می­گویم که چه چیزی را قبول داری؟ این قانون ماده است؟ انرژی است؟ و به طور کلّی چه جنسیتی دارد؟ در حالی که مفهوم قانون کاملاً انتزاعی است و به نظر می­رسد که با تصورات ماتریالیستی (ماده‌گرایی) سازگار نیست.

خانم کارترایت تأیید می‌کند که بدون اعتقاد به خدا و ماوراء طبیعت نمی‌توان از قانون حرف زد زیرا جنس قانون معلوم نیست. یک فیزیکدان بی‌نظیر به نام فاینمن (Richard Feynman)، که هر کسی فیزیک خوانده، حتما او را می شناسد، مقاله‌ای دارد که می‌گوید: «اگر قبول کنیم که همه اجسام به طور مداوند از خودشان ذرّات خیلی ریزی زیراتمی ساطع می‌کنند و برخورد این ذرّات به جسم دیگری نیروی جاذبه‌ای ایجاد کند (توجیه قانون جاذبه بر اساس ارسال ذرّات)، قانون عکس مجذور فاصله اثبات می‌شود به خاطر اینکه چگالی ذرّات به نسبت عکس مجذور فاصله کاهش می‌یابد».

بنابراین فاینمن با دانستن قانون مجذور فاصله به توجیه قانون جاذبه پرداخته است. کاری که فاینمن کرده است بر خلاف فیزیکدانان مکانیک کوانتوم انتزاعی و تئوری نبوده است. فیزیکدان خیلی عمیق وقتی خوشحال می‌شود که درباره علّت برقراری قوانین اطّلاعات جدیدی به دست آید و کار فاینمن در این رابطه مفید است. امّا به نظر می‌رسد حتّی فیزیکدانان عمیق به دنبال بررسی جنس خود قانون و این که برای آن اُنتولوژی قائل شوند نیستند! این کلاً از ذهن همه رفته است! برای من واقعاً جای سؤال دارد که چگونه افراد به این راحتی قبول می­کنند که چیزی به اسم «قانون» وجود دارد و با بیان قانونِ یک چیزی، مسئله را حل کرده و آن را توضیح داده­اند! یعنی اگر من بگویم که فرض کنید اجسام همدیگر را بنابراین فرمول ریاضی جذب می­کنند و قوانین پایه­ مکانیک نیوتونی نیز برقرار است، آن گاه بتوانم محاسبه کنم که این کرات دور خورشید به این صورت می­گردند، بعد احساس کنم که حرکت کرات توضیح داده­ام [فقط محاسبه کرده­ام و علت را بیان نکرده­ام]؛ باور کنید در ذهن من این که مولوی می‌گوید کُرات بر اساس عشق می‌چرخند، توضیح بهتری است تا این که فرمولی بنویسید و طبق آن مدارها را بتوانید محاسبه کنید! خب که چی؟! این که ظاهر طول مدار و سرعت حرکت کُرات را بتوانید به دست بیاورید، ربطی با چرایی حرکت کُرات ندارد. باور کنید، من همیشه احساس می­کنم که برای اکثریت قاطع افراد خیلی سخت است که درک کنند قوانین نیوتون (با فرض درستی آن که درست هم نیست) توضیح کاملی برای قرنها حرکت منظم منظومه شمسی نیست، چرا که در کودکی این حرف­ها به آنها زده شده است.

علم چیزی را توضیح نمی‌دهد. حتّی داروین حیات را توضیح نمی‌دهد و به ندرت درباره‌ی حیات می‌پردازد و حیات را فرض اوّلیه می‌داند که اگر موجود زنده‌ای بود این تنوّع و Diversity چگونه ایجاد شده است. به طور کلّی آتئیست‌ها خیلی خیلی زیاد از واژگان علمی استفاده می‌کنند و خود را به نوعی انسان‌های علمی و الهام گرفته از علم مدرن معرفی می­کنند در حالی‌که واقعاً این گونه نیست. بحث‌هایی درباره Fine Tuning کردم. بحث­هایی درباره ایده‌ی راجر پنروز انجام دادم که در یکی از کتاب‌های خود عنوان کرده است که احتمال ایجاد جهان با این قوانین فیزیکی ده به قوه‌ی منهای چند هست که عدد بسیار کوچکی است که اصلاً قابل تصور نیست.

من فکر می­کنم که اولاً چارچوب بحث را مشخص کرده ام که اثبات به معنای امروزی، معنایی ندارد و می­خواهیم بدانیم که کدام نظریه معقول‌تر است و در رقابت با بقیه نظریه­ها باید بتواند شواهد بیشتری داشته باشد. بعد این که چه موانع و توهّماتی وجود دارد مانند توهم اینکه علم دارد مسائلی را توضیح می‌دهد و دیگر این که باید چیزها را اثبات کنیم و اگر نتوانیم اثبات کنیم، می­توانیم آن را نپذیریم. این ها مطالب مهمی بود که گفتم. یکی دو جلسه هم صرف برهان معروفی به نام وجودشناسی یا دور و تسلسل (در فلسفه اسلامی) شد و گفتیم به نظر می آید که تنها یک تئوری برای توجیه هستی جهان ساخته شده و این تئوری می‌گوید که باید هستی از یک واجب‌الوجودی شروع شده باشد و می­توان ویژگی‌های نامتناهی بودن، بسیط بودن، ازلی و ابدی بودن درباره‌ی آن واجب‌الوجود را بلافاصله استنتاج کرد. در واقع یک مدل است که می‌توان فرضیاتی را در نظر گرفت و صفاتی برای آن قائل شد و هستی جهان را این گونه توجیه کرد.

آتئیست‌ها (خداناباوران) فقط مخالفت می‌کنند و مدلی ارائه نمی‌دهند بنابراین در برابر برهان وجودشناسی رقیبی وجود ندارد که هستی جهان را توجیه کند. اکثریت آنها اصلاً انگار نیازی نمی­بینند که حرفی بزنند. راسل که ریاضیدان و منطق­دان معتبری است، در جایی گفته «من ترجیح می‌دهم تصوّر کنم که هستی بدون هیچ دلیلی در یک لحظه آغاز شده است». حداقلش این است که یک چیزی دارد می­گوید. و این مهم است. حالا این حرف را بگذارید کنار حرف هزاران ساله‌ی همه‌ی فلاسفه و حکما و عرفا که این موضوع را پذیرفته بودند تنها توجیه برای هستی جهان این است که از یک هستی مطلق و واجب الوجودی شروع شده است. و درباره این که این باید هستی محض باشد، ماهیت نباید داشته باشد، محدودیت و قید نباید داشته باشد و این صفات را داشته باشد، بحث کرده بودند و همه چیز خوب و منطقی به نظر می­رسید و هیچ وقت هم نه تئوری رقیبی ظاهر شد، نه ایراد خاصی به آن منطق استدلال گرفته شد.

بر اساس واجب‌الوجود می‌شود یک مدل برای جهان هستی ساخت که چیزی تعریف نشده تحت عنوان هستی در اصل موضوعی توجیه کنیم و بعد به بررسی منطق آن پرداخت. بنابراین مدلی برای توجیه جهان هستی دارم که رقیبی ندارد و تا جایی که به ما مربوط است همین مدل را می‌پذیرم. اگر به نظر شما مدل راسل جالب‌تر است که می­گوید جهان بدون دلیل و به طور تصادفی در لحظه آغاز شده و می­گوید عدمی وجود دارد (که وجود داشتن عدم خودش خنده دار است!)، می‌توانید آن را بپذیرید. می‌شود تصوّر کرد هستی ازلی و ابدی بوده و در آن خلقت صورت می‌گیرد و همیشگی است و این بهتر از مدل راسل است. مدل راسل در مورد آغاز شدن جهان هستی خیلی ساده است و این که بگوییم جهان بدون دلیل آغاز شده است، در واقع حرفی نزده­ایم! مثل اینکه ادعا کنم نظریه‌ای دارم که رعد و برق را توجیه می‌کند و بپرسند نظریه­ات چیست؟ و بگویم همین‌طوری و بدون دلیل به وجود می‌آید! زیاد کنجکاوی نکن! چنین حرفی را می‌توان در هر مسئله‌ای بیان کرد و نمی‌توان اسم آن را نظریه گذاشت.

