بسم الله الرحمن الرحیم

درس‌گفتارهای سوره نحل، جلسه‌ی ۱۰، دکتر روزبه توسرکانی، مجتمع فناوری دانشگاه الزهرا، رمضان ۱۴۴۳، ۱۴۰۱/۴/۷

۱- فضای کلی سوره، مقدمه‌ای بر سوره بقره، آینده نگری سوره به مثابه معجزه

جلسۀ دهم هست. من خیلی‌ مختصر می‌خواهم تا اینجا که رسیدیم را مروری بکنم برای اینکه شباهتی بین ادامة این بخش با بخش‌‌های قبل هست. اگر خاطرتان باشد فضای کلی سوره این است که اعلام می‌شود این عذاب است؛ این «أَتَى أَمْرُ اللَّهِ فَلَا تَسْتَعْجِلُوهُ» به نظر من هیچ شکی وجود ندارد که اشاره به این است که امری که آمده امر به مجازات و نابود شدن است، همانجوری که در مورد اقوام پیشین بوده و گفته می‌شده که امر خداوند می‌آید یعنی امر به اینکه اینها شکست می‌خورند و نابود می‌شوند. سوره با چنین آیه‌ای شروع می‌شود و بعد در طول سوره چیزی که می‌بینید این است که دستور به مهاجرت داده می‌شود و یک انتقال جالبی در سوره وجود دارد از بحث با مشرکین به سمت بحث با اهل کتاب، از اصول عقاید و مسائل اخلاقی به سمت فقه. من چون قرار است امروز چیزهایی در مورد فقه بگویم گفتم، باید می‌گفتم مثلاً احکام عملی.

به قول چیزی که در قرآن هست، همان شریعت یا شرع یا مجموعه احکامی که حالا جنبۀ فردی و اجتماعی دارد که بعداً مشخصاً در سورۀ بقره این دیده می‌شود که با جزئیات بعضی از مسائل‌ مربوط به عبادات و خانواده، تعامل اقتصادی کمتر در آیات قرآن میآید.

این فضای کلی هست که در انتها گفته می‌شود که با موعظه و جدال احسن به سمت حقیقت فرابخوان و اصلاً معنی اینکه قرار است مجازات شوند این نیست که دعوت نشوند. اتفاقاً جالبی همین سوره این است که بلافاصله فضای اول آن انگار می‌خواهد عذاب نازل شود و بعد می‌بینید که بحث شکرگزاری و توحید و این حرف‌هاست که انگار اتفاقی نیفتاده و تا آن ثانیۀ آخر که کسی در این دنیا هست باید مورد تبلیغ قرار بگیرد و موعظه شود شاید ایمان بیاورد. بنابراین معنی‌اش این نیست که اینجا تمام شد و اینهایی که مانده‌اند و تا حالا ایمان نیاورده‌اند را فریز کنیم که بعداً قرار است عذاب نازل شود. این حالت انتقالی که در سوره هست؛ چون الان داریم می‌رسیم به جایی که بحث با مشرکین از این به بعد تمام می‌شود، کم‌کم بحث در مورد اصول اخلاقی و اصول شریعت هست، بحث قرآن است، بعد بحث با اهل کتاب است، بعد یک حکم شرعی است تا سوره به پایان برسد. این فضای کلی یک چنین سیری را در سوره ایجاد کرده است.

من قبلاً گفته‌ام الان هم تأکید می‌کنم یک جوری مثل یک سوره یا دو سوره ماقبل سورۀ بقره است، هنوز اینجا شما اعلام یک دین جدید به آن صورت نمی‌بینید. به عنوان مثال خطاب « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» و همۀ چیزهایی که بعداً در سورۀ بقره می‌آید اینجا به صورت یک اشاره‌هایی هست؛ اشاره به ابراهیم هست، اشاره به شریعت هست، حتی اشاره به آیه‌ای هست که به نظر من از جالب‌ترین آیات این سوره است که حرف از تبدیل آیه هست که بعداً در سورۀ بقره مشخصاً مسئلۀ تغییر قبله مطرح می‌شود. اینکه شما الان دارید یک کاری می‌کنید تغییر کند در آینده و کسانی اعتراض خواهند کرد.

من قبلاً به چیزی اشاره کرده‌ام و می‌خواهم روی آن تأکید کنم؛ اگر شما واقعاً مطمئن شوید بتوانید ثابت کنید که این سوره مثلاً در اواخر دوران مکه نازل شده، این حس هوشیاری که نسبت به آینده وجود دارد، مثل یک برنامه‌ریزی‌هایی که شده و به‌ تدریج می‌بینید همه‌اش تحقق پیدا می‌کند. حالت اینکه مهاجرت صورت می‌گیرد، بحث امت و همه چیز دارد یک جوری تلویحی و غیرصریح در این سوره گفته می‌شود، بعد می‌بینید در طول تاریخ این محقق می‌شود. یعنی یک چیزهایی که اینجا کم‌رنگ است در سوره‌های بعدی مدنی پررنگ می‌شود، اعلام امت جدید می‌شود، شریعت تکمیل می‌شود، انتساب به ابراهیم از قبل انگار شروع شده است، یک حس جالبی دارد، یک حالت به ‌اصطلاح معجزه‌آسایی که کسی که دارد این سوره را می‌گوید انگار آینده را می‌داند.

به ‌نظر من این چیزها خیلی مشکل ایجاد می‌کند برای آدم‌هایی که می‌خواهند بگویند پیامبر می‌خواسته خودش یک کارهایی بکند نسبت داده به خداوند. اینکه چطور یک آدم از اولش می‌داند که بعداً می‌خواهد چه کارهایی بکند و چه اتفاق‌هایی می‌افتد، این حس آگاهی و پیش‌زمینه دادن در قرآن؛ هنوز انگار این مهاجرت صورت نگرفته، امت تشکیل نشده، ولی از این جای سوره به بعد می‌بینید خیلی از این چیزها به ‌طور تلویحی وجود دارد که همۀ اینها به آن مسئلۀ مهاجرت ارتباط پیدا می‌کند.

۲- انسجام متن قرآن، سبک غیرخطی بیان قرآن و ادبیات مدرن

من یک نکته آخر جلسۀ قبل گفتم، نکته‌ای که برای خود من جالب است در ادامۀ همین حرفی که دارم می‌زنم و الان گفتم؛ پایان این قسمت دوم ذکر نعمت‌ها که مفصل در مورد آن بحث کردیم، این آیة «وَسَرَابِيلَ تَقِيكُمْ بَأْسَكُمْ» (نحل:۸۱) که من جلسۀ قبل هم گفتم، واقعاً خیلی حالت کم‌رنگ دارد نسبت به (یادآوری کنم در سورۀ بقره که هنوز جنگی صورت نگرفته ولی وقتی امت اعلام می‌شود که این یک امت جدید است و این حرف‌ها، بلافاصله آن آیات می‌آید که مثلاً «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَالْجُوع» (بقره:۱۵۵) آخرش می‌گوید «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ» (بقره:۱۵۶) که به نوعی صریح دارد می‌گوید که جنگ پیش می‌آید.) اینجا در حد همان، یک چیزهای کمرنگی که به‌تدریج پررنگ می‌شوند تا اینکه اصلاً تحقق پیدا می‌کنند، این جنگ واقعاً هست، بعداً سورۀ آل عمران وقتی است که آن جنگ‌ها انجام شده حالا دارد در مورد جنگ‌ها بحث می‌شود. واقعاً جنگ در این سوره در حد همین یک جمله است. در ذکر نعمت‌ها یک دفعه جملۀ یک مقدار هشداردهنده ظاهر می‌شود که مثلاً یکی از خوبی‌ها لباس این است که در جنگ به درد شما می‌خورد.

اتفاقاً آن چیزی که یک عده به ‌عنوان پراکندگی و نظم نداشتن و انسجام نداشتن سوره‌های قرآن به نظرشان می‌رسد، از نظر من این را بارها گفته‌ام، در جلسات ادبیات مدرن شاید مفصل‌تر گفته باشم، خو کردن به ادبیات کلاسیک و مخصوصاً متون نثر کلاسیک و متون علمی که ما می‌نویسیم که خطی است؛ الان که واقعاً از لحاظ بیانی مثلاً مقالۀ علمی این است که اول آن یک چکیده بیاید، از اول تا آخرش یک دور خلاصه بگویید، بعد یک مقدمه بگویید، روشن است که یک چیز خطی وجود دارد، نمی‌دانم وارد فلان چیز شوید. برای مقاصد علمی شاید این خیلی خوب باشد که خیلی روشن یک چیزی را داریم بیان می‌کنیم. در ادبیات هیچ‌وقت اینجوری نبوده، الان هم نیست و مدام پیچیده‌تر شده است.

فنون بیانی یکی از چیزهایش این است؛ من دقیقاً در ذهنم می‌آید که بارها به جورهای مختلف به این مسئله اشاره کرده‌ام که شما یک تصویر یا یک جمله‌ای که سر جای خودش نیست، یک بار من دقیقاً یادم هست که در جلسه‌ای با نظریۀ اطلاعات، شما یک جمله‌ای که می‌خوانید و با جملۀ قبل و بعدش کاملاً واضح است، گاهی یک جمله از مقالات علمی را حذف کنیم از قبل و بعد آن می‌توانیم حدس بزنیم که آن جمله چه بوده است. این معنی‌اش این است که اطلاعات (information) کمی در این جمله هست، برای اینکه این قابل حدس زدن است به یک معنا. وقتی که شما دارید یک متن را می‌خوانید یک جمله در آن هست که اصلاً نمی‌خورد به قبل و بعد خودش، شگفت‌انگیز است، اگر معنی‌اش را بفهمید و بفهمید که چرا آنجاست، اطلاعات بیشتری در آن وجود دارد نسبت به اینکه مثلاً یک چیز خطی را در یک روال منطقی بگویید بروید جلو. حالا اینجا این جمله یک مقدار این حالت را دارد، این فنون بیانی که پیچیده هستند متن قرآن را پیچیده کرده‌اند، بعضی‌ها به نظرشان می‌رسد که انسجام ندارد.

من اینقدر مقاله و کتاب و اینها در یکی دو سال اخیر خوانده‌ام، اینقدر این مسئله که قرآن متن منسجمی نیست جزء بدیهیّات مطالعات قرآنی مثلاً در غرب است که مثلاً خیلی وقت‌ها در شروع مقاله می‌گویند واضح است که قرآن متن منسجمی نیست، حالا می‌خواهیم بحث کنیم در مورد یک چیزی. این مثل یک پیش‌فرض بدیهی است که اصلاً در مورد آن هیچ بحثی نیست. یعنی یک لحظه فکر نمی‌کنند که این شاید یک سبک دیگر است. مثل اینکه خودشان یک قالب‌های ذهنی دربارۀ اینکه یک متن منسجم چطور باید باشد در ذهنشان هست که غالباً همان خطی بیان کردن همه چیز و جلو رفتن است که با ادبیات خیلی سازگار نیست، بعد می‌آیند به قرآن نگاه می‌کنند و به نظرشان می‌آید که بدیهی است که این نه چکیده دارد، نه مقدمه دارد، نه مؤخره دارد، نه نتیجه‌گیری دارد آن آخر و پیشنهاد برای مطالعات بیشتر در قرآن نیست، بنابراین یک حسی به آن‌ها دست می‌دهد که اصلاً منسجم نیست. نظرتان را می‌خواستم دوباره به این جلب کنم که این عبارت ناگهانی یک مقدار غیرعادی که آخر این متن می‌آید، یک جایی هست که به نوعی دوباره اشاره به نعمت‌هایی هست که یک جوری به مهاجرت ربط دارند و اینکه این مهاجرت انگار در انتها به جنگ منتهی می‌شود.

من دفعۀ قبل هم اشاره کردم که احساسم این است که نه فقط پیامبر، شاید بعضی از اصحاب مثل مثلاً حضرت علی و کسانی که سطح‌شان بالا بود این اشاره‌ها را می‌گرفتند. جالب است کسانی که همراه با نزول قرآن زندگی‌ می‌کردند چطور یک پیش‌زمینه‌هایی در مورد اتفاق‌هایی که در آینده خواهد افتاد برایشان در قرآن وجود داشت.

۳- تفسیر تمثالی و تعابیر عرفانی قرآن، احتیاط‌ها و عدم منافات این دو

یک نکتۀ دیگر، من تصورم این بود که بگذارم بعد از اینکه سوره را تمام کردیم به این نکته اشاره کنم، ولی امروز به نظرم رسید که بد نیست حداقل در حد یک پیش‌زمینه دادن این مسئله را بگویم. ببینید یک جور برداشت‌های عارفانه وجود دارد از قرآن که احتمالاً با آن برخورد کرده‌اید، من هم خیلی وقت قبل مطمئن هستم حداقل در یکی دو مورد به آن‌ها اشاره‌ای کرده‌ام. مثلاً فرض کنید وقتی که داستان‌های قرآنی را دارم می‌خوانند و تفسیر می‌کنند، مثلاً حرف از برخورد موسی و فرعون که هست، می‌گویند موسی مثل یک تمثیلی از روح است و فرعون مثل نفس یا تمثیل أنانیت هست، یا موسی که می‌خواهد خدا را ببیند و خداوند می‌گوید که نمی‌توانی من را ببینی ولی تجلی می‌کند بر جَبَل و این را از بین می‌برد، می‌گویند جبل نماد فرض کنید أنانیت است و این تجلی که خداوند بر جبل کرد أنانیت را از بین برد و أنانیت است که باعث می‌شود ما نتوانیم خداوند را بینیم. انانیت یعنی مَنَم منم کردن، این مَنی که یک چیز موهومی است که ما فکر می‌کنیم وجود داریم، مثلاً توجه به من و نفس. کلاً أنانیت از أنا در زبان عربی می‌آید، أنا یعنی من، أنانیت یعنی منیت، یک چیزی مشابه این در زبان فارسی ساخته‌ایم. مثلاً این چیزی که الان در این سوره می‌شود تعبیر کرد، بگذارید یک آیه مشخصاً بگویم که عرفا در مورد آن بحث کرده‌اند.

