بسم الله الرحمن الرحیم
درسگفتارهای دفاع عقلانی از دین، جلسهی ۶۱، دکتر روزبه توسرکانی، ۱۴۰۳/۳/۲۲
۱- بیان انسجام جلسات برگزار شده تا به الان
به دلیل فاصله زیادی که افتاده است موضوعی را ابتدای این جلسه مطرح میکنم که مدتها است قرار است در مورد آن صحبت کنم یا یک فایل جداگانه صوتی یا یک متن بنویسم. چند بار برای بعضی از دوستان به صورت خصوصی توضیح دادم که چه ارتباطی بین موضوعات مختلف مطرح شده در بیست و چند سال اخیر وجود دارد. آخرین بار چند هفته قبل بود و هر دفعه مواجه با این شدم که طرف مقابل تعجب کرد از اینکه این موضوعات ارتباطی باهم دارند. باز تصادفاً یکی از دوستان در جایی درباره این جلسات اظهارنظری کرده بود که در آن تلویحاً اشاره کرده بود که بگذریم حرفهای پراکنده هم زد ولی فلان قسمت آن خیلی جالب بود. میخواهم سعی کنم بگویم پراکندگی در کار نیست و امیدوارم بتوانم این را بیان کنم. تا الان چند بار خصوصی به دوستان گفتم و از من تقاضا کردند که این را به صورت فایل صوتی بگویم و در کانال بگذارند، یا یک متن بنویسم.
موضوع مقدمهای که میخواهم در این جلسه بگویم – که ربطی به این جلسه ندارد – این است که کلاً در این جلسات چه گذشته است و چه ارتباطی باهم دارند و چرا احساس من این است که یک کار بیشتر انجام ندادم و پراکندگی وجود ندارد؟ احساس من این است که یک تخصص به معنای واقعی کلمه دارم و آن هم تفسیر متن است. یعنی یک متن که ممکن است یک متن هنری باشد یا یک متن دینی باشد، یا متن به معنای اینکه نوشته باشد، فیلم سینمایی یا هر چیزی باشد، یک اثر هنری یا یک متن مقدس باشد. یک چیزی را با دقت بخوانم و سعی کنم به محتوای آن نزدیک شوم و به صورت روشمندی آن را بیان کنم. فکر میکنم چیزی که احساس میکنم در آن تخصص دارم این است.
خیلی واضح است که حداقل هفتاد درصد جلسات فقط در مورد قرآن بود، جلساتی هم بود که بچهها اسم آن را مقدمهای بر فهم قرآن گذاشتند که واقعاً مقدمه بود و من گفتم در مورد فضای قرآن و متن دینی است. مقدار زیادی در مورد سورهها بود که عملاً روش فهم یک سوره را اجرا کردم، جلساتی بود که واژهشناسی بود و در آن سعی کردم بگویم اصولاً یک واژه را چگونه میتوان معنا کرد. نمیدانم چند جلسه بود ولی سعی کردم بگویم به معنای تعداد قابل توجهی واژه با یک روش استاندارد میشود نزدیک شد. قرار بود آن جلسات ادامه پیدا کند که عملاً ادامه پیدا نکرد، هنوز جزو لیست سیاه قولهایی است که به مردم دادم و اجرا نکردم؛ اکثر آنها یادم است و من را اذیت میکند. فکر میکنم لکان هم جزو آن است و کم و بیش قولی در مورد لکان دادم.
بنابراین در بخش روشنی از جلسات اگر ادعای من این است که یک کار میکنم به نظر خودم سعی میکنم به صورت روشمند بگویم متون را چگونه میتوان تفسیر کرد. یک متن به معنای عام که به آن در نظریه ادبی تکست میگویند شامل خیلی چیزها است، اثر هنری لازم نیست به صورت زبانی نوشته شده باشد. در روانکاوی و فرهنگ هم همین کار را میکنم فقط نکته این است – و شاید چیز بدیهی که اینجا وجود دارد – که اعتقاد و احساس من این است که اگر یک نفر به خداوند و وحی اعتقاد داشته باشد به صورت طبیعی باید انتظار داشته باشد که شیوه تفسیر متن دینی با شیوه تفسیر متنی که انسان به وجود آورده است تفاوت داشته باشد.
اعتقاد من این است بهترین راه نزدیک شدن به متونی که انسان به وجود آورده است – متن به معنای کلی آن – روانکاوی است. این را بارها در جلسات تأکید کردم و اگر مخالفت نمیشد و لکان محبوبیت نداشت به عنوان ادامه جلسات روانکاوی پیشنهاد میکردم در مورد مکاتب نظریه ادبی صحبت شود تا چند مکتب را بررسی کنیم. هدف من از این پیشنهاد این بود که نشان بدهم همه را میشود ذیل روانکاوی دستهبندی کرد. اعتقاد خودم را به اینکه دیدگاه روانکاوی برای تفسیر متون بهترین روش است را سعی کنم بیان کنم و بگویم بقیه آنها را میتوان زیر چتر روانکاوی جمع کرد. حتی چیزهایی مانند نقد مارکسیستی یا فمینیستی را میتوان به نوعی مانند شعبههای نقد روانکاوی در نظر گرفت. بنابراین الان صد جلسه روانکاوی با سیصد-چهارصد جلسه تفسیر قرآن در یک مقوله کاملاً روشنی میگنجد. تفسیر متن میکنم ولی اعتقاد من این است که متد تفسیر متن مقدس نمیتواند با تفسیر متنی که انسان به وجود آورده یکی باشد.
در تفسیر متون انسانی اگر از دیدگاه روانکاوی نگاه کنید، آنجا بارها به این نکته اشاره کردم که چرا نقد روانکاوی برتری دارد و از نظر من بهترین است، یا به یک معنایی منحصر به فرد است، بدون اینکه بخواهم با تعصب صحبت کنم در آن جلسات سعی کردم این را بگویم. واقعاً در متونی که انسان تولید میکند، آثار هنری و حتی اعمال او این سه لایه ناخودآگاه جمعی و ناخودآگاه فردی و خودآگاه هست و شما نمیتوانید به درستی متن را تحلیل کنید مگر اینکه به این سه لایه توجه کنید. در بیشتر نقدهایی که انجام میشود از شیوههایی استفاده میشود – که متأسفانه شامل شاید بالای نود درصد نقدهایی که همین الان در همه جای دنیا وجود دارد میشود – که وقتی شما نقد را میخوانید احساس منتقد این است که همه چیز از خودآگاهی مؤلف درآمده است.
بنابراین ضدیتها و تعارضهایی در متن وجود دارد که انگار خودآگاه یک چیزی میخواهد بگوید و ناخودآگاه شخصی یک چیزی برخلاف آن میگوید و ناخودآگاه جمعی دوباره ممکن است به همان ریل اول برگردد و دینامیک داخل متن را نمیبینند و به نظر من خیلی از نقدها ضعیف از آب درمیآید. این نظرات شخصی من است و نمیخواهم دفاع کنم که چرا آن شیوه درست است یا شیوه برخورد من با متن مقدس درست است فقط میخواهم بگویم بالای نود درصد جلساتی که برگزار کردم در بیان شیوههای روشمندی است برای تفسیر متن مقدس و متن غیرمقدس، متونی که انسان تولید کرده است. در آن جلسات بارها روی این تأکید کردم تا وقتی که مدلی نداشته باشید برای مؤلفی که تولید میکند، چه تولید عملی در زندگی روزمره او باشد، چه مخصوصاً یک اثر پیچیده هنری باشد، و وقتی ندانید این مؤلف چه ساختاری دارد نمیتوانید درک کنید متنی که تولید کرده است چگونه تولید شده است. اصولاً وقتی یک پدیده را بخواهیم درک کنیم برای ما مهم است اینکه از کجا آمده است و چگونه تولید شده است را بفهمیم. تا این را خوب نفهمیم خود متن را خوب درک نمیکنیم.
در متن مقدس این لایهها وجود ندارد، اعتقاد من این است و اینگونه نگاه میکنم. اگر کسی فکر میکند این را انسان تولید کرده است به نظر من یک راه آن و یک مبارزهطلبی دیندارها میتواند این باشد که اگر پیامبر این را تولید کرده است در کجاها ناخودآگاه شخصی دخالت کرده است، در کجا ناخودآگاه جمعی است و کجا خودآگاه است. دینامیکی که در متون دیگر دیده میشود را به ما نشان بدهید، من نگاه میکنم و نمیبینم و برای من حالت یقینآور دارد که توسط انسان تولید نشده است. اگر متن انسانی نیست باید به این فکر کنید که چگونه میشود به آن نزدیک شد، این راهی که آنجا است را ندارد.
تا اینجا بالای نود درصد جلسات خیلی روشن است که بیان یک شیوه تفسیر روشمند از متون به صورت کلی است، متن مقدس یک جور، متن غیرمقدس طور دیگر. اگر وقت داشتم تمایل من بیشتر به تفسیر متون غیرمقدس است، اگر بر اساس اینکه خودم لذت ببرم و برای من شیرین باشد جلسه برگزار میکردم باید تا الان چهار هزار جلسه متن غیرمقدس میداشتیم و چهارصد جلسه متن مقدس میگذاشتیم. چون این سختتر است ولی آن راحتتر و جالبتر است و مسئولیت آن هم کمتر است. مثلاً اگر من فیلم آقای فرهادی را خوب نفهمیدم و در مورد آن اشتباه کردم فکر نمیکنم خیلی مشکلی در دنیا و آخرت برای من پیش بیاید. آن جلسات به یک معنایی مکمل این جلسات هستند چون چیزی که سعی میکنم یاد بدهم این است که چگونه میتوان متون را تفسیر کرد و به آنها نزدیک شد.
به نظر میآید یک سری پراکندگی وجود دارد. همه آن جلسات اینگونه هستند که همانطور که این مسیر را میرفتیم احساس کردم دانشجوها و مستمعین یک چیزی را نمیدانند و لازم است این را بدانند. تقریباً همه آنها اینگونه است که نه فقط متن مقدس، شما وقتی یک متن حتی ادبی و یک متن هنری یا یک اثر هنری از دنیای قدیم – مثلاً ازهزار سال قبل – را مطالعه میکنید بزرگترین عاملی که باعث میشود خوب نفهمید این است که معمولاً ما غرق در دنیای خودمان و دنیای مدرن هستیم. بنابر همین نیازی که من احساس کردم سراغ مبحثی مانند کاپیتالیسم یا آمریکا رفتم و چند جلسه درباره آن صحبت کردم که به نظر من یک جور بیان جنبه خیلی مهمی از دنیای مدرن است که فکر میکنم در ذهن همه ما تأثیر گذاشته است و تا وقتی که چنین تأثیر ناخودآگاه در ذهن آدمها است در فهمیدن متنی که باستانی است مشکل پیدا میکنند.
متن مقدس چه از طرف خداوند باشد، چه از طرف بشر باشد یک متن غیرمدرن است. بنابراین شما با دیدگاههای مدرن ممکن است کاملاً بد بفهمید که بخش قابل توجهی از جلساتی که حول علم انجام دادم مانند کاپیتالیسم در همان مقوله است، من به این احساس رسیدم که چیزی که به آن جهانبینی علمی میگوییم خیلی خیلی مانع است برای اینکه بتوانید متن قرآن را خوب بفهمید.
[۰۰:۱۵]
وقتی از بچگی عادت کردیم که طور دیگری نگاه کنیم – مثلاً به طبیعت – نتیجه آن، مشکلاتی است که در بحثهای دفاع عقلانی هم مطرح کردم، مانند چیزی که به آن ساینتفیک ارور میگویند. وقتی در مورد آسمان و زمین در قرآن صحبت میشود طرف این را ناخودآگاه به مقوله کازمولوژی میبرد و احساس میکند مشکلاتی دارد. نگاه به طبیعت لزوماً اینگونه نیست و میتواند طور دیگری باشد، به نظر من نه لازمه درک متون مقدس بلکه لازمه درک هر متنی که جنبه تاریخی دارد، مخصوصاً خود تاریخ این است که شما بدانید الان در دنیا با چه مؤلفههایی زندگی میکنید، به دنیا چگونه نگاه میکنید. اگر اینها بدون اینکه بدانید در وجود شما رفته باشد مانع هستند، بزرگترین مانع درک تاریخ – نه متون تاریخی بلکه خود تاریخ – این است که آدمها فکر میکنند چیزهایی که ما الان میدانیم آنها هم میدانستند پس چرا این کار را کردند؟ مهمترین عامل اشتباه در فهمیدن رفتارهای آدمها در گذشته این است که ما دچار زمانپریشی هستیم. یعنی فراموش میکنیم آنها چه میدانستند و ما الان چه میدانیم.
یک بار مثالی در بحث سیاسی در زدم که نمیدانم طرفهای مقابل چقدر متوجه شدند. این زمانپریشی نیست و اسم دیگری دارد. شما وقتی به تاریخ نگاه میکنید میبینید که به راحتی میگویند فلانی اشتباه کرده است، مصدق اشتباه کرد که مجلس را منحل کرد چون اینگونه شد که راه برای کودتا باز شد. گفتم مثل این است که شما میبینید یک شرطبندی انجام شده است که دو تاس را بریزیم و اگر شما روی جفت شش شرط بسته باشید ده برابر مقداری که بستید را میبرید در حالیکه روی بقیه چیزها اگر بسته باشید یک و نیم برابر میبرید. همه آدمهایی که در آنجا بودند به غیر از یک نفر روی یک و نیم شرط بستند، یک نفر آدم نهچندان عاقلی در آنجا بود که روی جفت شش شرط بسته است. اتفاقاً جفت شش آمده است و او برنده شده است. حالا ما باید بگوییم او عجب آدم عاقلی بود و درست شرط بست؟ موضوع این است که در همان شرایط اگر باشید با اطلاعاتی که دارید، آن لحظه چه کار میکردید درست بود؟
به تاریخ که نگاه میکنیم چون نتایج را میبینیم که طرف به آنجا لشکرکشی کرد و شکست خورد و برگشت به راحتی میگوییم طرف اشتباه کرد. در مورد مسائل تاریخی قضاوت میکنیم در حالیکه این نوعی از زمانپریشی است. انگار فرض میکنیم طرف جای ما است و اطلاعات دارد و میداند زمستان سختی به صورت غیرعادی در پیش است بنابراین قضاوت میکنیم که اشتباه کرد. شاید مانند جفت شش است و به احتمال زیاد موفق میشد و در اثر یک اتفاق عجیب موفق نشده است و قضاوت ما کاملاً اشتباه است. تا اینکه ما الان در چه شرایطی هستیم و چه میدانیم و چه چیزهایی به ما تلقین شده است و ذهنیتهایی که به صورت ناخودآگاه از بچگی به ما القا شده است را درک نکنیم و نشناسیم، نمیتوانیم نه به متون مقدس و نه به متون آثار هنری قدیمی نزدیک شویم. حتی آثار هنری صد یا دویست سال قبل. چه برسد به آثار هنری دوره یونان یا متون خیلی قدیمتر از آن.
میتوانم بگویم تعدادی جلسه برگزار کردم که پشت همه آنها این احساس است که اینها مؤلفههای خیلی قوی و تأثیرگزار در ذهن آدمها در دوران مدرن است و اگر اینها را ندانند در فهمیدن قرآن دچار مشکل میشوند. جلسات کاپیتالیسم و آمریکا از این نوع است. مردسالاریها همه از این نوع هستند، به شدت فکر میکنم گرایشی که میتوانیم اسم آن را مردسالاری بگذاریم رایج است. از اصطلاحات کاپیتالیسم و مردسالاری اگر بخواهم دوباره سخنرانی کنم استفاده نمیکنم چون مردسالاری با یک پدیده اجتماعی و کاپیتالیسم با یک سیستم اقتصادی قاطی میشود در حالیکه منظور من چیز دیگری است. به این نتیجه رسیدم که این واژهها را نمیتوان پس گرفت و به اندازه کافی استعمال شدند و جا افتادند. به هر حال این دو پدیدهای که میل داشتم در مورد آنها صحبت کنم، فکر میکنم خیلی عمیق هستند و در ذهن آدمها تأثیر میگذارد و در دنیای مدرن تأثیر گذاشته است. در مورد علم صحبت کردم و در جلسات دفاع عقلانی پر از این نوع چیزها است، پر از نکاتی که به نوعی رفع مانع میکنیم. خیلی سریع بعد از مقدماتی به اینجا رساندم که الان یک نفر قرآن را میخواند چه چیزهایی وجود دارد که احکام آن به نظر او اشتباه است. نکاتی که در مورد طبیعت گفته میشود به نظر او اشتباه است و همه اینها در همین مقوله میگنجند که ما با پیشفرضهایی که مربوط به دوران خودمان است به یک متن قدیمی نگاه میکنیم بنابراین باعث سوء فهم میشود و لازم است این بحثها گفته شود. از نظر محتوایی یک سری موانع روشی وجود دارد که شما ممکن است روش خواندن متن را بلد نباشید، و یک سری موانع محتوایی یعنی ممکن است غرق در دیدگاههایی باشید که مانع از این شود که اگر هنرمند کاملاً طور دیگری دنیا را میبیند دنیای او را درک کنید. این فقط مربوط به متون مقدس نیست. آدمها در یونان دنیا را چگونه میدیدند؟ برای اینکه نزدیک شوید به اینکه آنها دنیا را چگونه میدیدند تا بتوانید بفهمید در آثار هنری آنها چرا این اتفاقها میافتد یک مقدار باید از دنیای خودتان خارج شوید. بنابراین مؤلفههای ذهنی قوی و عمیقی که در ما القا شده است را باید بشناسیم.
ادعای من این است بیست و خوردهای سال است که سخنرانی کردم و همه آنها را میتوانم با یک نخ تسبیح به هم وصل کنم که دارم روش تفسیر متن میگویم با مجموعهای از بحثهای محتوایی که فکر میکنم مانع از درک متون قدیمی و نه متون مدرن هستند. چون بیشتر تأکید من روی متن قرآن بود طبیعی است که جلسات حاشیهای بیشتر به این درد میخورد.
حضار: در جلسات معاصر با خود جلسات روانکاوی و فرهنگ هم این را میگویید.
استاد: اگر یک بار دیگر به این اشاره کردم ولی وقتی باز میگویم یک عده تعجب میکنند لابد خوب نگفتم یا آنها خوب گوش نکردند.
تعطیلی جلسات لکان هم در همین نخ تسبیح میگنجد. اگر از من بپرسید چرا تعطیل شد و ادامه ندادم، چون احساس کردم برخلاف فروید و یونگ که میتوانید ده جلسه تئوری بگویید و صد جلسه از آن استفاده کنید، لکان را باید صد جلسه بگویید و بعد ده درصد فهم شما از متون زیاد شود. چون هدف من گفتن روانکاوی نبود، هدف من استفاده از روانکاوی برای تفسیر متن بود و احساس کردم لکان گفتن صرف نمیکند مگر اینکه صد جلسه بگویم بعد هزار جلسه استفاده کنم. آنقدری که وقتی فروید و یونگ میخوانید به شما ابزاری میدهد که کاملاً متون را با یک نگاه جدیدی بخوانید لکان به نظر من به عنوان یک ابزار قدرتمند نیست. خودش از نظر دیدگاه فلسفی و روانکاوی خیلی موضوعات جالبی مطرح میکند، الان خیل مد است و خیلی استفاده میکنند ولی من یک مورد هم ندیدم که اینگونه باشد که از لکان استفاده کرده باشند و وقتی تفسیر را میخوانید احساس کنید چیز فوقالعادهای است و بدون لکان نمیشد فهمید.
حضار: وحی و لکان….
استاد: بله در حد یک جمله یک بار گفتم که ایشان خوب یادشان است. اتفاقاً جاذبه لکان قسمتی است که در انتهای ناخودآگاه جمعی به زبان میرسد و خیلی برای تئوریپردازی در مورد وحی خوب است و نکته جالبی است. ولی برای جلسات روانکاوی و فرهنگ هدف خیلی سکولاری وجود داشت، همین الان اگر به من بگویید وسوسه ادامه آن جلسات را دارم یا خیر، بله صد درصد. اگر تمایلات درونی خودم باشد دوست دارم یک رمان یا فیلم را به میان بیاوریم و در مورد آن بحث کنیم.
حضار: شما گفتید تفاوت ناخودآگاه و خودآگاه در مورد متن مقدس صدق نمیکند.
استاد: بله، فکر کنید یک نفر ایتئیست است و میخواهد بگوید این متن هم مانند متنهای بشری دیگر دستخوش همین چیزها و تعارضهای درونی که از لایههای مختلف روان میآید است. خیلی خوب است که یک سوره یا یک داستان را انتخاب کند و در آن نشان بدهد. مثلاً پیامبر اینجا با یوسف همزادپنداری میکند، در خودآگاه این را میخواهد بگوید ولی چون در کودکی او اتفاقی افتاده است….
نه اینکه کسی چنین تلاشی نکرده است. در توصیف و توجیه بعضی از رفتارهای تاریخی پیامبر در دوران نبوت او بعضیها سعی کردند تحلیلهای روانکاوی ارائه بدهند. میتوانند این سعی خود را ادامه بدهند و سعی کنند در مورد متن قرآن و سورهها و داستانها تحلیلهای این شکلی ارائه بدهند و بگویند از روی این درون پیامبر را کشف میکنیم، متن را بهتر میفهمیم. این هماوردطلبی است که میتوان از طریق قرآن انجام داد، من نمیبینم.
حضار: با شیوهای که میگفتید اینگونه نیست که یک رشته منطقی باشد و بگوییم…
استاد: آفرین همین است، فکر کنم ایشان تازه روانکاوی و فرهنگ را شنیده است و از من بیشتر یادشان است. متدی که در آنجا مطرح میکنم این است که سیر منطقی خودآگاه یک متن در جایی شکسته میشود و آنجا باید ببینید عاملی که این را میشکند چیست که انتظار ندارید اینگونه پیش برود. نه اینکه شما انتظار ندارید، اقتضای متن این نیست و یک دفعه یک چیز تصادفی وارد آن میشود. آنجا راهی باز میکند به اینکه به سمت استفاده از تحلیلهای روانکاوانه بروید. یک نفر در قرآن هم میتواند این کار را انجام بدهد. مثلاً این قسمت داستان از نظر منطقی همخوانی ندارد و بعد سعی کند بگوید این از کجا آمده است. باید متعهد باشد اگر به این نتیجه رسید که چنین ترومایی در دوران کودکی پیامبر بود در بقیه داستانهای قرآن هم بتوان دید، آدمهایی که سعی میکنند متون ضد دین تولید کنند هرجایی تئوری مخصوص همانجا را میگویند. موقعی وسوسهای داشتم و فکر میکنم این جلسات دفاع عقلانی نتیجه این وسوسه قدیمی است که در مورد کتاب بیست و سه سال آقای دشتی جلساتی بگذارم.
[۰۰:۳۰]
قبلاً این را تعریف کردم که وسوسه اینگونه شروع شد: در سن شانزده یا هفده سالگی آن کتاب را خواندم و به نظرم آمد نکات خیلی چالشبرانگیزی در آن بود. یک مقدار بزرگ شدم و در دوران دکتری من آن کتاب چاپ شد و زیرزمینی در تهران و کل کشور پخش شد. چون آن کتاب موقعی کتاب خیلی خطرناکی بود. الان نمیدانم خطرناک است یا خیر، یک نفر به من داد گفت این را چند روز بخوان و به من برگردان. خیلی از چیزهای آن را یادداشت کردم چون باید کتاب را تحویل میدادم. بعد از سالها آن را در کتاب فروشی دیدم. طرف آشنا بود و گفت این را دارم و من هم با کمال میل آن را گرفتم. واقعاً این کتاب را میخواندم و میخندیدم، آدم معمولاً وقتی تنها است نمیخندد و معمولاً در جمع راحت به یک چیزی میخندد. ولی به قدری به نظر من سست بود که موجب خنده بود. شاید یکی از مهترین سستیهای آن همین بود که در مقدمه پیامبر خیلی آدم صالح و خوبی است که میخواهد مردم را هدایت کند، در فصل اول آدم باهوشی است، بعد معلوم میشود آدم خنگی است. یک مقدار جلوتر میروید شهوتران قاتل میبینید. به این چیزها فکر کن و یک تصویر هماهنگی از پیامبر درست کن. اینگونه نمیشود که در زمان جنگ بگویید آدم خونریز و قسی القلب است در حالیکه دو فصل قبل یک آدم تتیش مامانی بود که مادر نداشت و یتیم بزرگ شده است بعد یک دفعه شهوتران میشود و با فلان فکت نمیخواند و باید آن را توجیه کنید.
مهم این است که وقتی یک تئوری درست میکنید هماهنگ باشد، متن هم همین است. من سعی کردم حداقل در مورد آقای فرهادی اینکار را انجام دهم، بهترین کار این است که همه آثار یک نفر را بچینید و نشان بدهید به هم ربط دارند. یعنی یک تصویر کلی از آثار به وجود بیاید که چگونه مجموعه آثار را تولید میکند. نمیدانم چیزی که قبلاً گفتم ضبط شده است یا خیر ولی میدانم یکی از قولهایی که عمل نکردم این است که اگر آقای فرهادی پنج فیلم دیگر بسازد از پنج تای دوم جلسه بگذارم. خداروشکر تا الان نه فیلم ساخته است. یکی دیگر بسازد یا میرود به لیست سیاه چیزهایی که عمل نکردم یا مجبور میشوم جلساتی بگذارم. پنج فیلم دوم آزمون هستند برای اینکه پنج فیلم اول درست تفسیر شدند یا خیر. شاید لازم شود چیزی را عوض کنیم که بد فهمیده بودیم.
در فیلمی که در اسپانیا به اسم همه میدانند ساخت صحنهای شبیه صحنهای که خانم گلشیفته فراهانی در تونل جیغ میزند و همه جیغ میزنند وجود دارد. احساس من با دیدن آن صحنه نسبت به این صحنه عوض شد، چگونه من بفهمم که فرهادی به عنوان یکسبک سری این حرکت سپیده را در شخصیتپردازی نگاه میکند یا به نظر او چیز بامزهای است؟ آقای فرهادی را که نمیشناسم و مشابه این را در فیلمهای او ندیدم. ولی صحنهای که در این فیلم هست به نظر من خیلی روشن نشان میدهد که نشانه سبکسری نیست بلکه نشانه آدمی که احساس خود را خوب بیان میکند و شاد و پرشور است و حس مثبتی نسبت به آن وجود دارد. الحمدلله از اینکه مثبت یا منفی است استفاده خاصی نکردم ولی اگر کرده بودم باید حرف خود را عوض میکردم و میگفتم این اشتباه است. بنابراین اگر یک نفر در متون مقدس سعی کند این لایهها را نشان بدهد نمیتواند در یک داستان چیزی بگوید و در داستان دیگر چیز دیگری بگوید.
حضار: آنطور که دیدگاه شما با دیدن یک چیزی که به دانش فردی شما اضافه شد تغییر کرد احتمال این نیست که یک انسان در طول زمان بنا به یک تجربه زیستی و تاریخی تغییراتی داشته باشد؟
استاد: نه اینکه میتواند بلکه فکر میکنم همه ما اینگونه هستیم یعنی غیرقابل کنترل است. همینطور که زندگی میکنید تجربههایی به دست میآورید و این تجربهها میتواند عملی یا ذهنی باشد. اینها روی چیزهایی که قبلاً فکر میکردید ناخواسته تأثیر میگذارد. شما در یک موقعیتی از زندگی خود قرار گرفتید و برداشتی از اینکه چه اتفاقی افتاد و چرا افتاد – مثل اینکه چرا شخص خاص در زندگی شما رفتار خاصی نشان داد – دارید و تأثیری پذیرفتید. خیلی طبیعی است که چند سال بعد اتفاقی میافتد و دیدگاه شما عوض میشود و آن ماجرا را طور دیگری میفهمید.
حضار: هرچقدر که آن مقام بالاتر باشد، منظور من از لحاظ رهبری است یعنی جماعتی که نگاه میکنند شاید حساستر باشد. گاهی فردی، مثلاً من نهایت نقش اجتماعی من چقدر است؟ هرچقدر دید من بازتر باشد شخصاً خوب است ولی شخصی که پشت سر او جمعیت زیادی نگاه میکنند کوچکترین رشد یا انحطاط میتواند اثر بسیار بیشتری بگذارد.
استاد: بله همینطور است. نمونههای تاریخی خیلی روشنی داریم، آدمهایی بودند که نقطه عطفهایی در زندگی آنها بود چه به سمت رشد چه به سمت انحطاط و پیروانی هم داشتند.
حضار: خصیصه انسانی است که دچار این تغییرات میشود و چقدر تأثیر دارد مناسبتهای اجتماعی که یک شخصی به قول شما بسیار پاک ممکن است در جوی قرار بگیرد، منظور من این است که یک انسانی که به قول شما بسیار پاک بود شرایط اجتماعی گاهی او را به سمتی میبرد ایا به نظر شما این امکانپذیر است که بگوییم چون از کودکی بسیار پاک بود پس تا آخر باید پاک باشد؟
استاد: من نمیدانم چگونه میشود ادعا کرد که یک نفر از کودکی پاک یا ناپاک بوده باشد. فکر میکنم چیزی که میبینیم مجموعه زندگی یک آدم با اعمال نمایانی که انجام داده است و خیلی از خلوت او خبر نداریم. برای فهم آن موضوع را باید صبر کنیم.
حضار: مثلاً آقای دشتی میگوید پیامبر با این خلوص….
استاد: الان فهمیدم. مدل شما میتواند اینگونه باشد و برای تغییرات طرف هم توجیه منطقی داشته باشید. ممکن است تابلویی خیلی تابلوی هماهنگی باشد ولی جاهای مختلف آن را که نگاه میکنید تغییراتی در آن ببینید. رنگ آبی قسمت راست تابلو غلبه دارد، رنگ زرد در قسمت چپ یا بالای تابلوی غلبه دارد ولی اینها روی هم، کل منسجمی هستند. چیزی که در اثر آقای دشتی و آثار مشابه آدم را اذیت میکند این است که مانند کلاژ است. انگار چیزهای ناهماهنگی را کنار هم چسباندند. اگر بتوانند این کلاژ خود را هماهنگ کنند و شخصیتی برای من بسازند که از کودکی تا بزرگسالی چنین سیری داشت و اعمال او را توجیه کنند درست است. مثلاً پیامبر بعد از اینکه در بعضی از جنگها خیلی آدم خونریزی بود در فتح مکه با دشمنهای اصلی خود مواجه میشود و همه را دعوت به عفو و صلح میکند و حالت زیکزاک پیدا میکند. اگر یک نفر بگوید خیلی از آدمها بودند که اول خوب بودند بعد خونخوار شدند….
حضار:؟؟
استاد: ولی اینکه در واقعه بعدی دوباره آدمهای خوبی شوند مانند دکتر جکل و مستر هاید که روز آدم خوبی است و شب ترنسفورمیشن اتفاق میافتد و چیز دیگری میشود منطقی نیست.
حضار: بیماری روانی بود.
استاد: بله، نرون اول بچه خوبی بود ولی وقتی خونخوار شد خونخوار ماند، اینگونه نبود که شبها آدم خونخواری بود و روزها مهربان بود یا برعکس. نکته هماهنگی تصویر است. من در جواب میگویم اگر بخواهم در مورد آثار هنری یک شخص تحلیل روانکاوانه ارائه بدهم باید مواظب باشم که اگر بخواهم بگویم تغییراتی کرده است سیر تغییرات را نشان بدهم و بگویم از اینجا به بعد اینگونه شده است. فکر میکنم این کار را در مورد ترانتینو کردم که بنابر تفاوت بین فیلم اول و دوم موضع او در هالیوود تغییر کرده است. اساس تحلیل من در مورد این دو فیلم این بود که ببینید این آدم وقتی که تازه وارد است از دید گانگسترای خورده پا به ماجرا نگاه میکند و بعد وقتی که موفق شده است و یک فیلم با بودجه بیشتر میسازد زاویه نگاه او جای دیگری است. اگر دوباره فیلمی ساخته باشد که از دید شخصی مانند فیلم اول او است تفسیر من خراب میشود و باید مواظب این باشم
حضار: من فکر کردم شما آن را انکار میکنید الان برای من آشکار شد که میگویید این سیر تحول بدیهی است.
استاد: جزو تحلیل روانکاوانه است به شرط اینکه تصویری منسجم منطقی از تحولات روانی این فرد ارائه بدهید، قویتر اینکه با عوامل و دلیل ارائه بدهید. فکر میکنم در مورد تارنتینو واضح است که باید چنین تغییراتی را ببینید. دوران قبل و بعد از موفقیت خیلی از فیلم سازها را میتوانید در آثار آنها نگاه کنید و ببینید بعد از فلان فیلم که جایزه گرفته و مطرح شده است احساس آنها نسبت به فیلمسازی عوض شده است و این تغییرات در آثار آنها در اینکه نقطه دید آنها چیست و فیلم چگونه تمام میشود روشن است.
خیلیها انسجامی در مجموعه مباحثی که تا الان مطرح شده است نمیبینند. به نظر من تقریباً میتوان گفت یک کار انجام میشود. این مانند تفسیری است که شما چیزهای پراکندهای در متن میبینید و میخواهید یک تئوری درست کنید که همه را باهم منسجم کنید و الان این تئوری را در مورد موضوعات سخنرانی به شما دادم که یک چیز مرکزی وجود دارد.
۲- اهمیت بیان اینکه دیدن ایراد در شریعت معطوف به شناخت فرد از چیستی شریعت است
فکر میکنم آخرین چیزی که گفتم نکاتی درباره اصلیترین حکم شریعت بود که نماز است و اینکه چرا در پنج وقت خوانده میشود. میخواهم دوباره به بحث شریعت برگردیم.
[۰۰:۴۵]
شاید توقع بعضی از دوستان این بود که یک سری اشکالات و ایراداتی که به شریعت گرفته میشود را اینجا جواب بدهیم. همانطور که لیستی از ایرادهای ساینتفیک به قرآن را از یک جایی برداشتم و این تعهد را کردم که یکی یکی جلو برویم و در مورد آنها بحث کنیم. شاید انتظار این بود در مورد شریعت لیست یا کتاب پیدا کنیم که ایرادهای شریعت را گفته باشد و جلو برویم. فکر میکنم قبلاً این را گفتم و الان هم میخواهم تأکید کنم که این کار را نکردم و نمیکنم. علت اینکه در مورد قرآن این کار را کردم این است که به اندازه کافی درباره قرآن با دید اینکه قرآن را بشناسیم حرف زدم و جا دارد که بحث کنیم که این اشکالات وارد است یا خیر. چون در مورد شریعت حرف نزدم به صورت طبیعی کاری که به نظر خودم باید انجام بدهم این است که اول شریعت را معرفی کنم و استراکچرهای کلی آن را بگویم. چند جلسه هم طول بکشد مهم نیست. بعد ببینیم این ایرادها به چه گرفته میشود و از چه دیدگاهی گرفته میشود. شما اینگونه نگاه کنید – عمداً این اصطلاح را به کار میبرم – یک مشت ایراد گرفته میشود به احکام اقتصادی شریعت و ایراد گرفته میشود در مورد نقش زنان در جامعه و شریعت یا در مورد اینکه چیزهایی از شریعت با توسعه هماهنگ است یا نیست.
مشکل این ایرادها چیست؟ در دنیای ذهنی طرف عمدهترین مسئله این است که بشر به راهی راهنمایی شود که به توسعه سیاسی و اجتماعی اقتصادی برسد. با این فرض به شریعت نگاه میکند و میبیند چیز مزخرفی است که شاید با عرض معذرت مزخرف هم باشد. حداقل این شریعت به معنای چیزی که در کتب فقهی گفته میشود شاید جداً جای دفاع نداشته باشد. موضوع این است اول باید به عنوان یک آدم دیندار بفهمیم شریعت و هدف آن چیست و میخواهد چه کاری کند؟ وظیفه شریعت این است که توسعه اقتصادی ایجاد کند؟ چیزهایی که برای طرف در دنیای خودش خیلی مهم است چیزهای دیگر است و اکثراً هم تحت تأثیر جهان مدرن است. چیزهایی که به نظرشان مهترین چیز است را نگاه میکند که در شریعت هست یا خیر. یا آیا حکمی که به نظر آنها میآید در شریعت هست میخواند با چیزی که در ذهن خودشان هست و مثبت و درست است؟ اگر نه به اشکال برمیخورند.
این روش غلطی است. فکر میکنم بیشتر شریعت راه دیگری میرود و کار دیگری میکند و تنظیم روابط اقتصادی بخش قابل توجهی از شریعت نیست. کلی صحبت کردم که شریعت و فقه را از هم جدا کنیم. در فقه ممکن است بخش قابل توجهی درباره عقود اقتصادی داشته باشید ولی اینکه اینها را جزو شریعت حساب کنید معقول نیست، مخصوصاً شما کل قرآن را یک بار بگردید ببینید احکام اقتصادی در قرآن پیدا میشود؟ حکم مربوط به ربا هم بیشتر به نظر میرسد جنبه اخلاقی دارد تا مربوط به سیستم اقتصادی باشد. شاید یک چیزی که در قرآن ربط پیدا میکند به سیستم اقتصادی این است که مالکیت در قرآن محترم است بنابراین آدمی که قرآن میخواند حس میکند نمیتواند سوسیالیست باشد. سوسیالیستهای مسلمان باید توضیح بدهند که چگونه بعضی از آیات قرآن را میفهمند. در احکام قرآن محترم بودن مالکیت – بلکه شاید افراط در محترم بودن مالکیت – دیده میشود. هرچند یک آدم سوسیالیست میتواند بگوید این در آن سیستم اقتصادی بود و الان برقرار نیست ولی احتیاج به توضیح دارد. ممکن است در احکام قرآن چیزهایی مربوط به اقتصاد و سیستم اقتصادی پیدا کنید که جای بحث دارد. ولی اصلیترین نکته شریعت برنامههای فردی برای تکامل انسان است که در دیدگاههای مدرن اینکه انسان میتواند سیر عظیم تکاملی داشته باشد – مانند دیدگاههای عرفانی – که به سمت خدا یا کمال برود یا به نیروانا برسد جا افتاده نیست. تأکید جهان مدرن روی این چیزها نیست. دنیای پست مدرن اصولاً اینگونه است که اینها همه مبهم هستند و هرکسی زندگی خودش را میکند و خیلی نمیشود در مورد آرمان واحدی صحبت کرد.
الان نمیخواهم قضاوت کنم که چه چیزی درست یا غلط است ولی اختلاف فوقالعاده فاحشی در اینجا هست: احساس و اعتقادی که در این مکاتب وجود دارد این است که انسان را خداوند خلق کرده است، قرار است همنشین خداوند باشد، قرار است در یک سیر تکاملی نامتناهی به سمت خداوند برود و بعد برنامههای روزانه و هفتگی و ماهانه و سالانه برای آن چیده شده است که خیلی مهم هستند و بیشترین حجم احکام را دارند و جنبه تکامل فردی را دارد و حالا یکی از اهداف – حداقل در ادیان ابراهیمی – این است که یک جامعه ایمانی تشکیل شود بنابراین در مورد تنظیم بعضی از روابط خانوادگی و اجتماعی چیزهایی گفته شده است که مهم هستند ولی حداقل به نظر من در حاشیه هستند. انگار شریعتی داریم که مرکزی مانند طریقت عرفانی دارد و فرق آن با طریقت عرفانی این است که جنبههای فردی تنها چیزی نیست که به آنها توجه میشود. اینکه آدمها چگونه در جامعه باهم ارتباط داشته باشند که عدالت رعایت شود و اینکه خطرات زندگی جمعی به حداقل برسد هم هست. به نظر من اگر به احکام نگاه کنید از سمت فرد بعد خانواده و بعد جامعه و بعد روابط بین جوامع چیزهایی که در شریعت میبینید از نظر حجم مطلبی که وجود دارد کمرنگتر میشود. دلیل آن این است که هرچقدر که از مرکز فرد به سمت خانواده و اجتماع میروید میزان تحولی که در طول تاریخ چند هزار سال میتواند اتفاق بیفتد و اتفاق افتاده است در لایههای بیرونی خیلی بیشتر است. در سیستم اقتصادی موجود شباهتهایی با سیستم اقتصادی چند هزار سال قبل نمیبینید. لااقل از نظر تاریخ اقتصاد سیری از تحول کلان و اساسی میبینیم از جوامع ابتدایی که در آن پول وجود ندارد تا جوامع پیشرفتهای که الان در آن زندگی میکنیم. نحوه روابط اقتصادی، معنی آنها، آسیبزاد بودن یا مفید بودن آنها…
نمونه خیلی روشن که به نظر من مورد غفلت قرار گرفته است مسئله روابط بینالمللی است. یک عده فکر میکنند مفهوم جدید Nation و اینکه Nationها دولت دارند و باهم مناسباتی دارند در دوران قدیم وجود داشت. به این معنا که ما الان در آن زندگی میکنیم نبود. خیلی مهم است که این جنبه زمانپریشی را نداشته باشیم و بفهمیم این مفاهیم چند صد سال بیشتر سابقه ندارند. بنابراین شکل رابطههای جدید که بین ملتها به وجود آمده است پدیده مدرنی است. اگر شنیدیم که فلان زمان گفته میشد چگونه عمل کنیم، لااقل احتیاط کنیم اگر الان هم فکر میکنیم باید همانگونه عمل کنیم. این را مخصوصاً به دوستان روحانی میگویم که هنوز اعتقاد دارند باید سالی یک بار جهاد کرد، این اعتقاد خیلی قدیمی است که همانطور که ما سالی یک بار روزه میگیریم سالی یک بار خلیفه مسلمین به جنگ برود.
یادم است از یکی از علمای مشهور سیاسی این را پرسیدم که اگر امکان این باشد تا انگلستان را فتح کنیم لازم است برویم؟ نظر او این بود اگر میشود باید برویم. سوال خیلی جالب که از مدتها پیش به ذهن من آمده است و هنوز هم در ذهن من است و دوست دارم از علمایی که فکر میکنند طبق شریعت – من با اطمینان میگویم این کاملاً من درآوردی است، خیلی متأخر است و حداقل سیصد-چهارصد سال طول کشیده است وارد فقه شیعه شود – سالی یک بار باید جهاد کنند بپرسم: اگر گروهی از افسرهای عالی رتبه در انگلستان مسلمان شوند و به خلیفه مسلمین بگویند ما میتوانیم کودتا کنیم و این حکومت را سرنگون کنیم و حکومت اسلامی برقرار کنیم حکم چیست؟ کشوری را تصور کنید که مسلمان ندارد و چند افسر آن مسلمان شدند و میتوانند کودتا کنند. آیا بر خلیفه مسلمین واجب است یا حرام است که کشوری را که مسلمان نیست بگیرند؟ خیلی جالب است که اینکه اکثریت حکومت اسلامی میخواهند یا نمیخواهند موضوعیت ندارد. به نظر من از یکی از علما بالای منبر شنیدم – تلویزیون پخش میکرد و خوشبختانه پای منبر او نبودم – که طرف اگر امکانش را داشته باشد و در یک کشور غیراسلامی هم اینکار را بکند واجب است. بعد در آن کشور چه اتفاقی میافتد؟ فردا شورش میکنند؟ این اتفاق در طول تاریخ هم افتاده است. خلفای مسلمان به کشورهایی رفتند که مسیحی بودند و خیلی هم متعصب بودند. یک عده روضه میخوانند که غفقاز را از ما جدا کردند و کسی نمیگوید غفقاز را چگونه به ما ملحق کردند. در ارمنستان و گرجستان از نظر تاریخی مسیحیهای بسیار متعصبی بودند و با خونریزی زیاد فتح شدند و خیلی تلاش شد که تغییر مذهب دهند. بعضیها مسلمان شدند و اکثریت مسیحی ماندند. آخر چه شد؟ در لحظهای که امکان آن را داشتند جدا شدند. شما در تاریخ اینگونه میخوانید که انگار یک کشور خارجی آمده است و اینها را تصاحب کرده است. ولی جزئیات آن اینگونه نیست و میل نداشتند زیر بیرق کشور اسلامی زندگی کنند و برای اکثریت مردم مطبوعتر بود که زیر بیرق کشور مسیحی زندگی کنند یا مستقل باشند.
اگر یک عده احساس میکنند از وظیفه اصلی خود دور شدیم که اشکالات جواب بدهیم و دفاع کنیم فکر میکنم چارهای ندارم به غیر از اینکه عملاً وارد این بشوم که تصور اصلی از شریعت و هدفش چیست و دنیای شریعت را کشف کنیم.
[۰۱:۰۰]
بالای نود درصد اشکالاتی که میگیرند به قسمتهایی از شریعت است که موضوعیت ندارد، مثلاً به شیوه عملی که هزار و خوردهای سال قبل بین مسلمانها متداول شده است ایراد میگیرند. چرا؟ چون شیوه عمل وارد فقه شده است و یک عده از فقها فکر میکنند این جزو شریعت است ولی اسناد و مدارکی ندارید که این جزو شریعت به معنای چیزی است که قرار بود همیشه عمل شود. به نظر من کانون اصلی مرکز شریعت را باید درک کنیم و تمرکز ما آنجا باشد، نهایت این است که حکمی در شریعت است و شما مطمئن هستید در شریعت است و توجیه عقلانی برای آن ندارید. این در کجای مجموعه شریعت واقع میشود؟ نزدیک مرز شمال شرقی آن است و نه در مرکز آن، من ادعای این را ندارم و فکر نمیکنم قرار باشد آدمیزادی ادعا کند همه احکام شریعت را میداند چیست و از نظر او عقلانی است. ممکن است جایی بگویم حکمی که به آن ایراد گرفتند به نظر میرسد حکم شرع است و فرض کنید من توجیه عقلانی برای آن ندارم. یک در ده هزار احکام شرع را نمیفهمم که چرا این حکم است. فرض کنید چنین چیزی باشد، چه اشکالی دارد؟ مگر شما قرآن را میخوانید قرار است هیچ آیه عجیبی نباشد؟ من این آیه را نمیفهمم و با عقل من جور در نمیآید، کلاً احساس میکنم عالی است ولی این قسمت را نمیفهمم. قرار نیست ذهنی داشته باشیم که همه چیز در آن کاملاً روشن باشد و همه چیز را بفهمیم. فکر میکنم پیچیدگیهایی نه در شریعت بلکه در هر مکتب فکری وجود دارد. آدمهایی که به آن مکتب فکری معتقد هستند ممکن است بعضی از جاها را خیلی خوب نفهمند و توجیه نداشته باشند.
مخصوصاً اگر ادعای الهی بودن کتاب و شرع باشد حتماً در آن چیزهای فراعقل باید پیدا شود ولی چند درصد و کجای آن؟ بعضیها شوخی که انتظار دارند فهمیدن شریعت یا دفاع شریعت شامل این شود که بتوانم توضیح بدهم چرا نماز صبح دو رکعت است و نماز ظهر چهار رکعت. رک و راست میگویم نمیدانم و قرار نیست بدانم و در مورد آن صحبت نمیکنم. فرض کنید چیزی به ذهن من برسد ولی این موضوعی نیست که کسی بخواهد به عنوان ایراد مطرح کند. بنابراین برگردیم به اینکه کانون اصلی شریعت بحث عبادت کردن و ارتباط انسان با خدا است و باید شریعت را اینگونه نگاه کنیم، اگر کسی بخواهد به این قسمت ایراد بگیرد باید سعی کند بگوید تمهیداتی که برای شریعت در رابطه انسان با خدا وجود دارد به کمال انسان منجر نمیشود و طریقتهای بهتری وجود دارد. در این مورد میشود بحث کرد ولی ایرادهای اینگونه گرفته نمیشود چون غالباً کسانی که در ایراد گرفتن نسبت به مسائل دینی و شرع فعال هستند کلاً طریقت و عرفان را قبول ندارند. ولی ممکن است آدم اهل طریقتی ایرادی مطرح کند که قسمتهای شرعی که خیلی هم مهم هستند و مربوط به رابطه انسان و خدا است ایرادی دارد. مثلاً پنج نماز در روز زیاد است. این موجه است و قابل بحث است اگر بتواند استدلال کند این نحوه عبادت یا عبادت شبانه به یک دلیلی خوب نیست و عبادت روزانه بهتر است یا برعکس. در فضایی که ما زندگی میکنیم اصولاً این نوع مسائل مطرح نیست، به اضافه نکتهای که یک بار اشاره کردم که معنای دفاع از شریعت این نیست که در مورد نماز خواندن بگویم حتماً این راه است که به کمال میرسد. چنین ادعایی وجود ندارد. اگر یک نفر بگوید طریقت دیگری وجود دارد و کمتر نماز میخوانند و فلان کار را بیشتر میکنند و آنها هم به کمال میرسند اینگونه نیست که کسی منکر باشد. اینکه راه دیگری وجود دارد انکار نمیشود و جزو شریعت و اعتقادات ما نیست که بگوییم راه منحصر به فردی است و بخواهیم از این دفاع کنیم. میبینیم که دیگران راههای دیگری را رفتند و به کمال رسیدند. مخصوصاً در قرآن اشاره میشود به افرادی که جزو رهبانهای مسیحی هستند و به کمال رسیدهاند و طبعاً نماز پنج وقت را نمیخواند و به شریعت اسلام عمل نمیکنند ولی به درجهای از کمال رسیدهاند که قابل ستایش بوده و در قرآن از آن یاد شده است.
۳- ادامه بحث نماز: اهمیت نیت و وضو
یادم است وارد جزئیات نماز نشدم که مثلاً ارکان نماز چیست و هر کدام چه معنایی دارد. میدانید کتابهایی وجود دارد – نه یکی یا دوتا، خیلی کتاب وجود دارد – که افرادی که که به شریعت اسلامی به عنوان طریقت نگاه میکنند – یعنی عرفایی هستند که به شریعت عمل میکنند یا فقهایی هستند که حس عرفانی دارند – کتابهایی مانند اسرار الصلاة و سر الصلاة نوشتند و یکی دوتا نیست. با همین عنوان سرچ کنید کتابهای زیاد میبینید که هدف آنها این است که سعی کنند معانی آداب و ارکان برگزاری نماز و اینکه چه تأثیری میگذارد و چرا اینگونه است و تعبیر عرفانی آن چیست را بگویند. مثلاً چرا وضو میگیریم، چرا قیام میکنیم، چرا به رکوع میرویم، چرا سجود میرویم، تشهد چیست، اذکار چرا اینگونه است؟ شرحی برای اینکه چرا اینگونه عبادت میکنیم وجود دارد که خیلی هم جذاب است. در بعضی از کتابها نکات خیلی جالبی دارند. غالباً این کتابها را نوشتند برای اینکه مردم بهتر عبادت کنند و همینگونه دولا و راست نشوند، سعی کنند معنای کاری که انجام میدهند و اذکاری که میگویند را درک کنند.
این محدوده، محدودهای نیست که کسی به آن خیلی ایراد گرفته باشد، به صورت طبیعی نتیجه این است که فکر میکنم خیلی از جزئیات را ارجاع بدهم خودتان مطالعه کنید و لزومی نمیبینم در این جلسات در مورد آنها بحث شود. ولی اینکه کلیاتی گفته شود خوب است تا احساس کلی که نسبت به شریعت وجود دارد القاء شود و در کسی که این جلسه را گوش میدهد این حس و باور به وجود بیاید که شریعت و اعمالی که از ما خواستند مانند طریقت عرفانی است و قرار است ما را به جایی برساند.
حضار: تصویر کلی که میگویید بهتر نیست حیطه شریعت را مشخص کنید، شما فرمودید کانون آن عبادت و ارتباط انسان با خدا است.
استاد: کاری که من میخواهم بکنم این است که از جایی که فکر میکنم مرکزیتر است شروع کنم.
حضار: پس از بیرون نمیآیید اگر ارتباط دیگری است مانند یک نقشه بدانیم نقطهها کجا است بعد برسیم به این یکی…
استاد: شاید یک روز به اینجا برسیم که آنقدر حرف زده باشیم و بتوانیم ارتباط کلی را ببینیم. ولی اینگونه هم راحتتر است و هم به نظر من مفیدتر است.
از تأکید روی این نکته صحبت را شروع میکنم. بیست سال قبل هم این حرف را زدم در جواب اینکه نماز را باید عربی خواند یا فارسی خواند. فکر میکنم روی این تأکید کردم و الان هم میخواهم تأکید کنم که اگر چیزهایی که تحت عنوان ارکان نماز آموزش دیده میشود را بخواهید از نظر اهمیت ردهبندی کنید با اختلاف خیلی زیاد بالای نود درصد میگویم مهمترین رکن نماز چیزی است که به آن میگویند نیت. نیت از نظر شرعی و فقهی کاهش پیدا کرده است به این که به بچهها یاد میدهند اول نماز بگویید چهار رکعت نماز ظهر به جا میآورم قربة الی الله.
در جواب اینکه چرا خیلیها موقع نماز حضور قلب ندارند و یکی از دوستان میگفت عربی خواندن برای ما آدمهای فارسزبان که به زبان بیگانهای صحبت میکنیم باعث میشود حواس ما پرت شود: اولاً میتوانید از برادران عربزبان بپرسید ببینید حواس آنها جمع است یا خیر؟ این را به صورت تجربی میتوانید تحقیق کنید، یادم افتاد این مثال را زده بودم که از آدم متدینی نقل شده که گفته است هر وقت چیزی گم میکنم دو رکعت نماز میخوانم فوری در نماز یادم میآید کجا گذاشتم. چون حواس من پرت است و همینگونه فکر کنم یادم نمیآید و تا سر نماز میایستم به هزار چیز فکر میکنم و همه یادم میآید.
فکر میکنم کسانی که عربزبان هم هستند این مشکل را کم یا زیاد دارند. نکته اصلی این است که نیت یعنی آدم واقعاً حس عبادت کردن داشته باشد. نیت به این معنا که در طول روز اراده در او وجود داشته باشد که خدا را ستایش کند، آدمی که خیلی از زندگی خود لذت میبرد.
حضار: شوق هم داشته باشد.
استاد: بله به صورت مداوم حالت شکرگزاری را دارد، زیبایی جهان را میبیند، غرق در لذت است و احساس اینکه همه اینها از خداوند است و میل دارد عبادت کند، میل دارد جلوی خدا بایستد و از خداوند تشکر کند و خداوند را ستایش کند. اگر این نیت وجود داشته باشد، نیت به این معنا که من میل دارم و اراده و نیت این را دارم که عبادت کنم و از طریق شرع به من یاد دادند که اینگونه عبادت کنم، حداقل پنج بار نماز یومیه بخوانم. کیفیت نماز بیشتر از هر چیزی بستگی به این دارد که این نیت وجود داشته باشد، اراده، میل، شوق درونی به اینکه عبادتی صورت بگیرد در آدم به وجود آمده باشد. مثالی که در بیست و چند سال قبل زدم این است که اگر مردی فارسزبان عاشق یک دختر روس شده باشد و دوست داشته باشد به او ابراز عشق کند و روسی هم نفهمد، از یک آدم روس بپرسد که دوستت دارم به روسی چه میشود و این را یاد بگیرد، با تمام وجود خود همین یک جمله را از ته دل در مقابل کسی که عاشق او است میگوید. اینکه زبان روسی است یا کل زبان روسی را بلد است یا خیر مهم نیست، آدمی که واقعاً حس آن را داشته باشد و دوست داشته باشد و از درون او این انگیزه جوشیده باشد که روزانه چند بار عبادت کند، زبان فارسی یا عربی باشد فرقی نمیکند. این حس اگر وجود داشته باشد به هر زبانی حس خود را منتقل میکند.
مخصوصاً اگر آدمی که با قرآن آشنا باشد این واژهها در ذهن و وجود او حک شده باشند به نظر من ترجیح او این است که از همان واژه حمد و تسبیح استفاده کند.
[۰۱:۱۵]
چون اینها معنایی دارند که در ذهن او ساخته شدند و فارسی کردن یا به زبان دیگر گفتن ممکن است آن را از معنای خودش دور کند. بنابراین مهمترین رکن نماز این است که آدمها به جایی برسند که نیت درست داشته باشند، نیت نه به معنای فقهی بلکه به همین معنا که وقتی نیت انجام کاری را دارم، یعنی به این تصمیم رسیدم و از درون من عاملی وجود دارد که به اینجا رسیدم تا این کار را انجام بدهم. هرچه این نیت واقعیتر باشد و براساس نیازهای واقعی باشد کیفیت نماز و عبادتی که انجام میشود به نظر من بالا میرود. چیزهایی که من گفتم ربطی به آن حکم فقهی ندارد، آنجا مسئله ظاهری است که وقتی من نماز ظهر میخوانم بدانم نماز ظهر میخوانم و عشاء نمیخوانم. بدانم چه کاری انجام میدهم. به معنای اینکه الان قرار است سه رکعت نماز بخوانم و این نماز مغرب است.
هرچقدر یک نفر بتواند کار کند روی اینکه این نیت واقعی را پیدا کند یعنی میل درونی را به نماز خواندن و عبادت کردن پیدا کند به نظر من در نماز خواندن موفقتر است. چرا این را اول کار گرفتم؟ فکر میکنم خیلی از آداب و ارکانی که نماز دارد برای تقویت و به وجود آوردن این احساس است. مثلاً اینکه قبل آن وضو بگیرید، میگویند طهارت داشته باشید، لباس شما طهارت داشته باشد، به مکان نماز توجه کنید. مقدماتی از ما خواسته میشود قبل از اینکه نماز بخوانیم که حسی که انگار کار مهمی انجام میدهیم ایجاد شود. همانطور که شما وقتی به حضور شخصیتی که خیلی به او علاقهمند هستید برسید لباس خیلی خوب میپوشید و سعی میکنید ظاهر آراستهای داشته باشید، اینها از ما خواسته شده است و جزء آداب است، بعضیها واجب است و بعضیها مستحب است، از ما خواسته شده است که برای نماز تمهیدات اینگونه داشته باشیم. از آدابی که در روایات آمده است و در کتابها مینویسند و بعضیها میگویند خوب است این است که در خانه خود چیزی شبیه به محراب داشته باشید. جایی که مخصوص نماز خواندن است و حرمتی داشته باشد. اینها خیلی کمک میکند حس عبادت کردن را به وجود بیاورد و تقویت کند و نیتی که آدم باید داشته باشد وقتی بخواهد نماز بخواند را به حداکثر ممکن برساند.
وضو به عنوان مقدمه خیلی مهم است، قبلاً این حرف را زدم و الان هم میخواهم تکرار کنم که فکر میکنم خیلی توجه و تمرکز موقع وضو گرفتن کمک میکند به اینکه کیفیت نماز بالا برود. چون وضو گرفتن اینگونه است که من بلند شدم دست و روی خود را میشویم و اعمالی انجام میدهم انگار خودم را پاک و پاکیزه میکنم برای اینکه کاری انجام بدهم. بنابراین اینکه من وضو بگیرم و سر راه کارهایی انجام بدهم ایدهآل نیست. موقع شستن صورت هنگام وضو آیهای است که خیلی توصیه میشود قبل از اینکه نماز بخوانید مانند یک ذکر بگویید. آیهای که میگوید من صورت خود را به سمت خداوندی که آسمانی و زمین را خلق کرده است گرداندم، مقدمه خوبی برای ورود به نماز است. اینکه من صورت خود را در وضو میشویم – توجه از وجه میآید – یعنی توجه خود را از دنیا قطع کردم و میخواهم به خداوند توجه کنم. دست شستن هم در زبان فارسی به همین معنا به کار میرود که از دنیا دست شستم. صورت خود را شستم و خودم را آماده میکنم.
بعضیها این تعبیر را میکنند که مسح کشیدن روی سر مانند این است که افکار را پاک میکنم، چون داخل مغز را نمیتوان دست زد و از رو دستی میکشند. پای خود را تمیز میکنم که راه دیگری نمیروم و الان میخواهم نماز بخوانم. برای من این مقدمه و تمرکز روی اینکه من از دنیا جدا میشوم و وقتی است که میخواهم عبادت کنم همیشه اینگونه بود که هرچقدر موقع وضو بیشتر تمرکز داشتم فکر میکنم بهتر نماز خواندم. احتمالاً عمومی است، به صورت طبیعی اینگونه است که اگر کسی خوب وضو بگیرد و با تمرکز وضو بگیرد آمادگی خوبی برای نماز خواندن پیدا میکند. وضو خوب است اذکاری داشته باشد، یعنی همان چیزی را که میفهمید بد نیست که بگویید. من مخالف نیستم ولی فکر میکنم این اذکار را به زبان فارسی گفتن خیلی بهتر است تا به زبان عربی چون برای تمام این جزئیات یک اذکار عربی است. همان را اگر به ترجمه فارسی بگویید بهتر است چون چیزی که بیشتر به دل شما نزدیکتر است را بگویید بهتر است. اگر تغییراتی در چیزی که میگویید بدهید باز بهتر است تا تبدیل به عادت نشود.
این حالت مکانیکی که الان وضو میگیرم و آن ذکر را هر روز بگویم بعد از مدتی میبینید اتوماتیک میشود و وقتی وضو میگیرید همان ذکر را میگویید و توجه هم نکردید. حتماً برای شما پیش آمده است که یادتان نمانده است نماز ظهر را خواندید یا خیر. گاهی که برای من پیش آمده است و واقعاً شرمنده شدم که چطور ممکن است آدم کاری کرده باشد ولی یادش نباشد، مانند اینکه من غذا خورده باشم ولی یادم نباشد. این نشان میدهد کیفیت نداشت و هیچ اثری در خودم پیدا نمیکنم که بفهمم نماز ظهر خواندم یا خیر. میگردم ببینم داشتم نهار میخوردم که نخواندم، بعد از آن هم فیلم نگاه کردم پس ظاهراً نماز ظهر نخواندم. با کارهای دیگری که یادم است انجام دادم میبینم وسط آن به اندازه نماز جا نمانده است بنابراین لابد نخواندم. من یک بار نهار خوردن یادم رفت، یک بار در عمر من پیش آمده است که یادم رفت نهار بخورم. داستان آن جالب است برای یک نفر تعریف کردم و او هم داستان مشابه تعریف کرد.
یک روز صبح از خواب بیدار شدم و در دانشگاه امیرکبیر کار مهمی داشتم. صبحانه نخوردم و به آنجا رفتم، به موقع رسیدم و کارم خیلی طول کشید. کارم را انجام دادم و ساعت سه بعدازظهر بود و پیاده خیابان ولیعصر را میآمدم. از کنار یک نانوایی رد شدم که پیراشکی داشت. از این چیزها معملاً نمیخرم و نمیخورم. خیلی نظر من را جلب کرد، یک مقدار بالاتر رفتم یک شیرینی فروشی بود به خودم گفتم چه آدم مزخرفی شدم میل به این غذاها دارم! یک دفعه یادم آمد ناهار نخوردم. بعد یادم آمد صبحانه هم نخوردم. گرسنه بودم و حواسم نبود و هرچه میدیدیم دوست داشتم بخرم. این را تعریف کردم و یکی از دوستان من گفت من هم یک بار ناهار نخورده بودم. داشتم تایپ میکردم و فکر میکردم چرا اینقدر کند تایپ میکنم؟ بعد از مدتی یادم آمد که ناهار نخوردم. انرژی او کم شده بود و تایپ کردن او ضعیف شده بود.
نکته اصلی که قبلاً گفتم و الان هم میخواهم تکرار کنم مسئله خروج از عادت است، اینکه وقتی عبادتهای روزانه تبدیل به یک عادت شود و همان ذکر را همیشه بگویید و مثلاً وضو میگیرید ولی یادتان نیست که وضو گرفتید – فکر کنید نگرفتید چون اثری نگذاشته است – باید آدم سعی کند که از این حالت خارج شود. آیا حس این را دارید که طهارت بدن و لباس جزء ارکان نماز است؟ معمولاً چون حس ما این است که اتفاقی نیفتاده است و بدن و لباس ما تمیز است اصلاً به آن فکر نمیکنیم. من فکر میکنم این مهم است، حس اینکه من الان لباس طاهر پوشیدم، یک چیزی به ما یاد دادند که روی کیفیت عبادت کردن تأثیر میگذارد. هر کسی ممکن است برای خودش یک راهی پیدا کند که این حس را در خودش ایجاد کند. با خودش شرط کند یک وارسی کوچکی هم شده از بدن خود داشته باشد. مثلاً به ناخنهای پای خود نگاه کند که آیا تمیز است یا خیر. حسی از اینکه من طهارت دارم، لباس من طهارت دارد، مهم است. بعضیها برای نماز لباس عوض میکنند. خانمها چون چادر سر میکنند یک مقدار در مورد لباس خود شاید حسی داشته باشند ولی آقایان فقط کفش را در میآورند و همینجوری نماز میخوانیم و هیچ احساسی نسبت به لباس نیست.
جزء آداب مستحب این است که عطر بزنید. احساس اینکه کار خاص میخواهم انجام بدهم هرجوری ایجاد کنید خوب است و هر جوری که از عادت خارج شود خوب است. یک بار این را گفتم، دقیقتر و با تأکید بیشتر بگویم: اگر کسی اذکار جدید درست کند و به شما بگوید قبل از نماز این کار را انجام بدهید، آن ذکر را بگویید و برای خودش طریقت و شریعت درست کند، خیلی به این موضوع مشکوک هستم. احساس میکنم شبیه به همان چیزی است که به آن بدعت میگویند، مثل اینکه آداب جدید خلق میکند. ولی اینکه شما را تشویق کنیم که برای خودتان چنین کاری کنید چطور؟ بدعت این است که من یک چیزی کشف کردم و به بقیه هم یاد بدهم، جمعیتی درست شوند که قبل از نماز ملغ بزنند و کارهای عجیب و غریب کنند و بگویم اینها موثر است. اینکه من به شما بگویم که ذکر وضو را فارسی بگویید، چیزی که در دل شما هست بگویید، اگر اذکار عربی وجود دارد که به نظر شما واقعاً جالب است و حس خوبی دارید همان را فارسی بگویید و اگر هم دوست دارید به عربی بگویید، فرق دارد.
قرار نیست ما در خلوت خود کارهای شبیه به هم داشته باشیم، قرار است یک نماز یونیفرم جماعت داشته باشیم. خود شرع به ما این آزادی این عمل را میدهد که شما هر ذکری میخواهید موقع وضو بگویید و کسی چیزی را واجب نکرده است. گفتند که یک ذکر خوب است، شما میتوانید از آن ایده بگیرید و برای خودتان ذکر درست کنید، چیزی که روی کیفیت عبادت شما تأثیر میگذارد. بنابراین به نظر من مرز بین بدعت و توصیههای این شکلی که خیلیها دارند این است که اگر یک نفر مجموعه منسجمی برای خودش درست کند و یک عده را تشویق کند که این کارها را انجام بدهید و کارهای جدید غیراستانداردی باشد به نظر من باید نگران باشد که کاری را که نباید بکند میکند؛ انگار شریعت جدید ایجاد میکند.
چیزی که برای من شخصاً از یک وقتی به بعد خیلی جالب شده است مسئله رو به قبله ماندن است، اهمیت دادن به قبله و مکه. چرا برای من خیلی جالب شده است؟
[۰۱:۳۰]
فکر میکنم یکی از هیجانانگیزترین قسمتهای حج ایستادن در مقام ابراهیم و دو رکعت نماز خواندن است. واقعاً احساس اینکه اینجا جایی است که حضرت ابراهیم ایستاده است و جلوی کعبه نماز خوانده است به نظر من احساس جالب و عمیقی دارد. روی من حداقل این تأثیر را گذاشته است مثل اینکه همیشه با همان حس نزدیک به کعبه نیستم ولی رو به قبله ایستادن مانند پا جای پای انبیاء ابراهیمی گذاشتن است. این حس خوبی دارد. اهمیتی که من بعداً در مورد آن صحبت میکنم که چقدر در احکام اجتماعی و سیاسی شریعت، مکه و مسجدالحرام مرکزیت دارند و مهم است. مکانی در کره زمین هست که از لحاظ شریعت اسلام یک مکان مقدس است که خیلی از احکام به حفظ اینجا برمیگردد و اینکه باید اینجا در اختیار مسلمانها باشد. قبلاً در بحثهای قرآنی اشارههایی به این موضوع کردم ولی فکر میکنم وقتی یک مقدار از این مرکز دور شویم و به بحثهای مربوط به جهاد و دفاع وارد شویم مرکزیت قبله و کعبه خیلی اهمیت خواهد داشت.
نمیدانم چقدر طول میکشد ولی بعد از چند جلسه که در مورد قسمت طریقتی شریعت که مربوط به عبادات است صحبت کردیم فکر میکنم نکته بعدی این است که به مسائل مربوط به روابط خانوادگی برسیم که از آنجا آدمهایی احساس منفی به بعضی از احکام شرعی دارند. اتفاقاً خانواده هم همانطوری که انسان تا حدود زیادی ثابت مانده است تغییر نکرده است. مثلاً روابط انسان با خدا انتظار نداریم که خیلی طی هزار سال تغییر کند. خانواده هم تا حدودی این خاصیت را دارد. فعلاً الحمدالله در زمانی زندگی میکنیم که پدر و مادری وجود دارد و فرزندانی، ممکن است صد سال دیگر آدمی بخواهد چنین جلساتی را بگذارد صد جور خانواده داشته باشیم. خانواده با سه مادر، یک پدر با شش مادر، با بچههایی که… قابل تصور است دیگر!
یک بار از دوستان یک چیزی برای من فرستاد که تازه آمده بود و الان احتمالاً همه شما دیدید. در ایموجیها مردهایی که باردار هستند پیدا میشود چون جنسیتی نباید برخورد کرد. ایموجی زن باردار داریم مرد هم باید اینگونه باشد. جنسیت بهم ریخته است بنابراین تبعاً موضوع خانواده هم بهم میریزد. مسئله اداپشن فرزند توسط همجنسگرایان به نظر میرسد از یک کشوری شروع شده است و الان کمکم دارد عمومیت پیدا میکند و بعد جزء حقوق بشر میشود و بعد همه کشورهای دنیا باید این را داشته باشند وگرنه حقوق بشر را رعایت نکردند. واقعاً اینکه ظرف چند دهه این تحولات اتفاق میافتد و چنان این سنت جدیدی که پا میگیرد به نظر آنها بدیهی میشود که هر کسی این کار را نکند از حیثیت بشری ساقط میشود عجیب است. چند سال قبل که برای اولین بار این بحث مطرح شده بود که آیا دو زن یا دو مردی که همجنسگرا هستند حق فرزندخواندگی دارند مخالفتهای عمومی جدی وجود داشت. به محض اینکه قانونی جایی تصویب میشود از آنجا که موج همجنسگرایی هم قوی است کمکم عادی میشود. البته همجنسگرایی الان یک چیز جا افتاده است، بحث روز درباره ترنسکشوالها است – ببخشید از این واژه استفاده کردم، این هم دمده است، ترنسجندر درست است، چون سکشوالیتی وجود ندارد.
این بحثها ظرف چند سال میآیند و جا میافتند. مثلاً همین مسئله پوشش زنها خندهدار است که صد سال پیش در آمریکا چیزی مانند گشت ارشاد ما وجود داشت و به نظر آنها بدیهی میرسید که باید چنین محدودیتهایی باشد. یک عکس معروفی است که یک آقایی در ساحل سایز شلوارک خانمی را اندازه میگیرد که ببیند از نظر قانونی مقداری که باید پوشیده شده باشد پوشیده شده است یا خیر. الان فعلاً در شرایطی هستیم که هنوز خانواده معنای سنتی خودش را کم و بیش دارد. ولی با روندی که پیش میرود در آینده نزدیک نخواهد داشت و لابد در احکام آن مشکل ایجاد میشود. ما احکامی در مورد خانوادههایی با دو مادر و یک فرزند یا دو فرزند نداریم. بعد مسائل مربوط به ارث مشکل میشود! اگر یکی از مادرها فوت کند ارث او باید چگونه تقسیم شود؟ اینها سوالهایی هستند که باید بعداً در مورد آنها صحبت شود. فعلاً الحمدالله اگر وارد بحث خانواده شویم خیلی دور از ذهن نیست که کلاسیک بحث کنیم ولی قطعاً سالهای آینده یک عده حرفهای غیرکلاسیک باید بگویند. یک راه آن این است که منکر شوید و بگویید این کارها اشتباه است و احکامی نداریم. فکر میکنم به جایی میرسد که نمیشود اینگونه بحث کرد و مجبور میشوید چیزهایی را بپذیرید.
جلسه آینده بحث این جلسه را پیش میبریم و از یک جایی به بعد بحثهای مربوط به روابط زن و مرد و خانواده را شروع میکنیم که همیشه مشکلساز بود. سوالبرانگیز بود و هنوز هم همینطور است.