درحالی که اعتقاد به وجود واجب‌الوجود که هستی ازلی و ابدی است و خلقت صورت گرفته است هزاران سال معتبر بوده و بعد مخالفت‌های بدون منطقی علیه آن ایجاد شده است، نظریات مقابلی محسوب نمی‌شوند. آتئیست‌هایی هستند که اسمشان آتئیست است ولی مخالف اعتقاد به خدای فلاسفه (فارغ از الله در قرآن) نیستند و با دین و خدای ادیان مخالف‌اند مثلاً با خدای جبّار یهودی، خدای نامفهوم مسیحی و خدای داعشی‌ها مخالف‌اند و نمی‌توان با اسم‌گذاری خدای ادیان بر واجب‌الوجود مسئله را حل کرد. و آتئیست بودن آنها به این معناست. بنابراین می­توانیم طیفی از آتئیست‌ها در نظر بگیریم که با خدای فلاسفه مخالف نیستند و اعتقاد به آن را به عنوان یک نظریه‌ی معقول رد نمی‌کنند.

همان‌طور که گفتیم بحث از امروز عوض می‌شود. پشتیبانی عقلانی برای اعتقاد به واجب‌الوجود و خدای فلسفی داریم و اگر کسانی که به این نظریه معتقد نباشند را به نامقعول بودن متهم نکنیم، آن‌ها نیز نمی‌توانند معقتدین به این نظریه را نامعقول بدانند. زیرا نظریه‌ای است که رقیبی ندارد و بر عکس ما و معتقدان به آن باید از طرف مقابل نظریه بخواهند. مثل کسی که مخالف صد در صد مکانیک کوانتوم باشد و نظریه­ای هم ندهد و پشت سر هم افراد معتقد به مکانیک کوانتوم را متهم کند. با فرض کامل نبودن نظریه‌ی واجب‌الوجود کماکان اعتقاد به آن معقول است، مگر اینکه نظریه‌ای ارائه شود که از این نظریه جالب‌تر است. اعتقاد به خدای فلسفی لزوماً مورد نفی خداناباوران نیست. در واقع آتئیست‌ها بیشتر ضدّ دین به معنای متعارف هستند تا اینکه ضدّ خدای واجب‌الوجود باشند.

این نظریه به گونه‌ای تبعات عملی جالبی دارد. اگر بخواهید درباره‌ی نظریه‌ای قضاوت کنید بجای اثبات مبانی آن، راه دیگر این است که مدلی که دارید را بسط بدهید که ببینید به چه نتایج جالبی می­رسید. نتایجی که مرتبط با تجربه و منطق ما باشند. بهتر است بجای ایستادن در مقطع بررسی کردن مبانی به بسط مدل بپردازیم که به کجا می‌رسد. گاهی می‌توان از بسط دادن مدل به اشتباه بودن آن برسیم زیرا نتایج بدی می‌دهد.

می‌خواهیم اندکی به این بحث بپردازیم که این مدل توحیدی و اعتقاد به خدای یگانه در زندگی فردی تبعات عملی دارد که در نوع خود جالب و مفید هستند.

ابتدا فرض ما بر این است که همه­ی ما به وجود این خدا معتقدیم، خدایی که هستی محض است، ازلی و ابدی است. و اگر من در خودم به یک معنای محدودی پدیده­ای می­بینم که اسم آن را آگاهی می­گذارم، تبعاً باید انتظار داشته باشم که آن خالقِ هستیِ محض، آگاهی مطلق و نامتناهی داشته باشد. همان طور که این استدلال وجود داردکه موجوداتی که وجود دارند، برای وجود داشتن به یک منشأ وصل هستند، هرچه که هست و همه‌ی صفات آن‌ها به آن موجود نامتناهی برمی‌گردد. اعتقاد به خدای فلسفی این گونه نیست که من روی کاغذ نوشتم که خب، یک مدلی وجود دارد و یک واجب الوجودی هست و کار تمام است. به نظر می‌رسد که بعد از اعتقاد به این موجود نامتناهی تلاش برای شناختن او طبیعی ترین­ رفتاری است که بعد از این که فهمیدم این موجود وجود دارد، باید انجام بدهم. حالا ارتباط من با هستی، در درون خودم خیلی صریح­تر و مستقیم­تر است. من وقتی می­گویم که وجود دارم، می­فهمم که چه دارم می­گویم. همه‌ی ما در درون خود هستی را درک می‌کنیم. احساس وجود داشتن بدیهی است و با پدیده‌هایی مواجه هستیم که می‌آیند و می‌روند. در فیلسوفان شکّاک دیده می‌شود که به وجود جهان اطراف خودشان شک دارند امّا به هستی خودشان شکی ندارند. این ایرادی است بر این جمله‌ی دکارت که: «من فکر می‌کنم پس هستم». به نظر می‌رسد این احساس بودن و هستی داشتن از فکر کردن هم عمیق‌تر است. این هستی که در درون خودم پیدا می­کنم، گویی یک جلوه‌ای از واجب‌الوجود یا خداوند است. پس این نقطه‌ی شروع خوب است که درکی از هستی دارم و حالا باید درکی از هستی به طور مطلق پیدا کنم و واجب‌الوجود را بشناسم. این احساس عمیق نسبت به هستی، شروع خیلی از ماجراها است. به نظر من این کنجکاوی نسبت به هستی یکی از مهم‌ترین قدم‌های تغییر شناخت نسبت به جهان است. در جلسات گذشته اشاره کردیم که گزارش‌های جالبی از این وجود دارد و معروف‌ترین آن‌ها شاید گزارش سارت در کتاب تهوّع او است و آن داستانی درباره‌ی یک آدم با احساس‌های مختلف نسبت به اشیاء است. در هر حال این یک مقدّمه شناخت و ارتباط با هستی است.

یک راهنمای کلّی برای رسیدن به شناخت هستی محض وجود دارد. ویژگی که مدل ما درباره‌ی واجب‌الوجود می‌گوید این است که یک نوع هستی بدون تعیّن و بدون محدودیت است. وقتی در خود نگاه می‌کنم من یک هستی متعیّن هستم. انسانی با نام مشخّص هستم و در تاریخ و جغرافیای مشخّصی متولّد شده‌ام و گذشته‌ی مشخّصی هم دارم و بسیاری قید و بندهای محدودکننده برای من وجود دارد. ایده‌ی کلّی این است که هر چقدر از این قید و بندها آزادتر باشم به آن هستی مطلق نزدیک‌تر خواهم بود و درک بهتری نسبت به آن خواهم داشت. بنابراین به صورت خیلی تئوری، بدون این که حرف عرفا را شنیده باشم، می‌توانم بگویم که راه نزدیک شدن به خداوند، رهایی از این قید و بندهای خودم است. من وجود دارم ولی قیدی به نام انسانیت دارم و یا قیدی به اسم ایرانی بودن دارم و در این تاریخ خاص و جغرافیای خاص به دنیا آمده‌ام و گذشته‌ای دارم که مقیّد به آن هستم. یعنی همه گذشته‌ای داریم که هستی از آن شروع شده و مسیری را طی کرده‌ایم و کارهایی انجام داده‌ایم و حرف‌هایی زده‌ایم که برای ما قید ایجاد کرده است. چگونه می‌توانم از این قیدها رها بشوم؟ دستورالعمل‌های عرفانی وجود دارد. گذشته را به صورت کلّی رها کن. در لحظه تصمیم بگیر. وقتی دچار این حالت آگاهی و بیداری شدی و می‌خواهی به سمت هستی محض بروی، گذشته‌ات را رها کن. مسلمانان می‌گویند توبه کن. یعنی همه‌ی کارهایی که کرده‌ام بگویم نیست و درخواست زندگی جدید می‌کنم. یعنی همه‌ی کارها و حرف‌هایم ناقص و اشتباه بوده و پشیمان هستم و می­خواهم Reset شوم.