یک آیه‌ای هست که می‌گوید « وَمَنْ يَخْرُجْ مِنْ بَيْتِهِ مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ وَرَسُولِهِ ثُمَّ يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ فَقَدْ وَقَعَ أَجْرُهُ عَلَى اللَّهِ» (نساء:۱۰۰)، یک چنین آیه‌ای که می‌گوید اگر کسی از بیت خودش، از خانۀ خودش بیرون بیاید، «مُهَاجِرًا إِلَى اللَّهِ»، بعد بمیرد، اجرش با خداست. می‌گویند ظاهرش این است که کسی که مهاجرت کند و در راه خدا مهاجرت کند و بعد در این راه کشته شود یا بمیرد، نه لزوماً کشته ‌شود، اجرش با خداست، ولی می‌گویند یک لایۀ زیرین هم دارد؛ کسی که از خودش مثل حضرت لوط که گفت «إِنِّي مُهاجِرٌ إِلى رَبِّي» (عنکبوت:۲۶)، مهاجرت به سمت پروردگار یعنی من از خودم دارم بیرون می‌آیم هجرت می‌کنم به سمت پروردگار، می‌گویند آن موتی هم که آنجا اشاره می‌شود که « يُدْرِكْهُ الْمَوْتُ»، یک عده‌ای در این راه خروج از حالت خود و به سمت خدا رفتن به یک حالت شبیه موت می‌رسند، موت به معنای اینکه به اصطلاح از خودشان به حالت فنا می‌رسند و این دیگر اجرش با خداست.یعنی اگر مهاجرت در ظاهر یک معنی دارد که همۀ ما می‌فهمیم، ولی ما مهاجرت درونی هم داریم.

نکته‌ای که می‌خواستم حالا آخر بحث بگویم و الان فکر کردم حداقل اصل آن را بگویم حالا اگر بعداً وقت شد در مورد آن یک مقدار بیشتر صحبت بکنیم، اگر نه ضرورت هم ندارد، در مورد همۀ سوره‌ها و همۀ آیات شما می‌توانید چیزهایی که بیرونی هست را یک مقدار درونی هم در نظر بگیرید، خیلی هم اینجوری نیست که کلیدواژه‌ها و استعاره‌های خاصی لازم باشد. مثلاً در مورد مهاجرت همان عبارتی که حضرت لوط در خود قرآن می‌گوید بالاخره یک کلیدی است، ما مهاجرت الی الله داریم، هجرت از خویشتن، از خود بیرون آمدن به سمت خدا رفتن، یک سفر درونی هم داریم.

بنابراین شما این سوره را که مثلاً فرض کنید این تم مهاجرت در آن هست، می‌توانید مثل همین تعبیرهای عرفانی در تمام سوره سعی کنید یک لایۀ زیرین را نگاه کنید که همه چیز در درون نفس انسان است، یعنی ما در درون خودمان موسی داریم، فرعون داریم، مثلاً در درون خودمان مهاجرت داریم، در درون خودمان کافر داریم، مثل اینکه یک نماینده‌ای از کفر در درون ما هست، ناشکری داریم، انگار یک بخشی اجزاء مؤمن داریم. بنابراین آن چیزی که در در بیرون تحقق پیدا کرده و می‌کند و در قرآن انعکاس پیدا می‌کند، می‌تواند یک راهنمایی باشد برای آن چیزی که در درون انسان‌ها اتفاق می‌افتد. اینکه وقتی هجرت می‌کنید چه می‌شود، چه اتفاق‌هایی می‌افتد، منتظر چه چیزهایی باید باشید، اینها را می‌شود یک جور تعبیرهایی کرد که به اصطلاح می‌گویند تعبیر عرفانی، ولی واقعاً دور نیست از زبان قرآن به خاطر اینکه گاهی اوقات خود قرآن یک چنین اشاره‌هایی دارد. من مخصوصاً علت اینکه دارم در این سوره این بحث را می‌کنم، همان جمله‌ای که حضرت لوط در مورد مهاجرت خودش به سمت خداوند می‌گوید، این یک کلید خوبی است برای اینکه ما مهاجرت درونی هم داریم. همۀ این چیزهایی که در بیرون هست، همانطور که هر چیزی که در آسمان‌ها هست، آنچه که در بالاست، انعکاسی در سطح زیرین دارد، داستان‌هایی که در تاریخ اتفاق می‌افتد انگار در درون ما هم یک نماینده‌هایی دارند و حالا عرفا عقیده‌شان این است که آن چیزی که در قرآن دارد نقل می‌شود حتماً یک تعابیر درونی برایش هست.

خیلی این کارها را باید با احتیاط کرد، برای اینکه بعضی‌ها اولاً انگار می‌خواهند این ظاهر را بگذارند کنار، بگویند آن لایه‌های زیرین هستند که اصالت دارند، ثانیاً اینکه کلمه به کلمه تناظر یک‌به‌یک برقرار کردن ممکن است گمراه‌کننده باشد، به نوعی آن حسی که فرض کنید وقتی آیاتی را می‌خوانید به شما دست می‌دهد، کلیات آن اعتبار دارد و اگر زیادی شاید سعی کنید کلمه ‌به ‌کلمه یک چیزهایی را تناظر برقرار کنید به نتایج جالبی نرسید، ولی آن مفهوم کلی که در ظاهر هست در باطن مشابهی دارد. مثلاً موسی و فرعون در درون ما هم قطعاً به یک معنایی وجود دارد. بالاخره ما یک بخش «فَأَلْهَمَهَا فُجُورَهَا وَتَقْوَاهَا» (شمس:۸) داریم، انگار عقل پیامبر درونی ماست، برای ما انگار پیام‌هایی می‌آورد و مقاومت در مقابل حقیقت هم در درون ما وجود دارد، حالت‌های همان «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلي» (نازعات:۲۴) بالاخره در درون ما هم یک أنانیتی وجود دارد که چنین تمایلاتی دارد.

این داستان‌ها و اتفاق‌های تاریخی، خود اتفاق‌های زمان پیامبر مثل داستان‌های قرآن هستند، اینها هم داستان‌های زمان پیامبر ما هستند، نوع روایتشان اینجوری است که تنها روایت‌هایی هستند که ما در طی زمان داریم اینها را می‌بینیم، بقیه روایت‌ها از گذشته یک چیزی شده و تمام شده یک مقدار زیادی ما داستان خود پیامبر و مؤمنین را داریم در حال اجرا که یک تفاوت جالبی بالاخره با داستان‌های دیگر دارد. این هم خواستم بگویم که اینها با همدیگر متنافر نیست، یک مناسبتی در واقع دارد و هیچ اشکالی ندارد که وقتی یک نفر یک چنین سوره‌ای را می‌خواند سعی کند یک مقدار به این تناظرها، به این لایه‌های درونی که وجود دارد دقت کند.

۴- معنی کفر، تکرار ساختار سوره، شباهت با موسیقی هندی تغییر لحن سوره، تکرار کلمه‌ی امت و شهید نماینده‌ی امت

برویم سراغ این قطعه‌ای که بعد از قسمتی که در موردش جلسات قبل بحث می‌کردیم می‌آید. این قسمت دوم آیاتی که مربوط به نعمت‌ها و بیان ظاهر شدن توحید در طبیعت بود که حالا یک روال خاصی در این آیات داشت، با این آیه‌ها تمام می‌شود که «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ الْمُبِينُ يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا وَأَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ» (نحل:۸۲)، یک جوری پایان این بحثی است که از ابتدای سوره با آن قطعۀ بلند نعمت‌های اول که همه‌اش حالت هم استدلال دارد و همین قسمت سعی کردم نشان دهم که سیری در خود این آیات از تولید رزق و توزیع رزق و اینها وجود دارد تا پایان این قسمت. بعد از این چیزی که حالت جدال احسن و موعظه و حکمت و اینها دارد تمام می‌شود این آیات می‌آید که خیلی آیات ناامیدکننده‌ای است که اگر روی برگرداندند «فَإِنَّمَا عَلَيْكَ الْبَلَاغُ الْمُبِينُ»، بر تو رساندن پیام به طور آشکار است، «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا»، می‌شناسند نعمت خدا را بعد انکار می‌کنند «وَأَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ»، و اکثر آن‌ها کافر هستند. معمولاً ساده‌ترین تعبیر از کفر این است که کسی که حقیقت را می‌پوشاند و حقیقت برایش پوشیده است، یک پرده‌ای بین این آدم با حقیقت وجود دارد که پرده را در واقع خودش با اعمال خودش روی خودش انداخته است، مثل اینکه روی چشم خودش انداخته است. به ‌هر حال کفر به معنای ندیدن حقیقت و در پرده بودن است. نکته‌ای که می‌خواهم در مورد قسمت بعد بگویم که با این آیه شروع می‌شود «وَيَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا» تا آیۀ ۸۹ قبل از اینکه بگوید «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ» (نحل:۹۰).

این آیۀ ««إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ» را که می‌خوانم نمی‌دانم یا در این سوره اینجوری آمده که تأثیر عجیبی می‌گذارد یا خود آیه است، بالاخره این قسمتی که از آیۀ ۸۴ شروع می‌شود تا ۸۹، متناظر با آن قسمتی است که من مخصوصاً به آقایان علمای غربی و شرقی که ساختار (structure) سوره‌ها را نمی‌بینند و منکر هستند میگویم، دفعۀ اول هم وقتی که نعمت‌ها گفته شد، مثلاً از انعام شروع شد تا آیۀ ۱۸، بعد یک قطعه‌ای آمد در مورد وضع این کفار توضیح داد که «وَاللَّهُ يَعْلَمُ مَا تُسِرُّونَ وَمَا تُعْلِنُونَ» (نحل:۱۹) بعد می‌گوید «فَالَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ قُلُوبُهُمْ مُنْكِرَةٌ وَهُمْ مُسْتَكْبِرُونَ» (نحل:۲۲)، آنجا تأکید روی استکبار بود که باعث می‌شد نعمت‌ها را نبینند و به رسمیت نشناسند، بعد یک صحنه‌هایی از قیامت بود که اینها وارد قیامت می‌شوند و عذاب می‌شوند، از آیۀ «ثُمَّ يَوْمَ الْقِيَامَةِ يُخْزِيهِمْ وَيَقُولُ أَيْنَ شُرَكَائِيَ الَّذِينَ كُنْتُمْ تُشَاقُّونَ فِيهِمْ» (نحل:۲۷) شروع می‌شود که در واقع اینها را نشان می‌دهد که چگونه «الَّذِينَ تَتَوَفَّاهُمُ الْمَلَائِكَةُ ظَالِمِي أَنْفُسِهِمْ فَأَلْقَوُا السَّلَمَ مَا كُنَّا نَعْمَلُ مِنْ سُوءٍ» (نحل:۳۲)، این اینجا هست و «أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ».

می‌خواهم بگویم این ساختار که قسمت اول نعمت‌ها که یک صفحه و نیم طول کشید، یک توضیحی دربارۀ عکس‌العمل‌ اینها در مورد نعمت‌ها، بعد تصاویری از اینکه اینها در قیامت دارند مجازات می‌شوند بود، دوباره بحث دربارۀ نعمت‌ها، دو تا آیه که اینها مثلاً در مورد نعمت‌ها چه کار می‌کنند، و بعد دوباره «وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا» (نحل:۸۹)، اینکه اینها در آخرت عذاب می‌شوند. یعنی آن ساختار (structure) سه قسمتی که انگار نعمت‌ها گفته می‌شود، عکس‌العمل اینها در دنیا و بعد آخرت وقتی که حقایق ظاهر شوند اینها به چه روزی می‌افتند، اینجا هم مجدداً همین ساختار تکرار می‌شود. وقتی این ساختارها تکرار می‌شوند یک نکته‌ای وجود دارد، مثل این بازی‌هایی که در بچگی می‌کردیم که دو تا تصویر می‌کشیدند می‌گفتند بگویید اختلاف‌هایشان کجاست، شباهت‌هایشان کجاست، این حالت پیش می‌‌آید. یعنی الان من ناخودآگاه دوست دارم نعمت‌های سری دوم را با نعمت‌های سری اول مقایسه کنم ببینم اختلافش در چیست. اینها که خیلی اختلاف داشتند، انگار دربارۀ طبیعت و اینها دارند صحبت می‌کنند ولی یک فضای متفاوتی دارند. اینجا الان اختلاف این آیات قیامت با آن دفعۀ قبل چیست؟

یک چیزی را وقتی شما تکرار می‌کنید، موسیقی هندی نمی‌دانم چقدر گوش کرده‌اید، موسیقی هندی همه‌اش تکرار است، یک موسیقی هندی مثلاً قطعه‌ای از چیزهایی که بسم‌الله خان زده که یک آدم خیلی قدیمی است که جزء اولین موسیقی‌دانان و نوازنده‌های هندی است که در دنیا خیلی معروف شده را نگاه می‌کنید انگار یک چیزی را صدبار تکرار کرده است. خیلی وقتی عادت می‌کنید و گوش می‌کنید می‌بینید نه، ریتم آن عوض می‌شود، یک اختلاف‌های خیلی ظریفی کم‌کم ظاهر می‌شود. یعنی قبلاً که مثلاً صفحۀ گرامافون و نوار بود سخت بود که شما ثانیۀ اول یک دفعه بروید دقیقۀ بیستم را گوش کنید، حالا با صفحۀ گرامافون راحت‌تر می‌شد این کار را کرد، ولی با نوار باید می‌زدید جلو و عقب که یک مقدار سخت‌تر بود، الان شما می‌توانید مقایسه کنید آن چیزی که تکرار می‌شود در ثانیۀ بین ۱۰ تا ۲۰ چگونه است، در دقیقۀ سوم چگونه است، در دقیقۀ دهم چگونه است، اینطوری خیلی واضح می‌شود که دارد تغییر می‌کند. یک قطعۀ معروف هست از راوِل به اسم بولِرو (Boléro by Maurice Ravel) که خیلی این حالت را دارد که یک چیزی کلاً تکرار می‌شود و اینجوری است که مدام ساز اضافه می‌شود و لحن آن هم عوض می‌شود. مثلاً اول یک ساز یک ملودی را می‌زند، بعد دور دوم و سوم یک ساز دیگری به آن کمک می‌کند، مدام پیچیده می‌شود تا آخرش که کل اُرکستر می‌زنند، لحن هم تغییر می‌کند، یک مقدار سرعت نواختن و اینها هم تغییر می‌کند. در هنر این خودش یک تکنیک است که شما یک چیزی را تکرار کنید ولی با یک تغییراتی.

الان مهم‌ترین تغییری که می‌بینیم چیست؟ دقیقاً همان تغییری که در روال این سوره به یک معنایی وجود دارد، مدام کلمة امت ظاهر می‌شود، این دفعه انگار فردی نیست، آنجا می‌گوید موقع مرگشان وقتی که دارند می‌میرند ملائکه می‌آیند اینها را می‌برند، یک جوری حالت انفرادی دارد، اینجا یک دفعه صحنۀ قیامت امت‌ها هستند که دارند مجازات می‌شوند. چند بار کلمۀ امت در این آیات می‌آید که مثلاً با این آیه شروع می‌شود که «وَيَوْمَ نَبْعَثُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا ثُمَّ لَا يُؤْذَنُ لِلَّذِينَ كَفَرُوا وَلَا هُمْ يُسْتَعْتَبُونَ» (نحل:۸۴)، انگار صحنۀ بعث و برخواستن یک امت است که یک نفر خاص در آن به عنوان شهید انتخاب شده است. دوباره «وَيَوْمَ نَبْعَثُ فِي كُلِّ أُمَّةٍ شَهِيدًا عَلَيْهِمْ مِنْ أَنْفُسِهِمْ وَجِئْنَا بِكَ شَهِيدًا عَلَى هَؤُلَاء» (نحل:۸۹) ، و تو را برای اینها به عنوان شهید می‌آوریم. حالا این کلمۀ امت باز در قسمت بعد هم تکرار می‌شود.

۵- معنای کلمه‌ی شهید در قرآن و معیار قضاوت در مورد امت‌ها

دفعۀ قبل قول دادم چیزی در مورد کلمۀ شهید بگویم که در قرآن به یک معنایی غیر از چیزی که ما به کار می‌بریم به کار می‌رود و اینکه حداقل در حد یک چیز خیلی ساده اگر بخواهیم بگوییم معنی‌اش چه می‌شود بدون اینکه وارد این بحث شویم به نظر من یک متن نسبتاً پیچیده است و توضیح دادن آن شاید خیلی راحت نباشد.

یک چیز خیلی ساده این است که فرض کنید در قیامت مردم می‌خواهند به عدالت مجازات شوند، اینکه در چه دورۀ تاریخی کجا زندگی کرده‌اند مهم است، یعنی شما می‌خواهید همان جوری که با یک آدمی که در زمان پیامبر زندگی می‌کرده، با آدمی که پنج هزار سال قبل زندگی می‌کرده، با آدمی که در غار زندگی می‌کرده و آدم‌های بدبختی که الان دارند زندگی می‌کنند و بدبخت‌‌ترهایی که در آینده زندگی خواهند کرد، همه را که نمی‌شود یک ملاک واحد برایشان بگذارید. ممکن است در برهه‌هایی از تاریخ در برخی از مناطق جغرافیایی در یک امت‌هایی ممکن است توقع بیشتری بوده، اگر کافر شدند اینکه چقدر کافر شدند، چوب‌خط‌مان را چگونه بگذاریم، این آدم مثلاً در چه رده‌ای از کمال انسانی هست، چقدر شایستۀ مجازات شده یا نشده، بستگی به شرایط دارد. بنابراین اینکه در هر امتی انگار یک شاخصی وجود داشته باشد، یک کسی که به نوعی انگار شاخص باشد، در اینجا می‌شد به یک چنین کمالی رسید. اینکه آیا لزوماً کامل‌ترین افراد هستند تا حدودی اینجور به نظر می‌رسد. مثلاً فرض کنید در هفت هزار سال پیش اصلاً انسان از نظر مغز و به اصطلاح تکامل درک و فهم با توجه به زبان ساده‌ای که آن موقع وجود داشت تا کجا می‌توانست پیش برود که ما بخواهیم مقایسه کنیم.

شیعیان روی یک روایتی خیلی علاقه دارند و می‌گویند شاهین ترازوی قیامت حضرت علی است. در قرآن می‌گوید برای این امت پیامبر به ‌عنوان شاهد یا شهید یا هر چه می‌خواهید بگویید، شهید یعنی گواه، گواه این امت که می‌توانستند به یک جاهایی برسند انگار پیامبر است و همۀ امت‌ها انگار یک نماینده‌ای باید داشته باشند، چون واقعاً بعضی از امت‌ها در یک شرایطی زندگی‌ می‌کردند که شاید هیچکس به حد کمال و پیامبران نرسیده، آن شاخص خوبی است برای قضاوت کردن در مورد افرادی که به جایی نرسیده‌اند. من فکر کنم در این دورانی که ما هستیم هم هیچکس هیچ کاره‌ای نیست، الحمدالله افراد تکامل‌یافته زیاد نیستند، ما می‌رویم می‌ببینیم یک تخفیف‌هایی شاید به ما بدهند.

مثل نمره روی نمودار بردن است، بالاخره یک جوری باید مردم نرمالایز شوند. همۀ امت‌ها در شرایط مساوی نبودند از نظر اینکه راه کمال را طی کنند یا نکنند، بنابراین یک شاخص‌هایی برایشان در نظر گرفته می‌شود و من احساسم این است که یک معنی خیلی ساده بخواهیم بکنیم حالا خود واژۀ شهید، واژة ساده‌ای نیست، برای اینکه باید همه جای قرآن شما نگاه کنید، ولی اینکه هر امتی یک گواه دارد مثل همان اصطلاحی که در روایات می‌گویند انگار شاخص است، کسی که با آن بشود مقایسه کرد. آدم‌هایی که خیلی به کمال می‌رسند مثل دانشجوهایی هستند که نمرۀ بیست می‌گیرند و نمی‌گذارند بقیه بروند روی نمودار، یک چنین حالتی شاید داشته باشد. بنابراین از یک جهاتی ممکن است خبر خوبی نباشد که برای این امت پیامبر شهید است، این را به عنوان خبر مثبت تلقی نکنیم.

حالا یک مقدار به شوخی و خنده رسید، فقط نکته‌ای که می‌خواستم بگویم آن قسمت جدی‌اش این است که همۀ آدم‌ها را در طول تاریخ و جغرافیا نمی‌شود با یک شیوه انگار قضاوت کرد، بلکه حالت محلی (local) دارد. این حالت محلی این است که باید ببینیم آنجا اوضاع چگونه بوده است، یک آدم به عنوان شاخص می‌تواند انتخاب شود که بتوانند با آن مقایسه بشوند و این قسمت جدی‌اش است، این مسئلۀ محلی بودن قضاوت در مورد امت‌ها.

این سوره که فضایش اینجوری است که انگار داریم می‌رویم به سمت تشکیل امت، یک دفعه این آیاتی که در مورد قیامت هم هست حالت جمعی پیدا می‌کند، حرف از امت است، شهید هر امتی یک کسی باید باشد و این حرف‌ها.

دقیقاً آن آیه «وَ أَلْقَوْا إِلَى اللَّهِ يَوْمَئِذٍ السَّلَمَ» (نحل:۸۷) این است که اگر کسی آن ساختار را تا اینجا ندیده، مثل اینکه متوجه شباهت این قسمت نشده و یک جوری انگار انگیزه ندارد برای مقایسه، یک قطعۀ تقریباً ثابت در هر دوتا قسمت قیامت هست که یک جوری آدم را انگار اجبار می‌کند که این دوتا را کنار همدیگر بگذارد و با هم مقایسه کند، برای اینکه یک قطعۀ ثابت دارد.

۶- مزایا و معایب امّت واحده قدیمی و اختلاف و انحراف امّتها

قرار شد در این جلسه دیگر وارد جزئیات قطعه‌ها نشویم، فکر می‌کنم این قطعه روشن است، بعد از موعظۀ حسنه و اینکه افرادی هستند که کافر هستند، مدام می‌بینید قبل از اینکه این آیات شروع شود می‌گوید «وَ أَكْثَرُهُمُ الْكافِرُونَ»، این مسئلۀ کفر که «الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» (نحل:۸۸) می‌آید، که این آیه هم با همین فضای سوره سازگار است. بعد از اینکه آن تصاویر می‌آید که حالا این امّت‌ها مثلاً محشور شدند، آن‌هایی که کافر هستند مشرک هستند مجازات می‌شوند، یک آیه‌ای می‌آید که به نوعی با سوره ارتباط خاصی دارد. می‌گوید «الَّذِينَ كَفَرُوا وَ صَدُّوا عَن سَبِيلِ اللَّه»، اینهایی که کافر شدند و جلوی راه خدا را گرفتند اینها «زِدْنَاهُمْ عَذَاباً فَوْقَ الْعَذَابِ بِمَا كَانُوا يُفْسِدُونَ»، این اتفاقی است که دارد می‌افتد و در آینده هم خواهد. افتاد بارها بعداً در قرآن این اصطلاح صدَّ عَن سبیل‌الله، نمی‌گذارند مؤمنین بروند، انگار بارزترین تحقق آن در دنیا این بود که نمی‌گذاشتند اینها بیایند مکه و به ‌اصطلاح حج به جا بیاورند و به ‌طور کلی هم باز همان مفهوم همیشگی خودش را دارد.مانع ایجاد کردن در راه اینکه دین خدا ترویج شود، مردم ایمان بیاورند، انواع و اقسام نیرنگ‌هایی که از لحاظ عقیدتی به کار می‌بردند، مشکلاتی از نظر معیشتی به وجود می‌آوردند، مشکلاتی از نظر امنیت جانی مردم به وجود می‌آوردند، همه اینها صدَّ عن سبیل‌الله است و با فضای این سوره که می‌بینید یک اشاره‌هایی به هجرت، جنگی که پیش می‌آید و امتی که قرار است تشکیل بشود و صدَّ عن سبیل‌الله که قرار است انجام شود وجود دارد. هر چند در خود مکه صدَّ عن سبیل‌الله به یک معنایی داشتیم، به معنای اینکه فرض کنید مثلاً جلوی نماز خواندن را می‌گرفتند، تحریم اقتصادی می‌کردند و به هر حال این مسئلۀ مواجهۀ گروه مؤمنین مثل یک امت با یک امت دیگری که کافر هستند در واقع وجود دارد.

این واژۀ امت هم اصولاً به معنای یک جمعی که اهداف مشترک دارند، شیوه‌های مشترک از نظر عمل دارند، ممکن است لزوماً افراد یک امت در زمان واحد مثلاً از نظر تاریخ و جغرافیا زندگی نکنند. امت مسلمان یعنی آدم‌هایی که یک آیینی را پذیرفته‌اند و اهداف مشترک دارند، یک مفهوم تاریخ و جغرافیایی نیست، یک مفهومی از نظر اینکه اهداف چیست و عقاید چیست و چگونه عمل می‌کنند.

اینکه انسان‌ها امت واحده بودند در شروع کار که هنوز عقایدی به آن صورت وجود نداشت، اختلاف عقاید هم وجود نداشت، مردم دنبال زنده بودن و معیشت روزمره‌شان بودند، حالا شکار می‌کردند، کشاورزی می‌کردند، امت واحده اشاره به همین است که یک موقعی مردم تمام دنیا داشتند یک کار می‌کردند، معیشت خودشان را تأمین کنند، زنده باشند و حالا ممکن است هر کدامشان عقاید به اصطلاح به تعالی رسیدن و اینها داشتند، ولی مثلاً وقتی که عقیده می‌آید وسط دیگر انگار زنده ماندن و این حرف‌ها می‌رود کنار، مثلاً الان مسلمان‌های ظاهراً مسلمان، هدف امت اسلامی این است که دنیا را بگیرند مسلمان کنند، امت مسیحی هم می‌خواهند همه را به مسیح مؤمن کنند، یهودی‌ها هم خیلی کلاً مرموز هستند چون نمی‌خواهند کسی را کاری ‌کنند ولی بیشتر از همه دارند یک کارهایی می‌کنند. به هر حال عقاید که می‌آید، مارکسیست‌ها مثلاً می‌خواهند کارگرهای جهان را متحد کنند و دیگر مسئلۀ زنده بودن رفته کنار، یک سطح نرم‌افزاری آمده که آن‌ها تعیین می‌کند که این جمعیت‌ها به چه سمتی حرکت کنند. با همدیگر سر غذا نمی‌جنگند، سر مثلاً نفت می‌جنگند، نمی‌خواهند بخورند می‌خواهند آن را بردارند و تکنولوژی تولید کنند و برتری پیدا کنند. بالاخره امّت‌هایی به وجود آمده که یک مقدار آن را خود پیامبران ایجاد کرده‌اند، یعنی خود پدیدۀ وحی و نبوت، ادیان آمده‌اند بعد تحریف شده‌اند، بعد این امّت‌های منحرف به وجود آمده‌اند از دل خود همان وحی.

یک جوری احساسم این است که آن آیه‌ای که در سورۀ بقره هست که می‌گوید « كَانَ النَّاسُ أُمَّةً وَاحِدَةً» (بقره:۲۱۳)، بعداً پیامبران را فرستادیم، اگر اصلاً وحی نبود و پیامبران نمی‌آمدند شاید تا همین حالا هم مردم امّت واحده بودند و داشتند زندگیشان را می‌کردند، زندگی سطح پایین یک مقدار نزدیک به یک حیوان متعالی. یعنی این وحی و این چیزی که از آسمان آمد مردم را بلندپرواز کرد، بعداً بلندپرواز که شدند

حضار: بعضی‌هایشان خوردند زمین.

استاد: تقریباً همه‌شان می‌خورند زمین، امت‌ها کلاً اوضاعشان خوب نیست. می‌خواهم بگویم این شور تعالی پیدا کردن و اینها انگار یک چیزی از آسمان آمد و مردم گرفتار این حس استعلا و تعالی پیدا کردن و این تکامل معنوی و اینها شدند که بعد منحرف که شد خیلی اوضاع را از یک جهاتی خراب‌تر کرد. آن آیه به طرز عجیبی همین را دارد می‌گوید که این‌ها امت واحده بودند، پیامبران آمدند بعد اختلاف ایجاد شد، بعد دیگر حالا این امت‌ها افتادند به جان همدیگر، بعد دوباره پیامبران می‌آمدند این را درست کنند. یک نفر آن آیه را که می‌خواند احساس می‌کند برای چه پیامبران آمدند که بعد اختلاف ایجاد شد که بعد دوباره پیامبران بخواهند در مورد این اختلاف‌ها قضاوت کنند؟

برای اینکه این وحی انسان را از آن حالت زندگی یکنواخت رومزه‌ای که دنبال معیشت و زنده بودن باشد کَند و یک حالت آرمان‌گرایی و اینها ایجاد کرد که این آرمان‌گرایی‌ها هزار جور مصیبت را هم ممکن است ایجاد بکند. اتفاقاً اخیراً، منظورم در چند قرن اخیر است نه در سال‌های اخیر، در این دنیای مدرن مخصوصاً بعد از این جنگ جهانی اول و دوم بعد از ماجرای مارکسیستم، الان دیگر خیلی پررنگ شده که آرمان‌گرایی یک چیز خیلی بدی است. چرا؟ چون آرمان‌گرایی جنگ درست می‌کند. یک جوری میل به برگشتن به امت واحده انگار ایجاد شده است. زندگی داریم می‌کنیم، معیشتمان که روبه‌راه است، نفت بالاخره کم است، یک چیزهایی هست که قابل صرف‌نظر کردن نیست، خود کسانی که این شعارها را می‌دهند منشاء این شعارها بیشتر آمریکایی‌ها هستند که اینها را می‌گویند ولی بالاخره نفت را می‌خواهند این یک چیزی است که لازم است.

حضار: در رابطه با این نقلی که کردید امت واحده را یک چیز مثبت نگرفتید؟

استاد: از یک جهات مثبت است دیگر. سرخ‌پوست‌ها را نگاه کنید، ما با یک امت تقریباً واحده در چند قرن پیش مواجه شدیم که انگار پیامبران خیلی اذیتشان نکرده بودند. یک عده برایشان عجیب است که آنجا پیامبر آمده یا نیامده است؟ اصلاً نیامده، چه اشکالی دارد؟ مگر اگر از اولی که تاریخ بشر شروع شد، مدام پیامبران می‌آمدند، شما قبل از نوح را نگاه کنید تقریباً هیچ پیامبری نیست، مردم امت واحده هستند، چه اشکالی دارد در یک جغرافیایی این یک مقدار طول کشیده باشد.

نکته‌ای که به نظر من در آیه هست این است که جهان بدون پیامبر آنقدر هم جهان خیلی بدی نیست. چه ربطی به موضوع الان دارد؟ از خودشان شهید می‌گیرند، از خودشان گواه می‌گیرند که روز قیامت در موردشان قضاوت شود. یک آدمی که پیامبر دیده، شریعت دیده، عارف و عرفا و متون عرفانی مثلاً در دورانش وجود داشته و به گوشش خورده، این معیار قضاوت در موردش فرق می‌کند. می‌خواهم بگویم امت واحده را نه می‌توانم بگویم منفی است، نه می‌توانم بگویم مثبت است. جنبه‌های منفی و مثبت در هر دوتا وجود دارد. آن‌ها یک جوری موجودات طبیعی هستند، یک مقدار تکوینی‌تر هستند، و اینها موجوداتی هستند که نرم‌افزار بیشتر تولید کرده‌اند. یعنی ما یک سیری از سمت طبیعت به فرهنگ داریم. هر چه به طبیعت نزدیک‌تر هستیم انسان‌ها با همدیگر وجه مشترک بیشتر دارند، فرهنگ که ایجاد می‌شود اینها موجوداتی می‌شوند که ممکن است همدیگر را به دلایل واهی بکشند. اینکه کدامش بهتر است، به نظر می‌آید ضرورت داشته که این فرهنگ ایجاد شود، یعنی شأن انسان این بوده، انگار آمادگی و پتانسیل‌اش را داشته که باید تحقق پیدا می‌کرده که موجود فرهنگی شود، ولی بدی آن را هم ببینید.

مثل اینکه یک حقیقتی در این قضاوتی که الان خیلی متداول شده وجود دارد که آرمان‌گرایی خطرناک است، شریعت خطرناک است، وحی الهی، دین و پیامبران که می‌آیند درست است که با خودشان یک فرهنگ متعالی می‌آورند، ولی همین فرهنگ متعالی خطر هم برای امت‌ها ایجاد می‌کند، برای انسان‌ها ایجاد می‌کند. من این را بارها تأکید کرده‌ام که در قرآن خیلی صراحتاً این نکته گفته می‌شود که بدترین آدم‌ها در جوامع دینی هستند. شما سرخ‌پوست خیلی بد ندارید، آخرش این است که مثلاً یک دانه گاومیش لازم داشته دو تا را کشته، حرص زده. یا حالا مثلاً فرض کنید یک نفر را به ناحق کشته است. همه جا بالاخره این گناهان اصلی وجود داشته است. حق را رعایت نکردن و یک جوری عدالت را رعایت نکردن، این اصول زیر پا گذاشته می‌شود. اما آن آدمی که می‌آید خودش را جانشین خدا معرفی می‌کند، کتاب را برمی‌دارد تحریف می‌کند، به نوعی مقابل خدا می‌ایستد، این اصلاً موجود وحشتناکی است، طبقات پایین جهنم اینها هستند، آن بیچاره‌ها امت واحده از طبقۀ اول و دوم خیلی پایین نمی‌افتند و از آن‌ها خیلی آدم برجسته هم ممکن است به وجود نیاید.

حضار: یکی اینکه از این بابت می‌شود اینجا تناظر ایجاد کرد در این سوره، چون یک جایی می‌گوید « وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ» (نحل:۹). می‌خواهم بگویم می‌شد این را بگوییم که چون اولی مثبت است، دارد می‌گوید اگر خدا می‌خواست شما را هدایت می‌کرد، اکثر جاها اگر خدا می‌خواست که خدا چیز بد نمی‌خواهد، شاید چند جایی در قرآن باشد ولی در این سوره این آیه را داریم که « وَ لَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعِينَ»، بعد ادامه‌اش می‌آید که «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَهُمْ أُمَّةً واحِدَةً» این لزوماً

استاد: ببخشید این تعبیری که من الان کردم اگر همه هدایت شوند امت واحده دوباره تشکیل می‌شود. امت واحده معنی‌اش این نیست که حتماً دنبال معیشت باشند، امت واحده یعنی همۀ مردم یک کار انگار دارند انجام می‌دهند. چرا قبل از ظهور پیامبران و این فرهنگی شدن بشر امت واحده بودند؟ می‌خواهم بگویم انگار امت واحده هدفش باید مشخص باشد که چیست، هدفش باید واحد باشد. یعنی در هفت هزار سال قبل مردم امت واحده بودند به این معنا که همه یک کار داشتند می‌کردند، مثل اینکه یک فرهنگ ساده‌ای وجود داشت، صبح که بلند شوی بروی دنبال شکار و یک کاری بکنی و شب برگردی خانه بخوری با زن و بچه‌ات و بخوابی، حالا قبیله بوده یا هر چیزی بوده، در همۀ دنیا انگار همه دارند یک کار می‌کنند. حالا اگر همه هدایت شوند، خداوند همه را هدایت کند مثلاً به دین اسلام و همه مؤمن شوند، یک امت واحده تشکیل می‌شود، امت واحده‌ای که اهدافش دیگر آن نیست.

خداوند دیگر بعد از امت واحده، امت واحده ایجاد نکرده است. یعنی این اختلاف‌ها به وجود آمده، ولی می‌گوید می‌توانم این کار را بکنم، می‌شود خداوند دخالت کند. فرض کنید الان در تمام دنیا یک دفعه یک معجزة بارز مشخصی ظاهر شود که همه حقانیت اسلام و قرآن را بفهمند و یک جوری انگار اجباراً اگر هم کسی مقاومت کرد در مغزش دخالتی کنیم، چند تا سلولش را بسوزانیم و یکی دوتا ایجاد کنیم، همه یک دفعه بشوند مسلمان واقعی، مرید قرآن، در این صورت یک امت واحده‌ای تشکیل می‌شود. حالا این را خدا نمی‌خواهد، خدا بعد از امت واحدۀ اولیۀ پیش از پیامبران دیگر امت واحده ایجاد نکرده و من از آن آیه این را می‌فهمم که نمی‌خواهد بکند.

حضار: من احساسم این است که شما بر سر جوامع بَدَوی زیاد می‌زنید. درست است که می‌گویید آنها خیلی آدم‌های بدی نیستند ولی خیلی هم رشد نمی‌کنند و من هم قبول دارم، ولی یک سؤال دارم می‌خواهم بگویم که یک تعابیری شما داشتید در مورد اینکه زبان یک جورایی « أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَ آباؤُكُمْ» (نجم:۲۳)، این جامعه‌ای که زبان یا فرهنگش ضعیف‌ است خیلی موحدتر هستند، یعنی در دل طبیعت هستند، چیزی اصلاً وجود ندارد که اینها را گمراه کند. یک آدمی که از طبیعت رزقش را مستقیم می‌گیرد جایی برای مشرک شدن به معنای واقعی ندارد. این چه ایرادی دارد؟

استاد: شما همین امت واحده‌ای که من همیشه این را با حسرت می‌گویم که واقعاً یک اتفاق بی‌نظیری بود که ما یک دفعه یک قاره‌ای کشف کردیم که فرهنگ‌هایی که انگار چند هزار سال قبل بودند را در زمان حال می‌توانستیم ببینیم، یعنی اگر بشر به جای طلا و به جای تصاحب زمین و اینها یک ذره موجود رام‌تری بود و معنوی‌تر بود، کلاً باید آنجا را تبدیل می‌کردیم به یک مرکز مطالعه دربارۀ بشر و خیلی اتفاق جالبی بود که ا‌نگار یک فلش بَک (flashback) زده‌اید به چندین هزار سال قبل که مردم چگونه زندگی می‌کردند، چگونه فکر می‌کردند، اتفاقاً آنجا مشکل نبودن خط و زبان و اینها که یک چیز مدوّنی وجود نداشت به آن صورتی که این طرف دنیا به وجود آمده بود، خیلی جالب بود. مثل همان چیزی که در قرآن به آن گفته می‌شد امت واحده، حالا حداقل یک قسمت‌هایی از آن، چون بعضی‌ها تمدن‌های یک مقدار پیشرفته‌تر داشتند.

ولی شما همین سرخ‌پوست‌ها را که نگاه می‌کنید خیلی اتفاقاً مشرکانه است به یک معنایی، یعنی بالاخره در مورد اینکه باد چگونه می‌آید، طوفان چگونه می‌آید، داستان‌های عامیانه سطح پایین دربارۀ طبیعت ساخته‌اند برای خودشان، خودشان با حیوانات یک ارتباطاتی برقرار می‌کنند. یعنی آن فرهنگ سرخ‌پوستی را که مطالعه می‌کنید خیلی چیزهای جالب در آن هست، خیلی نکات اخلاقی که همه رعایت می‌کنند در آن هست که بقیۀ مردمی که از جاهای دیگر دنیا می‌آمدند رعایت نمی‌کردند، ولی از لحاظ درک، آن چیزی که شما می‌گویید درک توحیدی، واقعاً اینجوری نیستند. یعنی دنیا را متکثّر می‌بینند، بین خودشان با دنیا یک پروجکشن‌های (Projection) کاملاً اشتباهی دارند انجام می‌دهند، یعنی وقتی هدایت نیست شما به توحید به آن معنای واقعی‌اش نمی‌رسید، ولی یک حسن‌هایی دارد. من می‌توانم در جواب شما بگویم شما زیادی دارید آنها را تقدیس می‌کنید. شما می‌گویید من می‌زنم بر سرشان، من اتفاقاً فکر می‌کنم برعکس خیلی‌ها که فکر می‌کنند اینها موجودات عقب‌افتاده و بدبخت بیچاره‌ای بودند از خیلی جهات.

فکر می‌کنم بیش از یک بار این جملۀ تأثیرگذاری که یکی از رؤسای سرخ‌پوست‌ها به یونگ گفته را نقل کرده‌ام در جلسات که یونگ خیلی بامزه توصیف می‌کند که بعد از سال‌ها مراوده با یک رئیس قبیله‌ای، خیلی اعتمادش به یونگ جلب شده بود. اینها اصلاً کلاً به سفیدپوست‌ها‌ اگر تاریخ هم بخوانید قبول می‌کنید که حق دارند اعتماد نداشته باشند، به‌ غیر از اینکه عهد بستند و شکستند کاری با سرخ‌پوستان نکردند، خیلی‌ از قبائل‌شان آدم‌های خیلی صلح‌جویی بودند و خیلی اینها را عقب راندند، به آن‌ها یک جاهای جدیدی دادند، ممنوعیت گذاشتند و آنها رعایت کردند، باز یک بهانه گرفتند آنها را کشتند و خلاصه تقریباً نسلشان را از بین بردند. الان می‌گویند البته ویروس سرماخوردگی باعث از بین رفتن نسل سرخ‌پوست‌ها شده است، یک مقدارشان هم که مانده بودند اینها کشتند و الا بیشترشان می‌گویند ویروس کشته است. یونگ می‌گوید در یک فضایی که انگار خیلی به من اعتماد کرده بود یک روز از من پرسید که این سفیدپوست‌های دماغ نوک‌تیز چه می‌خواهند، دنبال چه هستند؟ دقیقاً مثل اینکه الان آمده‌اید مثلاً این همه زمین هست، می‌توانید کشاورزی بکنید، حیوانات هستند، این حالت که بزن و بکش برای چیست؟ احساس می‌کرد که یک چیزی هست که این سرخ‌پوستان نمی‌دانند که اینها دنبال یک چیزی می‌گردند، خیلی مفهوم نبود این حالت حرص برای چیست؟

اینها یک جور برتری‌هایی هست که فضای امت واحده قدیمی داشته است واقعاً، یعنی از خیلی حرص‌های وحشتناک بشری که بعداً فرهنگ درست کرد، مثل جنگ جهانی اول و دوم، اصلاً این مرزبندی‌ها، تملک زمین در آمریکای شمالی خیلی کم بوده است. اینکه شما دنیا را به یک چیزهایی تقسیم کنید، بر سر عوض شدن این مرزها بجنگید، مدام نمی‌دانم یک معدن کشف شود همه بریزید قتل عام کنید، یک دیوانه‌خانه‌ای است دنیا. این دنیای با فرهنگ در واقع بیشتر شبیه دیوانه خانه است، آن‌ها خیلی طبیعی‌تر دارند زندگی می‌کنند. نکات مثبت دارد، ولی آن جوری که فکر کنید به توحید نزدیک هستند و شرک ندارند واقعاً نیست، یعنی به نظر من فرهنگشان را که مطالعه می‌کنید، از عقایدشان در مورد سیارات و اینکه اینها خدایان هستند و این داستان‌ها در آمریکای جنوبی، آمریکای مرکزی، آمریکای شمالی، حالا ستاره‌شناسی شاید کمتر بوده، ولی در مورد حسی که نسبت به حیوانات دارند، رابطۀ خودشان با حیوانات، این حالت‌های توتِم (Totem) و اینها خیلی زیاد است، یعنی مثل کودک هستند.

شما نظرتان در مورد کودک چیست؟ خیلی موجود جالبی است، آدم بزرگ‌ها گناهکار و زشتکار هستند، بدترین کودک هم خیلی بد نیست، ولی کودک است یعنی سطح فکرش پایین است. به نظر من همین تمثیل خوبی است؛ همان احساسی را من نسبت به امت واحده دارم که در مورد جمع کودکان دارم، خیلی جالب هستند ولی تکامل‌یافته نیستند. باید راه باز کنید به سمت آسمان و این را بدانید که به قول ایشان اکثراً می‌افتند و به یک عمق بدتری از آنچه که از آن شروع کردند فرو می‌روند، ولی بالاخره خداوند این کار را کرده و آیۀ امت واحده به نظر من خیلی با صراحت همین را می‌گوید.

حضار: من فکر می‌کنم شما بیشتر یک نگاه دینی دارید.

استاد: ما مبتلا‌به‌مان است و اینکه قرآن چه کار می‌کند. قرآن از امت واحده انتقاد می‌کند، از مشرکین انتقاد می‌کند.

حضار: خیلی وقت است که امت غیرواحده وجود ندارد، قرآن در مورد امت غیرواحده صحبت می‌کند.

استاد: الان هم همه جا به نوعی جوامع دینی و ایدئولوژیک و اینها هستند دیگر.

حضار: یک جا گفته بودید اگر دین نبود کلاً، اکثر مردم در زمین زندگی خوبی با هم داشتند.

استاد: بله، در رنج متوسطی

حضار: دین که آمد باعث شد عدۀ زیادی از مردم سطح پایین بروند و عدۀ خیلی کمی بالا بروند.

استاد: من نمیگویم، به نظرم قرآن خیلی با صراحت یک چنین اشاره‌هایی دارد دیگر.

حضار: یک مقدار فلسفه‌های دینی کارهای بیخودی بوده است.

استاد: نه چرا؟ به وجود آمدن حضرت عیسی فقط در بستر یک جامعۀ دینی پیشرفته ممکن است یک چنین مریمی به وجود بیاید و معبدی باشد و یک حضرت عیسی متولد شود. این مهمترین اتفاقی است که در تاریخ افتاده، این را چه کار می‌خواهید بکنید؟ هدف این است که خلیفۀ الهی در زمین گذاشته شود، نه اینکه هر موجودی. زرافه هست، میمون هست حالا یک حیوان دیگر هم اینجا باشد یک مقدار پیشرفته‌تر. انسان موجودی است که ظرفیت این را دارد که به نامتناهی وصلش کنیم. کشاندن آن به سمت نامتناهی یک آسیب‌هایی دارد، برای اینکه روی اکثریت مردم ممکن است تأثیر مثبت نگذارد، تأثیر منفی بگذارد.

حضار: یعنی مثلاً تعدادی اگر حساب کنیم اکثر آدم‌ها مثل همان میمون‌های قبلی

استاد: اصلاً من این حرف را یک بار زده‌ام، میانگین این تغییر نکرده، همین‌قدر که عیسی و اینها هستند از آن طرف هم یک عده افتاده‌اند، بنابراین یک جوری انگار میانگین ثابت است ولی تغییرات (Variation) آن زیاد شده است. امروز از یک جای دیگر شروع کردیم دوباره به همان بحث نمودار رسیدیم. خب قبول دارید دیگر، شما خودتان این آیات را با آیات سری اول مقایسه می‌کنید.

۷- مبنای احکام، حکمت عملی و اصول اخلاقی اولیه جامعه اسلامی و انحرافات از آن

و انتهای این قسمت می‌گوید « وَنَزَّلْنَا عَلَيْكَ الْكِتَابَ تِبْيَانًا لِكُلِّ شَيْءٍ وَهُدًى وَرَحْمَةً وَبُشْرَى لِلْمُسْلِمِينَ» (نحل:۸۹) که این دریچة شروع اینکه می‌خواهیم حالا کتاب و حکمت آموزش بدهیم. الان یک قطعه می‌آید که اصول اخلاقی اولیۀ اسلام در آن هست، یک قطعه می‌آید در مورد خود قرآن که متن اصلی آموزش‌دهندة حکمت است و سوره در واقع وارد این فضا می‌شود، انگار وارد فضای تشکیل امت دارد می‌شود. قرآن و احکامی که در قرآن بیان می‌شود مبنای امتی است که بعداً دارد به وجود می‌آید. این آیات از آیۀ ۹۰ تا مثلاً ۹۷ که الان به اینها می‌گوییم اصول اخلاقی. شما یک مجموعه عقاید دارید، کسی که توحید را واقعاً و عمیقاً درک کند، به معاد ایمان داشته باشد، خود به ‌خود یک اخلاقی از درون آن ظاهر می‌شود. کسی که توحید را درک کرده باشد عادل است، یعنی یک ویژگی‌های اخلاقی هست که از درون آن عقاید، درک توحیدی از جهان درمی‌آید و از درون آن اخلاق و احکام کلی مربوط به اینکه با هم چه کار کنید و چطور باشید در موارد خاص احکام عملی درمی‌آید. کل اینکه یک نفر بتواند درک کند که در یک مورد عملی خاصی که پیش آمده چگونه باید عمل بکنیم آن چیزی است که در قرآن حکمت به آن گفته می‌شود یا چیزی است که قرار است پیامبران آموزش بدهند. در واقع حکمت در قرآن آن چیزی است که بعداً به آن گفته شد حکمت عملی، اینکه من بتوانم درک کنم که چطور باید عمل کنم. یک اصول کلی انگار در ذهنم هست که اینها را دربارۀ جهان درک کرده‌ام، در مورد خودم، از اینها یک سری اصول کلی که باید مثلاً عدالت را رعایت کنم، مثلاً این جملة کاری را که بر خودت نمی‌پسندی بر دیگران هم نپسند، یک چیزهای این شکلی در ذهنم هست، بعد وارد حیطه‌های پیچیده‌تر روزمره که می‌شوم می‌توانم از آن احکام کلی یک چیزهایی را استنباط کنم.

اینجا یک لایه‌ای از شریعت وجود دارد، یعنی بعد از آن عقاید و اصول کلی اخلاقی یک لایه‌ای از شریعت آموزش داده می‌شود که اینها را اگر کسی خوب درک کند در مواردی که شرع وجود ندارد هم می‌تواند درک کند که چگونه باید عمل کند اگر حکم صریح شرع وجود ندارد. می‌بینید که بحث‌ها به نوعی به فقه مربوط است.

این چیزی که در این آیات آمده در واقع همان اصول اساسی هست که آدم‌ها باید درک کنند. شما آیات ارث را که می‌خوانید، آیات ارث تأثیر عمیق احساسی ممکن است روی شما نگذارد، ولی این نوع آیات، این سادگی که وجود دارد و ترتیب بیانش به نظر من به شدت تأثیرگذار است و یک چیز خیلی بدی که در واقع آدم وقتی این آیات را می‌خواند به ذهنش می‌رسد، این است که چقدر ما دوریم. یعنی الان ما در یک جامعه‌ای زندگی می‌کنیم مثلاً مسلمان هستیم، جامعه اسلامی است، افراد متدین را نگاه کنید چقدر واقعاً این «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ» (نحل:۹۰) در ایران چقدر عدالت رعایت می‌شود؟ فکر کنم اگر یک معیار بگذارید بتوانید بسنجید اگر آخر نباشیم جزو ببینید یعنی در دنیا حالا به هر حال در این دو سه قرن گذشته یک انقلابی در امریکا شد، انقلابی در فرانسه شد که شعارش برابری و برادری بود، یک حسی از اینکه باید عدالت برقرار شود، عدالت حداقل در مورد اینکه آدم‌ها در برابر قانون مساوی باشند. یعنی من وقتی یک قانون گذاشتم استثناء قائل نشوم. اصلاً در ایران قانون وجود ندارد همه‌اش کشک است. شما در این کشور نگاه می‌کنید قانون داریم ولی مثلا الان طرف می‌خواهد برود دانشگاه، طرف می‌خواهد یک شغل پیدا کند، اینکه فامیلش کیست، چه کسی توصیه‌اش را بکند، یعنی یک روابطی خارج از استحقاق مهم است، یک چیزی که واقعاً نمی‌بینید. در ایران از قضاوت در دادگستری گرفته تا اینکه شغل پیدا کنید زندگی کنید، همه جا نابرابری هست، یک ملاحظات دیگری به غیر از اینکه چه کسی استحقاق چه چیزی را دارد به وجود آمده است.

یعنی ما در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که اساس آن بر بی‌عدالتی است. حالا قرآن را می‌خوانید می‌خواهد اصول مثلاً فرض کنید احکام عملی را بگوید، اولش این است که « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ»، چیزی که در جامعه‌مان نداریم، جامعۀ دینی وسواس نسبت به عدل و احسان است. یعنی طرف کاملاً متدین است و به ‌راحتی خواهرزاده خود را می‌برد یک جایی می‌گذارد سر کار و فکر نمی‌کند این بی‌عدالتی اتفاق افتاده است. می‌خواهم این زمینه را فراهم کنم که یک مقدار آدم فکر ‌کند چگونه آخر این اتفاق افتاده است؟ چگونه جوامعی که مسلمان هستند و ادعای اسلام دارند، ببینید این بی‌عدالتی مال آن بخش غیرمسلمان و کافر جامعه نیست، قسمت مسلمان جامعه است. الان مثلاً فرض کنید زمان شاه قبل از انقلاب کافر بود، حکومت کفار بود، الان حکومت مؤمنین است، این بی‌عدالتی آن موقع کمتر بود. می‌خواهم بگویم منشاء این پارتی بازی‌ها و بی‌عدالتی‌های نهادینه شده، طرف قانون تصویب می‌کند که مثلاً بچۀ اساتید هر جایی قبول شدند پدر یا مادرشان بتواند بیاورد دانشگاه. طرف استاد دانشگاه صنعتی شریف است، می‌گوید به بچه‌اش بزن الکترونیک ابرقو؛ من از مردم ابرقو عذرخواهی می‌کنم، خیلی این اصطلاح را به کار می‌برم و نمی‌دانم کجاست و شاید جای پیشرفته‌ای شده باشد، این اصطلاح وجود دارد. بزن مثلاً دانشکدۀ فنی ناکجا آباد الکترونیک، چرا؟ برای اینکه من می‌توانم تو را بیاورم دانشگاه صنعتی شریف. طرف درس نمی‌خواند و بعضی از رشته‌ها خالی می‌مانند، یعنی کسی نمی‌زند، بنابراین طرف کلاً امتیازش در کنکور منفی هم باشد می‌تواند آنجا قبول شود، بالاخره ظرفیت آن پر نمی‌شود. اینکه شما وارد یک فضایی شده‌اید که آن پارتی‌بازی‌هایی که همیشه در این کشور بوده تبدیل به قانون شده، نهادینه شده، رسمی شده، اینها یک پدیده است. واقعاً جای سؤال است دیگر.

الان شما این آیات را بخوانید نقض « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ وَإِيتَاءِ ذِي الْقُرْبَى وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْيِ يَعِظُكُمْ لَعَلَّكُمْ تَذَكَّرُونَ» (نحل:۹۰) است، بعد می‌گوید «وَأَوْفُوا بِعَهْدِ اللَّهِ إِذَا عَاهَدْتُمْ وَلَا تَنْقُضُوا الْأَيْمَانَ» (نحل:۹۱)، کلاً این مسئلۀ وفای به عهد، عدل، احسان و این اصول کلی که اساس دین هستند، چقدر مردم رعایت می‌کنند؟ اصلاً چقدر اینها آموزش داده می‌شود؟

من می‌خواهم به اینجا برسم که علت اینکه به یک چنین فضاحتی رسیده‌ایم این است که آموزش دینی که به مردم داده می‌شود اصلاً اینجوری نیست. شما چقدر آموزش دینی می‌بینید که عدل یعنی چه، عدالت یعنی چه، رعایت برابری یعنی چه، عهد و پیمان بستن و نشکستن و اینها یعنی چه. مثلاً مدام در آموزش‌های دینی به شما مثال‌های مختلف نشان دهند که اگر این کار را نکنید، مثل همان ماجرایی که من همیشه می‌گویم این همه من می‌روم منبر، یکی نمی‌آید بگوید در مورد شرک و خطر شرک که اگر اینجوری بگویی این مشرکانه است. یعنی آن چیزی که اساس دین است که توحید است و مقابلش شرک است، به نظر می‌آید در منابر خیلی به آن توجه نمی‌شود، ولی به یک چیزهای دیگری خیلی توجه می‌شود. در مورد احکام عملی طرف هر روز در مسجد می‌رود منبر، مثلاً امروز بحثش دربارۀ این است که اگر بین سه و چهار شک کردید بنابر را بگذار بر چهار، اگر اینجوری شد آنجوری بکن، اگر نمی‌دانم داری وضو می‌گیری دستت را داری آب می‌ریزی می‌کشی، آن دستت نباید حرکت کند، این باید روی آن کشیده شود. وقتی شما به مردم یک چیزهای مزخرف اینجوری می‌گویید، اصلاً اینها برای چه در منبر باید گفته شود؟ من نمی‌خواهم بگویم این احکام وجود ندارد، فرض کنید که این احکام اشکال نداشته باشد، وجودشان زیر سؤال است. اینکه شما آموزش دینی را تبدیل کرده‌اید به آموزش یک سری احکام عملی و بچۀ مردم را درگیر این چیزها می‌کنید. من حاضرم قسم بخورم شما الان بروید در حوزه‌های علمیه اگر بگویید اساس این است که عدل رعایت شود، از شما می‌پرسند منظور شما چیست؟ عدالت رعایت شود یعنی چه؟

۸- جنبه‌های مضر فقه فعلی و لزوم ارجاع به فقه یهودی و فلسفه احکام برای استنباط احکام روز

نکته‌ای که امروز می‌خواهم بگویم و گفتم بحثم به فقه ربط دارد، این است که این مشکلاتی که به وجود آمده که نگاه می‌کنید می‌بینید که جامعه، جامعۀ اسلامی است، خیلی از این آدم‌هایی که خودشان مروج احکام و فقه و اینها هستند بدترین بی‌عدالتی‌ها را انجام می‌دهند، خیلی کارها می‌کنند که با اساس دین در تناقض است. اینها نتیجۀ به وجود آمدن چیزی به اسم فقه است و یک چیزی تحت عنوان احکام عملیه و بعد آموزش دادن این و غفلت کردن از آن دوتا لایۀ زیرین توحید و شرک و این چیزهایی که اعتقادات است و آن چیزی که واسطه است و بسیار مهم است همین چیزی است که اینجا دارید می‌بینید. یعنی اصلاً شما می‌خواهید به یک نفر احکام دین یاد بدهید، اگر ده سال می‌خواهید وقت بگذارید به او احکام دین یاد بدهید، نه سال باید اینها را بگویید که این بفهمد که رعایت عدالت یعنی چه، احسان یعنی چه، نمی‌دانم مواردی که نقض عهد به حساب می‌آید یعنی چه. اینها ظاهراً ساده است، ولی اگر مدام شاخ و برگ بدهیم و مثال تولید کنیم که طرف در ذهنش جا بیفتد و در مورد رعایت عدالت به یک مفهومی برسد که در هر موردی بتواند تشخیص دهد. الان هزاران مورد بی‌عدالتی در جامعۀ ما هست و اصلاً انگار غیردینی به حساب نمی‌آیند، به خاطر اینکه با احکام عملی خیلی تناقضی نمی‌بینیم.

من چیزی که می‌خواهم بگویم این است که ما دانشی داریم به اسم فقه که این به دو دلیل مشکل اساسی دارد؛ یکی این است که شما حجمی که پیدا کرده‌ نسبت به سایر معارف و جایگاهی که پیدا کرده‌ کاملاً غلط‌انداز است. یعنی اصولاً شما در جامعۀ دینی باید روی عقاید و اخلاق حساس باشید همانطور که در قرآن می‌بینید. در آموزش دینی ما، فرهنگ دینی ما، از نظر درصد باید سعی کنیم مطابق قرآن باشیم. اگر بیست تا مسئلۀ اخلاقی می‌گوییم حالا یک مسئلۀ شرعی هم بگوییم، یک مسئلۀ احکام عملی هم بگوییم. الان صدتا احکام عملی می‌گویند یک مسئلۀ اخلاقی در آن مطرح نمی‌شود. یعنی شما بروید به مردم بگویید مهمترین مسئلۀ اخلاق در اسلام رعایت عدالت است، مثلا قضات احکام عادلانه بدهند. در تمام راه که دارید می‌‌روید هر برخوردی که با مردم می‌کنید همه جا مسئلۀ رعایت عدالت هست، اینکه خودتان یا وابستگان خودتان را ترجیح ندهید، همۀ آدم‌ها به نظرتان برابر برسند، یکسان نگریستن به آدم‌ها. اصلاً مسئله اجتماعی هم نیست، یعنی در خانواده هم برابری عدالت دارید و هر جایی در واقع مصداق دارد، بنابراین باید آموزش داده شود، در کلّۀ مردم از بچگی این باید باشد که فرق بیخودی نگذارید بین مردم و رعایت عدالت کنید.

یک جنبۀ مضرّ بودن فقه این است که یک جایگاهی را در دین اشغال کرده است. شما می‌بینید در حوزه‌های علمیۀ قم تفسیر قرآن نیست، اصلاً نمی‌دانم مسائل اخلاقی نیست، یک چیزهای فرعی است. اصلاً رک و راست تا یک مدت پیش می‌گفتند اینها جایشان در حوزه نیست، حوزه جایی است که فقه قرار است تدریس شود. این یک مسئله است، اینکه جایگاهی که اشغال کرده در واقع خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی است که باید اشغال کند، به نظر من حالا فرعی است، اصلی‌ترش به خود سرفصل‌ها (Syllabus) و شیوۀ آموزش فقه نگاه کنید. بروید درس‌های حوزۀ علمیۀ قم را بگیرید ببینید اینها وقتی می‌‌گویند می‌خواهیم فقه یاد بدهیم، یعنی احکام دین را یاد بدهیم، چه کار می‌کنند که بعداً این بلا سر مردم می‌آید. چهار سال مقدمات می‌خوانند، ادبیات عرب می‌خوانند، طرف می‌خواهد دین‌شناس شود اول ادبیات عرب باید بخواند. من می‌خواهم بگویم یک فقه طراحی کنید، یک سیلابس برای اینکه یک آدمی بتواند دین‌شناس شود و احکام عملی را درک کند. از اولش معلوم است که اینها می‌خواهند متن بخوانند، می‌خواهند روایت بخوانند و بعد می‌خواهند از آن چیزهایی که در متون نوشته یک چیزهایی دربیاورند، نمی‌خواهند یک درکی پیدا کنند که این احکام از کجا آمده‌اند و چرا آمده‌اند، نمی‌خواهند احکام را درک کنند، می‌خواهند کار ماشینی انجام بدهند، برای همین خیلی مهم است که اول ادبیات عرب را حسابی بخوانند و سال‌ها وقت خودشان را تلف کنند برای ادبیات عرب.

حالا یک سیلابس دیگر را در نظر بگیرید؛ اول طرف می‌آید چهار سال اول این مسائل اخلاقی را می‌خواند، یعنی اصول اعمال دینی و عدالت را رعایت کردن، مهربانی کردن، درک اینکه چرا خانواده مهم است، چرا باید به نزدیکان خود بیشتر احسان کنیم، به آن‌ها مثلاً توجه کنیم، عهد مهم است، اینها اصولی هستند که قابل نقض نیستند از نظر دینی. شما باید عهد خودتان را، چه عهدی که با خدا بسته‌اید، با مردم بسته‌اید، قسم‌ها را نگه دارید و الی آخر. فکر کنید یک درس فقه، یک درس شریعت و احکام عملی اینگونه شروع شود که اول دربارۀ توحید؛ حالا من توحید را یک مقدار فاکتور گرفتم، نمی‌شود فاکتور گرفت البته، یعنی ربط بین اینکه اخلاقی عملی از درون توحید چگونه درمی‌آید هم مهم است. حالا برویم یک مقدار عملی‌تر فکر کنیم بگوییم چهار سال اول اصلاً لازم نیست طرف زبان عربی یاد بگیرد، فارسی با او صحبت کنید، به او آموزش اخلاقی بدهید، الان آموزش اخلاق در جوامع دینی ما اینگونه است که یک آدمی که خودش اخلاقش خوب است به دیگران یاد می‌دهد اخلاقشان خوب باشد، احساس نمی‌کنند دارند فقه یاد می‌دهند، احساس نمی‌کنند این ربطی به این دارد که احکام از کجا آمده و منشاء و مبدأ همه چیز اینهاست.

در این سوره‌هایی که مخصوصا هنوز وارد شریعت نشده ایم این نمود دارد. می‌خواهم بگویم این قطعه اهمیتش این است که شما اصول کلی را، چیزهایی که جنبة غیرقابل نقض دارد، به شرایط ربط ندارد، شما همیشه باید عدالت را رعایت کنید، باید به عهد خود وفا کنید. اینها یک چیزهای کلی است، بعد نگاه می‌کنید و جلوتر می‌‌روید این احکام کلی تبدیل می‌شوند به یک احکامی که مربوط به احکام جزیی. حالا در سیلابس فقه که خودتان دارید طراحی می‌کنید می‌‌توانید بگویید بله بعد از این مثلاً یک سری احکام مربوط به احکام فردی که از اصول توحید درمی‌آید، رابطۀ با خدا، بعد یک سری احکام مربوط به روابط اجتماعی و اقتصادی و اینها از درون مسائل اخلاقی کم‌کم درمی‌آید، مثلاً فرض کنید بعضی از جزئیات ارتباط با مردم. بعد حالا کم‌کم می‌شود این را بسط داد به سمت مسائل اجتماعی و اقتصادی، حالا به یک آدمی یک نفر تبدیل شود که درک عمیقی داشته باشد از اینکه مثلاً در شرایط خاصی چگونه باید رفتار کند.

این چیزی که الان در فقه هست یک سری متون وجود دارد که در آن یک چیزهای نوشته شده، یک جای خالی‌هایی دارد که مثل حل پازل می‌ماند. من اینها را بروم عربی بخوانم و بفهمم، بعد یک سری مثلاً یاد بگیرم حالا این جای خالی‌ها را چگونه پر کنم، می‌خواهم بگویم انگار یک علم دیگری است یک کار دیگری دارد می‌کند و با آن چیزی که قرآن دارد آموزش می‌دهد خیلی ارتباطی هم ندارد، نتیجه‌اش هم همین است که می‌بینید. واقعاً می‌خواهم بگویم این اتفاقی که در ایران افتاده که فقها آمده‌اند؛ ببینید فقها خیلی احساس دانشمند بودن می‌کنند، یکی بزرگ‌ترین مشکلات جوامع دینی این است. این فقه در یهودی‌ها هم هست. ببینید اصلاً مسیحی‌ها خوشبخت‌تر هستند جوامعشان چون فقه آن‌ها کوچک‌تر هست. عامل بدبختی همین است که شما دین را تقلیل بدهید به یک سری چیزهایی که نوشته شده در یک زمانی که اصلاً معلوم نیست راست هست یا دروغ هست و اینکه مال آن زمان است یا مال زمان‌های دیگر است. یک شیوۀ آموزشی که اساس آن متن‌خوانی است درست بکنید و فکر کنید از آنجا می‌توانید یک آدم‌هایی را ایجاد کنید که مجتهد هستند، به این معنا که می‌توانند در مورد مسائل جدید حکم بدهند. کسی می‌تواند در مورد مسائل جدید حکم بدهد که عمیق‌تر فهمیده باشد که احکام از کجا آمده است.

اصلاً تلاشی در آموزش فقه برای این مسائل نیست، یعنی شما باید اخلاق آموزش دهید، احکامی که فلسفه‌های روشن دارد همراه با فلسفه‌اش آموزش دهید در چهار سال دوم مثلاً. یک عده فکر می‌کنند که سر فلسفۀ احکام توافق نیست، مثلاً فوری بحث فلسفۀ احکام پیش می‌آید که چرا نماز صبح دو رکعت است، نماز ظهر چهار رکعت است. اصلاً مهم است؟ چرا ارث زن و مرد با هم فرق دارد؟ این یک چیز اقتصادی است برای چه فرق دارد؟ یک نکته فکر کنم یک بار گفته‌ام، ده سال مانده‌ام یک نفر بیاید بگوید که این چقدر نکتۀ مهمی بود که گفتید، هیچ‌کس نیامده و می‌خواهم یک بار دیگر بگویم؛ یک بار گفتم یک چیز خیلی مهم این است که شما به تفاوت فقه یهودی با فقه اسلامی توجه کنید. برای یک آدم فقیه مسلمان خیلی اهمیت دارد که بفهمد چرا بعضی از احکام آنها با مال ما فرق دارند. اگر می‌خواهد بفهمد در زمانی که پیش می‌رویم؛ من یک استدلال کردم یک بار که یکی از دلایلی که باید دوتا شریعت وجود داشته باشد این است، شما یک شریعت داشته باشید نمی‌توانید بگویید که در آینده به چه سمتی باید برود این شریعت. می‌دانید که باید تغییر کند، آن قسمت‌هایی که اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و اینها هست باید تغییر کند. اگر دو تا نقطه داشته باشد می‌توانید این‌ها را به هم وصل کنید بفهمید که بقیه چه هست. بنابراین من در فاصله مثلاً هزار سال دو تا فقه دارم، بنابراین یک مجتهد مسلمان باید فقه یهودی بلد باشد نه اینکه بنشیند برای خودش بگوید که آنها هر چه هست تحریف شده است، اصلاً ارزش مطالعه ندارد، مال خودتان تحریف شده‌تر است. کلاً که تحریف بالاخره وجود دارد، بالاخره من تا حدود زیادی می‌دانم. الان این ارث را گفتم این یادم افتاد؛ شما نگاه کنید در احکام ارث و اصولاً خانواده در یهودیت چقدر نخست‌زاده وزن دارد، بعد این وزن از بین رفته است در اسلام. چه می‌فهمید از این؟ یک چیزی باید بفهمید ولی نمی‌فهمید. ارث آنجا یک جور دیگر است، اینجا یک جور دیگر، این را به هم وصل کنید ببینید که وقتی هزار سال گذشته چه کار باید بکنید، نمی‌کنید اصلاً. فکر می‌کنید فقه همین است که یک چیزی از آسمان آمده و یک سری احکام هست، یک چیزهایی هم روایات هست، باید علم رجال بدانند. کل ماجرا این است که یک سری نوشته‌ها هست که من اینها را باید بفهمم.

این علم فقه نیست، نتیجه‌اش هم همین است که می‌بینید. یعنی نه با شرایط زمان می‌توانند تطبیق بدهند نه اصلاً امروز صبح یک جایی یک ساعت منتظر یک کاری بودم در مورد اینکه این جلسه چه می‌خواهم بگویم فکر کردم و مخصوصاً اینکه در مورد فقه چه باید بگویم. یاد یک خاطره‌ای افتادم که واقعاً جزو خاطرات بد زندگی من است، مثل اینکه یک چیزی شنیده‌ام که از ذهنم پاک نمی‌شود، در تلویزیون دیدم. سعی می‌کنم بدون اینکه احساسی در من ایجاد شود برایتان تعریف کنم. یکی از این آقایان که الان در قید حیات نیست و خیلی در آن سال‌های اول در منصب قضاوت بود، دقیقاً صبح که فکر می‌کردم ۴۱ سال پیش در یک چنین روزهایی یک چنین چیزی از تلویزیون پخش شد؛ زمانی که اغتشاشات بعد از برکناری بنی صدر پیش آمده بود و تعداد زیادی را گرفتند و خیلی‌ها را همان موقع که گرفته بودند در خیابان اعدام کردند و حالا بعضی‌ها هم سرنوشت‌های بدتری پیدا کردند. ایشان آمده بود، این چیزی که در ذهنم مانده کلمه به کلمه در ذهنم حک شده که آمده بود می‌گفت بله، دختر چهارده ساله‌ای را آوردند حکمش اعدام بود، او گریه کرد و ما هم گریه کردیم بعد اعدامش کردند. مرد حسابی این دختر چهارده ساله برای چه حکمش اعدام بود؟ اصلاً یک لحظه فکر نکردی اینکه خودت گریه‌ات گرفته یعنی همۀ وجودت دارد فریاد می‌زند که این حکمش اعدام نیست. این برای چه حکمش اعدام بود؟ اینکه تو آمدی اینجا دو سه سال مردم را آزاد گذاشتی، یک بچه سیزده ساله مثلا من نمی‌دانم حالا رفته مجاهد خلق شده، به خدا دختر مجاهد خلق شده چون از قیافۀ رجوی خوشش آمده است. رهبر مجاهدین خلق جوان بوده و خیلی بین دختران طرفدار داشته، ولشان کرده‌اید رفته‌اند سمپات این گروه و آن گروه شده‌اند، بعد یک دفعه فضا را بسته‌اید اینها روی آن احساسات کارهایی کرده‌اند. همان جا که گریه کرد اگر ولش می‌کردی دیگر هیچ کاری نمی‌کرد، پشیمان شده بود از اینها. یک بازی بود در مملکت شروع شد که خودتان راه انداختید، خودتان همه چیز را آزاد گذاشتید. یکی هم رفت چریک فدایی شد.

یکی از دخترهای فامیل ما هم چریک فدایی شد در همان دهۀ شصت که ماه‌ها کسی نمی‌دانست کجاست، رفته بود قایم شده بود، و اگر او را گرفته بودند خدا می‌داند چه بلایی سرش آمده بود. می‌خواهم بگویم این فقیهی که می‌گوید حکمش اعدام است، می‌خواهم بگویم اگر اصول یاد گرفته باشد، عدالت یاد گرفته باشد، فقه را آن طور یاد گرفته باشد، همین که گریه‌ات گرفته می‌فهمی که حکم اشتباه است. حکم چگونه اعدام است؟ نمی‌دانم بنا بر فقه جواهری و آن روایت و آنچه که در آن کتاب نوشته که اصلاً معلوم نیست از کجا آمده و در فلان صفحۀ جلد ۱۵۸ نمی‌دانم بحارالانوار یک چیزی نوشته که نتیجه‌اش این است که اگر کسی فلان کار را کرد باید او را بکشید. الان تشخیص این است که این آن کس هست و آن حکم درست است، نوشته‌ها درست هستند یا نه؟ و اینکه این کس صدق می‌کند یا نه. الان تو در این جامعه داری زندگی می‌کنی، معلوم است این دختر بیچاره گناهی ندارد، ولش کرده‌اید در حالت احساساتی کارهایی کرده است.

من اینها در ذهنم همیشه بوده است. یک بار یک فیلم مستند دیدم دربارۀ گروه تروریستی Weather Underground در آمریکا که بمب‌گذاری کردند و کسانی را کشتند. کسانی بودند که چپ‌های افراطی بودند در دهۀ شصت از این کارها می‌کردند، در آمریکا زمان جنگ ویتنام هم از این جنبش‌های این شکلی هم بین سیاه‌پوستان و هم بین سفیدپوستان بود. ما با یک تعدادی از اینها مصاحبه می‌کردیم، آدم کشته بودند و در بمب‌گذاری شرکت کرده بودند. آن چیزهای قدیمی را طرف که رفته بود گزارش تهیه کند گزارش تاریخی می‌داد، با اینهایی که زنده بودند یا آزاد بودند مصاحبه می‌کرد، بیچاره‌ها همه گریه می‌کردند، پشیمان بودند از اینکه جوان بودند نفهمیدند و رفتند یک کاری کردند. یک شور و احساساتی دارد، حتی طرف مرتکب مثلاً بمب‌گذاری شخصاً رفته بود بمب‌گذاری کرده بود با او مصاحبه می‌کردند، در آن بمب‌گذاری چند نفر هم کشته شده بودند. آنها را گرفته‌اند بودند و زندانی کرده‌ بودند، و حال و هوا از بین رفته و آنها واقعاً خجالت می‌کشیدند از گذشتۀ خودشان پشیمان بودند و اینکه جوان بودند و اشتباهاتی کرده بودند.

حالا اینکه حکمش اعدام بود، دختر چهارده ساله را آوردند حکمش اعدام بود بنا به یک چیزی که در یک کتابی خوانده‌ای، مثلاً برای اینکه این بیچاره بر علیه نظام اسلامی قیام کرده است. بنابراین یک اصطلاحاتی دارند که باقی محارب با خداست و باید کشته شود. این بیچاره محارب با خداست؟ دختر چهارده ساله محارب با خداست؟ خیلی از آدم‌هایی که در گرو‌ه‌هایی بودند که بعداً بلا سرشان آمد، واقعاً اینطوری بود که از روی حق‌طلبی رفته بودند و فکر می‌کردند اینها دارند درست می‌گویند که بدون اینکه فضایی به وجود آورده باشد که حق و باطل در آن روشن شده باشد چگونه دارید این انگ را می‌زنید، آن‌ها هم دنبال حکومت اسلامی بودند. موضوع این است که تو می‌خواهی بگویی که حکومت اسلامی این است که من می‌گویم، او که نمی‌داند این حرف تو درست است یا غلط، نتوانسته‌ای توجیه‌اش کنی ولی او را می‌کشی؟

همۀ این چیزها، نه فقط بزرگ شدن فقه، اصلاً اساس آن اشکال دارد، یعنی فقه را نسبت می‌دهند به فقه جعفری. این شیوۀ آموزشی که در حوزه‌ها به وجود آورده‌اید این را امام جعفر صادق به وجود آورده که اول مثلاً عربی بخوانید، رجال بخوانید، نمی‌دانم فلان؟ می‌خواهم بگویم این شیوۀ تدریس، آن سیلابس درسی که تهیه کرده‌اید از امام جعفر صادق است یا اینها مثلاً سه چهار قرن بعدش بالاخره اهل سنت تحت تأثیر مدارس یهودی، شیعه هم تحت تأثیر مدارس اهل سنت یک سری مدارس علمیه راه انداخته و در آن دارد یک چیزی به اسم فقه تدریس می‌شود؟ اساس فقه همین است؛ این چیزی است که اینجا می‌بینید، « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ»، هر کسی این آیات را عمیق بفهمد می‌تواند مجتهد شود، به این معنا که در موارد خاص بفهمد که می‌خواهد چه کار بکند. من نمی‌خواهم بگویم، بالاخره آخرش ما باید خود قرآن و احکام قرآن و شریعت را بخوانیم، باید ببینیم امامان چه گفته‌اند، می‌خواهم بگویم اینکه پایه (Base) از کجا شروع شود، اول و آخر متن را می‌خوانند بدون هیچ پایه‌ای از اینکه آن جنبۀ حکمت ایجاد شود که بفهمند این احکام از کجا می‌آید و منشاء آن چیست. این دردسرش همین است که می‌بینید یک جامعه‌ای که همه چیز در آن غیر اسلامی است. به شدت دروغ در آن رواج دارد، مسئولین کشور اسلامی که باید الگوی مردم باشند همه‌شان دروغگو هستند، رانت‌خواری ضد عدالت است، از در و دیوار این کشور دارد بی‌عدالتی و در واقع تخطی از روح احکام اسلامی می‌بارد، ولی برای هر کدامشان یک مجوز شرعی وجود دارد.

اهمیت این آیات این است که انگار دقیقاً در این سوره‌ای که هنوز نرسیده‌اید به جایی که جامعه‌ای تشکیل شود، بخواهد مثلاً فرض کنید احکام عبادی فرعی و جمعی خیلی با جزئیات گفته شود، یا دربارۀ روابط اجتماعی و خانواده و اینها حکم بیاید، مبنای همه چیز انگار اینجا دارد گفته می‌شود. الان شما از مجتهدین بپرسید در قرآن فحشا و منکر و بَغی یعنی چه؟ یعنی یک نفر ادعا می‌کند که احکام اسلامی بلد است، شما اینجا اولین آیه‌ای که می‌بینید در آن گفته می‌شود « وَيَنْهَى عَنِ الْفَحْشَاءِ وَالْمُنْكَرِ وَالْبَغْيِ»، اگر توانستند یک جوابی که با قرآن منطبق باشد به شما بدهند. فحشا که یعنی مثلاً زنی برود ارتباط نامشروع برقرار کند. الان در عرف کلمۀ فحشا به این معنا به کار می‌رود. خیلی از این واژه‌ها یا در فقه وجود ندارد یا اصلاً کاملاً یک معنی دیگری دارند، مثلاً بغی یک معنی دیگری دارد، فحشا یک معنی دیگری دارد. بالاخره منشاء فقه این است که شما این چیزها را، این احکام اولیه‌ای که جنبۀ اخلاقی و شرعی دارند، یعنی انگار واسطه‌ای بین اخلاق درونی آدم با آن اعمالی که ظاهر می‌شود، این حد وسط را خوب بفهمید و خوب بتوانید بفهمانید و بر اساس اینهاست که باید حکم داده شود. آن نکته‌ای که در مورد فقه یهودی گفتم هم فراموش نکنید، یک نفر یک چیزی در گروه بنویسد که چقدر جالب بود و الّا باز هم می‌گویم.

من یک سخنرانی کردم در انجمن حکمت فلسفه دربارۀ نتایج فلسفی قضیۀ گودل (Gödel)، بعد آنجا نصف دوم سخنرانی مدلی در مورد شیوۀ اینکه مفهوم دقت را به این معنایی که الان متداول است باید برد زیر سؤال. مدلی بر اساس مدل‌های ارتباطات و اینها گفتم و فکر می‌کنم حرف خیلی جالبی زدم، بعد چند سال گذشت، یک روز بعد از یک جلسه‌‌ای که در دانشگاه صنعتی شریف داشتیم یکی از این بچه‌هایی که زیاد هم در کلاس می‌آمد گفت من این فایل را گوش کردم چقدر حرف جالبی زدید و من بعد دیگر آن حرف را تکرار نکردم. اگر او نمی‌آمد نمی‌گفت الان مجبور بودم مدام جاهای دیگر به آن اشاره کنم. به هر حال این را هم یکی بگوید خیالم راحت شود.

حضار: اینکه به فقه یهود و اینها اشاره شده، چندتا آیه بعد در مورد تحریم روز شنبه صحبت می‌کند، من کنجکاو شدم رفتم تورات را خواندم که ببینم ماجرا چه بوده، خیلی برایم جالب آمد و فکر کنم در تورات دو جا هم در این رابطه صحبت می‌شود که یکی معروف‌تر است، اینکه خدا استراحت کرد و اینها را من نشنیده بودم، بعد اکثر تفاسیر را که نگاه کردم حتی المیزان و اینها، اصلاً چنین ماجرایی در مورد روز شنبه وجود خارجی نداشت، یعنی یا ماجرایی که قرآن گفته را ذکر می‌کنند و اصلاً این ماجرایی که خدا تعریف می‌کند که شما غذا را ذخیره نکنید، بعد یک سری ذخیره می‌کنند و بعد ادامه‌اش می‌گوید که روز شنبه دیگر دنبال روزی نگردید. برایم خیلی سؤال بود که یا من کج فهمیده‌ام یا در متن جایی اشاره شده و من پیدا نکرده‌ام.

استاد: ببینید الان این مسئلۀ شنبه، شما یک دین الهی دارید که هیچ شکی نیست، برای اینکه در قرآن هم به مسئلۀ شنبه اشاره شده است. این دیگر تعریف که نیست، یک احکام عجیب و سنگین در مورد روز شنبه وجود داشت، این در اسلام تبدیل به چه شده است؟ تبدیل شده به نماز جمعه، اینکه به جای شنبه روز جمعه با همان حالت می‌گوید معامله را بگذارید کنار، فلان بکنید، بروید. چگونه است که نماز جمعه واجب نیست؟ می‌دانید اهل سنت اصولاً نماز جمعه را واجب می‌دانند، حالا مگر در یک شرایط خیلی خاص. یکی از ارکان اصلی شریعت یهود حرمت نگه داشتن یک روز خاص است با یک اعمال خاص، یک جور دوری از دنیا و اینها که اصلاً این در اسلام نیست. یعنی جمعه حداقل در کشور ما روز واجب بود فکر می‌کنم. یعنی اینکه چه چیزی جایگزین شنبه می‌شود؟ می‌شود اصلاً شنبه کلاً محو شده باشد؟ مسیحی‌ها کردند یکشنبه، باز بالاخره می‌بینید آیین‌های خاص دارند، یعنی آن‌هایی که خیلی متدین هستند به غیر از کلیسا رفتن محدودیت‌هایی در روز یکشنبه برای خود قائل هستند. در مسلمانان، لااقل در شیعیان انگار این با یک چیزی که نماز جمعه فقط در زمان معصوم واجب است، حالا جمعه هم شد تعطیل است، بخواهیم کار می‌کنیم. شما هیچ وقت در زمان دانشجویی فکر کرده‌اید که مثلاً روز جمعه حالا نماز جمعه نمی‌روید دو ساعت درس نخوانید؟ یک جوری حالت دست شستن از دنیا در طول هفته اصلاً وجود ندارد. اصلاً حکم اساسی روز شنبه به کل ملغی شد در اسلام، چرا؟ چون معصوم نیست.

می‌خواهم بگویم اگر فهمیده باشید که رفتن به نماز جمعه، همان که «وَ ذَرُوا البَیعَ» (جمعه:۹)، اینکه همۀ چیزها را بگذارید کنار، این یک جور شبیه‌سازی و ساده‌سازی احکام شنبه است. کلاً احکام برای یهودی‌ها سنگین بوده اینجا سبک شده، از بین نرفته، سبکش این است که شما یک ساعاتی در روز جمعه فقط جمع می‌شوید عبادت می‌کنید، به دنیا فکر نمی‌کنید. این کلاً از بین رفت، به نظرم دقیقاً نکته‌اش این است که حکم شنبه را کنجکاوی ندارند که، آنجا شنبه بود که بود، این مثلاً فقه آن‌هاست. فقه آن‌ها فقه الهی است. می‌گویند یک قسمت‌هایی از آن را با بهانۀ اینکه شاید تحریف شده باشد می‌شود ملغی کرد، ولی اینکه در قرآن آمده فکر کنیم که چه بوده، چه شده، من نمی‌دانم. اصلاً ساعتی بالاخره در طول هفته برای مسلمانی که نماز جمعه را هم قبول ندارد که واجب است، ساعتی وجود ندارد که این رسم دست شستن از دنیا در آن باشد. من از صبح جمعه تا نماز ظهر اگر نماز جمعه نروم هیچ کاری نمی‌کنم از ترس، به خدا. بالاخره به نظر می‌آید باید در زندگی یک جایی یک عکس‌العملی در مقابل این ماجرا داشته باشم. اگر نماز جمعه نمی‌روم بالاخره یک کاری بکنم، یعنی نه درس می‌خوانم، یک چیزی که مخصوصاً فکر کنم به درآمد و این چیزها منتهی بشود خیلی می‌ترسم انجام بدهم، سعی می‌کنم یک مقدار متفاوت زندگی کنم. این سنت من فکر نمی‌کنم قابل نقض باشد. اگر به سنت یهودی نگاه کنید و آن مقدار تأکیدی که اصلاً شنبه‌شان، همین الان هم یهودی‌ها گرفتار هستند واقعاً روز شنبه.

فکر کنم یک بار این را تعریف کردم در کلاس که یک بار یک ریاضیدان معروفی از کانادا می‌خواست بیاید، یادم نیست مهمان مرکز تحقیقات بود یا دانشگاه صنعتی شریف، از روزی که قرار شد بیاید فقط داشت ایمیل می‌زد که من شنبه چه کار کنم؟ ما هر چه گفتیم که می‌توانیم چنین امکاناتی فراهم بکنیم، آخرش اینجوری مسئله حل شد که یک خانوادۀ یهودی پیدا کردیم، قرار شد شب شنبه برود آنجا و شنبه را آنجا بگذراند که از نظر غذا خوردن چراغ روشن نمی‌کنند، اصلاً لامپ روشن نمی‌کنند، رانندگی نمی‌کنند، هیچ کاری نمی‌کنند، غذاشان را از قبل آماده می‌کنند و آشپزی نمی‌کنند.

این بالاخره یک سنتی هست که با شدت زیاد افراد متدین‌شان رعایت می‌کنند و اصلاً چیز زندگی‌شان است. یعنی همانطور که فرضاً یک مسلمان که دارد می‌‌رود مسافرت به فکر این است که کجا نماز بخواند، من در مسافرت‌های خارجی که رفته‌ام هر جا فکر کنید نماز خوانده‌ام، در کلیسا هم نماز خوانده‌ام، گفتم الان است که بگویند این آمده اینجا بمب بگذارد. چاره‌ای نیست وقتی چیزی وجود ندارد، یک مقدار فضا سال‌های اخیر متأسفانه طوری شده که در پارک نماز بخوانید ممکن است واقعاً یک تبعاتی داشته باشد، قبلاً کمتر اینجوری بود. به هر حال همانطوری که مسلمانان یک کار واجب روزانه دارند که باید انجام بدهند، یهودی‌ها مشکل گذراندن روز شنبه دارند با آن محدودیت‌های شدیدی که برایشان وجود دارد.

حضار: بعضی از احکام هستند شخصی‌اند، بعضی‌ها اجتماعی‌اند، یکی ممکن است هنوز هزار سال نگذشته، یکی ممکن است دوهزار سال بگذرد.

استاد: بله من که نمی‌گویم راه واضحی وجود دارد، من می‌خواهم بگویم اصولاً اینکه بدیهی است که بالاخره احکام اجتماعی و سیاسی و اقتصادی که ثابت نمی‌مانند، چون موضوع دارد تغییر می‌کند. حالا من می‌‌گویم این دوتا فقه یهودی و اسلامی کنار همدیگر یک تِرندی به ما می‌دهند.

حضار: چه می‌دهند آخر؟ چه کسی باید این وسط تصمیم بگیرد؟

استاد: من نمی‌گویم نباید فقه وجود داشته باشد، فقیه باید تصمیم بگیرد.

حضار: پس موجودی به نام فقیه در قرآن معرفی شده که قرار است تصمیم بگیرد؟

استاد: نه، ولی ببینید کلاً اینکه من در یک زمینه‌ای که دانش ندارم به یک آدمی که دانش بیشتر دارد رجوع کنم جزو بدیهات است.

حضار: آخر برای دانش هم می‌توانیم بگوییم این دانشش دانش خوبی نیست، ممکن است گمراهش کرده باشد.

استاد: من به آدم اشتباهی ممکن است رجوع کنم، ولی اساسش این است که یک آیه‌ای در قرآن هست که می‌گوید چرا از جاهای مختلف کسانی نیستند که بیایند دین را یاد بگیرند. بالاخره اینکه یک آدم‌هایی شاید همۀ زندگیشان یا بخش عمده‌ای از زندگیشان دین‌شناسی کنند؛ من کلمۀ فقه را به کار نمی‌برم که قاطی نشود با این چیزی که الان هست، دین‌شناس شوند. یعنی بیایند عقاید را یاد بگیرند، خطرات شرک را یاد بگیرند، بیایند مثلاً خیلی با تأکید زیاد مسائل اخلاقی را یاد بگیرند، اینها وزنه‌های سنگین دین است، بعد در مورد مسائل عملی هم یک چیزهایی یاد بگیرند. اینکه چه کسی تصمیم می‌گیرد که مثلاً فرض کنید الان حکومتی اگر تشکیل شده که می‌خواهد بر مبنای شرع باشد یا در جامعۀ دینی محدودی می‌خواهیم شرع را رعایت کنیم، الان وقت آن است که ارث را بین دختر و پسر مساوی تقسیم کنیم یا حالا وقتش نیست. من جواب خاصی ندارم، می‌گویم این یک چیزی است که می‌توانیم به آن فکر کنیم به این نتیجه برسیم که تغییر کرده یا نکرده است.

روش فکر کردن این نیست که بروید ببینید در متون چه نوشته است، در متون نوشته که دو به یک باشد. روشش این است که بفهمید این دو به یک چرا بوده، قبل آن چرا یک جوری دیگر بوده در فقه یهودی، الان آیا تغییرات به یک جایی رسیده که بخواهیم بگویم این را می‌توانیم تغییر بدهیم یا نه؟ بالاخره همین الان فقهای ما تغییر می‌دهند، یعنی اجتهاد می‌کنند و یک تغییراتی می‌دهند، مسئله این است که مبنای تغییر را چگونه دارند درمی‌آورند؟ به نظر من خیلی زیادی اجتهاد می‌کنند، یعنی یک چیزهایی را می‌دانند هست، بعد احساس می‌کنند عملی نیست حکم را عوض می‌کنند. می‌خواهم بگویم راهنمایی‌هایی در فقه یهودی هست، راهنمایی‌های خیلی مهمی در فلسفۀ احکام و اصول اخلاقی هست که اینها مهمتر از تشخیص‌های فردی است. تشخیص فردی از کجا می‌آید؟ می‌خواهم بگویم از جای خوبی نمی‌آید. اطلاعات و منابعی داریم که از آن استفاده نمی‌شود، فقط مسئله فقه یهودی نیست، اصلش اصول اخلاقی و آن چیزی است که به آن حکمت می‌گویند، بحث‌های فلسفۀ احکام. ببینید آن آدمی که تغییر می‌دهد ته ذهنش یک فلسفۀ احکامی دارد که بر اساس آن دارد تغییر می‌دهد. آن فلسفۀ احکام باید بیان شود، باید بشود اساس آموزش. توافق روی آن نیست نباشد، مگر از اول در علم رجال و حدیث و متون و اینها توافق بوده است؟ وقتی شروع بکنید پیش برود یک نابغۀ فلسفۀ احکامی پیدا می‌شود که چنان فلسفۀ احکامی برایتان می‌نویسد که تا پانصد سال همه قانع می‌شود که این بهتر از همه فهمیده است. اصلاً این کارها شده است؟ تا بحث فلسفۀ احکام می‌شود می‌گویند اختلاف وجود دارد، همه یک جور نمی‌فهمند. شما تا روی یک چیز کار نکنید mainstream (جریان غالب، روند کلی) در آن به وجود نمی‌آید، ولی آیا آن mainstream درست است؟ شاید درست باشد شاید نباشد. من می‌خواهم بگویم این تلاش برای رسیدن به احکام واقعی، احکام دین خدا در شرایط مدرن، این اساسش غلط است، یعنی یک کار اشتباهی دارند می‌کنند، یک جور دیگری باید وارد مسئله شوند، نمی‌شود فلسفۀ احکام نگفت. الان آیا حجاب اجباری هست یا اجباری نیست؟ بستگی به این دارد که چه می‌فهمید از حجاب. اگر می‌خواهید تغییرش بدهید دارید از آن فهم‌تان استفاده می‌کنید ولی در مقابل آن تصریح نمی‌کنید. مقابل ضمنی چیست؟ ضمنی است و صریح نیست و این خیلی بد است. یعنی فقها اختلاف‌هایی با هم دارند، به نظر من به دلیل اینکه خیلی از آنها برمی‌گردد به اینکه دلیل احکام را جور دیگری فهمیده‌اند. یک عده که اصلاً فریز شده‌اند، اصلاً معتقد نیستند به اینکه چیزی عوض شود، یک عده هم دارند تغییر می‌دهند ولی مبناهای روشن به نظر من ندارد و با متن‌خوانی نمی‌شود به اجتهاد رسید. حرفم این است که یک چیز دیگر برای اجتهاد لازم است.

من واقعاً ضروری نمی‌دانم این آیات ۹۰ تا ۹۷ همه‌اش را بخوانم. بحث‌های اساسی مثل عدالت و احسان و دوری از فحشا و منکر و بغی و مخصوصاً تأکید روی اینکه به عهد وفا کنید و اینکه سوگندهای خودتان را نشکنید که این وفای به عهد، نشکستن سوگند، رعایت عدالت، دقیقاً اینها مبنای به وجود آمدن جامعۀ سالم است. شما به این چیزهایی که اینجا دارد گفته می‌شود دقت کنید، اینها بحث‌های عبادی نیست، اینها بحث‌های این است که تعامل بین افراد باید مبنایش عدالت باشد، باید نمی‌دانم رعایت کردن عهد، عهدی که مردم با هم می‌بندند، عهدی که حکومت با مردم می‌بندد. یک میثاقی وجود دارد در کشور ما به اسم قانون اساسی که حکومت بر این مبنا تشکیل شده است که این میثاق ماست و باید رعایت کنید، بعد رعایت نمی‌کنیم، صراحتاً هم می‌گویند لازم نیست رعایت کنید. نپرسید کجا می‌گویند، ولی حکم فقهی داده‌اند که رعایت آن لازم نیست. اصلاً من یک بار خصوصی به یک نفر گفتم که شما در کتاب‌های فقهی که مبنای حکومت اسلامی در آثار خود آقای خمینی بوده که می‌گوید حاکم، کسانی که حکومت را به دست می‌گیرند از نظر فقهی در واقع اگر بخواهیم جا بدهیم در مباحث فقه، اینها وکیل مردم هستند، وکالت دارند. یعنی مردم به یک نفر وکالت می‌دهند که یک کاری انجام دهد. علت اینکه می‌توانند حکومت کنند این است که وکالت از مردم دارند که این یک ایدۀ خوب و یک جور ایدۀ دموکراتیک است، یعنی وکیل است، چون مردم به او اعتماد کردند وکالت دادند و چه چیزی حاصل می‌شود؟ اینکه وکیل باید چیزی که موکل از او خواسته را انجام بدهد. یعنی وکیلی نیست که خودش مثلاً فرض کنید برود آن بالا بنشیند و وکالت را پاره کند و دیگر پایین نیاید.

به هر حال اینکه ما مبنای حکومتمان چیست، می‌خواهم بگویم این آیاتی که اینجا هست خیلی ربط به مسائل مربوط به جامعه و حکومت دارد. اساس جامعه بر اساس عهد و پیمان است، میثاق اجتماعی داریم و رعایت اینها، مردم باید رعایت کنند. قانون می‌گذارند، عهد می‌بندیم که اینجوری رفتار کنند. فقط قاضی نیست که باید رعایت کند، تک‌تک مردم مخصوصاً حاکم نسبت به مردم باید بر اساس آن چیزی که میثاق هست عمل کند. می‌خواهم بگویم ارتباط این مجموعه با تشکیل امت این است که به یک چیزهای کلیدی که در جوامعی که لازم نیست حالا حکومت سیاسی داشته باشند، یک مردمی که با هم می‌خواهند زندگی کنند بر اساس یک اهداف مشترک، بر اساس یک مبنای مشترک می‌خواهند زندگی کنند، باید رعایت عهد کنند، باید قسم‌هایشان را حفظ کنند و الی آخر. من اینطوری نمی‌توانم جلسۀ آینده تمام کنم. الان دو ساعت تقریباً شده است. امیدوارم جلسۀ آینده تمام کنم. یک چیزی که جلسۀ آخر می‌خواستم بگویم، مسئلۀ تمثیلی بودن و لایۀ تعبیر عرفان و اینها را این جلسه گفته‌ام، بنابراین چیزی از جلسۀ آینده کم شده است. برنامه‌ام بود که این قسمت مربوط به قرآن را این جلسه بگویم، ان‌شاءالله می‌ماند برای جلسۀ آینده.

جلسه ۱۰ – سوره نحل
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو