بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای سوره ابراهیم، جلسهی ۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۳۹۵
این سومین جلسه سوره ابراهیم است، امیدوارم امروز بتوانیم بحث را تمام کنیم، طبق قولی که دادم قرار شد جلسات بعد در مورد سوره یاسین باشد. طبق معمول یادآوری میکنم درباره بحثهایی که در دو جلسه قبل کردیم و فکر میکنم اگر بخواهیم تمام کنیم این جلسه، جلسه اصلی بحث است چون دو جلسه قبل بیشتر اجزا را بیان کنیم و معمولاً قسمت اصلی این جلسات وقتی است که میخواهیم اجزا را بهم پیوند بدهیم.
۱- مرور جلسات قبلی
در مورد حرفهایی که در جلسات قبل زدم به طور خیلی مختصر بگویم که طبق معمول کاری که کردیم یک مقدار سوره را بخشبندی کردیم. یک بخشهای واضحی وجود دارد که در مورد اینها صحبت کردیم. اولین بخش سوره مقدمهای است که ۵ آیه دارد که از ابتدای سوره شروع میشود تا اینجایی که «إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِكُلِّ صَبَّارٍ شَكُورٍ» در جلسات اول مفصل صحبت کردم درباره مقدمه، شاید کل جلسه اول یک جوری یک مقدماتی بود به اضافه ۵ آیه اول که در مورد آن با جزئیات صحبت کردیم. من نمیخواهم آن جزئیات را تکرار کنم. به نظر میآید مهمترین نکتهای که در این مقدمه است، همین آیه اول است که ما را آماده میکند برای دیدن روندی که چطور با استفاده از کتاب میتوان مردم را از ظلمات به سمت نور آورد. آیهای که میگوید «كِتَابٌ أَنْزَلْنَاهُ إِلَيْكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» میبینید که شروع قسمت دوم که درباره حضرت موسی است هم همین است که میگوید به موسی گفتیم که، ببخشید من هی گفتم مقدمه ۵ آیه دارد، مقدمه ۴ آیه دارد آیه ۵ شروع قسمت موسی است که «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا أَنْ أَخْرِجْ قَوْمَكَ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّورِ» این تأکیدی است که انگار مسئله خروج از ظلمت به نور انگار موضوع اصلی است، شروع سوره با همینجا است. سه داستان مانند در این سوره است، سه یادآوری تاریخی در این سوره است که اولی دوران حضرت موسی است که باز با این عبارت شروع میشود که به موسی گفتیم مردم را از ظلمات به سمت نور بیاورید. بنابراین این در مقدمه مسئله را خیلی پررنگ میکند، مقدمه یک جزئیاتی دارد که به دلایلی در این جلسه به آن بر میگردیم و نمیخواهم زیاد وارد آن جزئیات شوم.
قسمت دوم قسمت مربوط به حضرت موسی بود که از آیه ۵ شروع میشود و تا آیه ۸ است، ۴ آیه هم این است که به حضرت موسی گفته میشود مردم از ظلمات به سمت نور بیایند. بعد یک سری تأکید میشود در آیه اول «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» در مورد اینها یک مقدار صحبت کردیم. درباره هر کدام از این اجزا یک بحثهایی شده است. پس یکی از قطعات سوره این است بعد از مقدمه بحثی که در مورد حضرت موسی است بعد یک قسمتی میآید که دیالوگ نسبتا طولانی از دعوت انبیا قبل از موسی است که با قوم خود صحبت میکنند و منجر به این میشود که دعوت را نمیپذیرند. عذاب میشوند و زمین از وجود آنها پاک میشود و صحنهای میآید که اینها در جهنم هستند. اینکه تا کجا این قطعه است در جلسات قبل گفتم که فعلاً بحث نمیکنیم تا اینکه یک مقدار به محتوای کلی نزدیک شویم. مرز این قطعهبندیها هم یک مقدار روشن میشود.
بعد یک قسمت میانی است که همیشه گفتم اصل فهم سوره این است که ارتباط قسمت میانی را با قبل و بعد بفهمیم. قطعههایی که روشن بود بیشتر در جلسات قبل درباره آن صحبت کردم، بعد از اینکه داستان مواجه انبیای قبل از موسی با قومشان تمام میشود یک قطعه میانی میآید که از جمله آیات مربوط به کلمه طیبه و کلمه خبیثه در آن است. ای کاش یک قسمت خیلی مشخص را من در جلسات قبل در مورد آن بحث کوتاهی میکردم که الان لازم نشود درباره آن بحث مجزایی کنیم.
۲- حرف شیطان
میخواهم در حد یک پرانتز باز کنم فکر میکنم قسمتی که هر کسی سوره را بخواند خیلی تأثیرگذار است و در ذهن آدم میماند فقط هم در قرآن یک جوری انحصاراً در این سوره چنین دیالوگی آمده است. شما در جاهای مختلف قرآن میبینید که یکی از چیزهایی که در مورد روزه و قیامت و حشر توصیف میشود این است که کسانی که تبعیت کردند و گمراه شدند از زعمای قوم خود که مورد تبعیت قرار گرفتند درخواست کمک میکنند میگویند ما از شما تبعیت کردیم حالا میتوانید به ما کمکی کنید. بارها این در جاهای مختلف قرآن آمده است ولی یک چیز انحصاری در این سوره است آن هم حرفهایی است که شیطان اینجا میزند واقعاً تأثیرگزار است چون خیلی حرف حق میزند. روز قیامت است شیطان به آن معنا که بخواهد کذب بگوید و گمراه کند نیست راست را میگوید و یک چیزی میگوید و تأثیرگزاری آن این است که خیلی ساده است، میگوید من به کسانی که، یک جور شیطنت هم در آن است باز یک آزاری به پیروان خود میرساند با روشن کردن حقیقت. میگوید من کاری به شما نداشتم من شما را دعوت کردم و خداوند هم شما را دعوت کرد. تنها دعوتی که در دنیا وجود داشت دعوت شیطان نبود. همه آدمهای در مقابل دعوت باطل و حق قرار گرفتند میگوید شما خودتان دنبال من آمدید خیلی حرف روشن و خوبی میزند و فکر میکنم اگر کسی این سوره را بخواند چیزی که در ذهن آدم میماند این است مشابه آن هم جای دیگر به این شکل وجود ندارد. یک استدلال خیلی خوب و ساده و طبیعی از طرف شیطان برای پیروان خودش، پیروان خودشان دو دسته هستند و یک عده دیگر را گمراه کردند ولی کل آنها از طریق ابلیس گمراه شدند. اول یک دیالوگی بین دو طبقه از تابعین و کسانی که مورد تبعیت قرار گرفتند میآید و بعد شیطان که همه را گمراه کرده است میآید و حرف خیلی خوبی میزند.
شیطنت آن در این است که یک جوری عذابآور است. به آدمهایی که گمراه شدند وقتی این حرف را میزند که من کاری به شما نداشتم انگار آخرین ضربه را به پیروان خود میزند بعد از اینکه آنها را گمراه کرده است. واقعیتی را میگوید که خیلی روشن است چون روز قیامت حرف باطلی وجود ندارد. هر حرفی که زده میشود از طرف همه آدها حرف حق است. شیطان هم حرف حق را بیان میکند.
۳- محتوای اصلی سوره: از ظلمات به نور
از این قسمت میانی بگذریم که امروز بیشتر در مورد آن بحث میکنیم، یک قطعه در مورد حضرت ابراهیم است که یک دعای نسبتاً طولانی است و بعد هم یک موخرهای است. در مورد هر کدام از این قسمتها در جلسات قبل نکاتی گفتم این جلسه بیشتر میخواهیم در مورد ارتباط بین اینها صحبت کنیم. سوال میپرسیم و یکسری مشکلات مطرح میکنیم، اگر محتوای سوره این است که کتابی نازل شده است و مردم از ظلمتها به سمت نور توسط این کتاب بیاند اگر ادراک ما این باشد محتوایی که در این کتاب است مثلاً این است که اعوجاجهایی که در زبان به وجود آمده است را اصلاح کند و یک سری حرفهای غلطی که بین مردم است حرف حق بیاید و حرفهای باطل را از بین ببرد و مردم را به این طریق هدایت شوند و به نور برسند. اگر محتوای سوره چنین مسألهای است چرا اول سراغ حضرت موسی میرود؟ چون حضرت موسی آدمی است که کتاب قبلی را داشته، کتاب تورات که هدایت و نور در آن است ولی واقعاً وقتی که قطعه حضرت موسی را میخوانید احساس شما این است که محتوای آن این است که میگوید چگونه خداوند با استفاده از حضرت موسی با استفاده از کتاب تورات مردم را هدایت کرد. واقعاً اینگونه نیست چگونه محتوای یک متن را میتوان فهمید، بارها در مورد سورهها و قطعههای مختلف وقتی داشتیم بحث میکردیم یک اشارههایی به این موضوع کردم. مثلاً شما مقدمه را میخوانید و تئوری میسازید که این سوره در مورد این است بعد باید صادقانه بروید که الان با این تئوری که دارید که اجزای این سوره بهم پیوند پیدا میکند؟ انتظار شما برآورده میشود. مثلاً انتظار من برآورده میشود اگر بگوییم که بعد از اینکه حرف از خروج مردم از ظلمات به سمت نور با استفاده از کتاب است و آخرین آیه مقدمه هم این است که میگوید «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ» انگار تأکید روی همان محتوا است که کتاب یک چیز زبانی است میآید و مردم هدایت میشوند.
خیلی طبیعی است که اگر از من بپرسید که نمونه روشن این واقعه تاریخی و هدایتی از طرف انبیا قبل از پیغمبر ما چیست حضرت موسی است. بعد یک دفعه میبینید که نه حرفی از تورات است و هیچ سخن هدایت کنندهای از طرف موسی به آن شکل نمیبینید. «وَذَكِّرْهُمْ بِأَيَّامِ اللَّهِ» حرف از این است که شما در مقابل فرعونی که شما را عذاب میکرد پیروز شدید. یک جوری خلاف انتظار ما است صادقانه اگر بخواهیم برخورد کنیم اگر فرض کنید آن چیزی که ما از مقدمه فهمیدیم کامل بود، بالاخره مقدمه و محتوا را دارد اگر انتظار ما این است که سوره را این شکلی ببینیم که کتاب میآید و احکامی با خود میآورد، در کتاب احکام است ممکن است یک نفر بگوید یک مقدار تئوری را درست کنیم هدف کتاب فقط این نیست که واژگان و گزارههای درست بیاورد، یک سری راهنماییهای عملی میکند. شریعت میآورد و مردم با عمل به آن شریعت از ظلمت به نور میرسند. این هم در قسمت دوم نیست.
به یک نکته دقت کنید، قسمت دوم به موسی نمیگوید کتاب دادید میگوید «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا» بیشتر روی معجزات است تا کتاب، شما این را میدانید که تورات معجزه حضرت موسی نبود، در مورد پیغمبر ما است که کتاب معجزه است. بنابراین در قسمت دوم که به سراغ حضرت موسی میرود انگار خیلی تأکید روی تورات نیست پس اگر جمله اول را اگر به عنوان تئوری قبول کردیم یک مقدار روی آن کار کردیم. قبل از اینکه من بحث را ادامه بدهم و تئوری ما را درست کنیم قسمت دوم بیشتر به آن چیزی که ما انتظار داریم نزدیک است. چون یک دیالوگی است که یک عده از پیامبران در مقابل قومشان که در ظلمت به سر میبرد انجام میدهند. اینها حرف حق را میزنند و یک جوری انگار به لسان قوم سعی میکنند مردم را از ظلمت به نور بکشانند و موفق نمیشوند. در این موردهایی که مثال زده میشود قبل از حضرت موسی قوم نوح و عاد و ثمود قومهایی هستند که ما میدانیم پاکسازی شدند. از ظلمت به سمت نور نیامدند ولی آن چیزی که میبینیم با ایدهای که از اول گرفتیم ممکن است اینجا بگویید کتابی وجود ندارد ولی این همان تعبیر «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» است.
[۰۰:۱۵]
من سعی کردم با یک تعبیری که از قبل در مورد کلامات نورانی و خبیث داشتیم بگویم، ارتباط آن را با کتاب و اینکه چه ارتباطی با خروج ظلمت دارد. بقیه را بحث نمیکنیم.
۴- ارتباط قسمت ابراهیم با خروج از ظلمات به نور
یک سوال بزرگتر در مورد قسمت ابراهیم است، این قسمت چه ارتباطی با خروج مردم از ظلمات به نور دارد؟ الان نه کتابی است و نه مردمی هستند در مقابل حضرت ابراهیم. یک قطعهای از دعاهای حضرت ابراهیم ما فقط میبینیم بنابراین اگر یک تئوری از آیه اول در ذهن ما شکل گرفت با یک تعبیر خاصی که کتاب چیست و ظلمت و نور چیست اگر بخواهیم به این وفادار باشیم واقعاً اگر شما میگفتید یک چیزی بخواهیم در مورد حضرت ابراهیم بگوییم. آیا حضرت ابراهیم در مقابل قوم خود قرار میگیرد و بتها را میشکند و با آنها حرف میزند مناسبتر نبود تا اینکه در پایان عمر خود دعا میکند در مورد ذریه خود که در صحرا هستند و از خدا تشکر میکند برای اینکه در پیری یعقوب و اسماعیل و اسحاق را به او داده است.
یک مروری در جلسات قبل بود که کردم یک تئوری کوچکی که فقط از آیه اول شاید از مقدمه آمده بود را یادآوری کردم به نظر میآید که اگر بخواهیم این قطعات را بهم بچسبانیم اگر از قسمت وسط هم که هنوز خیلی وارد آن نشدیم صرف نظر کنیم باز بهم نمیچسبند. همین سه داستان پیامبران، موسی و سه پیغمبر و ابراهیم با این چیزی که در ذهن ما است خیلی هماهنگ نیست. مقدمه را نمیخواهیم کنار بگذاریم میخواهیم فهم خود را از مقدمه یک مقدار بسط بدهیم و بهتر کنیم. چیزهای مشابه را در جلسات قبل گفتم چیز عجیب و غریبی نمیخواهم بگویم، کلاً ما در مورد همه حقایق در قرآن سلسله مراتب داشتن باید همیشه در ذهن ما باشد. نور و ظلمت یک مراتبی دارد همانطوری که کتاب هم مراتب دارد. میخواهم بگویم ایرادی اگر در این تئوری است که نمیتواند قطعات را بهم بچسباند این است که نور و ظلمت را خیلی به آن مراتب باطنی و درونی آن توجه میکنیم. در حالیکه شواهدی در قرآن است که یک چیزهایی غیر از مفاهیم معنوی که مورد نظر ما است در مورد نور و ظلمت وجود دارد. وقتی میشنویم نور به عقاید درست، لایه باطنتر آن واژگان درست که من تأکید میکنم معمولاً دیده نمیشود، اینکه ما یک زبان درست لازم داریم برای اینکه بتوانیم حقایق را بیان کنیم. بعد حقایق بیان میشوند و در قلب مردم مینشینند، شاید بخواهیم از خیلی پایینتر شروع کنیم که نور و نورانی بودن یعنی چه. یک حالات نورانی در انسان وجود دارد و قابل بیان در قالب زبان هستند. انگار ما تا الان همینقدر به نور و ظلمت توجه کردیم و تصور ما از اینکه کتاب میآید و از ظلمت به نور میآورد. عقاید درست و واژگان درست میآورد و مردم حالات خوبی پیدا میکنند و عقاید آنها درست میشود و حقیقت را بهتر میبینند.
اینها مراتب عمیق نور و ظلمت است ولی واقعاً نور و ظلمت در قرآن به این مرحله ختم نمیشود. وقتی شما حالات خوب داشته باشید و حالات را با زبان بیان کنید و دیگران برای شما بیان کنند و این حالات مانند تجسمی در قالب زبان باشد آنوقت اعمالی از شما سر میزند. شما میتوانید بگویید اعمال نورانی و ظلمانی هم داریم یعنی خبیثه و طیبه بودن یا ظلمانی و نورانی بودن فقط در حالات و بیان حالات در قالب زبان نیست در یک مرحله جسمانیتر شده آن و تحقق پیدا کرده آن این است که آدمها رفتارهای ظلمانی و نورانی دارند. آدمها اعمال خبیث و طیب دارند ولو اینکه بگویید ریشه آن همان نورانی بودن باشد، نور خداوند است و نورانی چیزی است که از خدا آمده باشد. حالات انسان انعکاس خداوند در وجود انسان است، انعکاس حق و حقیقت در وجود انسان است اینها نورانی هستند و هر چیزی غیر از این ظلمانی است. در یک مرحلهای این حالات و چیزهای حق توسط اعمال ما تجسد پیدا میکند.
قسمت اول را از جایی شروع کردیم که اگر بخواهم تعبیر امروزی کنم نرم است و به قسمتهای سخت هم میرسد. شما وقتی عمل میکنید مثل اینکه یک چیز سلبتری است، ما تنها در خلأ زندگی نمیکنیم در جامعه انعکاس پیدا میکند و سنتهای ظلمانی و نورانی پیدا میکنیم و نهایتاً ساختارهای اجتماعی ظلمانی و نورانی پیدا میکنیم. یک جامعه ظلمانی است و در آن انگار نور به راحتی نفوذ نمیکند و آدمها دور هم جمع شدند و همان افکار و رفتارهای باطلی که داشتند نهایتاً به سنتهای عجیب و غریبی رسیده است. ظلمت فقط در حد یک چیز پنهانی درون آدمها نیست بیرون میآید و هرچه بیرون میآید سلبتر میشود و مبارزه با آن سختتر میشود. میخواهم به این اشاره کنم فرض کنید در آیت الکرسی مسئله نور و ظلمت است «اللّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُواْ یُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِینَ کَفَرُواْ أَوْلِیَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ یُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ» نمیگوید شیطان مظهر طاغوت در قرآن مثلاً فرعون است. یک آدمهایی ممکن است طاغوت باشند یک سیستمهای حکومتی طاغوتی هستند یعنی پیرو شیطان هستند، ظلمانی هستند در زمین مسلط شدند. بنابراین مبارزه با ظلمت و مردم را از ظلمت به نور بردن شامل مبارزه با طاغوت هم میشود چیزی که مردم را از نور به ظلمات میبرد. شیطان و ابلیس در مرحله باطنیتر کار میکنند همانطوری که نور میتواند تجلی کند در انسانها و پیامبران تجلی آدمهای نورانی است، جامعه نورانی ممکن است داشته باشیم آن طرف هم آدمهایی تجلی شیطان و طاغوت هستند و جامعهای درست میکنند و سلطهای پیدا میکنند که مردم را از نور به ظلمت میبرند.
قسمت دوم انگار مثال این است که «وَمَا أَرْسَلْنَا مِنْ رَسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُمْ» قطعه دوم مثال این است شاید قطعه اول مثال آیه قبل باشد، به نظر میآید اینگونه است. آیه سوم «الَّذِينَ يَسْتَحِبُّونَ الْحَيَاةَ الدُّنْيَا عَلَى الْآخِرَةِ وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا أُولَئِكَ فِي ضَلَالٍ بَعِيدٍ» آدمهایی هستند که «وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» ظلمت فقط حاصل یک چیز ذهنی نیست. یک آدمهایی هستند که جلوی راه خدا را میگیرند. فرعون نمونه واضح آدمی است که جلوی راه خدا را میگیرد. درخواست موسی این است بگذار من اینها را ببرم و او جلوی آنها را سد کرده است و میگوید نمیگذارم اینها را ببری. کسی که جلوی حج را میگیرد، مشرکین قریش که مکه را اشغال کرده بودند، چون یکی از تجسدها و تجسمهای راه خدا رفتن به حج است، مراحلی که انگار یک چیزی دیده میشود آنجا خانه خدا است و باید یک راهی را طی کنم و اعمالی انجام بدهم و برگردم. این مرحله مجسم شده این است که ممکن است یکی راه خدا را طی کند گاهی در قرآن به مشرکین اشاره میکند که اینها «وَيَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» مثلاً در سوره حج چنین اشارهای است و تجسد آن این است که نمیگذارند اعمال حج انجام شود.
بنابراین آیه قطعه اول در مورد حضرت موسی بیشتر اشاره به قسمت مبارزه با طاغوت دارد تا اینکه مهم باشد که حرفهای موسی چه بود. نکته دقیقی که اگر میخواهید به آن توجه کنید این است که نمیگوید وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بالکتاب میگوید «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا» چیزی که موسی رفت با فرعون و با سیستم فرعون به عنوان یک طاغوت مبارزه کند. چیزی که الان بیشتر مد نظر است در آیات اول این است که حضرت موسی مردم را از داخل جامعه ظلمانی رها کرد و بیرون آورد که مستعد نور شوند. اینکه بعداً به آنها چه گفت و چه شریعتی داد زیاد به آن اشاره نمیشود. این آدمها انگار از درون ظلمت رها شدند و به یک نوری رسیدند و یک جامعهای تشکیل دادند که معنای آن الهی بود در حالیکه در جامعهای که به شدت به آنها ظلم میشد و در یک جامعه ظلمانی که نور به راحتی در آن نفوذ نمیکرد زندگی میکردند. این اتفاق با کتاب به معنای شریعت نیفتاد، با آیات الهی افتاد. وقتی میگوید «وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا مُوسَى بِآيَاتِنَا» بیشتر اشاره میکند به اینکه مرتب معجزاتی میشد تا اینکه رود نیل باز شد و اینها رفتند و بسته شد آنها غرق شدند و اینها نجات پیدا کردند و از درون آن جامعه بیرون آمدند.
چیزی که در قطعه اول است مبارزه حضرت موسی به عنوان پیغمبر با کسانی که «يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا» این هم یک جوری آدم احساس میکند که انگار «يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» یک مقدار فیزیکیتر است و «وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا» فرهنگیتر است. یک کارهایی را نمیگذارند بشود یک راههایی را سد میکنند و یک چیزهایی را از نظر فرهنگی تغییر شکل میدهند مثلاً اعوجاج ایجاد میکنند. هر دو «يَصُدُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ» و «وَيَبْغُونَهَا عِوَجًا» را در هر دو مرحله میتوان تعبیر کرد. اگر شما ظلمت و نور را در مراتب مختلف در نظر بگیرید و در آیات اول هم این نکته را ببینید که یک بخشی از خروج ظلمت به نور مقابله با کسانی است که جلوی راه خدا را سد میکنند در جوامع بشری و در فرهنگ بشری طاغوتهایی هستند که آنجا نشستند و مستقر شدند و جلوی مردم را میگیرند یک بخشی از مبارزه با ظلمت مبارزه اجتماعی است و فقط مبارزه فرهنگی نیست. اگر این مراحل را در فرهنگ ببینید یک مقدار فکر میکنم روشنتر میشود، چیزی که در قسمت اول میآید تأکید روی مبارزه موسی با فرعون و آل فرعون است. بنابراین طبیعی است چیزی که حضرت موسی از آن استفاده میکند آیات الهی است آن لحظهای که انگارظلمت شکسته میشود و پیروان حضرت موسی به نور میرسد، همان چیزی است که اینجا ایام الله گفته میشود. روزهایی وجود دارد که انگار قدرت طاغوت شکسته میشود بنابراین یادآوری حضرت موسی که یادتان باشد چگونه زندگی میکردید و چه کاری با شما میکردند یک جوری یادآوری این است که شما در ظلمت بودید و من شما را به نور آوردم. به یک معنای فیزیکیتر و بیرونیتر است در مقابل قسمت دوم که یادی از انبیایی است که دیالوگ داشتند به این معنا که حقایق را بیان میکردند و آنها نمیپذیرفتند.
[۰۰:۳۰]
یک مقدار به نظر میآید که مشکل حل شده است. حداقل اینکه اگر از اول سوره مقدمه را بخوانید امیدوارم احساس کنید که دو مثالی که بعدش آمده و دو قطعهای که از پیامبران آمده است به همان ترتیبی که در مقدمه اشاره شده یک جوری انگار مراتب مبارزه با ظلمت را بیان میکند. حضرت موسی بیرونیترین قسمتش بیان میشود که یک جور مبارزه اجتماعی است. در حالیکه قسمت مربوط به نوح و عاد و ثمود قسمت فرهنگیتر آن است و در دیالوگها نقل میشود.
در مورد دوم اتفاقی که میافتد چه است؟ حق بیان میشود. خیلی از افراد از ظلمت به سمت نور خارج نمیشوند غیر از یک عده محدودی، کسانی که در ظلمت و گمراهی میمانند نابود میشوند و تأکید میکند «وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ» کسانی که نورانی شدند یک جایی ساکن میشوند. در قسمت دوم هم دعوت فرهنگی انجام شد، ولی نهایتاً اینگونه است که یک جامعه نورانی کوچک به وجود میآید از انبیا و چند نفری که نورانی شدند. اینها میروند و در زمین مستقر میشوند. بنابراین یک جوری اینکه اتفاق اجتماعی میافتد آنجا هم است. فقط این نیست که حرف زده شد آنها بیرون نیامدند و عدهای هدایت شدند، اتفاقی که میافتد اتفاق خیلی بزرگی است. ظلمت اینگونه نابود میشود کسانی که در ظلمت ماندند همه نابود میشوند، کسانی که نورانی شدند انگار یک قطعه کوچکی از جامعه استخراج میشود از آن جامعه خارج میشوند و آن جامعه نابود میشود و اینها در زمین یا در همانجا مسقر میشوند. بنابراین یک جوری مسئله خروج ظلمت به نور به معنای اجتماعی هم در بخش دوم میرسد. هرچند که قسمت اصلی دیالوگ بین انبیا است و به لسان قوم صحبت میکنند ولی بعد اجتماعی هم دارد آیه ۱۴ که میگوید «وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ ذَلِكَ لِمَنْ خَافَ مَقَامِي وَخَافَ وَعِيدِ» انگار جامعه جدید نورانی به وجود آمده است.
حضار: … فرمودید افرادی که در ظلمت ماندند منظور شما نابودی به لحاظ فرهنگی و اجتماعی است یا فیزیکی؟
فیزیکی است. سه قومی که اینجا اشاره میشود اینها نابود شدند قوم نوح، قوم عاد و ثمود، اقوام نابود شده هستند. اینها اقوام قبل از حضرت موسی هستند که تعداد خیلی زیادی هستند، بعضی از روایات را ما در قرآن شندیدیم که پیامبران آنها میآمدند وقتی قبول نمیکردند کسانی که مومن میشدند جدا میشدند و پاکسازی انجام میشد.
حضار: مردم که این مثالها را میزنند فقط این نیست که مثالی زده شده باشد ولی این نشان دهنده این است که ممکن است باز هم ممکن است این مسائل اجتماعی پیش بیاید آیا چنین چیزی میشود از آن برداشت کرد؟
من بارها روی این نکته تأکید کردم که تاریخ انبیا چند مرحله دارد از یک جایی به بعد اتفاق پاکسازی این شکلی نمیافتد قرار هم نیست بیفتد. وقتی که جامعه دینی و شریعت به وجود میآید این مردم از این نوع عذابها یک جوری دور میشوند. بگذارید بحث تکراری نکنم، یک مرحلهای قبل از کتاب وجود دارد انگار یک جوری هنوز بشر از نظر نسل و زیست شناختی به تکامل کامل خود نرسیده است. مثال خیلی واضح فرض کنید من چندین بار این نکته را ذکر کردم که شما احوال قوم نوح را وقتی در قرآن میخوانید خیلی بدوی هستند، غار نشین نیستند ولی اوضاع آنها از نظر فهم و اینکه چه میدانند خیلی بد است. خیلی بحثها ساده است و منطقی وجود ندارد، واضح است که در زمان حضرت نوح نمیشود کتاب قرآن یا یک چیز مشابه این نازل کرد. زبان هنوز تکامل پیدا نکرده است حتی به نظر من واضح است آدمها از نظر مغز تکامل ندارند. شما اگر علوم شناختی جدید را مطالعه کنید یک مقدار این احساس را پیدا میکنید که مغز با زبان است که به تکامل میرسد، نرم افزار و سخت افزار در مورد مغز خیلی از هم جدا نیستند. شما نرم افزار را که پیچیده میکنید انگار سخت افزار پیچیده میشود و برعکس و روی هم تأثیر میگذارند. بنابراین اوایل آدمها مثل اینکه موجودات عجیب الخلقهای باشند و به وجود بیایند هی اینها باید پاکسازی شوند تا نسل بهتری از انبیا به وجود بیاید بعد از یک جایی به بعد مسئله فرهنگی است و مسئله پاکسازی سخت افزاری از یک تاریخی به بعد کنار میرود و بیشتر مسئله این است که دعوت شوند. در زمان پیغمبر اتفاقها به یک معنایی میافتد اینکه جنگ میشود و یک قومی در اثر جنگ از بین بروند ولی اینکه از آسمان به طور واضحی یک صاعقهای بیاید و عذابی بیاید نیست، یک مقدار روابط، روابط انسانی میشود. خداوند اگر بخواهد یک قومی را عذاب کند با ابزارهای طبیعی عذاب میکند ابزارهایی که انسانهای دیگر برای آدمهای دیگر استفاده میکنند.
حضار: در آیه اول اینگونه میگوید ما کتاب را فرستادیم تا مردم را از ظلمت به نور ببریم ولی این تأکید نشده که هر قوم دیگری را هم با کتاب این کار را کنیم.
بله نکتهای که ایشان میگوید، در مورد پیغمبر ما کتاب شامل قسمتهای فرهنگی است و شامل آیات هم است، حالت معجزه هم دارد. همه چیز پیغمبر در قرآن است، چه معجزه پیغمبر که ممکن است تأثیرهای معجزهآسا بگذارد و هم اینکه دیالوگ و پیام و همه چیز در آن است به اضافه خود پیغمبر، به این نکته دقت کنید نمیگوید کتاب به تو دادیم که مردم را هدایت بکند، کتاب را به تو دادیم تا مردم را از ظلمات به سمت نور بیاوری. خود پیغمبر که این کتاب دستش است مانند تأکید روی خود شخص پیغمبر و کسانی که این کتاب را به دست آنها دادند در آیه اول است. به این نکته دقت کنید که کتاب پیغمبر اگر بخواهید در مورد حضرت موسی بگویید تورات به اضافه معجزات است همه همین است بنابراین قسمت اولی که در مورد موسی است بیشتر تأکید روی معجزات الهی است که ظاهر میشود و ظلمت را میتواند نابود کند مانند چیزهایی که به صورت فیزیکی بروز میکند. قسمت دوم قسمت دیالوگ و قسمت فرهنگی است که هر دو در کتاب پیغمبر است.
پیروزی پیامبر در مقابل قوم خودش به معجزهآسا بودن قرآن واقعاً ربط داشت چون خیلی از آدمهایی که به پیغمبر ایمان آوردند به این دلیل بود که تحت تأثیر اعجاز قرآن قرار میگرفتند. داستانهای زیادی است صحابه پیغمبر تحت تأثیر همین کلام ایمان میآوردند. در مرحله بعد تحت تأثیر پیروزی نهایی پیغمبر همه مردم ایمان آوردند ولی افراد نخبه انگار معجزات را میدیدند. الان روشن است و مشکلی وجود ندارد؟ من الان ناچار باید وارد بحثهای فرقهای بشوم کاری نمیشود کرد این سوره را به جز بحث فرقهای نمیتوان تمام کرد.
۵- قسمت میانی سوره
همین نکتهای که اینجا گفتیم یک چیزی هی عقب میافتد یک بار یادم است در جلساتی که فکر میکنم درباره قسمت اول سوره بقره بود که الذین فی قلوبهم مرض بود یادم نیست اسمش چی بود یک اسمی لابد دارد. دو صفحه اول سوره بقره را جدا بعد از اینکه بحثهای مربوط به آفرینش را انجام دادیم چون سوره بقره را هم گفتم این قسمت را جداگانه بحث کردم. یکی دو جلسه هی میگفتم دو تمثیل اول را جلسه بعد در موردش صحبت میکنیم بعد یک بحثهایی پیش میآمد و آن جلسه تمام میشد بعد میگفتم جلسه بعد میگویم دو بار که عقب افتاد یکی از دانشجوها گفت این را نمیخواهید بگویید ما هر جلسه منتظر هستیم الان هم مرز قطعه داستان نوح و عاد ثمود هر دفعه میگویم بعد میگویم بعداً در مورد آن بحث میکنم. این قطعه کجا تمام میشود؟ میتوانید فکر کنید که «وَلَنُسْكِنَنَّكُمُ الْأَرْضَ مِنْ بَعْدِهِمْ» آخرش است اینها پیروز شدند. این آیه «وَاسْتَفْتَحُوا وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» پایان ماجرا است که اینها در ترجمهها و تفاسیر مختلف اینکه «وَاسْتَفْتَحُوا» مربوط به چه کسی میشود یک مقدار در مورد آن بحث است، که آنها «وَاسْتَفْتَحُوا» یا هر دو، هم پیامبران و طرف مقابل طلب پیروزی و فتح کردند. واقعاً در محتوای بحثهایی که میکنیم هیچ فرقی نمیکند که «وَاسْتَفْتَحُوا» را به چه کسی برگردانیم. میخواهم در این جلسه اصرار کنم که این قطعه را خوب است که تا پایان آیه ۱۹ ادامه بدهیم. فکر میکنم جلسه اول گفتم قطعههای مشخصی وجود دارد. این وسط مرز آن خیلی روشن نیست. فکر میکنم اشاره کردم طبق کتاب نظم قرآن آقای عبدالعلی بازرگان گفته این وسط ۱۷ آیه وجود دارد که قسمت میانی سوره است که فکر میکنم از آیه «وَاسْتَفْتَحُوا وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» به بعد را جزو ۱۷ آیه میانی گرفته است. میخواهم اصرار کنم که خوب است ۴ آیه بعد هم ادامه این قطعه بدانیم. در واقع میگوید این اتفاق افتاد مثل اینکه یک لحظه درست است که این ماجرا در زمین تمام شد و اینها مستقر شدند و اینها از بین رفتند ولی ادامه آن انگار یک جوری ادامه زندگی آدمهایی که نابود شدند در جهنم است. یک تصور میتواند این باشد از اینجا وارد بحث آخرت شده است. بالاخره این قسمت میانی قسمت آخرت است از آیه «وَبَرَزُوا لِلَّهِ جَمِيعًا فَقَالَ الضُّعَفَاءُ» یک چیزی در مورد قیامت میگوید. فکر میکنم یک تصور میتواند این باشد که از اینجا شروع شد. وقتی اینها نابود شدند و آنها در زمین مستقر شدند حالا میگوید در آخرت «مِنْ وَرَائِهِ جَهَنَّمُ وَيُسْقَى مِنْ مَاءٍ صَدِيدٍ» به نظر من این تعبیر خوبی نیست تا آخر آیه ۲۰ به دو آیه انتهایی دقت کنید «أَلَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ بِالْحَقِّ إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ وَمَا ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ» اینکه قوم را میتواند کلاً از بین ببرد و یک چیزی جای آن بگذارد اگر بگویید بحث آخرت شروع شده است یک جوری این آیه وسط آیات مربوط به آخرت انگار دوباره به زمین برگشتیم. بنابراین به نظر من طبیعیتر این است. خیلی نکته مهمی در مورد محتوای سوره نیست ولی چون هی این تکرار شد که مرز آن را مشخص کنیم فکر میکنم مناسبتر است بگوییم اتفاقاتی که نقل میشود در زمان آن انبیا افتاد ادامه آن این است که «وَاسْتَفْتَحُوا وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ» بعد سرنوشت اینها در جهنم چنین فاجعه بزرگی است.
[۰۰:۴۵]
بعد میگوید «مَثَلُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ» هم جزو همین ماجرا است. آدمهایی که کافر هستند یک سری کارهای براساس اوهام خود انجام میدهند که مثل غباری در مقابل طوفان است. مانند توصیف این است بارها شما در قرآن آیات اینگونه در مورد اقوام دیدید که اینها در کوهها میرفتند و چه کاری میکردند چه استحکاماتی داشتند که در یک لحظه نابود میشدند. این اوج این است کارهایی که اینها انجام دادند، چیزهایی که ساختند همه در مقابل یک لحظه اراده خداوند از بین رفتنی است. این همه فرعون و آل فرعون برای خود کاخ ساختند یک صحنههایی در قرآن است بعد از اینکه اینها غرق شدند میبینید انگار کسی در کاخها و باغهایی که درست کرده بودند نیست. آدمی که در ظلمت زندگی میکند و آدمی که کافر است و براساس حقیقت عمل نمیکند مانند تمثیل عنکبوتی که تارهایی برای خودش تنیده است. یک پایگاه سستی دارد که به راحتی از بین میرود. اینها متناسب است با اینکه در انتهای آیات مربوط به از بین رفتن اقوام اینها را بخوانیم. بنابراین دو آیه سرنوشت آدمها در آن دنیا است بعد اعمال آنها اینگونه است که یک مقدار این دنیاییتر است که اعمال آنها استحکام ندارد از بین میرود.
به یک نکتهای دقت کنید بعد از اینکه کلمه طیبه و خبیثه در قرآن ذکر میشود روی ثبات کسانی که پیرو کلمات طیبه هستند یا صاحب کلمات طیبه هستند در مقابل عدم ثبات کسانی که خبیثه هستند تأکید میشود که این آیه هم در انتهای ان قسمت روی همین تأکید میکند. کسانی که اعمال از روی جهالت و ظلمت و ظلالت انجام میدهند پایگاه مستحکمی ندارند و سست هستند مانند غباری در مقابل طوفان هستند و به راحتی طومار آنها در هم پیچیده میشود. بنابراین متناسب با اینکه بعدش میگوید آیا نمیبینید که میتوانیم یک قوم را ببریم و یک قوم دیگر بیاوریم. به نظر من اینگونه بهتر است هیچ اصراری ندارم ولی فکر میکنم که تا انتهای آیه ۲۰ که میگوید «وَمَا ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ بِعَزِيزٍ» خوب است جزو قطعه سوم سوره بگیریم که برخورد انبیا با قومهای خودشان است، قومهایی که عذاب شدند و از بین رفتند و مشمول این نکته هستند که «إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَيَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ» هرچند این را به کل انسانها هم خطاب میکنیم که خداوند میتواند همه آدمها را از بین ببرد ولی بالاخره متناسب با انتهای این قطعه است.
دو جلسه است که میگویم در مورد مرز قسمتهای سوم و چهارم بحث کنیم فعلا این را گفتم برویم سراغ قسمتی که در مورد آن صحبت کردیم درباره حضرت ابراهیم است و تناسبی که در این سوره با این قسمت نقل شده دارد است. همین بحثی که درباره ظلمت و نور انجام دادیم و اینکه ظلمت و نور مراتب دارد این را عینا همانطوری که معنی ظلمت زبان کج و معوج شده و گزارهها و مفاهیم اعتقادات ناحق فقط نیست بلکه مراتب بالاتری دارد همانطور نور، کلمه خبیثه و طیبه هم همینطور است. شما میتوانید بگویید مثال خوب کلمه طیبه ایمان است، یک حالت روشن شدگی که از تجلی حقیقت متناسب با حق است. در مقابل آن کفر که متناسب با باطل و ظلمت است. بنابراین یک حالاتی هستند که حالات طیبه هستند، یک حالاتی حالات خبیثه هستند. حالات طیبه زبان و بیان خودشان را در قالب زبان دارند و کلمات خبیثه هم همینطور است. موضوع این است که کلمات طیبه و خبیثه باز یک مقدار تجسد که پیدا میکنند شامل چیزهای دیگر هم میشوند یعنی در اوج میتوانید بگویید سنتهای خبیثه دارید در مقابل سنتهای طیبه و الی آخر. یک بخش سخت افزاری آن که در روایات هم روی آن تأکید شده این است که آدمهای طیب، نسل طیب از خودشان باقی میگذارند. در روایات روی این تأکید شده است که مثال کلمه طیبه مثلاً اهل بیت هستند. با این تعبیری که میکنم نورانی بودن و ظلمت و طیبه و خبیث بودن مراتب دارد. قبول دارید که یک مرتبهای از طیب بودن نسل طیب است. یک نفر از خودش نسلی باقی میگذارد که از نظر ژنتیک آدمهای خوبی هستند، پتانسیل خوبی برای درک مسائل معنوی دارند. اگر نخواهیم خیلی تعبیرهای عجیب و غریب به کار ببریم به نظر میآید همه آدمها از نظر استعداد معنوی باهم مساوی نیستند. ممکن است در ایمان آوردن در مقابل کفر همه میتوانند ایمان بیاورند و استعداد ایمان آوردن دارند ولی در مورد اینکه تا کجا پیش بروند همانطور که آدمها از نظر علمی باهم متفاوت هستند، از نظر معنوی هم تفاوتهایی وجود دارد. بنابراین میشود حرف از آدمها و نسل طیب در مقابل خبیث زد، من فکر میکنم چیزی که در روایات آمده است اینکه یک بخشی از تعبیر کلمه طیبه در مقابل کلمه خبیثه نسل طیب در مقابل نسل خبیث، مانند دعای حضرت نورح را یادتان باشد میگوید خدایا این قوم را از بین ببر «وَلَا يَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا كَفَّارًا» اینها به یک جایی رسیدند و از نظر ژنیتک خودشان و جامعهشان نه فقط خود سخت افزار این آدم ها، یک آدمی که مثلاً پدرش خیلی پرخور بوده یک میل ژنتیکی انگار به خوردن غذاهایی دارد این واضح است.
اگر یک آدمهایی خیلی فاسد باشند و درگیر جامعه فاسد با سنتهای عجیب و غریب زندگی کرده باشند فرزندان آنها چه از نظر ژنتیک و چه از نظر تربیتی به محض اینکه وارد این جامعه میشوند استعداد انحراف پیدا میکنند. حضرت نوح میگوید این جامعه نه فقط از نظر ژنتیک این آدمها که نرم افزاری با آنها برخورد کنیم هیچ راهی برای اصلاح آنها نیست و حرف گوش نمیدهند تا وقتی که اینها دور هم هستند و تولید نسل میکنند چیزی از آنها در نمیآید بنابراین شایسته این هستند که پاکسازی شوند و نباشند. این آیه برای بعضیها یک مقدار عجیب است. حضرت نوح که اشتباه نمیکند، در دعایی که از او در قرآن نقل شده است درست است حرفی که میزند اینها به غیر از فاجر و کافر متولد نمیشود بنابراین از خدا میخواهد اینها را محو کند، حرف درستی میزند کمااینکه خداوند این کار را میکند. اگر غلط بود به او تذکر داده میشد که این چه حرفی است ببین چند نسل بعد چه آدمهای خوبی به وجود میآید. به آخرش رسید یعنی دوره طولانی حضرت نوح کار را به اینجا رساند که هیچ امیدی به اینکه این آدمها صالح شوند وجود ندارد.
بنابراین تعبیر بیرونی شجره طیبه و خبیثه میتواند یک نسل طیب باشد، واضحتر از این در قرآن است که از ابراهیم یک نسلی به وجود آمد که نسل طیب بود که این همه انبیا و تحولات در دنیا به وجود آورد. حتی شجره انبیای بنی اسرائیل که به وجود آمدند اینور دنیا هم که دوباره میخواست پیامبر دیگری بیاید این هم از نسل ابراهیم است. قبول دارید که نسل شباهت زیادی با شجره دارد، شجره نامه مینویسیم، یک جوری یک تعبیر بیرونی طیب در مقابل خبیث این است که انگار حضرت ابراهیم ریشه یک شجرهای شد و از او نسلهایی به وجود آمدند که اینها هم طیب بودند و نور با خود به دنیا آوردند. این چیزی است که در روایات روی آن تأکید شده است، نشانه اینکه این تعبیر درست است آیاتی که بعداً در مورد حضرت ابراهیم میآید است. چه چیزی در این دعای حضرت ابراهیم غلبه دارد؟ چه میبینید؟ نه مواجه با قوم است نه دیالوگی در آن است مسأله نسل است شما که از اول این آیات شروع میکنید و میخوانید «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ» غیر ذی زرع یک حسی برای شما ایجاد نمیکند که انگار حضرت ابراهیم میگوید خدایا من نسل خود را در صحرایی آوردم که غیر ذی زرع است ولی از اینجا یک درخت معنوی است نمیدانم منظور من را میفهمید یا خیر. حضرت ابراهیم زراعت میکند نسل خودش را انگار یک جایی میکارد وادی که این کار در آن انجام میشود درخت معمولی در آن به وجود نمیآید ولی یک درخت دیگری در آن کاشته میشود. این ادامه پیدا میکند و میگوید «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» در جلسه اول گفتم که نمیشود بحث فرقهای نکرد تعبیر و اجابت دعای ابراهیم چیست؟ اینکه «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» دعای حضرت ابراهیم مستجاب شده است یعنی قلبهایی به سمت نسل ابراهیم که آنجا مستقر شدند گرایش پیدا کرده است. کدام قلبها به سمت چه گرایش پیدا کرده است؟ میتوانید بگویید اینگونه بود که مردم دنیا، قریش را دوست داشتند. این دعا را از اول میخوانیم «رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثِيرًا مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَنِي فَإِنَّهُ مِنِّي وَمَنْ عَصَانِي فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحِيمٌ» در مورد نسل حضرت ابراهیم هم این گونه نیست که هم هر کسی از نسل من است از خودش باشد. کسانی از حضرت ابراهیم هستند که تبعنی «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ » کل نسلی که آنجا به وجود میآید نه در آن آدمهایی هستند که یقیم الصلاه هستند «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» اینها چه کسانی هستند؟ شیعیان میگویند این دعای حضرت ابراهیم مستجاب شده است چون پیامبر و اهل بیت که کسانی هستند که نتیجه این حرکت حضرت ابراهیم که آنجا خانهای درست کرده و بخشی از نسل خودش را آنجا باقی گذاشته است مثل اینکه درختی از نسل خود کاشت که دنیایی نگاه کنید برای درختهای دیگر وادی غیر ذی زرع بود ولی برای کاشتن درخت ایمان و نسل خوب جای مناسبی بود که خداوند از او خواست که اسماعیل را آنجا رها کند. بنابراین دعای حضرت ابراهیم اگر مستجاب شده است این است که قلبهایی به سمت پیامبر و نسل پیامبر گرایش دارد. چون جمع گفته میشود نمیتوانید بگویید فقط منظور گرایش مردم به سمت خود پیامبر است چون «لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ» در قرآن هم میبینید که خداوند از قول پیامبر اینگونه گفته میشود که به عنوان اجر نبوت که چیزی از مردم نخواسته ولی مودت ذی القربی را خواسته است. مثل اینکه دوستی نزدیکان پیامبران جزو چیزهایی است که از مردم خواسته شده است. میبینید که این حقیقتی هم دارد قلبهایی به سمت نسل پیامبر و نسل پیامبر متوجه هستند بنابراین شیعیان میگویند تحقق این دعا همین محبت اهل بیت است. اینکه اینجا چیزی که در دعای حضرت ابراهیم غلبه دارد مسئله نسل او است این با تعبیری که در لایه بیرونی شجره طیبه و خبیثه که به نسل خوب و بد اشاره میکند هماهنگی دارد.
[۰۱:۰۰]
در آن روایات استدلال نمیشود که چرا این حرف گفته میشود همینگونه روایاتی است که منظور از کلمه طیبه اهل بیت هستند. ولی وقتی که سوره را میخوانید وقتی به اینجای سوره میرسید که ابراهیم این حرفها را میزند بعد از اینکه بحث طیبه و خبیثه در سوره مطرح شده است به نظر میآید غیر از آن روایات دلیل متنی هم میتوانیم پیدا کنیم برای اینکه روی این تعبیر کلمه خبیثه و طیبه عنایت خاصی در این سوره است. باز دوباره در ادامه میگوید «رَبَّنَا إِنَّكَ تَعْلَمُ مَا نُخْفِي وَمَا نُعْلِنُ وَمَا يَخْفَى عَلَى اللَّهِ مِنْ شَيْءٍ فِي الْأَرْضِ وَلَا فِي السَّمَاءِ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ» چقدر از این دعا مربوط به ذریه ابراهیم است؟ تقریباً میتوان گفت که اصل ماجرا است منتها همراه با اینکه وقتی میگوید ذریه یا نسل ابراهیم آن بخشی که یقیم الصلاه هستند آن بخشی که موحد هستند در مقابل شرک، ابراهیم با کسی که از نسل خودش باشد انگار از نسل او نیست و کسی که موحد ولی از نسلش نیست میگوید «إِنَّهُ مِنِّی» از اول که شروع میکند آنقدر مسئله یقیم الصلاه و موحد بودن مهم است که اگر از ابراهیم بپرسید مانند ماجرای حضرت نوح که میگوید و من اهلی؟ بعد جواب میآید انهو لیس من اهلک پسرش که موحد نیست از اهل تو نیست. ذریه ابراهیم و کسانی که مورد دعا قرار میگیرند «فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوِي إِلَيْهِمْ وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ» اینها کسانی هستند که میگوید «عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنَا لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ» گذاشتم که نماز بخوانند برای اینها دعا میکند. ابراهیم کاری به کسی که مشرک باشد از نسل خودش یا غیر نسل خودش ندارد.
حضار: دستوری که به حضرت ابراهیم داده شده بود که حضرت اسماعیل را با خودش ببرد در مکه خود حضرت ابراهیم میدانست که برای چه میروند؟ آیا یقیم الصلاه را خوانده میدانسته چه اتفاقی قرار است بیفتد من نمیدانم ماجرا چگونه است.
اینکه آنجا را کعبه را میسازند میدانید؟ اینکه دستور میآید آنها را آنجا بگذارد و برگردد پیش اسحاق، همین آیات میگوید «أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي بِوَادٍ غَيْرِ ذِي زَرْعٍ» اتفاقهایی که افتاد این است که حضرت ابراهیم دستور پیدا کرد که همراه با اسماعیل بروند در یک جایی که به او نشان داده شد. حضرت ابراهیم دستوراتی که از طرف خداوند میآمد یک مقدار تصویری بود، خودش از خدا میخواهد «إِنِّي أَرَى فِي الْمَنَامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ» اینکه باید فرزند خود را ذبح کند به قول خارجیها یک کلمهای دارند که میگویند ویژن، رویا نیست تصویر را ببینید در حالت چیزی بین خواب و بیدار است. اینکه میگوید «إِذْ بَوَّأْنا لِإِبْراهِیمَ مَکانَ الْبَیْتِ» دقیقاً یعنی از یک جایی برداشتند اسماعیل آمد نقطه خاصی را به او نشان دادند که اینجا یک خانهای بساز بعد بگذار و برو. این دعا قسمتی است که به او گفتند برو و او میرود یا رفته، وقتی که این دعا را میکند آنجا نیست. بعد از این است که حضرت ابراهیم و هاجر را کنار بیت محرم که ساختند گذاشت لِيُقِيمُوا الصَّلَاةَ برای اینکه یک نسلی، یک جایی که انگار هیچ آدمی نبود، یک بخشی از ذریه خود را آنجا کنار این خانه گذاشت. آدمهای دیگر هم آمدند هر کسی که در مکه زندگی میکرد از نسل اسماعیل نبود ولی بالاخره اینکه اینجا شهری به وجود آمد و یک فرهنگی از حضرت ابراهیم باقی ماند و اعوجاجهایی پیدا کرد تا اینکه حضرت رسول آمد و با نزول قرآن، همیشه هم حرف بازگشت ابراهیم است در قرآن ابراهیم از این نظر مهم است آنجا یک فرهنگ ابراهیمی وجود داشت که کج و معوج شده بود و قرآن آن فرهنگ را اصلاح میکند و به دین حنیف ابراهیم برمیگرداند.
حضار: چون چشمه زمزم زیر پای حضرت اسماعیل میجوشد وقتی او را آنجا میبرند حضرت اسماعیل بچه بود ولی بعد که کعبه را میسازند باهم میسازند درست است؟
اول اینکه داستان زمزم در قرآن نیامده است، شما میتوانید آن را قبول نداشته باشید، اینکه چقدر معتبر است رفت و برگشت حضرت هاجر، من در بحثهای حج گفتم که این خیلی تعبیر اشتباهی است که اگر سعی بین صفا و مروه را شبیهسازی سعی حضرت هاجر بدانیم. ممکن است این اتفاق افتاده باشد ولی ربطی به مناسک حج ندارد. یک چیزی که مسلم است این است که به نظر میآید حضرت ابراهیم چندین بار رفته و برگشته است. اگر شما آن داستان را قبول کنید میتوانید بگویید حضرت ابراهیم یک بار حضرت هاجر و اسماعیل را آورده و اینجا گذاشته بعد برگشته و دوباره کعبه را ساخته است. ولی یک جورایی با بعضی از داستانها و اسناد و مدارک تاریخی سازگار نیست. حداقل فکر میکنم این مسلم است که اسحاق به دنیا آمد بعد حضرت اسماعیل را ابراهیم برداشت و به سمت کعبه آورد، بنابراین قنداقه نیست. نمیدانم تورات چقدر برای شما سند است داستان در تورات اینگونه است که اسحاق که به دنیا میآید بعد این اتفاق میافتد. تعبیر آنها از دید خودشان این است که اسحاق به دنیا آمد حضرت ابراهیم مثل اینکه فرزند اصلیاش به دنیا آمده است، آنها چون از نسل اسحاق هستند اسماعیل را خیلی تحویل نمیگیرند. چون فرزند اصلی او به دنیا آمد آن فرزند را از خودش راند، احساس آنها آین است که حضرت ابراهیم گفته بچه اول من خیلی بچه مهمی نیست اصلی به دنیا آمد و این را کنار گذاشت. چون آنها نمیدانند حضرت اسماعیل را کجا برد چیزی که آنها دیدند این بود که یکی از آنها را برد و معلوم هم نیست زنده است یا مرده است.
خیلی بعید است این داستان در این حد اشتباه باشد که یعنی اسماعیل به دنیا آمد قنداقه بود و حضرت ابراهیم او را برد؟ به نظر من یک جاهایی از این داستان دروغ است راست نیست احساس من این است که در سفر اول اسماعیل در حدی یعنی ماجرای ذبح اتفاق افتاده است. وقتی برده و کعبه را ساختند یک نوجوانی بود داستان ذبح اتفاق افتاده است. اگر آدم بخواهد استدلال کند خوب است همه آیات را جمع کند و خیلی دقیق بحث کند حس کلی من این است وقتی قرآن را خواندم در ذهن من است دفعه اولی که ابراهیم میآید اسماعیل به اندازه کافی بزرگ است. مگر اینکه یک نفر بگوید که یک بار کوچک است میرود به هر حال وقتی کعبه را میسازد نوجوان است، آدم چنین حسی نسبت به داستان دارد. من میگویم آدم باید دقیق بخواند نمیتوانم بگویم این حس من از کدام کلمات آمده است شاید بتوانم روی آیاتی استدلال خیلی خوب کنم شاید هم نتوانم. به هر حال من به تورات آنقدر مظنون نیستم که بگویم کل ماجرا را به کل عوض کردند فکر میکنم بعد از به دنیا آمدن اسحاق اگر اینگونه در نظر بگیرید این آیه که در آن اشاره میشود «وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ» میتواند یکجوری همان موقع که ترک میکند وقتی میرود به او دستور داده میشود که اینها را بگذار و برو دعا میکند که «رَبَّنَا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتِي» بنابراین اسحاق است و خداوند اسحاق را داده است.
حس من این است مثل اینکه در روند رفتن از ظلمات به نور مهمترین نقشی که ابراهیم داشته، اسم ابراهیم یعنی پدر همه اقوام، ابراهیم یک کار سخت افزاری انجام داده است و یک نسل نورانی از خود باقی گذاشته است. یک نسلی که تعداد زیادی از آنها آدمهای نورانی شدند که هم نورانی و هم منور بودند و دنیا را روشن کردند. بنابراین انگار سخت افزارترین قسمت ماجرا قسمتی که شما آدمهایی به وجود بیاورید. در یک نسلی که اینها به نور و معنویت نزدیک باشند. این چیزهایی بود که در جلسات قبل گفتیم سعی کردم اینها را باهم یک جوری بگویم اتصال آنها چگونه است.
۶- سایر آیات خارج از داستان
تقریبا میشود گفت بخشهایی که بحث کردیم را کنار بگذاریم اکثر آیاتی که باقی ماندند حالت انذار دارند یعنی وصف جهنم، روزی که دیالوگ طولانی است بین آدمهایی که در آن دنیا گمراه شدند، هرچند آیات عذاب نیست ولی مقدمه عذاب است یعنی جهنمی شدند و در مورد آنها داوری شده است و پذیرفته نشدند و سعی میکنند کمک بگیرند شیطان هم لگد آخر را به آنها میزند و یک چیزی هم به آنها میگوید که در جهنم بیفتند. بخش انتهایی سوره هم اینگونه است غلبه دارد و مسئله انذار در آن غلبه دارد.
در این سوره هم آیات توحیدی هم است قبل از آیات مربوط به حضرت ابراهیم یک بخشی از اینکه بعد از اینکه توصیف میشود یک عدهای در جهنم هستند گفته میشود که «اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَأَنْزَلَ مِنَ السَّمَاءِ مَاءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَرَاتِ رِزْقًا لَكُمْ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْفُلْكَ لِتَجْرِيَ فِي الْبَحْرِ بِأَمْرِهِ وَسَخَّرَ لَكُمُ الْأَنْهَارَ» اینها آیات توحیدی هستند «وَسَخَّرَ لَكُمُ الشَّمْسَ وَالْقَمَرَ دَائِبَيْنِ وَسَخَّرَ لَكُمُ اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ» به کل اینها نگاه کنید اینگونه میشود که یک قطعه مقدمه داریم حضرت موسی و یک قسمت مربوط به سه قوم عاد و ثمود که تا آیه ۲۰ ادامه پیدا میکند و بعد از آیه ۲۰ یک بخشی میآید تا قسمت «أَلَمْ تَرَ كَيْفَ ضَرَبَ اللَّهُ مَثَلًا كَلِمَةً طَيِّبَةً» یک قطعه که سه آیه است ولی آیات طولانی هستند که توصیف روز حشر و داوری هستند. یک قسمت آن این است که ضعفا به مستکبرین میگویند که «فَهَلْ أَنْتُمْ مُغْنُونَ عَنَّا مِنْ عَذَابِ اللَّهِ که جواب آن این است «سَوَاءٌ عَلَيْنَا أَجَزِعْنَا أَمْ صَبَرْنَا مَا لَنَا مِنْ مَحِيصٍ» کاری از دست آنها بر نمیآید بعد آیه طولانی که حرف حق را باید از شیطان بشنوند که من بر شما سلطه نداشتم «إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي» این آیه را میخوانم خیلی این حرف شیطان جالب است. چقدر استدلال متین و محکم و نورانی است. واقعاً در آخرین لحظهای که اینها به جهنم میروند نورانی میشوند در اثر حرفی که شیطان میزند.
اصراری که من میکنم این خیلی مهم است نه اینکه در حد فهمیدن روی کاغذ ذهنی با تمام وجود احساس کند که شیطان کاری را میکند که خداوند از او خواسته است. ابلیس تمرد به این معنا که چیزی خلاف خواست خدا انجام بدهد انجام ندهد، میگوید من این کار را کردم این کاری که کرده چه ایرادی دارد «وَقَالَ الشَّيْطَانُ لَمَّا قُضِيَ الْأَمْرُ» میایستد وقتی کار تمام میشود. «إِنَّ اللَّهَ وَعَدَكُمْ وَعْدَ الْحَقِّ وَوَعَدْتُكُمْ فَأَخْلَفْتُكُمْ» خدا به شما وعده حق داد من هم به شما وعدهای دادم و خلاف آن عمل کردم.
[۰۱:۱۵]
«وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي» من تسلطی به شما نداشتم فقط دعوت میکردم، خدا پیغمبر را فرستاد و در درون شما چیزهایی بود که به آن سمت، شما را دعوت میکرد و من هم شما را دعوت کردم به سمتی که از اول به شما دروغ گفتم و وعده خلاف دادم. قصد شیطان از اول این بود که خلف وعده کند. نکته مهم این است «وَمَا كَانَ لِيَ عَلَيْكُمْ مِنْ سُلْطَانٍ» به غیر از اینکه صدای من به گوش شما میرسید میخواستید تبعیت نکنید «إِلَّا أَنْ دَعَوْتُكُمْ فَاسْتَجَبْتُمْ لِي فَلَا تَلُومُونِي وَلُومُوا أَنْفُسَكُمْ» این لگد آخر است. یک چیزی شاید داشتند! بروند در حالیکه در جهنم هستند شیطان را لعنت کنند، این را هم از آنها گرفت. تسکینی است که آدم بگوید تقصیر فلانی است، ولی همه تقصیر خودتان بود. من هیچ تقصیری نداشتم. اینکه بروند جهنم در حالیکه عذاب میشوند، مطمئن هم باشند این حرفی که از شیطان شنیدند هیچ تقصیری متوجه هیچ کسی نیست به غیر از خودشان، این عذابشان را بیشتر میکند. آخرین کاری که شیطان میتواند بر علیه آنها انجام بدهد حرف حق میزند، حرف باطل که نمیزند. اگر شیطان در مقابل خداوند تمرد نمیکرد، اینکه وعده باطل وجود داشته باشد، به آن دلایلی که من همیشه روی آن تأکید میکنم در دنیا چیز خوبی است و شیطان ابزاری است که دعوت باطل را در مقابل دعوت حق در دنیا محقق میکند. «مَا أَنَا بِمُصْرِخِكُمْ وَمَا أَنْتُمْ بِمُصْرِخِيَّ إِنِّي كَفَرْتُ بِمَا أَشْرَكْتُمُونِ مِنْ قَبْلُ» از اول به آن چیزهایی که شما شرک میورزید من از اول کافر بودم و میدانستم اینها هیچ چیزی نیستند و قدرتی ندارند و توهم هستند «إِنَّ الظَّالِمِينَ لَهُمْ عَذَابٌ أَلِيمٌ» این هم اگر جمله شیطان باشد جمله بامزهای است. ممکن است جمله از حقیقتی باشد که خداوند در قرآن بیان میکند. چون خود شیطان هم به یک معنایی جزو ظالمین حساب میشود.
بعد از آیاتی که اتمام حجت میکند و مستکبرین و شیطان حرف خود را میزنند آیهای که در مورد کسانی که ایمان آوردند «وَأُدْخِلَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا بِإِذْنِ رَبِّهِمْ تَحِيَّتُهُمْ فِيهَا سَلَامٌ» باز دوگانگی آدمهای خبیث کسانی که در ظلمات هستند به آنجا رسیدند و کسانی که به نور رسیدند به اینجا رسیدند بعد دوباره دوگانگی بین کلمه طیبه و خبیثه میآید.
من نگفتم کلمه طیبه و خبیثه یعنی نسل خوب و بد. گفتم مراتبی که برای ظلمت و نور است مراتب نور این هم از نرم افزار و از حالت نورانی مثل ایمان چون در روایات اینگونه روایات هم است مثال کلمه طیبه ایمان است، ایمان کلمه طیبه است. عمیقترین لایهها آنجا است حالاتی که انعکاس خداوند در وجود انسان است، آدم مانند آینهای در مقابل حق میایستد و حق در آن تجلی میکند. اینها حالات طیبه هستند. در زبان و عمل بیان میشوند و در نسل و به صورت سخت افزاری هم یک جوری بیان میشوند که نهایت هر دو این تعابیر در روایات مختلف آمده است.
۷- تمهای فرعی
۱-۷ کفران نعمت
به چند نکته اشاره میکند، الان فکر میکنم تا حدودی ارتباط بین این قطعهها برقرار است، ممکن است بعضیها روی آیه مشکل داشته باشند که وسط اینها این آیه چه کار میکند. چند نکته میخواهم بگویم، معمولا وقتی تم کلی در سوره پیدا میکنید یک تمهای فرعی هم هستند که خوب است به آنها توجه کنید. میخواهم روی این تأکید کنم که شکر در مقابل کفر به معنای کفران نعمت، خیلی در این سوره پررنگ است. این را ندیده نگیرید. نسبت به خیلی سورههای دیگر این مقدار تأکیدی که میشود. مخصوصاً اینجا دعوت به حق، هدایت و تلاش برای رسیدن به نور یک نعمت بزرگی است که نباید در مقابل آن کفران شود.
یادداشت نکردم ای کاش یک دور سری مرور میکردم الان هم میشود این کار را کرد ولی خودتان میتوانید این کار را بکنید، از اولی که سوره شروع میشود تم شکرگزاری در مقابل کفر وجود دارد، مخصوصاً این مقدار تأکیدی که در انتهای قسمت مربوط به حضرت موسی است. نمیشود آن قسمت را خواند و برجسته بودن قسمت شکر در مقابل کفر را ندید «وَإِذْ تَأَذَّنَ رَبُّكُمْ لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ» این تا حدودی در سورههای دیگر زیاد آمده است ولی میگوید «وَقَالَ مُوسَى إِنْ تَكْفُرُوا أَنْتُمْ وَمَنْ فِي الْأَرْضِ جَمِيعًا فَإِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ حَمِيدٌ» اینجا باز بعد از آن آیه تکفرو به معنای کفر است. کفر در مقابل شکر با کفر در مقابل ایمان یک ماهیت دارد، یعنی هر دو یکی است. کسی کافر به معنای ضد مومن نمیشود، مگر اینکه نعمت هدایت را ندیده گرفته باشد. بنابراین کافر همیشه کفران نعمت هم کرده است. کافر به معنای کسی که مومن نیست. اینجا بعد از آیه «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لَأَزِيدَنَّكُمْ وَلَئِنْ كَفَرْتُمْ إِنَّ عَذَابِي لَشَدِيدٌ» آدم وقتی میخواند «وَقَالَ مُوسَى إِنْ تَكْفُرُوا» به هر دو معنا بگیرید درست است. هدایت را نپذیرید کفران نعمت کنید یعنی کافر شوید مومن نشوید هر دو درست است.
اگر بعضی را جا انداختم و شما یادتان است بگویید ولی این تم، تم شکر در مقابل نعمت هدایت و کفران نعمت و کلاً شکر در مقابل کفر در این آیات مرتب تکرار میشود.
حضار: آیه ۲۸ را هم بگویید
آیه ۲۸ یک مقدار جلوتر است باز اینجا است. قبل از اینکه به ایه ۲۸ برسیم یک جای دیگر است و بعد از آیه ۲۸ هم است.
حضار: آیه ۲۸ خیلی جالب است
بله خیلی جالب است. دو بزرگ و دو کوچک است، این جزو تکالیف دانشجویان است و معمولاً میگویند خودتان بگردید و پیدا کنید ولی به غیر از آیه ۲۸ که خیلی بولد و واضح است اشارههای شکر و کفر دیگری هم در این سوره است. من ۳۰ ثانیه سکوت میکنم و معنی آن این است که دارم پیدا میکنم. هست، من پیدا نکردم. شاید بعد از آیه ۲۸ باشد. بعید میدانم فکر میکنم بین این دو آیه اشارهای به شکر و کفر است. آیه ۲۸ که ایشان میگوید بعد از اینکه کلمه طیبه و خبیثه تمام میشود با این شدت میگوید «أَلَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ بَدَّلُوا نِعْمَتَ اللَّهِ كُفْرًا وَأَحَلُّوا قَوْمَهُمْ دَارَ الْبَوَارِ» نعمت خدا را تبدیل به کفر کردند. به نظر میآید منظور مقابله با پیامبران و نپذیرفتن هدایت است. درست است که شکر و کفر معنی کلی دارد ولی در این سوره خیلی انگار تأکید روی این است که دعوت به نور و خروج از ظلمت بزرگترین نعمتی است که خداوند داده است. اینکه پیامبران میآیند و کتاب فرستاده است و کسانی که از این نعمت استفاده نمیکنند و کفران نعمت میکنند مستوجب چنین چیزی هستند «جَهَنَّمَ يَصْلَوْنَهَا وَبِئْسَ الْقَرَارُ» خودشان و قوم خودشان را به چنین جایی میکشانند. پس به عنوان تکلیف قرار شد شما دو مورد دیگر که اشاره به کفران نعمت در مقابل شکر است را در این سوره پیدا کنید.
حضار: آیه ۲۲
حضار: آیه ۳۴ است؟
«وَآتَاكُمْ مِنْ كُلِّ مَا سَأَلْتُمُوهُ وَإِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللَّهِ لَا تُحْصُوهَا إِنَّ الْإِنْسَانَ لَظَلُومٌ كَفَّارٌ» اشاره باز به نعمت خدا است شاید ۴ تا همینها است. «وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ» «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي وَهَبَ لِي عَلَى الْكِبَرِ إِسْمَاعِيلَ وَإِسْحَاقَ إِنَّ رَبِّي لَسَمِيعُ الدُّعَاءِ» اینکه شکرگزاری خود حضرت ابراهیم است. ولی «وَارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَرَاتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ» واژه شکر در دعای حضرت ابراهیم هم آمده است. باز با دقت نگاه کنید به هر حال این یک تمی است. تم شکر در مقابل کفر است. به معنای شکر در مقابل نعمت هدایت در این سوره است که نعمت بزرگی است، این یک نکته بود.
۲-۷ انذار
یک تم فرعی دیگر هم به نظر چند بار تکرار میشود بگویم، موخره سوره هم باز انذار است. آیه اول را نگاه کنید «هَذَا بَلَاغٌ لِلنَّاسِ وَلِيُنْذَرُوا بِهِ وَلِيَعْلَمُوا أَنَّمَا هُوَ إِلَهٌ وَاحِدٌ وَلِيَذَّكَّرَ أُولُو الْأَلْبَابِ» آیه انتهایی است و تأکید میکند روی اینکه یک بخشی از هدایت انذار است واقعاً رسیدن به نور و خروج از ظلمت اشتباه است اگر آدم اینگونه نگاه کند حتی انعکاس آن در صاحت زبان این است که حرفهای درست و حق زده شود. زبان به غیر از اینکه بیان کننده حقیقت است میتواند ترساننده باشد ترسی که از یک حقیقتی ناشی شده است نه ترس موهوم. بنابراین انذار یکی از ابزارهای هدایت کردن و خروج از ظلمت به سمت نور است.
نهایتاً زبان میخواهد چه کاری کند؟ یک حالات بدی را از بین ببرد یا حالات خوبی بیاورد، ریشه اصلی این است که ما یک حالات نورانی داریم در مقابل یک حالات ظلمانی، انذار ابزاری است که کمک میکند به شما و احساساتی در شما ایجاد میکند که باعث میشود بخش نورانی در مقابل بخش ظلمانی تقویت شود. احساس من این است در موخره یک جزئیاتی است ولی فکر میکنم کلاً نکته اصلی این است بعد از اینکه آیات حضرت ابراهیم میآید تا پایان سوره ادامه انذار است. کلاً در این سوره انذار در آن نقش مهمی دارد چون اول هم گفتم اگر قطعاتی که در دو جلسه قبل گفته بودم کنار بگذارید بقیه انذار است. یعنی احوال قیامت و جهنم در مقابل بهشت است. چند آیه توحیدی هم است که آنها هم آیات مهمی هستند.
فکر میکنم کافی باشد، معمولاً این جلسات مقدمه هستند یعنی به یک جایی برسید که قسمتهای مختلف سوره به نظر شما بی ربط نرسد و یک ارتباطی باهم پیدا کرده باشند. خیلی در جزئیات آن قسمتهایی که چه هستند معمولاً قرار نیست وارد بشویم و نمیشویم. اگر سوالی نیست بحث را تمام کنیم و از جلسه آینده سوره یس را شروع کنیم و آن هم فکر نمیکنم خیلی طول بکشد.