عبادت کردن نکته‌ی اصلی است. اگر به هستی محض اعتقاد پیدا کرده‌ام و میل به ارتباط با او دارم لحظاتی را به توجّه کردن درباره‌ی هستی و خداوند اختصاص بدهم و خداوند را ستایش کنم. در این لحظات، انسان بودن و حتی قید اصلی من هم کم‌رنگ می‌شود. اگر برای نعمت هستی و احساس خوب خود در زندگی شاکر خداوند باشم این قید انسان بودنِ من هم ضعیف می­شود. عرفا می‌گویند آدم باید در عبادت بی‌نام و نشان شود. من خداوند را به عنوان شخص خود عبادت نمی‌کنم. در لحظه‌ی عبادت حداقل با همه‌ی انسان‌ها یک کار مشترک انجام می‌دهم و شرکت در این فعل همگانی مشترک یعنی قیدهای شخصی را رها کرده‌ام. اگر انسان گذشته‌ی خود را رها کند و گویی یک زندگی جدید را شروع کرده باشد و از همان لحظه اول هم کارهایی بکند که همه به صورت مشترک انجام دهند و عبادت کند، این حسّ رها شدن از قید و بندها ایجاد می‌شود.

چرا می‌گویند مرحله‌ی اوّل در مراحل سیر و سلوک عرفانی توبه کردن است؟ کلّ این ماجرا این است که شما قیدهای هستی را کنار بگذارید. این مدل من می‌گوید که اگر به هستیِ بی‌قید نزدیک شوی به خدا نزدیک شدی. گویی در درون خود به شناخت خدا می‌رسی. فکر کنید یک مدل نظری خوب دارم و از آن مدل روش‌هایی پیدا می‌کنم که چگونه می‌توان با آن هستی محض ارتباط برقرار کرد. خیلی مختصر و مفید توضیح دادم. گزارش‌های تاریخی فراوان در سراسر کره‌ی زمین وجود دارد که راه‌های سیر و سلوک مشابه این ایده را ارائه می‌دهند. یعنی تمام انسان‌هایی که درباره‌ی سیر و سلوک عرفانی صحبت کرده‌اند، ادعا می‌کنند که با این مبانی به کشف راز هستی نائل شده‌اند و وحدت وجود را دیده‌اند (چه مسیحی، چه یهودی، چه مسلمان و چه بودایی).

بودایی‌ها می‌گویند به مرحله‌ی روشن شدگی رسیده­اند، به «بودا شدن» رسیدند به طوری که عده‌ای می‌گویند بوداییان به حدی به وحدت وجود رسیده‌اند که مسلمانان وحدت وجود را از آن‌ها گرفته‌اند. این مدل ما با مدل‌های هندی و بودایی خیلی مشترک است.

حس یک موضوع خصوصی است و وقتی ریاضت می‌کشم، از حس‌های خود جدا می‌شوم و می‌توانم از قیدها بگذرم. مانند ریاضت‌هایی که بودایی‌ها انجام می‌دهند و از الزامات حیات دور می‌شوند و به حالت روشنی و درک عمیق از هستی محض می‌رسند. این مدل من یک الگوی کلّی رفتاری به من می‌دهد و بعد می‌بینیم که انسان‌های مختلفی این راه را رفته‌اند و به چنین نتیجه‌ای رسیده‌اند بنابراین این مدل از نظر تجربی تأیید می‌شود. مثل این که مدل من پیش‌بینی می‌کند که در صورت انجام این کارها به چنین معرفتی احتمالاً نائل خواهید شد، بعد می­بینم که در هزاران نفر که به نظر می­آید حتی با هم ارتباطی نداشته­اند، تجربیات فوق العاده و مشابهی پیدا می­شود که می‌شود اسم‌های مختلفی روی آن گذاشت مانند عرفان یا هر اسم دیگری.

به نظر می‌رسد که این مدل یک راهنمای عملی است که کار هم کرده است [نتیجه هم دارد]. با شکوه‌ترین گزارش‌های بشری در طول تاریخ گزارش تجربه‌های عرفانی است. به طور مثال هایزنبرگ در مورد کشف نظریه‌ی کوانتوم ماتریسی خود گزارشی از شب کشف ارائه کرده است. رسیدن به معرفت وحدت وجود، به نظرم بالاترین شناخت بشری است که از این مدل می‌شود آن را استخراج کرد. من ندیده‌ام فلاسفه بعد از بحث‌های واجب‌الوجود به سبک امروزی مدل خود را بحث دهند و نتیجه‌ی آن را در بشر ببینند.

برای بررسی صحت یک گزاره دو راه دارید:

۱. از سَمت پیشین جلو بیایید و با چیزهایی که می‌دانید درست است نتیجه بگیرید که این گزاره هم درست است. از مشاهدات گذشته که درست هستند به اثبات صحت این فرض خود بپردازید.

۲. ادامه و بسط فرض به سمت جلو و تخیّل اینکه اگر درست باشد پس فلان چیز هم باید این طوری باشد. یعنی بجای شروع اثبات از دانسته‌ها از فرض درستی گزاره شروع کنید و ادامه دهید و جلو بروید اگر دومین مورد درست نبود پس گزاره اوّلیه نادرست خواهد بود امّا اگر جلو رفتید و به موارد درست رسیدید به نظر این فرض اوّلیه درست است.

چندین سال قبل در سوره‌ی یوسف به آیه‌ای رسیدم که از نظر ادبی اِطناب دارد. در تمام سوره بی‌نهایت ایجاز وجود دارد، یعنی وقایع پشت سر هم و به سرعت بیان می‌شوند و زندگی یک فرد از اوّل تا آخر آن در ده صفحه با خطّ درشتِ عثمان طه (با نوشتار فارسی چهار صفحه) بیان شده‌اند. در یک آیه عنوان می‌شود که همسر حضرت عزیز مصر به یوسف تهمت ناروا می‌زند و بعد قرآن می‌گوید شاهدی از خانواده‌ی آن زن آمد و گفت «اگر این… ». تمام داستان به سرعت پیش می‌رفت ولی اینجا یک مکثی پیش می‌آید و جزئیات بیشتری از داستان بیان می‌شود که اگر پیراهن از جلو شکافته باشد معلوم است زلیخا صادق است و یوسف دروغ می‌گوید و اگر از پشت شکافته شود، یوسف صادق است. بعد که نگاه می‌کنند می‌بینند این پیراهن از پشت پاره شده و بنابراین یوسف راستگو است و زلیخا دروغ‌گو. من در مورد اِطناب این قسمت فکر کردم که چرا چند آیه پشت سر هم با جزئیات در اینجا آمده است. اِطناب معمولاً در موارد مهم وجود دارد.

