بسم الله الرحمن الرحیم

سخنرانی کاپیتالیسم، جلسه ۲

۱- خلاصه‌ی جلسه‌ی قبل

می‌خواهم خیلی مختصر خلاصه‌ی جلسه‌ی قبل را بگویم و بعد از آن وارد بحث امروز شوم. در جلسه‌ی قبل سعی کردم درمورد دو گزاره صحبت کنم و آن‌ها را معنی کنم آن هم اینکه «چرا نظام سرمایه‌داری نظامی است که به طور ذاتی مانع از رشد بشر می‌شود» من از نمودار رشد مازلو [۱] استفاده کردم و تاکید داشتم که بحث‌ها خیلی به این نمودار ارتباط ندارد. شما هر هرمی را برای رشد بشر در نظر بگیرید، نظام سرمایه‌سالار مزاحم رشد بشر است و نکته‌ی دوم این بود که «مکانیسم‌هایی در نظام سرمایه‌سالار وجود دارد که به طور منظم و کاملاً سیستماتیک مفاهیم فرهنگی را تحریف می‌کند» درواقع ما دچار نوعی فرهنگ مجازی، غیر واقعی و دور از واقعیت می‌شویم.

معنی سرمایه‌سالاری در واقع ترجمه‌ی کاپیتالیسم است. واژه‌ی کاپیتالیسم را خیلی از افراد به عنوان یک نظام اقتصادی در مقابل یک نظامی مثل نظام سوسیالیستی به کار می‌برند. ممکن است یک نفر احساس کند نکته‌ی اصلی در کاپیتالیسم مالکیت خصوصی است و وقتی یک نفر می‌گوید کاپیتالیسم مانع رشد بشر است یعنی مالکیت خصوصی مانع رشد بشر است! ولی کسانی که جلسه‌ی قبل را گوش کرده‌اند می‌دانند که ما هیچ مشکلی با سرمایه‌داری و مالکیت خصوصی نداریم.

من تأکید می‌کنم که سرمایه‌داری با سرمایه‌سالاری متفاوت است. سرمایه‌داری آن نظام طبقاتی است که در نظام سرمایه‌سالاری به وجود می‌آید؛ یعنی یک عده مالک ابزار تولید هستند و عده‌ی دیگر که اکثریت را تشکیل می‌دهند، زیر دست آن‌ها کار می‌کنند. این چیزی بود که مارکسیست‌ها خصوصا ورژن روسی آن روی این نکته خیلی تاکید داشتند، درحالیکه خود مارکس اینطور نبود و روی مسائل فرهنگی کاپیتالیسم هم خیلی تاکید داشت. مسئله نه طبقاتی‌بودن جامعه است نه مالیکت خصوصی؛ چون همه‌ی حرف‌هایی که من زدم در سرمایه‌داری دولتی هم صادق است.

مسئله‌ی اصلی این بود که ما یک نظام اجتماعی و اقتصادی داشته باشیم که رکن اصلی آن افزایش سرمایه است یعنی کارهایی انجام می‌شود که هدف آن‌ها افزایش سرمایه است مثل نظام‌هایی که همه‌ی ما در آن‌ها زندگی می‌کنیم. نظام‌های سوسیالیستی که در شوروی بود هم به نوعی همین کار را داشتند می‌کردند. آن‌ها داشتند با یک نظام دولتی سرمایه‌گذاری‌های سودآور می‌کردند؛ البته نه به طور کامل مثل کاپیتالیسم در آمریکا. حداقل در روسیه سرمایه‌گذاری‌های فرهنگی فارغ از سودآوری آن توسط دولت انجام می‌شد.

بنابراین نکته‌ی اصلی مالکیت خصوصی و طبقاتی‌بودن نیست بلکه چیزی عمیق‌تر است. درواقع نکته‌ی اصلی این است که ما سرمایه‌گذاری را در جهت سود انجام می‌دهیم! هر نظام اقتصادی که اینطور عمل می‌کند بنا به درصدی که چقدر این کار را انجام می‌دهد، صرفا تابع افزایش کاپیتال است.

۱. اگر یادتان باشد استدلال اصلی من این بود که وقتی چنین نظام اقتصادی دارید اولین نکته این است که شما چیزی تولید می‌کنید که مصرف‌کننده‌ی زیادی داشته باشد. این خود به ‌خود ما را به سمت عوام‌زدگی می‌برد مثل تولیدات فرهنگی که در نظام سرمایه‌سالار وجود دارد. هرچیزی که انبوه مردم دوست دارند تولید می‌شود.

۲. نکته‌ی دوم این بود که دنبال ارزش افزوده‌ی بیشتر هستیم که این عامل یک سری از سرمایه‌گذاری‌ها را بر دیگران ارجحیت می‌دهد. مثلا ما روی تکنولوژی‌های جدید سرمایه‌گذاری می‌کنیم بدون اینکه فکر کنیم این پروژه واقعا چقدر مورد نیاز است.

۳. نکته‌ی سوم که من تأکید داشتم و از بقیه مهم‌تر است این است که نظام سرمایه‌سالار دنبال تولید کالا است و به همه‌ چیز از دیدگاه کالا و شی نگاه می‌کند. اگر یادتان باشد کل نکته‌ی اینکه چرا بشر در رشد دچار مشکل می‌شود این است که لایه‌های پایین نیازهای بشر (قاعده‌ی هرم) توسط کالاها به خوبی قابل اشباع‌شدن هستند؛ بنابراین نظام سرمایه سالار تاکید زیادی بر رفع نیازهای فیزیولوژیک دارد و شما این را همه‌جا می‌بینید. مقدار انبوهی از کالاهای تولیدی مربوط به مثال فیزیولوژیک هستند. اینکه لایه‌ی زیرین دچار اشباع بیش از اندازه می‌شود یکی از نکاتی است که رشد را متوقف می‌کند. نکته‌ی روانشناسی‌اش هم این بود که:

الف) رشد توسط اشباع نشدن یکی از این لایه‌ها متوقف می‌شود. اگر نیازهای فیزیولوژیک شما اشباع نشده باشد سراغ لایه‌های بالای هرم نمی‌روید.

ب) مورد دوم تثبیت‌شدن (fixation) در یکی از این لایه‌هاست. آن هم وقتی اتفاق می‌افتد که لایه‌های پایین فوق اشباع(over saturate)  می‌شود. یعنی کسی که در لذت بردن از رفع یک نیاز زیاده‌روی می‌کند به آن نیاز در حالت نامتعارفی وابسته می‌شود و خودبه‌خود به نیازهای بالا نرسیده و رشد نمی‌کند.

پس نکته‌ی اساسی این بود که لایه‌های پایین چون کالایی هستند به آنها توجه بیشتری می‌شود و نکته‌ی دردناکش این بود که تمام لایه‌های بالایی به صورت کاملا صوری و فریب‌دهنده‌ای روی لایه‌های پایینی بازتاب  (Project) می‌شوند. مثلا شما برای امنیت از بیمه استفاده می‌کنید درحالیکه امنیت چیز خیلی عمیق‌تری است. به جای احساس محبت و عشق، روی سکس که یکی از نیازهای فیزیولوژیک است به شدت تاکید می‌شود. برای رسیدن به تعالی ممکن است از مواد مخدر استفاده شود و…

سرمایه‌سالاری سعی می‌کند برای هرچیزی نمونه‌ای شبیه‌سازی و کاملا غیر واقعی در لایه‌ی پایین ارضا کند و حُسن این کار هم این است که اولا کالایی فروخته می‌شود که نیاز واقعی به آن وجود نداشت و چون این نیاز به درستی برطرف نمی‌شود (یک نیاز واقعی مثل خوردن چون واقعی است و توسط غذا برطرف می‌شود ما به اندازه‌ی محدودی غذا می‌خوریم ولی اگر چیزی را به طور مصنوعی جای یک نیاز واقعی بگذارید چون پاسخ واقعی نیست هرچقدر هم از آن مصرف کنید نیاز واقعی برطرف نمی‌شود) بنابراین در تله می‌افتد و مصرف انبوهی انجام خواهد داد.

پس اگر نظام سرمایه‌سالار بتواند کالایی را برای رفع یکی از نیازهای لایه‌های بالایی به مردم غالب کند، این کالا ممکن است بیش از اندازه‌ی مورد نیاز مصرف شود و دچار مرگ بسیاری از مردم شود. نمونه‌ی آن هم مواد مخدر است. مواد مخدر یک نیازی را به طور مصنوعی ارضا می‌کند و چون مصنوعی است ارضاکننده‌ی آن نیاز واقعی نیست و می‌بینید که آدم‌ها آنقدر مصرف مواد مخدرشان زیاد می‌شود تا اینکه در اثر اوردوز می‌میرند و نظام سرمایه سالار همیشه آدم به اندازه‌ی کافی دارد که جایگزین این افراد بشوند.

تا اینجا مکانیسم‌های کلی بود که درمورد رشدنکردن گفتم. درمورد فرهنگ و ذهنیت آدم‌ها هم چیزهایی گفتم که کامل نبود ولی الان قصد ندارم آن‌ها را تکمیل کنم.

وقتی از سرمایه سالاری صحبت می‌کنیم منظور ما چیست؟ معنی لغوی کاپیتالیسم مد نظرم است پس آن را با نظام اقتصادی کاپیتالیسم که در مقابل سوسیالیسم است اشتباه نگیرید! نظام سوسیالیستی هم می‌تواند سرمایه‌سالار باشد. یک نظام دولتی را فرض کنید که فقط در جهت سود سرمایه‌گذاری می‌کند.

نکته‌ی اصلی این است که آیا یک هدایت کلی به غیر از درآمدزایی و سودزایی در جامعه وجود دارد یا نه؟! طبیعی است که چنین هدایتی باید توسط یک دولت یا جمع خاصی که چنین وظیفه‌ای دارند انجام شود. در نظام کاپیتالیستی اصولا چنین نظارت‌هایی وجود ندارد. نظامی که ما به عنوان کاپیتالیستی می‌شناسیم که عده‌ای سرمایه‌گذاری می‌کنند و در بازار به طور آزاد با هم مبادله می‌کنند که طبق تعریف کلاسیک کاپیتالیسم است به طور طبیعی به این ویژگی منجر می‌شود. یعنی آدم‌ها به دلیل سود سرمایه‌گذاری می‌کنند و همه چیز همانطور که گفتیم پیش می‌رود.

در ایران هم چه در بخش دولتی و چه در بخش خصوصی همه به نوعی برای افزایش سرمایه، سرمایه‌گذاری می‌کنند. بخش بسیار محدودی از سرمایه‌گذاری‌های دولتی در ایران همچنان غیر از این است و برای تولید سود نیست.

به نظر من ما باید یک واژه‌ی جدید داشته باشیم. کاپیتالیسم واژه‌ای است که آنقدر درمورد آن سیستم اقتصادی خاص، کاربرد عام پیدا کرده است که من از سرمایه سالاری استفاده می‌کردم تا آن شبه برطرف شود ولی چون سرمایه‌سالاری ترجمه‌ی آن است، ممکن است باز هم مشکل ایجاد کند. تاکید من این است که وقتی از سرمایه‌سالاری و کاپیتالیسم استفاده می‌کنم منظورم نظامی است که در آن افزایش سرمایه همه‌ی فعالیت‌های اقتصادی را هدایت می‌کند. و تأکید روی این بود که سرمایه یک مفهوم اعتباری است که خود ما ساختیم؛ بنابراین یک ویژگی دیوانه‌وار در آن است. امیدوارم این را همه‌ی آدم‌ها بفهمند. مثل یک بازی احمقانه است که بشر دچار آن شده است. من چیزی را به عنوان سرمایه تعریف کرده‌ام که اصلا وجود ندارد. تعلق سرمایه به یک آدم طبق قرارداد صورت می‌گیرد. اگر من کوهی از طلا داشته باشم داخل من نیست و ربطش به من این است که طبق قراردادی مال من است. و اینکه اصلا طلا ارزش دارد یک توافق جمعی است. اگر معلوم شود طلا سرطان‌زا است فردا همه‌ی ما این طلاها بی‌ارزش می‌شوند. یک چیز اعتباری و قراردادی است و کل دنیا در حال افزایش‌دادن آن هستند. مثل یک بازی که ما قاعده گذاشتیم و چیزی تحت عنوان سرمایه درست کردیم و داریم آن را افزایش می‌دهیم. مردم همه درحال مرگ و نابودی هستند ولی این بازی همچنان ادامه دارد.

[۰۰:۱۵]

هر نوع دیوانگی که به صورت کلی در دنیا می‌بینید نتیجه‌ی این بازی است! من سعی کردم بعضی از این چیزهای دیوانه‌وار را در جلسه‌ی قبل بگویم مثلا اینکه مردم چیزی را به جای چیز دیگری مصرف می‌کنند.

نظام سرمایه‌سالار آحاد بشر را به دو عنوان نگاه می‌کند: یا کار می‌کنند و سرمایه را افزایش می‌دهند یا مصرف می‌کنند. یعنی عده‌ای در یک سیستم خیلی بزرگ کارگزار هستند و [عده‌ای مصرف‌کننده] و آدم‌ها فقط با این عناوین ارزش دارند. هرچه که سرمایه سالاری جلوتر می‌رود، وجه مصرف‌کننده بودن آدم‌ها مهم‌تر می‌شود؛ حتی بر اینکه نیروی کار هم هستند، غالب می‌شود. مثلا در سرمایه سالاری ۱۵۰ سال پیش که مارکس نقل می‌کرد آن وجه کارگر بودن و کار کردن احاد مردم در سیستم پررنگ‌تر بود ولی در این دورانی که به آن سرمایه‌داری یا سرمایه‌سالاری متاخر می‌گویند و آن را با دوران (post modernist) ربط می‌دهند، وجه مصرف‌کننده بودن آدم‌ها اهمیت بیشتری دارد. درواقع نظام سرمایه‌سالار هر آدم را مثل یک دهانی که باز است و باید در آن کالاهایی ریخت می‌بیند. هر ملتی که بیشتر مصرف کند، در عرصه‌های سیاسی در دنیا مهم‌تر می‌شود.

در این جلسه همه‌ی حرف‌هایی که می‌زنم به فرهنگ ناشی از سرمایه سالاری ربط دارد و می‌خواهم روی این تاکید کنم که چیزهایی که می‌خواهم بگویم نقد فرهنگ سرمایه سالار است درحالیکه همه‌ی این چیزها را فرهنگ غرب یا فرهنگ آمریکایی می‌دانند! مرکز نظام سرمایه‌سالاری در آمریکا است و هدایت‌کننده‌ی سیاسی آن آمریکاست ولی اینکه بگوییم فرهنگ آمریکایی یا فرهنگ غربی [درست نیست] و ما هم اگر به همین اندازه دنبال این نظام برویم دچار همین مشکلات می‌شویم. من اصولا فرقی بین آسیب‌هایی که بین اروپا-آمریکا و اینجا هست، نمی‌بینیم. ما آنقدر در نظام سرمایه سالار غرق نشده‌ایم ولی بالاخره در آن زندگی می‌کنیم.

قبل از شروع جلسه می‌خواهم تذکر بدهم که دنبال راه‌حل در برابر نظام سرمایه‌سالار نباشید و لازم نیست ایده‌ای ارائه بدهید. فقط قرار است درمورد آن حرف بزنیم. فکر می‌کنم وقتی در نظامی زندگی می‌کنیم که به ما آسیب می‌زند، فهمیدن چنین واقعیت مهم است. به طور شخصی هر آدم می‌تواند یک مقدار، زندگی خودش را از غرق شدن نجات بدهد.

در این جلسه می‌خواهم بخشی از چیزی که به آن نظریه‌ی انتقادی می‌گویند، بگویم. شاید نزدیک‌ترین افراد به صحبت‌های جلسه‌ی قبل در این مورد، کسانی هستند که در مکتب فرانکفورت (مکتب فرانکفورت یکی از معروفترین شعبه‌های نظریه‌ی انتقادی است) بحث‌های جالبی درمورد نظام سرمایه‌داری دارند. آن‌ها نئومارکسیست هستند و خودشان را به نوعی مارکسیست می‌دانند و حتی خودشان را نزدیک‌تر از روس‌ها به مارکس می‌دانستند. در جلسه‌ی قبل بخشی از حرف‌ها که مربوط به تاثیرات روانی بودند بیشتر به اریک فروم [۲] برمی‌گشتند اما امروز اگر بخواهم اسم ببریم بیشتر از نیچه و میشل فوکو [۳] یاد خواهم کرد. یعنی یه بخش‌های دیگری از نظریه‌ی انتقادی می‌خواهم اشاره کنم.

قبل از اینکه بخواهیم شروع به انتقاد کنیم بیایید فرض کنیم که می‌خواهیم از فرهنگ کاپیتالیستی دفاع کنیم. فرض کنید اگر شخصی بخواهد از طرف نظام سرمایه سالار از فرهنگ غرب و فرهنگی که به عنوان مدرنیسم می‌شناسیم دفاع کند، چه چیزهایی برای گفتن دارد. اول می‌خواهم یک دفاعیه از فرهنگ سرمایه‌سالاری ارائه کنم بعد درمورد آن بحث کنیم.

۲- کسانی که می‌خواهند از نظام سرمایه‌سالاری دفاع کنند چه نکات برای آن می‌شمارند؟!

فرض کنید حرف‌هایی که در جلسه‌ی قبل گفتیم درست است ولی بیاییم به نکات مثبتی که در فرهنگ غرب وجود دارد هم نگاهی بیندازیم و نگوییم همه چیز کاملا سیاه و منفی است و نکات مثبت را هم ببینیم. در ایران خیلی از افراد معتقد هستند ما هنوز به خوبی وارد مرحله‌ی مدرنیسم نشده‌ایم؛ اول آن را خوب جا بیندازیم بعد به چیزهای دیگر بپردازیم. نکات مثبت و روشنایی‌های نظام سرمایه‌داری کجاست؟

اول به تاریخ غرب و دلایلی که منجر به چنین نظامی شد، نگاه کنیم. قبل از این دوره، دورانی به نام فئودالیسم وجود داشت که اشرافیت حاکم بود. یک عده چون اشراف و از خانواده‌های خاصی بودند، خود را از دیگران برتر می‌دیدند و مزایایی مخصوص آنها بود. یک نظام کاملا طبقاتی وجود داشت. یک کلیسای دروغگو و ریاکاری وجود داشت که دستشان در دست اشرافیت بود و مرتب با هم روابط مالی داشتند. کلیسا در آن زمان خیلی قدرت داشت که به تدریج این قدرت کم شد. اصولا یک فقر عمومی در تمام دنیا مخصوصا اروپا وجود داشت که هر چند وقت یک‌بار یک بیماری واگیردار می‌آمد و نصف جمعیت اروپا را از بین می‌برد. بی‌عدالتی، خشونت و… از ویژگی‌هایی هستند که به آن دوران نسبت می‌دهند.

اتفاق‌های روشن این بودند که دانش شروع به پیشرفت کرد. انقلاب‌های علمی به وجود آمد. وارد دورانی شدیم که عده‌ای روشن‌فکر شروع کردند به روشن‌گری کردن و انتقاد کردن از آداب و رسومی که به طور سنتی وجود داشت. به قول مارکسیست‌ها، بورژوازی به رسالت تاریخی خودش عمل کرد و در نهایت منجر شد نظام فئودالی و اشرافیت از بین برود.

۱-۲ پیشرفت دانش و تکنولوژی به طوری که دنیای ما با دنیای قدیم قابل مقایسه نیست

انقلاب‌هایی در اروپا با شعارهای برابری و برادری صورت گرفت که نقطه‌ی عطف آنها انقلاب کبیر فرانسه است که انقلابی در جهت آزادی و برابری و برادری بود. با چنین شعارهایی عموم مردم سلطنت را از بین بردند. به تدریج این اتفاق در سراسر اروپا افتاد. اگر در انگلستان سلطنت از بین نرفت به این دلیل است که اصولا هیچ چیز در انگلستان از بین نمی‌رود و همه‌ی چیزهای سنتی باقی می‌مانند. این ویژگی خاص انگلیسی‌هاست که نسبت به هر نوع تغییر مقاومت نشان می‌دهند. آن‌ها سلطنت را به عنوان چیزی کاملا تشریفاتی حفظ کردند ولی نظام دیگر نظام سلطنتی نیست. هرچند القاب تشریفاتی وجود دارد ولی تا حدود زیادی این چیزها تبدیل به بازیچه شده و چیزی تحت عنوان اشرافیت دیگر واقعیت ندارد.

اگر قبول کنیم که کل این تحرکی که در اروپا، پس از یک دوران رخوت به وجود آمد نتیجه‌ی این بود که افراد دنبال سودجویی‌های شخصی خود رفتند [این یکی از نکات مثبت عصر کاپیتالیسم است] یعنی رونق گرفتن تجارت و بیشتر کار کردن مردم به این دلیل بود که بعد از مدتی سدی شکسته شود درحالیکه در قرون وسطی تحت تعالیم دینی، زیاد کار کردن، تولید سرمایه و زر اندوزی عیب دانسته می‌شد. اما بعد از آن دوران تحرک به وجود آمد؛ چون وقتی پای سود شخصی آدم‌ها در میان آمد خیلی بیشتر کار کردند و این کار زیاد باعث شد دنیای مرده و طاعون زده‌ی آن زمان کم‌کم آباد شد و به دنیای امروزی تبدیل شده است. در عین حال که از نظر تاریخی یک دنیای وحشتناک فقر عمومی گذشتیم به نظر می‌رسد که به یک دوران رفاه عمومی نیز رسیده‌ایم یعنی کارگر هم مثل کارگر صد تا صد و پنجاه سال قبل بدبخت نیست. این‌ها نکات مثبتی هستند که می‌شود در دفاع از فرهنگ مدرنیسم به آن‌ها پرداخت.

۲-۲ پیدایش خرد باوری و روحیه‌ی نقادی

نکته‌ی دیگری که مدافعین مدرنیسم (=فرهنگ سرمایه سالاری) خیلی روی آن تاکید دارند پیدا شدن روحیه‌ی خرد باوری است. اینکه اگر قبلا به مردم می‌گفتند باید بدون دلیل چیزی را بپذیرند در این دوران روشنفکران شروع کردند به زیر سوال بردن همه چیز و فکر کردن به آن‌ها. در همه جا سوالات زیادی مطرح شد و شروع کردند به نقادی کردن. روحیه‌ی نقادی روحیه‌ای اساسی است که در این دوران به شدت رشد کرده است.

۳-۲ افسون زدایی

اصطلاحی که زیاد به کار می‌برند دوره‌ی افسون زدایی است که انگار چیزهای بی‌دلیل و عقاید خرافی وجود داشت که ما در اثر همان روحیه‌ی خرد باوری و نقادی، کم‌کم آن‌ها را کنار گذاشتیم. خیلی از اعتقادات خرافی را مردم به طور کلی از جامعه کنار گذاشتند مثل اعتقاد به سحر و جادو و حتی یک سری اعتقادات خرافی که مربوط به دین می‌شد و کلیسا ترویج می‌کرد.

۴-۲ انسان گرایی یا اومانیسم

به چیزی رسیدیم که به آن اومانیسم یا انسان‌گرایی می‌گویند: انسان به جای اینکه تابع دستورات مراجع خاصی باشد به نظام‌هایی رسید که انسان در آن‌ها محوریت دارد و چیزهایی درست است که به نفع انسان است نه مثلا به نفع خدایان. این انسان‌ها هستند که ملاک اصلی هستند و نفع و ضرر آن‌ها ملاک قانون‌گذاری است. به ارزش گذاشتن روی فرد رسیدیم؛ به آزادی‌های فردی رسیدیم.

برخی از روشنفکران طرفدار نظام سرمایه‌سالار که از نظام به اصطلاح لیبرال دموکراسی مستقر در آمریکا و اروپا به عنوان یک نظام خیلی خیلی خوب سیاسی-اجتماعی دفاع می‌کنند، حرف از این می‌زنند که اصلا به پایان تاریخ رسیدیم. بعد از اینکه مارکسیسم از بین رفت دیگری مخالفی وجود ندارد و به بهترین حالت ممکن رسیدیم و این وضعیت پایدار است و فقط کافیست که این نظام در همه‌ی دنیا پخش شود. از نظر طرفداران نظام سرمایه‌سالار و لیبرال دموکراسی، مشکل دنیا این است که همه جا فراگیر نشده و اگر همین چند کشور عقب افتاده هم آن را بپذیرند و به آن عادت کنند دیگر همه چیز درست می‌شود.

[۰۰:۳۰]

۳- همه‌ی این نکات مثبت دروغ هستند

من می‌خواهم بگویم که همه‌ی این حرف‌ها غلط است. موضوع صحبت امروز همین است که ادعاهای خیلی تکراری درمورد خوبی‌های دوران مدرنیسم و سرمایه‌سالاری وجود دارد که من می‌خواهم [آن‌ها را تکذیب کنم]. نظریه‌ی انتقادی درمورد همین چیزها بحث می‌کند و از ویژگی‌های مثبتی که برای این دوران شمرده می‌شود انتقاد می‌کند. یک کتاب هم معرفی کنم که کتاب نسبتا خوبی است. کتابی از آقای بابک احمدی به اسم «مدرنیته و اندیشه‌ی اعتقادی» که بعد از یک فصل صحبت کردن درمورد مدرنیسته، انواع انتقادات به مدرنیسم را مطرح کرده است. کتاب خوبی است چون جامعیت دارد. شاید هر چیزی را کوتاه بگوید ولی سعی می‌کند اصول عقاید هر یک از این افراد را بگوید. معمولا به کتاب‌های احمدی از این نظر که دقیق و کامل نمی‌گوید، انتقاد می‌شود اما به نظر من آدم مفیدی بوده‌است چون خیلی از بحث‌ها را او شروع کرده است.

۱-۳ وقتی از یک مکتب انتقاد می‌کنیم به این معنا نیست که با همه‌ی جنبه‌های آن مشکل داریم یا مکتب مورد نظر ما چیزی دقیقا مخالف این مکتب است.

شما وقتی می‌خواهید از یک مکتب یا فرقه‌ای دفاع کنید، یک ضابطه‌ای برای این کار وجود دارد. به طور کلی ما عادت کرده‌ایم مکاتب فکری را به صورت پکیج درآوریم. انگار یک سری گزاره داریم که مجموعه‌ای از آن‌ها یک پکیج می‌شوند که اسمی روی آن می‌گذاریم و تبدیل به یک فرقه یا مکتب می‌شوند. الزاماً قرار نیست همه‌ی این گزاره‌ها با هم آن مکتب را تشکیل بدهند؛ مثلا وقتی من از پکیج سرمایه‌سالاری انتقاد می‌کنم معنی‌اش این نیست که مثلا با مالکیت خصوصی هم مخالف باشم. یک پکیجی وجود دارد که شامل مالیکت خصوصی، آزادانه کار کردن افراد، سودگرایی و… وجود دارد. ممکن است شما به یک عنصر از این پکیج انتقاد داشته باشید.

درحالیکه بحث‌های بین فرقه‌ها و مکاتب به این صورت است که هر مکتب چیزهای خوب خودش را بزرگ کرده و می‌گوید مکتب من به چنین چیزی رسیده است و موارد منفی مکتب مقابل را بزرگ کرده و می‌گوید این‌ها ایرادات مکتب شماست. در این بحث‌ها یک مغالطه‌ی بزرگ وجود دارد که ما نمی‌بینیم که به کدام یک از موارد اعتراض داریم. کدام ویژگی نتیجه‌ی این است که ما هیچ هدایتی روی این سرمایه‌گذاری‌ها نداریم؟! چرا سرمایه‌گذاری ممنوع نداریم؟! چرا مردم را رها کردیم تا برای افزایش سرمایه وارد این بازی شوند؟! نکته این است که بدانیم کجای این پیشرفت‌ها مربوط به آن بازی است.

فرض کنید من دارم در یک نظام سرمایه‌سالار زندگی می‌کنم و هر روز نفس می‌کشم. آیا نظام سرمایه سالار می‌تواند ادعا کند که چرا نقدش می‌کنم و بگوید تو در نظام سرمایه سالاری داری نفس می‌کشی و هوایی که مصرف می‌کنی در یک نظام سرمایه سالار است؟ یعنی اگر نظام سرمایه سالار نباشد من نمی‌توانم نفس بکشم؟ آیا هر اتفاقی که از قرون وسطی افتاده نتیجه‌ی این پکیج است و اگر قسمتی از آن را عوض کنیم دیگر چنین اتفاقی نمی‌افتاد؟ فرض کنید مدرنیسم و نظام سرمایه‌سالار به طور کامل از یک سالی حاکم شده و کلی اتفاق خوب افتاده است؛ مثلا بارندگی بیشتر شده است، آیا باران هم مربوط به نظام سرمایه‌سالار است؟

معمولا در بحث‌های بین مکتب‌ها و فرقه‌ها چنین مسئله‌ای پیش می‌آید که شروع می‌کنند از مزایای آن گفتن، یک تکنیکی که معمولا وجود دارد، چه عامدانه و چه غیر عمد، این است که وقتی یک مکتب می‌خواهد از خودش دفاع کند مکتب دیگری را جلویش گذاشته و جوری وانمود می‌کند که اگر این را قبول نکنی به آن می‌رسی. مثلا نظام سرمایه سالار همیشه بحثش این است که یا من یا کمونیسم. کمونیست‌ها خیلی بد هستند و نابود شده‌اند پس من می‌مانم.

تاکید من این است که دقت کنیم چه مقدار از چیزهای خوبی که تعریف می‌کنیم نتیجه‌ی آن بازی است و چه مقدارش نتایج تاریخی چیزهای دیگری است. چقدر از داستانی که می‌بافند  و در تعریف از مدرنیسم می‌گویند واقعا درست است و مربوط به سرمایه سالاری می‌شود. هیچی! من در نهایت می‌خواهم به این نتیجه برسم که اصولا هیچ چیز خوبی از آن بازی در نمی‌آید. محال است که جنبه‌های منفی آن بازی به چیز خوبی منجر شود. همه‌ی پیشرفت‌هایی که می‌بینید عامل بازدارنده‌ای مقابل آنها وجود داشته که نتیجه‌ی سرمایه سالاری است یعنی اگر سرمایه سالاری نبود همه‌ی این چیزها می‌توانست خیلی بیشترشود.

درمورد مثال نفس‌کشیدن در نظام کاپیتالیستی، کسی که در تهران به عنوان یک شهر تا حدود زیادی نظام کاپیتالیستی دارد نفس می‌کشد، آن دود مربوط به نظام سرمایه سالار است. کلا درمورد همه چیز همینطور است. در پیشرفت دانش قسمتی به نام دود وجود دارد که آن قسمت مال نظام سرمایه‌سالار است نه اصل پیشرفت دانش.

۴- تاریخچه‌ی نظام سرمایه ‌سالاری

بگذارید درمورد انقلاب فرانسه که از آن به عنوان شروع حاکمیت بورژوازی و از بین رفتن اشرافیت یاد می‌کنند، توضیحی بدهم. می‌خواهم مختصر بگویم: در دوران اشرافیت واقعا نظام طبقاتی خیلی وحشتناکی وجود داشت، عده‌ای اشراف بودند که هنر غالبی و آداب و رسوم خاصی داشتند و از طرق مشروعی نیز غالبا درآمد کسب می‌کردند. در آن دوران تاریخی افراد حاشیه‌ای بودند که جز اشراف نبود و کم‌کم طبقه‌ای تشکیل دادند به نام بورژوا که معمولا به تجارت اشتغال داشتند. تجارت‌هایی که ممکن بود خیلی سودآور باشند [اما از راه درستی کسب نمی‌شدند] مثلا یکی از شغل‌های اساسی آن‌ها رباخواری بود. در کل به شغل‌های غیر معقول اما سودآور اشتغال داشتند. اگر به فرهنگ آن دوران نگاه کنید آنها افرادی نوکیسه و تازه به دوران رسیده‌ای بودند که نمی‌دانستند پول‌هایشان را چگونه خرج کنند و در کل موجودات رذل و فرومایه‌ای توصیف می‌شوند.

واقعیت این است که انقلاب فرانسه تا حدودی توسط روشنفکران به وجود آمد و رهبری شد. در آن شعار عدالت وجود داشت و می‌خواستند با اشرافیت به عنوان نیرویی که مزاحم رشد جامعه است، مقابله کنند و همینطور با کلیسا هم درگیر شدند اما مثل هر انقلابی خیلی زود به دست افرادی افتاد که آدم‌های اصلی و اولیه‌ی آن نبودند. خیلی زود سران انقلاب فرانسه یکی پس از دیگری اعدام شدند؛ ظرف مدت چند سال آدمی به اسم ناپلئون‌ [۴] به قدرت رسید. درحالیکه هیچ ربطی به دوران روشنگری نداشت. درحالیکه ژان ژاک روسو [۵] و ولتر [۶] داشتند بحث‌های روشنفکری می‌کردند، انقلابی شد و چندسال بعد آدم بیسواد و قدرت‌طلبی مثل ناپلئون در فرانسه حاکم شد و آن طبقه‌ی بورژوای نوکیسه‌ی سودجوی رباخوار قدرت اصلی را از نظر اقتصادی در فرانسه به دست گرفتند. واقعیت تاریخی این است. واقعیت تاریخی این نیست که انقلابی شد و یک حکومت دموکراتیک خیلی خوبی جایگزین شد. بحث‌هایی شد و پایه‌هایی گذاشته شد اما مثل همه‌ی انقلاب‌ها خیلی زود منهدم شد. مشکل اینجاست که آدم‌هایی که به قدرت رسیدند آدم‌های روشنگر و روشنفکر اولیه نبودند بلکه افرادی بی‌سواد و سودجویی بودند که با قدرت سیاسی خودشان اهداف اقتصادی خودشان را نیز دنبال می‌کردند.

۵- بین شروع جهش علمی و  شروع انقلاب فرانسه به عنوان نقطه‌ی آغاز سرمایه سالاری از نظر تاریخی تقریبا دو قرن فاصله است و در واقع علم باعث آزادی‌خواهی و اتفاقات بعد از آن شد نه بالعکس.

اولین بحثی که می‌خواهم مطرح کنم پیشرفت دانش و تکنولوژی است که به نظر می‌رسد با دوران مدرنیسم آمیخته است. واقعیت تاریخی این است که اگر دوران قرون وسطی را مطالعه کنید می‌بینید که برخلاف انتظارتان سراسر ستایش خرد و دانش است. یکی از اتفاقاتی که همه قبول دارند بزرگترین خدمت به بشریت در قرون وسطی طراحی نظام آموزشی برای همه بود. کلیسا همیشه به دانش تاکید داشت. همانطور که در ایران هم اگر به چهارصد سال پیش نگاه کنید می‌بینید قبل از مدارس جدید، مدارس علمی و دینی با هم یکی بودند و دانش و دین از یکدیگر جدا نبودند. آن‌هایی که تحصیلات دینی می‌کردند گاهی مسائل علمی از فلسفه گرفته تا دانش‌های تجربی تحصیل می‌کردند و مدارس دینی-علمی بودند. از دل همین مدارس افرادی مثل کوپرنیک، گالیله، کپلر و … به وجود آمدند. بنابراین اینکه یک جهش علمی در قرن شانزدهم و خصوصا هفدهم در اروپا داشتیم، هیچ ربطی به حاکمیت بورژوازی ندارد و از نظر تاریخی حداقل دو قرن بین شروع شدن تحولات علمی اروپا و انقلاب فرانسه وجود دارد (اگر انقلاب فرانسه را مبدأ قدرت سیاسی بورژوازی در اروپا بدانیم). این یک شعار هجوی است اگر من بگویم در اثر از بین رفتن اشرافیت چنین اتفاقاتی افتاده است.

انقلاب علمی قرن هفدهم به دلیل اینکه در آن مدارس افراد دگمی وجود داشتند که به شدت طرفدار ارسطو بودند و هیچ ایده‌ی جدیدی را که مخالف ارسطو بود نمی‌پذیرفتند -نه مخالف کتاب مقدس- به وجود آمد. در آن زمان مرکز بحث‌ها طبیعیات ارسطو بود. به دلیل وجود این آدم‌ها و درگیری‌هایی که به وجود آمد، مثلا اینکه حرف کوپرنیک پذیرفته نشد و گالیله مخصوصا کارش به جایی رسید که به نوعی در حوزه‌های علمی و دینی آن موقع محاکمه شد. کم‌کم این آدم‌هایی که عقاید جدید داشتند، ارتباطشان را با مدارس دینی و علمی قطع شد. به تدریج در قرن هفدهم تحت پوشش اشرافیت قرار گرفتند. در قرن هفدهم جامعه‌های علمی سلطنتی تشکیل شد که معروف‌ترین آن‌ها در انگلستان است که نیوتن نمونه‌ای از آن‌هاست. قبلا دانشمندان در داخل مدارس زندگی کرده و امرار معاش می‌کردند اما کم‌کم تحت پوشش یکی از اشراف مثل یک دوک قرار می‌گرفتند تا به نیازهای مالی آن‌ها پاسخ داده شود.

[۰۰:۴۵]

هنوز جوامع دانشگاهی مدرن تشکیل نشده بود که تحت سرپرستی دولت باشند. در آن زمان دانش چیز لوکسی بود که هنوز با تکنولوژی ارتباط پیدا نکرده بود. چیزی مثل فلسفه بود که افراد کنجکاو به دنبال آن می‌رفتند.

واقعیت تاریخی این است که انقلاب علمی در قرن هفدهم اتفاق افتاد درحالیکه انقلاب فرانسه در اواخر قرن هجدهم اتفاق افتاده است. [نظریات] نیوتن و تمام بحث‌های ریاضی که شما به عنوان Calculus می‌شناسید که عمده‌ی پیشرفت‌های ریاضی-فیزیک قرن هفدهم و هجدهم را تشکیل می‌دهد، [همگی قبل از انقلاب فرانسه به وجود آمدند]. شخصی که در زمان انقلاب فرانسه زندگی می‌کرد لاپلاس بود، که انتهای Calculus است. بعد از انقلاب علمی اول، وقتی وارد انقلاب فرانسه می‌شوید، جهش علمی خاصی نمی‌بینید. به تدریج دولت‌ها حمایت از دانشگاهیان و مجامع دانشگاهی را تشکیل دادند. اواخر قرن نوزدهم مجامع دانشگاهی به شکل روتین و فعلی رسیدند. به تدریج جوامع سلطنتی پوششی که حکومت‌ها داشتند به چیزی که امروزه می‌بینیم تبدیل شدند.

ارتباط دادن انقلاب علمی و پیشرفت علم و تکنولوژی در اروپا با ماجراهایی که دو قرن بعد اتفاق افتاد، حرف هجوی است. مثل اینکه تمام اتفاقات خوب چهار پنج قرن اخیر را به اشخاص خاصی ربط بدهیم و بگوییم چیزهای بد مال کلیسا و اشرافیت است. درحالیکه پیشرفت علم در آن زمان و با حمایت کلیسا شروع شد. اسطوره‌ای که کلیسا همیشه مقابل دانش ایستاده، از نظر تاریخی معلوم است که فوق‌العاده بزرگنمایی (Exaggerate) شده است. مثلا کوپرنیک مطلقا نه محاکمه شد نه چیز دیگری. بحث‌های علمی که بین کوپرنیک و دیگران صورت گرفته، کوپرنیک نتوانسته به استدلال های آن‌ها پاسخ بدهد و بدون هیچ فشار و در صحت و سلامت این را قبول کرده است. عبارتی از کوپرنیک وجود دارد که می‌گوید من نمی‌گویم زمین به دور خورشید می‌چرخد ولی می‌گویم اگر اینطور فرض کنیم محاسبات خیلی ساده‌تر می‌شوند. چیزی که شبیه دیدگاه‌های امروزی است؛ یعنی من می‌خواهم محاسبه انجام دهم و مدل من از مدل بطلمیوسی که قبلا وجود داشت مدل ساده‌تری است.

واقعیت این است که پیشرفت دانش و اتفاقاتی که افتاد باعث انقلاب فرانسه شد نه بالعکس! یعنی انقلاب علمی از دل کلیسا شروع شده و بعدا هم در اشرافیت ادامه پیدا کرد و هیچ ربطی به طبقه‌ی بورژوا از نظر تاریخی ندارد.

من نمی‌خواهم بگویم مشکل تاریخی وجود دارد بلکه می‌خواهم بگویم از وقتی دانش تحت پوشش سرمایه سالاری قرار گرفته اوضاع خیلی خراب شده است؛ یعنی پیشرفت دانش به نوعی کندتر و از آن مسیری که می‌توانست داشته باشد منحرف شده است. کاری که سرمایه‌سالاری می‌کند این است که همیشه در مقابل هر پیشرفتی عایقی به وجود می‌آورد. این بحث‌ها بیشتر مربوط به هایدگر [۷] و هوسرل [۸] است که در کتاب احمدی حداقل قسمت هوسرل به خوبی گفته شده است.

۶- تاثیرات سرمایه سالاری بر دانش

۱-۶ انحراف دانش

اتفاق مهم این است که وقتی دانش در اختیار سرمایه‌سالاری قرار گرفت، سرمایه سالاری روی دانشی سرمایه‌گذاری می‌کند که سود به همراه داشته باشد. اشراف ممکن بود برای فخرفروشی دانشمندی را حمایت کنند و بگوید کتابی بنویس و به آن افتخار کنند، چون در آن کتاب از آن‌ها تشکر می‌شد. آن‌ها به دانشمند سفارش نمی‌دانند که چه کاری انجام بده و چه کاری انجام نده اما امروزه همانطور که می‌بینید نظام سرمایه سالار از دانشمندان انتظاراتی دارند و بی هدف سرمایه‌گذاری نمی‌کنند. هرچقدر که دانش به تولید سرمایه بیشتر نزدیک باشد بیشتر مورد توجه قرار می‌گیرد.

هر چند وقت یکبار یکی از رشته‌های علمی داغ (hot) می‌شوند، چرا؟! مثلا علم ژنتیک یا انفورماتیک با همین شکل امروزی‌اش چهار پنج دهه است که وجود دارد ولی چرا یک دفعه اینقدر داغ شد و اینقدر دانشجو می‌گیرند و فارغ‌التحصیل استخدام می‌کنند؟ زیرا به پول وصل شده است. می‌توانید ژنی را کشف کنید و آن را به نام خود ثبت کنید (Patent) و هر دارویی که بر مبنای آن ساخته شود باید پولی پرداخت کند؛ درنتیجه سرمایه‌گذاری‌های عظیمی اینجا انجام می‌شود زیرا سرمایه‌گذاری خوب جواب می‌دهد. اگر قرن بیستم را خوب نگاه کنیم می‌بینیم این داغ‌شدن رشته‌ها به خاطر این است که به چیز سودآوری وصل شده‌اند درنتیجه سرمایه‌‌های دولتی و خصوصی جذب این بازارها می‌شوند. بنابراین سرمایه‌سالاری با انگیزه‌ای غیرعلمی شروع می‌کند به تقویت بعضی رشته‌ها و به محاق بردن بعضی دیگر از رشته‌ها.

این اتفاقی است که در نظام سرمایه‌سالار برای دانش افتاده است. دانش داشت پیشرفت می‌کرد اما منحرف شد به یک سمت خاص. به چه سمتی؟! به سمت دانش محاسباتی. دانشی که بتواند پیشگویی کند و از دل آن تکنولوژی به وجود بیاید. دانشی که کیفی، توصیفی و شناختی باشد (بدون اینکه بتوان فرمول نوشت و چیزی را پیشگویی کرد) از علم حذف شد. نوع نگاه به طبیعیات و مقولاتی که در دانش قدیم به آن‌ها توجه می‌شد کنار گذاشته شد. دانش از حالت شناختن چیزها درآمد و به حالت پیشگویی کردن چیزها رسید. این دیگر یک انحراف خیلی اساسی است. اینکه من از حالت شناختی بیرون بیایم و کارهایی با هدف پیشگویی انجام دادم.

به وضع فیزیک نگاه کنید! فیزیک آن دانشی است که بیشترین اهمیت را در کشف حقیقت جهان دارد و بنیادی‌ترین قوانین باید توسط آن کشف شود! ۸۰ سال است که از نسبیت و جانشینی مکانیک کوانتوم به جای مکانیک نیوتنی می‌گذرد و ما فرمول‌های آن را می‌دانیم اما نمی‌دانیم چیستند و هیچ تلاشی برای فهمیدن آن‌ها نمی‌کنیم. یک تعبیر کپنهاگی به نظر من مسخره وجود دارد که مثل قرص مسکن عمل می‌کند تا زمانی که دانشجو زیاد سوال کرد که تابع مد [۹]چیست و فرمول‌ها چرا اینگونه هستند چیز عجیب و غریبی می‌گویند که از نظر فلسفی به نظر من ارزشش صفر است. هیچ‌کدام از افرادی که فیزیک را عمیقاً مطالعه می‌کنند راضی نمی‌شوند. جریانی در فیزیک وجود دارد که می‌خواهند تعریف درستی برای مکانیک کوانتوم به دست آورند. این جریان همیشه وجود داشته و وجود دارد. خود انیشتین اولین کسی بود که به شدت تعریف کپنهاگی را رد می‌کرد.

حرف من این است اگر یک روزی به تعبیر دقیقی برسیم که مکانیک کوانتوم دقیقا چه چیزی درمورد طبیعت به ما می‌گوید؛ ۸۰ سال است کار عمده‌ای در این مورد انجام نمی‌شود، چرا؟ چون نظام سرمایه سالار دیگر نفعی ندارد و فقط با آن فرمول‌ها کار داشت. یعنی ما یکسری فرمول می‌دانیم که نمی‌دانیم چیستند و چه ربطی به حقیقت دارند و هیچ کس هم سرمایه‌گذاری نمی‌کند. مکانیک کوانتوم اساس همه‌ی دانش ماست ولی شما می‌بینید که هیچکس روی آن سرمایه‌گذاری نمی‌کند. تنها کاری که می‌کنند این است که می‌گویند ما از این فرمول‌ها استفاده می‌کنیم زیرا عمل‌گرا و عملیات‌گرا هستیم. می‌بینید که لیزر یک تکنولوژی است که در اثر همین قوانین مکانیک کوانتوم به آن رسیدیم بدون اینکه بدانیم واقعا چیست.

مکانیک کوانتوم و نسبیتی مکانیک نیوتنی را کاملا بی‌اعتبار کرده است؛ یعنی مکانیک نیوتنی دیگر هیچ چیزش درست نیست، نه جاذبه‌ای وجود دارد، نه فرمول‌هایش درست است و نه هیچ چیز دیگر. هیچ از خود پرسیدید بعد از ۸۰ سال از گذشت مکانیک کوانتوم چرا هنوز هم در تعلیمات عمومی فیزیک هنوز مکانیک نیوتنی آموزش می‌بینیم؟ فکر نمی‌کنید عادت کردن به مکانیک نیوتنی باعث می‌شود مکانیک نیوتنی را نفهمیم؟ یعنی قالب‌های فکری مکانیک نیوتنی مانع از فهمیدن مکانیک کوانتوم می‌شود. تا بیست سالگی همیشه مکانیک نیوتنی خواندید و فقط اگر رشته‌ی فیزیک بخوانید [تازه مکانیک کوانتوم آموزش می‌بینید] و خیلی از افرادی که تحصیلات دانشگاهی مهندسی دارند اصلا نمی‌دانند مکانیک کوانتوم چی هست اصلا. چرا اینطور است؟ چون مکانیک کوانتوم ارتباط خیلی کمی با صنعت دارد و هنوز هم تکنولوژی بر اساس مکانیک نیوتنی می‌چرخد؛ حداکثر تا الکترومغناطیس. خیلی موارد خاصی وجود دارد که مکانیک کوانتوم واقعا در تکنولوژی دخالت عمیقی داشته باشد. چیزی که غلط است را آموزش می‌بینیم درحالیکه یاد گرفتن مکانیک کوانتوم خیلی سخت‌تر از مکانیک نیوتنی نیست. نظام آموزشی طوری آموزش می‌دهد که به درد نظام سرمایه‌سالار بخورد. که این‌ها همه انحراف است دیگر. اینکه من به دانشی رسیدم اما به کسی یاد نمی‌دهم چون به درد نمی‌خورد. مسئله این است که چه چیزی به درد می‌خورد و چه چیزی نمی‌خورد.

در قدیم چطور نگاه می‌کردند؟ اگر بخواهیم یک هرم دانش تشکیل دهیم در راس هرم باید فلسفه قرار بگیرد. مهم‌ترین دانش، دانشی بود که درمورد کل جهان به عنوان یک کل صحبت می‌کرد. دانش‌های تجربی در طبقه‌ی بعدی قرار داشتند. در قدیم اینطور بود که چون هدف شناخت جهان بود اول فیزیک می‌خواندند و بعد متافیزیک یعنی چیزی فراتر از فیزیک. اصلا فیزیک را می‌خواندند تا ذهن‌شان آماده شود تا متافیزیک بخوانند و بفهمند جهان چه هست. تا درمورد هستی و کل آفرینش نه از دیدگاه دینی بلکه از دیدگاه فلسفی عمیقی دنیا را بفهمند. تکنولوژی در پایین‌ترین لایه‌ی دانش قرار داشت.

قبول کنید که الان کاملا برعکس است. حرف اول را مهندسان می‌زنند. آنها هستند که سفارش می‌دهند که چه فیزیک و ریاضی‌ای را لازم دارند. این یک روند طبیعی است. سرمایه‌دار با مهندس سر و کار دارد و کاری به دانشمند و فیلسوف ندارد. پول را به مهندس می‌دهد.

[۰۱:۰۰]

این مهندس است که بر اساس نیازهایش دانش انتخاب می‌کند و به سرمایه‌دار می‌گوید مثلا ریاضیدانی در فلان شاخه نیز در گروهمان نیاز داریم. اخیرا یک مورد حداقل پیش آمده است که عده‌ای از مهندسان و دانشمندان گفتند ما یک فیلسوف ذهن هم نیاز داریم (در بحث‌های علوم شناختی (Cognitive Science) لازم شده است که فلاسفه‌ی ذهن هم اظهار نظر کننئ) ممکن است پولی هم به آنها بدهند.

قبول کنید استعدادهای بشر هم همین‌طور تقسیم می‌شوند. در ایران نگاه کنید که شاگرد اول‌های کنکور مهندسی می‌خوانند، فلسفه هم اصولا کسی نمی‌خواند مگر اینکه از همه جا رانده و مانده شده باشد. بعضی‌ها هم ممکن است به خاطر علاقه به سمت آن بروند.

این تاثیری است که سرمایه سالاری روی دانش گذاشته است. دانش را به چیزی بی‌روح اما کاربردی تبدیل کرده است که می‌گوید فرمول‌ها را بنویسید و به اینکه آنها چه هستند کاری ندارد. همین که فرمول‌ها کار کنند کافیست و اینکه به چه چیزی اشاره می‌کنند موضوع علم نیست. به طور فلسفی هم این‌ها را تئوریزه کرده‌اند که دانش عمل‌گرا است و می‌خواهیم بدانیم چه می‌شود نه اینکه بفهمیم چه هست. این‌ها تاثیرات و انحرافات ناشی از سرمایه‌سالاری است. دانش داشت پیشرفت می‌کرد اگر سرمایه‌سالاری و انحرافاتش نبود خدا می‌داند ما چه چیزهایی می‌دانستیم.

فاجعه‌ی اصلی این است که اصولا دانش‌هایی که به تکنولوژی وصل نمی‌شوند خوب تکلیفشان مشخص است؛ درصورتیکه علوم انسانی از علوم ریاضی و فیزیک برای زندگی بشر مهمتر هستند. شما روانشناسی و روانکاوی را نگاه کنید. به نظر می‌آید مهمترین علم‌ها هستند. اینکه بفهمیم چه مکانیسم‌هایی درون ما هست و چطور می‌توانیم بهتر زندگی کنیم. مثلا درمورد روانشناسی رشد اگر بخواهید یک دایره‌المعارف درمورد روانشناسی رشد بنویسید و همه‌ی مطالب را بنویسید، چیز خاصی نمی‌شود. در طول قرن‌های خیلی به این چیزها توجه نشده است درحالیکه شما در قرون وسطی می‌بینید که چقدر درمورد رشد انسان بحث‌های عملی می‌شد. اگر به کتاب‌های قدیمی نگاه کنید، اکثر چیزها درباره‌ی مسائل عرفانی و تمرینات عملی بود. قبل از دوران سرمایه سالاری ما تعداد زیادی کتاب درمورد زندگی اجتماعی، آداب و رسوم و چیزهایی که به کیفیت زندگی ربط داشت، داشتیم. سرمایه سالاری اصولا به این چیزها کار ندارد مگر اینکه بازده سودآوری داشته باشد. اگر می‌بینید جامعه‌شناسی مهم می‌شود، نظام‌های سیاسی سرمایه‌سالار برای کنترل جامعه و برای حکومت به جامعه‌شناسی نیاز دارند و همان‌قدر که برایشان اهمیت دارد هزینه می‌کنند و افراد را استخدام می‌کنند.

۲-۶ از بین رفتن فلسفه

نهایتا ما به جایی رسیدیم که راس هرم که فلسفه بود، نابود شد کاملا. اگر کسی فلسفه‌ را به معنای واقعی کلمه خوانده باشد می‌داند که ما دیگر تقریبا فلسفه نداریم.

۳-۶ نظام تحقیقاتی جدید

در سراسر جهان ما دچار نظام تحقیقاتی جالبی شده‌ایم که مقاله (paper) تولید می‌کنیم. مثل اینکه من آنجا نشسته‌ام و سالی یک یا دو مقاله از من می‌خواهند. اصلا کیفیت آن‌ها مهم نیست. این دقیقا چیزی است که باعث می‌شود تحقیقات خیلی عمیقی انجام نشود. بعد از انقلاب کوانتومی در این ۸۰ سال هیچ تحول علمی بزرگی نداشتیم. شاید بشود روی پیدا کردن DNA و کارهایی که در ژنیک شده را انقلاب گذاشت اما اصلا قابل مقایسه با تحولات عظیمی که قرون قبل هر چند دهه اتفاق می‌افتاد نیست. شما فیزیک را ببینید که چقدر تحولات سریع اتفاق می‌افتادند تا اینکه رسیدیم به مکانیک کوانتومی. هرچه می‌گذریم سیر تحولات [کاهش می‌یابد]. کارهای انقلابی انجام نمی‌شود چون دانشمندان باید زودتر مقاله را تحویل بدهند و شهامت می‌خواهد رفتن به دنبال کاری سنگین و سخت.

۴-۶ ارزش‌گذاری مشاغل با دستمزد آن‌ها

نظام سرمایه‌سالار با نظام دستمزدها و پرداخت کار را پیش می‌برد و افراد را تشویق می‌کند که وارد چه کارهایی شوند. موقعیت‌هایی ایجاد می‌کند و با پول ارزش‌گذاری می‌کند و افراد توزیع می‌شوند. شما به درآمد‌ها نگاه کنید، درآمد سالانه‌ی فیلسوف‌ها را در آمریکا ببینید، بعد دانشمندان، بعد مهندسان و بعد خود سرمایه‌دارها. هرچقدر که ارزش بیشتر است درآمد کمتر است. آدمی که هیچ کاری نمی‌کند بیشترین درآمد را دارد و بین مهندسان و سرمایه‌داران افرادی مثل رونالدو هم هستند. یک مقدار به این فکر کنید که ما در نظامی زندگی می‌کنیم که یک فوتبالیست برابر یک دانشمند درآمد دارد. این نظامی است که حرف از خردباوری می‌زند. یا هنرپیشه‌ها! در هنر هم می‌بینید که آن‌هایی که اصیل‌تر و جالب‌تر هستند درآمد کمتری دارند و هرچه که مبتذل‌تر هستند، درآمد بیشتری دارند. همه‌ی ارزش‌گذاری‌ها برعکس هستند و همه‌ی هرم‌ها وارونه هستند.

فکر کنید اگر نظامی بیاید که سرمایه‌سالار نباشد و بیشترین درآمد را به دانشمندان بدهد چقدر علم پیشرفت کرده و می‌کند؟

۷- خرد باوری

این را می‌شود انکار کرد که یک روحیه‌ی انتقادی در دوران روشنگری و بعدا در دوران سرمایه سالاری به وجود آمده است؟ تحولاتی که اتفاق افتاد همه چیز را زیر سوال بردند دوباره همه چیز را حلاجی کردند و… . به مجموع این‌ها خردباوری می‌گویند که به معنای دست کشیدن از باورهای سنتی و دوباره فکر کردن به همه چیز است. من مدرنیته را با فرهنگ سرمایه سالار یکی می‌گیرم اما ممکن است بعضی‌ها با نظر من مخالف باشند. یک نکته‌ی خیلی اساسی درمورد تمام تاریخ قبل از دوران مدرن وجود دارد آن هم اینکه همه‌ی آدم‌ها یک نقطه‌ی واضح را عمیقا درک می‌کردند که به اصطلاح زندگی بشر یک سِرشت تراژیک دارد. ما یک دوران کوتاهی را در این دنیا هستیم و بعد می‌میریم. واضح‌ترین واقعیتی که هیچ کس به آن شک نمی‌کند این است که ما خیلی موقت در این دنیا هستیم. فکرکردن به اینکه بعد از این دوران چه می‌شود و در همین دوران کوتاه چه کاری باید انجام داد، نهایتا این حس را به وجود می‌آورد که زیادی در این دنیا به هر دری زدن کار معقولی نیست. مثلا کسی که در سراسر عمرش کار می‌کند و پول جمع می‌کند بعد می‌میرد، دیوانه به نظر می‌رسید. باید از این زندگی جور دیگری استفاده کرد. باید دنبال رشد و رسیدن به شادی باشیم. تمام فرهنگ‌ها قبل از این فرهنگ مدرن دنبال پیدا کردن جوهره‌ی شادی بودند. اینکه چطور می‌شود به جایی رسید که انگار هیچ‌ غم و اندوهی وجود ندارد. تمام مکاتب عرفانی، تمام ادیان و در همه جا می‌بینید که فرهنگ حاکم این بود که در این دوران موقت چه کنیم؟ تصور اینکه آدمی سراسر عمرش را به افزودن سرمایه و زراندوزی اختصاص بدهد مطلقا از نظر هر آدمی دیوانگی بود. شخصی که قرار است بمیرد مطمئنا این کار یکجور تلف کردن زندگی‌اش است دیگر. می‌تواند شادی و لذت خودش را بهینه  کند. مثلا آنقدر سرمایه به دست آورد که به چیزهایی که می‌خواهد برسد. خوشی‌ها اصولا به معنای داشتن یک چیز نیست. اریک فروم یک کتاب دارد به اسم «داشتن یا بودن» که کتاب خوبی است و پیشنهاد می‌کنم اگر نخوانده‌اید، بخوانید. روحیه‌ی سرمایه‌داری اینگونه است که اختلافی بین اینکه من شادی دارم، لذت دارم با اینکه مثلا این شی مال من است وجود ندارد. داشتن چیزی، یک چیز اعتباری است دیگر، مثل یک بازی. این را گفته‌اند که مال من است. اینکه من به داشتن چیزی خوش باشم احمقانه است مگر اینکه آن را درونی کرده باشم و به دست آورده باشم. روحیه‌ی سرمایه سالاری بیشتر به این اهمیت می‌دهد که مالک اشیا باشد تا اینکه از آن‌ها استفاده کند. تمام مدت برود کار کند و همه‌ی عمرش را صرف خریدن خانه و … کنند. ولی می‌بینید که اصولا از آن شادی لذت نمی‌برند. در حدی که مثلا یک عارف به شادی می‌رسید مطمئنا نمی‌رسند. می‌خواهم بگویم که چنین روحیه‌ای اساسا به عنوان بی‌خردی مطرح بوده است. چطور وقتی به دوران مدرن می‌رسیم، به دورانی می‌رسیم که به آن خردباوری می‌گویند؟ ذات سرمایه‌سالاری بی‌خردی است. اینکه من وارد یک بازی شوم و چیزی قراردادی در سراسر جهان را افزایش دهم ذاتا بی‌خردانه است. اگر از دور نگاه کنیم حتما کلکی در کار است که حرف از خردباوری می‌زنند زیرا اساس این بازی، یک بازی دیوانه‌وار است. پس این خردباوری اینجا چه کار می‌کند؛ در این فرهنگی که همراه سرمایه‌سالاری به وجود آمده است آیا درآمدی که رونالدو دارد [منطقی است؟ یا] اینکه آدمی مثل بوش (آدمی ابله و با ضریب هوشی پایین) رئیس بزرگ‌ترین دولت دنیاست [درست است؟] در یک دنیای خردباور آدم انتظار دارد که خردمندترین آدم به ریاست رسیده باشد. اینکه دنیا را به کشورهایی تقسیم کردیم و در همین دوران مدرنیته بزرگترین جنگ‌های تاریخ را داشتیم. ابزارهایی تولید کردیم که واهمه داریم اگر کسی استفاده کند دنیا از بین می‌رود. کلا دنیا یک حالت دیوانه‌وار دارد دیگر. سوال اینجاست که ادعای خردباوری به چه چیزی اشاره می‌کند؟ این واژه‌ی خرد دقیقا به چه چیزی اشاره دارد؟ این سوالی است که نیچه به آن تاکید دارد. ماکس وبر هم همینطور. احتمالا اصطلاح خردافزایی را شنیده باشید.

[۰۱:۱۵]

این خرد بر اساس یک پیش فرضی به وجود می‌آید. فرض کنید قوای شناختی انسان در دوران چهارده-پانزده سال به حداکثر رشد خودش می‌رسد؛ یعنی به غیر از حواس پنجگانه که از دوران بچگی کار می‌کند و قدرت استدلال و منطق و مقداری تفکر انتزاعی که حداکثر تا چهارده پانزده سال رشد می‌کند، رشد قوای شناختی متوقف می‌شود. این فرضی است که در مدرنیته وجود دارد. قبل از آن وجود نداشته و فرض غلطی هم به نظر می‌رسد زیرا نه تنها دلیلی وجود ندارد، به وضوح می‌شود گفت که اینطور نیست. در دوران قبل از مدرنیته آدم‌ها بیش از آن که به دنبال خواندن کتاب باشند به دنبال تقویت قوای شناختی خود بودند. تمام روش‌های عرفانی و دینی تقریبا بر این تاکید داشت که انسان اگر رشد کند چیزهایی می‌فهمد که آدم‌های عادی نمی‌فهمند و با استدلال و منطق هم ممکن است نشود به آن رسید. مثل این است که من یک جور بینایی جدیدی به دست آورم. این فرضی بود که در همه‌ی فرهنگ‌ها وجود داشت و در مدرنیته این فرض را برداشتند. چرا در مدرنیته به یک نوع بی‌خردی اساسی رسیدیم؟ فرض اساسی این است که من این خرد را در جایی قطع می‌کنم، به عواطف کاری ندارم بلکه به نوعی استدلال منطقی کار دارم که می‌شود به طور بین‌الاذهانی بیانش کرد یعنی آن چیزی که من از حقیقت درک می‌کنم را اگر نتوانم در قالب زبان دقیق نزدیک به زبان بیان رسمی کنم مشروعیتی ندارد. خردی که از آن حرف می‌زنیم در خوشبینانه‌ترین حالتش خردی است که در فلسفه‌ی نزدیک به ریاضیات می‌بینیم. بتوانیم استدلال‌هایی بکنیم که تا حدود زیادی از نظر منطقی رسمی باشد؛ نه اینکه بتوانیم کاملا صوری بنویسیم ولی نزدیک به زبان صوری باشد. برای هدایت دیگران به حقیقت از تمثیل یا هیچ نوع وسیله‌ای به غیر از چنین استدلال‌هایی استفاده نکنیم. مثل قوانین بازی هستند دیگر. قانون دیگر بازی در دوران مدرنیته این است که به حواس پنجگانه خودمان و اینکه کاشف حقیقت هستند اعتماد کنیم. به حس‌های درونی و عواطف خود نیز کاملا بی‌اعتماد شویم. انگار چیزی را برای اولین بار داریم تعریف می‌کنیم که من این را به عنوان خرد قبول دارم. باور من به این نوع خرد است.

قوای شناختی و دو نیم‌کره‌ی مغز ما فقط ریاضیات و فلسفه‌ی نزدیک به ریاضیات انجام نمی‌دهد. ذهن ما به روش‌های مختلفی به شناخت می‌رسد که اصولا همه‌ی آن‌ها را باید تعطیل کنیم و فقط حواس پنجگانه و چیزهایی را که رسمی و بین‌الاذهانی در استدلال‌ها می‌شود آورد، نگه داریم. پس یک چیزهایی ممنوع کردند و دیگر قرار نیست از آن‌ها استفاده کنیم. معنی برهان عوض شد. برهان اینطور نیست که وقتی کسی می‌خواهد حقیقت را بفهمد من به هر طریق ممکن سعی کنم به او بفهمانم و رابطه‌ای همدلانه انجام دهم. من چیزی را فهمیده‌ام و می‌خواهم به شما بگویم سعی می‌کنم که این کار را با حداکثر دقت انجام بدهم. حس همدلی در برهان آوردن در مدرنیته از بین رفته است؛ درواقع شما گوش می‌دهید تا ایراد آن را پیدا کنید. ممکن است یک نفر واقعا چیزی را دیده باشد و برای شما توصیف کند. ممکن است خیلی هم دقیق نگوید ولی شما اگر خوب گوش بدهید، می‌فهمید.

همه‌ی ما در مکالمات روزمره دقیقا داریم همین کار را انجام می‌دهیم. هیچ وقت دقیق صحبت نمی‌کنیم ولی با انواع و اقسام استعاره، تمثیل، کم و زیاد کردن افعال و لحن عبارت‌هایی که به کار می‌بریم می‌توانیم چیزی را که فهمیده‌ایم به دیگران بفهمانیم. این قرارداد عجیبی است و آنقدر از آن گذشته و در نظام آموزشی اینطور عادت کردیم که شاید اصلا آن را نبینیم. حرف زدن نزدیک ریاضیات با زبان رسمی، تا حد زیادی دقیق و با استفاده از استدلال‌های منطقی و همچنین گوش کردن به قصد ایراد گرفتن. شما هر دیالوگی برقرار کنید و بخواهید به من چیزی را اثبات کنید، به غیر از ریاضیات، می‌شود در آن خدشه وارد کرد. اگر از زبان روزمره استفاده کنید هیچ استدلال فلسفی به نتیجه نمی‌رسد؛ کما اینکه الان بلایی که سر فلسفه آمده است همین است.

برای همه‌ی استدلال‌ها یک مقاله که نوشته می‌شود، بعد مقاله‌هایی نوشته می‌شود که از یک جایی از آن ایراد می‌گیرند. سطح دقت همینطوری که ریاضی پیشرفت کرده به دقت ریاضی رسیده به یک جایی در واقع رسیدیم که هیچ چیزی را نمیشه به طور دقیق با این معیارها اثبات کرد.

 چرا این معیارها و روحیه‌ای که به‌وجود آمد متناسب با نظام سرمایه‌سالار است و به‌درد سرمایه‌سالاری خورده؟ به نظر من کل ماجرا را این طور می‌شود فرض کرد شما یک بچه‌ای را تصور کنید که این نوع استدلال‌کردن منطقی را خوب یاد گرفته یا یکی بهش یاد داده و حالا مثلا فرض کنید پدرش می‌خواهد بگوید که شکلات نخور؛ بعد این شروع می‌کند به استدلال کردن: چرا می‌گویی شکلات نخور؟ آیا اصلا شکلات را می‌تونی برای من تعریف بکنی؟ آیا مثلا اگر شکلات‌هایی قبلا یک عده خوردند و بهشون ضرر خورده آیا این شکلات خاص هم به من ضرر می‌رساند؟ داری از استقرا استفاده می‌کنی؟ استقرا که به نتیجه نمی‌رسد. یک سری استدلال می‌کند و شکلات را می‌خورد. فردا پدرش می‌گوید که شیر بخور چون برات مفید است. یک سری استدلال می‌کند و شیر را نمی‌خورد. ببینید وقتی که سطح دقت بحث‌های نظری را به یک جایی می‌رسانید که هیچ چیزی را نمی‌شود ثابت کرد؛ هر کسی هر کاری که دلش می‌خواهد می‌تواند بکند. برای اینکه شما به آدم‌هایی که توی این دنیا هستند بگویید پرونوگرافی ضرر دارد، چه جوری می‌خواهید این را ثابت کنید؟ هر چی بگویید، می‌گویند نه، به این دلیل و این دلیل نه. این چیزی که می‌گویی دقیق نیست. نه ‌تنها مفاهیم مذهبی را کسی نمی‌تواند برای کسی ثابت کند؛ مفاهیم فلسفی را نمی‌تواند ثابت کند بلکه هیچ چیزی را نمی‌تواند ثابت کند. این نتیجه‌ی واقعی‌اش چه می‌تواند باشه؟ باید این باشد که آدم‌ها هیچ کاری نکنند. اگر یک نفر نمی‌داند که یک چیزی خوب است یا بد، همیشه بخورد یا همیشه نخورد ولی دنیا این جوری نیست. دنیا این طوری است که هر وقت دلشون می‌خواهد بخورند و هر وقت دلشون نخواست نخورند. قرن‌ها گذشته بود و همه می‌توانستند دنبال نظام سرمایه‌سالار بروند و نرفته بودند. وقتی که با بی‌خردی آغاز کردید؛ کارهایی دارید انجام می‌دهید که بی‌خردانه است،[نظام سرمایه‌سالار] به‌طور طبیعی بحث‌های نظری را پیچیده و دقیق می‌کند، برای اینکه کسی نتواند به شما بگوید که دارید اشتباه می‌کنید. یک بحث نظری خیلی خیلی دقیق و خردباورانه به اصطلاح مدرنیته باعث آزادی در عمل شده است. سرمایه‌سالاری هیچ نوع عقیده‌ای را تاب نمی‌آورد. فقط دین نیست که نباید باشد، بلکه هیچ عقیده‌ای نباید باشد. [در حقیقت] یک بازی است که شما می‌خواهید سرمایه‌گذاری‌ کنید و سود ببرید. هرجور عقیده‌ای که شما داشته باشید؛ حالا دینی باشد، مارکسیستی باشد یا … خلاصه یک چیزهایی را می‌گوید خوب، یک چیزهایی را می‌گوید بد. بنابراین من یک سری سرمایه‌گذاری‌هایی را با اینکه سودآور باشد نباید بکنم و یک سری سرمایه‌گزاری‌هایی را باید کنم و نظام سرمایه‌سالار این را نمی‌خواد. می‌خواهد آزادی عمل داشته باشد. پورنوگرافی سود دارد؛ خوب می‌خواهد انجام بدهد. اگر مواد مخدر سودآور است نباید به طور کامل ممنوعش کرد؛ باید بتواند سودآوری خودش را در این نظام داشته باشد. قاعده‌ی اصلی یک قاعده‌ی بی‌خردانه است. می‌خواهیم یک چیز فرضی‌ای را ماکزیمم کنیم. بنابراین بحث‌های نظری روزبه‌روز پیچیده شدند و نتیجه‌ای که به‌بار آوردند این است که یک جور آزادی عمل برای کل دنیا و مردمی که دارند زندگی می‌کنند و در واقع دچار یک نظام بی‌خرد شدند و بی‌خردانه دارند [ممکن کرده است]. برای آن‌ها به اندازه‌ی کافی استدلال وجود دارد که کارهای زندگی خودشان را انجام بدهند و هم اینکه نظام سرمایه‌سالار چیزی جلوش نیست که بخواهد جلویش را بگیرد. این نوع خرد که اینقدر درباره‌ی آن صحبت می‌شود و به آن خرد انتقادی می‌گویند و خیلی مباهات می‌کنند، در واقع یک مدل خاصی از خرد است و نتیجه‌اش هم از روز اول معلوم بود و نیچه [۱۰] اولین کسی بود که این موضوع را با داد و فریاد زیاد گفت. اینکه این یک برداشت خاص از خرد است و به هیچ چیز نمی‌رسد جز نیهیلیسم [۱۱] و هیچ معنی و هیچ اخلاقی باقی نمی‌ماند. اخلاق چیزی نیست که در نظام سرمایه‌سالار بتواند خودش را حفظ کند. می‌خواهید یک سری محدودیت‌های اخلاقی بگذارید؛ مثلا بگویید این کار خوب است، این کار بد است؛ این تناقض دارد با ذات سرمایه‌داری که دنبال سود است. اینکه اخلاق در دنیا روزبه‌روز سست می‌شود، یک چیز بدیهی است و از روز اول هم می‌شد این را پیش‌بینی کرد. هیچ نوع محدودیتی به ‌غیر از چیزی که مربوط به سرمایه‌گذاری سودآوری باشد نباید باقی بماند و این اتفاق توسط این مدل خرد به‌طور ظاهرا منطقی به بهانه‌ی اینکه می‌خواهیم خیلی دقیق باشیم و از یک سری چیزهای مبهمی مثل تمثیل و عواطف استفاده نکنیم [افتاده است]. این اتفاق به‌طور تاریخی ظرف چند قرن افتاده و ما در دوران پست‌مدرنیسم قرار گرفته‌ایم. که در آن  تقریبا حرفی دیگر نمی‌شود زد. همه‌ی حرف‌ها در کنار همدیگر وجود دارند. کسی هم قضاوتی نمی‌کند. هیچ چیزی را نمی‌شود ثابت کرد به معنای اثبات امروزی و خوب خوش به حال سرمایه‌سالاری. ممنوعیتی نیست همه می‌توانند همه کار بکنند. این جمله‌ی نیچه را فقط به عنوان انتهای مطلب می‌گویم. خیلی حرف‌های جالب در مورد خردباوری دارد. این جمله‌اش جالب است که می‌گوید: «زیر لوای خردباوری نیروهای نابخرد و ناهوشیار آزاد شدند.» یعنی مثل اینکه یک چیزهایی در وجود آدم‌ها سال‌ها حبس شده بودند و یک چیزی آمد و اوضاع را در واقع یک طوری کرد و قواعدی گذاشت که اگر قبلا آدم‌ها یک کارهایی می‌کردند و به شدت احساس بی‌خردی می‌کردند، تحت این نظام خردباوری خاص می‌توانند یک استدلال‌هایی بچینند و یک چیزهایی را مبهم کنند و آن کارهایی را که می‌خواهند بکنند و زیاد هم دچار مشکل نشوند. مثل اینکه یک نیروهایی قرن‌ها در وجود بشر بود؛ این دیوانه‌بازی‌هایی که در دنیا می‌بینید. به آدم‌ها چی می‌خواهید بگویید؟ کارهایی که داری می‌کنی غلط است یا درست؟ غلط و درستی دیگه باقی نمانده. همه‌ی حرف‌ها در مکتب‌های مختلف زده شده و احساس کلی این است که هیچ قضاوتی هم در این مکتب‌ها نمی‌شود کرد که چی درست است چی غلط است. این نتیجه‌ای بود که باید نظام سرمایه‌سالار به آن می‌رسید. برای اینکه این فرهنگی است که مطابق خواست نظام سرمایه‌سالار است و خودبه‌خود این چیزها را به طور آگاهانه‌ای یا غیر آگاهانه در واقع تشویق می‌کند یا پیش می‌برد.

۸- افسون زدایی

در مورد افسون‌زدایی هم من یک چیزهایی نوشتم ترجیح می‌دهم وارد بحث نشم یک کتابی است از آقای دکتر شایگان به نام افسون‌زدگی جمعی هویت چهل تکه. اینکه اصولا روشنفکرهای فرانسوی مخصوصا روی این تاکید می‌کنند که دچار یک نوع افسون‌زدگی‌های جدید شدیم. همین که یک آدمی به‌دنیا می‌آید و به او می‌گویند که به مرگ فکر نکن. اروپایی‌ها به مرگ فکر نمی‌کنند؛ به موقت بودن زندگی فکر نمی‌کنند. می‌گویند این‌ها فکرهای هستند که افسردگی می‌آورند به مرگ فکر نکن و دنبال افزایش سرمایه باش. برو کار کن، شغل پیدا کن و کار کن و زندگی همین است. یک آدمی را شما ببینید که به‌دنیا می‌آید بدون اینکه فکر کند این زندگی چه است و چه می‌خواهد بشود. دچار یک نوع افسون است دیگر. مثل اینکه سحرش کردند. طبیعی‌ترین کار آدم این است که یک ذره به زندگی خودش فکر کند. برادرم می‌گفت که یک دوست آلمانی‌اش بعد از یک مدتی که در آلمان زندگی می‌کرد، با چند تا از بچه‌هایی ایرانی رفته بودند بیرون. وقتی که تنها شدند با خجالت گفت که شما ایرانی‌ها چرا اینطوری هستید؟ من گفتم که منظورت چه است؟ گفت شما چرا اینقدر در مورد مسایل فلسفی بحث می‌کنید؟ گفت من اصلا در مورد مسایل فلسفی بحث نمی‌کنم. گفت نه در مورد مرگ صحبت می‌کنید؛ در مورد زندگی صحبت می‌کنید. گفتم مگر شما در مورد این‌ها حرف نمی‌زنید؟ گفت نه. ما کلا در مورد مرگ و زندگی [حرف نمی‌زنیم]. حرف‌های قلمبه سلمبه نمی‌زنیم. یک آدمی به‌دنیا آمده است و دارد زندگی می‌کند. نه به مرگ فکر می کند و نه به [مسائلی از این قبیل]. یک جور احساس اعتمادی وجود دارد که یک جمعی از دانشمندان وجود دارند که اگر چیزی باشد آنها به ما می‌گویند و اگر نگفتند من چرا فکر کنم؟ یک چیزی از افسون در اینها وجود دارد مثل اینکه آدم‌ها مسخ شدند به چیزهای واقعی که دلشون می‌خواهد فکر نمی‌کنند.

[۰۱:۳۰]

۹- رابطه‌ی سرمایه سالاری و آزادی

می‌خواهم در مورد یکی از بزرگترین ادعاها صحبت کنم؛ ادعای بحث آزادی. اینکه بشر به یک نوع آزادی رسیده؛ از آزادی سیاسی گرفته تا هر نوع آزادی دیگر که فکر کنید. آزادی‌های فردی ادعای بزرگ مدرنیته است. یک تلاشی بوده اصلا برای رسیدن به آزادی. از اول برای رسیدن به آزادی انقلاب کردند و حرف‌هایی از این قبیل. الان ما انسان‌های آزادی هستیم نسبت به انسان‌هایی که در قید مثلا کلیسای قرون وسطی بودند و الی‌آخر. یکی از این بچه‌هایی که رفته بود خارج یک ایمیلی به من زد که «اینجا هر کس هر کاری دلش می‌خواهد می‌کند. این آزادی است دیگر». نظام‌هایی تشکیل شده تحت سرمایه‌سالاری و آدم‌ها هر کاری بخواهند می‌کنند و چیزی هم جلویشان نیست. در تعریف آزادی می‌گویند این است که من هر کاری دلم بخواهد می‌کنم مگر اینکه جلوی آزادی دیگران را بگیرم و آسیبی به کسی برسانم. قبلا این جوری نبود دیگر. یک سری قواعد اخلاقی وجود داشت، یک سری قواعد دولتی وجود داشت، یک کارهایی را نباید می‌کردی، یک کارهایی را باید می‌کردی. الان این قید و بندها به‌نظر می‌آید به حداقل ممکن رسیده است. حالا من در مورد اینکه واقعاً این آزادی معنی‌اش چی است و این آزادی چقدر وجود دارد می‌خواهم صحبت کنم.

۱-۹ توهم آزادی

 فکر می‌کنم سخت‌ترین جای بحث اینجا است. چرا خیلی سخت است؟ بقیه حرف‌هایی که در دفاع از مدرنیته گفته می‌شوند در حد ادعا است. ادعا را با حرف به هرحال می‌شود خوب تحلیل کرد ولی وقتی که آدم‌ها احساس آزادی می‌کنند، دیگر شما چه می‌خواهید بگویید؟ شما آزاد نیستید؟ طرف می‌گوید که من آزادم دیگر. هرکاری دلم می‌خواهد می‌توانم بکنم. می‌تواند مثلا برود توی خیابان علیه رییس جمهور آمریکا هرچه فحش می‌خواهد بدهد. کسی مزاحمش نمی‌شود مگر اینکه حالا یک کارهای خاصی دست بزند. آزادی بیان دارند. چیزی که ما نداریم. هر کسی که از اینجا برود یک کشور غربی احساس می‌کند که آنجا آزادتر است. احساس می‌کند لازم نیست کسی بهش بگوید من چه جوری به این موضوع جواب بدهم؟ بهش بگویم که شما آزاد نیستید، بی دلیل حس می‌کنید که آزادید؟ سخت است دیگر. این بزرگ‌ترین وهمی است که در نظام سرمایه‌سالاری ایجاد شده است و بحث کردن در مورد اینکه این یک چیزی است در حد توهم خیلی سخت است.

یک جوری قبول کنید که در ذهن همه‌ی ما اگر کسی بخواهد علیه آزادی حرف بزند، آزادی و دموکراسی -بگذارید دموکراسی را هم بیاورم- این‌ها یک جور خط قرمز هستند. آدم‌ها ملعون می‌شوند اگر علیه آزادی صحبت کنند. یک چیزی بگوید که با دموکراسی سازگار نباشد. این‌ها جزو مقدسات مدرنیته هستند. به نام آزادی قسم می‌خورند. اگر دین ندارند ولی دیگر آزادی جزو مقدساتشان است. دموکراسی واژه‌اش سخت است وگرنه به دموکراسی هم قسم می‌خوردند! مثلا ببینید اسم نظام سیاسی سرمایه‌سالار لیبرال-دموکراسی است. آزادی به‌اضافه‌ی دموکراسی مهم‌ترین چیزی است که این نظام برای بشر هدیه آورده است. بنابراین خیلی بدجنسی است که آدم در مورد این ارمغان بزرگ سرمایه‌سالاری و مدرنیته بخواهد بحث کند. یک نکته‌ای که می‌شود از اول گفت [این است که] اصلا این ثمره‌ی سرمایه‌سالاری هست یا نیست؟ مثلا فرض کنید آن نکته‌ی اصلی نظام سرمایه‌سالاری ربطی به آزادی دارد یا نه. اینکه همه چیز در جهت سود باشد. اگر الان من بخواهم پیشرفت علم و تکنولوژی و کلا نظام اجتماعی و اقتصادی را به ‌غیر از طریق افزایش سرمایه جور دیگری برایش ترتیبی قائل شوم و هدایت کنم به سمتی و هرکس هرکس نباشد که مردم بیایند روی سودآوری سرمایه‌گزاری بکنند؛[آیا] این ربطی به آزادی سیاسی و اجتماعی و احساس آزادی لزوما دارد؟ فرض کنید در دنیا الان آزادی‌های سیاسی و انواع آزادی‌های فردی به‌وجود آمده [است]. این نتیجه‌ی سرمایه‌سالاری است یا نتیجه‌ی یک تحولات تاریخی است که در اروپا افتاده [است]؟ بعضی‌ها مدرنیته را که استفاده می‌کنند به عنوان دوران مدرن استفاده می‌کنند [یعنی] هرچه را که در دوران مدرن هست، می‌گویند مدرنیته. اینکه در دوران مدرن یک چیز خوبی هست این لزوما نتیجه‌ی آن نکته‌ی منفی‌ که ما به آن انتقاد داریم نیست؛ بنابراین اگر کسی قبول نداشته باشد که این حرف‌ها ربطی به سرمایه‌سالاری دارد، خیلی به راحتی می‌تواند بگوید که این مساله‌ی آزادی و لیبرالیسم یک چیزی است مثلا از دوران روشنگری قبل از انقلاب فرانسه به‌وجود آمده است و چیز خوبی است و ربطی هم به سرمایه‌سالاری ندارد.

۲-۹ امروز مردم در حداکثر انقیاد در طول تاریخ زندگی می‌کنند، در حالی که فکر می‌کنند آزاد هستند.

 من این را نمی‌خواهم بگویم. من می‌خواهم بحث‌هایی کنم که ما اصلا به چیزی به نام آزادی رسیدیم یا نرسیدم و آزادی معنی‌اش چه است. چیزهایی که می‌گویم اگر بخواهم مرجع بدهم عموما این موضوع، موضوع فکر میشل فوکو [۱۲] است و می‌شود گفت که محور اصلی تمام بحث‌هایش همین است. در مورد قدرت همیشه دارد بحث می‌کند و تصوری که از دنیا ارائه می‌دهد خیلی فرق دارد با چیزی که آدم به طور طبیعی از رسانه‌ها می‌شنود و احساسی که به‌ آن دست می‌دهد. سعی می‌کند همین را در واقع توضیح دهد که چگونه است که ما در حداکثر انقیاد در طول تاریخ داریم زندگی می‌کنیم و احساس آزادی می‌کنیم! خیلی موضوع فکری سختی است که نشان دهیم بیچاره‌ترین و مفلس‌ترین آدم‌های تاریخ هستیم از نظر اینکه هیچ راه پس و پیش نداریم ولی کاملا هم احساس می‌کنیم که آدم‌های آزادی هستیم. قبل از اینکه این بحث‌های فوکو پیش بیاید – همانطور می‌دانید که خیلی کتاب‌های زیادی نوشته و اصولا هم بحث‌هایش جنبه‌ی تاریخی دارد. در واقع روند تحولات را با دقت زیاد سعی می‌کند دنبال و تحلیل کند- یک بحث‌هایی که من جلسه‌ی قبل کاپیتالیسم اشاره کردم گرامشی -روشنفکر معروف ایتالیایی- در مورد هژمونی که اصولا ما در دورانی زندگی می‌کنیم که یک چیزی در واقع مانع انقلاب است، مانع این است که آدم‌ها واقعیت را ببینند و آن هم چیزی است که بهش هژ‌مونی می‌گوید به معنی استیلا و سلطه و همه جور ابزارهایی که دولت و طبقه‌ی حاکم دارد برای اینکه استیلای خودش را حفظ بکند که یک بخش عمده‌اش هژمونی فرهنگی است. هژمونی فرهنگی شامل کار رسانه‌ها، آموزش عمومی که ما در مدارس داریم و چیزهایی از این قبیل می‌شود که دولت در واقع آن حرفی را که می‌خواهد می‌تواند به مردم القا کند. اینگونه توجیه می‌کرد که در دنیا کارگرها به جای اینکه انقلاب کارگری کنند رفتند طرفدار فاشیسم شدند و در ایتالیا زیر علم موسیلینی برای سرمایه‌دارها سینه می‌زنند. چگونه این احساس‌های ناسیونالیستی را این‌ها با استفاده از رسانه‌ها با استفاده از تبلیغات با استفاده از چیزی که به آن فرهنگ عامه می‌گویند تقویت کردند. طوری که مردم در کمال رضایت علیه منافع خودشان دارند کار می‌کنند. در صورتی که منافعشان در این نیست که پرچمی هست و ایتالیایی هست و باید این مثلا به اعتلا برسد. یک چیز موهومی که آدم نان شب ندارد ولی حاضر است کشته بشود در راه چیزی که نهایتا به نفع سرمایه‌دارهای ایتالیا تمام می‌شود و کارگرها دارند بدبخت‌تر می‌شوند. یکی از تحلیل‌هایی که به نحوی از گرامشی شروع شد ولی مفاهیمی که فوکو مطرح می‌کند جدیدند و ربطی به هژ‌مونی به طور مستقیم ندارند.

۳-۹ این آزادی که ما احساس می‌کنیم زاییده‌ی نظام سرمایه‌سالار است.

خوب یک نکته این بود که ما اصولا این آزادی را می‌توانیم اینطور بحث کنیم که ربطی به سرمایه سالاری ندارد و بحث را ببیندیم و واقعا هم ربطی ندارد. اگر یک ذره فکر کنید مستقیما کسی نمی‌تواند بگوید که لازمه‌ی اینکه من به آزادی سیاسی برسم این است که این نوع نظام اقتصادی داشته باشیم. آزادی مفهومی نیست که از آن در بیاید ولی آن آزادی خاصی که ما احساس می‌کنیم به‌نظر من زاییده‌ی نظام سرمایه‌سالار است و می‌خواهیم حالا درباره‌اش بحث کنیم که چگونه به‌وجود آمده و اصلا چه است این احساس آزادی؟ نکته‌ی صفر این است که همه‌تان یک احساسی دارید که [آیا] آمریکایی‌ها آنقدر طرفدار آزادی سیاسی هستند؟ مثلا بوش یک آدم ابله که همه کار ممکن است ازش سر بزند، این واقعا طرفدار آزادی سیاسی است؟ وقتی که تاکید می‌کند ایران باید آزادی سیاسی داشته باشد دلش به حال مردم ایران سوخته است یا یک کلکی در کار است؟ همه‌ی آدم‌ها که قدری سیاست دنیا را می‌بینند احساس می‌کنند که این تاکید زیاد روی آزادی سیاسی کلک سیاسی است احتمالا. یعنی یک رژیم را که دوست ندارند -آمریکایی‌ها این طوریند- [حذف می‌کنند]. مثلا رژیم‌های آمریکای لاتین مانند شیلی که تمام مخالفان خودشان را می‌کشتند و قصابی می‌کردند همیشه مورد حمایت آمریکا بودند. اسراییل مورد حمایت آمریکا است ولی بعضی از کشورهای خاورمیانه و کشورهای آفریقایی که انقلاب‌هایی در آن‌ها انجام می‌شد فورا می‌گفتند که شما آزادی نمی‌دهید؛ آزادی چیز خوبی است. کلکش توی چی است؟ فکر کنم این کلک خیلی واضحی است. به هرحال این همه تبلیغات روی آزادی قطعا یک تاکیدی است به دلیل اینکه یک کاربردی برای نظام‌های مستقر سرمایه‌سالار دارد.

یک نکته‌ی صفر پریم که صفر گذاشتم این‌ها را نه به دلیل اهمیت به دلیل اینکه نمی‌خواهم به این‌ها زیاد اهمیت بدهم؛ اینکه شما آزادی‌ها را که ازش حرف می‌زنند یک ذره دقت کنید می‌بینید که کاملا جهت‌دار است. یک سری آزادی‌ها هستند که آزادی‌های مهمی هستند. مثلا الان من و شما آزاد نیستیم برویم آمریکا و کسی نمی‌گوید که چرا دنیا آزاد نیست؟ من باید برم در یک سفارتی ویزا بگیرم. آزاد نیستم که از نظر جغرافیایی بروم آنجا ویزا هم بگیرم. آننجا تازه پوستم کنده می‌شود؛ باید انگشت‌نگاری بشوم و هزارتا مراحل دیگر. این یک جور تحدید کردن آزادی من است. به آزادی دیگران هم لطمه‌ای نمی‌خواهم بزنم. می‌خواهم بروم آمریکا درس بخوانم یا هر کار دیگری. آدم‌ها رفتنشان به آمریکا آزاد نیست ولی هیچ مشکلی با این نیست اما اگر یک کالای آمریکای نتواند برود در یک کشور [چه می‌شود؟] برای کالاهای عزیزی که آنجا تولید شدند ممنوعیتی در مقابلشان باشد خوب این قطعا داد همه هوا می‌رود که تجارت جهانی به‌خطر افتاده و این‌ها دارند جلوی تجارت آزاد را می‌گیرند و الی‌آخر. شما همین‌طور فکر کنید انواع چیزهایی که آزاد هستند و اشکال ندارند و چیزهایی که آزاد نیستند و خیلی اشکال دارند کالا که یک جایی تولید شده است و می‌خواهد یک جایی برود یک کسی آنجا می‌خواهد تعرفه‌ی سنگینی ببندد که فروش نرود واقعا کار زشت و قبحی است! اگر با حمله‌ی نظامی و کشتن آدم‌ها هم شده این راه باید باز شود که این کالاها مسیر آزاد خودشان را در تجارت آزاد جهانی طی کنند اما آدم‌ها نه. آدم‌های می‌خواهند بروند آمریکا چه کار کنند؟ اصلا شما بی‌خود کردید می‌خواهید بیایید آمریکا! آن‌ها باید تحت یک روال قانونی خیلی خیلی دقیق و تقریبا نشدنی انجام شود. می‌خواهید مهاجرت بکنید به یک کشور دیگر. جزو حقوق انسان‌ها نیست که هرجایی می‌خواهند زندگی کنند! اصلا احساس هم نمی‌کنید که این آزادی را ندارید. قانون است دیگر همیشه بوده است. آدم‌ها می‌خواهند بروند یک جایی آزاد نیستند ولی کالاها بخواهند بروند یک جایی آزادتر از آدم‌ها هستند. اشکال دارد ولی من روی این هم نمی‌خواهم تاکید کنم. از نظر مکان زندگی محدودیت‌هایی وجود دارد شما باید ویزا بگیرید، آزاد نیتسید. ولی شما اصلا احساس نمی‌کنید محدودیتی برایتان گذاشتند. قانون است دیگر. به ‌نظر یک جوری معقول می‌رسد ولی برعکس تجارت جهانی خیلی جاها به‌ زور راه خودش را باز کرده است. من این را به این دلیل روش بحث نمی‌کنم که خیلی فکر نمی‌کنم نکته‌ی مهمی است. نکته‌ی اصلی این نیست ولی انقدر هم ساده نگیرید. شما فکر کنید مثال‌هایی پیدا می‌کنید که در سراسر جهان ممنوعیت‌هایی وجود دارد وکسی نمی‌گوید چرا چنین محدودیت‌هایی وجود دارد؟ چرا آدم‌ها از نظر جغرافیایی آزاد نیستند محل سکونت خود را انتخاب کنند؟ ولی در عوض روی بعضی آزادی‌های تجاری و سیاسی به شدت تاکید می‌شود. گزینش وجود دارد. چه آزادی‌هایی مهم هستند و چه آزادی‌هایی مهم نیستند. این واضح است که گزینش وجود دارد.

[۰۱:۴۵]

برسیم به آن حرف‌هایی که از فوکو یاد گرفتیم در نظریه انتقادی. اینکه ما اصلا آزاد نیستیم. ما در واقع در یک نظارت کامل، در یک انقیاد کاملی داریم زندگی می‌کنیم. در طول تاریخ اصلا یک چنین انقیادی به این شکل وجود نداشته و اینکه این احساس آزادی از کجا می‌آید. اینکه ما چرا در انقیاد زندگی می‌کنیم؟ ببینید در تمام تایخ شما نگاه کنید؛ اصولا دولت‌هایی به قدرتمندی دولت‌های امروزی نداشتیم. شما الان در کشور خودتان راحت نیستید، شهر خودتان را تغییر بدهید؛ کشور دیگر که نمی‌توانید بروید هیچ. جابجا هم بشوید به نوعی در واقع ثبت می‌شوید. انگار یک نظارت روی شما وجود دارد. شما جهان گذشته را در نظر بگیرید. یک کسی می‌توانست برود در یک کوهستانی، در یک جنگلی به راحتی زندگی کند، تنهایی زندگی کند و کسی نمی‌آمد در یک جنگل ثبتش کند. الان شما بخواهید بروید در یک جنگل، یا مال یک آدمی است جنگل یا یک اموال دولتی است. بنابراین طرف می‌تواند بگوید اینجا این کار را نکن؛ اینجا آتش روشن نکن. کار به جایی رسیده که انگشت نظارت دولت‌ها به همه‌ی امور جامعه می‌رسد. در حالی که در قدیم ما یک چنین سیستم‌های نظارتی نداشتیم. شما نه تنها در مسافرت‌های بین‌المللی‌تان [آزاد نیستید بلکه] شغلی را اگر بخواهید در یک جایی انتخاب کنید؛ [مثلا] در آمریکا شغلی داشته باشید باید مالیات بدهید، بنابراین باید روشن باشد که دارید چه کار می‌کنید. نظارت اقتصادی روی فعالیت‌های اقتصادی شما وجود دارد. دولت‌ها به حداکثر نظارت روی کشورهای خودشان رسیدند و همین‌طور هم دارند این نظارت را افزایش می‌دهند. با استفاده از این دولت الکترونیکی ما به یک جایی می‌رسیم که حتی بیشتر از آن می‌تونیم مردم را نظارت کنیم. ممکن است کار به جایی برسد که هر کسی که متولد می‌شود یک چیپی در او کار بگذارند که همیشه یک سیگنالی دهد که معلوم شود این آدم الان کجا هست و چه کار دارد می‌کند. داریم به یک دولت با نظارت کامل نزدیک می‌شویم. این خودش باید یک طور به ما یک حس عدم آزادی دهد. من خودم تا دویست سیصد سال پیش توی کشور خودم می‌توانستم از یک جایی کوچ کنم به یک جای دیگر. تا آخر عمر کسی اصلا نفهد من کجا هستم. کسی نیاید به من بگوید تو اینجا چه کار داری می‌کنی ولی الان این طوری نیست. همه جای دنیا تحت نظارت یک کشورهایی است. ولی باز این نکته‌ی مهمی نیست. نکته‌ی مهم در آن قسمت‌هایی است که به آن هژمونی فرهنگی می‌گویند.

۴-۹ نظام آموزش عمومی، نمونه‌ی از هژمونی فرهنگی

 مخصوصا من می‌خواهم تاکید کنم روی آموزش عمومی. به نظر من این اصلا جالب‌تر است. همه‌ی ما را به اجبار از سن شش سالگی را از خانه درآوردند در سراسر دنیا. در حالی که ما آدم‌های آزادی هستیم از سن شش سالگی مدرسه رفتیم، چیزهایی خواندیم در مدرسه که باب میل ما نبود. باید می‌خواندیم. می‌گفتند که باید این‌ها را یاد بگیرید. ما یک مدیر مدرسه‌ای داشتیم در دوره‌ی ابتدایی که هر وقت به یک دانش‌آموزی می‌خواست بگوید که تو چرا درس نمی‌خوانی؟ می‌گفت: بدبخت درس نخوانی می‌خواهی چه‌کاره شوی؟ می‌خواهی حمال بشوی؟ این آن نکته‌ی اصلی نظام آموزشی همه‌ی دنیا است. ما یک نظام اقتصادی سرمایه‌سالار داریم که یک شغل‌هایی برای خودش دارد. شغل‌هایی را می‌توانید در این دنیا داشته باشید و کسب درآمد کنید و حیات خودتان را ادامه دهید. هر کاری وجود ندارد. یک شغل‌هایی با درآمد مشخص وجود دارد که دولت ممکن است این‌ها را تعیین نکرده باشد؛ نظام اقتصادی این‌ها را بوجود آورده است و برای اینکه مردم به شغل رده پایینی مثل حمالی دچار نشوند یک نظام آموزشی طراحی کرده است. نظام آموزش و پرورش-ما پرورش را در ایران بدون اینکه هیچ معنی‌ای داشته باشد آخر کلمه می‌آوریم- آن نظام آموزشی که ما از سن شش سالگی وارد آن شدیم، ما را تربیت کرده برای اینکه شغل آبرومندی در این نظام اقتصادی داشته باشیم. می‌توانستیم آموزش نبینیم؟ آدم عاقلی هست که در یک چنین شرایطی بچه‌ی خودش را مدرسه نفرستد؟ نه دیگه. برای اینکه اگر مدرسه نرود حمال می‌شود! ببینید نوع انقیادی که ما در این دنیا داریم اینطور است. شما از شش سالگی در درون این نظامی که داریم زندگی می‌کنیم تکلیف و مسیر زندگی‌مان تا حدودی مشخص است. مدرسه می‌روید وبر اساس اینکه چه درس‌هایی را خوب می‌خوانید چه درس‌هایی را بد می‌خوانید کتک می‌خورید. حالا ممکن است که توی کشورهای پیشرفته کتک نزنند ولی وقتی که نمره‌ی بد می‌دهند و طرف رد می‌شود شکست می‌خورد. آن‌هایی که شکست می‌خورند شغل‌هایی با رده‌ی پایین‌تر را می‌گیرند، آن‌هایی که پیروز می‌شوند می‌روند شغل‌های با رده‌ی بالاتر را اشغال می‌کنند. روند زندگی ما در این دنیا همراه با یک احساس آزادی کاذب هست ولی واقعیت این است که در دنیا زندگی آدم‌ها هیچ وقت اینقدر برنامه‌ریزی شده نبوده است. شما در دولت‌های قدیمی‌تر مثلا فرض کنید روم باستان که یک دولت خیلی مقتدری بود، ممکن بود آدم‌ها را در دوره‌ی جوانی برای ارتش در سن ۱۷یا ۱۸ سالگی از خانه بیرون بکشد و در انقیاد خودش بگیرد؛ نه از شش سالگی. ما از سن خیلی پایین در واقع مجبوریم که یک سری کارها را انجام بدهیم که خلاف طبیعت ما هم هست. در آن لحظه خیلی از بچه‌ها وقتی روز اول از پدر و مادر خودشان جدا می‌شوند گریه می‌کنند. نگاه کنید ما در شش سالگی ریاضیات و مقدمات ریاضی یاد می‌گیریم. در هفت سالگی علوم یاد می‌گیریم. تمام تاکید روی ریاضیات و علوم برای چه است؟ برای اینکه مشاغلی که وجود دارد این‌ها به دردشان می‌خورد. در نظام آموزشی به ما روان‌شناسی یاد نمی‌دهند، سیاست که مطلقا یاد نمی‌دهند. در هیچ کشوری یاد نمی‌دهند. برای اینکه همیشه به ضرر حکومت‌هاست اگر مردم سیاست بفهمند. هیچ چیزی که واقعا به‌درد زندگی‌تان مستقیما می‌خورد در نظام آموزشی یاد نمی‌گیرید. نظام آموزشی نظام طراحی شده است، سنگین است و فشار زیادی به افراد می‌آید تا منطبق شوند و به‌ درد این موقعیت‌های شغلی بخورند. نظام اقتصادی موجود مفت به کسی حقوق نمی‌دهد. برای آن خدمت باید بکنید. یک موقعیت‌های شغلی وجود دارند. یک جایی که به اصطلاح سرمایه دارد تولید می‌شود؛ باید یک خدماتی انجام بدهید تا به حیات خودتان بتوانید ادامه دهید؛ و الا همین‌جوری مفت و مجانی نمی‌توانید زندگی بکنید. اصولا ما به سمت نظارت کامل رفتیم. به سمتی رفتیم که بیشترین برنامه‌ریزی از خارج روی زندگی آدم‌ها وجود دارد. در واقع خیلی از مسیرهایی که ممکن است شما در زندگی به آن فکر کنید اصلا بسته است؛ مسیرهایی که قبلا باز بوده است. مثلا اینکه بخواهید برای خودتان کارهای کاملا جدیدی را شروع کنید یا در خیلی از موارد کار اقتصادی که می‌خواهید بکنید خیلی متنوع باشد. مثلا هر وقت که کسب درآمدتان و کاری که انجام می‌دهید روال خیلی ساده و روتینی نداشته باشد؛ مثلا گاه گداری شغل‌تان را عوض کنید. اصولاً با این [موضوع] در نظام سرمایه سالار برخورد خوبی نمی‌شود؛ یعنی یک قیدهایی وجود دارد. اینکه من بخواهم یک روز بروم کشاورزی کنم و یک روز کار دیگر خوب نیست. کار ثابت داشتن تشویق می‌شود. ببینید ما یک نظامی داریم که به شدت به یک چیزهایی پاداش می‌دهد و یک چیزهایی را تنبیه می‌کند. ما یک نظام در واقع تنیبه عمومی داریم. برای اینکه چه کارهایی مجاز است. در همه‌ی دنیا قوانین سفت و سخت داریم. به قول فوکو بزرگترین زندان‌ها را با بیشترین حد نظارت داریم که در جامعه کسانی که از قوانی که در سیستم گذاشته شده است تخطی می‌کنند، جایشان در زندان است یا ممکن است مجازات‌های دیگری در اختیاشان باشد. ما یک نوع سیستم مراقبت، تنبیه کردن یا پاداش دادن داریم. این‌ها به ما احساس عدم آزادی نمی‌دهد. چرا؟ برای خاطر اینکه من وقتی شروع به زندگی می‌کنم و می‌روم درس می‌خوانم، احساس می‌کنم که برای موفقیت و آینده‌ی خودم دارم این کار رو می‌کنم. کسی من را مجبور نکرده است. الان واقعا نظام می‌تواند به شما بگوید خوب درس نخوان. اجباری به معنای اینکه شما را به زندان بیاندازند، نیست. [اگر] یک بچه نخواهد برود مدرسه و درس بخواند کسی قانوناً کاری به او ندارد. مجبور است درس بخواند برای خاطر اینکه به یک جایی برسد وگرنه زندگی خوبی نمی‌تواند داشته باشد. زندگی مرفهی نمی‌تواند داشته باشد. بنابراین نظام [سرمایه‌سالار] طوری طراحی شده است و به جایی رسیده است که به طور اتوماتیک مردم آن کارهایی را می‌کنند که باید بکنند. به نفعشان است که آن کارها را بکنند. برای ادامه‌ی حیات آن کارها را باید انجام بدهند. نمی‌توانند خیلی مسیرهای عجیب و غریب بروند. برای اولین بار یک سیستم اقتصادی و سیاسی به وجود آمده که آنقدر قدرتمند و بزرگ است که نیاز ندارد آدم‌ها را به استفاده از گذاشتن قانون و حتی مستقیما تنبیه کردن، وادار کند کاری انجام بدهند. نظام طوری طراحی شده است که آدم‌ها خودشان آن کارهایی را که باید، انجام می‌دهند. اساس یکی از بحث‌های اساسی که فوکو می‌کند این است که نشان می‌دهد چگونه ما در یک سیستم زندگی می‌کنیم و خودمان انتخاب می‌کنیم که درس بخوانیم؛ خودمان ظاهراً انتخاب می‌کنیم که چه کارهایی انجام بدهیم ولی همه‌ی این‌ها در واقع توسط سیستم از قبل طراحی شده‌اند و احساس آزادی یک جور احساس آزادی کاذب است. شما هر کدامتان اگر از قدرت تخیل‌تان چیزی باقی مانده باشد، یکی از مهمترین کارهایی که در نظام آموزشی انجام می‌شود، این است که قدرت تخیل آدم‌ها را در حد ممکن از بین می‌برند؛ تخیل معمولا به عنوان یک چیز منفی و خواب و خیال است دیگر. قدرت تخیل کمتر از قدرت استدلال کردن ارزش ندارد. چرا ارزش دارد؟ تخیل به شما این را در واقع اجازه می‌دهد در یک موقعیتی که هستید و جایی که به دنیا آمدید، حالت‌های دیگر را در نظر بگیرید. مثلا تصور کنید که علم چه چیزهای دیگری جز اینکه شده می‌توانست بشود. امکانات دیگر را می‌توان با تخیل کشف کرد. این سیستم چقدر جالب‌تر می‌توانست کار کند؟ نه فقط سیستم سرمایه‌داری، هر سیستمی در واقع ضدیت دارد با تخیل. برای اینکه همه‌ی سیستم‌ها تمایل دارند که به مردم القا کنند که این بهترین و تنها وضیعت ممکن است. اگر آدم‌ها تخیل خوبی دارند، احتمالا انقلابی می‌شوند؛ برای اینکه به چیزهای خیلی خوبی فکر می‌کنند و به حالت‌های ایده‌آلی فکر می‌کنند که نیست و بعد احساس نارضایتی می‌کنند. شما اگر قدرت تخیل نداشته باشید از چه می‌خواهید ناراضی باشید؟ احساستان این است که دنیا همیشه همین‌طوری بوده است. فوکو کاری که انجام می‌دهد این است که تاریخ را از چند قرن قبل تا الان بررسی می‌کند که چقدر چیزها اینطوری نبوده و بعداً اینطوری شده و به طور مرتب نظارت و قید‌ها بیشتر شده است و ما وقتی به‌دنیا می‌آییم، به نظر می‌آید همه چیزمان از قبل برنامه‌ریزی شده است. اگر بخواهیم از این مسیرهای برنامه‌ریزی‌شده تخطی کنیم یا مجازات می‌شویم یا نمی‌توانیم ادامه‌ی حیات بدهیم یا خیلی چیزهای دیگر. در واقع‌ سیستم سرمایه‌داری آنقدر قدرتمند است که نیازی حتی به اعمال مستقیم قانون و تحدید آزادی ندارد. سیستم خودش آدم‌ها را هدایت می‌کند. شما برای زنده ماندن، برای اینکه به پاداش‌هایی که به شما داده می‌شود برسید و تنبیه نشوید، خودبه‌خود راه زندگی‌تان مشخص می‌شود. به یک سمت‌هایی می‌روید که متناسب با نیازهای سرمایه‌داری است.

۵-۹ کارکردن زن‌ها در عصر حاضر نمونه‌ای دیگراز هژمونی فرهنگی

من یک مثال بزنم از این چیزهایی که اینجا نوشتم: یک تحولی که در دنیا اتفاق افتاد این بود که زن‌ها همیشه در طور تاریخ نه به عنوان اینکه مثلا در سرشان بخواهند بزنند به عنوان اینکه یک احساس کلی این بود که زن نباید کار کند، نباید مجبور به کار سنگینی بشود. برای خاطر اینکه مثلا  حیف است دیگر که زن‌ها اصولا موجوداتی نیستند که بخواهیم از گرده‌شان کار بکشیم. کارها در جهان گذشته سخت بود. اصولا کارهای بدنی بود. زن‌ها تواناییش را نداشتند و سنت این بود که زن‌ها کار نکنند و مطلقا از اینکه کار نمی‌کردند ناراضی نبودند. اتفاقا اینکه یک زن کار نکند و شوهرش همه‌ی کارها را انجام بدهد، خوب این خیلی برای یک زن لذت بخش بود؛ مثل یک ابراز محبت است. کارها و همه‌ی دشواری‌ها رو مرد انجام می‌دهد؛ نان در می‌آورد و می‌آید با زن و بچه‌اش می‌خورد. کارکردن سرویسی بود که مردها به زن‌ها می‌دادند و زن‌ها مطلقا نارضایتی از اینکه کار نمی‌کنند، نداشتند. چگونه ما به یک دنیایی رسیدیم که زن‌ها اگر کار نکنند ناراضی هستند و دوست دارند کار کنند؟ خیلی غیر طبیعی است دیگر. من به یک نفر بگویم که تو کار نکن و همه چیز با من و او بگوید نه، می‌خواهم زحمت بکشم و کار کنم! چرا این طوری هست؟ به غیر از اینکه توی جهان سنتی حقوق زن‌ها ضایع می‌شد و به هر حال یک چیزهای واقعی وجود دارد [نکته‌ی مهمتری وجود دارد.] نظام سرمایه‌سالاری به یک جایی رسید که احتیاج به نیروی کار زیادتر داشت به غیر از مردها. در یک تاریخ‌های مشخصی که انقلاب صنعتی شد، کارهای ثابتی در کارخانه‌ها به وجود آمدند و زن‌ها را هم خواستند که کار کنند. حتی اوایل بچه‌ها را هم وارد کارخانه‌ها کردند. یک استدلالی این‌ها دارند که دلایل اقتصادی بود. ولی قطعا اولش زن‌ها با نهایت نارضایتی پذیرفتند که مجبورند کار کنند. چرا؟ برای اینکه مرد دستمزدش آنقدر نبود که خانواده را بگرداند. زن اجبارا باید می‌رفت کارگری می‌کرد. بنابراین زن‌ها از توی خونه‌هایشان آمدند بیرون و ناراضی بودند ولی بعدا راضی شدند چرا؟

[۰۲:۰۰]

۶-۹ مکانیزم تشویق و تنبیه توسط سیستم‌ها

شما مثلا ببینید یک سیستم خیلی ساده‌ای که اصلا هیچ تقلبی توش نیست. خیلی طبیعی است یه آدم‌هایی وجود دارند مثلا فرض کنید ماری کوری. خوب این یک قهرمان علمی جدید است. جایزه‌ی نوبل گرفته [است]. چقدر در موردش صحبت می‌شودو چقدر مثلا این یک آدم مثبتی است که همه دارند ازش تعریف می‌کنند که در واقع دارند به او پاداش می‌دهند. زنی که مسیری را برود که ماری کوری رفته همه‌ی مطبوعات در موردش می‌نویسند و همه او را به عنوان یک زن خیلی مثبت می‌شناسند. هر سیستمی این کار را انجام می‌دهد. کسی را که در جهتی کاری می‌کند که به نفعش است [تشویق می‌کند]. طبیعی پاداش می‌گیرند؛ ثروتمند می‌شوند؛ معروف می‌شوند. وقتی که این طور شد، زن‌های دیگر هم می‌خواهند اینگونه بشوند. الان خیلی از زن‌ها دلشان می‌خواهد ماری کوری باشند. جای فلانی باشند، جای هنرپیشه باشند. وقتی که یک سیستم آدمی مطابق با اون چیزی که نیاز دارد کارهایش را انجام بدهد و خوب انجام بدهد، کاری که سیستم به طور طبیعی انجام می‌دهد این است که تشویقش می‌کند. این چیزی است که در روانشناسی اصطلاحا به آن می‌گویند reinforcement . یعنی تقویت کردن. اگر کسی کار خوب انجام داد پاداش به او بده و اگر کار بد کسی انجام داد تنبیه کن. خودبه‌خود همه چیز درست می‌شود. آدم‌ها به آن مسیرهایی می‌افتند که باید بیفتند. وجود رسانه‌ها که در همه‌ی خانه‌ها هست و همه‌ی آدم‌ها در واقع تحت تاثیر تبلیغات هستند. این درواقع یک بخشی از هژ‌مونی فرهنگی است که ذهنیت آدم‌ها را شکل می‌دهد که می‌خواهند و دوست دارند در زندگی خودشان چه کاره بشوند و چه کار بکنند. می‌خواهند آن چیزی بشوند که در واقع بیشتر تشویق بشوند در زندگی خودشان. اگر نظام این طوری بود که اگر یک زنی دانشمند می‌شد همه بهش بد و بیراه می‌گفتند دیگر کسی دانشمند نمی‌شد. این ویژگی سرمایه‌سالاری نیست. این ویژگی هر سیستمی است که ارزش‌ها و تقویت را در جایی انجام می‌دهد که به نفعش است و تنبیه و منضبط‌کردن را در جایی انجام می‌دهد که برایش خطرناک باشد. بنابراین ما به دنیایی رسیدیم که اصولا کاری را می‌کنیم که نظام سرمایه‌سالار می‌خواهد. زن‌ها می‌روند کار می‌کنند، اگر نکنند ناراحت می‌شوند. مردم در مدرسه در همان رشته‌های خاص درس می‌خوانند. همه‌ی آدم‌ها دارند مهندسی می‌خوانند. واقعا چند درصد آدم‌ها علاقه دارند مهندس بشوند؟ خیلی‌ها ممکن است روحیه‌ی شاعرانه داشته باشند. خیلی‌ها ممکن است روحیه شناختی داشته باشند. یک تیپ خیلی خاصی از آدم‌ها وجود دارند که علایق مهندسی دارند. خیلی‌ها فقط علایق شناختی دارند ولی ما و همین شمایی که اینجا نشستید، آمدید و سوق پیدا کردید برای اینکه مهندسی بخوانید. شغل بیشتری وجود دارد.

۷-۹ انقیادی سخت‌افزادی نظام سرمایه‌سالار

ببینید حرفی که من می‌خواهم بزنم این است که آزادی با نظام سرمایه‌سالار یک نسبت خیلی واضحی دارد. در واقع ما یک نوع انقیادی را- اسمش را بگذاریم مثلا-  سخت‌افزاری داریم. انقیادی که سیستم به طور طبیعی ایجاد کرده است. مثل اینکه یک راه‌هایی به طور سخت‌افزاری بسته شده است. نمی‌شود از آنجاها رفت. یکی دو تا راه باز مانده که اگر شما در یک چنین جایی قرار بگیرید، در واقع به طور سخت‌افزاری جلوی‌تان گرفته شده است. این یک نوع انقیاد است. یک نوع تحدید آزادی است. یک نوع انقیاد نرم‌افزاری داریم که توسط قانون به‌وجود می‌آید. یعنی مستقیما به تو می‌گویند آن راه باز است ولی از آن راه نرو. آن کار را نباید بکنی و این کار را باید بکنی. سیستم سرمایه‌داری ذاتا می‌تواند بیشترین قید سخت‌افزاری را ایجاد کند. بنابراین می‌تواند کمتر قید نرم‌افزاری بگذارد. نیازی ندارد به قیدهای نرم‌افزاری. اگر نظامی غیر از سرمایه‌سالار باشد مجبور است قید غیر از قید سخت‌افزاری اعمال کند. بنابراین این‌ها وقتی حرف از آزادی می‌زنند، حرف از آزادی بشر به معنایی که مثلا فوکو مد نظرش است نمی‌زنند؛ اصلا قیدهای سخت‌افزاری را حرفی ازش نیست اینکه سیستم دارد مردم را جهت‌دهی می‌کند و مردم مجبورند این جوری زندگی بکنند. یک سیستمی به‌وجود آمده، اصلا چه ربطی به دولت دارد؟ در واقع به قسمت نرم‌افزاریش کار دارند. تحدید و انقیادی که به طور کلامی در واقع به مردم اعمال می‌شود نه به طور فیزیکی. به طور فیزیکی منظورم این است که به طور سخت‌افزاری با طراحی سیستم. یک چیز خیلی واضح این است. دیگر چرا سرمایه‌سالاری موفق‌ترین نظام در بوجود آوردن یک همچین سیستمی است؟ شما یک نظام غیر سرمایه‌سالار را فرض کنید که بخواهد مردم را به یک جایی به رشد برسد. به یک رشدی. هر رشدی که خودش از نظر روانی مردم به یک حالتی برسند؛ نه حالا یک چیزی عجیب و غریب. به معیاری به غیر از معیارهای سرمایه فکر بکند و بخواهد آدم‌ها در یک مسیرهایی به سمت تعالی بروند؛ هرچه می‌خواهند تعالی را تعریف کنند، مهم نیست. وقتی آدم‌ها قرار است که به تعالی برسند می‌خواهد این سیستم دینی باشد، می‌خواهد مارکسیستی باشد جامعه را به تعالی برساند یا هر چیز دیگر. قبول کنید که باید به مردم این را بفهماند که باید یک سری کارها را نکند و یک سری کارها را بکند نه با سیستم. مثلا دین می‌خواهد به مردم بگوید که رعایت بعضی از چیزها را بکنند. بعضی از اعمال را انجام بدهند. شما نمی‌توانید به رشد برسید مگر اینکه یک کاری را که می‌توانید بکنید خودتان انجام نداده باشید. اگر من شما را مجبور کنم که اینطور زندگی کنید که از نظر روانی باری برای‌تان ندارد. آدم‌ها در صورتی به رشد می‌رسند که یک کارهایی را که امکان انجامشان را دارند به یک معنایی زندگی‌شان به خطر نمی‌افتد و به آن‌ها گفته می‌شود که این کار را نکنید و این‌ها نکنند و یک کارهایی را بگویند بکنید و این‌ها قبول بکنند که یک سری کارها را انجام بدهند و یک سری کارها را انجام ندهند. هر نظامی که به رشد فکر می‌کند، مجبور است بخشی از تعالیم خودش را چیزهایی تعلیم دهد و انتظاراتی داشته باشد به طور کلامی. فرهنگی را ترویج بکند، فرهنگی را باید القا کند. نظام سرمایه‌سالار نظامی است که فرهنگی برایش وجود ندارد. اتفاقا نظام سرمایه‌سالار ضد هر جور عقیده داشتنی است. شما به هر مجموعه از احکام اخلاقی اعتقاد داشته باشید با نظام سرمایه‌سالار یک جایی ممکن است تزاحم پیدا کنید. این است که در یک نظام سرمایه‌سالار ما می‌رویم به سمتی که حداقل چیزهای قیدهای نرم‌افزاری وجود دارد. نه اخلاق وجود دارد نه هیچ چیز دیگر. در حالی که هر نوع سیستم دیگری مجبور است قیدهایی بگذارد، قیدهایی که به صورت کلامی اعمال می‌شود. این آن برتری است که نظام سرمایه‌سالار به بقیه سیستم‌ها دارد و این آن چیزی است که اعمال می‌کند. مدام در واقع حرف از آن می‌زند که مردم ما آزادند و مردم شما مثلا آزاد نیستند. می‌ترسم از اینکه این حرف‌ها به معنی این باشد که یک جوری من دارم از تحدید آزادی‌های سیاسی و این‌ها حمایت می‌کنم در حالی که فعلا کاری به چیزهای سیاسی ندارم. می‌خواهم بگویم که آن چیزی که در نظام سرمایه‌سالار هست ماکزیمم شدن یک جور انقیاد است. که آدم‌ها به طور اتوماتیک در اختیار سیستم قرار می‌گیرند و کارهایی که باید انجام شود انجام می‌دهند و کمتر نظام سرمایه‌سالار به سمت این می‌رود که به طور قانونی و با اعمال یک سری عقاید خاص کاری را انجام بدهد. عقیده‌ای آنجا وجود ندارد. این است که به آدم‌ها احساس آزادی می‌دهد. برای اینکه در خود‌آگاهی‌شان جایی که فکر می‌کنند و تصمیم می‌گیرند به نظرشان می‌آید که قیدی ندارند و آزاد هستند؛ در حالی که کل زندگی‌شان را کل یک روال از پیش تعیین شده‌ای به نظر طی می‌کنند ولی حس آزادی بهشان دست می‌دهد.

۸-۹ آزادی سیاسی و سرمایه‌سالاری

 اما در مورد آزادی سیاسی، ببینید آزادی سیاسی یک جوری باز در واقع یک توهم است به این دلیل که تمام سیستم‌های سیاسی هر وقت که احساس بکنند که یک خطری تهدیدشان می‌کند و کل نظام داره دچار فروپاشی می‌شود معمولا عکس‌العمل تندی نشان می‌دهند. هرچقدر یک سیستم مستقرتر باشد و قدرتمندتر باشد و کمتر احساس کند که کسی می‌تواند باهاش مقابله بکند بیشتر می‌تواند آزادی سیاسی بدهد. این نکته‌ی اصلی است که در آزادی سیاسی وجود دارد. شما مثلا نگاه کنید همین ایران سال ۵۸ بیشترین آزادی سیاسی را داشتیم، برای اینکه ۹۸.۲درصد مردم این طرفدار نظام بودند. هرچقدر که پایگاه نظام سست‌تر بشود و بیشتر احساس خطر بکند باید بیشتر محدودیت بگذارد. همه‌ی نظام‌های دنیا همین کار را می‌کنند. آمریکا هم همین کار را می‌کنند. نکته‌ی اصلی آزادی سیاسی چیست؟ آنها نظام‌های مستقری هستند. تهدیدهای داخلی و خارجی برای آمریکا وجود ندارد. خیلی کم است. اصولا به نظر نمی‌آید که در آمریکا قرار باشد که انقلابی صورت بگیرد. کسی قرار نیست که از خارج به آمریکا حمله بکند. پس چرا باید جلوی آزادی سیاسی مردم را بگیرد؟ مردم هرچقدر می‌خواهند در خیابان به بوش فحش بدهند. به نظام لطمه‌ای نمی‌رسد. شما اگر می‌خواهید ببینید که آیا آدم‌ها واقعا دموکرات هستند یا نه، ببینید که آن موقعی که کار به یک جایی می‌رسد که ممکن است که نظام به کل از بین برود چه کار می‌کنند؟ اگر تهدیدی وجود نداشته باشد خوب من آزادی می‌دهم. سال ۵۸ به نظر می‌آمد از داخل تهدیدی وجود ندارد و آزادی مطلق وجود داشت. هر کسی هر چیزی دلش می‌خواست توی روزنامه‌ی خودش می‌نوشت. فحش هم می‌خواستند می‌دادند. خط قرمزها در حدی بود که اگر یک آدمی مثلا به رهبر انقلاب فحش نمی‌داده برای اینکه واقعا خطرناک بود. لازم نبود حکومت دخالت بکند. احساسات مردم جریحه‌دار می‌شد و مثلا ممکن بود آن روزنامه و آدم‌هاش را بگیرند و بلایی سرشان بیاورند، بدون هیچ هدایتی از سمت دولت. بنابراین خط قرمزها به طور طبیعی در جامعه وجود داشت.

 الان در مورد آمریکا بگذارید من صحبت کنم. چیزهایی که در آمریکا پیش آمده [است]. اولا آمریکا بزرگترین سیستم امنیتی دنیا را دارد. CIA مدام در سراسر جهان دارد همکاری می‌کند. FBI در داخل آمریکا و بی نهایت سیستم گسترده امنیتی دارند که همه چیز را کنترل می‌کنند. باید نگاه کنید که این حکومت واقعا دموکرات است و واقعا آزادی‌خواه است که یک چیزی تهدیدش کرده باشد و این عکس‌العملی که نشان می‌دهد. فرض کنید الان برویم  آمریکا و یک حزبی تشکیل بدهیم. یک حزب مثلا نمی‌خواهم بگویم کمونیستی، برای اینکه وصلش می‌کنند به اینکه از خارج آمدند و دارند کارهایی می‌کنند. یک حزبی تشکیل بدهیم که هدفش در نهایت این باشد که حکومت آمریکا را در دست بگیرد و بعد همه‌ی سرمایه‌ها را ملی اعلام کند. واقعاً در تخیل خودتان بگردید، فکر می‌کنید در آمریکا یک چنین روندی اتفاق می‌افتد؟ یعنی امکان دارد که یک حزبی به‌وجود بیاید و رشد کند و این حرف را هم بزند که من می‌خواهم این کار را بکنم و به اینجا برسم و بعد رشد کند و یک دفعه بیاید همه‌‌ی پول‌های سرمایه‌داران را بگیرد و بین مردم تقسیم کند. چنین اتفاقی امکان دارد بیفتد؟ حتی اصلا قابل تصور نیست که سرمایه‌دارهای آمریکایی اجازه دهند که چنین آدم‌هایی ذره‌ای پیش بروند.

۹-۹ دوران مک کارتیسم در آمریکا

یک اتفاق تاریخی خیلی ساده آن چیزی است که در تاریخ می‌گویند دوران مک‌کارتیسیسم. [دوران مک کارتیسم] دورانی بود که در سراسر دنیا حزب‌های کمونیست تشکیل شده بود و کمونیست‌ها فعالیت می‌کردند. اتحادیه‌های کارگری در آمریکا به‌وجود آمده بود و تنها جایی در تاریخ معاصر آمریکاست که واقعا نظام آمریکا احساس خطر کرد. چون از خارج شوروی وجود داشت؛ نظام‌های کمونیستی وجود داشتند و حمایت می‌کردند. از آن طرف در داخل روشنفکرها به شدت تمایلات چپ پیدا کرده بودند؛ از هنرمندان گرفته تا سایر آدم‌ها و به دلیل نفوذ اتحادیه‌های کارگری به نظر می‌آمد آن کف هرم که مردم آمریکا هستند، سیاسی نیستند و [سیاسی] فکر نمی‌کنند؛ آنها هم گرایش‌های چپ پیدا کرده بوند، نه کمونیستی ولی گرایش‌های طرافدار حکومت‌های کارگری. واقعیت‌های دوران مک‌کارتیسم وحشتناک است. یعنی این نوع تفتیش عقایدی که در آمریکا صورت گرفته [است]. یک کمیته‌ای تشکیل شد تحت عنوان کمیته‌ی فعالیت‌های ضد آمریکایی. از تمام آدم‌هایی که به نظر می‌آمد رگه‌ای از تفکر چپ در لایه‌های پایین وجودشان هست، این‌ها را دادگاهی کردند و از آن‌ها استنتاخ کردند. هزاران نفر را [دادگاهی کردند]. دانشمندانی که در دانشگاه‌ها بودند، هنرمندان و خیلی از آدم‌هایی که آنجا محاکمه شدند یا تعهدنامه‌هایی را امضا کردند که مطلقا دیگر فعالیت نکنند. از آن‌ها خواسته می‌شد که دوستانی را که همفکرشان بودند لو بدهند و غالبا وقتی دست از سرشان برمی‌داشتند که یک چند تا اسم داده باشند و چیزهایی را تعهد کرده باشند. مثلا فرض کنید این فیلم معروف در بارنداز را الیا کازان [۱۳] برای رها شدن از این ماجرای مک‌کارتیسم علیه اتحادیه‌های کارگری و برای مفتضح کردن و بد جلوه دادن اتحادیه‌های کارگری با بازی مارلون براندو [۱۴] ساخت. یک فیلم پرفروشی که اتحادیه‌های کارگری را به لجن کشیده [است]. چون فعالیت‌های چپ داشت تعهد گرفتند و این فیلم را ساخت. وقتی که این فیلم را ساخت و نمایش داده شد و مورد پسند قرار گرفت از او رفع اتهام شد. چارلی چاپلین از آمریکا اخراج شد. شما فکر کنید که حد این تفتیش عقاید و شدت عملی که به خرج دادند در حدی است که معروف‌ترین هنرپیشه جهان و میزان گرایشش به چپ این بود که دلش برای کارگرها می‌سوخت. شما هیچ چیز چپی و کمونیستی در کارهاش نمی‌بینید غیر از اینکه بدبختی کارگرها را نشان می‌دهد. در این حد آدم‌هایی را از آمریکا اخراج کردند، از شغل‌شان خیلی‌ها را عزل کردند. ماجرای معروف دادگاه اوپنهایمر [۱۵] هست که مستقیم ربط به به ماجرای مک‌کارتیسم ندارد ولی خوب دیگر در همان دوران است. این تنها جایی است که آمریکا ذره‌ای احساس تهدید کرد، یعنی پتانسیل تهدید را حس کرد و این جوری عمل کرد و گفتند که این‌ها کمیته‌ی فعالیت‌های ضد آمریکایی است ولی همه‌شان آمریکایی بودند، آدم‌هایی که فعالیت‌های چپ می‌کردند. اصلا آمریکایی‌ها اجازه ندادند و نمی‌دهند و کشوری هستند که هیچ نوع حزب کمونیست و حزب چپ در این کشور پا نگرفته [است]. هر وقت که توی آمریکا یک اتفاقی افتاده که احساس خطر کوچکی شده نه اینکه واقعا جدی بشود، مثلا مارتین لوتر کینگ [۱۶] یک آدمی است که به نظر می‌آمد سیاه‌پوست‌ها را دارد متحد می‌کند و هیچ فعالیت سیاسی ضد دولتی هم به اون صورت نداشته [است] ولی ترور شد. توسط کی ترور شد؟ توسط یک نفر ترور شد معمولا مخالفان داخلی ترور می‌کنند این آدم‌ها را. مالکوم ایکس [۱۷] هم در یک جریانی ترور شد. به نظر می‌آمد طرفدارانش از یک حدی بیشتر می‌شدند. هر آدم مخالفی که به نظر میاد دارد جریانی راه می‌اندازد یا شروع می‌کند که یک جریانی راه بیاندازد، به طور مرموزی یا می‌میرد یا ترور می‌شود یا انگ‌هایی بهش می‌بندند که مثلا آبرویش برود والی‌آخر. این کاری است که آمریکایی‌ها می‌کنند. شما می‌دانید که جان لنون ترور شده [است]. خواننده‌ای که فقط ترانه می‌خواند ولی گرایشات کمونیستی پیدا کرده بود و تعداد طرفدارهاش از حد مجاز بیشتر بود. یکی از طرفدارهای افراطیش این رو کشت. کندی را کشتند؛ یکی از آدم‌های افراطی به نظر می‌آید به طور مستقل رأساً اقدام کرد و رییس‌جمهور آمریکا را کشت. همه‌ی این اتفاق‌ها به نظر من روشن است که یک جوری وصل است به FBI و سیستم‌های امنیتی داخل آمریکا. وقتی که یک کشوری در این حد کنترل دارد و خطری تهدیدش نمی‌کند چرا بیاید جلوی یک فعالیت‌های سیاسی آزاد مردم را علناً بگیرد؟ در حالی‌که می‌تواند طور دیگری این کار را انجام بدهد. در واقع یک نمایش آزادی، یک نمایش دموکراسی در آمریکا مرتبا دارد انجام می‌شود. شما جاهایی را نگاه کنید که ذره‌ای احساس خطر کنند؛ بعد ببینید که چطور رفتار می‌کنند. این کاری است که ما نمی‌توانیم در کشورهای جهان سومی انجام دهیم. این حربه‌ی سیاسی خوبی بوده [است]. خوب معلوم است دیگر توی سیستمی مثل ایران آزادی بدهید نظام منتفی می‌شود! اکثر کشورها سرمایه‌سالار نیستند و در اردوی سرمایه‌سالار نیستند آنقدر استحکام ندارند و قدرت‌شان مستقر نیست که آزادی دهند و منحل نشوند. بنابراین فشار نظام جهانی این است که آزادی باید بدهید به مردم. برای خاطر اینکه می‌دانند این نقطه‌ی ضعف آن‌هاست دیگر. خودشان این مشکل را ندارند، خودشان می‌توانند همه چیز را کنترل کنند به اندازه‌ی کافی استقرار پیدا کردند. این معنی‌اش این نیست که آزادی سیاسی بد است. آزادی سیاسی خوب است. حکومت‌ها باید آنقدر مردمی باشند و دموکراتیک باشندکه بتوانند آزادی سیاسی بدهند ولی هر جایی که به هر حال آمریکایی‌ها اصرار به آزادی می‌کنند به خاطر این‌که یک دولتی مخالف باهاشون است؛ دولت نامطبوعی است و می‌دانند که آزادی دادن در یک چنین سیستمی که پایدار نیست احتمالا منجر به فروپاشی می‌شود. شما بزرگترین کشور مستقر غیر سرمایه‌سالار رسمی دنیا -شوروی- یک ذره آزادی داد و ظرف مدت خیلی خیلی کوتاهی تجزیه شد و حکومتش منتفی شد. خودشان هم وقتی که ماجراهای به اصطلاح آزادی‌دادن گورباچف [۱۸] شروع کرد می‌دانستند که کم و بیش به تجزیه حداقل می‌رسد.

من فقط یک نکته‌ای می‌خواهم بگویم که فکر می‌کنم نکته‌ی مهمی است. اینکه حالا در همه‌ی جهان نظام کاپیتالیستی است، شما مهندس شوید و هر کاری کنید به نظام کاپیتالیستی خدمت می‌کنید، خیلی به نظر من نباید به انتخاب شغل آدم تاثیر اساسی بگذارد؛ از این نظر که خوب ما نمی‌توانیم از این نظام اقتصادی موجود فرار کنیم. خوب همین است که هست ولی می‌توانیم بعضی از مشاغلی را که دیگر زیادی کاپیتالیستی هستند [انتخاب نکنیم] یا مثلا به نظر من می‌توانیم نرویم در آمریکا به اصل نظام و منشأ نظام کاپیتالیستی دنیا خدمت کنیم. این‌ها یک چیزهایی است که به نظر من می‌شود نتیجه گرفت ولی هر کاری بکنید در یکی از شغل‌های کاپیتالیستی هستید و فعلا از این نمی‌توانید فرار کنید. ولی اینکه نمی‌شود فرار کرد [اینطور نشود که] مثلا در قرون وسطی یک نفر با این استدلال که نمی‌شود فرار کرد برود مثلا جلاد بشود. بگوید خوب دیگر شغل‌ها بود هر کاری می‌کردم در خدمت این نظام بود. من جلاد شدم و گردن مردم را می‌زنم. شغل‌های کم خطرتر و یک ذره بی‌آزارتر هم وجود دارد و فکر می‌کنم که به هر حال این مهم است که آدم خیلی هم زیادی دیگر در خدمت کردن به این نظام خوش‌خدمتی نکند ولی چاره‌ای هم ندارید به غیر از اینکه همینطوری در این سیستم زندگی کنید و کار کنید و حالا ببینیم در آینده چی می‌شود.

سوال از طرف جمع صدای ضبط شده قابل فهم نیست.

جواب دکتر تویسرکانی:

موضوع همین است. آدم‌هایی که خیلی با استعداد هستند، ممکن است شغلی برایشان وجود نداشته باشد و این‌ها به طور طبیعی می‌روند در کشورهای خارجی کار می‌کنند. یک آدمی که خیلی خلاقیت مهندسی دارد خوب اینجا می‌خواهد چه کار کند؟ کار جدی انجام نمی‌شود؛ خودبه‌خود می‌رود آمریکا. در سخنرانی قبلی این را گفتم که نظام آموزشی مثل قیفی است، مثل چتری است در سراسر دنیا پخش شده و آدم‌هایی را که به‌درد می‌خورند، می‌برد یک جایی که به ‌درد آن‌ها بخورد. اینجا اصلا مرزها معنی ندارد. در واقع این آدم در خدمت این سیستم دارد قرار می‌گیرد، به طور طبیعی خیلی روان این روند را طی می‌کند. می‌رود آنجا درس می‌خواند و همانجا هم می‌ماند. وقتی می‌رود آنجا درس می‌خواندف به ‌درد اینجا هم نمی‌خورد. بیاید اینجا هم احساس بدی به او دست می‌دهد. نظام آموزشی را ما طراحی نکردیم، آنها طراحی کردند. ما داریم در کشور خودمان اجرا می‌کنیم، به نحوی داریم برای آنها کار می‌کنیم.

[۱] آبراهام هَرولد مَزلو، روانشناس انسان‌گرای آمریکایی بود. او امروزه برای نظریه‌ی «سلسله مراتب نیازهای انسانی» اش (هرم مزلو)شناخته شده‌است.مزلو همچنین به عنوان پدر روان‌شناسی انسان‌گرایانه شناخته می‌شود.

[۲] اریک فروم روان‌کاو، جامعه‌شناس آمریکایی-آلمانی‌تبار، روان‌شناس اجتماعی بلندآوازهٔ مکتب فرانکفورت و همچنین یک سوسیال دموکرات و از برجسته‌ترین فیلسوفان مکتب اومانیستی است. او در آثارش کوشید تا ارتباط متقابل روان‌شناسی و جامعه را شرح دهد و معتقد بود که با به‌کار بستن اصول روانکاوی، به عنوان علاج مشکلات و بیماری‌های فرهنگیِ بشر، راهی به سوی تحقّق یک «جامعهٔ معقول» و متعادل از لحاظ روانی خواهد یافت.

[۳] پُل میشِل فوکو فیلسوف، روان‌شناس، تاریخدان، باستان‌شناس اندیشه و متفکر فرانسوی بود.

[۴] ناپُلِئون بُناپارت یا ناپلئون یکم به عنوان نخستین امپراتور فرانسه در فاصله سال‌های ۱۸۰۴ تا ۱۸۱۵ میلادی بر این کشور حکومت کرد و نقش بسزایی در تاریخ اروپا ایفا نمود.

[۵] ژان-ژاک روسو، فیلسوف، نویسنده، آهنگ‌ساز اهل جمهوری ژنو، در سدهٔ هجدهم و اوج دورهٔ روشنگری اروپا می‌زیست.

[۶] وُلتِر از نامدارترین فیلسوفان و نویسندگان فرانسوی عصر روشنگری است. شهرت او به خاطر ذکاوت خارق‌العاده‌اش، مخالفت‌هایش با کلیسای کاتولیک، حمایتش از آزادی مذهب، آزادی بیان، و جدایی دین از سیاست و شجاعتش در بیان نظریات بی‌پرده است

[۷] مارتین هایدِگِر، یکی از معروفترین فیلسوفان قرن بیستم بود. او با شیوه‌ای نوین به تأمل دربارهٔ وجود پرداخت. فلسفه او بر دیدگاه‌های بسیاری از فلاسفه بعد از او اثر گذاشت.

[۸] ادموند هوسِرْل از فیلسوفان آلمانی-اتریشی مهم و تأثیرگذار قرن بیستم و بنیانگذار پدیدارشناسی بود.

[۹] مُد (نما) (Mode) در آمار و ریاضیات، به ارزش یا مقداری که بیشترین بار (تکرار) در یک مجموعه داده آماری رُخ دهد (اتفاق افتد) گفته می‌شود.

[۱۰] فیلسوف قرن نوزدهم که آثارش تاثیر عمیقی بر فلسفه‌ی غرب و اندیشه مدرن گذاشته است.

[۱۱] نیهیلیسم یا هیچ‌انگاری در فلسفه به معنای انکار معنی برای حقیقت جهان است.

[۱۲] فیلسوف و متفکر قرن بیستم میلادی

[۱۳] کارگردان، نویسنده و تهیه‌کننده‌ی آمریکایی-یونانی قرن

[۱۴] مارلون ارنست براندو جونیور بازیگر معروف و پر افتخار آمریکایی

[۱۵] در اوج دوران مک‌کارتیسم، در سال ۱۹۵۴، لویس استراوس، Lewis Strauss، رئیس هیت مدیره کمسیون انرژی اتمی آمریکا (AEC، که شواهدی بر جاسوسی شوروی از برنامه اتمی آمریکا داشت و به خاطر پیشینه چپ گرایانه اوپنهایمر و مخالفت‌های اوپنهایمر با توسعه اتمی آمریکا، خصوصاً توسعه بمب هیدروژنی، به او مشکوک بود، یک دوره سؤال و جواب یک‌ماهه از اوپنهایمر برگزار کرد و در نهایت اجازه‌های امنیتی او را لغو کرد.

[۱۶] رهبر جنبش حقوق مدنی آمریکایی‌های آفریقایی تبار بود. در سال ۱۹۶۸ در اثر تیرانداری ترور شد.

[۱۷] فعال سیاه‌پوست و مدافع حقوق آفریقی-آمریکایی‌ها بود.

[۱۸] هشتمین و آخرین رهبر اتحاد جماهیر شوروی

جلسه ۱ – کاپیتالیسم
0 0 votes
Article Rating
guest
0 Comments
Inline Feedbacks
View all comments
بستن منو