بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای معجزه چیست، جلسهی ۵، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۱/۱۱/۲۴
این جلسه در قالب یک سخنرانی با عنوان «در باب معجزه» در پژوهشگاه دانش های بنیادی، پژوهشکده فلسفه تحلیلی برگزار شده است.
۱- پیش درآمد – انگیزه سخنرانی
عنوان این سخنرانی را چیزی گذاشتم شبیه عنوانی که مقاله معروف هیوم دارد. قبل از اینکه شروع کنم میخواهم در مورد اینکه من اینجا چه کار می کنم و چگونه شد که مقاله ای در زمینه معجزه در دیدگاه فلسفه تحلیلی با ایده های اسلامی نوشتم توضیحی بدهم. میخواهم توضیح بدهم که این چه ربطی به من دارد، مطمئناً به کار حرفهای من که ریاضیات است ربطی ندارد. هرچند برهان هیوم چون احتمالات و اینفورمیشن تئوری (information theory) است به تخصص من ربط دارد ولی بحث فلسفی آن قطعاً مربوط به من نیست.
ماجرا این است که کتابی در حال تالیف است تحت عنوان فلسفه تحلیلی اسلامی از طرف دانشگاه بیرمنگام (Birmingham) و یک تعداد مقاله قرار است که در مباحث مختلف فلسفه دین از دیدگاه فلسفه تحیلی با دیدگاههای اسلامی چاپ شوند. آقای دکتر زارعپور که فکر میکنم تنها ادیتور مجموعه است من را از قبل در شریف میشناخت، با سخنرانیهای خارج از محدوده کاری من هم آشنا بود یک بار با من تماس گرفتند که چنین کتابی وجود دارد و از من خواستند که یک مقاله برای این کتاب بنویسم. عنوان پیشنهادی ایشان درباره زبان دین از دیدگاه قرآنی یا اسلامی بود. در شروع کار من تعجب کردم از این که برای یک کتاب فلسفه تحلیلی که احتمالاً فیلسوفهای تحلیلی مسلمان باید بنویسند چرا از من دعوت کردند. ایشان گفتند سخنرانیهایی را از من در مورد موضوع زبان دین شنیدند که جالب بود قابل تبدیل کردن به یک مقاله است. از ایشان پرسیدم که در کتاب چه کسانی هستند نویسندهها چه کسانی هستند؟ یک اسامی ایشان بردند که من یک مقدار به این احساس رسیدم که که اگر قبول نکنم کار احمقانهای کردم. از ایران آقای دکتر وحید بودند، از آدمهای خیلی قدر فلسفه تحیلی اسلامی دنیا هم در آن بودند.
زبان دین به نظر من خیلی موضوع سختی آمد. من به ایشان پیشنهاد کردم که اگر کسی قبول نکرده است من درباره معجزه از دیدگاه اسلامی بنویسم. هم ایدههایی داشتم و هم به دلیلی که الآن توضیح میدهم فکر کردم که این موضوع راحتتر است. ایشان هم گفتند که به کسی سفارش دادند و هنوز جواب ندادند و اگر جواب منفی دادند شما درباره معجزه بنویسید. من شانس آوردم بعد از مدتی تماس گرفتند گفتند آن شخصی که قرار بود بنویسد رد کرده است یا در زمان لازم جواب مثبت نداده و قرار شد من مقالهای تحت عنوان معجزه از دیدگاه اسلامی بنویسم. من زیاد کلام اسلامی بلد نیستم که بخواهم از دید اسلام بنویسم و سعی کردم آن چیزی را که بلد هستم انجام بدهم و از اول هم که پیشنهاد کردم همین بود که ببینیم در قرآن آیا دیدگاه خاصی نسبت به مفهوم معجزه وجود دارد؟ جدای از اینکه متکلمین مسلمان چه گفتند، میشود چیزی از قرآن فهمید و به زبان فلسفه تحلیلی ترجمه کرد یا خیر؟ دلیل دومی که گفتم که به نظر من خیلی مهم است که چرا احساس کردم موضوع معجزه موضوع خوبی برای نوشتن است این است که با عرض معذرت از کسانی که احتمالاً اینجا حضور دارند و شاید حرفهای فلسفه دین تحلیلی کار میکنند، همیشه احساس من نسبت به فلسفه دین در مباحث فلسفه تحیلی این بود که – کاملاً نظر شخصی خود من است- اگر مباحث مختلف و شاخههای مختلف فلسفه تحیلی را سورت (مرتب) کنیم مثلاً اپیستمولوژی (epistemology) و فلسفه علم در بالا قرار میگیرند و با اطمینان فلسفه دین از نظر سطح مباحث و مفید بودن در انتهای لیست قرار میگیرد. دلیل آن چیست؟ اگر اینگونه است به نظر من نقطه ضعفهایی در فلسفه دین تحلیلی وجود دارد و برای یک آدم غیرمتخصص کمتر ترسناک است که بیاید به جایی که فکر میکند خیلی خوب نکردند کاری ارائه بدهد. من جرأت اینکه یک مقاله هر چیزی که بخواهید بگویید به اپیستمولوژی ربط داشته باشد که فکر میکنم خیلی قوی کار شده است و کارهای جالبی شده است و کاملاً اطلاعات فلسفه تحلیلی خیلی قوی میخواهد ندارم که چنین مقالهای بنویسم ولی به این دلیل، که نمونه اش دفینیشن (definition تعریف ) معروفی است که از هیوم است و فکر میکنم دفینیشن خیلی بدی است، میتوانم برای خودم فکر کنم که شاید بتوانم کانتریبیوشنی (contribution) داشته باشم.
این تعریف را نگاه کنید، مثلا میخواهد معجزه را تعریف کند و تعریف خیلی کلاسیکی هم شده است. معجزه یک تخلف و یک اعوجاج از قانون طبیعت است، یک چیزی که خلاف قانون طبیعت اتفاقی بیفتد و توسط خداوند یا یک اینویزیبل ایجنت (invisible agent عامل نامريی) صورت گرفته باشد. شما یک لحظه فکر کنید تصور و مثالهایی که از معجزه در ذهن شما است تصوری که از معجزه از نظر دینی دارید آیا واقعاً با این تعریف هیچ قرابتی دارد؟ فکر میکنم همه چیزهایی که ممکن است ما به آنها معجزه بگوییم اینگونه است که مثلاً خداوند میخواهد یک عدهای را هدایت کند، یک اتفاقی میافتد که احتمالاً اتفاق شگفتانگیز و غیرمعمولی است و آن طرف در اثر مواجهه با این اتفاق به یک چیزی پی میبرد. مثلا نمونه کلاسیک آن که در کلام اسلامی که اصل ماجرا است این است که خداوند پیامبری را میفرستد، پیامبر معجزه میکند برای آن مردم که آنها معجزه را ببینند و پی ببرند به اینکه این پیامبر خدا است و حرفهای او را گوش کنند و هدایت شوند.
بنابراین یک چیزی اینجا وجود دارد، قطعاً در معجزه اینکه خداوند اراده هدایت کردن افرادی را دارد و اتفاقی میافتد در مفهوم معجزه است. این تعریف را که نگاه میکنید اصلا لازم نیست کسی شاهد این اتفاقی باشد که افتاده است. اولاً مفهوم لا آو نیچر (law of nature) وجود دارد که تا چند قرن قبل روح کسی از چنین مفهومی با این حالتی که الآن در فلسفه است خبر نداشت. مطمئناً متکلمین اسلامی هم به آن مفهومی که ما اینجا لا آو نیچر میبینیم تصوری از چنین چیزی نداشتند که بخواهد از آن تخلفی شود. چیزی که مهم است این است که هیوم به صراحت میگوید، میگوید اگر خداوند یا فرشتگان یک خانهای را از جای خود بلند کنند و در آسمان نگه دارند چه کسی ببیند و چه کسی نبیند معجزه اتفاق افتاده است. یعنی اصلاً مهم نیست پرپوز (purpose مقصود ) چیست، آیا آدمی آنجا است؟ آیا هیچ مثال معجزهای در ذهن شما میآید که هیچ کسی بر اثر دیدن این معجزه هدایت نشده باشد؟ همینجوری خداوند به ملائکه بگوید یک خانهای را به آسمان ببرند و ما بگوییم معجزه اتفاق افتاده است. واقعاً افراد دیندار به چنین چیزی معجزه میگویند؟ نمونه خیلی ساده آن که مثالهای شبیه این در ادبیات فلسفه تحلیلی در مورد معجزه هم چند دهه است که وارد شده است، مثلاً یک لحظه فکر کنید که خداوند رنگ یک کوراکی (quark) را عوض کند. در فضای ساب اتمیکی (subatomic) که اصلاً ما نمیدانیم فکر کنید یک قسمتی از فضای ساب اتمیک که ما هیچ اطلاع و هیچ اینفورمیشنی (information) از آن نمیتوانیم به دست بیاوریم. برخلاف قوانین طبیعت خداوند یک دخالتی مثلا در حرکت ذرات بنیادی یا ویژگیهای آن بکند و این کار را خودش انجام بدهد. در این تعریف صدق میکند و ما احساس میکنیم که معجزه اتفاق افتاده است. شاید خداوند این کار را به این دلیل میکند که برای اداره جهان لازم است که یک تغییراتی گاهی در ذرات بنیادی ایجاد کند برخلاف نظم طبیعت برای اینکه یک منظورهایی دارد. ممکن است به این بگوییم گاد اینترونشن (God intervention) اکت آو گاد (act of God) ولی به آن معجزه نمیگوییم، چیزی که اصلاً ربطی به آدمیزاد ندارد، آدمها نمیبینند و هدایت نمیشوند.
در دیدگاه دینی وقتی حرف از معجزه یا میراکل (miracle) است مثالها معمولاً اینهایی است که در حضور افراد انجام شده است. مردهای را حضرت مسیح زنده کرده است و آدمها دیدند، اینها معجزات است. شما یک لیست از معجزاتی که در ذهن شما است و شنیدید بنویسید مثل شکافته شدن دریای نیل، خود قرآن به عنوان معجزه پیامبر و هر چیزی که به حضرت مسیح نسبت داده شده است. اصولاً وجه مشترک اینها این است که یک اتفاقی میافتد و اگر لا آو نیچر به کار نبریم به اصطلاح قدیمیتر در کورس آو نیچر (course of nature) نیست غیرطبیعی و غیرعادی است ولی همیشه اینگونه است که شاهدهایی حضور دارند میبیند، هدایت میشوند و از آن معجزه یک چیزی میفهمند. خداوند قصد میکند که هدایتی را به کسانی برساند سپس یک اتفاقی میافتد و آن هدایت به آنها میرسد. من فکر میکنم این تعریف آنقدر وسیع است که خیلی چیزهای غیرمعجزه را هم شامل میشود و نیاز به اصلاح دارد و فقط هم من نیستم که احساس میکنم که اینگونه است. الان چند دهه است که تعریفهای جایگزینی در فلسفه تحلیلی برای این تعریف ارائه شده است و این تعریف کلاسیکی است که منتها هنوز یک عده همچنان این را به عنوان تعریف اصلی معجزه مطرح میکنند و اینگونه نیست که کسی به آن ارجاع ندهد ولی مخالفت با آن و اصلاح اینکه به آن شرطهای جدیدی اضافه کنیم قطعاً است.
اینکه چنین مبحثی در فلسفه تحلیلی وجود دارد حداقل این است که در دهههای اخیر اینکه باید این تعریف شکسته شود و یک چیزی جایگزین آن شود خیلی مطرح بوده است. خیلی از افرادی که کار کردند چیزهایی به این تعریف اضافه کردند لا آو نیچر را سعی کردند بردارند برای اینکه مسئله را به یک فضایی میبرد که ضرورت ندارد از آن صحبت کنیم و الی آخر. بنابراین زمینه خیلی بهتر و سادهتری به نظر من رسید برای اینکه سعی کنیم یک دیدگاه جدید اسلامی در مورد آن ارائه بدهیم. من در مورد فلسفه دین این نکاتی که گفتم احساسی که دارم و فکر میکنم خیلی فلسفه دین در پایینترین سطح مباحث فلسفه تحلیلی قرار دارد، باز با عرض معذرت از کسی که خیلی علاقه دارد به فلسفه دین از دیدگاه تحلیلی، فکر میکنم دقیقاً نکته همینی است که الآن در این مثال سعی کردم نشان بدهم. انگار سوالها و تعریفها و مباحث توسط افرادی که دیدگاه عمیق دینی دارند مطرح نشده است. این مثالی که میزنم شاید مثال خوبی نباشد دیدید دین دارها چگونه نظریه داروین را رد میکنند؟ خودشان برای خودشان یک تعریفی که اصلاً منظور داروین نبوده است از داروینیسم ارائه میدهند، چیزی تحت عنوان تکامل میگویند بعد هم خودشان با خوشحالی آن را رد میکنند. اگر قرار است ما تعریفهایی در فلسفه دین داشته باشیم خوب است تعریفها را فردی – الآن مشهور این است که هیوم هرچند صراحتاً نمیگفت ولی واقعا معجزه را قبول نداشت- ارائه کند که انگار سعی میکند یک تعریفی ارائه کند که ضعفهایی داشته باشد یا بتواند بر اساس آن یک برهانی ارائه بدهد که زیرآب معجزه را بزند شبیه کارهای دیندارها که با بعضی از مباحثی که میخواهند رد بکنند انجام میدهند.
[۰۰:۱۵]
چیزی که به نظر من در فلسفه دین لازم است و الآن هم احساس من این است که در دهههای اخیر در حال انجام است این است که افرادی که بینش دینی دارند سعی کنند آن شهودی که از نظر دین نسبت به مفاهیم دارند اینها را به زبان فلسفه تحیلی ترجمه کنند. صحبتهایی که من با آقای زارعپور کردم احساس کردم ایشان و همکارانشان که دارند این کتاب را منتشر میکنند و یک گروهی بودند که کتابهای دیگری هم داشتند منتشر میکردند، چیزهای مربوط به پروپوزال کتاب را خواندم دیدم دقیقاً ایده آنها همین است. نه تنها دغدغه این را دارند که دیندارها ولو غیرمتخصص در این زمینهها وارد شوند یعنی سعی کنند ایدههای جدید مطرح کنند و به این نکته هم خیلی دقت میکنند که نکتهای که معمولاً در بحث فلسفه دین تحلیلی خیلی متداول نیست هرچند که وجود دارد، اینکه فلسفه دین بیش از آنکه در نگاه اول به نظر میرسد مسیحی است. یعنی لزوماً فرض کنید مشکل مسئله شر برای سایر ادیان آنقدری که برای مسیحیت مطرح است مطرح نبود، دلیل دارد برای اینکه نوع نگاه مسیحیها نسبت به خداوند و شر و خیر متفاوت است. همینطور در مورد معجزه جلوتر یک اشاره کوچکی میکنم که لزوماً معجزه از دیدگاه فیلسوف مسلمان ممکن است تعریفش بر آن دیدگاه منطبق نشود.
حضار: (در مورد تعریف معجزه) یک حادثهای وقوع پیدا میکند و افرادی از آن حادثه آگاهی پیدا میکنند، اگر فرق بگذاریم بین وقوع حادثه و آگاهی از حادثه مشکل شما کاملاً حل میشود. معجزهای اتفاق میافتد بعد مردم از آن معجزه آگاهی پیدا میکنند بنابراین لازم نیست وجود و حضور مردم را جزو مقدمات حادثه قلمداد کنید. مثلاً الان زلزلهای در ترکیه اتفاق افتاده است، زلزله یک نیچری (nature) داشته و این زلزله اتفاق افتاده است الآن ما از آن آگاهی پیدا کردیم. معجزه هم یک نیچر و طبیعتی دارد که تفسیر میکنند و این اتفاق افتاده و یک عده از آن آگاهی پیدا میکنند. اگر شما بین وقوع حادثه و آگاهی از حادثه فرق بگذارید خود به خود حضور فرد جزو مقدمات نیچر تلقی نمیشود و همه باهم هماهنگ هستند.
استاد: بله ولی نکته این است که آیا شهودی که از نظر دین نسبت به معجزه وجود دارد، آیا بدون آگاهی پیدا کردن یک عده، ما به آن معجزه میگوییم یا خیر؟ مانند همان مثال اتفاق لول ساب اتمیک (subatomic level) …
حضار: اگر قرار باشد این نیچر اتفاق بیفتد و قوانین طبیعت نقض شود معجزه اتفاق افتاده است، چه عدهای آگاهی داشته باشند و چه نداشته باشند. نمیخواهم وارد بحث شوم یک تفکیک سادهای است.
استاد: حرف من این است این تفکیک در مورد معجزه نباید اتفاق بیفتد یعنی خلاف شهود ما است که بخش سابجکتیوی (subjective) که در معجزه است حذف شود. یعنی این که پرپوز هدایتی صورت بگیرد در ذات معجزه است. این یک پدیدهای است، یک چیزی را معجزه نامگذاری کردیم – میراکل. موضوع این است که این تعریف به شهود ما و شهود دینی از معجزه و مثالهایی که داریم میخورد یا نمیخورد. حرف من این است که در معجزه حتماً خداوند معجزه کرده است که یک کاری انجام بدهد و یک قصدی دارد. این را نمیشود جدا کرد از مفهوم معجزه. معجزه خاصتر از این است. وقتی است که چنین اتفاقی بیفتد و کسانی آگاه شوند. جلوتر سعی میکنم بگویم آن چیزی که احساس میکنم که باید اسم معجزه بگیرد چیست. کلمه معجزه و میراکل هم اینکه کدام را باید به کار ببریم برای اینکه چیزی که میخواهیم به آن برسیم نه معجزه به معنای کلام اسلامی است و نه این تعریف میراکل است. این یک چیزی به اسم میراکل است و میخواهم بگویم با شهود ما نمیخواند و فضای بزرگتری دارد در مصداقهایی که از تعریف معجزه لازم داریم.
من متوجه هستم که این تعریفی است که تا حد ممکن سعی شده است آبجکتیو (objective) باشد وبخش سابجکتیو حذف شود. چیزی که من میگویم این است که بخش سابجکتیو را نباید حذف کنیم، آن جزو ذات معجزه است که بخش سابجکتیوی دارد. در این مقالهای که من نوشتم دنبال این هستیم که دو سوال را جواب بدهیم. در این جلسه بیشتر میخواهم در مورد سوال اول بحث کنم که آیا از منابع اسلامی به طور خاص قرآن هینتی (hint) یا پیشنهادی برای تعریف یک چیزی معادل با این معجزه وجود دارد یا خیر. نکته دوم اینکه برهان معروف هیوم که میگوید که شما نباید از طریق ادهاک (ad hoc)، عامیانه بگویم نمیتوانید عاقلانه نیست که از گواهی افراد در مورد اینکه معجزهای اتفاق افتاده است به این باور برسید که واقعاً معجزه اتفاق افتاده است. بیان ساده آن این است جلوتر تکنیکالتر سعی میکنم به زبان ریاضی بگویم که آرگیومنت هیوم (argument) قرار است چه بگوید.
سعی میکنم این قسمت را مفصلتر بگویم و این قسمت را تا حدی که وقت شد در مورد آن صحبت میکنم بنابراین اساس آن این است که ما میخواهیم ببینیم آیا یک دفینیشن (تعریف) بهتری از منابع اسلامی برای معجزه میتوانیم بیاوریم یا خیر. عنوان مقاله را مراکل آو مراکل گذاشتم، آو مراکل (of miracle)عنوان مقاله هیوم است این بازی کردن با آن عنوان است منتها میراکلز آو میراکلز را مسلمانها به خود قرآن میگویند. ترجمه آن در باب معجزه معجزات میشود ولی بعداً مقاله را که میخوانید معلوم میشود کلکی در کار است یعنی معجزه معجزات به آن معنایی که مسلمانها میگویند نیست. چون ترکیب جالبی داشت این عنوان را انتخاب کردم، عنوان فرعی آن مقدمهای بر دیدگاه قرآنی درباره معجزه است. این مقاله و این سخنرانی دو بخش دارد از اول میخواهم میخ خود را محکم بکوبم که بخش اول آن این است سعی کنیم از داخل متن قرآن به عنوان متن اصلی منبع اعتقادات اسلامی ببینیم درباره معجزه چه آمده است. آیا چیزی آنجا وجود دارد که بتوانیم یک تعریف ارائه بدهیم؟ یک سری مثال وجود دارد که لزوماً منطبق با مثالهایی که مسیحیها یا یهودیها قبول دارند نیست این خودش اختلاف است و نوع نگاهی هم که وجود دارد به نظر من منحصر به فرد است. بنابراین یک بخش از این مقاله این است که کنجکاو شویم که در قرآن این مفهوم چگونه مطرح شده است. قسمت دوم این است که مفهومی که به دست میآوریم، شهودی که به دست میآوریم این را به یک زبان فلسفی ترجمه کنیم و سعی کنیم در مورد آن بحث فلسفی کنیم و نشان دهیم که ترجمه خوبی است و به عنوان یک مفهوم فلسفی و دیفینیشن فلسفی، دیفینیشن خوبی است.
میخ خود را میخواهم محکم بکوبم یعنی چه؟ میخواهم بگویم در این فرایند دو بخشی استخراج مفهوم معجزه از قرآن و ترجمه آن و کار کردن با آن در فلسفه تحلیلی من خودم را در قسمت اول متخصص میدانم و هر کی هر بحثی دارد من همینجا در خدمت او هستم ولی واقعاً در مورد قسمت دوم پیشنهاد میکنم و همین الآن خودم میگویم مفهومی که معرفی میکنم جور دیگری هم میشد مطرح کرد میشد ظریفتر و پیچیدهتر مطرح کرد ولی من به دلایلی همین چیزی که اینجا میآورم را ترجیح دادم که در همین حد باقی بماند. بنابراین مقاله را میتوان اینگونه نگاه کرد مثل اینکه یک مفهومی را از قرآن بیرون میکشیم اینکه این را باید چگونه تبدیل به دیفینیشن فلسفی کرد از نظر من این باز است. اگر قسمت اول مقاله را عمیق متوجه شوید که چه چیزی آنجا است تحت عنوان مفهوم شبیه به معجزه در قرآن، آن وقت میتوانید با ذوق فلسفی خودتان تعریف بهتری ارائه بدهید. من واقعاً روی قسمت دوم هیچ احساس متخصص بودن و اصرار اینکه کار را خوب انجام بدهم ندارم. سعی میکنم دفاع کنم ولی در قسمت اول است که میخ خود را محکم میکوبم و میخ آن قسمت قابل جابهجا کردن است.
۲- مقدمه: تعریف مفاهیم
من یک مقدمهای میگویم امیدوارم یک نفر بعد از سخنرانی به من بگوید که یک کتابی است که این چیزها را خیلی خوب توضیح داده است. موقعی که خود مقاله را مینوشتم گشتم نه مقاله و نه کتابی که خیلی خوب چنین موضوعی را خوب و جمع و جور توضیح داده باشد ندیدم. تمام این مطالبی که میگویم پراکنده یک جاهایی است قطعاً یک مقاله و کتابهایی است و این هم نتیجه ناآشنایی من با لیتریچر (literature) است. اینکه اگر میخواهیم یک تعریف جدید ارائه بدهیم باید مقایسه کنیم که این از تعریف قبلی بهتر است، از دیفینیشن چه انتظاری داریم؟ دیفینیشن فلسفی برای ما چه کار میکند که بعد بخواهم بگویم این از آن بهتر است، از چه جنبهای بهتر است؟ کاری که قرار است دیفینیشن بکند دو کار خیلی ساده قرار است حتماً انجام بدهد، ما یک مفهومی داریم و یک شهودی نسبت به آن داریم قرار است این را ترجمه بکند به یک گزارههایی و چند شرط بیاورد که شهود ما را کپچر (capture) کند. قطعاً این قسمت عمدهای از خوب بودن یک تعریف است. مثلاً من اگر بتوانم به شما نشان بدهم دیفینیشنی که از میراکل میگویم از دیفینیشن کلاسیک فلسفه تحلیلی که اسم آن را دیفینیشن هیومی میگذاریم از آن به شهود ما نزدیکتر است و از تعریف کلاسیک معجزه در کلام اسلامی هم به شهود ما نزدیکتر است نشان دادم که تعریف خوبی ارائه کردم.
دومی که شاید یک مقدار بحث کردن در مورد آن راحتتر است این است هر مفهومی که معرفی میکنیم و تعریف میکنیم از قبل یک سری مصداق در ذهن ما است که میخواهیم چیزی که تعریف میکنیم و شرایطی که میگذاریم به عنوان دیفینیشن، این مصداقها در تعریف صدق کنند و چیزهایی که در این تعریف نباید صدق کند بیرون بیفتند. در واقع مانند این است من یک مجموعه مصداق دارم که اینها مثالهای معجزه برای من است و اینها معتبر هستند. میخواهم یک شرطهایی بگذارم که همه این مصداقها در آن شرطها صدق کنند و چیزهایی که قرار است معجزه نباشند بیرون بیفتد. من به دلیل اینکه ذهن ریاضی دارم مثل این است که در یک فضای بزرگی یک تعداد ابرصفحه تعریف میکنم به طوری که هر کدام از اینها شرطهایی هستند که فضا را به این معنا نصف میکنند که یک مجموعه چیزها در آن صدق میکند. مثلاً در شرط اول یک مجموعه چیزها صدق نمیکند، دوباره شرط دیگر میگذاریم باز دوباره فضا به دو قسمت میشود و آنهایی که صدق میکنند نمیکنند اگر این کار را خوب انجام بدهم انتظار دارم به یک فضایی برسم که همه اینها در آن افتاده است.
اینگونه که نگاه میکنیم احساس من این است از همینجا در مورد خیلی از مفاهیمی که پیچیده هستند و مصداقهای گوناگون دارند از همینجا آدم احساس میکند که دیفینیشن هیچ وقت اینگونه نیست که بتوانیم همه آن چیزهایی که واقعاً میل داریم باشد را نگه داریم و همه چیزهایی که میل داریم نباشد را بیرون بریزیم. اگر تعریف را نه براساس شهود خیلی روشن، بلکه یک شهودی مبهمی داریم و مصداقها برای ما خیلی مهم است آن وقت خیلی معلوم نیست که بتوانیم به یک تعریفی برسیم که همه چیزهایی که میخواستیم را نگه داریم، مخصوصاً چیزی بیرون نیاید. ایراد تعریف هیوم که به نظر من به معنای واقعی کلمه ایراد دارد این است که چیزهایی اینجا صدق میکنند که ما شهوداً احساس نمیکنیم اینها معجزه هستند و نمیخواهیم اینها معجزه باشند. مثال معروفی که الآن یادم نیست چه کسی از فیلسوفهای تحلیلی مدرن زده است که شبیه آن و اغراق آمیزتر از آن را گفتم، میگوید اگر خداوند یک دانه شنی را در صحرای آفریقا در نیمه شب از مسیر خود منحرف کند ما نمیخواهیم به این معجزه بگوییم. خداوند یک کاری کرده ولی معجزه به معنای دینی این نیست و این در آن تعریف صدق میکند بنابراین تعریف هیوم مثل این است که شامل خیلی چیزها میشود که ما دوست نداریم شامل شوند.
[۰۰:۳۰]
۳- مصداق ها و شروط ضروری در تعریف دینی معجزه
شهود ما از معجزه این نیست، دقیقاً همان چیزی که آقای دکتر میگویند بله چیزی که هیوم تعریف کرده پدیدههایی که میتوانند معجزه باشند ولی انگار یک چیزی کم دارد، یک قیدهایی باید بگذاریم که نزدیک بشود به آن چیزهایی که ما در تکستهای دینی خود و در ذهن خود و در شهود دینی خود واقعاً به آنها معجزه میگوییم. یک نکتهای که ندیدم و فکر میکنم حتماً برای خود یک لیتریچری دارد این است که دو نکته میخواهم بگویم، یکی اینکه این مصداقها از اول برای ما وزندار است. اینگونه نیست که یک سری موجوداتی هستند و یک سری ایونتهایی (event) هستند که وزن همه باهم مساوی است. ما همیشه یک سری مثالهای پروتوتایپ (prototype) همیشه داریم که اینها حتماً باید باشند. در مورد معجزه اینگونه است ممکن است در مورد بعضی چیزها من شک داشته باشم که چنین پدیدهای را معجزه بگویم یا نگویم ولی یک مسیحی شک ندارد که رستاخیز مسیح معجزه مرکزی آنها از لحاظ دینی است. شما اگر یک تعریف از معجزه ارائه بدهید که مثلاً فرض کنید رستاخیز مسیح در آن صدق نکند از نظر یک مسیحی اصلاً قابل بررسی نیست. اگر مثال دیگری که برای آنها خیلی مهم است شاید بکرزایی حضرت مریم باشد یا چیزهای دیگر که در انجیل روی آنها تأکید شده است.
اینها وزن بیشتری دارند مثل اینکه من نهایتاً فرض کنید یک تعریفی ارائه دادم و توانستم همه چیزهایی که میتوانستند مصداق باشند را ببینم که در آن افتاده است یا خیر و اینها را برای خودم از قبل وزنی داده باشم. ما هیچ وقت این کار را نمیکنیم چون مصداقها یک جوری نامتناهی هستند، فرض کنید مصداقهای متناهی دارم و از قبل آن یک جدول ارائه کردم و وزنها را نوشتم، این صد در صد باید بیفتد تا بعضیها که برای من خیلی مهم نیست. آن وقت این دیفینیشنی که ارائه میکنم اگر مجموع وزن آنهایی که بیرون افتادند خیلی نباشد به نظر من دیفینیشن خوبی است. باید یک تریدآفی (tradeoff) صورت بگیرد شما ممکن است تعریف را یک مقدار گسترش بدهید که چند چیز داخل بیفتد و چند چیز دیگری که نمیخواهید با آن به داخل بیاید. این مرزها را میخواهید طوری جابجا کنید که به بهترین نتیجه ممکن برسید، معلوم است که ریاضی خواندم هر کسی این حرفها را بشنود لازم نیست سابقه من را بداند.
حضار: یک دیندار با توجه به اینکه پیامبرش مرده است انتظار دارد که همچنان معجزه ببیند؟
اجازه بدهید این را جلوتر توضیح میدهم.
نکتهای که میگویید یک اسلاید جلوتر به آن میرسم که اصلاً مفهوم معجزه در کلام اسلامی و مفهوم میراکل در الاهیات مسیحی باهم تطبیق ندارند. چیزی که من میخواهم بگویم چیز سوم که اسم آن را SERS میگذاریم این هم با آنها یکی نیست. اینکه کدام یک از اینها نزدیکتر به شهود ما است و مصداقها را بهتر در خودش میگیرد میشود در مورد آن صحبت کرد. چیزی که من میخواهم بگویم این است که این آن مفهومی است که نزدیکتر به چیزی است که در قرآن است نه این و نه این، میراکل را به همان معنای هیومی بگیرید و همه شما میدانید که معجزه چیست. معجزه در کلام اسلامی یعنی آن اعمالی که پیامبران انجام میدادند به اذن خدا یا با خود ایجنتهای (agent) الهی انجام میدادند که اثبات نبوت شود. کلمه معجزه از عجز میآید به معنای یک کاری که پیامبر انجام میدهد که انسانها از انجام دادن آن عاجز هستند احساس عجز میکنند و میفهمند که این منشأ الهی دارد بنابراین ایمان میآورند که این پیامبر است.
معجزه به معنای اسلامی زیرمجموعهای از چیزی است که مسیحیها به آن میراکل میگویند که خیلی بزرگ است و شامل هر نوع نقض قوانین طبیعت میشود. چه پیامبری در کار باشد و نباشد اتفاقی که برای شما میافتد. برای اینکه تفاوت این دو را ببینید که چگونه است یک مثال میزنم، در مقالههایی که نوشته شده و در مدخلهای دایره المعارفهایی که در مورد فلسفه دین هستند من یک بار نگاه کردم و اولین مثالهای آنها را تا حدودی در ذهن خود نگه داشتم که چه هستند. اصلاً یادم نیست این مثالی را که میگویم مدخل کدام دایره المعارف است و چه کسی نوشته است. یکی از مثالها این است میگوید در مطبوعات آمریکا منعکس شده است که اعضای گروه کر کلیسایی فکر میکنم ۱۲ دختر اگر اشتباه نکنم، یک روزی که قرار بود برای تمرین به کلیسا بیایند هیچ کدامشان نیامدند و هیچ ربطی هم به هم نداشتند. ماشین یکی پنچر شد، بابای یکی مریض شد، یکی خودش مریض شد و دلایل مختلف داشت. آن روز خاص در زمان تمرین سقف کلیسا فرو ریخت و اینها اگر بودند میمردند. این در مطبوعات آمریکا انعکاس پیدا کرده است فرض کنید چنین خبری راست است. این مثال پروتایپ طرف برای معجزه است، نه پیامبری در کار است نه رسالتی است که بخواهد ثابت شود. یک دخالت الهی است که یک عده افراد به طور غیرطبیعی خداوند اتفاقهایی پیش آورده است که اینها زنده بمانند.
ما خودمان اگر کلام اسلامی را کنار بگذارید در محاورات خود ما ممکن است اتفاقهای معجزهآسایی برای ما هم بیفتد. مثلاً ممکن است یک اتفاقی در زندگی شخصی من برای من بیفتد که باعث شود ایمان بیاورم یا یک چیزی بفهمم اینها را هم معمولا معجزه حساب میکنیم ولی طبق تعریف معجزه در کلام اسلامی اینها معجزه نیستند معجزه چیزی مربوط به نبوت و اثبات نبوت است. بنابراین این دو کاملاً باهم متفاوت هستند بنابراین بحثهای کلام اسلامی مربوط به حالت خاصی از معجزه میشود.
دیگر چه چیزی لازم داریم در تعریف و حسن دیفینیشن چیست و غیر از این دو چه شرایطی داشته باشد خوب است؟ تا حد ممکن کاندیشنهایی (condition) که در معجزه میگذاریم که قرار است چیزی در آن صدق کند و مصداق معجزه شود قابل چک کردن به یک معنایی باشد، خودش تا حد ممکن ابهام نداشته باشد من بتوانم ببینم اگر چهار شرط گذاشتم شرط چهارم برقرار است یا خیر. مهمتر اینکه این باید یک جوری ترتیب داده شده باشد که بشود در ریزنینگ (reasoning) و آرگیومنت آوردن تعریف را وارد کرد. چرا این را میگویم؟ جفت این شرطها به من میگوید که نباید خیلی مسئله را پیچیده کرد، مثلاً ممکن است یک نفر به جای مثلثی که من اینجا کشیدم یک دوازده ظلعی منتظم کشید و خیلی هم خوب کار کرد. حالا با ۱۲ شرط چه آرگومنتی میخواهید پیش ببرید؟ یا برای اینکه بفهمید یک چیزی معجزه است یا خیر چقدر برای شما راحت است که دوازده شرط را چک کنید؟ بنابراین ما یک نوع تریدآفی در مورد سادگی و برای اینکه چه مقدار از وزن چیزهایی که میخواهیم بیرون بیفتند یا خیر باید در نظر بگیریم.
نکته دومی که اینجا نوشتم این است که از همین جا بدون اینکه بخواهم این بحث را خیلی باز کنم و در مقاله هم اصلاً به آن اشاره نکردم و نوشته بودم و یکی از چیزهایی که حذف کردم این بود، این است که شما وقتی به این دیدگاه میرسید که یک سری مثالهای پروتایپ است و مثالهای خیلی مهم که باید حتماً این مصداقها در تعریف صدق کنند و یک سری چیزهایی که نیستند، بعد نگاه میکنید بین مسلمانها و مسیحیها توافقی در مورد مصداقهای معجزه و پروتایپها وجود ندارد. مسلمانها رزرکشن (resurrection) مسیح را قبول ندارند بنابراین اصلیترین مثال میراکل از نظر مسیحیها برای مسلمانها مطرح نیست. مثال معروف دیگری که برای آنها خیلی مهم است این است که حضرت مسیح آب را به شراب تبدیل کرده است و اگر این را به مسلمانها بگویید میگویند استغفرالله، مگر میشود پیامبر آب را تبدیل به شراب کند؟ آب پاک تبدیل به شراب نجس شده است. واقعاً اینها جزو چند معجزه اصلی در متون مسیحی است و مسلمانها قرآن و یک متن را اصلیترین معجزه میدانند. اگر مصداقها باهم خیلی فرق دارد لزومی ندارد از اول فکر کنیم میشود یک تعریف مشترک میراکل برای مسلمانها و مسیحیها ساخت، ممکن است به توافق نرسیم. من تعهدی نمیبینم از طرف مسلمانها و مسیحیها و سایر ادیان که وقتی مصداقهای مشترک ندارند لزوماً به یک مفهوم مشترک برسند. شاید الآن من یک چیزی تعریف کنم و مسیحیها بگویند فلان معجزه اینجا صدق نمیکند بنابراین تعریف از نظرشان قابل قبول نباشد.
یک نکته مهمتر و آن هم اهمیت چیزی است که تعریف میکنیم. مثال شکل را در نظر بگیرید فکر کنید من بی نهایت مصداق دارم و دور هر قسمتی از این مصداقها -مفهوم معجزه را کنار بگذارید- دور هر چیزی را میتوانم خط بکشم یک سابستی (subset) از اشیاء یا ایونتهایی که در جهان خارج فکر میکنم وجود دارد برای آنها یک اسم بگذارم. میتوانم این کار را بکنم. آیا انجام این کار همیشه قابل قبول است؟ یا آن چیزی که تعریف میکنم باید از قبل بدانم که این یک مفهومی است که یک اهمیتی دارد. در زبان عربی میگویند کلمه اسم از ریشه سمو میآید به معنای برجسته کردن و بالا بردن است. ما انگار نامگذاری که میکنیم به مردم یاد میدهیم که به جهان چگونه نگاه کنند و در جهان چه ببینند. این چیزی که الآن زبان شناسها خیلی روی آن تأکید دارند و در فلسفه جدید اصطلاح لینگوییستیک ترن (linguistic turn) را که به کار میبرند این درکی که ما پیدا کردیم از اهمیت زبان و ارتباط نزدیکی که بین زبان و تفکر وجود دارد و اینگونه زبان آنقدرها هم که فکر میکردیم شفاف و بیگناه نیست بلکه انگار در خود واژگان، یک جهانبینی است. این نکتهای است که مخصوصاً در زبانشناسی هومبولتی (Humboldt) خیلی روی آن تأکید میشود. شما لکسیکون (lexicon) یک زبان را که ببینید آن وقت میتوانید تشخیص بدهید که اینها به دنیا چگونه نگاه میکنند. یک مثال خیلی معروف اینکه در زبان ژاپنی فکر میکنم ۳۰۰ واژه وجود دارد که احساسهای مختلفی که ما نسبت به طبیعت میتوانیم داشته باشیم را توصیف میکنند. آدمی که در این زبان به دنیا میآید و زندگی میکند ارتباط او با طبیعت فرق میکند با آدمی که در زبانی زندگی میکند که پنج کلمه بیشتر درباره احساس او نسبت به طبیعت نیست. این خود به خود روی سبک زندگی او تأثیر میگذارد، روی نگاهش به طبیعت تأثیر میگذارد. مثالهای خیلی کریتیکالی (critical) است که مطرح کردن آن در اینجا مهم نیست.
اگر تعریف هیوم را بیاوریم انگار به یک چیزی را در جهان اهمیت میدهیم، پدیدههای خلاف قانون طبیعتی که خداوند انجام میدهد. دور این مجموعه چیزها خط میکشیم اگر دور چیز دیگری خط بکشیم کار دیگری انجام میدهیم و انگار دنیا را طور دیگری نگاه میکنیم. این چیزی که خیلی مهم است همین توضیحی که اینجا دادم معجزه و میراکل اساساً باهم فرق دارند. به نظر میرسد معجزه در کلام اسلامی زیرمجموعه آن چیزی است که مسیحیها به آن میراکل میگویند. نکته مهمتر این است، همان چیزی که باید کنجکاوی آدم را تحریک کند شاید مبدأ نوشته شدن این مقاله این است که نه تنها واژه معجزه در قرآن نیامده است هیچ واژه معادلی هم در قرآن نیامده است. ما هیچ واژهای در قرآن نداریم به کارهایی که پیامبران انجام میدادند که افراد ایمان بیاورند، تک واژهای برای آن وجود ندارد که چگونه به اینها در قرآن اشاره میشود.
مفهم میراکل چه به معنای هیومی و چه تعریفهای دیگری که در کلام مسیحی است برای آن هم در قرآن هیچ واژهای نیست. بنابراین این باید یک کنجکاوی به وجود بیاورد که بالاخره این مصداقها در قرآن آمده است قرآن چگونه به اینها اشاره میکند؟ اگر واژه خاصی برای آنها ندارد چه چیزی دارد؟ من فکر میکنم این بنای این است که اگر نگاه کنیم به قرآن که چگونه به اینها اشاره میکند میتوانیم یک محدوده جدیدی را مشخص کنیم که با هیچ کدام از اینها ممکن است یکی نباشد و آن مفهومی است که میشود برای آن تعریفی ارائه کرد.
[۰۰:۴۵]
نکته دلگرم کننده این است که قرآن از ترکیب سه واژهای استفاده میکند که اتفاقاً وقتی شما یک واژه نمیگذارید خود آن سه واژه شرایط تعیین میکنند. مثل اینکه به جای اینکه فقط اسم یک چیزی را معجزه بگذارم، بگذارم A ای که B باشد و C باشد عبارت وقتی میگوییم نزدیک به این است که برای این مفهوم تعریف ارائه میشود. من امیدوارم این جا افتاده باشد که یک چیزی تعریف میکنیم اسم آن را سرس بگذارید، یک چیز جدیدی است. در قرآن نه این است و نه ما هیچ واژهای داریم که جایگزین معجزه شود به معنای کلام اسلامی و نه چیزی برای این به معنای هیومی داریم. یک چیز دیگری داریم. این چیست؟ این چیزی است که خیلی خوب است این مصداقها را در خود میگیرد و خوب هم کار میکند. امیدوارم تعریفی که میگویم کاری که باید بکنم اول باید ببینم قرآن چه میگوید، دیدگاه اسلامی آن چه میتواند باشد.
۴- معجزه در قرآن
خیلی معروف است و خیلی اشتباه است که واژه قرآنی برای معجزه آیه است. چرا اشتباه است؟ برای اینکه آیه خیلی مفهوم کلی است. آیه واقعاً در قرآن به معنای نشانه واژه به کار میرود. نشانه یعنی یک چیزی که برای یک چیز دیگری دلالت میکند این آیه میتواند یک پدیده طبیعی باشد که بر صفات الهی و ربوبیت خدا دلالت میکند میتواند آیه سکولار باشد. مثال خوب آن میگوید آیه پادشاهی تالوت، این است که تابوت عهد را با خود میآورد. نشانه اینکه چه کسی پادشاه است این است که هر وقت این را دیدید بفهمید که او پادشاه است. هر وقت شما از یک چیزی به چیز دیگری پی ببرید و دلالتی انجام شود شما با یک نشانه سروکار دارید. به همین دلیل است که واژگان و عبارتها هم آیه هستند، خود عبارتهای داخل قرآن هم آیه هستند برای اینکه ویژگی زبان اصولا دلالت کردن است. بنابراین میگویند آیهها را میتوان به تکوینی و تشریعی تقسیم کرد. این ربطی مستقیماً به معجزه ندارد یعنی معجزه یک مفهوم خیلی خاصتری است، ما هر نوع دلالتی در قرآن با واژه آیه به آن اشاره میشود.
یک واژهای است که وقتی کنار آیه میآید این را خیلی به معجزه نزدیک میکند، آیه نازل شده. این احتیاج به توضیح دارد. آیه نازل شده یعنی چه؟ بارها در قرآن آمده است آیات را نازل میکنیم یا اصطلاح دیگر که کمتر به کار رفته است آیات را میفرستیم. اینگونه باید فهمیده شود که شما وقتی به جهان نگاه میکنید هرچه در جهان است آیه خدا است، همه چیز بدون استثناء منشأ آن الله است و همه چیز آیات الهی است به غیر از آنهایی که به خودشان آیت الله میگویند بقیه همه آیت الله هستند. یعنی میشود از اینها به وجود خداوند پی برد صفات الهی را میتوان در آنها دید این مفهوم کلی آیه در قرآن است از شب و روز گرفته، تولد یک کودک و هر چیز دیگری که در طبیعت اتفاق میافتد. بینش آدمی که به حدی رشد کرده باشد در همه چیز خدا را میبیند. ادعای عرفا هم این است که به یک جایی میرسند که همه جا خدا را میبینند. به هر چیزی که نگاه میکنند خداوند را در آن میبینند، بینش توحیدی قرآنی همین است، همه چیز آیه خدا است. اما آیا همه میبینند؟ خیر. حقایق را همه درک میکنند؟ آیات قیامت هم در طبیعت بروز میکند آیا مردم متوجه میشوند؟ خیر. بنابراین مسئله از نظر متن قرآن چیست؟ جهان بینی قرآنی اینگونه است، ناظرهایی وجود دارند که رشد پیدا نکردند ناظری که رشد پیدا نکرده است آیات الهی را نمیبیند. اما اگر یک آیهای را نازل کنیم دقیقاً به معنای اینکه سطح اینها را پایین بیاوریم این آدم ممکن است این را ببیند. یک آدم از دیدن تولد یک کودک که به طور طبیعی اتفاق میافتد عادت کرده و عقل او نمیرسد و رشد پیدا نکرده و نمیفهمد که اینجا یک معجزهای به معنایی اتفاق میافتد و خدا را در آن نمیبیند. بنابراین یک تولد معمولی برای او آیه نیست اما اگر شتری از دل کوه یک دفعه در بیاید این برای او آیه است. یک چیز غیرمعمولی و یک چیزی از کورس آو نیچر خارج شود و این تکانی بخود و واضحتر شود و یک جوری بفهمد که اینجا قدرت الهی این کار را انجام داده است. از نظر جهانبینی توحیدی همه چیز را خدا انجام میدهد ولی مردم نمیفهمند، نزول آیات که به وسیله پیامبران صورت میگیرد به غیر از پیامبران به طور مداوم صورت میگیرد این است که انسانها در معرض پدیدههایی قرار میگیرند که خارج از عرف هستند و عادات آنها را میشکند و یک چیزی بالاخره درک میکنند. این مفهوم نزول آیات یا تنزل آیات یا ارسال آیات این است که افراد رشد نیافته و ناظرهای رشد نیافته با یک پدیدههایی میتوانند به یک حقیقتی برسند که به طور طبیعی به آن دسترسی ندارند.
بنابراین یک واژهای باید کنار آیه بیاید. تمام معجزات پیامبران آیات نازل شده هستند. در قرآن اینگونه به آنها اشاره میشود که ما آیات را نازل میکنیم بعد اگر ایمان نیاورند یک مشکل ثانوی برای آنها پیش میآید. اما یک چیز دیگری هم وجود دارد: واژه بینه در کنار این دو واژه. بینه یعنی آیه نازل شده روشن. «آیات بینات نازل شده» این ترکیبی است که قرآن با این ترکیب اشاره میکند به پدیدههایی مثل معجزات پیامبران یا چیزهای دیگر شبیه این. اینها نشانه هستند به یک چیزی ورای خودشان و به یک حقیقتی اشاره میکنند. طبیعی نیستند نازل شده هستند و انگار سر جای خودشان نیستند انگار از آسمان به زمین آمدند و آدمهایی که زمینی هستند و آسمانی نشدند بتوانند اینها را ببینند به اضافه اینکه روشن هستند و غیرقابل انکار هستند. به آن حقیقتی که به آن اشاره میکنند به روشنی اشاره میکنند و کسی نمیتواند اینها را انکار کند.
بنابراین سه واژه کنار هم قرار میگیرد تا آن چیزی که ما به آن معجزه میگوییم یا میخواهیم بگوییم معجزه، این را شکل بدهد. این خیلی خوب است برای تعریف. انگار یک تعریف سه قسمتی دارم یک چیزی که باید آیه و نشانه و نازل شده باشد و این روشن بودن را داشته باشد تا من بتوانم بگویم معجزه است. خداوند به قصد هدایت چنین پدیدههایی را به وجود میآورد تا مردم به حقیقتی پی ببرند. حقیقت میتواند توحید باشد، صفات خاص الهی باشد، نبوت یک شخص خاص باشد یا حتی معاد باشد یا حقیقت دیگری که باید به آن برسیم. من یک بار سه جلسه سخنرانی کردم که مفصل بود برای کسانی که بخش قرآنی این بحث علاقهمند بودند و تقریباً قسمت عمده آن سه جلسه درباره همین بود که قرآن به معجزات چگونه نگاه میکند. خلاصه آن این است که ما سه واژه داریم که کنار هم میآیند و مفهومی را شکل میدهند که مصداق آنها چیزهایی است که دوست داریم مصداق معجزه باشد. هیچ واژه خاصی در قرآن وجود ندارد برای اینکه به یک چیز این شکلی اشاره کند. نه معادل معجزه و نه میراکل چیزی نداریم ولی این ترکیب سه تایی را داریم به انگلیسی اسم آن را سلف اویدنت رویلد ساین (self-evident revealed signs) به صورت سرس خلاصه بکنید.
پس یک مفهومی وجود دارد و در این قسمت شکی نیست، چنین ترکیبی در قرآن وجود دارد که نزدیک به آن چیزی است که ما میخواهیم اسم آن را معجزه بگذاریم. این شامل فقط پیامبران نمیشود آیه نازل شده در زندگی من و شما هم ممکن است پیش بیاید و اینکه به چه حقیقتی اشاره میکنم یک مقدار باز است لزوماً به وجود خدا و صفات خدا ممکن است اشاره نکند، ممکن است به قیامت اشاره کند و الی آخر. این سه واژه و سه عبارت و سه مفهوم کنار هم با ترکیب هم یک مفهوم میسازند که همه مصداقها را در بر میگیرد. شما هر کاری که پیامبران کردند یعنی معجزات، قطعاً با این عبارت بارها در قرآن به آن اشاره شده است، ولی اثری از اینکه یک رسولی باید اینجا در کار باشد وجود ندارد. ممکن است رسولی باشد ممکن است نبوتی در کار باشد و چیز دیگری باشد کما اینکه شما در قرآن میبینید میگوید آدمها آیات را میبینند و رد میشوند و به آن توجه نمیکنند. انگار این آیات در زندگی شخصی خودشان یا در طبیعت به طور کلی وجود دارند ولی باید اینها را فهمید و به آنها توجه کرد.
براساس این تحلیلی که تحلیل متن است من این قسمت را گفتم که حاضر هستم کاملاً دفاع کنم به یک تعریفی برای یک مفهوم جدیدی که قرار است جای این مفهوم میراکل باشد. من در پانوشت یک مقالهای نوشتم که از اینجای مقاله دو انتخاب وجود داشت میتوانستم بگویم یک تعریف جدید برای میراکل میدهم، میتوانستم بگویم یک چیز جدید تعریف میکنم که این مفهوم قرآنی و شبیه میراکل است. اولی مقداری چالشبرانگیزتر است یعنی بگویم این تعریف جدیدی برای میراکل است از آن تعریفهای دیگری که برای میراکل ارائه کردم بهتر است و یک جوری از آن دفاع کنم. اگر کسی دفاع من را نپذیرد اشکال ندارد. ما در قرآن یک مفهومی داریم که شامل معجزات پیامبران و چیزهای دیگر میشود اسم این مفهوم را سرس بگذارید فکر کنید در مورد این یک چیز جدید معرفی کردیم و این معجزه نیست. مثلا میتوانیم همانطوری که آقای دکتر گفتند همان قسمتی که تا الان به آن میراکل گفتیم آن را نگه داریم و بگوییم این میراکل است و این چیز دیگری است که در این آدمی که شاهد باشد و هدایت شود در آن فرض شده است.
منتها حرف من این است که این بهتر مصداقها را دربر میگیرد و خیلی چیزهای اضافهای که با شهود ما سازگار نیست را دور میریزد.
حضار: مفهوم معجزه بودن قرآن چگونه از این تعریف استنباط می شود؟
استاد: قرآن معجزه میشود برای اینکه در این سه شرط صدق میکند یعنی به نبوت پیامبر به این طریق یک کاری است و یک متنی است که هیچ بدیلی برای آن انسان نمیتواند به همان معنایی که بقیه معجزات پیامبران بود. پیامبر ما یک کاری انجام داده است که از انسان بر نمیآید بنابراین یک منشأ الهی دارد. یعنی به یک حقیقت مهم مذهبی (religious truth) اشاره میکند و در مورد قرآن نبوت پیامبر به عنوان معجزه پیامبر است. ثانیاً به طور غیرعادی به وجود آمده است چون انسانها نمیتوانند این کار را بکنند.
حضار: تروث (truth) که لزوما اویدنت (evident) نیست.
یعنی از نظر شما قرآن آیه بینهای نیست؟
حضار: مطابق تعریف شما.
نه شما نظر خودتان را بگویید آیا قرآن نشانه بینه ای است؟
حضار: خب به عنوان مثال با شتر از کوه دراوردن متفاوت است.
استاد: خب ببینید مسلمانها چه میگویند؟ احساس مسلمانها این است که قرآن دلیل کافی برای پیامبری پیامبر ما است یا خیر. اگر بگویید خیر دلیل روشنی نیست شما قرآن را دلیل روشنی بر پیامبری پیامبر میدانید یا خیر. اگر بدانید پس معجزه است و اگر ندانید معجزه نیست.
حضار: شما چیزی بگویید که مستقل از نظر افراد است نه اینکه چون عده ای باور دارند معجزه است.
استاد: ببینید مسلمانها قرآن را معجزه میدانند به این معنا که احساس میکنند دلیل روشنی بر پیامبری پیامبر است، یعنی کسی مثلا مقرض نباشد به دلیل تحدی به دلیل اینکه کسی نمیتواند …
حضار: اگر اینطور بود که این همه کتاب دلایل الاعجاز نوشته نمی شد.
حضار: من بی سواد که نمیتوانم بلاغت قرآن و اعجاز قرآن را بفهمم یک آدمهایی در مورد اعجاز نوشتند که نگاه کنید بلاغی قرآن که برتری نسبت به متن بشری دارد استدلال کردند و کتابهای دلایل الاعجاز را الان بخوانم نمیفهمم به خاطر اینکه سواد خیلی زیاد ادبیات عرب میخواهد.
حضار: مسلمانها تبعیت میکنند بله ما این را قبول میکنیم ولی بلاغت علمی است که صفر و یک نیست.
استاد: از نظر قرآن خودش سلف اویدنت است یا نه؟ نظر قرآن در مورد خودش چیست؟
استاد: در قرآن بارها اینگونه است که از پیامبر میخواهند معجزه بیاورد و میگوید من معجزه نمیآورم. در بعضی از آیات بعد آن آمده است که کتاب را نازل کردیم یعنی اشاره به اینکه معجزه پیامبر قرآن است یا خیر. من کاری به این ندارم که از نظر شما سلف اویدنت است یا خیر. آیا قرآن معجزه است به دلیل مثلا تحدی؟ یعنی که کسی نمیتواند مشابه آن را بیاورد. تحدی یعنی چه؟ یعنی فراتر از قدرت انسانها است که چنین کتابی را بیاورند. شما ممکن است بگویید نیست بنابراین قبول ندارید که قرآن معجزه است. معجزه یعنی چه؟ معجزه به معنای کلام اسلامی یعنی یک چیزی که دیگران نمیتوانند انجام بدهند و شاهد خوبی است و شاهد قطعی است برای اینکه پیامبر پیامبر بوده است. شتر از دل کوه در بیاید اثبات این است که صالح پیامبر است، یکی ممکن است بگوید در این خدشه بکند که قرآن آیا بین است یا خیر. اگر نیست پس معجزه نیست. قرآن خودش میگوید من بینه ام.
حضار: اینکه قرآن خودش میگوید بینه که شاهد بر بینه بودن نیست.
استاد: من اینجا نمیخواهم اثبات کنم که قرآن معجزه است بحثی که شما میکنید خارج از این موضوع است. من یک تعریفی ارائه میدهم.
حضار: تعریف شما قرار بود پروتوتایپ کیس ها را در بر بگیرد.
استاد: به نظر یک مسیحی نمیگیرد، به نظر بعضی از مسلمانها نمیگیرد برای اینکه اینها قبول ندارند که قرآن معجزه است.
حضار: آدمها معتقد هستند معجزه است ولی بین نیست ما باید کتاب بنویسیم دلایل الاعجاز و این را ثابت کنیم.
استاد: میخواهید این بحث را بگذاریم برای آخر. سوال این است اگر قبول دارید پروتایپ معجزه از نظر اسلام یعنی قرآن، آیا قرآن در این تعریف صدق میکند یا خیر؟ سوال آقای دکتر و ایشان این است سومی حالت سلف اویدنت بودن را قرار است داشته باشد این در مورد قرآن صدق نمیکند بنابراین تعریف قرآن را بیرون میاندازد بنابراین از نظر مسلمانها نباید قابل قبول باشد.
من اینگونه مقاله را پیش بردم که واقعاً تعریف جدیدی ارائه میدهیم که میتواند جانشین میراکل شود ولی میتواند اینگونه نباشد. یک پیشامد و رخدادی را میگوییم میراکل است که یک آبزروری (observer) به اسم او O این را میبینید و این سه کاندیشن (condition) صدق میکند. شرط اول این است که M بر یک حقیقت دینی دلالت میکند به وجود و صفات خدا، به پیامبری یک پیامبری، به یک چیزی دلالت میکند و یک معنایی دارد. این در تعریف هیوم نیست این شرطی است که خیلی اخیراً در لیتریچر فلسفه دین تحت عنوان اینکه میراکل باید religious significance داشته باشد مطرح است شاید دقیقا این نباشد ولی یک سیگنیفیکنسی باید وجود داشته باشد و به یک چیزی دلالت کند که مذهبی و یک حقیقت دینی هم باشد. انتظار ما این است حقیقت دینی هم جانشین ضعیفتر مفهوم هدایت کردن انسانها است که در مفهوم میراکل به نظر من شهوداً باید باشد.
شرط دوم این است که خارج از کورس آونیچر این اتفاق افتاده است، این جای نازل شدن مینشیند یعنی پدیده طبیعی که به طور عادی اتفاق میافتد نیست خداوند این را خارج از نچرال کورس آو ایونتس (natural course of events) ایجاد کرده و یک دخالت الهی هم بوده است. این شرط دوم تقریباً همان چیزی است که هیوم شاید با یک واژگان دیگر میگوید.
سومی این است که O باید یک دلیل کافی قابل قبولی برای اینکه این دو شرط برقرار هستند داشته باشد یعنی اگر یک شاهدی باشد این دو اتفاق را ببیند ولی مجاب نشود و برای او بین نباشد من میگویم برای آبزرور O معجزه اتفاق نیفتاده است. این دقیقاً حالت نسبی بودن به تعریف میدهد یک ایونتی برای یک نفر معجزه است و برای یک نفر معجزه نیست.
حضار: خودتان مثالی که در مورد دانه شن در بیابان زدید…
۵- سوال و جواب در مورد مقاله، مثال ها و مشکلات برهان هیوم
استاد: اسم مثال اول من theo a mischievous یعنی تئوی بازیگوش، خدایی است یک جهانی را خلق کرده است که در آن کراتی وجود دارند که دقیقاً طبق قوانین مکانیک کوانتوم حرکت میکنند. این را هیچ انسان و هیچ ناظری خلق نکرده است، این گاه گداری از روی بازیگوشی خسته میشود یا تمرین میکند و تغییری در مسیر بعضی از این کرات میدهد بنابراین یک نچرال لا (natural law) را که خودش گذاشته است نقض میکند و شهوداً ما احساس نمیکنیم که معجزهای اتفاق افتاده است. این مثال را من زدم جایی که ناظری نیست کسی از این به جایی نمیرسد و نتیجهای نمیگیرد مانند مثال دانه شن و اغراقآمیزتر است، یک مثال تخیلی است از اینکه اصلاً هیچ کسی وجود ندارد که ببیند بنابراین خداوندی که نچرال لای خود را نقض میکند یک کاری میکند ولی ما شهوداً احساس نمیکنیم که معجزه میکند. معجزه در خلأ اتفاق نمیافتد یک آدمی باید آنجا باشد و ببیند تا اینکه اسم آن را بتوانیم معجزه بگذاریم.
حضار: شروط تعریف ارضا می شوند که.
استاد: آنجا Oای وجود ندارد.
حضار: اگر O ای بود؟
استاد: تعریف همین است یک M داریم و باید یک O ای باشد. این برای O معجزه است اصلاً تعریف M برای معجزه برای O است.
حضار: اگر میبود؟
شرطی بله اگر میبود. هست یا نیست؟ یک M برای O معجزه است اگر این سه شرط برقرار باشد. به هر حال O وجود دارد. مثال اول میگوید معجزه بدون O معنی ندارد فکر میکنم توافق روی آن تا حدودی به دست آمده است یعنی همان مثال شن در بیابان یا پدیده ساب اتمیک که کسی نمیبیند و به نتیجهای نمیرسد و religious significanceای اصلاً وجود ندارد.
مثال اول این است که یک آدمی به اسم ابن حیوم اسم همه این شخصیتها کسانی که برهان هیوم را بلد هستند یک چیزی شبیه هیوم است. اسم این ابن حیوم است که با یک دوستی به نام O قرار گذاشتند که به داعش ملحق شوند خیلی آدمهای مومنی هم هستند. O خیلی آدم خوش قلب و جوان خیلی خوبی است. خداوند یک فرشتهای را به صورت آدم میفرستد که به O بگوید این کار را نکند. اینها باهم یک جایی قرار دارند و قرار است در یک جایی به هم برسند و از آنجا حرکت کنند و به داعش ملحق شوند. اول O به آنجا میرسد و این فرشته میآید. به او میگوید من از طرف خدا آمدم و نباید این کار را انجام بدهی، هر کاری بخواهی و هر معجزهای بخواهی برای تو میکنم که منصرف شوی و بفهمی من فرشته هستم و از طرف خدا آمدم. این یک مجموعه کلیسیون سکه دارد که اینقدر دوست دارد اینها را با خود آورده است، فرض کنید هزار سکه دارد. این سکهها را در کاسهای میریزد و دست کسی که ادعا میکند فرشته است میدهد. یک لیستی را همان موقع تهیه میکند که کدام شیر و کدام خط بیاید، از فرشته میخواهد سکهها را بینداز اگر همه اینها دقیقاً همانی شد که من گفتم میفهمم که تو راست میگویی. یک چیزی دو به توان منهای هزار احتمال ان است که شانسی این کار را بکند اگر بکند شما هم باشید قبول میکنید که از طرف خدا آمده است. قبل از اینکه بریزد ابن حیوم سر میرسد جلوی ابن حیوم سکهها را میریزد و از دید ابن حیوم یک چیز نامنظمی روی زمین میافتد. دقیقاً همه مطابق لیست است و O مطمئن میشود که این فرشته است و ابن حیوم هیچ چیزی نمیفهمد.
در ورژن اول داستان این است که فرشته این کار را میکند اوکی را میگیرد و لیست را میبرد. ابن حیوم چگونه ممکن است بفهمد این فرشته است؟ باید داستان O را گوش دهد و قبول کند و چون استدلال حیوم را بلد است میداند که با تستیفای (testify) یک نفر نمیتواند قبول کند معجزهای اتفاق افتاده است. او هرچقدر هم به او اصرار بکند که او آمد و به من گفت و یک لیستی بود و این لیست باعث شد که دادم و این را ریخت آن چیزی که واقعاً دیده این بود که سکهها روی زمین آمدند و هیچ معنی هم برای او ندارد. بنابراین ابن حیوم فکر میکند که O ترسیده و نمیخواهد بیاید و بهانه میگیرد او را ول میکند و به داعش ملحق میشود و O هم بر میگردد. خیلی زود هم بعد از این واقعه کشته میشود چون برهان هیوم را بلد بود اگر بلد نبود ممکن بود کشته نشود. این شوخی است که کسانی که برهان هیوم را بلد هستند بلایی سرشان میآید. البته من در همین مقاله گفتم برهان هیوم معتبر است و یک مقدار حالت طنز دارد.
اینجا یک واقعهای است که برای O معجزه است و برای ابن حیوم نیست، او اویدنس (evidence) دارد و این اویدنس ندارد برای اینکه در آن کانتکس او میفهمد که چه اتفاقی افتاده است. چیزی که خیلی مهم این است که اولاً یک ورژن دیگری از این داستان این است که لیست را نبرد، بنابراین ابن حیوم میرسد و این پدیده را میبیند و یارو میرود O لیست را به او نشان میدهد و میتواند چک کند واقعاً از روی کاغذی که دست او است اینها به زمین افتاده است. بنابراین یک جوری اتفاق معجزهآسایی را قبول میکند که افتاده است. ولی آیا اینکه معنی آن این است که نباید به داعش ملحق شود را میفهمد؟ این را باید از تستیفای O بفهمد. بنابراین باز طبق برهان هیوم حتی این ورژن هم در نظر بگیرید قبول نمیکند که این فرشته آمد و معنی و آن دلالتی که این اتفاق برای او دارد را بدون گواهی نمیتواند درک کند. بنابراین نمیپذیرد حتی اگر لیست را ببیند دلالت این معجزهای که اتفاق افتاده است را درک نمیکند. معجزه یک معنایی دارد که به او اتچ (attach) شده و باید اویدنس وجود داشته باشد که معنای معجزه این بوده. نهایتش ممکن است ایمانش نسبت به خداوند افزایش پیدا کند و در ملحق شدن به حکومت الهی داعش عجله هم بکند.
حضار: ورژن دوم چه بود؟
استاد: لیست اگر باشد یک نفری جلوی چشم شما یک چیزی ریخته و رفته است لیستی که دست این آدم است واقعاً در دست او میبیند اینها را ریخت و رفت و لیست را به او میدهد میبیند همه سکههای روی زمین طبق این لیست هستند بنابراین دو به توان منهای هزار احتمال میدهد که این اتفاق بیفتد پس یک چیز معجزهآسایی اتفاق افتاده است ولی معنی آن چیست؟
[۰۱:۱۵]
معنی برای او معلوم نیست و باید به گواهی این آدم در آن کانتکس را بپذیرد که این آمد و به من گفت و از من خواست که چه کاری بکنم و حرفش این بود که به داعش ملحق نشوید فقط او است که میفهمد.
مثال بعدی از زندگی یکی از دانشمندان مورد علاقه خودم است اینکه داستان راست یا دروغ است ولی میگویند یک چیزی شبیه این برای او پیش آمده است. بلز پاسکال که اینجا اسم او را BP نوشتم میگوید در زندگی او یک چیزی شبیه این برای او پیش آمده است. این یک جوان خیلی باتقوایی است که خیلی هم اهل ریاضت است و از نعمات دنیوی هم استفاده نمیکند و خیلی هم عابد و زاهد است و به یک طریقی یک شب در یک مهمانی شرکت میکند و فیلسوف هم است یعنی مانند پاسکال است. این در دورانی زندگی میکند که اعتقاد به دئیسم هم متداول شده و ایشان هم اینکه باید به تئیسم معتقد باشد و دئیسم در ذهن او سوال است. به یک مهمانی میرود و شرکت میکند و در مهمانی پر از غذاهای خوشمزه است و زنهای زیبایی هستند و کمی میرقصد و احتمالاً برای او حلال است مقداری شراب میخورد و حال خیلی خوبی پیدا میکند. موقع برگشت واقعاً به اعتقادات دینی و ریاضت کشیدن شک میکند و اینکه زندگی همین است و اینکه خدای مجازات کنندهای است به نظر درست نمیرسد و احساس میکند ایمان خود را به خدا به معنای مسیحی از دست میدهد. از خدا میخواهد که من ایمان خود را از دست میدهم و باید یک چیزی به من نشان بدهی تا من ایمان خود را حفظ کنم. در همان لحظه که این به ذهن او میرسد درشکه به چالهای میرود و در او باز میشود و او از درشکه بیرون پرت میشود و از روی پل به رودخانه در حال پرتاب شدن است و انگار یک دستی او را میگیرد و سر جای خودش مینشاند و در درشکه هم بسته میشود.
شما جای این باشید احساس میکنید که یک خدای همه دانی ندای درونی او را شنیده و همه توان نیز است که در یک صدم ثانیه یک سناریو نوشته و من را به بیرون پرت کرده و دوباره کشیده داخل، قول میدهد که تا آخر عمر خود در هیچ مهمانی شرکت نکند. برمیگرد و به کلیسا میرود و تا آخر عمر خود عبادت میکند. پاسکال واقعاً تقریبا چنین کاری را کرده است و میگویند این اتفاق برای پاسکال افتاده است، این جمله از پاسکال است که آخر نوشتم. میگویند به خانه آمده و این یادداشت را در حاشیه نوشته و اول آن آتش است انگار یک چیزی مانند آتشی که موسی دیده بود دیده است.
Fire. God of Abraham, God of Isaac, God of Jacob, not of the philosophers and the scholars.
این یک نمونه معجزه خصوصی است، کسی به غیر از این آدم نمیتواند معجزهآسا بودن این پدیده را بفهمد این چیزی است که کاملاً برای این آدم اتفاق افتاده است. یعنی ندای درونی که داشت و همزمان شد با این اتفاق روی هم این کانتکس معجزهآسا است.
حالا یک نگهبانی که نگهبان پل است از بیرون این حادثه را دیده است وضعیت نگهبان اینگونه است که آن چاله مدتها است که آنجا است بارها هم این نگهبان به شهرداری گفته که این خطرناک است و درشکهها به داخل آن میافتند شهرداری این را درست نمیکند. چیزی که نگهبان آن شب دیده چیز غیرعادی نیست هر ماه ۲۰-۳۰ درشکه در این میافتند و چهار پنج درشکه درش باز میشود ماهی یکی هم بیرون میافتد و گاهی میافتند و گاهی نمیافتند. چیزی که از بیرون دید این بود که همان اتفاق امشب هم افتاده است این افتاد در چاله داشت پرت میشد چیزی که نگهبان دیده احساسش این است که کتش گیر کرده به جایی و نیفتاده است یا درشکه دوباره تاب خورده دوباره به جای خودش برگشته است. اصلاً از نظر نگهبان اتفاقی خارج از اتفاق عادی نبود. یک اتفاق با احتمال کم را دیده ولی این اتفاق احتمالش خیلی هم کم نیست چون بارها دیده بود هیچ چیز خاصی مد نظرش نبود. چه چیزی را برای نگهبان سگنیفای (signify) میکند؟ اینکه چقدر شهردار بیمسئولیتی داریم، چیزی که از این حادثه میفهمد این است همانطوری که من گفتم این خطرناک است و شهردار چه آدم بیمسئولیتی است باز هم فردا بگویم این را درست نمیکنند این بنده خدا داشت به رودخانه میافتاد. چرا؟ برای اینکه کانتکس او را نمیداند، آن چیزی که در دل او گذشته است.
بنابراین این پدیده برای BP ۱۰۰٪ یک معجزه غیرقابل انکار است و برای نگهبان هم هیچ چیزی نیست و هیچ اثری از معجزه نیست. اینکه اتفاق غیرعادی افتاده است واقعاً افتاده است ولی همه نمیفهمند یعنی دسترسی به آن ندارند که این اتفاق غیرعادی بود یا خیر. در مثال قبلی هم آمدن سکهها طبق لیست یک اتفاقی است که شرط دوم را ارضاء میکند ولی برای همه معجزه نیست بجز کسی که آن کانتکس را بداند.
حضار: چیزی که نقض می کند این است که اویدنسی که پاسکال با آن روبرو است و اویدنسی که آن شخص از بیرون آن را مشاهده میکند باهم فرق میکند. اویدنس پاسکال یک اویدنس علاوه بر چیزهای آبجکتیوی که آن شخص میبیند یک امر درونی است.
استاد: کلاً لازم نیست آبجکتیو را از سابجکتیو جدا کنید این یک اینفورمیشنی دارد که آن ندارد.
حضار: شما وقتی میگویید این اویدنس او را ستیسفای میکند ولی پاسکال را ستیسفای می کند وقتی این حرف صحیح است …
استاد: نه من اینگونه نگفتم گفتم پاسکال اویدنس دارد او ندارد، پاسکال یک مجموع اینفورمیشن دارد که برای او اویدنس است از جمله ندای درونی خودش ماجرایی که شب برای او اتفاق افتاده است، او اصلاً دسترسی به اینفورمیشن ندارد.
حضار: اگر دسترسی به اینفورمیشن ندارد اتفاقی نیفتاده است. حرف شما این است که یک چیزی ممکن است برای یک کسی دلالت بر وجود خدا بکند و برای یک کسی نکند، این وقتی صحیح است که یک امر واحدی بین این دو باشد که یکی این را به عنوان دلالت بر خدا قلمداد میکند ولی دیگری نکند. مثال شما اینگونه نیست، مثال شما مثالی است اویدنسی که پاسکال دارد متفاوت است از اویدنسی که شخص سوم از بیرون نگاه میکند بنابراین این را نمیتوان کپچر کند و این مثال مثال مناسبی نیست.
استاد: معجزه یک ایونت است همراه با یک ناظر، نه یک ایونت. که در آن شرایط صدق میکند. الان M برای BP معجزه است.
حضار: اویدنسی که برای BP است کجا است؟
استاد: اویدنس BP همان چیزی است که داشتم تعریف میکردم.
حضار: پس این نمیتواند به موضوع شما ربط داشته باشد.
حضار: ایونت همان اتفاق فیزیکی است و اویدنسها جزو مقدمات معجزه نیست، ایونت همان افتادن است.
حضار: اویدنتی که دلالت میکند خدا دست او را گرفته است کدام است؟ عبارت است از احساسی که داشته وقتی که داشت پرتاب میشد به اضافه اینکه خدا به او کمک کرده و او را از رودخانه بالا کشیده است درست است؟ این را که شخصی بالای پل است ندیده است.
حضار: اینکه آیا این ایونت معجزه است، آقای دکتر میگویند این ایونت برای پاسکال به خاطر اویدنس معجزه است ولی این اویدنس جزو ایونت نیستند.
حضار: کدام اویدنت؟
حضار: حسهای درونی و اینفورمیشن ها.
حضار: بسیار خب ایونتی میتواند معجزه باشد برای یک کسی که دلایلی به وجود میآید دلایلی میشود که برای یک کسی دلیل باشد و برای کس دیگری دلیل نباشد. شما برای کسی دلیل تلقی نکنید.
استاد: من این را نمیگویم این را شما میگویید، این تصوری است که شما اضافه میکنید. من میگویم یک ایونت مانند پرتاب سکهها، مانند افتادن این درشکه یک اتفاقی افتاده است. این حرف تا یک حدی قدیمی است و به این تئوری تئوری اپیستمیک معجزه (epistemic theory of miracle) میگویند فکر میکنم اولین بار آگوستین خیلی صریح این حرف را زده است. دانش ما نسبت به طبیعت در اینکه چه چیزی معجزه است و چه چیزی معجزه نیست دخالت میکند. منی که یک دانشی دارم و منی که یک چیزی در مورد طبیعت میدانم وقتی که خلاف آن را در طبیعت میبینم میفهمم که یک معجزهای اتفاق افتاده است. یک نفر نمیفهمد. مفهوم معجزه مفهومی است که جنبه اپستمیک دارد. همین نچرال لا، نچرال لا ممکن است نقض شود ولی هیچ کس نفهمد. طبق تعریف من معجزهای اتفاق نیفتاده است. بگذارید من یک مثالی داشتم و حذف کردم یک پیامبری در زمان گذشته آمده است و گفته من میخواهم یک معجزهای بکنم. معجزه او این است در کسوف معروفی است که نسبیت را ثابت کرده است، این جلوی انحراف نور را توانسته است بگیرد و واقعاً این کار را کرده است. مردم که نمیدانند نسبیت انشتین چیست، پیامبر خنگی بود نمیفهمید که چگونه باید معجزه کند. من باید براساس دانشی که آنها دارند همه پیامبران این کار را میکردند چیزی را میآورند که بینه باشد این بینه ارائه نکرده است. یعنی معجزه به این معنا که نچرال لا را نقض کرده با استفاده از نیروی طبیعی خودش یا خداوند بنا به هیوم یک معجزهای اتفاق افتاده است ولی برای مردم بینهای وجود ندارد. هیچ کس نفهمیده که این معجزه کرده است. بنابراین از نظر کانتکس دینی معجزهای اتفاق نیفتاده است. بینه بودن یعنی اویدنس داشتن. اویدنس داشتن جزو تعریف است بنابراین به جنبههای ذهنی ما اینکه برای یکی میتواند یک چیزی معجزهآسا باشد و میتواند نباشد. اینکه یک ایونت اینجا اتفاق افتاده همان مسئله افتادن و حادثهای که اتفاق افتاده، یک نفر اینفورمیشنی دارد که این برای این معجزه است برای نگهبانی که اسم او را G میگذاریم معجزه نیست. دقیقاً نکتهای که شما میگویید درست است مجموعه ایودنسهای اینها باهم یکی نیست.
حضار: تمام شد و رفت وقتی حرف شما کار میکند که یک اویدنس واحدی بین دو نفر باشد.
چرا حرف من کار نمیکند؟
حضار: کاملاًً بحث فرق میکند وقتی اویدنس من قویتر از حس آقای مروارید باشد مسلم است که من میتوانم باور کنم که این اویدنسی که من از آن حمایت میکنم ایشان نکند. بنابراین این خیلی طبیعی است که این اتفاق بیفتد.
با کدام حرف من تناقض دارد؟
حضار: اگر اینگونه که شما میگویید اولی آن این است که دلالت بر یک صدقی بکند. دومی تعریف هیوم است که یک اتفاق غیرطبیعی افتاده و خداوند هم علت آن بوده است. چیزی که شما میگویید یک چیزی است که در معرفت شناسی به آن میگوییم وقتی یک دلیلی وجود دارد و یک حادثهای اتفاق میافتد این میشود ریزن (reason)، اگر قرار باشد شما به واسطه این دلیل به چیزی باور کنید شما باید این دلیل را به عنوان دلیل ببینید. یعنی آن را به عنوان یک دلیل تملک کنید، وقتی آن را به عنوان یک دلیل تملک کردید آن وقت باور شما به این دلیل حکایت میکند باور شما موجه خواهد بود. اگر دو نفر باشند و یکی بتواند این را تملک کند به اعتبار اینکه این را به عنوان دلیل برگزاره P میبیند ولی آن شخص دیگری این را به عنوان دلیل برگزاره P نمیبیند یکی از آن افراد دارای این دلیل است و این دلیل را تملک کرده است و دیگری تملک نکرده است. پس بنابراین اولاً باید دلایل یکسان باشند دوماً باید دلایل در تملک افراد باشند آن وقت شخص میتواند بگوید باورش به این P موجه است یا موجه نیست. اگر قرار باشد شما بین بودن را به عنوان اینکه شخص بخواهد آن دلیل را تملک کند بیاورید، مفهومش باید این باشد شخص این اویدنت را به عنوان دلیل برگزاره P ببیند اگر بخواهید این را منحصر کنید و به افراد نسبت کنید افراد ممکن افتادن یک برگ از درخت را هم دلیل خداوند بدانند اگر این را به عنوان دلیل تملک کنند و کسی هم ممکن است نکند. در این صورت بین بودن و اینجور چیزها کاملاً کنار میرود یعنی همینقدر که شخص به دلیل معرفتهای قبلی خود و به دلیل شرایط اجتماعی خود، به دلیل شرایط روانشناختی خودش یک حادثه را تملک کند به عنوان یک دلیل برای وجود خدا معجزه قلمداد میشود.
استاد: نخواهد شد.
حضار: این معجزه را شما اینقدر وسیع کردید
استاد: نه برعکس.
حضار: شما اینقدر مفهوم معجزه را وسیع کردید که هر کسی بتواند اویدنس
استاد: این شرط باید باشد
حضار: بله یک سری دلالت میکند شما مگر نمیگویید همه چیزهایی که در دنیا است آیه خداوند است بنابراین اودینس دلالت میکند.
استاد: دو که برای همه پدیدههای طبیعی صدق نمیکند.
[۰۱:۳۰]
حضار: آیاتی که در دنیا است همه دلالت میکند.
ببخشید فکر میکنم
حضار: کافی است کسی این عادات را تملک بکند به عنوان دلیلی است برای وجود خدا
استاد: چون خارج از نچرال کورس نیست معجزه نیست، طلوع خورشید چون خارج از نچرال کورس نیست در شرط دوم صدق نمیکند، خارج از نچرال کورس نباشد معجزه نیست.
حضار: افتادن برگ چطور؟
استاد: خارج از نچرال کورس نیست پس معجزه نیست. حداقل باید هیوم برقرار باشد تا من یک چیز خاصتر از هیوم میگویم چون شرط دوم همان تعریف هیوم است. چرا شما میگویید من تعریف را وسیع میکنم.
حضار: پس شما شرط هیوم را به عنوان شرط لازم دارید عنوان می کنید.
استاد: صد در صد.
حضار: پس سافیشنت آن (sufficient) چه خواهد شد؟
استاد: این سه شرط باهم معجزه میشود.
حضار: این چیزی است که یک اتفاقی میافتد و شخص از آن آگاهی پیدا میکند و آن را تریت میکند به عنوان دلیلی از آن بنابراین شما برگشتید به حرف هیوم. شما فقط شرط معرفت داشتن حادثه را که معجزه را به معنای هیومی اینجا گرفتید شما فقط شرط معرفت داشتن را آوردید.
استاد: religious truth در هیوم است؟
حضار: این را به صورت طبیعی ما در معرفت شناسی خود به خود داخل میکنیم.
استاد: شما این تعریف را یک بار دیگر بخوانید.
حضار: یک اویدنس داریم اگر این اویدنس قرار باشد که اویدنس باور شما باشد باید در تملک شما قرار بگیرد، برای اینکه در تملک شما قرار بگیرد شما باید به آن به عنوان دلیلی نگاه کنید از برای گزاره P، بنابراین شما اولاً گزاره هیومی را به عنوان necessary condition بیان می کنید…
استاد: صد در صد.
حضار: بعد تنها کاری که دارید میکنید مفهوم تملک را که در معرفت شناسی، ما به عنوان یک امر عام قلمداد میکنیم میچسبانید به این و میگویید این معجزه است در صورتی که اینها کاملاً از هم قابل تفکیک هستند و حرف هیوم صحیح است و این بحث در معرفت شناسی کاملاً طبیعی است.
استاد: این تعریف هیوم است؟ قسمت دومش، در تعریف هیوم هیچ ربطی به religious truth ندارد، هیچ signification ای وجود ندارد.
حضار: رجلس تروث هست یا نیست بستگی به پرسپکتیو شخص دارد خیلی وقتها چیزهایی را که در قدیم مردم به عنوان ریلیجس قلمداد میکردند الان نمیکنند و خیلی چیزهایی که الان میکنند قبلاً نمیکردند. بنابراین این یک امر کاملاً متفاوتی است که چه چیزی را ما رلیجس قلمداد کنیم مستقل از پرسپکتیو شخص نیست، اگر شما این را مستقل از پرسپکتیو شخص بگیرید عملاً به یک چیزی به عنوان ریجلس تروث باور دارید.
استاد: فکر کنم ایشان میگویند این به یک معنایی تعریف هیوم است، من فکر میکنم جمع و کسانی که گوش میدهند این که این شرایط همان تعریف هیوم است یا خیر را در موردش فکر کنند، به نظر من واضح است که نه فورنس در هیوم است در ریجلس تروث است و نه بحثی درباره اویدنس است. از نظر هیوم اصلاً اینکه ابن حیوم چه میداند و چه نمیداند از هیوم بپرسید ماجرای سکهها یک معجزه است چون خلاف کورس آو نیچر است و توسط ایجنت الهی به وجود آمده است. همانطور این اتفاقی که اینجا افتاده است معجزه است مثلاً چون یک ایجنت الهی در آن اثر کرده است. ببخشید فکر کنم نکتهای که گفتید چون روشن بود فکر میکنم لازم نیست الآن درباره آن بحث کنیم چون هم ضبط میشود و هم کسانی که اینجا هستند گوش کردند.
حضار: جزو شهود ما درمورد معجزه این نیست که مثلاً اگر خدا قرآن را میفرستد و این قرآن را که میفرستد یک اتفاق واحدی افتاده است و یک ایونت واحدی رخ داده است آن هم قرآن فرستاده شده است، من این را به عنوان معجزه در نظر میگیرم به خدا ایمان میآورم و در عهد حضرت رسول هستم، شخصی به خاطر همین ذهن شکاک خود یا به قول شما چون اصلاً اویدنسی ندارد این را در نظر نمیگیرد. در شهود ما این نیست وقتی یک حادثه واحد رخ میدهد آن کسانی که شاهد این حادثه واحد هستند و به معجزه بودن قرآن و معجزات دیگر باور پیدا نمیکنند مورد سرزنش قرار میگیرند؟ نکته تعریف شما این است که ما اگر این را اینقدر وابسته کنیم به مشاهدات O چیزی به نام سرزنش کردن و شهود واضحی را که داریم را داریم در میآوریم.
استاد: اگر O در همان مثال ابن حیوم بعد از اینکه این اتفاق افتاد خودش خواست و آن هم کرد سرزنش نمیکنید که قبول نکرده است و به داعش ملحق شده است؟ معلوم است که سرزنش میکنید اما آیا ابن حیوم را سرزنش میکنید برای پدیدهای که دیده است؟ خیر. برای اینکه اویدنس نداشت.
حضار: این دقیقاً نقد من به شما است.
اتفاقاً نقد من به شما است، شما میگویید بلیم (blame) از بین میرود
حضار: در شهودهایی که داریم و باید بلیم کنیم مثالی که شما زدید…
استاد: اگر M برای O معجزه است یعنی آن شرایط صدق میکند و O باید مورد سرزنش قرار بگیرد که چرا رجلس تروثی که آنجا بوده قبول نکرده است. ولی اگر برای او معجزه نیست یعنی اویدنس ندارد معنایش را نمیفهمد.
حضار: ما یک M واحد داریم …
استاد: شما میگویید بلیم مشکل پیدا میکند من میگویم بلیم مشکل پیدا نمیکند.
حضار: ما یک M واحد داریم و یک O1 و O2 داریم مانند همان مثال پاسکالی که شما زدید، یک M واحد داریم درست است؟ پاسکال یک سری اویدنسها دارد که دومی ندارد، ما شهودی داریم وقتی یک چیز بینی نازل میشود یک M واحدی داریم هم O1 باید به معجزه باور داشته باشد و هم O2.
استاد: شهود شما خارج از بحث این است که برای کسی بین است یا خیر یعنی فرض میکنید یک چیزهایی است که برای همه بین است
حضار: شهود همین است و اشکال من به شما همین است.
استاد: یعنی این مجموع معجزات یک زیرمجموعهای دارند که اینها M0هایی هستند که برای همه بین است
حضار: بله
یک چیزهایی هم هستند که نیستند، معجزههای خصوصی داریم مانند پاسکال، شما میگویید که نباید اسم اینها را معجزه بگذاریم.
حضار: تعریف شما M را نقض میکند.
استاد: شما در زندگی شخصی خود اتفاقی برای شما میافتد که ایمان قطعی پیدا میکنید به اینکه خدایی است. اصلاً یک فرشتهای شب میآید و تاس میریزد اشکالی دارد که چنین پدیدههایی وجود دارند؟ پدیدههایی که جزو M0 نیستند؟ به نظر من شهود شما این است که همه معجزات باید M0 باشند یعنی برای همه بینه باشند.
حضار: معجزه همین است، دکتر ثابتی درست گفتند حرف من این است شما با تعریفی که میگویید دارید شهودی که راجع به M0 داریم را سرزنشگری را از آن خارج میکنید تعریف شما باعث میشود
M0 را هرکسی ببیند باید ایمان بیاورد به آن چیزی که دلالت میکند. شتر صالح اینجا است.
استاد: من فکر میکنم بلیم سر جای خودش میماند، بلیم برای کسی که اویدنس دارد بلیم داریم و برای کسی که ندارد طبعاً نداریم.
حضار: آیا در قرآن جای دیگری داریم آیه نازل شده روشن را غیر از نبی آورده باشد، به معنی شما خصوصی باشد مثالی شبیه به مثال پاسکال چون اول قرار بود قرآن بیاید؟ آیا آن سه شرطی که قرآن میگوید جایی داریم به جز برای نبی گفته باشد که چنین چیزی است.
استاد: به طور کلی وقتی حرف از آیات بینات است لزوماً اینطور نیست که در حول و حوش نبی است ولی اینکه من الان بگویم یک پدیدهای در قرآن است که آیه بینه نازل شده در موردش به کار رفته است و در مورد پیامبران نیست حقیقتاً من مثال خاصی ندارم ولی کانتکس قرآن اینگونه است که آیات بینات میآوریم.
مثلاً فرض کنید میگوید ما به شما در آیات و انفس آیات خود را نشان میدهیم و باید اینها را ببینید و ایمان پیدا کنید. یک چیزی فراتر از آن چیزی که در آفاق است در انفس شما است. مثل همین پاسکال یک چیزهایی میبینید اینها کاملاً ممکن است حالت بینه داشته باشند قید اخلاقی برای شما ایجاد کنند که باید ایمان بیاورید والا عذاب میشوید. این یک چیزی است که در فضای بحث قرآنی است.
حضار: شاید این غذایی که برای مریم می آمد…
استاد: یکی از مهترین مثالها که من در مقاله نیاوردم که در قرآن است چون مسیحیها قبول ندارند و چون این در انجیلهای ممنوعه آنها آمده است یک جور احساس بدی نسبت به آن دارند همین است. آیا اینکه هر روز خداوند برای مریم غذا میآورد این برای مریم معجزه است؟ ابداً. یعنی چیزی به ایمان او اضافه نمیشود. زندگی او این است. شما امروز ناهار خوردید؟ ناهار خوردن چیز مهمی است. ناهاری که امروز خوردید را خدا به شما داده است اگر توحیدی نگاه کنید، آیا معجزهای اتفاق افتاده است؟ روال طبیعی زندگی مریم این است که ملائکه برای او غذا میآورند ولی زکریا متحول میشود. این داستان چه چیزی میگوید؟ مریم از زکریا یک لول بالاتر است. به یک جایی رسیده که غیرعادیترین چیز برای او اگر از آن دنیا طعام بیاورند یک چیز عادی است چون جوابی که میدهد همین است. میگوید این غذا از کجاست میگوید خدا داده است رزق من است شما مگر رزق ندارید این رزق من است و خدا به هر کسی هر چه بخواهد میدهد. بنابراین یک مثال قرآنی وجود دارد که مسیحیها به نظر من برای آنها متداول نیست و قابل هضم نیست و آن هم این است که یک اتفاقی میافتد برای یک آدمی مانند مریم انگار میراکل حساب نمیشود چون روال طبیعی است ولی برای یک پیامبر اتفاقاً حالت میراکل دارد یعنی انگار یک چیز شگفتانگیزی دیده است.
حضار: با این تحلیل مریم قوانین طبیعی نقض نمیشود با غذایی که خدا برای او میفرستد؟
استاد: قوانین طبیعی تعریف هیوم است.
حضار: این جزو اصول است.
استاد: نه من نچرال لا نیاوردم ما چیزی در قرآن به اسم نچرال لا نداریم.
حضار: غذایی که خدا برای مریم میفرستد قوانین طبیعی را نقض میکند یا خیر؟
استاد: اصلاً تصوری که شما از طبیعت دارید در قرآن نیست.
حضار: من کاری به آن ندارم، خدا چگونه آن غذا را از بهشت برای مریم میفرستد قاعدتاً از قوانین طبیعی نیست
استاد: از طریق ایجنتها یا ملائکه میآورند.
حضار: براساس قوانین طبیعی نیست و قوانین طبیعی نقض میشود.
استاد: اصلاً در قرآن چیزی به اسم طبیعی وجود ندارد.
حضار: سوال ایشان این است که نقض میشود یا خیر. خارق عادت است.
استاد: آفرین خارق عادت نه قوانین طبیعت، اینها را کنار بگذارید یعنی روال طبیعی.
حضار: آبجکتیو قوانین طبیعت نقض شده است.
استاد: رزقی که امروز شما خوردید توسط خداوند برای شما مقدر شده است…
حضار: من برای تمام رزقی که امروز خوردم میتوانم یک نچرال دیسکریپشن (natural description) کامل بدهم که چگونه این اتفاق افتاده است اما بحث این است که نچرال دیسکریپشن را من نمیتوانم برای غذایی که برای مریم از آسمان آمده است بگویم.
استاد: بله شما نمیتوانید.
حضار: یک گپهایی وجود دارد که نمیتوانم توضیح بدهم بنابراین این دو یک چیز نیست …
استاد: آن نچرال دیسکریپشنی که برای رزق خودتان میگویید از نظر دینی قابل قبول نیست.
حضار: من میخواهم دین را تازه اثبات کنم …
استاد: رسیدیم به یک نقطه بسیار حساس، فلسفه دین به این دلیل ضعیف است که اول بگذارید دیندارها بگویند چه فکر میکنند و دنیا را چگونه میبینند. جهانبینی از پیش تعیین شده. چرا هیوم این تعریفی که از نظر من مطلقاً مزخرف است و ربطی به شهود دینی ندارد را ارائه کرده و پذیرفته شده است؟ این فضای قرن هجدهم است …
حضار: شهود دینی شما آقای تویسرکانی …
استاد: نه شهود دینی مسیحیها هم همینطور است. یک چیزی به وجود آمد به اسم ساینس (science) و همه چیز در فلسفه هم انگار یک جوری فضیلت فیلسوفها این شد که بتوانند اصلاً نچرال لا چرا وارد این تعریف شد؟ برای اینکه دوران دوران نچرال لا است. الان شما این احساس را ندارید ولی در زمان قرن هجدهم فکر میکردند کل طبیعت را شناختند یعنی آن چیزی که الان به آن Theory of everything میگویند در قرن هجدهم فکر میکردند کشف کردند. قوانین طبیعت مکانیک نیوتن به اضافه جاذبه و یک چند چیز دیگر هم مانده که آن هم با همین نتیجه میشود. بنابراین یک حسی از اینکه قوانین طبیعت را میشناسند دارند و میتوانند براساس آن یک تعریفی ارائه بدهند.
مثالی که گفتید نکاتی که آقای دکتر وحید میگویند نکات قابل بحثی است من فکر میکنم شما یک جهانبینی را از قبل انگار، انگار فلسفه دین قرار است یک چیزی بگوید که آدمهای دین ندار هم بشود به آنها فهماند و بپذیرند. این ضعف ایجاد میکند. مثلاً من معتقد هستم نه من میگویم در قرآن اینگونه است که ما چیزی به اسم نیچر(nature) نداریم و یک چیزی بیرون از نیچر هم نداریم.
[۰۱:۴۵]
سخت است این را به یک آدمی که اینگونه نگاه میکند بگویید بنابراین در فلسفه دین نمیگویند.
حضار: معجزه بیاورید راحتتر است.
استاد: بله کلاً چیزی که به نظر من فلسفه دین کم دارد و واقعاً یک انگیزهای شد انگار چنین مقالهای بنویسم این است که بگذاریم اینکه آدمها چه میدانند و چه نمیدانند و بقیه فیلسوفها چگونه فکر میکنند در جدل با دیگران فکر نکنیم. من الان یک چیزی فکر میکنم هیچ کسی در دنیا نیست و قرآن هم کتاب خدا است. اصلاً فکرکنید همه به قرآن ایمان دارند کسی هم نمیخواهد مجادله کند. من میخواهم این مفهوم قرآنی را بیاورم و سعی کنم به طور منطقی بیان کنم. دیگرانی هستند که نمیپذیرند بسیار خب دیگرانی هستند که نمیپذیرند آیا این تعریف نخواهند پذیرفت؟ نپذیرند. آیا شهودی که من از قرآن میگیرم را سوال من این است آیا آن شهود قرآنی و این تعبیری که آنجا گفتم خوب است یا بد است؟ قرآن اینگونه برخورد کرده است یا خیر، آیا این را خوب ترجمه کردم یا خیر؟ چه کسی میپذیرد یا نمیپذیرد مسئله من نیست. آیا نیچر وجود دارد یا خیر مسئله من نیست. شاید ای کاش کلمه نیچر را از این فضا در میآوردیم منظور من دقیقاً همان است خلاف عادت است نه نیچر به معنایی که آدم به این فکر بیفتد قوانین نیچر منظور ما نیست.
رسیدیم به هیوم آرگیومنت که میتوانم ادامه ندهم با توجه به اینکه زمان هم گذشته است میخواهید چند سوال در مورد همین دیفینیشن بکنید.
حضار: تعریف شما در مقایسه با تعریف هیوم به نظر میرسد هیوم مصداقهای حتی قرآنی را بهتر از تعریف شما ارائه میدهد. چرا؟ اگر شما شرط سوم را ضعیف بدانید به آن معنی که جاستیفکیشن (justification) همراه با بکگراند(background) باشد اگر فرعون یک آدم نچرالیستی باشد و تئوری نچرالیستی داشته باشد در مقابل موسی میگوید این معجزه نیست مانند اینکه من یک تئوری دارم که ساحرها اینگونه کار میکنند. از نظر شما معجزه نیست ولی هیوم میگوید این معجزه بود اما فرعون باور نداشت اما شما نمیتوانید بگویید این مفهوم که معجزه بود اما فرعون نفهمید و به آن باور نداشت را خوب توضیح بدهید. به نظر میرسد حتی مصداقهای محوری را هم گاهی نمیتواید خوب توضیح بدهید
استاد: خلاصه سوال اول شما این است که وضعیت فرعون در مورد معجزات موسی را میتوان با این دیفینیشن توضیح داد یا خیر؟
حضار: شهود را اگر می شود توضیح دهید. شهودی که این معجزه است اما این به دلایل خوبی آدم باور ندارد.
استاد: شاید اگر از اول میگفتم من یک مفهوم جدید دارم تعریف میکنم اینقدر شما مقایسه نمیکردید با یک چیز دیگری که در ذهن شما است. سوال من از شما این است موسی یک معجزهای کرده است آیا برای فرعون طبق تعریف این معجزه است یا خیر؟
حضار: خیر
است: نیست پس دلیل ندارد که قبول کند چون برای آن اویدنس نداشت.
حضار: معجزه اتفاق افتاد و فرعون به آن اعتقاد نداشت، فرعون این معجزه را ندیده است.
استاد: اودینس برای او کافی بود یا خیر؟
حضار: فرض کنید نبود.
استاد: فرض کنید نه، شما داستان را عوض نکنید.
حضار: فرعون مجلس میگذارد وقتی مجلس میگذارد اویدنس کافی فراهم میشود پس شهود ما است. واقعیت یک چیز دیگر است و شما باید واقعیت را ببینید. آن چیزی که شهود ما را ساخته است این است که در قرآن اویدنسها برای فرعون کافی میشود و فرعون علیرغم این باز هم قبول نمی کند.
حضار: گاهی انگار کور هستیم و معجزه را نمیبینیم، یک چیزی وجود دارد که چشم شما بسته است و اویدنسها را نمیتوانید ببینید. خداوند بر چشمهای شما مهر زده است و نمیتوانید بیرون را ببینید.
حضار:یک نکتهای را آقای طیبی میگوید که فرعون معجزه را دید و قبول نکرد که معجزه است درست است؟ حرف شما این است؟
حضار: اویدنسها کافی بود.
حضار: بسیار خب ممکن است فرعون اینگونه بگوید من توضیحی ندارم ولی ممکن است بعداً پیدا کنم. من از خود فرعون حرف میزنم قبلاً هم اتفاقهای زیادی در دنیا افتاده بود که ما فکر میکردیم اینها کارهای محیر العقولی هستند بعد دلایل آن آشکار شد. فرعون میگوید این مورد را هنوز توضیحی ندارم.
حضار: توصیف قرآن این است که برای فرعون مسلم شد ولی عناد کرد.
حضار: بیاید یک مورد هایپوتتیکال (hypothetical) بگوییم فرض کنید برای فرعون مسلم نشد من توضیحی ندارم تمام شد.
حضار: این داستان قرآن نیست، شهودی که ما داریم برای فرعون معجزه بود از داستان قرآن میآید.
حضار: آقای مروارید شما بگویید داستان قرآن در مورد فرعون چیست.
استاد: در مورد داستان فرعون ماجرا این است سوال این است چرا به موسی آن معجزه داده شد؟ چون بهترین معجزهای که ساحرها بلد بودند این بود که ریسمان را مانند مار حرکت میدادند، یک معجزهای به موسی دادند، نمایشنامه اینگونه ترتیب داده شود که این بزرگترین اویدنسی که معجزه اتفاق افتاده است چیست؟ سجده کسانی که خودشان استاد سحر هستند این است که فرعون میفهمد اینجا سحر نیست. یعنی کل کانتکس. فرعون شاید در دربارش فکر کرد این واقعاً جادوگر بزرگی است و عجب مار طبیعی درست کرده است با عصای خودش، ولی آن لحظهای که آنها سجده میکنند فرعون و همه مردم یک جوری برای آنها اویدنت (evident) میشود که این سحر نیست و یک چیز دیگر است. داستان این است حالا شما هایپوتتیکال اشکال ندارد داستانهای دیگر بگویید. همانطور که آقای دکتر میگوید اگر برای یک آدمی فرض کنید ذهن علمی دارد و استدلالی برای خودش دارد که مثلاً شتر از کوه درآمده است من شنیدم که از این اتفاقها گاهی میافتد پس برای من معجزه نیست. خیلی از معجزات همانطوری که در مقالات مثال من اینگونه است من از خدا و فرشته میخواهم که برای من یک کاری بکند و تعهد میکنم این برای من اویدنس است و اویدنس کافی است و اگر این کار را بکنید من قبول میکنم. من درخواست میکنم و او انجام میدهد دیگر نمیتوانم زیر آن بزنم. به نظر میرسد داستان حضرت صالح اینکه شتر چگونه ظاهر شد در قرآن نیست، در تفاسیر و روایات اینگونه است که قوم از او خواستند و گفت بیایید من این کار را برای شما میکنم قبول میکنید؟ گفتند قبول میکنیم بعد این کار را کرد. بنابراین اگر کانتکسی وجود داشته باشد آدمی که بعداً بگوید من توجیه داشتم قبول نیست.
بگذارید یک مثال بزنم که در مقاله است، داستان صالح را اینگونه تغییر داده بودم که فرض کنید یکی از آن آدمها آن روز نیست و بیرون آمدن شتر را نمیبیند. برمیگردد و همه افراد قوم که مخالفین صالح هم بودند شهادت میدهند این اتفاق افتاده است. کوه را هم اگر ببینی شکاف خورده است شتر هم این است، این قبول نمیکند و حاضر نمیشود برود کوه را نگاه کند. به وظایف ایپستمیک خود عمل نمیکند این آدم لایق مجازات است. این مثال را من برای این زدم که وقتی من گواهی دریافت میکنم -این مثال برای قسمت هیوم آرگیومنت است- در هیوم ارگیومنت جوری فرض شده که ما پسیو هستیم ما نمیتوانیم کاری انجام بدهیم برای اینکه مطمئن شویم معجزه شده است یا خیر فقط گواهی میشنویم. در حالیکه دنیای واقعی اینگونه نیست یعنی من یک گواهی میشنوم مثالی که خود هیوم در پاورقی بعداً اضافه شده در مقاله خود میگوید یک فادر آبه بود در پاریس کسی که سر قبر او خیلی معجزات میشد. هیوم میگوید با این تستیفایی (testify) که است من قبول نمیکنم که این معجزه است. ولی میتواند به پاریس برود و سر قبر پدرآبه ببیند معجزه میکند یا خیر.
حضار: به نظر شما مرده زنده کردن مسیح معجزه بوده است؟
استاد: بله.
حضار: شما میگویید استدلال هیوم معتبر است؟
استاد: بله.
حضار: شما میگویید برای استدلال هیوم اویدنسی ندارید.
استاد: قسمت دوم مقاله است هیوم آرگیمنتی است که من نگفتم. من میتوانم ادامه بدهم مشتاق هستم بگویم در شرایط خاصی چگونه میشود برای گواهی معجزه اعتقاد داشت.
حضار: پس استدلال هیوم را قبول ندارید.
استاد: استدلال هیوم را به یک معنایی قبول دارم.
حضار: استدلال هیوم میگوید دو نوع اویدنس است یکی اویدنس تستیمونی (t) است و دیگری inductive evidence است وقتی شهوداً اینها را بسنجید میبینید که اویدنس اینداکتیو قویتر است.
استاد: بگذارید خیلی مختصر بگویم ببینید هیوم آرگیومنت را سعی کردم از دید ریاضی به عنوان یک مسئله در اینفورمیشن تئوری (information theory) با زبان اینفورمیشن تئوری فکر میکنم سادهترین شیوه بیان آرگیومنت هیوم است. شما یک کانالی دارید که احتمال خطایی دارد، مثلاً احتمال خطای آن P(c) است یک اینفورمیشنهایی و یک مسیجی از این کانال میآید و این مسیج به شما میرسد فرض کنید یک Mای از این کانال به شما رسیده است. مثلاً اینکه مسیح مرده را زنده کرد این از چه کانالی رسیده است؟ از یک کانال تاریخی در تکستها که احتمال خطای ۴۰ درصد از نظر شما دارد. احتمال وقوع M از نظر شما و بنا به دانش شما ده به توان منهای ده است، این لم H میگوید اگر شما یک مسیجی که احتمال خطای آن و احتمال غلط بودن آن خیلی بالا است و احتمال درست بودن آن خیلی کم است از یک کانالی که احتمال خطای بالاتر دارد دریافت کردید نباید این را بپذیرد. به نظر من این هسته مرکزی برهان هیوم است که شما یک احتمال خطایی در دریافت یک مسیج دارید احتمال درست و غلط بودن خود مسیج را میتوانید حساب کنید. من سه مثال زدم که این یک مدل خیلی ساده شده در مورد تستیمونی است که با آن چیزی که در جهان واقع است خیلی تطبیق نمیکند. بنابراین آرگیومنت هیوم باید ریفاین (refine) شود باید یک مقدار آن با شرایط عادی واقعی نزدیکتر کنیم.
نکته اول این است که ما اینفورمیشن را از یک کانال نمیگیریم، در واقعیت یک کانال به ما اطلاعات نمیدهد. دهها کانال ممکن است به ما اطلاعات بدهند این مثال این است که داستان سه تا کانال است یک آدمی زنگ میزند به دوست خود و نتیجه فوتبال شب قبل را میپرسد که در جام جهانی چه شد. طرف به او میگوید یک اتفاق خیلی عجیبی افتاد میزبان ۷-۱ از یکی از تیمها شکست خورد. این فردای روز فاجعه است. این قبول نمیکند برای اینکه جواب غیرعادی است. این آدم شوخی است و بارها اطلاعات غلط داده است و بنا به هیوم آرگیومنت قبول نمیکند. زنگ میزند به یک نفر دیگر و نفر بعد به او میگوید که همه نتایجی که میگوید همه عادی است. نفر دوم آدم مورد اعتمادتری است اما به یک دلیلی حرف نفر اول را قبول میکند و لیست نتایج نفر دوم را قبول نمیکند چرا؟ برای اینکه علت زنگ زدن او این است تلویزیون میگفت دیشب یک اتفاق بسیار عجیبی افتاد و یک نتیجه بسیار عجیبی اتفاق افتاده است و برق رفت این مجبور شد زنگ بزند و میداند اتفاق عجیبی افتاده است. بنابراین حتی اگر کانال دوم او کانال مطمئنتری باشد PC’ او کوچکتر از PC باشد و احتمال خطای آن کمتر باشد ولی چون یک آگاهی از یک کانال سوم خیلی مطمئن، کانال سوم تلویزیون است که به او گفته است باید منتظر یک نتیجه غیرعادی باشید.
[۰۲:۰۰]
بنابراین ما یک شرایطی داریم که طرف نتیجه عادی را نمیپذیرد و نتیجه غیرعادی را میپذیرد چون یک کانال دیگر یک اطلاعاتی به او داده است. وضیعت ما پیچیدهتر از این است که یکی به من یک چیزی بگوید. نمونه این مثال چیست فرض کنید BP در شرایطی است که در زندگی خودش معجزه دیده است، خودش که هیچ کاره است یک پسر جوان است که دو روز عبادت کرده است. اگر به او بگویید که در تاریخ پیامبرانی بودند کارهای خیلی عجیب و غریب کردند برای او طبیعی است اصلاً احساس او این است باید معجزاتی وجود داشته باشد. از یک کانال مطمئن که زندگی خصوصی خودش است یک چیزی درباره جهان فهمیده است که به آن این ذهنیت را میدهد که باید در جهان معجزاتی اتفاق افتاده باشد بنابراین برای او چیزی که مهم است این است که کدام درست است نه اینکه هیچ چیزی نمیداند. ما در شرایط واقعی کانالهای مختلف داریم و آدمهای مذهبی اگر معجزات را باور میکنند به دلیل سادهلوحی نیست دلیلش این است که در زندگی شخصی خود دعا کردند و یک به یک جهانبینی مطمئن هستند که در آن جهانبینی انتظار چیزهای غیرعادی را دارند. این نکته اول که باید در برهان هیوم یک پیچیدگی وارد شود.
دومی اینکه همین نکتهای که گفتم ما پسیو لیستنر(passive listerner) نیستیم در گواهیها این داستانی که من درست کردم این است یک آدمی است به اسم هیوموس که احتمالاً افسر رومی است و در زمان مسیح زندگی میکند دوستای او به او میگویند یک آدمی به اسم مسیح ظاهر شده است و در دهکدههای مجاور مرده زنده میکند و کار عجیب و غریبی میکند. چون این برهان هیوم را بلد است هیچ اعتنایی نمیکند.
حضار: حتی قبل از هیوم برهان هیوم رو بلد است.
استاد: صد در صد همه اینها اینگونه است هیوم از هیوموس نگفته بود خودش ابداع کرده بود یا شاید یکی قدیمیتر بود. دفعه بعد به او میگویند این در دهکده مجاور است و دور نیست در جریکو زندگی میکند و این به حومه جریکو آمده است این قبول نمیکند چون تستیفای معجزه است. برهان هیوم میگوید اعتبار ندارد و نمیرود نگاه کند تا کار به جایی میرسد که پشت پنجره است و همینجا است و معجزه میکند. این حاضر نیست گردن خود را از پنجره بیرون بیاورد و ببیند که معجزه اتفاق میافتد. این به وظایف اپیستمیک خود عمل نمیکند بنابراین در برهان هیوم فضا اینگونه است که انگار من نشستم در یک اتاقی مانند اتاق چینی و از بیرون یکی میآید و به من میگوید معجزه شده است. انگار من دست و پا ندارم بروم و ببینم شد یا نشد، شواهدی را جمع کنم و یک تحقیقات میدانی انجام بدهم که ببینم شده یا نشده است. من فقط گوش میدهم و هر کسی هر چیزی میگوید میگویم برهان هیوم، من حرف شما را قبول نمیکنم.
حضار: فقط برگردم به مثال صالح شما و شتر یک شخصی غیبت داشته و از بقیه میپرسد انگار آن آدم ریسپانسیبلی (responsible) است نگاه میکند و میپذیرد به نظر شما او باید باور کند که این کار اتفاق افتاده است یا بر اساس inductive evidence فراوانی که از گذشته داشت و اینکه در کل تاریخ دنیا هیچ وقت شتری از دل کوه بیرون نیامده است بین این دو باید کدام را انتخاب کند.
استاد: صد در صد دومی همانی که شتر از کوه بیرون آمده است.
حضار: او میگوید کاملاً شهود عینی برتری دارد.
استاد: من آن مثال را به همین دلیل حذف کردم که به نظر من از این مثال ضعیفتر بود و شما هم برای اینکه حرف خود را بزنید به آن مثال رجوع میکنید. اصلاً اینگونه نیست شما فرض میکنید که اویدنس کافی نیست.
حضار: من میگویم اویدنس بسیار قوی است و اویدنس قوی است مثل این افرادی هم است ولی به لحاظ شهودی …
استاد: این حرفی که شما میزنید یعنی آدمهایی که دیدند شتر درآمد هم نباید قبول کنند …
حضار: به نظر من اگر یک اینداکتیو اویدنس …
استاد: این نتیجه خندهدار برهان هیوم است ..
حضار: به خاطر اینکه تستیمونی نسبت به اودینسهای دیگر مثلاً اویدنس اکسپرینس (evidence experience) قطعاً ضعیفتر است نسبت به مموری قطعاً ضعیفتر است.
استاد: همین الان در حرف شما …
حضار: در بین منابع معرفت به لحاظ معرفتی فرق میکند دقیقاً به خاطر اینکه سورسهای اویدنس، سورس هایی هستند که به لحاظ قوت و ضعف متفاوتند.
استاد: آقای دکتر یکی از نقطه ضعفهای وحشتناک مقاله هیوم که حتماً کسانی به آن اشاره کردند و من اینجا نیاوردم و لازم نداشتم چون ادامه آن چیز دیگری میخواستم بگویم این است که هیوم طوری رفتار میکند که انگار اینداکشن را من انجام دادم. اینداکشن براساس گواهیها است همین الان در حرفهای خود گفتید بر علیه شما در دادگاه استفاده میشود، گفتید که همه میگویند شتری نیامده است آن هم گواهی میدهند.
حضار: این حرف شما کاملاً درست است ولی بحث معرفتی است که تمام سورسهای ما در نهایت حتی تستیمونی باید برگردند به اکسپریسنت این حرف کاملاً صحیح است.
استاد: من اکسپریسنس های خودم ..
حضار: این دلیل این است که perceptual experience به عنوان منبع شواهد منبع بسیار قویتر است چون سایر سورسها مبتنی بر آن است.
استاد: تمام چیزهایی که در مورد قوانین فیزیک هم میدانیم که به نوعی گواهی در آن است. شما میدانید چیزی که در مورد نظریه نسبیت انشتین را تأیید کرد و ادینتون (Eddington) به آن آنجا رفت ما به ادینتون اعتماد کردیم و برای ما گواهی کرد. یک عده در شیلی چیز دیگری گفتند مطابق مکانیک نیوتونی مشاهدات خود را انجام دادند که ما آن را قبول نکردیم. ما بین دو تستیمونی آنی که به نظر ما که ندیدم خورشید چه کاری کرد …
حضار: تکرار پذیری هم است …
استاد: این ماجرا تکرارپذیر نبود تا صد سال دیگر هم تکرارپذیر نبود. تمام دانش براساس تستیمونی است
حضار: فقط این مورد نبود که، تنها این مورد تکرار پذیر نبود.
استاد: ببینید مسئله دقیقاً این است اگر شواهدی وجود دارد در مورد شتر، این میتواند برود نگاه کند، شما فرض کنید رفتید و مسیح جلوی شما آمد و یک کوری را شفا داد. بخشی از دانش شما به تستیمونی است از کجا میدانید این کور مادرزاد است؟ مردم میگویند.
حضار: من چیزهای دیگر را باید بدانم که این اتفاق افتاده است.
استاد: هیوم میگوید همان چیزی که عادی است، اینقدر مثالهای خندهدار در همان زمان هیوم ساختند که اگر این برهان را به همین شکل قبول کنیم به چه نتایج خندهداری میرسد اینکه من هیچ اتفاق غیرعادی را نباید بپذیرم که تا حالا نیفتاده است. اگر الان یکی از قوانین طبیعت نقض شود من نباید این را بپذیرم و نباید قوانین خود را اصلاح کنم چرا؟ برای اینکه این همه اینداکشن پشت قانون نیوتون بود این آزمایشی که من کردم یک آزمایش اکسپرینسی است که اصلاً معلوم نیست درست باشد ممکن است خطا باشد. همه دانش ما با گواهی به یک نوعی آمیخته است بگذارید من این را ادامه بدهم و جواب سوال شما را بدهم. ما میتوانیم با کانالها و مسیجها اینترکشن داشته باشیم، این در هیوم لحاظ نشده است یعنی چه؟ این مثال آخر من است یک ایمیلی به شما رسیده در سوم ژانویه این را دیدید در این ایمیل معجزهآسا در مورد یک سری اتفاقهایی که سیام هر ماه میافتد همه آنها هم معجزهآسا و عجیب و غریب هستند یک اطلاعاتی به شما داده شده است. فرض کنید ۳۰ دسامبر ایمیل رسیده گفته اول ژانویه اول فوریه و تا آخر سال دوازده اتفاق بسیار عجیب و معجزهآسا در این ایمیل ذکر شده است. مثل خود من که ایمیل خود را زود چک نمیکنم سوم ژانویه ایمیل خود را چک کردم و چنین ایمیلی را دیدم بنابراین اول ژانویه را نمیدانم اتفاق افتاده است یا خیر. کنجکاو میشوم اول فوریه میروم آن جایی که این گفته وسط بیابان در فلان نقطه یک عرض جغرافیایی است و یک دفعه یک چیزی از زمین بیرون میآید میروم و بیرون میآید. بقیه ماهها را هم چک میکنم همه اتفاقها میافتد من مطمئن میشوم که این مسیج معجزهآسا است و خودش هم در آن ادعا کرده که از طرف خداوند است و به من یک مأموریتی داده است. آیا من باید بپذیرم و جاستیفای است و آن چیزی که در اول ژانویه بود من دیر چک کردم آن هم اتفاق افتاده است. من یک مسیجی دارم که خود مسیج به من میگوید این معجزهآسا است، مسیج به من میگوید یا چنل به من میگوید معجزهآسا است، فرشتهای که ابن حیوم نتوانست آن را چک کند ولی O آن را چک کرد که این معجزهگر است.
ممکن است خود کانال شواهدی از معجزهآسا بودن داشته باشد که من بتوانم چک کنم یا مسیج این شواهد را داشته باشد. اگر اینگونه باشد آن وقت چیزهایی که در این مسیج است و جا مانده و آنها را ندیدم آنها را هم باید بپذیرم ولو اینکه احتمال آنها از همه کمتر باشد. مسئله اعتقاد مسلمانها به اینکه مسیح مرده زنده کرد موجه است چون ما میگوییم یک تکستی داریم که این تنها مسیجی است که معجزهآسا است. یعنی من این تکست را نگاه میکنم میفهمم که از طرف خداوند است پس چیزهای عجیب و غریب دیگری که در آن است درست است. فقط مسلمانها هستند که میتوانند با گواهی گرفتن یک مسیجی که جاستیفکیشن معجزهآسا بودن آن در خودش است، به معجزه بودن چیزهای دیگری که در آن است ایمان بیاورند. این خلاف برهان هیوم در حالت ساده آن نیست برای اینکه ما اگر بخواهیم برهان هیوم را رئالیستی تر بکنیم باید این امکان را در نظر بگیریم. جواب من به سوال شما این است که در صورت اینکه بتوانیم یک چیزی را چک کنیم.
حضار: دست شما درد نکند آقای دکتر استفاده کردیم.