آنچه را فرض می‌کنی ادامه بده. تو می‌گویی زلیخا راست می‌گوید پس لباس یوسف باید از جلو پاره شده باشد و در غیر اینصورت باید از عقب پاره شده باشد. برو نگاه کن! دقیقاً مثل مدل‌های علمی عنوان شده است. بجای نشستن و فکر کردن مدل را بساز. مدل اوّل می‌گوید زلیخا مقصّر بوده و مدل دوم می‌گوید یوسف مقصّر بوده است. وقتی ادامه می‌دهی معلوم می‌شود که در مدل اوّل پیراهن باید از پشت پاره شده باشد و در مدل دوم از جلو باید پاره شده باشد. برو ببین از کدام سمت پاره شده است. یعنی مدل خود را بسط بدهی و به جایی برسی که یک محک تجربی داشته باشی.

اِطناب در این آیه به نظر من مثل تست مدل‌های علمی انجام می­شود. در واقع در بحث درباره‌ی حقیقت می‌توان به این صورت عمل کرد، کاری که من در میان عرفای اسلامی و فلاسفه ندیده‌ام. در واقع تأیید مدل هستی و وجود واجب‌الوجود این است که اگر این کارها را بکنیم می‌توانیم به شناخت هستی برسیم و در قسمت تجربی کار ببینیم چقدر گزارش وجود دارد که کارهای مشابهی انجام داده‌اند و به نتایج خوبی رسیده‌اند.

آنچه به نظر من خیلی مهم است و می‌خواهم اینجا مفصّل­تر به آن بپردازم این است که اصولاً خداناباورها تأکید زیادی دارند که قوای شناختی ما اجازه‌ی شناخت خدا به ما نمی‌دهند. مخصوصاً در سال‌های اخیر آتئیست‌ها فضایی ایجاد کرده‌اند که بتوانند سوار بر موج اسلام‌هراسی باشند و پروژه­ها و فعّالیت‌های خود را ادامه دهند و عده‌ای از من می‌پرسند که آیا شما قصد جواب دادن به آن‌ها را داری؟ الآن چون این موج وجود دارد این­ها کاملاً مثل ژورنالیست­ها می­دانند که چه بنویسند و… . من مطلقاً نمی­خواهم جواب آن­ها را بدهم. کسی پرسیده بود «چرا به جای محکوم کردن سلمان رشدی به قتل، جواب آیات شیطانی را نمی­دهید؟آخر کتاب آیات شیطانی، یک کتاب داستانی است که جواب دادن ندارد. مگر کتاب مستدلِ فلسفی است که کسی جوابش را بدهد؟ موج جدید خیلی خیلی از نظر منطق، موج پوچی است. به نظر من کسی می‌تواند جلوی آن‌ها بایستد که از جنس آن‌ها باشد و مثل آن‌ها صحبت کند و فحش جواب بدهد، نه این که درباره‌ی مدل واجب‌الوجود صحبت کند. فضای آتئیست‌ها فضای احساسی و غیر منطقی است و صرفاً به دنبال نابودی اسلام و مسیحیت هستند. در واقع جنس کار این افراد از نوع دیگری است و کاری به آن‌ها نداریم. استفاده­ای که داوکینز از مسئله زیست­شناس بودن خودش می­کند، کاملاً عامیانه است. مردم که نمی­دهند این حرف­ها عامیانه است. کلاً هوچی­گر است. انسان‌های منطقی در ظاهر فیلسوف هم هستند که غالب افراد آتئیست این گونه هستند و به اصطلاح آگنوستیست‌اند، یعنی می‌گویند نمی‌شود فهمید خدا هست یا نیست! وجود خدا را رد نمی‌کنند. می‌گویند شواهد و دلایل کافی برای اعتقاد به خدا وجود ندارد.

پشت این سخنان آگنوستیستیک این فرض وجود دارد که قوای شناختی ما منحصر به همین حس و منطقی مادرزادی است. تمام مبحث عرفا در طول تاریخ رشد قوای شناختی بوده است. به طور مثال باید چشم دیگری باز شود که حقایق دیگری را ببیند. این دیدنی که همه داریم سطح خیلی پایینی از چیزیی به نام «بصیرت» است و این بر اثر تجربیات ما قوی‌تر می‌شود طوری که به جایی می‌رسیم که چیزهایی که افراد عادی از دیدن آن عاجز هستند می‌توانیم ببینیم. به ادراکاتی برسیم که همه‌ی افراد به طور مشترک و معمول ندارند. این ادعای عرفان است که باید مسیری را طی کنم که قوای شناختی خود را قوی‌تر کنم تا بتوانم حقایقی را ببینم. بنابراین وقتی به اطمینان در مورد خدا و ماوراء طبیعت می‌رسم که یک مسیری را طی کرده باشم، در محدوده‌ی اوّلی که همه در آن مشترک هستیم حداکثر می‌شود اذعان کرد که این یک باور معقول است. ولی به اطمینان صد در صد نمی‌رسیم که خدایی وجود دارد و همه‌ی حرف تمام مذاهب این است که باید راهی طی شود تا قوای شناختی از حدّ فعلی رشد بکند و به جایی برسد که گویی چشم و گوش جدیدی باز شده‌اند. در این صورت ادراکات و حس‌های شناختی جدید حاصل می‌شود. بدین ترتیب به معرفت نائل می‌شوید. معرفت با رشد کردن در طول زندگی حاصل می‌شود. عرفان به این معناست. باید سیر و سلوک کرد و باید ابتدا پذیرفت که خدایی وجود دارد سپس به شناخت او می‌پردازم. اساس همه‌ی ادیان این بوده است که قوای شناختی ما در حدّ این قوای عمومی و مشترک محدود نیست.

همان طور که از دوران جنینی قوای شناختی رشد می‌کند، چشم و گوش و حس­هایم در ماه‌های اوّل تکمیل می­شوند و در ادامه منطق و قوای عقلانی رشد می‌کند و در دوران نوجوانی و جوانی به یک حس مشترک تبدیل می‌شود که با یاد گرفتن زبان بتوانیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم و بتوانیم یکدیگر را قانع کنیم. به نظر می‌رسد تمام آتئیست‌ها این فرض را دارند که رشد قوای شناختی محدود به دوران جوانی است و از این بیشتر وجود ندارد. کسی که می‌گوید شناخت بشر و دلایل و شواهد برای اعتقاد به خدا کافی نیست یعنی شناخت خدا قطعی نیست تا حدودی راست می‌گوید. اگر خود را به حواس پنجگانه و قوه‌ی استدلال محدود کنید حداکثر احتمال وجود ماوراء طبیعت بالا خواهد رفت و این برای اعتقاد ممکن است کافی نباشد چون قطعیت حاصل نشده است. عرفا هم اذعان دارند که قطعیت این‌گونه به دست نمی‌آید.

بنابراین بین کسانی که موضوع «لا أدری» دارند با عرفا حرف مشترکی وجود دارد. اگر شناخت قطعی ماوراء طبیعت هدف باشد نیاز به سیر و سلوک است. برای اینکه ادعای آتئیست‌ها ثابت شود باید اثبات کنند که قوای شناختی ما در حدّ این قوای مشترک انسان‌ها است و نمی‌توان قوای شناختی دیگری ایجاد کرد. من جواب آگنوستیست‌ها را این‌گونه می‌دهم که شواهد و دلایل شما برای محدودیت قوای شناختی کافی نیست، بر عکس این همه گزارش از تجربه‌های عرفانی نشان می‌دهد که قوای شناختی قابل رشد هستند.

افرادی مانند راسل می‌گویند منبع اصلی شناخت همین حواسّ پنجگانه ما است، که یک کودک شش ماهه هم دارد. چه شواهدی برای این فرض خود دارند؟ تا این فرض اثبات نشود آن مبنای «لا أدری» بودن خود را نمی‌توانند پاسخی بدهند. در واقع مدل خداباوری این است که من با استدلال‌های مقدّماتی و شواهدی که دارم به این نتیجه می‌رسم که اعتقاد به خدا و خداباوری معقول است (هر چند به قطعیت نمی‌رسم) و شواهد زیادی مبنی بر توانایی رشد شناختی می‌بینم بنابراین از برهه‌ای در زندگی می‌توانم بگویم که می‌خواهم دین‌دارانه و عرفانی زندگی کنم برای اینکه به این نتیجه رسیده‌ام که قوای شناختی با تمریناتی قابل تقویت است. بنابراین «لا أدری»ها باید شواهدی داشته باشند که این تجربیات عرفانی دروغ یا تخیّل است و توضیح بدهند این اشتراکات تجربیات عرفانی در سراسر تاریخ و کره‌ی زمین از کجا آمده است!

فرض کنید اساطیر نتیجه‌ی توهّم بشر است، ولی هر کسی یک اساطیری دارد، یکی اژدها دارد، یکی غول سه‌سر دارد. این طوری نیست که در تمام دنیا اساطیر مشابه باشند. امّا تجربیات عرفانی مشترک هستند. یک مثال جالب این است که عارف بزرگ مسیحی اِکارت تصمیم داشته تجربیات و درک جهان را بنویسد وقتی آثار ابن عربی را خوانده همان را ترجمه کرده است، یعنی به نظر او رسیده که توضیحات ابن عربی خوب است و همان را ترجمه کرده که وحدت وجود را توضیح دهد. من در این جلسه دارم سعی می‌کنم سر نخ برای کار انجام نشده را مطرح کنم. در مورد مدل‌های ذهنی اتصال شناخت جهان و واجب‌الوجود به شواهد تاریخی و تجربیات بشری می‌توان یک کتاب نوشت.

پرسش و پاسخ

حضار: این که گفتید در دیدگاه اسلامی نیاز به چند حسّ دیگر به غیر از حواسّ پنجگانه است تا بتوانیم خدا را درک کنیم همان تأیید حرف راسل است که گفت اگر یک روز خدا را ببینم می‌پرسم چرا آنقدر سخت سعی داشتی خودت را پنهان کنی؟! از آن طرف در دیدگاه اسلامی همه جا عکس رخ یار توان داد. درست است؟

پاسخ: بله. یک سؤالی پرسیدید که من باید جوابی از موضع خیلی دین‌دارانه به شما بگویم. از یک فعل خداوند دارید سؤال می‌کنید که چرا خداوند آشکار نیست؟ دوست دارم جواب بدهم ولی جای جواب این سؤال در این جلسه نیست.

حضار: برهانِ رایج برای نفی خداوند، همان برهانِ خِفایی الهی است، یعنی از برهان شر به برهان خِفایی الهی منتقل شده‌اند.

ایده‌ی ساده‌ای برای دلیل پنهان بودن خداوند وجود دارد.

حضار: نه تنها چرا ظاهر نیست بلکه چرا به قول راسل سخت ظاهر شده است؟

سخت و راحت بودن این مورد نمی‌تواند خیلی درست باشد. برای توجیه یک فعل الهی باید به صفات الهی مراجعه کنید و بگویید این مورد نتیجه‌ی این صفت الهی است مثلاً بگویید این نتیجه‌ی صفت عزت در خداوند است. در جواب چرایی وجود ابلیس گفته می‌شود نتیجه‌ی عزت الهی است و چون خداوند عزیز است و به هر کسی اجازه نمی‌دهد نزدیک او شود یک موجود سگ مانندی در کنار درگاه خود گذاشته است که هر کسی وارد نشود. چرا خداوند آشکار نیست؟ نتیجه‌ی رحمت الهی. به خاطر اینکه اگر خداوند آشکار شود نمی‌توانم خطا کنم زیرا اگر خدا را پنهان باشد، می‌توانم خطا بکنم و بگویم مطمئن نبودم که این حرف‌ها درست باشد. ولی اگر مطمئن باشید که این حرف‌ها درست است، دیگر نباید خطا کنید. بشر با تنظیم عزم خود با اصول خاص مشکل دارد و در تلاطم احساسات دچار خطا می‌شود و آشکار شدن خداوند فشار بزرگی روی بشر خواهد بود. پاسخ دینی ما به این ماجرا این بوده که اتفاقاً خداوند بر قوم بنی‌اسرائیل در حد دیدن ظاهری آشکار شده و قوم بنی‌اسرائیل به جای خوبی نرسیدند. بیشتر به نظر می­رسد که این بلایی برای قوم بنی­اسرائیل بود.

حواریون مسیح گفتند «می­شود یک سفره‌ی آسمانی باشد ما بخوریم و مطمئن شویم؟» خوردند و مطمئن شدند ولی اتفاق خوبی نیافتاد. انسان دچار فراموشی می‌شود و فراموش می‌کند که چه اتفاقی افتاده است. بنی‌اسرائیل در تمام طول راه داشتند می‌خوردند. این خطای بزرگی است که اگر خداوند آشکار بود برای بشر اتفاق خیلی خوبی خواهد افتاد. چون ما از نظر عملی آمادگی این آشکار بودن خداوند را نداریم. بنابراین وقتی به آن میزان از تقوی رسیدید، آن را می‌بینید. به اندازه قوای شناختی با این میزان تقوی عملی رشد می‌کند (در مفهوم اسلامی) آمادگی لازم برای شناخت را پیدا می‌کنید و شناخت حاصل می‌شود.

در واقع سیر و سلوک آمادگی و تسلّط را برای اعمال انسان ایجاد می‌کند و قوای شناختی رشد می‌کند و جلو می‌روید. بنابراین در شروع به اندازه‌ی کافی نشانه وجود دارد که راه درست مشخّص می‌شود ولی برای اطمینان قلبی نیاز به سیر و سلوک است.

حضار: در مباحث رایج معرفت‌شناسی تأثیر اخلاقی بر معرفت مطرح می‌شود که تعبیر گناه از آن می‌شود.

پاسخ: بله. منظور آن‌ها این است که می‌شود از مباحث دینی فراتر رفت و با اصطلاحات فلسفی چنین حرف‌هایی زد. می‌شود از واژه‌های تقوی و گناه استفاده نکرد و مثلاً بگوییم خطای اخلاقی. خطای اخلاقی موجب ضعیف شدن قوای شناختی می‌شود و ادامه بدهیم. سؤال خوبی بود ولی مربوط به مباحث پیشرفته‌تر از این جلسه است.

بنابراین بحث جدیدی که در این جلسه مطرح شد این بود که این مدل، یک مدل صرفاً علمی روی کاغذ نیست بلکه کلّ زندگی ما را با جزئیات زیادی می‌تواند تعیین کند. بنابراین کشف وجود هستی محض و نحوه‌ی شروع هستی می‌تواند در زندگی عملی اثرگذار باشد و گزارش‌های فوق‌العاده‌ای هم از نتیجه‌ی عالی آن وجود دارد.

ممکن است یک نفر بگوید اسم جلسه «دفاع عقلانی از دین» است ولی تمام این صحبت‌هایی که شد در مورد «عرفان» است و درباره‌ی «دین» نیست. بحث ما درباره وجود خدا و شناخت او و شواهدی که وجود دارد پدیده‌ی عرفان و وحدت وجود را مطرح می‌کند که ممکن است یک آتئیست بگوید این بحث‌های عرفانی را قبول دارد ولی مشکل او در مورد دین است. وقتی صحبت از دین شد یعنی این واجب‌الوجود صحبت کرده، کتاب نازل کرده، جمعیتی را بالای کوه برده، قانون برای زندگی بشر نوشته که از آن داعش ایجاد شده یا کلیسای قرون وسطی یا کلیسای مدرن با Child abuse ایجاد شده است. بنابراین وقتی اسم دین آورده می‌شود کتاب آسمانی و روحانیون مفسّر آن و مساجد برای عبادت مطرح می‌شوند. آتئیست می‌گوید با عرفان مشکلی ندارم و عرفان یک اعتقاد درونی اشخاص است ولی با دین مشکل دارم که پدیده‌ی تاریخی و اجتماعی همراه با قوانین و روحانیت و جمهوری اسلامی و هزاران چیز است که در تاریخ اتفاق افتاده است. آتئیست می‌گوید این پدیده‌ها و قوانین با این صحبت‌ها قابل توجیه نیست، از کجا معلوم خداوند حرف زده باشد؟

به طور مثال رسیدن به وحدت وجود لزوماً به معنای حرف زدن خداوند نیست که خداوند بگوید نماز بخوان، تا من نماز بخوانم. بنابراین این صحبت‌ها دفاع عقلانی از عرفان است نه از دین و وحی و نبوت. دین هم فقط ادیان ابراهیمی نیست، ممکن است هر دینی باشد امّا صحبت ما دفاع از دین اسلام است.

اکثر آتئیست‌های مدرن، دین را مضر می‌دانند و قصد نابودی آن را دارند. واقعیت این است که اکثر جنگ‌های مذهبی بحث خود دین نیست بلکه موضوع جهان‌گشایی و توسعه‌ی قدرت است. به طور مثال فردی که تشنه‌ی قدرت است برای تحریک مسلمانان می‌گوید کفار نمایندگان شیطان هستند و به جنگ با کفار برویم. یا مثلاً در جنگ‌های قرن بیستم آلمانی‌ها برای آلمان به جنگ رفتند. به طور کلّی برای شروع جنگ باید اعتقاد و احساس شدید مردم را نشانه بگیری و بر اساس آن آن‌ها را به جنگ علیه شیطان دعوت کنی، که این شیطان در هر جنگ متفاوت است؛ مثلاً در جنگ علیه آلمانی‌ها، آلمانی‌ها شیطان هستند.

حضار: استاد، یک ضرب المثلی هست که قوم پشتون می­گویند: «جنگ­های عالم بر سر سه تا ز است: زن، زر، زمین

پاسخ: بله، تقریباً. زر که خیلی مهم بوده است. زن اهمیتش فکر کنم کمتر بوده، زمین هم که خیلی مهم است دیگر!

حضار: یک چیز دیگر هم هست. لینوس توروالدز در کتاب صرفاً برای تفریح خود می­گوید «هر چیزی در نهایت خودش به تفریح تبدیل می­شود! و الآن جنگ دیگر به نهایت خودش رسیده و از آن حالتش برای بقاء ورد شده و به مرحله­ی تفریح رسیده است…»

پاسخ: بله، مثل اظهارنظرهای رادیکالی که بودریار درباره جنگ خلیج فارس کرد. برای یک امریکایی احساس این نیست که دارد می­رود جنگ کند که کشته شود، بلکه می­رود که ابزارآلات جنگی جدید آزمایش شود. تلفات هم خیلی کمتر شده است. وقتی امریکا می­رود با عراق می­جنگد، شما نباید انتظار تلفات زیادی برای امریکایی­ها داشته باشید. اما برای جنگ با چین و روسیه این طور نیست. برای جنگ با چین و روسیه، باید مردم را به احساسات مسیحی­شان برگردانند. در جنگ عراق، آزادی عراقی‌ها شعار بود زیرا در آمریکا آزادی مفهوم مهمی است.

یک بار با یک عرب در مدینه بحث کردم. می‌گفت شیعیان قرآن را قبول ندارند. آن‌ها احساس می‌کنند ما قرآن دیگری داریم و تمام کارهایی که می­کنیم ظاهرسازی است. نماز نمی­خوانیم مثلاٌ عده­ای به نام علویان که در ترکیه و سوره هستند و مشروب می­خورند و نماز نمی­خوانند. بالاخره یک مکتب اجزایی دارد و آدم‌هایی پیرو آن هستند که ممکن است کارهای اشتباهی بکنند. اگر بخواهیم علیه مذهبی حرف بزنیم بدترین کار برای باز کردن بحث از سر خودمان به جای بحث جدی این است که چند نفر پیرو آن را معیار قرار دهیم و بگوییم چون این نفرات کار اشتباهی می‌کنند بنابراین مذهب آن‌ها مشکل دارد. من می­خواهم بهترین ادعای آتئیست­ها را بیاوریم و سعی کنیم با آنها درباره اش بحث کنیم، نه این که کتابهایی که علیه السلام نوشته شده است را بیاوریم و بخوانیم و بخندیم!

من یک کتاب معروف ضدّ اسلامی به اسم «۲۳ سال» را خوانده بودم و بعدها در دوره‌ی خاتمی آن را در یک کتابفروشی دیدم و یک نسخه از آن خریدم و در آن دوران که اطلاعات کامل‌تری داشتم دوباره این کتاب را خواندم و از تراکم اشتباهات و ترجمه‌ی اشتباه آن می‌خندیدم! بنابراین می‌توانم یک کتاب خیلی چرند از آن‌ها پیدا کنم و بگویم ببینید این انسان‌های ضدّ اسلامی چه مزخرفاتی می‌گویند و همه خوشحال شوند. ولی من از طرف آتئیست‌های خوب و معقول می‌گویم ما نه با اصل وجود خدای عرفا مشکل داریم و نا با سیر و سلوک و وحدت وجود.

تا اینجای بحث از ادیان، به معنای واقعی کلمه دفاع نکردم بلکه از عقاید و زندگی عرفانی دفاع کردم که می‌تواند مورد پذیرش آتئیست‌ها باشد. پاسخ اوّل و نظر شخصی من این است که همین کافی است که عقلانیت عرفان را بپذیریم. رک راست بگویند که من با این دین مخالف هستم، و اسم خود را نگذارند خداناباور. وحی و اصل دین هم بر همین استوار است. دین برای توحید آمده و توحید همین وحدت وجود است که عرفا می‌گویند. مهم‌ترین هدف ادیان ابراهیمی یگانگی خدا و شناخت او است. دستورات خداوند در دین و تشکیل جوامع دینی همگی برای اعتلای توحید است. بنابراین قبول دارم که دفاع عقلانی از دین مطرح نکردیم ولی چون نود و نه درصد از دین، همین عرفان است بنابراین از قسمت اصلی دین دفاع عقلانی کرده­ام. مغز دعوت پیامبران همین زندگی عرفانی است که مردم با خدا ارتباط داشته باشند و توحید را بپذیرند. بنابراین اصل ماجرا ایجاد احساسات عرفانی و توحیدی در انسان است. بنابراین تا حدود زیادی رضایت‌بخش است اگر آتئیست‌ها بگویند تا اینجای بحث را قبول دارند. این اعتقاد شخصی من است ولی قبول دارم اسم مباحثی که تا به حال مطرح کردیم را نمی­شود «دفاع عقلانی از دین» گذاشت و باید ادامه بدهیم.

حضار: با تقریب بالای نود درصد این نگاه شما بنیادگرایانه نمی‌شود؟

پاسخ: چرا؟! بنیادگرایانه به چه معناست؟

حضار: یعنی برداشت من این است که حواشی ایجاد شده حول اسلام در این هزاروچهارصد سال زواید هستند و در واقع نود و نه درصد آن همان عرفان و عبادت‌های اوّلیه است.

پاسخ: در اسلام مانند سایر ادیان و مکاتب به دلایلی زواید در دین رشد کرده و اصل آن فراموش شده است. به نظر شما قرآن را که بررسی می­کنید میزان توجّه قرآن به احکام فقهی نسبت به اسلام حال حاضر به چه صورت است؟ چقدر احکام فقهی عملی در قرآن وجود دارد؟ چقدر آیه در مورد جنگ و دفاع و این قبیل موارد وجود دارد؟ و چقدر در مورد توحید وجود دارد؟ به طور کلّی بحث اصلی قرآن توحید و معاد و ارائه‌ی انسان موحّد و معقتد به آخرت است. به ندرت در قرآن احکام فردی و اجتماعی آمده است. اینکه چرا این احکام رشد کردند و قسمت اصلی اسلام فقه شده است، دلیل این است که قسمت عرفانی قرآن سخت است، دیگر! همان‌طور که ملانصرالدین به دنبال چیزی بود و پرسیدند در جستجوی چه هستی؟ گفت انگشترم، گفتند چطوری و کجا افتاد که بگردیم؟ گفت پشت آن دیوار قبرستان افتاد، گفتند چرا اینجا را می‌گردی؟ گفت برای اینکه اینجا روشن است، آنجا چیزی نمی‌دیدم! خب قسمت عرفانی قرآن قسمت سخت آن است و رشد نمی‌کند. شما می‌خواهید از دین برای حکومت بر مردم استفاده کنید. چه قسمتی از دین را می‌توانید به مردم عرضه کنید؟ نمی‌توانید از وحدت وجود کمک بگیرید. می‌گویند آقای شاه‌آبادی از علمای معروف قدیم دو نسل قبل، در مسجد بازار بالای منبر وحدت وجود می‌گفت، عده‌ای از بازاریان متدیّن گفتند یک حرکتی بکنیم و جلوی او را بگیریم، حرف‌های ابن عربی را می‌گوید و مردم چیزی می‌فهمند و کم کم دچار توهم می­­شوند و اصل دین زیر سؤال می‌رود. بنابراین مشفقانه جمع شدند و با خجالت گفتند آقا این چیزها را مردم درست نمی‌فهمند و احساس می‌کنند کفریات است. آقای شاه‌آبادی گفت که اجازه بدهید گوش مردم با این کفریات آشنا شود. از یک میلیون آدمی که بالای منبر می‌رود یک نفر ممکن است چنین کاری انجام دهد، بقیه احساس می‌کنند نمی‌توانند مباحث عمیق را در منبر مطرح کنند یا در کتاب بنویسند.

حضار: شاید یکی واضح‌تر است. آن را که خبر شد خبری هنوز نیامده. ممکن است رشد کرده باشد ولی بروز نکند.

پاسخ: بله. ولی ما می‌دانیم که عرفا اقلیت هستند. عوام مردم با این مفاهیم عرفانی آشنا نشدند و نمی‌توانستند بشوند. بالاخره آنچه برای مردم واضح است این است که چطوری وضو بگیرند و یکی می‌پرسد: اگر انگشتم این طوری شده باشد، چه می­شود؟ او می‌گوید: نه اشکالی ندارد. اگر بگوید: موقع مسح صورتم سرم تکان بخورد ایرادی دارد؟ او می‌گوید: از این میزان تکان بخورد ایراد دارد. پاسخ به این قبیل سؤالات مردم رساله‌ی توضیح المسائل می‌شود. در رساله نوشته است اگر یک نفر به قصد دزدی مسافرت کند باید نماز خود را تمام کند و یک دزدی بپرسد من به نماز مقیّد هستم ولی گاهی دزدی می‌روم گفته نمازت را شکسته نخوان، تمام! ولی دزد که نکته‌ی عرفانی نمی‌پرسد که مثلاً فلان بند فصوص الحکم چه معنی دارد که علما آن را یاد بگیرند. علما همین موارد را یاد می‌گیرند و به مردم جواب می‌دهند. حکومت هم قسمت جنگ در قرآن را دوست دارد تا مسائل عرفانی آن. در قرآن نگفته با اهل کتاب بجنگید. اوّل گفتند اهل کتاب کافر هستند و از آیات جنگ با کفار استفاده کردند و با اهل کتاب جنگیدند. عرفا اصولاً پنهان کار بودند و بنابراین شاید آنقدر که به نظر می‌آید کم نبوده‌اند.

بنابراین به آن آتئیست جوانمردی که گفت با عرفان مشکل ندارد می‌گویم خیلی خوب من راضی هستم که همین را قبول کنید و در این صورت تا حدود زیادی بخش زیادی از راه را طی کردیم.

حضار: من اگر آتئیست بودم اتفاقاً با عرفان مشکل داشتم!

پاسخ: خب، پس باید جواب این نُه جلسه‌ی من را بدهید. اگر با عرفان مشکل دارید، من یک دفاع عقلانی از عرفان کرده‌ام و شما باید بگویید آن مدل غلط است و ارتباط با خدا به این دلیل و آن دلیل توهّم است!

حضار: به عنوان یک آتئیست مطرح کردم.

پاسخ: بله. من هم به عنوان یک آتئیست از شما می‌پرسم!

حضار: در مورد بحث آزاری که عنوان کردید که کسی کلّ دین خود را از یک روحانی بگیرد می‌گوید با آن روحانی صحبت می‌کنم و آن عمل را توجیه می‌کنم. کسی که سمت عرفان رفته گویی یک اطمینان بیشتری دارد.

پاسخ: منظور از عرفان یعنی یک آدم، سر در جَیب مراقبت ببرد و به درک عمیق وحدت وجود بپردازد. در واقع یک کار شناختی انجام می‌دهد و به نتیجه‌ی عملی نمی‌رسد که مثلاً سر کسی را ببُرد. مگر آنکه بگوید خداوند به من وحی کرد و با من تکلّم کرد که سر کسی را ببرم که چنین تجربه‌ای اتفاق نخواهد افتاد.

حضار: پیامبر شدن برخی آدم‌ها که انتهای آن تشکیل دینی باشد، مقصّر اصلی آن، عرفان است. من اگر ضدّ دین هستم باز

پاسخ: شما ضدّ دین هستید. اگر عرفان هم به دین منجر شود شما ضدّیت دارید.

حضار: آنچه منجر به ادعای پیامبری شده اطمینانی بوده که از عرفان سرچشمه گرفته و دین تشکیل داده و ادعای آوردن کتاب از خدا کرده است.

پاسخ: شما می‌گویید دین چیز بدی است. اوّل گفتید با عرفان مشکل دارید. همان‌طور که اکثر آتئیست‌ها معتقدند دین بد است. عرفان هم ممکن است در حالت‌هایی به دین تبدیل بشود مورد سؤال است. توجّه زیاد به عرفان و ادعای پیامبری مسئله‌ساز است. الآن عرفا ادعای پیامبری ندارند و نگران نباشید! به سمت رد عرفان نروید برای اینکه عرفان مبانی خوبی دارد برای جذب انسان‌ها. استراتژی ما به عنوان آتئیست این باشد که ادیان را از بین ببریم.

حضار: یک نکته‌ای فرمودید که آتئیست‌ها با اتکا به قوانین طبیعت نقش خداوند را کم‌رنگ می‌دانند و ممکن است منکر وجود خدا شوند. شما تفکیکی انجام دادید بین چگونگی و چرایی قوانین طبیعت که این قوانین چگونگی کار کردن طبیعت را نشان می‌دهد ولی نشان‌دهنده‌ی این نیست که چرا طبیعت این گونه کار می‌کند. برای پاسخ به این چرایی، متکلّمین می‌گویند خداوند قانون‌گذار قوانین طبیعت است. ولی وقتی جای آتئیست قرار می‌گیرم می­گویم آیا ورود به این بازی ورود درستی است؟

پاسخ: بله.

حضار: اگر این قوانین حاکم بر طبیعت را به خداوند نسبت بدهیم و بگوییم خداوند واضع این قوانین و خالق این طبیعت است.

پاسخ: فرض کنید شما یک ماتریالیست هستید، یعنی به ماده و انرژی معقتد هستید. می‌توان گفت به چیزی به اسم میدان هم اعتقاد دارید. امروزه بجای ماتریالیست از کلمه‌ی فیزیکالیست استفاده می‌کنند. آنچه ماهیت فیزیکی دارد ماده و انرژی و میدان و این موارد فیزیکی است. ذرّات، امواج، میدان‌های مختلف و یک جهان فیزیکی داریم.

حضار: از منظر فیزیکالیست صحبت نمی‌کنم. از منظر کسی صبحت می‌کنم که فقط قائل به وجود خداوند نیست.

پاسخ: این آدمی که معتقد به وجود خداوند نیست، آیا قوانین طبیعی (Law of nature) را قبول دارد یا خیر؟ اگر معتقد نباشد باید به توضیح نظم طبیعت بپردازد.

حضار: اگر معتقد به قوانین طبیعت باشد چطور؟

پاسخ: Law چیزی هست که از موجودیت‌های فیزیکی نیست. خانم کارترایت در آن مقاله می‌گوید که شما باید چیزی مانند مُثُل افلاطونی و یک جهان افلاطونی ماوراء طبیعت قائل بشوید که Law در آنجا قرار می‌گیرد. یعنی بالای این هرمی که در پایین آن فیزیک است طبقاتی بسازید و بگویید قانون طبیعی در آنجا است و به نظر خانم کارترایت اعتقاد به Law در طبیعت مخالف نظریه فیزیکالیست است. یعنی یک موجودیت غیر فیزیکی قائل می‌شوید و خدا را هم قائل می‌دانید. اگر از فیزیکالیسم خارج بشوم و لایه‌ی دیگری به اسم قوانین طبیعت قائل بشوم سخت خواهد شد. بنابراین اگر می‌خواهم چیزی اضافه کنم، خداوند را اضافه می‌کنم. حسّ خانم کارترایت این است که دیدگاه خداباورانه به طبیعت، مثل هرمی است که در رأس آن خداوند است و بعد یک عالم عقول مجرده است و بعد به پایین هرم می‌رود. تا انتهای این هرم رفته شده و فقط نوک آن باقی مانده است.

حضار: گویی ساده‌سازی می‌کنند. این که باید پله را طی کنیم.

پاسخ: اعتقاد به عالم جدیدی که فیزیکی نیست کاملاً حسّاسیت‌برانگیز است. یعنی از معدود آتئیست‌هایی هستید که حاضر هستید فیزیکالیسم را کنار بگذارید و واقعاً کمیاب هستید! اصولاً آتئیست‌ها فیزیکالیست هستند و ایده‌ی اصلی آن‌ها این است که جهان همین است که می‌بینیم و می‌شناسیم و ماورائی وجود ندارد. بنابراین خیلی نادر است که من Law of nature را به عنوان یک موجودیت جدید غیر فیزیکی وارد شناخت خود بکنم. و اگر وارد کردید مشکلی حل نمی‌شود، برای اینکه باید به چرایی و چگونگی آن قوانین بپردازید.

حضار: مسئله اینجاست که اگر قائل به وجود خدا هم باشید هنوز مسئله حل نشده و چرایی را توضیح ندادید. از منظر آن آتئیست کمیاب بخواهیم بحث کنیم. من می‌گویم خدا به قول خودتان بر اساس یک احسن التقویم یعنی یک نظام احسن این جهان را خلق کرده است. چه چیزی باعث شده که این نظام، همان نظام احسن و الگوی خداوند در خلقت جهان باشد؟ چرا این قوانین، قوانین احسن می‌شوند؟

پاسخ: دو نکته وجود دارد. یکی این که در اعتقاد خداباورانه، اعتقاد به وجود قوانین، مشکل اُنتولوژیک ندارد، برعکس فیزیکالیسم. حالا شما می‌گویید یک آتئیست کمیابی هم وجود دارد که اندکی اُنتولوژی گسترده‌تری دارد و ممکن است چیزی تحت عنوان قانون طبیعت را هم وارد سیستم خود کند. درست است که نمی‌توانم با جزئیات به چرایی احسن بودن این قوانین بپردازم ولی یک توضیح دارم. همان‌طور که در مورد چرایی احسن بودن قوانین اخلاقی و شرعی خداوند برای بشر توضیحی ندارم، ولی ایده‌ای دارم که توضیح بدهد این قوانین از کجا آمده‌اند و سعی کنم آن را تبیین کنم. در مورد قوانین طبیعت هم همین‌طور است. اضافه کردن بی‌رویه­ی اُنتولوژی آنچنان قابل پذیرش نیست، اگر یک آتئیست یک اُنتولوژی را گسترش بدهد و ادعا کند که یک چیز غیر فیزیکی در عالمی مانند مُثُل افلاطونی وجود دارد ولی همچنان نمی‌تواند ارتباط آن را با سطوح پایین هرم توجیه کند.

آن بحثی که در مورد Fine Tuning و استدلال‌های پنروز کردم بسیار بسیار اتفاق نادری است. قوانین این طوری هستند که نمی‌توانند به تشکیل حیات و یا حتّی تشکیل یک کره‌ی آسمانی منجر شوند. پنروز معتقد است که گویی در یک مکعب عظیم یک نقطه‌ی خاصی را انتخاب کرده‌ایم و این قوانین تحت ثوابت پلانک و موارد دیگر در این نقطه برقرار هستند. توجیه چرایی این قوانین و توجیه اُنتولوژی شما از حکومت سطح پایین آن‌ها جواب خیلی خوبی حاصل نمی‌شود. نظر و حس من این است که پنجاه سال دیگر به دلایل فیزیکی این آتئیسمِ کمیاب شما، کمی شایع شود.

سیر تاریخی علم فیزیک به ترتیب اعتقاد به جرم بوده، بعد انرژی را پذیرفتند و بعد طول کشید تا موجودیت میدان را بپذیرند. به طور کلّی فیزیک این طور نبوده که در طول تاریخش ثابت بماند. پذیرش یک نوع هستی جدید فیزیکی که با آن مسئله‌ی قوانین را بتوان توجیه کرد به نظر در آینده شدنی است. در حال حاضر فیزیک، این لایه‌های هرم را دارد، یعنی در طبیعیات قدیم بالاتر از لایه‌ی اجسام، لایه‌ی دیگری بود و اجسام کثیف و اجسام لطیف داشتیم. به نظر می‌آید از آن لایه‌های پایین هرم دوسه لایه بالا آمده‌اند. به نظر می‌رسد فیزیک در آینده موجودیت یک نوع هستی را می‌تواند بپذیرد که با آن، قوانین را توجیه کرد، یعنی این هرم را تا نزدیک نوک آن ببرد. از کمیاب بودن خود لذّت ببرید چون ممکن است در آینده این کمیاب بودن از بین برود! می‌توانید در آینده بگویید من در گذشته یک آتئیست پیشرو بودم!

جلسه ۹ – دفاع عقلانی از دین
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو