بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره نحل، جلسهی ۱۱، دکتر روزبه توسرکانی، مجتمع فناوری دانشگاه الزهرا، رمضان ۱۴۴۳، ۱۴۰۱/۴/۱۴
قرار بود این جلسۀ آخر سورۀ نحل باشد و مثل همان جلسههای معمولی که دربارۀ یک سوره یکی دو جلسه صحبت میکردیم دیگر قطعه به قطعه قرار است جلو برویم، چیز زیادی هم به پایان سوره نمانده است. مثلاً شاید حدود سه صفحه هست، در مورد خیلی از نکات آن هم قبلاً بحث کردهایم و من اصلاً نگرانی که وقت کم بیاوریم ندارم و فکر میکنم راحت میتوان تا پایان آن گفت، خیلی چیزها قبلاً گفته شده است.
۱- فقه
بگذارید دوتا نکته دربارۀ این بحثی که دربارۀ فقه جلسۀ قبل انجام شد بگویم، به مناسبت این آیات بسیار جالب این قطعۀ «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ» و اینکه اصلاً طرح درس فقه این شکلی خوب است یا بد است. اولاً من به هیچوجه نگفتم که این بحثها نباید باشد، بالاخره یک بخشی از فقه قطعاً متنخوانی هست، چه متن قرآن و چه متن سنت، باید به نوعی بتوانیم مثلاً فرض کنیم بفهمیم چه روایت و احکامی که در روایت هست درست هستند غلط هستند، اینها نیاز به یک سری علوم جانبی دارند، بنابراین کاری که در دروس فقه انجام میشود ضروری است. مسئله این است که آیا اینجوری باید شروع کرد؟ آیا اصل و همهاش همین است؟ حالا من یادم نیست جلسۀ قبل چه گفتم، شاید ۹۰ درصد بحث دربارۀ اصولی باشد که بتوانیم بر مبنای آنها احکام را نتیجه بگیریم و درک کنیم عمیقاً، فلسفۀ احکام یاد بگیریم. مثلاً از همین احکام که حالت اخلاقی دارند و حالت به اصطلاح foundation هستند شروع کنیم، بعد ببینیم میتوانیم آن احکام موجود در فقه را نتیجه بگیریم یا نه. من یک مثالی به ذهنم رسید که این کاری که دارد انجام میشود مثل این است که وقتی شما خیلی تأکیدتان روی این متون است و احکامی که فرضاً بتوانیم ثابت کنیم که چنین چیزی از زبان پیامبر شنیده یا چنین کاری انجام شده یا از امامان. اگر یک مجموعه چیزهایی را سعی کنیم در بیاوریم، همان کاری که الان فقها میکنند؛ یک سری احکامی که فکر میکنند به هر حال اینها قطعی است که در آیات و روایات و اینها وجود دارد، همۀ اینها را اگر در نظر بگیریم بعد بخواهیم روی آن تئوری درست کنیم مثل فلسفۀ احکامی را که اینها را بشود از آن نتیجه گرفت، یک مقدار شبیه این کار اَجَق وَجَق است که در علم امروز از زمان نیوتن به بعد به وجود آمده است.
از قبل سعی میکردند که طبیعت را بشناسند، یک foundation و اصولی را که به نظرشان بدیهی است بنا کنند و بروند جلو و مثلاً فرض کنید برسند به شناخت یک سری پدیدههای طبیعی، بعد گفتند نه، ما بیاییم با آزمایش و تئوری ریاضی و اینها این پدیدههای طبیعی را بشناسیم به امید این که بعداً این foundation را بسازیم. میبینید به کجا رسیده است، یعنی به یک دانش تجربی دربارۀ طبیعت که خیلی پدیدهها را مشاهده میکنیم، اندازهگیریها انجام میدهیم، با تئوریهایمان میتوانیم خیلی چیزها را پیشبینی کنیم، ولی هیچ foundationای نداریم، یعنی درکی واقعاً از طبیعت پیدا نکردهایم. میخواهم بگویم آن تلاش اینکه همینطوری از اخلاق و اصول اولیه شروع کنیم و فکر کنیم میتوانیم برویم بسازیم مثلاً به یک احکام مشابه فقه برسیم که این به نظر میآید همانقدری که فلسفۀ ارسطویی موفق بود، این همانقدر شاید موفق باشد، البته اینجا یک مقدار اوضاع شاید بهتر باشد، ولی مسئله رفت و برگشت است بین آن چیزی است که داریم و این چیزی که به عنوان foundation میبینیم که هم foundation آن در قرآن هست مثل همین آیات، هم یک سری احکام قطعی داریم حالا ساختن یک تئوری که روی آن foundation بنا شود و بشود آن احکام را از آن نتیجه گرفت. یعنی یک حکمت عملی که برسد به جایی که یک سری احکام روزمره را بشود از آن نتیجه گرفت، اینها آن فعالیتی هست که اسمش را حالا فقه نگذاریم برای اینکه با این چیزی که هست مخلوط نشود، اسمش را بگذاریم حکمت عملی دینی.
میخواستم بگویم این چیزها جالب است که به نظرم یک تجربۀ اینجوری که بیاییم فقط مثلاً نتایج نهایی را بدانیم شاید بتوانیم foundation برایش بسازیم را در شناخت طبیعت تجربه کردهایم و به هیچوجه… شما فقط یک لحظه فکر کنید بعضی از آن احکامی که از روایت استنتاج کردهایم غلط باشد، پس دیگر نمیشود foundation ساخت، یک چیز بدی درمیآید. ما foundation خوب داریم در قرآن، یک سری احکام مثل همین «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ»، یک سری احکام عملی قطعی دائمی خیلی به اصطلاح عمومی داریم، از روی آن میشود یک چیزهایی درست کرد، شاید بتوانیم بعضی از احکام…
حضار: اینها اصول هستند؟
استاد: اصول عملی، مثلاً اصول حکمت عملی. اصول دین که نظری هستند، اینها یک سری اصول اخلاقی و عملی هستند که در قرآن روی آنها تأکید شده است، خیلی جاها آن بنیانها با صراحت بیان میشود؛ عدل یک بنیان مثلاً قطعی است، احسان همینطور است، درک عمیق از این مفاهیم پیدا کردن خیلی میتواند کمک کند به اینکه در واقع فلسفۀ احکام را بفهمیم. به هر حال ما فقه بدون فلسفۀ احکام، بدون درک احکام؛ این کلمۀ فلسفه هم یک مقدار غلطانداز است، بدون درک عمیقی از احکام خیلی به نظر میآید که قرآنی نیست و به نتیجۀ خوبی نمیرسد، کما اینکه به نظرم نرسیده بود. این جدای از آن بحث است که ایراد اساسی که الان آموزش دینی دارد این است که تأکید روی این احکام عملی و فقهی خیلی خیلی بیشتر از آن چیزی است که باید باشد.
حضار: اگر نرسید چه؟ ؟[۰۰:۰۷:۱۴]
استاد: خوب است دیگر، مثل یک دانشی است که… جلسۀ قبل را گوش نکردهاید شما. مثلاً یک دفعه یک نابغهای میآید یک کتابی مینویسد پیش میرود، مسئله این نیست شما فکر کنید امروز شروع کنید ظرف ۳۰ الی ۴۰ سال دیگر تئوری خیلی عظیمی پیدا میکنید، معلوم است که نمیتوانید، همانجوری که طبیعت را داریم میشناسیم حالا ممکن است انحرافاتی به دلیل اینکه روش نادرستی به کار میبریم به وجود آمده باشد در درک طبیعت، ولی اصلاً اسمش را بگذارید، نمیدانم اسم علمش را شما پیشنهاد کنید.
حضار: Axiomatic [۰۰:۰۸:۰۰]
استاد: فقه اصل موضوعی. کلمۀ فقه را به کار نبرید که با فقه قاطی نشود. فلسفۀ احکام اصل موضوعی Axiomatict philosophy، مثلاً یک دانش جدید شما میخواهید بنیانگذاری کنید. ممکن است پارادایم در آن پیدا شود. یعنی مردم یک مدتی با یک شیوهای کار کنند، بعد یک دفعه مثلاً یک نابغهای بیاید یک جور دیگر بحث کند. دانشی است که پیش میرود و ما هم همین را میخواهیم. مگر الان که این کار را نمیکنیم، از این بحثهای روایتها و نمیدانم علم رجال و فقط متون را بخوانید به نتیجه خوبی رسیدهایم؟ من سعی کردم جلسۀ قبل مثالهایی بزنم که اصلاً به نتیجۀ خوبی نرسیدهام، یعنی اصلاً احکامی وجود دارند که خود احکام و مخصوصاً آن نحوۀ منطبق کردن آنها بر موضوعهای امروز صددرصد مخالف عدل و احسان و همۀ آن اصول اولیهای است که باید رعایت شود. بنابراین تصور اینکه ما یک دانشی مثلاً درست کنیم و زود هم به قول شما یک تئوری سر و ته آن را بهم وصل کنیم، هیچ وقت شاید به کمال مطلق نرسیم، ولی یک دانش درحال پیش رفتن احتمالاً میشود به وجود آورد.
فقه یهودی را هم فراموش نکنید که خیلی چیز مهمی است. مدام میگویم فقه یهودی، مثلاً فرض کنید یک مثال مشابه؛ ما میدانیم مثلاً فرض کنید شریعت حضرت نوح خیلی ساده بوده، مثلاً ۵ تا حکم اخلاقی داشته ظاهراً این طور که مشهور است. برای چه اینجور است؟ چرا بعداً فقهای گستردهتری، چرا در زمان نوح یک چیز…
حضار: ؟ [۰۰:۰۹:۵۵]
استاد: بله، ولی مثل اینکه یک نفر بگوید در قرآن هم اول احکام اینجوری هستند، بالاخره در زمان حضرت موسی هم میتوانیم بگوییم یک مبانی گفته شده بعد شاخ و برگ آن گفته شده، ولی بالاخره در خود همان پنج فصل اول کتاب مقدس به اندازۀ کافی احکام شریعت داریم. میخواهم بگویم حتی دانستن اینکه در زمان حضرت نوح، حضرت ابراهیم و اینها یک تَطَوری در احکام بوده، ساده بودند پیچیدهتر شدهاند، نمیدانم بیشتر فردی و خانوادگی بودهاند و بعداً اجتماعی شدهاند، اینها همه جا برای فکر کردن دارند و برای ما به عنوان مسلمان کافی نیست که فقط روایت اسلامی و شریعت خودمان را بدانیم. من یاد این جملۀ عجیب آقای دکتر سروش میافتم که در بحثهای قبض و بسط شریعت که برای اولین بار مقالاتی نوشته بود الان خیلی دارم از حافظة درازمدت خیلی درازمدتم استفاده میکنم. یعنی این مقالهها را همان موقع تقریباً خواندهام و خیلی یادم نیست، ولی در خود مقاله یا بعداً در سؤال و جوابهایی که شده بود، ایشان میخواست بگوید شما وقتی که میخواهید یک دانش را یاد بگیرید همۀ دانشها روی همدیگر تأثیر میگذارند، بنابراین یک فقیه باید دانشهای دیگر اصلی را هم بداند. بعد فکر کنم خودشان میگویند یا حالا در جواب یک سؤال میگویند که مثلاً فیزیک کوآنتوم هم لازم است یک فقیه بداند، و ایشان جوابش مثبت بود، فکر کنم حتی فیزیک کوآنتوم هم میتواند تأثیر بگذارد برای اینکه دانشها همه روی همدیگر تأثیر میگذارند. حالا من خیلی موافق نیستم فقها فیزیک کوآنتوم بخوانند، ولی شریعت شرایع ماقبل اسلام فکر کنم خواندنشان واجب است و تأثیرشان معلوم است که چگونه تأثیر میگذارد.
اگر اینجوری که الان نگاه میکنید که فقه عبارت از این است که یک سری متون هست ما اینها را بررسی کنیم، درست و غلط بودن آنها را پیدا کنیم و بعد سعی کنیم از روی اینها با یک سری اصول فقه یک استنتاجهایی بکنیم و چیزهایی بدست آوریم، شرایع قبلی لازم نیستند، ولی اگر طور دیگری به فقه نگاه کنیم که هدف درک احکام است، آنها خیلی لازم است. من حرفم این است که بدون درک احکام نه به آنها عمل کردهایم، وقتی نمیدانیم برای چه داریم یک کاری میکنیم در واقع آن کار را درست انجام ندادهایم، روحش را انگار نداریم فقط جسم آن را داریم ظاهر میکنیم و بدون درک عمیق احکام، انطباق احکام به موارد خاص در شرایط حاضر هم ممکن نیست، یعنی به اشتباه میافتد.
حالا اینکه چه کار باید کرد دوتا نکته هست. اینکه به هیچوجه نباید پا روی دم فقها گذاشت که مثلاً ما میخواهیم فقه را اصطلاح کنیم. باید یک رشتۀ دیگری ایجاد شود که اسمش را بگذارید فلسفۀ احکام یا همین فلسفۀ احکام اصل موضوعی، اینها کنار همدیگر میتوانند کار کنند، مثل اینکه شما اصلاً کاری نداشته باشید که دارید احکام را مثل یک دکانی میزنید جلوی دکان فقها. اگر یک شاخهای به وجود بیاید از یک دانشی که خوب بودن آن معلوم شود، بین خود فقها آدمهایی هستند که اقتباس میکنند و کمکم به یک تعادلی میرسند. این در جهت آن بحثهایی که یک مقدار سؤالهایی پیش آمد که خصوصی از من پرسیدند و فکر کردم حالا بیشتر توضیح بدهم. یک نکتهای که اتفاقاً شما در گروه به آن اشاره کردید این است که این سوره یا مثلاً سورۀ آل عمران؛ فکر کنم مثالی بود که خود شما زدید، یک جوری این احساس را به وجود میآورد که دانستن حالا کلمۀ شأن نزول را میخواهم به کار ببرم ولی میخواهم بگویم این شأن نزول نیست. دانستن آن شأن نزول یا فضای سیاسی– اجتماعی و اینکه سوره به کارهایی که مؤمنین داشتند میکردند چه ربطی دارد و در چه تاریخی نازل شده است در درک اینکه مثلاً سوره چه دارد میگوید مؤثر است. من از یک جهت میخواهم تأیید کنم و از یک جهت هم تکذیب کنم و آن کلمۀ شأن نزول را اصلاح کنیم.
[۰۰:۱۵]
به نظر من وقتی نخ تسبیح این سوره را به دست میآورید که حالا در ادامۀ همین بحث این جلسه شاید خیلی واضح باشد که چرا این حرفها به این ترتیب پشت سر هم دارد زده میشود، چرا مثلاً دوتا آیه در آن میآید در مورد مهاجرت صحبت میکند، بعد کلمۀ امت یک دفعه در بحثهای قیامت هم امت امت مردم دارند ظاهر میشود. یک روالی در این سوره هست که به فضای دورۀ مهاجرت از مکه به مدینه و تشکیل مقدمات تشکیل امت اسلام و شریعت و این حرفها ربط دارد. اینکه کمکم اصول احکام مثلاً اخلاقی و عملی ظاهر میشوند، بعد یک حکم مربوط به خوردن، چون رزق در این سوره خیلی پررنگ بوده است انگار اولین حکمی که میآید دربارۀ این است که چه بخورید و چه نخورید و این آیۀ جالب بعد از آن میآید که برای خودتان حلال و حرام نکنید. مثل اینکه قبل از اینکه شریعت شروع شود، اولین حکمی که میآید دومین چیز این است که برای خودتان مدام ننشینید این چیزها را حلال و حرام کنید. اگر این آیه واقعاً شروع فقه باشد خیلی جالب است که بلافاصله بعد از اولین حکم گفته شده است، مثل اینکه خطری که حالا به زودی عدهای میآیند مینشینند و برای خودشان بحث میکنند و یک سری چیزها را حلال و حرام میکنند، مثل اعلام خطر در آن هست.
این درست که فضای تاریخی که اطراف این سوره وجود دارد خیلی راهنمایی خوبی میکند به اینکه بفهمید که اول و آخر سوره چگونه با همدیگر ارتباط پیدا کرده است، اما فکر اینکه این یک جوری استناد کردن به شأن نزول آیات است اشتباه است. شأن نزولها یک سری روایات و داستانهای عموماً ساختگی هستند که اکثراً هم گمراهکننده هستند و در قرآن نیامدهاند. فکر کنم تعریف شأن نزول یک قسمتش این است که در خود قرآن نیامده است. من از هیچ داستانی که نمیدانم فلانی رفت به فلانی گفت نمیدانم اینجوری، بعد او آمد به این گفت بعد یک آیه نازل شد، از این داستانها من استفاده نمیکنم. میخواهم بگویم آن چیزی که اگر اسمش را بگذاریم شأن نزول، فضای سیاسی–اجتماعی، آن چیزی که خود قرآن آمده، یعنی اگر مثلاً میگوییم هجرت آیات هجرت اینجا هست، اگر دربارۀ جنگ اُحد مثلاً داریم صحبت میکنیم بر اساس نه شواهد تاریخی که داریم یا روایاتی که ساختهاند، در قرآن هست که این جنگ شد و شکست خوردند، از تاریخ استفاده نمیکنیم.
میخواهم بگویم فرق بگذارید بین اینکه یک روالهایی، یک داستان تاریخی در درک ما از قرآن مؤثر است که خود آن داستان در قرآن آمده یا ما داریم از بیرون میآوریم مثلاً بنا به یک کتابی که مثلاً در قرن چهارم نوشته شده، بعد قدیمیترین نسخهای هم که از آن داریم در قرن نهم است که اینها قرار است دربارۀ چیزهایی که در قرن اول اتفاق افتاده به ما کمک کنند که نمیدانم بفهمیم قرآن چه میگوید یک چنین چیزی را من قبول ندارم، ولی اینکه حال و هوای تاریخی که در خود قرآن منعکس شده، منعکس شده برای اینکه مهم بوده و قرار است خوب درک کنیم و طبعاً در فهمیدن سورهها، نه همه سورهها، ولی بعضی از سورهها اینجوری هستند که مثلاً سورۀ بقره را اگر یک نفر نداند که ماجرا چه بوده و اسلامی بوده و پیغمبری آمده و حالا دارد احکامی نازل میشود، چیزی از سورۀ بقره نمیفهمد ولی همان مقداری که لازم است در خود سورۀ بقره هست. قرار است مثلاً جنگ شود، در خود سورۀ بقره آمده است، اینجا هم در سورۀ نحل مدام این اشارهها به اینکه قرار است امت تشکیل شود، امتی تشکیل شود مشکلاتی پیش میآید، در خود این سوره منعکس است، بنابراین ما از بیرون قرآن استفاده نمیکنیم. فکر میکنم وقتی حرف از شأن نزول است یعنی آن داستانهایی که در قرآن نیست، در روایات آمده و آنها قرار است استفاده شوند برای اینکه ما یک آیهای یا سورهای را خدایی نکرده بر اساس آنها بفهمیم که اکثرشان ساختگی هستند و راهنماییهای غلط در آنها وجود دارد. آنها مثل همان تعداد اصحاب کهف هستند. اکثراً اصلاً دربارۀ یک چیزهایی به طور وسواسآمیز دارند صحبت میکنند که اصلاً موضوع آن آیات نیست.
حضار: ؟ [۰۰:۲۰:۰۰]
استاد: بله، موضوع این است که اگر در این سوره هم حتی این اشارهها نبود به نظر من نباید استفاده میکردیم. یعنی اینکه شما از سورهای دیگر یک چیزهایی فهمیدید، حتماً اگر آن بستر مهم است در خود سوره به آن اشاره میشود. مثلاً مسئلۀ هجرت ببینید اشارۀ مستقیم به این هجرت در این سوره دوتا آیه هست ظاهراً، دو سه تا آیه هست. اتفاقاً این حالت ناگهانی بودن و پرت بودنش وسط آیات دیگر به شدت نظر آدم را جلب میکند، بنابراین مهم است، یعنی دوبار یک دفعه وسط یک بحثهایی حرف از هجرت میشود، این را از خود همین سوره داریم میفهمیم که مهاجرت کردنی که اینجا آمده یکی از مفاهیم مرکزی این سوره است که باید به آن توجه کنیم، و الّا اگر مثلاً هیچ اشارهای به هجرت در این سوره نبود و شما بر اساس یک قرائنی فرض کنید از خود قرآن میفهمید که سورۀ نحل حول و حوش هجرت نازل شده، بعد بخواهید به زور حالا این را به هجرت ربط بدهید در حالی که از خود سوره بیرون نمیآید. من میخواهم بگویم اشارههای آن بسترسازی هم در خود سوره انجام میشود…
حضار: بله، ولی مثلاً از سالها قبل اسلام.. قبل از اینکه شما انسجام این سورهها را برای ما توضیح دهید ما این سورهها را خواندهایم، من جزو افرادی بودم که تاریخچۀ اسلام را خیلی خوب نمیدانستم، ترتیبش را نمیدانستم، نمیدانستم کدام سوره اول است و اینها، به همین خاطر نمیفهمیدم چیزهایی که شما میگفتید را، بنابراین میگوییم ممکن است اینها اشتباه باشد ولی اگر شما کلاً مثل من قبل از اینکه این مسئله پیش بیاید اصلاً ندانید و همین طوری این سورهها را بخوانید، هر چقدر هم بخوانید باز هم ممکن است آن ارتباطات را نگیرید.
استاد: شما تاریخ اسلام را پاس نکردهاید؟ چیزی که باید بدانید از تاریخ اسلام خیلی کم است. مثلاً هجرت کردهاند، جنگ شده است، بدر و اُحد و حالا یک چیزهایی، خیلی جزئیات مسائل و همانهایی که در قرآن آمده ممکن است… اینکه اشکالی ندارد که قرآن به یک چیزی اشاره میکند که ممکن است کلیات آن را گفته باشد و شاید بشود یک مقدار جزئیات آن را از مطالعات تاریخی فهمید، ولی من میخواهم بگویم اگر این دو آیۀ هجرت اینجا نبودند و این اشارهها به امت و اینها نبود، ما از روی اینکه میدانیم از نظر تاریخی سورۀ نحل آن زمانها نازل شده به نظرم خیلی مناسبت نداشت. مثل این است که مثلاً میگویم الان یکی از این سورههای جزء بیست و نهم را یک نفر ثابت کند با قرائن و شواهد قرآنی که این نزدیک به هجرت نازل شده، بعد ما برویم سوره را بخوانیم و بخواهیم ربطش بدهیم به هجرت در حالی که سوره دربارۀ قیامت است. هر سورهای که در آن زمان نازل شده به آن بستر زمانی لزوماً ارتباط ندارد، مگر اینکه نشانههای متنی برایش داشته باشیم که به آن مسئله دارد اشاره میکند که اینجا خیلی پررنگ است.
۲- حکم خوردنیها
من سعی کردم مدام نشان بدهم که آن جاهایی که حرف از هجرت نیست هم به نوعی باز نشانههای هجرت دارد ظاهر میشود، مقدمات تشکیل امت دارد گفته میشود. اصلاً از اینجا به بعد همهاش اینطوری است، از یک بحث جدل و به اصطلاح موعظهای که نسبت به مشرکین و مسئلۀ شکرگزاری و عدم شکرگزاری در سوره وجود دارد که تمام شود با همین آیهای که میگوید «يَعْرِفُونَ نِعْمَتَ اللَّهِ ثُمَّ يُنْكِرُونَهَا وَأَكْثَرُهُمُ الْكَافِرُونَ»، اینجا که این تمام میشود کاملاً ما وارد بحثی میشویم که همهاش حرف امت و احکام و این حرفهاست که دقیقاً تم به اصطلاح زیرین این سوره است که این را پیش میبرد.
بعد از اینکه یک اصولی از احکام آمد، شما الان میخواهید بگویید این دین اسلام، چیزی که در مورد آن میدانیم پایههایش چیست؟ پایههای اولیۀ آن همان توحید و مسائل عقیدتی است که تا اینجا گفته شده، بعد یک سری احکام میآید که بیشتر جنبۀ اخلاقی دارند، اینجا البته یک مقدار اخلاق اجتماعی گفته شده، چیزی که ایرانیها اصلاً ندارند به طور کلی. واقعاً کی ما قرار است یاد بگیریم که مثلاً در یک جمع چگونه رفتار کنیم. نقطه ضعف بزرگ کشور ما که ربطی مستقیماً به مسائل حکومتی و سیاسی و اینها ندارد این است که مردم ما حداکثر خانواده را به عنوان یک نهاد به رسمیت میشناسند، شهر و نمیدانم کشور و اینها خیلی برایشان جا نیفتاده است، حقوق شهروندی را بعضیها مطالبه میکنند ولی خودشان خیلی حقوق شهروندان را رعایت نمیکنند در رفتار روزمرۀ خودشان. اول یک foundation عقاید است، یک foundation اخلاق است، حالا انگار لایۀ بعدی خود قرآن است.
بعد از آن اصول اولیه چیزی که روی آن تأکید میشود این است که یک کتاب دارد نازل میشود. این کتاب شامل همۀ این چیزها هست و مثل سند و مدرک است، ولی یک مقدار دقت کنید این فضایی که از این به بعد در آیات هست. مثل اینکه از الان مثل همان آیهای که میگویم اولین حکم حالا اگر اولین حکم باشد که دربارۀ خوردنیها نازل میشود، بلافاصله میگوید که به انحرافی که ممکن است پیش بیاید، حلال و حرام را خودتان کم و زیاد نکنید و این حرفها؛ قبلاً به نزول قرآن اشاره شده و اینکه هدایتکننده است، اما اولین جایی که مفصلاً در این بخش سوره دارد دربارۀ قرآن بحث میشود چه چیزهایی در مورد آن گفته میشود؟ اولیناش این است که وقتی میخوانی از شیاطین به خدا پناه ببر، یعنی باز یک حسی از اینکه در همین قرآن هم ممکن است تحریفاتی وارد شود و بد فهمیده شود. این فضایی که در این قسمت هست که با اشاره به یهودیها تکمیل میشود، اینکه امتهایی که قبلاً بودهاند منحرف شدهاند، یک اختلافهایی در آن ایجاد شده است، اولین اشارهای که به قرآن میشود میگوید « فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنَ الشَّيْطَانِ الرَّجِيمِ إِنَّهُ لَيْسَ لَهُ سُلْطَانٌ عَلَى الَّذِينَ آمَنُوا وَعَلَى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ»، خطر اینکه قرآن بد فهمیده شود، تحریف شود؛ حالا تحریف نه به معنای متن، در ذهن ما کلمات همانجوری که در مورد یهودیها گفته میشود از مواضع خودشان جابهجا شوند، « إِنَّمَا سُلْطَانُهُ عَلَى الَّذِينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَالَّذِينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ» مشرکین و کسانی که پیروی میکنند از شیطان، اینها کسانی هستند که شیطان بر آنها مسلط میشود. یعنی قرآن و احتمال دخالت شیطان در قرائت قرآن و فهمیدن قرآن، این یک مقدار عجیب است، به جای اینکه نکات مثبت گفته شود به این جا که میرسد حرف از این است که ممکن است بد فهمیده شود، ممکن است یک دخالتهای شیطانی موقع قرائت قرآن ظاهر شود.
۳- نسخ
بعد «وَإِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَكَانَ آيَةٍ وَاللَّهُ أَعْلَمُ»، این آیه خیلی به نظر من روشن انگار یک جوری پیشگویی این است که در آینده احکامی خواهد آمد. متأسفانه به نظر من در آیات قرآن مثلاً سورۀ بقره را که نگاه میکنید این خیلی شبیه همان آیات حول و حوش تغییر قبله است. اینکه یک آیه تبدیل میشود یک آیۀ دیگر میآید را معمولاً یک نشانۀ متنی قرآنی میدانند که پدیدهای به اسم نسخ وجود دارد. میبینید که یک عدهای اصلاً با نسخ موافق نیستند، من هم صراحتاً این را گفتهام که فکر میکنم مفهوم اشتباهی است که احکامی آمده بعد نسخ شده، یک آیه آمده آن آیه را نسخ میکند. شما سورۀ بقره را که میخوانید خیلی روشن است آیهای که دارد نسخ میشود تغییر قبله است، اینکه اگر یک آیه را تغییر بدهیم «أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِنْهَا أَوْ مِثْلِهَا»، این مقدمۀ این است که قبله دارد تغییر میکند. برای اینکه احکام دین یهود اگر تغییر بکنند آنها هم آیاتی بودند برای خودشان، آنها هم آیات الهی هستند، بنابراین تغییر در شریعت یهود که به کرات بعداً اتفاق افتاد، این تبدیل آیه به جای آیه هست نه آیه به معنای آیۀ قرآن.
[۰۰:۳۰]
شما این را نمیبینید که آیهای جابهجا شده باشد. خیلی مسئلۀ نسخ مسئلۀ فاجعهباری است، یعنی یک مفهومی که به وجود آمده و به راحتی با استفاده از این آیات قرآنی که بعداً به دلیل تحریفهایی که در دین اتفاق افتاده، صراحتاً دارند یک چیزی را میگویند، به راحتی میگویند که این نسخ شد. شما مثلاً برایشان آیه میآورید که در قرآن اینجوری گفته، میگویند نه آن نسخ شده است. حتی نسخ ممکن است توسط سنت اتفاق افتاده باشد، یعنی ما یک روایت داریم که یک آیه را نسخ کرده است. این مفهوم نسخ خیلی دست تحریفکنندگان را باز گذاشته است. هیچ آیهای در قرآن نیست که نسخ شده باشد به معنایی که متعارف میگویند نسخ اتفاق افتاده است. این آیه آن آیه را نسخ کرده، در واقع یک جور تعارضهای ظاهری وجود دارد که جا هست که فکر کنیم و آنها را بفهمیم، به جای اینکه فکر کنند و بفهمند که اینها کنار همدیگر چگونه مینشینند بلافاصله میگویند این ناسخ آن است و نمیدانم آن هم ناسخ این است و اعتبار برخی از آیات قرآن را از بین میبرند.
من همهاش اشاره میکنم که یک بحث خیلی خوبی در کتاب البیان آقای خوئی هست که مخالف نسخ است و خیلی فکر میکنم روشن دلایلش را آورده است و همان جا رجوع کنید کسانی که مخالف نسخ هستند چقدر فکر میکنم روشن عقیدۀ خودشان را بیان کردهاند. این آیه که میگوید «وَإِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَكَانَ آيَةٍ وَاللَّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ قَالُوا إِنَّمَا أَنْتَ مُفْتَرٍ»، چه کسی میگوید؟ مثلاً یهودیها میگویند تو افترا میبندی برای اینکه خدای این را گفته و تو یک چیز دیگر داری میگویی. این افترا بر خداست نه اینکه مؤمنین بگویند تو داری افترا میبندی. مثلاً نسخی اگر نگاه کنید، مثلاً دارم میگویم نداریم چنین آیهای، یک آیه آمده بود که مشروب بخورید، یک آیه آمده که مشروب نخورید، بعد مؤمنین میخواهند بگویند تو افترا میزنی به خدا؟
حضار: سورۀ مجادله دوتا آیه پشت سر هم دارد…
استاد: ببینید اینکه خداوند بگوید مثلاً شما اگر یک نفر باشید بر فلان غلبه میکنید و بعد بگوید چون ضعف در شما هست حالا ما میگوییم آنقدر نه، بر اینقدر غلبه میکنید، این آیه آن را نسخ کرد، یک بار مثالی زدم گفتم مثل این است که یک پلاک موقت با یک رنگ دیگری وجود دارد، آن پلاک بعدی نمیآید آن را نسخ کند، آن از اول پلاک موقت است. یعنی مثلاً خداوند میگوید فعلاً با زنهایی که مثلاً دچار فحشا شدند این معامله را بکنید تا ما حکمش را بدهیم، آن حکم بعدی این را نسخ که نمیکند به آن معنایی که آنها میخواهند بگویند، چون در خود آیه آن حالت موقت بودن هست، یا مثلاً در سورۀ مجادله همین الان این آیه میآید و بلافاصله هم آن یکی آیه میآید و اینکه این دوتا پشت هم آمده مثل همان مسئلهای که اگر چند نفر باشید بر چند نفر غلبه میکنید، معنایی در یک درس هست که در قرآن دارد ذکر میشود. میخواهم بگویم اتفاقاً آقای خوئی اشاره میکند به همان آیۀ سورۀ مجادله در بحثش آن اگر اشتباه نکنم. فرق میکند به اینکه من یک چیزی را به عنوان حکم موقت بگویم یا یک پکیجی بدهم و همان موقعی که دارم آن پکیج را میدهم در آن اصلاحاتی انجام بدهم که معنیدار هستند. این فرق میکند با اینکه من الان یک آیه به شما نشان بدهم که یک حکمی را با صراحت دارد میگوید، شما بگویید بعداً هفت سال بعد یک آیه در مدینه آمد این را نسخ کرد، یا یک روایت بیاورم از پیامبر که آن روایت مخالف این است. هیچ آیهای در قرآن نسخ به آن معنا نشده که در مفهوم بحث نسخ در علوم قرآنی بعضیها مطرح میکنند.
حضار: آن آیهای که میگوید «مَا نَنْسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنْسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ» منظورش چیست؟
استاد: یعنی مثلاً قبله که دارد تغییر میکند یا این قبله مثل همان است یا اصلاً از این بهتر است برای شما. من یک حکمی را تغییر میدهم به خاطر اینکه الان این حکم بهتر است نسبت به آن حکمی که برای یهود وجود داشته است. شریعت جدید دارد احکام را تغییر میدهد ولی به چیزهای بهتری دارد تبدیل میکند. آنها خواهد گفت که این افتراست، چون ما مطمئن هستیم که خدا شنبه را اینجوری گفته، تو داری میگویی اینجوری نیست، بروید جمعه نماز بخوانید. فضای اشارهای که به قرآن میکند مسئلۀ دخالتهای شیطانی که به خود من که مؤمن هستم و دارم میخوانم و حتی به خود پیامبر دارد خطاب میشود، «فَإِذَا قَرَأْتَ الْقُرْآنَ» اصل خطاب به پیامبر است، بنابراین همۀ آدمها در معرض این هستند که وقتی دارند قرآن میخواند بد بفهمند، دخالتهای شیطانی باعث میشود که درک نادرست پیدا کنند و از بیرون هم مخالفتهایی وجود دارد. تغییر در احکام مخالفت به وجود میآورد، یک عده میآیند میگویند «وَلَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّمَا يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ». من این آیه را چون زیاد خواندهام که میگوید «لِسَانُ الَّذِي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَهَذَا لِسَانٌ عَرَبِيٌّ مُبِينٌ» زبان قرآن زبان عربی مبین است نه آن عربی که آنها دارند حرف میزنند، من این را به عنوان شاهد میگیرم که دانستن اینکه اعراب در زمان نزول به چیز چه میگفتند و به چه معنایی میفهمیدند مهم نیست، مهم این است که این چیزی که در قرآن آمده واژهها به چه معنایی در قرآن دارد به کار میرود. به هر حال کل این قسمتی که دربارۀ قرآن است دخالتهای شیطانی است، مخالفت، ادعای افترا به دلیل تغییر آیات، ادعای افترا به دلیل اینکه زبان قرآن مثل زبان عربی متعارف نیست، میگفتند عجم میآید به او یاد میدهد. این افتراها در واقع دارد مطرح میشود، بعد میگوید «إِنَّمَا يَفْتَرِي الْكَذِبَ الَّذِينَ لَا يُؤْمِنُونَ بِآيَاتِ اللَّهِ»، آنهایی که به آیات الهی ایمان نمیآورند مفتری هستند و افترا میبندند.
۴- مهاجرت
باز در همین فضایی که امت دارد تشکیل میشود شاید برای اولین بار به دلیل اینکه دستور مهاجرت آمده، مهاجرت سخت است، در مکه کار به جاهای سختی و دشواری زیاد رسیده بود، اگر اینها را نفهمید معنی این آیات را که ما میفهمیم، ولی اینکه این چرا اینجا آمده را اینگونه باید توجیه کرد. چرا یک دفعه بحث از این میشود که آدمهایی که ایمان آوردند ممکن است کافر شوند؟ حالا قرار است مهاجرت کنند یک عده به شک میافتند، فشار مدام دارد زیاد میشود، یعنی ایمان آوردن دارد تبعاتی پیدا میکند که خیلی سخت است و ممکن است یک عده عقبنشینی کنند و این آیهها در ادامۀ این بحث میگوید «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ وَلَكِنْ مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ»، مثل اینکه یک بستری فراهم شده که بعضی از اینهایی که ایمان آوردند کافر شوند. شاید بعضیها ماندند مهاجرت نکردند، حاضر نشدند زندگیشان را بگذارند و بروند، شاید بعضیها بعداً در جنگ شرکت نکردند و به این دلیل اصلاً از امت تشکیل شده بریدند. یعنی این چیزی است که واقعاً شما در سالهای اول فکر میکردید هیچ کسی بوده ایمان بیاورد ایمانش را از دست بدهد؟ پیشتازهای ایمان فکر میکنم خیلی آدمهای ثابتی بودند، کمکم هر چه جمعیت زیاد میشود، مخصوصاً بعد از رفتن به مدینه که یک مقدار اولین دورۀ ایمان آوردن از نوع «يَدْخُلُونَ فِي دِينِ اللَّهِ»، یعنی آنجا یک توافقنامهای تشکیل شد و دوتا قبیله ایمان آوردند، این خیلی فرق میکند با حضرت علی و آن آدمهایی که از اول ایمان آوردند. یک عدهای ناگهان از جمعیتی ایمان آوردند، اینها در معرض اینکه کافر شوند قرار دارند. مثل اینکه یک پدیدۀ جدیدی دارد اتفاق میافتد و این آیات دارد خبر از یک چنین چیزی میدهد.
«ذَلِكَ بِأَنَّهُمُ اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ» و این علتش این است که حیات دنیا را به آخرت ترجیح میدهند. طرف خانه و زندگی و باغ و نمیدانم دکان را باید رها کند، تجارت را باید در مکه رها کند، همراه با پیامبر حالا یک غلطی کرده ایمان آورده، فکر میکرده دنیایش خوب است آخرتش هم درست میشود، حالا باید بین دنیا و آخرت یکی را انتخاب کند که ممکن است این یکی را انتخاب کند. این آیات دارد میگوید احتمالاً چنین آدمهایی شاید در تاریخ ثبت نشدهاند، ما شأن نزول آن را نمیدانیم ولی یک چنین اتفاقهایی به نظر میآید که افتاده است. یعنی آدمهایی که همین جا موقع مهاجرت، موقع مثلاً فرض کنید بعد از اینکه امت تشکیل شد، ایمانشان ضعیف بوده و اینها مثل یک آزمونهایی بوده که در آن شکست خوردهاند و حیات دنیا را ترجیح دادهاند و نرفتهاند.
«أُولَئِكَ الَّذِينَ طَبَعَ اللَّهُ عَلَى قُلُوبِهِمْ وَسَمْعِهِمْ وَأَبْصَارِهِمْ وَأُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ لَا جَرَمَ أَنَّهُمْ فِي الْآخِرَةِ هُمُ الْخَاسِرُونَ»، این قطعهای که اولاً قرآن را بعد از آن احکام اخلاقی اولیه که آمد یک سری اصول نظری گفته شد که مربوط به توحید است، اصلش آن است که باید درک شود، بعد یک سری احکام عملی اخلاقی است، بعد اشاره به قرآن است، حالا دوباره این آیهای که مستقیماً به مهاجرت اشاره میکند که « ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ هَاجَرُوا مِنْ بَعْدِ مَا فُتِنُوا ثُمَّ جَاهَدُوا وَصَبَرُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ يَوْمَ تَأْتِي كُلُّ نَفْسٍ تُجَادِلُ عَنْ نَفْسِهَا وَتُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ مَا عَمِلَتْ وَهُمْ لَا يُظْلَمُونَ»، این آیات دوم که صراحتاً از مهاجرت دارد صحبت میکند. اتفاقاً این آیات این تصور را ایجاد میکند که «اسْتَحَبُّوا الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ» به همین مهاجرت بیشتر ربط دارد.
من اصرار دارم که این آیات بدون این بستر تاریخی معنی خودشان را دارند، یعنی اینجوری نیست، شما اصلاً از انسجام سورۀ نحل هم هیچ چیز متوجه نشوید تکتک آیات را بخوانید میفهمید و درست میتوانید بفهمید و این چه چیزی دارد که من این آیۀ «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمَانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ» را بخوانم برای یک نفر و نگویم که این ربطی به حول و حوش هجرت دارد، برای اینکه از زمان هجرت شاید این پدیده شروع شده که ایمان کمکم سخت شده، آزمونهای مرگ و زندگی پیش آمده و یک عده به این دلیل که عقایدشان ضعیف بوده کافر شدهاند. همین الان هم آدمهایی هستند که ایمان میآورند کافر میشوند، این آیه هم در مورد آنها صدق میکند. آیه که مربوط به آن آدمها نیست، ولی اینکه چرا این آیه اینجا میآید به نوعی به فهمیدن اینکه هجرت جایی بوده که این پدیده اتفاق افتاده ربط پیدا میکند. من دیگر خیلی روی این آیه مکث نکردم ولی دقیقاً شاید به دلیل همان عبارت «شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْرًا» و این کلمۀ «فَعَلَيْهِمْ غَضَبٌ مِنَ اللَّهِ وَلَهُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ» خیلی آیۀ سنگینی است. از این آیاتی است که وقتی به آن میرسید سریع باید بخوانید رد شوید، خیلی روی آن مکث نکنید که شدت لحن آن خیلی زیاد است.
تمثیل
یک تمثیل باز دوباره با همان اصطلاح متعارف «وَضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا قَرْيَةً كَانَتْ آمِنَةً مُطْمَئِنَّةً يَأْتِيهَا رِزْقُهَا رَغَدًا مِنْ كُلِّ مَكَانٍ فَكَفَرَتْ بِأَنْعُمِ اللَّهِ فَأَذَاقَهَا اللَّهُ لِبَاسَ الْجُوعِ وَالْخَوْفِ بِمَا كَانُوا يَصْنَعُونَ وَلَقَدْ جَاءَهُمْ رَسُولٌ مِنْهُمْ فَكَذَّبُوهُ فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَهُمْ ظَالِمُونَ»، اینکه به چه قریهای در تاریخ دارد اشاره میشود فکر میکنم خیلی موضوع بحث نیست،
[۰۰:۴۵]
ولی اینکه این مَثَل دارد گفته میشود به خاطر اینکه این امر الهی که آمده، در واقع این آدمهایی که در مکه هستند و مهاجرت دارد صورت میگیرد بلایی سرشان خواهد آمد، اینکه آن مَثَل به این دلیل گفته شده که اینجا شباهتی دارد پیدا میکند به آن مَثَل، حالا آن مَثَل میتواند دربارۀ بنیاسرائیل باشد، این عبارت خوف و جوع یک بار در لِایلافِ قریش آمده؛ «أَطْعَمَهُمْ مِنْ جُوعٍ وَآمَنَهُمْ مِنْ خَوْفٍ»، جوع و خوف کنار همدیگر آمده، یا آن آیۀ معروف «وَ لَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِنَ الْخَوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِنَ الْأَمْوالِ وَ الْأَنْفُسِ»، این امنیت و تغذیه مثل دوتا رکن اصلی است که روی خود رزق در کنار امنیت که در سوره هم خیلی روی رزق تأکید شده اینجا دارد اشاره میشود. خیلی پیدا کردن و گشتن دنبال اینکه این منظور چه قریهای است فکر میکنم به دلیل آن حالت نکره بودن است، اینکه یک قریهای است که اینجوری بوده و اینجوری شده است. حالا کجا بوده و بالاخره مقداری که لازم بود در مورد آن بدانیم همین چیزی است که اینجا آمده. همین قریش کسانی هستند که از خوف و جوع در امان بودند و رسولی آمده تکذیبش خواهند کرد، «فَأَخَذَهُمُ الْعَذَابُ وَهُمْ ظَالِمُونَ»، این انطباق پیدا میکند باز به وقایعی که در آیندۀ نزدیک خواهد آمد و همان چیزی که در ابتدای سوره گفته شد که «أَتَى أَمْرُ اللَّهِ»، اینجا هم در واقع میبینیم که چنین اتفاقهایی میافتد.
حضار: این « إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ» را شما چگونه ترجمه کردید؟ چگونه با واژۀ کفر تا حالا صحبت میکردید این تکه را؟ مثالی میزنید از «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ»؟
استاد: «مَنْ كَفَرَ بِاللَّهِ مِنْ بَعْدِ إِيمانِهِ إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَ قَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمانِ» معمولاً این جوری ترجمه میشود که یعنی کسی که کفر بگوید در حالی که در قلبش نیست، فکر کنم این آیهای است که بعضیها برای تقیّه از آن استفاده میکنند که جوازش در قرآن هست. یعنی شما با اکراه مجبور شوید اظهار کفر کنید در حالی که قلبتان ایمان دارد.
حضار: برای من قابل هضم نیست، یعنی چه، تحت چه شرایطی؟ شأن نزولش چیست؟
استاد: شأن نزول نمیدانیم. دقیقاً فکر میکنم مثل زمینهسازی برای این عبارت «مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً» هست، کفر را در اعماق وجود خودش یک نفر راه بدهد.
حضار: مثل اینکه یک نفر را شکنجه میکنند میگویند بگو…
استاد: بله، به نظر من لزوماً اینجوری است که کفر و ایمان از یک اظهار زبانی به عنوان سطحیترین جا شروع میشود، انگار این ایمان به یک جاهای عمیقی در وجود انسان میتواند رسوخ کند. مسئله این است که اگر تا ته آن ایمانتان تبدیل به کفر شود، «مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً»، اصلاً سینهتان باز شود مثل اینکه این کفر تا عمیقترین لایههای وجودتان دوباره نفوذ کند در حالی که قبلاً ایمان آورده بودید. «مَنْ أُكْرِهَ» ممکن است سادهترینش این باشد که طرف به زبان یک چیزی گفته یا در لایههای بالاتر مثلاً یک فکر کفرآمیزی به ذهنش رسیده، تردیدهایی پیدا کرده، ولی هنوز درونش انگار آن ایمان جایگاه خودش را دارد، هنوز درها را باز نکرده برای کفر. لزوماً اینجوری نیست که اینها را اظهار کرده باشد. فکر کنید دهتا لایه است، مثلاً لایۀ اول زبانی است، دوم افکار یا مثلاً تصورات کفرآمیز است که احساسهایی به شما دست میدهد که حالت کفرآمیز دارد، تا یک جاهایی اشکال ندارد، یعنی مشمول غضب الهی و اینها نمیشود، ولی اگر «مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً»، یعنی تا ته آن کفر نفوذ کرد، آن وقت است که غضب الهی مشمول حال آنها میشود و یک جور «إِلَّا مَنْ أُكْرِهَ وَقَلْبُهُ مُطْمَئِنٌّ بِالْإِيمَانِ» کراهت نه لزوماً از طریق یک آدم شکنجهگر، من ایمان را دوست دارم ولی در فضایی قرار گرفتهام، شبهات حتی برای من پیش آمده که کراهت دارم نسبت به این حالتی که به وجود آمده است. هنوز ایمان خودم را دوست دارم، ولی یک چیزهای کفرآمیز وارد ذهنم شده و احساساتی دارم که کفرآمیز است. من اینجوری میفهمم که این مقدمه است برای اینکه «مَنْ شَرَحَ بِالْكُفْرِ صَدْراً» معنای خودش را پیدا کند.
حضار: اینکه فرمودید خیلی مهم نیست این قریه کدام مصداق تاریخی دارد، فقط میخواستم اشاره کنم که اگر این قریه مصداقش بنیاسرائیل باشد…
استاد: یکی از قریههای بنیاسرائیل یا همان قریۀ خاصی که…
حضار: بله، به نظرم اگر این باشد به فهم قبل و بعدش کمک میکند، چون در ادامه هم دارد میگوید «إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ»، یعنی باز دربارۀ حرام شدن احکام هم قبل و هم بعدش به بنیاسرائیل مرتبط است. من یک بار که بررسی کردم به لحاظ قرائن کلامی خیلی میخورد به آن داستان، یعنی جاهای مختلفی که این داستان قریۀ بنیاسرائیل و «مَنَّ وَالسَّلْوَى» که در تورات گفتهاند، همنشینی این سه چهار تا آیه کنار هم خیلی…
استاد: من قبول دارم، علت اینکه میگویم مهم نیست اگر شواهد کافی متنی مثل همین شباهتهای الفاظ در آن داستان کسی پیدا کند بله، چه بهتر که این آن قریه باشد و داستان بنیاسرائیل باشد، برای اینکه با سوره هماهنگتر است، ولی اگر نباشد هم آن چیزی که این آیه دارد میگوید اخطار به همین مردم مکه است که اینها آدمهایی هستند که خوف و جوع نداشتند، «مِن کُلِّ مَکان»، حالت اینکه مرکزیت داشت و از همه طرف به آنها رزق میرسید و رسولی آمد و انطباق آن به مکه خیلی واضح است.
حضار: فکر میکنم خیلی تأکید دارد مسئله را کلی بیان کند، یعنی تعاریفی که میگوید زیادی کلی است.
استاد: من راستش به دلیل همین میگویم که احساس نمیکنم که باید بروم مرجع آن را پیدا کنیم، ولی ممکن است بشود پیدا کرد. یعنی حرفی که شما میزنید ممکن است اشارههای لفظی وجود داشته باشد که آدم بتواند بگوید این بیشتر از هر چیزی منطبق بر فلان قریه است که در قرآن از آن یاد شده، ولی اگر چیزی هم پیدا نکردیم مشکلی نیست دیگر، اینجا یک مثال کلی است که منطبق با وضعیت فعلی است، داریم برمیگردیم به همان محتوایی که امر الهی آمده و اینها رسولی آمد و تکذیب کردند و عذاب خواهند شد.
۵- اولین حکم فقهی قرآن
«فَكُلُوا مِمَّا رَزَقَكُمُ اللَّهُ حَلَالًا طَيِّبًا وَاشْكُرُوا نِعْمَتَ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ إِيَّاهُ تَعْبُدُونَ»، شاید این اولین حکم فقهی قرآن باشد، اولین حکم شریعت باشد، «إِنَّمَا حَرَّمَ عَلَيْكُمُ الْمَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ فَمَنِ اضْطُرَّ غَيْرَ بَاغٍ وَلَا عَادٍ فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحِيمٌ وَلَا تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلَالٌ وَهَذَا حَرَامٌ»، مثل این آیاتی هست که در مورد اصحاب کهف میگوید که شش نفر بودند با سگشان هفت نفر بودند، هفت نفر بودند با سگشان هشت نفر، «رَجْمًا بِالْغَيْبِ»، حالا میگویند چهار نفر بودند با سگشان… اولین حکمی که شاید آمده در مورد خوردنیهاست و این اصلاً رعایت نمیشود، الان احکام خوردن تغییر کرده است. پشت آن میگوید برای خودتان نگوید که این حلال است آن حرام است، دیگر صریحتر از این که «مَيْتَةَ وَالدَّمَ وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ وَمَا أُهِلَّ لِغَيْرِ اللَّهِ بِهِ»، نه چیزی که ذبح شده و نام خدا برده نشده که الان حکم آن اینجوری شده، چیزی که برای لِغیرالله مثلاً یک حیوانی را آوردهاند برای فلان بت سرش را بریدهاند آن را دیگر نخورید، مثل اینکه آن دیگر مردار شد. این احکام الان اینجوری نیست، الان خرگوش را نصفش میگویند حلال است نصفش میگویند حرام است. «وَلَحْمَ الْخِنْزِيرِ» تنها چیزی است که اینجا ذکر شده، «مَيْتَةَ وَالدَّمَ»، بلافاصله «وَلَا تَقُولُوا لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلَالٌ وَهَذَا حَرَامٌ لِتَفْتَرُوا عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ إِنَّ الَّذِينَ يَفْتَرُونَ عَلَى اللَّهِ الْكَذِبَ لَا يُفْلِحُونَ»، خیلی واقعاً وحشتناک است، یعنی اگر یک لحظه این را قبول کنید که همین آیه و همین حکم تحریف شده و یک چیزهایی به آن اضافه شده، این دوتا آیه را که با همدیگر میبینید خیلی فاجعه است.
حضار: اینکه فرمودید احتمالاً اولین حکم شریعت باشد، از یک لحاظ که شاید بشود خدشهای به آن وارد کرد، آیۀ بعد میگوید «الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا مَا قَصَصْنَا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ»، ظاهراً این داستانی که در سورۀ انعام آمده که کلی از خوراکیهایی که بر بنیاسرائیل حرام شدهاند را میگوید «فبظُلمک إنی»، به نظر میآید سورۀ انعام به این قرینه و به قرائن تاریخی قبل از سورۀ نحل آمده و در آن سوره فکر میکنم احکام شریعت هم تا حدودی آمده است. یعنی احتمالاً بعد از آن باشد، چون میگوید «قَصَصْنَا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ».
استاد: میگوید ما آن چیزهایی که برای یهود حرام کرده بودیم را قبلاً به شما گفتهایم. این چه ارتباطی دارد با…
حضار: این را در سورۀ انعام گفته، تفسیرش هست.
استاد: چون شما میگویید در سورۀ انعام حکم…
حضار: احکام شریعت آمده است. میخواهم بگویم این آیه جزو اولین آیات شریعت سورۀ انعام است.
استاد: یک مقدار استدلال شما این ایراد را دارد که این چیزی که برای من خیلی عجیب است که در متنهای خیلی جدی حرف از زمان ترتیب نزول سورههای قرآن میگویند. اصلاً سورههای قرآن تودرتو نازل شده است، مگر سورهها یکییکی نازل میشد تمام میشد میرفت سراغ سورۀ بعد؟ یعنی میخواهم بگویم لزومی ندارد اگر شما دلیل قاطعی هم بیاورید که بخشهایی از سورۀ انعام قبل از سورۀ نحل نازل شده، این دلیل قطعی نیست که مثلاً احکام مربوط به شریعت که آنجا هست قبل از این باشد، ولی کلاً بحث مهمی نیست در اینکه حالا این اولی بوده یا نه، چیزی که خیلی مهم است این است که ما الان مثل داستان اصحاب کهف با یک حکمی طرف هستیم که کلی شاخ و برگ پیدا کرده و دقیقاً گفتهاند «لِمَا تَصِفُ أَلْسِنَتُكُمُ الْكَذِبَ هَذَا حَلَالٌ وَهَذَا حَرَامٌ» شده است و بعدش یک اخطار خیلی شدیدالّحنی هست که این کار را نکنید. فاجعهاش اینجاست، حالا میخواهد اولین بار باشد که گفته میشود یا دومین بار.
حضار: همیشه هم تقریباً وقتی میخواهد بگوید حلال خدا را حرام میکنید و حرام خدا را حلال میکنید، راجع به خوراکیها هم هست. یعنی چیزی راجع به خوراکیها هست که انسان دوست دارد به آن کذب ببندد.
استاد: بله، همیشه اینجوری نیست یک جاهایی اینطوری هست. پیچیدگی به وجود میآید، خوردنیها جاذبه دارند، حلال و حرام کردن آنها راحت است، این حلال است این حرام است و حالت حلال و حرام ندارد. میخواهم بگویم خیلی ساده است حکم دادن به اینکه خرگوش نصفش حلال است نصفش حرام است و سمّاش اینجوری است. جزئیات دارد. کلاً وقتی که شما یک چیزی را دوست دارید، این مفهوم کمپلکس در روانکاوی یعنی چه؟ یعنی یک جایی شما حول و حوش یک مفهومی کمپلکس دارید، یعنی اینکه یک عواطف حل نشده نسبت به آن دارید. یک چیزی را دوست دارید در عین حال ممکن است به نوعی عواطف منفی داشته باشد و بعد پیچیده میشود، همه چیز اطراف آن پیچیده میشود. غذا چون مورد علاقه است، بعد یک چیزهایی گفتهاند نخورید، حالا مثلاً فرض کنید آن توجه زیاد به خوردن حالا اطراف آن مدام سؤال پیش میآید که اگر گوش خوک اینجوری باشد میتوانم بخورم، اگر خوک به نحوی کنار گاوها باشد میگویند گاو هم نخور.
[۰۱:۰۰]
مدام میخواهند یک چیزهایی را بخورند و نخورند و سؤال پیش میآید. آن سؤالهای مربوط به بقره در سورۀ بقره چرا برای بنیاسرائیل پیش آمد؟ کمپلکس داشتند نسبت به گاو، یک جور عواطف بیان نشده و عجیب و غریبی داشتند، حکم آمد مدام سؤال پرسیدند و پیچیده شد. حالا نمیدانم سؤال خوبی است که چرا احکام غذا پیچیده میشود، فکر کنم همۀ احکام پیچیده میشود به دلیل اینکه یک چیز جسمانی است. میتوانید بگویید نصف آن حلال است، نصف آن حرام است، خیلی جاها نمیتوانید به راحتی پیچیدگی ایجاد کنید و اینکه علائق خاص هم وجود دارد ممکن است زمینهساز این پدیدهای که شما میگویید باشد.
«مَتَاعٌ قَلِيلٌ وَلَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» ادامۀ همان آیۀ ۱۱۶ است، «وَعَلَى الَّذِينَ هَادُوا»، مثل اینکه برای اولین بار دارد از این صحبت میشود که احکام شریعت که قبلاً نازل شده تحریف شدهاند، مشکلاتی پیش آمده و دارد به شریعت یهود به عنوان یک چیزی استناد میشود که همان کارهایی که آنها کردند شما نکنید. میگوید شما نکنید و بعد مثال میزند «وَعَلَى الَّذِينَ هَادُوا حَرَّمْنَا مَا قَصَصْنَا عَلَيْكَ مِنْ قَبْلُ وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَٰكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»، میگوید دشواریهایی به نظر میآید پیش آمده که تأکید میشود که؛ در سورۀ بقره میگوید که «وَلَا تَحْمِلْ عَلَيْنَا إِصْرًا كَمَا حَمَلْتَهُ»، آن طوری که به پیشینیان ما یک بار سنگین را تحمیل کردی بر ما تحمیل نکن، این اشاره به همین است، «وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»، اگر یک دشواریهایی به وجود آمد نتیجۀ تمرّدها و سؤالهای بیخودی بود که خودشان کردند.
«ثُمَّ إِنَّ رَبَّكَ لِلَّذِينَ عَمِلُوا السُّوءَ بِجَهَالَةٍ ثُمَّ تَابُوا مِنْ بَعْدِ ذَلِكَ وَأَصْلَحُوا إِنَّ رَبَّكَ مِنْ بَعْدِهَا لَغَفُورٌ رَحِيمٌ»، بعد از آن آیات شدیدالحنی که اگر اینجوری بکنید عذاب الهی در پی دارد، میگوید اگر از روی جهالت کار بدی را کسی مرتکب شود و توبه کند خداوند بخشنده است وَأَصْلَحُوا هم البته دارد و اگر قابل اصلاح است باید اصلاح انجام شود. باز دوباره فضای کلی سوره را اگر درک کرده باشید ارجاع به ابراهیم کاملاً طبیعی است. شریعت جدید، برگشتن به امت جدید، برگشتن به ابراهیم است، برگشتن به منشاء این دین ابراهیمی است که مجدداً دارد ظهور میکند.
من همان جلسات اول گفتم چون ابراهیم مدام ظاهر میشود و به او اشاره میشود در قرآن و همیشه هم در قرآن همراه با این عبارت «وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» است، ولی یک چیزهایی حول و حوش اشاره به ابراهیم هست که کمک میکند بفهمیم که در خود سوره چه خبر است، به خاطر اینکه متناسب با محتوای سوره یک چیزهایی دربارۀ ابراهیم گفته میشود. چون وقتی اشاره به یک چیزی زیاد است و یک تغییراتی میکند، آن تغییر میتواند کلیدی باشد برای اینکه بفهمیم در آن سوره محتوا چیست. «إِنَّ إِبْرَاهِيمَ كَانَ أُمَّةً»، کلمۀ امت کنارش میآید، «قَانِتًا لِلَّهِ حَنِيفًا وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ شَاكِرًا لِأَنْعُمِهِ اجْتَبَاهُ وَهَدَاهُ إِلَى صِرَاطٍ مُسْتَقِيمٍ»، از واژۀ امت مجدد اینجا استفاده شده است، «شَاكِرًا لِأَنْعُمِهِ» که با محتوای سوره، وصفی که حضرت ابراهیم دارد میشود هماهنگی دارد، «وَآتَيْنَاهُ فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَإِنَّهُ فِي الْآخِرَةِ لَمِنَ الصَّالِحِينَ ثُمَّ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ أَنِ اتَّبِعْ مِلَّةَ إِبْرَاهِيمَ حَنِيفًا وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ»، دوبار در چهارتا آیهای که در سوره اسم حضرت ابراهیم میآید این «وَلَمْ يَكُ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» و «وَمَا كَانَ مِنَ الْمُشْرِكِينَ» تکرار شده که این زمینهساز آن قسمت از سورۀ بقره و سورۀ آل عمران است که اشارههایی هست به اینکه این دین یک جور بازگشت به دین خالص ابراهیمی است. این آیات قطعاً از آیات سورۀ بقره و آل عمران زودتر نازل شدهاند و مختصرتر هستند، مثل یک کلیتی که بعداً باز میشود. در سورۀ بقره بحث بنا گذاشتن کعبه پیش میآید، نمیدانم خیلی مفصل اینکه حضرت ابراهیم برگزیده شده و اینکه همۀ ادیان قبلی هم از آنجا سرچشمه گرفتهاند گفته میشود و نهایتاً اینکه قبله دارد برمیگردد به سمت کعبه مثل اینکه دین دارد برمیگردد به آن حالت خالص حنیفش که در مورد حضرت ابراهیم بوده است.
نهایتاً «ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ» که من گفتم این آیه اصلاً یک حالتی دارد مثل اینکه تمام آن چیزی که در این سوره آمده، نوع بحث و مجادلهای که با مشرکین هست در مورد شرک و در مورد شکرگزاری و کفر و استدلالهایی که هست، ارجاعاتی که در سوره به طبیعت است، آن آیاتی که اصول اخلاقی اولیه را بیان میکنند، همۀ اینها مثل تعبیر این آیه است؛ «ادْعُ إِلَى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَجَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ». شما میتوانید بگویید این آیاتی که اصول اخلاقی را دارند بیان میکنند، آموزش حکمت است، موعظۀ حسنه مثل قسمتهایی که به قیامت و عاقبت بد کسانی که کار بد میکنند اشاره میکند و «جَادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ»، مجادلۀ احسن هم اینکه این استدلالهایی که بر اساس طبیعت در مورد توحید و لزوم شکرگزاری و اینها میشود.
من یک بار اشاره کردم مثل اینکه آن شعر حافظ که خیلی از صنایع لفظی و معانی بیان در آن استفاده شده، آخرش در خود شعر میگوید «چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد»، مثل اینک به خوانندهای که اگر خوب متوجه نشده دارد یک اشارهای میکند که دوباره از اول بخوان ببین چقدر معانی بیان استفاده کردهام، مثل اینکه در این سوره به دلیل اینکه این حکمت و موعظۀ حسنه و جدال احسن خیلی خوب تبلور پیدا کرده، یک آیهای در انتها آمده که برای تمام قرآن همین است؛ حکمت و موعظۀ حسنه و جدال احسن است، ولی در این سوره این آیه در انتها آمده که انگار تأکید میکند روی اینکه چنین چیزی را در این سوره میتوانید پیدا کنید و این آیه که حسن ختام شاید نشود اسمش را گذاشت، ولی شاید باز اولین آیهای است که بوی جنگ از آن میآید، «وَإِنْ عَاقَبْتُمْ فَعَاقِبُوا بِمِثْلِ مَا عُوقِبْتُمْ بِهِ وَلَئِنْ صَبَرْتُمْ لَهُوَ خَيْرٌ لِلصَّابِرِينَ»، یک مقدار حالت ابهامی دارد که چه شد یک دفعه که مثل اینکه از اینجا دیگر امکان پاسخگویی به وجود آمده که اگر بلایی سرتان آوردند میتوانید مشابه آن این کار را بکنید، اگر صبر کنید بهتر است. بالاخره بوی جنگ میآید، بوی درگیری میآید در حالی که «وَاصْبِرْ وَمَا صَبْرُكَ إِلَّا بِاللَّهِ»، صبر کن و صبر تو نیست به غیر از طرف خدا، «وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ وَلَا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ»، مثل اینکه اولین آیه که «أَتَى أَمْرُ اللَّهِ» است همۀ ما میدانیم که پیامبر از این ماجراها محزون است، از اینکه قرار است عذاب نازل شود و قرار است اینها بمیرند و عقوبت شوند حالا به دست ما یا به دست دیگران، اینجا اشاره به اینکه عقوبتی از طرف خود مؤمنین به اینها میتواند وارد شود گفته میشود که پیامبر اختصاصاً به صبر دعوت میشود و گفته میشود «وَلَا تَحْزَنْ عَلَيْهِمْ» که نشان میدهد حزن وجود دارد، «وَلَا تَكُ فِي ضَيْقٍ مِمَّا يَمْكُرُونَ إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِينَ اتَّقَوْا وَالَّذِينَ هُمْ مُحْسِنُونَ»، خداوند با افراد با تقواست که این را در تاریخ دیدیم که اینهایی که باتقوا و محسن بودند خداوند با آنها بود، چطور ظرف چند سال خیلی کوتاه از یک تعداد افرادی که مورد عقوبت اینها بودند در مکه، رفتند آنجا و ظرف هشت سال برگشتند و مکه را کامل گرفتند و معنای واقعی کلمه انگار در این سالها خوف و جوع را لمس کردند، در این سالها با این شکستهایی که خوردند تحقیر شدند، عذاب به این معنا که تمام چیزهایی که دوست داشتند جلوی چشمشان فروریخت، بتهایشان هم از بین بردند و آخرش هم «وَالعاقِبَةُ لِلمُتَّقين».
حضار: آخرش هم برایشان بد نشد، فقط ۳۰۰ نفرشان مردند و اکثرشان ماندند.
استاد: عذاب شدن یعنی اگر شما فرض کنید این آدمهایی که مثلاً بزرگان مکه بودند، پیروانشان و این قبائل، شکستهایی که خوردند، آخرش خوب شد که اینها واقعاً…
حضار: بالاخره اینها در ظاهر ایمان آوردند.
استاد: بله در ظاهر ایمان آوردند ولی خوش نگذشت به اینها…
حضار: برایشان بهتر شد.
استاد: بهتر شد؟ از کفار تبدیل به منافقین شدند. واقعاً کل این جریان با خفت و خواری و عذاب برایشان همراه بود و حالا اینکه آخرش منظورتان این است که جزو اقوامی نشدند که بمیرند…
حضار: مثل اقوام گذشته نبودند که چیزی بیاید مستقیم بروند جهنم.
استاد: بله، ولی این را هم قبول کنید که مثل قوم حضرت یونس هم نبودند که واقعاً ایمان بیاورند. یعنی یک ایمان ظاهری آوردند که بلافاصله نتیجهاش را بعد از وفات پیامبر دیدیم. چند سال طول کشید که به حادثۀ کربلا رسید؟ همینها هستند، همینها که اول ایمان آوردند بالاخره شمشیرشان را برداشتند و کارهای دیگری کردند. به هر حال من احساس شما را درک میکنم که میخواهید بگویید از اینکه همهشان بمیرند و مثلاً عاقبت شومشان قطعی شود نجات پیدا کردند به یک معنا.
حضار: این به خاطر حزن پیامبر بوده دیگر.
استاد: بله قطعاً اینکه پیامبر این حالتهای حزن و رحمت زیاد را داشت مؤثر بوده، حالا حداقل تعداد افرادی که از بین بردند در مجموع میشود گفت که کشتههایشان خیلی کم بودند، افرادی که در جنگها از بین رفتند، ولی دچار نفاق شدند. شما اگر این را بپذیرید که بدترین آدمها افرادی هستند که داخل خود دین میشوند و بعداً فساد میکنند، اینها از آنهایی که بیرون دین هستند هم وضعشان بدتر است و در آخرت هم عذاب شدیدتری میشوند، اینکه نهایت به این فکر میکنند که اگر بعضیهایشان در جنگ کشته میشدند برایشان بهتر بود تا اینکه بمانند و مثلاً عامل تحریف دین باشند و کارهای خیلی زشت دروندینی انجام بدهند که نتیجۀ همان ایمان نیاوردن واقعیشان است.
اصلاً شنبه را نخواندم، « إِنَّمَا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ وَإِنَّ رَبَّكَ لَيَحْكُمُ بَيْنَهُمْ يَوْمَ الْقِيَامَةِ فِيمَا كَانُوا فِيهِ يَخْتَلِفُونَ»، بعد از اینکه اشاره به حضرت ابراهیم را میگوید یک بار دیگر برمیگردد به همان اشاره به مشکلاتی که یهودیها برای شرعیت به وجود آوردند یا شریعت برایشان به وجود آورد که نمونۀ خیلی روشنش مسئلۀ سَبت است. این مثل ادامۀ توضیح این است که «وَمَا ظَلَمْنَاهُمْ وَلَكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ» یعنی چه. اینها احکام سنگینی برایشان نازل شد و باری بر ایشان تحمیل شد که سخت بود و این آیه مشخصاً در مورد احکام شنبه که شاید سختترین احکام شریعت یهود باشد توضیح میدهد که در اثر مشکلاتی که خودشان به وجود آوردند، «إِنَّمَا جُعِلَ السَّبْتُ عَلَى الَّذِينَ اخْتَلَفُوا فِيهِ»…
حضار: ترجمهاش چگونه میشود، اینها یک چیزی بوده
[۰۱:۱۵]
که اختلاف کردند در آن و إِنَّمَا جُعِلَ یعنی چه، چگونه معنی میکنند به صورت معمولی ماجرا را؟
استاد: میگوید احکام شنبه را برای کسانی قرار دادیم که در آن اختلاف کردند. مثل اینکه یک احکامی بوده و من فکر میکنم اینگونه ترجمه میشود که یک احکام مختصری در مورد شنبه بوده اختلافهایی پیش آمده و «جُعِلَ السَّبْتُ» یعنی الان این چیزی که به عنوان شریعت در مورد شنبه وجود دارد قرار داده شده به دلیل آن اختلافاتی که پیش آمده است. مثل همین که یک احکام سادهای در مورد خوردن و نخوردن بوده، بعد اختلافهایی ایجاد شده، تمردهایی به وجود آمده و حالا احکام خیلی پیچیده و سنگین و سخت شده است. پرتقال هم کمکم نصفش حلال میشود نصف آن حرام، سمت راست آن حلال است. باور کنید اگر گرد نبودند این حرفها را میزدند، خداوند این میوهها را گرد آفرید که نتوانند چپ و راست کنند.
پرسش و پاسخ
حضار: یک سؤال در مورد فقه داشتم بعداً اگر الان جایش نیست در ذهنم بود…
استاد: من چون فکر کنم وقت هست و کلاً جلسۀ آخر است اشکال ندارد. احساس من این نیست که چیزهای خاصی مانده بخواهم بگویم و میتوانید سؤال بکنید، یعنی دقایقی هم میتوانیم به سؤال و جواب بپردازیم البته اگر سؤالات مربوط به سوره باشد، حالا استثنائاً چون در مورد فقه جلسۀ قبلاً مفصل صحبت کردم اشکالی ندارد در مورد خود فقه هم اگر سؤالی دارید بپرسید.
حضار: سؤالم این بود که معمولاً حرفهایی که شما و بعضی از دوستان میزنید، اولین حرفی که به ما میگویند این است که همۀ دین که در قرآن نیست و همۀ احکام فقهی که در قرآن نیست، من داشتم با خودم مرور میکردم دیدم خیلی از جزئیات احکام در قرآن آمده؛ از وضو گرفتن و جزئیات حج و اینها. داشتم فکر میکردم چند درصد از احکام واقعی نه این تحریفاتی که اتفاق افتاده، واقعاً خارج از قرآن است؟ مثلاً اگر بگوییم نیم درصد است موضع ما را در بحث تغییر میدهد، اگر ۳۰ درصد باشد باز موضع ما ضعیفتر میشود. بالاخره ما میگوییم کلی از احکام هست که، ولی لحن قرآن در مورد خوراکیها که انحصار کرده، همۀ حج را گفته، نمیدانم همۀ روزه را گفته…
استاد: نود درصد احکام حجاب است از نظر اهمیت و در قرآن خیلی کم در مورد آن کم گفته شده است.
حضار: بیشتر مد نظر من آن آیۀ ؟ [۰۱:۱۸:۰۳]
استاد: آن مشکل روایات است مشکل حجاب نیست.
حضار: آیهای که میگوید از قبل ما چیزهایی را دادیم که از رسول بگیرید و… میخواهم بگویم این آیه چه احکامی را شامل میشود واقعاً؟ به غیر از اینکه نماز چند رکعت است دیگر چه چیزهایی هست؟
استاد: ببینید الان اگر شما کتب فقهی را باز کنید مثلاً یک عالم بحثهای اقتصادی، معاملات و این چیزها آمده است، خیار غُبن مثلاً، اینها که در قرآن نیست، بنابراین یک مجموعهای از مسائل مربوط به معاملات و این چیزها هست که در قرآن نیامده است.
حضار: واقعی هست یا نه؟
استاد: من نمیدانم منظور شما از این سؤال دقیقاً چیست؟
حضار: میگویم واقعیهایش چه هستند، آن آیهای که حالا بخوانم…
استاد: ببینید واقعی بودن و نبودن، مسئله این است که بالاخره مردم باید یک ضوابطی را در اقتصاد رعایت کنند. من فکر کنم در قرآن نیامده برای اینکه اینها سیال هستند و تا حدود زیادی از آن اصول کلی باید نتیجهگیری شوند نه اینکه در موردشان یک حکم خاص گفته شود. در قرآن احکام اقتصادی خیلی کلی هستند، به غیر از ربا که مشخصاً یک چیزی گفته میشود مثلاً میگوید «لَا تَأْكُلُوا أَمْوَالَكُمْ بَيْنَكُمْ بِالْبَاطِلِ»، خیلی کلی هستند. من فکر کنم دلیلش این است که اینها مربوط به پدیدههای خیلی سیالی هستند، مثل اقتصاد. شما در فقه ابواب مختلف دارید که بعضیهایشان در قرآن شاید اشارۀ خاصی به آنها نشده و احکام خاصی در مورد آن گفته نشده است. من احساسم این است که باید این نتیجه را بگیریم که چیزهایی که در قرآن به آنها اشاره نشده خیلی ثبات ندارند، یعنی حجمش ممکن است زیاد شده باشد چون جزئیات دارد. فقه در واقع این جوری رشد کرده که مراجعات مردم و سردرگمیهای آنها که چه کار کنم و چه کار نکنم باعث شده که پاسخهایی داده شود و این در زمینۀ معاملات زیاد است، مثلاً در مسائل اقتصادی روزمره، حلال و حرام بودن، مثلاً الان شما یک چیزی میخرید چقدر حق دارید تجارت کنید، چقدر حق دارید روی آن بکشید بفروشید، اینها خودبهخود سؤال زیاد شده است. یعنی فقه را اینجوری در نظر بگیرید که برآیند میزان علاقه و سؤالات مردم است با آن هستۀ مرکزی که در احکام واقعاً بوده است. من یک مقدار مردد هستم که بگوییم اینها یک مقدار ساختگی هستند، مثل اینکه نباید باشند، واقعاً نباید چیزی در مورد احکام معاملات به مردم گفت، چیزی که اینجا وجود دارد این است که شاید چیز فیکس و ثابت در همۀ زمانها وجود نداشته باشد، ولی فکر میکنم سؤال پیش میآید و باید یک چیز بگویم به مردم، بالاخره الان طرف یک چیزی میخواهد معامله کند چگونه باید این کار را انجام دهد؟ فکر میکنم اینها دقیقاً احکامی هستند که، شما میتوانید بگویید یک طیفی از احکام وجود دارد و احکام را مثل یک هرمی در نظر بگیرید که بنا روی همان توحید است و بعد یک سری احکام مثل همین احکام اولیه که در این سوره میآید بعد میرسد به چیزهایی که آن جزئیاتی هست که الان مثلاً در این مورد چه کار باید کرد که احکام را یک جور تطبیق بدهیم به شرایط خاصی که در آن قرار گرفتهایم. اگر این شکلی نگاه کنید بالاخره فقه تشکیل شده از یک سری اصول نظری، حکمتهای عملی کلی اخلاقی و اینها تا اینکه میرسد به یک سری روایات و میخواهیم از همۀ این اطلاعات یک چیزهایی را نتیجه بگیریم.
من احساسم این است که در زمینههایی مثل اقتصاد شما به شدت به آن چیزهای پایین هرم نیاز دارید برای اینکه بتوانید بگویید چه کار باید کرد و روایاتی که وجود دارد در مورد مسائل اقتصادی خیلی خیلی کمرنگ باید باشد. من میتوانم بگویم مواردی که مردم میپرسند برای مبتلابه را میشود یک طیف در نظر گرفت. آنهایی که مثلاً مربوط به عبادات است که چگونه عبادت کنم، در آنها ممکن است اهمیت روایات بیشتر باشد تا آن چیزهایی که من به طور کلی میدانم که باید شکرگزار باشم، از داخل آن من نمیتوانم دربیاورم که چگونه نماز بخوانم، از داخل روایات میتوانم دربیاورم، ولی اقتصاد شاید ۹۹ درصد وابسته است به اینکه آن لایههای «إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُ بِالْعَدْلِ وَالْإِحْسَانِ» را خوب فهمیده باشم. مثل همین ماجرای معروفی که چهارتا چیز میگویم بیشتر زکات ندارد، من فرض میخواهم بگذارم که این روایات درست است؛ یک آدمی رفته از امام جعفر صادق گفته چه زکات بدهم، امام جعفر صادق گفته این چهارتا را بده. حالا آیا این علتش این است که در آن زمان این چهارتا چیزی که گفته شده منابع اصلی درآمد اقتصادی بودهاند یا علتش این است که درآمد این طرف این چهارتا بوده است نه کل مردم؟ فرض بر اینکه امام جعفر صادق هم این جواب را داده، حالا الان به هیچکس زکات واجب نیست تقریباً؟ برای اینکه درآمد ما از خرما و گندم و اینها نیست اصلاً، استاد دانشگاه اصلاً نباید زکات بدهد، درس میدهد پولش را دولت دارد میدهد، نه خرمایی میکاریم نه میخوریم، کلاً کاری به این چهارتا مورد نداریم. میخواهم بگویم این نکتهای که شما دارید میگوید یک بار این است که بگویید اصلاً آن ابواب فقهی را پاره کنیم بیاندازیم دور که به نظر خیلی درست نیست، اشکالی که در آن ابواب وجود دارد این است که آنها را هم از درون روایات دربیاورند و میبینید که آن قسمتها به مشکلات عدیدهای برمیخورد. یک ذره میخواهم تعدیل کنم نظر شما را که اگر یک چیزی در قرآن نیامده نباید در فقه باشد. میخواهم بگویم این خیلی نتیجهگیری درستی نیست. ما الان هنوز میدانیم در ابواب فقهی احکام عتق و رتق هم داریم، یعنی مثلاً چگونه برده بگیریم و چگونه آزاد کنیم، آن فصلها هنوز وجود دارند، بدون اینکه موضوعش باشد، البته داعش موضوعش را مطرح کرد و معلوم شد آن فصلها مهم هستند و باید باشند، چون واقعاً برده گرفتند، بازار درست کردند فروختند، تاریخ را برگرداندند به یک جایی که آن ابواب کارایی خودشان را نشان بدهند.
من میخواهم بگویم یک مقدار احتیاط کنید در اینکه آیا اگر احکامی در قرآن نیامده معنیاش این است که نباید در قرآن یک چنین چیزی در موردش بحث شود. من اینجوری نتیجه میگیرم که اینها آن جاهایی است که باید به اصول کلی بیشتر رجوع شود تا به روایات. همین جور که آیهاش در قرآن نیست روایتش هم خیلی مهم نیست. مگر روایتش چگونه مهم است؟ که من اقتصاد آن دوران را خوب بشناسم، بعد شاید خیلی بتوانم نتیجه بگیرم در مورد زکات واقعاً ببینم ۹۹ درصد درآمد مردم از آن چهار مورد بوده و نتیجه بگیرم که زکات به منابع اصلی درآمد اختصاص دارد.
حضار: مثل یک روایت عبادی در مورد نماز خواندن و….
استاد: اینها که مهم هستند.
حضار: میخواهم بگویم به غیر از نماز خواندن و اینها واقعاً داریم چیزهایی که…
استاد: مثلاً در مورد روزه گرفتن، من واقعاً قبول دارم، همین الان احکام نماز و روزه و اینها متورم شده، یعنی شاید کمتر از ۱۰ درصدش لازم باشد مردم بدانند. مثلاً روزه این همه در موردش چیزهای عجیب و غریب گفته شده یا مثلاً غسل فرض کنید یک آدابی دارد در قرآن که صراحتاً نیامده است. آیا آداب آن جزو چیزهایی است که باید رعایت شود یا نه، فکر میکنم هیچ چیزی ندارد. غسل در قرآن آمده فَاغْتَسِلوا مثلاً و حالا یک شیوۀ خاصی مثلاً جزئیات نماز خواندن نیامده، غسل هم جزئیاتش نیامده، از روایات درمیآوریم و این جایی است که سنت دارد به ما کمک میکند که یک چیزی را بفهمیم، از اصول کلی خیلی اینجا کاری برنمیآید. یعنی متناظر با این هرم، آن طرف هم یک هرم مانندی وجود دارد که هر موردی بیشتر از قسمت پایین باید استفاده کنم یا بالا. با ارجاع به بحثهای جلسۀ قبل مشکل فقاهت فعلی این است که همهاش میخواهند از آن قسمت بالا استفاده کنند، یعنی کمتر چیزی از پایین میسازند، Foundationalist نیست. کاملاً این شکلی است که به صورت متن و ظاهر همهاش امتثال امر است و حالا جدای از ناکارآمدی، احکام را از محتوا تهی میکند. آن محتوا مهم است از نظر تأثیر روانی که روی آدم میگذارد، یعنی یک زنی که حجاب خودش را رعایت میکند بسته به اینکه چه درکی دارد از اینکه چرا دارد این کار را میکند تأثیر روحی و روانی که میگیرد به نظر من متفاوت است. اگر خوب بفهمد خیلی تأثیر خوبی روی او میگذارد، اگر بد فهمیده باشد و تعبیر بدی داشته باشد ممکن است اثر منفی روی او بگذارد. اگر یک زنی تصورش از حجاب این باشد که دارد حجاب میکند که مردها تحریک نشوند، اصولاً ذهنیتش این میشود که یک موجود تحریککنندهای است که مدام به مردها به عنوان موجود تحریکشونده نگاه میکند، بنابراین در تمام برخوردش در جامعه با مردها جنسیت هست، مثل اینکه یک نفر دچار وسواس شود. این تعبیرها به اینجا رسید که انگشتش را بکنند در دهانشان که یک بار صدایشان تحریککننده نباشد، یک بار عطر نزنند که تحریککننده باشند، اصلاً شاخ و برگها اینجوری است که حول و حوش آن تعبیر به وجود آمده است. اگر طور دیگری چیز دیگری بفهمد که من در سورۀ نور سعی کردم یک تعبیری دیگری از حجاب که با قرآن سازگارتر است بگویم، اصلاً حسش عوض میشود، تأثیر روحی که روی او میگذارد چیز دیگری است.
[۰۱:۳۰]
بنابراین اینکه من احکام را بگویم چیزی که مهم است این است که بگویم فقط همین قسمتهایی که پوشیده باشد پوشیده باشد، دیگر دلیلش مهم نیست، در حالی که برای آدمی که این کار را دارد انجام میدهد، اینکه من از حج چه بفهمم بروم حج، مقدار تأثیری که روی من میگذارد و نوع تأثیر آن متفاوت است. اینکه از نماز چه بفهمم، از روزه چه بفهمم. خیلی فاجعه است این فلسفۀ احکام روزه که میگویند برای اینکه درد نیازمندان را بفهمیم، ما روزه میگیریم برای اینکه بفهمیم آدمهایی که گرسنه هستند چه حسی دارند. یک آدمی که باورش شود و به این نیت روزه بگیرد که حس مردم را بفهمد، این به چه چیز معنوی میرسد من نمیدانم. اصلاً خود به خود آن حسی که در روزه هست که شما قرار است غذا نخورید، خیلی کارها را نکنید، یک سری تمرین موقتی هست از خیلی باتقوا بودن انجام دهید، در زمان روزه مسئله فقط خوردن و نخوردن نیست. این مثل همان سؤال شماست چون Focus روی بخورم نخورم هست مردم فکر میکنند روزه معروف شده به نخوردن، در حالی که در همین فقه موجود کلی کارهای دیگر هم نباید بکنید. روزه یک زمانی در یک روزی است که شما در آن تقوایی بیشتر از روزهای دیگر، حرامها را برایتان تغییر میدهند که خرق عادت شود، یعنی شما به یک مجموعهای از حلال و حرامها عادت کردهاید، دیگر اصلاً ممکن است اتوماتیک انجام بدهید و احساس نکنید که دارید به یک درختی نزدیک نمیشوید، روزه شما را در یک شرایط جدیدی قرار میدهد که خلاف عادت یک کارهایی را انجام ندهید که فقط خوردن و نخوردن نیست. فکر کنم مفصلتر از آنکه منظور شما بود جواب دادم، به هر حال ابواب فقهی که در قرآن به آن اشاره نشده لزوماً قابل هضم نیست و نمیشود نتیجه گرفت که نباید باشد.
من میل دارم که آخر این جلسات همهشان تأکید کنم یک بار خدایی نکرده زیادی احساس نکنید که فهمیدهاید در سورۀ نحل چه گذشته و چه میگذرد. یک سورهای هست که در موردش صحبت کردهام، جلسۀ آخرش انجام نشد دربارۀ سورۀ یاسین، حالا اینکه چه شد انجام نشد، دانشگاه نمیدانم تعطیل شد کلاسی که داشتیم و امتحانات تمام شده بود، سخت شده بود و قرار شد بعد از اینکه ترم شروع شود انجام شود، یک اتفاقهایی افتاد که ۶ ماه یک سال انجام نشد و بعد بحثهای دیگری شروع شد و آن جلسه ماند. من همیشه اینجوری خودم را توجیه میکنم که حالا چه فرقی میکند که آن جلسه انجام شود یا نه. مگر در بقیۀ سورهها کاری تمام شده که حالا مثلاً آنجا نیمه کاره است؟ چون این حس نیمه کاره بودن را در مورد همۀ سورهها و همۀ حرفهایی که میزنم دارم خیلی اذیت نمیشوم که آن سوره علناً گفته شده سه جلسه قرار است صحبت کنیم دو جلسه صحبت کردهایم، حالا فکر کنید از اول میگفتیم دو جلسه. واقعاً من دوست دارم آخر اینجور جلسات تأکید کنم که یک بار زیادی این احساس که حالا فهمیدیم سورۀ نحل دربارۀ چیست به خود من چون دست نمیدهد میخواهم به شما هم بگویم خدایی نکرده…
حضار: خیلی سورۀ سختی بود نسبت به نور و قصص و…
استاد: ببینید یک مقدار کنجکاو باشید واقعاً در اینکه چرا قرآن اینجوری است. یعنی واضحترین مثال آن داستان یوسف است، خطیتر از این دیگر ما نه داستان در قرآن داریم نه سوره، ولی باز نگاه میکنید میبینید که چقدر جای خالی هست که باید پر کنید. من در همان سورۀ یوسف این را فکر کنم گفتم که با اطمینان که دارد سوره به پیامبر نازل میشود همۀ این جای خالیها برایش کاملاً پر شدهاند، چرا؟ به خاطر اینکه با همان دیدی نگاه میکند که مثلاً چه چیزی وجود دارد که ما نمیفهمیم که یوسف چرا برنمیگردد، این سؤالهایی که ابهام ایجاد میشود که چرا حضرت یوسف بعد از اینکه به سلطنت میرسد برنمیگردد به کنعان؟ چرا پیغام نمیدهد که پدر و مادرش بیایند و خودش را پنهان میکند، صبر میکند که آنها بیایند که از آن چیزی که آخرش میگوید که خداوند شکرگزاری میکند که «وَجَاءَ بِكُمْ مِنَ الْبَدْوِ»، این مطمئن نبوده که آنها میآیند. یعنی این را پذیرفته بود که شاید تا آخرش پدرش و برادرهایش را نبیند. اگر شما همان دیدگاهی که باید داشته باشید مثل پیامبران داشته باشید و لحظهای که این خطا صورت میگیرد توسط برادران به فکر آخرتشان باشید نه دنیا، به فکر دلتنگی پدرتان نباشید یا دلتنگی خودتان، اینجا اصل مسئله این است که برادران کاری کردهاند که باید از آن توبه کنند وگرنه میروند جهنم تا ابدشان خراب میشود. اگر دنیا به نظر من مهم نباشد، اینکه پدرش دارد رنج میکشد و کور شده، اینها همه به نظرتان کماهمیت بیاید، بعد اصلاً این سؤال برایتان پیش نمیآید و برایتان واضح است که یوسف باید به آنها فکر کند نه به خودش و پدرش، بنابراین مسئله برایتان حل میشود.
میخواهم بگویم اینجوری فکر کنید که اگر من به یک افق دیدی رسیده باشم و دنیا و آخرت همه را درست نگاه بکنم، آن وقت این جای خالیها پر میشوند و برعکس وجود این جاهای خالی و تلاش برای اینکه اینها را پر کنم من را نقطهای میرساند که از دیدگاه درستی نگاه کنم. یعنی به جای اینکه شما یک متن که هضم آن خیلی راحت باشد برای مردم تولید کنید و چیزها را به صراحت بگویید، تلاش کنند مردم و وادار شوند برای درک کردن عمیقتر و فکر کنند، اینها را به جایی که باید برساند میرساند. یعنی متن پیچیده است، متن جای خالی دارد، شما باید مشارکت کنید پر کنید و رشد کنید با این کاری که دارید انجام میدهید. الان مثلاً فرض کنید چیزهایی که من در مرد سورۀ نحل گفتم شاید یک نفر بتواند شش تا آیه پیشنهاد دهد که در آن بگنجانیم تا راحت شود فهمیدنش. مثلاً یک چکیده اول آن بگذاریم و دو سه جا هم در مورد فلان چیز و حالا قسمت دوم آیات مربوط به طبیعت با این تفاوت که اینجا میخواهیم بیشتر به مسئلۀ پروسهها و رزق و اینها دقت کنیم. میشود این جملهها را گذاشت، ما با یک سیستم آموزشی که همینجوری با ما برخورد میکند عادت کردهایم که همه چیز را تا جای ممکن بجود و با صراحت در اختیار ما بگذارد و برای تولید انبوه دانشمند و مهندس بخواهید تولید کنید این روش کارایی دارد، ولی دانشمند به معنای آدم خلاقی که بتواند دانش را پیش ببرد نه، هدف تولید انبوه این موجودات نیست، چون زیاد به آن احتیاجی نداریم. همین الان نیاز مبرم به این است که همین چیزهایی که بلدند را آدمها یاد بگیرند و بتوانند استفاده کنند، آنها خودشان با همان درصدی که باید به وجود بیایند با همین آموزش دارند به وجود میآیند، ولی اگر شما یک روش سختتری در آموزش پیش بگیرید که آدمها را به فعالیت بیشتر وادار کنید، قطعاً تعداد دانشمندهایی مثل نیوتن و انیشتن و اینها بیشتر میشود، ولی لازم نداریم و ما فعلاً میخواهیم برای رتق و فتق امور آدمهایی تربیت کنیم و به این شیوه آموزشی روی آوردهایم که همه چیز را با وضوح کامل بیان کنیم و خیلی دانشآموز و دانشجو را به زحمت نیاندازیم برای اینکه درک کنند. ادبیات اینطوری نیست، هنر اینجوری نیست، قرآن هم نیاز به تلاش و مشارکت و فکر کردن و اینها دارد برای اینکه حتی مثلاً یک چیزی مثل انسجام یک سوره را بفهمید. حالا در مورد خود این قطعهها تا جایی که دلتان بخواهد میشود فکر کرد و برسید به آنجایی که انسجام آیات داخل یک قطعه را بخواهید بفهمید که سختتر میشود تا اینکه به درک کاملی از یک سوره برسید که تقریباً محال است. من میخواهم تأکید کنم که جلسات سورۀ نحل ۱۲ جلسه بوده که ۱۱ تا برگزار شده است، یعنی دوازدهم آن برگزار نشده است!
